Category: General

  • نه ، نام اما ننگ

    اكثر شبها  در هنگام خواب سرى به يوتيوپ ميزنم تا موزيك ويا گفته اى و يا افسانه اى بيابم وبه همراه آن بخواب روم ،اوف، حالم بهم خورد ،  اين جانوران از بند گريخته وسكس منيك كدام گورى بودند كه حالا در زير سايه اسلام  دست به چنين كثافتكارى وجنايتى ميزنند ؟  تجاوز به زنها ودختران وعكس وفيلم گرفته وسپس باجگيرى حال كار به خانواده ها هم كشيده زن وشوهر هردو دست بكار ميشوند ، واقعا كه بايد كثافت كرد به آن سر زمين  اكثر اين ويروس ها وجانوران هم از همان بچه دهاتيها ويا تخم وتركه خود ملايان ميباشند ،نه ، واقعا ديگر از آن سر زمين دل كندم ،در انتظار هجوم يك سيلاب يك آتشفشان ويا يك جنگ هستم تا همه اين آشغالهارا به زير خاك فرو برد ،اوف گمان نكنم در بدترين كشورها چنين جنايتى روى دهد ، بهترين كارى كه جيم ،الف با كمك دوستان روسى اش كرد اينكه ديگر دين وايمان را از مردم گرفت حرمت خانواده ها بر باد رفت ، زنها بدتر از مردان شده اند ، نه ، دويست سال كار داريد آقايان بيخود تاريخ طبرى وفردوسي و ابومسلم خراسانى را براى اين ملت جزوه نكنيد فعلا اندازه آلت تناسلى را بايد اندازه گرفت و بك زن نيمه ديوانه سايتى درست كرده لخت وعريان ،سكس أزاد در زير تام روانكاوى از خارج به داخل ميفرستد ، نه بيخود قلب خودرا به درد نياورديد ، بيخود سخن رانى نكنيد ،  يقه خودتانرا براى اين جانوران پاره نكنيد ، كار اين ملت كه چه عرض كنم  اين حيوانات از بند گسيخته از اين حرفها گذشته ، در زندانها بيشتر ياد ميگيرند ،كشورى كه يكصدو سي هزار ونهصد  وپنجاه هزار نفر از مردمش دچار إيدز باشند  معلوم است ، يك فاحشه خانه به پهناى ايران و خانه دار هم در كاخ نشسته ،باج ميگيرد وبچه هاى نوجوان را به قربانگاه ميفرستد ، اى واى بر شما ، نفرين بر آنانكه اين ملت نجيب را به خاك سياه نشاندند وخودشان به تير غيب گرفتار شدند ، 
    حال خانه فروغ فرخزادرا ويران ميكنند واز او زنى فاسد ميسازند آن قلم به دستان مزدور وخود فروش .
    نه آقايان وبانوان محترم وعزيز راديو وتلويزيون بيخود خودتانرا خسته نكنيد از كوزه همان ترواد كه در اوست ، اعتياد ، سكس ،فقر، دزدى، تجاوز، ودست آخر باج گيرى . مخلوطى از أفغانيا ، تركها، بلوچستان، كردها ، عربها ، پس مانده حرامزاده هاى  قلعه  شهر نو   مترس ونشمه جاهلها ، در حال  حاضر حاكمند ، سرزمينى است پر كرشمه ،نام حافظرا آلوده نكنيد ، خيام را به نجاست نكشيد ، فردوسى ، كوروش ، بابك ، وغيره را راحت بگذاريد به تجارت سكس وموااد مشغول باشيد در آمدش بيشتر است ، ،خلايق هرچه لايق ، بايد ايران باخاك  يكسان شود و سمى قوى بر خاك آن زد تا اين جانوران كشته شوند  وآنگاه بنايى از نو ساخت  
    لازم به تذكر است كه نوشته هاى من براى خالى كردن خودم ميباشد نه براى چاب ونامى شدن ونه براى اين مردم ناحسابى  تنها شايد ده نفر. خواننده اصيل دارم كه فهم وشعور بالايى دارند ، نه بيشتر لازم ندارم ، ميلى به جمع آورى آشغالها در فكرم نيست ، شب خوش .😡😝
  • میخواستم !

    تاریک زندان بودی  از دل چراغ اوردم 
    سر د زمستان بودی  با عشق گرمت کردم 
    حال امروز چه مانده ؟  ا زآن همه مهربانیها  تنها زخمی بر سینه مانده  میل ندارم با اشک آنهارا بشویم ،  جسم وروحم بیمار است 
    روز بدی است ، روز غمگین پاییزی ، روز آمدن بچهه ها به میهمانی گنجشکی ورفتن ،  داشت تعداد  سفرهای آینده اش را میشمرد ، دوازده سفر از شمال اروپا تا چین وژاپن !! ودیگر حرفی ندارم ،  باو گفتم به روشنی عمرم  شدم دمسازت اما امروز دمساز هوا شدی ، درشتی ها کردی وسپس مهربان شدی ، سفره ام رنگین است اما تنها بر سر آن مینشینم  ، هیچگاه نه بمرگ اندیشیدم ونه به پیری وکهنسالی ، لباسهایمراهنوز بسن روزهای سی سالکی میخرم ! نه میل ندارم مانند دیگران عصا -به دست بگیرم وپیری خودمرا به رخ شما بکشم وترحم کسی را برانگیزم .
    هنوز غنچه و بوی عشق درسینه ام نشسته  در خاطرم هزاران گل وسبزه وسنبل  با هر بهار  میشکفد  ، نه سازگاری با حسادت دنیا ندارم ، این من ، این شما ،  همه منید یک تن ، یک گردنبند یک مهره که در برود رشته ا زهم گسیخته ودانه ها فرو میریزند  من با جهان امروز کاری ندارم ، با مردمش نیز بیگانه ام ، من ازجهانی دگرم وروحم از جای دگری سیراب میشود ، 
    شب گذشته بیاد آن پیر گون ماری بودم  که چون خونخواری تکه های کهنه جادورا به زیر بالشم میگذاشت  ، من چون تهمینه با طلسم خویش آنهارا باطل میکردم  ، نه دختر شاهزاد بودم ونه دخت کنیزی ، ونه زتنیده های برده ها نفرتی شدید  بمن داشت همسرم را برای خودش میخواست برای خواهر کوچکش میخواست ، با آمدن من نقشه هایش بهم خورد کاسه از دستش افتاد وشکست ، آن مار پیر با پای چوبی  ، با نماز خوانان نماز میخواند با عرق خورها ودکا سر میکشید ، اگر پا داشت با رقاصان هم میرقصید ، خانه ام ابری شد ، تاریک شد در پی باران دویدم بی آنکه سیلاب مرا ببرد ، شمارا به دندان گرفتم وشنا کردم از پلهای واژگون وآبهای گل آلود ومارهای سمی  گذشتم ، شمارا به ساحل امن بردم ودورتان را بستم ، مار به دنبالم آمد اینبار موفق شد تا اورا ببرد واو رفت . هنگامی بمن رسید که دیگر رمقی دربدن نداشت مانند گاوی که خوب اورا دوشیده وحال با پستانهای چروکیده وآویزان اورا به دور انداختند ، بگیر ، این لاشه بیمار ما ل خودت .
    امروز روز غمگینی است ، هوا ابری است   آسمان بغض کرده بدون باران ، به دنبال داستان هلن میگشتم درکتابچه ای اورا حفظ کرده بودم اما نمیدانم کجاست ، هلن ، تنها زنی که درتمام عمرم نظیرش را ندیدم ، بیاد م امد چهار داستان به چهار نویسنده در اطراف دنیا فرستادم ، خبری نشد حتی تشکر هم نکردند ، از شاعره ای درآلمان شنیدم که چیزهایی را بنام خوشدان به  چاپ رسانده  وببازار داده اند ، مهم نیست .  باید داستان را  پیدا کنم حتما میان انبوه دفترچه ها درون چمدانی ، صندوقی ، کارتنی ، جای دارد . پیدا خواهد شد . هلن . زنی بینظیر .اهل لهستان بود ، زیبا بود ، باریک وبلند بود وهمسرش یک مهندس جوان تازه از دانشگاه بیرون امده . حتما آنرا خودام یافت او راز زندگی منست .ث
    ثریا ایرانمنش ” لبپرچین” .اسپانیا /شنبه پنجم اکتبر 2016 میلادی .
  • ترجمان اسرار

