Category: General

  • رنجها ودردها

    تصویر یک فرش دستباف ایرانی 
    دلنوشته های امروز ! 
    من یکبار باید نسخه ای برای ارباب بفرستم ویکبار هم چیزکی را برای خودم نگاه دارم ،  سرمای سختی خورده ام وحا ل درانتظار تبدیل تاریخ رنج آور به یک تاریخ نوین وپاکیزه هستم ، نه بمن ونه به فرزندانم  هیچکدام هیچ چیز نخواهد رسید حتی یک متر خاک که درآن دفن شویم ، پلهای پشت سرمان را ویران ساختیم از فشار نا امیدی ،  دوره ظلمت را درغربت گذراندیم  وجنایتهارا دیدیم وگریسیتم  وآیا خواهند توانست  سر رشته ای از آن تاریخ را  دوباره به دست آیندگان بدهند ؟ وآیا آنها که نقل صادقانه ای را روی صفحات روزانه تکرار  میکنند  مارا فریب نمیدهند ؟  آنها از روزگارانی که بر ما ومن گذشت بیخبرند  وکسی باور نخواهد کرد که چگونه قوقنوس وار از زیر خرمنی آتش خودم را بیرون کشیدم  ، نه هیچکس باور نمیکند .
    چندان جوان نیستم که به اینده دلخوش کنم نردبان را طی کرده ام وبالا آمده ام  برایم مهم نیست که چی کسی چگونه در باره ام قضاوت خواهد کرد ، درتمام این مدت پا به پای مردم تیره بخت گریستم وبرای شاه گریستم  آخ دوران وحشتناک  ووحشت زا ،  شاید اسمان  سوگند یاد کرده است  که تمام ایرانرا نابود سازد  امروز از سرتا  پای مردم خون میریزد  سیل بر سرشان آوارشده وخودفروشان جلودار مهاجمین وتعرض کنند گان با افتخار با کلاههای مسخره شیطانی راه میروند ، نود میلیون دلارپول  کمی نیست اگر راست باشد وآن مرد وحشتناک آنرا خرج کرده باشد  فیلمی نشان من داده شد امروز که بانوی سابق اول کاخ سفید که کاخ را یک پارچه سیاه کرد درمورد ما وشاه ایران سخن میراند ادعا  داشت که فرح درشیر حمام میگیرد مگر فرح کلئوپاترا بو.د وما مگرچه اندازه شیر داشتیم ؟ هرکس میوانست روزی یک لیتر تا سه لیتر شیر بخرد ، 
    طاعون فرا رسید  وفهمیدم که رسانه ها تا چه حد میتوانند در مغز شویی  خبره وکار بکنند ، چگونه باین  دختران حالی کنم که فریب رسانه هارا مخورید ، من سهم خودمرا از زندگی گرفتم ( هیچ) شما سهمتان چیست ؟ با این خوش باوریها ! 
    دوست نادیده وتازه وارد ، 
    ترا نمیشناسم اما همچنان به دنبالت هستم ما هردو هدف مشترکی داریم  درهم شکستن وپاره کردن زنجیرهای استبداد مذهبی میل ندارم از کلمات گذشته حزبی حرف بزنم  اما ناگهان برزبانم جاری شد  زنجیر های اسارت مارا دربرگرفته مرا نیز ، همه هفته درخانه میمانم ، تنها یکبار درهفته برای خرید میروم دوستی ندارم ، تنها یک دوست دیرینه برایم مانده ، میل دارم قبل از ترک دنیا آزادی ایران ومردمش را ببینم هرچند چندان با من خوب نبودند هرچند جای زخمهایشان  روی دلم وپوستم باقیمانده  با این حرفها آنهار ، دشمنانمرا نیز بخشیده ام ،  اما  این میل را  دارم از روی جنازه این قوم رد شوم ودرآنسو اسفند دود کنم .
    دیگر دوران قهرمان سازی وقهرمان پروری گذشته باید واقعی اندیشید قهرمانان ما همین بازیچهایی هستند که دردست ماست خوشبختانه من تنها یکی دوتارا دارم نه بیشتر .
    امروز یک گله بزرگ وارد یک چراکاه بزرگ وپرنعمت شده است حق منهم درآنجا ازبین رفت حق من وبچه هایم ونامم بکلی  از دفتر آنها خط خورد اما دردفتر روزگار باقی خواهد ماند مطمئن هستم  بت های کچی ساخت افکار تاریک خواهند شکست  وجایشانرا به بت های کهن سال خواهند داد (  برخلاف گفته توده ها) ×
    روز گذشته فیلمی از یک استاد پا بسن گذاشته درایران دیدم که چگونه اشک میریخت برای سر زمین اجدادیش او همهرا ایرانی خطاب میکرد ترک ، لر ، کرد ، حتی عربهای خوزستان را .
    آه نشستم پا به پایش گریستم ، مردی صاحب جاه با نوشته های انبوه وروشنایی فکر  درکنج تاریکی اشک میریخت برای خاک از دست رفته اش ، حتی مارها ، سوسکها جانوارن نیز برای خاکشان ولانه شان میجگند واین  حیوانات گرسنه پس مانده های جاهلان زورخانه وقلعه ٍ گویی از گور یکهزارساله بیرون آمده امده  دم وشاخشانرا بریده انده  تنها دندان های  تیزشان را نشان میدهند وپنجه های خون آلودشانرا ، چقدر جوانان مارا کشتند وما سکوت کردیم ، جنایت اینها از قوم مغول بدتر بوده وهست وما هنوز ساکتیم  میترسیم از یک انقوزه وشیاف که به دنبالمان روان است .
    امروز چنان در صحبتهای تو وبحث هایت فرو رفتم که غذایم سوخت حال مجبورم غذای سوخته بخورم اما با یک دل امیدوار .
    پایان . ثریاایرانمنش  ” لب پرچین ”  26  ژانویه 2017 میلادی/.
  • فرصت طلب

    امروز دریکی از برنامه های روی سایت  چیزی دیدم که دو شاه بلند روی سرم سبز شد وسرم تبدیل به مزرعه اسفناج !بیاد کتاب  مرحوم جمال زاداه و” خلق وخوی ”  ما ایرانیان افتادم ، درتمام این مدت من به این پیر مرد ایراد میگرفتم که رفته درکنار دریاچه لمان  ” سوئیس” نشسته وکتاب مینویسد وایراد میگیرد ! اما امروز دانستم که حق با او بوده است وچرا ازایران رفت وچرا دلش تا آخرین لحظه درایران ماند ومن درآخرین روزهای عمرش بهمراه شادروان  دوستی درخانه سالمندان بدیدارش رفتم تا باو اعتراضم را بکنم درسن یکصد سالگی هنوز هوش وحواسش سر جا بود من شرمنده سرم را پایین انداختم ، حال امروز بیاد او و کتابش افتادم   دریک تظا هراتی  که این روزها درسر تا سر امریکا برپاست مردم به کوچه ها میایند  ساکت وآرام راه میروند بی هیچ شعاری وخوانندگان جوان دراروپا میخوانند که ما تسلیم نمیشویم حرف آنها ایراد به دموکراسی دروغینی است که بردنیا حاکم است واعتراض زنان در امریکا به ریاست جمهورشان طی یک برنامه تعیین شده وتامین شده مالی میباششد که کم کم فروکش خواهد کرد ،در یکی از پس کوچه های خالی پشت به دیوار یک میکروفن جلوی زنی را گرفت بدون اینکه میان جمع باشد وپرسید :
     آذرخانم ، شما اینجا چکار میکنید ؟ ایشان درجواب فرمودند ، پس کجا باید باشم من هرجا تظاهراتی برپاست آنجاهستم برای حقوق زن !! وحقوق انسان ، بقول فرنگیها ” گود فور یو ” اما آیا توانستی تظاهراتیرا شکل بدهی بر ضد بیعدالتی که در قبال هموطنانت میشود ؟ آیا توانستی  صدایت را بگوش دنیا برسانی که درسیستان وبلوچستان سیل همه جا را ویران ساتخته مردم بی خانمان وآواره ولاشه ها روی آب افتاده اند وکسی نیست تا بفریاد آنها برسد ؟ کجایی هستی ایرانی ؟ یا امریکایی ؟ البته امریکایی درکنار ( سرکارعلیه بانو عفیفه ونجیبه  مادونا) هرجایی صرف بکند فورا ایرانی میشوی ومصاحبه  پشت مصاحبه تشکیل میدهی  آیا از نعمتی که به این کمپین تظاهرات داده شده بتو هم چیزی رسید؟ 
    چرا راه نیفتادی واز زنان وکودکان بدبخت سر زمینت دفاع کنی که مورد تجاوز گروهی قرار میگرند وپسران درکنار قربانیانشان عکس سلفی میگیرند ؟ چرا از آتش سوزی و.چرندیاتی  که ملایان احمق بخورد مردم میدهند چیزی نگفتی تازه این ویودیو هم خصوصی بود ترا که تکیه به یک دیوار داده بودی وتظاهرات درپایین ببود نشان میداد تا چه حد مردمرا احمق فرض کرده ای ؟ چند دختر بچه نوجوان بی آنکه لای کتابی را باز کرده باشند چرندیات ترا خواندند وانداختند دور وکتابهایت همچنان درفروشگاهها خاک میخورد  .
    بتو هم میگویند فرصت طلب از فرصتی برای نمایش دادن خودت استفاده میکنی اما میدانی من روزی چند خواننده دارم ؟ بین پنجاه تا هفتاد نفر ومیدانی روزی چند ایمیل را باید پاک کنم ؟ یکصد وشصت تا دویست را بی انکه نامم درلیست وچهره های نویسندگان وپژوهشگران ومدرسین قرار گرفته باشد ، گاهی به سختی میتوان زیر کم رنگ نور این لامپ حروف را ببینم اما همچنان مینویسم واعتراضم را بگوش مردم جهان میرسانم ، اگر چیزی بنظرم عیر عادی آمد فورا آنرا عیان میسازم حس وشامه من دراین مورد  بسیار قوی است وتشخیثم در انتخاب نوشته ها واشخاص وهدفشان خیلی زود درست از آب درمیاید  
     .
    بلی ، ما ایرانیان فرصت طلب هستیم واز هر پیش آمدی برای خود صحنه ای میسازیم مانند یک آرتیست پیر از کارا افتاده که به زور رنگ وگریم میخواهد جوان مانده ونقش مادام کاملیارا بازی کند  ، ببخشید که شمار با آن زن مقایسه میکنم اما تکلیف ما با مادام کاملیا یا مارگریت گوتیه روشن بود اما با اشخاصی مانند شما ، نه! سر درکم شده ایم .
    امروز خیال داشتم داستان[ پرنده آبی] را که سالها قبل درمجله ” پر ” در واشگتن نوشته بودم دوباره انرا نوسازی کرده وبنویسم اما دیدن چهره شما با آن لب ولوچه وآن ادا واصول وآندروغ بزرگ  مرا ودار کرد که اول بنویسم :
    ما ایرانیان بیهوده میکوشیم سر زمینی داشته باشیم ، ما ایراانیان به خوابیدن درخانه دیگران عادت کرده ایم هرچه پیش آید خوش آید وبقول ننه جانم هرجا آشه قنبرو به پاشه یعینی هرجا آش هست قنبر هم کنار دیگ نشسته .
    امروز از دیدن صحنه مردان سوخته جگرم سوخت وآن اخوند احمق بالای منبر میگوید این دراثر بی حجابی زنان ودختران  آن محله بوده است نمیگوید ما آنرا به آنش کشیدم تا دوباره بسازیم وسر قفلی بیشتری از مغازه داران بدبخت بگیریم درعین حال مردم مرگ آن قاتل را نیز بفراموشی بسپارند وانتخابات راهم نبینند تنها بنشیند وبه چرندیات گوش کند وخلیفه درخلوت کنار منقلش بگوید ” 
    حال که عزا دار هستیم بعدا  بروید پی مقصر !!! بعدا هم فراموش میشود اما چه کسی پاسخگوی آن زنان وبچه های  گرسنه ای اسنت که به پدرانشان افتخار شهادت داده اید خاک عالم برسرتان وبر سرما  ، چه کسی میرود بکمک مردم سیسنان وبلوچستان که در واقع این سیل بمعنای جدایی آن قسمت از سر زمین ماست که فروخته شده است ، نه آذر خانم کار شما بهتر ایست جلو.ی دوربینها بایستید وخودرا یک مبازر یک قهرمان  درحد ژاندارک نشان دهید . پایان 
    ——–
    من از اسارت شب بیزارم وشرمسار 
    من بشما ای خونخواران وجباران  به خشم مینگرم 
    وقبل از طلوع آفتاب فریادم را  بر ستون صبح مینشانم 
    خون قربانیان شمارا غرق خواهد کرد  
    درهمان قربانگاه  خدایتان 
    به هنگام خواب ودر بیخبری .
    ——–
    ثریا ارانمنش ” لب پرچین: اسپانیا .
    26/01.2017 میلادی /.
  • ماشین زمان

