Category: General

  • آتش شبانه

    قبل از آنکه ابلیس  آتش را بر افروزد ، 
    زان پیشتر  حیوانات  ، آنرا به شهر فرشتگان فرستادند ،
    ابلیس بار دگر درجلد مومنین  باغ بهشت فروشد 
    وآتشی افروخت ، تا جهان پرگناه را پاکیزه سازد 
    آنهم درشبی تیره وسیاه 
    ——————————-برای کشته شدگان شهر » اورلاندو«
    مرا رها سازید ای واژ های بی ثبات  در نیمه شب 
    مرا رها کنید ، ای کوچه های بی هویت 
     مرا از خود دورسازید ، ای کلمات بی هنر 
    قبل از من حیواناتی شما را بر شمردمند 
    وحیواناتی دیگر آنهارا نشخوار کردند 
    قبل از من شهر ها شهر بود وکوچه های پیامی داشت 
    با آمدن شما » واژه «  ها همه چیز بهم ریخت 
    پیام در کوچه گم شد ، خیابانها وسعت خودرا یافتند
    وما درمسیر باد بحرکت کرم سان خود ادامه میدهیم 
    شیطان ، چرقه آتش را بسوی جنگلها فرستاد 
    تا نفسهارا بگیرد ، فرزندان مومن او 
    در شبهای شگفت انگیز  بر گرد گروه گروه درختان 
    مشعلی افروختند 
    نسل ستاره ها گم شد ، با اولین جرقه وحریق شبانه شیطان 
    اینک بر گرد من تنها هراسی ایستاده ، اندیشه فراررا از یاد بردم
     درعوض صدای مرغان شوم هرشب وهر صبح ، بمن پیامی تازه میدهند
    مرغان نیز لباس عزا به تن کرده اند 
    از آوای بلبلان خبری نیست ، قو ها گم شدند ، مرغانی سیه پوش وغریب
    باینسو پر گشودند ، 
    من در تبعیدگاه خود تنهایم ، درجهنمی که نمایش بهشت را میدهد 
    یک فریب است ، 
    خورشید پیر در تب سوزان خود میسوزد
    پنجره های  بلند  شهر مرا به هراس میاندازنند
    پنجره هایی که روزی به بوستانی باز میشدند 
    انیک  مرگ سیاه شب را باور کرده اند 
    درآسمان ستاره ای نیست ، ماه ازشرم پنهان شده 
    مومنین اما بر سر سفره افطار خویش 
    نقشه شوم وآتش کشیدن جنگل را میکشند 
    آنها دلالند ، 
    من درانتظار هیچ معجزه ای نیستم ، 
    ودر انتظار فردای دیگری هستم ، ستاره ای میمیرد
     ستاره هایی قربانی میشوند ، 
    اما عاشقان طلا بر چشمانشان سرمه میکشند 
    وبه آنسوی پرده پرودگاراشان  با پیکرهای عریان 
    همخوابی میکنند  ، 
    مرا رها کنید ، واژ های نیمه شب ، 
    مرا رها کنید ، خیابانهای بی هویت 
    مرا رها کنید ، آتش افرزوان نمرود 
    دیگر بفکر توهم نیستم ای دیار بیقراران
    پایان 
    دوشنبه 13/6/2016 میلادی
  • تک ترانه من

    غروب یکشنبه ، نیز مانند غروب جمعه ها دلگیر است ،  شنیدم جنگلهای اطاراف پاسارگارد را آتش زده اند ، کم کم همه ایران به آنش کشیده میشود تا جای امامزاده ها باز شود همه این ملاها تخم وترکه دارند طبیعی است که درآینده امام زاده خواهند بود !!!
    ——امشب دراندیشه ام ، 
    ونمیدانم درکدام اندیشه وبچه میاندیشم !
    من در سراسر زمین  ودرزمان تنهایم  ودر پرواز 
    شاید بجای زندگی کردن در رویا ها  برای حال زنده بمانم 
    فردایی نیست  ، آینده ای نیست 
    بفکر کدام خدای مهربان باشم که او بفکر من باشد ؟
    زمانی فرا میرسد که میل دارم با کلمات پرواز کنم 
    سبکبال میشوم همانند یک پروانه بر روی شاخه گل.
    میل ندارم افکارم را به آنسوی بفرستم 
     بر فراز آسمان میهنم 
    آنجا دیگر متعلق بمن نیست 
    مانند خاک مرده ایست ، دریای مرده وانسانها مرده اند
    در جنگ  انسان به دنبال یک لحظه میرود ، نامش را عشق میگذارد 
    همه افکار را در بر میگیرد ، وتو درگور عمیقی دفن میشوی 
    بی هیچ هوای تازه ای 
    نه ، باید نکاهم را به الان بدوزم  به عمق چشمان آبی مادر بیاندیشم 
    مانند  ستاره ای که در آبی دریا شنا میکند 
    در این هنگام است که تازه میشوم وسرخوش ، 
    ورنگین کمان روحم  ، سر مست میشود 
    دستهای همه درزنجیر است وپاهایشان قفل
    طنین آهنگها شوم است مانند طبل شب گذشته 
    همه بردگی وبندگی را دوست  دارند ، حتی درعشق هم بنده میشوند 
    کسی نمیداند از کجا آمده ایم وبه کجا میرویم 
    به آهستگی مانند یک شمع رو به خاموشی میرویم 
    سپس دراطاقی متروک وخالی مارا رها میکنند 
    دیگر کسی نشانی از ما نخواهد یافت وما فراوش میشویم 
    اما ، کلمات میمانند ، صدا میماند ، 
    امروز همه ملتها اسیرند ، اسیر جنگی وحشتناک 
    اما هیچکس از این اسارت بیرون نمیاید همه میل دارند در بند باشند 
    این ارباب است که تصمیم میگیرد ، یا بمان دربند  ویا بمیر 
    از شرق تا غرب جنگ عالم سوز  از هرگوشه بر میخیزد 
    وفردا مراسم تدفین شهدا در تما م دنیا  بر پا خواهد شد
    ناج گلهارا باید آماده ساخت ، از همین الان 
    ثریا / 12/6/2016 میلادی 
  • مار بييا Marbella

    سالهاست كه پاى من به شهر مار بييا نرسيده است ، فاصله من با آن شهر تنها پنجاه دقيقه است ، اما حاضر نيستم حتى يك قهوه در آنجا بنوشم ، گاهى به نزديكى آنجا در يك مال ميروم به يك كتاب فروشى ويا فيلم و سى دى تازه اى بخرم وفورا خودر از ميان جمعيت بيرون ميكشم ،
    حال وهواى شهر ماربييا كه يك كپى شيكتر از پالم بيچ است حال مرا  بهم ميزند ، در ( اوشن كلاب ) هرشب پارتى است ورفقا با شامپاين  حمام ميگيرند ، همه در حال قر دادن وخودرا تكان ميدهند ، يا رويهم افتاده اند ، لباسها همه بايد سپيد باشد ، دستور كلاب است ،ًگاهى هم لباس فانتزى بسبك مردمان ونيزى خوب بر اى أنها كه تازه پولدار شده اند واز سر زمينها افريقا ، صحرا و خاور ميانه بعضى ها هم از قاره اروپا أمده اند جاى بسيار خوبى است براى نمايش دادن جواهرات ولباسها و نوشيدن شامپاين صد البته بهشت جنايتكاران است ، جاى شهرهاى ونيز وسيسليا  را گرفته است ، 
    نه ، هركسى را بهر كارى ساخته اند ، مرغى كه انجير مبخورد ، نوكش كج است  سى وهشت سال اينجا هستم شايد پنج  بار پايم به ماربييا نرسيده از روى أن بسرعت رد ميشوم ،بوى گند …..  همه چيز مشام مرا أزار ميدهد ، از همه بدتر گارسن هاى اوا خواهر   با شلوارها تنك يا شورت كوتاه ،،،، وزنانى كه تنها يك نخ بخودشان  آويخته اند بعنوان پوشش دريا ولباس شنا ، قايق هاى تفريحى شخصى واجازه اى با زنان لخت ونيمه مست ومردان مست تر روى دريا ويراژ ميدهند اتومبيلهاى لوكس و جت هاى شخصى در فرودگاه نزديك ساحل ، نه ، أن زندگى ابدا براى من ساخته نشده ، ما بايد راس ساعت ده بخوابم ، !!!!! وساعت  هفت بيدار شوم ، ورزش كنم ، دوش بگيرم ، جواب تلفن ونامه هاى الكترونيكى  رابدهم  بعد اگر بيرون كار داشته باشم ميروم ، أنجا ابدا جاى من نيست جاى از ما بهتران است كه شايد بتوانند به طريقى خودرا  به طياره آن بالاييها وصل كنند ،  نه! حسودى نميكنم ، ما ربيارا خوب ميشناسم ، ” ثريا” ملكه سابق ايران همه جواهرات وهستى اش و سلامتى  اش را درهمين كلوبهاى شبانه ما ربيبا  از دست داد ،  بعنوان حمايت از حيوانات ( يعنى حمايت از خودشان)  ! نه ،من آدم بيربطى هستم جايم در دتياى امروزى ها نيست ، 
    امروز مجله آنها به دستم رسيد عكسهارا ديدم مجله را بگوشه اى پرتاب كردم زنان ومردان “چيپ” خود فروش و💰💰💰💰پايان  يكشنبه 
  • ستاره دور

    امروز صبح در یکی از سایتهای تبلیغاتی ، عکس وفیلم وگفتاری از ( او دیدم) که ایکاش هیچگاه نمیدیدم وچهره  همان آخرین لحظه که از اینجا رفت درذهنم  میماند ، او به آلمان رفت ظاهرا کنسرتی داشت  خواست برگردد باو گفتم ، نه ! رفت وگویا با همسر بیوه پسر عمه اش عروسی کرد احتیاج داشت کسی اورا جمع کند ، برایم مقدارای سی دی وعکسهای کنسرت وغیره را فرستاد همهارا درآرشیو خودش گذاشتم .
    حال دراین فیلم که در سوم فروردین 1395 ظبط شده بود  او پیام نوروزی میفرستاد با دهانی جمع شده وخشک هیکلی همانند  یک درخت سوخته چهره اش شبیه همه چیز بود غیر از یک انسان موهایش هم کم شده بودند اما هنوز دستمال ابریشمی را برگردن داشت وهنوز پیراهنهای راه راه سفید وقرمز محصول ایتالیا برتنش بود ، معلوم نشد چی گفت برای علاقمندانش وطرفدارنش پیام تبریک فرستاد واز کسانی که این برنامه پر شور وهیجان انگیز !!! را درست کرده بودند تسشکر کرد اما  گاهی مکث میکرد گویی فراموشش میشد که چه میخواهد بگوید ، اما آخرین نگاهی که به دوربین انداخت ، همان نگاه آشنا بود .
    نه گریستم ، نه متاسف شدم خود کرده را تدبیر نیست ، به سالهای جوانی ام برگشتم ، به آن دوران که هنوز بوی خوش جوانی از لباس ودستهایش بر میخاست من چهارده ساله بودم وتازه پای به دبیرستان گذاشته بودم واو  نمیدانم آنقدر درمصاحبه هایش تاریخ تولدش پس وپیش وبالا وپایین رفته  به درستی نمیداتم چند ساله است اما همسرم میگفت از من بزرگتر است ، اگر همسر من زنده بود الان هشتاد وهشت سال داشت اما او نخواست اینهمه پیری را تحمل کند درسن پنجاه وهشت سالگی خودش را بکشتن داد.
    امروز خاطرات گذشته مانند پرده سینما از جلوی چشمانم میگذرد ، گریه های شبانه ام ، هنگامیکه اورا بسربازی بردند آنهم در جزیره خاش برای آنکه سر باز فراری بود ، بهر شهرستانی که برای کنسرت میرفت هدیه ای برایم میاورد ، نیمی از آنهارا گم کردم ، عکس امضاء شده اش را که آرتیستی انداختته بود وعکس من که درآلبوم خانه اش بود ودرآخرین سفرم به ایران آنرا پس گرفتم ، هنوز نامه وعکسهای مرا دداشت وهنوز خاطرات مرا درذهنش زیررو میکرد گاهی یکی را عنوان میکرد ،  
    خوب او رفت ، منهم رفتم ، سالها از یکدیگر بیخبر بودیم میدانستم پس از انقلاب از ایران به امریکارفته درآتجا همسری اختیار کرده بود ده سال هم با هم بودند اما جدا شد وبه ایران برگشت ، پس از فوت همسرم بایران رفتم واورا دریکی از کنسرتهایش دیدم ، فرشته نجاتم بود  هرچه داشتم باودادم وگفتم این گره کوررا باز کن اگر چیزی فروختی ومیلت کشید برای منهم بفرست ودیگر هیچگاه از او سئوال نکردم میدانستم همه آنهارا در راه قمار وتریاک وهرویین از دست خواهد داد من احتیاچی به مال همسرم نداشتم اگر همسرم میل داشت که ما صاحب اموال او باشیم آنها را مانند بقیه به خارج میاورد اما دوسال ممنوع الخروجی وسپس دخترکی شوهر دار خودش را باو آویخت دیگر پس مانده دیگران را نمیخواستم . در عوض به یک هنر مند کمک کردم ! 
    شبی دراین اینجا به همراه بچه ها ونوه ها برای شام بیرون رفتیم ، باو گفتم :
    اگر درآن زمان که ما باهم به سینما میرفتیم ویا به کافه نادری برای خوردن بستنی وتوت فرنگی ویا شام ، اگر یک پیش گو بتو میگفت که چهل سال بعد شما دریک نقطه از اروپا بهم خواهید رسید وبا نوه ها وبچه های این دخترخانم شام خواهید خودر ! آیا باورت میشد ؟ نه ! بطور قطع ، نه چون هردو درآن زمان جوان بودیم عاشق بودیم وازاد مانند دو پرنده .
    حال من پای بسن گذاشته ام مادر بزرگ شدم وتوهنوزباهمه پیری پسری ! ….. بهتر است دیگر ننویسم داستانها دارم ، میدانی عزیزم ، من مقدرای روی این صفحه مینویسم اما چیزهایی هم هست  که درون دفترچه های من پنهانند ، مغز کامیرترم انباشته است . دفترچه هایم  زیاد رویهمر درون چمدان خوابیده است برای روز مبادا ، من خود یک تاریخم ، تاریخی راستگو نه تحریف شده .دلم  برایت خیلی سوخت بخصوص آن نگاه آخر لبریز از التماس ترا از یاد نمیبردم  آن ویدو یا فیلم را نگاه داشته ام تا به بچه ها نشان بدهم ، بچه ها غیر از پسرم بقیه ترا دوست داشتند ، خوب سرنوشت عشق ما این بود اولین عشق تو ومن . هر دو اولین بودیم نمیدانم آخرین تو کیست ، دیگر برایم مهم نیست ، دیگر به نوای سازت گوش نمیدهم سی دی ها همه درون گنجه افتادهاند وعکسهاینت درون یک پاکت بزرک وآن کیف ملیلیه دوزی روی مخمل را که اولین بار از اصفهان برایم آورده ای هنوز صحیح وسالم با یک جفت گوشواره درونش سالم باقی مانده  ، ان کیف نشان عشق راستین است بنا بر این از بین نخواهد رفت . دیگر میل ندارم بیشتر ترا در صفحات ببینم صورت به آن  زیبایی را به دست جراح سپردی ، لبان قلوه ای ودرشت خودرا از دست دادی لبختد شیرینت گم شد حال با دهان بسته و باریک میخندی ، دیگر از آن قهقه ها خبری نیست . هنوز میل داری مطرح باشی مانند بقیه خوب خواستن توانستن است ، آیا هنوز پنجه هایت کار میکنند؟ یا تنها به کلکسیون سازهایت مینگری وشاگردانت راه ترا در پیش گرفته ومینوازند .
    روزی دراینجا از من دعوت کردی که باهم بمیریم ، گفتم  تو خودت تنها برو وکارخودترا بساز  بچه های من بمن احتیاج دارند  بدرود اسناد . .پایان 
    شنبه بعدز از ظهر 
  • اندازه واقعی

