Category: General

  • دلنوشته های نیمه شب

    این دلنوشته بعضی اوقات بسبب بیخوابی ونیمه شبان است  مجبورم روی تابلت بنویسم با حروفی که گاهی بقول دیگران فریز میشود  الان ساعت پنج صبح است من از روشن شدن ناگهانی تابلت که بالای سرم بود بیدار شدم ودانستم که موریانه ها مشغول جسجو میباشند .
    حقیقت آنکه دیگر از این جماعت خسته شدم همه ”منم”هستند همه یک من جدا وهیچکس نیم من نیست من هم دیگر حوصله این شهرتهای کاذب وشهرت طلبی ها را ندارم . 
    دراین گوشه کار خودم را میکنم مینویسم وهمچنان مینویسم  ومیدانم با این گروه وچند دستگ وجابجایی ایران هیچگاه به گذشته بر نمیگردد امروز روی فیس بوکم بوی تجزیه طلبان را احساس کردم  مجاهدین -چریکهای خلق- فرصت طلبان  همه دریک ظاهر آراسته به گرد هم آیی ودرانتظار چراغ سبز پشت خط ایستاده اند ازهمه جالبتر به فللانکس ونوشته اش لایک میدهی سکرتش درجواب مینویسد پاسخ شمارا  ریپلای میکنم به حضرت اجل عالی گاهی درلباس همشیره زمانی در لباس سکرتر وغیره بقول مهران خان شارلاتان ومن چه وزنی باین ملت میدهم چگونه آنهارا سنگین جابجا میکنم دیگر کفگیر قدیمیها به ته دیگ خورده وبا نشستن جلوی دوربین وچند چرند گفتن میل دارند همچنان شهره باشند زمانی کسی میتواند ادعا کند که در وطن خودش ودر میان مردم خود وبر أوردکردن شعور اجتماعی را در قالب کلام بیاورند هیچکس وهچکدام از این آقایان خارج از منظومه خود نه کسی هستند ونه شاهکاری ساخته اند هرکسی کنج اطاقش یک دوربین فیلمبرداری دارد ویا روی لب تاپش خطابه پخش میکند چند نفر هم پادو دارد.  بهر روی با این رویه ای که این جماعت در پیش گرفتهاند همین ملاها هم بر سرشان زیادیند .

    از ما گذشت پسرم سه ساله بود که ما آن سرزمین را ترک کردیم وامروز چهل وسه ساله میشود تولد اوست ومن هرسال  درچنین روزی بیاد بیمارستان جم میافتم واطاق خصوصی وسزارین وبازدیکنندگان با جعب های گل ارکیده وسبد گل ویا سکه ها پهلوی وتبریک وشاد باش بمن وهمسرم برای چنین روز مبلرکی!!!که خوب الهی شکر ایشان هم صاحب پسر شدند !.
    اما کسی تاجی بر سرم نگذاشت غیر آنکه به دستور همسرم لوله های تخمدان مرا بستتد تا دیگر بچه دار نشوم البته من میلی نداشتم همین چهار موجود بدبخت را درمیان آن قبیله به زور نگداری میکردم اما این دستور بدون اطلاع من بود واز همان زمان  برنامه جدایی را طرح کردم وعطای بانوی فلان مدیر کل  را به عطایش بخشیدم وخانه بزرگش را به همان قبیله اش واگذاشتم وراهی سفری شدم که میدانستم دیکر راه بازگشتی نیست میلی هم به بازگشت نداشتم
    تازه این قوم قبیله باصطلاع از سطع بالای جامعه بودند از درباری وشهزاده تا شاعر شهیر وپولهای فروان ودیگر هیچ …
    حال امروز مانند یک راهبه در خلوت وسکوت این خانه  تنها سر گرمی ودلخوشیم همین موجودات وگلهایشان واین صفحه میباشد با ذکر مصیبت وگاهی چس ناله .
    روز گذشته هنگامیکه دخترم آمد باو گفتم از روزی که تو رفته ای تا الان این در بازنشده وکلید همچنان درقفل است یعنی جهار روز  کسی حتی درب را نکوبید ببیند زتده ام یا مرده

    روز گذشته خیلی غمگین بودم احساس بدی داشتم وشب به هنگام خواب گفتم اگر در مورد (او)اشتباه کردم بنوعی طبیعت مرا از اشتباه دربیاورد واگر او یک مامور وجاسوس بود که خوب تکلیفش روشن است گاهی ته دلم برایش آرزوی خوسبختی میکردم  وگاهی خشم برمن چیره میشد ودلم میخواست اورا بکشم بین شک ویقین داشتم غوطه میخوردم  حال دیگر آن غم سنگین آن نومیدی وآن بغض کمی فرو نشسته گویا خودش را به شهر دیگری کشاتده تا در آبرسانی آنشهر به واتیکان ایران کار کند  .
    ومن دیگر محال است روزی به آتشکدهای زادگاهم برگردم  ویا حتی جایگاه آنرا در کنار کوههای زاگرس ببینم تمدن ما پایان یافت حال تمدن خوکهاست .  پایان

    پسرم
    عزیزونازتینم
    تولدت
    مبارک
    وازتو ممنون هستم که درکنارم ماندی ومرا رها نکردی
    ۱۸بهمن۱۳۹۵برابر با هفتم فوریه ۲۰۱۷میلادی.ثریا 

  • آن کبک خرامان

    یا باد آنکه سر کوی توام منزل بود 
    دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
    چه توان کرد که  سعی من ودل باطل بود
    دیدی آن قهقه کبگ خرامان حافظ
    که ز سر پنجه  شاهین قضا غافل بود
    تمام شب مانند یک مرده خوابیدم ، گویی صدها قرص خواب خورده بودم میلی نداشتم از تخت بلند شوم نه گرسنه ام بود ونه تشنه ونه هوس قهوه  را داشتم نمیدانم رویاهایم چگونه میگذشتند ، دنیا بکی از نظرم محو ونابود شده بود ، تنها میدانستم که ( از طرف  روسها )  همه چیزی را باید انتظار داشت او رفت ، برای همیشه رفت منهم از آن عذاب خارج شدم  آنها هیچگاه زندگی مارا به افسانه تشبیه نخواهند کرد ، امروز هیچ افسانه واقعی درسر نوشت ما وجود ندارد ، ما خودما ن از لابلای  رویاها قصه هارا جستجو میکینم  وهمیشه هم میل داریم همه چیز را  به افسانه های جن وپری تبدیل کنیم ، اما امروز هر ثانیه ضبط میشود وفورا دوردنیا به گردش درمیاید .
    درحال حاضر خانه اصلی ما  یعنی سرزمین ما  خالی از مردان  وزنان سخت کوش واسب اصیل است  که خود بخود محکوم به نابودی است .
    امروز یک ویوید کلیپ روی فیس بوکم دیدم از شیراز معلوم بود کار یک ایرانی نیست شیراز را با همه زیباییهایش وتاریخش نشان میداد بخصوص موسیقی متن آن مانند یک ملودی عزا که برای از دست رفتن انسانی مینوازند ، با نوار ونور حرکت میکرد ومن گریستم ، آخرن سفرم درایران ، شیراز بود .
     روزگاری خوشحال بودم که هیچگاه کاری را با چشم بسته انجام نداده ام  تنها در ازدواجم  جوانب احتیاط را نگاه نداشتم وچشم بسته بسوی سرنوشت رفتم  آنروزها نه منطق را میشناختم ونه حقیقت را  میدانستم منطق مانند لجن تنها زیر پاهایم مینشیند ومرا میلغزاند رو به سراشیبی  مانددگل چسپنده است و فرجام کارم ناکامی ونا امیدی بود .
    در عشق  نیزهیچگاه  به دنبال منطق ویا حقیقت نرفتم وسعی کردم که همه جوانب را  نادیده بگیرم  عشق مانند یک کاکتوس با 
    گلی زیبا ترا فریب میدهد گل خشک شده واز بین میرود تنها خارهای آن پیکر وقلب ترا زخمی میسازند .
    روزگاری آنقدر در عدالتخواهی  وسایر این چرندیات  افراط میکردم که زندگی را برخود وهمه اطرافیان تلخ میساختم  ودراین اواخر خودرا به دست جریان آب سپردم نا مرا هرکجا میخواهد ببرد دیگر میل نداشتم ویا قدرت آنرا نداشتم که برخلاف جریان آب شنا کنم وبا سنگلاخها دسته پنجه نرم کنم گذاشتم حتی گنجشگهای روی درختان نارون هم برسرم کثاف خودرا بریزند ، عبی ندارد  انها را خواهم شست !  درسکوت راه میرفتم درسکوت ناله میکردم ودرسکوت میل داشتم آنچه مانده از دست بدهم میلی به جمع آوری مال نداشتم وندارم /
    از مردم کناره گرفتم مانند یک راهبه درخلوت نشستم گاهی بشدت احساس میکردم که دلم میخواهد دعا بخوانم ! وبحال مادرم  رشک میبردم که چگونه  کاتولیکتراز پاپ شده بود از سر سجاده بلند نمیشد وکتاب مفتاتیح الجنانش همیشه باز بود یکی هم جیی داشت که همه  جا آنرا باخود حمل میکرد هشت قران داشت تنها یکی از آنها بمن رسید آنهم متعلق به پدرش بود ، خوشحال بود سر زنده بود صورتش سرخ گونه هایش همیشه گل انداخته وبمن میگفت ” ببین این رنگ زرد تو ناشی از بی ایمانی توست “! کدام ایمان ؟ به کی ؟ من تنها یک  واحدرا میشناسم بیشتر از آن برایم سنگین است تعداد خدایانرا نمیتوام حمل کنم .
    امروز خیلی غمگینم علتش را تنها خودم میدانم وبس /
    پایان /
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا . 06/02/2017 میلادی/.
  • دون کیشوتهای ژنده پوش

    ” دل نوشته های من “
    بمن میگفت :
    تو نمیدانی ، هنوز خیلی مانده تا بفهمی ،  ما هدف مشترکی داریم ، باید باهم زنجیرها را پاره کنیم  ، زنجیرها ی اسارت را گرفتاریهای را ، خیره باو مینگریستم وسپس میپیرسیدم تو که بردستت زنجیری نیست ، تو که اسیر نیستی ، مادرت اسیر نیست خواهرانت  برادرت هنمه آرادانه درس خواندید کار گرفتید ، زندگی خوبی دارید ! درجوابم میگفت :
    وقتی میگویم نمیفهمی خوب نمی فهمی تو هنوز آنقدر سواد نداری تا بدانی ما چه میگوییم یک دیپلم که سواد نمیشود ( اما خودش همانرا هم نداشت )  .
    ما هدفمان آزاد ساختن سرزمینهای  گرفتار است  وزخمهایی خونینی که برتن بشریت نشسته !  با خود فکر میکردم خوب ! او مگر چند سر زمینرا دیده ودرکجا زخمهایشانرا یافته ؟ ، 
    شب های وحشتناکی که دور یکدیگر جمع میشدند ، با بطریهای ودکا ومزه  ماست وخیار وصبح طلوع کله پاچه وحلیم ! 
    مشتهارا گره میردند ، 
    ما باین هدف خواهیم رسید  ما ترا آزاد خواهیم ساخت ای وطن رنج کشیده ای مادر !!!
    مادر زیر لب میگفت ” الله اکبر ، استغفراله والتوبه وعلیه ودستش را به علامت اینکه دارم  نماز میخوانم سکوت کنید با چادر نماز سفیدش بالا میبرد .
    سرود ها شروع میشد ، ” ای راهزن تاجدار ”  ما هنگ ترا درهم خواهیم کوبید ، ما از نعش آنها پلی خواهیم ساخت  وبرای تو جهنم را آماده کرده ایم …….
    خوب ! عزیزم الان سر از خاک بردار وزندگی مرا ببین ، ببین چگونه مرا آزاد ساختی وفرزندان میهنت را وچگونه سر زمینت را اباد کردی ؟  آیا به پیروزی رسیدی؟  پیروزی تو کدام یک بودند؟ در قالب یک قهرمان پوشالی  نه یک قهرمتن کهنسال .
    خسته ام ، خیلی خسته ام ، از بیخوابیها و نگرانیها ودر بدری ها واوارگیها وبیاد آن خانه کوچکی افتادم که تازه آنرا تزیین کرده بودم برای روزهای آینده وخوشیها با فرش کاشان ، پرده های کمرنگ پسته ای وگلهای کاغذی وگلدان بزرگ یاس .
    هر صبح از بوی گند سیگار وبوی اشغال ناشتایی آنها میبایست خودمرا نفس زنان به درون حمام بیاندازم با دوش آب سرد تا بتوام چشمامرا بازکنم ودر یخبندان  به دنبال اتوبوس بدوم تا خودرا به سرکارم برسانم .
    سهم خودرا از رنجهای  روزگار گرفته ام دیگر رنج بس است  امروز با دودست وآغوش باز مرگ را استقبال میکنم .
    خسته ام خیلی خسته ام از همه چیز ، از همه کس وازهمه جا .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجم فوریه 2017 میلادی .
  • هرج ومرج وپریشانی

