Category: General

  • پرکن پیاله را ……

    ” خصوصی”
    سخنی که باتو دارم ، به نسیم صبح گفتم 
    دگری نمیشناسم بتو آورد پیامی 
    پیری رسیده است ودرختان خمیده اند ، وپرندگان شاد به  ماتم نشسته اند ، شادی از جهان پر کشیده است  وویرانه ها به عزای عالم در حال ویرانیند .
    . 
    من درحیال تو ، به زندگیم  وبه پربها ترین تکه های جوانیم میاندیشم که به دست تو وبخاطر تو بر باد رفت ، بخاطر خودخواهیهای تو وبی  مسئولیتهایی که درقبال من داشتی .
    امروز همه صحنه  زندگی کودکیم جلوی چشمانم مانند یک فیلم درخشان وروشن ظاهر شد ، وبر این خیالم که مرا برای کدام قسمت از زندگیت میخواستی ؟  نه ، برای آنچه که رفته نمیگریم ، برای پدرمیگیرم که به دست تو نابود شد  تو درمیان بوته های هرزه باغ وزمین وطویله اسبها وقاطرها ودشت گوسفدانت ودرختان  پر میوه ات میچرخیدی ، ومن ؟ 
    من درگوشه اطاق با تب شدید روی یک تشک سفید دراز کشیده بودم بوی اتر  بوی تند الکل وبوی داروهای گوناگون به همراه اشکهای بی دریغ دایه ام نفسم را بند آورده بود ، دکتر پس از آنکه آمپول را بر رانم فرو کرد  گفت ، اگر میتوانید موهایشرا کوتاه کنید و با خنکی بخورانید بمانند آب هندوانه وآب انار ، تو درمیان حیاط داشتی فریاد میکشید ی  پسر خان شهر دوباره  درقمار باخته بود وباز آمده بود از تو پول قرض کند …. ومن به بالشم خیره شده بودم که دسته دسته موهایم روی آن ولو شده واز پوست سرم جدا شده بودند .
    درب اطاق بازشد ، عمه جانم با آن چادر نماز بوته دار وسفیدش با چارقد مثل برفش  با آن دوحلقه موی مشکی که دو طرف پیشانی اورا گرفته بود ، به درون آمد . من دستهای لاغر وزردم را بسوی او دراز کردم رمق نداشتم ودایه مرتب گریه میکرد ، عمه جان گفت  آن زن چرا اینهمه جیغ میکشد همه همسایه ها روی بامنند !
    مرا بوسید وبغل کرد وگفت اورا میبرم بخانه خودم  دایه راهم با خود بردیم …وتو نفهمیدی که من نیستم .
    در خانه عمه جان با آن حوض بزرگ و ماهیهای قرمز وزرد با گلهای لاله عباسی  درون باغچه وتالار بزرگ  وشیرینی های خوشمزه که برای من غدغن شده بود ، همسرش داشت کتاب میخواند ، مرا که دید برخاست وبوسید وبرایم تشک ولحافی پهن کرد تا دوباره با تب به درون آن بیفتم ، عمه جان داشت ( اسفرزه) را صاف میکرد با گل ختمی که بمن بخوراند میگفت خنک است وهمسرش میگفت اگر این یکیرا هم به دنبال ان دوزده تا نفرستد شاهکار کرده …
    کدام دوازه تا ؟  نه ، نمیدانستم که تو دوازده بچه را را به گور فرستادی یا با کمک دایه ها ویا بی مبا لاتی  خودت ، یکی درحوض آب خفه شد دیگری از پشت بام پرت شد وتو مرتب بفکر (ده ) بودی واجاره ها !
    وسپس مرا باخود به شهر غریبی بردی میان مردمی که ابدا نمیشناختم پدرم فریاد میکرد که اورا از ریشه جدا مکن  وتو گفتی …
    نه ، هیچ احساس گناهی ندارم چیزی از تو غیر از فریا د بخاطر ندارم   دیگر سبوی لذت ما تهی شده بود  ودیگر زمان خنده های مستی  گذشته بود  هرچه بود اندوه بود  عصه بود ورنج از لانه گریخته بودیم .
    کلاس نهم را تمام کردم با شوق وذوق آمدم که به کلاسهای تقویتی بروم ودرسم را ادامه دهم   گفتی دیگر دیناری بتو نخواهم داد درسخواندن بس است باید شوهر کنی یا حاجی شهلایی برنج فروش یا پسرش که تازه به دانشگاه رفته است !!! 
    رفتم دریک بیمارستان مشغول کار شدم در قسمت بخش تزریقات با حقوق یکصد وپنجاه تومان پولهایمرا جمع میکردم تا بتوانم دوباره دریک دبیرستان خوب نام نویسی کنم ….بقیه اش دیگر گفتنی نیست پدر آمد برای آخرین بار تنها یک روز توانستم اورا ببینم واو بخاک رفت ، تو شانه هایترا بالا انداختی > بدرک ، همه پولهایمرا برباد داد ، مرد که مرد …..
    بگذار تا چو ابر بگریم به سوگ خویش
     بگذار تا غبار غم را در روی هوا پخش گنم 
    بگذار این شبنم از گل فروچکیده 
     با حسرت به خورشید بنگرد 
    من سالهاست که مرده ام 
    اما برمرده خویش نمیگریم 
    بر تو تو نگر یستم . 
    اما واما نامترا نیز آلوده نساختم 
    تنها از خود میپرسم دلیل آمدن من باین دنیا چه بود؟…….
    پایان .
    از دفتر خاطرات  روزانه ” نامه دختری به مادرش ” ثریا 
  • بتو چه ، بمن چه !

    بعد از این  با که حدیث دل دیوانه کنم ؟
    گمگشته دشت جنونم  به کجا خانه کنم 
    دل من ساغر خون اسست  به غم یار ودیار
    با کجا  زهر جگر سوز به پیمانه کنم 
    یک رگ زنده دراین شهر نجنبید که من 
    با صدای جهشش نعره مستانه کنم 
    نگه گرم کسم نیست  نوازشگر دل 
     آشنایی ز چه با مردم بیگانه کنم ؟…… شادروان خلیل الله خلیلی شاعر افغان 
    ——-
    سالها گذشته ودیگر این دردها کهنه شده اند امروز دیگر نمیدانی کیستی واز کجا آمده ای تنها یک دل آشوبی ویک حال تهوع بتو دست میدهد از یاد آوری آشناییهای زود گذر وحوادث تند مانند باد . 
    امروز نمیدانی کیستی وکجا نشسته ای  وفردا معلوم نیست ترا به کجا بفرستند ؟! امروز دنیای تفنگ به دستها وکشتن ها وجداییها وزندانی کردن مردم بدبختی که به دنبال حق خود رفته اند ، از یک سو آتش زبانه میکشد از سوی دیگرخونهاجاری است وسربازان مزدور وبیسواد وتهی مغزی که تفنگ را به دست آنها داده اند وتنها چیزی را که یاد گرفته این است که باید بکشد ، همین ، نه بیشتر او درون مغزش تنها یک نور سوسو میزند ” بکش مهم نیست خواهر توست یا پدرت باید اورا بکشی . ومرا بیاد فیلم ” کاندیای منچوری ” انداخت !.
    در کنار همه اینها به تماشای مناظر زیبایی مینشنی واز خود میپرسی آی این دنیای منست ؟ یا دنیای دیگران ! در انتظار کدام روز خوب نشسته ای ؟ باید سخت به لحظات چسپید وبا یاد آوری ونشخوار آنها خود را آرام ساخت گاهی از یاد آوری بعضی لحظات و آشناییها حال تهوع پیدا میکنم ، مرا با غریبه ها چکار ؟  من به دنبال چشمان اشنایی میگردم به دنبال یک گردش نرم ویک جنبش وحرکت گرم ! .
    جهان زیر رو شده باعث وبانی ویرانیها ناگهان غیب میشوند ! گم میشوند ودنیا وتمام صفحات روزی نامه ها ورسانه تنها به عکس یک خواننده اهل امریکای جنوبی میپردازند که عریان در وسط میدان بزرگ شهر نیویورک گوشی اش خاموش بود !! حادثه بزرگی بود ، خیلی بزرگتر از آتش سوزی وویرانی آن کلوب شبانه !  ویا مرگ هنرمند نازنینی  وعروسکی کمپانیهای فیلم برداری همه جارا پر کرده است حواسمان پرت میشود ، تنها شعله های آتش است که زبانه میکشند ومردم با بچه هایشان درحال فرارند وسربازان مشغول کتک زدن محکومبین هستند که معلوم نیست به چه جرمی دستهایشانرا بسته وآنهارا به زیر ضربه های پوتین های میخ دار خود له میکنند ! >
    بتو چه ، بمن چه ، به دیگران هم مربوط نیست ! 
    عکسیرا روی گوگل گذاشتم وزیرش نوشتم عکس سا ل! خبرنگار وعکاسی که داشتند فیلم میگرفتنند زار زار گریه میگریستند ، کودکان گرسنه با پاهای برهنه وبدون لباس میان برف وسرما درون سطل زباله به دنبال پس مانده های شب کریسمس بودند ، بتو چه ، بمن چه ، به دیگران چه مربوط است !!!
    خدمه کاخ کم کم باید اثاثیه را جمع کنند ومرخص شوند وخانهرا تمیز کنند برای مستاجر تازه وبانوی نازک اندام جدیدی . حال باید دید ارباب  چه نقشه ای درسرش دارد ؟ آن مردک دیوانه کوتوله مانند بچه ها ی تخس ولوس وننر در بالای کره نشسته موشک بازی میکند وناگهان نوک موشک را به آنسوی قاره زوم کرده ودکمه  را میفشارد وغش غش میخندد از بازیش ذوق زده شده است نوچه ها ونوکرانش نیز در زیر پایش خم وراست میشوند .
    بتو چه ، بمن چه ، به دیکران چه مربوط است ؟! این مشگل موش است نه مشگل فیل !!
    بر میگردم به همان دوران خوب وهمان شادمانی نوازندگان افغان  خوانندگان بدون چادر وبا ظاهری شیک ساز به دست برایمان آواز میخواندند وشاعرانشان اشعار زیبایی را میسرودند ما وافغانیها یکی شده بودیم شاعران مانویسندگان ما به آتجا میرفتند وآنها بخانه ما میامدند با هندیها دوست صمیمی بودیم با هم شام میخوردیم  در محضرشا ن میرقصیدیم ،  با عربها چندان میائه ای نداشتیم تنها بزرگتر ها به کربلا ومکه میرفتند ، بما چه ، بخودشان مربوط بود ما با ساز وآواز افغانیها وهندیها و تار مجد وشهناز وویلون خرم وسایرین عشق میکردیم فریدون مشیری برایمان شعر کوچه را میخواند ،  فخری نیکزاد با آن صورت زیبا وچشمان ولبان وبیان زیبایش اشعاررا دکلمه میکرد ، پروین سرلک از مولانا میخواند  ، ما در دیسکوتکها میرقصیدیم  چاچا ، رامبا ، سامبا ، تانگو ، پاسا دوبل ، بما چه ، بزرگترها بنشینندوبه آواز عبدالوها گوش بدهند واز صدای عود او لذت ببرند ، ما کارخودمانرا میکردیم آنها کار خودشانرا ، درانسوی شهر نیز مسجدی تازه باز شده بود که آخوندی مکلا داشت آهسته اهسته قران را تفسیر میکرد جوانان ناگهان از دیسوتکها بسوی آن مسجد وآن اخوند خوش سیما یورش بردند ، شعرا اشعارشان تغییر داده شد دیگر از نازک بدنی دلبر سخنی نبود  از چشمان فتان وابروان هلالی چیزی گفته نمیشد ، دیگر اندام زیبای وشب هجران وساغر وپیاله گم شدند  ، ناگهان همه چیز تغییر شکل دار سخن از یک امپراطور خون اشام بمیان  آمد ؟ سیاه روی ترین امپراطوری دنیا !!!ودیگر هیچ …… 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    3/1/2017 میلادی /.
    اسپانیا 
  • تقدیر چنین بود