    نه، در زیر این بار ، دیگر نه آن هستم که بودم 
    خالیست  از آن آتش  دیرین ، وجودم 
    پیچید درفضا دود کبودم 
    افسوس ، دیگر نه آن هستم که بودم 
    —————————
    نه ، دیگر حوصله هیچ وصله پینه ای ندارم ، اصلا بمن چه مربوط است ، قوم لوط را لواطشان برباد داد حالا باید نوشت اقوام لوط ، لواطشان دنیا گیر شد !!! 
    بزرگترین کشتی مسافرتی دنیا که یک شهر کامل است در بندر نزدیک ما مدتی ایستاد، مسافران اعیانش را پیاده کرده تا ده کوره های ماراببینند ، تنها روی آن یک چشم نقش بسته بود ، یک چشم ، همان چشمی که قراراست درآینده  بر دنیا حکومت کند . خوشبختانه من دیگر نیستم تا ببینم ، 
    دور زو پیش یک خواننده زبرتی بنام حبیب دچار ایست قلب شد وسکته شد !! ومرد  کاری به آئهاییکه اورا نمیشناختند ندارم اما آنهاییکه با دین الله درایران دارند دعای جعفر طیار میخوانند از اذان او خوششا ن میامد ، مدتی دریک کاباره با یک گیتار چند آهنگ خواند وسپس معرکه گیر ومیاندار ومیداندار انقلاب شد وبقول خودش با بنزش اسلحه جابجا بجا میکرد تا سربازان وطن را به مسلسل ببندد ، مدتی هم درایران  قران خوان دید فایده ندارد رفت به لوس آنجلس آنجاهم چندان استقبالی از او نشد برگشت دست تیر خلاص زن مشهور احمدی نژادرا بوسید وبه دامان مهر میهین بازگشت تسبیح به دست گرفت اما هیچ آلبومی را نتوانست ببازار بدهد مجوز باو نمیدادند ،  راه را بلد نبود مانند ارباب حلقه ها !  سرانجام ایست قلبی شد ، حال گریه وزاری ولیست تسلیتهای  که حبیب ما امشب میهمان خداست کاری ندارم ، از همه شرم آور تر این بود که جناب ولیعهد وجانشینی شاه پهلوی هم تسلیت به مردم میهن پرست وملت ایران واهل هنرو هنرمندان گفته بود ، آخه کاری ندارد مانند کدخدا ها با آن هیکل بزرگ  مرتب درانظار ااست که یا پیام بفرستد یا بگیرد هم از توبره میخورد هم از آخور کسیکه به دشمن پدرش رو کند چگونه میتواند مورد قبول ملتی باشد ؟رفت به همراه ننه جانش با علیرضا نوری زاده  که دیگر پرونده اش برای همه باز است وعکس پدرش را درون آتش انداخت  ، مصاحبه کرد ، سی وهفت سال ملتی را سرگرم ساختند تا جمهوری باقی بماند حالم را بهم ردی ، 
    اگر شاه زنده بود چه میگفت ؟ چه میکرد ؟ با این ولیعهدی که مادر هزار چهره اش به ایران ما تقدیم نمود ! متاسفم 
    دیگر از من گذشت  ما همچنان مانند بقیه بردگان برای خوردن نان حلامان تن به بردگی داده ایم اما نه تن بخود فروشی هیچ قیمیتی روی خود نگذاشته ایم تا کسی بتواند مارا بخرد مگر با خون خودمان .تمام شد شازده کوچلو حالا باید بری تو قصه ها .
    نه دیگر حوصله هیچ چیزی ندارم روز گذشته با سیمین وبقیه حرف زدم همه بیمارند ، نگران سیمین هسستم او آخرین بازمانده از دوران زمان من است حال دارد با سرطان مبارزه میکند ، اورا از زمان جوانی هنگامیکه با آن موههای انبوه وهیکل ظریف و لباسهای شیک وارد سفارتخانه ها میشد ومییهمان سفیر بود میشناختم  مانند یک پرنسس واقعی او از خانواده بزرگی برخاسته  – اقبال التولیه وهمسرش آجودانی ، خودش مهندس پترو شیمی ، کارمند شرکت نفت وداییش مرحوم دکتر اقبال خوشنام ترین وبهترین  رجل مملکت ، حال او هم در کنج یکی از همین قفس ها دارد به زندگی موریانه ای خود ادامه میدهد و ومیجنگد ، حال دنیا برای یک مردک لواط الدنگ به عزا نشسته است !!! چون خوب دولا میشد . 
    من روزی عاشق فرهنگ شریف بودم این عشق را چهل سال باخودم درگنجینه دلم پنهان کردم هنوز عکسها ونامه هایش را دارم زمانیکه خودش را باین رژیم فروخت ، اورا بالا آوردم ، انگشت درگلویم کردم وعشق را باخون بالا آوردم تمام شد ، او هم مرا دوست داشت ودرآخرین سفرش با التماس میخواست به ایران برگردم ودرکنارش باشم اما من گفتم ” نه” با گرسنگی میسازم اما سر سفره ته چین مجلسی تو نخواهم نشست . از صدای گلپایانی خوشم میامد هنگامیکه رفت زیر عبای دوستان باباجانش وروضه خوانیرا از سر گرفت اورا به درون زباله دانی انداختم .
    عاشق صدای شجریان بودم هنگامیکه پرونده انقلابی او رو شد هرچه از او داشتم بیرون ریختم ودیگر حتی یکبار هم به صدای او گوش ندادم .
    ای ملت بیچاره وزبان نفهم ، مذهبی دیوانه ،  شاه دااشت برایتان مملکت میساخت نه مجلس روضه خوانی اما شما روضه خوانیرا بیشتر دوست دارید ، 
    خیام طرد شد ، فرودسی ، طرد شد ، آرامگاه پر عظمت رضا شاه که میتوانست حد اقل میراثی باشد ویران شد ، حافظ طرد شد شیخ سعدی با صدای روحانی شجریان بمیان آمد ، مولانا هم خوب جای خودش را داشت ، شاعران غیر متعهد درگوشه وکنار دنیا از بدبختی جان سپردند ،  همه آثار باقیمانده از شاهان پیشین به دست مشتی نفهم دیوانه ویرانشد تاریخ باید از زمان صفوییه باشد ! حال رضا کوچلو هم با آنها هم پیمان شد . همه جنگلها سوخت وویرانشد وقاتلان بختیار وفریدون فرخزادوسایر آزادیخواهان  درآنجا برج ها ی بلند ستاختند ، حال هر برجی را میبینم در چشمم خون فواره میزند وخون میبینم ، خوشبختانه من درهیچ برجی ساکن نخواهم شد ، چون از آسانسور میترسم !!!!  همه چیز برباد رفت تمدنی که داشت شکل میگرفت برباد رفت حال شیراز میشود پایتخت امام زمان واقعی که از دست لرد مونتباتن مرحوم مدال گرفته است در آتجا پیروانش ساکن خواهند شد وبیت اعظم با یک چشم به دنیا نگاه میکند هرکس توانست با پولهای کلان وارد این سکت میشود ویک چشم به سینه ا ش ویا پشت یقه اش میچسپانند با پشتیبانی دولت اسراییل وصد البته بوستان همیشه پرگل که هنوز آن مومیایی را نگاه داشته اند . 
    برای من دیگر هرچه بود تمام شد من خودم هستم با عشقی که درسینه دارم ، گاهی درغمی میسوزم  آن آتش دیرین شعله میکشد دوباره با یک لیوان آب خنک  خاموش میشود . پایان 
    11/6/2016 میلادی 
  • ايران وبقيه

    ايران هيچگاه  ” كامياب” نخواهد شد تنها يك زن بنام ” ايران ” “از دولتى سر بقيه ” به كاميابى. رسيد !!
    در جنك جهانى دوم ، ايران بين سه ابر قدرت تقسيم شد  ”  استالين از روسيه آمد  ، چرچيل از انكلستان وروزولت  از امريكا ، هركدام هم سهم خودرا به راحتى از طريق ايادى خود  ميبردند ايرانيان هم نان را پشت شيشه پنير ميماليدند وميخورند ، شاه بيچاره وبد شانس تر از من هم كوشش بجايى نرسيد وزورش   باين بچهاى تخص وتنبل بى نتيجه  بود  . 
    با يكى شد ن اروپا مدعى زياد شد سهم كمى به انگلستان والبته  به بقيه ميرسيد  كشورهاى اروپايى هم سهم خودرا ميخواستند وميل داشتند بازار رقابتها را احيا كنند ، روسيه اما سهم خودش باضافه سهم بقيه راهم ميبرد ، 
    حال با جدا  شدن انگلستان از اروپا ، همه سر جاى  خودشان خواهند بود ، انگلستان بچه هاى خودش را بمدرسه ايرانيان ميفرستد تا تربيت شوند !!!  امريكا مدرسه خودش را باز ميكند تا نگذارد بچه تخص هاى روسى همه چيز را هپلى  هـپو كنند ،  روسيه اما به مراد خود رسيد   بچه هايش در ايران تربيت شده اند ، با كلت و اسلحه و چاقو ودشنه و به آنچه ميخواست  به دست آورد  : دين افيون براى انسان است بايد كشت وبرد . 
    من سياسى نيستم ، اما چون متاسفانه زياد خواندم وديدم نظر خودم را اعلام ميدارم ، والا نه در آن رزيم سهمى بمن رسيد وا ر ث پدرى ونه در اين رژيم بوده ام ، 
    حال باز ناهار ماست وخيار خودمرا ميخورم  وبه تماشاى بزن بزن ها مينشينم. واز پشت شيشه هاى كدر زندان انفراديم باين همه زباله مينگرم ،
    كجاشد آنهمه انسانيت ، چه شد آنهمه كرامت ؟ كجا رفت آنهمه تربيت وآداب دانى ؟ ما كجا ميرويم ؟  
    اينهمه آدمكش ناگهان از كجا پيدا شدند ، حال عده اى   خارجى كارند و عده اى داخلى كار !!!! يعنى خارجى كارها سر آدمهاى فضولى. مثل مرا ميبرند وجلوى سگ مياندازند ، داخلي ها  هم مشغول تصويت  حسابهاى خصوصى وعمومى خود هستند ،و حال ما بنشينيم ودر تلويزونها وراديو ها بحث ومذاكره  كنيم ، مصاحبه كنيم ، ميز گرد وچهار گوش تشكيل دهيم ويا فيلسوف وروانشناس و طب سوزنى ،سنتى والهى و اگر نشد طب سكس  راه اندازى كنيم و  راه يابى  براى ألت هاى مردانه كه چگونه أنر ا چند سانت بزرگ كنيم وعكسش را روى فيس بوك بكذاريم ويا در سايتهاى خصوصى بازار يابى  كنيم ، 
    بمن چه كه ايران كامياب نشد ، تنها يك ايران كامياب هست ، آنهم ألان  پير شده ويا شايد مرده ……. پايان
  • خاانه گاه

