Category: General

  • بیخوابی ها

    باز از ساعت دو بیدارم ،  این دوربین لعنتی جلوی درب خانه باعث عذابم شده چه کسی دستور داده آنرا نصب کند آنهم برای یک پیرزن مردنی ویک زن بیدار خواب وبیصدا وبی رفت وآمد ، لابد صدای پیامهای من روی موبایلم اورا میترساند وگمان میبرد صدای تیر است ، آیا نمیشد یک همسایه خوب میداشتم ؟ یک خانواده مهربان که باهم سلام وعلیک میکردیم زنک با چهار فرزند نه نوه ، تک وتنها اینجا اورا گذاشته اند کسی اورا قبول نمیکند اهل یکی از شهرهای شمال شرقی این کشور است شوهرش افسر گارد سیویل بود پسرس نگهبان یک فروشگاه وبقیه را نمیدانم ،  هوا هم ظوفانی وبه دنبالش باران خواهد بارید اخباررارا میبینم ده دقیقه اخبار بیست دقیقه ورزش و پیش بینی هوا !!  از موسیقی خبری نیست ، از برنامه های زیبا خبری نیست از فیلمها ی خوب خبری نیست شو های مزخرف وکم خرج وتدریس آشپزی وتبلیغ قابلمه درحالیکه مواد غذایی هرروز کمتر میشود تنها پنیرها سوسیها  وکثافاتی راکه بهم چسپانیده اند در فروشگاها بچشم میخورد میوه ها گندیده ، از درون فریزهابیرون میریزند ،  بنا براین غذایی نیست که بخوریم به ناچار با شیرینی وشکر خودمانرا سر پا نگاه داشته ایم ، اما تا دلتان بخواهد اتواع اقسام تکه های گوشت خوک ومردم هم مشغول خرید ، روز گذشته با دخترم جلوی قصابی یک سوپر ایستادیم یک پیر زن وپیر مرد لاقل یکصد یوروپول گوشت خوک دادند ودخترم چیزی را نشان داد فروشنده آنرا پاک کرد وباو داد پرسیدم چیست ؟ گفت گونه های خوک همسرم دوست دارد !!! بناگوش ! 
    خوب امشب که چه عرض کنم امروز سحر بیادسفرهای پسرم افتادم اولین سفرش به روسیه آنهم شهری نزدیک مغولستان برای خواستگاری از دوست دخترش از پدر ومادر او  ! عروسی کرد وارد یک کمپانی شد خودش یک شرکت باز کرد واز آن تاریخ تنها شاید ماهی دو یا سه روز در خانه باشد از آریزونا به چین واز چین به ژاپن واز سانفرانسیسکو به اوهایو  از مینه سوتا به واشنگتن ومن ماندم کی وچگونه میخوابد وکی وکجا غذا میخورد موهایش در سن سی وچند سالگی  وسفید شده اند خوب خوشبختانه همسرش زن قوی با کاراکتر تحصیل کرده هنرمند ومادر بسیار خوبی برای بچه هایش میباشد از این طرف ما شانس آوردیم یک دختر خل وچل اسپانیایی یا هرجای دیگر گیرش نیفتاد عقلش را بکار گرفت سومین دوست دخترش بود اولی ودومی انگلیسی ارمنی والکلی ! یکماه بیشتر میشود که او بچه هایش را ندیدم وآن یکیرا شاید سالی یکبار ببینم اگر قدرت سفر داشته باشم .خوشبختانه دختران درکنارم هستم با همسرانشان ! وبچه هایشان ، واولین نوه ام در دانشگاه سال دوم است دارد رشته روزنامه نکاری وعکاسی را میخواند ! اگر درآتیه روزنامه ویا دوربینی باشد . 
    ترا من با همه غمهایم دوست میدارم 
    دست مرا دردستهایت بگیر تا گرم شوم
    تو ای خورشید  گرم وفروزان زندگی من
    همه شب درکمین بادها وبی خوابیها 
    چون چشم پرنگاه برکه های راکد 
    در کمین بادهای سمی هستم 
    دل من آیینه ای بود لبریز از نقشها 
    وچهره ها 
    دل من صاف بدون ذرات گرد وغبار نامردمیها
    دیگر آن ایینه ترک برداشته 
    میل داشتم نقش ترا دران ببینم 
     اما آیینه دلم شکست 
    ثریا / اسپانیا  اول دسامبر 2016 میلادی / ساعت شش صبح !!!!
  • پوپوليسم

    مدتهاست كه اين واژه پوپوليسم بر سر زبانهاست ،عوام گرايى ،حكومت مردمى  ،كه باز سر چشمه آن بر ميگرده روسيه سرخ ،آنروزها ، در بعضى از جرايد ميخواندم كه چند كشور رسما اعلام داشته اند كه ميل دارند از اتحاديه اروپا خارج شوند ودر صد هستند ه مانند دولت بى بى سكينه  اين طرح را به مشاركت مردم بگذارند ، اينجانب با تمام بيشعورى ونادانيها ميدانم كه اروپاى يگانه هيچگاه يكى نخواهد شد تنها فشار بر قشر پايين جامعه است تا آقايان روسا در پارلمان  معتبر اروپا بحث كنند هويج را يك ميوه بدأنيم يا سبزى وآيا خيار جزو ميوه جات است !؟ اين آقايان  هيچگاه كارى براى ملتها انجام نخواهند داد وهدفشان كرؤى شدن دنيا ويكى شدن واز همه مهمتر تحمل فشار وزور بر قشر پايين و ناديده گرفتن همه أهداف و نظارت كامل بر زندگى مردم ويكنوع زندگى  زير نفوذ امنيتى ، ايران بهترين نمونه اين سرمايه گذارى بود ، يك حكومت اسلامى فاشيستى يك آقا رهبر معظم بر يك كشور ، قشر دانا ودانشمند به زير أب رفته اتد درعوض لباس رسمى لاتهاى چاله ميدان  با سبيل كلفت وكلاه مخملى  وسربازان امام زمان  با چماق حاكم بر سر نوشت  مردم ميباشند  كلمات خوب واژه هاى ظزيف وشعر وموسيقى  ،مجسمه سازى هنرهاى ظريفه نقاشى بكلى از ميان مردم رخت بر بسته است ومردم فراموش كرده اند كه ميتوان مانند حافظ يا خيام رند شد و فهميد ، بهترين نمونه را درايران پياده كردند ، حكومت پوپوليسم نه حكومت مردم بر مردم .
    حال شصت وپنج در صد آقايان بالا بالاها  موافق جهانى شد ن دنيا هستند وچهل پنج در صد مخالف ،خوب هميشه راى اكثريت برنده است . 
    اين جهانى شدن هيچ مزايايى ندارد حكومت ترس ،ترس همسايه از درب كنارى ،ترس پدر از مادر ترس فرزند از خانواده حكومتى كه همه بايد تنها باشند از اجتماع پرهيز كنند دوربين ها همه جا آدمهارا زير نظر داشته باشند سطح تحصيلات نزول پيدا كند در عوض اقتصادى كه ميكفتند متعلق به ( خر) است روز به روز بيشتر رشد ميكنند واين خران هستند كه به زير بارند. 
    امروز كمتر صداى جديدى بلند است ، همه بنوعى چشم به گشته  دوخته اند ترس ووحشت مردمرا فرا گرفته وآقايان هم همين را ميخواهند بايد ترسيد  دنيا دارد رو به پيرى ميرود سن اشخاص با لاست در بعضى كشورها همان برنامه زمان نازى هارا به اجرا گذاشته وقانونى كرده اند مرگ أرام به درخواست خود شخص ، بيمارستانها از كمكهاى اوليه خود دارى ميكنند پرسنالها در بيمارستانها كمتر شده مقدار زيادى داروها ناشناخته محصول آزمايشگاهها  در دست مردم  است بعنوان علاج ،حتى ويتامينها  نيز بيمارى زا شده اند مردم بيشتر به داروها وعلفهاى طبيعى  رو كرده اند ، ديگر كمتر صداى أوازى تازه بگوش ميرسد كمتر شخصيتى در رشته موسيقى ديده ميشود ،آوازهاى دسته جمعى كر كليسا بهترين مرسيقى ها شده است وهمان تكرار ها ، موزارت ، بتهوون ، شوپن ، وموسيقدانان قديم ايتاليايى ، مرتب تكرار ميشوند ، گذشته رو به فناست آينده تاريك وسياه ، در مدارس بجاى علم وفرهنگ درس تجاوز وروابط جنسى ميدهند ، اينجا تنها كسانى كه هنوز برنده  هستند مردان اقتصاد دنياى مد ميباشند  كه از دسترنج زنان تيره روز وبچه هاى گرسنه افريقايى ، هندى ،بنگلادشى  استفاده ميكنند وروى كرمها مصرفى زيبايى مينويسند  كه ( روى هيچ حيوانى امتحان نشده است ) !! طبيعى است روى مردان وزنان زندانى تجربه ميشود  وما بيخبريم . 
    دنيا دنياى قمار  بزرگترين قمارخانه ( وال استريت ) است  هر روز بر تعداد قمارخانه ها افزوده ميشود حتى ورزشها  منحصر شده به يكنوع قمار آنهم از نوع خريدو فروش بازى كنان فوتبال ، تنيس براى روزهاى گرم بهارى وسر گرمى شاهزادگان است ، از هر سوراخى يك پرنس  وپرنسس وشاهزاده بيرون ميزند وبراى  خود دربارى دارد اما  همه كانالها بهم متصلند ،مثل موبايل من كه به همه جا وصل است !!!!
    دوست من ، من گذشته ها را  بخاك سپرده ام  اما دورنماى  آيتده را نيز چندان روشن نمبينم ، هنوز دلم هوس يك كاسه آبگوشت ر ا ميكند ريك چاى شيرين با نان وپنير ، همه چيز بسته بتدى ،يخ زده واكيوم شده ،وسرانجام هم همه با يك بيمارى دنيار ا ترك ميكنيم  ( سرطان)!
    ودر سطر آخر اضافه كنم كه روز گذشته يك دو بين جلو خانه ما نصب شد ! لابد پير زن سكته اى همسايه از من ميترسد مبادا عضو داعش باشم يا تروريست  ،!!!! تنها ما دوتا در طبقه چهارم هستيم حال بايد طبقات ديگر را نيز ببينم آيا همه دوربين داردند يا تنها ما عزيز دردانه شديم ! 
    حالم از اين زندگى دارد بهم ميخورد ،چاره نيست در ميان مخلوطى از مدفوع گاهى دل به يك كشمش ميبنديم ، پايان 
    ثريا ايرانمش ، ” لب پرچين” 
    اسپانيا !1/12/2016 ميلادى /.
  • مرد ومردانگی

    اول بنا نبود که بسوزند عاشقان 
    آتش به جان شمع فتد که این بنا نهاد
    شب گذشته با  تب شدید ، توام با زوزه باد وسرما ودهان خشک . از جا برخاستم از پشت شیشه به بالکن تاریک خیره شدم تنها زوزه باد بود وپیکر داغ من ، کارتن محتوی آب پرتغال را یکجا سرکشیدم ونشستم به هذیان نوشتن همیشگی !!