    از غم ودرد مکن ناله وفریاد که دوش 
    زده ام فالی وفریاد رسی می پاید !
    نه ، در انتظار هیچ فریاد رسی نیستم ، خودم فریادم وفریاد رس ، روز گذشته کارگر هماسایه بما خبر دارد که بانویش هفته پیش سکته مغزی کرده ویکهفته دربیمارستان بوده وحالا درخانه خوابیده است ، همین؟ بی سر وصدا ؟ دیوار به دیوار صدای صحبت یکدیگر را میشنویم ، چگونه  بیخبر ودوراز انتظار سکته مغزی کرد ؟  اینجا نمیتوان بدون اجازه صاحبخانه به درب خانه اش رفت حتی برای احوالپرسی ، قانون آمرانه همه را جدا ساخته ، دورهم جمع شدن تنها درجش ها ویا پسران ودختران جوان پنهانی در مشروبخوری ودکا ویسکی ارزان مخلوط با کوکا کولا سپس راهی بیمارستان ویا غش کردن وسط خیابان ویا مرگ که هفته پیش یک دختر دوازده ساله در اثر همین مشروبخوری وسیگار حشیش به آن دنیا رفت ،  اجازه هست بمیری اما اجازه نیست که اجتماع کنی مگر درکافه ها ورستورانها !!  خوب حال دراین  فکرم این زن اگر به دنبال شوهرش که سه سال پیش رفت ، برود من دراین بیلدینگ تنها خواهم ماند ! من ودو تا گوشهایم ! 
    چه باید بکنم؟ به پاریس بروم؟ به لندن بروم؟ ویا درهمین ویرانسرا  بمانم ؟ نه لندنرا ابدا دوست ندارم در فرانسه هم به جنوب خواهم رفت نا درشهر پاریس ، زنده باد تنهایی وبا کوله پشت خاطرات ، آنهارا باخود همراه میکنم وهرکجا که بروم آسمانم همین رنگ است اینجا آسمان آبی آبی است بدون بارا ن درآنجا بوی نم وباران و دیوارهای عنکبوتی ! دراینجا خانه زادم !!! درآنجا غریبه ، 
    روزی این زن به همراه کار گر تمیز کن بیلیدینگ بالا آمد ودرب خانهرا زد که صدایی بلندی موسیقی از خانه تو بگوش میرسید  گویی که انقلاب شده است !!! و سپس ناله ای ! تعجب کردم ، تازه بقول معروف دوریالیم افتاد !! شروع برنامه جناب همایون با مشت وسرود وماهستیم وغیره شروع میشود وتلویزیون صدایش ناگهان بلند شده بود من آنرا خاموش کردم وخودم آوازی زیر لب زمزم میکردم نه تمرین سوپرانو ونه تحریر بود تنها یک زمزمه بود ، او ترسیده  وگمان برده بود که مشتی مردان انقلابی درون خانه من مشت به هوا برده اند !! ائرا به درون آوردم وگفتم ببین ، تلویزیون  خاموش است وآن ناله آواز من بود . ودارم بافتنی میبافم ، معذرت خواهی کرد ورفت حال روز گذشته گفتم نکند آن مشت بلند وآن سرود طولانی ودرهم برهم جناب شهرام همایون باعث سکته این زن بیچاره شده ترسیده که نکند ما هم جزیی از ( گروه  پودموس ) هستیم ومیخواهیم انقلاب کنیم ؟!!!!  آنروز اولین بار بود که من این برنامه را روی تلویزیون انداخته وتماشا کردم بعد هم نیمه کاره آنرا خاموش نمودم . بیچاره زن هرچه باشد همسرش گارد سیویل بوده است .
    حال اگر او بمیرد ؟ ویا سکته دوم وسوم را بکند ؟ تقصیر چه کسی بگذارم تقصیر سن بالایش ویا با زمانند همیشه من مقصر شناخته خواهم شد !!! ما نند گذشته هر اتفاقی میافتاد آخر تقصیر بگردن من میافتاد همه از گناه مبرا بودند ! همه پاک ، تمیز مطهر !> من چون به موزیک گوش میدادم بچه بدی بودم !
    امروز از خودم میپرسیدم برای چه کسی وکجای آن سر زمین دلتنگی میکنی ؟ آدمها را  که نمیشناسی از روی عکسها یکی رهبر است یکی رییس است یکی شکنجه گراست واگر راستش را بخواهی زندانی است که مردم دورخودشان میچرخند وزندانبانان مواظبند که دست از پا خطا نکنند وآنهاییکه بیرون ا ز زندان میبینی تر وتخم همان زندانبانند . روز گذشته عده ای ازآنهارا با لباسهای تنگ وترش وموهای رنگ کرده درون فروشگاه ” زازا” یا همان زهرا دیدم موبایل به دست میان آشغالها مشغول خرید بودند !ث
    هر صح ، چون یک برگ ،  با کام خشک
    از فریاد پرندگان  ونیش آفتاب 
    چشمانم را باز میکنم 
    این شهرک کهنه ، بد بو درپیله خود تنیده 
    او قبل از من بیدار میشود 
    دردی نهفته درون دلم هست
    هر ظهر ، مانند یک انسان تب آلود 
     با طعم تلخ نانهای باد کرده 
    احساس میکنم که منهم
    مانند یک کرم درون پیله ام 
    تنیده ام 
    میل دارم از هوش بروم 
    چیزهای ناگفته دردلم آماس کرده است 
    فریاد برمیدارم که |:
    نه! نخواهم بخشید شمارا ، شما زنان لکاتهرا 
    واز شوق این امید که آنهارا نبخشیده ام
    دلم شاد میشود 
    ایا درآتش میسوزند ؟ 
    بس دراین خیال بی امید 
     روزمرا به شب میرسانم
    میدانم که ما همه مردگانی بیش نیستیم 
    درون کالبد بیجانمان 
    دروغین گرد خود میچرخیم 
    ومن هنوز در خیال دریا در این امیدم
    که ، روزی امواج  چون جامی زرین زجای خویش
    برخیزند .
    پایان /
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا .
    05/11/2016 میلادی /.
  • سلام ، ای صبح تاریک

    سلام ، ای صبخ تاریک ،
     ای شب پرگناه ، که چشمان گرگها بیدارند 
    دیگر خطوط  مرا رها کرده اند 
    ومن همچنان مانند یک عدد زائد 
    در پهنه کاغذ  روانم 
    من عریانم ، عریان ترا ز تو ای صبح روشن
    ——-
    دچار سر گشتگی شده ام ، یکنوع خستگی ، بتارگی  همیشه چیزی را  فراموش میکنم ،  چترم ، دفترچه یادداشتهایم کتابم را وروز گذشته انگشتریم را که هنوز پیدایش نکرده ام ، تنها یک نگین سوار بر یک حلقه بود ،  دچار سر گشتگی وگاهی بیخیالی میشوم ، 
    روزی میل داشتم یک زن  باشم ، یک زن کامل ، امروز نمیدانم چیستم ، وکیستم ؟ زمان بیهوده درجنجالهای مصنوعی ودروغها و گفته ها وخنده های مصنوعی میگذرد ومنهم مصنوعی به زندگیم ادامه میدهم  ، نه آرزوی مردی را دارم ونه هوس یک زند گی مشترک را ، خودم هم نمیدانم از زندگی چه میخواهم ، شاید همان گمشده را ، عشق را ،  درسالهای گذاشته گاهی تکاپویی بخرج میدادم وجواب نامه عاشقی را با شعری میفرستادم امروز ازآن هم خسته ام ،  تنها میل دارم ساعات زندگیم را پرکنم ،  گاهی خوب که میاندیشم میبینم  با تجزیه وتحلیل هایی که کرده ام من ( آن مرد را  خود اورا دوست نداشتم ،  بلکه انعکاسی از یک عشق دست نیافتنی بود  که دراو منعکس میدیدم  واین اولین تجربه عشقی من بود وچراکه بخاطرم ماند ه و زخمش سالها بود که التیام یافته بود مرهم برایش پیدا کرده بودم  البته برای درمان آن درد ناشناخته  ممکن بود که داروهای بسیاری دیگررا نیز آزمایش کنم اما حتی گرانترین وبهترین داروها نیز امکان نداشت زخم را مرهم بخشد ،  من هنوز در همان لذت اولین  بوسه بودم بوسه های دیگر برایم معنا ومفهومی نداشتند حالت پدرانه ویا برادرانه داشنت بسختی میتوانسم جواب عشقی را بدهم .  وآن عشق کم کم بزرگ شد وتبدیل به یک عشق پرشکوه به انسانها گردید .انسانهای نا جنس از این همه شیفتگی من سوء استفاده میکردند بخیال آنکه مرا فریب میدهند ،  من به دنبال عشقی بود م که دوام داشته باشد ودراین عالم چنین چیزی امکان ندارد ، عشق میتوانست محافظ خوبی برای من باشد ومرا از هوسهای  آنی باز دارد ، وچنین هم شد ، آن عشق ضامن پاکی روح وجسم من شد،  سر انجام در یک برخورد  ، دریک سرنوشت بخواب خوشی فرو رفتم وگمان بردم روی تختخواب نرمی درآغوش گرمی برای همیشه درامانم مالیاتم را قبلا داده بودم ، وچه اشتباه بزرگی ! بچه ای را درآغوش داشتم که مادر میخواست !!  میل نداشتم  نام عشق لکه دار شود ، تصمیم گرفتم  آن فرزند ناقص را بفرزندی بپذیرم وسوزو گدازم را درنامه هایی پنهانی بنویسم  امروز این نامه ها واین نوشته ها در گوشه وکنار ریخته اند ، دیگر حتی حوصله ندارم آنهارا جمع آوری کنم ، یکبار خود زندگی  ترا رنج میدهد ویکبار تکرار آن که یک رنج مضاعف است ، مردم حوصله ناله وزاری را ندارند  ، باید دلقک خوبی باشی روی صحنه زندگی وآنهارا بخندانی ، خود آنها دررنجند ودرد میکشند .ث
    افسوس که نامه جوانی طی شد 
    وآن تازه بهار زندگانی دی شد 
    آن مرغ طرب که نام او بود شباب
    فریاد ، ندانم  که کی آمد  وکی شد ؟
    ترا ازجهانی دیگر میشناسم ، ای عشق 
    ترا من شیر دادم ودایه وار  درتیره شبها ی
    که فردا نداشت 
    درآغوش داشتم 
     تو ان هوسی بودی که مرا بجلو راندی
     ومن سایه تو 
    تو صبح بهارانی ای عشق ، که تاجی از خنده 
    بر لبان مرده ام مینشانی 
    تو گهواره شاخساران بهشتی 
    که هردم از نسیمت پیچ وتاب میخورم
    تو ابری ، تو افتابی ، تو بهاری ، تو اشکی 
    تو خورشید درخشانی  ومن بیمار تن تو 
    در غروبی که بر پیشانیم گرد اندوه پاشیده است
     ای عشق .
    سلام  برتو ای عشق ، درخلوت تنهاییم تنها تویی
    ای عشق ، شب سیاه میگذرد وصبح روشن میتابد
    وباز بتو درود میگویم ، ای عشق
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”/ اسپانیا .
    04/11/2016 میلادی/.
  • پیکر پاییزی

    من پرده پاببز را کنار زده ام ، 
    بر پیکرم ابری نازک از بهار پوشانده  ام
    با پنجه های وحشی خود 
    در انتظار شاخ تیزت هستم 
    ———
    گاهی ترا به یک گاو وحشی تشبیه میکنم که شاخهایش را تیزکرده ودرآنسوی میدان  خاک  را با سم هایش به هوا مییپراکند تا موقع حمله شود ومن دراین سوی میدان گاو بازی  نیره به دست با شنل قرمز که سپر بلای من است ایستاده ام ، درانتظار حمله !
     بیدی نیستم که از ااین باد سمی بلرزم  پوستم کلفت شده  وپوششی تازه  بر تتم کشیده ام که شفاف ترا ز آب های جاری رودخانه و خنک تر از سنگهای مرمر دولتسراهاست .
    من درانتظار حمله ایستاده ام ، از هر سو ، چرا که حرفم را بی هیچ پروایی میزنم ، به تصویرم درایینه مینگرم شفافتر از همیشه است ، آیینه مجبور است درقاب زندانی باشد اما من نه ! بنا براین از آیینه روی برمیگردانم 
    .امروز باید خودم به تنهایی خانه را تمیز کنم ، کار مشگلی است مدتی مینشینم مینویسم بعد مجددا  بر سرکار برمیگردم ، امروز آرزوکردم کاش میتوانستم چهار عدداتومبیل بخرم ، ویک فر ش تازه ، اما من نمیتواتم خودم وقلمم وروحم را بفروشم ، 
    از  این خانم دکتر میلانی سخت عصبی هستم ، چرا فروغ را پس از سالها از زیر خاک بیرون کشید واورا عریان ساخت؟ مگر ما از کنار هر مجسمه ای که رد میشویم اورا سوراخ میکنیم تنا ببینیم ملاط آن چه نوعی است ؟ 
    من فروغ را روزی در خیابان نادری دیدم ترسان ولرزان به یک گوشه سرپوشیده پاسازی پناه میبرد ، او درانتظار کسی بود دفترچه هایش زیر بغلش بود من خیلی کوچکب.بودم تازه از مدرسه به همراه دوستی بخانه بر میگشتم ، دوستم گفت :
    این زن را میبینی ؟ فاسد است ! شعر میگوید !!! باو گفتم مگر هرکس شعر بگوید فاسد است مگر حافظ خیام پروین اعتصامی  فاسدند مگر عبید زاکانی فاسد است ؟ جلو رفتم رنگ فروغ مانند گچ سپید شده بود ، گفت :
    بچه ها میتوانید کمی اینجا بایستید چند مرد بسوی من سنگ پرتا ب کرده اند و زخم پاهایش را نشان داد همه زخمی بودند ، کمی صبر کردیم تا مردی از راه رسید وفروغ با او رفت . 
    این خاطره درذهنم بود رفتم به دنبال اشعار او تازه کتاب دیوارش به بازار آمده بود ، آنرا خریدم هنوز دارم ورق ورق شده برگهایش از هم جدا شده اند اما من همچنان آنرا مانند یک گنجینه معتبری حفظ کرده ام .
    روزی تازه از دبیرستان بر میگشتم زیر روپوش  ارمک نکبت خاکستریم لباسی از ارگانزای سفید وبا ژوپون تور دار پوشیده بودم با جوراب ساقه کوتاه ، ناگهان چند سنگ محکم به ساقه پاهایم وپشتم اصابت کرد ، پاهایم زخمی وخون آلوده شدند ، در برگشت بخانه تازه مورد توبیخ اهالی خانه بودم که چرا با جوراب مشگی کلفت بمدرسه نرفته ام وچرا دکمه های روپوشم باز است؟ فردا دوباره با همان هیبت به دبیرستان رفتم ودوباره سنگهای بسویم پرتاب میشدند پسران تازه بالغ ! اهل محل وهوسباز مجبور شدم روزهای بعد با ارسطو یک پسر بچه که درخانه مان کار میکرد به مدرسه بروم ارسطو پوستی سیاه داشت وکمی چاق از بلوچستان  آمده بود او مانند یک سپر مرا حفاظت میکد پسران گم شدند . اما با بودن ارسطو من دیگر نمیتوانستم عاشق پاکباخته امرا که جلوی درب مدرسه بانتظارم ایستاده بود ببینم ، اشاره کردم که تلفن میکنم .
    این فرهنگ ما بوده هست وخواهد بود فروغ شاهکاری بود که توانست زن را ازحیطه ترس وخوف از مرد به میان جامعه بکشد وامروز جهانی شده است حتی ” پروفسور پیتر ایوری اشعار اورا با لذت میخواند ” حال خانم دکتر برای ارضای خود ورفع بیکاری وشاید هم تطمیع شده این پیکر نازنین را تکه تکه  بمعرض نمایش گذاشته است .  با این فرهنگ پر بار !! ما به هیچ کجا نمیرسیم هزار سال طول دارد ونسلها باید بیایند وبروند تا کمی شعور پیدا کنیم وآن ذهن پرشده از الفاظ کثیف را خالی نموده بجایش شعر بنشانیم ودرقلبهایمان عشق . 
    من دیدم چشمان سرخ ترا 
    در چین لباسهای تازه ات 
    بر پشت لبانت خطی نبود  ، برق خنده ای نبود 
    هر چه بود غضب بود ، جنگ بود 
    رنگین کمان شادی را گم کرده ای 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    03/11/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
  • خیابان آخر -فروغ

