Category: General

  • پیامی تازه

    من گدایی دیدم در بدر میرفت 
    وآواز چکاوک میخواند 
    وسپوری که به یک پوست خربزه میبرد نماز 
    بره ای دیدم که بادبادک میخورد 
    من الاغی دیدم که یونجه را میفهمید 
    در چراکاه ” نصیحت ” گاوی دیدم سیر ……..سهراب سپهری 
    دیر بیدار شدم ، هنگامیکه به رختخواب میچسپم ، میدانم که بیمارم ، روحم زخم خورده واز زخم روح پیکرم نیز بیمار میشود ، 
    این زخم از کجاست ؟نمیدانم ، تمام دیروز غمگیم بودم بی هیچ علتی وامروز که نان گرد را درون بشقابم دیدم بیاد همان فیلم کذایی ” سیلن گرین ” افتادم  که از گوشت وپوست واستخوانها همشهریان غذا درست میکردند وبه سایر بردگان میدادند .
    غمگین بودم ، نمیدانم چرا ؟ غم بمن قبلا ندا میدهد احساسم بمن میگوید که باید درانتظار یک حادثه باشم وخواب به کمکم میاید 
    از اول مارس یعنی روز چهار شنبه که بنام جهارشنبه خاکستر نامبرده میشود ومومنین ! به کلیساها میروند وکشیش بر پیشانی آنها یا میان موهایشان روغن مقدس وخاکستر ی را مخلوط کرد برآنجا میمالد ، واز آن ساعت  روزه داری چهل وپنح روزه تا روز عید پاک شروع میشود ، این روزه داری شبیه روزه های ما نیست که بیست وچهار ساعت بر پیکر وجان وروح خود صدمه بزنیم تا قدیس وپاک شویم بلکه بعضی ها از خوردن گوشت ومشروب دراین چهل وپنج روزه خوداری میکنند وآنهاییکه خیلی مومن ترند ! از خوردن هر موادی که از حیوانات بعمل آمده باشد مانند پنیر وشیر وخامه  وگاهی شیرینی خود داری میکنند ، جوانان کمتر باین قراردادها پایبندند تنها آنهاییکه پایشان لب گور رسیده برای بخشش گناهان جوانیشان باین روزه دست میزنند وآقایان ابدا این کارها مخصوص زنان است وچه بسا این زنان بودند که اول از ترس دست به دامن پیامبران واهی زدند وسپس این شیوه نا بخرد را روانه بازار کردند که امروز سر هر چهارراهی یک دکان باز شده وحتی تا دربخانه ها میایند تا ترا به راه راست هدایت کنند 
    این بازار بزرگ جهانی محال است تا دم مرگ دست از روح وجان تو بردارد .
    خوشا بحال حیوانات ، نه کتاب را میشناسند ونه واژه هارا ونه سوره وآیت را کاغذ را میخورند برایشان مهم نیست که سند ماللکیت  ملکی بزرگ است یا یک برگه کاغذ ناچیز .
    گاهی به زندگی حیوانات بخصوص سگها وگربه ها حسرت میخورم  ، سگ کوچک ومامانی پسرم بیشتر از من دربغل او جای میگیرد وسرش را روی شانه او میگذارد واورا میلسید ومیبوید میخوابد .
    سگ کوچک خانه دخترم بیشتر از من مورد لطف اهالی خانه است مرتب واکن هایش را میزند غذای مخصوص میخورد وسگ بزرگ آن یکی دیگر جای خودش را دارد ارباب خانه است مستر  .
     من دراین بالای تپه از دور دستها به شهری که بیقواره دارد  رشد میکند وبالا میرود مینگرم  رشد بی حساب آهن وکچ ومواد مصنوعی از آجر های قدیمی خبری نیست ، از سیمان و بتون خبری نیست .
    شبها رادیوی کوچکم را روشن میکنم اگر دراطاق نشیمن باشم همسایه دست راستی مرتب صندلیش را روی زمین میکشد واگر به اطاق خوابم پناه ببرم هسایه دست چپی مرتب صندلی را بر زمین میکوبد , یعنی ، ساکت اما اگر خوداو رادیورا تا حد خدا بلند کند وروی بالکن بیاورد ومن مجبور باشم آوازاهای وحشتناک فلامنکو مخلوط از ملودیهای عرب که درمیان آنها جا خوش کرده با سرو صدای زیاد بشنوم حق اعتراض ندارم ، تا دوازده شب مجاز هستند هرچقدر میل دارند فریاد بکشند وموزیک گوش کنند مگر آنکه دیگر از حدی بالا برود که ساختمانرا تکان بدهد  مانند همسایه طبقه زیر که  واقعا بعضی از روزها خیال میکنم درون یک دیسوتک وحشتانک نشسته ام ، کاری نمیشود کرد ، نه هیچی کاری نیمشود کرد .
    ” ما ترا پناه دادیم بتو پاسپورت دادیم وبرایت همه جور امکانات حفاظتی ایجاد کرده ایم وماهیانه حقوق تو به حساب تو میرود در ما ه سه باز باید از کارت بانکیت استفاده کنی تا ما بدانیم درهمین حول وحوش هستی وپولهای مارا به جاهای دیگر نمیبری تا خرج کنی ! ویا  مانند هموطنانت به کشورت برده آنهارا بفروشی ومدتی درآنجا بسر ببری ودوباره سر ما ه برگردی ویا مانند دیگران پولهارا به حساب پسر ودخترت بریزی وبما بگویی بیچاره ام فقیرم پناهنده ام هم ازتوبره بخوری هم از آخور . 
    خوشبخاتانه من پناهنده نیستم با گامهای شکسته خودم کمبریج را ترک کردم وباینجا آمد م بخاطر کمی آفتاب نه بیشتر اما پدرم را جلوی چشمان آوردند واین حقوق حقوق باز نشسگی من است نه پول صلیب سرخ یا حمایت دولت اینجا از این خبرها نیست پناهنده با حد اقل دستمزد بدون کنترات درمزارع کار میکنند وشبها هم درون یک طویله میخوابند آنهم فصل دروی گندم یا زیتون ویا انگور ویا محصول دیگری ، در خودشان ذوب شده اند کله هایشان چهار گوش است تنها با زبان خودشان حرف میزنند خیلی کم با زبانهای دیگری آشنایی دارند عده کمی تنها با زبان فرانسه یا ایتالیایی که به زبانشان نزدیک است حرف میزنند همه باهم فامیلند پدرخوانده ومادرخوانده دارند …..ومن یا ما که مجبوریم اینجا به زندگی نکبت بارخود ادامه دهیم غریبه ایم هرچند سالها درکنارشان باشیم مانند سایر ادیان وسایر ملل حال من جزو خوشخبترین آنها هستم که دخترم دریک خانواده بسیار مومن ومهربان ومودب همسر پسر آنها شده است   
    امروز درمیان خیل عزاداران  باید آرام راه بروم تا روح سینیور عذاب نبیند و….. حال من چگونه باید بگویم که   :
    نوروز من درراه است ؟! .
    ————————
    گلفروشی گلهایشرا میکرد حراج 
    درمیان دو درخت  گل یاس 
    شاعری تابی بسته بود 
    پسری سنگ به دیوار دبستان میزد 
    کودکی هسته زرد آلو را روی  سجاده بیرنگ پدر تف میکرد …..سپهری
    پایان .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” .03/03/2017 میلادی / اسپانیا .
  • شارلاتان

    دلنوشته امروز !
    هر کجا را که باز  میکنم صحبت از یک شارلاتان ومزدور رژیم است ، به هررادیوی فارسی زبانی که گوش میدهم صحبت از این شارلاتان است  ، هر ایستگاهی را که باز میکنم فحاشی باین شارلاتان است  .
    او کیست / این شارلاتان کیست  همه دنیارا تکان داده است بعد از  رییس جمهور شومن وتازه وارد به کاخ سفید  حال نوبت این یکی است !.
    من باین  شارلاتان لقب ” رییس جمهور آینده ایران ” را داده ام ، او کسی نیست غیز از نویسنده کتاب ” رفیق آیت الله ، البته در تیز هوشی وبازیگوشی وتلاش بی امان او برای باقی ماندن روی صحنه شکی ندارم  حال اگر او شارلاتان است وشمارا گول میزند پس هنوز پس از چهل سال باز فریب میخورید با آتکه دور دنیا راه افتاده القاب دکترا ومهندسی وغیره را بردوشتان گذارده اید ، پس مشگل شماست .
    اگر نه ، باورش دارید دیگر اینهمه جنجال برای چیست ؟ چرا صبرو تحمل شما اینهمه بهم ریخته ، خوب میدانم آنهاییکه درسنین جوانی به کشورهای خارج به هرعلتی گریخته و آمده اند امروز یا میانه سالند ویا کهنسال وگمان نکنم بشود آنهارا فریب داد  مگر حریف خیلی قوی پنجه  باشد اگر هم هنوز نو جوانید بی تجربه پس صبر داشته باشید شاید واقعا اینطور نباشد، این چشم  بدبینی  را به دور  بیاندازید واز دید دیگری باو نگاه کنید ،  لاقل بگذارید حرفش را بزند من طرفداری از او نمیکنم کتاب اورا هم نخوانده ام چون نه آنرا دانلود کردم ونه دسترسی به شهرهای بزرگی دارم تا بتوانم از کتابخانه ها آنرا ابتیاء کنم ( لغت گنده ای بکار بردم )! دراین دهکده غیر از نان وپنیر وشراب ورقص وآواز چیز دیگری نیست وچند سوپر که پس مانده انبارهای اروپارا بعنوان مواد غذایی برایمان به ارمغان آورده اند وزنان ومردان مسنی که هنوز کتاب دعا زیر بغل به کلیسا میروند ، بنا براین من کمتر دسترسی به فضای باز وآزاد دنیای بیرون دارم ، بنا براین :
    اگر مزدور است به برنامه هایش نگاه نکنید وبه حرفهایش گوش ندهید ، اگر مشکوک است اورا رها کنید واگر باورش دارید از او پشتیبانی کنید مگر آنکه مانند یک خزنده از او بترسید وبگویید که خود مار است .
    نه ، ایرانیان عزیز ما درآنسوی آبها وقاره ها کاری ندارند  فکر نان روزانه نیستند  فکر آینده فرزندان نیستند همه چیز را آورده اند ومهیاست سرگرمی تازه ای  ندارند مسن ترها گرد هم جمع میشوند وتخته نرد بازی میکنند وشارلاتان میشود  مزه دهانشان ، جوانان تحت تاثیر دیگران باو فحاشی میکنند ، رادیوها وتلویزونها بعضی ها از روی ادب ویا ازترس کمتر با او مصاحبه انجام میدهند ، هرچه باشد از شیخ علیر ضا نوری زاده بدتر نیست که متاسفانه همه را با آن لبخند ملیحش به دام میاندازد وبازار مصاحبه را رونق میبخشد .
    من گاهی که کامنت هارا میخوانم واقعا از خجالت میمیرم ، یعنی چی ؟ تنها فحاشی وپدر ومادر وناموس همهرا یکی میکنید که چی دردتان آمده ؟ شما نتوانستید روی صحنه بپرید ؟ خوب او دانست وتوانست . 
     نوشتم که این نوشته  حاکی از پشتیبانی  او نیست تنها یک عقیده است وبس وایتکه ما ایرانیان ارام وقرار  نداریم درحال حرص وجوش وسرانجام فحاشی میباشیم ودرخاتمه باید بعرض برسانم که خیلی از این رسانه ها اعم از رادیو وتلویزیونها با حمایت  دولت جمهوری سر پا ایستاده اند ویا دست گدایی پیش اقمار مصنوعی اطراف خلیج فارس دراز کرده اند ویا کاسه گدایی به دست گرفته از حمایت مردم برخوردارند با تبلیغات وسیعی که هر دقیقه گوش ترا آزار میدهد !! .بقول دوستی !
    نه بر اشتری سوارم  ، نه چو خر به زیر بارم 
    نه خداوند رعییت / نه غلام شهریارم 
    —–
    چهل سال رنج وغصه کشیدیم و عاقبت 
    تقدیر ما به دست شراب دوساله بود …… حافظ
    چهل سال در عین رنج  ونیاز  ، سر از بخشش مهر پیچیدم /رخ از بوسه گرداندم 
    به خوش باش حافظ  که جان وجانه ام اوست 
    به هرجا  که آزادی یافتم  به جامش  اگر میتوانسته ام 
    می افکندم  گل پر افشانم را 
    چهل سال  اگر بگذرانم به هیچ 
    همین بس که در رهگذر وجود 
    کسی را بجز خود نیازردم ……….زنده نام فریدون مشیری 
    پایان / ثریا / اسپانیا / پنجشنبه .
  • نرم نرمک میرود عمر !