    در خیلی از سالهای پیش استودیو آرتورانگ ” اگر اشتباه نکنم”  فیلمی ساخت بنام ماشین زمان که درآن چند اندیش مند ودانشمند که الزاماهم انگلیسی بودند تصمیم گرفتند ماشیینی بسازند وبا آن به گذشته وآینده سفر کنند  حال را که دردست داشتند. سپس یکی از آنها دست باین سفر پر ماجرا زد گذشته الان زیاد مهم نیست چون خودمان بجشم دیدیم .ویا خواندیم حال راهم که داریم میبینم مهم زمان اینده بود که دردشتی خرم و سبز با جویبارهای پر آب وزمینهایی زیز کشت انواع  موادغذایی ورودخانه  های خروشان مردم همه یک رنگ با یک لباس بلند با یک نوع آرایش تنها راه میرفتند ویا لب رودخانه مینشستند اگر کسی احیانا به درون رودخانه میافتاد وغرق میشد همه تماشایش میکرندد یک چیز عادی بود !! موقع نهاز زنگی به صدا درمیامد بوقی وحشتناک  همه مانند گوسفند به درون یک سالن بزرگ که میز گردی درمیان آن بود یر سر خوان نعمت مینشستند همه چییز درآن یافت میشد انواع اقسام میوه های نایاب وخوراکیهایی که تنها درتخیل یک نمایشنانه نویس بوجود آمده بود ، سپس نزدیکهیا غروب زنگ دوباره به صدا درمیامد درب بزرگی باز میشد ویک یک آنها مانندد گوسفند بی اراده وارد آن دروازه وسپس کارخانه میسدند که درآن گوریلهای بزرگ مشغول ساختن وپرداختن مواد غذایی وسایر چیز ها بودند ! واین بره های بی زبان که نه خط میشناختند ونه علم ونه شعوری داشتند برای خورده شدن به پهلوی گوریلها میرفتند وگوریلهای پس از خوردن تکه های خوب انان  بقیه را به درون ماشینها میانداختند تا دوباره غذا ی جدیدی درست کنند …..هیچکدام نه عشق را میشناختند ونه احساسی داشتند تنها  با  آن صدای بوق بود که میدانستند باید چه کاری انجام دهند همه رباط بودند  وسپس فیلم دیگری ببازار آما که بارها به آن اشاره کرده ام که خود ما خودمانرا بجای غذا خواهیم خورد فیلمی بنام ” سویلن گرین” نامی است که نشانی از هیچ ندارد شاید تنها از سودا ویا سویا گرفته شده است . 
    این دنیای آینده ماست با گوریلهای بزرگ.
    بهر روی امروز خبرها همه آتشین بودند ومطابق معمول برق رفت وکلیدها افتادند کورمال  کور مال فندکم را برداشتم ودرحمام شمعی را پیدا کردم این بار کلید اصلی افتاده بود درحالیکه هیچ چیز اضافی نبود حتی بخاریها هنوز خاموش بودند ! تلفنم باطریش تمام شده وخاموش بود احتیاج داشتم آنرا شارژ کنم . حال توییت ها ، فیس بوکها ، وسایر پیام رسانان درسر زمین ایران همه بسته شد همه سایتها ووبلگها همه رویشان پارچه کشیده شد توئیت منهم مرتب درحال فحاشی به زبان اسپانیای یا اتگلیسی است به انتخابات جدید امریکا ودیوار داردهر روز بلند تر میشود  آنهاییکه دردرونند اگر خریداری شده وقیمتی خوبی داشته باشند آنهارا مانند گندم کنار میگذارند وبقیه را به آنسوی دیوار پرتاب میکنند ، آنها بعد ها غذای بقیه خواهند شد فعلا بصورت نمایشی مردم را سرگرم کرده اند !!
    من هرشب روی یوتیوپ چند برنامه موسیقی را که نگاه داشته بودم تا به آنها گوش بدهم ولالایی شبانه ام بودند شب گذشته مانند هرشب روی عکس” پری کومو” لایک کردم یک آهنگ خواند وسپس بقیه یک سی دی از یک خواننده ناشناس بود ، رفتنم بسوی شحریان ، عکس اورا برداشته وعکس مکش مرگ مایی ازیک زن عرب یا ترک یا چه میدانم کرد را گذاشته بودند آنهم روی بهترین  ترانه های او ،  درعوض مرحوم فرهنگ شریف با زخمه هایش نمودار شد !!!رادیورا روشن کردم ، به وبه پری باخ آی پری باخ  ویک شنونده داشت یک چای کمر باریک لبسوز به گوینده تعارف میکرد وخانم گوینده داشتند از نعبلکی ها شیشه ای خانه شان که درونش مربا بود باچای میخوردند حرف میزدند !! انراهم خاموش کردم .
    یک شیر وکاکائو داغ سپس لالا !!!  کمرم باز درد گرفته بود وآ ن بانویی که  درخواب چند تکه شیرینی بمن داد تا آنرا برای کمر دردم بخورم وچند عدد را نیز نکاه دارم اثری از اوهم نبود ، ملافه سفید وخوشبویمرا دربغل گرفتم وسرم را به درون آن فرو بردم و
    از مال دنیا تنها همین برایم مانده که درآن نفس میکشم نه فرش اعلای ایرانی میخواهم نه نقره ونه تابلوهای نفیس آنها به دردموزه ها میخورند .بخصوص فرش های ایرانی را که شاهد بافت آنها درخانه آن خاله کت وکلفت وگنده خود با شوهر فرش فروشش بوده ودیده ام بچه های کوچک ، زنهایی که بچه هایشانرا به پشتشان بسته بودند دریک زیر زمین تاریک وزیر چوب بلند انار یا زنجیر اوستا که داشت نقشهارا میخواند با بوهای تهوع آور وسپس فرشها قیچی میشدند شانه میشدند ودرون کیسه کرباسی سفید جای میگرفتند مهر حضرت والا بر روی کیسه میخورد وآنها بطرف تجارتخانه او میرفتند وخاله جانم فریادمیکشید فاتو فاتو بیا سر قلیون منو عوض کن آنقدر گنده بود که من میترسیدم تنها از لابلای شاخه های درخت انار یا توت یا انجیر اورا تماشا میکردم شوهرش برعکس لاغر وتریاکی ومشنگ هیچکس بفکر زیر زمینهای نمور نبود که منافع  آنهارا تامین میکرد آنها ابدا انسان نبودند !! نه فرش را باید تماشاکرد وگریست .همین حال درسالنها بزرگ کنفرانسهای دنیا ومجالس بزرگ خون این بچه های بیگناه ومادران وپدران بدبخت روان است ، ( شاید قصه های مجید مرادی کرمانی ) توانسته باشد این صحنه هارا بهتراز من بیان نماید .، باخود فکر کردم ، به راستی دلت برای کدام تکه ها وکدام شهر وکدام کوچه ها وخیابانها نگ شده؟ راستش را بگو !!! برای هیچکدام وهیچکس .
    ملافه ام را بوییدم وبوسیدم وخوابیدم . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا و
    25/01/2017 میلادی/.
  • دلنوشته امروز

    شب گذشته کلی برنامه برای امروز چیدم ، هوا آفتابی کمی گرمتر شده حال میتوانم شال وکلاه بکنم وبروم بسوی شهرک واز تپه ها پایین بروم و رو به شهر و  تمشای دریا وباقیمانده ویرانه ها و اگر شانسی داشتم  زیر آفتاب گرم دریک رستوران غذا میخورم !!!
    طبیعت یک بیلاخ بزرگ برایم حواله کرد ، ساعت یک پس از نیمه شب بیدار شدم گویا سرماخوردگی هنوز دست بردنداشته وجا بجا میشود حال نشسته درپاها وکمرم ، 
    اوکی ، در تخت میمانم وبه رادیو گوش میدهم ، خدای من باز اکبر گلپایگانی داشت ترانه میخواند اشک من خودتونگه دار !!! باز خانمی میگفت درخورش فسنجان قیسی بریزم یا برگه یا آلو !!! رادیورا خاموش کردم رفتم روی یو تیوپ آن پیر خراسانی  امده بود البته نیمه کاره اورا دیدم ودرجواب کامنت من نوشته بود چرا مرا زنده در کانال نمیبینی یعنی پخش زنده برایش سه بار ایمیل دادم که آقا من اجازه ندارم دیش بگذارم وشماراروکانالهای پر محتوی آن سوی قاره ببینم وبیشتر ضعف اعصاب بگیرم ایملها برگشت یاهو سالهاست که کار نمیکند !!
    خوابم برد ، چه خواب شیرینی ، کسی مقداری برگه بمن داد که بخورم تا کمر دردم خوب شود !! کجا بودم ؟ خوابم عمیق بود ساعت ده وچهل دقیقه بیدار شدم وتلنگرهای پیامها از توییتر وآن پیامگیر تنها برای دخترکم نوشتم درتختخوابم وحوصله هیچ کاری را ندارم ودراین فکرم که این بیچارگان این صاحبان اندیشه چگو.نه میخواهند این ملت را نجا ت بدهند چگونه میخواهند مغز آنهارا پاک کرده وافکار نو وتازه درونش بکارند ؟ امروز دیگر درفرانسه کسی به صدای پر ابهت ادیت پیاف گوش نمیدهد ودر اسپانیا دیگر کسی به صدای وآواز ورقص لولا فلورس اهمیتی نمیدهد او را به موزه فرستاده اند ، ایمانشانرا حفظ کرده اند به کلیسا احترام میگذارند  اما دیگر کلیسا اجازه ندارد که آنها  را دوشقه کند وبه زندانهای انفرادی بفرستد ، ما باید تکلیفان را اول باخودمان وخدای خودمان روشن کنیم برگردیم به گذشته خاک شده واز زیر خروارها خاک کوروش را بیرون بکشیم وبدهیم به دست نسلی که هنوز مامانش با صدای اکبر گلپایگانی آه حسرت میکشد که چرا درویلای تازه ساز شمال نیست وچرا پاپا جان نمیتواند درسر زمین خودش تریاکش را به راحتی بکشد وباید با کمک فویل وقلم بیگ در کنج خلوت  حالی بکند …..
    زندگی ما درخماری وحال وگریه واشک بر گذشته میگذرد دراینسوی دنیا میبینم اگر عزیزترین کس انسان از دنیا رفت اجازه ناله وزاری ندارند درسکوت باو احترام میگذارند ودرسکوت اشکشانرا میریزند وسپس تمام میشود تنها اولین سال را برای او یک میسا میگذارند آنهم نه بخاطر او کشیش نام اورا در لیست رفتگان سال گذشته میخواند وتمام میشود  اما ما هنوز بخاک واستخوانهای پوسیده ثقت السلامها ویا شاهزداگان مصنوعی واز درون شیشه  مارگیری خانم بی بی سکینه درآمده افتخار میکنیم وباید سنت هارا حفظ کنیم نمیشوددخورش فسنجان را در امریکا نخوریم ونمیشود بجای غذایهای تازه هنوز به سراغ یخ زده ها برویم وسبزیجات خشک مملو از میکرب و خاکرا به درون دیگ میریزیم تا آشی بپزیم وبیاد گذشته روی آن انبوهی پیاز  داغ سیر داغی بریزیم ونفسی عمیق بکشیم وبیاد بیاوریم که ….وای خوش بحال آن روزها !!! بس چرا آن روزهارا رها کردید؟ حال هم بشما که بد نمیگذرد توانسته اید زیر هر چتری از ریزش باران فقر درامان بمانید واین منم که سر بلندم خودرا نفروختم به هیچکس نه به نماز جعفر طیار ونه به شاهزاده بی بی سکینه ونه به ستاره سرخ وداستان “دن آرام” زیر عکس شاه میخوابم واورا ستایش میکنم ومیگویم هیچیک از ما لیاقت آنچه را که تو بما دادی یا میخواستی بدهی نداریم تنهابانوی تو خوشبخت شد وما تظاهر به خوشبختی میکنیم اگرچه فقیرباشیم باز صورتمانرا با سرخاب رنگ میزنیم  تا زردی چهره مان عیان نشود .
    من به لباس های الیا ف مصنوعی سخت آلرژی دارم وبدنم کهیر میزند باید نخ بپوشم متاسفانه این جا هنوز درهمان رشقالهای گذشته شان پنهانند . روزی لباسی به تن یک مانکن چوبی دریک بوتیک دیدم بخیال آنکه ابریشم است جلو رفتم دست زدم دیدم از نوع اولین نایلونهای گلدار قدیمی است قیمت آن یکصد یوروبود ، زن فروشنده نزدیک من آمد وگفت :
    این ابریشم است !
    گفتم خیر ، این نایلون است 
    دستمال گردنمرا بازکردم وبا ونشان دادم وگفتم :
    ابریشم این است 
    پشت چشمی نازک کرد وگفت ، خوب از اینها دیگر پیدا نمیشود قدیمی شده اند !! گفتم ، بلی مثل خودم قدیمی شده ایم .
    فرق نایلون با ابریشمرا ندانستند برای همین هم دومین مرد  ثروتمند دنیا ازاینجا برخاست چون فهمید که میتواند با مشتی نایلون با همکاری زنان بدبخت تایوان وهند و پاکستان وایران بهترین  وبزرگترین آرم  “مد وفشن” را بنا کند ودرردیف دوم وال استریت قرار بگیرد .
    نه ! همه خر نیستند وهمه هم هشیارنیستند ، همه نمیتوانند عقل وشعوررا یکجا داشته باشند باید یکی از آنهارا انتخاب کرد ومن ؟ متاسفانه دومیرا برداشتم کارت بازی دوم بمن افناد .
    ندانست ” سعدی که این زن تنها 
    ز روز ازل بر ستون بسته بود
    ندانست کز روزگاران پیشین
    “همه شب پریشان ودلخسته بود”     [ نادر نادر] پور بجای ” مرد” زن را گذاشتم وبیت آخر از سعدی است .
    پایان 
    سه شنبه 24 ژانویه 2017 میلادی . اسپانیا .”لب پرچین” .
  • نیمه شبان تنها !!