    هنوز داغم ، اما میبایست برمیخاستم ، دیگر کسی نیست تا بفرمانم باشد اسپانیاییها درتمام دنیا خود مشغول خدمتکاری هستند اما درسر زمین خودشان حاضر به خدمت یک خارجی نمیشوند ، به ناچار باید از مراکشیها استفاده کرد یا اهالی شهر ودیار اوکراین که باید هم اجازه کار داشته باشند وهم ما ماهیانه پول سوسیال آنهارا به دولت بپردازیم ، وتازه اگر دزد نباشند ویا معتاد .
    امروز صبح رفتم روی بالکن باد غوغا کرده بود همه لباسها یک درمیان ورویه مبلها همه میان زمین وهوا وخاک وخاشاک همه جارا گرفته بود ، بدرک .
    صبحانه امرا درست کردم ونشستم به نوشیدن قهوه ، خوب ! قرار نبود من اینجا باشم ، حال هستم ، قرار نبود من تنهاباشم ، خوب هستم ، قرارنبود آواره باشم ، حال هستم وقرارنبود دزدان خانه واموالمرا ببرند ، خوب بردند ، و من چه ساده دلانه وصادقانه به همه چیز مینگریستم .
    در میان تب شدید داشتم مردان خوب آن زمانرا میشماردم ، مردانیکه جان برکف سینه هایشان هدف تیر نامردان قرار گرفت تعدادمردان نیک ودرستکار آن زمان از هشتاد تجاوز نکرد اول از هم آنها دکتر منوجهر اقبال بود وکثیف ترازهمه شریف امامی خود فروش . در لندن اکثرا بخانه این تیمسارهای پاگون افتاده میرفتیم دیگر خبری از نعلین ( سلین ) نبود حال عده ای تازه دست بکار شده جای آنهارا گرفته بودند .
    درآن زمان هنوز این جوجه شاعران تازه بالغ شده هوس میخانه بسر داشتند وراس آنها وریاست آنها را همسر اول بنده بعهده داشت وزنان شاگرد خواهرش بودند ومادر فرمانروای همه که از قزاقستان وروسیه مهاجرت کرده بود ، (نام او وشهرت او درکتب حزب توده به ثبت رسیده است ) تود ه ایها اورا طرد کردند که چرا پس از چندین سال زندان وشکنجه وحکم اعدام توبه نامه را امضا ء کرده بود وبه دستگاه روی آوده ومشغول خدمت بود ودر انقلاب نزدیک بود همان توده ایها که محمودیان ولاشایی را اعدام  کردند اورا نیز اعدام کنند که ” دلارهای” همشیره از امریکا جانشرا نجات داد . امروز او هم با همه ادعا ها وسیاستمداریها ونوشته ها ومعلومات خاکستر شده است ، من تنها یکسال توانستم دوام بیاورم دیگر از اینهمه هیاهو خسته شده بودم  از ملاقتهای هفتگی ودالانهای تاریک سلولها ومتلک پاسبانان ونگاههای هرزه سایرین دیگر بجان آمده  بودم . بقیه اش بماند .
    حال آن جوجه شاعران برای خود مجاهد اول شده وهرکدام برای خود مقامی کسب کرده بودند واو درتاریکها خاموش نشسته بود بعضی از اوقات باو میاندیشم اما چیزها ورویدادهایی هستند که باید برای همیشه محفوظ بمانند بهتر است .
    سپس ناگهان یک ستاره کوره از آسمان به دامنم افتاد خیال کردم شه زاده با اسب سپیدش از راه رسید نگو یک بچه لوس وننر که مرتب گریه میکرد ……..یک مهره سوراخ دار !
    بلی ، قرار نبود من اینجا با تن تب دار تنها ازخودم پذیرایی کنم ، اما حالا شده کاری هم نمیشود کرد دستی نیست تا بکمک من آید بچه ها مشغول کارند ومن نگرانی سلامتی آنها . 
    بلی خیلی چیزها قرار نبود باشد که هست  ، دلم در ته سینه ام میلرزد  دلی بیگناه  ، نمی دانم چه باید بگویم  نمیدانم چه باید بکنم  بیاد آوردن سختی ها  وسخنانی که از سینه ام بر میخیزد  بیشتر مرا دچار اندوه میکند ، سپس باخود میگویم :
    آن یکی هم درآنسوی آبها تنهاست ، او هم تنها بیمار میشود وتنها ازخودش پذیرایی میکند ، او هم تنهاست ، هردو لجبازیم وهردو به تنهایی خود خو گرفته ایم میل نداریم درحریر واطلس دیگران غلط بزنیم من با حروف وکلمات خودرا خالی میکنم او با دیدن فیلم ویا شنیدن یک موسیقی بلند درون گوشش . 
    روزی چه ارزوها برایش داشتم ومژگانمرا حریر کرده به زیر پاهایش انداختم حال با اشک حروف میسازم وبشما خواننده پر حوصله تقدیم میکنم ، باشد هرچه هست من تکه ای از تاریخ گذشته شما هستم ، باید تحملم کنید . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    اسپانیا / 30 /11/2016 میلادی /.
  • خود فروشى مردانه

    باد با سرعت يكصدو هشتاد همه چيزرا در بالكن بهمريخته از همه بدتر صداى زوزه آن مرا دچار وحشت ميكند انگار ارواح سرگردان از آنسوى دنيا واز زير خروارها خاك ناله سر داده اند ، بيدار شدم همه اخباررا خواندم روى سايت ” اسكاى نيوز ” چشمم به چند پسر جوان ومرد جوان افتاد كه با عكسبردارى از خود ودوست دختر خود وتنظيم آنها دست بفروش وتلكه كردن آن زن بدبخت ميشوند وبا چه لبخند وغرورى هم باين كار كثيف افتخار ميكنند ، بيكارى ،بى پولى ،بيشعورى همه دست به دست هم داده يك لپ تاپ جلوى خود گذاشته اند واز آن استفاده هاى آنچنانى ميكنند ،تازه پس از تهديد وتلكه  كردن طرف مقابل وباج گرفتن باز عكسهارا به نمايش ميگذارند لبخند غرور آميز اين پسران چنان حال  مرا  بهم زد كه اگر جلو دستم بودند مشت محكمى به دهانشان حواله ميدادم وبياد ” پيلى” افتادم  كه آيا توانست از آن مخمصه وتهديد رهايى يابد وآيا پليس توانست كارى انجام دهد ، خوشبختانه در اين سر زمين ارائه عكسهاى آنچنانى ممنوع است وفورا جلوي طرف را ميگيرند وأخطار بصورت نوارى زرد بر بالاى صفحه ظاهر ميشود و درعين حال آدرس طرفين را دارند ودست به عمل ميزنند ومن در اين فكرم كه در انگلستان پيشرفته چگونه هنوز اين كثافتكاريها ادامه دارد البته نبايد چندان تعجب كرد كه مردانشان از ازل اين كاره بوده وزنانشان آن كاره با كلوپهاى پنهانى وخصوصى ودربسته ،كار از بنياد خراب است  . 
    چيز ديگرى كه مرا بيخواب كرد اين است كه روزى  همسر مهربانم در لندن  بمن گفت بيا برو ايران مادر جانت  راببين خيلى بى تأبى ميكند دو دختران هم با خودت ببر ويك وكالتنامه هم به برادرم بده تا خانه اترا از شركت ” خانه”بگيرد ،منهم مانند هميشه يك يابوى تمام عيار دست دختران را گرفتم چون هاف ترم مدرسه بود براى دوهفته عازم ايران شدم زمان  تصدى  رياست جمهورى بنى صدر يك روز به محضر رفتم به همراه برادر شوهرم ووكالتنامه اى بلند بالا كه از پيش تنظيم شده بود بدون آنكه بخوانم ويا بپرسم مفاد آن چيست امضاء كردم . 
    اين برادران شريك درهمه چيز بودند !! حتى وكالت داشتند زنان يكديگررا طلاق بدهند . بهر روى بعد ها فهميدم كه همسر عزيزم يك طبقه كامل را با پنج آپارتمان به نام من وپسر ش خريده حال برادر عزيزش احتياج به پول دارد وبايد آنهارا بفروش برساند ؟ نميدانم آيا طلاق منهم در آن وكالتنامه بود يا نه ؟! سالها بعد آن برادر بزرگ براى آخرين مداواى بيمارى ريه وگلوى خود به لندن آمد ومرتب از من طلب بخشش ميكرد حتى  موقع رفتن در فرودگاه هم باز طلب بخشش كرد به بلژيك رفت از آنجا زنگ زد مرا ببخش  انسان آدمهارا دير ميشناسد تو انسان بزرگى هستى ، تا اين ساعت هنوز نفهميدم اينهم طلب بخشش براى چه برد؟ براى همسر اشتراكى ؟! براى فروش آن بيغوله ها ؟ براى أواره كردن من وبچه ها خوب ،  حد اقل اين مردانگيرا داشت كه طلب بخشش كرد ، ديگر گذشته امشب از صداى زوزه باد احساس ميكنم اين زوزه آن يكى  مردميباشد  كه دارد التماس ميكند ، نه ،بخششى در كار تيست ،صبح  ،ظهر شب تنها به روح بى فتوحت  لعنت ميفرستم وآن جاودوگر با پاى چوبى كه بقول دوستى ميگفت خداوند ترا زده ديگر لزومى ندارد ما ترا بزنيم  ،هرچه بود تمام شد  منهم تمام خواهم  شد اما با وجدان پاك  روحى  پاكتر واينكه آيا من فرزند بزرگ كردم وتحويل اين جامعه دادم يا ديگران ، از شروع  ساعت شش صبح تا هشت شب مشغول بكارند  آنهم گاهى حقوقشانرا هپلى هـپو ميكنندو آن پسر كوچك  من در ستين جوانى  موهاى سرش يكدست سفيد شده مرتب بايد دوردنيا  باشد روز گذشته تازه از چين وژاپن بر گشته بود  واز فرودگاه بمن زنگ زد  ، پس از هفته ها خبر ورودش را داد و آن ديگرى با تمام زيباى ورعناييش وشعور وتحصيلات هرروز بايد يك قطار لكنتو را بگيرد وبه آفيس برود ،شب خسته مانند مرده اى به خانه  كوچكش بر ميگرددتنها تفريح او تماشاى فيلم ويا كتاب خواندن است ، نميدانم ،شايد من آنهارا براى قرن گذشته آماده كرده بودم نه قرن خود فروشى قرن آدمكشى بسبك وسياق داعش !!!! ودزدى وخوردن مال ديگران ،  قرن فروش سكس ! وبه نمايش گذاشتن آلت تناسلى !!!!واقعا نميدانم ،  حيرانم ،حيران . 
     پايان دلنوشته هاى نيمه شب وايكاش باد تمام ميشد وميگذاشت من آسوده بخوابم .ث
    آخرين روز از ماه نوامبر دوهزارو شانزده ،اسپانيا .
  • تاریخ خنده دار

    اینجانب با کمال سر بلندی وافتخار ، مینویسم در عصری زندگی میکنم که تکنو لوژی بسرعت پیش رفته وجلوتر هم خوهد رفت ودر سر زمینی زندگی میکنم که دین را از دولت جدا کردندبا احترامات فائقه در عصر دون خوان کارولوس چهارم وشاه جدید فیلیپ ششم  وباید بگویم سخت برای ملکه صوفیا  احترام قائلم ، زنی آرام ، سنگین ، مومن وانسان دوست به تمام معنی  که درکنار شوهرش تا آخرین لحظه ایستاد ، بهر روی همه چیز ظبط میشود ودیگر مانند گذشته حدیث روایات  و ذکر کتاب دخلی ندارد با اینهمه که دنیا پیش رفته سرزمین باستانی من هنوز از خواب هزاروچهارصد ساله اش بیدار نشده است ، دراصفهان گویا ارامنه مجسمه حضرت مریمرا بعنوان نما د مادر درپارک شهر نصب کردند رنود فهمیدند وشهرداردستورداد آنرا بردارند  از همه مهمتر » چت هایی» که ملت باهم دارند هنوز وفات حضرت حسن وعلی نقی پسر عمو وبرادرزاده مرحوم فلان  را تسلیت میگویند وحلوای نذری پخش میکنند آنهم بخودشان مربوط است چیزیکه امروز مرا به خنده واداشت ونزدیک بود با چایی ام خفه شوم این بود :
    آخوندی درتلویزیون  ملی ایران داشت سخن رانی میکرد ومیگفت ، روزی زنان حضرت محمد برایش گوسفندی آلوده به سم آوردند وگفتند یا رسوالله ما برایت تحفه ای آورده ایم بگو کجارا دوست داری( البته نگفت گوسفند پخته بود یاخام ) ! حضرت فرمودند که من کتف آنرا دوست میدارم اطرافیان نشستند بخوردن گوشت وپس افتادند ( پس لابد گوسفند پخته بوده )  حضرت رسول دست بردند به طرف گوشت کتف  ناگهان گوشت پرید وگفت : 
    یا رسول الله  مرا نخورد که من مسمومم ، 
    حال من استگان چایی به دستم نگاهی به یک تکه کیک خود که  شبیه گوسفند شده بود انداختم ببینم کیک بمنهم میگوید مرا نخور من کهنه ام یا تازه !! البته من رسول نیستم کیک هم اگر کهنه باشد مرا مسوم میکند ! 
    آه … بهتر  است دیگر چیزی از شعور این ملت ننویسم کتابهای فلاسفه را باز میکنند از رویش کپیه برداری کرده روی رسانه ها میگذارند ، هریک درفراق معشوق اشک حسرت میریزد ، ااما کسی نمیپرسد سرانجام این حماقتها بکجا ختم خواهد شد . واین مردم سرانجام به کجا خواهند رسید ؟ 
    امسال در اکثر کشورهای مسیحی دستورداده شده به درخت کریسمس آلنگ ودولنگ آویزان نکنند وهمان داستان قدیمی وتولد عیسی را نشان بدهند دراینجا ( بلین ) میگذارند ماهم تماشاچی . چند شمع روشن میکنیم نوه ام میپرسد چرا رنگ موهای تو مثل بقیه نیست ؟ وچرا تو درخت نمیگذاری ؟ چیزی ندارم درجوابش بگویم تنها پاکتی به دست او میدهم محتوی وجه ناقابلی با یک کارت کریسمس ومیگویم ” کریسمس مبارک  چون میدانم بچه های امروزی از اسباب بازیها لبریزند وبه دنبال چیز جدیدی میگردند .پایان 
    ثزیا ایرانمنش / اسپانیا  29/11/2016 میلادی /.
  • بی ستاره