    ساعت از یک نیمه شب گذشته 
    خواب از سرم پریده اطرافم را انواع واقسام اشیاء فرا گرفته رادیوی که از همه بهتر است باد دربیرون غوغا میکند ودوباره مجبور شدم پرده هارا پایین بیاورم واز دیدار گلهای نرگس وسنبل محروم شوم .
    یک لیوان شیرگرم  با چند بیسکویت میتواند کمی آرامش بخش باشد بیاد نویسندگان وهنرمندان گذشته افتادم چقدر من به آن نویسندگان بدهکارم ، درسهای زیادی از آنها یاد گرفتم ، بیاد ایرن هنرپیشه وهمسرسابقش محمد عاصمی افتادم حال لابد درآن دنیا یکدیرا ملاقات کرده اند اگر چه دراین دنیا نتوانستند درکنارهم خوشبخت باشند اما دوستان خوبی بودند ، حال یکی در قبرستانی گم نام در آلمان خفته ودیگری در تهران درکنار هنرمندان ویا همتاهای ارمنی خود ، بیاد ژاله کاظمی افتادم که چگونه زود ورپرید چه  زن با کلاس وزیبایی بود وچه اوقات خوشی را باهم داشتیم ، چقدر همه چیز بنظرمان ارام بود چقدر امنیت داشتیم ، حال امروز درمیان این جانوران که مانند موشهای جونده از هر سوراخی سر بیرون میکنند وباید سم آماده داشته باشی تا جلویشانرا بگیری ویا جاهل مسلکان واربابان امروزی که نمیدانی با چه  زبانی با آنها گفتگو کنی .
    امشب دیدم که چقدر تنها مانده ام ، همه رفته اند ، حتی فرهنگ هم رفت  ، حال درمیان حرج ومرجها  نمیتوانی یک راه مشخص را بیابی  ونمیتوانی با مردم درکمال آرامش صحبت کنی  واین هرج ومرج هر روز افزایش میابد  ومعلوم نیست مارا بکجا خواهد کشاند ؟
    این مردان امروز مانند گیتارزنهای اسپانیایی فقط میتوانند زنان بی مغز وتهی را برده خود سازند  یک زن مثل من محال است تا باین پایه تنزل کند واز دراین هرج ومرج ها  بی نظمی ها با هیجانات زودگذر  خودرا سرگرم نماید  زندگی من یعنی نظم  یعنی موجودیت قائم  وهندسی  بی هیچ انحنا وخم وراست شدنی عمود برزمین  بی آنکه بشکند  ،   یک خط اتصالی میان زمین  وسیاره ای که اورا خواهد برد ، دل من پاک است  آرزوهایم بی الایش خالی از هرنوع آلودگی  من نمیتوانم با این مردم که خودرا مانند جنازه یا آشغال  درجریان  آب قرار میدهند  وتنهااز لذتهای زودگذر برخوردار میشوند ، باشم .
    به دنبال جفت خود نمیگردم چون میدانم اورا نخواهم یافت ، ماهی هنگامی شاد وخوشحال است که برخلاف جهت جریان آب شنا کند  ودرلحظه ایکه نتواند خودرا مغلوب دیده ومیمیرد ، وتنها زمانی که مرد خودرا تسلیم جریان آب میکند .
    لذت من دراوج اسند اوج تفکر واوج دانش واوج تربیت ، من ممکن است گاهی خودرا مادر خوبی بدانم  ویا زنی با قدرت روحی وسخت مانند سنگ ، اما نمیتوانم  برده  کسی بشوم  ، آنهم کسی را که نمیشناسم .
    خواب از چشمانم گریخته ، ومانند هرشب قسطی میخوابم ، بچه ها همه دچار فلو شده اند ودرخانه هایشان افتاده اند با بینی گرفته وصدایی که سخت بیرون میاید باهم حرف میزنیم ، نگرانند ، مادر ! تو مواظب خودت باش !  …هستم جای نگرانی نیست .
    حال امشب باین میاندیشم که ما فرشتگانی هم داشتیم که تبدیل به ابلیس شده اند ، آنها ازدست رفته اند مانند ستارگانی که سقوط میکنند ، ودرزمین تبدیل به سنگ میشوند  ویا بکلی متلاشی شده از بین خواهند رفت .
    آه حال باید باور کنیم که خدا گم شده ودیگر روی زمین نخواهد آمد وهمه ما بی خدا واز خود بیخود شده ایم ودراین فکرم که انسان نباید همیشه خدا باشد تا کسی را برده خود سازد  امری غیر عادی است .
    گفتنی ها زیادند وحوصله من کم  .باید به تختخوابم برگردم ودراین فکرم که انسان میتواند با گرگ وببر شیر وهر حیوان درنده ای روبرو شده وهر آیننه تکه ای جلویش بیاندازد تا اورا از سرراه خود بردارد اما  با جانورانی که درسوراخ پنهانند ومانند موش گزنده نمیداند چکار باید بکند . 
    من هنوز در انتظار شگفت انگیر ترین حادثه زندگیم هستم ، شب گذشته به دستهایم نگاه میکردم هموز دخترانه باقی مانده اند انگارنه انگار که انیهمه سال رنج کشیده وکار کرده اند ، به ساق پاهایم مینگرم هنوز محکم وسقت گویی تازه از قله یک کوهستان برگشته ودرانتظار یک لگن آب گرم نشسته اند !!…..
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” . اسپانیا . 05/02/2017 میلادی/.
  • دنیای نادانان

    این صفحه تابلتم را ورانداز کرد وگفت :

    خوب کاری کردی  که حسابها را  بستی  بتازگی دوباره عکسی  فرستاده بود که درپشت ان عکس مانند کاغذ کاربن میتوانست همه چیز را کپی کند   چیزی گیرش نیامد  تنها خودش را نشان داد .سپس رو بمن کرد وگفت تو تاکی میخواهی ساده دل باشی تو باید یاد بگیری که در جنگل زندگی میکنی اون ادمهای قدیم هم بیشترشن نقش بازی  میکردند اگر لختتشان میکردی دست کمی از این اراذل نداشتن کم صدمه روحی خورده ای ؟باز دلت بسوزد باز سرکوچه کیفت را خالی کن دردست یک معتاد باز کمدت را خالی کن بده به فلا موسسه  زن کی بیدار میشوی ؟
    گفتم هیچوقت  با ابریشم مرا بافته اند نه با نخ کرک قالی بافی  .نه از این بذل بخشش ها هم تا امروز بدی ندیده ام تنها تماشاچی جبر آنهایی بودم که بخیالخود زرنگی کرده اند .
    روزی لغتنامه ای از دوستی در آلمان میخواستم تا برایم بفرستد نامه ای  در لابلای کتاب گذاشته بود که روی آن نوشته بود :
    این لغت نامه را برای چی میخواهی تو خود کلامی که باید تراخواند بوسید وبردیده گذاشت  حال امروز گیر مشتی نادان افتاده ام که تنها بفکر ویران گریها هستند .  
    باز تابلت را زیر ورو کرد گفت همه چیزرا که پاک کردی درها راهم بستی گفتم هنوز نه یک همشهری درلابلای صفحات آن دارم  وهنوز چند نامه 
    راستی امروز پیاز نرگس وسنبل من درون باغچه در زیر این سرما قد کشیده وگل داده اند از آنها عکس گرفتم میبینی که هنوز میتوان با باغچه پیوند داشت با گل وگیاه واز آدمها نفرتم گرفته نفرت 
    مرا بوسید گفت نگران مباش من همیشه درکنارت هستم  ومن آدرس ومشخصات وعکس اورا بهمراه یک نامه به دست او دادم تا اگر دوباره سر کله یکی از این ویروسها  پیدا شد باو خبر بدهم  زن نازنینی است  همین که اورا دارم کافی است  
    پایان
  • مرید

    در بهاران که بخندد گل سرخ
    صبحدم  طرف چمن 
    دیده از خواب  گشاید به تبسم 
    نرگس ویاس وسمن ، بلبل افسانه دل ساز کند
    سوسن از شوق زبان بگشاید
    لاله  آتشگر گلزار شود دیده ابر گهر بار شود >!
    شبها تا نیمه شب شاید تا ساعت چهار وپنح صبح موزیک طبقه پایین در تما م رگهای جانم مینشیند ومرا به لرزه درمیاورد از بیرون صدای آن آشکار نیست اما زیر سر من وتختخواب من همچنان میلرزد کاری نمیشود کرد  جوانی است تنها وعشق او موسیقی است کاری هم به کسی ندارد ، به همین دلیل بعضی از شبها احساس میکنم که حتی رگهایم نیز میلرزند .
    امروز صبح درب بالکن را باز کردم ، بوی دیکری میامد ، بهاران نوید میداد که نزدیک است وپرندگان با چهچه  خود غوغا بپا کرده بودند ، باید پرده هارا بالا بکشم ودستی نیز به سر روی باعچه بکشم وعلفهای هرزه را از ریشه بیرون بیاورم وبه دست باد بدهم این علفها ی هرزه همه جا حضورشانرا اعلام میدارند چه در زیر خاک وچه روی زمین صاف وچه درپهنه دشتی که تو گل درآنجا میکاری ! بعضی از آنها دوربین هایی درچشمانشان کار گذاشته اند  که تا اعماق مقعد تو را وارسی کرده وانگلهارا میشمارند . درگذشته از دست افسران بی پدر ومادر شهربانی در عذاب بودیم که سر هر چهاررا ویا وسط خیابان جلوی اتومبیل ترا میگرفتند وباج میخواستند واگر جوان وزیبا بودی درکنار باج میبایست شماره تلفن خودرا بدهی تا آنها با تو قراری بگذارند اکثر آنها یکی دوتا از این نشمه ها داشتند که با آنها همکاری میکردند ، بنا براین من اکثرا با راننده باینسو وآنسو میرفتم  وهمه این جنایتهارا بحساب شاه میگذاشتند وساواک او ، حال ازدست پلیسهای مجازی جانت در عذاب است  .
     سرم را با چند صفحه مجازی سر گرم کرده ام که ایوای شده صحنه سیاست وبازار از خیرش گذشتم وآنرا به خودشان وا گذاشتم تا هرکدام اطلاعات ومعلومات آبکشیده سیاسی خودرا به نمایش بگذارند ، توییتر نیز بحال خود رها کردم تنها چند دوست اسپانیایی هستند که گاهی به آنها لیکی میدهم ویا آنها بمن مهری وبوسه ای میفرستند ، واقعا از این جماعت خسته شدم فارسی  را که بکلی از بین برده اند  “آتش “را با [عین ]مینویسند و”عنوان “را با [الف] ویا تنها به حروف اول اکتفا میکنند من از اینها چیزی فرا نخواهم گرفت که هیچ بلکه آنچه را نیز اندوخته ام از دست خواهم داد .
    حوصله سر وکله زدن با این حیوانات درست مانند این میباشد که تو به طویله ای بروی وبا یک الاغ بجنگی که چرا دمشرا بسوی تو تکان میدهد ویا سم  هایشرا روی پای تو گذاشته او که زبان ترا نمیفهمد الاغ است درون یک طویله بنا براین چرا خودرا عذاب دهم ؟.
    سالها پیش مجانی برای چند مجله وسایت آرتیکل مینوشتم آنها هم  آن نوشته را به سایت  دیگری میدادند ناگهان میدیدم عکس ونوشته من روی سایت گروه مثلا مشروطه خواهان نشسته اعتراض میکردم زبان درازی ولغز گوییشان مرا بیزار میکرد دیگر چیزی ننوشتم وبرای آنها نفرستادم تنها یک سایت خوب بود که برایش اشعاری میسرودم  میفرستادم بانویی نویسنده ، دانا وتحصیل کرده که او هم از دنیا رفت .
    حال دراینجا مشغول ذکر مصیبت نویسی هستم ودر این فکرم که  هر انسانی  هر آیینه  درظلمت وجهنم خود غرق شد باید رها وفراموشش کرد  ما همه انسان هستیم وقدرتمان از خدای خودمان بیشتر نیست  خداوند هم هنگامیکه  پرفروغ ترین  وزیباترین  ودانا ترین ومحبوب ترین  فرشتگانش  به سرگردگی شیطان  به دره نادانی سقوط کردند واز سپیدی به سیاهی گروییدند  به خاک تبدیل شدند  واو آنهارا رها ساخت  که درزیر خورشید تاریک وظلمانی خود  به زندگی گیاهیشان ادامه دهند یعنی درظلمت مطلق 
    حال اگر کسی در طلمت وتاریکی بسر میبرد وچشمانش کور است نمیتوان با رمز کلمات اورا ازخواب بیدار کرد او سقوط کرده به دره نادانی وجهالت .خویش .بیست وپنج سال اسیری من درخانه یک مرد برایم کافی بود که طعم واقعی زندانرا بچشم  ودیگر حاضر نیستم برده کسی باشم وبمیل آنها  رفتار کنم . من آزادم ، آزاد تا جاییکه به کسی ویا اجتماع اطرافم صدمه ای وارد نکنم اما بعضیها شعورشان را از دست داده اند کاری هم نمیشود کرد ویا خودرا فروخته اند ویا همجسسبازندویا معتاد  وبرای خوش خدمتی دست به هرجنایتی میزنند  ، . باید خودر کنار کشید تا گله بگذرد .
    روز گذشته برای خرید  با دخترم به سوپر رفتیم سپدرا پر کرد باو نگاه میکردم سرش پایین بود ومرتب جنسهارا درون  سبد میگذاشت ، من قسمت خودمرا جداگانه گذاشته بودم چیز زیادی نمیخواستم تنها میل داشتم کمی هوا بخورم ، هنگامیکه جلوی صندوق رسیدیم باو گفتم تو پارتی داری یا جشن  تولد کسی است ؟ 
    گفت : نه دو روز میخواهیم به اسکی برویم با چند تن از فامیل همسرم !! خوب باید کمی غذا ومخلفات باخود ببریم ؟! یکصد یورو پول اجناس را پرداخت وهمه خرید من تنها یک کیسه بود . شب دراز کشیده بودم  دیدم زنگ تلفن به صدا درامد  ، ماما ؟! هان ، چی شده >  
    هیچی بیشتر کیسه غذاهارا درون صندوق  اتومبیلم جای گذاشتم حال با اتو مبیل همسرم رسیدیم ومیبینم خیلی چیزها کم است !!! 
    باو گفتم :
    عزیزم نه کلید خانه ترا دارام ونه کلید اتومبیل ترا گفت میترسم خراب شوند ، پرسیدم چی بوده ؟ پنیر ، کره ، ماست ، ماست میوه ، آب میوه ژامبون ، وهمچنان شمرد ، 
    گفتم نه، نترس در گاراژ شما هوا سرد است برگردی همه سر جایشان هستند وباخود فکر کردم معولا آمها در سنین کهولت  آلزایمر میگیرند نه زن جوانی مثل او با آنهمه هوش ، خوب حالا باید چکار کرد او دربالا کوه است ومن درون رختخواب ، بدرک خراب شدند که شدند مهم نیست ، لحاف را کشیدم روی سرم وخوابیدم . فردا روز دیگری است . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا . 04/02/2017 میلادی /.
  • انتقام عدالت