    چنان به حسرت ماندن خو گرفته دلم
    که خسرت پروازم نیست 
    خودرا از خاکیان جدا میبینم 
    شوق پریدن دردلم مرد 
    نمیدانم چند ساعت خوابیده بودم ، هنگامیکه بیدار شدم تازه ساعت چهل وپنج دقیقه پس از نیمه شب بود ، کی خوابیدم ، چگونه و چرا اینهمه گرسنه ا م ؟ کجا هستم ؟ 
    تازه بیادم آمد که ساعت چهار یک ساندویج تون خوردم  وسپس با سردرد وخوردن یک قرص خودمرا به رختخواب کشاندم تشک گرم لحاف گرم دخترک داشت میرفت ، درب را قفل کن خودم بعدا کلید را درون قفل میگذارم وخوابیدم ، یعنی بیهوش شدم ، چرا  چه اتفاق افتاده بود ؟  جناب ریاست جدید هرچه را که ریاست جمهور قبلی رشته بود پنبه کرد توافق پاسیفک را پاره کرد برنامه بیمه درمانی همگانی را پاره کرد ! ناگهان بفکر دخترم افتادم  ، او وهمسرش سالهاست که اینجا هستند با پاسپورت امریکایی حال آیا باید برگردند؟ ودرامریکا کار کنند؟! نه میلی به رفتن درهیچکدام نمیبینم با آنکه پسرک اهل سانفرانسیسکو است مادرش امریکایی اما ترجیح داده دراین شهرک بماند زندگیشان سخت است اما از امریکا بهتراست .
    روز گذشته ( پرشین ) رادیورا یافتم واز این یافتن چقدرخوشحال شدم ، اوف ….همان آدمهای قدیمی بارشانرا برداشته به آنسوی ابها رفته اند همان خواننندگان قدیمی با همان آهنگهایی که نیمی عربی نیمی فرنگی همان خوانندگان  مردم دوباره درخماری فرو رفته اند  گاهی از سر دلتنگی وهمراهی با دیگران شعری هم سر هم کرده برای دوری از وطن میسرایند ودکلمه میکنند ، اوف چه پر سوز وگداز این رادیو مورد علاقه بدری خانم بود !!!  اخبار رادیوی اسراییل را گوش کردم وبه صدای مهربان وگرم نتیان یاهو که به مردم ایران دلداری میداد ، من دوستان یهودی زیادی داشتم همه مهربان بودند همه دست ودلباز وعجیب بود هنوز تابلوی هایی را که برایم هدیه آورده اند دارم  وهوز بیادشان هستم مردمان مهربانی بودند وقدر شناس . خوب لابد اگر مامورین مخفی جمهوری ایران این مقاله را بخوانند مرا بجرم همدستی با اسراییل اعدام خواهند کرد بخصوص که آن ( پسرک ) بد جور موی دماغم شده ومانند روباه درکمین مینشیند ، به دنبال چه چیزی هستی ؟ به دنبال چه میگردی ؟ من نمیتواذنم مادر خوبی برای تو باشم ونمیتوام معشوقه خوبی هم برای تو باشم ، من کشنده ام ، من نمیتوانم کسی را دوست بدارم دیگر گذشته نه مهری به دلم مینشیند ونه سخنی ونه آنچنان ثروتمندم که بتوانم مخارج ترا تامین کنم زنی نیستم که به دنبال ( توی بوی ) بگردم من خودم یک مرد هستم .
    دیگر از عشقها ی دروغین وکلمات نخ نما شده  خسته ام از شما ودنیایتان خسته ام دچار دوران سر شده ام ما ایرانیان هیچگاه نمیتوانیم با یکدیگر مهربان باشیم ، خانمی روزنامه نگار در توییتر بمن نوشته بود که من ایران بودم مردمی بسیار مهربان دارد  باو نوشتم برای خارجیان بلی تا چند ساعتی ویا چند روزی مهربانند اما دشمن خودشان هستند ، نهنگهایی هستند که بجان هم میافتند ویکد یکرا تکه  تکه میکنند ، نمونه اش را دارم روی یوتیپوب میبنم وچقدر خوشحالم که تلویزیون ندارم تا  بنشینم وقر واطوار وفلسفه بافیهای آنهارا ببینم با هیچ آبی نمیتوانند خونهای دستشانرا پاک کنند آنها به ملت ایران وسر زمین ایران بدهکارند ، اما خوب یک پا اینسو یک پا آنسو  زندگی های اشرافی که درگذشته هم حال مرا بهم میزد  یا سنتی سنتی ویا فرنگی فرنگی نمیتوانند خودشانرا پیدا کنند همه سر چهاراه حادثه گم شده اند خوب سخن میرانند ، خوب حرافی میکنند وخوب یکدیگر به لجن میکشند .نه بهتراست دوباره سر به درون لاک خودم ببرم وپنهان از دید ها  ، شاعرانمانرا دیدم ، نویسندگانمانرا که آئهمه ابهت وادعا داشتند دیدم که چگونه مانند برف زیر یک تابش نور آفتاب ذوب شدند ، سیاستمداران استخواندارنمانرا دیدم همه پهلوان وار با کوله باری از از ادعا ی فهم وشعور بالا اما همه پهلوان پنبه با یک هش فرار کردند  نه محال است ایران ایران شود تنها شعارشان این است که سر زمین دلیران است آنهم افسانه است ، قهوه ام سرد شد حال کمی ته شکمم گرفته است میتوانم بخوابم ویا دوباره به آهنگ بشکن وبالا بیانداز خوانندگان گذشته وحال وآینده گوش بدهم تا شاید خوابم برد . 
    —-
    دلم پر است ، دیده ام از اشک خالی 
    غمگینم  بی آنکه بدانم چرا 
    چه آفتی است غمگین بودن ونگریستن 
    چه آفتی است زیستن  برای هیچ  وچه افتی است 
    در زیر آفتاب لرزیدن از سرما 
    هیچ شبی نوازش نفس گرمی بر بالینم نبود
     وهیچ روزی نفس آفتاب پیکر سردمرا گرم نکرد
    حال مانند همه سر گردانم مانند یک ماهی مرده درآب 
    شناورم ، بدون نفس کشیدن 
    نه ، دیگر آرزوی پرواز ندارم 
    آنچنان چسپیده بخاکم
    که دیگر میلی به قله ی مرتفع ندارم 
    جهنمی که مرا درخود سوزاند 
    آتشش فروزانتر باد 
    شعله اش بالاتر باد 
    من با زبان خشکم درکام 
    به پرواز گنجشکها میاندیشم 
    ودرکنار آنها ، دانه بر میچینم 
    بی آنکه میلی به پرواز داشته باشم
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    24/01/2017 میلادی/.
  • پشیمان شدم !

    بلی ، مانند همیشه پشیمان شدم ، پشیمان شدم .
    این پشیمانی بمن ارتباطی ندارد تنها احساس درونیم کمی زخم برداشت که چرا باز فریب میخورم وخیال میکنم بهتر میدانم ،
    من اصولا از سیاست بیزارم سیاست هم مانند خود فروشی  است یک نوع خود فروشی شرعی وخوب مردم را هم به صحنه میکشند  با هر نوع وسیله ای که دراختیار دارند بنا براین کمتر به مناظرها واحوالات گوش میدهم بخصوص در انتخابات اخیر امریکا چنان از بانوی هیلیری زده وبیزار بودم که حاضر بودم اژدها وارد  شود اما او بر سرکار نیاید  ، خوب سوپر من آمد ، من تنها زمان سوگند خوردن اورا دیدم ، قبل از انتخابات واینکه ایشان با خرج خودشان بدون پشتیانی حزب به میدان سیاست پای گذاشتند برایم تعجب آور بود وبا خود گفتم امریکا دچا کمبود سیاستمدار شده که این قمارخانه  داررا بمیدان  کشیده وگمان نمیبردم که برنده شود اما با کمک دوستان !!!  برنده شد . وماکلی خوشحالی کردیم که خوب شاید فرجی بشود وملت ایران را از زیریوغ ستم دربیا.رد اما نمیدانستم که این بازیگر روی صحنه همان شو من همیشگی است واصل بد نیکو نگردد ، امروز در لابلای یک برنامه  مصاحبه اورا بین خبرنگاران دیدم ودیدم که همانند گرگ آ ب از دهانش سرازیر شده ودرعین حال ادای یک روزنامه نگار وخبرنکار معلول را که میخواست سئوال کند درمیاورد حالم بهم خورد ازاو واز خودم . بحدی از ادا واصول های حضرت عیسی ومحبوبالقلوب  دنیا جناب مبارک خسته شده بودم که حاضر بود م هرکس که میخواهد بیاد بخصوص که او با ایران سرو سامانی داشت وکمک بیشتری بماندن این نا مسلمانان  میکرد  حرکاتش مانند یک مانکن  دانشگاه دیده وخوب …. حال از پشتیبانی خودم پشیمان و…..
    حالم بهم خورد چون که درهمه جا اعلام کردم که آهای اهل بیت بدانید که من پشیمانم ، پشیمانم ایکاش میشد آ مطلب سوپر من را از روی وبلاگم پاک میکردم اما نمیشود  رفته همه جا رفته 
    حالم بهم خورد ، قبلا از یک یک بچه هایم پوزش خواستم سپس از خانم مریل استریپ وبقیه بانوان که درخیابانها به آنها درتوییتر پریده بودم واظهار پشیمانی وبخشش کردم .
    انکار دارم پیر میشوم وعقل خودمرا ازدست میدهم یا دراین چهار دیواری سردو یخ بسته تنها بدون یار ویاور وهم صحبت بکلی عقل از سرم پریده که به همه اعتماد میکنم حتی به بک شاخه گندیده درآ بهای روان ،حتی به یک پرنده مرده . متاسفم  خیلی منتاسف خداوند به امریکا و سپس به دنیا رحم کند اگر روزی او  به تیر غیب گرفتار شد  تعجب نخواهم کرد .
    ودر خاتمه , تبریک میگویم به جناب فخر آور که به مرادشان رسیدندوحال شاید دردفتر ریاست جمهوری بعنوان اندیکاتور نویس استخدام شوند هیچ علاقه ای به کتاب ایشان ندارم وهیچ علاقه ای به گفته هایشان کم کم آنهارا از روی یوتیوب وسایر جاها محو خواهم کرد .
    بلی من همیشه از کارهایهایم باید احساس پشیمانی وسپس پوزش خواهی کنم این شده کار روزهای آخر عمر من . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /23 ژلنویه 2017 میلادی وچه ماه کش دار ودرازی ست این ماه …….!
  • ما مرده ایم !

    آیا شود که روزی ازآن روزهای سرد 
    دریا چو جام ژرف براید زجای خویش
    در موجهای  وحشی او غوطه ور شویم
    از سینه برکشیم  سرود فنای خویش ؟……..نادر نادر پور
    بلی حضرت شاعر ، آن روز فرا رسید ، امروز خروش اقیانوسها دریا وبادهای وحشی وسرمای سخت زمستان وآتش سوزی ها از هرطرف مارا احاطه کرده اند اما شما نیستید که مارا دراین فنا ببینید شما خیلی زود به قلب شریفتان فرمان ایست دادید .
    تمام روز عزا دار بودم ، حتی آمدن ورفتن بچه ها مرا از دنیا خودم برون نکشید ودراین فکرم که درهمه جای دنیا معمولا هرگاه اتفاق ناگواری برای همشهریان پیش میاید یک مجلس ختم عمومی برگزار میکنند ومردم با دسته گل یا شمع به آن مجلس میروند وادای احترام به رفتگان میکنند در سر زمین بلا خیز ما ، حتی آب از آبی نجنبید رهبر معظم حتی آه هم نگفت وهیچکس نگفت چرا ؟ وآن شلیکهای هوایی برای چی بودند ؟ 
    امروز همه مردم متوهج  انسانهای بدبختی هستند که دریک هتل یخ زیر سرمای بیست درجه دریک دره ایتالیایی جان داده اند وهنوز در پی کاوشند تا حد اقل جنازه هارا بیرون بکشند مردم همه میان برفها شمع روشن کرده اند ! وامروز کشتی مسافرتی را که  داشت در دریای شمال پهلو میگرفت دیدم که چگونه امواج از روی سر آن گذشت وبه ساحل رسید وچگونه پلهارا ویران ساخت ووگل ولای را به دریا برد .
    آری جناب شاعر آن روزی که شما آرزویش را داشتید فرا رسید ومن شاهد ویرانی دنیا ومردم آن هستم مردمی که گویی همه رباط شده اند ! همه توییند !! همه روی هندی ها سرشان را خم کرده اند .تا چیزی ویا کسی را نبینند .
    واز بانوی  خبرنگار ومهربان اسپانیا ( آنا پاستور ) سپاسگذارم که خط مرا میخواند ودل میسوزاند ! شما ل اسپانیا دارد ویران میشود امروز بما وعده دادند که هوا کمی گرم خواهد شد وسرما بطرف شمال غربی میرود وما رنگ آفتاب را خواهیم دید .
    تمانم دیروز را درتختخواب بسر بردم بیهوده ، کتاب خواندم ، بیهوده ، گریستم ، بیهوده ، ودیدم که زبان فارسی چقدر غریب وبی کس افتاده است مانند روزگار قدیم روسیه که اشراف ترجیح میدادند با زبان فرانسه سخن بگویند تا نوکران وخدمه ها وبرده ها نفهمند حال درسر زمین ما فارسانگلس یا فارس روس یا ترکی سخن میگویند کسی دیگر به افعال وشعر فارسی حرمتی نمیگذارد حوصله بخرج نمیدهد هرچه آسان ترست آنرابر میداریم .
    حال میفهم این سر زمین برای چه اینهمه به زبان خود چسپیده وحاضر نیست کلامی خارجی را وارد حروف والفا بتای خود بکند مگر لاتین را که زبان مذهبی آنان است . 
    دنیای کمونیست آنچنان فشاری بمردم وارد آورد که دیگر دین وایمانی برای کسی باقی نماند رهبر درسش راخوب خوانده بود حال حتی کسی حاضر نیست یک فاتحه ساده برای این جان باختگان  بخواند که بیشتر آنها نجات د هنده بودند مردان آتش نشانی وهمه جای دنیا به احترام آنها دو دقیقه سکوت برقرار شد اما درسر زمین خودشان هیچ خبری نبود همه یا عکس سلفی میگرفتندویا درسکوت به تماشا ایستاده بودند گویی یک نمایش ویا یک سیرک است .
    همه مرده اید همه درخون خودتان تپیده اید 
    همه همان کودکان زود به پیری رسیده اید 
    همه همان  کهنه ها وپوسیده اید 
    وهمه همان خورشید دروغین هستید 
    کسانی که درکوره های  آشوب وآتش
    قربانیان حادثه بودند وشما ندیدید وشب سر راحت ببالین گذاردید  وصبح جام می را به دهانتان بردید ولبهایتانرا با لب وافور آشنا ساختید وآنرا بوسیدید و مکیدید.
    شما مرده هایی بیش نیستید .
    دخترم بر سرم فریاد کشید که اینهمه بی تابی تو برای چیست ؟ تو الان کجا زندگی میکنی ؟ بچه ها ونوه ها وساختار زندگیت اینجاست ، بتو چه !
    گوشی را قطع کردم او نمیداند عشق به خاک ، عشق به زادگاه ، عشق به ارواح اجداد یعنی چه ، او خیلی کودک بود که از آنجا بیرون آمد حال زن بزرگی شده میل دارد مادرش بیشتر به اینجا توجه کند درحالیکه روح مادر درآنسوی زمان است ، نه نمیشود  خاک مرا میخواند خاک خودم هرچند آلوده به خون جانوران وکرم ها وحشرات موذی باشد . خاک منست ؛ من نمیتوانم زیر دو پرچم زندگی کنم  آنهم برای منافع ، من یک خاک میشناسم یک پرچم ویک سر زمین آنهم سر زمین مادریم میباشد ، اینجا یک مسافرم که صاحب مسافرخانه  تنها از سر سیری مرا نگاه داشته ولیوانی شیر داغ بمن میدهد .
    —————
    نوک شمشیرتیز وشعله های آتش بود 
    چون سینه برآمده ازکوه آتفشان 
    خونین وچون آب روان با قلبهای گرم
    درپیاده روها افتادند 
    امواج مردم بیخیال  کمی کف به لب آورد 
    مانند یک دریای مرده 
    که آخرین فریاد را میکشد 
    تنها شب بود که ناله هارا شنید وگریست 
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    23/01/2017 میلادی /.
    توضح : تویتر من بنام ” پرچین” است مهربانیهایتانرا ارج میگذارم وتوهینهایتانرا گم میکنم .ثریا/اسپانیا .
  • Tweeterتویتر