    خدا رحمت کند محمود خان را ، میگفت همه ما یک ستاره در آسمان داریم ، بعضی ها آنرا محکم میگیرند وبا آن روی زمین میایند وتا آخر عمرهم با آن شاد وخوش زندگی میکنند وبا همان ستاره پر زرق وبرق هم به آسمان میروند ، بعضی ها مانند  من وتو یا ستاره را درمیان راه میشکند ویا اصلا به آنها ستاره ای نمیرسد وبی ستاره به زمین میایند بی ستاره زندگی میکنند وبی ستاره هم خواهند مرد ، بعنوان نمونه خودش را مثل میزد ، وآن روزگاران که با او وهمسرم به آبادان رفته بودیم ودرکشتی یک ارمنی تبار که ریاست بردگانرا بعهده داشت ( یعنی کارگران بومی ) میهمان بودیم :
    میگفت از همین جا نگاه کن ؛ این مرد خپله باریش وپشم وآن چهره باد کرده بی سواد ریاست وحکومت یک عده بدبخت بیچاره را درآنسوی شهر بعهده دارد ونوکر بالا نشینیان است !
    درآن زمان هنوز نفت ما دردست ارباب ودولت فخیمه بی بی سکینه بود وآنها شهر های آبادان واهواز را قست بندی کرده روسا و صاحبان شرکتها مهندسین وهمسران ومیهمانشان در یک قسمت بنام ” بریم ” زندگی میکردند با تمام وسا ئل پیشرفته زمین تنیس استخر شنا اتومبیلهای کوچک که آنهارا به بندر برساند ورستوران بزرگی که مخصوص اربابان بود ایرانیان غیر کارمند بومیان وسگها اجازه ورود به آن رستوران نکبت را نداشتند که همیشه بوی سوسیس سرخ کرده وجگر مرغ ازآنجا بیرون میزد ، درآنسوی شهر قسمت ( بوارده) کارگران بومی با زن وبچه هایشان زندگی میکردند واجازه ورود به قسمت اربابی نشین را نداشتند محمود خان اولین گیلاس کنیاک را  که بالا میانداخت  زبانش باز میشد وهرچه دل تنگش میخواست میگفت ، ” نشان “بردگی یک ملت”
    او خود سخنوری کامل ، شاعری حساس ، ونویسنده ومترجمی زبر دست بود ، حال درشغل معلمی داشت نانی به دست میاورد  تا بتواند مخارج  چاپ کتابهایش را بپردازد هنوز هیچ ناشری  کتابهای اورا چاپ نمیکرد ناشرین  یکی امریکایی ودیگری انگلیسی ویکی آلمانی ، بودند به ظاهر صاحب چاپخانه مردی ایرانی بود اما درواقع سر نخ جای دیگری بود .
    من زندگی وبدبختی وبیماری ورنج کارگرانرا میدیدم ودختران اربابان را با شلوار کوتاه وبلوز بدون آستین راکت به دست بسوی زمین تنیس میدویدند ! آن قای ارمنی که نام ” گرار” بود همه جا میرفت وهمه کار ! میکرد بیشتر کارکنان شرکت ارمنی بودند ! 
    ومن قبل از ازدواجم برای رشته پرستاری در بیمارستان شرکت نفت آبادان باین شهر آمده بودم بوی سنگین نفت جلوی نفس کشیدنمرا میگرفت درهمین شهر بود با همسرم آشنا شدیم .ومن فورا به تهران برگشتم .(همسر اولم ) .
    نفت ما ملی شد ، یعنی دیگر خودمان صاحب آن شدیم ” مثلا” آن ” بریم” نشینیان ابادانی سرازیر تهران شدند ودر بهترین نقاط بالای شهر خانه ساختند با اتومبیلهای شیک وبچه هایشان به مدارس امریکایی انگلیسی فرانسوی میرفتند ، محمود خان یکی دوکتاب به چا پ رساند  با مرحوم فروغ فرخزدا نیر آشنایی داشت وهرگاه بخانه ما میامد شعری تازه از او دردست داشت که برای ما میخواند وسپس بمن میگفت :
    ترا بخدا ، آن تک درخت را برایم بخوان ، من میخواندم واو زار زار گریه میکرد ، مرد به آن بزرگی با ان صورت پهن موهای انبوه سه زبان کامل را میدانست مترجمی قابل بود، سپس میگفت : 
    من آز آنهایی هستم که ستاره نداشتم یعنی حتی ستاره دردستم نبود که با بی مبالاتی آنرا بشکنم وروی بمن میکرد ومیگفت تو هم میان راه گویا ستاره اترا شکسته ای وبی ستاره آمدی پایین .والا نه تو ونه من الان اینجا نبودیم ! 
    کجا مبایست میبودیم  ؟ دراستخر ” بریم” یا در رستوران بزرگ شرکت نفت ویا در اصل چهار ویا در پای تختخواب شه زاده خانم
    روز گذشته همه دفترچه اشعارم را پاره کردم هرچه را که درطی این دوران سروده بودم ریز ریزکردم وبه درون سطل اشغال ریختم ، دیگر کسی نیست تابرایش از د ل بگویم یا از یاس ویا ازهجر ویا آرزوکنم پرنده ای باشم تا لب پنجره اطاق او بنشینم ! دیگر کسی نمانده همه رفتند ، اول ازهمه محمودخان رفت راحت ، آرام وبی صدا پشت فرمان اتومبیلش دریک تصادم جان باخت تنها هندیان ، پاکستانیها و افغانهای متمد ن آن روز برایش مرثیه ها خواندند ، رهی معیری رفت ، تنها هندیهان ، پاکستانیها  وافغانها وتاجیکها برایش مراسم بزرگ گرفتند باز مرثیه ها سرودند ، دشتی معلم همه آنها آرام وبیصدا درزندان سکته شد ،وکسی نفهمید .
    اما “گرار” ارمنی صاحب آن کشتی شد.
    —–
    شمشیر خویش بر دیوار آویختن  نمیخواهم 
    با خواب ناز جز درگور  آمیختن نمیخواهم 
    شمشیر من همین ” گفته” ها است پرکارتر
    زهر شمشیر
    با این سلاح  شیرینکار خون ریختن نمیخواهم ……….سیمین 
     .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا 29/11/2016 میلادی/.
  • همیشه دوست داشتمت

    همیشه دوست داشتمت ، همیشه دوست داشتمت 
    بگو ؛ بگو ، که چرا  به دیگران گذاشتیم ؟
    مرا زخاک باغچه ات  برون فکندی  از چه سبب
    اگر درخت بی ثمر بودم  به دست خود کاشتیم 
    به چشم وگوش بسته من  نکرده بود عشق گذر
    زکار گل نگشته رها ، بکار دل گماشتیم ………..سیمین 
    —–
    تمام شب در فکر این ساده لوحی خود بودم ،  دلزده از همه چیزو پشیمانی عمیق که بمن دست داده بود ، چه ساده لوحانه  درانتظار آمدن بهار  ونشستن سر سفره خوشبختی ، در زیر پرتو یک ذات پویا و دانا بودم .
    افسوسم برای کوری چشمانم بود ، نم نم قهرهای اورا به دل میخریدم ، نفرت را باتمام وجودم درچشمانش میخواندم ، اما دلم ترانه میخواند که ” اشتباه میکنی ! پرهایم را جمع کردم  ونشستم درانتظار یک آسمان آبی در تنگ غروب زمستانی سرد وتاریک .
    در چهره اش چیزی نمیتوانستم بخواتم غیر از چشمان بیمار وسرخ شده او از سایرچیزهایی که دوست نداشتم وقمارهای شبانه دردلم شوری پدید آمد ، او به هر آغوشی میخزید بی آتکه بداند آغوش کیست ، او شیفته آن دو پستان برآمده بزرگ بود که نوک تیزش طعنه به شمشیر میزد ، پستانها درون سینه بندهای گران قیمت برجسته تر میشدند ومن به سینه صاف  وبی رمق خود مینگریستم ، نه خالی بودند ، همه وزن من چهل کیلو بود ، غم تا عمق وجودم ریشه دوانید ودرختی شد  ومن هنوز از پای  نمینشستم  با صد زبان خاموش به طعنه ها   وقصه ها وگفته ها گوش میسپردم وبخیال آنها کبکم خروس میخواند !
    مهم نبود ، قداکاری درراه آنچه که بوجود آورده ای  پیام سحر نزدیک است وخروس ها میخوانند  ، بکف گرفتن جان آسان بود بفکر هیچ خطری نبودم ، دامان خاک را رها کردم  وبشوق سبزه زار با دل خسته بسفر آمدم ، سفری که پایان نداشت  ، از آنهمه کثافت دلم آشوب میشد ،  .
    شهاب زودگذر خطاها ودروغها وحاشا ها  مانند صائقه میدرخشید ومن هنوز خام بودم کجا گفته اند سفر مرد را پخته میسازد خام خام . تنها بفکر جان خسته ام واینکه نگذارم به شرافت ” زن بودنم” خدشه ای وارد شود  دلم شکست ، روحم شکست  وسپر بلا شدم برای دیگران .
    بر کن سحابت را ای آسمان  وعریان شو 
    دیوانه ای میباید بود  .ودیوانه را تماشا کرد 
    د رکجای دنیا مردی جلوی همسر وفرزندانش میایستد ومیگوید ” اول او وبچه هایش ، سپس تو وبچه هایت ! من هرچه دارم متعلق به آنهاست !!
    شب گذشته خودرا قمار بازی میپنداشتم که دریک قمار بزرگ همه هستی خودرا باخته تنها چند سکه طلا برایش باقی مانده است . حال با همین سکه ها دلخوش باش ودست بقماری دیگر مزن که ثابت شده است همیشه آنکه بازنده است  تویی . 
    به تماشا خلق بنشین که چگونه  زیر فشار جنگها وکشتارها   گرسنگی ها وآوارگی ها کمر خم میکنند  ودربه در به دنبال ( آن کبوتر نامی ومشهور ) هستند  تا با یک شاخه زیتون  پیمان یک صلح ابدی را امضاء کند .
    گویا آن کبوتر هم مانند من از جدالها خسته وشاخه زیتورا رها کرده وخود درلانه اش خزیده است . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا /28/11/2016 میلادی /.
  • دو دل ویک دلبر

    درون حمام وزیر دوش بودم که ناگهان بیادم آمد آه ……..یافتم ! 
    نمیدانم ارشمیدوس بود که درحمام  آن فورمول  را یافت یا دیگری ، گویا درحمام همیشه میشود …. یافت  ومن امروز دریافتم که زندگی چه ننگ است وآدمها تا چه حد پست وننگین میباشند .
    او بچه داشت ، از همسر برادرش دوبچه داشت ودیگر میل نداشت بچه های دیگری را به دورخود جمع کند ، یک زن باد وبرادر رابطه داشت همسر یکی ومعشوق دیگری ، بیخود نبود که زن اول  را هنگامیکه حامله شد به دست جراح سپرد تا همه زیر وبم اورا بیرون بکشد وزن بیچاره تا آخر عمر درحسرت بچه ماند بی آنکه بداند چرا وزمانی فهمید که دیگر دیر بود واو دچار جنون شد وکارش به تیمارستان کشید .واز کشور رفت.
    حال آن صحنه  جلوی چشمانم  ظاهر شد ، زن دوم شش ماهه حامله ومرد سیاه مست فریاد برمیدارد اورا بیاورید ، زن سراسیمه پایین دوید وگف خانم حاجیه بالا تشریف بیاورید او مست کرده وشمارا میخواند ، مادر بیچاره اش درگوشه ای نشسته بود وورد میخواند با چشمان لوچش به این نره خر مینگریست ، هنگامیکه خانم لنگ لنگان با پای چوبی وارد شد او سراسیمه روی پاهای او افتاد وگریه کنان گفت : 
    مرا ببخش ، مرا ببخش اوهو اهو اوه وسپس زانوان اورا دربغل گرفت وگفت هرچه دارم  مال تو بچه ها مرانو ببخش ! 
    مادرش مرتب میگفت پسرم ساکت ، خوب نیست روله جان ، خوب نیست ، بس کن دیه !!
    زن بیچاره با شکم بر آمده نگاهی باین صحنه انداخت ودست بچه کوچکش را گرفت واز خانه بیرون رفت ؛ رفت تا در چهار دیوار آپارتمان کوچک خودش به بخت تیره اش بگرید .
    دور روز کذشت واز شوهرش خبری نشد پس از دورور شب سیاه مست بخانه آمد به همراه دوست دیگری وگفت باید این خانه را خالی کنی وبه جای دیگری برویم من یک خانه دیده ام آنرا اجاره میکنم وبه آنجا میرویم ، او نگاهی به مادرش انداخت ، مادر بچشم وابرو  اشاره کرد که ، نه! اما او نفهمید شوهرش را دوست داشت میل نداشت بچه بی پدررا بزرگ کند قبول کرد .
    مردک اورا به یک آپارتمان درطبقه پنجم یک ساختمان با شصت پله برد وخواهرش را فرستاد تا مواظب او باشد !!! 
    حال زن بیچاره دراین فکر بود که اگر من نیمه شب درد داشتم چگونه این شصت پله را تا پایین بروم تلفن خانه هم مشترک بود از همه اینها گذشته هرروز خواهر آن زن تلفن میکرد واورا پای تلفن میخواست وهر جمعه پسرش تلفن میکرد وااتومبیل را میخواست ، درهوای چهل درجه گرما بدون هیچ دستگاه خنک کنند ……مادر سرزنش کنان گفتم که نه ! 
    خانه بزرگی را ساخت واول آن زن را بغل کرد وبخانه برد داد گوسفندی را کشتند با برادرش سه نفر ی به همراه خواهرش نشستند به قسمت کردن گوسفند وپهن کردن اثاثیه وکباب دل وجگر وقلوه وعرقخوری ، زن بیچاره به سه فرزند کوچک خود در خیابان کنار کامیون اثاثیه درانتظار بود سر انجام به کامیوندار گفت آقا بزن بریم فکر نکنم خبری از ایشان شود وهنگامیکه که به وسط حیا ط تازه رسید دید شوهرش روی چمن ها غلت میخورد واسکنهایش را ازجیبش دراورده به هوا پرتاب میکند ، ومیگوید بیا ، بیا هرچه دارم مال تو ، این خانه مال تو وهنگامیکه آنها چشمشان به زن با بچه هایش افتاد فورا خانهرا ترک کردند خون گوسفند روی زمین جاری بود ، بوی گند آشغالهای گوسفند درون آشپرخانه نیمه کاره همه جارا فرا گرفته بود .
    فریاد کشید من کلفتی برای تو آورده ام …….وزن آهسته میگریست . 
    حا ل امروز من درحمام همه این صحنه ها جلوی چشمانم ظاهر شدند ، بیچاره زن ، چقدر احمق بود . زن اشتراکی بچه اشتراکی برادر لولوی سرخرمن ودیگر هیچ . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا 26/11/2016 میلادی /.
  • دلنوشته ها

