Category: General

  • مرگ، تو ،

    تو حق تداشتى بميرى 
    اگر من با تو ميامدم ، آيا هنوز زنده بودى ؟ آخرين نگاهت  در آخرين لحظه خداحافظى   درفيلمى كه از تو تهي كردند  همان نگاه آشنا بود همان نگاه نوازشگر ،
    خودمرا سر زنش كنم ؟  نميدانستم در آن سر زمين كه امروز  برايم از همه جا ناشناس تر است بر من چه خواهد گذشت ؟ نيمى ازجان من دراينسوى بود .
    لزومى نداشت من در كنار تو خودمرا به نمايش بگذارم ، عشق من وتو در سر تأسر ايران زبانرد است ، من بخانه شما  آمدم در كنار. منقل پدرت وبوى چادر نماز مادرت و خانم برادرت كه هنوز اولين بچه اش را در بغل داشت ،. من چشم براه تو بودم وتو در اطاقت ميان دوستان وهم وسالهايت داشتى ساز تازه ات را نوازش ميكردى  اخم كردم عصبانى شدم از خانه بيرون آمدم اتوبوس عوضي سوار شدم به دنبالم دويدى وگفتنى اين اتوبوس به قم ميرود نه به تهران ،
    هفته ها درانتظارت نشستم ،هفته ها به ماهها وسپس به سال كشيده شد معلو م گرد يد ترا به سربازى برده اند انهم به جزيره خاش  
    تا آنكه روزي  با همان لباس سربازى باتفاق بسر عمه ات به دربخانه ما أمدى سراسيمه خودم رادر آغوشت انداختم ،
    امروز عكس ترا روبرويم گذاشتم همان عكسى كه از امريكا برايم فرستادى وتازه چًشمانت واعمل كرده بودى با يك عينك شيك ،حال ديكر شبها تنها نيستم ، عكس ديگرت  راكه در اسپانيا برايم امضا كردى به همراه سى دى هايت روي آيينه  گذاشتم ،
    ديگر شبها نخواهم ترسيد ، ان يك جفت گشواره وآن كيف مليله دوزى كار اصفهان هنوز درون كيسه جاى دارد وعجب آنكه پس از پنجاه و اندى سال نپوسيده عكسهايى كه باهم در اسپانيا دخترم از ما گرفت ،وعكسهايى كه هر هردو جوان بوديم تو  از من ميگ فتى ، در ميگون ، در راه كندلو ، مانند يك پدر به بچه لجباز وتخس خود كنار ميامدى ، آه ديگر كجا عاشقى مهربان و پدر جنين نازنين خواهم يافت ؟ 
    تمام روز گريستم ،وناهارارا بايد بمنز ل. دختر بزرگم بروم 
    ، روزى هر دو را روبروى تو نشاندم وگفتم كدام يك از اين دو شبيه جوانى منند. ،نگاهى به هر دو انداختى وگفتى  هر دو چيزى  از تو به ارث برده اند اما چشمان دختر كوچكت بتو شبيه تراست وسپس گفتى ” هيچكس مثل تو نبود ،قدر خودت را ندانستى” راست گفتى  هيچكس در دتيا شبيه من نيست ومن قدر خودمرا نتوانستم بشناسم  .
    چرا رفتى ، با رفتن تو دتياى من خالى شد ،خودم خالى شدم ، شبها در رويا درون كوچه هاى هاى خلوت وتاريك تنها ميدوم به. دنبال كسيكه ديگر پيدايش نخواهم كرد .  ايكاش مهين را پيدا ميكردم وكمى بغضم را تسكين ميدادم ، حال اطراف تو هم خالى شده برادر زاده ها وخواهر زاده ها نميدانم  بانو تو ران خانم هنوز زنده اند  يا او هم رفته .   پايان. دردنامه امروز من. 
    شنبه ١٩ نوامبر ١٣٩٥ ،اسپانيا
  • یکی بودن

    داشتم غر میزدم ، دیدم درآنسوی شهر ، شرکت برق  ، برق خانه  عده ای را قطع کرده ، چرا که به گرانی برق اعتراض کرده بودند ، هوا کم کم رو بسردی میرود ، اعتراض نباید کرد ، باید نشست تا آقایان حسابی بر سرمان خودشانرا خالی کنند ،  دریک بریده روزنامه که برایم پست شده بود ، حضرت عالم علمای  روحانی امر فرموده بودند که پسر رسید به سن  هفت سال مادرش دیگر اجازه ندارد اورا درآغوش بکشد ودختر نیز رسید به هفت سال پدرش اجاره درآغوش کشیدن اورا ندارد ، چیزی ندارم بگویم تنها مینویسم خاک عالم برسرتان ، که حتی به آغوش گرم پدر ومادر نیز رحم نمیکنید چرا که مغز خودتان کثیف است  این عالمان چه مسیحی ، چه کلیمی وچه مسلمان وچه وچه وچه ، اعتقاداتی دارند  که تنها خودشان میدانند  وهر طور که میل دارند آنرا به ثبت میرسانند  وباید این جریده را قبول کرد  وباید گفت آنها راست میگویند ، فلاسفه بکلی احمق زاده شده اند وعالیمن علم ودانش  دچار هرج ومرج فکری هستند  این موجودات هرکدام  دردنیایی که خود  ساخته اند زندگی میکنند ، این دنیا مخصوص خود آنهاست  وافکار وخیالاتشان  وتمایلات جنسیشان  ، آنها ازآن دنیا  بیرون نخواهند رفت ،  تا زمان مرگ  درعین حال  هیچی چیز دیگر هم  از دنیای واقعی  نمی دانند  ، دنیایی که دیگران درآن زندگی میکنند .
    آنها حقیقت را درک نمیکنند ،  گفته های آنها  از همان دوران  قرون وسطی  تا به امروز رواج داشته ودر همان زمان یخ بسته اند ، قفل شده اند ،  درعین حال با حرارت تمام درباره دنیای آتی حرف میزنند  دنیای خیالی آنها چنان  واقعی جلوه میکند  که میپندارند هزارن فرشته آسمانی میتوانند روی یک برگ بایستند ! مانند جادوگران قرون وسطی  مشغول ذکر  وبرای آنکه دنیایشان ویران نشود  دراین راه ازهیچ سرمایه مالی  وجانی فرو گذاری نمیکنند.
    با عرض پوزش ، دیوانه واحمق هم فراوان است ویا برای منافع !
    دراین گوشه دنیا من مرگهای زیادی را میبینم  وفریاد  های بسیاری بگوشم میرسد  تمام پیکرها جاندار ولطیف  قطعه قطعه شده وبسوی آسمان پرتاب میشوند این جنایت را هیچ حیوانی با حیوان همجنس خود انجام نمیدهد .
    آخ ، گه ما چه مردم بدبخت  وبیچاره ای هستیم  که برای رسیدن به هدفهای  نامریی وخوشبختی های کاذب  دایم دست به کشتار  میزنیم .
    خوب ، درانتظار کدام قردای بهتری نشسته ایم؟  چندی پیش دریک برنامه خبری پیرزنی خانه به دوش را دیدم که روی ستاره ایکه برای جناب دونالد ترامپ درپیاده روی ستارگان  نقش بسته ،  دنشسته بود تا از ویرانی وخرابی آن جلو گیری کند ، آنقدر این پیر رن بیچار وبی خاتمانرا کتک زدند که من گریه ام گرفت ، بخاطر هیچ ، بخاطر آنکه [ من این را دوست ندارم ] باید ویران شود منهم خیلی چیزهارا دوست ندارم آما تحمل میکنم ، چندان احمق نیستم اما به آزار دیگران نمیپردازم نه روحی ونه جسمی .
    منهم جناب شاملو را دوست ندارم اما اگر روزی گذارم به سر گور ایشان بیفتند شمعی هم روشن میکنم ودعا میخوانم تا خداوند گناهانش را ببخشد !
    این جا ، بیاد سفره های مجلل حضرت عباس یا ابوالفضل میافتم که درخانواده همسر من بخاطر ارتقا ء درجه ویا خرید یک خانه پهن میشد ، سفره که چه عرض کنم دریایی از غذاهای متنوع وآجیل وشیرینی وحلوا وکیک وسایر خوردنیها چای وقهوه وباقیمانده ….. نمیدانم کجا میرفت ؟  وعمله ای را سر کوچه دیدم که داشت ناهارش را که نان وپنیر بود با کوکا میخورد درست سر همان کوچه .
    خوشا بحال ابوالفضها وسایر قدیسین که چگونه درجه ارتشی را میدهند وچگونه نا گهان عموجانی پیدا میشود وخانه ای میخرد !
    ویا چگونه ناگهان فردی گمنامرا به زیر هاله نور میبرد ؟!.
    امروز بیاد ” برنادت”  افتادم ، همان دخترک بیماری که مثلا بانوی مقدس  ” لوردس را  ” درفرانسه”  دید امروز از دولتی سر آن بانو آن دهکده ویرانه به  شهری بنام لوردس  بنا شده با هتلهای شیک ورستورانها  وقیامت است از سیل زائرین ، وپولهایی که میپردازند وتورهایی که مردمرا برای زیارت میبرند ، اما ، و اما کسی بیا دبرنادت نیست هیچ کجا نه مجسمه او ونه عکسی از آن  دختر معصوم بیمار وفقیر نیست چرا که …. بهتر است دیگر تمام کنم . دراین چرا ها هزاران راز ورمز خفته است . پایان 
    ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” 
    اسپانیا /19/11/2016 میلادی/.
  • امواج بیحرکت

    باور نداشتم که چنین وا گذاریم 
    در موج خیز حادثه تنها گذاریم 
    خونم خوردند با همه سرکشی کسان 
    گر در بساط  غیر ، چو مینا گذاریم 
    ” سیمین”
    اما چه بر سرم آمد امروز ؟ که اینهمه بی تاب ونا توانم ؟  چه شد که دیگر رغبتی به عالم ندارم ، امروزحتی هوس قهوه صبح را هم دردل نداشتم دیر بیدار شدم ، شب گذشته درزیر پنجه های کابوسها دست وپا میزدم ، هر پرنده ای میپرید وهر مرغی به لانه میرفت  اما من چه؟
    زنی که پانزده سال از خانه بیرون نرفته است ! باور کردنی نیست ، غیر از چند سفر وبرگشتن ونشستن ، پانزده سال کسی مرا به میهمانیش دعوت نکرد ، کسی مرا بخانه اش نبرد ، آخرین شام مطبوعی را که بیرون خوردم با فرهنگ وبچه ها بود ، نوه ام پنج ساله بود ، حالا نوزده ساله است ،  پانزده سال زندگی من بین سوپر وآشپزخانه واین اطاق کو.چک وتاریک گذشت .
    نه دیگر میلی به ادامه  این زندگی ندارم ، قبل از آنکه دچار انواع بیماریها شوم باید زندگی را به زنده ها وا گذارم ، جهانی که دردست پا اندازان وفاحشه ها دارد میگردد ودست به دست میشود جایی برای من ندارد ، جهانیکه در لابلای هر میوه ویا مواد غذایی با ترس ولرز باید به دنبال آن ( ماده منحوس ) بگردی ادامه دادنش دیوانگی است .  
    اما چه شد که ناگهان این نا امیدی بر پهنه روح من دامن گسنرد؟  هیچ ، باز ” او” جلوی چشمانم سبز شد با آنکه همه عکسها یاد بودها .همهرا درپنهانی ترین گنجه ها گذاشته ام باز روحش مرا آرام نمیگذارد ، اما چه شد که شاخه زردشده وپوسیده خیال من باز دوباره بفکر میوه دادن افتاد ؟  آن نور ارغوانی از پنجره اطاقم مانند هرشب به  درون میتابید ، امشب حتی آنرا هم نخواستم کرکره ها کشیدم درتاریکی مطلق ، پرده هارا کشیدم ، درتاریکی مطلق .
    دلم لبریز از درداست اما  دیده گانم  خشک وتهی از اشک  ، چه آفتی است  غمگین بودن  در تنهایی ،  چه آفتی است  چون یک درخت خزان زده  درآفتاب سر د آخرین روزهای پاییزی  از سرمای درون بلرزی ، نه هراسی ندارم ، مرگ را با میل میپذیرم بارها اورا بچشم دیدم ، شبهای زیادی که ازدرد بخود پیچیدم مرگ جلوی چشمانم بود تنها مرا مینگریست او طاقت وتوانایی مرا امتحان میکرد .
    چه شد که شعله سوزان  عشق به دست باد خاموش شد ؟ آنهم در زمانیکه همه چیز را ساخته   وپرداخته حال به تماشای ساخته هایت نشسته ای باید لذت ببری ؟ !  از گرمی نواز ش آنها تا حد امکان گرم شوی .
    آه پسرکانم ، مردانم ، یکی دراه چین وژاپن درحرکت است ، دیگری درقطار لکنتویی که اورا به آفیسش میرساند ، دخترانم هردو با یک اتومبیل به آفیس خود میروند چون در مصرف بنزین باید صرفه جویی کرد ؟ ومن ؟ …..
    و…..
    دامادهایم درخانه نشسته ایم یکی سیگار میکشد وفیلم تماشا میکند ، دیگری در کامیپوترش دنبال خانه ای ارزان میگردد ، یکی خود را باز نشسته کرد چون دیپرشن  دارد دیگری چون عرضه ندارد ! وما سه زن یا چها رزن باید مراقب باشیم این بنارا نگاه داریم تا فرونریزد اسا س وپایه آن زیر سازیش ناقص است ! 
    حال به خویش نگاه میکنم ،  چون یک ماه شکسته درون آب صافی ، پیکرم از سرمای درون میلرزد  جهنمی که درآنسوختم هر روز  شعله اش را بمن نشان میدهد ، دلم به پرتو غمناک آفتاب پاییز خوش است ونوشیدن یک لیوان آب سرد وخنگ .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    اسپانیا /18/11/2016 میلادی /.
  • شور معشوق .