    تو هر بدی میکنی وهر ظلم  مپندار 
    ایزد ببخشد وگردون رها کند 
    دینی است کرده های تو بردوش روزگار 
    هروقت خوش ببیند  آنرا ادا کند ……….پروین اعتصامی (شادروان)
    وما دیدیم که این دین چه بیرحمانه هم ادا شد ،
    امروز در تمام دنیا جنبش یهودی ستیزی بشکلی نا مریی در زیر یک سایه میخزد وشکل میگیرد  این یهودیان غول پیکر  مو خرمایی وپوست کک مکی  وضمن اینکه پول را خیلی دوست دارند وبرایش سخت کار میکنند  ودرحال حاضر هیچ یک از مردم دینا به پای اپنها نمیرسد  دارای مذهب موسایی هستند  تنها بعلل نژادی  باید منکوب شوند ! درحالیکه هیچ چیز آنها با ما فرقی ندارد ،  دکترم ضد یهود است ، سلمانیم ضد یهود است واین یهودیان بودند که مسیح بیچاره ومظلوم را بر صلیب کشیدند اما انواع واقسام نشانه های آنها درمحرابها روی کچ کاریهای دیده میشود .
    زمانی فرا میزسد که یک ترس بر وحودم چیره میشود این ترس نمیداتم از کجا شروع شده وبکجا ختم میشود ، یک ترس شدید از زندگی میان این مردم  گویی همه دریاهای دنیا خودرا آماده ساخته اند تا مرا ببلعند درحالیکه کسی اصلا از وجود من اطلاعی ندارد ،  زمانی فرا میرسد که میخواهم خودرا پنهان کنم ، اما کجا؟ هیچ جای امنی وجود ندارد ، امروز تاسف میخورم که چرا به آن دوستان یهودیم پشت کردم وبا آنها بسوی اقیانوسها نرفتم ، حال دراین ده کوره از تمام مسائل دنیا بیخبرم رسانه های اینجا تنها به همین مسائل احمقانه خودشان واحزاب سیاسی خودشان وسرگرم کردن مردم مشغولند با دنیای خارج کمتر کار دارند .
    شب گذشته خوابهای درهم برهمی دیدم آخرین آنها که مرا بیدار کرد این بود که :
    خواب دیدم به دیدارتمام شعرا ونویسندگان ومتفکرینی که از دنیا رفته اند برای ملاقاتشان به یک بیمارستان یا نمیدانم آسایشگاه رفته ام در یک راهروی بزرگ از یک یک خدا حافظی میکردم درب اطاقی باز شد ویک نویسنده آشنا که از بردن نامش معذورم مترجم ، روزنامه نویس وگاهی شعری هم میسرود درب را به رویم باز کرد مطابق معمول همیشگی پیراهنی سفید با فراک سیاه و
    پاپیون سیاه برتن  داشت  رفتم جلو مرا بوسید دست بردم تا بر گردنش بیاندازم ناگهان عقب رفت ، باو گفتم چرا ترسیدی؟ فکر کردی کاردی دردست دارم وبر پشت تو فرو میکنم ؟ نه نترس من کارد یا خنجرم از از جلو درشکم دشمن میکارم وناگهان از خواب پریدم مدتی گیج بودم نمیدانستم کجا هستم ، آه درتختخواب خودم هستم ومطابق معمول همه ملافه وپتو ولحاف بسویی دیگر رفته اند
    حال امروز حکومت دنیا دردست همان رفقای مو خرمایی با چهره های کک مکی میباشد  وکسی نمیتواند آنهارا منکوب کند  تنها بر انگیزه مذهبی ممکن است بر آنها بشورند آنهم امکانش خیلی کم است .
    حال من دراضطراب خودم علط میخورم  میدانم به زودی از بین خواهد رفت  من سالها با مرگ وزندگی کشمکش داشته ام درانتظار هیچ پاداشی هم نیستم ، تنها هنگامیکه پسر بزرگ بمن میگوید :
    مادرجان از تو هزار بار سپاسگذاریم که مارا از آن سرزمین بیرون آوردید وصد هزار بار سپاسگذاریم  که مارا مذهبی بار نیاوردید ومیلیون هزار بار سپاسگذاریم که آزادی را بما هدیه کردید . خوب همین برایم کافیست ، آنها از آزادی خود سوء استفاده نکردند ، هرکدام باعشق بخانه بخت رفتند وبقول معروف بزنم بچوب زندگی زناشوییشان پردوام وبه ربع قرن هم کشید کسی نپرسید پدرت کیست وچقدر جهاز داری ؟ و یا شغلت چیست چقدر حقوق میگیری؟!/
    نوه هایم پر انرژی وبا شعور بالا وهوش بالا که نمرات خوبی درکارنامه هایشان دارند بی هیچ تبلیغی . پس معمار خوبی بودم واز خودم ممنونم .
    حال باین روباهان فلج بدبخت درکنج خانه هایشان میاندیشم که با دود افیون ومشروبات قلابی خودرا فخرالدین اسعد گرگانی ویا شاه سلطان حسین  میبیند  وبحالشان تاسف میخورم ، آنها راه انسان بودن را گم کرده اند ویا شاید کسی نبوده به آنها درس بدهد ویا تربیت درست ، مانندهمان علفهای هرزه گوشه باغچه شان خودرو بالا آمده اند ومیل دارند انتقام این کمبود هارا از دیگران بستانند.
    امروز روز خرید هفتگی منست وگردش در بازارهای شهر !!! پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا. 03/02/2017 میلادی /.
  • طرح عزا یا نوبهار

    هوا بشدت سرد است  دستهایم همچنان سرد ویخ بسته اند .وخاطراتم از مسیر خود منحرف شده اند آن اطاقیکه حکم دفتر مرا دارد قابل نشستن وتحمل نیست نوشتن روی تابلت هم چندان خوش آیند نیست بچه گرگ همچنان به دنبالم است حال تا کجا ها دسترسی یافته نمیدانم بهر روی نامش با پلاک قرمز در روی میز پلیس اینترپل  نشسته با تمام مشخصاتش سرم گرم خواندن وکاووش در این کتاب جدید پر غوغاست وزمانی بفکر مام شین میفتم آیا او هم درهمین دانشگاه دوره دید؟  وراهی ایران شد آیا پسرش نیز آن دوره را طی کرده بود ؟ انزمان چقدر کودکانه میاندیشیدم وچقدر بچه بودم یک بچه عاشق حال امروز به شکل وشمایل نویسنده کتاب نگاه میکنم ازخودش مطمئن هست من اورا کاندیدای ریاست جمهوری آینده ایران کرده ام میگوید با رضا شاه کبیر نسبتی دارد همان نسبت مادری من به میرزا آقاخان اما تفاوتهای زیادی بین این دو مرد بود یکی باسواد اهل علم وقلم ومیل داشت  از راه فضل ودانش مردم سرزمینش را بسازد دیگری سربازی بود با قدرت روحی وجسمی عاشق وطنش  حال امروز به چهره این جوان نگاه میکنم . همه مصاحبه ا ومبارزات ودرگیریهای اورا پی گیری کرده ام مرا بیاد چه کسی میاندازد گاهی از او میترسم وزمانی دلم میخواهد عاشق او باشم گاهی تیزی گوشه لبانش که به تمسخر وقهر آمیخته مرا میترساند گاهی چشمانش بیگناه میشوند بطور کلی جمع اضداداست میدانم که مانند سیلاب ویران میسازد وجلو میرود واینگونه انسانها تحسین بر انگیزند  . چیزهاییرا که نوشته کم وبیش میدانستم وچیزهایی برایم مهم نیستند نقش ملاها را در ویرانی مملکتم سالهاست خوانده وتجربه کرده ام نقشی که خوب بازی میکنند یکی از بالارفتن این رهبر کنونی تن صدا ونوع حرف زدن وحرکات او بود اهل شعر وشاعری ودستی به سیم سه تار واهل محفل ومنقل که خدمتگذار بیشتر ایرانیان عزیز ما میباسند محفل ومنقل وآنهاییکه اورا انتخا ب کردند خوب میدانستند که بیان شیرین وتن صدا چه اثری میتواند روی خیلی ازاشخاص بگذارد  بهر روی هیچ نمیدانم چه خواهد شد آیا جنگ میشود؟ وآیا کودتا میشود و یا … هرچه هست من در این محنت سرا با دستهای یخ بسته وسرمای درون وبیرون تا آخرین روز حرکتم بسوی ابدیت باید سر کنم  وهرازگاهی چند ملاقاتی به دیدارم میایتد چند انسان خارجی  بنام نوه دختر پسر داماد عروس ملاقاتها خیلی کوتاه وهمه باید بکارهایشان برسند سالی دوبار من میتوانم در محفلشان باشم آنهم یکی
    با دیگری قهر است واین روزها یکی دیگر هم قهر کرده این دو یا سه مورد روزمادر!!!وروز تولد من ویا کریسمس عید نوروز تنها هستم ویا پسرم از انگلستان برای سه یا چهار روز عید میاید  همین نه بیشتر . پایان دلنوشته امروز م روی این تابلت مهربان که همه را درخود جمع کرده است مونس شبها وروزهای من . 
    پنجشنبه دوم فوریه 
  • خورشید زندگی