    سر آن ندارم که بنالم ، نالیدن افتخنتار نیست ، نالیدن ضعف است .
     پوران فرخ زاد بیصدا وآرام به دنبال خواهرش رفت بدون هیچ سخن رانی ویا گرامیداشتی ، او صاحب نوشته های زیادی بود اما با روسری دو زانو خدمت رهبر نرفت مانند آن آکله سیمین  دانشور پرنده پرشکوه توده ایهای وهمسر دیوانه اش جلال آغا !! 
    فروغ وپوران وفریدون همه از میان مردم برخاستند وبا مردم بودند با مردم عادی ، نه بالا نشینان ونه غار نشیننان ، فقط مردم عادی ! 
    تقدیر ستمگر است ، یا آنهاییکه سرنوشت را میسازند دستی هم در تقدیر دارند  ، آن بالا بالاها کسی نیست که بنشیند وبه  فرد فرد ما  جانوران بنگرد وقلم به دست گرفته سیاه را سفید وسفیدرا سیاه کند وترازوی عدالترا میزان سازد ، نه کسی نیست هرچه هست درهمین زمین وامانده ومتعفن خودمان است با دربارها ی بو گرفته وحیوانات فسیل ماقبل تاریخ که هنوز بر کالسکه زرین سوراند وبردگان  درراهشان قربانی میشوند اما دستهای بالاتری هم هست که این عروسکانرا مانند عروسکهای خیمه شب بازی میچرخانند ، روی آنهارا کسی نمیبیند وکسی نمیشناسد . 
    بنا براین آنچه را که میخوانید نه دفاعیه است ونه نقشی از انتقام دارد تنها واقعیت امر است باید حیوان وار زیست و حیوان وار خورد وشکم هارا باد کرد مانند بادکنک روی هوا به پرواز درآمد .
    تقدیرچینین بود که ما دراین خاکدانی جای بگیریم درسوراخی که میپنداریم درامانیم امروز هیچ چهره ایرا نخواهی دید که به رویت لبخندی از مهر ومهربانی بزند بلکه همه صورتها پوشیده تنها دوچشم رذل ترا مینگرد ومیپاید با آن تکه آهنی که آتش زا است وهرآن ممکن است ترا مانند فشفشه  به هوا بفرستد .
    دیگر کسی نمانده تا از او بگویم همه رفتنتد سال گذشته سال الک کردن واز سوراخ بیرون بردن قدیمیان بود  وامروز با عقیم کردن زنان بعنوان هجوم جمعیت وجنگهایی که در حاشیه دارند شکل میگیرند  » با مردان کاری ندارن به اسپرم انها احتیاج هست « !!! جمعیت دنیاباید تنها پانصد میلیون نفر باشد !!! آنها هم بردگان آن اربابانی هستند که باز ما آنهارا نه میبینیم ونه میشناسیم .
    بنا براین نوشتن ، وافسانه سرایی بیهوده است ، شاعران درسکوت ، نویسندگان درزندانها و انسانهای شریف و دانا در خلوت خوددچار نسیانند .
    ماهم مشغول ذکر مصیبت نویسی هستیم برای بچه رباطهای آینده !!! تا بدانند دنیای ما چگونه بود وچگونه گذشت .
    دنیایی که هرروز جایی بعلتی منفجر میشود وصدها نفر تکه تکه  شده درمیان لخته های خون  جلوی چشمانت گذاشته میشوند ، دنیایی که هرروز وساعت جایی آتش میگیرد ویا حمله مسلحانه میشود ووباز جنازه ها مانند فندق سوخته جلوی رویت میشنینند  به همراه صبحانه یا ناهار ویا شام که لذت ببری و گلهای را تنها برای جنازه ها پرورش میدهند نه زینت اطاق محقر تو ….
    روز کریسمس به دخترم گفتم ناهار درخانه تو میخوریم  اما من غذای را خواهم آورد خانه تو بزرگتر است وجای همه میشود ! پسرم گفت ، من ئخواهم آمد ، من ازآن  مردک بیزارم ! بنا براین پنج نفر از متن بیرون شدند . 
    اقای خانه مشغول پختن میگوهای یخ زده خلیج فارس و پختن ماهیهیا یخزده اسرالیا و سوپ بود !! روی میز چورسیو ، کالباس ! پنیر ، انواع واقسام گوشتهای خشک شده ونمک سود دیده میشد . 
    غذای من اما با قابلمه روی میز جای گرفت !! بیف استرو گونوف بود با سیب زمینی خلال برشته وخامه وناهار دختربزرگم  جوجه بود با سیب زمینی شیرین ، اما باید اول آن میگوهای یخ زده را با پنیرها سرازیر شکم میکردیم بعد به غذای دوم میرسیدیم …. یعنی اینکه قانون ما این است .واین قانون سال نوی مسیحی که متعلق به ماست نه به شما !! 
    میز شکل نفرت آوری داشت . نه جای من نیست ، بلند شدم ورفتم روی کاناپه نشستم بعنوان اینکه پاهایم درد میکنند و یک قهوه نوشیدم چند میگو را که بمن تعارف شده بود درون  دستمال پنهان ساختم وساعت شماری میکردم تا از آن خانه غریبه بیرون بروم 
    ناهار دوم خانه دختر دیگرم بود ، گرم پر احساس با لازانیا وپیتزای وسالاد های خوشمزه ودسری که خودش پخته بود باز جای هفت نفر خالی بود !!! 
    وسال نوبین خواب وبیداری وتماشای داد وفریاد هیاهوی رنگها گذشت . 
    حال درانتظار روز ششم هستیم تا هدایا را تقدیم کنیم ، کریسمس درون پاکتها یک پنجاه یورویی برای بچه ها بود بزرگترها همسرانشان برایشان کادو خریدند …..
    ودو بزرگتر بودند که هیچ  کادویی دریافت نکردند ……چون هیچکدام همسر نداشتند  وتنها بودند .
    حال روز شماری میکنیم که روکش سیاه کاخ سفید برداشته شود ، بامید آنکه شاید ، بلی ، شاید دنیا کمی روی آرامش ببیند اگر آن آن جانور بزرگ دستش را از درون کاسه احزاب بیرون بکشد  ودچار نسیان فکری شده ودیگر میل نداشته باشد روی کشورها قمار کند . پایان
    ثریا ایرانمنش : لب پرچین “
    2/1/2017 میلادید /.
    اسپانیا .
  • زمانه تهی

    شروع سال 2017 میلادی 
    خانه خالی، اطاق خالی .صحنه خالی ، دلم خالی چشمانم خالی ، زبانم نیز خالی از گفتار است .
    همه چیز تمام شد ، شور وشر ورفت وآمد وپوشیدن ونوشیدن جای خودرا به یک سکوت داد سکوتی که همیشه براین خانه حاکم است  امروز حتی به تماشای ارکستر سالیانه  که از وین پخش میشد ننشستم چرا که رهبر همیشگی نبود جوانکی بود که تاره داشت چوب را امتحان میکرد ، نه میلی ندارم همان ارکستر مهاجر  ” آندره ریوو” را بیشتر دوست میدارم اگر چه چندین سا ل ویا چند هفته از روی آن گذشته باشد .
    نگاهی به لباسهای شب کریسمس دختران وپسران  مقیم ایران وخارج انداختم کاسه از آش داغ تر یک افسانه شیرین ! با لباسهای سرخ ولبان باد کرده چشمان سیاه شده بینی ها  همه یک شکل !! به رقص وپایکوبی مشغول بودندودرآنسو آخوندکی داشت یک روایت مسخره رااز زایمان  مریم ویا آن یکی تعریف میگرد که مرغ پخته زیر زرشک پلو خنده اش میگرفت .!
    خداوند دراین سال نو یک عقل وشعوری باین مردان وسران دولت اسلامی بدهند وپهن های مغزشانرا پاک کرده بجایش  شعور بنشانند اگر بدانند که شعور چیست وشله زرد نیست .
    هنوز مینویسم  چرا ؟ نمیدانم ! برای کی وچه نسلی ؟ آنرا هم نمیدانم برای ضبط درکدام تاریخ ؟ آنرا هم نمیدانم ، من از حمامهای عمومی زنانه کتیرا وسدر وواجبی وخزینه به وان وجاکوزی وژله وماساژ  : اسپا: و حمام بخار رسیده ام از بازی با ریگها و یکقول دو قول تا بازیهای اینرنتی  راه آمده ام سالهایی طولانی بودند وهمهرا خط به خط بیاد دارم از لهجه های محلی که همهرا میتوانستم تقلید کنم که متاسفانه امروز همه دارند از بین میروند . به سهم خود خدمتی دارم میکنم به کدام نسل؟  از اتشکده های بزرگ دشتهای سوزان تا یخبندان رسیده ام ، زمانی حالتهای  روحیم فرق میکرده است  زمانی زبانم به گذشته برمیگشت واشعار قدمارا چاشنی این نوشتارها میکردم . حال از چه بنویسم ، تنها دلخوشیم این موجودات کوچک وبیگناهی هستند که برایم افسانه میخوانند .
     شب گذشته نوه ام کنار من بود چون میل نداشت به پارتی بزرگترها برود داشت با لپ تابش مینوشت ناگهان برگشت وگفت :
    میل دارم آنقدر پولدار شوم تا برای تو یک » منشن « یا قصر بزرگ بخرم با یک جت  شخصی واتومبیل بزرگ وبا راننده برایت یک آشپز استخدام کنم وچند حدمتکار واگر آنقدر پول داشتم  [ایران را ] برایت میخرم !!! اشک درچشمانم نشست این  پسر تنها چند کلمه فارسی یاد گرفته اما دردرا درصورت من دید واحساس کرد وفهمید که ما چقدر بیگانه شده ایم وبخیال خود میل داشت مرا با ( چیز ها ) سر گرم کند . 
    وامروز صبح کوچکترین آنها مانند یک گل آفناب گردان خندان درب را باز کرد وبسویم دوید . همین ها کافیست من همه هدیه هایمرا گرفتم .  حال چگونه آنهارا درقالب زبان وشعر بیاورم نمیدانم .
    دیگر از نوشته های شاعران ونویسندگان قرن گذشته فرسنگها دور شده ام من درحیات  وزندگی نویسندگیم بجایی نخواهم رسید چرا که در بد موقعیتی زندگی میکنم در میان نسلی نابود  وگم شده  میل داشتم با نسل خودم همراه باشم ، تنها یکنفر باقیست او هم از من دور است پسرم که درزمان خودش وزندگی گذشته قفل شده است تمام این مدت نشستیم وفیلمهای قدیمی گذشته را تماشا کردیم او تحصیلاتش را درادبیات فارسی باتمام رساند بخیال خود میل داشت به کشورش خدمت کند حال بیگانه با دنیا ی امروز ، سرگشته وتنها مانند یک رباط صبح بر میخیزد دوش میگیرد لباس میپوشد وبا آن قطار لق لقو به سر کارش میرود وشب ساعت شش بعد از ظهر برمیگردد، خسته وکوفته روز گذشته باو گفتم خوشحالم که تو زن نداری ودردی بر درهایت اضافه نکردی در جوابم گفت : زندگی مشترک توو بابارا دیدم برایم وبرای هنفت پشتم کافی است زندگی مشترک یعنی مرگ من الان راحت ترم …….
    صدای پایت درگوشم نشسته ونزدیک است 
    سنگ فرشهای خیابان انعکاس صدای پایترا را دارند 
    باد نفس ترا با خود برد وبوی ترا 
    حال درمیان تختخواب بدون  ملافه ات 
    بوی بنفشه هنای بیابان را احساس میکنم 
    نه ، امروز بغضم را فرو دادم ودر کنار آیینه 
    نننشستم ، تا بگریم 
    از پشت اشکهایم تنها رفتن ترا دیدم 
    با قدمهای کشیده وبلند همچنان یک سرو سهی 
    نور گرم نگاهت هنوز در آیینه اطاق نشسته است 
    ومن به آن مینگرم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  ” لبپرچین “
    1/1/2017 میلادی/.
    اسپانیا 
  • آخرین ترانه