    امشب با همان بلوزى كه اينجا خريده بود ،با ساز ، به همراه شور معشوق ،در دستگاه چهارگاه وشور روى يوتيوپ نشست ، گفت ديگر نميتوانى فرار كنى ، به آن گوش دادم همان بود ،همان ناله ،همان فرياد وهمان شكوه ، روزى كه با پيرهن ابريشمى و شلوار سيلك باينجا آمد باو گفتم اينهارا اينجانميتوانى بپوشى از گرما هلاك ميشوى ساعت رولكس وانگشتريترا تيز در جاى  امنى بگذار ،اورا به يك فروشگاه زنجيره اى  بردم يك بلوز ويك شلوار كوتاه خريد ، حال با همان عكس گرفته ،نه نميتوانم فراموشش كنم ، پنجاه سال عمر كمى نبود كه بار اين عشق را بر دوش كشيدم ،هيچ چيز وهيچ كس وهيچ گاه مرا شاد نميساخت مگر  آنكه او بود واو كجا بود ؟  من عاشق دستگاه شور هستم وأواكثرا آنرا اجرا ميكرد ، پس از آنكه همسرى اختيار كردم در او يك حالت لجاجت وعصبانيت ايجاد شد، باو گفتم : 
    من براى معشوقه بودن ساخته نشده ام ،من بايد همسر باشم ومادر وتو گريزان از اين جنجال همسر تو ساز توست رهايم كن ،رهايم كن ، در آخرين روز إقامت  بمن گفت : 
    آن روزها دوستانم بمن ميگفتند تو چه چيزى د رأين دختر كوچك ديده اى كه هميشه به دنبالش هستى ؟ ومادرم گفت حالا  كه او رفته بيا برويم برايت زنى بگيرم ، باتفاق به خواستگارى دخترى رفتيم دخترك كه از راه رسيد چهره تو در نظرم جلوه گر شد ناگهان از جا بلند شدم وبيرون رفتم وبه مادر گفتم محال است زن بگيرم ،اما در امر يكا سر انجام بدام افتاد وهمسرى گرفت ده سال هم با او بود و من سالها پنهانى به ساز او گوش ميدادم واشك ميريختم ، 
    به اسپانيا آمد نه يكبار بلكه سه بار گفت زنى را زير نظر دارم تو ميايى يانه ؟ گفتم نه براى هيچ قيمتى ،او رفت دختر كوچكم تازه بخانه شوهر رفته بود براى كادو ي عروسى اش يك قطعه فرش ودو كيسه نقل هاى  هاى رنگين وپسته فرستاد وبه هركدام يك سكه طلا داد ، در آلمان كنسرت داشت ،همه سى دى ها وعكسهايشان را برايم پست كرد ،او ميدانست كه من محال است فراموشش كنم من چهارده ساله بودم او بيست ساله واو لين بوسه را او از من گرفت وآخر ين بوسه را نيز به هنگام برگشت بمن پس داد ،حال او رفته ، منهم به زودى باو ملحق ميشوم ، ميدانم چشم انتظارم ايستاده امشب   ناگهان چگونه اين تصوير وآن ناله آشنا روبرويم نشست ، چه بد شد ما نتوانستيم بهم برسيم دو قطب مخالف بوديم هر دو مغرور ،هر دو بى گذشت ، امشب همه گناهانش را به آن عشق بزرگم بخشيدم وهرچه را كه برد حلالش باد غير آن دل كه باو دادم ، آسوده بخواب هركجا كه هستى ، نميدانم در كدام محل ترا بخاك سپردند منو چهر خان را كجا ، هوشنگ را كجا ، . ء ، سيروس را كجا ؟ پدرت ومادرت را كجا ؟ تنها باز مانده نوه ها هستند وفرامرز برادر كوچك تو ، صد البته آخرين همسرت ! نه خلاصي از دست تو محال است ، ث 
    ثريا ، اسپانيا ، پنجشنبه شب ١٩ نوامبر 2016 ميلادى 
  • اسپریچو

    در زبان ما دهاتی ها ” اسپریچو” به یک گنجشگ کوچک میگویند وسی سلا لنگ هم نام  پرستو ! حال هر صبح یکی از این اسپریچوها لب بام اطاق خواب من مینشیند وجیگی میزند ومیرود ، شاید هم میخواهد مرا سرچ کند !  قبل ازآن مرغی سیاه پوش  که حتی پاهایشان نیز سیاه بودند هر صبح راس ساعت هفت لب بام مینشست وکلی چرند میبافت منهم که مانند حضرت سلیمان مرحوم زبان مرغانرا بهتراز آدمها فهمیده ام میدانستم آنروز باید درانتظار خبری باشم ! حال خوشبختانه ازآنها خبری نیست شاید پناهنده سیاسی بودند ویا مهاجر که رفته اند وبجایش این پرنده ناشناس آمده است . کور شویم من اینجا غیر کبوتر وهمین مرغان پرنده دیگری ندیدم حتی کلاغان هم غیبشان زده ، بعضی از این پرنداگان بیگناه را هم این آدمها  کباب کرده میخوردند باندازه یک انگشت است لابد مزه عرق سگیشان میباشد  هروقت بسته بندی آنها را درون ویترین سوپرمارکت ها میبینم در دلم  میگویم : کوفت بخورید ،  
    درروزگار گذشته  خوشبخت بودم که شب ساعت ده سرم را روی بالش میگذارم وصبح ساعت هشت بیدار میشوم ! شانس بزرگی بود ، نه ؟  این روزها دراین سرای بیکسی ، ساعت یک باید از صدای موتور همسایه که دارد استارت میزند تا راه بیفتد بیدار میشوم ، ناخود آگاه میدانم یک پس از نیمه شب است ، هنوز چشمانم گرم نشده ماشینهای غول پیکر شهرداری  برای تخلیه زباله  ها میایند ، میدانم ساعت سه ونیم یا چهار است ، خوب این خواب قسطی بدرد من نمیخورد نتیجه اش این شد ، آه چه وحشتاناک ! دو خط باریک بین ابروانم پیداشده ، .وای چه حادثه وحشتناکی ، من صورتم خط نداشت حتی یک خط ، نکند شده ام همان تصویر دوریان گری حال یکی یکی گناهان ناکرده ام بصورت خطوط درهم وضربدری روی چهره ام پیدا شده ! بیادم آمد روزی خانم ” اسپرانزا ” یکی از آشنایان درخیابان مرا دید وگفت :
    سی سال است که ترا میشناسم هنوز یک خط روی چهره ات پیدا نشده چکار میکنی ؟ 
    مدتی مکث کردم ونمیتوانستم بگویم آن ابی که از سر چشمه  به زیر این پوست میرود زلال است ، گفتم وازلین از وازلین استفاده میکنم ،  فردا قیمت وازلین بالا رفت ودیگر دربازا رپیدا نمیشد مجبور شدم به پسرم بنویسم از لندن  یک وازلین برای من بفرست چرا که گاهی برای لبانم ویا پاشنه پاهایم استفتده میکنم ، حال درتبلیغات هم وازلین بهترین  کرم زیبایی شناخته شده است ……ناخواسته برای وازلین تبلیغ کردم بی مزد وبی منت !
    امروز بیاد مرحوم فروغ افتادم که چقدر از اینکه موهایش دارد سفید میشود ودوخط موازی روی پیشانی او هویداشده خوشحال وراضی است .
    خیر بنده ابدا نه خوشحالم ونه راضی هر طورهست  با قیر اندود هم  شده باید این دو خط موازی را پرکنم !! 
    عجب رویی داری زن ! 
    من آن پرستوی بسته ، شور بختم 
    که بازیچه  دست بیداد خویشم 
    مگر شعر  ، زنجیر  فریاد من شود 
    که خوش بر ستون  بسته فریاد خویشم 
    به گمانم این شعر باید از شادروان نادر پور باشد ، ناگهان به ذهنم رسید .
    حال من مانده ام این بیخوابیها وشماراهم بیخواب کرده ام چون نیمه شب ناگهان هوس میکنم بنویسم !!! وباید فکری بحال این دوخط موازی بکنم که بالا تر نروند وریل قطاری را تشکیل ندهند ، و…..اما نه جلوی این یکی را نمیتوانی بگیری ، از این پس  خطوط به دنبال هم میرسند ، دهان کوچکت که بیشتر به غنچه شبیه بود تغییر شکل خواهد داد چشمانت دیگر کم کم نور خودرا ازدست خواهند داد وگوشهایت دیگر صدای استارت موتور پسر همسایه را نخواهد شنید ، تو درتاریکی مطلق فرو خواهی رفت
    شاید تنها زبانت مانند ( زن همسایه بغلی ) یک روند کار کند ، شاید هم سکوت را پیشه کنی ،  شوربختانه باید با این یکی کنار بیایی  ! کنار خواهم آمد ، خود پیری شکوهی دارد کمتر کسانی این شکوه وعظمت پیری را درک کرده اند ، همه صورت خودرا به دست جراحان زیبایی سپرده اند ودر سنینی بالا که دیگر پوست رمقی ندارد همه بشکل حیوانات ماقبل تاریخ درآمده اند تنها با یک کیلو  لوازم ارایش میتوانند خودرا ترمیم کنند .  
    نگران مباش ، درانتظار هیچ معجزه ای هم منشین ، این آینده همه ماست . 
    اگر دست گرم تو بود ای عشق
    اگر آتش جاویدانت بود ، ای عشق
    من ، این مرغ پیر  جنگل شب
    زیباترا زخورشید درخشان بودم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا 17/11/2016 میلادی/.
  • جايزه نوبل