    دل نوشته تاى نيمه شب !
    عاشقان  مستند وما ديوانه ايم 
    عارفان شمعند وما پروانه ايم 
    چون نداريم با خلايق الفتى 
    خلق پندا رند ما ديوانه ايم 
     ما زاغياران بكل فارغ شديم 
    دائما با دوست در يك خانه ايم 
    دوست ! كدام دوست ؟ كدام خلايق وكدام عارف و در عوض اغياران فراوانند.
    مرگ پدر انقلابها  مرحوم فيدل كاسترو  با سالروز مرگ ( يكنفر)  يكى شد ، حد اقل او در اين مورد با ايده هايش يكى شد تمايلى نداشتم چيزى در باره اش بنو يسم ،با.زهمان دردمضاعف گريباگيرم ميشد ، به وضوع نميدانم آيا واقعا مرا دوست  داشت ويا تظاهر ميكرد واگر دوطت ميداشت آن شخص سوم در اين ميان چه نقشى داشت ؟ زنى با داشتن شوهر وسه فرزند ،ديگر نشستن و انتظار كشيدن تا اين بچه بزرگ شود جايز نبود ، سعى دارم فراموش كنم ، تنها كسى أست با انكه يادگار عزيزى از او دارم اما كمتر باو فكر ميكنم ، دردها آنقدر شديد بودند كه  سلسله اعصاب مرا از كار انداختند ديگر حسى نمانده بود . 
    حال امروز چه خوشبخت باشم وچه بدبخت ميدانم كه سلطان خويشم ونه برده كسى شايد تنها زنى باشم كه افسار پا ره كرد وتن به سوا رى مرد ى نداد از اين جرئت وشهامت درونيم در شگفتم .
    حال كم كم همه زباله هاى گذشته را درون صندوقى گذاشته ام خود بخود خواهند پوسيد وخاك أنرا با.د خواهد برد  
    ابدا به فردايم نمى انديشم ميدانم ساخت فردا ديگر به دست من نيست تنها بايد به حادثه هاى زود گذر فكر كرد به ستاره  وجرقه ايكه يك دم روشن وسپس خاموش ميشود  حتى به دردهاي امروزم نيز نمى انديشم در حال حاضر كوزه اى هستم كه درونم لبريز از جواهرات بدلى واصل مخلوطى از رنگها ،و سنگها ، بى تفاوت به آنچه در اطرافم ميگذرد نه خوشحالم نه غمگين به آنهاييكه يكى يكى از اين دنيا رفتند ميانديشم چگونه گمان ميبردند كه زندگ جاودان دارند وتا چه حد بفكر اندوخته بودتد ، اما من دستهايم را باز كردم ومرغان هوا را صدا كردم تا دانه بر چيدند ، دانه هارا بردند وبا نوك تيرشان زخمى بر كف دستهايم بيادگار گذاشتند تا فراموششان نكنم ،پرندگان گرسنه ، رام يا وحشى برايم مهم نبود گرسنه ايست بايد سير شود  آن حس وحشتناك انساندوستى در من ميجوشيد  نميدانم ، شايد ميل داشتم محبت آنها را بخرم من محبت چندانى از فاميل يا پدر ومادرى كه هيچكدام به قد وقوا ه هم نمى آمدند نديدم ، محبت وعشق را تنها در آغوش دايه ام احساس ميكردم ، ا ز پدر دور وبا او خصومت داشتم از مادر دو. با او غريبه بودم  پستانهاى  دايه لبريز از شير مهربانى بود آغوشش گرم ، مهربان ودوست داشتنى مؤدب  تربيت شده چهار فرزند بى پدرش را در يتيم خانه گذاشته بود تنها يكى با من همسن بود وبا هم از يك سينه شير خورده بوديم   خواهر همشير حتى او هم بمن خيانت كرد .
    پايان ً /  
    ،نيمه شب يكشنبه / ساعت نزديك شش صبح ومن از ساعت سه بيدارم !!!!
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا ،
  • پدر انقلاب !

    صبح زود  ویا شاید نیمه شب ، خبر این بود :
    فیدل کاسترو پدر انقلاب در سن نود سالگی جوانمرگ شد ! حال تمام اخبار امروز باین  مسئله وتفسیرات  میپردازد ! 
    پدر انقلاب آن یکی بود ” ارنستو چه گوارا ” او زحمت کشید این یکی بر تخت نشست وشر اورا هم از سرخود باز کرد ! من اگر چهل سال پیش فکر میکردم  که یک سوسیالست  انسان خوبی است  ومانند سایر انسانها  گاهی ممکن است هم کمی دروغ بگوید   ورفتار نادرستی داشته باشد  شاید قبول میکردم اما الان بر این باورم که تمام ایدولوژیها برای بدست گرفتن قدرت وجمع آوری مال است  این افکار من نه  جنبه مذهبی دارد  ونه سیاسی بلکه یک احساس غریزی است  وعشق پایان ناپذیرم به انسانها ( اگر دیگر انسانی وجود داشته باشد ) !
    در زندگی یک ملت  لحظه بحرانی  آن زمانی است  که آن ملت میگذارد  قدرت  به دست یک جنایتکار بیفتد  ونیز زمانیکه  با وجو همه امکانات  برای پس گرفتن قدرت گامی بر نمیدارد وهمهرا بعهده آن فرد میگذارد یک فرد بر ملتی حاکم میشود  وگروهی گردن بفرمان میدهند این جناب درزمان بیماری خود بی آنکه از ملتش سئوال  کند حکومت مشروطه را به دست برادرش سپرد  حال پس از این پیر مرد دوم چه کسی قدرت را به دست میگیرد ، بطور قطع امروز مردم کوبا عزاداری میکنند شیون میکنند بر سر ورویشان میزنند آنهم از ترس ! خوب دست او زیر سر بقیه قدرتمندان باد  که همچنان دودستی به صندلی قدرت چسپیده اند .
    قهرمانی سازی ما از دوران عرفات شروع شد از هنگامیکه او در صحرای سینا بنای درس آدمکشی وآدم ربایی را به جوانان خود باخته وتهی مغز آموخت ، واز آن روز قهرمان پشت قهرمان زاییده شد قهرمانانی که صمیمی بودنشان   دروغین وسطحی  ومهربانیشان حاکی از ریا میببود .
    اما چه گوار در کوبا یک نابغه  جنگهای چریکی بود  واین موضوع را درکوبا ثابت کرد  پیروزی او چشمگیر بود  او قهرمان شد نه فیدل خان  زمانی هنوز ما کوبای زمان ” باتیستارا ” بخاطر داشتیم که فراموش شد او از نظر سیاسی نبوغ کمتری داشت  ومرگش نیر این  امررا ثابت کرد  ، او بولیویا ، جایی که هنوز  مردمش با زندگی بدوی روزرا میگذراندند ویک   زندگی غیر انسانی   را در پیش گرفته بودند  نه امیدی  به پیروزی داشتند  ونه یک قیام مردمی  ونه آگاهی لازم را ( مانند بعضی از سرزمینهای امروزی )  چگوار مرتکب اشتباهی شد  چرا که بخاطر مردمی  مبارزه میکرد  که قادر به کمک دادن او نبودند  مردمی  که نه به زندگی  او ونه به مرگ او  به هیچ کدام امیدی نبسته بودند  او تنها ماند  وآن خبره های ضد چریکی تکه پاره اش کردند واین یکی  کوبارا دربغل گرفت وشد قهرمان وپدر انقلاب دنیا! اولین کارش  مبارزه با استکبار چهانی یعنی امریکا بود سر انجام نوکر امریکا شد چون گرسنگی به فلان خودش ومردمش فشار آورد ، اما او به افزایش مار پیچ خشونت خود ادامه داد وتا امرز که مرگ اورا برد در مقابل این یکی نتوانست قدرتی بخرج بدهد .
    حال آیا انقلاب مردمی دیگری درکوبا شکل خواهد گرفت ؟ یا مردم هنوز درخواب خوش رقص وآواز وتجارت سکس میباشند .باید درانتظار فردا بود . آنچه مسلم است من هیچگاه از او خوشم نمی آمد واورا حتی بعنوان انسان هم نگاه نمیکردم یک مجسمه مومی یک تکه سنگ با چند موی روییده بر زنخدانش وته سرش . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    26/11/2016 میلادی /.
  • بلاك فرايدى

