Category: General

  • به تو که دیگر نیستی

    از زمانیکه از دنیای مارفته ای هرشب ترا بخواب میبنم باهمان لباسهای شیک گذشته وهمان جوانی گاهی احساس میکنم در کنارم نشسته ای هیچکس دردنیا باندازه تو بمن مهربان نبود وهیچکس باندازه تو مرا دوست نداشت همیشه نگران سلامتیم بودی 
    امروز هوا خیلی سرد شده درجه حرارت تا سه رسیده من زیر لحاف با این حروف بریده میخواهم بگویم که تو راست گفتی هرکسی را از خودم دور کرده ویا فراموش کنم محال است ترا از یاد ببرم حسادتهایت خشونتهایت وسر انجام مهربانیهایت بهترین روزهای عمرم در کنار تو گذشت آنچه  بود با توبود بقیه بیحاصل ومسخره برای فرار از تو به دیگری پناه بردم وبه  روزهای آخری  فکر میکنم که به اینجا آمدی باز هم از راه آلمان میخواستی بیایی بتو گفتم نه وبا این نه رشته را بریدم برای همیشه شبی بمن گفتی باید کمی اخلاقم را تغییر  بدهم درجوابت گفتم :
    تحت هیچ عنو ان وبرای هیچکس وهیچ قیمتی من عوض نخواهم شد من اینم خشن بی گذشت مهربان با گذشت جمع اضداد. تو رفتی بجایی که جایت نبود در کنار کسانی که متعلق به دنیای ما نبودند اما تو به عللی به آنها احتیاج داشتی ودر میان خانواه ات بودکه یکی پس از دیگری از دنیا رفتند تو ماندی با آدمهای غریبه وناشناس مجبور شدی زنی را صیغه کنی تا در کنارت باشد 
    امشب مانند آن شبهای قدیم که چیزی را بهانه میکردم ومیگریستم میل به گریه دارم دلم برایت تنگ شده اولین وآخرین محبوب من نامت در. سینه ام حک شده بخاطر تو به شعر پناه بردم وبخاطر تو نو شتم برایت نوشتم تنها چیزی که در زندگی من واقعی وحقیقت دارد تو وبچه هایم هستید بقیه برایم بیتفاوتند بود ونبودشان برایم یکسان است تو خود عشق بودی حال رفته ای من تنها شدم ومیدانم دراین دنیا دیگر هیچکس نیست تا کمی هم بمن بیاندیشد گاهی از شبها گرمای پیکرت را درکنارم احساس میکنم میدانم مرا تنها نمیگذاری میدانم آخرین نگاهت در دوربین فیلم برداری که بیادگار گذاشتی همه چیز را بمن گفت ناگهان خطوط ورنگ دیدگانت عوض شد هیچکس غیر از من معنی آن نگاه را نفهمید . 
    آسوده بخواب تنها کسی را که بخشیده ام تویی  دیگرانرا نه وگاهی آنهارا به زیر لعنتهایم میفرستم  آسوده بخواب هنوز دوستت دارم وخواهم داشت تا روزیکه سر انجام خاکسترم را باد با خود ببرد . ثریا 
    چهارشنبه هیجدهم ژانویه ۲۰۱۷میلادی /اسپانیا
  • دیروز ، امروز وفردا

    هر صبح چون بیماری تب آلود 
     از ابریشم خوابهای طلایی
     بیدار میشوم 
    دردی نهفته دردلم نشسته 
    غوغا میکند .
    ———–
    هر صبح که چشم باز میکردی اولین کارت این بود که دکمه رادیورا فشار دهی ، اخبار با صدای پر قدرت وکمیاب تقی روحانی پخش میشد سپس سازی وآوازی وآرم صبگاهی با تار فرهنگ شریف  تاجی احمدی  برایت تبلیغ بیسکویت  ویتانارا میکرد وسپس برنامه ادامه داشت تا اول روز  درطول برنامه لحظه ای موزیگ قطع نمیشد .
     امروز رادیورا با کمک رمود کنترل روشن میکنی روی برنامه ؟
    پخش اف ، ام خوابیده وموزیک ابدی را پخش میکند آنهم به زودی قطع شده غوغای تبلیغات .سر .صدای خاله زنکها که همه از دولتی سر اینترنت سیاستمدار شده اند .
    دیروز بسرعت به دنبال اتوبوس میدویدی تا سوار شده خودترا به مرکز کارت برسانی رادیوی ترانزیستوری راننده که به آیینه جلوی رویش آویزاین بود داشت برنامه وموسیقی بازاری را پخش میکرد ( این نامی بود که روشنفکرتن تازه به دوران رسیده برآن گذاشته بودند ) دلکش بازاری شده بود وسوسن مردمی وبقیه همه نوحه خوان ،
    امروز درگوشه تختخوابت نشسته ای میل نداری لحاف گرم خودرا رها کنی ودر سرمای اطاق ونمور باطاق دگر بنشینی صفحه تابلت را که هم حکم روزنامه را دارد همه رادیو وهم تلویزیون وهم …..همه چیز ، باز میکنی ، آه دنیای لمپن ها ! دنیای بازار وتبلیغات اخبار از صافی رد شده وترجمه شده ه وسخن پردازیها واظهار فضل های همیشگی ودنباله  دار  روی یک صفحه چسپیده وباز عکس شهربانو بنوعی افتخار داده وآن صفحهاترا مزین فرموده است حال هر علتی که میخواهد باشد !اخبار  خارجی هم که چیزی ندارد غیر از تبلیغات !
    دیروز از رادیو میشنیدی که فردا اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریا مهر برای افتتاح سد کرج باتفاق شهربانو عازم شمال خواهند شد ، شهر بانو همیشه پاشنه های کفش چند سانتی میپوشید تا قد وقواره اش را بلند تر نشان دهد .
     درحتالیکه محبور بود چند قدم عقب ترراه برود گاهی جلو میزد با کلاههای رنگین یا پوستیژ های بور وولباسهای تازه از خارج رسیده همه دوربین ها متوجه او میشند چشمانش به دنبال دوربینها بود وطبقه جوان وروشنفکر بسوی او متمایل بودند ، شاه درسایه گم میشد !!
    امروز عکس اورا بدون  مادام ومانکنش که بر بالای تختخوابم گذاشته ام در آیینه روبرو میافتد تماشا میکنم ،  چه جاذبه وچه ابهت وچقدر متین درعین حال چقدر معصوم بود .روانت شاد .
    دردلم آرزو میکردم همین الان زنگی بر بالای سرم بود آنرا فشار میدادم تا مستخدم صبحانه مرا بیاورد ومن درتختخواب بخورم !!!  
    اما این لقمه کمی برای دهانم گشا داست باید برخیزم ، لرزا ن وسرما فورا روبدوشامبر کهنه خودرا به دوش بکشم درراهروی سرد وتاریک خودمرا به آشپزخانه برسانم کمی از همان آب قهوه ای ساخت کارخانجات امریکای جنوبی یا چین با تکه ای نان مانده درون یخچال با کمی کره بعنوان صبحانه بخورم وقرص را نیز فراموش نکنم امروز چهار شنبه است !!! روی قرص ها روزها را نوشته اند تا مبادا یکی بیشتر بخوریم ؟! وشهربانو همچنان به زندگی شاهانه وپایندگی خود ادامه میدهد !!!
    نگاهی به درون گنجه خوراکیها میاندازم هوا خیلی سرد است خانه مانند گورستانی سرد بدون آفتاب ناهار ماش با برنج میشود آش !!! سبزی ؟پیش کش . 
    نه دیگر امکان یک زندگی خوب برای همه ما از میان رفته  یا لاقل برای من یکی ، زندگی دیگر معنایی ندارد  ،آنهاییکه هم در خانه های بظاهر بزرگشان به زندگی اشرافی ادامه میدهند باز با مصرف مواد مخدر میل دارند جای من باشند ! که نه بر اشتری سوارم ، نه چوخر به زیر بارم ! دوران خریت وبارکشیم گذشته حال تنها شکر میکنم ه مجبور نیستم درخانه عروس ویا داماد بانتظار صبحانه بنشینم ویا دراطاقم حبس باشم تا مرا برای خوردن صبحانه بخوانند . این بهترین دنیایی است که من دارم مالیاتی هم ندارد مالیاتش را قبلا پرداخته ام هرچند طبیعت طمع زیادی  دارد وباز مالیات میخواهد درحال حاضر کاری با من ندارد تا سر فرصت دوباره یقه مرا بچسپبد .
    در اخبار خواندم که صادارات تریاک ومواد  مخدر در افغانستان بیشتراز  تولیدات سبزی ومیوه وتره بار است وسود بیشتری عاید زمین داران میکند ! آقایان روی  کشتیهایشان احتیاج به مواد دارند  ودلالان نیز  دراین این معامله ضررنمیکنند !
    بعضی از اوقات ، آدمهایی سر راه تو قرار میگیرند وسمی دردل تو بجای میگذارند مانند ویروس ترا رها نمیکنند وهنگامیکه بیاد آنها میافتی حال تهوع پیدا میکنی مانند بیماری که از یک بیماری شدید ومرگ آور برخاسته حال از بیاد آوردن آن دچار رعشه میشود ، یاد آوری بعضی از آدمها که امروز گم شده اند نیز بمن همین حالت را میدهند حال تهوع ! و ویروس بجانم حمله کرده وپیکرم  بخارش میافتد دچار آلرژی میشوم .
    فردا  پس فردا ! بزرگترین مرد تاریخ یک جاهل بتمام معنی بر تخت امپراطوری بزرگترین سر زمین دنیا تکیه خواهد زد مردی که زن را تنها بعنوان یک دستمال یکبار مصرف میخواند ، حال باید دید پس از رفتن آن مانکن خوش ادا وخوش اقبال این یکی چه آشی برای دنیا میپزد ؟ آیا مانند اش ماش من بدون سبزی وپیاز داغ است ؟ یا ….. خوب هنوز که نیامده باید صبرکرد ، فرو ریزی امپراطوریها  سالهاست که ادامه  دارد .
    آه ، چقدر دلم برای نان سنگک داغ با پنیر وچای شیرین تنگ شده ، چقدر دلم برای صدای تقی روحانی تنگ شده وچقدر دلم برای ساز او که آرم صبگاهی رادیوی تهران بود تنگ شده ،چقدر دلم برای شبهای دراز سوسن تنگ شده ، حالا کجا هستم میان مشتی احمق وبیسواد وفروشندگان عقده ای که جنس را بسویت پرتا ب میکنند وبا نگاهی  تحقیر آمیز که ” تو کیستی ؟ از کجا آمده ای؟خانه  وکاشانه ات کجاست ؟ باید سر به زیر بیاندازی ودراین فکر باشی که درآن سوی آبها نیز لمپنهای آدمکش حکومت میکنند وشهربانو هنوز منتظر آثار هنری مدرن است ؟!…پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا .
    18/01/2017 میلادی /.
  • پدرت چه کاره بود؟