    باب ديلان براى گرفتن جايزه نوبل كه به او تقديم ميشود به استكهلم نميرود !
    يك مدال طلا به همراه هشتاد ويك هزار يورو ! منهم بودم نميرفتم !
    چون بمن كه نميدهند !!! 
    در صدر اخبار خواندم ، آقايان باز نشسته ويا از كار بر كنار شده امريكايى براى دريافت پول قبلا براى مجاهدين هميشه در صحنه سياست  روضه ميخواندند  اين روزها ممكن است وارد كابينه رياست جمهور تازه بشوند وآنگاه ميرسيم به نوشته “گاردين” كه دنيا رو به تاريكى ميرود ، بهر روى براى ملت ستمديده ورنج كشيده ايران فرقى نميكند اين روسرى بايد هميشه روى سرشان برقصد  بهمراه توسرى ، در مدارس كه در رژيم گذشته تنبيه شاگرد مدرسه جرم شناخته ميشد حال بمدد همين عفت روسرى بچه بدبخترا تاجايي كتك ميزنند كه يك چشم او كور ميشود  وچون وفلك عهد قاجاريه دوباره بر گشته ودر عين حال اخاذى معلمين از شاگردان واگر كسى پول نداشت مكافاتش اين است كه خوب چشمت كور شود ،
    اصولا فرهنگ ايرانى با درد وغم وغصه وزارى وكتك وكشت وكشتار عجين است ،اگر غير از اين باشد حتما ايرانى نيست اشعارمان سراسر اشك وآه وناله ،نوشته هايمان سوزناك ،تدريس در مدارس توام با چوب وفلك ، زندان هم كه هميشه دردهايش بروى همه باز است ،خوش آمديد قدم رنجه فرموديد،اول به سلول انفرادى ،سپس به ميان قاتلان وآدمكشان وتجاوز گران ،كشت وكشتار در خيابانها هم يك چيز پيش پا افتاده است هميشه بايد كسى باشد تا از او بترسيم همه چيز در آن سر زمين وارونه است ، كور نامش نورعليشاه است وكچل نامش زلفعليخان ، در رژيم گذشته هرپادويى  به ساواك ميرفت كارش هيزم كشى بود اما هميشه ترس واهمه ما را فرا گرفته بود ، حرف زدن موقوف  يارو ساواكى است!از رييس كار گزينى تا معاون شهردار تا خواننده ونوازنده  در خدمت ساواك بودند واز اين راه نان حلال !!! ميخوردند هميشه يكنوع ترس ،يك خوف نامريى بر جامعه حاكم بود ، فلان كتاب رانبايد  خواند ، بياد دارم من يك كتاب جيبى كوچك از يك دستفروشى خريده بودم بنام  (چين سرخ ) .
    در خانه غوغا شد هرروز اين كتاب به جايىى پرتاب ميشد تا سرانجام روى گاز أنرا سوزاندند هنوز ده صفحه از آنرا نخوانده بودم ، پسر عمو وبزرگ فاميل نزديك بود مرا خفه كند وگفت تو برو همان شعرت را بخوان اينها آتشكده كه تو بخانه آورده اى !!!فلان نوازنده وارد ساواك شد نانش توى روغن سرو سروران بعد هم اين رژيم از ساواكيان قديمى استفاده كرد وآنهارا به اداره امنيت برد با بقيه اش كا رى نداريم  . حال ملت ايران كه نام پر ابهت امت را حمل ميكند آينده   او چه خواهد شد ! همان روشى كه در سازمان ميم وجيم وجود داشت وچه بسا امام زمان هم از پستوى خود با مقدارى ريش وپشم كه با سريش به چهره مباركش چسپيده ناگهان زير مجسمه آزادى امريكا ظاهر شود ومريم باكره را بارورسازد. 
    هرچه باشد خون قاجاريه رنگى از علف دارد .
     نيمه  شب همه خوش ! ثريا ،صبح پنجشنبه  
  • خواب دوشین

    دل نوشته های امروز !
    در انتهای گلوی تشنه ام  ، جستم 
    برکه سیاه سینه اورا به دل 
     که خسته و نا امید بود 
    صدا کردم 
    وبا وسپردم !
    —–
     امروز انگشتریم را که سنش قریب به پنجاه وپنج سال میرسد خوب جلا دادم ، درهیچ زمانی این انگشتر از من جدا نشد یک حلقه پهن طلایی که روی آن خط های موازی بهم چسپیده است ، امروز دیگر در انگشت دست چپ جا ی نمیگیرد  به ناچار بر انگشت کوچک دست راستم آنرا نشاندم .
    این انگشتر سر گذشتی دارد ، نه مردی بمن آنرا بعنوان نامزدی اهدا  کرد ونه بعنوان هدیه ونه میراث پدریم بود ، بلکه با اولین حقوقم بطور اقساط آنرا خریدم ! در آن زمان تازه دوره دبیرستانرا تمام کرده وکاری جدید یافته بودم با حقوق ماهی دویست تومان   من عادت ندارم پشت ویترین ها بایستم ویا بقول امروزی ها  [ویندو شاپیینگ] کنم  اگر چیزی را لازم داشته باشم مستقیم میروم میخرم وبرمیگردم از خیابان  گردی هم بیزارم ، اما این یکی استثنا ء بود ، مجبور بودم هر روز از خیابان استانبول قدیم ردشوم ومدتی پشت ویترین میایستادم واورا مینگریستم ، جواهر فروشی بزرگی بود برای مردانه ساعت وانگشتر مردانه ! از نوع مارکهای بالا ، که بیشتر سفرا ، وزار ومدیران آنها را میخریدند وبر دستهایشان میشناندن نام این مغازه ” گالو” بود واین انگشتر نمونه را روی یک سینی نقره وروی یک شیشه با زنجیر در ویترین آویزان کرده بود ، ساخت دست بود  . هر روز به تماشای او میایستادم ونمیدانستم قیمت آن چند است  تا اینکه روزی صاحب مغازه متوجه من شد وبیرون آمد وگفت :
    میتوانم خدمتی برایتان بکتم ؟ 
    سرخ شدم ، گفتم نه ! اما ، میخواستم قیمت این انگشتری را بدانم .در جوابم گفت برای نامزدتان میخواهید ؟ 
    گفتم نه ! برای خودم ، 
    گفت میدانید که این انگشتر مردانه است ، 
    گفتم بلی میدانم قیمتش چئند است ؟ 
    گفت سیصد وپنجاه تومان ! 
    گفتم میتوانم آنرا از شما قسطی بخرم ؟ من کارمندم ومیتوانم برایتان ” سفته بیاورم ” ، کمی بفکر فرو رفت وگفت تشریف بیاورید به درون مغازه .
    رفتم نگاهی به دستهای لاغر وانگشنان استخوانیم  انداخت ، انگشتر را از پشت شیشه بیرون کشید ، نه به هیچ انگشت من نمیخورد گفتم میتوانید آنرا برایم کوچکتر کنید مثلا برای این انگشت ! 
    گفت اینجا که جای حلقه نامزدی است  ! گفتم من نامزد ندارم وهیچگاه هم خیال ندارم با کسی عروسی کنم !!! 
    کوچکترین حلقه  اندازه را به انگشت من کرد ، باز بزرگ بود ، دست درون کیفم کردم بیست تومان ودیعه گذاشتم وقرار شد ماهی پنجاه تومان باو بدهم .بدون رسید از مغازه بیرون آمدم وفردا انگشتر پشت ویترین نبود ، آه از نهادم برآمد ، به درون مغازه  رفتم وگفتم … با ملایمت بلند شد جعبه را کشید گفت برایتان کوچکش کردم ! آه …..اگر دنیارا درآن ساعت بمن میدادند اینهمه خوشبخت نبودم .
    اول ماه پنجاه تومان  برایش بردم ، جعبه مخملی انگشتر را به دست من داد وگفت مبارک است ! 
    گفتم هنوز خیلی مانده  ، گفت ” بشما بیشترا زچشمانم اعتماد دارم . انگشتر را به انگشتم کردم گویی با خدا پیوند عشق وازدواج بسته ام ، گرمای مطبوعی به پیکرم راه یافت تمام شب آنرا مینگریستم ومیبوسیدم ، آه ای انگشتری زیبا ، بسوی من آمدی؟!
    بقیه پول را بطور اقساط دادم وسپس راهی آبادان وشرکت نفت شدم برای دیدن دوره پرستاری اما سرنوشت چیز دیگری بود .
    نامزدی کردم ، انگشتر دردستم بود عروسی کردم هیچ جواهری نتوانست  جای این اگشتری را بگیرد وهنوز آنرا دارم واین تنها یادگاردوران خوش جوانی من است . هیچ قدرتی نتوانست آنرا از دست من بیرون بکشد امروز آنرا جلا دادم وبیاد چهره مهربان صاحب مغازه ( گالو ) افتادم که تا چه اندازه بزرگوار بود .
    همسرم در بستر مرگ بود ، جواهراتمرا به  لندن بردم به مغازه جواهری مظفری ، بمن گفت شب آنهارا بگذار تا فردا با شریکم صحبت کنم وارزش آنهارا بشما بگویم ده سکه ده پهلوی بود هشت زنجیر طلا بود یک انگشتری با نگین سفیر یادگار مادرم بود ویک انگشتر فیروزه با برلیان هدیه مادرم بود ، یک مدال برلیان که وسط آن الله بود ویادگار همسرم بود برای تولدم و فردا خبر رسید که همسرم فوت کرد ه ؛بسرعت خودم رابه جواهری رساندم ، بابت سکه ها سه هزار پوند بمن داد وبقیه را درون  کیسه ریخت ومن بسرعت به اسپانیا برگشتم تا جنازه همسرم را بخاک بسپارم ، هفته هاگذشت ، کیسه را باز کردم بیشتر نگین ها  جای خودرا به شیشه داده بودندومعلوم بود ، الله برلیان جای خودش را به یک الله فلزی داده بود واز همه بدتر ساعت امگای مرا کارخانه اش را عتوض کرده ویک دستگاه جدید درآن نهاده بود اگر کمی دیر میرسیدم بند طلای آنرا نیز عوض میکرد ، کیسه همچنان درون یک گنجه افتاده نیمی را که دزدان  آشنای انجا بردند و……
     نیم دیگررا جواهرر فروش  معروف لندن ..
    واین بود فرق مردانگی مردان گذشته وامروز ما .
    پایان  
    ثریا ایرانمش / اسپانیا / چهار شنبه .
  • دنیای تاریک

    شو میهمانم  تا بسازم  ، از خوشه های پروین  شرابی
    بنشین به خوانم  تا بر آرم  از سفره قرص آفتابی 
    آن در که بستم من به هر عشق
    شاید که بگشایی توبر عشق دیگر
    در کار دل مشگل توان دید ، زیباتراز فتح بابی   ” سیمین “

     چشمانمرا که باز کردم واخباررا که دیدم اولین صفحه مربوط بود به نوشته ای در روزنامه مشهور (گاردین) متعلق به بی بی سکینه ، که نوشته بود :
    با آمدن دونالد ترامپ ، دنیا رو به تاریکی میرود ، صفحه را بستم و باخودم گفتم آیا دیگر از این تاریکتر هم هست ؟ لابد تارییکیها بعدی دارند حال ما دربعد دوم هستیم وسپس به بعد سوم ودست آخر خاکستری برباد خواهیم شد .
    نانها که روز به روز کوچکتر بد مزه تر میشوند وبرای آنکه مردم از کمبود آن نترسند در سه لابی زرورق میپیچند  کم کم نانهای گرد بزرگ  بشکل توب تنیس درآمده اند ونانهای بریده را هم نباید در زمره ( نان ) گذاشت ، سبزیجات را درون قابلمه میریزید لبریز پس از مدتی جوشیدن یک کاسه آب سبز تحویلت میدهند ، مرغ را درون ماهیتابه میاندازی  پس از مدتی ماهیتابه لبریزآب میشود ، میوه همه بوی گند کودهای شیمیایی مسموم را میدهد ، مهم نیست  ازکجا خریده ای همه ازیک انبار خالی میشوند .