    از ساعتها پیش بیدارم ،
    شاید از چهار ونیم صبح  ، 
    به عادت هر بیداری اول خبرهارا میخوانم در سایت “گویا”  مردی از محرمان درگاه روسیه شوری داشت به زبان فارسی در باره ” رهبر” سخن میراند اما گویی یک افغانی داشت حرف میزد ،  نامش ذکر نشده بود اما او آنچنان از پدربودن رهبر بر سر امت حرف میزد که همان نبود بزنم زیر گریه ! که ایوای من دراین بیغوله چکار میکنم ، چادری بسر اندازم وسربندی ببندم وبروم بگویم لبیک یا لبیک یا رهبر ، شاید منهم به نوایی برسم و” بنام من کتابی چاپ شود ” ! ومن آرزو به دل نمیرم که نامم برپشت جلد مشتی اراجیف نقش نبسته است .
    رفتم به دنبال مسعود اسدالهی ، نه او دارد پیر میشود ودچار آلزایمر وخود فراموشی وسرانجام مجبور بود که از همکار گرامیش که برای امت همیشه درصحنه اسکاررا به ارمغان برده بود تعریف کند واورا بستاید ، خوب مردم خوشحالند اکر نان ندارند اسکار دارند اگر خانه هایشان با بولدوزر خراب میشود ویا هوای صاف پاکی ندارند ویا از فرط بدبختی واعتیاد درقبرها ی دهان باز میخوابند  درعوض اسکار دارندخیلی مهم است خیلی !!
    کم کم افکارم کشیده شد بخانه قدیمی که دران مانند زندان سی سال بسر بردم زیر یک نمایش بزرگ بازاری! یکطرف میز قمار بود و عرق ورقص روحوضی ، یکطرف نماز بود وروزه وانگشت دردهان کردن که صدایشانرا نامحرم نشود ، من گم شده بودم درهای آهنی خاکستری دیوارها خاکستری بدون هیچ تابلوی حتی تابلویی را که به دیوار نصب کردند باز دریای مرده خاکستری با یک تک درخت سرو گویی آب راکدی بود ویا یک گورستان وچراغهای نئون گویی دریک دفتر یا یا راهروی زندان راه میروی ،  ومن چگونه ناگهان دست به انقلاب زدم ودیوارهارا با کاغذ دیواری رنگی پوشاندم چند تابلوی نقاشی  خریدم به دیوار آویختم  پرده های کت وکلفت وکرکره را به دور ریختم با پرده های تور نازک همه پنجره های آهنی را پوشاندم ، آن قفس هنوز همان قفس بود اما من درونش را بشکل خودم ساختم گرامم را گذاشتم برای صفحه ها ونوارهایم کمدی بزرگ تهیه کردم وأآنهارا درون سالن بزرگ جا ی دادم وصدای موزیک را انقدر بالابردم تا صدای انکرالصواترا خاموش کنم و درون پاسیو کوچک گلهای زیبایی کاشتم وسی وسه شاخه رز بسیار نازنین ویک درخت ماکنولیا درصحن حیاط کاشتم روی استخررا پوشاندم تا  هرروز خورده بچه های فامیل برای شنا  به دورن خانه یورش نیاورند  وشبها دور استخر مانند کاباره وکافه نشود “او” با چشمانی که در گودی سرش میچرخید  مانند دوشیشه مرا مینگریست از من ترسیده بود. میهمانیهای بزرگ ترتیب دادم اشخاصی که سرشان به تنشان میارزید دعوت  کردم خوانندگانرا دعوت کردم وگفتم بزنید وبخوانید وبنوازید شاعرانی که بعدها درخدمت انقلاب درامدند همه بودند اما من نبودم من گم شده بودم دیگر نبودم .
    حال میبینم که این چادر  چه مزایای بزرگی دارد میتواند حجابی باشد برتمام ننگها ونکبتهای بیرونی ودرونی تو .
    بیدارم ، هوا گرفته ، گویی هوا کم دارم همه پنجره هارا باز کردم آلرژی باز از راه رسید به همه چیز آلرژی دارم  لیوان قهره را به دست گرفتم وآمدم نشستم تا خودمرا خالی کنم ، نه گریه نمیکنم ، اشکی هم نمیریزم ، تنها احساس میکنم چیزی بین بچه ها اتفاق افتاده که از من پنهان میکنند ، دنیای من درمیان همین موجوات میچرخد با دنیای بیرون. کاری ندارم دنیا کار خودش را میکند من نمیتواتم جلوی حوادث را بگیرم .
    به تخم مرغهای سفید درون یخچال فکر میکردم پس از سی سال اولین بار است که دراینجا تخم مرغ سفید میبینم آنهارا خواهم پخت ورنگ میکنم برای پای سفره هفت سین وخودم روبرویش خواهم نششت وبخودم خواهم گفت ، عیدت مبارک ثریاخانم صدسال به همین نکبتها .
    عکسی از آقای دهباشی سر دبیر مجله قدیم ” بخارا ” دیدم درآلمان اظهار داشته بود که :
    زمانه عوض شده قبلا روزنامه ها ومجلات شاعران ونویسندگانرا کشف کرده وآنهارا به جامعه می شناساندند حال  کتبی چاپ میشود وناشر باید به دنبالش برود ! 
    اینترنت هم که مجانی همه احساسات درونی یک انسانرا درهوا پخش میکند همه آنرا استنشاق میکنند یا بی اهمیت از کنارش میگذرندویا برایشان جالب است که … خوب بقیه اش چی ؟ بعد چی شد؟ بعد ، هیچ دیگر چیزی نیست ، دیگر کسی نیست ، 
    قبرستان نام آوران را نشان میداد مردی که متصدی قبرستان بود داشت قبرهای هنرمندان را میشست وغبار گرد وخاک آنهارا   پاک میکرد درباره همه آنها اطلاعات کافی داشت سنگ گور شاملو را شکسته بودند ویک تکه موزاییک رویش گذاشتند” این یکی بد نبود” کسی که نامش ایرانی باشد زادگاهش ایران باشد منکر وجود تاریخ ایران شود وموسیقی ایرانی را انزجاری بخواند که برجان مردم افتاده وفردوسی را منکر شود لیاقتش همان موزاییک است .
    هنوز صفحات موسیقی ودکلمه های زیبای پروین سرلک را که متعلق به فرهنگ وهنر بود دارم ، هنوز صفحات صدای شاعران را دارم ، وهنوز کلکسیون صفحات موسیقی کلاسیکم را دارم اینها را ازدستبرد خارج کردم وتنها چیزهایی بودند که درون چمدانم قرارداردم سنفونی نه بتهوون با ارکستر سنفونیک وین که جناب همسرم برایم از وین کادو آوردند! دران زمان که خیلی عزیز بودم وصفحا ت فرانتز لیست هم چهل وپنج دور هم سی وسه دور ، از همه مهمتر که شاید جوانان امروزی ندانند که ما یک موزیسین بزرگ هم داشتیم بنام ” امین الله حسین” که سنفونی تخت جمشیدرا ساخت ودوستی نازنین که امروز دراین دنیا نیست ونامش گرامی ویادش همیشه جاودان است ” فرها دهخدا” آنرا برایم کادو آورد  .
    شاید امروز نوه من به آنها بخندد اما برای من همه زندگی گذشته ام بود . امروز جوانان چی میدانند؟ هیچ ، هیچ تنها رمز ستارگان واحوالات ماه را میدانند ! وسیاست را مانند سقز دردهانشان میجوند وتف میکنند  ، نه ! چندان پشیمان نیستم راهرا خوب آمدم با همه سختی ها ، گریستن ها ، تحقیرها ، فحاشی ها ، واگر از من بپرسند بدترین دوران زندگیت  چه روزهایی بودند خواهم گفت : 
    آنروز که پای به محافل دراویش گذاشتم ، بخیال آنکه روحم را صیقل داده واز صافی رد کنم اما بقول حافظ :
    مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز / ورنه درمحفل رندان خبری نیست ، که نیست / 
    وهست ما نمیدانیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش .” لب پرچین ” 02/03/2017 میلادی / اسپانیا .ساعت 07/43 دقیه صبح پنجشبه .
  • …روزی فرا خواهد رسید که ….

    روزی فرا خواهد رسید که خواهید فهمید بیدادگروویرانگر سر زمین ما چه کسی بود ؟ خواهید فهمید چه کسی شاه را مسموم ساخت وخواهید فهمید چه کسی جواهرات سلطنتی را درون صندوقهای آهنی قبلا با هواپیما به خارج فرستاد ، کسی که اورا تربیت کرده وسپس به دربار فرستادند نامش هرچه میخواهد باشد .
    روزی فرا خواهد رسید که آگاهی خواهید یافت که مسئول اینهمه ویرانی وآدمکشی چه کسی بود وچرا ایران سرزمین ما باین روز افتاد وچرا امروز با کامیونهای شهرداری از روی بیچارگان وکارتن خوابها رد میشوند وآنها را مانند لاشه های حیوانات له میکنند اگر آنروز اورا نبخشید من شمارا از آن سوی دنیا نخواهم بخشید خداوند هم شمارا نخواهد بخشید .
    او یک تکه سنگ یک تکه کچ برایش مهم نیست که درایران  چه میگذرد بر فرزندان ایرانی وپدر مادران چه میگذرد تا بحال او بکدام یک خانواده ایرانی کمک کرده است بیچاره ملکه کاترین کبیر بدنام شد .
    ما ایرانیان عادت داریم همه چیز را آماده بما بدهند مانند هما ن فنجانهای چایی درسینی نقره که بما تعارف میشود آزادی را نیز درون سینی نقره بما اهدا کنند ، ازجایمان تکان نمیخوریم ، امروز دنبال شهربانو هستیم ، فردا دنبال شهزاده ، پس فردا دنبال فلان قاری قران هرکه بما بیشتر داد او را سجده میکنیم هیچ خون ملی گرایی دروجود ما نیست درغیر این صورت اینهمه فریب نمیخوردیم ومانند برگ کاه اینسو آن سو نمیرفتیم یکی چریک شد، دیگری مجاهد شد ، سومی فدایی شد ، چهارمی مسلمان شد پنجمی کاتولیک شد ششمی بهایی شد هفتمی بیخدا شد هشتمی منکر همه چیز شد چرا که آن آرامش وآن تنبلی را ازو گرفته بودندوحال قدرت نداشت ازجای برخیزد تریاک ، گرد ، قرصهای ارامش بخش مشروب همهرا خانه نشین کرد وتنها به یک چیز اندیشه کردند وانهم ” سکس: بود وآوازهای ناهنجار وآشغال .
    زنانما ن  تن به حقارت دادند وآنهاییکه  که برخاستند تنها برای تبلیغات بود جایزه نوبل را برای چه به خانم عبادی دادند؟ کدام خدمترا به زنان وبچه های ولگرد کوچه کرد ؟ مدال  لژیون دنوررا برای چی بر سینه بانو آویختند اجرت او بود کارش را خوب انجام داده بود تکه درختی خشک بی احساس ، ایکاش میرفت مانکن میشد هم فرصتش را داست وهم ملاتش را .
    روزی که با همسرم برای دیدار اقوام او به شهرستان رفتیم هنوز اتومبیل ما به شهر نرسیده بود که تمام اهالی شهر باخبر شدند که اهای  آهالی شهر عروس دوم حاجی فلانی دارد میرسد او جینی هم دربطن دارد ، فورا اهالی سر رسیدند وجلوی اتومبیل ما گوسفند بدبختی را سر بریدند من رویم را برگرندام وپسرکم که همراهم بود چشمانش را بست .
    درشهرستان میبایست چادر بسر میکردم در بازار جواهر فروشان بمن النگو های طلای مجانی کاد ومیدادند وجعبه های شیرنی ، مگر میشود عروس تازه حاج  فلانی را بی عزت کرد . درخیابان همسرم مرا با چاد رنشناخت وبه دنبالم افتادوهنگامیکه به منزل  حاجی آقایان دیگر میرفتیم میبایست با چادر میرفتم وحاجی از لای انگشتانش همه پیکر مرا درسته میخورد ، میبلعید .به هنگام برگشتن همسرم گفت :
    تو باید چادر بپوشی نیمدانی درچادر چه افتی  شده بودی > 
    من دامنی کوتاه تا بالای زانوانم پوشیدم با جوراب کوتاه با یک تی شرت بدون آستین ویقه وسپس گفتم : 
    من اینم ؛ نه بیشتر اگر زن چادری میخواهی  ازهمان شهرستان یکی را بگیر .
    خواهر شوهرم از شهرستان دوهفته با هسمر مومن نماز خوانش بخانه ما آمدند تا بمن درس نماز وروزه بدهند ، راحت به تنها گفتم من اهل هیچ یک از این فرقه ها نیستم وبا همان لباس نیمه عریان رو به حاجی کردم وگفتم :
    شما ازدیدن من ناراحت میشوید ؟ من دراطاقم میمانم اما چادر بسر نیمکنم اما حاجی مهربان بود گفت اختیار دارید خانم کتاب حافظ را بیاورید کنار من بنشیند باهم حافظ بخوانیم ؟!!! کتاب را باو دادم وگفتم درآشپزخانه کار دارم ……
    روابط ما تیره شد اما زیر بار نرفتم وزمانی فهمیدم که باید زن خوب وفرمانبر پارسا باشم ودخالت درامور شخصی همسرم نکنم بچه هارا برداشتم وبرای یک سفر تفریحی بظاهر اما درباطن برای همیشه آن خانه بزرگ اشرافی را ترک کردم .
    بهای زیادی بابت این آزادی دادم اما ارزشش را داشت .
    امروز پشیمان نیستم ، دستهایمرا با بخار دهانم گرم میکنم وسوپ داع میخورم اما حاضر نیستم زیر یوغ وافساری بروم که مرا مجبور بکاری میکند  که نه به آن اعتقاد دارم ونه انجامش میدهم . 
    روزی فرا خواهد رسید که شما خواننده عزیز به حرفهای من پی ببرید ، امیدوارهستم چندان دیر نشده باشد .بامید پیروزی زنان ایران وآزادی سر زمین مادری ما . درهمه جای دنیا اول زنان بلند شدند تا حق خودرا بگیرند دستهایشانرا با زنجیربهم قفل کردند وبه نرده های آهنی پارکها بستند ، اعتصاب غذا کردن  ، نه ! آزادی را درون استکان چای به آنها تعارف نکردند ث
    ثریا / اسپانیا / اول مارس 2017 میلادی /.
  • او رسید