    آقایی نوشته بودند :
    هر چه درخارج میمانم ومهاجر هستم بیشتر ایرانی میشوم ویا میشویم ! 
    بهتر بوداین را تنها از زبان اول شخص مفرد بیان میفرمودند وجمع نمیبستند ، چرا که من هرچه درخارح میمانم بیشتر از ایرانی بودنم دور میشوم وبیشتر بیزار گویی حال از یک کره نا مریی به میان مردمی ناشناس افتاده ام وباید تا آخر عتمر زیر هر بدبختی که هست خودم را نگاه دارم سالم وسلامت با قامت راست نه منحنی عمود بر زمین ، حال دلیل آنرا بیان میکنم ، بدبختانه یا خوشبختانه دو نسل را پشت سر گذاشته ام وحال ناظر تولد نسل سوم وچه بسا چهارم هم باشم ؟! درگذشته بین آدمهای مختلفی ازاقشار متفاوت زیسته ام از روشنفکر دست اول تا تاجر واشرافزاده وپس مانده های حرم قاجار وکارمند وقاچاچی که به ظاهر (آقا)  بودند ! از شاعر  تا نویسنده ، از حاجی تا امام ! از سینماچی تا آرتیست ، سرنوشت یک یک  را جلویم به نمایش گذاشته بود .
    در گذشته برای بوجود آوردن وتشکیل یک ارتش نیاز به انسان داشتند بنا براین دراطراف دهات ویتیم خانه هاومیان اقشار بینوا ودست به دهان میگشتند وپسران را به سربازی میبردند وآنهاییکه شور وشر ونیاز به شهرت داشتند درجه میداندند ناگهان یک ستوان اول یا دژبان ومامور کنار مرزها درجه سرهنگی میگرفت وسپس تیمسار وسرتیپی را هم خانواده اش باو اهدا میکردند چه فرقی دارد لباس همان لباس است تنها چند ستاره کم وزیاد میشود !! ویا برای پلیس ونظیمه وشهرداری عده ای را استخدام میکردند ، دیگر دراینجا باید خدا به داد ما  کسانی میرسید که هیچ یک از این تیمسارها وسرتیپها ونظامیانرا نداشتیم ویا بابجانمان تاجر نبود وغیره وذالک .وآخرین دوره کسانی بودن که پز ( ساواک) را میدادند ، یعنی ترس وخوب !! وهمه خودرا به ریاست محترم ساواک وهمسرش نزدیک میساختند ، باج میدادند واز بانکها وام میگرفتند وما همچنان درجای خود به تماشا ایستاده بودیم وبه این گروه مینگریستیم که ببینم تا کجا پیش میروند ، نگو داشتند تقب عقب میرفتنئد بی آنکه  چاهرا پشت سرشا ن ببینند وشد آنچه که نباید بشود .
    در سالهای آخر دبیرستان روزی یک بخشنامه بین بچه های مدرسه پخش شد که : بنویسید پدرتان چکاره است ؟ …. درست زمانیکه پدر من از ولایت برای دیدن من آمد وحال دربیمارسنان بین مرگ وزندگی دست وپا میزد سرطان ریه جان اورا قبضه کرده بود بعلاوه از مادر جدا شده بود وما درخانه مرد دیگری زندگی میکردیم ! 
    نگاهی به بخشنامه انداختم سپس گفتم :
    جنایتی از این بالاتر نیست وآنرا پاره کردم وبه دورانداختم وخودم روی پله ای نشستم تا بتوام به راحتی گریه کنم ، همه اطرافمرا گرفته بودند دختران ارتشی مامانی دست دردست هم با نگاهی ترحم آمیز بمن مینگریستند وآنکه باباجانش تاجر بود به دیگری میگفت ” پدر ندارد ، سومی میگفت چرا دارد من خودم دیدم ، چهارمی میگفت نه بابا او داییش است ، پنجمی میگفت نه او شوهر ننه اش هست ومن همچنان سرم پایین بود خوشبختانه خانم ناظم مدرسه همسایه ما بود فورا آمد بچه هارا متفرق کرد ومرا به دفتر مدرسه بدر هق هق گریه امانم را بریده بود وتنها بیاد پیکر نحیف پدرم بودم که روی تختخواب بیمارستان تنها افتاده وچشم به راه دخترانش بود !پدر من خیلی جوان بود سی وشش سال داشت که فوت کرد کاری نداشت تنها کارش این بود که سازش را دربغل بگیرد وگوشه اطاق بنشیند وآتچه را که از ( مرحوم روح اله خان خالقی ) که همسایه ما بودند فرا گرفته بود تمرین نماید ومادرم دراطاق دیگر دعای اجنه میخواند وبه در ودیوار فوت میکرد درحالیکه خودش نتیحه یک زن زرتشتی بود!
    آن روزها تمام شدند ، بسن ازدواج رسیده بودم نه ، هیچکس را قبول نداشتم باید میرفتم دانشگاه ورشته مهندسی آرشیتکت را میخواندم ومیشدم اولین زن آرشیتکت ایران !!! همه آرزوها برباد رفت .مانند آرزوهای دیگران !
    در سر کلاس درس ادبیات دکتر حمیدی شیرازی با قیافه تلخ واندوهی که درچشمانش میدیدم اما اورا دوست داشتم چرا که میدانستم او هم همفکر منست در عشقی شکست خورده عشق به یک دختر ( سرهنگ) که ازدواج با یک معلم ناچیز !!! ب را شایسته خانواده محترم نمیدانست !باید میشد همسر پسر امام جمعه !! خواهرش بما درس خانه داری میداد ، این دو انسان بزرگوار هنوز نقششان درون سینه من زنده است .کتابهیا زیادی را بچا پ رساند اشعار زیادیرا سرود استاد دانشگاه شد وناگهان چپی های وروشنفکران از راه رسیدند ویک لات کت وکلفت اورا به دار کشید با اشعار هجو خود وقصه پریان ( شاملو) کتابهای دکتر مهدی حمیدی شیرازی  وترجمه هایش درکتابخانه ها خاک میخوردند اما کاغذ پاره های جناب شاملو دست به دست مانند برگ زر میگشت ، این فرهنگ نوپای ما بود .
    سپس نوبت رسید به با زماندگان اعمه اطهار ودختران امامان وسیده ها ، از کنار آنها مانند  سگ فرار میکردم بوی آنها مانند سم مرا میکشت ، اما سرنوشت مرا بخانه یکی از همین تجار وامامزاده ها وشاهزاده ها فرستاد  درون یک کاسه مخلوط  تلخ وترش وگفت بخور تا میتوانی !!!!
    در میان تمام این انسانهایی که با آنها برخورد کردم یکی نادر نادرپور بود ، یکی شادروان علی دشتی بود وسومی رهی معیری وجناب داود پیرنیا وخانوده محترمشان وچند نفر دیگر که نام بردن از آنها دراینجا  جایز نیست . همه قشر جامعه را دیدم چپی ها وروشنفکران که گاهی از ننه حاجی ته قلعه هم حرکات ورفتار وافکارشان بدتر بود اما به ظا هر یک مدال یک نوار آنهارا مشخص ومتشخص کرده بود . 
    گویند که پدر ترا بود فاضل / از فضل پدر ترا چه حاصل ؟ / حال امروز دیگر کمتر نگاه به پدر تو میکنند مادر که ابدا حضورش منتفی است نگاهشان  به ارقام بانکی توست ! ودرآمدی که داری حال اگر دیو دوسر باشی یا گوژپشت نتردام باشی مهم نیست پول روی همه کمبودهایت را میپوشاند . چه خوب ما معتاد این سکه ها نشدیم ومعتاد بنجلهای بازار تا یک مردک پیراهن  فروش  وپیراهن دوز را به مقام دومین مرد ثروتمند دنیا برسانیم . چه خوب است که پای بر هفت اقلیم داریم .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا 
    17/01/2017 میلادی/.
  • مامور ومعذور

    دوست عزیز !
    مدتهاست که نام ونشان تو از دنیای مجازی گم شده ، نمیدانم آیا دردنیای واقعی توانستی خودت را بیابی ؟ شاید هم بسوی اقبالت وآرزوهایت به قاره امریکا رفته ای ، ببخش من سئوالاتم  گاهی غافل کننده میباشند ، وجوابهایم گاهی نومید کننده ، این روزها پر خسته ام ، خسته ترا زتمامی ایام زندگیم ، حال باید به جستجوی کسانی باشم که درتمام عمرم لحظه ای به دردمن نخوردند  وحال دمسازم باشند ودراین فکرم تو درآن سوی زمان موقت چه خواهی کرد ؟ به دنبال کدام اندیشه وکدام آرزو میروی ؟ آن امریکا گم شد تمام شد آنکه روزی سرزمین آرزوها وجای پناهندگان وآمال جوانان بود از میان رفت سر زمینی بوجود آمد با مردانی قویهیکل وچاق که کاری ندارند جز اینکه جلوی تلویزیون لم بدهند آبجو بنوشند وبیس بال تماشا کنند ویا روی موبایلهایشان واسباب بازیهای جدیشان به دنبال سکس مجانی بگردند ، زنان هنوز کار میکنند اما دیگر زن خوب امریکای ویک مادر مودب با پیش بند سفید  نخواهی دید ، همه موها یکدست لبان یک شکل وگونه ها برجسته وگاهی شک داری آیا اینها چند قلو هستند ویا هریک به شهر دیگری ، اگر بتوانی خودت را درمیان انها جا ی دهی وبتوانی خودترا بکشی خیلی هنر کرده ای دردنیای امریکای امروز باید ( مک دونالد) باشی وهمان را هم بخوری با سیب زمینی های مصننوعی .امروز دیگر هیچکس بفکر تو نیست سالهاست که این بازی شوم روی صحنه بوده اما ما هنوز درباور قدیم خود گام بر میداشتیم ودلخوش بودیم که نه یکی با بقیه فرق دارد  همه قرارداهای بهم خورده است وهنمه پیمانها درهم ریخته وزیر پا با خاک یکسان شده است . 
    شاید هم هنوز دوربین به دست به دنبال شکاری هستی تا اورا بر زمین بزنی وچاقویترا روی گلویش بگذاری ویا درمزرعه مشغول ذرت جمع کردن برای زمستانت باشی .
    بهر روی من توانستم از روی تو بپرم اما تو نتوانستی مرا به درون تور نازک وسوراخ شده که تاریخ مصرفش روباتمام بود بدام بیاندازی ، 
    من خیلی میل داشتم پریشان روانی مردمان امروز را به نمایش بگذارم امااقاتم کم است وصفحات اجازه نمیدهند من درذهن خود پیچیده ترین عواطف واحساسات را  پنهان کرده ام وبا نگاهی شاعرانه وپر احساس به مردم این زمانه مینگرم درحالیکه همه سنگ شده اند ، جمادند ، نگاهشان ثابت نیست چشمانشان درون کاسه سرشان میچرخد اما جای ثابتی را پیدا نمیکنند ، میدانم که از لحظه ایکه پای باین دنیا میگذاری هیچکس را پیدا نخواهی کرد که بفکر تو باشد یا ترا حمایت کند  تنها  یی از نور خورشید آزرده شده سر به گریه برمیداری ویا از تاریکیها میترسی سپس به انها عادت میکنی حال خورشیدرا دوست خواهی داشت وچشمانت به تاریکی عادت میکنند به همانگونه که چشمان من عادت کرده اند ونیمه شبها برای رفع تشنگی دردالان تاریک بسوی اشپزخانه میروم ودرزیر نور چراغهای خیابان آب را میبایم ورفع تشنگی میکنم ، نه هیچکس نیست درحساسترین  موقع تشنگی بتو قطره ابی برساند .
    تنها مادران هستند که گاهی ممکن است به کمک تو برخیزند واین روزها مادران هم به حساب نمیایند دربعضی اوقات مزاحم هم میشوند . خوب دایه های مهربانی بوده اند ،خوب یا بد کارشان را کرده اند وحال باید بروند !.
    میل ندارم ترا بازجویی کنم ویا خوب بشناسم همان روز اول ترا شناختم ، اعتزاف کن که به دنبال کنجکاوی آمدی  وبه دنبال یک محصول طلایی ، حال باید بروی بسوی قاره نو بجایی که محصولات تازه بتو عرضه میکنند از نوع امریکایی آن  من بیش ازان درامریکا بوده ام وزندگی امریکایی را تجربه کرده ام  آنها درزمان جنگ همچو فرشتگان به نجات بشریت میشتابند  !!  اما باید بدانی که آنها فرشته نیستند از ما هم بهتر نیستند تنها پول بیشتری  دارند وباز بیشتر میخواهند   واین است تفاوت بین ما وآنها که کم کم این نوع زندگی را نیز بما تزریق کرده اند وسر زمین من یک کپی مسخره از آن امریکای خیالی شده است یک کاریکاتور همان مردان گنده همان زنان باد کرده با صورتهای عروسکی ..
    زنان ما ازحرم ناصرالدین شاهی به قصر رویاها وسپس به زیر عبای ملاها رفتند  واین سرگردانی روحی آنهارا بسوی آن قاره رویایی کشاند آنها یی هم که  درپشت پرده بودند وبا کمال میل درب راگشودند حال از چند روز دیگر آن درب هم بسته خواهد شد ومشتاقان درپشت درخواهند ماندوآنهاییکه دردرونند یا بیرون رانده میشوندویا درهمان جا برای ابد خواهند ماند وبه زدگی موریانه خود ادامه میدهند چرا که قدرت آنرا ندارند ( مکدونالد ) باشند . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین : اسپانیا 
    16/01/2017 میلادی/.
  • زمان گم شده

    بسا کسا که دراین خاکدان درگذشته 
    بسا کسا  که در گردش دوران 
    نگون بخت وتیره روز  ، برجای مانده
     بسا کسا که بازیچه دست خویشند  
    ساعت  ده صبح است ، دیر بیدارشدم ، میلی به بیدار شدن نداشتم ومیل بخوابیدن بیشتر ، رویاها همجنان طولانی وادامه دار ومن دراین فکر که چه دستی درروزگار سرنوشتهارا میسازد ؟
    بقول شاعران دیروزوامروز وفردا ، ضحاکان ماردوش همچنان به تغذیه خویش مشغولند ، وهر بار زنجیر ها  را بر پای گرفتاران محکم تر میکنند ،  دیگر کسی به فریاد دل تو گوش نمیدهد ، فریادی خاموش مانند یک آه … در سینه گم میشود ، بشر بازیچه دست خویش است وهمیشه یک نفر را میبابد تا اورا گناهکار بنامد وگناهان خویش را نیز بردوش او بگذارد .
    من نمیدانم اگر امروز نویسنده ای مانند ( رولان) زنده بود ودوست من بود درباره ام چه مینوشت ؟ وآیا شاهکاری مانند جان شیفته را ببازار میفرستاد ؟ امروز دنیا میان من وهموطنانم تقسیم شده دوقسمت شده ایم خودیها وغریبه ها ومن همیشه غریبه بوده وهستم وخواهم بود چه دروطن چه درخازج از وطن چند صباحی چند نفری پیدا میشوند چند مجیز تاریخ مصرف شده وکهنه را بتو میگویند ومیروند  ، وتو همچنان دربند ایستاده ای قدرت حرکت نداری ، قدرت فرار نداری ، بکجا میروی؟  جایی نیست کسی نیست همه رفته اند درمیان یک کوهستان تنها ایستاده ای فریادت بخودت برمیگردد انعکاس صدای خود توست ، آهای ، کجایید ؟  آیا کسی هست ؟ صدا انعکاس پیدا میکند وبخود تو باز  گشته  به اطرافت مینگری ، چه کسی بود ؟ هیچکس ! ..
    چه کسی بود گفت :
    تو با من بمان  ترا درجان خواهم فشرد ، وعطش سوزانترا کاهش خواهم داد؟  چه کسی تنها در فکر هماغوشی ونفس گرم من بود ؟ ودرهر نفسش نگاهش به دوردستها ، وچشم به برکه های دوردست ، ومن همه شب درکمین باد سهمگین غضب او  بیدار میماندم .
    نه ! این رویاها تما م شدندی نیستند 
     ومن همچنان درانتظار  آن خورشید گرم  زندگی افروز .
    چنان در حسرت  پرواز نشسته ام  که سرنوشت خودر را ازاین خاکیان جدا میبینم  ، آنچنان بشوق پرواز دلبسته ام  که عکس خودراگم کرده ام ، در چهار چوب آیینه بر دیوار کچی سفید اطاق تنها یک ” پری کوچک”را میبینم که بالهای کوچکش را بهم میساید بخیال  آنکه عقاب است ومیتواند بر فراز قله ها به پرواز درآید ، مانند گذشته ومانند آینده نا پیدا .
    رویاهایم طولانی بودند وخسته کننده  هنوز جشمانم لبریز خواب است ، کجا بودم ؟ کجا هستم ؟ وکجا میروم ؟ کسی نمیداند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .اسپانیا .
    15/01/2017 میلادی /.
  • رویای تلخ