    چهارشنبه  2/ نوامبر 2016 میلادی .
    هر بار که سوژه تازه ای به دستم میرسد یکبار آنرا دردفتری مینویسم ویکبار آنرا روی این صفحه الکترونیکی  میاورم !! این روزها سرمان گرم است ، چندی  پیش با کتاب وفیلم ” معمای ” شاه  سرمان گرم شد وحال با ” نامه های خصوصی وزندگی خصوصی ” فروغ فرخزاد !  باید بنوعی نا ن خورد وخودرا از زیر پتو بیرون کشید ، خوشبختانه من کتاب بچاپ نمیرسانم ، میگذارم مردم بخوانند ، اصل آنها هم درون این جعبه وصندوقها خاک میخورند ، جای بسی تاسف است هنگامی دست به این نوشته ها میزنیم که صاحبان ومودیان همه از بین رفته اند وکسی نیست اعتراض بکند ویا حق اعتراض ندارد ، بهانه هم دارند رفتیم ، پرسیدیم تحقیق کردیم وآمدیم ونشستیم نوشتیم  تا سر شما گرم باشد وکمتر پا پیچ آقایان علما بشوید ویا سرتان را به کاهدان سیاست ببرید ، آنچه درمعمای شاه ارائه شده بود  بیشتر ان غیر واقعی بود صدا از کسی در نیامد ، امروز همه زندگی فروغ بیچاره را روی پرده ریخته اند بغل خوابی او با جوان زیگولوی سر دبیر مجله روشنفکر که با همه میخوابید و یا فاحشه هارا برای یک هفته با خرج دولت بخارج مییبرد ، این گفتن ندارد ،  یا ابراهیم گلستان که دیگر آنقدر پیر شده وبیحوصله که ابدا برایش مهم نیست که چه مینوسند وچه میگویند ، خود فروغ درمیان این هیاهو گم شد . چرا میگذارید وقتی کسی از دنیا رفت درباره اش مینوسید؟ درحال حاضر فروغ غیراز یک پسر نیمه دیوانه که درپارکهای شهر تهران ویلان میگرددوگدایی میکند وگاهی گیتار مینوازد کسی دیگری نیست تا راست ودروغ را از هم تشخیص بدهد . فروغ را در زنده بودن سنگباران کردند  اورا بد نام خواندند خواهر  ایشان خانم پوران فرخ زاد هم درسکوت باین هیاهوی بسیار برای هیچ ، مینگرند !.
      از مرده او یک اسطوره ساختند وحال   کم کم تیشه برداشته این مجسمه را خراش میدهند ، مانند هجوم بردن به آرامگاه کوروش ! آه که همه چیز ما واقعا خنده دار است وهمه هم ادعای فضل ودانش دارند ، خوب بنوعی باید سرمان گرم باشد واین چند صد رسانه هایی که درخارج بخرج دولت جیم الف ویا عربستان ویا دول دیگر دارند یکدیگرا تکه پاره میکنند گاهی هم باید یکصدا آوازی سر دهند تا بقیه را سرگرم کنند . پاینده باد سر زمین پر مهر وپرجوهر ! ما !
    زمانیکه زندگی نامه ( شوپن) نابغه لهستانی وپیانیست معروف را مینوشتند ، نامه هایی را که ” ژرژ ساند” برای معلم ودوست خودش مینوشت به چاپ رساندند ، ناشر غوغا به پا کرد مقدارزیادی ازآنهارا سانسور نمود چرا که هنوز فرزندان ژرژ ساند نویسنده زنده بودند ، نه از بغل خوابیها نوشت ونه از شب زنده داریها .نه از حقوق ماهیانه ، تنها روح وروان شوپن بیماررا تجزیه وتحلیل میکرد واز خودش میگفت واستقامت خودش در کنار آن بیماری که دیگر از نردبان معشوق بودن پایین افتاده وبصورت فرزندی در دامن ژرژ ساند افتاده بود . 
    خوب سر زمینهای دموکرات با مردمان تحصیل کرده نظیر فرانسه ، میتوانند جلوی  لجام گسیختگی را بگیرند ، اما متاسفانه درایران ما هیچگونه احترامی نه برای قهرمان داستان  ونه خواننده ونه  بقیه  قائل نمیشوند ، کتاب خانم دکتر تهمینه میلانی تنها کاری که میکند ، فروغ را از اوج به زیر میکشد واورا یک زن معمولی عاشق پیشه  وهرزه معرفی میکند بنفع دولت حاکم . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
  • مرگ ماهیگیر

    داستانرا اوستا نقی کاشی برایم تعریف کرد ” 
    نمیدانم او هم مرده یانه یا لابد الان نود ساله شده است ،  میگفت “
    اورا اینگو.نه نگاه مکن  که اینچنین درمیانه میرقصد ، اواز طایفه بنی یعقوب است ، دریکی دهات دورافتاده به دنیا آمد  خانواده اش بحکم همشهریان ازآن ده بیرون شدند وبه مرکز رفتند ، آنهم دریک دهستان کوچک ، دوازه ساله بود که اورا بمدرسه سپردند ، قبلا در بنگاه شادمانی میرقصید ، از آنها رقص وساز وضرب را فرا گرفت آن بنگاه هم متعلق به قوم بنی یعقوب بود اما هیچکس حرفی نمیزد ، آهسته آهسته خودشانرا از لاک بیرون کشیدند وبامردان بزرگ اشنا شدند او خوب میرقصید ! خیلی خوب مانند نداشت ، از اداره امنیت ملی بنی یعقوب حمایت میشد ، ودراداره امنیت ملی سر زمین  ساکن نیز عضو شد اما کارش این بود که دوره تشکیل دهد .سران بزرگ را بعنوان بازی ورق دعوت کند وصادقانه خبرهارا به اداره مربوطه برساند ، کارش بالا گرفت درمحافل بزرگان نیز میرقصید، خوش رقصی او عده ای را به دورش جمع کرد درکاباره ها ، درمجالس خصوصی ودریک مشاجره با اسلحه یک زن زیبای اصفهانی را نیز کشت ، پرونده بسته شد ( همیشه پرونده ها مخدوم میشوند) خانه ای بزرگ ساخت ودرآن از بزرگان پذیرایی میکرد زن ودختر جوان برای  آنان میبرد با زهم خودش میاندار بود ومیرقصید ، مانند اجئادش علاقه عجیبی به جمع آوری عتیقه جات د اشت ، خوب تریاک میکشید وبه دهان بقیه هم دودی میفرستاد ، خوب گرد را بالا میکشید تا حسابی سر حال بیاید ویا ازاین دنیا بیرون رود ودوباره در میانه رقصی بنماید درکنار بزرگان واهل علم عکس میگرفت ، بمعنای واقعی آنچنان دروغ را دریک لفافه میپیچید وبخورد طر ف  میداد که اگر حلوی رویت سر بریده ای میگذاشتند باورت نمیشد واو میگفت نه  این سر بریده نیست وهمه باور داشتند ، خیلی کم حرف میزد ، تنها میشنید خودش را درگیر خانه وخانواده وبچه وغیره نمیکرد ، زندگیش پر بود ،  زندگیش بین سه فعالیت تقسیم شده بود ، سیاسی ، هنری ، اجتماعی !!  مدتی گم میشد دوباره پیدا میشد میرفت تا خودرا جوان سازد ازاین در یک پیر زن به درون  میرفت ازآن در یک زن جوان زیبای وخوش پوش بیرون میامد دوباره به وسط معرکه میرفت ومیرقصید ، بیماری ، آنهم از نوع مقاربتی اورا فرا گرفت اما اقوام بنی یعقوب دارویش را داشتند اورا سر  پا نگاه میداشتند برایشان لازم بود خوب جاسوسی میکرد ، بعنوان برنامه های هنری به دور کشورها میرفت اما دراطاقهای دربسته کارش را انجام میداد، مردان جوانی را دورخود جمع کرد بود بعنوان شاگرداما درواقع ….. دیگر بما مربوط نمیشود ! 
    یاد اوستا نقی بخیر ، الان کجاست ، تا ببیند همه گفته هایش راست درآمد ودر آن روزها ما اورا متهم به دروغ گویی میکردیم ، این اواخر پیرشده بود وپسر بچه جوانی از همان قبیله بنی یعقوب گرفت برای آنکه کسی اورا جمع کند ، حالا سالهاست مرده اما قبر او تنها یک نام ونشان است اورا درتابوت سر بسته به سر زمین معهود بردند .واین بود داستان آن رقاصه .
    قصه ما بسر رسید 
    بالا رفتیم ماست بود 
    پایین آمدیم دوغ بود 
    اما قصه ما راست بود 
    این سر زمین ومرزپر گهر ماست حال چگونه میخواهید آنرا دوباره بسازید ؟ با کدام دست ؟ یا کدام ایده؟ هدف جدایی است . 
    پایان . ثریا ایرانمنش .اسپانیا /.
  • آبهای گذشته