    خوب شد كه اين يكى هم به دنيا صادر شد و توليدكنندگان پوشاك ولوازم خانه وكفش وكيف در روز ” جمعه سياه”  همه آشغالهارا بخورد مردم ميدهند ، اين جمعه سياه اولين بار در شروع انقلاب ايران وقبل از آنكه شاه از ايران برود توسط مزد بگيران فلسطينى كه در راه پر بركت انقلاب ايران حركت ميكردند بر زبانها  جارى شد مجاهدين دامنه را وسعت دادند تا جاييكه كشته شدگان ميدان شهباز  يا ژاله را  به چهار ميليون !!!رساندند در حاليكه حتى دويست نفر هم نمردن ونامش را گذاشتند ” جمعه سياه” د بهر روى توليد كنندگان پوشاك در ميان آشغالهاى ريسايكل شده مانده اند وزير نام جمعه سياه مردمرا بخيابانها وفروشگاههاى ميكشانند ،
    مد بكلى در جهان مرده حال تقريبا زنان ومردان يكى شده اند تنها مانده بسبك لويى چهاردم مردان كفش پاشنه بلند قرمز هم بپوشند !!! در حال حاضر هر چه فيلم از تلويزيو پخش ميشود زندگى  نا سالم وتهوع أور دو مرد است كه يك بچه راهم در بغل دارند زنان زير بار خشونت مردان  يا كشته ميشوند ريا فرارى .  
     تكليف آينده اين بچه چيست ؟ آيا از خود نميرسد چرا ديگران مادرانشان زن هستند ؟ چرا يك مرد بايد مرا تر وخشك كند وجالب آنكه همه اين بچه ها هم دخترند . ؟!
    پاشنه كفشها هر روز كلفتر وبلند ميشود تا جاييكه ميتوان درون آن مواد مخدر و اسكناس هم پنهان كرد واز زير اسكن فرودگاهها رد شد كه چند مورد أن نمايان شده ونزديك هزاران دلار اسكناس در پاشنه كفش خانمى به همراه مقدار زيادى مواد مخدر كشف شده است .
    روز گذشته زير سيل باران من مجبور بودم به خر يد آذوقه هفتگى ام بروم هجوم مردم به خيابانها وفروشگاههاى مد ولباس خارج از مرز گفتگو است ،خوشبختانه در فروشگاههاى مواد غذايى بلك فرايدى هنوز جا نيفتاده وما راحت توانستيم آنچه راكه لازم داشتيم بخريم !! 
    با ران همچنان ادامه دارد ، من در طبقه چهارم وآخرين طبقه نشسته ام وهر از گاهى نگاهى به سقف مياندازم كه ببينم آيا نمى  برداشته وآيا ناگهان سقف بر سرم فرو. نميريزد ؟.
    شهرهاى اسراييل چند روز است كه دارد ميسوزد ، در جايي ديگر قطارها با هم تصادف كرده عده اى بيگناه مرده اند ، در تركيه بهتر است حرفش را نزنم كه اين سلطان عثمانى حديد بد جورى حالش خراب است ،
    دنيا رو به ويرانى است ، نگاه دور فاشيزم از آن سوى قاره بزرگ بر دنيا دوخته شده است ،خوف ووحشت وترس عده اى ا را فرا گرفته 
    كودكان نوجوانان وفرزندان نازنين ما بدون هيچ آينده اى همچنان به زير بارند ، آينده آنها چه خواهد شد؟ آيند ه نسل بعد چه خواهد شد ،حال سنتهاى ديرين قاره امريكا به اين سرزمينهاى تازه به دوران رسيده نيز صادر شده است كم كم بايد شب ” شكرگذارى وبوقلمون خورى  ” را نيز به مردم اسپانيا تبريك بگوييم ،همه چيز اينجا هست  ايالت كوچكى از نوع حرام اده آن  در اين سو نيز بوجود آمده است ، همه كريسمس درخت ميگذارند مهم نيست از كجا آمده اى همينكه با يك خارجى عروسى كرده باشى كافيست تو ديگر هويتى  ندارى ، قبلا اينجا ” بلين ” ميگذاشتند يعنى تولد عيسى را در مجسمه هاى كوچك كچى در گوشه اطاقشان در كنار شمعهاى روشن پهن ميمردند ، امروز ديگر كمتر خانه اى از اين سنت استفاده ميكند همه درخت ميگذارند با آويزه هاى رنگ ووارنگ  و… …نوروز ما ، عيد باستانى ما ، زير انبوه زباله ها كم كم گم ميشود ،در حاليكه درخت هم ريشه اش ايرانى بوده مانند پاشنه هاى كفش امروزى كه سربازان هخامنشى براى آنكه پاهايشان روى ركاب اسب لِيَز نخورد تكه چوبى به ته كفش خود  ميخ ميكردند ، 
    ما سنتهاى خوب خودمانرا از دست ميدهيم وميروم به دنبال سنتهاى توليد كنندگان  ،جشن مهر گان ما تبديل به جشنهاى هالو اين شد ،وجشن هاى ديگرمان زير غبار تر بت امام زاده هاى جور واجور نابود ميشود در عوض مانند اسپانيا كه مردم پياده به زيارت ميروند مردم ماهم پياده  به كربلا ميروند ، سر زمينى بلا زده ، خشونت حاكم بر آن كه دست كمى از حكومت مغولها ندارد وبقيه بماند ، 
    دلنوشته هاى نيمه شب من دريك شب بلراني 
    ثريا ايرانمنش ، اسپانيا  نيمه شب شنبه 26 /11/2016 ميلادى  / آذر ماه ١٣٩٥ خورشيدى 
  • فرهنگ اینترنت

    از زمانیکه این ” نت”  بر سرما سایه انداخته  بیشترین ضررها را به شعور انسانها زده تا باروری  ، به ریزه کاریهایش کاری ندارم وشب نخوابدانها که همه دچار بیخوابی شبانه هستند تا ببیند رفقا درکجا مشغول چه کاری میباشند ، در گذشته که ما بودیم وقلم ودفتر اگر یک خط شعر ویا یک تکه نوشته از یک نویسنده درجایی میدیدیم  تا انتهای راه را میرفتیم تا نویسنده یا شاعرا پیداکنیم  همه عشق ما روزنامها ومجله ها واخبار هنری بود نه جنایی ، امروز جای همه خالیست  فرهنگ نت برایت همه کاری انجام میدهد خوب برای عده ای خوب است آشپزی میکنند ؛، خیاطی میکندد ، شیرینی پزی میکنند دیگر مجبور نیستد یک کتاب قطور هزار صفحه ای را اختصاص به کارهایشان باتدهند ، از طرف دیگر کسانی هستند که ازاین راه نان میخورند آنهم راه شرافتمندانه آن  ،اما بیشرمان وبیشرفهای هم هستند که با  جنایتهایشان زندگی را برمردم حرام کرده اند با عکسهای لخت وعریان وتبدیل آنها به یک بغل خوابی ویا به هنگام  عشقبازی گرفتن فیلم وانتشار آنها در سایر فزاینده ها خوب باج میخواهند اگر فلان قدر بمن دادی از کارم دست میکشم  اینهم یکنوع سوء استفاده ونان خوردن است که این کار نزدیک بود یکی از دوستان قدیم مرا بخود کشی وادارد . بیشرمانه تر ازاین کاری نیست که وارد زندگی خصوصی کسی بشوی وسپس آنرا انتشار دهی ……
    آدمکشی علنی شرفش بیشتر است . هرچند این روزها شرفی نیست ونامش در زمره واژ ه های از مد افتاد ونخ نما شده جایگاه پیدا کرده است اما حدود ومر انسانیت تا کجا میرود ؟ وبیشرمی وبیشرفی تا کجا ؟…..
    انسانیت نیز گم شده او هم قدیمی است ، دختری را پنج سال پیش دراین شهر کشتند وجنازه اش تا بحال پیدا نشده هر گاه که رسانه ها برنامه کم میاورند پدر ومادر بدبخت اورا ودار به مصاحبه کرده ویک نمایش هم میگذارند که ما داریم به دنبال جنازه حتی درفاضبل ابها میگردیم !!  وهمه میدانند که چه دستی درآن کار  بوده دختری هیجده ساله با دوست پسرش شب را سپری میکنند فردا دختر گم میشود ، حال این داستان  چند ساله هر زمانی که در تنگنای سیاسی گیر میکنند به آن میپردازند ، ویا برای پرکردن برنامه ها ، 
    شب گذشته از شدت تنگی نفس وهوای سرد ونمدار اطاق نمیتوانستم بخوابم بلند شدم مانندهرشب پتویم  را برداشتم وروبروی تلویزیون نشستم هشت کانال مشغول نمایش نوازندگان کلوبها وبارها بود ، چند کانال  داشت فال میگرفت وچند کانال رولت بازی میکرد وچند کانال هم مشغول اجاره دادن دختران وزنان جوان بود  کانال کارتن هارا پیدا کردم ونشستم به تماشای کارتونها که آنها هم بتازگی آدمکش شده اند وباج گیر.
    نگران بودم ، نکران هستم ، واین نگرانی هیچگاه پایان نخواهد یافت ، از این دنیا مجازی وبی هویت بیزارم دلم میخواهد مانند یک موریانه به وسط کتابهای قدیمی ام بروم وخودرا درمیان آنها و آدمها آن زمان ودنیای  ویکتور هوگو ، آندره مالرو، کافکا وجک لند ن غرق کنم در مزرعه داستایوسکی بچرخم ودرکنار آنا کارنینا داستان عاشقانه شرا ازنزدیک ببینم وبه دهکده آندره بروم در کنار دریاچه آنها به ماهی گیری مشغول شوم با زنان مرزعه بنشینم وبه داستنهاهایشان گوش بدهم با هم غذا بخوریم ، غذای سالم .به خانه  توماس مان نویسنده وفیلسوف بزرگ بروم که از ترس نازیها به فرانسه گریخت حال المانیها خانه اشرا خریده وتبدیل  به موزه کرده اند .
    نان امروز به دهانم تلخ بود ، پنیر مانده درون یک کیسه پلاستیکی واکیوم شده ,میوه ها بی مزه ، برنج ها محصول کارخانه آزمایشگاهی ، گوشتها معلوم نیست متعلق به چه حیوانی است چون همه یکرنگ دارند ،.
    دراین فکر بودم که بیخود نیست این مردم اینهمه پارچه وشال به دردیوار خود آویزان میکنند چون دیوارها سرد است ، میز ناهار خوریشان جایگاه عکسهای خانوادگی میباشد تنها سالی یکبار این میز باز میشود آنهم شب کریسمس با اعضا ء خانواده  اگر میهمانی دارند بیرون ، دررستوران درکافه های وسط خیابان در رستورانهای مملو از غذاهای گوناگون ، هیچ غریبه ای را بخانه راه نمیدهند اگر با او رابطه ای پیدا کنند  درکافه سر خیابان قهوه مینوشند .
    ومن بیاد آن خانه بزرگ هستم که درب آن همیشه باز بود وهرکسی ناگهان وسط حیاط ظاهر میشد ؛ بفرمایید ناهار شام هفتگی ماهیانه منزل خودتان است !! بی مزد وبی منت خدمت میکردیم وسپس با کلی عذر خواهی میهمان ناخوانده را بدرقه مینمودیم چقدر دنیا ما با دنیا کثیف امروز فرق کرده است حال هرکدام تنها درخانه هایمان نشسته ایم بیحوصله ، دستمان روی بازیچه هایی که امروز بما ارزانی داشته اند به تماشای اخبار ده هزاربار از صافی رد شده ویا کفتگوهای مزخرف خاله زنگی ویا مد وزیبایی درحال حرکت است .
    شب گذشته  آرزو داشتم کسی بود وباو میگفتم یک آب جوش ووداغ برایم بیاور ، سردم شده ، باران یکریز میبارید هنوز برای روشن کردن شوفاژ ها زود است تنها یک بخاری کوچک درحال حاضر همه گرمای خانهرا تامین میکند ؛، برق گران است همه چیر هم با برق کار میکند ، اب گران است ، وزندگی یعنی مرگ تدرجی و ما مانند پیاز خودرا درهزار لا پیچیده ایم وبه زندگی لبخند میزنیم !!!!!
    هر شب  ، چون زبان تب الودم را به دوردهان میسایم
    طعم تالخ تنهایی وگس سایه های شوم
    روی زبانم مینشینند 
    من همچو یک کرم پیر در پیله ام تنیده ام 
    در ابریشم خیال 
    به شعرهای ناگفته ام میاندیشم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    25/11/206 میلادی / اسپانیا /.
  • خاک درتوبره

    امروز صبح دراخبار ایران دیدم گه کامیونها با جرثقیللها ردیف پشت سرهم خاک بلوچستانرا بار کرده به کارخانه سیمان میبرند وازآنها بلوکهای ساخته شده مستقیم به کشتی ها ویا خود خاکها در کشتی ها ریخته شده بسوی دوبی وعربستان !! از راه خلیج میرود  اینجاست که میگویند خاکرا هم توبره کرد وبرد .
    چه آرام درکناراقیانوسها نشسته ایم ، کفشهای گو.چی وبلوزهای گب وپالتوهای ایوسن لوران رامیپوشیم درکنار عرق سگی ومزه آن ماست وخیار وچند دست چلو کباب حسابی وبعد هم کلوپهای شبانه !!
    چه آرام وبیخیال از برابر اینهمه جنایت میگذریم ( خاک خوب) ما در کشورهای عربی محصولات خوبی ببار میاورد ونسل نو وتازه ویا بعضی از قدیمیها هنوز نمیدانند دوبی با خاک ایران ساخته شد . چه خوش خیال وچه بیدرد وچه اندازه بی تفاوت .
    صبح امروز بیاد ( جغد ) افتادم هما جغدیکه پر وبالشرا برروی زندگی من انداخت وتا اینجامرا کشاند ، همان جغدیکه با بینی عقابی چشمان درشت عقابی ودهان بدون لب وخال بالای لبش که از کوچه پس کوچه های مشهد ناگهان همسر ( آقا) شد اول صیغه پس از دوشکم زاییدن  زن عقدی ومادام العمر .. با جهاز فراوانی حامل سیفلیس ، سوزاک و سایر بیماریهای ناشی از گرسنگی ولگردی پدرش مادرش را طلاق داده بود وبا خواهر ویک برادرش دردواطاق درمشهد زندگی میکردند برادر بزرگترفته بود ویک زن پولدار گرفته بکلی بااینها قطع رابطه کرده بود چرا که دخترک ” جنده” شده بر عکس آن یکی که چادر میپوشید مادرش درخانه یکی از بزرگان دایه بود ، حوب شانس زد و درهمان خانه بزرگان این پیرمرد هوس باز با داشتن چند همسر وفرزند بزرگ اورا تاج سر همه ساخت .
    امروز که دیدم خاکرا میبرند باخود گفتم بتو چه ! تو چه خیری از آن سر زمین دیدی غیر ازرنج ، روزی با یکی از دوستان بستنی خورده بودم حالم بدشد وکنار حوض خانه داشتم آنرا پس میاوردم از بالای بالکن بطوریکه همه اهل محل هم بفهمند گفت :
    مگر مجبوری اینهمه عرق بخوری که بالا بیاری ؟ 
    در جوابش گفتم جای تو وبرادر لات ترا نگرفته ام بیا مزه اش را بچش ببین بستنی است ودرخانه را محکم  بهم کوبیدم از دربیروم شدم ، آه محبوبم پس کی میایی تا مرا نجات دهی ؟ 
    محبوب را کس دیگری داشت نجات میداد باید خودم بفکر باشم . مبارزه را شروع کن ، نترس ، درکوچه پسرهای محل که از او باج میگرفتند منتظرم بودم با قلوه سنگهای درشتی که به پاهایم میزدند .
    آه …. دلت برای اینها میسوزد وتنگ میشود بدرک . از روی صفحه تاریخ وچغرافیا محو شود تو چرا دلت میسوزد ، مگر درهمان خانه در میان کویر موهای زیبایترا به دست قیچی نسپردند چرا آنهارا افشان کرده بودی ؟  آنهم موهای بافته را ، نه !دلت نسوزد بگذار ببرند بخورند همه آنهاییهم که درخارج نشسته اند ( نه تازه به دوران رسیده ها ) قدیمیها آنها هم حتما دردهای زیادی دردلشان بوده است که عطای این سر زمین طلایی را به لقایش بخشیدند .
    شب گذشته خواب دیدم دارم چمدان میبندم آنهم نه یکی نه دوتا بلکه ده عدد ، شاید دارم گذشته امرا به درون یک چمدان کرده ودرش را میبندم .سفر مرا بکجا میبرد دیگر جایی نیست ! 
    امروز صبح با دیدن صحنه خاک فروشی دلم به درد آمد چیزکی روی صفحه وبلاگم گذاشتم آنهم بسختی روی ( تبلت ) با کلماتی که گوگل برایم تصحیح میکرد !!! نه واژه ها هم بمیل  تو نیستند دیگری باید تصمیم بگیرد تو چه مینویسی .
     دلم را بریدم ، چه خوب شد امروز چهره منحوس آن جغد وتوله هایش که کارشان کلاه برداری ودزدی است جلوی چشمانم ظاهر شد ، گرگ زاده عاقبت گر گ شود / گرچه با آدمی بزرگ شود .
     امروز صبح زود که از راهرویهای تاریک خانه ام میگذشتم گویی درراهروهای یک زندان بدون چراغ بودم  ، مهم نیست این زندان آ زآن بوستان بهتراست آنرا بخودشان بخشیدم /  پایان /
    ثریاایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 24/11/2016 میلادی .
  • خاك خوب من