    این آخرین ترانه منست 
    این آخرژن نشانه منست
    سال کهنه مسیحی  رو به پایان است سالی چندان خوش ودلپذیر نبود  حمله ها   هراسها جنگها آتش سوزیها  واز همه مهمتر مردن یک یک سلیبریتها یعنی مشاهیر وستارگان  گویی سال مشغول  خانه تکانی است وباید هرچه از دیروزی هارا الک کند وبیرون بریزد   کاخ سفید هم خانه تکانی مزکند تا مستاجر جدید بیاید اما انکه  هنوز در رختخواب ساتن سیاه غلط میزند میل دارد که جبران مهربانی اربابان  وپاداش مهربانی آنها رابه  کند در حال حاضر شاخهایی را که از اجداد جنگلیش به ارث بر ده تیز کرده ر و به خرس قطبی سفید  وخدا بخیر بگذراند ً
    ماهم تنها در کنج لانه بو گرفته خود نشسته ایم به تماشا وبرای آنکه از این هیاهو بسیار دورباشیم به فیلمهای قدیمی پناه میبریم  وبقول شاعر 
    در برویم بسته ام از این واز آن خسته ام 
    نوشتن روی این تابلت کمی مشگل است و اگر عمری باقیماند  وزنده ماندم بر میگردم به اطاق با همان لپ تاپ 😃روز وروزگاران خوش وسال نو برایتان شادمانی به ارمغان بیاورد 
    ثریا ایرانمنش  لب پرچین سال ۲۰۱۶ میلادی
  • حافظ

    دیده دریا کنم وصبر  به صحرا فکنم  
    وند ر این کار دل خویش به  دریا فکنم 

    خورده ام تیر فلک باده بده تا سر مست 
    عقده د.ر  بند کمر ترکش  جوزا فکنم

    مایه خوشدلی آنجاست  که دلدارآنجاست 
    میکنم جهد که خودرا مگر آنجا  فکنم 

    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطا 
    من چرا عشرت امروز به فردا فکنم  

     
  • گور خوابى

    چه بنويسم ؟ 
    از كجا بنويسم ؟ نوشتن من چه چيزى را عوض ميكند ؟ جز شرم و خجالت چيزى نميتوانم به همه هموطنانم اعم. از مردم  ايران  وحاشيه  نشينان وساحل  نشينان وباز نشستگان وخاطره نويسها حواله بدهم ، ملتى كه روزى سرفرازيش بر تمام دنيا حاكم بود ونگينى  درخشان در خاور ميانه ، ناگهان تبديل شد به مزرعه حيوانات ، عده اى در قصرها ميخوابند وعده اى زنده در گورها ،چون نه خانه دارند ونه كسى بياد وبفكر آنهاست ، نهايت آنكه ميگويند :
    مشگل ما نيست ، اينها عده اى معتادند  مشكل دولت خودشان است ، ( دولت خودشان ) !!!

    هنگاميكه آن عكس را ديدم مردى زنده ، از گور بيرون ميايد چون شب را در آنجا بيتو ته كرده وخوابيده  از فرط سرما همه جانم  به لرزه افتاد ونهايت آنكه سربازان جان بركف الهى همهرا جاروب كردند !!! به كجا ريختند ؟ به كدام زباله دانى ؟
    همان أب قهوه اى رنگى راهم كه هرصبح بنام قهوه مينوشم درون دستشويى خالى كردم ونشستم به گريستن !

    آهاى مومنين درگاه الهى   اين گورخوابها حيوان نيستند ، انسانند وهموطن شما  همزبان شما واز خاك شما برخاسته اند اگر هنوز حسى ويا رگه اى  از انسانيت در وجود شما مانده وآنرا به چشم مثلث نفروخته ايد ومرتب از اين مصاحبه به آن مصاحبه ميپريد واز اين كانال  به آن كانال تا مردم را سر گرم كنيد ونكذاريد چيزى غير از تاج وكلاه شمارا ببينند ، سرى هم به گورستانها ى وطن بزنيد كه أرزو داريد در آنجا بخاك سپرده شويد هرچند گورستانهاى پاريس ولندن وامريكا شيكترند وبطور قطع ويقين در تابوتى از چوپ آ كاچو  كه هم اكنون آماده است تا پيكر بو گرفته واستخوانى شمارا حمل  كند ، در بهترين مكانها خواهيد خفت اما روحتان در عذاب باقى خو اهد ماند ، چهل سال مردمرا سرگرم نگاه داشتيد تا اين حكومت خوكها باقى بماند و موشها از ترس به گورها پناه ببرند ، شرمتتان باد ، شر متتان باد
    ،
    امروز صبح در اخبار كه از روى يك كانال اينستا گرام اين صحنه را  نشان داد همه پيكرم لرزيد حال چگونه سر بالإبردم وباد به غب غب بيدارم  وبگويم من اهل سر زمينى هستم كه ثروتمند است وشما ر ا تغذيه ميكند اما مردم آن سر زمين از گرسنگى وبدبختى در گورستانها به كدايى مشغولند ودر همان گورهاى از پيش أماده كه به فيمت يك أپارتمان فروخته ميشوند ميخوابند ، تا حرمت ” بقيه”! برجاى بماند وبنشيند  قصه حسين كرد را براى مردم تعريف كنند قصه اى كه هزاران بار تكرار شده وديگر به انسان حال تهوع دست ميدهد ، ونسل جديد با پيراهن هاى ماركدار ولباسهاى آخرين مد فشن به پاى اين قصه ها بنشينند ودرخواب معجزه را احساس كنند ، شهزاده با اسب سفيد از ره رسيد ومرا برد بقصر روياها وتاج برسرم گذاشت ،

    نه! گاهى مرگ بر اين زندگى ترجيح دارد ، خوشا به سعادت آنها كه مردند ، از شروع كريسمس تا بحال چهار چهر ه معروف چه هنر مند ، چه نويستده وچه فيلسوف از جهان رخت بر كشيدند وآخرين آنها ( كارى فيشر ، دختر دبى رينولدز) وادى فيشر خواننده بود . هم نويستده بود هم هنرپيشه اما در همه اين احوال دچار ديپرشن شديد بود كه در الكل ودراگ خودرا غرق كرد.
    گاهى مرگ هديه زيباترى است تا زتدگى در ميان زباله ها وزباله دانى ،
    پايان
    ثريا ايرانمنش ” لب پرچين”
    اسپانيا
    ٢٨ دسامبر ٢٠١٦ ميلادى /.

  • ميخواهم بميرم

    هر روز كه چشم باز ميكنم ،  ميبينم ، يكى رفته ، يكى از همانجاييكه ميشناختم ، يكى از آنهايكه در دنياى گذشته من بودند ، حال ديگر كسى نيست ، ميل ندارم تنها باشم ،ميل ندارم تنها در يك دنياى غريب ، احاطه شده ميان فاشيست مذهبى ،سياسى ، ميان حضور ماموران امنيتى كه حتى نفسهايترا تيز ميشمارند ميان آدمكشان حرفه اى أجير شده ، ، زندگى كنم ، من اين دنياى  شما را دوست ندارم ، دنياى من سر زمين أزادييست كه ميتوان ميان أن نفس كشيد ، عشق ورزيد ، وأسوده خو أبيد بدون ترس از رهزن شب ، اين دنياى من نيست ، اين يك كابوس هو لناك  است كه روى. همه سايه انداخته وهرروز سايه اش گسترده تر ميشود ، 
    من در كنجى دوراز همه ياران وهمه دل داران وهمه دوستداران دلم را در برگ كاهى پيچيده ام وبه هوا ميفرستم ، 
    نه ! هوا نيز آلوده است ،  آسمان ابرى تا ر يك وكدر مملو از ذرات فلزات  كشنده ، نفس كشيدن نيز مشگل است ، نه ، ميل تدارم ميان شما . به يك زندگى مصنوعى ادامه دهم ، ميخواهم خودم باشم ،  حال آن خود ، آن من ، گم شده ، تنها روحى باقيمانده ، براى آنكه بماند! 
    من ميخواهم بميرم واين تنها أرزوى من است ،هر صبح كه چشم باز ميكنم. وميبينم كه هنوز زنده هستم ، عصبى ميشوم ، نه ! دچار خيالات و يا ديپرشن  نشده ام ، بوى گند زباله ها ، تل خاكى ، بوى گند أدمها كه هرروز مانند ديو بزرگتر ميشوند مرا رنج ميدهد ، به سفر هاى ” گاليور ” رفته ام ، ا ز دنياى كوچكتر ها فرار كردم  وارد  دنياى غولان شدم حال در ميان پنجه  وهيكل بزرگ أنها گرفتارم ، احتياج به  هواى تازه دارم ، همه جا يك شكل است  كوهها فرو ميريزند ، درياها غرش بر داشته اتد ،وما هنوز گرفتار افسانه كشتى نو ح ميباشيم ، باميد نجات از طوفان ، طوفان فرا رسيده ويك يك را مانند برگى  خشك به هوا ا ميپراند اينسو أنسو ميگرداند وسپس زير پاى يك غول نابود ميشود ،
    نه ، ابدا ميل ندارم هر صبح بشما  آدمهاى ناشناس كه تازه نسلتان  از غار كهف بيرون زده مانند كرم در هم ميلوليد ، سلام گويم وزنده باشم ، ، اين نامش زتدگى نيست ، ننگ است و بردگى آنهم درون لانه مار هاى زهر دار وكشنده ، 
    ميخواهم خودم بميرم بدون آنكه دستهاى كثيف شما پيكر مرا لمس كند ، ث
    پايان 
    ثريا ايرانمنش ، دوشنبه ٢٦ دسامبر 2016 ميلادى 
  • تصور يا واقعيت !