    چشمانرا که باز کردم دیدم دارم گریه میکنم ، 
    چه خوابی دیده بودم ؟ جناب ریاست جمهور امریکا که ماموریتش تمام شده با کمک شخص دیگری دختری را دریک تونل کشته بودند ومن شاهد بودم حال مرا میبردند که با مادر آن دختر روبرو شده وبگویم که اینها نبودند !!! درخانه  نجیبه بود م  وداشتم به صورتم رنگ میمالیدم ، چشمانم لبریز از اشک بودند برای شهادت دروغ !!
    خستگی شدیدی همه بدنمرا فرا گرفته بود میل نداشتم از تختخوابم برون بیامیم شب گذشته دوعدد بالش خوب خریده بودم نرم وراحت ، نه هیچ میل نداشتم که از زیر لحاف گرم ونرم خود بیرون بخزم ؛ اما میبایست بلند میشدم وهمچنان میگریستم درداخل حمام روبروی آیینه ایستادم وبچشمانم نگاه کردم ،   بلی ، تمام شب را گریسته بودم با چهره ای که بران رنگ زده بودم ….
    حال خسته و ناتوان حتی قهوه هم بمن کمکی نکرد . مانند هر روزضبح به دنبال خبرها رفتم چیز تازه ای نبود تنها خبرها جا بجا شده بودند ، هفته آینده مراسم سوگند وفاداری ریاست جمهور جدید بر پا میشود ونقش بانوی اول را دختر ریاست جمهوری بر عهده دارد گویا همسر ایشان چندان تسلطی به زبان انگلیسی وسیاست ندارند درهمان قصر افسانه ای خود درکنار فرزندشان خواهند ماند ودختر ریاست جمهور که از همسر اولش دارد با دامادش درکاخ امورات را میگردانند سخن گو خواهند شد وهمه کاره  وچه بسا این تاج درآینده بر سرایشان بنشیند وریاست جمهوری مشروطه بر پا شود کسی نمیداند فردا چه خواهدشد من خیلی باین  جناب ترامپ امید بسته ام اورا آدم زرنگی میدانم کسیکه توانسته تا باینجا بیاید بقیه راهرا نیز خواهد رفت بخصوص اینکه با برادر بزرگ دوست وصمیمی است وامکان اینکه ( ناگها با تماس دست بیگانه ای به ایست قلبی دچار شود  ) خیلی کم است !!
    درنهایت بمن چیزی نخواهد رسید تنها امیداواریم این است که سر زمین من از این جانوران پاک شده وضد عفونی کامل گردد .خوکها به طویله خود برگزدند وگاوها به سلاخ خانه ها والاغها دوباره به بردن بار مشغول شوند مرغان وخروسان هم از اینکه دسته جمعی رویهم میپرند کمی بخود آیند وبفکر ساختن سر زمینشان باشند و ننه قمر وباجیها هم به مسجد بروند یا به کربلا تا استخوان سبک کنند .امیدواریم این است . 
    عکسی از جناب ولایتهدی  ایران روی گوگل پلاس بود وشخصی داشت بایشان توصیه ها میکرد ، من توصیه کردم که مانند پدرت به این مردم تکیه مکن اینها همچنان که ترا تا عرش برده اند ناگهان ترا رها میکنند ، ناگهان همه دوباره دچار حمله دست جمعی ایمان شده رو بسوی قبله امام دیگری میکنند باین مردم نمیتوان امید بست امروز  دوستند فردا دشمن هیچکس تا آخر عمرش خودش نیست مانند آفتاب پرست یا بوقلمون رنگ عوض میکنند ،  منافع کجاست ؟ بگذار خودشان به خودشان  بیایند سر زمینی که سردارش  یک بشکه گوه باشد ورهبرش بادست چلاق درموقع نماز میت یک بیلاخ هم به مرده بفرستد که از دید دوربینها مخفی نماند وبه عمد اورا شیخ خطاب کند با یکدست چوبی ، چه توقعی دارید که دختران وزنانشان زیر حجاب اجباری در تختخواب سه نفره نخوابند واینرا بعنوان یک شاهکار در معرض نمایش عموم نگذارند .  توییت نکنند ودر فیس بوکها باین شاهکار افتخار ننمایند ؟ از غرب  وتکنو لوژی آن تنها همین را را فرا گرفته اند سکس وسکس وسکس ولباس ولباس وکیف .وکفش وپارتی وعلف ومواد .
    من نماد پاک خود پروردگار هستم  زمانی  که مشروب مینوشم تنها گریه میکنم حتما دلم برای آن زن پاک طینت میسوزد که با مشروب خودش را گم کرده است ، من دروغ را نمیشناسم ، ریا کاری را بلد نیستم ونمیوانم کسی را فریب بدهم من این زن را بینهایت دوست دارم ومیل ندارم که آلوده شود او نماد خود توست .
    هزاران بار فریب خوردم ، وهزاران بار در مکر وریای دیگران نزدیک به غرق شدن بودم اما نجات یافتم ، نه میل ندارم اورا ازدست بدهم تا امروز باهم خوب بوده ایم ومایلم تا روز آخر همین باقی بمانم برایم مهم نیست دیگران  چه قضاوتی درباره ام میکنند ویا چگونه مرا میبیند من خیلی ها را نمیبینم ، ازکنارشان رد میشوم اما آنهارا نمیبینم ونمیشناسم .خاک من بدینگونه سرشته شده است . 
    در کشتزاری بزرگ مکان داشتم ، ودر سایه درختان مینشستم ، 
    از آنجا به دورترین قله ها مینگریستم که متعلق بمن وما بودند
    غروب که فرا میرسید  بدون طنین هیچ آهنگی
     خورشید پنهان میشد وغم مرا فرا میگرفت 
    اندوهی بیکران که تا فردا خورشید  را ئخواهم دید
    همه دل خوشیهایم  گم میشدند 
    گویی دستی به عمد برنماد آیین مقدس من 
    پرده کشیده است 
    من با سرشتم زیستم وهمه چیز را احساس کردم 
    حتی بوی ریارا احساس میکنم ، بوی دروغ را
    من همه یادبودهای خودرا بخشیدم ، تنها یادداشتهایم 
    وصیت منند که آنهارا امضا ء میکنم  وسپس واگذارشان مینمایم 
    امروز خسته ام ، خیلی خسته ام از بار عشقها وسپس دوریهاو….دو روییها !
    میان وزوز مگسان وزنبوران  نا سازگار 
     بین تاریکییها وروشناییها راه میروم 
    وبه هنگامیکه خستگی برمن چیره میشود 
    آنگاه به گریه مینشینم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    14/01/2017 میلادی  
  • سرزمین بزرگ

    سر زمین بزرگ ، مردان وزنان بزرگ میخواهد ، 
    سر زمین بزرگ آرمان بزرگ میخواهد ،
    سر زمینهای پست وحقیر مردمان حقیرتر درمیان آن میلولند وخودرا باد میکنند مانند یک بادکنک وسپس درمیان زمین وهوا میترکند .
    آنهاییکه دربیرون نشسته اند غم وطن ندارند وپس از سی سال واندی دیگر فراموش کرده اند که خانه شان کجاست وکوچه شا ن چه نام داشت ویا عده ای مرده اند یا از فشار روحی ودرد ویا رنج وگرسنگی ویا نا امیدی.
    بی بی سکینه هر روز از اقیانوس سنگهای بزرگی را در شهر وساحل ( استون هدج) روی هم سوار یکند تا تاریخ بسازد ودر مملکت ما هرروز تاریخ را ویرانتز میکنند ورو به سوی صحرای عربستان دارند ، 
    سر زمین بزرگ احتیاج به نویسنگان وشاعران ونوابغ بزرگ دارد که متاسفانه در مملکت ما تنها چیزی که وجود ندارد همین سه چهره است درعوض ( پول) وشکمهای گرسنه خودنمایی میکنند .
    روسیه  مرهون همان نویسمدگانی است که یا در بیغوله ها زیستند ویا در کنار اعیان واشراف وهمه چیز را دیدند وشنیدند وبصورت قصه نوشتند وبه دست مردم دادند ، در سرزمین ما دستور میدهند که دانشگاه را مسجد کنید ومدارس را یکی یکی از بین میبرند ویا تعطیل میکنند به عناوین مختلف پدر ومادرها آنقدر درگیر مشگلات هستند که فراموش میکنند بچه ها را به درس و مدرسه تشویق نمایند درعوض آنها را به دست تجاوز گران میسپارند تا ( ملا) شوند ومیدانند که ملاهها  روزی  میتوانند از خر سواری به بنزسواری برسند با تحمیق کردن مردم ، مردم باید بی سواد باشند سرگرمیهای دیگری برایشان انجام میدهند نمایش اعدام درون ورزشگاههای ورزشی  !! .
    آنهاییکه بیرون هستند کازینوهارا بیشتر دوست دارند ومعاملات  املاکی که دردست بی بی سکینه است  بی بی هم میداند چگونه ازاین حماقتها بهره برداری کند با کمک برادر بزرگ  ، خاور میانه بین آنها تقسیم شده امریکا  سهمی ندارد حتی نتوانست تا افغانستان پای بگذارد وآنجا را آباد سازد مردانش را افغانها کشتند ویا به اسیری گرفتند .
    برادر بزرگ اما با صبر وحوصله بچه ها ی حرامزاده اش را تربیت کرد وحال ارباب شده  برایشان از قصه های ( الکساندر پوشکین ) گفت واز عشقهای آنا کارنینا البته من منکر نبوغ این نویسندگان نیستم  آنها درهمه نوشته هایشان اصالترا حفظ کرده اند  وبخود نمایی نپرداخته اند  آنها بکمک نجات اندیشه  ونجابت فکری رفتند  وروشنایی را بر تاریکیها مسلط ساختند  تعصبهای بیجارا از میان برداشتند با هم یگانه بودند انسان دوستی ونیکخواهی  در نوشته  هایشان بر زور وظلم  وبردگی  حاکم است  وخودکامان  در پیشگاه داوری آنها محکوم میشوند  از این روی است که تمام مردم دنیا به این نوع آثار ارج گذاشته و آنهارا محترم میشمارند .
    فرانسه مردتن بزرگی مانند ویکتورهوگو را پروراند یا آندره ژید ویا الکساندردوما وسایرین .
    همین حقیر سراپا تقصیر با چند کلمه که سر هم کرده وگاهی در لابلای ان بعضی راستی هارا بر ملا میسازم هزارن نفر برمن میتازند چرا که به شعور بالای آنها!!! توهین شده چیزی را که آنها انتخاب کرده اند درست است نه آنچه که حقیقت دارد .
    مردمی ندید بدید گرسنه پا برهنه ناگهان دچار انقلاب شدند حال پا برهنگان پاپوشهای گرانقیمت دارند وآنهییکه دستشان میرسید خودرا کنار کشیدند ، تنها با جت خصوصی از این سوی دنیا به آن سوی دنیا واز این نمایشگاه مد به آن یکی سر میزنند باجشانرا هم مرتب میپردازند وحقوقشانرا نیز دریافت میکنند بپاس خدمتی که به( ارباب ) کردند . مداله وجایزه هم میگیرند ، سرمایه شان دست نخورده مانده  در کارخانه ای عطرسازی ، دراملاک ، ودرشرابسازی …..
    خیلی باید زحمت کشید تا چشمان کوررا بینا کرد ، خیلی باید از خود گذشتگی بخرج داد تا ملتی که بخواب خوش خرگوشی رفته بیدار نمود ، فعلا در نئشه رهبری حال میکنند فردا چه میشود بدرک ، مهم نیست ، نماز جمعه مهمتر است تا خودی بنمایانیم وعرق را درپستو سر بکشیم ، درعین حال چهار تا پنج پاسپورت خریداری شده را درون جیبهایمان پنهان داریم تا بموقع فلنگرا ببندیم این است نماد فکری یک ایرانی اصیل. 
    وزنان مادران مان :
    عزاداری رادوست دارد ، گریه کردنرا دوست دارد ، عاشق این است که حلوا بپزد وخرما پخش کند . عاشقق ضریح طلایی است که آنرا ببوسد مراد بطلبد ، ازیک استخوان پوسیده وخاک شده چند هزار ساله اما هویت خودشرا دوست ندارد ، 
    بپذیر این چند برگ پاره را ، این مجموعه رنگا رنگرا 
     نیمی خندان ونیمی گریان 
    دوراز هر تصنع  وآمیخته  با رنج ودردنهان
    ثمره غفلت خودرا ببین 
    من ، درساعات فراغت ، دربیخوابی 
    الهاماتمرا  که جزیی از سالهای زندگیم بودند ،
    برایت مینویسم ، سالهای از یاد رفته را نیز
    نظاره های یاس آلوده را  وپریدن عقل را 
    واشکهایی که درتنهایی بر دامنم ریخته شدند
    وسینه سوزیهایم 
    بپذیر این چند برگ واین چند خط را
    بپذیر دوست من . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . “لب پرچین”  اسپانیا .
    13/01/2016 میلادی /.
  • مرگ یک قاتل