    همین الان تلفن بالای سرم به صدا درآمد که :
    مادر جان رسیدم ودرهتلم  هستم ساعت هفت بعد ازظهر است !  داشتم به برنامه های بی سرو ته رابدو گوش میدادم در بیابان یک کفش کهنه هم نعمت است چیزهاییرا که ما کهنه کردیه ایم دوبارهاز نو باید بسمع !! ما برسد به همراه صد ها  تبلیغ بازار .
    اولین بار نیست که او به آن سوی قاره میرود وآخرین بار هم نخواهد بود  او مجبور است برای کنفرانسهای گوناگونش به سرزمینهای گوناگون برود وبه شاگردانش نیز برسد ، اما اینبار فرق داشت این بار دستور ریاست جمهور جدید کمی باعث نگرانی من بود خود او راحت بود ، اما تمام شب بیدار نشستم درانتظار پیامک او . 
    دیگر خواب از سرم پرید ، درباره هیچ چیز فکر نمیکردم تنها به صدای گوینده رادیو گوش میدادم که نمیتوانست حتی نام ” اسپراگوئس ” یا مارچوبه را تلفط کند وداشت از خاصیتهای آن میکفت درحالیکه نمیداند چه سبزی خطرناکی  میتواند باشد وچگونه آلرژی زاست . وگاهی انسانرا تا مرز مرگ میکشاند و آوازهای کوچه بازاری و……
    اما مهم نیست گوشم به پیام بود .
    الان ساعت چهارو نیم صبح است ، وگوینده رادیو داشت از خاصیت فیس بوک  وروابط انسانها میگفت که تا چه حد میتواند کمک فکری بزرگی باشد برای کهنسالان !! بمن چه من که از فیس بوک غیر از فحاشی واظهار نظرهای بیخردانه سیاسی چیز دیگر ندیدم وسپس ” ویروس ” سر رسید ومن  درحال حاضر آنرا خوابانده ام تا بعد با حساب تازه ای آنرا باز کنم زیر نام دیگری شاید آن ویروس خطرناک که همه جا مرا دنبا ل میکند دست بکشد .
    بعضی ها بیمارند ، چیزی برای گفتن ندارند ، انگل وار به دیگران آویزان میشوند بخیال اینکه علی آباد دهی است نه یک زمین خشک بیحاصل است  عشق را مضحکه کرده اند ، به مرز نکبت وکثافت کشانده اند ، دیگر چیزی نمانده تا درباره اش بیاندیشی دیگر کسی نیست تا در دلت جایگزی باشد وتو بتوانی لحظات را با نشخوار تحمل کنی ، هرجه هست سیاهی است ، میل ندارم نغمه سرایی کنم ویا غصه هارا باز کو منم ، داشتم کتاب : فریدون کشاورز را زیر عنوان ” من محکوم میکنم حزب توده را ” 
    میخواندم ، کمی دیر این حزب منحوس را محکوم فرمودید زمانیکه دیگر حزب تبدیل به یک محفل شده بود  محکومیت شما دیگر درسرنوشت سر زمین من تاثیری ندارد درحال حاضر بگمانم ملوک الطوایفی شده است خراسان را آن آخوندک منفور دیوانه دردست گرفته ورای پشت رای صادر میکند کردستان دارد گوشتهای خودش را میجود آذربایجان کم کم میل دارد به دامن مادر بزرگش بخزد  جنوب که تکلیفش معلوم است سرز مینی بی آب وعلف وغیر قابل سکونت خواهد بود ، دیگر برای همه چیز دیر شده است شاید جوانان امروز کمی بخود آیند وبرای نسل فردایشان  وفرزندانشان دست بکاری بزرگ بزنند برای ما دیر است خیلی دیر بچه های من با آن سرزمین بکلی غریبه اند نه زبان وضر المثلهای ومتلکهای انهارا میفهمند  ونه ارتباطی دارند ، من آنهارا ازهرجه که نام سیاست ویا مذهب بود دورساختم روزیکه پسرم را به مدرسه شبانه روزی در یکی از شهرکهای درودست انگلستان میفرستادم باو گفتم :
    مهم نیست چکاره میشوی  اگر قصاب هم شدی یک قصاب با انصاف وانسان باش !  دخترکم که به امریکا میرفت باو گفتم برووفرهنگی را فرا بگیر که دیگران از آن محرومند نه یک باجی درخانه بنشینی درانتظار همسرت او رفت ودوره بانکداری را خواند هفت سال دربانگ بوستون مشغول کار بود با شرافت تمام وحال این یکی کوچکتر ازهمه بی انکه پدری بالای سرش باشد خود خودش را ساخت وحال پدر مهربانی است برای فرزندانش وهمسر شایسته ای برای همسرش وپسر خوبی برای من ، اینها ثروت  بی حساب منند  ثروتی که کمتر نصیب دیگران میشود  ، ونتیجه زحمات شبانه روزی ورنجها که نگذاشتم آنها حتی کمی از آنهارا حس کنند هیچگاه آنهار زخمی نکردم .
    حال دراین ساعت نیمه شب پس از نکرانیهای بسیار خوشحالم که او راحت درهتلش درانتظار بقیه دوستانش میباشد واما خواب از من گریخت به نبال جوانیم .
    ثریا.
    تو چون منی  ، خود منی ، با پرهیز از ناپاکیها
    پرهیز از دشمنی ها 
    مرا از خویشتن پرکرده ای 
    مرا باطرح اندام زیبای یک انسان آشنا  ساختی 
    با همه رنجها واندوهم ترا دوست میدارم 
    دیگر میل ندارم لب بر لبی بگذارم
    درآغوش گرم تو ، ای خورشید فروزان
    خواهم مرد 
    من تنها عطش چشمان ترا دارم که به روی من دوخته شده اند
    تو مرا لبریز از عشق کردی 
    ومن از برکه های آلوده  وویرانه ها دوری جستم 
    تا ترا روی شانه هایم حمل کنم 
    پایان /
    ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” /01/03/2017 میلادی / اسپانیا .
  • کتابخانه کوچک من

    امروز در هوای آفتابی وبهاری با دخترم ونوه ام برای ناهار بیرون رفتیم  سپس آنها پیاده بخانه برگشتند ، منهم بخانه خود برگشتم وبه خلوت کوچک خود ، نکاهی به کتابهای درهم فشرده ام انداختم ،همه رویهم انباشته ، تنها هنری که بخرج دادم ، تاریخی را جدا ، اشعار متاخرین ومعاصرین را جدا ، سیاسی را جدا وکتابهایی که از راههای دور برایم پست میکردند ، جدا گذاشتم اما مجبور شدم مقداری از آنهارا درون کارتن ها وچمدان جای بدهم ،  سپس با خود فکر کردم که آیا همه اینها دروغ بود؟ آیا شاعران دروغگویانی بیش نبودند؟ آیا سیاستمدارانی که این کتابهارا نوشتند  کمی اغراق بخرج ندادند ؟ درسالهای پیش که هنوز تکنولوژی اینهمه جلو نرفته بود ، محال بود که کتابی درگوشه از دنیا بچاب رسد ونسخه ای ازآن درکتابخانه من جای نداشته باشد ، درایران کتابخانه ام بالای سرم بالای تختخوابم جا سازی شده بود یکهزار جلد کتاب !! شوخی نبود ، یکهزار جلد کتاب تاریخی ، ادبی، دیوان شعرا درآن زمان مرحوم شجاع الدین  شفا کتابهایی بچاپ رساند که با جلد آبی خوش رنگی پوشش شده بود ویک تاج کوچک طلایی روی آن نصب شده بود ، من صاحب دوجلد ازاین کتابها بودم ، انقلاب  سفید ، ماموریت من برای وطنم ، وتمدن  بزرگ ، ازهمه مهمتر قران بزرگ نفیس منقش به نقاشی های زیبا کار دست هنرمندان بنا م” قران اریا مهر” . 
    روزیکه از ایران بیرون میامدم آنهارا دسته بندی کردم ودرکارتنها جای دادم وبه همسرم گفتم که گاه گاهی ااگر  مسافری آمد برایم بفرست ،ویا پست کن  پس از انقلاب به ایران سفر کردم جعبه های کتابها باز شده وهمه به یغما رفته بودندوعده ای پاره پاره درگوشه وکنار خانه های مردم درکنار اثاثیه ام بمن خیره شد بودند، چند برگی را برداشتم ، آه این کتابهای منست ، نه ، نه متعلق بفلانی است پشت جلد نام من وناریخ خرید آن که عادتم بود خود نمایی میکرد .نه از کتابهای شجاع الدین شفا خبری بود ونه از کتابهای شاه ، چه خبر شد چی شده ، هیچ مجبور شدیم آنهارا بسوزانیم !! چرا؟  چرا دست باین گناه بزرگ زدید؟ 
    برایمان دردسر بود ، چرا برایم نفرستادید هنوز که میتوانستید بجای رب ونعنا جعفری ونبات وکشک آنهارا بفرستید ، نه مسئولیت داشت ….. 
    تنها از میان انبوه کاغذ پاره ها توانستم چند جلد کتاب وچند دیوان شعر را بردارم واز محتوی کیف عکسهای خانوادگی تنها چند عکسرا بعنوان یادبود برداشتم وراهی سفرشدم سفری بی بازگشت .
    کم کم دراینجا دوباره کتابخانه کوچکی درست کردم دوستانی از را ه لطف ومهربانی  برایم کتابی میفرستادند ، کتابهای قطوری از امریکا که هر جلد آن چند کیلو وزن داشت ومن شرمنده خجالت میکشیدم که بعنوان مخارج پست چیزی بفرستم با نامه ای سر شار از مهربانی وتعارفات ! 
    مجله کاوه را ، مجله پر را محله ایران شناسی را مجله روزگار نو را همه را مشترک بودم کم کم یکی یکی بسرای باقی شتافتند ومجله هایشان بعنوان یاد گار روی طبقه این گتابخانه نشست مقداری  را بخشیدم ، خاطران سیاحان وسیاحت گرایکه به ایران سفر کرده بودند خود یک تاریخ بزرگ است ، خاطرات سفرا ،  ونامه هایی که مانند من مینوشتند وبچاپ میفرستادند سپس همه شاعر شدند ، حتی تیمسارها !!! وکتاب شعر خودرا برایم فرستادند که نمیدانستم بخندم یا بگریم دلسوزی داشت .
    حال آنها جلوی رویم نشسته اند مرا مینکرند کتاب قطور شعر جناب پروفسور کاظم فتحی  به دوزبان با خط ونقاشی خوش که  خود یک شاهکار است ، کتابی که دوستم درایران  نویسنده آنرا به همسرش کادو داده بود  دکتری کلیمی در باره ادیان مختلف با زبانی ساده بگمانم ” دکتر قدسی : نامی بود ، سپس آخرین شاهکارهای شجاع الدین شفا که این روز وروزگار هیچکس یادی از آن بزرگوار نمیکند آنقدر درچاه متعفن سیاست فرو رفته اند که دیگر ادبیات درمیانشان گم شد وحال امروز در خبرها خواند م که درایران ادبیات وآناتومی جانور شناسی در بعضی از مدارس ممنوع اعلام شده است !! بسیار خوب است جانوران میترسند که تشریح شوند . نیمی از کتابها ومجللات  رابخانه دخترم فرستادم تا برایم نکاهداری کند .
    خوب ، حال چی به دست آورده ام ؟ چه کسی بمن گفت به به عجب کار زیبایی ، گرد  آوری اینهمه کتاب ومجله ودفتر ودفترچه ویادگاری  !! بجایش اگر سکه جمع کرده بودی امروز توهم درفضا خانه داشتی ! !! چه کسی گفت به و به  اینهمه را درون مغزت جای دادی وامروز مانند فواره تراوش میکنند اما نمیتوانی آنهارا بیرون بفرستی ، محتسب درکمین است  ، وسپس یک بچه خوشگل ومامانی فیلمی را سرهم میکند وجایزه میکیرد چون خوب فروخته تو حتی فروشنده خوبی هم نیستی ، تنها ادعا داری !!
    بهار فرا میرسد سپس تابستان ودخترم میگفت که امسال هرکدام  ما چند ساله میشویم !  گفتم تو حق داری ازخودت بگویی من پایم را ازچهل سالگی بیرون نمیگذارم !!! درهمانجا قفل شده ام با آنکه موهایم سپید  شده اند اما درمرز چهل ایستاده ام هنوز زیر این پوست قلبی جوان میطپد ودلی پر آرزو وامیدوار بمن مربوط نیست تو چند ساله میشوی !!
    روزی برای مجله [پر ]درواشنگتن مقاله مینوشتم ومیفرستادم داستانی نوشتم بنام ( پرنده ای ناشناس ) به رنگ آبی وخاکستری وامروز شعری سر هم کردم برای انجمن فرستادم ، تقریبا خودم بودم ، نه کس دیگری ، خودم بودم وخودم هستم . همان پرنده ناشناخته  . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 فوریه 2017 میلادی .
  • لانه چشم