    هر مردی  نیاز مند آن است که اورا خورشید بدانند  وخود یقین پیدا کند که یک خورشید است وباید این اعتقاد دروجود او پیدا میشد  که اصل مهم زندگی بود ، من چرا باین خورشید پشت کردم وخود ماه شب چهارده شدم ؟ چرا که اورا موجودی دیدم بسیار ضعیف ومیل نداشتم که این موجود ضعیف خدای زندگی من باشد  او مانند یک ستاره مرده  گرد سیاره خود میگشت  بدون حضور او هم میتوانستم زنده بمانم ( که ماندم) او خود نیز سرگردان بود  وبدون وجود آن موجودات ریزو درشتی که اطرافش را گرفته بودند نمیتوانست زنده بماند ، شبها یک بطر عرق ناب را درگلو خالی میکرد ومیشد مستر هاید ، وروزهایک دکترجکیل مهربان ، دهانش بسته بود با چشمانش سخن میگفت چون اگر دهانشرا باز میکرد تا یکمتری اطاق بوی عرق مانده درون معده اش بیرون میزد  خیلی کم غذا میخورد میل داشت هیکل خودرا خوب نگاه دارد واز بزرگ شدن شکمش جلو گیری کند میدانست که سوکسه زیادی بین زنان دارد اما چشمان بی رمقش را بمن میدوخت که خوب ! تو چرا نه ؟ ومن میل نداشتم باو تکیه کنم درعین حال میدیدم همه مردانیکه دراطراف  ما هستند کم وبیش مانند اویند .
    من خانهرا دوست داشتم ومیخواستم خانه ای بسازم که نسلهای درآن زندگی کنند واگر از ان چیزی بجای ماند بگویند روزی دراینخانه مردمانی نیکسرشت میزیستند ، متاسفاه نشد خانه زیر بولدوزر دولت جدید ویران گردید و برآن نوشتند که دراین خانه شیطان زندگی میکرد و روی زمین برج ساختند .
    باید دستهایم را با بخار دهانم گرم کنم تا بتوانم بنویسم ! حال دیگر دراین سن وسال نمیتوان خانه ساخت ودرآن نسلی را ادامه داد آنهم درروی زمین بیگانه ،  خانه خوب ساختن برای آن است که پیکر یک نسل را درخود جای دهد نسل من آواره شده وهرکدام بسویی رفته اند جمع کردن آنها غیر ممکن است ، در سر زمین خودم نیز این امکان هرگز وجود نداشته  یکی آمد وبازمانده دیگری را ویران ساخت ، ومن اعتماد چندانی باین نسل آینده ندارم که بتواند یک خانه بسازد که تا پانصد سال دیگر دوام داشته باشد !!
    با سر گیجه از خواب برخاستم ، روی فیس بوک دوباره متلکها .گفتارها وکامنتهای ناهنجار به یکدیگر شروع شده متاسفم آنرا باز کردم تا ببینم مردم درکجاهستند وچه میکنند وآینده ما چه خواهد شد ، آن مرد که باو اطمینان کرده وباو قول داده ام روزی رییس جمهور ایران خواهد شد چندان فضایی برای خودنمایی ندارد همه درهارا به رویش بسته اند اما او حتی از درون اتومبیلش نیز فریادش را بیرون میفرستد ، من باو رای میدهم اورا انتخاب کرده ام برای بودن خورشید خانه بزرگمان هرچند من باید خانه ددیگری را تهیه کنم که درآن برای ابد بخوابم اما شاید برای عده ای از فرزندان آن سرزمین که بیگناهند بتوان کاری کرد.
    همه امروز ” هار” شده اند هار سکس وهار خوردن ونوشیدن ، اندیشه ها گم شد معلوم است درسرزمینی که موسیقی کتاب نوشتن رقص آوا ز حرام باشد .وتنها برای عربهای ناشناس  صلوات بفرستند وسینه بزنند حتی درممالک خارج چگونه باید انتظار داشت که مردمی سالم برون بدهد وآنهاییکه درخارج به جاهایی رسیده اند هنوز دنباله روی احزاب چپ واما زندگیشان راست وروبراه است یک بام ودوهوا .
     وآن روباه مکار مانند یک دزد درگوشه وکنار ودرسایه پنهان است برای ویرانی من ، با نام های  حک شده وجعلی . اما من هنوز میتازم عمر تو واربابانت تمام شده است .
    نه سردی هوای اطاق اجازه نمیدهد بیشتر بنویسم . تا بعد .پایان 
    ثریا ایراتمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    02/02/2017 میلادی /.
  • نوچه داشتن

    در همه جای دنیا رسم بر این است که اگر میل داشتی دست  بکاری بزنی باید چند نفر همراه داشته باشی که بموقع از تو دفاع کنند ویا تظاهر به ضدیت با تو کنند وسر انجام تر به مقصد برسانند حال دیگراین شانس آنهاست که آنهارا نگاه داری و به دست دژخیم روزگار بسپاری ویا به زباله دانی . 
    من همیشه تنها دست بکارهای خطیر زده ام  هیچگاه از کسی کمک نگرفتم اگر آنروز تصمیم گرفتم که از انقلاب داخل خانواده  با دست خالی با چند جلد کتاب وصفحه وچهار بچه کوچک به لندن بگریزم از هیچکس کمک نگرفتم با هیچکس مشاوره نکردم تنها میل داشتم از آن زندان جهنمی بگریزم زندان همیشه زندان است جه تو در اوین وقصر باشی وچه درخانه ات وماموری همیشه مراقیب تو باشد ودر غیبت خود مامورین دیگری را برای زیر. نظر گرفتن  تو بخانه ات بفرستند وتو جرئت نفس کشیدن نداشته باشی . 
    در. لندن بطور اتفاقی برادر خوانده من از امریکا به ایران میرفت سر راه توقف کرد ساعتی با هم گب زدیم واو گفت که فعال کنفدراسیون دانشجویان در امریکاست  من نفهمیدم یعنی چی تنها از او پرسیدم بنظر تو من کار درستی کردم بچه هارا بخارج آوردم  او در. جوابم  کفت الان موقع انتخاب نیست من به ایران میروم  هویدا از کار بر کنار. خواهد شد وجمشید آموزگار جایش را خواهد گرفت چون یک انقلاب در راه است . 
    خندیم وگفتم ایران هیچگاه دچار چنین سرنوشتی نخواهد شد  واین آخرین دیدار ما بود  از لندن به کمبریج نقل مکان کردم بخیال اینکه در کمبریج هم مدارس خوبی هست وهم ازلندن شلوغ ومترو تیوب خبری نیست .دوسال بعد فاجعه شروع شد.
    از ان تاریخ تا انروز که درکنج این دهکده نشسته وروی این صفحه کوچکم  مینویسم حرف من یکی بود این اتقلاب ویرانی ببار خواهد آورد شاهرا حمایت کنید اما فحاشی ها تهمتها بخصوص از طرف خانواده های توده ی نفتی شروع شد ومن خفه شدم 
    امروز درست سی وهشت سال از آن فاجعه میگذرد وسپتامبر گذشته چهل سال است که از ایران به دورم دیگر نگاهم به پشت سر دوخته نشد چون هرجه بود ویرانی بود .
    حال امروز بازهم تنهایم وتصمیم گرفتم که به مبارزه برخیزم اما مانند همان ژاندارک بدبخت تنها هستم عده ای میترسند  عده ای ملاحظه کارند عده ای در ایران فامیل دارند  منهم دارم اما نه آنها مرا ببازی میگیرند ونه من آنهارا همه مومن احمق با همه تحصیلات عالیه هنوز چادرشب برسرشان نشسته مردانشان  هنوزبایقه باز با اخم وتوهین به همه نگاهمیکنند انگار که از ماتحت فیل افتاده اند .
    حال درفیس بوکم هم گروهی شده اند کافی است یک انتقاد بکنی همه بسویت هجوم میاورند چون تخم لق را اولین کسی که دردهانشان شکست یکی
    از مشاهیر!!!!! بود  حال من نه نوچه دارم نه طرفدار ونه کسی میلی دارد به گفته هایم گوش کند بابا این یکی
    شاید راست بگوید اورا مثل شاه قطعه قطعه نکنید .نه فایده ندارد فلات طتز نویس نوک تیز قلمش را بسوی او نشانه گرفته چون ممکن است مواجب قطع شود،وهمه هم پشت سرش ایستاده اند
     بابا باو فرصت بدهید خیر درهمین قدم اول باید قربانی شود ،؟
    سی وهشت  سال پیش شیطان وارد شد وگورستانهارا آباد کرد وحال آنکه زرنگتراز همه بود رفت زیرعبای کا گ ب ومرتب سخن میراند وهوش وگوش مردم را پر میکند اگر لازم شد سر کیسه را هم شل میکند تا برتخت خلیفگی تکیه بزند سخت احساس ناصرالدین شاهی باو دست داده وباورش شده که پرودگار اورا مامور کردده تا درب جهنم را به روی مردم ایران باز کند وخودش در بهشت برین با تخم ها آویزان وبیمارش میان حوریان  زرشکی!!!! بنشیند .پایان  
    پایان بیست و دوم بهمن روزعزای عمومی ملت ایران 
    اول فوریه دوهزارو هفده میلادی
  • ماه طلایی