    دو سروده از ”میم سحر” شاعر مقیم فرانسه خواندم ویک مطلب مفصل از یک نویستده دیگر در باره مرگ یک قاتل حرفه ای که کسب کارش مرگ بود آنهم از نوع زنجیره ای  کسب وکارش دزدی بود آنهم متعلق به یتیمان و بینوایان وبیکسان با آن چهره کریه و سیصد وسی و چهار هزار بدرقه کننده داشت !!!!! قیافه خانواده اش  هرکدام در کراهت نمادی هستند  حال عدهای که از نعمات  او بهره مند شده ند اورا امیر. کبیر میخوانند بیچاره امیر کبیر شاید پاکترین و بزرگترین انسانی بود که ما در تاریخ بیرحم خود داریم  حال این فسیل  کوسه را باو تشبیه کرده اند  زهی تاسف از این ملت بیشعور وخود پسند .
    تاریخ ما از این جنایکا ران بسیار داشته است  شوره زاری لبریز از خار مغیلان وسمی وکشنده که در لابلای آن شاید بتوان گفت چند گیاه دارویی دیده شده که آنها هم زیر پای قاطران  زمانه  له شده واز بین رفته اند .
    مردان وزنان ورویهمرفته  انسانهای شریفی داشتیم که سعی میکردند از خون نا پاک اجدایشان خودرا رها سازند ورها ساختند اما عده ای درهمان خون غرق شدند اینهمه شاعر  نکته گو ولطیفه پرداز تنها در فرهنگ ایرانی دیده میشود :
    اصل بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد  است 
    تربیت نا اهل را چون گردگان برگنبد است 
    دیگر امروز نمیتوان به هیچ کس اعتماد کرد مردان خوب وزنان استخواندار ما از بین رفتند نسلی پاکیزه طاهر ونسبتا با شعور بالا حال مشتی رجاله آدمکش قاتل بیرحم معتاد وحیواناتی که نمیدانی از کدام قبیله بر خاسته اند بر سر زمین پر برکت ما حاکمند  سر زمینها دیگری هم از نوع کوسه ما داشتتد اما  زمانی فرا رسید که احساس کردند باید در حفظ اراضی سر زمینشان بکوشند وجلو بروند اما ملت ما متشکل از اقوام وقبیله های مختلف تنها یک راه را میشناسد  بکش ویا کشته شو ، بخور ویا خورده شو ،  نه جانم عزیزم یک پاتصد سالی کار دارد تا این ایران ایران شود همان بهتر که ویران شود تا جایگاه مارها  وعقرب های جراروکوسه ها ومارمولک های ریش دار باشد . نه ! هنوز کار داریم حال مرتب عکس شاه بانو را به دست چاپ دهیم اورا  مادر ملت میخوانیم بی آنکه بدانیم نیمی از ویرانی ومرگ پادشاه ما به دست او واطرافیانش بود . او یک مدل ومانکن روز بود عقده های گلو گیرش سر باز کرده بود  شاه میمیرد پسر دایی بر جایش مینشیتد ومن همچنان جولان میدهم . شاه ما مرد بی پدر شدیم واو همچنان میتازد وهنوز مدل مجلات زرد وقرمزی است که باید در سلمانیها آنهارا دید ویا سر توالت متاسفم  حقیقت را باید گفت ونوشت من ترسی ندارم زندگیم تمام شده  متعلق به ان زمان وعاشق پادشاه مهربانم بوده وهستم زیر عکس او میخوابم او پدر ما بود وشه زاده واقعی ما شهناز است که اصالت شاهی او اصالت واقعی را دارامیباشد بقول ننه جانم این لباسهارا تن یک تکه هیزم  نیم سوز هم بکنند زیبا میشود اما هیزم تنها یک تکه چوب است به چوب خشک نمیتوان اعتماد داشت وتکیه کرد قبول کنید  که بدبختی امروز ما به دست این زن بود بیچاره ماری آنتوانت بد نام شد وسرش زیر گیوتین رفت . دنیا جای همین جانوران است . پایان غمنامه نیمه شب من . ثریا 
  • دو قطره ….آب!

    همه دعوا ها وبزن بزن ها وبکش بکش ها  سر دو قطره آب است ! دوقطره آبی که رفع تشنگی میکند و دو قطره آبی که زیر بیضه آقایا ن وتخمدان خانمها جمع شده واگر فرو نریزد تبدیل به عقده شده سر دیگری درمیاورند ، گناهش را من بگردن نمیگریم از روانپزشک بزرگ فروید بپرسید ، !
    بقول ما کرمونیها نامش ” خارمون” است !  عشق وآتش گرفتن درعشق نه درهلال ابروست ونه درغنچه لبان ونه صورت گلگون درآن غنچه است که پنهان است ! وپس از مدتی هم عشق تمام میشود تبدیل میشوی به یک مزاحم ، یک سرخر ، فرقی هم ندارد اما همه علمای اعلام آنرا نجس وحرام دانسته اند نتیجه اش چه شده همه دل درد دارند همه دلهایشان خالی است همه به دنبال دیگری میگردند وخودشان گم میشوند . 
    عشق مولانا را به شمس تبریز مثال میاورند که نه ، عشق روحانی هم میشود هه هه هه 
    سپس مثال میاورند که درنیشابور هنگامیکه عطار نیشابوری دردکان عطاریش شعر میگفت چشمش به جمال بی مثال  محمد بلخی ملقب به  مولانا میافتد وروبه پدرش کرده  ومیگوید :
    باشد که این طفل دردنیا آتش بپا کند !  خوب ، مگر عطار پیشگو بود او چیز دیگری درچشمان آن پسرک هشت ساله دید ، سپس میرسیم به عشق روحانی او وشمس تبریزی ، بیچاره شمس ،یک شاعر شوریده حال به دنبال یک ملهم یا الهام دهنده دربیابانهای راه میرفت  آن زمانها زنان در گونی ودرخانه ها پنهان بودند تنها زنان هرزه بیرون دیده میشدند زنام نجیب همیشه با مردی همراه بودند !!! شمس چشمش به مولانای جوان خوش وبرورو افتاد که سوار خر شده واز مکتب برمیگشت واین دو بهم رسیدند  محمد بلخی زن داشت وچهار فرزند دو پسر ودو دختر بزرگترین دختر او دوازده سال داشت ، این دو پس از آشنایی وگفتگو ها ! بخلوت میروند درس ومشق وکتاب ومعبد ومنبر را کنار گذاشته شب روز مینوشند ومیزنند ومیرقصند وپای میکوبند  تا اینکه پسران سرانجام عصاتبی شده تشری به پا پا میزنند که این چه وضعی است شما درپیش گرفته اید پا پا به ناچار دختر دوازده ساله اش را به عقد شمس تبریزی پیری که داشت رو بخاموشی میرفت ، میدهد وخود را کنار میکشد برادران بیشتر عصبی شده شمس بدبخت را درون چاهی انداخته اورا میکشند واشعارش را بنام پدر مهر میکنند ؛، 
    بروید ای حریفان بکشید یار مارا 
    ویا 
    آن مه میان ما نورمیداد کجا شد وعیره …. بقیه اش داستان است حال آقایان مولانا شناس باد به غب غب  انداخته ومیگوند بچه ! ترا چکار به کار بزرگان !! ما بهتراز تو میدانیم میبینی که مدال وانگشتر اورا دردست داریم ؛ بلی دکانی برای مفتخوران ودراویش !!
    اگر کسی درست به دیوان اشعار مولنا توجه کند میبیند که این اشعار تا چه حد با هم فرق دارند البته مثنوی او جداست ، وچند ین سال وچندین نفر نشستند تا این ارزن  درهم ریخته را پاک کنند ودیوانی کبیر بنام مولانا با تخلص شمس ببازار بدهند ونامشرا بگذراند عشق مولانان به شمس !!!تبریزی .
    خیر ، بنده باور نمیکنم اگر الان بود خوب میشد این قصه وافسانه را از هم باز کرد متاسفانه درآن زمان اکثریت مردم خوش باور وبیسواد واهل قران وکتاب دعا  ونهایت مثنوی  بودند نه اهل علم شعر هم گناه بود ا زدل ودلبر گفتن گناه بود از عشق گفتن گناه بود پس این عشق را خدایی کردند بیچاره پای خدرا باز دراینجا هم بمیان کشیدند !! وسرودند که من عاشق خدایم وعشق دلم خدایی است ، یعنی عاشق خودم هستم وبس . مانند سخن سالار این زمانه که شالی بر کمر میبستند به همراه پاپیون وخوب مبلغین زیادی هنم داشتند ، دیگران اما بگوشه ای خزیدند چون حتی فرزندانشان هم از آنها بریدند وگفتند مگر شاعری نان وآب میشود ؟ 
     هرچیزی شانس میخواهد یک جو شانس کافی است که از قعر چاه جمیل بیرون بیایی وبرتخت سلطنت بنشینی واگر عقلی درون کله ات باشد هردورا مخلوط کرده میشوی بی بی !! یا لرد ، یا …. دیگر نمیشود با بقیه شوخی کرد !
    بهر روی منظور این حقیر سر همان دوقطره آب است که نمیگذارند آنرا درون چاهکی خالی کنیم شب گذشته به اکثر ترانه های قدیمی وآوازها گوش دادم همه تنها غم بود وغم بود غم ودل درد ، نشانی از خوشحالی وشیدایی وشادابی دیده نمیشد حتی درروزهای جشن هم باز خوانندگان یک سرود میخواندند باز بر میگشتند بغم خود ، تا شاعران متعهد ونویسندگان چپ گرای وبزرگ ما ظاهر شدند سروده ها تبدیل شد به شعار و خوب این شد که امروز من بدبخت وبقیه بجای آنکه در روی زمین خود راحت بخوابیم باید روز تختخوابهای پرشده ازکاه وزباله غلط بزنیم واز دردکمر بنالیم وندانیم که فردایمان چگونه خواهد شد .
    روزگار پناهندگان دیگر از ما بدتر است در سرمای زیر صفر بدون بالا پوش در خانه های فلزی ! وآنهاییکه بیخانمان بودند وهستند ودرگوشه خیابان بجه هایشانرا به دنیا میاورند ، کسی هم جرئت حرف زدن ندارد : آنها کناهکارنند :  چون ملا ومولانا ویا عالم الهدی ویا زاییده در یک طویله نیستند تا افسانه ساز شوند .
    شب گذشته خوابهایم سنگین ووحشتناک بودند . امروز خودمرا باید بنوعی سرگرم کنم .
    هر صبح ، چون زبان تب آلود گلها ،
    طعم تلخ رویارا میچشم 
    تلخی آن دردرونم مینشیند 
    من همچو ماری بخود میپیچم 
    درحال پوست اداختنم  وتنیده  در پوس خالی خود
    از هوش میروم  وناگفته ها دردلم آماس میکنند.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
  • خدا حافظی