     قابل توجه دوستان ویاران عزیز 
    توییتر من بنام پرچین باز شد بعد از این میتوانید از طریی توییتر  با من تصفیه حساب کنید یا ابراز محبت  سپاس از همراهی شما /ثریا  / ایرانمنش ”لب پرچین”
  • دره بی آفتاب

    تو آن بیابان  خشک بی آفتابی
    که ما ه درآسمان تو کور است 
    تو فریاد پرندگان جفت جورا 
    که پر گشودند بسوی آسمان 
    به دنبال باران ، نشنیدی
    هوا سرداست ، بس ناجوانمردانه سرد است ومن دراین فکرم که ایا در احساسات خود به سوپرمن  غلو نکرده ام ؟ دشمن او روبرویش ایستاده جناب ” سروژ” دارد حملات داخلی را پی درپی حمایت میکند برای او از دست دان چند صد میلیون مانند یکی پنی  است او میداند چه میخواهد وچه میکند وتو دررویای کاخ هستی کاخرا درخور نشیمن خود آنزا  تزیین کنی با بانویی که میلی با بودن درکنار ترا ندارد وترس درچشمان کوچک وسر بالای او موج میزند نمایش را آغاز کنی ، تو تنها از امریکا حرف میزنی گویی دنیای دیگری وجود ندارد همه رویای تو امریکاست منهم بودم همین حالت را داشتم اگر سر زمینی داشتم واگر هویتی داشتم رویاهایمرا درهمانجا پرورش میدادم .
    نیمه شب است ، درخلوت اطاق سرد من جز من صدای دیگری نیست ، من وصدای دکمه ها وریزش اب بینی واستکان قهوه  ، قلب سیاه ساعت دارد میطپد  ومن دوروز است که غصه دارم ؟ برای کی ؟ برای کسانیکه ابدا  نه آنها را  دیده ونه میشناختم برای یک بنای بزرگی که مرا به دوران کودکیم وجوانیم میبرد حال امروز نیست تبدیل به مشتی خاک وچوب وزباله شد ، به همین راحتی وگوشت وپوستهای آدمهای سوخته درزیر آوار آن که هنوز صدایشان بگوش من میرسد اما بگوش آنهاییکه در آن دیار بلا زده نشسته انده نرسیده است .
    یکی با ببرش بازی میکند دیگری یوز پلنک دارد وسومی عقاب وهمه عربان مانند تکه ی گوشت لخم روی یکدیگر افتاده ونئشه از گرد های سفید وتریا ک وحشیش وحال کردن وان تزیینات واین کیفورات با پولهای باد آورده که باید صرف ساختار آن مملکت  شود درجیب نوچه ها وبچه های حرام زاده وحلال زاده جانوران بدین گونه خرج میشود .
    ـآن مردک پیر وبیمار بکلی هوش خودرا باخته وباورش شده که خداست خود خدا ویا نایب برحق او ! برایش هیچ چیز غیراز خود وخانواده اش مهم نیست / دوبرش را خوب پاک کرد وخس وخشاشاکرا به دورریخت غیرا ز ملیجک که همه جا با اوست وجاسوسی را که به مقام ریاست دانشگاه آزاد گذارد تا دانشگاه را نیز ببلع
    د  .
    کم کم صبح میدمد درخلوت سرد اطاق من بجز من کسی نیست ، قلب سیاه ساعت میطپد وعقربه ها را به جلو میبرد دستهایم یخ زده اند قهوه ام سرد شده تمام شب دراندیشه آن وکالتنامه لعنتی بوبدم که را آنرا نخوانده امضا کردم وآیا آن مرد چه جنایتی داشت درحق من انجام میداد ؟ حال کجاست ؟ در گوشه یک دیوار میان آتش وسرما استخوانها پوکش درون یک جعبه پلاستیکی با جانوران کرمها وسوسمارها ومارها همراهند .از او چه بجای ماند ؟ غیر از جند عکس ومقداری خاطرات تلخ .
    ومن درفکر آن بنای سرکشیده به آسمانم که هم سن روزگار من بود کمتر به آنجا میرفتم تنها گاهی دررستوران آن در بالاترین نقطه برای خوردن یک سانویج وگردشی میرفتم اصولا کاری به آن پاساژ وآن ساختمان نداشتم اما هنرروز از جلوی آن رد میشدم نا به سر کارم بروم هنوز خیلی جوان بودم . 
    بلی آوازه خوان دوره گرد ما میخواند ” شهر من شهر دعاست ، همه گنبداش طلاست !!!  حال شهر من شده شهر گداهاشهر با گنبدها وگلدسته ها ، عده ای را غم این نیست که چند انسان بیگناه زیر آن دفن شدند ویا چند صد انسان ما ل وهستی وآینده خودرا از دست دادند ، 
    شخصی تویت کرده بود :
    من نمیدانم پلاسکو چیست اما با آن همدردم ؟؟؟اما حتما میداند که غسل جنابت چیست وسوره مبارکه ال عمران در چندمین ردیف جای دارد ودر مفاتیح الجنان راجع به سکس چگونه اظهار نظر کرده اند . وعمر لعنتی وشمر چه کسی بوده است کعبه را خوب میشناسد اما ساختمان عظیم پلاسکو نماد شهر وپایتخت خودرا نمیشناسد .
    حال سرمان با جناب امیر عباس خان وکتاب قطورش گرم است با چیزهایی که نمیدانیم  راست  یا دروغ واو کیست از کجا آمده هدفش چیست با النگو وزنجیر ونماد کوروش وساعتی که به دست راست بسته است !!  بلی سرمان گرم است وجناب سوپر من با آن لهجه مخصوص خود میخواند ” اول امریکا ، دوم امریکا ، سوم امریکا ، وصد البته کازینوای او که هیچگاه بی مشتری نخواهند بود .
    نه 1 امیدم برید نا مید شدم اینهم همان کاکای سفید است با دستوراتی که دارد بیخودی ادای سوپر من را درمیاورد مانند انسان لاغر اندامی که کت گشادی بپوشد وبگوید من خیلی چاق هستم .
    نه دیگر امیدی به آینده ندارم  .تنها باز بخودم میگویم ” این بار هم گول خوردی ! مثل همیشه تنها ظاهر را دیدی . ث
    ——————
    در خلوت سرد اطاق من کسی نیست 
    حتی خیالی ورویایی 
    قلب سیاه ساعت میطپید روز نزدیک است 
    من فریاد مرغابی جوانی را میشنوم از دوردستها
    او بر فراز سرم درپرواز است ، پر گشوده 
    به نبال یاران 
    او آن ابری که روزی آسمانم را زینت داده بود
    او ، اشکی  که بر رخسارم نشسته بود
     او که پنداشتم خورشید است قبل از غروب زندگیم
    او که بر خاطرم گرد پریشانی وپشیمانی فشاند 
    او که پیشانی صبح بود حال شب تاریک است 
    او که ستاره عشق بود حال خاموش است 
    او که گهواره  شاخساران زندگی بود
    حال هیچ نسیمی اورا تکان نمیدهد
    وهیچ هوایی هم دردل من نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    22/01/2017 میلادی /.
  • سوپر من !

    خوب ! 
    سر انجام زیر ابر وباران وبرف وسرما واجتماع مخالفین ومسلمین همیشه درصحنه ” سوپرمن ” وارد کاخ سفید شد کاخی که قبلا کمی رنگی بود !  قبل از همه میبایست به کلیسا میرفت وغسل میکرد !! درهر حالی که باشی درهر مقامی اول باید باین گروه باج بدهی درغیر اینصورت سروکارت با کرام الکاتیبن است !! ودرست درهمین روز برج پلاسکو  درتهران منفجر شد وعده زیادی بدبخت ومردان إتش نشانی زیر آن خفه شدند سر مردم باید گرم میشد تا به ماهواره ها روی نیاورند ومراسم تحلیف را نبیند وجناب سید علیرضا خان بر منبر با آن لبخند کریهش روضه نخواند وبه وبه وچه چه نگوید هرچه باشد از هر سو انبانه اش پر میشود ، مراسم بسیار زیبایی بود پس از آن مناظره کثیف سکس روی صحنه حال دور رقیب روبه روی هم قرار گرفته بودند یکی برنده دیگری بازنده وهمه روسای قبلی هم حضور داشتند .
    از همه جالبتر  امروز صبح دیدن قیافه گویند ( زن) برنامه اخبار بیست وچهار ساعته  تلویزیون اسپانیا دیدنی بود موهارا افشان کرده لبانرا حسابی قلوه ای ساخته با لبخندی که شعاع پیروزی از آن میتابید  ماجرا را  بیان میکرد به همراه تصویر  نکند بتو هم شغلی ارجاع شده درکمیته بین المللی حرمسرا؟ بهر روی من شنبه ها ویکشنبه ها از دیدن اخبار تلویزیون بخاطر چهره این خانم خودرا محروم میسازم انگار همین الان اورا از زیر لحاف بیرون کشید با صدای نتراشیده ونخراشیده وآن چهره آنچنانی اخبار را ( میخواند ) !
    بهر روی بما که دیروز خوش گذشت چرا که از این سوپر من طرفداری میکردم دو دخترم یکی سردرد گرفت ودیگری اتومبیل را سوار شد تا بفروشگاه برود ومراسم را نبیند هردو به دست هم نگاه میکنند یکی شوهرش آنارشیت وضد امریکایی ودیگری امریکایی اما خودش میل دارد که فمنیست باشد !! حال دو کتاب تاریخی او یکی زندگی هیلیری ودیگری زندگی همسر کثیفش در کتابخانه اش خاک میخورند ! 
    از این جناب مکدونالد  خوشم میاید که بقول  معروف خیلی ببخشید ” تخم دارد ” حال میگویند او از سیاست چیزی نمیداند مگر آن مانکن نازک اندام  ورنگین پوست از سیاشت چیزی میدانست ؟ تنها یکسال در مقام معاونت فرمانداری یک ایالت  کار کرده از جبهه جناب  ” بزژنسکی” برخاسته وجناب سرور همان یهودی بیرحم که روی کشورها قمار میکند هنوز دستش درازا است تا بلکه سوپر منرا بجایی بفرستد ودوباره کاکا ی دیگری بیاید عروسکی که سرنخ به دست اوست اما دختران من اینهارا نمیخوانند آنها چون سوپر من زن باز خوبی بوده است از او بدشان میاید اما …..کاکا تنیس بازی میکرد گلف بازی میکرد با همسرش ورزش میکردند درباغ کاخ گل میکاشتند سوریه داشت درآتش میسوخت  وسیل اسلحه وپول بسوی داعش روان بود وتروریستها هر لحظه جایی را به آتش میکشیدند وایشان مشغول مذاکرات با ( عربستان) !! بودند وحال پدر مبارکشانرا میپرسیدند وآن یکی لکاته اگر میامد جنگ سوم حتمی بود او رحم ندارد تنها بخودش وقدرت میاندیشد نه اینهارا بچه ها بخصوص دخترها نمیدانند .
    بگذریم ، شعله های آتش از طبقات منختلف ساختمان قدیمی پلاسکو با دود سفید همراه بود وهر طبقه دچار انفجار میشد پس آتش سوزی نبوده انفحار بوده است به تخم رهبر یکدست ، بهر روری میبایست بگونه ای مردم سرشان گرم شود تا مبادا سوگند ومراسم تحلیف شیطان بزرگ را ببیند !! خودشان بچه شیطان کوچکند وتخم او ….
    او نماد یک امریکایی است هرچند خود  واجدادش آلمانی الصل بوده اند اما در امریکا بزرگ شد وتوانست تا حد یک امپراطور اقتصادی بالا برود ومردم بجای آنکه از او درس بگیرند با او دشمنند  او زن باز بود  تنها  زن باز بود اما به دختران یازده ساله تجاوز نمیکرد ویا با زنان ودختران خدمه کاخ نمیخوابید او میداند کدام زن را باید انتخاب کند وبه  رختخوابش ببرد وکدام زن را برای همسری کنار بگذار  همسر اولش بسیار باو کمک کرد والان بچه هایش همه تحصیل کرده  وخوب وکار آمد از آب درآمده اند . همسر دومش تنها دوربین را دوست داشت ( مانند بعضیها) واین سومی اصلا سرشرا بلند  نمیکند  اوخوب میداند کجا باید بنشیند .همسرانش همه اهل کشورهای دوردست ومناطق اطراف قطب شمالند واین یکی آخری که نقش بانوی اول را بازی میکند حتی زبان هم کم بلد است اما خوب بانو تنها کارش این است که لباسهای شیک بپوشد وکنار همسرش بایستدومردم را متوجه خود کند تا سرورش  سر فرصت بیاناتش را اظهار نماید مانند بانوی ما که نگذاشت بفهمیم شاه چی گفت و هم مانند سلف خود علی بابا مبارک تنها نقش بازی میکرد اما نقش را مانند یک آرتیست درجه یک سر نخ را دردست داشت نگذاشت ما بفهمیم که پسر داییش نوکر شوری است ورادیو تلویزون دربست دراختیار اوست واخبار شسته ورفته به دست شاه میرسد ، نگذاشت شاه بفهمد دربیرون چه خبر است مردم را مانند این چهل سال دربیرون سرگرم کرد مانند یک دلقک بسیار خوب روی صحنه  ، حال شیخ علی رضا نوری زاده هم از طبقه حاکمه روی برگردنده با آن لبخند چندش آورش از ساختارهای شاهان پهلوی میگوید مادر فلان تو بودی که عکس شاه را اول از هم درآتش آنداختی ورو به دوربین ایستادی با آن مردک مزلف مسعود بهنود مملکترا بباد دادید حال چطور شد دیگر سیر شدی یا پولی از شیخ عربستان نمیرسد حال دستمال برداشته ای وچکمه های  رضا شاه را پاک میکنی خاک برسرت من هنگامی بتو نگاه میکنم مانند یک شتر بود گندو بنظرم میرسی بو میدهی بوی گند .
    واین بود قصه امروز ما پسرم عکس نوه چهارساله ام را درلباس کاراته برایم فرستاد درحالیکه مشتهایش را گره کرده بود هرسه به کلاس کار.اته رفته اند و….
     ویکیشان کمر بند سیاه دارد !!! هورا 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    21/01/2016 میلادی /و
  • آمریکا آمریکا آمرییکا