    تو آن تکه سنگ دره هاای بی آفتابی
    تو آن  فریاد بی امانی 
    بی جفت میمانی 
     تو ، آن  مرغ طوفانی که به دنبال باران
    پر میگشاید .
    هییچگاه سعی مکن که آب رفته را دوباره بنوشی ، وهیچگاه دیگر راهی را که طی کرده ای به پشت سر منگر ، وهیچگاه چیزی را که از دستت بر روی زمین افتاد ؛ ازخاک بر مدار ، اگر خاطره ای داری همان را نشخوار کن و…بس…..
    این روزها همه بفکر نجات وطن افناده اند ، کسانیکه حتی بخودشان نیز دروغ میگویند ومیدانند که اگر ایران هم آزاد شد ( که هیچگاه  روی آزادی را نخواهد دید ) ! محال است برگردند وپس از چهل سال که یک دلارا که ده دلار کرده وخانه ولانه ساخته اند دوباره به آن سر زمین با هوای مسمومش برگردند ، اینها همه ژست مبارزاتی است وبس .
     تاریخ بما نشان داده است که ما ایرانیان برای یک روززندگی میکنیم ، وهمیشه به دنبال آن بادگردان بر فراز مناره ها ی بلندیم و نگاهمان  آنجاست تا ببینیم رو به کدام قبله  میچرخد ماهم هم با یک چرخش خورا به آنسو میکشانیم ، همه زیر یک نقاب پنهانیم زیر یک قالب قلابی ، ایران  مارا خودما تکه پاره کرده ومیکنیم واصولا اجنبی پرستیم  ، امروز آنهاییکه واقعا سر زمینشانرا دوست دارند آنهارا مانند عشقی درسینه هایشان پنها میکند ومیدانند تا روزیکه این ملت سواد کافی وشعور بالایی پیدا نکند واز خماری شبانه بیرون نیاید  محال است ایران ایران شود ، هند توانست خودرا نجات دهد ، اما ما همه قبیله وار گرد هم جمع شده ایم یکی رگهای گردنش باد میکند وناسزا میگوید و ت…. عربهارا در سینی طلا میگذارد  وبا دستمال زردوزی شده آنهارا مالش میدهد چون پول کافی دراختیارش گذاشته  ودرپی بردن بقیه خاک ا یرانند ، دیگری گلویش را پاره میکند تا بعنوان مبارزدست اول درتاریخ به ثبت برسد ، سومی فحاشی را پیشه کرده وتنها به اینکه چند لیچار بگوید وبرود به دنبال رفع ” خماری” دلش خوش است . 
    حضرت ولایتعهدی هم  جایزه حقوق بشررا دریافت کردندچون بقولی که داه بودند عمل فرمودند ، حکومتها همیشه درسر زمین ما یا سی ساله یا پنجاه ساله ویا یکصد ساله است بستگی دارد چقدر مایه به اربابها میدهیم ، ایران بین چهار کشور تقسیم شده وبهره اش را آنها میبرند وته کاسه  شانرا نیز به پادوهایشان میدهند تا بیشتر پاهایشانرا بلیسیند . ما نه نویسنده ای مانند ویکتور هوگو داشتیم ، که مبارز باشد ونه نویسنده ای مانند گوته ونه روزنامه نگاری که مانند صور اصرافیل قد علم کند فورا دهانشانرا بکمک خود ایرانیان لبریز از خاک میکنیم  . تن به لالایی خرس سفید میدهیم ، در دامن پر گرد وخاک سر زمین وایکینگها چرت میزنیم 
    دامن آلوده بخون پادوها را میشوییم بااشک چشم ، ودرانتظار زنگهاییم که ببینم برای چه کسی به صدا درمیایند !!!.
    ایران ، ایران بزرگ واسیر ، 
    آنجا که خیام ترانه ها سرود
    آنجا که حافظ زنده بود 
    آنجا که موطن اصلی هنرها بود 
    آنجا که بابک متولد شد  ، آنجا که ابومسلم به دنیا آمد 
    ایران اسیر !
    هنوز یک تابستان بلند  هست وهنوز یک بهار کوتاه 
    امروز همه چیز زیر کسوف است 
    از بلندی البرز  میتوان دریارا دید
    جنگل را دید ، کوههارا تماشا کرد 
     شاید هنوز میتوان آزاد شد!
    امروز کجایند  ، ای وطن  ، آنها که خاک ترا 
    توتیا کرده بر چشمانشان میکشیدند 
    نه ! خاک  تو دیگر سرود دلیرانرا تکرار نمیکند 
    قلب جنگ آوران از حرکت ایستاده است 
    و…همه رفتند .
    از اسارت تو ، بمن هم سهمی رسید 
    اما به غیر  شرم وخجلت برایم چیزی نماند
    ——
    امروز دنیا در برابر اینهمه ظلم سکوت کرده است 
    گویی همه مرده اند ، کجاست یک مرد ؟ یک زنده ؟ که برخیزد ؟ 
    حتی اگر یکنفر از میان آن ملت سر برداشت 
    ما همه برای مردن حاضریم .
    ————————–
    پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    02/11/2016 میلادی/.
    ——
    توضیح  درباره نوشته روز گذشه وسپاس  از یاد آوری بعضی از دوستان ، میدانم مارتین لوترکینگ  رهبر جنبش سیاه پوستان  بود ، این یکی نیز مارتین لوتر  وکشیش مبارزی بود که در تاریخ مسیحیت نامش جاودانه است . با سپاس  چند گانه ازهمه شما عزیران .ثریا .
  • مارتین لوتر کینگ

    روز گذشته درکشور سوییس ودرروز بزرگداشت ( مارتین لوتر کینگ) بنیان گذار ورفورمیسم مسیحی بین عالیجناب پاپ فرانسیسکو ورهبر مسیحیان پروتسنان قراردای امضا شد که تقریبا یک اعترا ف نامه بود ، آشتی دو فرقه یا چند فرقه ،  کمتر کسی دراین دنیا هست که مارتین لوتر را نشناسد ، یک راهب مسیحیی که با تجزیه وترکیب وتحقیقات خود توانست مقدار زیادی از زبالهای مصنوعی دین دوره قرون وسطی مسیحیت را پاک نماید وبنیان گذار کیش پروتستانها و ولوترینها  بشود که البته باز عده ای همانرا نیز به سنگلخها بردند وهمان سختی هارا بر مردم بیسواد وجاهل سوار کردند .
    در دوازدهمین  قرن تاریخ  ” برنارد شارتری” در کتابی چنینی نوشت :
    ما چون اشخاص کوته  قامتی هستیم که بر روی شانه  غولهای  گذشته نشسته ایم  اهمیت این توده غول پیکر  از مردمان مشهور وپدرانمان  که باعث شدند ما به دنیا بیاییم تنها از نظر علم ارث وجنبه احساساتی آن  نیست ما  نه تنها  از اجداد بسیار دور خود  چهره ، رنگ پوست وفرم چشم وبینی  وکمان ابروان وحالت خاص  شکل وشباهتمانرا به ارث برده ایم ، بلکه  سراسر تاریخ  وادبیاتمان  ، ادیانمان  ، بیانه ها استقلامانرا ،  وشعارهای را  نیز از آنها گرفته ایم ! .
    همچنین اندیشه هایمانرا  درواقع ما چیزی نداریم  که بما داده نشود  چیزی که نسل به نسل  وبکرات استعمال شده است .
    دراین فکر بودم ایکاش ( اسلام ) هم یک مارتین لوتر کینک داشت وآنرا اصلاح میکرد البته روحانیون مسلمان تنها قدرتشان چه از نظر مالی و چه از نظر اجتماعی روی همین خزعبلات جان گرفته واگر بخواهند آنرا اصلاج کنند ، آقایان مانند برف زیر آفتاب گم  میشوند وبه زمین فرو میروند ، به همین علت هم کمتر مدارسی برای علم وفراگیری خرد ودانش به وجود میاورند تنها باید به حومه ومکتب خود آنها رفت ،  چرا که میدانند هرجا ” خرد” پای بگیرد  جایی برای ایمان به آنها نیست ، 
    پایان هر حرکتی ، آغاز آن است ، این را باید خوب درک کنیم ، مسیحیان قرون وسطی هم دست کمی از عالمین  سلف خود نداشتند ، میکشتند ، میسوزاندند بجرم جادو گری ومرتد شدن . بنظر من وآنچهرا که درطی این سالهای خوانده ام  تعالیم مسیحیت  شکل منحرف  مسیحی است در زمانی  که ” مانی” پای به عرضه وجود گذاشت ومیخواست بدعت تازه ای را بنا نهد اورا شقه کردند ، امروز کمی از آنهمه شقاوت کم شده وکم کم مسیحیت یکنوع آزادی به مردم داده است .
    ( این روز سنت  وروز اول نوامبر) روزی است که برای تمام قدیسین مسیحی تعیین شده  چرا که اگر بنا بود برای هر قدیسی روزی را تعطیل کنند سال سیصد وشصت وپنج روز کم میامد ! بنا براین روز اول نوامبر را برا ی قدیسین گذاشتند وشب آخر ماه اکتبر را به رسم جشن مردگان چند هزار ساله اقوام بدوی مکزیکی وامریکای جنوبی بنا نهادند . حال تبدیل به یک جشن مضحک شده است سوداگران هم از این موضوع برای فروش زباله هایشان استفاده میکنند .  وایکاش دنیای اسلام هم بجای اینهمه کشت وکشتار بگیر وببند یک ( مارتین  لوتر کیمگ) میافت تا مقدار زیادی از این ذائده ها  ار بزداید  . صوفگیری  نمادی بود در برابر این سیل وتنها دردین جدا شده ” شیعه” مفهوم داشت آنهم تبدیل به یک امپراطوری زیر نظر اقایان فراماسونها دست به همان کاری زد که امروز اربابان ادیان میرنند ، موسیقی حرام است ، آواز حرام است ، شنیدن صدای خوش حرام است ، رقص حرام است ،اصولا هرچه را که باعث میشود به انسان روح شادی ونشاط بدهد حرام است واین حرامی تا جایی پیشرفت که امروز اکثر مردم روی به مواد مخدر والکل آورده اند تا دمی شاد باشند ، ایمان به خدای یگانه چیزیست اختصاصی وشخصی هیچکس نمیتواند بگوید من واسطه هستم بین تو وخدای تو ، چرا که خداوند مرا برگزید خیر قربان ! خداوند خود مرا برگزید ، بمن شعور داد ، معرفت داد ، دانایی داد تا من بتوانم یک انسان خوب باشم شایسته پرستش “او” من به گیاهان ودرختان حمله نمیبرم ، جانورانرا نمیکشم ، به حیوانات صدمه نمیزنم ، گوشت آنهارا به درون شکم بیصاحب خود نمیفرستم ، از پوست آنها برای خود لباس نمیدوزم وباعث آزار کسی نمیشوم در سینه ام نهال عشق کاشته شده حتی دشمنانمرا نیز میبخشم آنهاییکه بمن ظلم کردند ، مرا زجر دادند آنانرا نیز میبخشم چرا که بخشنده واقعی من نیستم کس دیگری است ، بدون وجود خدا  هیچم یک گیاه ، یک علف که زیر دست وپا خورد خواهم شد . 
    در حال حاضر وجود فلسفه درهمه ادیان ممنوع ویا گم شده است ، اگر مسیحیت از وجود فلسفه  آگاه میگردید  آنگاه همه چیز نقش بر آب میشد ، امپراطوران آن زمان که اکثرا روحانیون بودند از وجود فلاسفه   بیم داشتند امروز هم فلسفه مسیحیت  بطور وحشتناکی  لبریز از تناقض هاست ، زبان لاتینرا منحصر بخود ساختند که باید با خداوند با این زبان سخن گفت چناکه  اولیای عالم ادیان ما هم میگویند زبان خداوند ” عربی” است  وباید با آن باخداوند  سخن گفت بقیه زبانها یک » لهجه ویا یک گویش«  است !!  هنو زهم در کلیسای کاتولیک اکثر دعا هابه زبان لاتین خوانده میشود ! بهر روی طرح این مسئله وقت زیادی را میبرد  ، گذشته از آن من عالم وفیلسوف نیستم تنها  آرزو دارم که دنیا روی اسایش وصلح را ببیند .
    این روزها بیشتر جاهای تهران نشست میکند وفرو میرود بیاد گفته مادر مرحومم میافتم که میگفت ” روی تهران به گوه فرو میرود ” . روزوروزگارتان شاد.
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اول نوامبر 2016 میلادی /.
    اسپانیا /
  • ياد واره