    بعضی از روزها نمیداتنم چرا بیاد آن روزهای وحشتناکی میافتم که از فرط تنهایی وبیکسی خودرا به ( خانگاه  یا همان خانقاه) انداختم ، نمیدانستم که این  شعبه از همان گروه فراماسونری  که سر بزرگش در اتگلستان ورندی را بعنوان پیر ومراد بر گرده مردمی مانند من نشانده اند ورنودی دیگر نیز بعنوان خدمگذار اما درواقع حافظ منافع  درخدمت آنها ایستاده اند  ، روزی برایم نامه رسید که سرکار بانوی محترم …. از شما دعوت میکنیم برای افتتاح شعبه فلان درشهر فلان مارا سر فراز فرمایید یا حق .!!! به به ، سوار طیاره شدم وخودم رابه آنجا رساندم در فرودگاه میزبان درانتظارم بود ، جوانی بلند قد که باشگاه ورزشی داشت با همسر جوانش ویک دختر بچه ، مارا بخانه خودشان بردند وگفتند هنوز شیخ ا زراه نرسیده وهنوز خانقاه در دست رنگ است بنا برای این شما درخانه ما بمانید وبرای ذکر هم به زیرزمین باشگاه خواهیم رفت ! 
    فردای آن روز حضرت جلات المقام شیخ  الشیوخ  جوان  از راه رسید ، مردی بود بلند قامت با یک پیراهن بلند سپید ویک شلوار گشاد بسبک پاکستانیها ویگ شال که بر بروی شانه اش انداخته بود این شیخ با یک هنر پیشه فیلمهای فارسی عروسی کرده بود ، اورا هم درهمان خانه جای دادند ، یعنی اینکه من رفتم روی کاناپه اطاق نشیمن خوابیدم وجناب شیخ اطاق را  تصاحب کردند گاهی متوجه نگاههای زیرکانه شیخ به بانوی جوان صاحبخانه میشدم اما با خود میگفتم :
    زن ، حیا کن ، اینجا جای این حرفها نیست ، اینجا جای ذکر است ونماز ودعا  !! یکروز صبح زود رفتم دوش بگیرم دیدم درب اطاق بانوی صاحبخانه باز است رختخواب پریشان وجمع نشده وپیراهن اطلسی گلدار کوتاه بانو صاحبخانه بطرز  هوس انگیزی روی تخت خود نمایی میکند  ، باخود گفتم شاید دراویش مدرن مانند قدیم لباس بلند نمیپوشند دراین بین درب اطاق شیخ باز شد وخانم صاحبخانه با چهره برافروخته بیرون آمد ، لپ هایش به رنگ عناب وشاد وسرحال تا مرا دید ، دست وپایش را جمع کرد وگفت :
    ببخشید هنوز فرصت نکرده ام اطاقمرا مرتب کنم شما میتوانید این کاررا بکنید ؟ تعجب کردم ، گفتم متاسفانه نه ! چرا قرمز شدید؟
    کم کم سر وکله اهالی اهل ذکر نمایان شد ، دختران جوان با شلوارهای تنگ پیراهن  های یقه باز ، زنان پیر به دنبالشان مردان معتاد ، و…… . دیگر تا آخر خواندم . برنامه تشرف انجام گرفت من نمیدانستم که بایدسکه طلا بدهم وانگشتری طلا مال من نقره بودند بنا براین شیخ حلقه انگشتری مرا از دستم گرفت وگفت “
    در رسوم درویشی هرچه را که نظرگرفت  ، باید پیشکش کرد ،!! 
    گفتم ببخشید این حلقه یادگار بزرگی است برای من وآنرا به هیچ قیمتی پیشکش خدا هم نمیکنم ، حلقه را گرفتم وفردای آن روز دوباره سوار طیاره شدم وبخانه ام برگشتم ونامه مفصلی برای جناب پیر شان فرستادم وتمام شد .
    امروز بیاد پدرم افتادم ، روزیکه به تهران آمد دیدم با کت وشلوارو وکراوات ویک عینک دور طلایی وبسیار لاغر آمده بود سالها بود اورا ندیده بودم او تازه سی وهشت ساله ومن پای به سن چهاده سالگی میگذاشتم ، از او پرسیدم ، پس چه شد آن جبه ودستار وکشکول وتبر زینت ؟ 
    گفت همه دکان بود ، هفته ها معتکف حرم مولایم نعمت اله ولی بودم شبی گریه کنان گفتم  ، هربار درون چنته این همراهان واخوان وبرادران اسکناسهای زیادی میریزم اما خبر از ذکر وشور وحال نیست تنها بمن میگوین ؛ فلانی سا زت کو ؟  ودرآن شب ناگهان چراغ قرمز درب خروجی روشن شد فهمیدم باید آنجا را وآن اخوان وآن ریاکارانرا رها کنم ، کشکول وتبرزین درخانه برادرم نگه داری میشود دیگر حوصله زندگی را ندارم ، نمیدانستم بیمار است ویکماه بعد او جان داد واز دنیا رفت .
    من بی آنکه بیاد گفته های اوباشم بیخردانه سر به آستان این رندان حقه باز گذاشتم وخوشبختانه زود خودمرا کنار کشیدم دیدم منبع فساد ، وکثافت است هیچ ذکری نیست ذکر شکم است وزیر شکم وبس . 
    الهی ، آمدم  با دو دست تهی ، ، بسوختم  برای امید روز بهی ، اما سوختم در آتش ندانم کاریهای بندگان بی خرد تو ،
    الهی / اگر کسی ترا به جستن یافت  من به گریختن یافتم  ، اگر کسی ترا به ذکرکردن یافت ، من ترا درفراموشی یافتم ، اگر کسی ترا به طلب یافت ،  من خود طلبکار توام . ( برداشتی از اشعار خواجه عبداله انصاری). پایان /. جمعه 
  • دنياه كوچك ما

    براى آنكه از دردهاى روزانه وآنچه پيش رويمان گذاشته اند خلاص شوم ، سر به دامان روزهاى خوب گذشته ميكذارم ، امروز درخبر ها خوأندم كه پارك جنگلى ” نكأ”  در جنوب شهر شيراز با أتش زدن درختان وكشتن حيوانات. وكشتن جنگلبانان ، بولدزرها بكار افتاده اند و جاده ايجاد شده ، سپس انبوه سازى شكل ميگيرد ، چه كسانى از اين ويرانيها بهره ميبرند ؟  وسپس كجا خواهند رفت ؟ به كدام سوى جهان ؟ در هيچ جا ديگر امنيتى وجود ندارد  ، جلوى چشم مادرى در فروشگاه دختر يازده ساله اورا ميخواستند  به زرور بدزدند ، مردم ديوانه شده اند ، باور ندارند كه جهان را يك قحطى بزرگ ، يك  خشكسالى وبى أبى تهديد ميكند ، امروز أب از بطريهاى بزرگ به درون بطريهاى  كوچكى سرازير شده كه تنها باتدازه يك فنجان است ، بطريهاى به رنگهاى صورتى وأبى در قفسه ها خود نمايى ميكنند تا نفهمى  كه چه كثافتى را مينوشى ! مواد غذايى كم شده  حتى سيب زمينى كه روزى قوت بيشتر مردم جهان بود حال يا پخته وآماده يا خورد  شده وأماده ويا گنديده درون كيسه هاى  پلاستيك كه بازور هزاران ماده سمى  آنهارا  نگهدار ى ميكنند ، هر ميوه تازه اى را  كه دست ميزنى گويى همين الان از فريزر يا بخچال  بيرون أمده است ،  ديگر كمتر درخت ميوه اى در خانه از ديوار سرك ميكشد خرمالو  بكلى گم شد ، ( در اين سر زمين ) بجايش ميوهاى سفت وسخت. با رنگ زرد  ساخت كارخانه أمد ، هندوانه ها  به رنگ زرد وصورتى  وقالبى  مانند كيك ! اينها ارزانترين ميوه هايى  بودتد كه در تابستان بداد جگر هاى داغ شده ميرسيدند ، نانها همه يخ زده. درون فر خمير ها داغ ميشوند وساعتى بعد بايد  أنهارا دور انداخت ، از گوشت حرفى نميزنم ، چون لاشه خوار نيستم ، اما سبزيجات به همت هورمونهايشان ومواد سمى زا هركدام هيبت وهيكلى باندازه لأتها وآدمكشانى كه امروز  بجان ملتها اتداخته اند ى ديده ميشود ، همه جا را امنيتى !!!  كرده اند ، آدمكشانيكه كه از كارخانه خودشان بيرون آمده اند ودر باشگاهاى پرورش اندام با زرور پروتينهاى مصنوعى  مانند غول با پيكرهاى خالكوبيده شده ، اجتماع را پر كرده اند ، تمام مواد سرشويى  وكرمها و ساير مواد را تنها دو كارخانه عظيم ، ژنرال مرتور و ديگرى ميدهد ، با ماركهاى  گوناگون ، هيچ فرقى بين يك شامپوى ما ركدار با يك مايع  ظزفشويى ارزان قيمت نيست ، كرمهاى كه براى بدن ساخته اند همه ألرژى زا و مسموم ، مردم همه دچار  يك بيمارى مرموز كه نامش فقر غذايى وگرسنگى است ، شده اند ، برنجها مسموم چرا كه در كشتزارهايى  بعمل ميايند كه از فاضل أبهاى كارخانجات  تغذيه ميشوند  آنهم برنج  ژنتيكى ، اما در كشورهاى مستعمره  باغها و مزرعه هاى خصوصي زير نظر بهترين مهندسين كشاورز ى چاى ، برنج ، قهوه ، كاكائو ، سيب  زمينى وانواع واقسام مواد غذايى به بهترين وجه ساخته وبعمل ميايد با شرايط سخت و غير انسانى كارگران زن ومرد وكودك ، مزرعه هاى بزرگ  خصوصى به پرورش گاو وگوسفند ومرغ و بلدرچين  وتيهو  وسبزيجات غير سمى دارند كار ميكنند وكسى از وجود آنها  اطلاعى ندارد، تنها متعلق به ( پاترون) هاست ، سر ما با داعش، وملاهاى دستار بسر گرم است هر روز رسانه ها يك فيلم  تبليغاتى با چند عكس به دنيا مخابره ميكنند ، تا مردم هوس تخم مرغ طبيعى كه از مرغ است نكنند تخم مرغهاى صنعتى با تا ر يخ بى نهايت ساخته شده از  مواد نشسته اى وژلاتين ورنگ  در بازار به وفور يافت ميشود ، سرمان با تروريستها گرم است ، مسيو ترامپ روى سن برايمان نقش بازى ميكند  اما رياست جمهورى از ده سال پيش براى منافع اربابان تعيين شده است ، ديگر عرضى نيست بجز سلامتى شما ، زير هجوم مواد غذايى سمى كه كم كم همه را به سراى باقى خواهد برد ، از ديوار كار وبيكارى  سخنى  نخواهم   گفت كه قانون بردگى امضاء شده است .
    سياست بازى هم مد روز  است ، كيف وكفش كروكوديل هرمس هم مد روز است بيچاره كروكوديل در يك مرداب داشت با خانو اده اش زتدگى ميكرد وآرزو داشت فرزندانش به دانشگاه ام أى تى بروند !!!!!!  حال پوستشان در دست فاحشه هاى گرانقيمت بازار  است ،پايان . 
    جمعه دهم ژوئن دوهزارو شانزده ميلادى !!!!
  • انگشتری طلا