     دوست من ، 
    همينقدر كه ميتوانم ، با واژه باتو سخن بگويم  ،برايم خوشبختى بزرگى است   واژها ديگر به دست من  وتو رديف نميشوند  وحامل احساس ما نيستند ، ديگر نميتوانم بنويسم كه “نامه ميروى بسويش  از جانب من ببوس رويش ، ما همه در گوشه از دنيا با پيكرى كه از تشنگى مهر فرياد ميزند ، سر گر دانيم ، امروز اين  واژه ها هستند كه بما فرمان ميدهند وآن احساس درد وكمبود ها را پنهان ميكنند ، من در سكوتم نغمه خوان تنهايى خودم هستم وتو در سويى ديگرى بلبل باغ روياهاى خويشى 
    من بيخبر از دشت كوير رخت بر كشيدم ودر ساحلى نمناك خانه گزيدم ، خاكم را ديدم كه به يغما ميرود ،خاك كوير بسوى عربها و اطراف خليج فارس ميرود ،آنجا آباد ميشود ومن بايد براى بوسيدن خاك خود هزينه سنگينى بدهم ،  من بيخبر ، توى بيخبر در انتظار يك صبح روشن نشسته ايم ، صبحى كه ديگر طلوع نخواهد كرد ، ما در ميان آدمهاى مجازى خودرا گم كرده ايم ، من در اينسو سر گرم خواهشهاي خود ،هر نيمه شب در انتظار جوشش يك كلام  در رگهاى خويشم  وتو  ..  
    ديد گانى خيره به سر زمينى دور ، خانه پدرى ويران وخاك كوير بسوي دشت يزيد روان است ، ما فرزندان آن خاك خوب حاصلخيز ودشتهاى بزرگ مانند مجسمه هاى بيجان  درافق به تماشا نشسته ايم ، چرا كه در ايسو ميتو أنيم  شراب ارغوانى بنوشيم وچكمه ها ى سرمايه داران ر ا بپوشيم وآواز هاى غم انگيز بخوانيم ، صحراى عربستان ، شتر داران ، با لباده هاى  دراز خود صاحبخانه  ما شده اند ، خاك خوب ما را به يغما ميبرند ، همچنانكه مصر همه تاريخ سر زمين خودرا با دست خود بى مايگان  وپا برهنه گان بباد داد ، امپراطورى بزرگ در موزه هايش تاريخ سر زمينهاى ما را نگاه ميدارد وعمله  ها وپادوهاى گرسنه  اش  را به غارت خاك خوب وحاصلخيز ما ميفرستد ، 
    دوست من ، من در اينجا با واژه هاى دروغين سر گرمم وتو در آنجا با سرودهاى تا ريخ  ،زير پاى هر دوى ما بوته هاى  خشك وبى أب در اندوه مينالند وميگويند ، چهره  خورشيد شهر ما سخت تا ريك است ، وخوب ميدانيم كه براى من وتو ونسل گم شده ما ديگر اميدى نيست ،
    حكومت كردن بر صُحراى برهوت  بى آب وعلف افتخارى ندار.د .
    محو شدم من در تاريكى همانند يكبرگ خشك پاييزى ، آسمان بر بخت ما ميگريد ،
    چگونه راحت در غربت وخاك ديگران لحاف پهن كرديم و هوسها را نفس زنان به زير آن بر ديم وخانه را به دست لاشخوران داديم تا تكه تكه ديوارهايش را نيز بجوند  اينك من ، يك گل پژمرده با چشمان خشكيده چون كوير تشنه يك جرعه مهرم  ، تشنه يك بوسه خورشيد ، حال در تاريكى نشسته ايم وخاك خوب خودرا ميبنيم كه به يغما ميرود ،ما در سكوت خود پنهانيم وتنها با خطوط بهم ريخته ونخ نما شده به يكديگر عرض ادب ميكنيم . پايان. 
    ثريا ايرانمنش ” لب پرچين” 
    اسپانيا ٢٤ نوامبر ٢٠١٦ ميلادى /.
  • مرگ ناگهانی

    واقعد این ملت ، ملت عجیبی است  من گاهی خوشحالم که درمیان آنها هستم وزمانی غمگین که تنهایم !  نیمه شب گذشته که ناگهان از خواب پریدم ، نگو که شهر دار سابق والنسیا که بجرم اختلاس قرار بود به داداگاه برود ، دریک هتل جان داد ! البته جوان نبود وسنگین وزن  بود ، امروز صبح بلا فاصله مجلس فوق العاده تشکیل  وپس از اعلام مرگ او یک دقیقه سکوت وهمه سر پا ایستادند ….بقیه اش دیگر بعهده  کار شناسان میباشد که ایا به سکته قلبی شد! ویا واقعا بیمار بود ؟ خیلی سنگین وزن بود وبه سختی راه میرفت دندانهای درشتی  داشت ودر جواب وپرسش خبرنگاران میگفت همه چیز دروغ است ….
    خوب ، شهردار ، یعنی دزد ، دزد یعنی شهردار اگر کسی غیر از این حرفی بزند به گمان من نادان است بعضی ها جای پایی از خود نمیگذارند ورویش جاده میکشند بعضی ها مانند معاون شهردا سابق ایران قبل از موعد بو کشیده فراررا برقرا ر ترجیح میدهند وشهر دار بدبخت بیخبر را به جوخه اعدام میسپارند وفرزندان ایشان همچنان دارندمانند گله درصحرا وکشتزار پاپا جان میچرند ، اما بیچاره نیک پی جای پایی هم از خود باقی نگذاشت . شهرداران امروز سر زمینم را نمیشناسم !! بهتر .
    حال امروز همه عزا دارند وکم کم سر عده ای ستایشگر وپرسشگر وروشنگرا پیدامیشود وسپس ما شاهد برگذاری  مراسم تشیع جنازه آن بانوی محترم خواهیم بود .
    نمیداتم چند ساله بود باید از مرزهفتاد گذشته باشد وزنش زیاد بود وخودش خیلی بزرگتر از یک انسان معمولی در کنار من مانند فیل وفنجان بودیم ، (البته توفیق وشانس اینرا نداشتم که درکنار ایشان باشم ) !آن حدود ها که ایشان شهردار بودند کمی نژاد پرست آنهم بطرز توهین آوری میباشند بهنترین دانشگاه هم درهمان شهر است خوشبخانه اینجا در کنار کولیها ما چندان مجرم نخواهیم بود  چون همرنگیم ! حال اگر نسل جدیدشان ناگهان ( اروپایی شده) !! وفهمیده اند با ما فرق دارند بی آنکه تاریخ سر زمین مارا بخوانند ، توهین کرده وخیال میکنند ما پناهنده هستیم باید بنوعی مسالمت آمیز به آنها گوشزد کنیم که نه بابا جان علی آباد شما دهی نیست ، ما بزرگتر ازآنراداشتیم ودیگر نداریم وشهرها وسر زمینهای بزرگتری را دیدیم اینجا بخاطر خورشید درخشان وآسمان آبی ودریایی که سالهاست رنگ آنراندیده ایم ، وامانده  چشم  به درگاه امید دوخته ایم.
    گاهی چنان سهمناک میشوم که بعضی ها دچار ترس  وچشمانم مانند مرغان وحشی  تیز شده میخواهم بر پوست تاریکشان نوک بزنم .
    غبار چهره امرا اگر آب دریا بشوید  اما زنگ غم بردلم نشسته  وهیچ آبی قدرت پاک کردن آنرا ندارد / پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
  • سرودى ديگر ، آه نه

    نه صدايى بود ، ونه آوايى ، ناگهان از خواب پريدم   كجايم ؟ كجا هستم ؟ اينجا كجاست ؟ نه در تختخوابم نيستم ، اطاق كمى غريبه است ، نگاهى به تصوير نقاشي شده خودم انداختم ، روى كاناپه جلوى تلويزيون ، بخواب رفته بودم ، ساعت دو پس از نيمه شب برد ، سكوت همه جار ا فرا گرفته ، نگرانم ، او به سفر ژاپن رفته در ژابن زلزله وسونامى به راه افتاده برايش پيغام دادم مهم نيست چه ساعتى است  خواب است يا بيدار ، خو بى ؟! درانتظار جواب نشستم ، مدتى طول كشيد تا جواب اورسيد ، ” حالم خوب است فردا از توكيو ميروم ” !!! به كجا ؟ به. چين !!!  تلويزون روشن بود وداشت قربانيهاى وا خورده وعروسك،هاى هزار بار جراحى شده كه حتى دهانشان براى حرف زد ن باز نميشد ، نشان ميداد ، خانه دا ران بورلى هيلز !!! يعنى كد بانو هاى شهر بورلى هيلز، با خود فكر ميكردم شما انسانيد ؟ يا عروسك دست ساز دربار سلطان گوچى وشانل ، ومردانتان همه شبيه زنان پا انداز به دنبالتان ، در آنسوى دنيا شهرى زير ورو شده ، شما در ليموزينهايتان بخانه يكديگر ميرويد براى تبليغات لَبْاسها و ،خانه ، ورنگهايى كه بصورت خود ماليده ايد ،  در سوى از دنيا زنان ودختران در گوشه زندان خرافات ومجازات واعدام بى اميد به فرداى خود ، وشما حيوانات چرنده مانند راسو هاى هفت رنگ در لابلاى پوست حيوانات  غلط ميخوريد ، شما كى هستيد  ؟ چكا ره ايد؟ چه بارى از دوش مردم ستم ديده اين دنيا بر ميداريد ، شما انگلها اگر شعور داشتيد خودرا باين دنياى مجازى نميفروختيد . همه قالبى گويى از يك كار خانه بيرون آمده اند ، ا وف ، واقعا حالم را بهم ميزنيد ، تلويزيون را خاموش كردم ،  خواب  از سرم پريده ، چيزى در دسترسم نيست تا بخوانم ، بايد  إفكارم را نظمى بدهم ، چطور شد اينجا خوابم برد ! باران ايستاده  ،هوا نمدار ، آه ،  ترسيده ام ،از خوابى  كه ديدم ، دروغ چرا ،شبها ديگر ميترسم از غروب همه چراغها را روشن ميكنم ، فيلمهايم نخ نما شده اند بسكه آنهارا تكرارى ديده ام ، به مصاحبه مطبوعاتى  موسيو ترامپ گوش ميدادم ، آفرين او هم مانند من از cnn بيزار است ، او هم مانند من دلخوشى از رسانه ها ندارد  حد اقل سه نسل او ثروتمند بوده اند  دوران دانشكده نظام را ديده است مانند بعضى ها از درون قوطى مار گيرى ناگهان روى صحنه سياست  سبز نشده اند. امريكا خيلى خاك بر سر شده بود ، آمدن دونالد ريگان وبانو معلوم شد امريكا دچار كمبود مردان سياس است  ديگر  آن ابهت سابق را نداشت ،رويهمرفته دنيا كمتر روى مردان سياسى وتحصيل كرده را ميبيند ،هر ننه قمرى از درون كاسه مجريان اقتصادى بيرون ميايد يا بصو رت صدر اعظم ،يا نخست وزير ويا رهبر ورئيس جمهور بايد ديد كدام بيشتر. ميتوانند سود برسانند وأرقام بانكداران  پايين وبالا نشود ،هرچه بالاتر بهتر ومادر بزرگ بى بى سكينه همچنان دو دستى به عكس خود چسپيده است !!! ، ” باز وار د أصول نا مربوط شدم  ”   بهر روى از ما گذشت نگران بازماندگانيم  آنها هم مانند من با اين دنياى  هزار رنگ همرنگ خواهند شد اگر مانند سنگ باشند . ث
    نيمه شب پنجشنبه 
    23/11/2016 ميلادى 
    ثريا ايرانمنش / اسپانيا / .
  • هوای خانه تاریک است