    در جمهموری فدرال امریکا که از شاهنشاهی خسته شده بودند وبه جمهوری رای دادند گویا ریاست جمهوریی هم تبدیل به ریاست مشروطه شده جرج اول رفت پسرش بجای او نشست پسر اول رفت پسر دوم آمد بی عرضه بود کاری از پیش نبرد کلینتونها  آمدند اگر آنها هم پسری میداشتند صددرصد پسر به میدان می آمد خوب بانوی اول کاخ جلو آمد وحال [اف بی آی] هم از اینهمه بکش بکش ها خسته شد گفت سر نخرا میدهم دست رییس !! هرچه باشد او بهترترما میداند ! حال من نمیدانم چرا باید تغییر ریاست جمهوری امریکا روی همه دنیا تاثیر داشته باشد ؟ معلوم است غذایمان ، نانمان ، آبمان دست آنهاست همین جناب ترامپ صاحب یک کارخانه بزرگ ومعدن آب است !  
    دوباره خوابیدم ، درون یک هواپیمای بزرگ بودیم  ، ایستگاه به ایستگاه نگاه میداشت ، مردم پیاده میشدند ودرن یک کیسه رفته مانند توپ به خانه هایشان که یک اطاقک میان زمین وهوا آویزان بود میرفتند ، من مرتب میپرسیدم پس کی ما میرسیم ؟ اوف .
    چه خوب بیدار شدم ، پرده هارا کشیدم ، خانه تازه تمیز شده بوی گل ، تابش نور آفتاب وسپس سفره کوچک صبحانه ، باید همینرا هم قد ر دانست مهم نیست نان خشک را درون چای خیس میکنم بهتر از نانها بریده ویا گرد وقلمبه سفت است ویا آن نانهای هندی را که میتوان با پنیر خورد ! 
    آه ، سالهای سال است  که دلم برای یک لقمه نان وپنیر ویک چای خوب تنگ شده است . البته شاید تنها من این دلتنگی را داشته باشم اینجا بعضی از رفقا صبح خاویار با قهوه ونان برشته وکره میخورند ! بعضی ها از آن طرف آب نانهای مخصوص را دست دسته میخرند وفریز میکنند برای نوش جان کردن ، ما مجبوریم مانند خود این دهاتیها  همین کثافتهارا بخوریم ودم نزنیم ودر انتظار بعد سوم ئاریکی دنیا باشیم .
    آن روزها که برای تعطیلات به  این سر زمین وجزیره های اطرافش میرفتیم ابدا برایمان این چیزها مهم نبودند ، هتلهای پنج ستاره لوکس ، وآفتاب داغ وکوههای بلند  ما تنها فکرمان گردش بود گرفتن آفتاب وخرید وسپس دوباره برمیگشتیم به ( خانه ) خود ، تنها رنگ پوستمان قهوه ای شده بود وکلی سوغاتی برای دوستان در انبانمان داشتیم مشروبات عالی ، صابون ، ولباسهای شیک رومیزی های کار دست وشیرینی جات …..
    امروز همه اینها  به درون انبارها خزیده ، درعوض بازارهای دست دوم فروشی رونق یافته بمدد ( سرکار خانم بی بی ) .او کم کم از صخره ( جبل الاطارق) خودش را کشید جلو آهسته آهسته دریا را خشک کرد وخانه ساخت ومردمش ا بعنوان توریست باینسو فرستاد زیر دریاییاش سالهاست زیر آب ها ی مدیترانه خوابیده است کشتی هایش مرتب درحال رفت وآمد  میباشند ، کم کم یک شهر مرزی را نیز صاحب خواهد شد ودر اینسو  هنوز مردم سر گرم رقصیدن فلامینکو ودست وپای کوبیدن وخواندن آوازها ی دردآور قرون گذشته اند ، بزرگانشان اما با اربابشان در رفت وآمد وخرید فروش املاکند مهم نیست فعلا تمام معاملات املاک این سر زمین دردست بی بی است .
    بیاد دارم  ،  روزی که ما عازم این سر زمین شدیم از دشمنی درلباس دوست خداحافظی میکردیم  وگفتیم شما هم به آنجا بیایید ارزانی است وآفتاب داغ بر پیکرمان مینشیند ،  در جواب گفت :
    نوکر ، بهتر  است همیشه درکنار ارباب بماند !!! وماند ما خانه هایمانرا  از دست دادیم او وخانواده اش صاحب چندین خانه شدند آنهم در ر یچموند !!!.
     پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 
    اسپانیا . 16/11/2016 میلادی/.
  • برایم ننویس

    یاد تو همیشه دردل وجانم مانده ، 
    از خودم  میترسم ، از یاد تو میترسم 
    گاه به گاه صدای ترا مینشنوم
    نگاهت را میبینم 
    وخنده ات را که همیشه  با لبان نیمه باز
     دنیاو کائنات را به تمسخر میگرفتی 
    برایم ننویس 
    میترسم  از آنچه را که بنویسی ومن نتوانم بخوانم 
    از ” یادداشتها  اکتبر سال 89
    واین از دفترچه روزانه بود که  برای مادر مینوشتم ، یکشنبه گذشته درمیان این فیلمهای سوئدی نروژی کیلویی که این روزها  کانالهارا پر کرده است ، ناگهان چهره اورا دیدم با همان چشمان بگود نشسته فیروزه ای ، موهای طلایی که در پشت سرش بسته  بود وهمان خنده ، ناگهان  از جای برخاستم ، ممکن است در دنیا دو نفر دردو سر زمین مختلف واز دو نژاد مختلف اینهمه شبیه یکدیگر باشند ؟ .
    بی اختیار بسوی دستشویی رفتم وگریه را سر دادم . این آخرین چهره او بود که من دیده بودم حال درتصویرتلویزیون  جلوی چشمانم زنده شده بود .
    گاه گاهی دخترم میگوید :
    چرا از مادرجان وزیبایی او به ما چیزی نرسید ؟ سکوت میکنم ، گویا در این وسط باز من مقصرم ! حال امروز این چند برگ از آن سالها رو ی میزم نشسته است .
    آه مادرجان ، این عقاب نگون بخت  همه پر وبالش سوخت  ودر کویر بلا نشست  ترا راند همهرا راند تا چند جوجه را که بیدست وپا واز سرمای زمانه میلرزدند زیر بال خود گرم نگاه دارد ، حال درکنار کرکسان  که درانتظار لاشه ام نشسته اند بسر میبرم .
    بخود میلرزم  مانند ماه در زلال اب اما این آب هم گل آلود  است ، تنم از سر مای درون میلرزد  وبه جهنمی میاندیشم که درآن پر وبالم سوخت حال دراین فکرم که آن جهنم یک شعله اش به نسیم این بهشت میارزید .
    دیگر نه عقابم ، نه کبوتر ، یک پرنده بی نام ونشان  در شن های کنار ساحل  نگاه تشنه ام پی دیگری به دنبال کسی میگرددکه با من آشنا باشد ، دلم را تنها به نور ماه خوش کرده ام  که گاهی درغبار افق  او  نیز پنهان است .
    دیگر تو نیستی تا سرم را روی زانوانت بگذارم وبپرسم چرا؟ مرا از زادنم  چه سود ؟  نه توونه  هیچکس نیست  دیگر نمیتوان به آغوش کسی پناه برد  همه آغوشها ماتم زده اند  هیچ آغوشی پستانهایش پاک نیست ، چشمه نور نیست ، همه چیز آسیب پذیر شده است همه چیز یکبار مصرف دارد ، حتی عشق مصرفش تنهایکبار است ! 
    یاد تو با من است  ، وآن یاد را همچو جامی لبریز از آب خنک دریک تابستان داغ مینوشم  وچشمانم بر برکه های دور است . پایان 
    ثریا ایرنمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا . 15/11/2016 میلادی /.
  • سرو آزاده

    شب گذشته ما ه به  اوج بزرگی خود رسیده بود وامشب هم  گویا این خونمایی ادامه دارد ومن با آن دوربین کوچک نتوانستم ماه به آن بزرگی ر درونش جای بدهم ! این بزرگی واقتدار با نم و  دما ی زیادی را به همراه  اورد ه بود نیم شب از  درد  دست طرف چپ بیدار شدم ، دردی که سابقه نداشت ،  بلند شدم وآهسته بخودم کفتم :
    نترس ، شاید نم هواست ویا شاید زیادی روی میل کاموا خم شده ای تازه مگر سکته کنی اتفاق مهمی نمیافتد ، نه چیزی از این دنیا کم میشود ونه کسی متوجه خواهد شد .مدتی روی کاناپه نشستم یک آب داغ نوشیدم ، ونشستم در انتظار ، درد تا پشتم ادامه داشت بافتنی را جمع کردم ودراز کشیدم , نه بهتر  است به تخنخواب خودم برگردم ودراین فکر بودم دردنیایی زندگی میکنیم که انسانها از هم گریزانند ،  عمرشان میگذرد نه   بخود میاندیشند ونه به دیگری  آنسان اصولا گریز پاست  یا همه چیز را قبول میکند و یا هیچ چیز را وباورنکرده چیزی را نمیپذیرید  یا همهرا دوست دارد !  یا هیچکس را  وهیچ چیز را ، همه مردند ،  یا باید همچو کودکی  ساده دل وخوش باور بود  ویا مانند فرتوتی شکاک زندگی کرد .
    برایمان بسیار تاسف بار است که اگر نتوانیم  این دونوع تفاوترا  در زندگی کنونی که هرروز بچشم میبینیم  درک کنیم  یا دودرک کاملا متفاوت .
    درک بعضی  از آدمها وروحشان  خیلی کم امکان پذیر است ،  کمتر نور زندگی را  در مسیر راهشان میبابند  وبعضی اوقات احتیاج به یک میکروسپ دارند تا همچنان که ماه را درآسمان بزرگتر میبینند  درمسیر راهشان نیز باید بیابند .
    بنا براین باید از دل خود مدد بگیریم .
     تابلتم  روشن کردم ، عجیب بود ، چند سایت آوازهای بختیاری درآن بود ، گل گیسو ، ونوای چوپان ، چهار عدد از آنها راگوش کردم ، احسا س نمودم  حالم بهتر است ، آوازهای اصیل جلوی چادرهای سیاه با گوسفندان ونی چوپان به همراه سازی کوچک رقص زنان با لباسهای رنگا رنگ  همه چشمانشان سبز بود  مردان با لباسای محلی میرقصیدند ، دردرا فراموش کردم برگشتم به زمان گذشته ، به زمانیکه پاهایمرا درا بسرد سر رودخانه میشستم ، به زمانیکه …….. بهتر است فراموش کنم ، ستاره  ای زده وبرق آن خاموش شد /
    انسان امروز سر گشته است ،  عمررا میگذراند  نه میاندیشذ  ونه فکر ثابتی دارد  برای او غیر ممکن است  که فقط به یک نفطه ویک شخص ویک ملیت ویک طبیعت متعلق باشد . سر گردان است .من آداب وعاداتی را که درزندگی  ساده این قشر از جامعه  حکمفرما است  ومنهم در میان آن  کشتزارها  وبه آن ها خو گرفته بودم  درمن یکنوع تقوی وپاکدامنی  خانوادگی  وحجب  وکم  رویی  شدید ذاتی   بودجود آورد ومرا از برخورد با دنیای خارج وسنگهایی که بسویم پرتا ب میشدند وحقیقت زندگی  وواقعی امروز دور نگاه داشت  برای همین مرتب تنه میخوردم ! واز خودم میپرسیدم این مردم چگونه اند ؟
    با  بیتی از شعر رهی این نوشترا خاتمه میدهم ومیروم بسراع چرندیات خود م .
    ای سرو پای دربند ، به آزادگی خویش مناز 
    آ زاده  منم که ازهمه جهان بریده ام 
    ———
    برایت نوشتم :
     در یک خط  آنچهرا که میخوستم بگویم 
    تو ننویس 
    من دراین ماتمکده  ، بی تو  وبا توهستم 
    تانبستان زیبایی بدون تو گذشت 
    اینک پاییز زیباتر فرا رسیده 
    من  پاییز را دوست میدارم ، لیک ، 
    قلبم شکسته ودرها بسته اند .
    پابان 
     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    14/11/2016میلادی /.
    اسپانیا .
  • گل یاس