    شب گذشته درمیان  صندوقچه ای که محتوی آت وآشغالهای من است ، به دنبال زنجیری میگشتم ، ناگهان چشمم به انگشتری او افتاد ، سالها بود که از چشمم پنهان مانده بود ، این انگشتری شبیه هیچ یک از انگشترها وحلقه های بازار نبود ، یک حلقه کلفت سفارشی بود  برای من ،  مدتی به آن خیره شدم ، سالها بسرعت از جلوی چشمانم گذشتند رسیدم به همان اولین روز استخدامم درآن اداره ، او ریاست دفتر وزیر را عهده دار بود ومن درانتظار اینکه مرا احظار کند ، من استخدام شدم ، در قسمت دیگر ی درجایی که میبایست نبض مکالمات را در روز نواری ضبط کنم  ، مکالماتی که بین کارمندان وکارگران ومردمان خارج انجام میگرفت تنها یک شماره خط داشتم که آنهم به اطاق جناب وزیر وریاست دفتر وصل بود .
    او هرصبح بمن تلفن میکرد ، سلام میکرد وسفارش میکرد اگر کاری دارم باو مراجعه کنم ، مردی بود با صلابت از یک خاندان بزرگ سر شناس عمویش صاحب یکی از بزرگترین روزنامه های پایتخت بود ، با چند زبان خارجی آشنایی کامل داشت وبه هنگام کمیسیون ها ومجمع عمومی ، او تنها کسی بود که اجازه ورود به اطاق وزیر را داشت ، صورتش مهربان ، اما قدش کوتاه بود ، هرصبح پیشخدمت برای من قهوه و شیرینی میاورد واگر مجبور بودم ظهر  بمانم ناهارم را از بوفه میاوردند ، همه به سفارش او بود ، من هیچ فکربدی بخاطرم نمیرسید او زن داشت اما بچه نداشتند وشدیداعاشق قمار بود ودریکی از کلوپ های معروف عضو هیت مدیره بود وهمسرش نیز درآنجا در دفتر کلوپ کار میکرد ، کلوپ هم مخصوص اعضا بود . کارم را دوست داشتم ، تا اینکه وزیر عوض شد کسی دیگر بجایش آمد با تعویض هر نخست وزیر وزیر تازه ای به آن وزارتخانه میامد وایادی خودرا میاورد وبه کارهای حساس میگماشت ، اما او هنوز سر جایش بود ، مرا خواستند ، وبه ریاست دفتر وآرشیو منسوب کردند ، کار پر مسیولیتی بود اما او رییس من شد ، بین من او تنها یک در فاصله بود ، درساعات فراغت کنارم مینشست وکم کم سر حرف را باز کرد ، بهترین وگرانبهاترین  عطرها را بمن هدیه میداد، بهترین کتابهارا برایم میخرید وآخرین صفحات موسیقی را نیز با امضا خودش بمن هدیه میکرد ، او هم مانند من عاشق کتاب وموسیقی بود .
    اما درگوشه از این اداره مردی برای خود تشکیلاتی جداگانه داشت ، حسابداریش جدا سکرترش جدا کارمندانش جدا تنها گاه گاهی برای دیدن جناب وزیر از جلوی اطاق من رد میشد بوی بد ادوکل ( اولد اسپایز) وکت وشلوارهای راه راه به رنگ روشن قیافه اش شهرستانی اما قدش یکمتر وهشتاد بود ، با پاهای بلند .  گاهی درمیهمانیهای وپارتیها وعروسیهای کارمندان شرکت میکردیم  واو با همسرش که یک زن خارجی آلمانی بود میامد قیافه اش تلخ وبسیار بد عنق و اکثرا مست بود ، من ابدا بفکر اینکه بتوانم اورا تحمل کنم نداشتم بو ی اشخاص درمن اثر بسیار میگذاشت وتن صدا این دو عامل مرا درمقابل هر شخصی به زانو درمیاورد خوشبختانه مردان آن زمان تازه به دوران رسیده بودند وهنوز نه میتوانستند به صدایشان تن خوبی بدهند ونه هنوز از بو های خوب سر رشته داشتند ، این یکی  هم تازه از آلمان آمده و بخیال خود  همه چیز میدانست ، وواقعا میدانست ،  رییس دفتر هم که چون مرتب بخارج میرفت با همه چیز آشنا بود وادوکلن های خوشبویی میزد …..
    سرنوشت بد جوری انسان را ببازی میگیرد ، دریکی از شبهای میهمانی اداره که در هتلی بزرگ بر پا شده بود وتنها روسا با بانوانشان شرکت داشتند من هم بدون همسر رفتم ودرکنار ریس حسابداری وهمسرش که پیرمرد وپیر زن مهربانی بودندنشستم ، آنروزها زیبا بودم ، بی آنکه خودم بدانم چقدر مردان به دنبالم بودند بی آنکه خود بدانم تنها فکر م کار بود وخانه وشنیدن موسیقی وخواندن کتاب ونوشتن خاطرات !!! عشق بزرکی را ازدست داده بودم اما هنوز در زوایانی قلبم گاه گاهی نیش میزد ومیگفت من اینجا هستم .
    آن شب میهمانی آن جناب رییس تشکیلات معاملات خرید وفروش وبچه تاجر تنها بدون همسر ش آمده بود اما مرد دیگری با او همراه بود ، من درانتهای میز نشسته بودم ، ناگهان دیدم او گیلاسش را بلند کرد وبسوی من یعنی بسلامتی ، من به اطرافم نگاه کردم ببینم او به سلامتی چه کسی گیلاسش را بلند کرده است ! اما در اطراف من وکنارم هما ن حسابدار پیر وهمسرش بودند ودیگران هم با همسرانشان . سرم را پایین انداختم ، او از جای برخاست دکمه کت خودرا بست وآمد جلوی من خم شد وگفت اجازه میدهید با شما برقصم ؟……… رقص گرگ با فرشته  دیگر ادامه ندارد او قدرت را به دست گرفته بود آن مرد نازنین را به قسمت بوفه ها  فرستا د وخود صاحب الاختیار تمام دستگاه شد زیر کدام قدرت وبا چه نفوذی ؟ هنوز برایم مبهم است ،  او مرا هم باخود مانند تشکیلاتش برد :
    جمیله یکه سوار منم ، من ، عاشق اسب وشکار منم من ، !!!! بخیال خود مردی از تبار کوهستان ومردان دلیر غرب را در کنار دارم !!!! و بقیه بماند …………
    تنها روز ی آن مرد نازنین برایم نوشت “
    ترا نفرین میکنم بخاک خواهرم سوگند ترا نفرین میکنم تا هیچگاه خوشبخت نشوی . خواهرش ناکام از دنیا رفته بود واو هر هفته به آرمگاه خانودگیشان درقم میرفت تا ناهیدش را زیارت کند ، روی نامه قطران اشک او ریخته شده بود .
    حال امشب این انگشتر مرا بر گرداند به آن ـ روزها او از من خواستگاری کرده بود اما بشرط آنکه بچه دار نشویم از بچه خوشش نمیامد وکسیکه بچه دوست نداشته باشد نمیتواند انسان خوبی باشد واین یک گفت من عاشق بچه هستم اما گرگی بود درلباس میش./ این یکی بازاری بود وقیمت طلا را خوب میدانست ، آن یکی دانشگاه رفته بود تنها خطوط ومعنی آنهارا میدانست با ارقام کاری نداشت سینه اش پاک خالی از هر کینه ودورویی./. روانش شاد .
     پایان / ثریا / پنجشنبه 9/6/2016 میلادی / 
  • سحرگاهان

    نميدانم شب چه موقع خوابم برد ، اما ساعت دو پس از نيمه شب بيدارشدم  ،قند خونم بشدت پايين افتاده بود آب بالاى سرم گرم شده غير قابل نوشيدن بود ، تلفنم داشت شارژ ميشد ، حالم خيلى بد بود هوا شرجى ،تنفس مشگل ،اخباررا خواندم همان چرنديات روزهاى كذشته ، رفتم سراغ مسعود اسدالهى وبرنامه هفتگيش ،ظاهرا  خاطراتًى را از دور ها يك جورى جمع وجور ميكند ويك جورى  هم وصل به امروز ميشود ، داشت شمه اى از خاطرات ( جيمز موريه ) جهانگرد قديم كه كتاب ( حاجى بابا) را هم نوشته بود ميخو اند در وصف الحال ما ايرانيان ، كه سرشتمان از ذره اى بنام ( دروغ) ساخته شده است ، شعرى از هالو كه او هم بر اين امر مهر صحت  زده وأنرا در يك شعر طنز آلود تاييد ميكرد  ، قطعه اى از نيما داشتم روى صفحه پلاس گذاشتم او هم از دروغ ايرانيان در عذاب بود ، نه سرشت ما با دروغ ساخته شده با دروغ رشد ميكنيم مادر به پدر دروغ ميگويد ، پدر به مادر واهل خانه بچه كوچك أنرا فرا ميگيرد با همسالان خود باز با دروغ زندگى را شروع ميكند  ، ما ايرانيان با هوش سرشار و علم تخيل  دروغ را  پيشه ساخته ايم ، حال امروز دولتمردان  وأبر قدرتها هم باين امر پى برده اتد ، عده اى أنرا فرا گر فته اند وبا ايرانى معامله ميكنند وعده اى از ايرانى ميگريزند ، حال ميفهم ساده لوحى من كه نام ديگرش حماقت است  چكونه دست أويز اطرافيان من شد وچگونه مرا قضاوت ميكردند وچرا همسرم بمن دروغ ميگفت وهمه چيز را نهان ميكرد ميدانست در اين دنيا نا بود خواهم شد اگر نتوانم مانند او به ( حرضت عباس) !!! يا اين نان ر ا در عر ق ريختم و يا به  خداى محمد و يا بجان بچه ها ، ! كدام بچه ها؟؟! قسم بخورم .
    رفتم سراغ برنامه ديگرى كه با خانم نقاش معاصر در دوران گذشته مصاحبه ميكردند !! اولا دوربين با بيرحمى تمام أن چهره فرسوده  درهم ريخته وگريم   شده وأن دندانهاى مصنوعى را كه گاهى هم بيرون زده وصدايى توليد ميكردند ، نشان ميداد ، من چيزى از مصاحبه دستگيرم نشد ، آنقدر كه چهره وموهاى سپيد وافشان  ايشان با أن سيگار نازك وبلند نقش يك بانوى متشخص را بازى ميكردند گفتگو هارا تحت الشعاع قرار دادند  ، ايشان طراح ونقاش بودند مقدارى هم روى شنل تاج گذارى ملكه سابق كار كرده بودند اينها  را ميدانستم اما چرا آنهمه دوربين را تزديك برده واز زاويه هاى مختلف  از ايشان  ” گلوزاپ” ميگرفتند ،  بياد مادر مرحومم افتادم  از پنجاه  سالگى نكذاشت از او عكس در محافل بكيرند ميگفت دوربين بيرحم است !!! هركجا ميخواستم  عكس دسته  جمعى بميريم فورا چادرى را روى صورتش ميانداخت ،تنها يكى دو عكس من پنهانى از او گرفتم وآخرين عكس او را كه براى پاسپورتش گرفته بود با روسرى ونيمى از زلفان بيرون كه در آلبوم پسر داييم چسپيده ، چقدر زيبا بود ، با موههاى بلند طلايى ، كه كم كم سپيدى بر أنها سايه انداخته بود لبان قلوه اى و صورتى كه مانند برگ گل سرخ ميدرخشيد ، او سينه اى بى كينه داشت و دروغ را نميشناخت ، رنگ چهره خبر از سر ضمير او ميداد ، حال روز گذشته با ديدن تصوير اين بانو كه با مقدار زياد ى شال و پوشينه  وپشمينه تا خرخره خودرا پوشانده بودو تنها از دهان  و چهره او فيلم گرفته شده بود ، نميدانم چه اصرارى داريد  اينگونه مصاحبه ها  را  پخش كنيد وهمه معيارهاى خوب كذشته را در هم بشكنيد ، باز بياد لعبت والا افتادم كه در هشتاد سالگى هم همچنان ميدرخشيد وپس  از سكته وفلج شدنش ديگر اورا نديدم ،نه او ميل داشت كسى اورا ببيند ونه من ميل داشتم  او را كه شكسته شده بود ببينم ، تك وتنها در يك أپارتمان با تنها دخترش ويك خدمتكار نيمه وقت بسر ميبرد ونگاهش را به تلويزيون ميدوزد ، هيچ خبر نگار ، هيچ دوستى به ديدار او نميرود غير از يكى كه هر سه شتبه با بيمارى وحشتناك خود  باز به ديدار لعبت ميرود ، خود من هم كمتر در عكسهاى فاميلى ظاهر ميشوم شايد دوسال است كه ديگر هيچ عكسى از خودم ندارم ، گاهى بچه ها بى آنكه من بفهمم عكسى ميكيرند ، موى سپيد ويا رنگ شده  ديگر زيبايى ندارد ،  زن همه عمرش تنها بيست سال است از چهل سالگى ديكر قابل ترحم ميشود !!!  بخصوص اكر نام و اسم ورسمى و ثروتى هم نداشته باشد ،ديگر هيچ ، اورا ديوانه ميخوانند !!!. 
    قهوه داغ من تمام  شد حال كمى قند خونم بالا آمد بايد يك واليوم نيز چاشنى أن كنم وبخوابم وفردا !!! يعنى چند ساعت ديگر با خستگى  وچهره باد كرده از خواب بلتد شوم واولين سئوالم اين است كه امروز  برنانه ام چيست ؟ هيچ، پايان /.9/6/2016 ميلادى ، ساعت چهار وبيست دقيقه ، درجه حرارت هوا 19/ درجه  سانتى  گراد  !!!!!
  • نامه ای برای یک مرده