    با شعار  ” ما میتوانیم ” آمد وحال گریه کنان میگوید : 
    ما نمیتوانیم ونتوانستیم  خدا حافظ بر میگردم پیش مامان جونم تا بمن شغلی بدهد مثلا ریاست گروه یک موزیک راک یا غیره مامان وپاپاهم در انتظارند وهمه میدانیم بهتر است که ندانیم .
    ناگهان با دیدن یک رویا از خواب پریدم  نگرانی کم کم مرا از پای میاندازد  نگران آینده نا معلوم و هجوم آدمهای نا شناخته  وهرج ومرجی که همه جا را فرا گرفته موج بیکاری . درخواب  در قصر موناکو بودم وداشتم شامپاین مینوشیدم ( جاییکه امکان ندارد پا بگذارم حتی با دعوت رسمی ) ! اورا که مرده بود دیدم که درکنارم ایستاده پرسیدم حالا در پی کدام هستی  ؟ نام دختر بزرگم را برد  گفتم ، اما او شوهر دارد در جوابم گفت : با شوهرش حرف زدم !!!   
    چند هفته ایست که او دچار سر درد شدید است  حال بیداری نیمه شب من معلوم است . 
    برایم مهم نیست کی میرود وچه کسی میاید و نقشه بزرگ امریکا بهمراه  مادر خوانده برای سر زمینهایی نظیر کشورهای کوچک وبزرگ چه خواهد بود این سر زمینها همیشه باید تابع  اقمار  بزرگ باشند قانون اساسی آنها دستوری است  ما خیال میکنیم در دنیای متمدنی زندگی میکنیم  ،نه همان وضع اتسان اولیه ادامه دارد تنها زمان ومکان عوض میشود در  این سالهای گذشته  وبا بر تخت نشستن چند جانور. سفید وسیاه غیر از جنگ وآوارگی وبدبختی وکثافت چیزی نصیب مردم دنیانشده است  بجای دانش و پژوهش ایده و لوژیهای مسخره وبی پایه شعور مردم را گرفته وعقل آنهارا به زیر سئوال برده است من میل ندارم از شاه ایران یک قدیس بسازم اما پس از جنگ جهانی دوم  شاید دنیا بهترین دورانش راطی کرد با آمدن  افکار معرکه گیر بیکار ی نظیر مارکس وانگلس وسپس عزیزدردانه آنها لنین وضع دنیا بهم ریخت  خوب  برای این لا مذهب ها بهتر. است ادیان را قوی کنیم واز خاک چند هزار. ساله افسانه هارا بیرون بکشیم  آنهم جوابی نداد بشر هر روز رو به توحش میرود وغولهای ساخته شده دست بنگاههای بدن سازی با پرو تین های مصنوعی  هر روز تعدادشان بیشتر. میشود هیکلها بزرگ مغزها کوچک  دیگر هیچ اتسان بزرگی مانند بتهون بوجود نیامد دیگر هیچ نویستده ای مانند رومن رولن ویا ماکسیم گورکی زاده نشد آنها درهارا  شناختند وشکافتند امروز موسیقی همان تکرار ساخته های گذشته است نویسنده گانی  در زیر خماری مواد مخدر از عالم هپروت خطوط را ردیف میکنند و در سر زمین گل وبلبل  وخیام وشراب چراغهای هنر خاموش شد وادبیات به زباله دانی ریخته شد در حال حاضر بهترین افتخارشان جلال آغا ویا چند نویسنده تریاکی میباشد وبهترین شاعرمتفکرشان احمد خان شاملو است که رید به تمام شاعران ونویسندگان  مردان بزرگی مانند فریدون آدمیت و دکتر حمیدی شیرازی وعلی اکبر دهخدا و نادر نادر پور آنها  کهنه شدند باید شعر نو ونوشته نوباشاد یعنی حروف را پس وپیش کرد وبهترین خواننده درسکوت نشست نشمه های خود فروش ودست آورد پدرخواتده ها هنوز لاشه پیر خود را روی سن میکشند 
    مادونا اولین مربی زنان ودختران شد وبیتلها اولین مربی خوانندکان مرد حد اقل بیتلها چیز باارزشی ارائه دادند جان لنون سرور سرورانشد و همجنس بازی بهترین نوع زندگی نوین  ، 
    نه کاکا جان گریه مکن برو بسلامت نه تو پدر جد تو هم نمیتواند این بلبشوی را سرانجام دهد تا زمانیکه جکومت امنیتی بر سر کار آید وکوره های جدید آدمسوزی احیا شوند ، برو دست خدا بهمراهت  فلک چند روزی بتو وهمسرت که گویی از. بالای درختان نارگیل افریقا  پایین افتاده . حشمت وسالاری داد حال جایت را یک تاجر ماهر با بانوی … خواهد گرفت و…. خداوند به همه دنیا  رحم کند . آ….مین
    ثریا ایرانمنش /نیمه شب 
     پنجشنبه ۱۲ژانویه ۲۰۱۷ میلادی
  • جان جهان

    روزیکه کوسه از دنیا رفت  من روی گوگل پلاس نوشتم :
    خبرت هست که درمصر شکر ارزان شد ؟ / خبرت هست که دی گم شد وتابستان شد ؟
    بامید آنکه کسی بفهمد ، ه کسی نفهمید همه جنده جات و منحرفان جنسی که امروز جای جوانان پر بهای گذشته را پر کرده انده سیاه پوشان به دنبال جنازه کوسه روان شدند وهمه زبان به تسلیت گشودند حال آنهاییکه بقول خودشان انقلابشان دزدیده شده به دنبال یک انقلاب ” کره ای ” هستند . این کوسه موسیقی را حرام کرد ودنیای هنرا را بر باد داداین کوسه پدر تررویستها بود وپدرخوانده  وهمه هم میدانیم از کجا تغذیه میشد ؟ این پسر بچه رعییت که درباغها وکوچه پس کوچه های ده بهرمان میدوید وپسته جمع میکرد ناگهان شد یک کوسه بزرگ خونخوار وتازه من فهمیدم که مردم گوسه هارا بیشتراز ماهیان دوست میدارند ! آن ماهی طلایی ما چه خوشباورانه باین مردم تکیه داده بود به همسرش گفته بودند اگر اورا بکشی ما ترا خواهیم بخشید واموالترا پس خواهیم داد الله وعلم !!!ماهی طلایی ما که داشت جهانی زیبارابما نشان میداد درگوشه ای بیکس افتاد حتی یک پرنده بسوی او او نمیرو د همه میترسند اما کوسه با چه جلال وجبروتی تشییع شد با کمک مسعودان  حیف نام مسعود که برشما نهاده اند [مسعود سعد سلمان ] حال نامشرا روی خود فروشان گذاشته اند . من دیگر درباره او ودیگزان  نمینوسم تا باو وبقیه  بها داده باشم لعنت ابدی براو وخانواده اش باد .
    سازمانهای مخفی اطلاعایت امریکا از همین حالا هشدار داده اند که با آمدن جناب مک دونالد دنیا دچار هرج ومرج بیشتری خواهد شد وناسا بجای آنکه به مارس بپردازد به ماه میرود هرچه باشد آن ” کاکا ” مارس را بیشتر دوست داست وبه دستور او کاوشگران روی مارس به دنبال اب ودانه بودند ؟ مارس ستاره من است حال مک دونالد به ماه میپردازد !! ویک شب خواهیم دید که ماه  گم شده وفردا خورشیده هم مرده است .
    تاریکی بردنیا حاکم میشود وما میمانیم وجانوران خونخوار در پرتو شمع باید خودمانرا نجات دهیم . دریاها سر به طغیان برمیدارند و کوهها ریزش میکنند وآتش فشانهای خفته بیدار میشوند وخوب هرکه توانست خودشرا نجات میدهد اگر هم میلی باین دنیای نکبت نداشت مانند یک اسب اصیل روی پاهایش میاستد تا آتش اورا درمیان بگیرد .
    همه شماها کم وبیش به زندگی دختری از اورلئان ویا آنا دوارک ویا ژاندارک آشنایی کامل دارید وشرح خدمات وجنگهای اورا هم بخوبی میدانید فداکارهایش وروحیه دادن به سربازان نا امید  زنی دهاتی برخاست بجنگ رفت   وناج شاهی را پس گرفت  وبر سر پادشاه خود گذاشت کاهنان  وروحانیون  اهل “قم”  اروپا !!  گفتند جادوگر است اورا زنده زنده  درآتش سوزاندند پاداش خدمت او  سوختن در آتش بود .
    خیلی ها  این درسها را  فرا گرفته اند ، خدمت به دیگری  را از منوی روزانه شان حذ ف کرده اند اما عده ای مانند من از کره خری به الاغی رسیده ایم وهنوز درپی آن هستیم که به دیگران کمک کنیم . 
    من دراین غم میسوزم که چرا  از آتش دیرین وشعله های آن خبری نیست  وچرا دیگر شمع  فروزان آتش  را کسی روشن نمیسازد   وچرا من وما تنهاییم ؟  من هرکه هستم  وهرجه هستم  گویای  نسل خود وروزگارخویشم  نقد هستی ام  را برسر این قمار گذاشته ام  وراه بازگشنی هم ندارم  چرا که همه پلها  را درقفای خود ویران ساخته ام .دیگر پشت دری نمی ایستم ودست کمک بسوی کسی دراز نمیکنم چرا که ستاره من در آسمانها ی دوردست واز دیده ها پنهان است وبقول حافظ :
    به کوی میکده  هر سالکی که ره دانست 
    در دگر زدن اندیشه تبه دانست 
    بر آستانه میخانه  هرکه یافت رهی
    ز فیض جام می اسرار خانقه دانست 
    زمانه افسر رندی  نداد جز به کسی 
    که سر فرازی عالم دراین  کله دانست ……
    ……..
    حال ما کلاهمانرا از سر برداشته وآنرا  پس داده ایم واحتیاج به سر فرازی آنهم میان این جماعت نداریم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” ب پرچین “
    اسپانیا /11/01/2017 میلادی /.
  • جادوگر پای چوبی

    هر نیمه شب با صدای قهقهه آن زن بیدار میشوم ، صورت گل انداخته اش با ناخنهای قرمزش وماتیک قرمزی که برلبانش مالیده با موهای انبوه رنگ شده  لنگان لنگان بسویم میاید ، همچنان میخندد ، سپس میگوید :
    دیدی چگونه ویرانت کردم با کمک همه همراهانم ؟ ومن درجوابش بلند بلند میگویم ” اما من غرق نشدم ، من غرق ناشدنیم ” 
    وبیاد کیسه  محتوی جادوگری او میافتم که زیر بالش همسرش وهمسر من گذاشته بود ، این را خدمتکار خانه پیدا کرد وگفت زیر بالش شوهر او هم دیده ام مادرش نیز جادوگر بود دختر یک باغبان که با جادوگری بغل ارباب خوابید وسپس همسرش شد .
    زندگی او بمن مربوط نمیشود اما هرنیمه شب مرا بیدار میکند .
    لنگان لنگان با آن پای چوبیش وسقزی که دردهان دارد ولبان سرخ شده اش .
    خوب : تو که هردورا داشتی وهردو را زیر پستانهای بزرگت گرفته بودی وشیر میداید یکی برایت پول میاورد ودیگر بتو حال میداد.
    چه کسی دراین دنیا حاضر بود ترا با آن پای چوبی ومنزجرکننده ات  بخانه ببرد غیراز این دو مرد شهرستانی که میل داشتند با شاهزاده ها وصلت کنند !!!
    بیاد برادران  کارامازوف میافتم ، 
    امروز سحر بود که از خواب بیدار شدم وچهره منحوسش را جلوی چشمانم دیدم ، فریاد کشیدم ، من غرق شدنی نیستم دیدیکه غرق نشدم ، مرا روی یک تخته چوب میان دریا رها ساختید بچه هارا به دندان گرفتم وبا دستهایم پارو زدم تا به ساحلی امن رسیدم حال دیگر چه میخواهی ؟ .
    بلند شدم ، حال تهوع داشتم ، کمی آب نوشیدم سپس رفتم تا قهوه ای درست کنم وبنوشم  ، سرم گیج میرفت ، چگونه میتوانم از شر آن روح منحوس خلاصی پیدا کنم ؟.
    کسی نمیداند که من چه اسراری در سینه دارم ، 
    ما ایرانیان کارمان همین است آنکه میسازد ویران میکنیم وآنکه ویران میکند ستایش میکنیم ، 
    آرامکاه رضا شاهرا ویران ساختند چون ایرانرا ساخت وزنان بیسواد وبیشعوررا از درون گونی بیرون کشید وبه دانشگاه فرستاد به خارج فرستاد ، برای آن روح ویرانگر وشیطانی آرامگاهی ساختند  طلایی ضد زلزله وضد بمب البته با کمک دوستانی که درکشورهای مذهبی نظیر ایتالیا واسپانیا دارندوفهمیدند که کاتدرالها جای پرستش خداوند نیست آرامکاه اربابان  دین است .آنها هم برای خود هزارن امام زاده قلابی ساختند ویک آرامگاه طلایی چون میدانند دورانشان سر آمده است .وباز زنها بود که النگوهای طبایشانرا دادند !!! ودوباره میلشان کشید به زیر چادر بروند !
    حال اگر جنگی در بگیرد وهمه چیز از بین برود اما ارواح پلید هنوز در آسمانها میچرخند وباغث عذاب روح دیگران میشوند .
    چگونه میتوان از شر ارواح پلید نجات یافت ؟ .
    آن زن همیشه بدنش بو میداد حتی عطری را که بخود میزد اورا بد بو تر میکرد اماد این بو برای دیگران شمیم بهشتی بود !!! او میدان سینه های بزرگش درون پستانبندش نیز کیسه ای دوخته بود ومن خیال میکردم چنان مومن است که دعا ویا قرانرا درآن جای داده است ، نه مقداری چیزهای کثیف ونوشته هغی نامریی وچندین دانه درون آن کیسه بود .
    ایکاش میشد از دست روح پلید او رهایی پیداکنم . خوابم را میشکند .اما من غرق شدنی نیستم ، نه غرق نخواهم شد ، او با طلسم جاودییش ومن با قدرت روحیم  با هم درجدال بودیم بظاهر مهربان درباطن دو دشمن خونی  .
    نه دیگر نمینویسم که من آن ابر اندوهگیم ، دیگر نخواهم نوشت که چشمانم لبریز از اشک است ، نه من آن موج سواری هستم که حتی بدون پارو میتوانم قایق شکسته را بساحل برسانم  ، من آن فانوسم  که دردل تیره شبها در بیخوابیها نیز نور پخش میکنم  من ازطلسم او رهایی یافتم  از تیغ سرد وجگر سوز او فرار کردم  حال درکنار گهواره کو.دکانم  درکنار شاخسار هستی  که هردم نسیمی فرح بخش  میوزد ودلمرا پیچ وتاب میدهد نشسته ام .
    نه من غرق شدنی نیستم /ث
    صدای زوزه سگی  از دوردستها بگوشم رسید 
     از پشت پنجره در قاب شیشه ای 
    بیرونرا نگاه کردم 
    دو چشم براق وسوزان  بر شیشه کبود پنجره 
    نشسته بود 
    آن چشمهارا میشناختم 
    در ب اطاقم باز شد  صدای لغزش پایی 
     وتارعنکبوتی  چون یک نخ بیصدا
    ومن میهمان شبانه را شناختم 
    پشتش خمیده بود 
    از هراس سرم را به زیر لحاف بردم
    این روح همیشگی  روحی شیطانی 
    که لباس قدیسین را پوشیده بود
     در روشنایی مهتاب ایستاده مرا مینگریست
    فریادم درگلو نشست 
    برخاستم 
    نیشخند اورا بادندانهای زرد دیدم 
    فریا کشیدم فریاد کشیدم 
    نه ، نه ، من غرق نخواهم شد 
    غرق نخواهم شد ………پایان
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین”
    اسپانیا /10/01/2017 میلادی /. 
  • مریم خانم !