    ناقوس سپید صیگاهی 
     دز زیر طاق گچی درآسمان آبی 
     شگفت 
    چشمانم لبریز از اشک بودند
    مرغی که خفته بود ؛ باز ار کنار پنجره ام پرید
    شب وسکوتش به پایان رسید 
    با چشمان گریان از خواب برخاستم ، هنوز بغض درگلویم وچشمانم لبریز از اشک است ، انگار که  عزیزی را ازدست  داده بودم ، چرا گریستم ویا گریسته بودم ؟ 
    خاطرات هجوم آوردند ، مرا بیدار کردند ، دوباره بخواب رفتم .
    بیادم آمد زمانی که برای نام نویسی پسرم برای اولین بار پای به دبیرستان البرز گذاشتم ، مدیر مدرسه ( مرحوم مجتهدی ) پرسید معدل او دردبستان چقد ربوده هنگامیکه پرونده را باز کرد .چشمش بنام فامیل او افتاد ، نگاهی به قد وقوار کوجک ولاغر من انداخت ودوباره  پرونده را زیرو رو کرد وسپس از من پرسید شما همسر فلانی هستید ؟ 
    گفتم که ، بودم حال نیستم ، 
    سری از روی تاسف تکان داد وگفت :
    او بهترین شاگرد این دبیرستان بود اما خوب ! 
    خوب، اورا خوب درک میکردم سپس به پسرکم گفت تو بیرون بایست تا با مادرت حرف بزنم .
    ما حرف زدیم ، اما نگفتم که چه رنجها به دلم نشست او خود میدانست باو کفتم حال همسر مردی شده ام که درست ضد اوست درافکار قدیمی وسست وبی پایه  وخرافات ویک فامیل فناتیک  زندگی میکنیم  اما من تابع قوانین احمقانه آنها نمیشوم بنابراین همیشه سر جدال داریم ، تنها سعی وکوشش من بر ین است که پسرم را نجات بدهم .
    پسرم را ندا داد  که برگرددوسپس دستی بر پشت او زد وگفت :
    پدرت دراین دبیرستان فارغ التحصیل شد بهترین شاگرد ما وسرپرست شنای کشور وغیره وذالک بود  میدانم پسر چنین مردی مانند خود او خواهد شد بخاطر پدرت که شاگر اینمدرسه بوده نام ترا مینویسم با آنکه دیگر جای خالی نداریم .
    در برگشت گریه های من مرا آرام نمیگذاشتند ، پسرم پرسید : 
    پدرم الان کجاست ؟ 
    نمیدانم عزیرم شاید آلمان  شرقی باشد شاید آلمان غربی ! اما نگفتم هنوز درزندان است .
    نگفتم برای یک مدت کوتاهی آمد تا یادگاری از خود بجای بگذارد ودوباره برگشت بمنزل اول ، نگفتم تا مرز اعدام رفت وبخشود شد ، نه اینها را زمانی گفتم که دیگر پسرم جوانی بلند بالا با ذهنی روشن ودنیایی که میرفت فتح کند بی آنکه به عقاید پدرش اهمیتی بدهد .
    بعدها همسر دیگری گرفت وشنیدم که گفته بود ، آن پسر مال من نیست مال دیگریست چون خواسته ازنام من استفاده کند اورا بمن نسبت داده  است ، او آن مردی که میخواست حمایت از محرومین  را بعهده بگیرد خود داشت همه را اززندگی محروم میساخت او……..
    بعدها که ازاد شد وکمی سر عقل آمد برایم پیغام  فرستاد که میل دارد بچه را ببیند ، بچه ؟ بهر روی نا جوانمردی نکردم واورا پیش او و مادر پیر واز کار افتاده اش بردم وبه پسرم گفتم این پدر توست آین مادر بزرگ توست این عموی توست واینهم زن عموی توست  خودم درگوشه ای  به تماشا نشستم  نگفتم که ننگ تهمت را شنیده ام ، تنها به تماشا نشستم  او که که حتی به قوانین آزمایشگاه هم احترام نگذاشت با آنکه دی ان ای خون هردویکی بود .واین را من خواسته بودم بخاطر حرمت خودم وآینده پسرم  او رفت نکبت را برجای گذاشت نکبتی که هنوز دامن گیر من است .نکبتی که هنوز رفقای پیر واز کار افتاده اش گردهم جمعم میشوند وبعنوان مثال واینکه اورا ونام اورا نیر ملوث کنند پای مرا نیز بمیان میکشند . 
    من مجبور بودم صد ها هزا ر متلک ولغز خوانی دیگرانرا تحمل کنم چون در خانه همسر دوم پسرم با من بود آنهم پسر مردی که به سرزمینش خیانت کرده بود ! نه آزادیخواه نبود ، خائن بود ……
    امروز که به ریش بلند سپید جناب شاعر مینگرم بیاد آن روزها هستم با سبیلی از بناگوش دررفته به همراه چند. هنرپیشه معروف وچند شاعر تازه نو پرداز گرد هم در اطاق نشیمن کوچک ما جمع میشدند ومن میبایست بروم بخوابم واین میهمانی تا طلوع آفتاب وحلیم وکله پاچه بعنوان صبحانه ادامه داشت .
    هر شب آدم های گوناگونی با بسته های مختلفی زیر بغل میامدند  واو دستوراترا صادر میکرد وهمه چیز را مرتب میساخت ” تنها به جوانان برسید ، جوانان ، سازندگان آینده این سرزمینند !!! 
    خوب همه به جوانان رسیدند اما امروز اینده آن مملکتی که ترا ساخت ببین  به چه صورتی درآمده است ؟ جوانان ما گمراه ترشدند نیروی انسانی خودرا ازدست دادند قهرمان پوشالی آنها از بین رفت  وزیر شکنجه ها اعتراف کرد وعذ رخواست وبخشوده شد اما دیگر سروری واقایی خودرا نیز درمیان همکیشان خود ازدست داده بود ، دیگر هیچ بود ، هیچ .
    خاطرات برسرم هجوم آوردند ، چرا ؟ مگر چه چیزی کم داشتید مادرتان زنی ناشناس که معلوم نبود چگونه واز چه طریقی وارد ایران شده بود فارسی شکسته بسته ای سرهم میکرد ریاست پرورشگاه را بعهده گرفت جوانانرا بخوبی شستشوی مغزی میداد جوانانیکه اکثرا از ولایت آمده بودند جوانانی آسیب پذیر ، هیچکس نمیدانست پدرتان کیست وچکاره بوده کسی جرئت سئوال ازجناب مهندس نداشت .
    حال او رفته برادرش رفته خواهرش رفته مادرش نیز رفته تنها دو موجود بیگناه دراین دنیا از آنها باقی مانده اند که یکی در اغرب امریکا  در خفا دوراز همه سر وصدا ها بکارش ادامه میدهد چه بسا نام فامیل مادرش را باخود حمل میکند ، دودختر ویک نوه که به زور نام فامیل خودرا براو گذاشتید تا جاودانه بمانید ؟! .
    من ؟ من هیچ ! همان هیچم .
    خودرا درشعر غرق ساخته ام ؛ بیاد معلم مهربانم سیمین هستم پشت اورا گرفتم .
    اما چه شد ؟ که شاخه های پر بار خیال من رو به زردی گذاردند ؟
    چه شد دیگر آز آن نورارغوانی که درجانم شعله میکشید خبری نیست ؟
    چه شد که صبح روشن پدید آمد افتاب برپهنه اطاق نقش بست ، اما درخیال من هنوز شب تاریک است ؟
    چه شد که دیگر بر بال خیال روشن عشق ننشستم ؟  وچه شد که شمع روشن خیالم رو به خاموشی رفت ؟ 
    دارم گریه میکنم .مانند همیشه ، تنها یک قربانی بودم بره ای بیزبان که از هر طرف کاردی درپیکرم فرو رفت . پایان
    ثریاایرانمنش /” لب پرچین ” / 28/02/ 2017 میلادی / اسپانیا /و.
    دوست عزیز ، اف . میم ، میدانم این برگ را میخوانی آنرا بتو تقدیم میکنم با پوزش از گذشته ها . ثریا 
  • تا ابد یت

    نه از اینجا نه تنها تا ابدیت  
    باز نیمه شب است ومن با کابوسهایم دست بگریبان شاید اگر در باره آنچه که گذشته فکر نکنم راحتر میخوابم وآنچه بر من گذشته ودنیا از آن بیخبر است  نه دنیا هیچ تعهدی نسبت بمن ندارد میبایست عقل را بکار میگرفتم وراه را درست میرفتم  به خیال خودم درست رفتم امادخالت دیگران  وتنها یک کلمه  میتواند یک زندگی را برای ابد نابود سازد  امروز من با دنیا ومردمش بیگانه ام نسل من ونسل قبل ازمن کم وبیش دیگر وجود ندارد واگر هم باشد دیگر حوصله بحث وگفتگو را ندارد من فورا عصبی میشوم اگر چیزی بر خلاف عقیده ام باشد همه ما ایرانیان در گذشته زیر یک پرچم  تحت رهبریی یک نفر بزرگ شدیم آنچنان عزیز دردانه  برای هر حرکتی وهر عملی باجی میدادیم  تا مورد لطف تفقد بالا دست قرار بگیریم من هیچگاه باج بکسی ندادم بلکه زبانم نیز تلخ وسوزنده بود اگر چیزی بر خلاف میل وعقیه ام بود آنرا پس میزدم ونود را به نشیندن  ندیدن زده راه خودم را میرفتم برای همین هم کمتر دوستی داشتم میلی هم نداشتم وقتمرا صرف کسی بکنم که زبان مرا نمیفهمد شاید علتش تنهایی من ویکی یکدانه بودن من بود امرو ز دیگر از آن ناز خریدنها خبری نیست  از آن تملقها خبری نیست .
    من شاه را دوست داشتم وهنوز هم دارم عکس او بالای سرم روی دیوار است  از دو ران کودکی تا الان از سر حرف خود بر نگشتم  اگر کسی نسبت باو بی احترامی میکرد گویی بمن فحاشی کرده است  شاید چون خیلی زود پدر را از دست دادم اورا جایگزین پدر ساختم از آن پیر مرد مصدق ابدا خوشم نمی أمد من با احساسم زندگی میکنم واحساسم بمن دروغ نمیگوید بوی خطر را زودتر ازهمه احساس میکنم  .
    آمدن ناگهانی من به خارج وتا مدتهای مدید فاصله گرفتن از مردم سرزمینم به دنبال همان حس نا گفته بود  امروز میبینم علنا به شعور  وفهم ما توهین میشود وآنهاییکه منافعی دارند دایره زنگی را به دست کرفته با شادی بر آن میکوبند  گویی دنیا تنها برای أنها بوجود آمده است در هیچ کجای دنیا در میان هیچ ملتی اینهمه نا هم آهنگی وقساوت قلب وریا ودروغگویی وجود ندارد چند شب پیش کامیون شهرداری در خیابان مولوی از روی زنان ومردان کارتن خواب رد شد وأنها له کرد ودر ایسوی دنیا هموطنان با شادی  خوشحالی جشن میگیرند که یک فیلم بی سر وته بی رمق بی تناسب جایزه گرفته ومتن سخن رانی جناب کارگردان فیلم هم که باو قبلا دیکته شده بود جزو بهترین سخنرانها شد مردم مانن گوسفند هستتد یکی که از جوب پرید بقیه هم به دنبالش میروند بخیال آنکه به سامانی رسیده اند جناب اصغرنان با انتخاب این دو نفر بجای خود علنا به همه گفت :
    این پول است واین ثروت است واین شهرتاست که حرف اول را میزند حال به هر قیمتی ًه به دست آمده باشد علتا گفته آن مرد جانی را تصویب کرد که اآنکس مکنتی ندارد باید زیر کامیون زباله ها لهشده وبمیرد دنیای ما دنیای زیباییها مد رنگ شامپاین   خاویار است دنیای شما حتی از نان خالی هم تهی است  ومحکوم بمرگید یا برده ما میشوید وما چند سکه برای زنده ماندنتان کف دستتان میگذاریم یا بمیرید واین دنیا ی امروز ما میباشد  شعر  شاعری واحساسات لطیف ونوشته ها وغیره را برای عمه جانتان بگذارید  .
    من در باره فیلم حرف نمیزنم چون حالم رابهم میزند باندازه کافی اعصاب من در این چند روزه بهم ریخته تنها زمانی فریادم به آسمان میرود که میبینم همه گوسفند وار بع بع میکنند آنهم برای هیچ سرزمینی ویران مردمی گرسنه شهرهای بی آب با هوای آلوده بد یک فیلم بی سر وته میشود افتخار آن سرزمین .
    کجایید مارلون براندو ها کجایید گریگوپکها کجایید مردان بزرگ نظیر چارلز چاپلین  ….بهتر است خون  خودم را کثیف نکنم  بمن مربوط نیست من سعی خواهم کرد فراموش کنم وبقول جناب احسان یار شاطر ًه عمرش عمر نوح باشد من ایران در در خط کلام موسیقی وپرچم آن در خانه دارم ونقشه سرزمین بر دیوار وعکس پادشاهم روی دیوار بقیه اش بمن مربوط نیست ایران برای همیشه درقلب من مرد حتی برایش عزا داری هم نخواهم کرد یک سرزمین برای برجای ماندن مردان بزرگ میخو اهدمردان بزرگ ما در حال حاضر کاسه لیس ایده ولوژیهای خود هستند در میان انبوه مبل  واستخر وچلو کباب ایران یعنی دوغ وچلو کباب .پایان  دلنوشته های نیمه شب من . ثریا /اسپانیا/
  • اصغزخان