    خواب خوبى نبود ، حال تهوع داشتم ، شايد گرسنه ام بود ، بااو آن زن بيشرم به دنبال كباب كوبيده بودم ودر يك رستوران آنرا خريدم وفروشنده گفت : صورتحساب را ” ياهو ” ميفرستد !!! بيدار شدم ، بياد رفتار روزهاى آخر عمر او بودم چه بيشرمانه با من رفتار كرد ، با آنهمه مهربانيها كه در قبال او وخانواده اش كرده بودم ، محكم زدم روى دستهايم وناگهان فرياد كشيدم كه : 
    اميدوارم تمام عمر روح تو نيز در عذاب باشد ، حتى  خاك ترا نپذيرفت معلوم نشد با لاشه بو گرفته ات چكار كردند ،  ميل نداشتم بنويسم آنهم بين كشاكش اين روزها كه نميدانيم آيا بايد  در سرور وشادى ديگران شركت كنيم ويا درغم آنهاييكه به همت آن مردان  بالا بالادار ند زير چرخهاى كاميرتها ي  ناشناخته  تكه تكه ميشوند ، ا مريكاى  بزرگ پدر دنيا  اعلام داشته ممكن است كه اين حملات به كليسا ها هم برسد !!! خوب ، بايد خيلى علف خورده باشيم تا ندانيم كه برنامه از كجا ودر چه چرخش ودر كدام طويله از پيش تنظيم يافته وبمو قع به مرحله اجرا  در ميايد ، 
    او آمد ، با سه روز زودتر براى اغتصابها ومن چقدر خوشحال  شدم مانند يك سايه در كنارم راه ميرود  ، خسته است ، ونا اميد سعى دارم او را وادار سازم  تا با هم فيلمهاى قديم را آن زمانيكه هنوز دنيا أرام بود ببينيم وبا همه به كوچه پس كوچه هاى خاطرات گذشته به تولد دوسالگى او برويم من با پيراهن سبز حرير بهمراه دوستان واقعيم كه امروز هيچكدام نيستند ومن جاى  خالى آنهارا در دلم احساس ميكنم او هم دوستان وهمدوره هاى مدرسه  ودبيرستان را از دست داده است 
    امروز بى امان كلمات  در دهانم ميچرخيد. : اميدوارم روحت در عذاب ابدى بماند ، نميتوان از كنار بديها به راحتى گذشت ونميتوان گفت كه در عالم خلقت وطبيعت انتقامى نيست ، ، هست ، من به عدالت طبيعت سخت معتقدم  وميدانم كه او عدالتگر خوبى است ، 
    اين روزهاى سرد وگرم. ابرى وإفتابى اكثرا درخانه هستيم به تماشاى جشن و شبهاى نيمهكاره آنهاييكه باور دارند وآنهاييكه ميان شك ويقين ايستاده اند وما به باورهاى آنها احترام ميگذاريم  ،ميگذرانيم ، 
    خوب ، خوشحالم كه سر انجام نقش خيام بر يك بطرى شيشه شراب  ناقابل شراب ارزان وسفيد وقر مز يك شر كت فرانسوى نقش بست ايرانيان  اديب ووطن دوست بشتابيد و شراب يك سنتى را با يكصد يورو بخريد چون نقش خيام نيشابورى بر أن نقش بسته است ،
    جامى است كه عقل آفرين ميزندش 
    صد بوسه ز مهر بر جبين ميزندش 
    اين كوزه گر دهر چنين كلم لطيف 
    ميسازد و باز بر ز مين  ميزندش 
    بهر روى  روحيه چندان خوبى ندارم با آنكه او در كنارم هست باز ميدانم دردى نا شناخته اورا دارد از هم ميدرد  واين همان درد بى خانمانى  گم  كردن خانه است وأوارگى ابدى ، پايان 
    ثريا ايرانمنش ” لب پرچين ” 
    بيست وپنجم دسامبر ٢٠١٦ ميلادى 
    اسپانيا 
  • چنين روزى ….

     جند روزى است ميلى به سفر ندارم ، ميلى به كلام ندارم وميلى به دفتر ومشق ومدرسه ندارم ، چند روزيست كه رباط شدم نه ميل بخوردن  ونه نوشيدن ونه سخن گفتن دارم ، چند روزيست  كه جهانرا بنفش تيره ميبينم ، وسپس كم كم سياه وتاريك ، جهنم هيمه هايش آماده است وآب هارا  چشمه ساران پاكيزه  را  به بهشت برده اند تا براى ” خوديها” نگهدارى كنند ، مهم نيست اگر لبان وكام  من وديگران خشك  است وعطش  آتش بجانمان شعله ميزند ، ما ميتوانيم ادار تصفيه شده خودرا بنوشيم ، با آن حمام كنيم ، ما بردگان ميتوانيم از خاكستر مردگانمان  نان بپريم وبخوريم ، گندم در بهشت ميرويد ، در كتاب  آسمانى نيز آنرا بارها تكرار كرده اند، دو قسمت شديم  شيطان مجسم  ويا خداى ناديده ؟!.
    تو بگو ، تو حرف بزن ، ديگر كسى نمانده ، نه هيچكس نمانده من مانده ام وعلفهاى تازه از زير زمين بيرون زده وگلهاى هرزه صحرايى كه سر را با نسيم باد حركت ميدهند ، يلدا چه بي صدا سايه اش را روى جهان پخش كرده است ،از شب چهر خبرى نيست از شكم باره بودن بايد حرف زد ، 
    از تعداد كشته ها بايد گفت ، از شماره بيرونند مانند كود آنهارا به يك چاهك مياندازند  دنيا ديگر در فكر تشيح جنازه ها تيست ، دنيا دو قسمت شده است ، ميروى كم كم بالا ناگهان سرت به يك سقف كاذب ميخورد وبه سرعت پايين  ميافتى   بالاى آن سقف كاذب ( خودى ها)  نشسته اند ،ًميچرند ، درهم ميلولند و در نشئه علف در هوا سير ميكنند و عريان در بغل يكديگر ميغلطند ، قزلباشان با ماسك هاى دروغين نگهبانانند ، آنها مغز هايشانرا به مارها داده وبجايش  زهر  اورا در سينه  ودر كف دستهايشان نهاده اند  در زير سقف كرمها ، جانوران ، موشها ،وماران  مشغولند ، مشغول تهيه خوراك براى بالايى ها  هستند ، نوزادان تازه به دنيا آمده به سيخ كشيده ميشوند ، دختران كوچك باكره قربانى ” معبد ابليس” ميشوند قانونى كه از بدو شروع جهان  بنا نهاده  شده  وتنها شكل وموقعيت وزمان آن فرق كرده است ، گاهى يكى از قربانيان لاشه اش از درز سقف بر زمين ميافتد وبردگان گرسنه بسوى او هجوم ميبرند ، بردگان همان بره ها ي گم شده آن مرد  بيچاره بر صليب سر نوشت ميباشند ، 
    ابليس فرمانرواست ، ابليس در تاريكى عمل ميكند  ، او ميلى به روشنايى خورشيد ندارد ، بندگانش نيز از  نور خورشيد گريزانند ،
    آن بهشت بود. ويا ما ميپنداشتم كه بهشت بود  ودر ميان باغهاى دلكش وجويبارها  وچشم سارها تن به خورشيد ميسپرديم ،
    امروز ديگر بوسه ها طعمى ندارند وجايشانرا بر لب هيچ دلدارى نمي گذارند 
    بهشت در طبقه بالاست ، اطاق طبقه ” بالا” حرمت و خوى انسانى را بايد در طبقه زير زمين  دفن كنى وكم كم خودرا به وسط معركه بياندازى اگر جان سالم بدر بردى درب  سوم  ودر ب آسمان باز ميشود وتو داخل  بهشت واقعى ميشوى رداى سياه وسرخ را مي پوشى . ودور ابليس ميچرخى  واورا ستايش ميكنى  بر زمين   وجاى پآهاى او بوسه ميزنى هزاران بار أزمايش ميشوي تا لايق آن سوى كه ترا به اندرون بخوانند ، تا لايق جانان شوى !!!! 
    ديكر به هچ كس ،به هيچ جا ، حتى فروغ ستارگان  نظر نميدوزم ، 
    همچون شبى سياه ،كه از نفس صبح جداست 
    من بيگانه بوده ام  باشما 
    بيگانه بودم با شب سياه 
    درهمان زمان كه باشما 
    همخانه بوده ام 
    خاكسترى داغ است در كف هر باد ناشناس 
    تا كى زبون هستى وماتم زده  ودرد آشنا 
    نه ! ديگر  به هيچ كس  وهيچ جا 
    چشم نخواهم دوخت 
    پايان 
    ثريا ايرانمنش ” لب پرچين” 
    23/12/2016ميلادى/.
    اسپانيا 
  • کریسمس سیاه

    کریسمس سیاه از راه رسید دیگر صدای زنگوله پا پا نوئل بگوش نمیرسد دیگر صدای آواز جینگل بل را نخواهیم شنید ، دنیا یکپارچه باید سیاه شود  وبجای نوارهای سبزو زرد وقرمز ودرخت وشاید “بلین” باید عکس یک مکعب سیاه را که نماد خیالی خانه دورغین خدا هست د رمیان سفره مان بگذاریم ودرکنار ش نماز بخوانیم 
    حتی خیابان  بی رونق ما هم امسال آن چند چراغ آبی وقرمزرا از ما دریغ داشت ودرخت نیز بجای نخل وسرو یک درخت قرمز ناشناس است  ،  سرخ وسیاه . 


     شاد ی دردلها مرد هر چه هست  غم است وعزا، آتش به سردی میگراید درون سینه ام ،  وخاموش به آیینه کدر روزگار ، هرشب باید شمعی برای مردگان آن روز روشن کرد شمعی که درون شمعدان شیشیه ای پرپر میزند  آتش درون اجاقها وبخاریها به سردی میگراید  پشت شیه کدر مینشینم  وبه شمع غمز ده مینگرم  شمع زاری میکند تا  جیوه هایش بر لب شمعدان بچسپد نشان اشک خودرا باقی میگذارد. 
    دیگر نمیتوانم چهره درآلود خودرا با رنکها بیارایم ونشان دهم که زندگی زیباست وخوشحالی از همه جاری است  چهره من همان چهره شمع غریب است که غریبانه واشک آلود درشمع دان شیشه ای کار چین میسوزد .
    دنیا روز به زوال است رو به نابودی است واول از سر زمین ما شروع کرده وادامه میدهند ترکها جدا ، کرد جدا ، بلوچها جدا ، اهوازی ها که بتازگی  اهوار زا با :ح: مینویسند جدا نصیب شغال میشود حضرت والا مقام رهبری با جلال وجبروت به همراه مجلس خرگان در قم مچنان امریه صادر میکنند ، وانگشتر عقیق  را بر دست چوبی ومصنوعی خود بر پایین منشور حقوق بشر مهر میکنند !!! بشر بی حق وحقوق بی ارزش تراز حیوانات .