    امشب هشت شمع روشن كردم ،
    سال گذشته شش نفر از دنيا رفتند ، سرى به نوارها وفيلمهاى تو زدم ، فيلمى كه در آخرين روزهاى عمرت از تو برداشتند ، آخرين عيد نوروزتان بود وخودت ميدانستى كه بهار ديگرى را نخواهى ديد ،
    آن سال هم بهار بود ، تو با كت وشلوار كرم جلوى درب دبيرستان من ايستاده بودى رويم را بر گرداندم ورفتم ، به دنبالم آمدى وسلام كردى ، خجالت كشيدم احوال دوستم را پرسيدم گفتى خبر ندارى وبراى ديدن من آمده اى مدتى در سكوت راه رفتيم ، سپس مرا تا درب خانه رساندى وقرار فردارا گذاشتى كه به سينما برويم ، من سرخ شدم ، تنها چند بار  ترا در خانه زرى ديده بودم ، همه جمع بودند تو تنها از زير چشم بمن نگاه كردى ، كتابهايم روى ميز بودند ، شب كه بخانه برگشتم ،با خطى خوش روى جلد دفترچه ام نوشته بودى :
    ديشب ترا بخوبى تشبيه به ماه كردم / تو خوبتر زماهى من اشتباه كردم 
    آشنايى ما ادامه پيدا كرد مرتب بمن هشدار ميدادى كه قدر خودت ر ا بدان ، دختران در مدرسه از من سئوال ميكردند ،كى بود ؟ جواب ميدام ،يك دوست ،اشنا ، تنها چهارده سال داشتم و تازه پدرم را از دست داده بودم  در سينما دستمرا گرفتى ، بوى ادوكلن خوشبوى تو رايحه اش در دستم باقى ماند وتمام شب آنرا بو ميكشيدم ،……..
    داستان مفصل است ، آخرين بار با برادر بزرگت هوشنگ در بندر انزلى  حرف زدم از تو گله كردم كه بيخبر خانه مرا فروختى وپول  أنرا برايم نفرستادى ، برادر در دفاع از تو گفت حتما من باو خواهم گفت اما بگذار چيزى را اعتراف كنم  فرهنگ در تمام عمرش غير از تو زنى را دوست نداشت هميشه از تو ميگفت
    ،ومن آخرين بارى كه درخانه شما ميهمان بودم عكسم را در ألبوم شخصى تو ديدم أنرا جدا كردم وباخود أوردم اين عكس گوياى داستانهاى زيادى است ، 
    آسوده بخواب من ترا بخشيدم وهمه راكه بردى حلال ميكنم برايم مهم نيست ، من هنوز قدرت دارم ، زنده وزندگى  ميكنم خوشبختانه سلامت هستم ،بقول اينجاييها Des canso Pas  شبم آرام است بيرون مردم جشن هالووين گرفته اند ومن بياد تو هستم وروزهاى شيرين وخوبى را كه باتو داشتم . ثريا / ٣١اكتبر ٢٠١٦ميلادى .  
  • سرزمین مردگان

     تمام شب بیدار بودم ، 
    واشکی را که برگونه ام جاری بود پاک میکردم ،  وبه آن خورشید بیمار میاندیشیدم که امروز در یک بهشت آرمیده است قبل از آنکه به سن شصت سالگی برسد ، او زیبایی را دوست داشت ، خودش زیبا بلند بالا و مورد لطف بانوان وزنان ! او خورشیدی بود که خیلی زود غروب کرد ،  میل نداشت پیر شود وناتوان واز کار افتاده ومحتاج دیگران  ، حال داشتم به جایگاه او میاندیشیدم ودراین فکر بودم که اگر شهردار سابق ما بر سر کار بود میرفتم وبوسه ای از گونه اش میربودم که این دهکده  را بمانند یک شهر زیبا ی اروپایی ساخت واز همه مهمتر این گورستان وسیع را که مانند بلوکهای ساختمانی پنج طبقه جلوی هر طبقه یک بالکن  لبریز از گلهای رنگارنگ ،  درآن هنگام که دخترک بغض کرده داشت گلها را به زور درون گلدان میکرد وهمسر ش با چسب آن را روی لبه باریک  خوابگاه ان میگذاشت ، من گشتی به دور گورستان زدم ، بهشتی بود مانند خانه های درون کتاب نقاشی  چهار گارد مامور جلوی درب ویک سالن بزرگ برای گذاشتن جنازه ویک چاپل کوچک برای اقامت کشیش ، مهم نیست چه دینی داری همه میتوانند وارد آن سالن بشوند وکشیش برای جنازه دعا بخواند ، درست چهارده سال میشود که ما اورا از آن گورستان متروک ویرانه باینجا منتقل کردیم ( البته تنها استخوانهایش بودند ) درون یک جعبه سربی وسنگی که رویش نام وفامیل اورا حک کرده تاریخ تولد وومرگ ، دراینجا رسم است که نام مادر هم باید ضمیمه  نام خانودگی  به همراه پدر باشد وایکاش من نام فامیل مادرش را نیز روی آن میدادم حک کنند ، دیگر دیر است اما درطی این چهارده سال چقدر انسان از این شهر رفته ، چه جوانانی و چه مردانی ، روی همه قبور مجمسمه مادر مقدس یا پدر مقدس ویا عکس او نشسته بود تنها پدر ما هیچ علامتی نداشت ، اما کسی هم بی احترامی به آن نکرد ، آنرا ویران نساخت زنان ومردانی که کارشان تمیزکردن قبور است هیچگاه اورا کثیف بجای نگذاشتند سنگ او برق میزد هرچند خودما ن آنرا تمیز میکردیم اما معلوم بود که جاهایی را که باد وباران ویران کرده  تعمیر کرده اند ، نه ! هیچکس نپرسید این مرد از کجا آمده واینجا چکار میکند ، در بالای گورستان قسمتی هم به مسلمانان اختصاص دادشده بود که ابدا قابل مقایسه باین قسمت نبود وجایی را برای خاکستر آنهایی که سوزانده میشوند ، سروهای بلند قامت کشیده ، درختان شمشاد وبوی عطر بهار نارنج درختان گل سرخ وزرد ، چمن ها همه سبز ، وزمزمه آب دریک جویبار که از دامنه کوهها سرازیر بود .
    برگشتم دست گذاشتم روی سنگ او وگفتم ” خوب جایی خوابیده ای ” همان بهشتی را که وعده داده بودند نصیب تو شد ومن در جهنم ماندم !
    در جهانی دیگر  در کنار نسیم 
    در گهواره شادمانی ، زیر فانوس نور ماه 
    فارغ از تیغه سرد ؛ خون جگر ما 
    دراین تیره شبها که فردایی ندارد
    پایان.
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    31/10/2016 میلادی/.
  • سکوت گورستان