    اصغرخان بجنوردی یا خراسانی  یا شیرازی یا …… به همراهی هیئت منتخبت  کثافت زدی به هرچه جایزه وسینما وهنرمند است .
    امروز صبح داشتم مینوشتم صفحه ام فیلتر شد ، هنگامیکه آنرا باز سازی کردم آنچهرا که نوشته بودم نیمه کاره وپاک شده بود ، خوب کس ویا  کسانی میل ندارند دستشان رو شود منهم میل ندارم روبروی کامپیوترم  جلوی دوربین بنشینم وحرف بزنم میل ندارم نوشته هایمرا به هوا بفرستم ، بجایی میفرستم که میدانم میخوانند ومیدانم که مرا وحرفهایمرا باور دارند
    زمانیکه مرحوم گری گوری پیک هنرپیشه بزرگ وسر شناس هالیود که ریاست کمیته  برگذار کنندگان این جایزه مسخره را داشت ، خودرا کنار کشید واستعفا داد ورفت تا آخرین روز زندگیش درخانه نشست ، نه مصاحبه کرد ونه علت آنرا گفت ، دانستم که این بنگاه تبلیغاتی با کمک مدسازان وستارگان از چرخ گوشت بیرون آمده وساخته شده مقوایی دیگر آن حرمت را ندارد ، بنا براین هیچگاه دیگر پای جشنها وجشنواره های آن ننشستم حتی اخباری که مربوط به برندگان بود نخواندم .اما نیمه شب دیشب سایت اسکای مرا بیدار کرد وفضاحت را بمن نشان داد .
    فضاحتی که دیگر هالیود ودست ادرکاران آنرا به کثافت ابدی کشاند .
    اصرخان دراین کثافت دست داشت هرچقدر دستنهایش را بشوید فایده ندارد خانم انوشه انصاری با پولهای جمهوری اسلامی پرچم خرچنک را بالای فضا برد وآن جناب دیگر که میل ندارم نامش را ببرم ومیدانم چگونه بسطح  بالا ارتقاء یافت بد تر  وپیام اصغرخانرا خواند  آنهم نه رو بمردم ایران بلکه رو بسوی ریاست جمهوری امریکا وگویا خانم انوشه شالی بر پشت مبارکشان از ابریشم خام انداخته بودند که حرم مطهر خراسانرا نشان میداد یعنی ما درنهایت همان عرب زاده ها هستیم نه ایرانی ایران را مانند هندوانه قاچ کردیم نیمی را ترکستان میبرد نیمی را کردستان .
    عمویم پشت کتابی که ترجمه کرده بود برایم نوشت : 
    چه بنویسم ؟ برای چی بنویسم ؟ نوشتن من چه چیزی را عوض میکند ؟ 
    راست گفت نوشتن من چیزی را عوض نمیکند دیگر بند نافرا بریدم میلی هم ندارم بدانم چه میکنند حالم را بهم زده اند .
     امیر فخر آور آخرین پیامش را به اصغر آقا داد  پر بد نبود راست گفت بقیه را گذاشتم بعد بخوانم .
    ما کجا هستیم ، شما کجایید ، وایا ما زنده ایم وشما مرده ؟  شما مرده هایی بیش نیستید وما زندگانیم که نفس میکشیم .
    خوب اگر پیر پاتالهای قدیمی وپولدار وطرفدار _آن سو_ حال کرده اند ولذت بردند خوشا بحالشان من حالم بهم خورد /
    درپایان درو میفرستم به آن هنرمندی وکارگردانی که درزندان ماند وگفت درمغزم فیلم میسازم ودرسکوت لب فروبست همه شما اورا میشناسید . 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا/ 27 فوریه 2017 میلادی ” لب پرچین ” //.
  • برنده یا بازنده

    خوب ،خدارا شکر اگر نان نداریم درعوض دو عدد مجسمه اسکاررا  با افتخارات تمام به همراهی وکمک لابی ها در گنجینه پر افتخارمان  داریم اگر آنرا ذوب نکنند وبه هوای طلای واقعی به گنجینه خانه هایشان نبرند !!
    روی سخنم با جناب فروشنده است که خوب خودرا میفروشد وخوب خریداری میشود دنیای خوبی داریم بهشت برین است با چها فصل کامل .
     نوه کوچک من کنارم نشسته وتاریخ انقلاب فرانسه را میخواند او چیزی از انقلاب سر زمین ماد ریش نمیداند اما میداند که انگلستان در زمان طائون چگونه از آن جان بسلامت بدر بر د ومیداند مردم فقیر وبیچاره جان به لب رسیده  چگونه تاج لویی را برداشتند وبر سر امپراطور دیگری نهادند اما او نمیداند که فرانسه دارای چه مردان بزرگی نظیر ویکتور هوگو بود  ومردمانی  که حاضر نبودند در ازای میلیونها فرانک درعین بدبختی ویکتور هوگوی فراری را تسلیم دولت سوم بکنند ، نه او فرق بین انسانها را نمیداند همه دنیا در چشم او یگی هستند وهمه سر زمینشان را دوست دارند  من نمیتوانم از آنچه که بر سرزمینم ایران رفته برای او افسانه سرایی کنم چرا که مورد هزاران سئوال قرار میگیرم او اینجا به دنیا آمده پدر ومادرش طول ازدواجشان به نیم قرن رسیده واز آن گذشته  او تربیت  را ادب را واحترام را وترحم را خوب میشناسد با آنکه نیم او امریکایی است  اما برایش سرزمینها ومردمان یکی هستند اسباب بازیهای کودکیش را برای یتیم خانه ها میفرستد به زنان ومردان مسن  در خیابانها کمک میکند دست آنهارا میگیرد واز خیابان  رد میکند  او تنها چهارده سال دارد .
    نوه کوچک من در حال حاضر مرد خانه من است اکثر اوقات که تعطیل است خودش را باینجا میرساند ودر کنار من مینشیتد اما من هیچگاه برایش افسانه وقصه شاه پریان را نگفته ونمیگویم اما باو گفتم که افریقای سیاه چگونه آزادی خودرا به دست آوردا برایش گفتم که هند بیچاره چگونه توانست خودرا از زیر سلطه حیوانات جهانخوار بیرون بکشد اما نمیتوانم بگویم در سر زمین من موسیقی حرام است رقص حرام است هنر تقاشی حرام است خیلی چیزها حرامند اما دزدی تجاوز به مال دیکران وناموس  زنان وکشتن وزتداتی کردن مردان وزنان روشنگرا آزاد است چاقوکشی قمه کشی وحمل اسلحه أزاد است  نه هیچگاه نمیتوانم ونخواهم گذاشت او بداند  پایان /دوشنبه ۲۷فوریه ۲۰۱۷میلادی 
  • سیمرغ

    هیچ میدانی چه ساعتی از شب گذشته؟ 
    ساعت 03/42 دقیقه صبح است !
    تابلت به صدا درآمد ! باز خبر تاره چیست ؟ آهان شب اسکار است ! بمن چه مربوط میشود ؟ نه آرتیست اول هستم ونه قهرمان دوم ، گارگردان سوم درلندن مجانی فلیمش را به تماشا گذاشته وپنج نفر دیگر را نیز همراه ساخته که اعتراض کنند ! اعتراض به چی وکی ؟ ودونفر از سر دمداران ولابیان بزرگ را انتخاب کرده که بجای او بروند واسکاررا نگیرند ویا بگیرند !! هیچکس نیست از او بپرسد تو چکاره ای ؟ یک کارگردان ساخته شده نه خود ساخته نماد ونمایش یک سیستم وحشتنکاک که فرزندانشرا میخورد برای زنده ماندن خویش تو از آنجا تغذیه میشوی خودفروشی کار آسانی است .
    روزگذشته پسرکم آمد تازه از سفر برگشته بود وفردا خواهد رفت تنها بیست وچهار ساعت توقف ، نه ! خلبان ویا کمک خلبان ویا میهماندار نیست ! مهندسی است که باید برای دیگران کار کند تا بتواند  مخارج خود وفرزندانش را تامین نماید، او نه راه خودفروشی را میداند ونه راه باج گیری را او زیر دست من تربیت شده تنها یک خط را میشناسد نه بیشتر او نمیتواند در خطوط نامنظم راه برود ، پر خسته بود ، چشمانش باز نمیشدند موهایش درعین جوانی سفید شده بودند ، آخ ، طفلکم برایت گریه کنم یا بتو افتخار کنم ؟ کدام یک ! خوب ! پس کی دوباره ترا میبینم ؟ 
    برنامه سفرهایش را جلویم گذاشت ! حتی عید نوروز هم درکنار من نیست .
    او رفت با پیکری خسته ومن نگران تا وقت دیگر اورا خواهم دید؟ نوه کوچکم را باخود آورده بود شیرین زبان اما با موبایلش سرگرم بود ودهانش لبریز از چیپس ، من خسته ، نیمه جان ، 
    چه تفاوت بزرگی بین زندگی ما ودیگران است ؟ خیلی سخت است تا بتوانی از میان لجن ها وکثافات خودت را بیرون بکشی بی آنکه لکه ای برتو بنشیند ، مبارزه سختی است با پلیدی ها ودر این فکری که حتی یک مو یک علف دراین کویر نرست ، یک قطره  آب به کام تشنه ما نرسید ، مالیاتها بموقع باید پرداخت شوند ، اکثر ایرانانیان دراین جا  برای خود وکیلی دارند که میداند چگونه باید سر اداره مالیاترا کلاه گذاشت اما کارهای ما خانواده کوچک باید قانونی باشد چون پدر  خوانده نداریم ! میلی هم به او نداریم .
    نه بختمان سیاه نیست ، از قضای روزگار جزو آن دسته ای هستیم که مستقیم زیر نظر طبیعت رشد کرده ایم ونظم ونظافت را از او فرا گرفته ایم همچناکه علفهای هرزه را میشود از باغچه روبید ماهم توانسته ایم خودرا کنار بگذاریم بی آنکه داخل هیچ مرکز ومنبع وخرید وفروش باشیم به  ظاهر همان خرانیم که باید کار بکنیم تا بتوانیم زنده بمانیم  برای کی وچی ؟ کدام آینده کدام سر زمین ؟ فرزندان ایران دیر زمانیست که جان باخته اند وبقیه بی مادر شده اند ، مادرشان زیر پای اجنبی ها دارد جان میدهد ، 
    وین راه مار پیچ  وپیچ در پیچ را ما باید طی کنیم  راهی که جز زهر غم  درآنجا چیزی نریخت ، باید این خط حیات این زندگیرا تا به آخر برسانیم .
    چرا ازخواب میگریزم ؟ وچرا بیخوابی مونس شبهای تاریک من است ؟ واین غرور واین خود داری واین جداییها ، بر فراز یک قله تنها نشستن ونگریستن به کرمهای خاکی ، درست باین میماند که بخواهی گیاهی را ازدل سنگ بیرون بکشی ، وخون دل مرغان خودرا میبینی اما هنوز در قله نشسته ای ، مهم نیست آسمانت پاک است  زمینت صاف است وستارگان وماه ترا همراهند 
    نه ! نباید ترسید ، نباید هراس داشت ، اگر این دورا درسینه جای دهی آنگاه  مقهمور آن گرگان کرسنه وخونخوار خواهی شد .
    ازچه بلندیهای که گذشتم ، ازچه صخرهایی که بالا رفتم وبه ته دره نگریستم  چشمه ساران بیخبر راه خویش را میرفتند ومن درآن بالا ازشدت ترس پایین افتادن میلرزیدم ، ارزو میکردم با آن چشمه ساران همراه باشم ، اما آنها در مسیرشان درهر قدمی میاستادند ولب به ستایش علفهای هرزه وبرکه های بوگرفته میسایدند ، من خروشان بودم میل داشتم بدوم بکجا میخواستم برسم ؟
    رسیدم ، وحال خسته درانتظار قطره ای آب خنک نشسته ام کامم خشک ، دهانم خشک وچشمانم خیس .پایان
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /27/02/2017 میلادی . اسپانیا . //
  • خورشید جاودان