     خاک بسرم ، خیال کردم شما سالهاست که  به دنبال شاهزاداه وارباب وسردا روامام زمان خود رفته اید ، ببخشید من چون کمتر اخبار مربوط به ایرانرا میخوانم یعینی به دستم نمیرسد این است که پاک از مرحله به دورم وامروز اظهارات شمارا درباره آن کوسه بزرگ که سرانجام تسلیم مرگ شد مرا ودار باین نوشتار کرد .
    شما هنوز درفکر این هستید که تاج بر سر بگذارید بگمانم دیگر فسیل شده اید ولایتعهدی هم که از خود ندارید  شاید از دیگران باشد ، بئبختی ما ایرانیا این است کعه همیشه به دست فسیلان ماقبل تاریخ اداره شده است ، اگر آن نوجوان بر تخت نشست باز فسیلان وکفتارهای آزموده دست دشتهای دور اورا پرواز دادند ودوباره برگشتیم وخاکستر نشین شدیم حال اگر کشوری بنام ایران برجای ماند شما میخواهید ریاست جمهوری را داشته باشید با ارتش زوار دررفته وفسیلها ویا هنوز روی تخم های خود خوابیده اید تا نوزدادهای جدیدیرا بعنوان ارتش نوین  به دنیا عرضه فرمائید دراینراه تنها نیستید هنوز فسیلانی که یک پایشان لب گور و|پاپی دیگران دردامن شماست درکنارتان حضور دارند واگر ایران بدبخت فلک زده تکه تکه شد لابد کردستان یا آذربایجان بشما میرسد > هرچه باشد از ( قجراتیان )  هستید باید به ریشه خود برسید واز آنجا دوباره جان بگیرید . 
    نکته دوم ” اگر قرار باشد شما با لچک  برما وزنان ما حکومت کنید ، خوب اینهاهستند وحد اقل میگذارند بجای لچک سرخ وسبز وابی وسیاه یک شال شانل روی سرمان بیاندازیم !
    واگر قرار باشد لباس متحدالشکل بپوشیم ، خوب حالا هم پوشیده ایم منتها کمی بالای زانو هاست ومادرمان هنوز زیر عبای سیاه یا درگونی ها پنهانند .
    بیچاره ایران ، بدبخت ایران ، تنها یک ایران کامیاب شد آنهم با دزدی اموال من نامش ایران بود وفامیلش————————————————————————————————————————-کامیاب !-
    خوب هم ولایتی ما رفت با آئهمه کبکبه ودبدبه وثروت وزمین وباغ وصادرات واردات  الان درون یک تخته چو.بی با بک پرده سیاه درانتظار خاک است .
    شهوت بد چیزی است شهوت مال ، شهوت شهرت وشهوت چیزهای دیگر خداوند متعال این یکی را درکنار همه چیزها ازمن گرفته تنها یک تکه ولخته خون درون سینه ام گذاشته که آنهم برای دیگران میظپد نه بیشتر .
    حال یکی از مهرها بیرون شد به عمد یا غیر عمد سن وسالی داشت ماشاءاله خوش خوراک هم بود من هم ولایتیهای خودمرا خوب میشناسم .از هر  جهت خوشگذرانند . 
    برادر همسر ایشان محضر داشت ومن روزی برای دادن وکالت به شخصی که بهترا است نام انسان روی آن نگذارم به محضر ایشان رفتم ایشان از تنظیم وکالت نامه خودداری فرمودند خدا خیرشان بدهد هرچه باشد همولایتی بود ند. 
    بهر روی مریم خانم ، امیدوارم من دراین دنیا نباشم تا پیروزی شمارا ببینم برایم سخت سنگین است خیلی سنگین است ومیدانم هوا داران وطرفداران شما با پولهای شما درهمه جا مشغول جابچایی بعضی چیزها هستند ……. بهتر  است اینجارا درز بگیرم .
    اما هیچ میلی ندارم نه شما ونه سردارتان ونه هیچ یک از شما پایان بخاک سر زمین من برسد و آنگاه باور میکنم که سر زمینم دچار آفت شده است . وخواهد مرد .ث
    پایان /ثریا ایرانمنش / اسپانیا / نهم ژانویه 2017 میلادی .
  • از اکبرو تا آیت ال……

    ایوای ، اکبرو هم رفت ؟
    هرچه باشه هم ولایتی بود !! حال باید بره اون دنیا به بهشتی جواب پس بده .
    تازه دلخوش کرده بودیم بریم پیش اکبرو وبگوییم آقا حجت الله وآیت العضما وغیره وذالک ، اگر میشود لطف بفریمایید آن باغچه کوچک پسته ننه مارا بمابدهید اون باغ  ممر درآمد او بود ! بیچاره از غضه دقمرگ شد .
    بهر روی یک چرخ چهارچرخه دررفت حال دولت جمهوری روی سه پایه ایستاده مهم نیست ! رفقا !!! هوایش را دارند .
    میلی نداشتم وارد جو سیاست بشوم اما این یکی همولایتی بود وخوب هم هرکاری میلش کشید کرد بخصوص زمانیکه برادر محترمش ریاست قوه قضائیه ولایت را داشت هرچه وهرکه سر راهش بود از یبین برد .خوب دلخوشی از  قوم ” شیخی ها “نداشت منم ندارم ! اما هنوز چشمم به دنبال اون پسته های صورتی رنگ خوشه ای است که ننه جانم آنهارا  بو میداد وبه مغازه شیرینی فروشی فرد میفروخت !
    چه کسی فکر میکرد باینجا برسیم ؟ 
    در سفری که با چند نفر از دوستانمان به اروپا داشتیم  روزی میهمان آقای ” خزانه” که ریاست بیمارستان خزانه در جنوب شهررا داشت بودیم ،  بعد از ظهر مارا به مسجد شهر هامبورگ برد که ریاست وتولیت آنجارا بهشتی بر عهده داشت ، بدون چادر بدون حجاب با همان لباسهایی که پوشیده بودیم چند زن وچند مرد به مسجد رفتیم ! آقای بهشتی مردی خوش قیافه بلند بالابا عبا وعمامه سیاه حسابی چشم همه زنان را گرفته بود ومن باخودم فکر کردم حیف نیست تو با این رعنایی وزیبایی خودترا اسیر این لباس کرده ای ؟ 
    ما که نمی دانستیم، اما اقای خزانه میدانست !
    حال اکبرو ویا حجت الاسلام والمسلمین وآیت ونمونه ذات خداوند به سرای باقی شتافت  و درآنجا باید به رفیقش همه جزییاترا بگوید  که چرا هفتاد ودوتن ناگهان شوت شدند رو به هوا ؟ 
    سه روز عزای عمومی اعلام شد ه! 
    وجالب آنکه نام همه بچه هایش نیز از آنسوی آبهاست  ، هرچه باشد با کمک آنها توانست از گوشه زندان بیرون بیاید …. بما چه مربوط است .
    بیخوابی بسرم زد وبیاد آن ایام افتادم .
    حال باید دید سرنوشت این گاری شکسته با سه چرخ به کجا میرسد . البته بمن چیزی نخواهد رسید بمن هم مربوط نخواهد شد خوشبختانه پاسپورت مضاعف هم ندارم تنها یک شناسنامه ویک پاسپورت دارم تا بدانم هنوز انسانم وزنده ام .
    بلی ننه جان ، اکبرو هم رفت .ایست قلبی مد روز است همه قلبشان میایستد !!
    بیخوابی بسرم زد ، وبفکر این دنیا بودم که برای ما دارد تمام میشود وکودکان ونوه های ما هم مانند ما به دنیای آینده خو خواهند گرفت به همانگونه که دیگر دختری با عروسک بازی نمیکند وموبایل میخواهد وپسری با روروئک بازی نمیکند بازی های دیگری را میطلبد وما قدیمیها هنوز درخم کوچه پس کوچه های خاطراتمان گم شده ایم ، وارزوی قصه های مادر بزرگ را دردل میپرورانیم .ث
    ثریا ایرانمنش ” ب پرچین “
    09/01/2017 میلادی /.
    ساعت  04/12 دقیقه صبح !
  • سرمای زمستان

    بقول ننه جانم سرما نزاکت بر نمیدارد .
    رفتم درون گنجه ، چشمم افتاد به آن ژاکت پشمی دستباف از پشم مرینوس ،  به به ، بهتراز این نمیشود آنرا پوشیدم آستینهایش برایم بلند بودند وخوب دکمه هایش نیز ( مردانه ) از طرف چپ بسته میشد ، مهم نیست ، الان بخاری پوشیده ام ،دما ی هوا به ئه دزجه رسیده است ، کانال یکی از کولرها ها خراب است تنها با بخاری برقی باید اطاقهارا گرم کرد ، مهم نیست اینهم میگذرد ….
    فعلا این ژ اکت گویی مرا دربغل فشرده وگرم کرده است  .
    در آن  دره سبز  آفتابی ، 
    که سایه بردریاچه افتاده بود 
    من فریاد یک مرغابی را میشنیدم 
     که پر میگشاید بسوی من 
    در انتهای گلویش ، گلوی تشنه اش
    سردابی سیاه را دیدم 
    سرداب سیاه سینه پر کینه اش را
    دل را ، دل خفته را  صدا کرد م
    سرداب سینه او پرخون بود 
    ومیل داشت راهی به گنج بیابد 
     پس . سیل اشک را رها کردم
    ودل را صدا کردم ،دلی که داشت میمرد
    انرا به هزار حیله خام کردم 
     گاهی که سر ما تا این حد مرا آزار میدهد بفکر کسانی هستم که درخیابانها حتی بالا پوشی هم ندارند ، چرا بفکر آنها هستم ؟ چرا بی دردان  نیستم چرا به  بالاترها که  درکنار اتش شومینه با فندق های برشته وکنیاک گرم نشسته اند ؟  نمی اندیشم چزا ؟ راستی چرا ؟ …
    شومینه امرا باشمع های رنگی پر کرده م وزمانیکه انهارا روشن میکنم هزاران شعله بر طاق مینشیند . این روزها  دیگر میلی به شب ندارم ، از شب میترسم ، ازخوابدن وحشت دارم واز تختخوابم که روزی بمن آرامش میداد فراری هستم ، ث
    آسمان ، بستری افکنده بر خاکستر  ابر 
     آتش ماه دراین  بستر سرد افتاده است 
    دل خونین مرا بستر  غم خوابگه است 
    خال سرخی  است که برگونه زرد افتاده ست 
    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 08/01/2015 میلادی 
  • حصار قرون