    هوای خانه ، بس سنگین است  .
    از هجوم بوی نم وعطر تند فاضل آبها ، 
    عطر تند خا ک های آلوده به آب 
    عطر بارانهای بیحساب 
    چند روزی ست صدای آن مرغ خوشخوان
    بگوش نمیرسد 
    او هم راه سفررا در پیش گرفت 
    —–
    چهاروز  متوالی  است که باران میبارد ، آسمان سیاه  واین عکس آخرین عکسی است که چهاروز پیش از آسمان شهرمان گرفتم ! هوای سرد توام با بوی نم راه نفسمرا گرفته حوصله هیچ کاری را ندارم .
    در ژاپن زلزله آمده وسپس سونامی هم به دنبال آن  خواهد رسید ، ژاپن هم مانند کشور بدبخت من همیشه دچار سونامیها وزلزله هاست ، روزی سلطان اقتصاد دنیا بود  وما میخواستیم ژاپون دنیا شویم ، حال هردو خاک بر سر شده ایم .
    دراینجا میخواهند فیلمی از زندگی ( ارباب فرانکو )  را نشان بدهند وناگفته هارا در لفافه پیچیده روی پرده بریزند اینها با ایرانیان گویا دردهان هم تف میاندازنند هرکاری او بکند این یکی هم دنباله روی اوست وهرکاری این بکند آنجا کپیه برداری میکنند ، درست مانند دوبرادر دوقلو هستند مردمش هم مانند مردمان خودمان  یک روپیش تو دارند هزارروز پیش دیگران نباید گول خنده های دروغین ـآنهارا خورد .کمتر با غریبه ها خو میگیرند .
    خوشبختانه من کمتربا  مردم آمیزش دارم ،  کتاب زندگی فرانکورا هم خوانده ام  وبه گمانم دخترم نیز درکتابخان اش داشته باشد او هم مانند رضا شاه ما بود کشوری را ساخت ، جاده ها ساخت ، با المان هیتلری خوب راه میامد مردم را به تحصیل وا میداشت زنان پوشیده تر بودند نه مانند امروز با شورت وسینه بند برای پخش اخبار جلوی دوربین بنشینند ، خوب ، هر کسی دوره ای دارد  عمر او هم سر آمد اما کسی گور اورا ویران نساخت وهنوز آرامکاهش دردهکده زادگاهش زیارت گاه طرفدارانش میباشد 
    مردم این سر زمین حسنی که دارند دست به  ترکیب آثار باقیمانده تاریخ نمیزنند  اگر چه آن باقیمانده ویرانی یک حمله کننده باشد تاریخ باید سر جای خودش بماند ، اینجا هم جوانان  دچار افسردگی وافکار ( توده ها شدند ) فرانکو دیکتاتور شد ، آدمکش شد خائن شد خوب ! حال چه دارید ؟ تنها دلخوشی تان این است که وارد اروپا ی لنگ شده اید همین ،  اگر جاده واتوبانی بجا مانده از قبل همان دیکتاتور بود بعدها هم شرکتهای چند ملیتی برایتان ساختمانهارا مانند قوطی کبریت رویهم گذاشتند بخاطر جلب توریست ، آنهم از نوع گدا ی آن ، توریستهای گدای منچستر وسایر دهات کشورهای اروپایی که برای اولین با ر از خانه هایشان بیرون آمده اند وشمارا بومی ونوکر ساخته اند . آب رون  وپاکیزه که از کوهها سرازیر میشد به درون بطریهای پلاستیکی رفت وقفسه فروشگاههای چند ملیتی لبریز از دونات ، شکلات ، وناتیا است نانها غیر قابل خوردن وگوشتها بسته بندی شده با بوی گند ی که نشان دهنده آن است که مدتها درفریزر ها مانده  وحال یخ آنرا باز کرده اند ، میوه ها وتره بار ها از تولید به مصرف خارجی میرسد درداخل باید پا درختیهارا جمع کرد وفروخت ، آنهم بهمراه کودهای شیمیایی توام با سمی که ازآن متضائد میشود  تنها میوه وتره بار بزرگ!!! میشوند  خالی از هر مزه ویا خاصیتی !! ودلمان خوش است که ارزانی است !!! نباید یک پرتغال را پنجاه پنس انگلیسی بخریم ! ” آیس لند”  با مواد یخ زده اش دراینجا تبدیل شد به یک مرکز خرید بزرگ ، “اکیا “چند شعبه دارد چوپهای محکم  وغیر قابل انعطاف تبدیل به مواد پلاستیکی شد ، میز وصندلیهای ساخته شده از چوب و مبلمان سنتی جای حودش را به صندلی های پلاستییکی با روکش رنگارنگ داد.
     تلویزیون شد خدای خانه ، کلیسا دیگر تنها دوساعت درب خودرا بیشتر باز نمیکنند از ترس دزدان وحمله  کنندگان ! .
    امروز  این ملت آزادی  دارد ،دموکراسی دارد از نوع جدید ، باید دهانرا بست ولبهارا دوخت برادر بزرگ همه جا حاضر است .
    دیگر آن صفای قدیم از میان این سر زمین هم رفت . حال درانتظار دیدار سریال ( ژنرال ) هستیم .
    دخترم از خواب خسته نوشین  برخاست / قامت زیبای خودرا آراست . نگاهی به باران انداخت / ایوای چگونه اینهمه راهرا باید طی کنم تا به دفترم برسم ؟ او دیگر فرصت دیدن خویش را درآیینه ندارد ، 
    وآن یکی نیز به دنبالش ، وسومی نمیدانم درکجای دنیاست وچهارمی باید دوباره درهوای یخ بسته سوار همان قطار لکنتو شود تا سرساعت دفتر را امضاء کند .
    واین است زندگی باید قدرش را دانست همانقدر که زنده ایم کافیست .
    صدف ها ، کف ها وشنهای ساحل 
     به مرداب  رو مینهند ومن درهراسم 
    من آن سنگم ، آن سنگ سنکین تنها 
    که هم آشنا یم ، هم نا آشنا 
    —-پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا /22/11/2016 میلادی /.
  • مازوخیست

    من گمان میکنم که در وجود خیلی از انسانها نوعی بیماری خود آزاری ویا همان  خشونت پرستی وبعبارتی ” مازوخیزم” وجود دارد  چرا که آنکس که مارا  دوست دارد ومهربان است از خود دور میکنیم وبه ستایش آن آدمی مینشینیم  که دشمن ماست نمونه اش همین  ( دین واسلام پروری) ماست . 
    این موجود که من درباره اش مینویسم واورا ” دوست ” میخوام  از همه مردم دنیا بیشتر بمن زجر داد ، اما من برایش شمع روشن میکنم وبرای روحش دعا میخواتم !  این یک نمونه بارز وروشن از این بیماری است که من بیشتر آنهاییکه مرا دوست داشتند ومهربان بودندوانسان بودند از خود راندم وباو چسپیدم ، او شد خدای یگانه من برای تمام عمر ! دردهایی که کشیدم چیزهاییکه دیدم  دیگر بر زبان آوردن آن دراین زمان جایز نیست .
    او مرا برای خودش میخواست مانند همان تابلوهایی که بردیواز اطاقش زده ویا آن تکه آنتیکهاییکه درون گنجینه شیشه ای نهاده است ، من میبایست درجایی پنهان میشدم وهرگاه او مرا احتیاج داشت برای مصرف داخلی استفاده میکرد ، خوشبختانه خیلی زود از هم جدا شدیم کتکهای مادر  وافراد خانه وبیرون راندن او مرا از دسترس او دور کرد .
    او زمانی بمن برخورد که تازه بیست روز بود پدرم مرده بود ، چه بسا درفکر خود اینگونه میپنداشت که خوب لابد میراثی به تنها دختر رسیده است ، اما اینطور نبود ، خانواده پدرم سالها بود که من ومادرم را از درگاه خانه شان  طرد کرده بودند ، طلاق گرفتن مادر وپناه بردن به دامن مرد دیگری برای آنها باعث آبرو ریزی بود . من تنها بودم تنها برای پدرم گریستم تنها برای او عزا داری کردم او برای یکماه به تهران  آمده بود تا مرا ببیند اما اجل درهمانجا یقه اورا گرفت ودر امام زاده عبداله دفن شد .
     شاید کشش من باو بیشتر بخاطر مهربانیهایی بود که درحق من انجام میداد ، پدرش از قوم بنی اسراییل بود اما مادرش زنی مومن وبینهایت مهربان . بهر روی دیگر گذشته ، اورفته ومنهم با همه دردهایی که درسینه دارم وچیزهاییکه ازاو دیدم  وپنهانند برایش دعا میکنم که روحش از عذاب در امان باشد .او اولین تکه مرا خورد وآخرین تکه هاییکه بنام میراث همسرم بما رسیده بود نیز برد وخورد 
    با مهربانی ولطف وخوشی .
    در سال 1984 گه به اسپانیا آمد تا از آنجا به امریکا برود ، روزی بمن گفت :
    بیا شبی با هم به یک هتل شیک  برویم ، شام بخوریم ، عشقبازی کنیم وسپس هردو باهم سم خورده وبمیریم!! البته من دست اورا خوانده بودم  وخوب میدانستم دست او دردست چه کسانی است  وچه ماموریتهایی بنام کنسرت نیز انجام میدهد . درجوابش گفتم :
    متشکرم ! این کاررا خودت تنهایی بکن ، من تازه اولین نوه ام به دنیا آمده ودرانتظار پایان تحصیل پسرم وعروسی او با نامزدش میباشم هنوز کاردارم تواگر خسته شده میتوانی به تنهایی اینکاررا انجام دهی .
    او به امریکا  رفت برای کوچک کردمن شکم وسایر چیزها پنج سال درامریکا ماند ومن درانتظار آنچه که باو سپرده با وکالت تام روزی بمن خبر رسید که برگشته بخانه برادرش تلفن کردم وگفتم چه موقع میخواهددست بکار شود اگر نمیتواند من صلب وکالت از او خواهم کرد وبه دیگری میسپارم باید مخارج دانشگاه پسرم را بدهم ، چند هزاردلاری برایم فرستاد تا دهانمرا ببندد ، چند هزار پوندی هم فرستاد ، چند صد یوروی هم فرستاد .
    خانه اش را عوض کرد برادرش فوت شد من دیگر هیچ نام ونشانی از او نداشتم ، شنیدم ویلایم را درشمال ( خانه دریا) فروخته نیمی از پول را نقد گرفته ، ویلای دیگرمرا نیز برای خود وخانواده برداشته ، از زمینهایم درکرج هم دیگر خبری ندارم ، سهام  یک کارخانه تولیدی را نیز بهترین دوستم بنام خود وهمسرش کرد وخورد وبرد .
    همه اینها تنها بخاطر این بود که من میل نداشتم در راهروهای تاریک وتودرتو درمقابل هر بیسرو پایی سرخم کنم وریش هر  ملایی را حنا بگذارم ، تنها یکبار بدیدار یکی از اینها برای انحصار وراثت رفتم  از چشمان هیز وآب دهان واینکه شماباید شوهر کنید ، به وحشت افتادم فرار را برقرار ترجیح دادم بر گ انحصار وراثترا به اقوام شوهرم با همه اسناد سپردم وخود با دست خالی راهی این سرزمین شدم .
    و… اورا ، آن دوست ویار قدیمی را انتخاب کردم برای کمک میدانستم قدرت دارد ومیدانستم دستش در بالا بالها ست ، …….
    پسرم بزرگ شد امروز مردی سرشناس در رشته خود میباشد دخترانم شوهر کردند ومن با پنج نوه ام دنیارا درآغوش دارم ….
    او چه کرد؟ منصوره خانم نشست روی باقیمانده …..
    اینجاست که من مینویسم ما همه دچار بیماری خود آزاری هستیم .ما همه دچار بیماری مازوخیست هستیم باید مرحوم فروید از خاک سر بردارد ودرون  یک یک مارا بشکافد تا سر رشته این بیماری را بیابد . !!
    مهم نیست قلب من باندازه دنیا گنجایش دارد . شاید او احتیاج داشت یک انسان معتاد غیرا زمواد چیز دیگری را نمیبیند . هرچه بود گذ شت .
    گاهی احساسات بر وجودم غلبه میکند  وچیزهایی مینویسم  بد یا خوب ، ازشما عزیزانم سپاسگذارم واز فرزندانم که این فرصت را بمن  داده اند  تا من بتوانم خیلی از ناگفتنی هارا بنویسم . با مهر فراوان .
     پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا . 21/11/2016 میلادی/.  
  • شمعى ميسوزد