    یاسها را به نخ میکشم با سوزن باریک
    ساعتی بعد  گل ها میدمند  بهم 
    وان گلوبند یاس را برگردنم  میپیچم 
    آن بوی خوش عطر یاس  با حریر سفیدش ، خیال آفرین است
    باد ایام دیرینه  که یاسها  رابر سر او میریختم 
    و او از بو وعطریاس بیزار بود 
    ——
    شبانه ، دربها بسته آیینه ها ایستاده ، چراغها همه روشن ، به آیننه مینگرم ، من کیستم ؟ 
    کجایم ؟ از خوابی هولناک بیدار شدم ، اینجا کجاست ؟ چرا اینهمه تنهایم ، بقیه کجایند ؟  از صدایی بیدار شده ام ، 
    آه مانند هرشب   سطلهای زباله ها راخالی میکنند چهار سطل بزرگ زباله  درآ نتهای خبایان  ، دراین ساعت شب خالی وضد عفونی میشوند خیابان باریک است  ، کمی روشنایی از چراغهای کم سو میدمد .
    مپیرم ناگهان از جا  ، این صدا ، این وحشت ،  این انفجار ، پرده هارا پس میزنم  درآسمان به دنبال ماه میگردم قراراست امشب ماه به بالاترین مرکز خود برسد ، همه جا ساکت است ، واین سکوت مرا بیاد سکوت گورستانها میاندازد .
    چهل سال  برگشتم  به زمان گذشته ، راهی سخت وناهموار بود اما نه جنگ بود ، نه آتش ونه روح شیطانی حاکم بر زمان ، برگشتم به سالهای دور ، آه ای دیرینه یار ، باز آمدی از رستاخیزت برخاستی  ای از یار ودیار کوچیده  بی نام ونشان  آرمیده ، آیا درست میبینم ؟ 
    این روح اوست ، یاخود اوست  که با قامت بلند ایستاده  جلوی درگاه ، برخاستم  تا بسوی او بروم دستم درهوا گم شد سینه ام بجای سینه او بر دیوار نشست ، نه ، تنها یک خیا ل بود وبس .
    چه رازی است نهفته در عطر گل یاس ؟ که مرا سوی باغ دیگری میبرد ؟  ذات خودت بود وتنهایی ، با خویش عشق ورزیدی  ، زیبا شدی ، وجهانی را مفتنون ساختی ، درخویش خزیدی وبی آنکه به جلوه هایت بیاندیشی .
    فضایت باز بود ، فراخ بود ، آمدی تا ناکجا آباد .
    بس کنم قصه که سبزای چمن  سرخ شد از گل
    حیف باشد  که بخون  سرخ شود ، دامن ” ایران” 
    پایان 
    یکشنبه /13/11/2016 میلادی/.
    ثریا ارنمنش ” لب پرچین”. اسپانیا .
  • دنياه آينده

    نا اميدى وعدم عشق به زنگى وآينده بيشتر انسانهارا در بر گرفته است ، عده اى دست بخود كشي ميزنند عده اى خورا به ده گروههاى تروريستى معرفى ميكنند تا  قهرمانانه جان بدهند
    در فروشگاها  ومرا كز خريد بجاى  غذا ونان ، تنها لباسهاى ريسايكل شده از زباله ها را ريخته اند ، تنها چيزى كه براى قشر متوسط وزير دست گذاشته اند خريد  است تنها تفرجگاهها وتفريحات گردش در فروشگاههاى زنجيره ايست ،هر روز بر تعداد  رباط  ها افزوده ميشود ، واين رباطها هستند كه در آينده بجاى ما فكرميكند ،احتياجى  به خوراك ندارند ، احتياجى به لباس ندارند بردگانى بيزبان و در بعضى مواقع سخنگو وگاهى در كنفرانسهاى بزرگ دستوراتى ميدهند ، 
    آنها ديگر نه به كرم شب ونه به ژل حمام ونه كاندوم احتياج ندارند ، عده زيادى ترسيده اتد ، ديگر كسى بفكر بچه دار شدن نيست ، كسى بفكر ازدواج در يك كليساى مجلل نيست ، كليسا ، كاتدرالها گورستان كشيشها وملاها ميباشند ، ديگر كسى به زيارت قبر مردگانش نميرود ، 
    شب گذشته در موصل  يك گور به درازى نهر كرج لبريز از سر هاى  بريده زن ومرد وبچه بود ، وچند ديوانه ريشو در كنارآن رو خانه انسانى ميخنديدتد ، از شاهكار خودشان به وجد آمده بودند ، كسى. يگر بفكر دانش وانديشه نيست ، حال ما كه رفتنى هستيم ، بچهايمان كه به نوجوانى ميرسند لباس بردگى.ر ا خواهند پوشيد با يك ” چيپس” زير پوستشان مانند سگهاى امروزى وگربه ها ، تا هميشه زير كنترل با شند چند بار سيفون را كشيدند ، چند بار غذا خوردند وبا  چه كسى در چه موردى  حرف زدند ،ادبيات ، هنرهاى زيبا جاى  خودش را به رقاصه. ها واوازخوانان ميدهد تا محفل بزرگان چندان يخ.زده نباشد ، ديگر كسى بفكر عطر گل باس نيست ،چون درخت ياس گم شده بجايش گلهاى كاغذى ومصنوعى خانه ها ويا بمعناى ديگرى زندانهارا تزيين ميكند ،
    پسران ودختران  ترسيده اند ،شبها با كابوس دست بگريباند ، نتيجه اينهمه زحمات و شب نخوابيها بباد رفت ، هرچهرا كه آموختند امروز بايد به چاه فاصل أب بريزند وسيفونرا بكشند ، پول كجاست ؟ آنهم در حد ثروت جناب دونالد ترامپ ! تا بتوانى به گروه ( گلو بآلييستها ) بپيوندى ، ارباب شوى ، روحت را از دست بدهى ، نيمى را دراويش  گرفتند ( بايد خودرا بشكنى  وروحت ا از بدن جدا كنى تا به او برسى ) او كيست ؟ او همان  جان  و آن انرژى منست كه مرا بحركت  وا داشته  ،نيم ديگر را تكنولوژى مدرن  از ما گرفت ، عشقها مجازى شدتد ، روابط سكسى مجازى شد ، بوسه ها مجازى شد آنهم بايد مخارجى را بپردازى !!
    حال  روز مادر  ، روز پدر ، روز كودك  ، روز معلم ، روز سفليس ، روز إيدز   روز فقرا ؟؟ فيرارا بايد كشت تنها مصرف  كننده ميباشند ميجوند وبه توالت ميروند ( سخنان بزرگان دولت فخيمه ) . 
    چند سال است كه در زندان انفرادى نشسته اى ؟. 
    نميدانم ! 
    به چه جرمي ؟ 
    بجرم انساندوستى  بجرم عشق
    پس محكوم بمرگى 
    پايان 
    ثريا ، اسپانيا ” لب پرچين ” 
    شنبه 
  • ته مانده سفره

    باز چیست دردلم کم 
    میکشد به جانب غم ؟
    آه ، بم ، حکایت بم 
    خیمه گاه دربدری
    سفرها همه خالی ، خالی از شعر وآواز ونغمه ها ، سفره  ها همه تهی ، تهی از عسل وپنیر وسر شیر ، صاحبدلی کجاست ؟
    دردی دوباره بر دلم نشسته ، میپیچد دراستخوانهایم ، دردی ناشناخته، صدایی درگوشم میخواند :
    دیگر بر خاطرت منشان  نشان گل سرخ وچمن سبز را 
    با هر بهار که میشکفد ، تو میروی روبه زمستانی دیگر 
    ومن سازگار با خویش چه صبورانه این راه را طی کردم وچه صبورانه باز به راه ادامه میدهم ، 
    دردی دوباره  دردلم نوایی ساز کرده ،کجا شدند یاران ؟ کجا رفتند همراهان ؟ 
    کجایم من ؟ کجا بیدار شده ام ، کابوس چه بود ؟ فراموشش کنم ، در کشاکش این مردم  بیخرد ، این خودکامان  نجات ازکه بخواهم  به کدام حرمت بایستم واز کدام بینوایی مهری طلب کنم ؟ 
    دغلبازان  ، خانه براندازان ،  به سود خویش کار میکنند ، ومن هنوز رفکر ان ذره خاکم که روزی پر غرور به دشت بی آب وصحرای برهوت مینگریست  بی آنکه بگرید .
    دسته دسته گروه حیله فروشان  با معامله های کلان  وکوچک  در پی بیعت با خدایند ،  دستهایت کوچکند ، پاهاین نیز کوچکند ، فریب خورده  به اول بار ، دیگر تا ابد این فریب با توست ، وحیله ها بادیگری.
    ای کودک نازنین دیروزی ،  برگ ونوایت موقوف شد  ، بگذار برایت اسبی بفرستم تا سواره بتوانی به راهت ادامه دهی ، پر پاهای کوچکت پینه بسته اند ودستهای کوچکت یخ کرده ونفسهای سرد بیشماری این یخ را چندان میکند . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا .
    12/11/2016 میلادی/.
  • راه طولانی

    و ….. داستان همچنان ادامه دارد !!! 

    در ایالت کالیفرنا پرچم سوزی کتک کاری و خشونت بر ضد ریاست جمهور جدید ،  وتقاضای جدایی آن ایالت به یک کشور مستقل آنها دست نشانه  قدرتهای بزرگند و ترامپ با چهره ای آشفته  با کلماتی نا مانوس آمد تا به آنها بگوید :
    این است جمهوری فدرال ونمونه شما ، سپس برگشت به درون خودش  اورا ریسیست، بچه نازی ، شیطان ، خواندند اما او میدانست چگونه وارد شود  آنهم با بودجه شخصی خودش نه با پول مردم دیوانه .
    حال رسانه ها مردم را تحریک میکنند  چندین وچند سال حکومتهای  حاکم بر امریکا غیر از آتش سوزی وجنگ کار دیگری نکردند در پناه تحریمها پنهانی اسلحه هارا میفرستادند ، جنکها باید ادمه دار میشد تا بورس وال استریت بالا رود ، کارتلهای نفتی ، مواد غذایی ، سوختی  ؛ آذوقه را دردست داشتند مردم را گرسنه میگذاشتند تا به خدمت درآیند فشارر ابر بعضی ها آنهارا به تیمارستانها کشاند ، سرکار علیه بانو وهمسرش کارشان نوکری همین کارتلها بود ودست نشانده آنها  ، روحی ، احساسی در وجود این موجودات نبود  آنها کارشانرا میکردند وهنوزهم میل دارند آن کار  دیگررا بکنند ،  بیایید  باهم دنیارا یکی کنیم ، دیگر سر مین وکشور وپادشاهی ورهبری وجود نخواهد داشت یک رهبر ، یک دین ویک دستور ویک ایمان حال هرچه میخواهد باشد کدام قوی نرند اسلام عزیز ؟ خوب مهم  نیست ، بهاییت ، عبی ندارد رویش مطالعه داریم میکنیم ، مسیحت که دارد جان آخررا میکند ،   برای ورود به جامعه بهایت باید اول جهود شوید  خیلی ها  خیلی از این سر دمداران یا یهودییند ویا با ازدواج با یهودیان راهرا برای  ( گلوبال ) ساختن هموار میکنند .  اشفتگی درجهان بی بند وباری و تجارت اسلحه مواد وسکس ، ملی گرایی را از بین برده اند . اگر کسی کمی به میهنش وسر زمین اجدادیش  بیاندیشد اودرا ناسیونا لیسم قشری یا فاشیست میخوانند . مرذم ذهنان را  به رسانه هایی دوخته  وفروخته اند به چیزیکه  که به آنها دیکته میشود  وآنها از روی آن میخوانند   ،  با آوردن گروه مهاجرین با مزد کم کارگران وکار کنان سر زمینها بیکار ماندند ، عده ای آدمهای تحصیل کرده دست به جا بجایی زدند ، مانند ایران که افغانهارا آورد با حد اقل مزذ وحد اکثر بار کشیدن ، نتیجه چه شد ، تجاوازت زیادتر شد بچه های چند ملیتی حرامزداه در شهر وکشورها تعداد شان افزونی یافت ،  درحال حاضر کشورهای اروپایی در میان سیل مهاجرین درمانده اند ، نمیدانند با آنها چه کار کنند ،  حال کمی باین مرد امان بدهید ، شاید او هم از خودشان شد ، شاید اورا خریدند ویا ئهدید کردند ویا کشتند از حالا شما خودتانرا به کشتن ندهید ودیگرانرا با چماق دموکراسی تکه پاره نکنید .
    نوشتم خیلی ها تا نیمه شب بلکه تا صبح بیدار ماندند تا ببینند که کدام یک از  کاندید ها برنده میشوند ، امروز روی یوتوپ خیلی از مردان بزرگ سالخورده ودنیا دیده وصاحب فرهنگ وسیاست را دیدم که مانند من فکر میکنند اورا قبول دارند من به افکار آنها آشنایی دارم واحترام میگذارم  وامیدوارم که دنیا روی آسایش ببیند ، درغیر اینصورت دیگر درخانه خودمان هم درامان نیستیم . از ما گفتن بود . پایان 
  • آبهای گلگون