    من موی خویش را نه از آن روی میکنم سیاه 
    تا باز نوجوان شوم ونو کنم گناه 
    چون  جامه ها به وقت مصیبت  سیاه کنند 
    من موی خویش را درمصیبت پیری کنم سیاه ……….رودکی 
    ——
    سر انجام تسلیم شدم وموهای پنبه ای امرا رنگ کردم اما نه سیاه بلکه طلایی ! درست به رنگ موههای مادرجانم که معلوم نبود با چه معجونی آنهارا باین رنگ درمیاورد حنارا میدانستم ، بابونه راه میدانستم اما بقیه اش سکرت بود !! شب آنهارا روی سرش میمالید وبا برگ انجیر آنهارا میپوشاند وسپس یک روسری سفید محکم  هم برسر ش میبست ومیخوابید ، صبح زود میپرید درون حمام وهنگامیکه آفتاب پهن میشد موهایش را زیر آفتاب شانه میزد گویی رشته های طلایی با نور خورشید یکی شده بر پیکر او ریخته اند ، چقدر حسودی میکردم ! چرا باید موههای تو طلایی باشد ومال من سیاه ؟ چرا پوست تو باید سفید باسد پوست من رنگی دارچینی ؟
    او هم درجوابم میخواند :
    ابریشم تاب داده / حسنی است که خدا داده ! 
    خوب حال روز گذشته چشمان دخترم برق زد ، به به مامان چقدر خوشگل شدی ؟ حیف نبود ؟ اما دروداقع از دیروز تا بحال بوی رنگ درون سینه ام نشسته ونفسم بالا نمیاید آلرژی !!
    به میمنت ومبارکی صفحه فیس بوکم را باز گشایی کردم از دوستان  قدیمی خبری نبود اما تا دلت بخواهد پیر مردو پیر زن ! صد البته فاطی خانم خرسندی هم مارا سر فراز فرمودند وبه بقیه هرچه دم تکان دادیم محلی نگذاشتند خوب حق هم دارند آنها به ایران میروند وبرمیگردند شاید برایشان مشگلی ایجاد کند .
    بعضی اوقات میل دارم چند کلمه بنویسم روی توییتر نمیشود چون کمتر ایرانی هست بیشتر اسپانیای ویا خارجی اند ! اینستاگرام هم تنها محل عکس است نه بیشتر وخصوصی است ؟!!!  باید دوباره آنرا راه اندازی میکردم اما حال یادم رفته پروفایلم را درست کنم یعنی عکسم را بگذارم با موههای طلاییم تا همه ببینند !
    باز هم عده ای ترامپیست ، عده ای اوباما میست وجنگها همچنان روی صفحه ادامه دارد هرچه ما دم تکان میدهیم عکسی میگذاریم از خلیج فارس از تکه های سر زمینمان که بابا مواظب مادرتان هم باشید ناگهان دیدی اورا تکه تکه کردند ! خیر ، همه همان فلسطینی پسند وسوریه ای ! حال مرد باشند یا زن فرقی نمیکند ، دلم گرفت ، تنها چند نفر عکسی از شاه میگذارند ویک فاتحه مدرن میخوانند بقیه خیر هرکسی راه خودش را میرود . 
    وعجب آنکه نسلی شاه را کشت ، نسلی بیتفاوت ماند مات ومبهوت ونسل سوم عکسهای اورا میبوسند وبرایش دعا میخوانند وبه پدرانشان بد وبیراه میگویند  واین است بازی سرنوشت .
    در خبرهای ان . بی. سی. خواندم که  هفت کشور را باید ویران کنند یکی از آنها ایران است آنرا فورا برای خود شیرینی و اینکه بفکر وطن هم باشید روی صفحه گذاشتم انگار که تکه یخی روی آتش بود آب شد ورفت کسی محل سگ هم بما نگذاشت .
    خوب ! من چرا خودمرا تکه تکه کنم ؟ آنهاییکه منافع درایران وجمهوریش دارند خودشانرا به معرکه برسانند ، من چی دارم ؟ در تمام زندگیم یک خانه در شهرک کنار دریا داشتم که آنرا هم جناب مرحوم آتش روان فرهنگ شریف فروخت وپولش را قمار کرد وتریاک وکوکایین کشید ومن همچنان بانتظار نشستم تا پولی به دستم برسد یک سوراخ برای خودم بخرم واز اجاره نشینی وسرکوفت دیگران رهایی پیدا کنم ، او خورد ومرد .
    مهم نیست ، اجاره نشین خوش نشین است اما دراینجا بسکه اجاره نشینان وخارجیان سر این بدبختهار کلاه گذاشته وپولشانرا خورده وخانه شانرا ویران ساخته اند ، کمتر کسی خانه اجاره میدهد تنها باید به آژانسها مراجعه کنی یک دوهزار یورویی م قبل بدهی تا یک سوراخ کچی یخ کرده با ماتریال ارزان بساز بفروشی دراختیارت بگذارند ، پول آشغالهارا به شهرداری تو باید بپردازی ، پول کامنیتی را تو باید بپردازی وپول برق وآب هم که جای خودرا دارند وناگهان میبنی یخچالت خالیست !!دوستان هم از یخچال خالی اجاق خاموش فرارمیکنند ، از لباسهای قدیمی خوششان نمیاید ای سالی سلامی احوالی تمام شد .
    با همه این رنجها حاضر نیستم خودمرا در معرض فروش بگذارم خواهم مرد اما خریدنی نیستم تحت هیچ عنوانی از تنهایی دق خواهم کرد اما سر حرف خودم میاستم . انسان تنها با شرفش زنده است .
    خوب اینهم از انشای امروز ما / ومن از ساعت دو نیم پس از نیمه شب بیدارم بخاطر نفس تنگی حاکی از رنگ موی سرم !!!
    این یک خط نیست به چهره من ؟ آیینه گفت 
    چین پیری است ، به آیینه گفتم 
    آه چقدر چهره ات آشناست ، تراکجا دیده ام ؟
    بغضم ترکید 
    از غم توست این شیارها بر پیشانی 
    روی گرداندی واندوهم را ندیدی
    چشم گریانم  بر چهره دیوار نقش بست
    آیا این سایه منست ؟
    نه ، نیست ، چرا هست 
     افسوس، 
    چون گلی که اورا پر پر کرده باشند
    تنها بیاد غنچه ات نشستی
    همه را دیدم ، تنها نام تو درخاطرم ماند
     آیینه دلم لبریز از نقش تو بود
    آیینه نیز شکست 
    نقش تو نیز زیر پاهایم نشست 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    1/02/2017 میلادی/.
  • دلنوشته امروز

    ” تو کیستی” ؟
     مگه تو کیستی؟ 
     تو از کجا میدانی ؟ 
    این تو کیستی  سالها مانند یک زنگ درگوشم صدا میکرد ، هر زمان که یک پیراهن  جدیدی میپوشیدم ویا یک چکمه نو میخریدیم ویا یک کیف سفارش میدادم آنجناب از من میپرسید :
    ” مگه تو کیستی ؟”  
    او آنقدر احمق بود که نمیدانست برازندگی من سر فرازی اوست ، درجواب میگفتم :
    این منم ، خودم با تمام وجودم ، نه پدرم دزد بوده ونه حاجی ونه مادرم فاحشه ! من خودم بودم دختر یک خانواده ملاک که املاک زیادی داشتند ومیدانستند چه بپوشند وچه بخورند وکجا بنشینند وکارشان پژوهش در تاریخ دنیا بود و هنگامیکه میخواستند حرف بزنند به تیر غیب کرفتا رمیشدند واملاکشان مصادره میشد . بلی این منم  وبا تمام قد جلوی او می ایستادم .
    حال دیروز این کلمه باز درگوشم نشست ، آنهم از زبان دخترم ، مگه شما کیستید که بخواهید بمن بگویید امام مولانا اوباما حضرت مسیح تازه از آسمان فرود آمده را نپرستم وغیره …..
    بهر روی برادر  بزرگتان دررشته حقوق سیاسی درس خواند واز طریق استادان شرق شناسش با دنیا ومحیط اطراف آشنا شد بعلاوه او هم کارش همان کار اجدادش میباشد تنها به مجله تایم ویا اخبار کانال سیکس (6) اکتفا نمیکند .
    باو گفتم : درست حرف بزن اول حرف زدنرا یاد بگیر بعد اظهار نظر کن گوشی را گذاشتم ، ایمیلی برای پسرم فرستادم که حق با توست  بیخود ترا سر زنش کردم ، مملی به بابش میره کاری هم نمیشه کرد متاسفانه ما نتوانستیم مانند دیگران خودرا بفروشیم وامروز با فخر ومباهات کتابی را بیرون بیاوریم تا شماره میونهای اجدای خودرا بشماریم ، هرچند درپشت قران خطی که بتو سپرده ام تاریخ تولد خاندانم با خطی زیبا وشکسته درج شده است اما نمیتوانم  آنرا بگردنم بیاویزم ویا معلوماتم را درون یک قوطی بکنم ومانند یک مدال بر سینه ام بزنم تا دیگران را متقائد کنم ، به در ک .
    حضرت مولانا امام اوباما الان درخانه اش در باهاما دارد خوش میگذراند خانه بزرگی همانند کاخ سفید درپشت کاخ برایش خریداری شده بچه هایش در مدارس بالا ودانشگاه هاروارد ازهمین الان نام نویسی کرده اند  با پولهای باد آورده از خون  مردم کشورهای دیگر  وشما هنوز دارید بر سر حاکمیت او با خودتان میجنگید  زهی تاسف .
    اول تربیت را یاد بگیرید بعد بروید گنده گویی کنید ، تفی بر دستانم انداختم از اینکه اینهمه زحمت بیهوده کشیدند برای هیچ .
    اسارت بد چیزی است اسیر بودن وگرفتار بودن انسانرا تا مرحله نابودی وسیری از زندگی میکشد من همیشه به [صادق هدایت ایراد میگرفتم که :
    او قادر به مقابله با مردم وسرنوشت نبود او ضعیف بود آدمهای ضعیف خودرا میکشند ، نه! قربان راه را باز عوضی رقتی او شهامت این را داشت که خودرا از اسارت برهاند وهرماه دستش را پیش سفیر بیسواد ایران درفرانسه دراز نکند تا حقوقی بگیرد ویا دراداره سجل احوال پشت میز بنشیند اندیکاتور بنویسد وشماره مردگانرا ثبت کند او مانند یک قهرمان مرد وتو !! مانند یک تفاله داری خودت را برای هیج هنوز زنده نگاه میداری .
    نوه هایت از موهای سفیدت خوششان نمیا ید وتو با همه آلرژی به رنگ وغیره داری مجبوری آنهارا بمیل آنها رنگ کنی ! درغیر اینصورت به دیدارت  نخواهند آمد ، باید همیشه اجاق وقابلمه پرباشد یخچال لبریز از آشغالهای بسته بندی شده وگندیده فروشگاهها تا بخیال خود بگویند که خوب همه چیز درخانه تو پیدا میشود ، اما ما نمیخوریم بما دستور داده شده چیزی درخانه تو نخوریم ممکن است کالری زیادی باشد باید تعداد کالی هارا بشمارید !!! 
    وسر انجام اجازه نداری با زبان مادریت با بچه هایت حرف بزنی یا گوشی درگوششان میگذارند ویا آنقدر بالا وپاین میروند که تو خفه شوی بعد هم بقول آن خانم مرحوم مگر سر گورت چراغ دولوله روشن میکنند ، اول باید دید آیا گوری خواهی داشت ؟ !
    بلی تو شهامت نداری وسکوت تو حمل برترس توست ترس ازدست دادن آنها ، بدرک اصفلاصافلین !!! همه عمرم
     تنها زیستم باز هم خواهم توانست تنها باشم درونم پر است ، لبریز از گفتنی ها ودانستنیها و…سکوت 
    کا فی است دیگر بس است باید فکر دیگری بکنم . ث
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31 ژانویه 2017 میلادی .
  • سیاست پیشه