    در صبح آشنایی شیرینمان
    گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود
    دراین غروب تلخ جدایی هنوز هم 
    میخواهمت  چون روز  نخستین ، 
    ولی چه سود
    میخواستی  به خاطر  سوگندهای خویش
    در بزم  عشق بر سرمن جام نشکنی 
    میخواستی  به پاس صفای  سرشک من
     اینگونه  ، دلشکسته   به خاکم نیفکنی ………”ف. مشیری”
    اما ، خوب ، افکندی ، انداختی ، توانستی وکردی ، غرور من ، درسکوت  ، تماشا چی تو بود ، تازه به نوا رسیده بودی ومیل داشتی با پولهایت آن هیکل نحیف را ابهتی بدهی درلباسهای رنگین مارک دار دراتومبیلهای شیک ، درگیلاسهای عالی کریستال با مشروبات نایاب و گرانقیمت که هرکدام تحفه ای بودند که بتو میدادند و، میز قمار وکازینوها وجنده های کاباره وخواننده ها واطرافیان نو رسیده وگرسنه ات .، من تماشاچی نشستم .
    سه هفه دیگر عید نوروز ما فرا میرسد باید خانه تکانی میکردم !!! آنهم تنها ! روز گذشته سر انجام جعبه  محتوی گیلاسهای را بیرون کشیدم وآنها به  تریب تمیز کردم ودرجای خود گذاشتم به سراغ کارد وچنگالهای رفتم خوشبختانه هنوز دستبری به آنها نزده بودند ، آنهارا نیز درون جعبه جای دادم وجعبه را به دست گرفته دور خانه که کجا بگذارم ؟ قبلا درون کشو ریخته بودند حال جمع وجور شدند ، اینجا رسم است که بهنگام ویزیت  بخانه ات میایند حتما چیزی را باخود بعنوان یادگاری میبرند (البته هموطنان را عرض میکنم ) چند انگور پلاستیکی داشتم که آنهارا بر شاخه درختی درون یک گلدان بلند شیشه ای جا داده بودم بیاد تاکستانهای قدیم به آنها مینگریستم  کم کم  دیدم گم میشوند وروز آخری که تبدار وروی کاناپه  خوابیده بودم خانمی با کمال وقاحت پس از صرف صبحانه یکی را زیر کلاهش پنهان کرد وبرد ، مانده بودم بجای آنکه از من بپرسد کاری داری چیزی میخواهی دور اطاق میگشت وهمه چیز را ارزیابی میکرد ! امروز روی درخاک کشیده اما آن انگور پلاستیکی به چه دردتو خورد ؟!.
    نیش عقرب نه از ره کین است / اقتضای طبیعتش این است / دزد دزد است کاری نمیشود کرد !
    امروز بیاد ” مینو” افتادم بیچاره یک میز گرد بزرگی را تهیه کرده بود وروی آن رومیزی بزرگی پهن کرده بود اما دور  آن نمیشد صندلی گذاشت چرا که میز مانن زنان آبستن باد کرده بود هرچه داشت به زیر میز به زور جای داده بود روانش شاد چه زنی بود ! حال منهم میز ناهار خوری سنگی وسنگین خودرا نبدیل به انباری کرده ام هرچه داشتم زیر آن گذاشتم از ست موسیقی تا تنوره اولین کامیپوترم که هنوز درونش چیزهایی هست وچمدانها وکتابهای اضافی ودفترچه ها کارتهای نامه ها ، انباری بزرگی برایم شده دراین  قفس ، جای نفس نیست .
    وبقول دوستی  ابنجا تنها “فبر” است ، بلی روزی ایشان همین دوست نازنین بر سر همسرشان فریاد کشیده بودند که من میل ندارم مانند فلانی “عین من “دریک قبر زندگی کنم !!! باخود فکر کردم جوابی ندارم بایشان بدهم تنها همین نخ رابطه کوتاه 
    را هم پاره خواهم کرد اما جای من بودن خیلی هنز ها میخواهد وخیلی شجاعت که هرکسی نه قدرت روحی ونه جسمی ونه افتخار واعتبار آنرا دارد .
    حال فرش را بامواد خشک شویی پر کرده ام تا مثلا!!! شسته شود دیگراز ماشین فرش شویی ها خبری نیست ودیگر از چشمه آبعالی خبری نیست تنها یک خرسک ماشینی که نقش فرش کرمان را دارد آنرا زیر میز گذاشته ام بقیه موزاییک وسنگ است درتابستانها نمیشود  اینجا فرش پهن کرد ودر زمستانها بو میگیرد !!! بعلاوه هرچه که داشتم یا یکی یکی بفروش رفت ویا مجبور شدم به دختران بدهم که خانه شان پر خالی نباشد  درعین حال بخاط نفس تنگی وآلرژی نباید فرش پهن کنم مگر فرشهای نخی ضد آلرژی را !. مهم نیست بقول عباس مهرپویا مرحوم ” 
    کسی دیگرنمیکوبد ، دراین خانه متروک را  / کسی دیگر نمپرسد چرا تنهای تنهایم ؟/ 
    آه چه صدای بم خوبی داشت .همه چیز بباد رفت ودنیای ما شد دنیای سیاست وکثافت ونکبت وبیماری وعبور بی امان مهاجرین .
    ونوکیسه ها وتازه به دوران رسیده ها که همیشه درهمه قرون وجود دارند .
    روز گذشته هنگامیکه داشتم گلهای ناشی از باران را در بالکن میشستم باخود گفتم :
    زیاد ناراحت مباش ، خیال کن درزندانی آنهم زندانی  با اعمال شاقه تنها جای شکرش باقی است که بتو تجاوز نمیشود !!  ما  ایرانیان اصیل وواقعی محکوم به زندان وشکنجه هستیم وآدمکشان ودزدان وکار چاق کن ها وپا انداز های جایشان درحال حاضر گرم است اما معلوم نیست که امن باشد نوبت آنها هم به زودی خواهد رسید ، اما برای ما دیگر دیر است ، خیلی دیر.
    وفردایی نخواهیم داشت باید امروز را رندگی کنیم .پایان 
    هنوزم چشم دل دنبال فرداست 
    هنوزم سینه لبریز از تمناست 
    هنوز این جان بر لب مانده ام را 
    دراین بی آرزویی ارزوهاست 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” 26/02/ 2017 میلادی /.اسپانیا .
  • عقاب سرنگون

    چنا ن به حسرت پرواز خو گرفته ام 
    که سرنوشت  خویش را از خاکیان جدا میبینم 
    چنان به شوق پرواز  زخود رها شده ام 
    که عکس خویش درایینه زما ن میبینم ……نادرپور 
    نیمه شب امشب ناگهان از خواب پریدم ، نمیدانم چرا ، تابلت را باز کردم واولین چیزی که پیش چشمم نمودار شد این عکس بود ؟
    عکس خانم دبیر اعظم حسنا اولین وآخرین شهردار بابلسر درایران .
    این بانو درهمین شکل وشمایل وهمین سن رقیب عشقی من بود ! من هفده ساله واو ؟ نمیدانم ومعشوق از قدرت او وجوانی من بهره میبرد ! معشوق همسر داشت وسه فرزند ، واین  خانم با هفت تیر شبی بخانه او سر زد واورا تهدید کرد که باید از همچیز جدا شود وتنها باو بپیوندد ، امروز نمیدانم من باعث سوختن آن زن بیچاره شدم یابانودبیراعظم حسنا ، معشوق در سن وسال بالایی بود ومن از یک تجربه تلخ ودردناک جدا شده بودم وقرار بود که به زودی با هم ازد واج کینم بی آنکه از سایقه او واین بانو وهمسرش بیخبر باشم که ناگهان خبر رسید همسر معشوق  ، خودرا به آتش کشیده است …….قرارها پایان یافت من رفتم بسوی سرنوشت خویش وشبی بر حسب اتفاق در بابلسر میهمان این خانم بودیم بی آنکه به روی خودم بیاورم او دیگر درقدرت نبود اما همچنان خودرا قدرتمند احساس میکرد .
    امشب ناگهان دلم برای خودم وسادگیم ومهربانیم ودل پرشورم ، سوخت ، واقعا دلم برای خودم سوخت وگریستم ، دچار سر گیجه بودم برخاستم قهوه ای درست کردم ونوشیدم وبه سرنوشت اندیشیدم که چگونه نقش بازی میکند .
    من تنها چهل وپنج کیلو وزن داشتم وروحی سر شار ازدرد ونا امیدی حال این رقیب جلویم ایستاده بود ومعشوق سرگردان وزن سوم دربیمارستان …… 
    امشب دلم برای خودم سوخت وگریستم نه میلی به گریستن نداشتم اشکها بی اراده از چشمانم جاری میشدند ، در امواج هزاران درد وآرزو مندی وبی خردی واز همه بدتر تنهایی . همه مرا رها کرده بودند .
     دختری که خودرا به همسری یک مرد کمونیست دربیاورد و آن مرد درزندان بماند وزن پشت زندان مویه کند ، حال دیگر میان خانوده  جایی ندارد . وخانواده همسر زندانی نیز با تصاحب همه جهاز او درب خانه را به روی او بسته بودند. ” نشان دادند که حمایت از زحمتکشان وکارگران یعنی چی” گرسنگانی بودند که از سرزمینهای  قطب برای جاسوسی آمده بودند ! حال او کجا برود؟ رفت ، ورفت تار سید به شاهزاده قصه ها !! رسید به دون کیشوت ، رسید بمرز بالای تنهایی ، رسید به جایی که دیگر تب هم اورا ازا ر نمیداد  ، عرق آتش بر سینه وجانش نشسته بود .
    معشوق رند بود ، به زن جوانی که همسرش یکی از سرشناس ترین  وبزرگترین بنیان گذاران حزب توده است بنظر یک زن بیخرد وخرد نگاه میکردند کاری باو نمیداند او احتیاج بکار داشت اما همه چشمان به سینه وباسن او دوخته میشد ، هر سه شنبه وجمعه میبایست به ملاقات برود آنهم چه جای وحشتناکی حال این پیر رند خراباتی سر راهش قرار گرفته بود وداشت اورا حمایت میکرد ، واو چقدر باین حمایت احتیاج داشت حال تنها نوزده سال داشت از همسرش با داشتن یک جنین درشکم جدا شده بود ودرانتظار گودو نشسته بود .
    چقدر خودر در نقش ” لارا” دکتر زیواگو میدید واو آن مرد “کامروسکی ” همان کاراکتر را داشت همان قدرت اجتماعی وهمان ثروت را ……
    امشب دلم برای خودم خیلی سوخت تا جایی که برای این زن گریستم .
    چه شد ، چگونه شد ، که این شعله به دست دیگران رو بخاموشی رفت ؟  چه شد .چگو.نه شد که این شعله  در مسیر باد قرارگرفت  او که نفسش گرمی نوازشهابود .
    حال پرنده ای شکسته پر وشکسته بال میخواهد نقش عقاب را بازی کند ودراوج آسمانها به پرواز درآید ، او زیر دست دکتر خانلریها وفریدون آدمیتها ودکتر حمیدی ها بزرگ شده ورشد کرده بود با آنکه خیلی کوچک بود اما شعور بالایی داشت  حال بی پر وبال در چنگال یک عقاب پیر گرفتار بود .
     بلی خانم دبیر اعظم حسنا قدرت داشت میتوانست اسلحه حمل کند همسرش ارتشی یود وبادی گارد داشت واین یکی ؟ این یک تنها دوچشم فروزان داشت وسینه ای لبریز از عشق ومهربانی ومانند نقاشیهای مینیاتور روی کاسه های چینی  میدرخشید ومعشوق رند بود .
    امشب خیلی دلم برای خودم سوخت وبرای خودم گریستم ، کسی تا بحال برایم نگریسته نه برای سفرم ونه برای بیماریم  ، نه برای  تنهاییم ونه برای نبودنم . پایان
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” / 25/02/2017 میلادی / اسپانیا .
  • باغچه کوچک من