    در این فکرم که درآغوش که خواهم مرد ؟  آغوشی نیست ، خواب بودم ، درخواب وبیداری کسی بمن گفت ، مادرجان درآطاق دیگر خوابیده , نترس ! چند شبی است که سایه اورا دراطرافم میبینم ،  او درآغوش فامیلش مرد ، در وطن خودش ، با عزت واحترام ، پستانهای او چشمه نور بودند وهمهرا  روی سینه اش میفشرد  ، غیر از من ! نه من ونه پدرم از خون آنها نبودیم ! 
    چه کسی با من است ؟ چگونه ایمن باشم آنهم دراین دنیا ی ویرانه شده .
     همسرم !!!
    روزگذشته بدیدارت آمدم ، درگورستان شهر ، غلغله بود ، این سه روزهمه به دیدار عزیزان از دستر فته شان میروند با انبوهی از گلهای تازه ومصنوعی ، هربار گلدانی که جلوی  سنگ مزار تو گذاشته ایم  میشکند ؟ اینبار گلدان جدیدی خریدیم وبا چسپ سیلی کن  آنرا روی آجر جلوی سنگ  چسپاندیم اما مطمئن هستم که با ز باد ویا تکه سنگی  آنرا خواهد برد ویا درهم خواهد کوبید ، جایی که تو خوابیده ای پارک بزرگی است ، اطرافت همه گونه نژادی هست درختان سر بفلک کشیده سرو وشمشا دوخیابانهای تمیز ومردان وزنانی که هر ساعت برای  تمیز کردن قبور مشغولند ، شیر آب بزرگی برای شستن دستها ویا سنگها وسطل زباله ، یک کافه تریا ، ویک فروشگاه بزرگ گل فروشی ، گویی وارد شهری شدیم یکی از  شهرهای والت دیسنی ! دختر بزرگم تنها  به دیدارت  میاید  ، او حسابش را با ما جدا کرده است ، درکودکی خوب اورا تو شتشوی مغز دادی با همه این حرفها روزگذشته باز برایت  دعا خواندم وترا بخشیدم وعجب آتکه ا ز تو نیز طلب بخشش کردم ، نام وفامیلت کم کم از روی سنگ دارد پاک میشود بیست وشش سال عمر کمی نیست ، حتما دختر بزرگت برایت آنرا ترمیم خواهد کرد . او از ما جداست ، ما هیچی چیز از زندگی خصوصی وداخلی او نمیدانیم  ، همسرش دربست اورا دراختیار دارد وباو فهمانده فامیل یعنی من تو وبچه ها بقیه خارج از گود میباشند !
    من کمتر باو مراجعه میکنم ویا چیزی را  از او میخواهم ، او چون من نیست ، نه پرهیزکاریهای مرا دارد ونه حساب زندگی را میداند ، عکس ترا درقاب زیبایی در بالاترین نقطعه کتابخانه بهمراه زیباترین گلدان گل گذاشته است اما عکس ما فامیل درگوشه ای آن لابلای کتابها دیده میشود ، اصراری ندارد که جلوی مردم مادررا بپرووراند ویا خواهر وبرادر را همین که هستند کافی است برای مواقع لزوم ، نه من درآغوش هیچکس نخواهم مرد ،  خودم خودمرا پرخوام کرد ، فریادی نخواهم کشید خودمرا با اندوه پاکم تسلیت میدهم ،  پرستاری بودم ، کارم تمام شده باید محل خدمترا ترک کنم ، سالهاست که از محل خدمت بیرون آمده ام ودر خانه خودم زندگی میکنم خانه متعلق بمن نیست صاحبخانه را هیچگاه ندیده ام مردی است اهل ویلز که درهمانجاها هم سرش گرم است من هرماه کرایه را به حساب او میریزم خانه داشتن اینجا کار درستی نیست صاحب اول وآخرش خود تویی بی آنکه قیمت آن بالا برود ، بچه ها همه خانهایشان روی دستشان مانده کسی نیست آنهارا بخرد با همه مخارجی که درآن انجام داده اند.
    تمام شب نخوابیدم  دلم آشوب است نفسم تنگ است ، کم کم باد صبح از بسترم گذر خواهد کرد  وکم کم کوه نشان آفتابرا عیان میکند  پلکهایم خسته اند ، خواب گریخته ، واز خو د میپرسم ، چرا؟ کجارا غلط رفتم ؟  پوپکی از راه دور آمد وبر بالای شانه ام نشست  دردلم آبی تازه روان شد ، پوپک نبود مرغ ماهیخوار بود ،  حال من ودل روبروی هم ایستاده ایم ، من وآن دختر غریبه روبرویهم ایستاده ایم ، او تنها باخواهرش یگانه  است آنهم شک دارم ، چهارده سال است  که همسرس با پسرمن قهر است به چه علتی ؟ نمیدانم  ! همسرش ! بهتر است بگوییم میخی زیادترا ز… روابط خانوادگی ما با پدر ومادر ش قطع شد دیگر غریبه شدیم ، آنها پیر شده اند وباز نشسته وتنها دریک خائه بزرگ بدون هیچ دوست ویا آشنایی ، میترسند خرج کنند پولشان کم میشود !!  دخترم نیز به انسو مایل است ، تا اینسو ، توقعی ندارم ، میراث هنگفتی ندارم برایشان بگذارم ، هرچه هست درهمین خانه است وآنهرا که از پدرش باقیمانده بود بخودش دادم دیگر چیزی پیش من نیست ، 
    مادر ! آیا داری بمن میگویی که توهم همین سرنوشت را  داشتی ؟ بدون من وما بودی ؟ اما تو خواهران بردارانت بچه های آنها را دراطرافت داشتی  که ترا مانند گل جا بجا کردند ، میان فامیلت بودی > هنوز چیزکی از آن ( ده ) برایت مانده بود هنوز میتوانستی اجاره بعضی چیزهارا بگیری وخرج کنی ، مجبور نبودی درانتظار ماهیانه دولت باشی ، خوب امشب وفرداشب .
    شب اموات است وروز سه شنبه اول ماه نوامبر روز اموات است ! باید برایتان شمع روشن کنم وچند دسته گل بگیرم وبه دریا بروم برای آنهاییکه خاکسترشان درون شکم ماهیان است ویا درقعر دریا . دلم گرفته ، خیلی هم گرفته ، بکسی مربوط نیست ، زندگی است که خودم انتخاب کردم به هنگام غرق شدن درآبهای دشوار زندگی وسراشیب ، اول بچه هارا انتخاب کردم ، مادررا رها کردم سر زمینمرا رها کردم وخودمرا و  وترا نیز .
     پایان نوشتار وترجمان عشق ودوستی و مهربانی .ثریا .
    نیمه شب دوشنبه 31/10/2016 میلادی / ساعت 4/33 دقیقه صبح !
  • راز نهفته

    گر بیاید زمانم بسر 
    گر کسی جوید زمن خبر
    نرگسی در آبدان 
    خیره در عکس خود 
    آن ، منم ! ……….سیمین بهبهانی 
    شب گذشته  ناگهان برخاستم وتابلتم را به دست گرفتم چیزی نوشتم وآنرا بجای خود گذاشتم بی آنکه دوباره آنرا بخوانم ، میدانستم رازم را بر پهنه دشت  رها کرده ام ، اینهمه سال بخودم دروغ گفتم ، حال که بر میگردم به گذشته میبینم اینمن  بودم که با خود خواهیها ولوس بازیها و افاده های طبق طبق !! اورا بسوی دیگری فرستادم به دامن بقیه خوانندگان وعشاقش ، آن شبی که به منزل ما آمد وگریست  ، پسر من چهار ساله بود ، دیگر دیر بود ، هم برای او وهم برای من او سخت معتاد شده بود ویک انسان معتاد برای به دست آوردن مواد دست به هرجنایتی میزند وسر در مقابل هر بیسرو پایی خم میکند ، کما اینکه او خم شد ! 
    سالها بود که خم شده بود ، اما با شیرین زبانی و لطف وخوشی توانسته بود کوهی را به مویی کشد  با تعارف کردنها وافسانه ها    همه را مسحور میکرد ، دیگر کلمات راست برای او معنا ومفهموی نداشت . بلی دیربود . خاکستر روی آتش را پوشاند وسعی کردم که شعله نکشد وخاکستر شود ، هنوز گرمای آن دروجودم هست .
    شب گذشته باخود میاندیشیدم که بخیال خود، کارهایمرا خوب انجام داده ام  ، بچه هارا خوب تربیت کرده ام ، به آنها آداب وروسوم غذا خوردن راه رفتن ، نشستن وحرف زدن وامکان تحصیلات درهمه مقطع را به آنها دادم وبخیال خود داشتم برای آینده نسلی پاک وخالی از هر تزلزلی میساختم ، نمیدانستم که نسل آیند تبدیل به ( نسل دایناسورهنا ولمپن ها وبقول آن نویسنده اهل شیلی پوپولیسم ) ها خواهدشد واینهمه زحمات من بیهوده بود ، آنها هنوز هم همان راه وروش را دارند حتی یک آلوی ناقابل را بدون اجازه کسی دست نمیزنند ، با ادب ، انساندوست  ، مهربان وبا همه با احترام سخن میگویند ، به آنها گفتم زندگی را خودتان انتخاب کنید ، همسرتانرا خودتان انتخاب کنید ورشته تحصیلی را خودتان انتخاب کنید و…. دین خودرا نیز خود انتخاب کنید اما … ایمان بخودرا ازدست ندهید . 
    خوب همان شد ، حال بصورت یک میهمان بخانه هایشان میروم ساعتی مینشینم یا غذایی میخورم بر میگردم ویا آنها بصورت میهمان بخانه من میایند ساعتی مینشیند ومیروند ، گاهی از تجربه هایم میپرسند من هیچگاه از گذشته هایم با آنها حرف نزدم تنها میدانستند که در دوران دبیرستان جوانیرا بشدت دوست میداشتم وتا مرز خودکشی هم رفتم ، همین نه از آنچه که درخانه پدرشان بر سرم آمد وونه از آنچه من درخانه مادر کشیدم برایشان هیچ افسانه ای نگفتم اما آنها همهرا از لابلای گفته های ما ظبط کردند اما نگذاشتند ک ملکه ذهنشان شود . 
    خوب با این حساب دیگر کار مهمی دراین دنیا ندارم ، قبل از آنکه گوشهایم کر شوند وپاهایم چلاق شوند وزبانم لال شود وشعورم را ازدست بدهم بهتر است خیلی صمیمانه وآرام با پاهای خودم به دنیایی که باید بروم ، میل ندارم شبها زیر خودمرا خراب کنم ، میل ندارم بجایی برسم که در روی صندلی چرخدار درگوشه ای مانند یک کلم بیفتم ، میل ندارم دل و شکم وسینه وروده هایمرا به دست جراحان ناقص العقل بدهم وبشوم خرگوش آزمایشگاهی ، نه میل ندارم ، هنوز عشق درسینه م شعله میکشد وهنوز میتوانم عاشق باشم وعشق بورزم اما انرا دیگر درون کیسه چرمی میگذارم به امانت ، دراین سن وسال باید عشق را خرید ، بابت هر کلمه باج داد ، ومن بکسی باج نمیدهم تا برایم نغمه بخواند . ث
    تاریک زندان بودی 
    از دل چراغ آوردم 
    سرد زمستان بودی
    با عشق گرمت کردم 
    دیدم ز بی مهریها 
    بر سینه زخمی داری
    با اشک شستم خونش 
    با بوسه مرهم کردم 
    گفتی که میهمانم کن 
    گفتم بچشم بنشین 
    فرش را از نگاهی عاشق 
    در مقدمت گستردم 
    راندی مرا ازخاطر 
    وانگه پشیمان گشتی 
    گفتم که درخوابت نیز 
    حاشا که من برگردم …….
    وبرنگشتم ماندم  ، پشیمان هم نیستم ، دیگر کسی نبودم که بتوانم ترا مانند طفلی ناز پرورده درآغوش بکشم ، نه ، دیگر دیر بود .
    پایان / ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” 
    30 اکتبر 2016 میلادی وشب ارواح واموات ( هالویین )!
  • نوازنده ،

    امشب يادت كردم ، بهرام مشيرى برايت مرثيه سرود ! بهر روى سالها در آنسوى قاره هم همسرى داشتى هم دوستانى ، 
    سالها گذشت ، دورا دور  از تو ميشنيدم 
     آنچنان غرق شهرت ولذت شده بودى كه حتى  مادر را فراموش كردى وهنگاميكه او فوت كرد بالاى  سرش نبودى ، تا آخر عمر اين غم به دلت نشسته بود .همسر اولرا طلاق گفتى وبه وطن بر گشتى بدون زن وبدون شراب . 
    آخرين بارى كه به اسپانيا آمدى بتو گفتم : همسر تو ، فرزند تو ، همه كس تو اين ساز است ،بهتر است يك دختر دهاتى را پيداكنى تا اواخر عمر مواظبت باشد  ، در جوابم گفتى : دهاتيها بدترا ز دختران شهرى ميباشند ،
    خانواده ودوستان تو ما را از هم جدا كردند ، پدر من فوت كرده بود ،نا پدرى مردى مقتد ربود و من ثروتى نداشتم ، 
    من به دنبال زندگى خانوادگى رفتم ، بى آنكه لحظه اى از ياد تو غافل باشم ، ومادر كه سر گشتگى واشگبارى  مرا ميديد  
     ترا مسؤول ميدانست وبباد  نفرين وفحش ميكشيد ، باتو بزرگ. شدم ، گلويم ولوزه هايم را تو به دست بهترين دكترها دادى معده ام درد ميكرد وزخم مري  داشتم مانند يك پدر مهربان از من مواظبت  ميكردى و هرشب شام بيرون ميرفتيم من شيشه شيرم را نيز با خود  مياوردم ،!!! چون هرشب طبق دستورپزشك ميبايست يك شيشه شير بنوشم .
    تو رفتى ومن روزها وهفته ها ماهها كوچه هاى آشنارا ميگشتم بخانه تان سر ميزدم تو نبود ي درسفر بودى بهنگام 
    برگشت برايم سوغاتى مياوردى ، هنوز آن كيف مخمل مليله  دوزى كار دست اصفهان را دارم ، در كنار آلبوم عكسهايت وعكسهاى خودم هر دو جوان  بوديم ، بى خيال در كافه نادرى توت فرنگى با خامه ميخورديم به سينما ميرفتيم ، واولين بوسه اى  كه از من كرفتى من شوكه شدم وگريستم ، وآخرين بار در سفر اسپانيا بمن گفتى كه زنى در انتظارت هست تا همسر تو شود وافتخار ى كسب كند ، بتوگفتم  حتما اين كاررا بكن ،نوه ام در بغلم خواب بود سر ميز شام بوديم بتو گفتم :
    آنروزهاى جوانى اگر يك پيشگو بما ميگفت شما هيچگاه بهم نخواهيد رسيد اما چهل سال بعد سر يك ميز با نوه ها وبچه هاى اين دختر خانم درجنوب اسپاني  شام خواهيد خورد  ، باورت ميشد ؟ تولدم روى يك كارت با دو گل رز نوشتى تقديم باعشق ، ديگ عشقى نبود ، هرچه بود خاطره بود كه رويش را غبار سالها وأيام پوشانده بود، 
    امشب سخت بيادت افتادم ، ترا بخشيدم ،اى يگانه يار ،آخرين نگاهت را در آخرين مصاحبه شناختم ، وامشب گريستم براى آن روزهاى بيگناهى ، بدرود عشق من ، بدرود ، آسوده بخواب ، روزى از من خواستى كه بايك ديگر بميريم ،كسى چه ميداند شايد به دنبالت آمدم وسر انجام در آن دنيا ديگر بين ما نه كسى هست ونه ديوارى ، پايان ،ثريا ايران منش ، ” لب پرچين” اسپانيا .
    بيست نهم اكتبر دوهزارو شانزده ميلادى  /
  • گوهر تابناک