    هشدار ، ای کسیکه غیراز ابلیس نیستی ، ای کسیکه داری روی سر زمینها قما رمیکنی ، بکجاخواهی رسید ؟ به کدام بهشت ؟ مردم این جهان هنوز نمیدانند تو کیستی ،  هرچند تکیه برجای خدا داده ای  ودرگوش خلق آواز وثنا خوانده ای  سر انجام روزی ترا نیز از تخت پایین میکشند ای کشنده پنهان خدا دردلها .
    نه وجدان داری نه قهر طبیعت را میشناسی .
    طبیعت برخیز ، آماده نبرد شو ، باید جنگید ، برفهایت را جاری کن ، طوفانهارا بفرست قصرهای خیالی را ویران کن ای طبیعت من بتو اتکا کرده ام ودست تمنایم بسوی توست ، تو بخشنده تراز ابر سپیدی ومادر مهربان ما  بر فرزندان خود رحم بیاورد وابلیس را از ما دور کن . 
    امشب شب یلدای تاریکترین شب سال ومن درانتظار خورشیدم ، خورشیدی که وباره پیکر سردمرا گرم کند وبر سرتا سر جهان بتابد بچه ها آزادانه درکوچه ها بازی کنند ، زنان آزادانه موهای زیبایشانرا پریشان سازنند ومردان دوباره ( مرد ) شوند نه نروک !! نه آدمکش این حرامزاده ها کجا بودندکه ناگهان سبز شدند ولعنت برتو آلمان هیتلری که اینهمه آدمهای ناشناختهئرا وارد اروپا کردی اول خودت بعد نوبت بقیه یممرسد وامریکای گودی گودی هنوز زخم نخورده است اما مرتب پیام میدهد :
    مواظب باشید آدم خورها را فرستاده ایم هر که جلو دستش باشد میخورد ، میبلعد ومادر بزرگ بی بی سکینه که دیگر بوی گندش عالمرا گرفته عکس تازه ای را به دنیا نشان میدهد .
    مهمترین خبر هم این است که بانوی عفیفه ونجیبه ومظهر سکس دنیا ” ژا ژا گابور در سن  نودونه سالگی ” با هزاران درد بیدرمان جوانمرگ شد در ویلای بیست وهفت اطاقه اش !! نود ونه همسر ورفیق ومترس داشت . حال بگمانم دنیا عزا دار شود !!!!/
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /
    20/12/2016 میلادی /..
    اسپانیا .
    توضیح آنکه ” ناگهان مقداری از نوشته های من پاک شدند گویا به تریش قبای بزرگان اهل قبور برخورده است ویا توهین شده !
  • بد بختیها

    قرار نبود بنویسم ، قرار بود چند روزی بخودم تعطیلی بدهم به اعصابم به معزم ، اما تلفن دوستی  دوباره مرا ودار کرد بنویسم ! از چی بنویسم ؟ …
    امروز صبح با گریه از خواب چشمانم را باز کردم ، چرا گریه میکردم ؟ خواب بدی نبود ، به همراه خانم دکتر !!! که دیگر نمیشود اورا با هیج سنگی وهیچ ترازویی وزن کرد ، داشتم خرید میکردم او هزار پوند داد وسینه مرغ خرید ! هزار پوند سینه مرغ ؟! 
    از تختخواب بلند شدم چشمانم غرق اشک بودند صفحه اخباررا گشود م پس از همان خبرهای همیشگی چشمم به خبری افتا د که ( جنوب کرمان در آتش بدبختی میسوزد کسی بفریادآنها نمیرسد ) یک حوضچه کوچک تمام منبع آب آنها بود وتوالتشان درمیان سنگلاخها و خاک را خمیر میکردند با عدس وکمی آرد میخورند عده ای کور شده بودند ، عده ای از فرط نداشتن پول در بیماریها مرده بودن  بیشتر آنها دندانهایشت ریهته بود  بهداشت نداشتند  تا نزدیکترین بهداری کیلومترها فاصله بود تنها یک قبرستان وبا زده بود یک دهکده در جنوبی ترین شهر گویا کلمه ( بدبختی) با این سر زمین ومردمانش عجین شده البته غیرازآقایانی که تنها نان آنهارا نیز به یغما میبرند در لباس شیخ یا ملا ویا ارباب ویا پیر طریقت !!!  گریه را سردادام چگونه باید باین  مردم کمک کرد ؟ آهای آقایانی که ویلایهای شما در جنوب وشمال طعنه به کاخ ورسای میزند شما میروید وآین کاخها میمانند وکرکسها درآن لانه میکنند . وشما شهر بانوی مهربان که میدل دارید » ملت شما« بدانند چقدر شما آنهارا دوست میدارید با یک هلیکوپتر مقدداری از آن لباسهای کهنه  وغذاهای پس مانده تانرا براین این هموطنان نیز بفرستید شما میتوانید من نمیتواتم  نه قدرت جسمیم اجازه میدهد  که با سگهای هار دربیفتم ونه قدرت مالی شمارا دارم ، آنها نیز هموطن شما هستند حال ترک نیستند ، شمالی هم نیستند اما درجنوب در کنار شهر شیراز دارند از گرسنگی مانند کرم درخاک میلولند ومیمیرند آن دختران وپسران جوانی که هنوز نمیدانند آسمان رنگ دیگری هم دارد .آسمان آنها همیشه کدر وگرفته وخاک آلوده بود است .
    آهای اهالی ملت شریف ایران  نگاهی به پشت سر بیاندازید تنها دردهای خودتانرا بزرگ نکنید بروید باین بیچارکان غذا برسانیدآب برسانید ، شما که دل درتان تا عرش کبریا میرود کمی به عقب نگاه کنید .
    مانند هنرروز زیر دوش آب اشکهایم فرو میریختند ، لباس پوشیدم بیرون بروم کجا بروم ؟ با چه کسی بگویم که در خاک من ودر سر زمین من   هموطن من بجای نان خاک میخورد با کرم .
    کرمان دررژیم گذشته هم غریب افتاده بودن آنقدر مردمانش نجیب بودند که نان خودرا به دیگران میدادند وخود گرسنه میخوابیدند وخوشحال بودن که گرسنه ای راسیر کرده اند .
    آیا کسی صدای مر از این گوشه اطاق میشنود؟ آیا خدا یی هست اگر هست باید باین ظلم پایان بدهد آقای خامنه ا ی جزو دومین ثرومند ترین مرد  دنیا قرار دارند آیا میدانند در جنوب هم استاتی هست بنام کرمان ؟  یا تنها خراسان وزادگاه خودشانرا میشناسند ویک گرگ هار وآدمخواررا نیز آنجا بسته اند !وایا میدانند در کرما ن دهاتیهایی هستند که گرسنه اندوغذا برایشان رویاست ؟ گمان نکنم ایشان از روی صندلی رهبری خود محال است تکان بخورندتنها به هنگام قضای حاجت به توالت لوکس طلایی خود می روند شاید هم پیروان ایشان دهان باز کنند وفضولاترا بعنوات تبرک قورت بدهند ! کسی چه میداند . 
    اندوه تو شد وارد کاشانه ام امشب 
    میهمان عزیز آمده درخانه ام امشب 
    از من بگرزید که می خورده ام امروز 
    با من منشینید که دیوانه ام امشب 
    آشپزخانه بهم ریخته ، ظوف ناشسته ، من خسته وگریان بامید آنکه کسی این مطلب را بخواند وبسوی آن مردم محنت زده برود آنها هموطنان منند همشهریان منند هرچند منهم مانند آنها بدبختم بدبختی با خاک کرمان گل شده ومارا ساخته  حرفی دیگری ندادرم بزنم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” 
    19/12/ 2016 میلادی  برابر با 29 آذرماه 1395/
    اسپانیا .
  • یلدا

    فرا رسیدن یلدای  بزرگ را به همه دوستان وعزیزان تهنیت میگیوم /
    امیداست که این شب زایش خورشید به همه دوستان وعزیزان ومهربانان درمحفل خانوادگی ودوستانه خود گرم وپر محبت خوش بگذرد وامید است که یلدا تاریک سایه اش رااز روی سر زمین ما وبطور اعم از روی زمین  دور کند  ونور خورشید ومهربانی جهانرا فرا گیرد /
    درپایان اضافه میکنم که برای مدتی این صفحه تعطیل است وازادامه ( آن زن که بود) نیز بدلایل خاص فامیلی صرفنظر مینمایم .
    با تقدیم بهترین  وشایسته ترین احترامات وصمیمانه  ترین آرزوها برای شما عزیزانی که نسبت بمن مهر داشته اید .سال نوی مسیحی نیز برای مسیحیان عزیز مبارک باد . ثریا ایرانمنش / اسپانیا 18/12/2016 میلادی .
  • آن زن که بود؟

    اینها برای چاپ نیستند ، لطفا فقط بخوانید ، سپاسگذارم.
    —————————————————-ثریا 
    حال که کمی پرده هارا کشیده ام باید از اول شروع کنم وبنویسم که چگونه پایم به خانه آن مرد رسید واو کی بود واز کجا آمده بود ؟ هر چه هست ، مادری مقتدرداشت زنی با اراده آهنین ، زنی که میتوانست چند مرد را بخاک بنشاند ، زادگاه  آنها معلوم نبود ، کمتر حرف میزد بخصوص زبان فارسی را خیلی کم میدانست او زمان رضا شاه با سه فرزند ویکی هم که درشکم داشت از کوه های پر برف  سیبریه وقفقاز و چین خودش را به ترکیه میرساند ، مدتی درترکیه ماند وچون زبان آنها را خوب میدانست  کلاس زبان با زمیکند وسپس از آنجا به ایران وبه طرف خراسان حرکت میکند ودرآنجا ساکن میشود وآخرین فرزندش را درآتجا به دنیامیاورد 
    به هفت زبان زنده دنیا آشنایی کامل داشت هم مینوشت وهم میخواند اما فارسی را خیلی کم . ( اینها روایتیهایی است که از پسر او شنیده ام ) .
    او در پرورشگاهی مشغول بکار میشود ، وروزیکه رضا شاه بهمراه نخست وزیر پرقدرتش تیمورتاش به مشهد رفته واز پرورشگاه دیدن میکند سخت تحت تاثیر آرامش ونظافت ونظم وترتیب وتربیت بچه ها قرار میگیرد وآن زنرا تشویق میکند درانجا تیمورتاش میگوید “
    قربان این خانم را کسی نمیشناسد گویا باید  یک جاسوسه باشد که از روسیه باینجا آمده ودرست نیست فرزندان ما تحت نظر او تربیت شوند باید اورا بیرون راند ، وآن زن آهسته جلو میرود وسیلی محکمی بگوش تیمورتش میزندومیگوید قبل از رفتن حد اقل عقده امرا خالی کردم واز دربیرون میرود .
    البته باو کاری نداشتند اما این امر برای تیمورتاش خیلی گران آمد بخصوص خنده زیر لبی رضا شاه .
    او به همراه چهار فرزندش به تهران کوچ میکند ودر خانه یک ارمنی پانسیون میشود ودوباره درصدد ایجاد کلاس زبا ن بر میاید این بار درخانه  ، شاگردان زیادی دورش جمع میشوند بچه هاییکه بعد ها جوانانی شدند وجزیی. از حزب توده را تشکیل میدادند، 
    پسرانش بزرگ شدند به مدرسه وسپس به دانشگاه رفتند ودو دختر او نیز راهی دانشگاه شدن سن آنها چندان باهم زیا د نبود پسران بسیار زیبا  ویکی از دخترانش نیز خیلی زیبا بود که بعقد یک دکتر امریکایی درآمد وراهی امریکا شد این دکتر ممخصوص قلب آیزنهاور ریاست جمهوری امریکا بود   !فریدون کشاورز دوستی محکمی با او داشت ! درآن زمان رزم آرا نخست وزیر ایران بود وچناکه آن بانو نقل میکرد وگویا از فریدون کشاورز شنیده بود ، رزم ارا به هنگام صحبت تلفنی با شاه میایستاد ودکمه هایشرا محکم میبست وبا یکدست سلام نظامی میداد . تلفن که قطع میشد او راحت سر جایش مینشت ! بهر روی توده ها رزم ارا هم کشتند .
    ، من خیلی بچه بودم که به شاه تیر اندازی شد داشتم از مدرسه برمیگشتم خانه ما پشت مجلس شورای ملی بود ومن به دبنال پلی میگشتم تا بتوانم از روی جوی آب پر لجن بگذرم دیدم خیابان شلوغ شد ودستی مرا بغل کرد وگذاشت آنسوی خیابان من دوان دوان بخانه دویدم واز رادیو شنیدم که به شداه تیر اندازی شده اما تنها زخم کوچکی پشت لب بالای او ایجا دشده که فورا آنرا ترمیم کردند وبلا فاصله صدای اورا از رادیو شنیدم که داشت نطق میکردزانو زدم وخدار شکر کردم !وشب در روزنامه عکس اورا با لب باند پیچیده شده دیدم ….بقیه دارد. ثریا
  • حالا که……..