    مراسم بسیار زیبایی بود  مرایم سوگند رییس جمهور. جدید جناب جان د و نالد ترامپ به هنگام دعای کشیش جناب ریاست قبلی چشمانش را بسته بود حتما داشت دعای آیت الکرسی را میخواند بهر روی هنگامیکه دسته کر امریکا امریکا را خواند باز دچار هیجان وطن پرستی شدم وگریه ام گرفت بیاد دوران کودکی وفیلم پولیانا  افتادم خوب نه از جان لنون خوشبختانه خبری بود نه از باربارا استرایستد  یک خواننده جدید که تازه از. یورو ویژون بیرون  امده آوازی خواند در همین احوال در ایران زیبای !!!! ما  آدمها زیر آوار زنده بگور. شدند یک روز عزای عمومی اعلام شد و درست همان حالت ویرانی وانفجار دوقلو ها بود در این گوشه برف راههارا بسته بود برق بیشتر مناطق قطع شده بود در شمال ایتالیا عده ای در یک هتل زمستانی زیر بهمن مدفون شدند .   
    جناب مکدونالد بد موقعی تحلیف انجام دا دی طبیعت فعلا سر به شورش برداشته خدا کند امریکایتو بر گردد به همان  زمانها که ما آرزویش را داشتیم  وخدا کند لاشخوران  وجانوران و کرکسها هم از روی خاک ما پرواز کننند وبه لانه هایشان بر گردند برای سه نسل آذوقه  جمع کرده اند خانه ما خالی شد  بهرروی با این تابلت نمیشود درست نوشت این  چند خط را  هم بیادگار نوشتم  ثریا .
    بیستم ژانویه دوهزارو هفده میلادی /اسپانیا 
  • رفیق…

    امیر عباس هویدا 
    امیر عباس مسعودی 
    امیر عباس مسعودی دوم !
    امیرعباس فخر اور
    نه ! تعجب نکنید ، چرا این اسم هارا ردیف کردم ، سه نفر از این امیران واقعا انسانهای شریفی بودند وچهارمی را تازه شناختم با چشمانی سبز ، خوش قیافه بلوز آستین کوتاه بازوان سفید وورزشکار  ، جسور ، بقول خودش گستاخ ومتولد ماه ژوییه یا تیرماه ودست آخر نویسنده کتاب جنجال برانگیر ” رفیق آیت الله ….” بقول خودش یک تاریخ هفتصد صفحه ای خوب این روزها میشود تاریخ را ضبط کرد ، میتوان عتکس گرفت ومیتوان آنرا مونتاژ کرد میتوان آنرا پاک کرد وغیره وذالک .
    او هر هفته یک ویدیو روی یوتیوپ میگذارد در یک کنفرانس مطبوعاتی کاخ سفید شرکت کرده انگلیسی اش  چندان روان نبود با کمک مترجم حرف میزد در زندان بوده پدرش افسر نیروی هوایی بوده ( لابد عموی مرا هم میشناخته) ! خوش قیافه جذاب حراف اما  همیشه گفته اند :
    چشمان سبز کمی رذل میباسند  وبه کسانیکه دارای چشمان سبز هستند نباید اعتماد کرد ، کتابش را بطور پی دی اف در معرض عموم گذاشته اما متاسفانه من نتوانستم آنرا دانلود کنم کتابهای دیگری هم نوشته میل داشته  که رییس جمهور شود میل دارد عقاب باشد نه پروانه !! ودست آخر خیال دارد که دریک کلبه در جنگلهای مازندران تنها بنشیند وکتاب بنویسد بطور قطع ویقین باید اهل شمال باشد !
    نمیدانم چرا بیاد هوشنگ ابتهاج ومجدالدین میر فخرایی ودخترش  طلیعه افتادم این خانواده  اهل شمال و همه از جاسوسان حرفه ای بودند که یکی برای انگلیس کار میکرد وشعر میگفت دیگری برای روسیه بازهم نقش انگلیس درآنجا ددیده میشد ودختر آقای میر فخرایی هم برای پلیس انگلیس جاسوسی میکرد وایرانیانی که تازه از انقلاب فرار کرده وبی آنکه یک کلمه زبان بلد باشند به چنگ او میافتاد ند خوب حساب بانکی آنهارا داشت شناسنامه آنهاراهم داشت به پلیس اطلاع میداد شغل وکار پیشنیه آنهارا اگر خودی بودند او با آنها رفیق میشد اگر غیر خودی بودند آنهارا به گه میکشید ویک مالیات حسابی هم از آنها گرفته به دولت واربابش میداد نمیدانم زنده است یا مرده چند پسر داشت که هیچ گهی نشدند وهمسرش که سه زن درسه نقطه دنیا داشت مهنس فنی بود وساختمان بزرگ پزشکان را درایران صاحب بود .
    بیا د شعر معروف جناب سایه افتادم که چرا زلف بنفشه سرنگون است چرا کاسه لاله پرخون است آنهم درزمانیکه ایشان با آن سبیبلهای از بنا گوش دررفته بهترین  زندگیها را داشتند با همسر ارمنی خود درکافه نادری قهوه ترک وکنیاک مینوشیدند وبرای ارباب استالین کار میکردند.امروز از هیچکدام اینها خبری نیست .
    حال نمیدانم این جوان که چه عرض کنم مردی که اینهمه جنجال بپا کرده ودرتمام رسانه ها با او مصاحبه شده هم تلویزونهای ساخت دست جیم الف با این کتاب هفتصد صفحه ای درو دنیا به راه افتاده است وامروز هنم سخت خوشحال است که جناب “مکد ونالد ” سوگند خورده به کاخ سفید میروند  آیا واقعا یک انسان راستگو  ست ویا یکی از همان تدادی که خود گفت ؟ مانکن دیروزی کاخ را امروز ترک کرد با گریه  واشگ تمساح درهمین بین ساختمان عظیم پلاسکو مانند برج دوقلوهای امریکا ناگهان فرو ریخت وخدا میداند چندین نفر زیر آوار مانده اند از آتش نشان تا مردم عادی …..
    همیشه این مردم عادی  هستند که قربانی میشوند نه طلیعه خانم نه هوشنگ خان ونه جناب امیرخان هیچکدام قربانی نخواهند شد آنها راهشان را میدانند وسوراخ دعارا پیدا کرده اند با نام وطن خودرا به همه میفروشند اما یکنفر که تنها درد وطن داشته ودلش برای این مردم بدبخت میسوخته وفریاد برمیداشته که اول ذهن آنهارا از کثافات وآلودگیها پاک کنید آنگاه از آنها بخواهید که دولت تعیین کنند اما آن یکنفر را زیر درخت انار سر میبرند ودیگری را به دار میکشند میرزا آقاخان کرمانی ومیرزا رضای کرمانی 
    رفسنجانی این کار گر کشاور ناگهان میشود امیر کبیر واز قبل بردن وخوردن زمنیها وباغهای زنان بیوه ومردان نادان تا مرز اکبرشاه میرسد که تنها تاج اورا کم داشته است .
    نه جانم ، کشورهای خارجی مارا خوب شناخته اند از زمان الکساندر دوم تا بحال از زمان ویکتوریا تا امروز از زمان بیسمارک تا الان از زمان ناپلئون تا بحال همه میدانند که ما چه آسان خرید وفروش میشویم ومیدانند که عرب را باید سیر کرد وایرانی را باید گرسنه نگاه داشت تا بتوان اورا خرید .
    تمام شب چهره زیبای جناب امیر عتباس خان جلوی چشمانم بود وحرفهایش را نشخوار میکردم نمیداتم مرا بیاد چه کسی میانداخت اما  ……خدا میداند چیزهایی میگفت که راست بودند چیزهایی را میگفت که ما نمیدانیم وحال خوشحال است که خانه اش را یافته  زیر دو پرچم ویک مدال کوروش وجنبس سبز وفدراسیون جوانان دارد کار میکند ، حقوق ؟ نه حقوق ندارد؟! از جایی پول نمیگرد مانند دیگران صلیب سرخ باو پول میدهد ؟! بقول خودش دویست وپنجاه هزار مامور امنیتی در دور دنیا با پول اداره امنیت کشور ایران دارند برای جمهوریشان خبر چینی میکنند ویا اگر لازم شد آنهارا مانند فریدون فرخزاد چند تکه میکنند …..
    نه به هیچ ایرانی نمیتوان اعتماد کرد حتی به پدر ومادرت ، این درخون ماست دروغگویی ، دورنگی ، ریاکاری ،وفریب دادن دیگران برایمان یک افتخار است اگر کسی مانند ما ساده بود باو خواهند گفت :
    فلانی را ولش کن ، خر است ، دیوانه است وبقول کردها ،شیته !!!  اما خودش میداند که یک انسان است  همان آیینه یک رو صاف وپاک مانند آبهای زلال سرچشمه اش که امروز خشک شد.ث
    خداوند این دل دیوانه را با تیغی دوسر پاره کرد 
    خداوند  رهاییش داد ، آنرا طلسم نکرد 
    این دل با اشک و خون آهسته روان شد 
    از تیغه سرد ، از جهنم سوزان ، 
    نشست بر پیشانی کوهساران  با صبحی درخشان
    نشست تا اشکی بشوید از دیده ای 
    نشست تا برگیزد از خاطری گرد اندوهی 
    دلم سرگردان در آبهای نیلگون چون ماهی دریا بود
    سرداب سیاه سینه ها از او جدا بود 
    چون راه پنهانی گنج قارون بود 
    دل را صدا کردم ، اما پرخون بود 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    20/01/2017 میلادی /.
    روز تاریخی تحلیف جناب مکدونالد ترامپ ! در آنسوی قاره .
  • طعم سیب کال

    بر در میکیده رندان قلندر باشند 
    که ستانند جان ودهند افسر شاهی
    خشت زیر سر وبرتارک هفت اختر پای
    دست قدرت  نگر و منصب صاحب جاهی ………”حافظ”
    فلینا تلفن کرد از لندن ، 
    هان ؟ آنجا چه خبر ؟ دلم تنگ شده ؟! گفتم همان که بوده وهست وخواهد بود ، گفت دلم برای سکوت آنجا برای تنها بودن درآنجا تنگ شده اینجا دیگر آن نیست که بود هشت هفته دیگر باید دردانشگاه باشم وسپس تزم را بنویسم اما چندن خوشحال نیستم با زن دایی کهنسالم ونوه اش که هرساعت با پسری راه میرود ! 
    گفتم :
    اینجا همان هست که بوده همان سکوت ، هما خرخرکشیدن صندلیهای رستوران ، همان بوق اتومبیل های شبانه وهمان روزهای شلوغ وشبهای سکوت خانه ات هم هنوز به اجاره نرفته …….
    برمیگردم ، خوب برگرد ، تو هم مانند من خانه گم کرده ای ، توهم مانند من بیقراری وبه دنبال آشیانه ای ، برگرد پس از مدتی باز هوای لندن بسرت میزند ومیخواهی برگردی ومرتب غر میزنی که مردم اینجا نربیت ندارند شعور ندارند وغیره ……
    تو نمیدانی که مردم سر زمینهای دیگر چگونه اند ، سرزمینهایی مانند کشورهای خاور میانه گویی آنهارا  با سه کله یا چهار کله روی یک بدن ساخته اند ، تو به هر آدمی که برخورد میکنی نمیدانی کدام رویش را که بتو نشان داده روی واقعی اوست دردین آنها دروغگویی مرامست وگناهی ندارد اگرچه به روح وجان دیگری صدمه برساند . تو هنوز با مردم دنیا زیاد آشنا نشده ای خیال میکنی دنیا بین لندن واینجاست بین گالیسیا ولندن . 
    اینجان مردمش مهربانند وهنوز هستند کسانی که به ایمانشان چسپیده اند وبخاطر آن راه راست را میروند هنوز هستند مردمانی که میگویند عیسی بخاطر ما جانش را داد تا ما انسانهای خوبی باشیم یا حد اقل انسان باشیم ، نه گوسفند ونه میمون .نه هنوز گاهی میتوان مهربانی را درمیان انها یافت .
    بلی عیسی جانش را داد اگر این افسانه درست باشد موسی هم دستوراترا ازخداوند گرفت که با شعله های آتش روی سنگ نوشته شد ! اما آیا همه آنها وهمه این افسانه ها حقیقت دارند ؟ واگر داشته یا دارند چرا پیروانشان اینچنین از آب درآمده اند تکلیف مسلمانان روشن است پیامبرشان گفته بکشید وببرید وبخورید نامش راهم غنیمت گذاشته اند غنیمت جنگی ومرتب جنگ کنید حال قوم بنی اسراییل از ترس جانش یک موشک از جو هم برون  فرستاده تا جلوی موشکهای هوایی دیگرانرا بگیرد تا جلوی حمله هارا بگیرد ، وهیچکس نیست بپرسد اینهمه جنگ برای چییست ، اینهمه دشمنی برای کدام هدف است ؟  وهمه هم از همان ادیان شیطانی ابراهیمی وسامی سر چشمه گرفته است ، کدام خداوند درکدام جلسه ودرکدام زمان  نشست وبرای سر زمینها پیامبر انتخاب کرد مگر انسانهای  اولیه وغار نشین یا مردمی که درآنسوی سر زمینها ی ناشناخته زندگی میکنند میدانند پیامبر کیست وچیست ؟ مگر آنکه میسونرهای مذهبی بروند وبرای بردگی آنهارا به دین وایمان  خود ودار کنند حتی بقیمت گرفتن جانشان  با فرستادن ترس درمیان دلها ومغزشان وشعورشان .
    در فضای مجازی دوستانی ! پیدا کرده ام  درظاهر امر همه تحصیل کرده دارای دکترای روانکاوی ، دکترای داخلی دکترای فلان وبهمان همه خوشبختانه دکترا ومهندسی را یدک میکشند هم بانوان وهم آقایان واما ،،، اگر شعری بنویسی که درآن خبری از می ومطرب وعشق باشد عشق مجازی به فرد دیگری وای بحالت ، اما اگر شعری بنویسی که مثلا درآن از حکمت وعشق مجازی نظیر عشق مولانا به شمس!! باشد جایت درآن بالابالهاست  ، اشعار سیاسی ممنوع است توهین به مقدسات ممنوع است حرف زدن از ساز وموسیقی ممنوع است تنها باید یک عشق داشته باشی آنها به خدا وپیامبرش وبس ….
    حال منکه شهره شهرم به عشق ورزیدن نمیدانم چگونه با این جماعت کنار بیایم .واز چه بگویم تنها شاعران ماقبل تاریخ را باید پیداکنم مانند طبری ، طالب آملی وغیره ویک شعر متین وشسته ورفته دردستورکار قرار دهم .
    خیام مطرود است ، حافظ مطرود است ، فروغ حرام است ، سیمین بهبهانی مطرود است ، پروین اعتصامی ؟ برای درس درکلاسهای ابتدایی خوب است تنها مولانا وشیخ سعدی بهترینها هستند و اما درپیش چشم من همه یکسانند  آنها نمیدانند که من چگونه مانند شمع دردرون خود سوختم وحال که آزاد شده ام میل دارم آنچرا که میخواهم بنویسم باز سد جلویم را گرفته است غلامان قمه به دست آماده اند تا سر از تنم جدا کنند ویا طناب داررا بدهند تا من ببوسم  ؛ انها نمیدانند که من چگونه از لابلای توده  تاریکی خودرا به نور رسانیدم وندانستند که چگونه دستی نیمه شب دربستر من غلطید  وپنجه هایش را درقلبم فرو برد  وآنجنان فشرد تا قلبم از کارا ایستاد وسپس آنرا باخود برد در سپیده دم که خورشید بر روی من تابید من مرده ای بیش نبودم .
    آنها نمیدانند که این دست گرم ونوازش دهنده عشق بود  من هنوز منقارم به نوک خاک نخورده بود وهنوز طعم گس سیب کال را نچشیده بودم ودرآرزوی صبح نشسته واو چون نوری  بر آرزوهایم تابید ، او رقت ومرا برجای نهاد . نه آنها نمیدانند چون طعم عشق را نچشیده اند ،  شراب عشق را ننوشیده اند .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    19/01/2017 میلادی/.
  • به تو که دیگر نیستی