    نه حسرت لب ساقی کشم  ، نه منت جام 
    بحیرت از دل بی آرزوی خویشتنم 
    بخواب  از آن نرود چشم خسته ام تاصبح 
    که همچو مرغ شب افسانه گوی خویشتنم 
    به تابناکی  من ، گوهری نبود  ،” رهی “
    گهر شناسم  .و  درجستجوی خویشتنم  
    به راستی هم گوهری  بودی بی نظیر وتابناک بر صفحه روزگار ادب ایران وهمچو تو دیگر انسانی پدید نیامد واگر مولانا زنده بود وچراغ به دست از دیو ودد ملول ترا میافت که انسان بودی  به معنای واقعی یک انسان  .
    چه خوب که رفتی وباقی روزگاررا ندیدی ، همچنان فرشته ای چندی بالهایت را بر سر ما پهن کردی وسپس بیخبر پرواز کردی نمیدانم آیا دزدان دست به باقیمانده اشعار تو نیز برده اند ؟ ویا ” گلی” آنهارا پنهان داشته است .
     با بالای بلند ، شانه های صاف  لباسی که همیشه مرتب بود وکراواتهای الوان به همراه  “پوشت” آن که گاهی با چشمان آبی تو هم آهنگی داشتند ، مانند همان سرو سهی که دراشعارت بارها به آن اشاره نموده ای ، آرام راه میرفتی ، ادب وسلامت روح تو زبان زد دشمن ودوست بود ، هیچگاه ندیدم کسی از تو بد بگوید ، هنگامیکه به محفلی درخوروشایسته خود پای میگذاشتی رایحه ادوکلن تو تا دورترین نقاط میرفت وهمه میدانستند که تو آمده ای ، پری رخان با غمزها ولباسهای ابریشمی چشمان خمار اطراف ترامیگرفتند ، اما تو نگاهت بسوی دیگری بود  ( نیامده )  بیقرار بودی واو میامد  با دنیایی ناز واشرافیت کامل ودرست روبروی تو مینشت پاهای خوش ترکیبش را رویهم میانداخت وباب سخنرا باز میکرد ، دلش جای دگری بود وسرش را درخورجین کا /گ ب/ فرو برده بود ، با آنکه شاهزاده بود ، میدانست که همه توش وتاب وتب وتوان تو برای اوست ! اهه ، یک شاعر عاشق ، برایم قابل تحمل نیست ، او برای دختران هیجد نوزده ساله وزنان خانه دارخوب است ، نه برای من ،ا نبوه گیسوان بلند سیاهش  را که اکثرا با توری مشکی بهم میبافت برای تو کعبه آمال بود ، دورا دور گیلاست را به دست میگرفتی و وباو مینگریستی با آنکه میدانستی درچه چاهی پای گذاشته ، تنها تو نبودی که اورا میخواستی ، مردان دیگری هم شیفته او ودنبا ل او روان بودند وهریک درانتظار گوشه چشمی ، زیبا بود به راستی هم زیبا بود ، اشزاف زاده بود !! همه اورا میشناختند او بلند میشد وبه تندی میگفت جلسه دارم باید بروم ، جلسه او با چند پیرزن جاسوس وخبرچین وچند عضو حزب وسپس خودرادرآغوش آن یکی میانداخت تا اورا به سرزمین  فرشتگان ببرد .
    تو دربستر بیماری برایش پیام دادی ، اما او نیامد وتو تنها در تختخواب خود آرام چشمانترا به روی دنیا بستی بی هیچ سر وصدایی تنها ( گلی) برادر زاده ات پایین تختخواب تو میگریست . تا آخرین لحظه چشم انتظار او بودی.
    ندانم کان مه  نامهربان  ، یادم کند یانه ؟
    فریب انگیز من ، با وعده ای شادم کند یانه ؟
    صبا از من  پیامی ده  ، به آن صیاد سنگین دل
    که تا گل درچمن باقیست  آزادم کند یانه ؟
    “رهی” از ناله ام خون میچکد  ، اما نمیدانم 
    که آن بیداد گر ، گوشی بفریادم کند یانه؟
    نه! او اصلا ندانست ونفهمید که تو چگونه از دنیا رفتی ، او از آن سرزمین رفته بود بسوی معبد آمال وآرزوهایش که برباد شد.
    تقدیم به روان پاک شادروان محمد حسین معیری ” رهی معیری” .گوهری تابناک که دیگر نظیرش را هیچگاه  درهیچ جا ندیدم .ثریا /
    نوشته شده ” ” لب پرچین” / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    شنبه 29/10/2016 میلادی 
  • قابل توجه!

    دزدی  با چراغ !
     باطلاع دوستان وعلاقمندا ن این صفحه ناقابل ” لب پرچین” میرساندکه :
    این صفحه مدت چهارده سال است که دراختیار اینجانبه ( ثریا ایرانمنش /حریری) میباشد وهرگونه برداشت ویا نسخه برداری ویا شرکت درآن جرم محسوب میشود . اخیرا متوجه شدم که درکنار نام ناچیز این حقیر چند حروف هم اضافه شده یعینی که [ شرکت سهامی ریق با مسئولیت نامحدود] بهر روی برای اطلاع خوانندگان  وعزیزانی که لطف مینمایند واین صفحه را ورق میزنند ویا گاهی با لطفشان مرا مورد مهر ومحبت قرار میدهند  این اطلاع داده میشود ، البته درایران عزیز ما این نسخه برداریها وکپی برداریها وچاپ کتابهای بیصاحب ویا صاحب دار یک چیز عادی وپیش پا افتاده وتجاوز بحریم شخصی هر کسی  آزاد است اما من دراروپای پر مسئولیت زندگی میکنم واین صفحه در اسناد  » نوشتا رها واشعار وداستانویسی «به ثبت رسیده است .   وپشتوانه آن یک شرکت تجارتی در آنسوی قاره میباشد . 
    با تقدیم بهترین  وصمیمانه ترین آرزوها 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا / 
    بتاریخ 29/.10/ 2016 میلادی برابر با 8شتم آبانماه 1395 خورشیدی .
    با سپاس فراوان .
  • فرشته عشق

    فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
    بخواه جام وشرابی بخاک آدم ریز !
    نه، فرشتگان از عشق چیزی نمیدانند ، انسانها هم نمیدانند ، (آدم) ابوالبشر هم نمیداند ،  تنها دلهایی که برگزیده عشق میباشند آنرا میشناسند .
    بخواه جام شرابی بخاک آدم ریز  که باید از نو آدمی را ساخت  این بندرا البته به صد نوع تغییر داده اند شراب را گلاب وساغر جام نام نهاده اند ، ( به همه جای ما کار دارند ) ! 
    تنها شراب عشق است که با خاک آدمی ممزوج شد ه از آن یک انسان پاک نهاد بوجود میاورد ، تنها نسلی پاک وخون صاف واصیل است که انسان میسازد ،  حافظ در یکی ا ز غزلهایش میسراید :
    ” اگر خوری شراب  جرعه ای بخاک آدم ریز ”  او در این پندار بود که چه بسا این قطره شراب به کام انسانی تشنه لب برسد وچه بسا با خاک درآمیزد وانسانی دیگر برخیزد  ، انسانی لبریز از باده عشق .
    وقرنها بعد آدمها روی گور مردگانشان آب میریختند بحساب آنکه او تشنه است !! واین آب به لبان او میرسد !
    عشق را اسان تمیتوان به دست آورد واگر به دست آوردی ودردل نشاندی ونهالی شد ریشه کردن این نهال محال است ، محال  بقیه هرچه هست هوس است وبس ، شهوت است وبس ، به هر بیسر وپایی نتوان نام انسان نهاد ودر دل هر سنگ خاره ای نمیتوان گل ونهال عشق را نشاند چیزی به دست نخواهد آمد تنها سینه سنگ میترکد ، میشکند ، عشق ، این پرنده خوشنوا ، این  بلبل خوش آواز همیشه گرد سر ما درپرواز است ومیخواند ودراین فکر است که روی کدام شانه بنشیند وچهچه را سر بدهد گاهی هم ناکام سرش به دربسته میخورد وبر زمین میافتد ، گاهی نام عشق را با بازی همراه میسازند ودر میان یک لحاف شهوت الوده نامشرا کثیف وضایع میسازند ، امروز هیچ عطری به پایه عطری که از نافه آهوی شهر ( ختن) میگرفتند نمیرسد ، هیچ ازمایشگاهی تا به امروز نتوانسته است عطری وبویی شبیه آنرا به دنیا عرضه کند ، آن آهو نسلش نابود شد ، وامروز عطرها شهوت برانگیز بر روح ومشام تو مینشیند وترا آزرده خاطر وملول میسازد ، میل داری بروی خودرا بشویی تا از دست این بوی ناسالم خلاص شوی مانند عشقهای زود گذر امروزی !.
    عشق  واقعی مانند همان عطر نافه  آهو میباشد .
    جام باده را بمن ده ، تا خرقه ریا را با باده رنگین بشویم ، ویا انرا رنگین کنم ، رداها وعبا ها همه  به رنگ سیاه میباشند ومن رنگ شراب را بر تمام رنگها ترجیح میدهم .
    بیا به میکده ، چهره ارغوانی کن 
    مرو به صومعه که آنجا ریا کارنند
    تمام صومعه دارن واربابان کعبه وکنیسا  سیاه پوشند ، چون ریارا زیر آن بهتر  میتوان پنهان کرد خورشید کمتر از رنگ سیاه عبور میکند .خورشید زیر ابر پنها میشود از شرم ، 
    شب گذشته  گنبدی را درخواب دیدم  به رنگ قهوه ای ودرکنارش خانه ای داشتم ودرانتظار مادر بودم ، چند شبی است که روح مادر گرد خانه میچرخد وچند شبی است که (ارواح درب خانه را میکوبند البته دررویاهای من) ! امروز صبح شمعی روشن کردم هرچند آن شمع کوچک نمیتواند همه ارواح پلید را نابود سازد اما روشنی آن بمن گرمای خاصی میدهد .
    درآن چمن که نسیمی وزد ز طره دوست 
    چه جای دم زدن  نافه های تاتاری است
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    29/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا /
    <.<.<.<.<.<.<.
  • شب پاییزی