    امروز روز غمگینی است هوا تاریک ، گاهی باران و لحضاتی برق هم میرود  وخانه ها همه نمناک وبهم ریخنته بوی نا همه جارا فرا گرفته است  ، خوشبختانه هنوز این جانور آبی رنگ بیصدا به خانه من رخنه نکرده اما بقیه خانه ها چه بزرگ و چه کوچک دچار این رخنه که بیرحمانه همه جارا میگیرد خانه های بزرگ با دکوراسیونها قیمتی خود وکتابخانه ها وکتبی که بعنوان دکور درآنها چیدند  کتبی  که هیچگاه لای آنها باز نمیشود وخاک آنها گرفته نمیشود ، اما من تصمیم دارم اشک ” اورا” پاک کنم وتا روزیکه زنده ام سعی میکنم خاک وخاشاگی که برچهره اش پاشیدنداز بین ببرم ، من اورا دوست داشتم ، بعنوان پدر ملت ، بعنوان مردی مهربان وخوشقلب ، وساده دل  ، پدری که میدانستم در آغوشش درامنیت کامل هستم وکسی بمن تجاوز نخواهد کرد . بخاک من تجا.ز نخواهد کرد وذره ای ازخاک مرا نخواهد برد . امروز پرندگان خوش الحان را گرفته ودر زندانها ودرقفس گذاشته اند ، صدای زن نباید بیرون بیاید زن تنها یک کنیز است وبس ، یک فر گرم برای تولید وپختن غذای کامل ،  دیگر فایده ای ندارد ، اگر درآن زمان که آزاد ی که نه برایش جنگیدندونه به زنجیر اسارت گرفتار شدند ، تنها  به آنها هدیه داده شد به دنبال بقیه اش میرفتند بعنوان مثال سهم  ارث ، حق طلاق وحضانیت بچه ها و نیمی از زندگی که ساخته بودند ، شاید امروز باین  گودال نمیافتادند ، به آنها آزادی داده شد دامن تنگ وکوتاه پوشیدند انگشترهای گانقیمت بر ناخنهایشان نشاندند وموهایشانرا به رنگ بور وطلایی درآوردند پت میزها قمار نشستند سیگاررا روشن کردن ودودش را بچشم رفیقشان یا مترسشان فرستادند و هنوز این کار ادامه دارد ، ودرعین حال برگشتند به همان قرن گذشته یعنی بردگی .
    اگر من توانستم بچه هارا به خارج برسانم اجازه مادام العمر از حضرت همسر داشتم واو فکر نمیکرد که من برنگردم بنا براین انتقام خودرا بنوع دیگری گرفت ، (اگر پول وخانه وزندگی میخواهی برگرد) ! نه من آن زندگی را نمیخواهم که درکنار مردی باشم که هنوز در انتهای معزش افکار کثیف لانه کرده وهرروز کرم میگذارد وبیشتر میشود وبا تخیلات دیوانه وارش مرا ودخترانش را متهم میکند وبخاک سیاه مینشاند، دروکالتنامه ای که آنرا نخوانده امضا ء کردم حق و حقوق من سلب شده بود وهمچیز به بستگانش میرسید اعم از نقد یا منقول وغیر منقول ومن اثاثیه خودم ، قرشهایم ، قابهایم ومبلمانمرا درخانه آنها دیدم ودم نزدم  هرچه باشد بستکان او گرسنه بودند من چشم ودلم سیر بود تنها نگاهم بسوی ( او ) دوخته شده بود که دور دنیا میگشت وهیج کجا اجازه فرود آمدن نداشت ودرآخر  به هکت  دوست نازنینش وبا اجازه اربابان بزرگ توانست در سر زمین فراعنه ، همانجا که کلئوپاترای خودرا برای اولین بار دید وبا او ازدواج کرد ، بخاک سپرده شود . شه زاده واقعی ما ( شهناز) است که درهیچ رسانه ای نامی از او برده نمیشود چرا که شهر بانومجال بکسی نمیدهد .
    من چهره اورا پاک میکنم غباررا از آیینه چهره او میروبم واورا همانطور که دیدم ومیشناسم عیان میسازم اینها در معرض رسانه های خریداری شده امثال ….. بهتر است حتی نامشان دراین صفحه نباشد .  دیده ئخواهد شد تنها کپیه برداری شده عده ای آنهارا میخوانند ووبا اصل مطابقت میکنند !! 
    تنها همه از جشن های تاحگداری حرف میزنند  ، احمقها  ما کشوری با تاریخ بزرگ وسر زمینی ثروتمند بودیم حال به همت نوکران وخدمه های شما خاکرا نیز توبره کرده به سرزمین عربها میبرند دیگر چیزی باقی نمانده ، پسرک ناقابل مشهور شهر بی بی سکینه گفته بود :
    شاه این مندالهارا درکدام جنگها برده وکسی نبود بپرسد آنچه تو بر سرو کله وگردن خود آویخته ای درکدام جنگها شرکت کرده وبرده ای سربازان بدبخت را به جبهه میفرستادی مادران داغدار چشم بانتظار اما آنقدر شستشوی مغزی شده بودند که با قربانی خودرا ازیاد برده وبرای تو کف میزدند ، شاه ما یک ایالترا که میخواستند ببرند وضمیمه آذربایجان شوری بکنند از دست قوای دشمن بیرون آورد . با تمام کشورها روابط دوستانه داشت در کنار ما یهودیان ، ارمنیان که نیمشان خیانتکار ازآب درآمدند ووزنانشان همسر مردان توده ای شدند ، سیاه وسفید افغانی درکنار هم به مسالمت میزیستیم روابط فرهنگی داشتیم اقبال لاهوری به فارسی شعر میسرود ، خلیل الله خلیلی شاعر افغان به فارسی شعر میسرود وخوانندگانشا ن اشعار شاعران مارا ترانه کرده ومیخواندند ، حال سر الاغ کج شده بسوی صحرای عربستان وشاه جنایتکار است !!! واقعا دنیای مضحکی داریم وهمهرا هم تقصیر خداوند میدگذاریم بیچاره خداوند او مارا مانند یک کرم آفرید دیگر مارا تبدیل به اژذها نکرد این طبییعت خود ما بود یاژن ما بقول فرنگیهان که ناگهان سیر که شدیم دیگر نه پدر میشناسیم ونه مادر ، <ان قصه ایکه شهربانو درباره ماهیان در باهاما گفته بود یک دروغ محض بیش نیست ، آنها تنها موقعی که بچها بدیدارشان میرفتند ویا موقعی که خبرنگاران برای خوراک رادیو تلویزونها ومجلات به باهاما  میرفتند کنار هم می نشستند شاه اکراه داشت که حتی دست اورا بگیرد میترسید که کف دست او به زهر ی دیگر الوده باشد .قصه عشق او وطلا درست بود اورا از صمیم قلب دوست داشت بعد از ثریا عشق بزرگش او بود . اگر باید ماخدذ ومنابع را بیاورم به زود ی همه را  ردیف خواهم کرد ، زمانیکه آیت اله خمینی را دستگیر کردند باو گفتند اجازه دهید اورا بکشیم ، شاه گفت نه ! او آیت الله میباشد وگناه است اورا به تبعید بفرستید نمیدانست که همان او واردخواهد شد وولینعمت خودرا بیرون میکند وخود بر تخت الهی مینشیند وشاعرمزد بگیری که قبلا برای او اشعار ومدح میسرود ناگهان راهشرا کج میکند ومیسراید :
    ای دست خدا که بت شکستی / بر مسند جد خود نشستی ؟ / 
    نه کمتر کسی اینهارا میداند کسانی درخارج میبایست مردم را سرگم میکردند بعناوین مختلف تا برنخیزند  شهره بود گوگوش آمد کریم شیره ای آمد ورادیوها وتلویزونها شروع به نمای همان آشغالهای گذشته کردن مردان خوبمان نظیر پرویز صیا دکنار رفت وجایش را به دلقکهای دیگری داد مردم ایران هم بخواب خوش مستی فرو رفتند تا چشم باز کردند تیغ تیز خنجر خون آلودرا جلوی چشمان خود دیدند . دیگر دیرا ست حکومت این موجودات عنیف یکصد ساله است یعنی تا زمانیکه سر زمین ایران یک تپه خاک شود واثری از گذشته برجای نماند آنگاه مانند قوم بابل شهری دیگر بر روی تپه ها بنا میکنند ویا آنرا تکه تکه کرده نامهای جدیدی به هریک میدهند مانند مثلا سر زمین ماوراء اردن !!!وکاوشگران جدیدی به دنبال تاریخ گذشته میگردند مانند کلئوپاترا اورا ازخاک بیرون میکشند وباز درموزه خانم بی بی سکینه یا سایر موزه ها به ” امانت” !!!! گذاشته خواهد شد / شهربانو مرتب درحال گردش است وهمان حرفهارا تکرار میکند تا دم آخر باید به وظیفه ایکه بر دوشش گذاشته اند عمل کند !.
    پایان / شنبه 17 دسامبر 2016 میلادی //
  • زرشک پلو با مرغ

    در دوسال بعد از انقلاب با فریب همسرم برای دادن آن وکالتنامه شوم  وآخرین دیدار با مادر به ایران رفتم ، دانشگاه شلوغ شده بود وباز مردم درصدد شورش بودند وفرودگاههارا نیز بسته بودند قطب زاده مرحوم رو یک صندلی جلوی در دانشگاه ایستاده بود وفریاد میزد » ملت من «  من خندیدم وگفتم :
    آهای زرشک پلو با مرغ ، مردم انقلاب کردند که ملت تو بشوند خبر نداری که امت خواهند شد .
    روز گذشته دریکی از این رسانه های خریداری شده دیدم شهر بانو  میگویند ارزو دارم که ” ملت ” من بدانند چقدر آنهارا دوست دارم !!! دوباره اوراهم به زرشک پلو با مرغ دعوت کردم .
    چه کسی ملت توست؟ آنهاییکه درکنار خیابانها به گدایی وخود فروشی مشغولند ، یا کودکان کار ویا بچه هایی که درمدارس مدیران ومعلمان به آنها تجاوز میکنند؟!  ویا آن موطلاییهای شهر ما که دراطرافت گرد آمده وحسرت اینرا دارند که ترا روزی برتخت بنشانند ویا حزب سوسسیالیست فلان کشور ویا توده ایهای نمک خوردونمک دان شکسته یا هنرمندان موج نو ؟ ملت تو  کسی نیست تو خود یک فردی از این سر زمین حال اگر امپراطریس بی سرزمین مجلات ورسانه ها هستی بکسی مربوط نیست .
    واما درباره شاه مرحوم شاهد چیزی بودم که تا امروز آنرا بیان نکرده ام .
    همسر وبرادر همسر اول من یکی از سر دمداران وبزرگان وپایه گذاران حزب ( توده بودند) ! نامشان درهمه جا هست یکی را به حبس ابد ودیگری را به اعدام محکوم کردند ، هردو درزندان به درس خواندن خود ادامه داند یکی مهندس ذوب آهن بود ودیگری مهندسی داخلی ودکوراتور را میخواند ، هرد واز طر یق مکاتبه در دانشگاهی درامریکا نام نویسی کردند وبرادر  همسرم توانست رشته مهندسی ساختمانرا نیز باتمام رسانده ولیسانس خودرا بگیرد دراینزمان چند کتاب  هم ترجمه کردند وبیرون فرستادند همسر من آزاد شد به قید وشرطها  که داستان مفصلی دارد اما من دیگر نمیتوانستم شاهد حضور سربازان امنیتی اطراف خود وخانه ام باشم ، جدا شدم برادر همسرم از اعدام به حبس ابد محکوم شد نامه ای بحضور شاه فرستادیم تا شاید اورا نیز ببخشند شاه ما دستور داد : 
    بجای آنکه آنهارا بکشید از شعور ومعلومات وتحصیلات آنها استفاده بفرمایید وحکم اعدام وحبس ابدرا پاره کرد ودستور داد  یک توبه نامه بویسند (که از نظر حزب بسیار توهین آمین وخیانت ) محسوب میشد وآنهارا آزاد کنید به آنها شغلی بدهید درخور معلومات وتحصیلاتشان حیف است که چنین آدمهایی را بکشتن بدهید . 
    برادر همسر من بپاس این محبت شاهانه دریکی از دهکده های خراسان مدرسه ای بنام مادرش باز کرد یک مدرسه دولتی ویک کاپ طلا هم جایزه گرفت شغل بسیار حساس ومهمی نیز باو ارجاع شد ….باقی داستان بماند .
    این یکی از انواع خاطره های آن روزها میباشد ، درمیهمانیهای خصوصی  حتی سوسن خواننده را نیز پذیرایی میکرد وباو سکه های طلا میداد ومیگفت بهتراست که خوانندگان ما کمی بفکر اندام خود باشند ، شاه باجی خانم معروف درمیهمانیها روی پاهایش مینشت ومیگفت هنوز تو این فلانی را داری ؟ طلاقش بده برایت یک زن خوشگل میگیرم ویا خودم همسرت میشوم واو از ته دل میخندید تا جاییکه اشکهایش سرازیر میشدند به فیلمهای فارسی و هنرپیشه های اصفهانی بخصوص وحدت سخت علاقمند بود بجای موریس بژار فرانسوی از ساز واوازهای ایرانی لذت میبرد واز فیلمهای ایرانی …بقیه بماند .
    بلی زرشک پلو با مرغ غذای بسیار لذیذی است .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /17/ دسامبر 2016 میلادی /
  • بخت برگشته

    بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم 
    یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت !
    ——–
    محمد رضا شاه هم مانند من بخت برگشته وبد شانس بود هر خدمتی کرد به حساب دیگری تمام شد وفحاشی ها باو رسید ، تا جاییکه دختر من که تنها هفت سال داشته واز مملکت خارج شده ودیگر هیچگاه برنگشته زیر افکار کمونیستی همسرش شاه را بباد ناسزا میگیرد وفشار منهم بالا میرود .
    من نمیدانم چرا دیگر دنیا اورا رها نمیکند ؟ رهایش کنید ، بد بود ، خوب بود جنایتکار بود دزد بود شما ها که بیگناهید ملاهای مفتخور وتوده ها که بی گناهند  ، مجاهدین که بی گناهند شاهان دیگر که بیگناهند ! تنها مواظب آن هستند که تاجهایشان از سرشان نیفتند وقرارداد ها را بموقع به انجام برسانند !!  تنها گنه کار  اصلی او بود وتا جهان گرد خود میچرخد ونصیب ” ایلینها ویوفوها ” شود هنوز مردم عامی وبدبخت به او بد میگویند وجشن های دوهزار وپانصد ساله را بزرگترین  جنایت قرن !! میشمارند ، خوب ناپلئون بوناپارته هم نه پدرش شاه بود ونه مادرش ملکه او هم شد امپراطور  هنوز هم عده زیادی طرفدار دارد وکسی جرئت نمیکند باو چیزی بگوید ، یاسر عرفات ترورویست میشود قهرمان .
    از صدای ریزش شدید باران از خواب بیدار شدم وحال دراین فکرم دوباره کجارا میخواهد ویران سازد ؟ هنوز ویرانی های  قبلی  درست نشده اند وهنوز آثار وبقایای آنها باقی باغات مرکبات  زیتون واوا کادو که تنها محصول صارات این سرزمین وکشاورزان بود یکسره انابود شده اند  اما مطمئن هستم که تاکستانها در امانند !
    بد بختی بد جوری باین  سر زمین روی آورده  با نزول وپایین افتادن قیمت “یورو” حسابی وضعشان بهم میخورد ،   صادرات این ملت همین محصولات کشاورزی است صنعتی که ندارند تا صادر کنند تنها رقص وآاز وروغن زیتون است !
    زمانیکه مینویسم دستهایی درکار سرنوشتها مشغولند حرف مرا باور کنید سیمرغ بالش شکست وجهان شد عرصه بال گشودن مگس  امروز کسی زندکی ( سی سی) ملکه ناز نازی اتریش را نخوانده اما فیلمهایش مرتب روی پرده سینما باچهره معصومانه رومی شناید ر ببازار میاید اما کسی نمیداند که او درمکزیک چه جنایتها کرد وبا چند مرد خوابید ؛ نه کسی نیمداند چون نمیگذارند  چهره معصوم او خدشه دارشود .
    لویی چهاردم وماری آنتوانت شاید احمق ترین پادشاهان روی زمین بودند اما انقلابیون سر آنهارا به دست گیوتین دادند تا مردم را خوشحال کنند زمانی طول نکشیدکه یک سر بازاز یک جزیره درمیان دریای مدیترانه  باخود گفت “
    تاج لویی روی زمین بی صاحب افتاده باید خم شد وآنرا برداشت وبر سر گذاشت . اما هیچکس با چشم حقارت به آنها نمینگرد .
    بیچاره محمد رضا شاه ، او هم مانند من بدشانس وبد اقبال بود مرتب فحش وبد نونفرین نثارش میکردند انهم مردمانی که از پول نفتی که  او ببازرهای جهان فروخته بود صاحب کیا وبیا شده بودند وحال دست اورا گاز میگرفتند وتازه پس از سی واندی سال نسل جدید برای روحش دعا میفرستد بیفایده  است ، میشود همان مرده پرستی .اوهم مانند من در موقعیت جغرافیایی بدی رشد کرد با افکار بلند پروازانه  ، نه برای خود ، بلکه برای سرزمینش .
    بلی او هم مانند من دستش بی نمک بود وبازی را نیز نمیدانست به چند مهره تخته نرد دل خوش کرده بود وچند ورق پلاستیکی بعد هم سرش به بیماریش گرم شد دیگر سر رشته از دستش بیرون شد وافعی بزرگ نشست روی گنج با بچه مارهای که بعدها اژدها شدند .
    درآن زمانها که ماهم تازه بنوا رسیده وکیا وبیایی داشتیم !!! وهمسر شهرستانیم درصف بورده پوژواها گام برمیاشت هرشب  وروز ما میهمان داشتیم من بیچاره فرصت نداشتم سرم را بخارانم غذاها آماد میشد میز چیده میشد من خسته روی یک صندلی میافتدم تا سیگاری بکشم اولین میهمان که وارد میشد او فورا زیر سیگاریها را  میچید روی میزها ویکی هم جلوی من میگذاشت ومیگفت تو بنشین ، من پذیرایی میکنم نتیجه این شدکه همه میگفتند :
    خدا شانس بدهد خانم روی مبل مینشیند پاهایش را روهم میاندازد بیچاره مرد همه کارهارا او کرده است کسی نیمگفت این آبگوشت این پلو مرغ این کوفته ها این ژیگو  این ته چین اینهارا چه کسی پخته است ؟  اینهمه مربا ها وترشی های خوشمزه از کجا رسیده ؟ خوب فاطمه خدمتکار که این دستش باو دستش میگفت برو کنار وبقیه کارها هم بعهده آقا بود من میرفتم به اطاقم ومیگذاشتم خوش باشند وخوب عقدهایشانرا خالی کنند  چون میل نداشتم خودم را به نمایش بگذارم هنوز هم میل ندارم . درجایی باید خودت را نشان بدهی که انسانهای والایی نشسته باشند وشعور بالای دارند میان عده ای احمق وبیسواد که تنها شعورشان از راه گوش میباشد چگونه میتوان خودنمایی کرد ؟ چشمانشان کور بود اما گوشهایشان تیز ، قد وبالای آقا هم بچشم میخورد وآلات وتناسلی اش نیز درشلوارهای تنگ به نمایش گذاشته میشد بنا براین من درآن صحنه نمایش جایی نداشتم .
    هیچکس در موردردهای درونی واحساس قلبی محمد رضا شاه چیزی نمیدانست ، لباسهای رنگ وارنگ وپوستیژها و نگین های سبز وسفید وقرمز ونمایشگاهها ، کانونها ، انجمنها همه نشان این بود که بلی ، طرف بیعرضه است واین ” بانو” است که همه سررشته کارهارا دردست دارد  ، لکن  بودجه ازکجا تامین میشد ؟ چه کسی بر سر قیمت نفت چانه میزد ؟ وچه کسی سر انجام موردتهمت وافترا قرار گرفت ؟ 
    ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانکه توست 
    عرض  خود میبری وزحمت ما میداری
    شب کم کم دارد به صبح نزدیک میشود چشمان من لبریز از خوابند ، ودراین فکرم که سرنوشت را چه کسی تقسیم کرد ، دو آنسانرا به تیغی دوسر تبدیل ساخت  بیکی رهایی  داد وآن دگری را ؟ 
    او؟  در طلسم است .پابان
    ثریاایرانمنش / “ب پرچین “
    17/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا .
  • ناقوس