    هنگامیکه کسی مرد ، دیگر نمیتوان با او سخن  گفت ویا حرف زد ، عده ای به گورستانها میروند  با زبان بی زبانی برای مرده هایشان  حرف میزنند ، عده ای گله میکنند ، وعده ای دعا میخوانند ، کمتر کسی تا به امروز پیدا شده تا برای یک مرده نامه بنویسد ، آنهم نامه ایکه میداند هیچگاه به پست نمیرود  وهیچگاه به دست گیرنده نخواهد رسید ، چون ” گیرنده شناخته نشد «
    در پیله خود تنیده  وآرمیده بودم ، گاهی نقی میزدم  صدایم به بعضی گوشها میرسید وبعضی ها بی تفاوت عبور میکردند درغربت  از این فریاد ها بسیار است ، وگوش شنوایی نیست  ، در واقع کسی بیدار نیست .
    روزیکه نامه تو بمن رسید واحوالپرسی کردی ، بیجواب ماند ، نمیدانستم که دنبال چه هستی ، این روزها اعتماد ازوجود همه رخت بر بسته همه درلانه هایشان مانند مرغ روی تخم هایشان خوابیده اند ! .
    از خودت نوشتی ، پدرم یک کشاورز ساده است ، خیلی خوشحال شدم ، حال میتوانم با گام های یک کشاور راه بروم با قدم های او ، از مادرت نوشتی  واز مادر بزرگت ، بیشتر خوشحال شدم ، دست به دامن  همه دوستان وآشنایان شدم که ترا نجات دهند احساس میکردم درآنجا خوای پوسید وهمه بمن خندیدند ، 
    – تو از کجا میدانی او یک مامور نیست ؟ 
    – تو از کجا میدانی به دنبال چیست ؟ 
    – تو چگونه حرفهای این ناشناس را باور میکنی؟ 
    – آه بچه شدی ؟ یا دیوانه ؟
    من بی توجه به همه گفته های راستین آنها درپی نجات تو بودم ، درپی نجات روحت و خودت ، از تو  انتظاری نداشتم من هیچ از آن سر زمین نمیدانم واز مردمش ورسم وراهشان بیخبرم اما خاکی که از آن گل من بوجود آمده بود خوب میشناختم ، تو ذره آن خاک بودی و حال میخواستم از تو یک بنای شکیل وبزرگ بسازم ، یک عبادتگاه وبه ستایش بنشینم ، ونمیدانستم که خاک هم آلوده شده است .
    بقیه را نخواهم نوشت ، چون حال مرا بهم میزند ، طعم تلخ زهر در دهانم میلغزد .
    اما مدتها از شوق این امید نهان  زنده بودم  ، نوشتم ؟ امید یا یا خیال ؟ نامه هایم بیجواب میماندند ! از کار تو وارتباط تو با دیگران بیخبر بودم بمن هم ربطی نداشت .
    روزیکه خبر دادی به دنبال یک پالتوی خوب هستی وقیمتش گران است ، اولین زنگ خطر درگوشم صدا کرد ، خوب چرا زودتر نگفتی من پالتوی پوستمرا بجای آنکه به یک خیریه کودکان سرطانی بدهم برای تو میفرستادم با  بهای آن چند پالتوی خوب میتوانستی بخری ویا پوست حیوانرا از هم بشکافی ولباسهایترا با آنها تزیین کنی .
    نه ! گام های یک کشاورز نبود ، گامهای مردی بود که میل داشت از زندگیش تا حد مقدور لذت ببرد ، منطق برای تو مانند گل ولای بود  وجز لغزاندن  وبه رمین زدن فایده ای نداشت ، منطق را رها کردم  فرود آمدم  زندگی را به موازات خواسته های تو ادامه دادم  بمن مربوط نبود اگر زندگی مخیفانه ای داشتی ، من در زیر این پوسته  بقول تو …… هم دلی نازک دارم  زود شکن مانند پیاز نرگس  وهم لاک سختی  سر د ومحکم  که زمانی  قلبم راآکنده از سوزش میکند آنرا میپوشانم .  زندگی مانند چرخیدن است وتنها کسی میتواند معنای واقعی زندگی را بفهمد که با مردگان ویا نزدیک به مرگ   زندگی کرده باشد با آنها غذا خورده باشد  ورنگ مرگ را درچهره دیگری دیده باشد ،  زندگی مانند چرخها یکی اتومبیل است اگر فشاری بر آنها وارد نیاید بچرخش خود ادامه میدهند ، اما گاهی این چرخش از حرکت باز میماند ومن آخرین فکری که بخاطرم رسید این بود که خودمرا پنهان کنم  نه از ترس ، تنها از یک حادثه .
    بهر روی من خانه امرا گم کرده ام وآنرا سالهاست از دست داده ام ودر این دنیای پهناور همانند همان ستاره سرگردان خارج از منظومه در آسمان نشسته ام تا روز خاموشیم فرا رسد ، ستارگان هم روزی خاموش میشوند  خدا ومذهب وعدالت هم برای من اساسا وجود ندارند خداوند انسانرا کیلویی و تکه ای ویا ذره ذره خلق نکرده است  . انسانرا کامل ساخته باو شعور اعطا کرده حال اگر کسی این شعور را گم کرد دیگر نباید به دنبالش رفت .
    تنها میدانم لحظه ای میرسد که انسان میمیرد ، اگر چه زنده باشد  گاهی همه چیز برایم نشاط انگیز است وزمانی ملال آور تنها این نامه را نوشتم تا بدانی من از جنس تو ودیگران نیستم .. من از جنس  خودم هستم با همه عوارضم . پایان 
  • چگوارا

    دوست عزیز ونادیده ، 

    همانطوریکه قول داده بودم بقیه چه گوارارا برایتان فرستادم ، اما دریغم آما که آنرا دراینجا نیاورم ، چه بسا کار من ، افکار من غلط باشد وچه بسا هم روزی در قرنهای آتی که ما دیگر خاکستر شده ایم ؛ این ایده به حقیقت بپیوندد ، من در یادداشتهایئ گذشته ام اشاره کردم که (چه گوارا)  مسیح آینده خواهد شد اگر دنیایی باقی بماند واگر باز میل داشته باشند دینی را بوجود آورند وهمهرا زیر یک پرچم ببرند ، مانند داستان حضرت عیسی که به چند روایت نوشته شده است .وافسانه موسی که هربچه ای را بخنده – وامیدارد 
    اصولا فلسفه ادیان از قرن چهاردم بوسیله مردی بنام ( سنت آگوستین ) بنیان گذاشته شد  او درسالهای بین 354 چهار  میلادی  درشهری نزدیک تونس به دنیا آمد ، مادرش مسیحی بود وپدرش سنی ،  در اعترافاتی که خود نوشته دوران کودکیش بسیار سخت ودردناک بود وهنگامیکه مرد در کسوت یک راهب وکشیش بود ،  او بسیار باهوش وزیرک بود ودر کتابها به دنبال حقیقتی میگشت ، او به کشور اسپانی آنزمان نیز آمد ودر کوردبا و مادورا  به دنبال درس و فلسفه و عمق مطالب زندگی بود ،  او لذت زندگی را دردوست داشتن ودوست داشته شدن میدانست ودر کتابهای قرون گذشته به کاووش میپرداخت  اودرکتابی بنا م( هورنتسیوس ) متعلق به سیسرون  دنیای دیگری را کشف کرد ودید عالم او باین نوشته ها تفاوت زیادی داردبنا براین پیرو ( مانی ) شد ومانویت را اختیار کرد .
    پایه گذار مانویت هم یک ایرانی بنام  (مانی  درسال 1217 . تا 1277 )  وجود داشت در وجود این دین مذهب تازه او عنصر  ودو گو هر متضاد  جلوه گر بودند ؛ (نور وظلمت )  وبعقیقده او بشر تا زمانیکه میتواند با نور حقیقت زندگی کند هیچگاه درظلمت فرو نخواهد رفت . اما اگر دراین امر موفق نشد تا سر حد یک حیوان وشاید پایینتر تنزل خواهد کرد ..
     درنظر او که شمه ای نیز در مسیحیت وجود دارد  ، شر را خداوند نیافریده  هرچه هست خیر است   آنها با نخوردن گوشت  ( که به ظلمت) تعلق داشت  خودرا پاکیزه میساختند  آنان با خوردن سبزیجات  ونباتات میتوانستند به زندگی خود ادامه دهند اما فرزندانشان  وکودکان خردسال  به نفخ شکم و دردهای بسیاری گرفتار شده وگاهی میمردند  درمذهب مانویان کودکان راهنمای خوبی برای انتقال  نور بودند  مانویان  همچنین ازدواج  وتناسل را باین عنوان که خیر است خوب میشمردند ، برای پایداری نسلها مجبور به همخوابی با سایر زنان بودندو کم کم زمینه نابودی این مذهب آماده شد  مانی خود عقیقده داشت  که مسحیت را ه گم شده  وشکل منحرف  دین است . بهر روی سنت آگوستین با آنکه سنت شد وراهب بود اما سر انجام بدون هیچ عقیده ای از دنیا رفت .
    چگوار نیز همین رویه را پیش گرفت ومیل داشت با ادیانی که سر زمینش را احاطه کرده بودند ستیز کرده وراه ظلماترا از پیش پای دیگران بردارد ، اما از آنجاییکه دنیا ومنافع روی همین ادیان میگرددوانسانها گوسفند وار باید بسوی مسلخ گاه بروند کم کم اورا ازمیان برداشتند آنهم به دست دوست وهمرزم خودش ، همان ( یهودای ) معروف  که هنوز هم حاکم است وزنده گویی آب خضر نوشیده تا ابد زنده بماند .
    من این ایده را خودم انتخاب کردم  تنها کسی که میتوانست یک پیام آور ویک مسیح یا مسنجر باشد همان چگوار ا بود اما اورا به سیاست آلوده ساختند او از مانویت  ومانی  خیلی چیزها آموخت ، متاسفانه روشنفکران چند دسته دنیا وکسانیکه بستوه آمده بودند درپی یک منجی نشسته هریک برای خود بتی ساخته بود که هیچکدام به پای سخنان ( چه) نمیرسید ، امروز آرامگاه او در شهر زادگاهش مدفون است » البته استخوانهایش « که از سر زمین دیگری به آنجا گسیل داده شد . این تنها یک عقیده است من نمیدانم دنیای ما بکجا ختم میشود ، نمیدانم آیا کرده زمین همچنان به گردش خود ادامه میدهد یانه ، ویا منفجر خواهد شد اما میدانم پای بشر به هر کره ای که برسد اول دولت تشکیل میدهد سپس دین را رواج داده وخود حاکم وارباب دیگران میشود هرکس هم که میل نداردمیتواند مانند سنت آگوستین دور خود بچرخد وسپس لا مذهب از دنیا برود .
    امیدوارم تا حدودی توانسته باشم منظور خودرا ابراز داشته وتقدیم حضورتان نمایم ، این بنده ناچیز خسته از دنیا ومردمش وهمه چیزهایی که به زور به حلقوم یک یک ما فرو میکنند باید خورد ودم نزد مانند بیسکویتهای فروشگاهها  در بسته بندی های شیک که همه از مدفوع انسانها درست شده اند. عمرتان دراز ومهرتان پایداد. /. پابان /.
    چهارشنبه 8.6.2016 میادی /.
    ——————————-
    ماخذ > سنت آگوستین > از کتاب عصر اعتقاد است .
  • انتخابات

    همه انتخابات ، بفاصله  چند روز شروع شده ، همه به دور هم ميگردند ،همه جا منتخبين !!! يعنى انتخاب شده ها ميدانند كه خودشانند ، اما مردم همه در يك شوريدگى بسر ميبرند ،  ” آيا اين يكى راست ميگويد ؟ ” بيخبر از آنچه كه در سر آن انتخاب شد ميگذرد ، او يك عروسكى بيش نيست ، يك رباط ويك دلقك روى صحنه كه بايد مردم را سر گرم كند ،حال هر كس ميخواهد باشد ! فردا پس فردا ارباب بزرگ باين ديار سفر ميكنند تا مرام خودرا تقديم اين ملت  بيچاره كه زير دست وپاهاى مافيا ودزدان دارد جان  ميكند ، ابراز دارند ، 
    بيست وششم براى دومين بار بايد ما بسوى صندوق أراء برويم !!! آيا بايد. زير سايه گيسوان بلتد آن جوان كه ناگهان از كيسه مارگيرى بيرون جست به زندگى گياهى خودمان ادامه دهيم ؟ ويا به همان پير مرد اكتفا كنيم كه با لكنت زبان وچهره مهربانش خالى از ذخيره هاى سياسى. دوباره به زير چتر حكومت بانكداران خواهيم رفت ؟ أن پسر مامانى و تازه از حمام در أمده كه رياست حزب سوسياليستهار ا  دارد نيز  ،  نقش خودرا با ضعف تمام بازى ميكند ، 
    وما ؟! ما بيچارگان جان بركف ، بايد در صف بايستيم وهرچه ارباب گفت بگوييم : اطاعت !! 
    حكومت در دست كا رخانه داران مواد غذايى ،برق ، آب، و مالكيت زمينها و كارخانجات اسلحه سازى كه مرتب بايد تغذيه شوند ، مرزها در هم كوبيده ميشوند ، مردم سر گردان ، بايد جنگى بر پا كرد و جمعيت را كاهش داد ، زمينها را لازم داريم ، براى كشت ، مين ها و ساير مواد ! ترك بجان كرد  ميافتد ، مسلمان بجان يهود ميافتد ، مسيحى بجان  مسلمان  ميافتد ، مسلمانان اما ذره ذره جلو ميروند تا جاييكه موزه بزرگ ( ايا صوفيه) را دوباره تبديل به مسجد كرده اند ودر أن قاريان مشغول قار قار كردن ميباشند ؟! 
    اثاثيه موزه ها در  حراجيها  به قيمتهاى سر سام  إور بفروش ميرسد ، ومنافع دوباره به جيب ( آقايان  ) ميرود ، از تنكه  مرحومه ما رلين مونرو  تا نامه هاى جعلى ونسبت داده به فلان رييس جمهور، رياست جمهور محترم تركيه دوباره ميل  دارد دربار سلطان عثماني را  بر قرار سازد ، اول سريالهارا ساخت وشيفتگى مردم را ديد حال در تدارك ساختار أن است ، 
    در سر زمين بلال خيز ايران خوب زندانها تبديل به دانشگاه شده اند ؟ همانكه آقايان انقلابيون چند أتشه ميل داشتند انجام دهند : ما زندانهارا تبديل به دانشگاه ميكنيم !!!! اما نگفتند با چه طرح وأيده اى ! شلاقها  به صدا در آمده اند ، براى هر نفسى كه ميكشي بجاى ممات حيات  ، چهل شلاق ببالا سهميه دارى ، هر روز  اميدم براى ساختن يك دنياى ساكت وأرام كمتر ميشود  وهر صبح كه سر از خواب بر ميدارم تنها سيل جنازه  هاى خون ألود را ميبينم  كه از شيشه تلويزيون جا ريدند ، صبحانه ات را  بخور ؟ چى را بخورم ، نان روز گذشته امروز تبديل به تكه سنگ شده ، چاى طبيعى وپاك گم شده ودر برنامه  هاى باصطلح سلامتى ميگويند  : چاى اخ است ، بد است ، ، قهوه؟! مخلوط با جو و نخود  وآرد ؟ گوشت ؟! نميدانم. گوشتخوار نيستم ، أب نوشيدنى صاف وگوارا درون شيشه هاى پلاستيكى هزار بار ( ريسايكل ) شده بد بو وبد  مزه ، آب جارى در لوله ها ، مزه گچ و سولفات دوسود ميدهد ، در عوض اوراق ماركدار پرداخت ماليات را بايد پر كنى ودر أن سوگند ياد كنى  كه از هيچ منبع ديگرى در أمد ندارى  وبا همين چندرغاز ى كه از خودمان گرفته ايد داريد پس ميدهيد ، ما نانر ا با آب تر ميكنيم وميخوريم واز خود ميرسيم چرا زنده ام؟ آهان شمع اميد را بايد روشن نگاه داشت ! كدام اميد ؟ اميد  به چى ؟ به كى؟ به كجا؟ ………  از ترس بمبهاى پنهانى سالنهاى تاتر وموسيقى كم كم بسته ميشوند ، سينماها اما هنوز بكار خود مشغولند وطرز أدمكشى را به شيو هاى مختلف ياد ميدهند ، رستورانهاى فست فود پشت سر هم رديفند و مانكنهاى استخوانى با مدلهاى عجيب و  غريب  دور ترا احاطه ميكنند ، ميان هربرنامه تلويزيونى هجوم سنگهاى تبليغات بر سر ومغز تو كوبيده ميشود ، فلان كرم ، فلان ، فلان فلان ، تا برنامه صبحگاهى مشتى خاله زنگ  و اوا خواهر نشسته اند و تكه تكه رختخوابهاى سكس ديگرانرا بتو نشان ميدهند ، اوف حالم بهم ميخورد ، خواب را دريابم   ، خواب دتياى فراموشيهاست ، پايان ………/. 
    8/6/2016 ميلادى/. 
  • تهوع