    د رجستجوی دلم هستم ، در یک طارمی سیاه وگرفته 
    اوارا گم کرده ام ، 
    اورا به هر حیله فرا میخوانم
     در نقب  گلوی نقشه جهان 
    ویران شده است 
    گم شده است 
    دلهای سیاه ، چون قیر ذوب شد جاریند 
    دل من ، یک ماهی  در دریاچه ای از آبهای نیلگون
     وراه آن بسته است 
    به هیچ جا راه ندارد 

    خسته ام ، خسته ازانهمه  هیاهو وجنجال ، خسته ازاینهمه بگو ومگو ، دنیا از سالها پیش تبدیل به یک قمارخانه بزرگ شده همه دست دردست طلا ، واسکناسهای ارزی وتبدیل آن وخرید وفروش سهام ، حال رییس قمار خانه آمده ،  او یک قمار باز قهار است ، کازینوهایش باز به روی همه قمار بازان .

    اینهمه جنجال  برای چیست  ؟
    شب گذشته درحین نوشتن ناگهان صفحه وبلاگم تغییر شکل دارد وخطوطو مانند مورچه های سواری رویهم وبه دنباهل م راه افتادند 
    اگر مردی با این خطوط بنویس ، صدها بار خط را عوض کردم باز برگشت به همین صورت وکیفیت حال .
    ضد ویروسم بالا آمد ، دوهزار وچهار صد ویروس !!! برای چند کلمه .وچند خط سرگرمی من !
    نه میل ندارم تسلیم شوم ، با همین خط هم میشود نوشت ، مگر روزی دستوری برسد که من باید این لپ تاپرا کنار بگذارم ، کتابچه وقلم ومداد وخودکار هست ، برای دلم مینوسم ، نه برای کسی که بمن نمره بدهد ویا هورا بکشد ، من احتیاجی باین تعارف ها ندارم .
    خسته ام از این شب نخوابیها ، خسته ام از این بیداریها ، خسته ام از این مردم بی تفاوت ، خسته ام ، اما نه ا زدنیا وزیباییهاش امروز باید تمام روز درخانه باشم  مردیکه برای تعمیر چادرهای با لکن میاید همه را آماده کرده است وامروز میاید .بیرون افتابی درخشان تابیده آفتاب پاییزی . روز گذشته دخترم برایم ( انبه) فرستاد  از باغ پدر شوهرش چیده بود ، درانتظار خرمالوها هستم ! تا برسند ! هر چه باشد بچه ده میباشم وافتخار میکنم که این صفت پاکیزه آبهای سر زمینم را باخودم هنوز همراه دارم .
    ابر گریانم  که به خونابه اشک
     میکشم درددل خود  ، نقش آتش اندوهی را 
    سینه تنگ من ، هیهات  ،  از بار غمی سنگین است 
    پاره ابرم  که نهان ساخته کوهی را دردل خویش 
    پایان 
    جمعه / 11/11/2016 میلادی 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا
  • ما وریاست جمهور

    تا به امروز هیچگاه بر  بر سر سیاست با کسی دعوا وبحث نکرده بودم ونخواهم کرد خوشبختانه شبها تلفنم را میبندم اما صبح گویی مسلسل شلیک میشود  یکی میگوید یکی جواب میدهد ، هنوز نه به بار است ونه به دار پیش بینیهای  لازم را میکنند ، یکی میگوید من چون نامم مسلمانی است میترسم بروم به آمریکا دیگری میگوید من رنگ پوستم قهوه ای است دیگر جایی درامریکا ندارم !  سومی فریاد برمیدارد که امریکا به چه فلاکتی افتاده که این جانور ریاست جمهور آن شده ، بابا کمی صبر کنید ، من درفکر نجات سر زمینم ودرفکر نجات زمین ومردمش نشسته ام  ،  ابن فرشته نیست شاید هم از جنس شیطان باشد اما باور کنید ان احزاب هستند که کار میکنند نه آراء ما نقشی ندارند ما تنها بع بع میکنیم ، معمولا هنگامیکه دو رقیب انتخابی یکی پیروز ودیگری میبازد وبهم دست میدهند وبا هم همکاری میکنند مانند جناب اوباما وبانو کلینتون اما دراینجا امروز وضع عوض شد خانم روی سن رفتند بهمراه قیافه محزون همسرشان وسخنرانی ها کردند اشکها ریختند  وسپس مردم به خیابانها آمده  وتظاهرات ادامه خواهد داشت درست مانند زمان انتخابا  ت ایران واحمد ی نژاد !!!! چه کسی اورا میشناخت ناگهان مانند یک ….از صندوق آراء بیرون زد  چه همه جوان کشته شدند ، حال چند هنر پیشه ومجری پیر واز کارافتاده که دیگر کاری درروی صحنه ها ندارنداعلام داشتند که بلی!! ما سر زمین پدریمانرا ترک میکنیم وبه کشورهای دیگری میرویم !!! هنگامیکه ان مادوناوبا آن وقاحت میاید  برای خانم کلینتون تبلیغی میکند حال آدم بهم میخورد سیاست کثیف هست وحال هر روز کثافت آن بیشتر میشود .
    زمانیکه جناب اوباما آمدند ما کلی خوشحال شدیم که خوب شاید رحمی به ایرانیان  ومردم آشفته وپریشانحال آن بکند آ ایشان توله سگشانرا گرفتند رفتند درباغ گلف بازی کردند ومرتب سر نخرا به اربابان حکومت ایران میدادند اینهمه کشته شدند اینهمه به دار آویخته شدند اینهمه درزندانها جان سپردند ویا هنوز درزندانها هستند  چرا صدا از کسی بلند نشد ؟ این یکی هم مانند بقیه رهبر بشکن زنان وخوشحال که دوست رفیقش برنده شد ! من چندان علاقه ای باین جانور جدید ندارم من به حزب اعتقاد داشتم ! الان دیگر ندارم . بیاد دارم زمانی قبل از انتخابات بوش دوم یکی از روزنامه نوشت :
    ما اگر یک حکومت شاهنشاهی داشتیم خرجمان کمتر بود  تا  کمپین انتخابانت که باید اینهمه خرج کنیم تازه کسی دیگراز صندوقها سر بیرون میکند ، مثلا چطور است ما ( جانجان کندی را ) بعنوان شاهزاده قبول کرده وارا برتخت بنشانیم البته این یک طنز بود دوهفته بعد طیاره پسر بدبخت دراقیانوس به همراه زنش منفجرشد !! اینرا نوشتم تا بگویم سیاست تاچه حد کثیف وبیرحم است .وبرای رسیدن به قدرت و سواری گرفتن از مردم تا کجاها میروند . من به خاک خودم فکر میکنم وبه مردمش وبه ذخیره های باقیمانده که شاید به دست این رجاله ها هپلی هپو نشود ، که بدرک بشود ، حال بین خانوداه ها ورفاقت ها خط افتاده یکی دفاع میکند دیگری حمله . مگر ما امریکایی هستیم ؟ بما چه مربوط است ؟ مگر اینهمه جنایت درکشور من رخ میدهد آخ از کسی بلندشد  کدام ستاره سینما گفت من میروم ؟ کدام نویسنده گفت من میروم ؟ همه در زندان خودشان باقیماندند ( البته آنان که توانا بودند رفتند وخوب هم رفتند یعین نیمی از ثروت رابرداشتند ورفتند) !!!.کدام رادیو ی  خارجی یاتلویزیون  دلش بحال مردم بدبخت ایران سوخت ؟ احمدی نژاد آمد بی آنکه کسی اورا بشناسد با لقب یک دکترای قلابی ، اورا تا عرش وتا مقام امام زمانی  بالا بردند میلیونها ثروت مملکت با دکلهای نفتی دود شد وبه هوا رفت ، چرا صدا از کسی بلند شند؟ کدام گوینده یا مجری آمد ویا میزگردی تشکیل شد تا مغز مردم را شسشو دهد ؟  امروز ترکیه ، قطر ، دوبی  وسر زمین  حجاز هرچه دارد از ایران دارد لبنانرا ایران ساخت  اما مردم خودش گرسنه درخیاباانها درون  سطلهای زباله به دنبال غذا میگردند حال چرا همه مدافع امریکا ومردمش شده اند ؟ ……
    کلید کاخ سفید زیر پا دری است قربان هر که زودتر دوید آنرا میدارد ووارد میشود . کاخ سفید کاخ رویاها نیست کما اینکه یکی از سر نشینان آـن پس از خاتمه خدم درکاخ اثاثیه کاخرا نیر باخود برده بود که مجبور شد بر گرداند  قبل از ریاست جمهور جناب اوباما . حال ایشان هم به خانه خود بر میگردند . وما چشم به اینده دوخته ایم ، مفهموم رییس یعنی اینکه کسی  است اگرهم از او خوشت نیاید  نباید نشان  دهی ، او بتو غذا میدهد ،  امکان زندگی کردن میدهد  وبتو حق زنده ماندنرا،  دنیای ما درون هما ن کیسه ایست که مانند حباب قبل از به دنیا آمدن درونش بودیم حال بیرون آمدیم دست وپا داریم ، اندیشه داریم اما همه اینها را باید درخدمت انسانهای دیگری بگذاریم تا بما قوت برسانند ، شعورمانرا به هیچ میگیرند ، رنگ پوستمان مهم است واندوخته  میران خدمتی که میتوانیم به آنها بکینم اگر زرنگ باشیم فورا به خدمت آنکه قدرت رسیده در خواهیم آمد واگر از کار افتاده باشیم بی فایده ایم وبی ثمر تنها نگاه میکنیم ، نگاه میکنیم ، حرفمانرا کسی گوش نخواهد کرد سیل براه افتاده ، تا کجاها پیش میرود نمیدانم وما همچنان تماشاچی هستیم وبقول آن مجری برنامه روزی درکنار رباطها باید به زندگی گیاهی خود ادامه دهیم با چیپسی که زیر پوستمان رفته تا کنترل شویم ، دیگر خودما ن وجود نخواهیم داشت ، ما ورباطها یکی میشویم تنها حرکت میکنیم بی هیچ احساسی تنها به وظیفه خودمان میپردازیم هر روز سیمهایی که به دور ما میکشند تنگتر میشود وما بیشتر درفشاریم بخصوص آدمهایی مانند من یک دنیارا دیده اند  ، خوانده اند  تجربه ها کسب کرده اند وامروز تنها شغلشان یک میل بافتنی است آنهم  درساعاتی که چشمانش تار نشده باشند ، وای به روزی که شنوایی وشعور واحساس خودرا ا زدست بدهیم آنگاه مانند یک کلم درون یک سپید باید خوراک کرکسان وپرندگان وحشی شویم . این سرنوشت ماست این آینده ماست درآنز مان پول هم ننمیتواند کاری برایمان بکند چون قدرت خرج کردن آنرا نداریم . دیکران درانتظار رفتن ماهستند تا آنرا بخود اختصاص دهند ،  در این طی این زمانها هیچگاه کسی پیدا نشد تا قساورت را از دل انسانی بزداید بلکه هر روز بیشتر شد .
    زمستان فرا میرسد ، آنکه ثروتمند است با پالتوی پوست واتومبیل گرم خود راهی قله های بند میشود تا اسکی بازی کند ودرکنار بخاری گرم مینشیند ومشروب گرانقیمتش رامینوشد وبا سگ گرانقیمت خود بازی میکندوآنکه فقیر است باید درکنجی زیر یک پتو با پوشیدن چندین دست لباس بنشیند وبا های دهاشن دستان یخ زده اش را گرم کند ،  سیاست اینهارا به آدمها میدهد یعنی اینکه برگرده دیگری سوار شو وبه جلو برو مهم نیست آنکه تو بر پشتش سواری جوان است ،  یاپیر، دانمشند است یا یک ابله .پایان
    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین “
    11/11/2016 میلادی /.
  • بتو که مرا نمیشناسي