    نمیدانم ساعت چند است  باید از دوازده گذشته باشد ، نمیدام کی وچگونه خوابیدم ، شبها از روی تلفنم فیلم ویا برنامه های اپرا ویا باله را پیدا میکنم وبه تماشا مینشینم ، شب گذشته باله ( زیبای خفته) که از تالار اپرای پاریس بخش میشد یا شده بود ! وعجب آنکه هنوز آرم ونقش “فلور  د ریس” بر رروی پرده نمایش خودنمایی میکرد  حتی ناپلئون هم آن نقش را از بین نبرد تنها آنرا سرو ته کرد مانند زنبور عسل نماد بوربونها بود ، آنچنان محو تماشای این رقاصه ها وداستان بودم که فراموش کردم کجا هستم ، خیال کردم در تالار ” رودکی” نشسته ام وپس از پایان برنامه میروم درون اتومبیل گرم که او درنتظارم نشسته  او همسرم علاقه ای باینگونه برنامه ها نداشت نه موسیقی ونه باله ونه اپرا اما مرا آزاد گذاشته بود  مشروط بر اینکه مرا ببرد ووبیاورد گاهی با دوستانم میرفتم وزمانی تنها ! حال شب گذشته در همان حال وهوا  نشسته بودم برنامه را روی تلویزوین اندا ختم با تصویر بزرگ تا آنرا تماشا کنم ، هنگایکه تما م شد ! 
    دیدم کیف آبگرم دردستهایم یخ کرده وحال باید خودمرا به اطاق خوابم برسانم وفورا به زیر لحاف بخزم خبری از آنچه گذشته  ، نبود ! .نه درتالار رودکی بودم ونه گرمای اطاقها ونه اتومبیلی در انتظارم ، ناگهان احساس کردم دریک سرداب سرد مانند سردخانه های بیمارستان نشسته ام ، دلم گرفت اشک در چشمانم نشست برخاستم تا مانند هرشب به اطاق خوابم بروم وبا بخار دهانم  دستهایم را گرم کنم .
    تنش میان فامیل بخاطر هیچ وچرندیات روزنامه واخبار ومرافعه درتوییتر وسایر صفحات مجازی ، ادامه  دارد  به همین خاطر کمتر به تویتر سر میزنم میلی ندارم خودم را درگیر مسائلی بکنم که بمن مربوط نمیشود ، دخترم میپرسید :
    چرا عربهارا در این لیست قرار نداده اند ؟
    گفتم آنها پرچم امریکارا آتش نمیزنند ، ومرتب در نماز جمعه ویا درخیابانها نمیگویند مرگ بر امریکا یا اسراییل ، آنها تمدن را ازما یاد گرفتند حال آنها متمدن شده اند ما وحشی وغیر قابل اطمینان .
    این روزها دزدی اشعار  ونوشته وآهنگها وترانه ها خیلی  نیز رواج دارد ،  یک ویدو برای من روی یوتیوپ آمد که عکس فروغ روی آن بود  با ادعای اینکه آخرین سروده فروغ با صدای خود او ست ، پاسخ نوشتم نه این  شعر وسروده متعلق به فروغ است و.نه این صدا صدای او ، سپس آ نرا روی گوگل پلاس گذاشتم نا همه بدانند ، نوشته های خودم  در صفحات وسایتها بنام  خودشان چاپ میشود اشعاری که درگذشته داشتم حالا با نام شخص دیگری به چا پ میرسد کاری هم نمیتوانیم  بکنیم .
    سیاست وگفتگو درباره آن بد جوری مانند یک آفت وبقول امروزیها یک ویروس بجان همه افتاده عده ای عصبی میشوند عده ای بجان هم میافتند ، هرکسی عقیده خودش را دارد ومعلوم هم نیست درست باشد اما میل داردعقیده اش را به زور بر دیگری تحمیل کند، گند کارهای حصرت مولانا امام اوباما تازه درآمده  وخاکی که روی آن پوشانده بود کنار رفته حال این جناب دارد برعکس عمل میکند .
    سر زمین روسیه خوب است ، موزیکش بهترین است هنر درآنجا پرورش یافته زیر آسمان دیکتاتوری واستبدا د،زیباترین نمایشات از آنجا آمده بهترین داستان نویسان از آنجا برخاسته اند درعین حال درها بسته است تا جایی که اگر دختری از خانواده شان با مردی از سر زمین دیگری ازدواج کند  جزایش مرگ ویا مهاجرت است ، محکم خودرا نگاه داشته اند با آنکه بیشترین دخترانشان  درکوشه وکنار جهان به شغل شریف مانکنی وکارهای دیگری مشغولند اما درداخل مانند سر زمین گل وبلبل ما محکم کاریست !!
    امریکای جهانخوار ! ازاد حال درهارا بسته تا سر فرصت مهاجرین را الک کند خوبهایش را بردارد وآشغالهارا پس بفرستد  دراین میان عده ای بیگناه هم  قربانی میشوند باید صبرکرد ودید .
    بخاطر دارم درسفری که به امریکا داشتم ، در صف طولانی که باید چمدانهارا چک میکردند ایستاده بودم دختری با شلوارک کوتاه وچشمان آبی وموهای بور جلوی من بود مامور با سر اشاره کرد که برو  بی آنکه چمدان اورا باز کند ، نوبت من که رسید ، گفت بایست ، چمدانرا باز کردم وایستادم تا پاسخ گوی سئوالات احمقانه او باشم سپس گفتم :
    چرا آنکه  جلوی من بود شامل این گرفتاری نشد ؟ من چیز ی ندارم که نشان دهم کمی سوقاتی ولباسهای تنم بارها وبارها این جمدان در مادرید توسط عوامل شما چک شده وصدها بار مرا زیر سئوال برده اند چرا برای آ نکه موهایم سیاه وپوستم قهوه ایست ؟ خون بصورتم هجوم آورده بود ، مامور بی آتکه چیزی بمن بگوید درب چمدانرا بست وبمن داد وسپس مرا به اطاق دیگری راهنمایی کردند ، باز در یک صف طولانی تا رسیدم به یک بانوی مسن وهمان سئوال وجوابها بلیط رفت وبرگشتم دردستم بود برای یک ویزیت چند ماهه آمده ام ، مهر ورود را توی پاسپورتم زد با اقامت دایم !!!  با خودم گفت خرخودتان هستید اگر من یک روز از آنچه که قرار است بیشتر بمانم پلیس من ودخترم را دیپورت خواهد کرد این را برای خوشحالی من هدیه کرده اید ، در نیویورک مجبور بودم هواپیما عوض کنم تا خودمر را به بوستون برسانم ، درون هواپیما باز سئوالات شروع شد ، دست آخر گفتم :
    خانمهای مهربان ، وآقایان عزیز من  آسم دارم واحتیاج به داروهایم هست که درون کیفم بماند اینهم تایید دکترم بیمه شخصی هم دارم رهایم کنید برمیگردم .
    فورا مرا روی صندلی اول نشاندند ومیهمانداری مامور شد که هر چند مدت بمن سر بزند ومرتب برایم آب میوه ونوشیدنی بیاورد . اینهارا نوشتم تا بفهمانم نباید ترسید وباید درجایی جواب را داد ودرجایی سکوت کرد البته آن مامور فرودگاه آدم خوبی بود درغیر اینصورت میتوانست  جلوی ورود مرا بگیرد .
    پس از سه ما خسته ورنجور وگریه کنان برگشتم وتوبه کردم که دیگر هیچگاه پای به آن سر زمین نگذارم ، همه جا صف همه جا شلوغ اسیر یک چهار چرخه تا جا بجا شوی پیاده روی مشگل بود باید حتما اتومبیل سوار میشدی از راهروی بلند ونفس گیر ایستگاهای تراموای ومترو بیزار بودم در واشتنگن چند روز اقامت کردم اما گفتم میل دارمیل دارم برگردم این سر زمین را هیچگاه دوست نخواهم داشت ونخواهم توانست همشکل اینها شوم . 
    حال دخترم نگران است با آنکه تنها یک پاسپورت دارد اینجا تنها مقیم واجازه کار دارد ، همسرش امریکایی است مهم نیست ! 
    پسرم نکران کارش هست واین یکی تنها فحاشی به دولت جدید وآن یکی سخت عصبی وخسته وبیزار وخودم ؟ خبر از خودم ندارم گم شده ام ! پیدا کردنم سخت است تنها چهار دیواری خانه را میبینم ودربهای سفیدی که رنهگایشان داردفرو میریزد وسرمایی که مرا رنج میدهد ازآفتاب گرم ودرخشان دراینسوی شهر خبری نیست تا تابستان گرم وطولانی . پایان 
    مرا پیدا کن ، لحظه ای مرا پیداکن
    خود گم شده م ، 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”. اسپانیا .
    31/01/2017 میلادی /.
  • تاریخ

    شب گذشته ، شب بدی را گذراندم تمام روز زیر فشار استرس بودم ، تاریخ را میشود تحریف کرد میتوان آنرا پنهان ساخت ومیتوان برگی بر آن افزود خوشبختانه من کتابهای زیادی  از سیاحت گران دارم اعم از ایتالیایی ، رومانی ، آلمانی وصد البته همسایه بزرگمان خرس سفید ، کتابها قطور وسپس از بعد از انقالاب  کتابهایی که ببازار آمد بد وخوب نتیجه گیری یکسان بود  عده ای خون ایرانی دررگهایشان میجوشید ، عده ای تظاهر به این امر میکردند وعده ای چند گانه بودند .
    شب گذشته حساب کردم از سال 1343 تا 1366 ابدا جزو زندگی من بحساب نمیایند من این سالهای عمرمرا گم کرده ام بنا براین نمیتوانم آنهارا بحساب عمرم بیاورم غیراز چند نشانه ( فرزند) ! 
    شب گذشته درمیان آتش وهوا میسوختم درپرواز بودم گفته های روز پیش بد جوری مرا آزار داده بود اجداد من در کوههای بختیاری ، در فلات کرمان جزیی از خاک ایران شده اند حال من آوارهم ، آواره تراز همان کولیها باید به چرنیات بسیاری گوش کنم چون ایرانیان محال است که یک پارچه شوند ، هرکسی ساز خودرا میزند به همین اپوزیسیون خارج نگاه کنید ، به همین فریبها ونیرنگها بنگرید ، از خانم گوگوش  تا مادونا ، همه بنوعی دست آموز دولتها ورسانه ها هستند باید سرمان گرم باشد تا حرف نزنیم ودرمقام سئوال برنیاییم ،  چند سال است که یک کتاب درست وحسابی به دست ما نرسیده ، چند سال است  که ما یک موسیقی واقعی نشینیدم ؟ تنها چشم به دوردستها دوخیتم فلان ملا شد قهرمان ما وفلان چماقدار شذ فیلسماز وفلان تیر خلاص زن شد رییس جمهور .
    عده ای  هم به اره ونه گفتن اکتفا میکنند ! 
    اولین سالی که من باین دهکده دورافتاده امدم  از فشاریکه برمن وارد شده بود واینکه تنها جایی بود از ما ویزا ی ورودی نمیخواستند اینجا وترکیه  ، یا برگردیم ایران !  من به سه بچه کوچک ! یک آپارتمان درب وداغون وکثیف اجاره کردم وبچه هارا درآنجا پناه دادم وگفتم به کوچه وخیابان نروید ما زبان اینهارا نمیدانیم ، نامشانرا دریک مدرسه بین الملی نوشتم وخودم نشستم با سوزن وچرخ خیاطی ، کار ی  به بقیه روزها وسالها ندارم که چه ها برسر من آمد عده ای خودرا به دروغ  فراری نام دادند درحالیکه با پاسپورت جمهوری بعنوان پناهنده آمده بودند ، عده ای برای گرفتن ویزای امریکا به روی سکوی پرتا ب شهر سیویل نشستند ورفتند اما چند تایی باقی ماندند ، من شدم یک زن مشکوک ؛ یک زنی که کارم خراب است ، زنی که مشگل دارد ، زنی که کسی اورا نمیشناسد ، خلاصه نماد یک زن ویرانگر بودم خاتم هنرمندی دراینجا با همسرشان زندگی میکردند همسرشان از قبل کارمند اداره همسرمن بودند آنها هم تنها برای خوردن وسیر شدن شکم میامدند بی آتکه لحظه ای به دردهای من بیاندیشند سر انجام راهی ایران شدند نا درآتجا بمیرند ، خانمی از همکاران سابق همسرم با پسرش باینجا آمد کلی خوشحال شدم ، خیر ایشان که روزی یکی از زنان وچهره های خوب !!! مامانی شهر تهران  بودند حال با تسبیح وسجاده ومهر نماز وروزه  وغیره  ،؟ دود از سرم بلندشد . ای داد  وبیداد .
    چگونه راحت میشود خودرا فروخت چگونه راحت میتوان عوض شد ، چگونه راحت میتوان مانند بوقلمون رنگ عوض کرد؟ 
    حال مرا نیز به توبه دعوت میکرد !!
    بانوی دیگری مانند کنتس های نیم تاج گم کرده  اهل جنوب تهران در کنار کوره های آجر پزی با یک دنیا افاده عده ای را اینجا با ترشی وخوراکی وخورش بادمجان دور خودش جمع کرد من تنها ماندم ، آنقدر بمن فشار آوردند تا نفسم در گلویم گرفت اما سکوت کردم تا جایی که به زادگاهم رفته وتحقیق کرده بودند که من از کدام فامیل هستم ودست از پا دراز تر برگشتند .
    من سکوت کردم بهر روی گمان بردم ارامنه اینجا مانند ارامنه ایران میباشند ، نه آنها هم خودشانرا گم کرده بودند ، تنها شدم ،  هنوز هم تنهایم میلی هم ندارم این دیواررا بشکنم ووارد حوزه ماموریت آنها بشوم .  نشستم به تماشا ونشستم به نوشتن ، اول دفترچه هایم را سیاه کردم ودرصندوقی جا دادم وسپس باین جعبه جادو روی آورد ومقداری را عیان کردم تا حد اقل خودما ، خودمانرا بشناسیم حال از فردا لابد زن نانوایی رویش بر میگرداند وزمین شور درانتظار سلام من است وباید موهایمرا بور کنم وسرخاب مفصلی بمالم ولباس لختی بپوشم و…….دیگر هیچ.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش سی ام ژانویه 2017 میلادی .
  • کولی

     چیزیکه روز گذشته بیشتر از همه مرا دچار خشم کرداین بود که:
    داماد اسپانیایی بنده گفت  اولین کولی از ایران برخاسته سپس به روسیه وکشورهای شمال رفته و حال در این سر زمبن  خانه کرده اند !!!! 
    متاسفانه من نه فیس بوک دارم ونه حوصله بحث کم کم اولین سیاه  اولین برده اولین جنایتکار  نیز از ایران برخاسته چرا که ایرانیان دوراز هم بفکر (حالند )نه دیروز نه فردا  متاسفم برایتان متاسفم  خشممرا خالی  کردم تنها نتیجه اش این شد که روبط  ما رو بسردی رفت  هرچند اینها هم برادر بزرگند وپدرخوانده  سوختم آنچنان که دیگر نمیتوانم فریاد بکشم 
    دوشنبه ۳۰ژانویه ۲۰۱۷میلادی
  • نا پیوستگی