    تخم گل میکاری و خار میروید زخاک 
     این زمین را چندمین شداد باخون آب داد؟
    دخترم پیغام داد که از گوشه بالکن خانه تو همانجایی که گلهارا کاشتی آب چکه میکند ! وبه زمین میریزد فکری بحال گلها ودرختان بکن همه را ازجای در بیاور بجایش گل مصنوعی بگذارد !!! مانند همسایه ها ؟! 
    امروز آفتابی گرم همه جار را فرا گرفته بود ومن بسراغ گلهای باغچه ام رفتم زیر همه خارمغیلان  سنبلهای ونرگس ها به گل نشسته بودند پیازهای سال گذشته وچند بر گ کاکتوس ویک درخچه رزمری !  یکی را که من به آن نام ( داعش ) داده ام همه جا را  پر کرده وریشه دوانیده روز اول بخیا ل گلدان گردی وشیویدی آنرا خریدم اما خار از آب درآمد وتا انتهای باغچه ریشه دوانیده وخودش با همه سر سبزی به خارهای تیزی مجهز است وبقیه گلهارا خفه کرده است احتیاج به یک باغبان دارم اما درخت دیگری را از ریشه بیرون کشیدم همه شاخه های خشک شده اورا با قصاوت تمام بریدم وحال درانتظارم که کسی بکمکم بیاید تا اورا از ریشه بیرون بیاورم اما زورم به داعش نمیرسد تا انتهای باغچه ریشه دوانیده حتی گلهای شمعدانی نیز نمیتوانند خودی نشان بدهند .
    بالکن لبریز از خاک وخاشاک است منهم همهرا رها کرده ام سرانجام کسی پیدا میشود تا آنها را  به زباله دانی ببرد ، اینجا کمتر میتوان کمک گرفت خودت باید باغبان باشی ، لوله کش باشی وبنا ورنگ کار واین چهارمین بار است که مردی که چادرهای بالکن را درست میکند باید دوباره از نو آنهارا تعمیر کند چرا که باد همهرا باخود برد وشکست ولبه بالکن را نیز ویران کرد ، مهم نیست ابدا برایم مهم نیست ، عید نزدیک میشود اما من خانه خرابی دارم مهم نیست درکلمبیا سیل آنچنان مهیب ووحشتانک است که حتی کامیونهارا هم باخود میبرد باید به آنها نگاه کنم .
    اخبار غیزاز این نیست ،  دلم برای باغچه ام میسوزد تنهاست ، ومن حوصله ندارم تا باو برسم وقدرت ندارم ” داعش ” را از روی سر آنها بردارم خار فراوانی دارد ودانه هایی مانند اسفند به شاخه هایش آویزان است !! سبز سبز وبقیه گلها با پژ مردگی باو مینگرند اورا تعلیم دادم که به دور ستون بپیچد اما او سرش را ازبالکن پایین انداخت تا سرکی بخانه طبقه زیر هم بزند !!! وستون بگمانم از این روزها پایین بخزد . 
    خیال داشتم گل بنفشه ومینا وسنبل وشمعدانی بکارم حال همهرا رها کرده ام بیلچه ام در خاک  باغچه فرو نمیرفت وشکست چرا که داعش ریشه اش پر قدرت همچنان که  رو زمین  نمایش میدهد در زیر زمین هم خودرا به نمایش گذاشته ونگرانم که فردا بالکن طبقه زیرین ویران نشود ومن مجبور باشم جریمه بدهم !! آنهمه جریمه ای سنگین ؟!واین است زندگی ما در غربت با اطاقهای  یک وجبی که از هرطرف به دیوار میخوری واگر خیال داشته باشی صاحب یک ویلا شوی باید از دزدان وآدمکشان بترسی واز همه مهمتر نم وبود نای که به دیوارها چسپیده اینهارا من درخانه بچه هایم دیده ام بارها تعیمر کرده اند وهنوز خانه بوی نم به همراه بوی سگ مخلوط شده بوی عطر مرا از بین میبرند !! 
    میل به کجا دارم ؟ هیچ جا ، هرکجا روم آسمان همین رنگ است همیشه چیزی هست که ترا تهدید میکند همیشه کسی هست که ترا میپاید وزیر نظر دارد همیشه کسی هست که تعداد نفسهایت را نیز میشمارد واگر روزی کمی دیر تر نفس تو بالا بیاید فورا تلفن میکند ؛ ” که ترا ندارم چی شده ” هیچ ! حالم خوب است مرسی !!!
    درعین حال دراعما ق وجودت احساس میکنی که چقدر تنهایی ، تنهای تنها ، پایان / ثریا / جمعه /24 فوریه 2017 میلادی / اسپانیا .
    سفر پاریس را لغو کردم ، حوصله ندارم .
  • ما وسیارات

    ظاهرا هفت سیاره شبیه کره زمین پیدا شده است هم آب دارد وهم برق!
    روزی پسرم میگفت ” ایکاش سیاره من پیدا میشد ومن بسوی آن میرفتم واز شر زمین وزمینیان وادیان دروغین آنها خلاصی میافتم ” ! حال عزیزم این هفت سیاره پیدا شده اند ، کدام یک متعلق بتو خواهند بود ؟ وتو تنها چگونه آنجا خواهی زیست ؟ باز احتیاج به ماشین لباسشویی داری ، باز احتیاج به نان داری  وخیلی چیزها که روز زمین آنهارا داری ویا داشته ای ، پای بشر به هرکجای این کائنات برسد غیراز ویرانی وخودخواهی چیزی عاید دیگران نخواهد کرد ، در سیاره های جدید باز بانکها سر هر چهارراه شعبه باز میکنند ، باز شرکتهای بیمه ترا مجبور میکنند که خودرا بیمه کنی ، باز دلت هوس قورمه سبزی میکند وشرکتهای وارداتی  وصادارتی برایت انواع واقسام مواد غذایی حتی چلو کباب را میاورند ، باز شرکتهای فروش ادیان هریک گنبد وگلد سته خودرا بالا میبرند وهریک ادعا میکند که اولین پیامبر را ما کشف کردیم  وسپس جنگ ادیان شروع  میشود ودیگری میخواهد یک سلسله پادشاهی مادام العمر را برروی آن کره بر پا سازد وزیر همان سلسله وبرای بقاء آن ترا قربانی میکند ، باز جنگها ی طبقاتی درمیگیرد ونیرو میخواهند وآن نیرو غیر از انسانهای فلک زده کس ویا چیز دیگری نخواهد بود البته ابزار آدمکشی اماده شانرا قبلا باخود خواهند برد وباز شکنجه گاهها وگیوتین ها ودارها وشقه کردنها از نو شکل میگیرند تا بشر اولیه دران سیاره پای به تمدن بگذارد ! 
    باز مهاجرتها  شروع میشوند ازاین سیاره به آن سیاره وباز مهاجرین غیر قانونی اعلام میشوند وباید برگردند اما این بار از آسمان روی کرده خاکی پرتاب میشوند !
    روز گذشته در کانال یوتیوپ کلاس انگلیسی برای مبتدیان باز کرده بودند وداستانهای کوچکی را با عکس گذاشته بود ، پایان داستان باز به یک قاچاقچی مواد مخدر پایان میافت ! از هنرپیشه تا سیاستمدار ویا ورزشکار همه دست در این شرکت سهامی داشتند وسپس هریک بنوعی سر به نیست میشدند یکی با هواپیمایش در مرز سوییس که سقوط کرده بود میمیرد دیگری با اتومبیل تصادف میکند اما آن جناب زیر سایه مغازه سبزی فروشی ساده اش هنوز مشغول خدمات بهداشتی به دیگران است .
    امروز در ظرف میوه نگاهی به آن سیبهایی انداختم که برای ” شب یلدا ” خریده بودم ؛ هنوز سرخ وهنوز سفت وهنوز گویی همین الان آنهار از صندوق میوه بیرون آورده اند از یکهفته قبل از کریسمس تا عید نوروز که بگمان پای هفت سین خواهند نشست !!! 
    این قوت وغذای ما زمینیان است در سیاره ها نمیدانم بتو چه خواهند داد ؟ با آن معده ضعیف وناتوانت . وآیا ازدواج کردن در آنجا به چه صورتی خواهد بود ؟ آیا مانند قوانین شرعی روی زمین ؛ زن باید برده مرد باشد وبا دست پر بخانه مرد برود وبا دست خالی برگردد؟ ویا تا آخر عمر برده وار درکنار مردش بنشیند وتکان نخورد ولب به شکایت باز نکند ، ویا چه بسا برعکس زنان جایشانرا با مردان عوض میکنند واین بار زنانند که حاکم بر وجود مردان خواهند بود ؟ بهر روی هنوز خبری از ایجاد وتشکیل یک تمدن به روی آن سیاره ها نیست زمین نابود شد وهفت خواهرش نیز به دست این انسان دوپا نیز نابود خواهند شد ، چون این انسان ، این موجود دوپا که کمترازحیوانات رحم ومروت میشناسد دچار یک بیماری بنام ” عادت” است واین عادت بیماری خطرناکی است مانند یک ویروس کشنده آهسته آهسته وارد روح وجان تو میشود عادت میکنی که هرووز نماز بخوانی عادت میکنی که هرروز به موعظه کیشیها گوش کنی ، عادت میکنی هروزو قبل از صبحانه یک لیوان آب پرتغال ویا یک لیوان قهوه داغ بنوشی  ، وعادت میکنی که سنتهای کهنه ونخ نما شده را باز  بمرحله اجرا دربیاوری وبقول ننه جانمان ( بنی آدم بنی عادت است ، حتی به آنش جهنم نیز عادت میکند )! به همانگونه که من عادت کردم وتو به تنهاییت عادت کردی ودخترم به رنگ مو عادت کرد !!.
    بهر روی به زودی نامی بر روی این سیارات خواهند گذاشت وشاید یکی از آنها نصیب تو شد ، سفر بخیر !.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” . اسپانیا / 24/02/2017 میلادی /.
  • باران گل

    امروز میتوانم با کمال شهامت بنویسم که ما هم با مردم خوزستان همراه وهمدل شدیم !!! عصر روز گذشته ناگهان هوا زرد شد مانند فیلم بنهورکه حضرت موسی برای فرعون از اسمان بلا خواست وناگهان هوا زرد شد وبیماری بجان مردم بیگناه افتاد اما فرعون همچنان سر مرو گنده برجایش نشسته بود ، هوای ما ناگهان روبه زردی  رفت وامروز نم نم باران گل بر سر وروی همه بارید ! چی بود ؟ از کجا رسید ؟ از صحرا !! بادی شدید وزیدن  گرفت وسپس گل بارید اتومبیلها همه کثیف رستورانها میزو صندلیهایشان مملو از آب گل آلود ومن نگران مبلهای سفیدم هستم دربالکن که اگر کمی باران لج کند وسرش باینسو بیاورد همه جا گل میشود  چادر هارا باد شکسته وبالکن هویدا همه همسایه یکدیگر ار میبینیم !! واز حال هم باخبرمیشویم ! جایی هم در درون برای نگهداری مبلمان بالکن ندارم ! خوب مهم نیست از پوست بدن خودم که عزیز تر نیستند ، پوست منهم زخم دید مردم خوزستان هم زخم خوردند پیکر سر زمینم نیز با گل ولای ولجن  مخلوط شد و……
    حال باید از یکصد هزار ماهواره ایکه دور زمین بدبخت میچرخند واورا به دوار سر انداخته اند پرسید تا جاییکه زمین خواهرش را به کمک طلبید اما این ارازل واوباش روی زمین به خواهر او هم  تجاوز خواهند کرد واورا نیز آسوده نخواهند گذاشت .
    وای برما ، ووای براین دنیا ووای بر زندگی ننگین ما .
    امروز دوستی روی یوتیوپ ودر محلی دیگر وروی تابلتم پیام فرستاد که بانو شما چگونه فریب خوردید فریب آن مرد کلاش را ؟ 
    در جوابش نوشتم :
    فریب نخوردم ، اورا بعنوان یک نویسنده قبول کردم کارهای سیاسی او بخود او واربابانش  مربوط میشود ، دیدم برای ریاست جمهوری ان مملکت بد نیست ! ازخودشان میباشد در مدارس خودشان درس خواند فرزند خلف آنهاست اورا کاندیدا کردم !! 
    چندان جلو نرفتم ، واز او آن دوست نادیده سپاسگذاری کردم .
    نه ، دیگر فریب نخواهم خورد حواسم جمع است فعلا هرچه را فرستاده پاک کردم باز هم بفرستد پاک میکنم همان یکی برای هفت پشت من کافی بود گمان بردم بچه بیچاره ایست که میتوان باو کمک کرد دیدم خیر ماری زهر آلود است وتا زهرش را نریزد ساکت نخواهد نشست ، چه خوب من چندان جوان نیستم والا کارم به جاهای باریکی میکشید !!! 
    سر انجام با خود گفتم ، بدرک ، بمن چه مربوط است من دراین گوشه آش خودمرا میخورم مگر روزیکه افتادم کسی دست مرا گرفت ؟ یک قاتل ، یک قاچاقچی ویک نامرد بعنون اینکه ریاست بیمارستانی را دارد مرا استخدام کرد اما او فاحشه خانه داشت وبیمارستانرا برای اشخاص ( محترم ) !! نگاه داشته بود فورا بی آتکه حقوقی بگیرم خودمرا کنار کشیدم ، برایم یک نامه سرتاسر فحش نوشت ! جوابش را ندادم دیدم بی ارزش است ، دیگران برایش خاویار میبردند موس موس میکردند اما من باو پشت کردم ، سپس برایم پیغام داد که :
    کسانیکه دراین دنیا پول ندارند محکوم بمرگند وباید بمیرند ، بازهم جوابی باو ندادم …..ماجرا طولانی است تنها یک روز پیکر زرد وناتوانش را درهواپیما روی صندلی چرخدار دیدم ویک امبولانش که منتظرش بود ، خونسرد از جلویش رد شدم . .
    من درپناه وحلقه ودستان کسی هستم که دیگران اورا نمیبینند . همین وبس .پایان / ثریا / اسپانیا / 23 فوریه /
  • غروب خدایان