    دوست عزیزم 
    چند روزیست که سخت دلم هوایت راکرده وبقول خودت دلتنگت شده م ، گاهی سر به دفتر تو میزنم اما سکوت هیچ  نیست چیز تازه ای نیست ، نمیدانم درکجا بسر میبری ودرچه حالی ، 
    شبها از هجوم خیال بخواب نمیروم زندگیم مانند پرده سینما از جلوی چشمانم میگذرد ، کجا بودم ، کجا ایستاده بودم وکجارا اشتباه کردم ؟  واین کار من است که هر نیمه شب قهوه ای داغ درست کنم وبسراغ این دستگاه بیایم ، تا نیمساعت پیش اینترنت نداشتم کلافه بودم ، همه چیز درمغزم میجوشید ، از کسانیکه درزندگیم بوده ورفتند عکسبرداری ذهنی میکردم مجموعا شاید دو یا سه نفررا توانستم بعنوان  یک وابسته انتخاب کنم  ، من ساده هستم واین سادگی را دوست دارم میل ندارم روحم آلوده شود ، دراین دنیا هرکسی به دیگری ظلم میکند  اگر ظلم نکند  احمق است وعقب میماند ،  آنهاییه که میگویند  خوبی گم نمیشود  دروغ میگویند ، من هرگز ادعا نکردم  که من بهتر از دیگرانم  ویا زنان بهتر از مردانند راستش را بخواهی دربین مردان بهتر میتوان دوست پیدا کرد ، دوست نه معشوق !
    خوب بودن یا بد بودن  ، مطرح نیست  زندگی ما در این دنیا ارتباطی باین موضوع ندارد  بلکه یک سلسله  زور وجبر هایی است که آسایش را ازما میگیرد واساس آن خشونت است ، خشونت .
     همیشه یکی هست تا دیگری را بخورد خوشبختانه من نه خوردم ونه گذاشتم مرا بخورند .
    من نگرانم ، شور وهیجان انتخابات خوابید اما من در ته دلم میدانم  که این یکی هم روی کار نخواهد ماند یا به دست ناشناسی کشته میشود یا طیاره اش سقوط میکند ویا سکته ( میشود ) ودردریا میافتد مانند آن تاجر معروف ( ماکسول ) صاحب کارخانه بزرگ قهوه سازی ” ماکسول ” با آمپول هوااورا  کشتند وبه دریا انداختند وگفتند درحین شنا سکته کرده است ، آن طرفیها جنگ میخواهند وسپس باید دنیای یگانه وواحد را درست کنند همه زیر یک چتر بروند وسپس بردگان نوین مشغول کار شوند ، این باید انجام پذیرد کی نمیدانم امیدوارم من درآن زما ن نباشم ،  آن یکی آن زن ، هم بیمار بود ودچار حو.اس پرتی بیشترا ازچند ماهی نمیتوانست دوام بیاورد تنها میامد تا بعنوان پشتیبان زنان وحق وحقوق آنا ن مدتی سر مارا گرم کند تا آقایان مجهز شوند . این عقیده من است 
    شاید بتوانی درکنار بزرگان بایستی وبا آنها زندکی کنی باید رحم ومروت را دردلت بکشی  درصورتیکه بخواهی بین انبوه انسانها زندگی کنی  که کمی با کلمه ازادی آشنایی دارند شاید بتوانی مدت کوتاهی بمانی  ول وای بحال روزت اگر مجبور باشی با آدمهایی همراه شوی که جز زور  چیزی نمیگویند  واز همه آزدی ها محرومت میکنند همچنانکه درحال حاضر تو محرومی .
    قانون مسخره ایست دنیا یکی شود همه بروند زیر یک چتر  مانند یک ساختمان دوطبقه  ، طبقه بالا وطبقه پایین . محرومین کارکنند ومسئولین بخورند وبکارهای دیگر مشغول باشند . درمقابل این قانون نوین تو باید وظیفه شناس باشی  باید هر حرکت تو زیر نظر باشد من الان خوشحالم وسعادتمند که کسی مرا هدایت نمیکند  سر انجام آن روز فرا خواهد رسید ، دیگر چراغ سبروچراغ قرمزی سر چهارراه ها نیست در یک خط کشی باید مستقیم راه بروی کم کم کلمه ازادی از ذهنت بیرون میرود وفراموش  میکنی وبچه هایت نیر به همین نحو زیر یک حباب به دنیا خواهند آمد ، دگر کسی نیست بتو تهمتی بزند وترا بدنام بخواند ویا ازتو بگریزد تا مبادا دامنش با نام تو آلوده شود ، همه ربات خواهیم بود و دیگر من آرزو نخواهم کرد که فردای من متعلق بتو باشد ویا برعکس  چیزی بنام امید وامیدواری نیز کم کم گم خواهد شد اما همچنان زورگویی ادامه خواهد یافت  وکلاهبرداری ادامه دار خواهد بود در شکل دیگری .
    امروز کشورها با هم تبانی کرده اند رفتار آنها بیشتر اربابانه است تا مهربانی وکمک رسانی ، اول دولت فخیمه بود وتو گمان میبردی که مردم امریکا مهربانترند اما آنها هم نوه نتیجه های همان اربابان واقوام هستند تنها سرود انسانیت را سر میدهند وقهقه های دروغین را وحال کم کم نگرانیها جای همه چیز را گرفته است ، آلودگی هوا همه را دچار مشگل تنفس کرده است وهیچکس نمیداند این ذرات مسموم از کجا بر سر مردم فرود میاید  بارانها وبر فهای غیر منتظره وسیللابها مشغول درو کردن مزارع ومواد غذاییند ، وفردا بما دستور میرسد که اگر گرسنه هستید خوب خوتانرا بخورید واگر تشنه شدید ادرارتان را ما خوب تصفیه میکنیم ومیتوانیم از مدفوع برایتان بیسکویت ویا کلوچه بسازیم .
    این روزها کمتر میخندم ، بیشتر گریه میکنم  با آنکه آگاهی فکریم زیا تر شده  وروشن نگریم بهتر اما باز دچار اندوه میشوم  .
    در انتظار هیچ خوشی نیستم  واگر گاهی به مرگ میاندیشم  برای فرار  از عذاب است  گاهی برای دلم مرثیه ای میخوانم  ویا نگیزه ای پیدا میکنم تا بنویسم .
    شنیده ام درآنسوی مرزها مقالاترا از روی سایت ها عکس گرفته ومیفروشند ، کار بدی نیست اگر نوشته ای بتواند راهی وآگاهی به دیگری برساند کار چندان زشتی نباید باشد ! 
    نوشته امرا با قطعه شعری از ” الکساندر پانا گولیس ” شاعر یونانی پابان میدهم :
    خداوندا، من درست متوجه منظورت نشدم 
    پس دوباره بمن بگو 
    ابا باید از خداوند  تشکر کرد یا اینکه اورا بخشید . پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین” 
    اسپانیا . 10/11/2016 میلادی/.
  • مصاحب

    میان پنجره ام  درقا ب ، نشسته صبح درخشانی 
    به شور وهلهله  رقص اب ،  به ساز کتری جوشانی 
    دو قطعه نان  ودوفنجان چای ، پنیر هم تواند بود
    به تندرستی  وشادی  شکر  خوشا بساط وخوشا خوانی
    تو ای مصاحب جنگ آموز  کنار سفره من بنشین 
    ببین صفاش که چندین است  اگر بهاش نه چندانی 
    توجنگ میطلبی ومن صلح  چو میزبان ومهر آیین 
    عبوس وتلخ  چنین منشین که ارجمندی ومیهمانی
    چگونه فهم کند نادان  کمال وحدت معنارا 
    در آن غزل که به هر دیوان  گرفته نامی وعنوانی 
    تو ای مصاحب  پند آموز  که رنگ کینه زدل شستی
    به شادی  دل هرا نسانی  بنوش چای وبخورنانی ……….شادروان سیمیمن بهبهانی
    امروز صبح با پیغامکها در بین بچه ها غوغا بود ، من تنها نوشتم ( هورا) علامت های تعجب ، عصبانیها و گفتگوها شروع شد اما من تن به هیچ یک از گفته های آنها نمیدهم ، دخترم سخت طرفدار آن بانوی معروف بود ومن دشمن سر سخت ، بمن چه! 
    تو زیره دوست نداری من درتمام غذاهایم زیره میریزم دلیل بر بد بودن زیره نیست دلیل به عقیده ونفس توست .
    خدا رحمت کند دوستانی داشتم  ، همیشه هرچهرا که پسرانشان میگفتند آنها نشخوار میکردند برای من ویا رادیوی بی بی سکینه ویا تلویزونهای ایرانی وهی حجت بود مو لای درزش نمیرفت  ، چون مثلا پسرش اینرا گفته من بیشعور نفهم نمیدانم ! ما هم کوتاه میامدیم استکان چای را برایشان میریختیم ومیگفتیم دم غنیمت است .
    اما امروز وضع فرق میکند ، من به کاووش پرداخته ام هرچیزی را که مینویسم مسئول آن هستم ، وتا چیزی برایم ثابت نشود محال است باور کنم ، می یکی از طرفداران سرسخت خانواده کلینتونها بودم کانال خبری سی ان ان دربست دراختیار آنها بود واخبار را خوب از صافی رد میکرد به آنها شکل میداد وآنهارا رنگ میزدو بیرون میفرستاد ، دوستانی دارم دررسانه ها درفرانسه ، درامریکا ، در کشور دولت فخیمه که حتی یکی از آنها مدتها در رادیوی بی بی سکینه کار میکرد واستعفا داد ورفت شاعر بود . دوستانی دارم که اخباررا خوب میخوانند وترجمه کرده برایم میفرستند، مردانی هم سیاست روزرا تفسیر میکنند با ایمل برایم میفرستند مجموع اینها مرا وادار میکند که به کاووش بیشتری بپردازم ، من چندان میلی به سر زمین امریکا ندارم برایم بهشت موعود نیست چندی رفتم ودیگر پایم را به آنجا نمیگذارم ، من سر زمین خودمرا به تمام دنیا ترجیح میدهم اگر همین الان درآن سر زمین خانه ای داشتم ودرآمدی بطور یقین بر میگشتم ودر کنار خاک خودم میزیستم گاهی به بچه هاسر میزدم آنها بزرگ شده اند صاحب افکار واعمال خودشانند من هیچ دخالتی درکار واندیشه آنها نداشته وندارم متاسفانه درآن سر زمین هرچه داشتم دود شد وبهوا رفت آنهم به دست کسانیکه دوستشان میداشتم حال دیگر ذکر مصیبت بس است اگر قرار باشد جایی را انتخاب کنم سر زمین خودم خاک خودم  میباشد درهیچ کجای دنیا انسانیکه از سر زمین مادریش جدا شده حرمت واعتباری ندارد حتی اگر ثروت قارونرا داشته باشد حرمت او وجود او بی ارزش است  من ابادی خودمانرا به شهر پاریس ترجیح میدهم ، آلوچه ترشهای وسیبهای پادرختی کال را به عالی ترین میوه های این سرزمینها ترجیح میدهم اگر گناه است این گناه را برمن ببخشایید . من زمانی وجودم ارزش پیدا میکند ومیفهم موجودیت دارم که درخانه خودم راه بروم درحاک خودم وحال نگران تجزیه آنم وجناب ترامپ شب گذشته درخواب  بمن امید داد که نگران هیچ نباشم . ثریا / چهارشنبه  نهم نوامبر 2016 میلادی . اسپانیا /
  • هور…..ا