    زمانیکه برایم مینویسید “
    اول هفته شما بخیر دچار سر درگرمی میشوم برای من  آخر هفته است  آخرهفته ای پر سر وصدا گاهی غمگین زمانی شادی آفرین .
    این روزها هرگاه که از جلوی پست آفیس قدیمی رد میشوم دلم میگیرد  ، دلم برای صندوق پستی ام تنگ شده است ، هر دوروز یکبار سری به آن میزدم درونش لبریز از مجله ، کتاب وروزنامه بود ،  مجلات پرباری که  امروز صاحبان آنها از دنیا رفته اند و بجایش رنگین کمان نامه چا پ میشود ، نویسندگان بزرگی هرچند در سنین بالا بودند اما خوش مینوشتند ترا تا ابرها میبردند  حال بیشتر ناشران ، نویسندگان از دنیا رفته اند ودل ما به چند عکس فتو شاپ شد ه روی یک صفحه الکترونیکی با کلی تعارفات  خوش است  ! …
    آه از شعر من خوشش آمده ویا از شعر شاعری که برایش ناشناس است ، غمم این است که دیگر صاحبدلی نیست  واهل حالی نیست  ، درآن زمان نادر پور آخرین کتابش را بچاپ رساند ” زمین وزمان” فورا به دستم رسید آنرا مانند کتاب مقدس حفظ کردم  چون دیگر کسی به پای او نخواهد رسید  حال امروز همه چیز روی آب  است اظهار محبت ویا زهر عقده ها  بشیوه ” مجتهدانه”
    نا امیدی را بیشتر میکنند ، هرروز حلقه ها تنگتر میشوند خط ما کمر نگ تر شده گاهی باید با یک ذره بین بر پیشانی کلماترا یافت وتصحیح کرد ،  ” گوگل ” اما مرتب مشغول ترتیب دادن کلمات است  !!!!اما خطوط عربی پررنگتر ودرشت تر وسایر خطوط نیز ….
    شب گذشته شب بدی را داشتم ، قلبم داشت جابه جا میشد وبقول مرحوم فریدون مشیری از جایش کنده شده بجای دیگری میرفت ،  بیدار شدم دست بردم تا چراغ را روشن کنم نگهان کلید کنتر افتاد ، کورمال کور ما ل خودرا به اشپزخانه تاریک رساندم ودست بردم کبریتی را بیابم وشمعی روشن کردم بسوی جعبه کنتر برق رفتم ؛ ا.وف صدها کلید روببالا همه یکرنگ وسیاه سرانجام آخرین کلید را زدم …. ماشین پرستار من ونگهدارم ! مرتب فریاد میکشید برق نیست . خوب نیست که نیست با تو چکار کنم ،  برق روشن شد ماشین لعنتی خاموش .
    پتورا برداشتم وبطرف اطاق نشیمن همانجایی که هرشب میروم رفتم ونشستم به تماشا ی کارتن میکی ماوس جدید نه قدیم ولیوانی آب وبخواب رفتم ساعت حدود پنج صیح بود   .
    هیچکس خبر دار نشد خودم بودم وتاریکی 
    حال اینهارا برای چی مینویسم برای آن مینویسم که هرروز حصار زندگی ما تنگتر میشود هرروز تنها تر میشویم ومن هنوز درانتظار شهباز خود نشسته ام تا ار قله های بلند عشق پرواز کند ومرا باخود به دشتهای سر سبز وپر طراوت ببرد خسته ام از بوی گند پای خوک نمک سود شده وغذاهای فریزشده ومانده سر زمنیهای دیگر که باینجا فرستاده میشوند تا انبارهایشانرا خالی کنند ویا آنهارا ریسایکل کرده بشکل  دیگری بما بخورانند . 
    من بر آنم که هیچ نویسنده ای  جاودان نخواهد شد مگر آنکه نویسنده وشاعر نسل  وزمان خود باشد .امروز همه از دیروز حرف میزنند وحسرت دیروز را میخورند ودیروزیها حسرت پریروز را همه عمر ما به حسرت گذشته ها میگذرد بی آنکه بفهمیم درچه حالی هستیم وآینده چه خواهد شد ؟ 
    جهانی باقی خواهد ماند ونقشی از روزگار  ،ونوشتارها من امروز مانند دیگران میل ندارم خودرا نویسنده بدانم وبشیوه آنها بنویسم من زمان حال را نقاشی میکنم گذشته را باهمه کثافت آن به دور ریختم واز یاد آوریش حالم بهم میخورد انسانهای دیروزی همه فنا شده اند  من درزمان خود راه میروم در مکان امروز ودر همین حال زبان ومحتوای وشعر را ازیکدیگر جدا نمیدانم  وجدا نمیکنم  میل دارم هرچه را که احساس میکنم درهمین زمان بنویسم  درزبان رایج امروزی خود  نه دعوی آنرا دارم که شاعرم ونه نویسنده  من درروزگار نسلی پر آشوب زیستم نسلی بی درد وامروز تازه درد را احساس میکند مانند کسیکه تیری به پهلو یش خورده همچنان میدود هنوز داغ است پس از مدتی خون ریزی جای تیررا میبابد  امروز نسلی بوجود آمده که ناگهان میان خود وگذشته اش  فاصله ای  بزرگ احساس میکند  وامروز احساس میکند که که زندگیش  از گذشته جدا شده  وشیوه زیستنش دگر گون شده است  تغییر بزرگ در اجتماع ی ما روی داد نسلی که درپانزده سالگی همسر میگرفت ناگهان درسی سالگی هنوز مجرد بود حال دوباره برگشته  یا اورا برگرداده اند به همان زمان وهمان قرون وهمان حصار بی آنکه متوجه تغیر وتحول زندگی باشد تنها یک کپی برداری شده است  تنها یک پرانتز باز وبسته شد .
    مانند عکسهایی که مرتب از روی هم کپی میشوند ودر هوا به پرواز درمیایند .امروز دیگر کسی بفکر تحصیل وکسب درآمد از امکانات خود نیست یاچشم به دست پدر دوخته ویا گرسنه است ویا باید دردکانی شاگردی کند .
    امروز صحنه ای روی یکی از کانالهادیدم که نمیدانستم بخندم یا بگریم نسل جوان بین چهارده تا بیست در لباس سفید دریک کارخانه گوشت نمک سوده با یک لنگ بزرگ خوک داشت طرز بسته بند ی را فرا میگرفت ویا به خوک دانی رفته خوکهایی را که باید به قتلگاه بفرستد شناسایی کند درست مرا بیاد شاگردان ودانشجویان دانشکده پزشکی آن زمان انداخت ! 
    این یکی از نمونه ها ست  از این نمونه ها بسیار است چگونه خانه هارا تمیز کنیم ، چگونه هتل هارا وچگونه . رقص وآواز وآشپزی نیز یکی از دروسی است که لازمه  آن یاد گرفتن است !! ……
    هرچه هست نوعی بردگی مدرن است دیگر از درس ومدرسه خبری نیست چرا که میدانند از تحصیل علم بجایی نمیرسند بعلاوه خرج دانشگاه ومدرسه بقدری بالا رفته که بیشتر مردم قید درس خواندنرا زده اند  ودرخانه هایشان مشغول فرا گرفتن از حضرت استادی گوگل میباشند  دنیای تکنو لوژی وهوش های مصنوعی جای آدمهارا گرفته است به ناچار نوکر خوکها میشوند . پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    08/01/2016 میلادی 
    اسپانیا 
    اضافه : ایکاش جناب حضرت واستادی » گوگل» دست از تصحیح کردن این خطوط میکشید !!!  
  • رنگین کمان

    ا

     چه عالمی داشت ، کف ها وشنهای ساحل   چه عالمی داشت امواج سهمگینی  که مارا به ساحل امن خودمان پرتاب میکرد  حال رو به مرداب میرویم ، دیگراز پارچه و پیراهن های نرم وحریر خبری نیست  از ان مخملمهای خوش رنگ  که خواب وبیداریش عوض میشد ،  اثری نیست ، روشنایی گم شد .
    امروز داشتم به ” آرم”  سر در اداره امنیت واطلاعات  ( ایران) نگاه میکرم  یک چشم در بین هشت مثلت  زاویه ها از هم  جدا در میان چشم کره زمین ویک خط صاف  رو به  پایین !  این علامت را درجاهای دیگری هم دیده بودم واخیرا بر پیشانیشان مهر میزنند شیطان پرستان .
    قوس وقزه ما  رنگین کمان ما ، رو بفناست  ، چه کسی مارا نجات خواهد دا د ؟ ما طفلان گرسنه وسرگردان را وماسه ی ریخته شده از سنگها وصخره های  سنگین  را ، چه کسی جا بجا خواهد کرد ؟  آنچهرا که بخیال خود ساخته بودیم ؟1.
    اسلامیون؟ شیطان پرستان ویا از سیاره دیگری موجودی نامریی حضور خواهد یافت با جلبکهای که از دهانش جاری است مانند هشت پا راه میرود ؟ چه کسی ناجی ما خواهد بود ؟ ناجی را که رومیان با کمک یهودیان بر صلیب کشیدندوحال تولدش را جشن میگیرند ومرگش  ، را چون مرده او دیگر خطری ندارد بصورت یک افسانه شیرین همه جا درحال حاضر دکان باز کرده است .
    اما درآتیه چی ؟ .

    آیا غبار مرا دریا خواهد شست  ؟ دریا خواهد دانست که غم چه رنگی دارد ؟ آیا دوباره ستاره ها درمیان چشمانم خواهند نشست ؟  
    من به پارسایی خود خو گرفته ام ،  دیگر اسیر وسوسه آفتاب نمیشوم وفریب  خورشید دروغین را نخواهم خورد  ، رودخانه ام تهی وخالی شده  تنها ریگها وسنگ پاره ها بجای مانده اند ، خورده هوشیاری دارم وکمی جرئت ،  دیگر به شب نمیاندیشم  که درمن رسوب کند .

     نمیدانم گناه چیست وکفر گویی کدام است  آنکه به ته چاه امید بسته دیوانه ای بیش نیست ، نام کسی بر دلم نقش بسته که پاک شدنی نیست او خاتم وجودم را گران خرید وبقیه را پیش کش او خواهم نمود قبل از آنکه اسیر ستاره یک چشم شوم .
    در شهری ناشناخته گروهی گرد هم جمع شده اند با پولها وطلاهای  انباشته در زیر زمین وحال میل دارند همه کره زمین را وـآدمهارا بخود اختصاص بدهند ، رهبری کنند ، آنها اربا ب شوند بقیه رعیت  زیر یک دین ویک رهبری ویک نوع زندگی  ، آخ که چه غم انگیز است  تو به هر طرف که نگاه  کنی دیوارهای گوشتی را ببینی  ، ستارگان خاموش میشوند درختان خشک وزمین نابود شده روی یک سر زمین مصنوعی پلاستیکی با گلهای پلاستکی وآدمهای پلاستیکی ، قلبها  ومغز ها درون شیشه ها وویترین ها به نمایش گذاشته خواهند شد ، دیگر  آوازی برنخواهد خواست  سازها همه خاموش میشوند  .شعرها همه نابود میشوند  ، مغزهارا قبلا خواهند شست  با کمک نوکرانشان وشکنجه گرانشان اما من خود بخود مانند یک آهن سرخ اول آتش میگیرم وسپس ذوب میشوم  ابدا نقاب آنهارا برچهره نخواهم گذاشت .
    مرغابیان وحشی فریا دمیزنند  ،  پس کو آن ستاره ؟  ومن تنها بخودم مینگرم .
    دیوارهای سر زمین مرا شکافتند  اول آشنایی بود سپس دشمنی  امروز همه نقاب ترس بر چهره گذاشته اند  ودر سکوت مانند رباط راه میروند و….این اولین ازمایش بود !
     و…. من این حروف چنان نوشتم که غیر نداند / تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تودانی ……حافظ .
    همه درانتظارند . پایان 
  • روزششم !

    داستانها در پیله تنیده  در میان نخ های ضخیم  هنوز بیدارند ، وهرسال نمایشاتی ترتیب میابد  امروز روز ششم  روز هدیه شاهان به نوزاد تازه تولد یافته وبه در متن ادیان گروهی روز نام گذاری اوست . بهر رو کاسبی رو به افزون وبالاست ….
    دراین روز کسی کیسه ای نان خشک یا غذا به درخانه دیگری که فقیر است نمیبرد این کار غیر قانونی است ! دراین روز کیک هایی بزرگ گرد که وسط آن یک ناج کاغذی گذاشته ات با مقدار زیادی کف بعنوان خامه خریداری شده وهرسال هم قیمت آن بالاتر میرود واگر امروز صبح کسی نتواند درخانه اش این کیک را با صبحانه وقهوه بخورد ….. نمیدانم گناه است یا غیر قانونی 
    وامروز عده ای هدیه به دست دوباره راه خانه هارا درپیش گرفته اند !وآنهاییکه کمی انسان ترند سر به پرورشگاهها ویا خانه سالمندان ویا بیمارستانها میزنند . عمرشان طولانی .
    ومن شب گذشته هرچه مرده بود به دیدارم آمد آنهم مرده های گرسنه وبیدرد و خود فروش ! نیمه شب احساس کردم تب دارم  آب مزه تلخی میداد  برخاستم ونشستم و بفکر کسی بودم که سالهاست از او بیخبرم لابد او هم مرده است . بی نهایت حسود بود ودروغگو  .
    امروز در این فکرم اگر این حسادت که مانند زهر افعی همه رگ وپی انسانرا مسموم میکند درجان ما نبود چقدر خوشبخت بودیم  حال همه در خیال خود به دیگری که وجود ندارد حسودی میکنیم  وهمه آنجهرا که دردل داریم درخلوت برزبان جاری میسازیم .
    ومن به حیرت از دل بی آرزوی خویشم ، هیچگاه نتوانستم به کسی حسادت بورزم در دلم همیشه این گل شگفته بود که اگر او بیشتر ازتو دارد لابد لیاقتش را دارد ودرحفظ نگهدارییش میکوشد . سپس آرام میشوم  .
    هیچگاه به مال ودارایی وزیبایی و توانایی کسی حسادت نکردم تنها اندوهی که دردلم بیدار میشد این بود که ایکاش منهم میتوانستم مانند او مثلا چیزی را کشف کنم ویا بسازم ویا تحصیلاتم بالاتر بود وبیشتر میدانستم .
    این شوق هم دردرلم گم شد  دیگر نهال تازه ای نرویید تا من به آبیاری آن بنشینم ، نه امیدی دارم ونه به امید دلبسته م ونه خیالی دارم روزهارا  به شب میرسانم وگذشته را ازصافی میگذرانم آشغالهایرا بیرون میریزم وخوبهایش را نگاه میدارم وآنهارا نسخوار میکنم ، آنگاه درته دلم یک شادی ، یک خوشحالی پدید میاید .
    در واقع انسانهای همسن وسال من مرده اند ، ما مرده هایی بیش نیستیم که تنها نفس میکشیم وخون دررگهایمان جریان دارد گاهی هم این خون یخ میبنند  وباید زیر تابش آفتاب سوزان وروزهای گرم  بر پاره سنگی بنشینیم تا یخ آن باز شود . 
    امید ؟ نه ، خیال ؟ نه  هیچکدام معجزه ؟ ابدا !  ما سایه های کهنه دیروز وپوسیده های امروز  تنها خودارا مانند یک صبح درخشان میاراییم یک  “صبح دروغین ” درونمان کوره داغ  حادثه ها که رویهم تلنمبار شده است آشوب  بپا میکنند ، ما همان قربانیان وغرق شدگانیم که از بیم مرگ ونیش عقرب به افعی پناه آورده ایم .
    نه ! دیگر بفکر افتاب داغ  وروزهای گرم ودلنشین نیستم ، بفکر پایان دنیا نشسته ام ، بفکر این پاره سنگی که از کوره مادر جدا شده ودر میان زمین وهوا معلق به دور خود میچرخد سرانجام مانند یک ستاره خاموش دیگر بگوشه ای میافتد وما چگونه بابازیچه های خود سرگرمیم ، با اداهای خود ، با دین ومبارزات خود بی آنکه اول بخود بپردازیم میخواهیم دیگری را بسازیم ، چگونه ؟ با چه معیار وملاتی ؟ .
    بهر روی امروز هیچ شاهی برای این نوزاد دیروز هدیه ای نخواهد آورد ، آن کیک گرد  سوراخ دارهنوز درون یخچال مانده ونمیدانم با آنهمه کف درون آن چکار کنم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    06/01/2017 میلادی /.
    اسپانیا .
  • ما و…حسرت ها