    نوشتم :
    پیکرم پیکر یک شمع واژگون است 
    نوشتم:
    سر تا پای او غرق خوم است
     نوشتم :
    هرچند چون نور صبح میدرخشد 
     اما ، واما از مرگ چندان دورنیست 
    دیگر شعله ای درجان او نمیسوزد
     وآن آتش دیرین رو بخاموشی میرود 
    ما خانواده کوچک  برای خودمان خصوصی یک ” اینستاگرام ” باز کردیم وخصوصی یک پیغام گیر که چندان با خلایق محشور نشویم واز عذاب سیاسی درامان بمانیم اما بین خودما نیز این مکافات درگرفت ویک یک رفتند !! حال باز باید با همان ایملها باهم تماس داشته باشیم ویا با خط تلفن . سیاست حتی بین افراد خانواده نیر رخنه کرد و وبرادر باخواهر دشمن شدوخواهر با مادر 
    درحالیکه بهم قول داده بودیم از این برکه بو گندو دور باشیم اما اخبار بدجوری مغز هارا میشوید ……
    روز گذشته دخترم ودامادم میهمان من بودند، دخترم با همسرش هم آواز شد که ” دیدی کشور ما هم در زمره کشورهای نظیر سومالی قرار گرفت ؟ درحالیکه نیشخند تمسخر آلود همسرش را میدیدم گفتم :
    زمانی میرسد که خوکها فرمانروا میشوند وزمانی میرسد که خوکها لباس انسانها  را به تن میکنند وزمانی میرسد که تمدنی به دست خوکها از هم میپاشد درحال حاضر ما ( اینجا شهر وندیم ) !! وچه بسا فردا بما حکم شود که اگر میل دارید بمانید ایمان مارا نیز بپذیرید !! همچنانکه هررزو یک پاکت حاوی تسبیح ومدال وعکس وغیره برای من از راههای دور میرسد چرا که یک روز پنج یورو ( بعنوان نذر) ! برایشان فرستادم گاهی ترس سرا پای وجودم را فرا میگیرد وجایی نیست که دستمرا به آن بیاویزم همه چیز از بین رفت وتمام شد ، حال چه باید بکنیم ؟ 
    پسر  من سه ساله بوده که از ایران بیرون آمده وهفته آینده چهل وسه ساله میشود  دراین مدت هیچگاه به ایران نرفت حتی به دنبال ارثیه پدرش نیز نرفت . حال باید به امریکا برود پانزده هزار یورو پول بلیط خود وتیمش را داده برای فروش نماد کارش وکنفرانسی که باید بدهد  شبها خوابم نمیبرد آنهاییکه در پشت گیشه اداره مهاجرت نشسته اند بجای مو سر را میبرند بازداشت میکننند همچنانکه دراولین  سفرش فندک طلای اورا که هدیه همسرش بود  از او گرفتند وپس ندادند خشونت آنها غیر قابل انکار است .
    نه نمیتوانم بخوایم شب گذشته بین مرگ وزندگی دست وپا میزدم باید بنوعی اورا منصرف سازم اما او گوش به حرف من نخواهد  داد وآژانس مسافرتی او هم هیچ مسئولیتی درقبال او نخواهد داشت او حتی زبان مادریش را با سختی حرف میزند بیچاره بین چند زبان باید بگردد تا منظورش  را بیان کند .
    خوب ! حال باید دید چه میشود ؟ به کجا میتوانیم برویم پسرم امروز نوشت که من از گروه شما بیرون میروم حوصله سر وکله زدن با سیاست را ندارم اگر کاری بامن داشتید خصوصی پیام بفرستید ، از اینستاگرام هم رفت ، مهم نیست این  تنها رابطه ما رابطه خانوادگی ما بود ؛ دخترم زیر گردش افکار کمونیستی همسرش همچنان بمن وسر زمینم وشاه میتازد ! نه ! جمهوری اسلامیرا قبول ندارد خوب پس باید یکیرا قبول داشت ، حق وحقوق کارگری !!!  همان زرشک پلو با مرغ امروز هیچ کس دراین دنیا حق وحقوقی ندارد بخصوص قشر کار گر ! بفرما مادرت از سن هیجده سالگی کار کرد امروز نامش از دفتر سر زمینش هم خط حورده  امد دراین ده کوره با افاده های طبق طبق مشتی بیسواد دهاتی با تمام سختیها ساخت امروز حق وحقوق او چیست ؟ زندانی دریک خانه انفرادی سرد ویخ بسته مجبور است دستگش بپوشد ، وجوراب کلفت وخودش را مانند پیاز  بپیچد چرا که مباد برق مصرف شود با اینهمه یکصد یورو هفته گذشته پول برق پرداختم تنها یک نفرم نه ماشین ظرفشویی دارم ونه چندان از چراغهای پر نور ونورافکنها استفاده میکنم ونه تلویزونم دایم روشن است  ونه اجاق را مرتب داغ میکنم . این زندگی یک زن است ، زنی با تمام قدرت روحی وقدرت بدنی وجرئت وشهامت اما نتوانست با تقدیر درافتد . فریادش به گوش هیچکس نرسید .حق وحقوق کارگری !! ؟ کمونیست مرده لاشه ای بیش  نیست یک لاشه گندیده ومتعفن وشما هنوز از بوی گند او که به مشامتان میخورد غرق لذت هستید .
     دیوار گچی وسفید ، یخ کرده با دهن کجی 
    مرا مینگرند 
    تو گفتی ؟! 
    تو چه گفتی ؟ چه شد آن سایه من 
    آن سایه ای که حتی درپرتو ماه میرقصید
    بغضی سخت راه گلویم را بسته 
    چشم گریانم بر سیمای تو افتاد
    سر از شرم بر زمین انداختم 
    چشمه نیز روی برگرداند 
    برکه گفت :
    اینجا جای نتو نیست 
    ابر بارانی از راه رسید 
    اشگ او  فرو ریخت وبردامانم نشست
    پاره سنگی از دیوار خزید 
    روی برگرداندم 
    دیوار گفت :
    اینجا هم جای تو نیست 
    وحا ل ما انتظار داریم که ملت ایران باهم یکی شده دست به دست هم داده وبه آن فرمانروای تازه برتخت نشسته بفهانند که ما تاریخ داریم ؟ با دسته های سینه زنی درخیابان پنجم نیویورک؟! با پخش حلوا وشله زد وچادر سیاه وربنده؟! این است تاریخ ما !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا.
    30/01/2017 میلادی/و
  • شبهای تاریک

     شبها تلفنم را خاموش میکنم وصبح مانند مسلسل مکالمات بچه ها بیرون میریزد همه با هم درباره سیاستهای امروز حرف میزنند همه هم ترسیده اند ، جنگ بزرگی درراه داریم نخود نخود هرکس رود خانه خود ، مواد غذایی کم است تا جاییکه چین کاهوی مصنوعی از آب ورنگ میسازد وببازار میدهد ، آب هم کم است نگاهی به جنوب زادگاهم انداختم کویر خشک ، درعوض شهرهای حاشیه خلیج همیشه فارس فوارهاییشان تا آسمانها صعود میکرد از دولت سر فروش آبهای زیر زمینی ما وخاک ما .
    بگذریم ذکر مصیبت است ، ( مردان توده ) شاعران ، نویسندگان بت و انجیل وکتاب مقدسشان نوشته های شاندرو پتوفی وشاعر مجار و شاعراسپانیایی گارسیا بود انقلاب فرانسه برایشان یک شروع دنیای جدید بود ! همگی شیفته وار ازآن انقلاب سخن میراندند  وآنرا ( نجات بخش آزادی امروز) میدانستند وهیچ گهی هم نخوردند بلکه سر زمینرا به دست دولت کاگ ب دادند که برای همیشه ایمان مردمرا دردلشان بکشد وذهنشانرا پریشان سازد  مرتب بهم کتاب های ترجمه شده تقدیم میداشتند شاعر بزرگ سبیلوی ما جناب  “سایه “که هنوز هم درسایه زندگی میکند  با آن سبیلویی که جان داد” کسرایی “تازه فهمیدند که ایوای ” فریب خورده اند”  وددراین میان من هم هرگاه اظهار نظری درباره روی کار آمدن یک رهبر سر زمین پهناور امریکیا میکنم گند میزنم !! دیگر تمام شد . هیچگاه نخواهم گفت کدام خوب است کدام بد است  اول کارتر انتخاب کردم آمد ورید درون ایران ورفت حال باین  یکی دلخوش بودیم این یکی هم رید به دنیا وجنک را آغاز خواهد کرد .
    روز گذشته در سوپر دیدم مردم چنان  با ولع قوطیهیا کنسرو شده گوشتهای یخ زده وبرنجهای مسموم را میخرند ودرون چرخ دستی شان میگذارند ، خوب اینها هم تمام میشود بعد چی ؟ بعد لابد باید گوشت قربانیان جنگ را بخوریم .
    هرصبح با نکاهی به تختخوابم میفهمم که شب را چگونه گذرانده ام ، آرام وبیخال یا با کش وقوس وجنجال امروز از دیدن آن وحشت کردم از پریشانی تختخواب و پرتاب  بالشها  فهمیدم تمام شب در جدال بوده ام ، با کی؟ نمیدانم  وامروز میهمان دارم ، روز گذشته مقداری لوبیا سبز دریک بسته خریدم امروز گویی دارم پلاستیک خورد میکنم سبز سبز مانند  نی های درون کاله گلاسه ها ، سبز هنوز دارد میزد وهنوز سبز سبزند!!  سبزترین لوبیای شهر ، بطور قطع اینهم مصنوعی است ، بهر روی امیدوارم جنگی سر نگیرد دیدن عکسهای مردم بدبختی که با هزاران آرزو برای دیدن فرزندانشان یا همسرانشان عازم امریکا شده اند حال درفرودگاه سرگردان وتابلو به دست فریاد میکشند ” بگذار وارد شوم ”  نه خانه ارباب درش فعلا بسته است تا اطلاع ثانوی .
    خداوندا دنیارا ترک کردی ورفتی ومارا تنها گذاشتی ؟ سرنوشت بچه های ما چه خواهدشد ؟ این کوچولهای تازه پا باز کرده ، که سرگرمیشان بازیهای مسخره ساخت چین است .
    پرده را زدم بالا آسمان آبی کمی ابری آفناب درخشانی از دوردستها میتابید ، نه دیگر به آفتاب هم اعتماد نخواهم کرد عکسی هم نخواهم گرفت کارم این بود که هرصبح با دوربینم یک عکس از آسمان بگیرم وبگذارم روی یک  [روروئک ]وبگویم آسمان امروز ما  اما دیگر آسمان هم جاذبه اش را برایم از دست داده است پرده هارا کشیدم آفتاب راهم نمیخواهم ازکجا بدانم این یکی مصنوعی نیست ؟!/
    در پیش چشم من همه یکسانند 
    هم هیزم نیمه سوخته درآتش سرخ 
    هم خورشید درخشان آسمان 
    سر انجام یک شب باد سم بر زمین خواهد کوبید
     وسرانجام یک شب سقف خانه ویران خواهد شد
    وما زیر جرقه های درخشان 
     در خروش هزاران ومرغان
     با عزا داران همراهیم /
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .
    29/01/2017 میلادی/.
  • دوران وحشت