    شب گذشته با غم  فراوان رفتم خوابیدم دوایالت دیگر مانده بود ، دیگر برایم مهم نبود ، من اگر میشل اوباما وارد کمپین  انتخابات میشد باو بیشتر رای میدادم اما حاضر نبودم یک زن نیمه دیوانه (و…..  بهتر است درز بگیرم ، ). هرچهرا که اف بی آی پنهان کرده بود سرانجام بوی گندش درآمد وهمه جار فرا گرفت .
    حال برای اولین باز کمی خوشحالم اگر این یکیرا نکشند  ویا باو دستور جنگ با روسیه را ندهند .
    شب گذشته پس از نوشیدن یک استکان قهوه ویک والیوم رفتم بخوابم ، نگران وضع دنیا هستم نگران آینده بچه هایمان هستم نگران فقر وبدبختی وگرسنگی دنیا هستم حد اقل این یکی چهل هزار نفر را بکار وادشت نه ترافیک زن و مواد مخدر بکند ویا دراثر( اور دز) دربیمارستان بیفتد ویا کارهای کثیفی که از بازگو کردنش دراینجا شرم دارم وبمنهم مربوط نمیشود . من نه امریکایی هستم نه پاسپورت امریکایی دارم حرفهایم هم با دلیل ومدرکند نه از روی شکم .
    بگذریم ، درخواب دونالد ترامپ را دیدم در یک خانه بزرگ  ،من بودم ودخترم ، میل داشت با دخترم عروسی کند باو گفتم دخترم همسر دارد ، کنارم نشست وگفت نگران هیچ چیز مباش همه چیز درست میشود ، ازخواب پریدم اسکای روشن شد وگفت که او در فلوریدا وکارولینای شمالی برنده شده دو ایالت مهم دیگر همه چیز برایم روشن بود پریدم دوش گرفتم ونگران دستکاریها ی ارا بودم اما ذهن این مرد تاحر پیشه روشن ترا زمن است . بهر روی سر زمین من نیست اما روی دنیا تاثیر گذار است . برای اولین بار دردلم احساس کردم که خوب ، گاهی میتوان به ارزوهای کوچکی هم رسید . سخنانش را در سخن رانیها تغییر میدادند مثلا گفته بود من اولین کاری که خواهم کرد این است که جلوی ورود قاچاچیان مکزیکی را خواهم گرفت گفته ها هزار نوع  تعبیرشد وتف را بانوی ک ئوی دهان مردم میانداخت  زنان شیفته وار که که بلی یک زن به کاخ سفید میرود  یک زن هم در اسراییل وهندوستان وآن کشور لعنتی بمقام نخست وزیری رسیدند چرا کسی احساس شعف نکرد ؟  ایندیرا گاندی زنی بینظیر ووطن پرست بود دولت فخیمه خاندان اورا ریشه کن کرد   … حال دیگر گذشته . تنها باید دعا کرد که آقایان پشت پرده هوس جنگ با روسیه به سرشان نزند و بگذارند دنیا نفس راحتی  بکشد حد اقل برای مدت کوتاهی اینها این روسا هم مانند همان صابونها وژلهایی هستند که ما میخریم با مارکهای محتلف اما در آخر پوست سرمان وبدنمان بخارش میافند وآلرژی زا میشود ، همه از یک کارخانه بیرون میزنند نامشان فرق دارد این آقایان پشت پرده هستند که میل دارند پولهایشان دست نخورد باقی بازی است این بانکهاهستند که پشتوانه این صابونها وژلها وبو وعطر وکف آن میباشند . واین وال استریت است که حاکم بر دنیاست . تنها دعایم این است که جنگ نشود واین یکیرا بعناوین مختلف سرش را زیر آب نکنند او با پولهای مردم امریکا کمپین انتخاباتی تشکیل نداد با سرمایه خودش راه افتاد ،شاید واقعا امریکارادوست داشته باشد .  من نمیتواتم با یکی یکی مردم بجنگم وبگویم که سر نخ کجاست . با سیاست و فوتبال ومذهب هم نمیتوان با مردم کلنجار رفت هرکسی سخت به عقیده خودش چسپیده اما من به دنیا فکر میکنم ، به آلودگی هوا ، به کثافت روی زمین ، به قدرت مافیایی که زنان ومردان جوان مارا دارد میکشد ، به سرمایه دارانی که انبار اسلحه  را باید خالی کنند ، امروز دردست هر بی سر وپایی یک تفنگ است . حال اگر عده ای به نمایشات تلویزیونی دلخوشند من کاری ندارم من از روی حقیقت حرف میزنم واحساسم بمن دروغ نمیگوید احساس من با آن خانم بیگانه بود ، تاریک بود نمیتوانستم حتی رویش را نگاه کنم ، اما با این یکی راحت بودم ودردلم آرزومیکردم برنده شود واما گاهی احساس انسان هم به ادم دروغ میگوید درزمان آن پرزیدنت بادام فروش هم من دعا کردم او برنده شود اما خاک ایران را هم  باخودش بباد داد هنوز هم  مانند روح سرگردان دوردنیا مشغول ویرانگری است مانند یک رباط ……. .پایان 
    ثریا ایرنمنش ” لب پرچین “
    09/11/2016 میلادی 
  • کوچه آه میکشد ،

    بطور قطع ویقین خیلی ها مانند من بیدارند ودرانتظار شمردن آراء درحالیکه کسی نمیداند رای آنها مهم نیست این الکتروها هستند که تعیین میکنند چه کسی بیاید وچه کسی برود مانند زمان جرج بوش دوم که ” ال گور ” بیشترین آراء را آورد اما جناب بوش پسر به کاخ سفید رفت چون دلش میخواست جنگ باز ی کند وعراق را وسوریه را باین صورت درآورد . سپس برای آنکه بمردم بگویند ما ملتی نجیب وپاک ودستخورده هستیم واز کارهای منحوسی که کرده ایم پشیمانیم این کا کا را به کاخ فرستادند اما این کا کا یک حسن داشت زنش تحصیلکرده ، فهمیده ومیدانست چه بگوید وکجا بایستد ، متاسفانه خانم ترامپ یک ( بیمبو ) میباشد اولا خارجی است د.وم حرف زدن بلد نیست .وغیره ! بنا براین نقش یک زن دراینجا  معلوم میشود بانوی شیطانه کلینتون از بچکی کارش همین  بوده ومیداند کجا باکی بنشیند وحال دردستور کار آنها جنگی دیگر است ، حد اقل کردستان بزرگ شکل میگیرد ( وجناب آقای روزنانه نگار خود فروخته وفرزند خلف بی بی سکینه در یکی از روزنامه های پر تیزاژ از همین حالا کردستان بزرگ را جدا ساخته ! چه عیب دارد کرمانشاه هم پایتخت میشود ، حال تکلیف من با بچه هایم چه میشود اگر ایران بودیم حتما آنها به کردستان بزرگ میرفتند ومن میبایست به بلوچستان وسیستان میرفتم وبرای دیدار آنها میبایست  ویزا بگیرم ویا فراموششان کنم !!! حال از همین امروز قیافه  طرفداران بانو کلینتون منجمله دختر خود بنده تماشایی است خوشحال ، بلی یک همجنس ما با واژن بودارش به کاخ سفید رفت ….هورا  بیچاره ترامپ باز باید به زمینهای گلفش برگردد ، او اقتصاد امریکارا بالا آورد دانشگاه ساخت  چندین برج وبارو درست کرد در شهر لا وکاس چند کازینو بنا کرد ، حال یا وزارتی را به دست میگیرد ویا برمیگرد به ساخت وساز خودش او سیاستمدار نبود ، درهیچ ارتشی خدمت نکرده بود ، درهیچ حزبی جایگزین نشده بود ودست سیاستمدارن رانخوانده بود خودش با پول خودش کمین انتخاباتی را به راه انداخت  افکارش مخصوص خودش بود  خانواده اش بسیار قدیمی وهمه رگ وریشه های آلمانی دارند ، 
    بهر روی از ما گذشت و دراینجا  بعنوان یک سیتی زن سر بار جامعه این کشور گدا وگرسنه وبیسواد هستیم وآنقدر بدبختیم که خودرا خوشبخترین آدمها میدانیم .
    واین نتیجه از هم جدا بودن وقوم قبیلهای ایرانیان است که سر زمینی به آن بزرگی را دو دستی تقدیم دیگران میکنند ، نوکران چرچیل امروز بر دنیا حاکمند  وبه ما فخر میفروشند با هزار وچهارصد سال تاریخ دروغین وما با تاریخ قدیمی خود هنوز درخم یک کوچه مشغول غرغره کردن اشعار   خیام وحافظ ومولانا هستیم  .بزرگترین تاریخدان ما دروغگوترین آنها از آب درآمد چرا  که میبایست ملت را سرگرم اراجیف خودش بکند هیچکس نپرسید هزینه سنگین این تلویزوین دوساعته ترا چه کسی میدهد؟  باآن هرپیس سیاه وآن دستهای درازش  که انسانرا بیاد عزراییل میاندازد . بهترین  نویسندگان ما درگوشه نشستند به تماشا ویا خاطره نویسی کردن ویا فحاشی ، بهترین هنرمندان ما  از صحنه بیرون شدند وبهترین شاعرانمان نوکر روسها وبی بی سکینه شدند ، ایران تجزیه میشود ، خوب بدرک بشود تازه هرکسی برمیگردد به قبیله خودش و ما؟ نه لیاقت آن شاهنشاه بزرگ را نداشتیم لیاقت ما همین است .خودفروشی  آسانتیرین  وبهترین کاریست که ایرانیان میتوانند انجام دهند ، درحال حاضر درخیابانها مردم از فرط گرسنگی بچه هایشانرا  بفروش میرسانند زنان شوهر دار درخانه های تیمی به خود فروشی مشغولند چون هم خودشان وهم شوهرانشان معتادند ، جوانان قلیان به دست تنباکو مخلوط با مواد حشیش وغیره از خود بیخود وبخود ارضایی پناه برده اند ، ایران تکه تکه شود ! خوب بشود ، به تدخم پسر بزرگم !!!!من اینجا راحتم ! اما نباید فراموش کنم اگر جنگی به پهنای جنگ جهانی دربگیرد جای ما درکمپهاست مانند جنگ جهانی دوم که همه سیتی زنها درکمپ ها  جان دادند ، چندان هم درامنیت بسر نمیبریم با یک پاسپورت ویک برگ کاغذ !  .با ازدواج های  اجباری یا دلخواسته !، نه همه جدا جدا نخود نخود هرکس رود خانه خود وما؟…… هنوز داریم تن بخود فروشی ها سیاسی میدهیم خانه مان گرم است ، جایمان امن است کارمان سکه است باقی بما مربوط نمیشود . گور پدر بقیه …….ث
    ——
    در سیاهی شب نومیدان ، یک چراغ  ساده نمیبینم 
    ماه ایستاده  با بامی ؟ نه ! شمع افتاده  نمبینم 
    دل گواهینانه ناکامان ، زخمگاه دشنه ی دشنامان 
    هیچ زین ورق خونین ، مهر نا نهاده نمیبینم 
    دلنوشته ای نیمه شب من همراه با بغض وگریه وناکامی ونخوابیدنها وبیرحمی زمانه ومردمش ومردم خودمان . ثریا/”لبپرچین”