    سه شبانه روز است كه يادر خواب ويا در بيدارى از جلو  چشمانم دور نميشود ، امشب شمعى روشن كردم وجلوى عكس او  گذاشتم شعله  شمع از پشت  شمعدان شيشه اى روى ديوار بالا  وپايين ميشد به همراه  ” شور معشوق” گويى روى ديوار ميرقصيد . 
    بر گشتم به روزهايى كه ميخواستم فراموش كنم وفراموش نشدند ، لحظه به لحظه  حسادتهايش ، هنگاميكه فهميد با مرد  ديگرى ميل دارم پيوند زناشويى ببندم ،شبى جلوى دفتر كارم در انتظارم ايستاد با يك اتومبيل كوچك ، من از دفتر بيرون أمدم جلويم  ترمز كرد وگفت : سوارشو ، دستور بود ،امر بود ، سوار شدم راه خيابان شاهرضارا گرفت وتا انتهاى خيابان  رفت ،ناگهان برگشت وبشدت  مشتى به صورت من كوبيد ، انكشترى فيروزه اى كه در انگشت دستش بود بينى مرا زخمى كرد وخون  سرازير شد ، هيچ نگفتم ، جاده تهران پارس را پيش گرفت همه جا تا ريك بود دامن ودستها وبينى من خو نين بود ، در وسط جاده راهش را كج كرد به وسط بيابان  بمن گفت پياده شو ، پياده شدم ،او سر اتومبيل را  كج كرد ورفت من وسط بيابان تاريك ايستاده بودم ، كور مال كورمال با كمك چراغهاى اتو مبيلها خودمرا به جاده اصلى رساندم ديدم رفت دور زد ومرأ سوار كرد ، نزديك پل چوبى باو گفتم : ماشين ر  ا نگه داروا من پياده شوم وبخانه دوستى  بروم واين خونهارا بشويم بدون خداحافظى پياده شدم وبخانه دوستم  رفتم مادرش درب  را به رويم باز كرد وگفت چى شده ؟ گفتم در تاريكى به ديوار خورده ام ، أن زن مهربان گفت : 
    نه مادر جان كسى تر ا كتك زده طرف چب صورتت كبود است ، خونهارا شستم ، يك چايى خوردم وبخانه رفتم وميدانستم كه اين آخر ين بار است كه اورا ميبينم ،
    پس از ازدواج ، روزهاى جمعه به كوههاى ميگيون  وفشم  وآهار ميرفتيم اما. همه حواس من به جاهايى بود كه با او أمده بودم وهر از  گاهى از اطرافيانم ميپرسيدم :
    شما صداى سازى را نميشنويد  ؟ آنها نميشنيدند  اما  در گوش من نواى ساز جريان  داشت ، شور بود ، شهناز بود ، سه گاه بود ، آه ، رهايم كن ، بخاطر خدا رهايم كنيد اى نواهاى درد أور ، رهايم كنيد .
    چند بار اورا دريكى دو ميهمانى ويا در كلوبها سر ميز ديدم ،بى اعتنا رد ميشدم او ميرفت دست زنى را ميگرفت ورژه ميرفت  ” سرم ر ا هم بالا نميكردم ، اتومبيل كوپه بى ام دبليوى تازه اى خريده بود ،صبر ميكرد  منكه بيرون ميامدم جلويم ويراج ميداد ،مانند يك پسر بجه ننر،
     اما هنگاميكه به اسپانيا أمد باز هم همان رگ حسادت دراو گل ميكرد من از همسرم ميگفتم ،عصبى ميشد ،ميگفت مرتب نام اورا ميبرى ، براى اينكه اورا ناراحت نكنم حرفى نميزدم ، سه نوه م را ديد در سه سفر مختلف ميگفت عكس برايم  برايم بفرست ،من عكس  يكى را فرستادم گويا گذاشته بود گوشه أيينه اطاقش ،الان نميدانم شايد آنرا پاره كرده باشند ، 
    شمع هنوز ميسوزد واو ساز در دست در ميان يك قاب سياه نشسته واز پشت عينك دودي مرا مينگرد ، وچه بسا هنوز هم روحش درهمين اطراف  در گردش باشد ، هرچه بود گذشت ، او راحت شد ، از همه چيز راحت شد ،از بيمارى ، و …… بهر روى اورا بخشيده ام در عشق جايى براى عقده ويا درد نيست هرچه هست خاطره است    خاطرات دوران جوانى محال است از روح ومغز انسان پاك شود ، اولين بوسه ودو آهنك طوفان ودو قطره اشك را ميتوان در همين شور معشوق شنيد . روحش شاد  ثريا ،يكشنبه شب 
  • موسیو ترامپ

    قبل از هرچیز بتو صبح بخیر میگویم هرچند درآنجا که توهستی باید گفت شب بخیر  .سپس به بقیه  گفته هایم ادامه میددهم .
    از یک سو بتو احاترام دارم که توانستی آن رقیب را از صحنه بیرون برانی  وحال تا چند ماهی که ترا به آنسوی کره بفرستندما وقت داریم نفس بکشیم وبدانیم که جنگی در نخواهد گرفت ، اما مجریان  برنامه شو صحنه سرزمین من کمی به تپ وتپ افنتاده اند ونگران ( برجامشان) هستند که نکند این جام دمرو شود ، بتو احترام میگذارم که میدانم مرد باهوشی هستی واز نوجوانی میدانستی که چگونه باید  بر دنیا ومردم احمق ونادان آن حکومت کرد ، یا با سکس ، یا با مذهب ، هردو یک ریشه دارند بستگی به آن دارد که کدام طرف چه نوعی را بپسندد، برجهای تو سر بفلک کشیدند وتو مانند حضرت سلیمان بر صحنه نمودار گشتی اما یک مامورلک زهر دارهم در برابرت ایستاده که از تو ثروتمند تراست وجنایتکار ، او قمار باز قهاری است وبقول خودش روی کشورها قمار میکند کازینوهای کوجک وناچیز تو درمقابل ثروت بیحساب  او یک انگشتانه آب دربرابر یک سطل است ، نامش را حتما میدانی خیلیها میدانند ، بعضی ها برایشان مهم نیست  ،درهمین حال که من این را مینویسم در مالزی انقلاب به راه افتاده بگیر وببند پولهای کجاست ؟ درجیب همان مارمولک  ، او فرقی  با ملاهای روضه خوان ندارد او حتی به همجنسان وهمکیشان خود رحم نمیکند او پول میخواهدتا دنیارا یکی سازد وخود  ودوستانش بشوند ارباب دنیا . در خانه بزرگ !!!
    هنوز ما در رویاهایمان مشغلولیم ونشخوار میکنیم ، او پول خر ج میکند کشورها را به آتش وخون میکشد وسپس همه  دارایی آن سرزمینرا میبرد ، درهمه جا با نامهای مختلف سر مایه گذاری میکند ناکهان میبینی یک علف هرزه از زیر هزارن من پهن بیرون آمد ومعروف شد بهر عنوانی این را همان مارمورلک پرورانده ، ارقام وال استریت بالا وپایین میشوند او فورا توازنرا بر قرار میکند ، وهنوز دربعضی از کشورهای که نیمی از آنها را او بالا کشیده پنبه های ابری وپشم شیشهرا درحلقوم  آزادیخواهان میچپانند وبطری های یکمتری را در معقد آنها .
    او واطرافیانش بنوعی با ” بی بی سکینه ” همخونی وهمراهی دارند بی بی سکینه درلباس مادر بزرگ مهربانی ساکت درگوشه ای نشسته وبچه های بی پناهرا به زیر چادر یخ بسته اش پنهان میکند ، بچه هاییکه میپندارند به زیر یک چادر گرم با آ ش داغ رفته  ودیگر نجات یافته اند اما نمیدانند چه سرنوشتی دربرابرشان ایستاده ، بچه سیدهای ماهم بیشترشان طرفدار همان مارمولکند واز اوحمایت میکنند هرچه باشد ثروت او با قارون میگوید آهای زکی .
    موسیو ترامپ ، شب گذشته برایت دعا خواندم که ترا نکشند ویا برایت پروندهای نسازند واکبر آقا یا حسین آقای مبارک زاده همچنان حاکم بر دنیای ما نباشند من بیاد دنیای میمیونها افتاده ام ، نمیدانم چرا وسرنگونی مجسمه آزادی امریکا ویکی شدن جهان .
    موسیو ترامپ ، باید خوب چشمانت را باز کنی خیاط بانوی اول کاخ سفید که ماه دیگر باید خانهرا تخلیه کند از همین الان اولتیماتوم داده که برای بانوی آینده کاخ سفید خیاطی نمیکند !!! احمق تراز این را باید درچاله میدانهای جنوب شهر ما پیدا کرد که حالا اربابند .
    دیگر بانوی اول دامن چین دار سرخ وزرد وقرمز نمیپوشد چرا که خیاط رویش را برگردانده است ، برای معروف شدن راه های زیادی هست ، برای مردن اما راهی نیست باید صبر کرد .
    این مارمولک  به ظاهر باحیا  وشرم جوانان تازه بالغ شده را با تبلیغات ” پرولتاریای” به همراه کسانیکه عقده اودیپ دارند  باخود همراه میکند وسر زمینی را ویران میسازد وخود پولها واملاک واموالشانرا بالا میکشد  تا روی برگردانی میبینی جا ترا ست اما از بچه خبری نیست ! امروز همه به دنبال یک ( انجمن ) نامریی هستند تا خودرا به آنجا معرفی کرده وساکن دنیای جدید شوند . 
    موسیو ترامپ ، دنیای ما تمام شد ، سه نسل سوختند واز بین رفتند ، کتبابهایمان  سوخته شد هزار وچهار صدسال است که اعراب بر سر زمین ما حکومت میکنند وعجب آنکه خود ایرانیان غیور نوکری همان اعراب بدوی را میکنند . اینها همه ترواشات همان مارمولک است که بچه مارمولکهارا آنهم از نوع زهر دار آن به سرزمین ما رها کرد . نمیدانم آیا تو قدرت مقابله با اورا داری ؟ تو سیاستمدار خوبی نیستی  ممکن است تاجر خوبی باشی اما دنیای ما روی سیاست میچرخد همه سیاسی شده اند .
    چندی پیش ” لئونارد کوهن ” آهنگسار وخوانند بزرگ آلمانی درخواب از دنیا رفت ، انسان بزرگی بود وموسیقدانی بی نظیر ، همه درباره مرگ او چیزی نوشتند ، شخصی از وطن وامانده من نوشت مرگ او مهمتراست یا آزادی فلان خانم ؟! من هرچه فکر کردم دیدم گوز به شقیقه چه ارتباطی دارد بانو یرا بیگناه به زندان انداخته اند چون حق خودش را میخواست البته با او همدردیهای زیادی دارم اما مرگ این موسیقدان بزرگ چه ارتباطی با ان  بانو میتواند داشته  باشد ؟ میبینی؟ سیاست تا کجاها رفته؟ حتی اجازه نداری برای آهنگساز بزرگ فیلمها هم عزاداری کنی یا از او تقدیر بعمل بیاوری . وبدینگونه است که انسانها تنها میشوند با همین غزعبلات . انسان تنهارا میتوان نابود کرد اما اگر همه ما شویم کسی نمیتواند مارا ازهم جدا سازد حتی آن مارمورلک چندش آور که روی پولهایش خوابیده است . من وتو باید ما شویم اگر ما نشویم تنها میمانیم  وهدف آن مارمورلک واطرافیانش همه همین است که فرد تنها بماند خانوادهها ازهم جدا ، بچه ها جدا ، نوه ها جدا وهرکدام ساز خودرا بزنند تا جاییکه نوه پدر بزرگش را بخاطر سیاست مارمولک بقتل برساند . درحال حاضر او با پولهایش ایالت کالیفرنیارا یک پارچه دردست گرفته واعلاl جدایی میکنند ! خنده داراست ، نه ؟ . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    20/11/2016 میلادی / اسپانیا /.