    آیا ما همه خواهیم مرد ؟
    آیا کسی باقی خواهد ماند  تا بنویسد ؟
    بنویسد دوران ظلمت وجنایت را 
    آیا خواهد توانست کسی نقشی بردیوار بگذارد؟
    از این تاریخ وحشتناک ؟
    آقای گورباچف در تویتر نوشتند که :
    دنیا برا ی یک جنگ آماده میشود 
    وما خود این  را کم وبیش احساس کرده بودیم چون خر دجال ظهور کرده وحال ما درانتظار ناجی خویش نشسته بودیم  امروز بهترین کسی را که میتوانست جنگ را آغاز کند بر تخت نشاندند دیوار بلند آغاز شد همان دیواری که چندین سال پیش برلین را دوقسمت کرده بود ، درها را خواهند بست تا کسی پناه نبرد .
    از خبرهای مهم ، یک پشه مالاریای ایرانی بنام ترانه علیدوستی اسکاررا تحریم فرمودند وناگهان آکادمی اسکار دچار شوک شد وتمام دیوارهای را سیاه کرد فورا رجاله های بی بی سکینه به دورش جمع شده ومصاحبه ها پشت مصحبه ها شروع شد ! بیچاره تورا راه نمیدادند وآن جایز هایی را هم بقیمت پول مردم ایران خریده اید وبا افتخار به ایران آورده اید برای دکوراسیون توالت خوب است  وتو قبلا توپرا برداشتی تا به دروازه شوت کنی وآن یکی که معلوم نیست دور دنیا مشغول چه کاری است افتخاراتش را تقدیم این پشه مالاریا کرد . بهر روی ملا ها همیشه  چند تا ازاین جانورانرا درون  کیسه مار گیریشان دارند ..
    نمیدانم اگر کسی این  قصه صادقانه را بخواند ویا بشنود  آیا میتواند از روزگار سیاه ما سر دربیاورد ؟  آیا باور خواهد کرد  که چگونه اینهمه سال ما بدبختیهارا تحمل کردیم ؟ ودم نزدیم چون صدایمانرا درگلو خفه میکردند .
    خوب حالا باید دید جنگ بین چه کسانی است فعلا که دوستان دست به گردن صاف ایستاده اند تنها بی بی سکینها ست که دست وپایش را گم کرده از یک سو حرامزاده هایش برای او تولید دردسر کرده اند واز سوی دیگر آنهاییکه باو تکیه داده اند ممکن است دیورا طلایشان خراب شود باید هرچه زودتر کاری کرد .
    ما درانتظار گلدان وگلهای مشروطیت بودیم  درحالیکه خارها نصیبمان شد  چند علف هم به دهان ما گذاشتند تا خفه شویم اما صدایمان بلندتر شد علهای را تبدیل به خار کرده بخورد خودشان خواهیم داد .
    چه مردان وزنانی که زنده زنده سوختند وصدا از دیوار درنیامد ، نه دیگر نباید امید داشت وبه آینده دل بست  حصارها بلند کشیده شده اند   وآیا درزمان سقوط آنها من زنده خواهم ماند ؟ 
    همه دستهایم یخ بسته  دراین سرمای بیرون ودرون قیمت برق نود ونه درصد بالا رفت آنهم درست درزمانی که ما یک زمستان سرد وسختر را در کنار داریم .
    نه نباید خودرا پنهان کرد  نباید حقارتها زیر خاک پنهان نمود  خانه تاریک وسرد است ودلهای نیز تاریکترند  ومن بر کدام آستانه بگذرم تا هوای مطبوع وگرمی ا احساس کنم ، دیگر درانتظار به دنیا آمدن هیچ مرد بزرگی نیستم چون آنکه به دنیا آمد خیلی زود هم رفت . اگر دنیای کاتولیک مسیح را  دارد ماهم یک مسیح داشتیم که با دستهای خود اورا بر صلیب کشیدیم  من نه، آنهاییکه امروز بر خر مرداد سوارند وـآنهاییکه بامید روزهای بهتری نشسته بودند  درنهایت تابوتهایشان  درمیان سیلابها گم شد.
    دیگر هرچه بود گذشت باید نشست درسکوت وتماشا کرد ودهان را بست .
    آه خداوند مهربان است ودرفکر ماهم میباشد !!ودراین فکرم که چرا انسانها بردگی را قبول میکنند ؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .اسپانیا /
    28/01/2017 میلادی /.
  • جامی به دست دارم

    شب گذشته را با تب وهذیان گذراندم ، گویا چیزکی هم روی تابلت گذاشتم باران بشدت میبارید ، خواب هایم پریشان ودرهذیانها میگذشت نامه ای از عمویم  دریافت داشتم برایم نوشته بود” قلمرا زمین مگذار ، ویک شعر هم ضمیمه آن بود ، آه عموی مهربان ونازنین کدام قلم ؟ دیگر قلمی نیست زمان تو قلم بود کاغذ وشعر وترانه وآهنگ وموسیقی وادبیات وتو میتوانستی نوشته های کوتاه مرا زیر نام مستعار به روزنامه ها بدهی امروز باید روی یک صندلی بزرگ بنشینم با چند کوسن وباسن سنگینم را روی آنها تکیه بدهم تا کمر درد مرا آزا ندهدهمه باسن ها امروز بزرگ شده اند !! همه از تختخواب به روی صندلی اتومبیل میپرند استارت میزنند ومیروند روی یک صندلی دیگر مینشیند وافکارشان را میدهند به دست  یک ماشین وشب نیز افکارشانرا میدهند به دست چند رباط اتوماتیک که برایشان قصه بخواند دیگر کسی فکر نمیکند اندیشه ها گم شده اند ، هدفها نامعلوم تنها یک ایده لوژی خطرناک سایه اش راروی دنیا پهن کرده است وآنهاییکه این دیورا از شیشه بیرون کشیدن دیگر قادر نیستند آنرا به درون شیشه اش برگردانند .
    کدام قلم ؟ کدام قصه  عشق وطپیدن دوقلب ؟ همه چیز گم شد قلبها نیز مصنوعی شده اند . بسختی برخاستم خوب باید سوپی برای خود آماده میساختم هرچه که بود درون قابلمه ریختم وبا خود گفتم :
    زن ، امروز یک کدبانو بشو وبنشین مانند بقیه جلوی تلویزیون بافتنی  بباف !! ونمایش هارا تماشا کن ، کلمات مانند پرنده درمغزم پرواز میکردند که کی وچگونه مارا ازاین قفس برون خواهی کشید ؟ شمارا؟ نمیدانم شاید جرم باشد وناگهان پلیس درخانه را بکوبد وبجرم اهانت به فلان موش مرا به پشت میله ها بفرستد ، امروز باید تنها دروصف عشق آسمانی ودردهای فاطمه وتشنگی حسین نوشت ، نه ازعشق خبری نیست واز گفتگو درباره اش نیز اثری نیست ، حال مردان شلوار گشاد با پیراهنهای بلند ودستار درخیابانها راه افتاده اند تا ترا مسلمان کنند ، بالای سر من یک ( روزاریوی) اهدایی است یک تسبیح که متعلق به دین کاتولیکهاست آنرا بمن کادو داده اند مروارید است ، با صلیبی کوچک وعکسی منبت کاری از بانوی مقدس ، نگاهی به آن میاندازم چقدر آنها معصوم هستند هیچکس درباره دردهای مریم حرفی نمیزند غیراز شبهایی که پسر ش را بر صلیب کشیدند، کسی نیست که ترا مجبور کند هرروز به نماز عشاِئ ربانی بروی ، کسی نیست که هرهفته ترا برای اعتراف به پشت جعبه اعترافات بکشد ، کشیش شهر مهربان است درخیابان اگر مرا ببیند مرا درآغوش میکشد ومیبوسد اما نمیپرسد چرا به نماز نمیروی باو مربوط نمیشود . 
    نه عمو جان تو دوبار زن فرنگی گرفتی ویکبار یک زن ایرانی وهمان زن ایرانی ترا کشت ، تو با آن روح حساس وعاشق عشق نتوانستی بیشتر دوام بیاوری وکشته شدی در یک نصادف !!  نه عمو جان قلمرا زمین نخواهم گذاشت هنوز چیزهای زیادی هستند که باید به آنها بپردازم ، درحال حاضر کمی بیمارم وبه پیامبران کذاب میاندیشم  آناتکه به نیرنگ  میگویند که باید درمقابل مرگ بایستی  وسرود موعودرا بخوانی  ، نه عمو جان ، زندگی ما بی امید میگدرد بدون آفاب درخشان مهر ومهربانی  وهیچکس دیگر سهمی از زندگی ندارد  باید بنشیند تا درسبدش کمی غذا بریزند واو دعای خیر را بدرقه آنان بکند ،  روشناییهای کم کم رو بخاموشی میروند  وتنها درتاریکی صدای نا مانوس ونا شناسی بتو فرمان ایست میدهد . .تو باید بید درنگ بایستی ، نه زندگی وفداکاری در راه دیگران هیچ پاداشی ندارد  تنها باید بامید مرگ نوازشگر بنشینی تا ببینی از کدام درب وارد میشود .
    همه درنهایت تنبل شده اند  ، مبهوتند ، مات سر جایشان ایستاده اند  وعده زیادی از گرسنگی وتشنگی دررنج وعذابند ودرانتظار مرگ ناگهانی .
    در زیر آین  آسمان ابر آلود وبارانی  طوفانی خشمگینی دردلم نشسته ومیغرد ، کشتی شکسته خودرا به دست امواج اقیانوسها داده ام ودل ازهمه بریده ام  مرا هیچ باک است که درکنج مطبخی باشم یا درایوان  طلایی هیچ غمی برای زندگی نمیخورم هرچهرا داشتم بجا گذاشتم وتنها دل شکسته مرا برداشته بسوی دریاهای دور پرواز کردم  صحرا بود وترس از نیستی اما نترسیدم طوفان بود وقرو افدان بدون اینکه بتوانم بجایی تکیه دهم اما محکم ایستادم  در سرمای بیرون ودرون لرزیدم اما قدرت روحیم بمن کمک کرد و…..میکند .نه عمو جان مطمئن باش که قلمرا زمین  نخواهم گذاشت . هنز خیلی چیزها مانده که باید نوشت وعیان ساخت .پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” . اسپانیا .27/01/2017 میلادی/.
  • سکوت مرغان

    دیر زمانی است که آسمان زندگی ما در سکوت فرو رفته این سکوت وآرامش را باید حفظ کنم ونگذارم سکوت قبل از طوفان باشد  باز نیمه شب است باز صدای ماشینهای زمین شور سکوترا درهم شکستند وباز دهانم از تشنگی بهم چسپید میل ندارم آغوش گرم تختخوابم را ترک کنم وخودرا به آشپز خانه برسانم رادیو را روشن میکنم همان چرندیات خانه داری وبار. گذاشتن خورش قیمه  ویک در میان آوازهای کوچه بازاری ویا کافه جمشیدی میروم روی اف ام همان موسیقی کلاسیک تکراری با یک خط در میان تبلیغات بازار  حتی به تازگی روی .یوتیوبها هم میان یک برنامه نیمساعته ناگهان تبلیغ یک کالای بنجل خود نمایی میکند. 
    سایت اسکای با سر وصدا آخرین خبرهارا اعلام میدارد ریاست جمهور جدید با اعتراف وشکنجه وخفگی در آب در زندانها موافقت میکند ! ریاست جمهور هرچهرا که ملا اوباما ساخته خراب میکند وچه چهره معصومی از او دردنیا وروی رسانه ها پخش شده ودر ذهن مردم جایگزین در تمام این مدت هشت سال جنگها ادامه داشتند تروریستها در بدترین شرایط دست بکار کشتار ها بودند داعش مشغول تربیت وشستشوی مغز های جوانان سر. گشته وبیکار. بود هر روز خبری تازه از یک کشتار وجناب ملا اوباما مشغول بازی گلف بودند گمان نکنم در تاریخ جمهوری امریکاهیچ پرزیدنتی به اندازه ایشان گلف بازی کرد . 
    وباز روز گذشته با سر درد شدید با دخترخانم بحث بر سر. رژیم گذشته وشاه ایران بود آتش تا انتهای قلبم جاری شد میلرزیدم دختر تو چهارساله یا پنج ساله بودی که از ایران بیرون آمدی در. یک خانه بزرگ ویک زندگ مرفه بزرگ شدی حال این مراسم تاجگذاری سیخ شده ودر. چشمان همه رفته کجا آن روزها بین فقر ودارایی اینهمه تضاد وتناقص وجودداشت غیر از نویسندگان وشاعران وهنرمندان چپ که هنوز هم آن دنباله بودار را درمیان  مبلمان عهد لویی به دنبال خود میکشند تو چگون میتوانی اظهار نظر بکنی در حالیکه چیزی نمیدانی وندیدی وتازه فهمیدم که اخبار ونوشته ها وگفتار اطرافیان تا چه حد میتواند روی شخصیتها شکل نگرفته تاثیر. بگذارد با خودم گفتم: 
    بیچاره شاه او هم مانند من بد شانس بود ودستش نمک نداشت حداقل گلو ی پدر تو وخانواده اش که افتخار. این را داشتند با درباری ها ازدواج کرده اند که پر بود کم وکسری هم نداشتید مالیاتی هم نپرداختید مالیاتهارا من یکه وتنها درخارج پرداختم بعلاوه او شاه سر زمین تو بود تو باید در. برابر دیگران بخاطر حفظ شئونات سرزمینت و گذشته پر افتخارت  بایستی و از او دفاع کنی نه اینکه با دیگران هم آواز شده  یک سرود بیگانه بخوانی سرم بشدت درد گرفته بود قرصی بالا انداختم وخودم را به دست تختخوابم سپردم ودر این فکر بودم تا این اخبار کذایی هست مردم خودشان نیستند وخودشان فکر نمیکنند بکلی اراده وشعور خودرا باین رسانه ها سپرده اند که هر چند ساعتی حضورشان را اعلام میدارند  وآیا بهتر نیست که من برگردم به سر خانه اول همان خانه عشق ،شعر، موسیقی که دیگر نیست گم شد.
    یاد باد أن خوشنوا آواز دهقانان شاد 
    یاد با دآن دلنشین آهنگ دور 
    یاد باد آنمهربانیهای یار
    یاد با آن رزگاران یاد باد 
    دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است 
    خارهای جانگزا روییده است 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا /جمعه ۲۷/ژانویه ۲۰۱۷ میلادی