    روز گذشته ناديه براى يكماه به مراكش رفت تا بقول  خوش ماه ،( عيانا  ) يا رمضان آنجا باشد ، كمى باو پول دادم تا مثلا اگر فقيرى را آنجا ديد باو بدهد ، مقدار زيادى لباس ،
    دوستم. زنگ زد ،پرسيد امسال  به لندن  خواهى أمد ؟ كفتم نه ! لندن ثريا  شده يك دوبى در كنار رودخانه ابدا حوصله وول خوردن  در ميان آنهارا ندارم ،  همينجا هستم اگر خواستى تو بيا ، 
    پرسيد الان  حال واحوالت  چطور است ؟ 
    كفتم  : حالم. خيلى خوب است اما گاهى مانند زنى كه باو تجاوز شده ويك بچه حرامزاده را در شكم داشته ومجبور بوده أنرا كورتاژ كند ، حال تهوع بمن دست ميدهد ، خوشبختانه. اينجا ميوه زياد است ، من  ميتوانم با ميوه ها ى تازه خودمرا تميز كنم !!!!؟ . 
    روزه نميتوانم بگيرم خيلى ميل داشتم كه روزه بگيرم ،اما بخاطر (آسم ) ومصرف سه گانه اسپرى  درست نيست ،اما شبها به دعاها گوش ميدهم ،بياد آن ايام ، ماه رمضان برايمان چقدر خوب بود ، همه جا ساكت ، موسيقى بود راديو برنامه  داشت تا روزهاى نوزدهم  تا بيست وچهارم  مناجات خواجه عبداله انصارى  كه حالا ممنوع شده است ، دكلمه اشعار با صداى زيبا ومهربان فريدون فرح اندوز ، نذرى پختن من در شبهاى احياء وبردن غذا ها  بين ديگران بخش كردن ودر كنارش اشك ريختن بخاطر آنهمه فقر ،!!!  ، زولبيا باميه . (راستى ميدانى چندين سال است كه من زولبيا باميه خوب نخورده ام )؟
    ، سپس همه چيز بحال عادى بر ميكشت ،راديوى صداى امريكا مرتب موسيقى پخش ميكرد ، وتلويزيون فيلم داشت ، حالا …. ديگر آيا كسى بفكر فقرا هست ؟ نه بگمانم فقرا گناهكارانند !!!!. 
    تمام فيلمهاى گذشته را رويهم تلمبار كرده ام ، اما حوصله  ندارم حتى يكى را ببينم ، هوا كم كم گرم شده ، اما همينجا ميمانم ، كولر هست ، اگر بتوانم از تپه سرازير شوم  به دريا ميروم ، پايين استخر هست ، بعلاوه بچه ها همه كار ميكنند تعطيلى كم دارند دلم ميسوزد آنهارا اينجا رها كنم وخودم به تعطيلا ت بيايم و يا مجبور باشند هر روز بخانه من سر بزنند تا باغچه هارا أبيارى كنند ، نه ، تنهايى بهترين است ،
    دلا خو كن به تنهايى كه از تنها بلا خيزد 
    سعادت أن كسى دارد كه از تن ها بپرهيز
    اگر ميل  داشتى ،خانه خانه توست  كرم نما وفرود أيى ، من در خدمتم ، ثريا ، ٧ ژوئن  016
  • ماه روزه

    ای لباس اقتباس  از دوش خویش انداخته 
    وی ز بهر دام ودانه  دین ودل باخته
    درآتش  سودای  دل درآتش  حرص امل 
    همچو سیم وزر ، زبهر سیم وزر بگداخته 
    کلام دلنشین  پیرهرات خواجه عبداله  انصاری  را در آن روزگاران  ایام افطار وسحرکاهان با صدای خوش شادروان ذبیحی  وبانک زیبای موذن زاده اردبیلی میشنیدم :
    الهی خواندی تاخیر کردم  ، فرموی تقصیر کردم ، 
    الهی عمر خود برباد کردم وبر تن خود بیداد کردم 
    الهی اگر گویم ثنای تو گویم واگر جویم  رضای تو جویم 
    ومادر را با یک خرما ویک استکان آبجوش در کنار رادیو ایستاده میدیدم ، که گونه اش از اشک خیس میشدند ، سکوت خانه را فرا میگرفت ، همه به احترام روزه مادر  درسکوت فرو میرفتیم ، وانکه ( اعتیاد داشت ) در این ساعات خودش را نگاه میداشت تا بعد از افطاری مادر لیوانش را لاجرعه سر بکشد 
    این سخنان  دلا آویز با آن نوای آسمانی برجان ودل من نشست  ودر این پندار بودم که این موذن  به ربان خود  دردل شب با خدای خویش رازو نیازها داشت .
    ما چندان کتابهای مذهبی درخانه نداشتیم  غیرا ز چند قران وکتاب مفاتیح الجنان مادر که هزار بار آنهارا دوره میکرد .
    امروز روز اول ماه رمضان واول ماه پاکیزگی روح و بدن است اما نه برای مردمان امروزی که برسر خوان یغما نشسته اند حتی مرغ را هم از سفرشان بیرون اندخته  کبوتر > تیهو بلدرچین وصد البته بره تودلی را نوش جان میکنند بی آنکه دو وعده غذای ناخورده  شانرا به فقرا وگرسنگان بدهند .
    امروز آنقدر در صفحات گوناگون گشتم تا ( شادروان ذبیحیئ وموذن زاده ) را یافتم وبه روح مادرم تقدیم کردم وآنرا به اشتراک گذاشتم .
    این ماه باید برا ی او نذرها بکنم چرا که پولهایی را که به برادزاده اش داده بود تا برای او نماز وروزه های باطل شده را بخرد ، اوآنهارا بالا کشید ، البته روزه هم میگیرد .نماز هم میخواند ، در سیستم اطلاعاتی دولت هم خدمت میکند !!.
    امشب حالی دگر دارم ، روحی دگر ، کتابهایم رویهم انباشته به دنبال کتاب ( هفت نای مولانا) میگشتم ، ناگهان عکسی از لابلای کتابی جلوی پاهایم افتاد آنرا برداشتم …….
    بله ، میدانم ،! !!! چشم ، اطاعت شما واجب است !!!
    چنان به حسرت پرواز خو گرفته ام ، چنان دلم گرفته  ، که سرنوشت خودرا از از دیگران جدا میبینم ، چنان به شوق پریدن  واز خود رها شدن رسیده ام ، که عکس خود را درهوا میبینم ، 
    من انسانم ، انسانی از گوشت واستخوان ورگ وریشه ، ودستهایی نامریی از بیرون ودرون شب مرا به روزم دوختند ،  من درپی آسمانی هستم که ستاره های  درشت را در خود  جای داده وبمن چشمک میزنند ، 
    دلم پر است ودیده ام پر تر.
    بسکه برما غالب آمد نفسک بیداد ما 
    گشت شیطان  همنشین  تا شود  شداد ما 
    رخصت تلبیس خود را میزند  بر فرق سر
    فرصت تقدیس  حق را میبرد از یاد ما ……..پایان .
    سه شنبه 7/6/2016 میلادی/. روز اول ( رمضان )
    .
  • اندیشه و نادانی

    در اندیشه  بیخردان مباش
    وخودرا میازار
    که امروز دنائت   قویتراست 
    بگذار هرچه میخواهند بگویند …………
    من از رفتار وگفتار وکردا ر آنسانها بخصوص شهر وندان خودم هیچ متاثر نیستم ، اما متاسف میشوم که تا چه حد رو به نادانی سقوط کرده اند ومیکنند ، کم کم این نسل نیز عمرش تمام میشود ونسلی جدید به دنیا خواهد آمد باز همان گره کور وهمان چشمان بسته وهمان شعور پایین ، نباید از آنها متوقع بود ویا متاثر شد  بباید همین میزان شعوررا قبول کنیم  بین من واین نسل ونسل آینده سازشی وجود ندارد ، امید خودرا برای باز گرداندن یک سر زمین آباد وپر برکت وبا مردان وزنان سالم وقوی از دست داده ام  تنها گاهی بخاطر رقت قلبی که دارم  اندکی متاثر میشوم ، عشق ومهربانی درآن سر زمین یک گفتار وکردار مسخره وبی معناست اکثرا خودرا زده اند به بیعاری وبیقیدی چرا که شعورشان از حدود لباسهای تنشان بیشتر نیست .
    روز گذشت روی یک صفحه عکسی از مردمان غار نشین در یکی از کوههای میمند چا پ شده که ، رقت آوار بود البته آنها راه ورسم زندگی آوارگی و ییلاق وقشلاق را میدانند اما برای من غیر قایل تصور بود که انسانهای ویا کودکانی دراین مخروبه ها زندگی کنند واین مخروبه درآثار باستانی نیز ثبت شود .
    نوشتم ”  عکسهایی زیبایی هستند ، ما مبینیم وخوشمان میاید آیا آنهاییکه دراین بیغوله ها سر میکنند راضیند؟  اوف ، نزدیک بود کارم را بسازند ، خانم یا آقایی  با نام وشماره همه عصبانیتهای خودرا بسوی من پرتاب کرد که :
    باید برای زندگی دیگران ارزش قائل بود !!! ابدا ربطی به سئوال من نداشت ، من خود نیز دریک غار مدرن زندگی میکنم هوس سبزه ودشت وهامون دارم ، هوس پیاده روی درمیان خیابانها تمیز وپاک با بوی عطر طبیعت را دارم اما اعتراضی نمیکنم خود این زندگی را انتخاب کرده ام منظور من بی احترامی به ساکنین  آن غارها نبود بلکه بفکر زمستان  ونابستان وسیل وباران یخبندان  بخصوص برای بچه های کوچک آنها بودم .بعد ها فهمیدم که آنها ییلاق  وقشلاق دارند وباین نوع زندگی عادت  کرده اند ، بنی آدم بنی عادت است .
    دیدم فایده ندارد با این آدمها بحث کرد اینها تنها با عکسها بزرگ میشوند ونمیدانند که چهرها  وزندگی ها ( برعکس) نقش بسته است .
    من همیشه درفکر عشق وهنر وموسیقی بوده ام اما کم کم میبینم این سه عامل از میان ما دارد رخت بر میبندد وچه آرام همه چیز جای خورد بخشونت وآدمکشی داده است حتی رادیودهای محلی موسیقیشان دردآور واکثرا مذهبی است ، روح مذهب دنیارا احاطه کرده بعد از دویست سال تازه  در سر زمین مقدس بیادشان افتاده که باید آرامگاه عیسی را تعمیر کنند درحالیکه در نوشته هایشان گفته هایشان وجود جسمانی ندارد روحی است که به آسمان پرواز کرده وجسمش نیز ناپدید شده  ! در آسمان کنار پدر نشسته است ، 
    نمیدانم شاید با چشم همچشمی آرامگاه آن (مرحول )در ایران بفکر تعمیر آرامگاه مسیح افتادند حال چندین گروهند  هریک با عقاید مختلف ، 
    در قرن دوازدهم تاریخ مسیحی  ( برنارد شاتری)  درکتابش نوشت :
    اهمیت این توده غول پیکر  از مردان مشهور  وپدرانمان  که باعث شدند ما به دنیا بیاییم  تنها از نظر علم توارث  وجنبه های احساساتی  نبود بلکه ما  نه تنها از اجداد بسیار دور خود  چهرها ، رنگها ،  وکمان ابروان  وحالت خاص شکلها  وشباهتمانرا به ارث برده ایم ، حتی روش تفکرمانرا نیز  با شعارها واستعمال گفته های آنان  به همراه کلماتیکه بما تلقین میشود  از آنها میگیریم ……
    حال این توده بزرگ تشکیل شده که نامش بشر است امروز در میان هیاهو گم شده است  ونوعی بیماری جدید گربیانگیر انسان شده است  ، نوعی بیماری مسری از اقوام یهود وامپراطوری روم قدیم  که با آزار وشکنجه آنرا بهمه همه تزرریق میکنند .در تاریخ گذشته ایران اگر چیزی بجای مانده باشد ، زندگی ( مانی) بنیان گذارد مانویت است که میگفت “
    که من طریقه ورسم خویش را مستقیم از عیسی مسیح دریافت کرده ام ، وتعالیم کاتولیک شکل منحرف آن است .
    حال چرا کارمن به گودال وخاک برداری رسید نمیدانم ، اما در همین سر زمین بلا زده ما بودند مردانی که یگانکی را برهمیه چیز ترجیح میدادند اما با جبر وزور وتهدید وسرانجام به مرگ تسلیم شدند . این رشته سر درار دارد واز حوصه من بیرون است
    امروز به دنبال یک انسان میگردم ، نه باچراع ، نا با شمع بلکه با یک نورافکن قوی …..تا بتوانم بنویسم وبگویم که هنر از عشق سرچشمه میگیرد .متاسفم  هنر هم گم شد..پایان
    7/6/.2016 میلادی /.
  • ششم ژوئن