    روز گذشته ناگهان دردی سخت وسط قفسه سینه امرا فرا گرفت وشانه ودست چپم نیز با هم درد گرفتند ،  بخود گفتم ” نترس آرام بنشین ، کمی والرین نوشیدم ، درد دوباره سری زد ورفت ، تنها بودم ، واحساس میکردم که مرگ درتنهایی وبیکسی چه رنج آور است درعین حا ل چه شاعرانه میباشد .
    خوب ، شاید نفخ بوده ویا یاشاید …… درحال حاضر هنوز زنده ام ودارم به چرندیاتم ادامه میدهم .
    جالب است دریک سر زمین زیر یک آسمان ویک ما ه وخورشید تنها یک شهر ( سالامانکا ) روز گذشته وارد سال جدید خود شد ودرمیدان بزرگ شهر جشن سال نورا برپاساخت نه خبری از کریسمس ودرخت بود ونه خبری از زنگوله های گوزن پاپا نوئل  سالامانکا تنهاشهری است دراین سر زمین که بهترین دانشگاه را دارد حال اگر جناب اجل امام المتقین علم الهدی نخواهند آنجارا نیز مسجد کنند امریست که آینده نشان خواهد داد.
    جالب است ناگهان دانشجویان مردم عادی به وسط میدان آمدند زنگها به صدا درآمد انگورهای دانه دردستشان باهرتک زنگ یکی را به دهان میفرستادند با کلاهکهای قرمزوسبز وپس از ساعت دوازد ه شب گفتنند : هورا ما وارد سال جدید شدیم .
    این روزها کمتر خبری از درخت کریسمس دراین شهر بچشم میخورد بیشتر به طرف همان سنت قدیم خود طویله سازی رفته اند بهر روی باید بنوعی سرمردم گرم شود ونپرسند که چرا مثلا عمل لقاع مصنوعی از یک مرد به دوزن تزریق میشود واین عمل چه نفعی برای بشریت دارد ؟  شاید دارند ادمهای اینده را میسازند  وبه مردان خوب وپاکیزه هم اطلاع داده اند که درصف اهدای اسپرم منظم مرتب بایستید .
    ودر سرزمین ایران قدیم وجمهوری نوین حضرت آیت الله علم الهدا یک پارچه خراسانرارا دردست گرفته وحال دستور داده است که دانشگاههارا مسجد کنید ، علم منحصر بایشان است ونام ایشان کافی که همه بدانند چگونه میتوان  علم ومعرفت را فرا گرفت احتیاجی به دانشگاه نیست  .
    علم خطرناک است وانسان ناگهان شعورش بالا مییرود وبرای جامعه مدرن آینده  خطرناک است باید بیشعور مانند بعضی ها هچنان گوسفند وار زیست .
    صفحه ویکییپدیا را تماشا میکردم اوف چه اوصافی برای شهربانوی قدیمی نوشته بودندکم کم ایشان میشود نوه محمد پیامبر اسلام 
    بیچاره ثریا !! اگر دراین زمان بود با همان عمل لقا شاید او هم بجای آنکه خاک بر سرشود وخودش وبرادرش به تیر غیب گرفتار شوند  تاج بر سر میشد . بد موقعی به دنیا آمد  بازی را هم بلد نبود و آن  سرنوشت شوم نصیبش شد .
    روزی در تهران به دکتر چشم مراجعه کردم ( دکتر خلیلی) در خیابان فردوسی یکی از بهترین جراحان چشم ومتخصص بینایی بود ، بمن گفت :
    این چه اسمی است برای خودت انتخاب کرده ای؟ ثریا نامی شوم است ستاره ای بد یمن است وتنها درآسمان ، ثریا همسر شاه را دیدی  که چه سرنوشتی پیدا کرد؟ با آنهمه زیبایی ورعنایی وپشتوانه فا میلی؟  گفتم این نام گذاری دست من نبود دیگری این نامرا ، این نام شوم را برمن گذارد .
    حال فهمیدم دراین روزگار این خداوند متعال نیست که سرنوشت مارا میسازد این طالع واقبال وسپس دستهای نامریی در پشت استوانه ها وستونهای مرمر واطاقهای طلایی هستند که سرنوشت مارا رقم میزنند و روزی نامه ونوشته ها هم به دست خود آنهاست ترا تا عرش میبرند وبر فرش میزنند ویا آن  فرش را نیز از زیرپایت میکشندومجبوری روی موزاییکهای سرد راه بروی وزندگی کنی ، چرا که میخواهی آزادانه راه بروی وزیر یوغ آنها در زنجیر اسارت نباشی .
    در امریکا  که بودم اکثرا درخانه دور اطاق راه میرفتم وبا خود میگفتم :
    نه ! من دراین شهر واین سرزمین  ماندگار نخواهم شد باید اسیرآن چهار چرخه باشم من میل دارم از پاهای خودم استفاده کنم ! باین سر زمین آمدم یک شهر را درفاصله یکساعت طی میکردم وامروز …
    چرا خیابانها اینهمه دراز شده وکش آمده اند ؟ اینهمه پلهای معلق وزیر وبالا  پس چه شد آن شهر کوچکی که ما دران میزیستیم حال همه اسیر همان چهار چرخه شده ایم آنقدر درخانه میمانیم تا زیر پایمان چمن سبز شود دیگر از اتومبیل وراننده هم خبری نیست یا تاکسی یا اتوبوسهای شهری آنهم باید مرتب یکی یکی را عوض کنی تا مثلا به آنسوی شهر به دیدار دوستی بروی .اتومبیل گران ، بیمه سالیانه گران ،  بنزین گران ، از همه بدتر هیچ سوراخی را برای پارک پیدا نمیکنی  مثلا اگر اتومبیلی را از یک آژانس  احاره کنم برای خرید تمام شهررا باید دور بزنم تا یک جای پارک پیدا کنم همان امریکایی شد که من از آن  فراری بودم.
     کارخانه چهارچرخ سازی باید مرتب کالا بیرون بفرستد والا سهام میخوابند ، بانکها بیکار میشوند  درانطرف کارخانه شیمیایی ملا خیرالله باید مرتب تفتنگهای جدید با آدمهای جدیدیرا به خیابان  بفرستد ، لباسها کم کم یک رنگ شده اند همه گارسنها سیاه پوشند وهمه فروشنده ها روپوش سیاه وکلاه سفید برسر دارندوهمه لباسهای پلیسها یکی شده است یک شکل وکارهانه ها باید چرخهایشان بکار باشند والا زنگ میزنند .
     ما وارد چه دنیایی داریم میشویم ؟ یا شده ایم ؟ خوشا بحال عده ای که خر با گاو عمل لقا انجام داد ویک یا چند گوساله برای مصرفهای داخلی بوجود آمد ند  ، دیگر فیلمسازان کارشانرا خوب میدانند  فیلمهایی را که میسازند تنها میکشند وکشته میشوند وفوراهم چند جایزه میگیرند !!!!خبری از آتچه که درگذشته بود نیست وامروز دیدم در مکزیک یک استان وگروه جنگی جدیدشکل گرفته ،  به جنگ کدام همشهری میخواهید بروید وکدام شهری را میخواهید مانند سوریه بخاک برسانید ، جناب شتر گردن دراز با کراوات محکم با پررویی تمام ایستاده  همسرش گاهی درلندن وزمانی درسوریه ایشان زمانی درلندن وگاهی درمعلوم نیست کجا ، مردم گروه گروه یا آواره میشوند ویا زیر تاتکها له ولورده شده با خاک یکی میشوند . بلی کارخانه ها باید مرتب کار کنند .. 
    درخبرها آمده بود که درتبریز یک گور دسته جمعی را یافته اند گوری جدید نه  از |آثار وابنیه قدیمی!  وتو خود حدیث نفصل بخوان از این مجمل .
    دوروز باران شدید داریم ، ودیگر نمیدانم ؟ دراین فکرم که لباسها واثاثیه گرانقیمت ثریا درکدام حراجی درانتظار روز موعود نشسته تا حراج بشود مانند تنکه خانم مارلین مونرو !  پایان 
    16/12/2016 جمعه . 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا //
  • تو با من باش

    تو با من باش ، از آسیب درامان !
    تو با من باش  چون چشم زمان 
    تو چون ، من باش با من باش
    پرهیز از دنیا 
    تو چون آتش  فریادها بی سخن باش
    تو چون من باش ، یار من باش 
    شب گذشته تا سپیده دم نتوانستم بخوابم .
     هوا دم کرده گهی باران گاهی ابر وجریان هوا ساکت ،  چراغ را روشن کردم وچشم به سقف دوختم  بی هیچ حرکتی .
    روز گذشته دخترم میپرسید چرا از هیچ بالکنی آب پایین نمیریزد اما از بالکن تو آب بپایین چکه میکند ؟  هرزمان که من رد میشوم چکه چکه آب فرو میریزد ! مدتی باو نگاه کرم ، اول از خودم پرسیدم چه بر سر او آمده که اینگونه خودرا بیقید وبی ترتیب رها کرده آنهمه لباس درون کمدش را برای چه مواقعی نگاه داشته است ؟ برای کدام پارتیهای شبانه ومیهمانیهای روزانه ؟  سپس گفتم عزیزم من همیشه از بالکنم آب میرفته وحالا هم میرود !! 
    و ادامه دادم فراموش کرده ای من دربالاترین طبقه هستم وسقف ندارم ! آنها زیر منند وسقف دارند ! 
    بلی من هیچگاه  سقفی نداشتم ونخواهم داشت ،  درگورهم سقف نخواهم داشت  ، چون درقمار زندگی بازنده بودم بنا براین هیچگاه دست به ریسک نمیزدم ، شاعرانه!! میزیستم وشاعرانه دردمیکشیدم ! پسرم عکس ” کازن خود ” را در امریکا روی چت گذاشته بود وخواب شب پیشین را تعریف میکرد ، او هنوز دررویای آن سالها قفل شده ومن چه زود همه چیز را فراموش کردم وپشت سر گذاشتم .
    شب گذشته هنگامیکه بلند شدم تا آب بنوشم چشمم بجانوری افتاد که داشت به زیر تختخوابم میرفت چیزی شبیه یک مورچه اما بشکل سوسک ، نیمه شب بلند شدم وبااسپری بجان اوافتادم وامروز صبح جسدش را از روی زمین برداشتم  تازه خانه را تمیز کرده ام این کثافت ، این آلودگیها ، این خاک از کجا میاید ؟ درها بسته کرکره ها افتاده پرده ها کشیده گویی تنها یک روح دراین خانه راه میرود آهسته ، آرام وبیصد حال گویی در یک گورم .
    نه درد دلی دارم ونه دل دردی ، همه عطش زندگی در من مرده نمیدانم چگونه ناگهان شعله سوزان عشق وحرارت وخواسته درمن فرو کش کرد ؟ حال مانند یک درخت خزان دیده برگ ریخته درحال پوسیدنم .
    میل نداشتم چنین باشد وچنین شد ، بیخود نیست که درگذشته نمیگذاشتند جوانان با غیر خودیها ازدواج کنند همه باهم بنوعی فامیل بودند امروز همه چیز فرق کرده همه درخانه هایشان چند بچه فرنگی یا داماد وعروس فرنگی دارند عده ان میتوانند خودرا به آنها بچسپانند اما من دورم خیلی دور ، میل ندارم جایی بروم که بوی کند گوشت خوک ویا بوی ماهی بلند است ویا موهای سگ همه جا پراکنده شده ، سگ برایشان عزیز تراست تا انسان . پنج نوه دارم ویکی راه هم به نوه گی قبول کرده ام ! اما هنگامیکه نوزاد بودند آنها را دیدم سپس ناگهان یک جوان تازه بالغ جلوی رویم سبز شد بی آتکه من حتی لحظات شیرین خوراندن غذارا به آنها دراختیار داشته باشم ، همه چیز در خانه عروس قانون دارد واندازه !! شکر موقوف شیرینی وشکلات وچیزهای کالری زا موقوف  درخانه داماد هم  دختران کار میکنند ودامادها پشت کامیپوترند ، این رسم ورسومات زندگی نوین است .برای من این بچه ها بابچه ارمنی ها ی همسایه فرقی ندارند هیچ وجه اشتراکی باهم نداریم وهیچ چیزی نداریم بهم بگویم آنها با تکنو لوژی نوین بسرعت در حال دویدن هستند ومن هنوز درمیان راه یک خط شعر حافظ لنگان لنگان  راه میروم ومیل دارم بدانم درچه موقعیتی انرا سرود .!
    آنها از دوسالگی وارد مهد کودک شدند وسپس دبستان ودبیرستان ودانشگاه  ، تکواندو ، کاراته ، نقاشی وآرت وغیره ومن از دور تماشاچی .
    در سالهای اخر که مادر با ما بود نوه ها دردامنش بودند اورا آوردم تا کمبود بچه های ازدست رفته اش را جبران کند باید برای یک شیرینی دادن به بچه از مادرم اجازه میگرفتم آنها زیر نظر او ، دردامن اوبزرگ میشدند  وهرگاه چیزی میل داشتند مادرجانشانرا صدا میکردند حتی درحما م هم مادرجانرا میخواستند هنوز هم برای مادرجان اشک میریزند . امروز نوه های من صاحب مادربزرگ دیگری شده اند همه کارها بعهده اوست از خرید هدایای اعیاد تولد تا بقیه کارها چرا که با خود گفتم بگذار برود تا کمبود نداشتن بچه را احساس نکند واو شد صاحب نوه ها حال همه اورا صدا میکنند .  تا تا !!!
    اینها نتیجه مهربانیهای بیحد وحساب  وقلب مهربان وانساندوستی هااست برای همین  هم هست که از سقف خانه ام آب به بیرون ترواوش میکند چون زندگیم روی آب است . 
    دل من ، آیینه ای بود پرازنقش  تو 
    دیگرآن آیینه که نقش ترا داشت 
    شکست .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    15/12/2016 میلادی /.
    اسپانیا .