    ای دل غمدیده ام ،
    در شکوفان سالهای زندگی ،
    خشمگین باد خزانی 
    بی امان وناگهانی 
    بر دیار ما وزید 
    زین بلای آسمانی ، غنچه های آرزو پرپرشدند
    بذرهای دوستی  افسرد ومرد 
    میوه های عاشقی  خشکید وریخت 
    بوستان زندگی ماتم گرفت .
    ای دل غمدیده ام ، دیدی از جور زمانه ؟ 
    هر چه بود از ما نشانه ، بر باد رفت ؟
    لطافت  باغ آشنایی ، لذت شهر تمنا 
    عطر گلزار محبت  ، مستی  از شور جوانی 
    خنده با مینای هستی  ، نعره از میخانه دل 
    آنهمه سر زندگی ، بر باد رفت ؟
    ای دل دردآشنا ، 
    یادداری  درگذشته ها ، آن هوسها ، 
    در کنار چشمه  ساران  با لب نوشین یار 
    آن گناهان ؟!
    در حریز پرنیانی پیکرم مست 
    در خلوت میحانه ء مستان عشق 
    ای دریغا ….
    روزگار مستی و آن میگساریها گذشت 
    لذت بیداری وشب زنده داری ها گذشت 
    اینک ای دل دردآشنا 
    آتش بیداد برجانم روان است 
    آتشکده مهر کهنسالم بسوخت 
    آواره دراین دنیای بیرحم 
     بی سبب 
    با تهمت بیجا وزبان بیحیای دیگران 
    پر وبالم بسوخت 
     بگو بمن ، ای دل ، منکه بی دینم 
     به کدامین معبد  دل رو کنم؟ در کدامین میکده عشق
     با بیدلان یاهو کنم 
    راهها بر من خسته ، بسته 
    حافظ میسراید :
    چه شکرهاست  دراین شهر  که قانع شده اند 
    شاهبازان  طریقت  بمقام مگسی 
    کاروان رفت و تو درخواب  وبیابان درپیش 
    ایکه بس بیخبر  ازنا له باتگ جرسی 
    ——-
    نه ! تا مقام یک مگش پایین نخواهم آمد هر چند خلوتم تاریک باشد ، زنبوری نیشی زد ورفت اما زهرش را نیز باخود برد جایش را ضد عفونی کردم .
    و……. دیگر هیچ 
    ثریا / همان جمعه شب …………
  • خار سر ديوار

    من إز روييدن خار سر ديوار دانستم ،كه نا كس  ، كس نخواهد شد  باين بالا نشينها ،
    من از افتادن سوسن . ،به روى خاك دانستم ، كه كس ، نا كس نخواهد شد  باين افتان وخيزانها
    داشتم ميانديشيدم ، كه زمانى تمدنى سقوط ميكند ، آنهايكه زرنگ و چابكند از اين رهگذر خوب تغذيه ميكنند و زمانيكه تمدنى شكل ميگيرد باز هم آنكه زرنگتر است خودرا ميسازد . 
    اين روزها ، سقوط فكرى انسانها بيشتر شده ، ودستبردشان به تمام زواياى زندگى ديگران بيشتر ، با نفوذ اين اسباب بازيها ، فاصله ها بيشتر و دزدان پشت يك عكس پنهانند تا حتى افكار ترا نيز بدزند ، با احساسات  تو بازى كنند از مهربانى تو سوء استفاده نمايند ،  يك احمق مردى را بخاطر عقيده اش كشت آنهم جلوى خانه اش وبا افتخار چاقوى خون آلودرا به همه نشان داد كه بلى براي هفتاد سال بهشت را براى خود وخانواده ام خريدم !!!! مرده شور آن بهشتى را ببرند كه براى تو جا ى باز ميگذارد ،
    امروز در لابلاى عكسهاى رزو شده چيزى ديدم كه برايم تازه بود ، خوب ، أنرا تميز كردم ، شريك دزد ورفيق قافله ، نه ، چندان هم  افكارم وشعورم را از دست نداده ام ، رفيق !!! 
    با سردرد وسرما خوردگى كه گويا يك ويروس است در تختخواب اين چند  خط را بيادگار نوشتم ،از سر دلتنگى ، ثريا 
    جمعه ٢٨اكتبر ٢٠١٦ دربدرى ، اسپانيا /.
  • ریشه های کهن

    شب گذشته به هنگام غروب ، فریاد کشیدم :
    نه ، این زندگی نیست ، در این دیار نکبت بار ، بی فرهنگ وبیعرضه وخوشگذران ، نه اینجا جای من نیست ،  ایکاش دیگران میدانستند که چه مصیبت بزرگی بر سر ما آمده است ،  همه چیز از میان ما گم شد ویک چیز مجهول که کسی آنرا نمیابد ، ونمیداند نامش چیست ، زیستن میان خانواده وآغوش پدرها ومادرها وسایرین ، اینهارا از ما گرفتند پدر ها کشته ویا درزندانها مادرها معتاد وزنان ودختران جوان مشغول خوشگذرانی وخود فروشی .
    امروزصبح در میان برنامه های ” دکمنتری” دریکی از دهات بزرگ ودورافتاده شهری درآلمان دیدم که یک درخت کهنسال را که مانند فیل پای درزمین فرو برده وشاخه هایش سر به آسمان کشیده دورش را اندازه میگرفتند تا برایش دیواری بسازند واورااز همجوم اره های برقی در امان بدارند ودراین کشتزار مردانی بودند پیر واز کار افتاده که با این درخت بزرگ شده بودندواورا مادر خویش مینامیدند .
    نگاهی به برگهای نوجوان درخت که سر به آسمان کشیده بود انداختم ، چه شادمانه باباد میرقصیدند وجوانی میکردند ، ودرخت کهنسال پاهایش مانند پاهای یک پیل در اعماق زمین فرورفته بود ، نه این مردان وزنان اجازه نمیدادند که این درخت بیفتد وهیزمش ویا چوبش مصرف سازها ، ویا اجاقها ویا دکوراسیون شود آنها تا جان دربدن داشتند ازاین درخت زیتون چند هزار ساله حمایت میکردند اطرافش را خالی نموده ، نه اجازه نیست اینجا پارکی احداث شود این زمین متعلق باین درخت است وبر قامتش سن ووزن واندازه اورا نوشته ونصب کرده بودند .
    این درخت نه امام میشناخت ، نه امام زاده ونه پیامبری داشت ونه وحی برایش صادر میشد ونه به میهمانی اشراف میرفت این درخت مانند یک زن اصیل وپربار داشت برگهای نوجوانشرا  باد میداد وخکشیده هارا دور میریخت ، ایکاش آغوش او برای منهم باز میشد وجایی برایم پیدامیکرد ! 
    حال زندگی ما ایرانیان کهن سال ! روی چند مرد ریشو و پرپشم وکثیف وچند نویسنده وچند قاری بنا شده وبهترین سرگرمی ما ؟!
    ( بفرمایید شام) برای آنکه احساس نفس تنگی نکنیم مانند دلکقها میتوانیم هرلباسی را که میل داریم بپوشیم !!!
    در گوشه ای دیگر از این دهکده ، پیرمردی ماهیگیر بازنشسته برای خودش دکانی باز کرده بود وداشت ساز میساخت ! بلی ساز ، از ویلن تا عود وسه تار این مرد آلمانی بود از روی عکسهای قدیمی آنهارا میساخت وسیمهارا به لرزش درمیاورد میگفت اینجا جایگاه امپراطوری منست !
    در گذشته ودر زمانی که داریم حسرت آنرا میخوریم اگر درست بیاندیشیم میفهمیم که درآن زمان هم داشتیم گول میخوردیم آنهم از یک زن ودولت نه پادشاه !  او مظلوم بود ، وبیمار وبا شتاب به دنبال یک ولیعهد میگشت ، ایکاش این ولیعهد ی به هما ن شه زاده واقعی شهناز میرسید واز همان زمان به زنان اجازه ورود به مجلس وغیره را میداد ،  روزگذشته داشتم به سخن رانی فائزه هاشمی دختر اکبر هاشمی  ومصاحبه او گوش میدادم ، سطح بالای شعور وفرهنگ وداشتن اطلاعات کافی از همه جای دنیا مرا شگفت زده کرد این دختر زیر این چارقد وچادر بسبک ( استان کرمان) چگونه اینهمه علمرا بیخبر فرا گرفته بود هم علم سیاست وهم فرهنگ وهم دکترایش را وفوق دکترایش را که از دانشگاهای بزرگ گرفته بود ، زیرش یک کامنت گذاشتم وگفت :
    زنده باتد همشهری ، من بتو رای میدم تو ریاست جمهوری را به دست بگیر واولین زنی باش که درایران به ریاست جمهوری رسیده است ، حداقل آنکه توانسته زیر همان پوشش ملی وفامیلی خود اینهمه معلوماترا کسب کند وبه چند زبان مسلط شود باورم نمیشد ،  گفتم بیا ، بیا وتو بشو ( شهربانوی ما) !  ((برای دیگران درجایی خصوصی نوشته م بماند بگذار بت پرستان اورا ستایش کنند وزمانیکه مرد مانندیک ملکه برفی اورا تشییح کنند !! .))
    آری ، خیلی چیز ها از میان ما گم شده خیلی از کلمات وعبارات و گفته وبجایش لمپن ها نشسته اند وکلاه مخملیها وهنوز هم کاکوی صادق هدایت بهترین  نمونه ادبیات آنهاست .
    من ، ریشه ام قطع شده ، خیلی سعی کردم دوباره ریشه کنم اما سرنوشت هربار مرا از بیخ وبن کند وبجای دیگری پرتا پ کرد امروز تنها درمیان مشتی غریبه ، دارم به زندگی گیاهی خود ادامه میدهم  ، بچه هایمرا درسوپر مارکت ملاقات میکنم های ، های ، هاو اریو ، ام اوکی ؟ اند یو ؟ ام  اوکی
    با نوه هایم نمیتوانم ارتباط بر قرار کنم زبان روسی مادر قویتر است ، های دارلینگ ، های تمام شد!  زبان انگلیسی پدر قویتر است ، 
    زبان فارسی؟ اوه ! به چه درد میخورد ماما ؟! 
    عزیزانم به دردخودم میخورد که میتوانم دراین گوشه بنشینم وبا کمک آن  اشکهایم دردهایمرا تسکین بدهم چیزیکه در زبان فارسی هست درهیچ یک از زبانهای دنیا نیست ،زبان دل است واندیشه و وعشق . ودرد ، امروز بسردی 
     وبیوفایی مردم دنیا عادت کرده ام اما همیشه احساس میکنم چیزی از میان ما گم شده است . ونمیدانم چیست ؟!
    روزی به هنگام غروب ، 
    شاعر دلسوخته به کنار جویباری نشست
    هر چه گشت کلامی نیافت 
    کلمات گم شده بودند واو چیزی را بخاطر نداشت 
    کلمه ” دوستت دارم ” از خاطره ها رفته بود
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    28/10/2016 میلادی/.
    اسپانیا .