     بس است دراین خیال  ، رسانیده ام  به روز
    بس است روز  از این ملال، بدل کرده به شام 
    —–
    آنچه نوشتم وآنچه رفت ، تنها برای کسانی بود که زاری کنان بسویم آمدند وگفتنند ترا بجان بچه هایت ( دایی) یا عمورا ببخش ، برای کسانی بود که باسن بزرگشان  دیگر روی صندلیهای بزرگ کالیفرنیا جای نمیگرد  پولهایشان تمام شده بیاد ( دایی) جان افتاده اند وگوشی تلفن را برمیدارند ومیپرسند “
    پولهای دایی ما چه شد ؟
    ومن باید درجواب بگویم از معشوق بپیرسید که درکنارتان راه میرود وبه ریش همه میخندد ویا از دیگران !!! از بچه های دایی بزرگ!!!
    درجوابم میگویند ”  دایی ما سی سال کار کرد !!! بلی سی سال با حقوق چندر قاز  ناگهان سلطان بی تاج وتخت شد ، منهم سی وپنج سال کار کردم اما هنوز سثقفی بالای سرم نیست چون نه باجگیر بودم ونه دزد .ونه راه پلکان ترقی را باخود فروشی بلد بودم .
    اینهارا برای آنها نوشتم وامیدآنرا دارم که جوابشانرا گرفته باشند .پایان 
    ——————————————————————-
    امروز روز 6/6/2016 میباشد  ومن عدد شش را خیلی دوست دارم   تاریخ خیلی کم بدینگونه فرصت پیدا میکند تا ارقامرا کنار هم جای بدهد ، امروز آنقدر بلا بر سر مردم ریخته که من شرم میکنم درباره رنجهایم بنویسم هرچند رنجهای نهفته ای دارم که به دیگران مربوط نیست ، امروز ما مرده هایی بیش نیستیم  که درخون خود غلط میزنیم ،  ما همه کودکانی هستیم که خیلی زود از کودکی به پیری رسیدیم وندانستیم جوانی کجا بود وچی شد ؟  امثال من سایه های پوسید ه ای از گذشته ها میباشیم  ، از شبها ی کهنه  ما همه صبح کاذبیم  یکی با آگاهی کامل ودیگری نا پخته درون کوره  زندگی در میان آشوب ها  در آتشیم ، ما آن قربانیان حادثه ندیده ایم /
    امروز زندگی ما روی امواج بالا وپایین میشود  دیگر سینه ای نمانده تا آهی برکشیم  وکم کم به فنای خود نزدیک میشویم  چه همه دست وپا زدیم وچه همه تلاش کردیم ،  تا بتوانیم بندهای اسارت را از دست وپاهای خو باز کنیم از بندی به بند دیگر منتقل شدیم  در شوق یک امید واهی  وهنوز از این شوق زنده ایم .
    روز گذشته به نوه چهار ساله ام گفتم بیا نا ترا ببوسم ” گفت پنج یورو بده !!!! منهم گفتم من عشق را با پول نمیخرم ، این زمانه ماست /
    حال هر صبح که چشمانم بسوی آفناب باز میشوند صدبار شکر گذار پرودرگار نادیده ام  ، هنگامیکه سبزه های لگد کوب شده زیر پای بچهای مدرسه را میبینم بیاد خودمان میافتم ،  وزمانیکه گلبرگهای زیبایی را میینم که از درخت افتاده اند  بفکر کودکانی هستم که در باغ گرسنگی وبرهنگی دارند بی هدف میروند .
    روزی روزگاری درهرقدم  وهرگام که برمیداشتم دستی بسویم دراز بود تمنایی داشت دستهارا کنار زدم ، به دنبال زیبایی بودم !ه شاخه ای که دستش را با مشتی زر بسویم دراز کرد کنار زدم ، به دنبال او بودم که یک فریب بود  ، امروز دراین  فکرم که آن دستها به سینه ای وصل بودند وآن سینه آهی  داست ،  امروز ناگهان بیاد آن روز ها افتادم گویی هزاران پرنده ناگهان به اسمان پرواز کردند  وشب همچو سایه ای بر سر من فرود آمد  وهیچن نقشی  بر کف دستهایم نگذاشت  ، او مرد ، خیلی راحت هم مرد چندان دردی نکشید دردهارا برای من باقی گذاشت .
    حال بی آنکه آنهاارا با کسی قسمت کنم خود به تنهایی با ررا بر دوش میکشم ، با لبخندی که ای وای چه مهربان بود !!!! 
    من از سرنوشت گریختم اما سرنوشت قبل از من آمد وجای گرفت ومرا درآغوش کشید ، اکنون سعی دارم بال شکستهامرا که زخمی وخونیین شده بنوعی بهم بچسپانتم وآنرا ترمیم کنم بی آنکه خیال پرواز دیگری داشته باشم ، آسمان لبریز از پرندگان آهنی ، وآتشین است جایی برای پرواز یک مرغ زخمی نیست .
    پرواز دیگرم را بنام …….. آغاز میکنم 
    پایان / دوشنبه / 6/6/2016 میلادی 
  • توده ها یئ در تاریکی

    شب گذشته اتفاق عجیبی برایم افتاد ، ملافه هارا عوض کرده بودم وساعت هفت بعد از ظهر روی تختخواب درار کشیدم وکتاب میخواندم ، گویا خوابم برد وساعت هشت ونیم بیدار شدم ، اه مگر من چقدر خوابیدم از هفت شب گذشته تا صبح امروز هشت ونیم ، نه ،امکان ندارد من هر نیمه شب باید برخیزم وقهوه امرا درست کنم وبنشینم بنویسم این کار عادت روحی وجسمی من شده حال ؟ هشت صبح ، آفتاب پهن همه جارا فرا گرفته است ،  نگاهی به  ساعتهای  مختلف انداختم همه هشت ونیم بودند اما !!! صبح ؟ یا شب ؟ روی تابلت دیدم یکشنبه است !تنها یک ساعت ونیم من بخواب عمیقی فرو رفته بودم ! خوابی که شبهای زیادی از من گریخته بود .
    حال امشب بیاد( او) همسر مهربانم افتادم! هرنیمه شب بلند میشد  درآشپزخانه به دنبال چیزی میگشت ، یا خوراکی ، یا چیزهای دیگر گاهی صدای قرچ قرچ را میشنیم داشت آبنبات  میخورد گاهی آب میوه مینوشید از صدای درب بطری میفهمیدم محتویات یک شیشه  را درون لیوان خالی میکند واز فییز قوطی آبجو مفهمیدم که مخلوط همیشکی را درست کرده ومشغول نوشیدن است ، خودمرا بخواب میزدم سالها بود که دوراز هم بودیم هرکدام دردنیای دیگری سیر میکردیم او درخیال معشوقه بیست ودوساله اش که حال با اجبار آورا رها کرده تا به امریکا برود وخود مجبور است درکنار من بماند ، نگاهش بمن گاهی خصمانه ، وزمانی تهدید آمیز وساعتی غضب آلود  ویا بی تفاوت بود ، لبخند تمسخر آمیزش در گوشه لبانش  نشان چی بود ؟ تلوتلو خوران خودشرا روی کاناپه میانداخت .
    صبح زود من با تر س و لرز بچه هارا صبحانه میدام وراهی مدرسه میکردم ودرانتظار فاجعه روز بودم ، یک روز مشغول درست کردن غذا بودم ، دیدم گوشتها غیب شدند ، هرجارا گشتم از تکه های گوشت خبری نبود ، درون یخچال ، درون گنجه ها برای ناهار بچه ها میبایست غذا درست کنم ، از او پرسیدم آیا گوشتهارا جایی گذاشته ؟ 
     بانگاهی تحقیر آمیز گفت :
    باز صبح شد وتو صدایت درآمد ؟ من با گوشتها چکار دارم ؟ تو داری دیوانه میشوی  وخودت نمیدانی !! کمی سالاد درست کردم وبحساب خود گفتم برای بچه ها مرغ حاضری میخرم چون دیگر مانده بود که درون وان حمان به دنبال گوشتها بگردم ، در آنجا ، درحمام دیدم که پریز آبگرم کن نیز از برق کشیده شده ومن نمیتوانم دوش بگیرم  آز او پرسیدم  ، کارتوست  باز در جوابم گفت ، من نمیدام با یک دیوانه چکار کنم وخودش را بخواب زد  .بشقابهاراز درون گنجه بیرون آوردم تا روی میز بچینم  دیدم درون یکی از بشقابها گوشتها پنهانند !!! خوب چاره نبود میشد هنوز آنهارا پخت ، باو گفتم این چه کاری است که کرده ای ؟ گفنت کدام کار ، تو خودت دیوانه شده ای گوشتهارا پنهان میکنی که مجبور نباشی آشپزی کنی !! 
    چیزی نداشتم بگویم آنقدر مست بود که حتی چشمانش تا به تا وتلو تلو میخورد اما درعین مستی میدانست کدام نقطه حساس مرا نشانه بگیرد ، روز دیگر دیدم برای راهپیمایی بیرون رفت ، میدانستم درون یکی از بارها خواهد نشست ویا دردکان ارمنی ها مینشیند وگریه را سر میدهد قصه  وافسانه سرایی میکند ، آنها هم برایش لیوانرا پر میکردند وحساب را دو مقابل برایش میگذاشتند ، ناگهان دیدم درب خانه باز شد ویک مرد ناشناس با چند نفر دیگر اورا به درون خانه هول دادند ، خودمرا به درب خانه رساندم ، چی شده ، یکی از آنها گفت چیزی نشده ایشان کمی حالشان خوب نیست من اگر جای شما بودم حتما اورا به پلیس تحویل میدادم ، او دروسط راهرو نشسته بود وگریه میکرد که این مرد میخواست مرا بکشد ، کدام مرد ؟ مجبور شدم دکتریرا خبر کنم ودکتر در بیانه خود نوشت که ” این مرد برای این خانوداده خطرناک است وباید هرچه زودتر اینجارا ترک کند ویزا هم ندارد »
    حال دارم به آن روزهای دردناک میاندیشم ، اگر درایران بودم ….. نه بهتر است حرفش را نزنم حتما مرا به زندان میانداخت  درحالیکه خودش هرشب دبه های بزرگ عرق  دست ساز را به درون معده اش خالی میکرد وبه جان اهالی خانه میافتاد  ، هرکدام درگوشه ای پنهان میشدند  ، تنها عشقش مورد لطف ومرحمت او بود برایش در امریکا حساب بازکرد تا بتواند راحت آنجا با یک دانه توله اش زندگی کند .
    هرماه مبلغی از حساب من دربانک کم میشد ، صورتحساب های پرداختی را میدیدم ام باز کم میاوردم ، روزی به بانک مراجعه کردم ، یکی از کارمندان بانک گفت :
    همسرتان هرروز یکصد پوند از حساب شما بر میدارد خودتان باو اجازه دادید !!! تازه فهمیدم آن کارتی را که روزی جلوی من گذاشت  تا امضائ کنم اجازه نامه خودم بوده است !!!آه پرودگارا ، دیگر حساب از دستم بیرون شده ، آن روزگاران رفته اما هنوز هرشب هجوم خیال مرا بیخواب میسازد ،  چرا روز اول بمن نگفت که کی وچکاره والکلی است ؟ بیخود نبود زن اولش را به تیمارستان فرستا د. 
    حال من هر شب در لابلای توده های تاریکی  دستهایم را بسوی آشنایی نامریی دراز میکنم ولرزه ای بر پیکرم مینشیند  وبیاد آن آشیانه برباد رفته ام .
    روز گذشته پسرم که تازه از روسیه برگشته بود وهشت ساعت درپاریس درانتطا رهواپیما بود با همه خستگی وبیخوابیها بچه هارا آورد تا من ببینم ، سرم را روی سینه اش گذاشتم آنچنان مرا دربغل فشرد که تمام غمها از دلم بیرون شد وموهایمرا بوسید دوباره باید به امریکا برود ، سپس به انگلستان وباز به المان ودرهمه جای باید دو ساه ساعت بایستد وحرف بزند ،  او با همه وجودش دردهای مرا احساس کرده وبیاد دوران بچگیش هست اما سعی دارد خاطره پدر از خودش دور سازد ومیگوید من هیچ خاطره ای از پدرم ندارم ابدا اورا بیاد نیماورم تنها یک مرد مستی که باعث آزار ما میشد همین . 
    —–
    یک شب بادی سهمگپن پای بر زمین کوفت 
    ، دیوارها  به لرزه درآمدند  خروش  هزاران رعد از آسمان بر سرمن بارید
    گویی که سنگهای از کوه  جدا شده وبر سرم فرو میریزند
    یکدم تنها یکدم ، فشار انگشتی گرم 
    چون شعله ای بر پیکرم نشست  ومرا سوزاند 
    غاقل ار اینکه درسپیده دم  ،  دیدم 
    این دست شیطان بود  که با دو مردمک مرده 
    مرا تماشا میکرد  ومن درخیال نوازش دستهای گرم او بودم 
    پایان 
    6/6.2016/ دوشنبه 
     جالب است ارقام امروز همه شش میباشند !! 
  • عطش وویرانی