    از زمانیکه از دنیای مارفته ای هرشب ترا بخواب میبنم باهمان لباسهای شیک گذشته وهمان جوانی گاهی احساس میکنم در کنارم نشسته ای هیچکس دردنیا باندازه تو بمن مهربان نبود وهیچکس باندازه تو مرا دوست نداشت همیشه نگران سلامتیم بودی 
    امروز هوا خیلی سرد شده درجه حرارت تا سه رسیده من زیر لحاف با این حروف بریده میخواهم بگویم که تو راست گفتی هرکسی را از خودم دور کرده ویا فراموش کنم محال است ترا از یاد ببرم حسادتهایت خشونتهایت وسر انجام مهربانیهایت بهترین روزهای عمرم در کنار تو گذشت آنچه  بود با توبود بقیه بیحاصل ومسخره برای فرار از تو به دیگری پناه بردم وبه  روزهای آخری  فکر میکنم که به اینجا آمدی باز هم از راه آلمان میخواستی بیایی بتو گفتم نه وبا این نه رشته را بریدم برای همیشه شبی بمن گفتی باید کمی اخلاقم را تغییر  بدهم درجوابت گفتم :
    تحت هیچ عنو ان وبرای هیچکس وهیچ قیمتی من عوض نخواهم شد من اینم خشن بی گذشت مهربان با گذشت جمع اضداد. تو رفتی بجایی که جایت نبود در کنار کسانی که متعلق به دنیای ما نبودند اما تو به عللی به آنها احتیاج داشتی ودر میان خانواه ات بودکه یکی پس از دیگری از دنیا رفتند تو ماندی با آدمهای غریبه وناشناس مجبور شدی زنی را صیغه کنی تا در کنارت باشد 
    امشب مانند آن شبهای قدیم که چیزی را بهانه میکردم ومیگریستم میل به گریه دارم دلم برایت تنگ شده اولین وآخرین محبوب من نامت در. سینه ام حک شده بخاطر تو به شعر پناه بردم وبخاطر تو نو شتم برایت نوشتم تنها چیزی که در زندگی من واقعی وحقیقت دارد تو وبچه هایم هستید بقیه برایم بیتفاوتند بود ونبودشان برایم یکسان است تو خود عشق بودی حال رفته ای من تنها شدم ومیدانم دراین دنیا دیگر هیچکس نیست تا کمی هم بمن بیاندیشد گاهی از شبها گرمای پیکرت را درکنارم احساس میکنم میدانم مرا تنها نمیگذاری میدانم آخرین نگاهت در دوربین فیلم برداری که بیادگار گذاشتی همه چیز را بمن گفت ناگهان خطوط ورنگ دیدگانت عوض شد هیچکس غیر از من معنی آن نگاه را نفهمید . 
    آسوده بخواب تنها کسی را که بخشیده ام تویی  دیگرانرا نه وگاهی آنهارا به زیر لعنتهایم میفرستم  آسوده بخواب هنوز دوستت دارم وخواهم داشت تا روزیکه سر انجام خاکسترم را باد با خود ببرد . ثریا 
    چهارشنبه هیجدهم ژانویه ۲۰۱۷میلادی /اسپانیا
  • دیروز ، امروز وفردا

    هر صبح چون بیماری تب آلود 
     از ابریشم خوابهای طلایی
     بیدار میشوم 
    دردی نهفته دردلم نشسته 
    غوغا میکند .
    ———–
    هر صبح که چشم باز میکردی اولین کارت این بود که دکمه رادیورا فشار دهی ، اخبار با صدای پر قدرت وکمیاب تقی روحانی پخش میشد سپس سازی وآوازی وآرم صبگاهی با تار فرهنگ شریف  تاجی احمدی  برایت تبلیغ بیسکویت  ویتانارا میکرد وسپس برنامه ادامه داشت تا اول روز  درطول برنامه لحظه ای موزیگ قطع نمیشد .
     امروز رادیورا با کمک رمود کنترل روشن میکنی روی برنامه ؟
    پخش اف ، ام خوابیده وموزیک ابدی را پخش میکند آنهم به زودی قطع شده غوغای تبلیغات .سر .صدای خاله زنکها که همه از دولتی سر اینترنت سیاستمدار شده اند .
    دیروز بسرعت به دنبال اتوبوس میدویدی تا سوار شده خودترا به مرکز کارت برسانی رادیوی ترانزیستوری راننده که به آیینه جلوی رویش آویزاین بود داشت برنامه وموسیقی بازاری را پخش میکرد ( این نامی بود که روشنفکرتن تازه به دوران رسیده برآن گذاشته بودند ) دلکش بازاری شده بود وسوسن مردمی وبقیه همه نوحه خوان ،
    امروز درگوشه تختخوابت نشسته ای میل نداری لحاف گرم خودرا رها کنی ودر سرمای اطاق ونمور باطاق دگر بنشینی صفحه تابلت را که هم حکم روزنامه را دارد همه رادیو وهم تلویزیون وهم …..همه چیز ، باز میکنی ، آه دنیای لمپن ها ! دنیای بازار وتبلیغات اخبار از صافی رد شده وترجمه شده ه وسخن پردازیها واظهار فضل های همیشگی ودنباله  دار  روی یک صفحه چسپیده وباز عکس شهربانو بنوعی افتخار داده وآن صفحهاترا مزین فرموده است حال هر علتی که میخواهد باشد !اخبار  خارجی هم که چیزی ندارد غیر از تبلیغات !
    دیروز از رادیو میشنیدی که فردا اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریا مهر برای افتتاح سد کرج باتفاق شهربانو عازم شمال خواهند شد ، شهر بانو همیشه پاشنه های کفش چند سانتی میپوشید تا قد وقواره اش را بلند تر نشان دهد .
     درحتالیکه محبور بود چند قدم عقب ترراه برود گاهی جلو میزد با کلاههای رنگین یا پوستیژ های بور وولباسهای تازه از خارج رسیده همه دوربین ها متوجه او میشند چشمانش به دنبال دوربینها بود وطبقه جوان وروشنفکر بسوی او متمایل بودند ، شاه درسایه گم میشد !!
    امروز عکس اورا بدون  مادام ومانکنش که بر بالای تختخوابم گذاشته ام در آیینه روبرو میافتد تماشا میکنم ،  چه جاذبه وچه ابهت وچقدر متین درعین حال چقدر معصوم بود .روانت شاد .
    دردلم آرزو میکردم همین الان زنگی بر بالای سرم بود آنرا فشار میدادم تا مستخدم صبحانه مرا بیاورد ومن درتختخواب بخورم !!!  
    اما این لقمه کمی برای دهانم گشا داست باید برخیزم ، لرزا ن وسرما فورا روبدوشامبر کهنه خودرا به دوش بکشم درراهروی سرد وتاریک خودمرا به آشپزخانه برسانم کمی از همان آب قهوه ای ساخت کارخانجات امریکای جنوبی یا چین با تکه ای نان مانده درون یخچال با کمی کره بعنوان صبحانه بخورم وقرص را نیز فراموش نکنم امروز چهار شنبه است !!! روی قرص ها روزها را نوشته اند تا مبادا یکی بیشتر بخوریم ؟! وشهربانو همچنان به زندگی شاهانه وپایندگی خود ادامه میدهد !!!
    نگاهی به درون گنجه خوراکیها میاندازم هوا خیلی سرد است خانه مانند گورستانی سرد بدون آفتاب ناهار ماش با برنج میشود آش !!! سبزی ؟پیش کش . 
    نه دیگر امکان یک زندگی خوب برای همه ما از میان رفته  یا لاقل برای من یکی ، زندگی دیگر معنایی ندارد  ،آنهاییکه هم در خانه های بظاهر بزرگشان به زندگی اشرافی ادامه میدهند باز با مصرف مواد مخدر میل دارند جای من باشند ! که نه بر اشتری سوارم ، نه چوخر به زیر بارم ! دوران خریت وبارکشیم گذشته حال تنها شکر میکنم ه مجبور نیستم درخانه عروس ویا داماد بانتظار صبحانه بنشینم ویا دراطاقم حبس باشم تا مرا برای خوردن صبحانه بخوانند . این بهترین دنیایی است که من دارم مالیاتی هم ندارد مالیاتش را قبلا پرداخته ام هرچند طبیعت طمع زیادی  دارد وباز مالیات میخواهد درحال حاضر کاری با من ندارد تا سر فرصت دوباره یقه مرا بچسپبد .
    در اخبار خواندم که صادارات تریاک ومواد  مخدر در افغانستان بیشتراز  تولیدات سبزی ومیوه وتره بار است وسود بیشتری عاید زمین داران میکند ! آقایان روی  کشتیهایشان احتیاج به مواد دارند  ودلالان نیز  دراین این معامله ضررنمیکنند !
    بعضی از اوقات ، آدمهایی سر راه تو قرار میگیرند وسمی دردل تو بجای میگذارند مانند ویروس ترا رها نمیکنند وهنگامیکه بیاد آنها میافتی حال تهوع پیدا میکنی مانند بیماری که از یک بیماری شدید ومرگ آور برخاسته حال از بیاد آوردن آن دچار رعشه میشود ، یاد آوری بعضی از آدمها که امروز گم شده اند نیز بمن همین حالت را میدهند حال تهوع ! و ویروس بجانم حمله کرده وپیکرم  بخارش میافتد دچار آلرژی میشوم .
    فردا  پس فردا ! بزرگترین مرد تاریخ یک جاهل بتمام معنی بر تخت امپراطوری بزرگترین سر زمین دنیا تکیه خواهد زد مردی که زن را تنها بعنوان یک دستمال یکبار مصرف میخواند ، حال باید دید پس از رفتن آن مانکن خوش ادا وخوش اقبال این یکی چه آشی برای دنیا میپزد ؟ آیا مانند اش ماش من بدون سبزی وپیاز داغ است ؟ یا ….. خوب هنوز که نیامده باید صبرکرد ، فرو ریزی امپراطوریها  سالهاست که ادامه  دارد .
    آه ، چقدر دلم برای نان سنگک داغ با پنیر وچای شیرین تنگ شده ، چقدر دلم برای صدای تقی روحانی تنگ شده وچقدر دلم برای ساز او که آرم صبگاهی رادیوی تهران بود تنگ شده ،چقدر دلم برای شبهای دراز سوسن تنگ شده ، حالا کجا هستم میان مشتی احمق وبیسواد وفروشندگان عقده ای که جنس را بسویت پرتا ب میکنند وبا نگاهی  تحقیر آمیز که ” تو کیستی ؟ از کجا آمده ای؟خانه  وکاشانه ات کجاست ؟ باید سر به زیر بیاندازی ودراین فکر باشی که درآن سوی آبها نیز لمپنهای آدمکش حکومت میکنند وشهربانو هنوز منتظر آثار هنری مدرن است ؟!…پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا .
    18/01/2017 میلادی /.
  • پدرت چه کاره بود؟