    یکی را عسس بر ستون بسته بود 
     همه شب  پریشان وزار وخسته بود ……” سعدی”
    ونیز به زیر آب فرو میرود ، ایران  پنج قسمت خواهد شد و واجازه برگذاری  یادبود پوران فرخ را ندادند تنها درمسجد !!
    وچه بسا اجازه دفن اوراهم نداده باشند ، پهلوانان چرم پوشیده با هیکلهای باد کرده گرد گورها میچرخند …. 
    پوران کم کسی نبود بزرگتر از خواهرش فروغ بود هم از نظر علم ودانش وهم اینکه خواهر بزرگ بود ، زنی فرهیخته ، برای بقای فرهنگ ایران زحمت بسیار کشیده برای بچه ها کتابها نوشته وبرنامه های تلویزونی وکتابهایی ترجمه شده ، بیصدا رفت اما واما آن آکله که چادر بسرانداخت ودست هیولارا بوسید هنوز سرور سروران است همسر جلال آغا را میگویم !
    امروز صبح میل نداشتم از تخت بیرون بیایم ، چیزی مرا عذاب میدا د، چه چیزی ؟ اخبار شنیده شده بالا ؟ ونیز بمن مربوط نیست  ایران هم بمن مربوط نیست  روی فرش ایران گندم کاشته وسبز کرده وبه نمایش گذاشته اند ، فرش امروز ایران لیاقتش همین است که روی آن علف بکارند ، چه چیزی مرا رنج میداد ، ویا میدهد ؟ .
    روز گذشته با خستگی تمام خودمرا ببازار کشیدم تا کادو برای روز ( شاهان) نوه ها بخرم نیمی را  کریسمس داده بودم  وبه نیم دیگر گفتم  هدایای شما روز شاهان !! در کنار کیک روسکون ؟! 
    برای یکی ساعت خرید م دیگری اسباب بازی مورد علاقه اش را وسومی همانکه دوست داشت . یک چای دریکی از کافه ها نوشیدم بخانه برگشتم جعبه تخم مرغیرا که خریده بودم یکی شکسته بود آنرا پختم وخوردم بعنوان شام !! سفیده وزرده  یکرنگ بودند ساخت کارخانه چین یا اسراییل !! ویا ژاپن ؟ 
    به او زنگ زدم که روز شاهان بچه هارا بیاور تا هدایای آنهارا بدهم با تغیر وعصبانیت گفت چه کسی بتو گفته بود برایشان کادو بخری  تو که هدایای آنهارا دادی !! چرا اینهمه پولهایت را خرج میکنی ؟!!.
    هیچ نگفتم گوشی را قطع کردم وهدیه هارا به درون گنجینه انداختم  براری روزهای دگر ! چقدر این روزها ( این پول ) مهم است !! من پول را برای کی وکجا میخواهم ؟ هر صبح یک دانه موی سفیدم روی این تابلت مینشیند وبمن یاد آوری میکند که پاییز هم تمام شد وارد زمستان شدی وکم کم باید رخت سفر را آماده کنی  پول به چه دردمن میخورد زمانیکه نمیدانم با آن چه باید بکنم تنها شادیم خرید هدیه برای دیگران است ، درگذشته حتی فرش هم کادو دادم !!  فرشی که روی آن علف سبز نمیکردند ، حال دراین گوشه نشسته بقول رندی ” جیک جیک ” میکنم روزی این جیک جیک ها تبدیل به فریاد خواهند شد وسیلاب طغیان خواهد کرد .
    [ونیز ]به زیر آب رفته نیمی از آن ویران شده تاریخ باید ویران شود هنگامیکه میبینی در کشور عربی جشن های سالیانه سال نوی مسیحی را بر پا میدارند وفشفشه به هوا میفرستند باید بدانی که تنها یک جشن  ویک عید دردنیا باقی خواهد ماند ویک مذهب !!
    وروزیکه آن نمایش ویرانی برج های دوقلورا به دنیا نشان داند کسی نفهمید تنها یک فیلم تخیلی بوده است آن ساختمانها قبلا بیمه شده وسپس با دینامیت سیم کشی شده بودند وبه زمین فرو رفتند بقیه عروسکهایی بودند که از پنجره به پایین پرتا ب میکردند ، درعین حال اعلام جنگ اقتصادی بود و…کسی نفهمید چگونه یک طیاره زپرتی آن غولها را از پا میاندازد ودر پنتاگون  هم بجایی میخورد که پرونده های مخفی درآنجا زیر بتونها پنهان بودند ، نه کسی نفهمید ، همه سرشان به سریال فرندز گرم بود به “راس ” بدبخت که میخواست معلوماتش را نشان بدهد وومورد تمسخر دیگران قرار میگرفت واینجا بود که فهمیدیم فرش عقل وشعور از زیر پای مردم کشیده شده است .وامروزهم  با باسن بانوی مکرمه خانم “کیم قارداشیان ” !!!
    (ایران پنج تکه خواهد شد )، خوب تازه برمیگردد به دوران اولیه  خان خانی خود وملوک الطوایفی ،  برای چه غصه بخورم  هنگامیکه هیچ پیوند وپیوستگی بین ایرانیان نیست وتنها بخودشان میاندیشند وبه دمی که درآنند ، اقوامی مختلف با یک زبان مشترک ناقص دورهم گرده آمده اند وحال باید برگردند به اصل خود ! . بمن چه مربوط است ، یادگار من از ایران یک انگشتانه بود که آنهم ته نداشت ! سوراخ بود . 
    آن ساحل نشینان شا د وبی غم چه خبر از دلهای سوخته دارند ؟ 
    من دراین شهر تاریک  ویران شده  از فتنه روزگار  مانند همان مردی هستم که برستون بسته شده قدرت فریاد هم ندارم  از روز ازل مرا بر ستون بستند  نه از روزگار پیشین دلخوشی دارم ونه از امروز وفردایم نمیدانم چه خواهد شد .
    خسته ام ، خسته ، مانند سنگی که سیلاب از روی آن میگذرد تنها ذرات وجودم ساییده میشوند  وفریادم درگلو میماند ،  چرا که روزیکه میتوانستم ندانستم وامروز که میدانم نمیتوانم .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    05/01/2017 میلادی/.
    اسپانیا 
  • اینجا سر زمین من است

    مویه کن سر زمین محبوب من 
    مویه کن 
    وبه تصویرت خوب بنگر ، 
    همه رفتند ، همه آنهایی را که میشناختم  همه آنهایی را که راه خانه شان را بلد بودم ، همه رفتند ، کوچه ها  نامشان عوض شد  خیابانها تبدیل  به شاهره های بزرگ شدند  شهری سرسام آور ، دیگر نمیتوان در پناه یک بالکن کوچک ایستاد ووبوسه ای رد وبدل کرد شحنه ها همه جا  را زیر نظر دارند دیگر نمیتوان گفت :
    برخیز ، تا ز میخانه نام ونشانی یابیم ، در میخانه ها بسته شده ، دلها نیز همه قفل شده اند آدمها دریکجا ایستاده اند مانند یک مجسمه گچی وترا مینگرند ، تو کیستی ؟ از کدام سر زمین آمده ای ؟ شایدهمان انسان نامریی آسمانی باشی که برای ویران کردن  روح ما آمده ای .
    خاطره هارا آب برد ، سیل آمد وشست وبرد وهمه چیز ویران شد .
    مویه کن سر زمین محبوب من ، حال درکنار هرکوچه وخیابانی درکنار درختان تازه کاشته شده بچه ای نوزادی وزنی آواره افتاده است ویا مردی شکنجه شده درحال موت .
     ومن ، بتو میاندیشم ، اگر میدانستم درآنسوی دنیا بین ما هیچ عقیده واختلاف خانوادگی!!  نیست بسرعت بسویت پرواز میکردم شاید درآن درمیان ابرها بهم میرسیدیم .بین ما دیگر هیچ دیواری نبود .
    حال تو پرواز کرده ای ، تو آخرین باز مانده آن روزگاران  گریخته از سرنوشت خود ، بر تخت زرین نشستی  تاج بخت را برسر نهادی  لبانت را رنگین ساختی  درچشم من غبار نشست  عبار شبهای دیوانگی  ودانه های شن  بجای خواب شیرین .
    من گریختم  از سر زمین خویش  وهمه چیز را پشت سر نهادم تنها ترا بجا گذاشتم  تا یاد گار گذشته ها باشی .
    امروز مرغی شکسته بال  شکسته پر  از بیم شب تاریک  باز بسوی تو پرواز میکنم  بخیال انکه آن نگاه ، آن آخرین نگاه در دوربین  را بسوی من فرستادی ، نگاهت آشنا بود هنوزنور زندگی درآن میدرخشید ، دیگر امروز یادی از تو نیست فراموش شدی تنها زمانی که من برنج را میشویم تا کته درست کنم بیاد تو میافتم .
    برادرت از شمال زنگ زد پرسید کجاست ؟
    گفتم درون آشپزخانه دارد غذا میپیزد ! 
    گفت چی؟ غذا میپیزد ؟ 
    گفتم آری !
    در جوابم گفت او درخانه باید لیوان آب را به دستش بدهند !
    گفتم من اینجا اورا خوب تربیت کردم …..
    گفت ، نه او تنها ترا خیلی د.وست میدارد تا برایت غذا میپزد وبه دهانت میگذارد !!
    این آخرین دیدار ما بود وگفته بودی که بهترین  ساعات زندگیترا بهترین تعطیلاتت را در اینجا گذراندی ، خوب خوشحالم که توانستم تا آخرین دقیقه با زبتو کمک کنم .
    حال نمیدانم کوچه میعاد گاه ما  به چه صورتی درآمده است ؟  آنجا آن کوچه وآن خیابان  رگی از خون من وتو بود  خنده هایمان طعم دیگری داشت  وبوسه هایمان با نفس گرم همراه بود وبوی باران درلابلای درختان  باغ اقا ملی حال دیگری داشت با دود جگرهای کبابی اش وساز پرویز وآواز ….. امشب شب مهتابه  ، عزیزم رو میخوام …. ومن چرت میزدم دلم میخواست بروم جایی بخوابم اهل شب زنده داری نبودم وروز چمنهای خاک آلود  روی یک گلیم پاره شمدی را برسرم میکشیدم ومیخوابیدم ونزدیک صبح هنوز صدای ساز تو بلند بود وآواز بانو ….. 
    تمام شدند ، همه چیز تمام شد حال تنها به تصویری مینگرم که بچه های گرسنه درون سطل زباله به دنبال غذایند ودکلهای نفتی ما در سر زمینهای دیگر مشغول حفاری …..
    آه ، ای یار دیرین ، آسمان ما دیگر ماه ندارد ، ستاره هم ندارد هرچه هست مصنوعی است  وباران بغض کرده درگوشه ای  ناودانها خشک  وکوچه گرم گفتگو با کرم شب تاب است . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    4/1/2017 میلادی/.
    اسپانیا .
    ا