    هر صبح ،چون زبان تر وخشک برگها ،
    از نیش ناگهانی آفتاب 
    آماس میکند ، این شهر ، چون کرم  پیر 
    ——–
     شهری است پر زعجایب وهزار رنگ ، در آن همه چیز وهمه کس وهمه نوع حیوانی را میتوان دید ، 
    درآن زمان که تازه  به انگلستان رفته بودم ، هنوز کلمات ، پلیز و، تنکیو از زبان مردم نیافاتده بود ، هنوز ادب ومهربانی خودشانرا داشتند وهنوز در صدد کمک به یکدیگر بودند ، منهم که سرم برای این نوع کارها درد میکرد خودمرا به مجامع وصله پینه دوزی لحاف چهل تکه برای خانه سالمندان وکودکان انداخته بودم  ، همه چیز دریک ارامش و پاکیزکی میگذشت ، جند دوست خوب بهایی پیدا کرده بودم که اهل کرمان بودند، بسیار مهربان خوشقلب وما خوشحال دراین از اینکه کنار دریا توانسته ایم دوراز همه همهمه ها بچه هایمانرا به مدارس خوبی بگذاریم ، همه گیاه خوار شده بودیم !!! ونمیدانستیم که گیاه متعلق به حیوانات نجیب است باید گوشتخوار بود .
    انقلابی و افتضاحی  در سر زمین ما که هنوز دلبستگی شدیدی به آنجا داشتم  بوقوع پیوست سیل دزدان وفراریان باینسو روان شدند  ، خانه پشت خانه خریداری میشد  آنهم نه یکی دوتا بلکه چهارتا و پنج تا برای هر کدام از بچه ها !!  بزن وبکوب برقص ودوره های بازی وتخته نرد وباربکیوها شروع شد لباسهای ساده ما که یک تی شرت ویک شلوار جین ویا یک پلور ویک شلوار بود اجبارا تبدیل شد ( دوباره ) به لبا سهای مارک دار  ومزن های معروف که از قافله عقب نمانیم آن دوست کرمانی مهاجرت کرد با بچه ها وهمسرش . منهم مهاجرت کردم ، یک مهاجرت اجباری ، حوصله تکرار تهوع  آور آن زندگی گذشته را نداشتم بلکه تازه خانه ام تبدیل به یک هتل مجانی هم شده بود …….
    آمدیم باینسو ، خلوت ، کوچه ها خاکی ، مردم مهربان ، چند ارمنی ، مشغول کار عرق فروشی وبار داری  وبافندگیشان بودند واز ایرانیان خبری نبود  تنها میدانستیم که درآنسوی شهر یک مرد بزرگی !!! که پدر خوانده است مشغول ساختمان سازی وفروش خانه های شیک  وواردات وصادرات است ، خوب بما مروبط نمیشود ، ما زندگی حقیر خودمانرا ادامه میدادیم ومیل هم نداشتیم پایمان را از دایره قانون بیرون بگذاریم . همسرم هنوز بین ایران وانگلیس در رفت وآمد بود ومن کاری نداشتم که چه میکند ! 
    یک روز با دختر کوچکم از پیاده  روی یکی از خیابانها رد میشدیم ، ناگهان مردی جلوی ماا سبز شد با بدن لخت تنها یک شلوار پایش بود اما ریش بلندی ماندد مرحوم  راسپوتین تا روی شکمش آمده بود ، خم شد وتعظیمی کرد و به زبان فارسی گفت “
    نوکر شما کمال آقا ،  من جا خوردم وگفتم اختیار دارید شما سرورید از ترس داشتم میمردم دست دخترم را گرفته بودم واو پشت سر من پنهان شده بود .
    با همان لهجه لاتی خود ادامه داد :
    نوکرتان خوب میدونه شما اینجا چه خانمی هستی ، ما به همه گفتیم تنها یه خانم اینجاست اونم شمایی !!! هرکاری کاری داری نوکرت اینجاست تا شوورت برگرده ما دورخونه ات پاس میدیم ، 
    نمیدانستم جواب اورا چه بدهم مثل بید میلرزیدیم ، اما خودمرا کنترل کردم وگفتم “
    البته شما سرورمایید اینهم دختر منست ، 
    گفت میدونم ماشاءاله همه بچهات خوشگلند ، اما اگه کسی بخواد چپ بشما نیگاه کنه سرو کارش با منه ، خم شد ، دست مرا بوسید ورفت ، من خشکم زده بود .
    خواهر هنرمندی معروف که میدانستم با چه کسانی سر وکار دارد برای کمی مواد وتریاک ، اینجا بشغل قدیمی مشغول بودند ودر یک بار کار میکردند  بسرعت به سوی بار رفتم وازاو درباره این  مرد ریشو پر سیدم ، او خنده احمقانه ای کرد وگفت ! 
    نه باابا این قاچاقچی و برای فلانی کار میکنه میره مادرید  بهمه شهر ها میره ومیاد نترس مرد خوبیه ،
    گفتم همان فلانی که شوهر ان خانم محترم که درمادرید بشغل شریف …… مشغول بود ؟
    گفت آره بابا ، اما خوب او الان خاتمی شده وپسری هم داره …….
    برگشتم خانه گوشی تلفن را  برداشتم و زنگ زدم به کارخانه وبه همسرم گفتم هرچه زودتر بیا ، تورا به هرکس میپرستی بیا  ، ما جای عوضی اومدیم وجریانرا برایش گفتم ، 
    او هم بادی به  غبغبش انداخت که صدای آن را من از پشت تلفن مینیدم ، منکه گفتم ، منکه گفتم ، خوب  باشه !!!!
    نترس از اینا همه جا زیادند کاری بکارشان نداشته باش فقط پولی کف دستشان بگذار واحترامی به آنها بگذار کاری بکارت ندارند 
    کم کم سر وکله ایرانیان عفیف وشریف از ایران باینسو سرازیر شد عجبه آنکه همه هم مهندس ودکتر بودند وهمه هم میل داشتن  از این سکوی پرتاپ به امریکا بروند ، همه هم میگفتند که ما از راه دشت وکوه بوسیله قاچاقچیان آمده ایم درحالیکه همه پاسپورت سیاسی دردست داشتند ومامورین وپاسداران جمهوری تازه برپاشده بودند .
    رابطه خودمان را  به همه قطع کردیم ، سر سختی ولج بازی من بیشتر شد تا جاییکه دیگر حتی به سایه خودم هم شک داشتم .
    امروز خوشبختانه اینجا کم وبیش ارام است اگر هم ماموری باشد در گوشه وکنار پنهان است ، منهم در بالای تپه ماهورها با تابلتم خورشید وماه را شکار میکنم و به گلهای باغچه ام میپردازم  یک روز میبینم سر افکنده و پریشانند میفهمم که بیمارم وآنها هم بیمار شده اند وروز دیگر میبینم سر وحال سر زنده اند میفهمم که حال منهم خوب است .
    حال دیگر گذشته کمال اقارا در سوئد کشتند ، جناب پدر خوانده وهمسر عفیفش هنوز مشغول پارتی دادن واشتعال به کارهای خوب خود هستند ،سیل اعراب پولدار وایرانیان  پولدارتر !!!! باینجا روان شد اما نه درتپه ماهور ما بلکه درآنسوی شهر  هم در امریکا ، هم در انگلستان ، هم در اینجا برای تفریح کشتیهایشان روی بندرها خوابیده جت های شخصی شان هوارا احاطه کرده اند  اما ما هنوز همان گوهی !! که بودیم هستیم !!!!! حتی ارمنی ها هم به مقامات بالای اجتماع پولدارها پیوستند !!! عرق فروشیشان چند دهنه شد ، …….. ما هم دراینجا ماست خودمان را میخوریم ، گاهی هم بی گناه مورد عتاب قرار میگیریم چونکه …….. بماند این یکی بماند .پایان 
    یکشنبه  5 ژوئن 2016 میلادی 
  • زنان آزاد

    از کدام زنان آزاد سخن بگویم ؟ حتی بزرگتر ین وپیشروترین آنها ( سیمون وبوار)  یا آنهمه زحمت وپشتوانه ها نتوانست به درستی کاری از پیش ببرد ، زنان اروپایی آزاد شدند ، در لباس پوشیدن ، در زندگی ودر کنار مردان گام برداشتن اما هنوز گره های کوری دراین وسط هست که باز کردن آن مستلزم زمان بسیاری است ،
    در سر زمین بلا خیز ما ، اکثر زنان تنبلند دوست دارند زیر نفوذ مرد باشند بردگی را دوست دارند ، خدمت به مردان وشوهرانشان اولین وظیقه وشعف وخوشحالی آنا ن است ، احتیاج باین نرینه   از همه آرزوها برایشان مهمترا ست ،  تنها زنی که پیشرو بود آنهم دران زمان تاریک وسیاه بعد از استبداد قاجاریه (بانو پروین اعتصامی ) بود که با حفظ معیارهای نجابت یک زن  اورا از بردگی رهایی میخواست ، ( سرگذشت اود رکتابش موجود است )  .
    امروز نماد زن ایرانی و مبارزه وزد وخورد او با خواسته ها ودریافت حق وحقوقش  بانو ( زهراخانم رهنورد ) با آن بقچه حمام که برسرش پیچیده وآن چادر دولاپهنارا که روز آن انداخته وفراموش کرده روزی با دامن کوتاه  زیر نام ( زهره کاظمی)  درمدرسه نوربخش درس میخواند ، امروز همه میتوانند نام وفامیل وحتی زاتدگاهشانرا عوض کنند  واین کار شر ایطی دارد ،شزایط آن خدمت درراه اهداف  وپیشبرد اسلام عزیز است ، وآن نماد بردگی را که بر زنان کشیده اند بنام چادر ویا روسری .
    روز گذشته به سخنان دکتری از نژاد خودشان که در طب سنتی دست دارد گوش میدادم سالن لبریز از مورچه های سیاه وقارچ ها بود ، اثری از ایک انسان نبود ، کم کم لباس مردان هم تبدیل به آرخالق وعبا وعمامه خواهدشد باید نماد ایرانی درهمه جا باشد مگر افغانستان نیست ، طالیان نشان مردانگی است .
    حال من نشسته ام درباره چه موضوعاتی مینویسم ،  درباره اینکه ( تنها )هستم  ؛ اما آزادم کسی نیست بمن بگوید کجا بایست وکجا  بنشین ، روحم ، افکارم آزاد است خوشبختانه درمسیر هیچ سیلاب سیاسی نیز نبودم تا امروز احساس گناه کرده ویا مجبور باعتراف باشم ، شاید اشکال من با هموطنانم درآن زمان هم همین روحیه آزادیخواهی من بود ، درتمام عمرم شاید یک بار مجبور شدم چادر بسر کنم آنهم نیمه کاره آنرا وسط خیابان انداختم ، زمانی بود که مجبور بودم بعنوان عروس تازه فلان حاجی به شهر وزادگاه همسرم بروم  بمن گفتند باید چادر بپوشم ، حتی نمیتوانستم آنرا نگاه دارم وسط حیالان آنرا از سر برداشتم وبکناری انداختم خوشبختانه همسرم  پشت سرم با اتومبیل میامدومرا سوار کرد ، باو گفتم هیچگاه مرا مجبور مکن که با این سوسکها راه بروم ، چیزی نداشت بگوید خواهرش آنچنان زیر چادر گم شده بود که نمیشد تشخیص داد زنی است یا یک حیوان   بقیه هم به همین نحو بنا براین اولین گلنگ اختلافات فامیلی !! بر زمین خورد ، روسر ی را زمانی بسرم میکشیدم که موهایم هنوز به دست سلمانی آراسته نشده بود ، اختلاف دوم زمانی پیش آمد که  نمیبایست به سلمانی آنهم سلمانی مرد بروم ومن سالها یک سلمانی ارمنی داشتم که نیمه مرد بنام ( هامو)  حال باید میگشتم تا سلمانی زن پیدا کنم !!!  اینها درست دراوج آزادی وروزهای فرحبخش زمان ما بود!! بنا براین نباید تعجب کنم ونباید اعتراضی بنمایم ، اگرچادررا بر سرم میکشیدم وسر سفره ها مینشستم وهر ماه یک سفره نذری بیبی رقیه ویا بی بی راضیه میانداختم ، شاید امروز مجبور نبودم تنها باشم .من به موسیقی کلاسیک گوش میدادم ویا به سازهای سنتی نه بخوانندگان کوچه وبازار ورقص بابا کرم  فرزندانم را مجبور به انتخاب دیین نکردم گذاشتم بزرگ شوند وخودشان دین وایمانشانرا انتخاب کنند ، وکردند ، ( انسان بودن)  .
    نه نباید درصدد اعتراض بر آیم ، 
    پروین اعتصامی در یک مدرسه امریکایی درس خواند وبا احوال زنان زمانه آشنا شد  سپس سرود “……….
    زن درایران ، پیش از این گویی که ایرانی نبود  /  پیشه اش جز تیره روزی وپریشانی نبود /
    زندگی و مرگش درکنج عزلت میگذشت /  زن چه چه بود آن روزها  گریک زندانی نبود 
    کس چون زن اندر سیاهی قرنها مننزل نکرد/  کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود 
    او این اشعار را در سالهای کشف حجاب  بعنوان ( گنج عفت)  میسراید ورضا شاه را تحسین میکند :
    خسروا دست توانای  تو آسان کرد  کار /  ورنه دراین کار سخت امید  اسانی نبود 
    شه گر نمیشد در این گمگشته  کشتی ناخدای /ساحلی پیدا  از این دریای طوفانی نبود 
    متاسفم که امروز همه خدمات او وپسرش نا دیده گرفته شده و اصغر قاتلها ، اسمعیل قصاب ها وفاطمه کماندو ها ارباب ورهبر زن ایرانی شده اند . ونماد زن ایرانی زهرا خانم گل گلی  میباشد که روزی میخواست بانوی اول ایران باشد .
    این چند خط را هم بعنوان یک زن ایرانی گم شده در غربت مینویسم ، در واقع دیگر بمن مربوط نمیشود میروم تا ماست خودمرا بخورم ودیگر فریب این هموطنان زوار دررفته امرا نیز نخواهم خورد . پایان 
    5/6/2016 میلادی