    آقایی نوشته بودند :
    هر چه درخارج میمانم ومهاجر هستم بیشتر ایرانی میشوم ویا میشویم ! 
    بهتر بوداین را تنها از زبان اول شخص مفرد بیان میفرمودند وجمع نمیبستند ، چرا که من هرچه درخارح میمانم بیشتر از ایرانی بودنم دور میشوم وبیشتر بیزار گویی حال از یک کره نا مریی به میان مردمی ناشناس افتاده ام وباید تا آخر عتمر زیر هر بدبختی که هست خودم را نگاه دارم سالم وسلامت با قامت راست نه منحنی عمود بر زمین ، حال دلیل آنرا بیان میکنم ، بدبختانه یا خوشبختانه دو نسل را پشت سر گذاشته ام وحال ناظر تولد نسل سوم وچه بسا چهارم هم باشم ؟! درگذشته بین آدمهای مختلفی ازاقشار متفاوت زیسته ام از روشنفکر دست اول تا تاجر واشرافزاده وپس مانده های حرم قاجار وکارمند وقاچاچی که به ظاهر (آقا)  بودند ! از شاعر  تا نویسنده ، از حاجی تا امام ! از سینماچی تا آرتیست ، سرنوشت یک یک  را جلویم به نمایش گذاشته بود .
    در گذشته برای بوجود آوردن وتشکیل یک ارتش نیاز به انسان داشتند بنا براین دراطراف دهات ویتیم خانه هاومیان اقشار بینوا ودست به دهان میگشتند وپسران را به سربازی میبردند وآنهاییکه شور وشر ونیاز به شهرت داشتند درجه میداندند ناگهان یک ستوان اول یا دژبان ومامور کنار مرزها درجه سرهنگی میگرفت وسپس تیمسار وسرتیپی را هم خانواده اش باو اهدا میکردند چه فرقی دارد لباس همان لباس است تنها چند ستاره کم وزیاد میشود !! ویا برای پلیس ونظیمه وشهرداری عده ای را استخدام میکردند ، دیگر دراینجا باید خدا به داد ما  کسانی میرسید که هیچ یک از این تیمسارها وسرتیپها ونظامیانرا نداشتیم ویا بابجانمان تاجر نبود وغیره وذالک .وآخرین دوره کسانی بودن که پز ( ساواک) را میدادند ، یعنی ترس وخوب !! وهمه خودرا به ریاست محترم ساواک وهمسرش نزدیک میساختند ، باج میدادند واز بانکها وام میگرفتند وما همچنان درجای خود به تماشا ایستاده بودیم وبه این گروه مینگریستیم که ببینم تا کجا پیش میروند ، نگو داشتند تقب عقب میرفتنئد بی آنکه  چاهرا پشت سرشا ن ببینند وشد آنچه که نباید بشود .
    در سالهای آخر دبیرستان روزی یک بخشنامه بین بچه های مدرسه پخش شد که : بنویسید پدرتان چکاره است ؟ …. درست زمانیکه پدر من از ولایت برای دیدن من آمد وحال دربیمارسنان بین مرگ وزندگی دست وپا میزد سرطان ریه جان اورا قبضه کرده بود بعلاوه از مادر جدا شده بود وما درخانه مرد دیگری زندگی میکردیم ! 
    نگاهی به بخشنامه انداختم سپس گفتم :
    جنایتی از این بالاتر نیست وآنرا پاره کردم وبه دورانداختم وخودم روی پله ای نشستم تا بتوام به راحتی گریه کنم ، همه اطرافمرا گرفته بودند دختران ارتشی مامانی دست دردست هم با نگاهی ترحم آمیز بمن مینگریستند وآنکه باباجانش تاجر بود به دیگری میگفت ” پدر ندارد ، سومی میگفت چرا دارد من خودم دیدم ، چهارمی میگفت نه بابا او داییش است ، پنجمی میگفت نه او شوهر ننه اش هست ومن همچنان سرم پایین بود خوشبختانه خانم ناظم مدرسه همسایه ما بود فورا آمد بچه هارا متفرق کرد ومرا به دفتر مدرسه بدر هق هق گریه امانم را بریده بود وتنها بیاد پیکر نحیف پدرم بودم که روی تختخواب بیمارستان تنها افتاده وچشم به راه دخترانش بود !پدر من خیلی جوان بود سی وشش سال داشت که فوت کرد کاری نداشت تنها کارش این بود که سازش را دربغل بگیرد وگوشه اطاق بنشیند وآتچه را که از ( مرحوم روح اله خان خالقی ) که همسایه ما بودند فرا گرفته بود تمرین نماید ومادرم دراطاق دیگر دعای اجنه میخواند وبه در ودیوار فوت میکرد درحالیکه خودش نتیحه یک زن زرتشتی بود!
    آن روزها تمام شدند ، بسن ازدواج رسیده بودم نه ، هیچکس را قبول نداشتم باید میرفتم دانشگاه ورشته مهندسی آرشیتکت را میخواندم ومیشدم اولین زن آرشیتکت ایران !!! همه آرزوها برباد رفت .مانند آرزوهای دیگران !
    در سر کلاس درس ادبیات دکتر حمیدی شیرازی با قیافه تلخ واندوهی که درچشمانش میدیدم اما اورا دوست داشتم چرا که میدانستم او هم همفکر منست در عشقی شکست خورده عشق به یک دختر ( سرهنگ) که ازدواج با یک معلم ناچیز !!! ب را شایسته خانواده محترم نمیدانست !باید میشد همسر پسر امام جمعه !! خواهرش بما درس خانه داری میداد ، این دو انسان بزرگوار هنوز نقششان درون سینه من زنده است .کتابهیا زیادی را بچا پ رساند اشعار زیادیرا سرود استاد دانشگاه شد وناگهان چپی های وروشنفکران از راه رسیدند ویک لات کت وکلفت اورا به دار کشید با اشعار هجو خود وقصه پریان ( شاملو) کتابهای دکتر مهدی حمیدی شیرازی  وترجمه هایش درکتابخانه ها خاک میخوردند اما کاغذ پاره های جناب شاملو دست به دست مانند برگ زر میگشت ، این فرهنگ نوپای ما بود .
    سپس نوبت رسید به با زماندگان اعمه اطهار ودختران امامان وسیده ها ، از کنار آنها مانند  سگ فرار میکردم بوی آنها مانند سم مرا میکشت ، اما سرنوشت مرا بخانه یکی از همین تجار وامامزاده ها وشاهزاده ها فرستاد  درون یک کاسه مخلوط  تلخ وترش وگفت بخور تا میتوانی !!!!
    در میان تمام این انسانهایی که با آنها برخورد کردم یکی نادر نادرپور بود ، یکی شادروان علی دشتی بود وسومی رهی معیری وجناب داود پیرنیا وخانوده محترمشان وچند نفر دیگر که نام بردن از آنها دراینجا  جایز نیست . همه قشر جامعه را دیدم چپی ها وروشنفکران که گاهی از ننه حاجی ته قلعه هم حرکات ورفتار وافکارشان بدتر بود اما به ظا هر یک مدال یک نوار آنهارا مشخص ومتشخص کرده بود . 
    گویند که پدر ترا بود فاضل / از فضل پدر ترا چه حاصل ؟ / حال امروز دیگر کمتر نگاه به پدر تو میکنند مادر که ابدا حضورش منتفی است نگاهشان  به ارقام بانکی توست ! ودرآمدی که داری حال اگر دیو دوسر باشی یا گوژپشت نتردام باشی مهم نیست پول روی همه کمبودهایت را میپوشاند . چه خوب ما معتاد این سکه ها نشدیم ومعتاد بنجلهای بازار تا یک مردک پیراهن  فروش  وپیراهن دوز را به مقام دومین مرد ثروتمند دنیا برسانیم . چه خوب است که پای بر هفت اقلیم داریم .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا 
    17/01/2017 میلادی/.
  • مامور ومعذور

    دوست عزیز !
    مدتهاست که نام ونشان تو از دنیای مجازی گم شده ، نمیدانم آیا دردنیای واقعی توانستی خودت را بیابی ؟ شاید هم بسوی اقبالت وآرزوهایت به قاره امریکا رفته ای ، ببخش من سئوالاتم  گاهی غافل کننده میباشند ، وجوابهایم گاهی نومید کننده ، این روزها پر خسته ام ، خسته ترا زتمامی ایام زندگیم ، حال باید به جستجوی کسانی باشم که درتمام عمرم لحظه ای به دردمن نخوردند  وحال دمسازم باشند ودراین فکرم تو درآن سوی زمان موقت چه خواهی کرد ؟ به دنبال کدام اندیشه وکدام آرزو میروی ؟ آن امریکا گم شد تمام شد آنکه روزی سرزمین آرزوها وجای پناهندگان وآمال جوانان بود از میان رفت سر زمینی بوجود آمد با مردانی قویهیکل وچاق که کاری ندارند جز اینکه جلوی تلویزیون لم بدهند آبجو بنوشند وبیس بال تماشا کنند ویا روی موبایلهایشان واسباب بازیهای جدیشان به دنبال سکس مجانی بگردند ، زنان هنوز کار میکنند اما دیگر زن خوب امریکای ویک مادر مودب با پیش بند سفید  نخواهی دید ، همه موها یکدست لبان یک شکل وگونه ها برجسته وگاهی شک داری آیا اینها چند قلو هستند ویا هریک به شهر دیگری ، اگر بتوانی خودت را درمیان انها جا ی دهی وبتوانی خودترا بکشی خیلی هنر کرده ای دردنیای امریکای امروز باید ( مک دونالد) باشی وهمان را هم بخوری با سیب زمینی های مصننوعی .امروز دیگر هیچکس بفکر تو نیست سالهاست که این بازی شوم روی صحنه بوده اما ما هنوز درباور قدیم خود گام بر میداشتیم ودلخوش بودیم که نه یکی با بقیه فرق دارد  همه قرارداهای بهم خورده است وهنمه پیمانها درهم ریخته وزیر پا با خاک یکسان شده است . 
    شاید هم هنوز دوربین به دست به دنبال شکاری هستی تا اورا بر زمین بزنی وچاقویترا روی گلویش بگذاری ویا درمزرعه مشغول ذرت جمع کردن برای زمستانت باشی .
    بهر روی من توانستم از روی تو بپرم اما تو نتوانستی مرا به درون تور نازک وسوراخ شده که تاریخ مصرفش روباتمام بود بدام بیاندازی ، 
    من خیلی میل داشتم پریشان روانی مردمان امروز را به نمایش بگذارم امااقاتم کم است وصفحات اجازه نمیدهند من درذهن خود پیچیده ترین عواطف واحساسات را  پنهان کرده ام وبا نگاهی شاعرانه وپر احساس به مردم این زمانه مینگرم درحالیکه همه سنگ شده اند ، جمادند ، نگاهشان ثابت نیست چشمانشان درون کاسه سرشان میچرخد اما جای ثابتی را پیدا نمیکنند ، میدانم که از لحظه ایکه پای باین دنیا میگذاری هیچکس را پیدا نخواهی کرد که بفکر تو باشد یا ترا حمایت کند  تنها  یی از نور خورشید آزرده شده سر به گریه برمیداری ویا از تاریکیها میترسی سپس به انها عادت میکنی حال خورشیدرا دوست خواهی داشت وچشمانت به تاریکی عادت میکنند به همانگونه که چشمان من عادت کرده اند ونیمه شبها برای رفع تشنگی دردالان تاریک بسوی اشپزخانه میروم ودرزیر نور چراغهای خیابان آب را میبایم ورفع تشنگی میکنم ، نه هیچکس نیست درحساسترین  موقع تشنگی بتو قطره ابی برساند .
    تنها مادران هستند که گاهی ممکن است به کمک تو برخیزند واین روزها مادران هم به حساب نمیایند دربعضی اوقات مزاحم هم میشوند . خوب دایه های مهربانی بوده اند ،خوب یا بد کارشان را کرده اند وحال باید بروند !.
    میل ندارم ترا بازجویی کنم ویا خوب بشناسم همان روز اول ترا شناختم ، اعتزاف کن که به دنبال کنجکاوی آمدی  وبه دنبال یک محصول طلایی ، حال باید بروی بسوی قاره نو بجایی که محصولات تازه بتو عرضه میکنند از نوع امریکایی آن  من بیش ازان درامریکا بوده ام وزندگی امریکایی را تجربه کرده ام  آنها درزمان جنگ همچو فرشتگان به نجات بشریت میشتابند  !!  اما باید بدانی که آنها فرشته نیستند از ما هم بهتر نیستند تنها پول بیشتری  دارند وباز بیشتر میخواهند   واین است تفاوت بین ما وآنها که کم کم این نوع زندگی را نیز بما تزریق کرده اند وسر زمین من یک کپی مسخره از آن امریکای خیالی شده است یک کاریکاتور همان مردان گنده همان زنان باد کرده با صورتهای عروسکی ..
    زنان ما ازحرم ناصرالدین شاهی به قصر رویاها وسپس به زیر عبای ملاها رفتند  واین سرگردانی روحی آنهارا بسوی آن قاره رویایی کشاند آنها یی هم که  درپشت پرده بودند وبا کمال میل درب راگشودند حال از چند روز دیگر آن درب هم بسته خواهد شد ومشتاقان درپشت درخواهند ماندوآنهاییکه دردرونند یا بیرون رانده میشوندویا درهمان جا برای ابد خواهند ماند وبه زدگی موریانه خود ادامه میدهند چرا که قدرت آنرا ندارند ( مکدونالد ) باشند . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین : اسپانیا 
    16/01/2017 میلادی/.
  • زمان گم شده

    بسا کسا که دراین خاکدان درگذشته 
    بسا کسا  که در گردش دوران 
    نگون بخت وتیره روز  ، برجای مانده
     بسا کسا که بازیچه دست خویشند  
    ساعت  ده صبح است ، دیر بیدارشدم ، میلی به بیدار شدن نداشتم ومیل بخوابیدن بیشتر ، رویاها همجنان طولانی وادامه دار ومن دراین فکر که چه دستی درروزگار سرنوشتهارا میسازد ؟
    بقول شاعران دیروزوامروز وفردا ، ضحاکان ماردوش همچنان به تغذیه خویش مشغولند ، وهر بار زنجیر ها  را بر پای گرفتاران محکم تر میکنند ،  دیگر کسی به فریاد دل تو گوش نمیدهد ، فریادی خاموش مانند یک آه … در سینه گم میشود ، بشر بازیچه دست خویش است وهمیشه یک نفر را میبابد تا اورا گناهکار بنامد وگناهان خویش را نیز بردوش او بگذارد .
    من نمیدانم اگر امروز نویسنده ای مانند ( رولان) زنده بود ودوست من بود درباره ام چه مینوشت ؟ وآیا شاهکاری مانند جان شیفته را ببازار میفرستاد ؟ امروز دنیا میان من وهموطنانم تقسیم شده دوقسمت شده ایم خودیها وغریبه ها ومن همیشه غریبه بوده وهستم وخواهم بود چه دروطن چه درخازج از وطن چند صباحی چند نفری پیدا میشوند چند مجیز تاریخ مصرف شده وکهنه را بتو میگویند ومیروند  ، وتو همچنان دربند ایستاده ای قدرت حرکت نداری ، قدرت فرار نداری ، بکجا میروی؟  جایی نیست کسی نیست همه رفته اند درمیان یک کوهستان تنها ایستاده ای فریادت بخودت برمیگردد انعکاس صدای خود توست ، آهای ، کجایید ؟  آیا کسی هست ؟ صدا انعکاس پیدا میکند وبخود تو باز  گشته  به اطرافت مینگری ، چه کسی بود ؟ هیچکس ! ..
    چه کسی بود گفت :
    تو با من بمان  ترا درجان خواهم فشرد ، وعطش سوزانترا کاهش خواهم داد؟  چه کسی تنها در فکر هماغوشی ونفس گرم من بود ؟ ودرهر نفسش نگاهش به دوردستها ، وچشم به برکه های دوردست ، ومن همه شب درکمین باد سهمگین غضب او  بیدار میماندم .
    نه ! این رویاها تما م شدندی نیستند 
     ومن همچنان درانتظار  آن خورشید گرم  زندگی افروز .
    چنان در حسرت  پرواز نشسته ام  که سرنوشت خودر را ازاین خاکیان جدا میبینم  ، آنچنان بشوق پرواز دلبسته ام  که عکس خودراگم کرده ام ، در چهار چوب آیینه بر دیوار کچی سفید اطاق تنها یک ” پری کوچک”را میبینم که بالهای کوچکش را بهم میساید بخیال  آنکه عقاب است ومیتواند بر فراز قله ها به پرواز درآید ، مانند گذشته ومانند آینده نا پیدا .
    رویاهایم طولانی بودند وخسته کننده  هنوز جشمانم لبریز خواب است ، کجا بودم ؟ کجا هستم ؟ وکجا میروم ؟ کسی نمیداند .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .اسپانیا .
    15/01/2017 میلادی /.
  • رویای تلخ

    چشمانرا که باز کردم دیدم دارم گریه میکنم ، 
    چه خوابی دیده بودم ؟ جناب ریاست جمهور امریکا که ماموریتش تمام شده با کمک شخص دیگری دختری را دریک تونل کشته بودند ومن شاهد بودم حال مرا میبردند که با مادر آن دختر روبرو شده وبگویم که اینها نبودند !!! درخانه  نجیبه بود م  وداشتم به صورتم رنگ میمالیدم ، چشمانم لبریز از اشک بودند برای شهادت دروغ !!
    خستگی شدیدی همه بدنمرا فرا گرفته بود میل نداشتم از تختخوابم برون بیامیم شب گذشته دوعدد بالش خوب خریده بودم نرم وراحت ، نه هیچ میل نداشتم که از زیر لحاف گرم ونرم خود بیرون بخزم ؛ اما میبایست بلند میشدم وهمچنان میگریستم درداخل حمام روبروی آیینه ایستادم وبچشمانم نگاه کردم ،   بلی ، تمام شب را گریسته بودم با چهره ای که بران رنگ زده بودم ….
    حال خسته و ناتوان حتی قهوه هم بمن کمکی نکرد . مانند هر روزضبح به دنبال خبرها رفتم چیز تازه ای نبود تنها خبرها جا بجا شده بودند ، هفته آینده مراسم سوگند وفاداری ریاست جمهور جدید بر پا میشود ونقش بانوی اول را دختر ریاست جمهوری بر عهده دارد گویا همسر ایشان چندان تسلطی به زبان انگلیسی وسیاست ندارند درهمان قصر افسانه ای خود درکنار فرزندشان خواهند ماند ودختر ریاست جمهور که از همسر اولش دارد با دامادش درکاخ امورات را میگردانند سخن گو خواهند شد وهمه کاره  وچه بسا این تاج درآینده بر سرایشان بنشیند وریاست جمهوری مشروطه بر پا شود کسی نمیداند فردا چه خواهدشد من خیلی باین  جناب ترامپ امید بسته ام اورا آدم زرنگی میدانم کسیکه توانسته تا باینجا بیاید بقیه راهرا نیز خواهد رفت بخصوص اینکه با برادر بزرگ دوست وصمیمی است وامکان اینکه ( ناگها با تماس دست بیگانه ای به ایست قلبی دچار شود  ) خیلی کم است !!
    درنهایت بمن چیزی نخواهد رسید تنها امیداواریم این است که سر زمین من از این جانوران پاک شده وضد عفونی کامل گردد .خوکها به طویله خود برگزدند وگاوها به سلاخ خانه ها والاغها دوباره به بردن بار مشغول شوند مرغان وخروسان هم از اینکه دسته جمعی رویهم میپرند کمی بخود آیند وبفکر ساختن سر زمینشان باشند و ننه قمر وباجیها هم به مسجد بروند یا به کربلا تا استخوان سبک کنند .امیدواریم این است . 
    عکسی از جناب ولایتهدی  ایران روی گوگل پلاس بود وشخصی داشت بایشان توصیه ها میکرد ، من توصیه کردم که مانند پدرت به این مردم تکیه مکن اینها همچنان که ترا تا عرش برده اند ناگهان ترا رها میکنند ، ناگهان همه دوباره دچار حمله دست جمعی ایمان شده رو بسوی قبله امام دیگری میکنند باین مردم نمیتوان امید بست امروز  دوستند فردا دشمن هیچکس تا آخر عمرش خودش نیست مانند آفتاب پرست یا بوقلمون رنگ عوض میکنند ،  منافع کجاست ؟ بگذار خودشان به خودشان  بیایند سر زمینی که سردارش  یک بشکه گوه باشد ورهبرش بادست چلاق درموقع نماز میت یک بیلاخ هم به مرده بفرستد که از دید دوربینها مخفی نماند وبه عمد اورا شیخ خطاب کند با یکدست چوبی ، چه توقعی دارید که دختران وزنانشان زیر حجاب اجباری در تختخواب سه نفره نخوابند واینرا بعنوان یک شاهکار در معرض نمایش عموم نگذارند .  توییت نکنند ودر فیس بوکها باین شاهکار افتخار ننمایند ؟ از غرب  وتکنو لوژی آن تنها همین را را فرا گرفته اند سکس وسکس وسکس ولباس ولباس وکیف .وکفش وپارتی وعلف ومواد .
    من نماد پاک خود پروردگار هستم  زمانی  که مشروب مینوشم تنها گریه میکنم حتما دلم برای آن زن پاک طینت میسوزد که با مشروب خودش را گم کرده است ، من دروغ را نمیشناسم ، ریا کاری را بلد نیستم ونمیوانم کسی را فریب بدهم من این زن را بینهایت دوست دارم ومیل ندارم که آلوده شود او نماد خود توست .
    هزاران بار فریب خوردم ، وهزاران بار در مکر وریای دیگران نزدیک به غرق شدن بودم اما نجات یافتم ، نه میل ندارم اورا ازدست بدهم تا امروز باهم خوب بوده ایم ومایلم تا روز آخر همین باقی بمانم برایم مهم نیست دیگران  چه قضاوتی درباره ام میکنند ویا چگونه مرا میبیند من خیلی ها را نمیبینم ، ازکنارشان رد میشوم اما آنهارا نمیبینم ونمیشناسم .خاک من بدینگونه سرشته شده است . 
    در کشتزاری بزرگ مکان داشتم ، ودر سایه درختان مینشستم ، 
    از آنجا به دورترین قله ها مینگریستم که متعلق بمن وما بودند
    غروب که فرا میرسید  بدون طنین هیچ آهنگی
     خورشید پنهان میشد وغم مرا فرا میگرفت 
    اندوهی بیکران که تا فردا خورشید  را ئخواهم دید
    همه دل خوشیهایم  گم میشدند 
    گویی دستی به عمد برنماد آیین مقدس من 
    پرده کشیده است 
    من با سرشتم زیستم وهمه چیز را احساس کردم 
    حتی بوی ریارا احساس میکنم ، بوی دروغ را
    من همه یادبودهای خودرا بخشیدم ، تنها یادداشتهایم 
    وصیت منند که آنهارا امضا ء میکنم  وسپس واگذارشان مینمایم 
    امروز خسته ام ، خیلی خسته ام از بار عشقها وسپس دوریهاو….دو روییها !
    میان وزوز مگسان وزنبوران  نا سازگار 
     بین تاریکییها وروشناییها راه میروم 
    وبه هنگامیکه خستگی برمن چیره میشود 
    آنگاه به گریه مینشینم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    14/01/2017 میلادی  
  • سرزمین بزرگ

    سر زمین بزرگ ، مردان وزنان بزرگ میخواهد ، 
    سر زمین بزرگ آرمان بزرگ میخواهد ،
    سر زمینهای پست وحقیر مردمان حقیرتر درمیان آن میلولند وخودرا باد میکنند مانند یک بادکنک وسپس درمیان زمین وهوا میترکند .
    آنهاییکه دربیرون نشسته اند غم وطن ندارند وپس از سی سال واندی دیگر فراموش کرده اند که خانه شان کجاست وکوچه شا ن چه نام داشت ویا عده ای مرده اند یا از فشار روحی ودرد ویا رنج وگرسنگی ویا نا امیدی.
    بی بی سکینه هر روز از اقیانوس سنگهای بزرگی را در شهر وساحل ( استون هدج) روی هم سوار یکند تا تاریخ بسازد ودر مملکت ما هرروز تاریخ را ویرانتز میکنند ورو به سوی صحرای عربستان دارند ، 
    سر زمین بزرگ احتیاج به نویسنگان وشاعران ونوابغ بزرگ دارد که متاسفانه در مملکت ما تنها چیزی که وجود ندارد همین سه چهره است درعوض ( پول) وشکمهای گرسنه خودنمایی میکنند .
    روسیه  مرهون همان نویسمدگانی است که یا در بیغوله ها زیستند ویا در کنار اعیان واشراف وهمه چیز را دیدند وشنیدند وبصورت قصه نوشتند وبه دست مردم دادند ، در سرزمین ما دستور میدهند که دانشگاه را مسجد کنید ومدارس را یکی یکی از بین میبرند ویا تعطیل میکنند به عناوین مختلف پدر ومادرها آنقدر درگیر مشگلات هستند که فراموش میکنند بچه ها را به درس و مدرسه تشویق نمایند درعوض آنها را به دست تجاوز گران میسپارند تا ( ملا) شوند ومیدانند که ملاهها  روزی  میتوانند از خر سواری به بنزسواری برسند با تحمیق کردن مردم ، مردم باید بی سواد باشند سرگرمیهای دیگری برایشان انجام میدهند نمایش اعدام درون ورزشگاههای ورزشی  !! .
    آنهاییکه بیرون هستند کازینوهارا بیشتر دوست دارند ومعاملات  املاکی که دردست بی بی سکینه است  بی بی هم میداند چگونه ازاین حماقتها بهره برداری کند با کمک برادر بزرگ  ، خاور میانه بین آنها تقسیم شده امریکا  سهمی ندارد حتی نتوانست تا افغانستان پای بگذارد وآنجا را آباد سازد مردانش را افغانها کشتند ویا به اسیری گرفتند .
    برادر بزرگ اما با صبر وحوصله بچه ها ی حرامزاده اش را تربیت کرد وحال ارباب شده  برایشان از قصه های ( الکساندر پوشکین ) گفت واز عشقهای آنا کارنینا البته من منکر نبوغ این نویسندگان نیستم  آنها درهمه نوشته هایشان اصالترا حفظ کرده اند  وبخود نمایی نپرداخته اند  آنها بکمک نجات اندیشه  ونجابت فکری رفتند  وروشنایی را بر تاریکیها مسلط ساختند  تعصبهای بیجارا از میان برداشتند با هم یگانه بودند انسان دوستی ونیکخواهی  در نوشته  هایشان بر زور وظلم  وبردگی  حاکم است  وخودکامان  در پیشگاه داوری آنها محکوم میشوند  از این روی است که تمام مردم دنیا به این نوع آثار ارج گذاشته و آنهارا محترم میشمارند .
    فرانسه مردتن بزرگی مانند ویکتورهوگو را پروراند یا آندره ژید ویا الکساندردوما وسایرین .
    همین حقیر سراپا تقصیر با چند کلمه که سر هم کرده وگاهی در لابلای ان بعضی راستی هارا بر ملا میسازم هزارن نفر برمن میتازند چرا که به شعور بالای آنها!!! توهین شده چیزی را که آنها انتخاب کرده اند درست است نه آنچه که حقیقت دارد .
    مردمی ندید بدید گرسنه پا برهنه ناگهان دچار انقلاب شدند حال پا برهنگان پاپوشهای گرانقیمت دارند وآنهییکه دستشان میرسید خودرا کنار کشیدند ، تنها با جت خصوصی از این سوی دنیا به آن سوی دنیا واز این نمایشگاه مد به آن یکی سر میزنند باجشانرا هم مرتب میپردازند وحقوقشانرا نیز دریافت میکنند بپاس خدمتی که به( ارباب ) کردند . مداله وجایزه هم میگیرند ، سرمایه شان دست نخورده مانده  در کارخانه ای عطرسازی ، دراملاک ، ودرشرابسازی …..
    خیلی باید زحمت کشید تا چشمان کوررا بینا کرد ، خیلی باید از خود گذشتگی بخرج داد تا ملتی که بخواب خوش خرگوشی رفته بیدار نمود ، فعلا در نئشه رهبری حال میکنند فردا چه میشود بدرک ، مهم نیست ، نماز جمعه مهمتر است تا خودی بنمایانیم وعرق را درپستو سر بکشیم ، درعین حال چهار تا پنج پاسپورت خریداری شده را درون جیبهایمان پنهان داریم تا بموقع فلنگرا ببندیم این است نماد فکری یک ایرانی اصیل. 
    وزنان مادران مان :
    عزاداری رادوست دارد ، گریه کردنرا دوست دارد ، عاشق این است که حلوا بپزد وخرما پخش کند . عاشقق ضریح طلایی است که آنرا ببوسد مراد بطلبد ، ازیک استخوان پوسیده وخاک شده چند هزار ساله اما هویت خودشرا دوست ندارد ، 
    بپذیر این چند برگ پاره را ، این مجموعه رنگا رنگرا 
     نیمی خندان ونیمی گریان 
    دوراز هر تصنع  وآمیخته  با رنج ودردنهان
    ثمره غفلت خودرا ببین 
    من ، درساعات فراغت ، دربیخوابی 
    الهاماتمرا  که جزیی از سالهای زندگیم بودند ،
    برایت مینویسم ، سالهای از یاد رفته را نیز
    نظاره های یاس آلوده را  وپریدن عقل را 
    واشکهایی که درتنهایی بر دامنم ریخته شدند
    وسینه سوزیهایم 
    بپذیر این چند برگ واین چند خط را
    بپذیر دوست من . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . “لب پرچین”  اسپانیا .
    13/01/2016 میلادی /.