    در بخارا ، بنده صدر جهان 
    متهم شد گشت از صدرش نهان
    مدت ده سال سرگردان بگشت 
    گه خراسان و گه قهستان وگه دشت……از ” مثنوی مولانا “
    از توهم   نا امید شدم ، دانستم که تو هم از ” آنهایی” بودی وهستی وخواهی بود ، گاهی که خوب به چهره ات مینگرستم بیگناهی درآن دیده نمیشد بلکه نوعی رذالت پنهانی درگوشه چشمانت ودهانی که میل داشتی به آشتی باز شود نمایان میگشت  ، البته با دیگران هم آواز نشدم وترا ” یک شارلاطان ” نخواندم ، اما رویم را بسوی دیوار کردم ودیگر هیچگاه درپی قهرمانی نخواهم گشت ویا بت شکنی .
    ما بت پرستیم ، پت پرستم ، بت پرست ، بت هارا انسانها باد ست خود میسازند ونفس خودرا درآنها میدمند   وسپس سر بسجده درپیشگاه آنان میگذارند .
    ناگهان بنظرم رسید مانندآن زنان خاله زنک که درهرخانه ای را میرنند تا بگویند ” فرزند آخر اقدس خانم متعلق به شوهرش نیست ” !
    نه بیشتر نتوانستم بتو ارزش بدهم .
    این سر زمین همین است ، همین هم خواهد بود ، تا زمانیکه هر فرد به خودش نیاید وخودرا اصلاح نکند نخواهد توانست دست باصلاح یک جامعه بزند ، این دمل چرکین را ما روی آنرا ببا یک چسب  پوشانیده ایم اما از جای دیگری بوید تعفن آن بیرون میزند وجراحات وچرک سرازیر میشود 
    مصاحبه گر ومصاحبه شونده تنها از کشتن وخون ریزی میگویند ” میکشم خفه میکنم ! بلی این سرنوشت همه ماست درحال حاضر برادرکوچکتری در بالای سرمان هست که اینرنت آن تنها درمحدوه وقلرو سر زمینش میباشد وتنها بیست وچهار وبلاگ دارد که باید دروصف خدای بزرگشان بنویسند ماهی هفتاد تا هشتا د نفررا به جوخه اعدام میفرستند ، سر زمین ما هم الگوی تازه وخواهر بزرگ ناتنی وحرامزاده آن است .
    در نوشتاری قبلیم نوشتم که هیچ میل ندارم به گذشته برگردم وبر نخواهم گشت اما فرق میان انسانها امروزی با دیروزی را خوب میدانم .
    روزگاری من در سازمان نقشه برداری وجغرافیایی کشور زیر نظر تیمسار رزم آرا برادر مرحوم رزم آرا نخست وزیر هم دوره میدیدم وهم کار میکردم ، با آنکه هننوز سنی نداشتم اما هنگامیکه بر حسب تصادف با آن جنابان روسا برخورد میکردم وقرار بود از  یک دروارد شویم آنها عقب میرفتند وراه را برای من باز میکردند  ومن شرمنده سرم را پایین میاندختم ووارد میشدم ،  حرمت زن بودنرا داشتند حتی تیمسار وسرتیپ آن زمان که یکی از آنها نیز برادر زاده تقی زاده مرحوم بود  ، با آنکه من کارمند کوچک ویک نو آموز بودم اما آنها جلو جلو نمیرفتند ، نه !  باحترام من به عقب میایستادند .
    حال چگونه میتوان آن مردانرا یافت ؟ وچگونه میتوان به آنها اداب ورسوم واحترام به زن را یاد داد امروز زن بمرحله یک لته ، یک کهنه ویک قاب دستمال درآمده که هرگاه آنرا احتیاج دارند مصرف میکنند وخیلی زود هم تاریخ مصرفش تمام میشود گرسنه وپا برهنه باید درکوچه ها روان باشد ویا تن بخود فروشی بدهد ، هیچ زنی فاحشه به دنیا نیامده ، حامعه از او فاحشه میسازد ، هیچ مردی آدمکش به دنیا نیامده خانوده وجامعه اورا میسازند وجامعه ما ساخته شده ازنوع این بردگان .
    مرغکی اندر شکار کرم بود 
    گربه فرصت یافت واورا در ربود
    آکل وماکول  بود بیخبر
    در شکار خود زصیادی دگر 
    زانکه تو هم لقمه ای هم لقمه خوار
    آکل وماکولی ایجان هشدار
    د رهر زمان ها باید هشیار باشیم که ناگهان گرگی درانتظار ربودنمان نباشد ومارا به بیداگاه نکشاند وما ماکول نشویم . 
    بامید پیروزی بیشتر تو در سر تاسر این دنیا ی لکاته .
    پایان / ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” / 23/02/2017 میلادی / اسپانیا .
  • زمان از دست رفته !

    چهره شب تار، میگشود چهره از خواب 
    بسترم سرد و بی موج ، چون سرداب 
    خواب رمیده بود از چشمان ترم 
    میگشودم پلکهایمرا لبریز شده ازخواب 
    —–
     این روزها عده ای دچار روشنفنکری درونی شده اند ودوباره به ” زمان از دست رفته ” میاندیشند ومارسل پروست شده قهرمان اول ، 
    زمانی  مارسل پروست را شناختم که چهارده سال بیشتر نداشتم وهنوز نامی از این کتاب قطور زمان ازدست رفته نبود تنها چند داستان بود که نوول مانند برای همسن وسالان من در دسترس بود ، یا دوراز دسترس !   فرق من با مارسل پروست این است که ابدا برای زمان از دست رفته رنج نمیکشم وغصه نمیخورم تنها وجه اشتراکی که با  پروست دارم همان تنگی نفس است که از کودکی با من بوده ومرا از پیشرفت وخیلی از کارهایی که میل داشتم انجام دهم مانند ورزش والیبا ل وتنیس منع کرد ومن با نگاهی حسرت آلود در زنگ ورزش کناری مینشستم وبه دختران با جورابهای ساقه کوتاه وکفش تنیس مینگریستم وتوپ که باین سو  وآنسو ی تور بازی میپرید  نگاه میکردم ونفسم سخت بود دستم را بی آتکه کسی ببیند روی سینه ام میکشیدم واحتیاج به یک هوای تازه داشتم واین هوار را زیر درختان بلند صنوبرو کاج وشمشاد ها میافتم واستشمام میکردم  
     .
    نه ، ابدا میلی ندارم به گذشته برگردم اما هرشب کابوس آن مرا رها نمیکند تنها یک کابوس است ،  آن سر زمین اگر هم بهشت موعود شود وفرشتگان با چنگها وآوازاشان سر تاسر انجارا احاطه کرده و[سرودآزادی ]سر بدهند باز با این  مردم واین  فرهنگ نمایشی وتازه به دوران رسیدگی وریا ودروغ وجنایت باز آن بهشت تبدیل به یک جهنم دیگر میشود ومردان مسلول وروانی از کنار گرد برخاسته با زنان هرجایی مشتهارا به هوا میفرستند که یا مرگ یا مثلا فلان بدیخت فلک زده که باید برآنها حاکم باشد ،
    نمایشی بود وتمام شد وهنوز ستاره  اول روی صحنه است .
    ما خوب حرف میزنیم ، سخن ران خوبی هستیم  اما هیچگاه مستمع خوبی نبوده ونخواهیم بود ، خوب شعر میخوانیم وخوب درحال وهوای آب رکنا اباد شیراز راه میرویم بی آتکه آنجار ا دیده باشیم وآن احساسی را که آن مرداز خاک عبیر آمیز شیراز استشمام میکرد بویی به بینی گرفته ما برسد .
    روز ی زندگی من معنا پیدا کرد که درهمین شهر ویرانه ودرکنج همین دهکده اولین نوه من به دنیا آمد درست روز تولد من بود آن روز من دوباره متولدشدم از بطن دخترم ، دختری زیبا ملوس وشیرین که زندگی مرا پر کرد نه به پدر بزرگ ثروتمند ش وابسته شدیم ونه به مادر بزرگ امریکاییش ، درخانه اجاره ای زیر هزاران  بدهی وبدبختی  من ستاره درخشان زندگیم را بر پیشانیم نهادم ، دوران سختی بود که تو با جلال وجبروت اتومبیل وخانه دراینجا  سکنی کنی  وناگهان بادی از کازینوها وفاحشه خانه ها بوزد وهمهرا با خود ببرد ، حال تو باید درکنار آن زن ارمنی که روزی از سفره تو تغذیه میشد پیاده راه بروی درحالیکه او مانند موش سر قالب صابون پشت اتومبیل بنر گنده اش گم شده بود ، حتی تا تواالت هم با بنرش میرفت !! سخت بود که تو درکنار یک زن جنوب شهری کنار دودکشها  وکوره های آجر پزی ، بنشینی واو با پز وافاده بگوید ما کنار کلفتها نخواهیم نشست !! واز کنارت برخیزد !  سخت است که درکنار فاحشه های اداری  اجاره ای هفتگی بنشینی وبا آنکه میدانند که میدانی اما با وقاحت تمام دم از ایمان ونماز وروزه وسپس خاندان بی اصل ونسب خود بزنند ،!سخت بود که تو مجبور باشی لباسهای قدیمی خودت را برای دخترت اندازه کنی تا دردفتر کارش مرتب وتمیز جلوه کند ، سخت بود از روتختی پرده درست کنی واز پرده پیراهن ، همه اینها سخت بود اما نه آنچنان سخت که من حسرت آن دوران پر ابهت شاهی را بخورم که میان حوریان وپریان مانند فرشتگاه راه میرفتم ومیخی بودم درچشمان کورشده آنان ، نه نسبم به قجرها وترکها میرسید ، نه به حاجیان بازار ونه به ملاههای ده ، اصل نسبم متعلق با خاندان خودم بود  ،نه ابدا تمایلی ندارم به گذشته برگردم وابداحسرت ( سالهای ازدست رفته ) را نخواهم خورد ، چون هرکاری دلم خواست کردم هرچه خواستم خوردم وهرچهرا میل داشتم پوشیدم وبه همه کشورها هم رفتم وسپس به کنج معبد خودم یعنی همان کتابخانه ام پناه بردم .خواندم ؛ خواندم خواندم تا رسیدم باینجا .
    امروز برای آن نمینویسم که شهرتی کسب کنم میان این مردم شهرت یافتن ننگ است برای این مینویسم که خودم را درمیان اقیانوس زندگی بیابم ، من اشتباهات زیادی مرتکب شدم اما این اشتباهات عمدی نبودند بلکه اجباری بودند تاسفی نمیخورم بشر جایز الخطاست اما یک چیزرا بخوبی میدانم که نه به دیگران ونه بخودم هیچگاه دروغ نگفتم ، هرچه بودم هرچه هستم وهرچه خواهم بود اینم که هستم ، خودم هستم با همه عوارضی که بچشم دیگران ناخوش آیند است عوارضی مانند نداشتن یک خانه شیک با مبلمان آنتیک ( آنهارا داشتم ) نداشتن یک اتومبیل شیک وپرسه زدن درخیابانها که متنفرم ! نداشتن لباسهای مارک دار که نمادپولداری وتمایز من از دیگران باشد حال اگر چه این لباسهای در بنگلادش وهند وتایوان وچین دوخته شده بانشد مهم (نام ومارک ) آن است که نشان میدهد تو با بقیه فرق داری وبقیه باید بتو احترام بگذارند ، نه این منم که به لباسها ارج وقرب وارزش میدهم چوب رختی محکمی هستم .ثریا .
    ————————–
    میسوختم  چو هیزم تر درخویش 
    دودم به چشم بی هنرم میرفت 
    چون آتش غروب فرو میمرد 
    تنها ، سرم به زیر پرم میرفت 
    من مرغ کور جنگل شب بودم 
    برق ستارگان  شب از من دور 
    در چشم من که پرده ظلمت داشت 
    فانوس دست رهگذران ، بی نور 
    من مرغ کور جنگل شب بودم 
    در قلب من همیشه زمستان بود
    زنگ خزان وسایه تابستان 
    در پیش چشم من همه یکسان بود ……..” شادروان نادر نادر پور”
     پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ” لب پرچین ” 22/02/2017 میلادی/.
  • مصاحبه

    درود امیرجان
    روی موبایلم مصاحبه دهباشی که از تی وی آپارات بخش میشد زیر نام وعکس تو رسید .
    نمیدانم خود تو فرستادی یا ان ویروس  بهرروی اگر تو آنرا برابم من وسایرین بعنوان مدرک فرستادی که در گفتگویت با آقای صدر هم به آن اشاره کردی ًبرای من هیچ لطفی ندارد من اصولا با این گونه جانوران دشمنی دارم وکینه شان بر دلم نشستت بخصوص کسانیکه صاحب رساله یا همان تز فارغ التحصیلی از دانشگاه  خریت میباشد  من با این قوم تا ابد دشمن خواهم بود  تاجاییکه حتی حاضر نیستم تبلیغات آنهارا ببینم بهر روی امیدوارم که مرا ببخشی چون ابدا میلی به سرگذشت این جانوران ندارم ایکاش از همان زمان  قاجار مستقیم بوسیله مصدق السلطنه وارد همین گنداب میشدیم  چند سالی فلک بما حشمت  وسالاری داد وتمام شد با مهر فراوان ثریا  ۲۱ فوریه
  • کاج عظیم

    درگرد هم آیی ویا کنفرانس مونیخ یا بقول  اهالی اینجا  مونیچ !  جناب آقای بیل گیستس فرمودند وهشدار دادند که ” ما باید به زودی خودرا آماده ورود ویروسهایی بکنیم که از طریق انسانهایدیگر وارد جامعه شده وچه بسا درعرض یک یا دو ماه چندین میلیون آنسانرا بکشتن بدهد ! 
    اما نفرمودند که این ویروسهاازکدام آزمایشگاهها فرار میکنند وبجان مردم بدبخت میافتند وبا ویروسهای ” دوپا” که با تجاوز گروهی به زنان ودختران آنها را برای ابد میکشند چه فکری باید کرد ؟ آیا خبرها بگوش ایشان میرسد که صد البته  ایشان امپراطوریشان همه مرزهای جهانرا فرا گرفته تا جایی که منهم از طریق دست پنجم یا ششم آن امپراطوری تغذیه میشوم !
     آیا ایشان میدانند که دریاها چقدر آلوده است ؟ وماهیهان گروه گروه میمیرند وصاحبان رستورانهاهمان ماهیان مرده را بخورد مشتریان میدهند تا جاییکه طرف میرود تا به ماهی مرده  بپیوندد؟ .
    حتما میدانند ، ایشان با کمک همسرشان یک بنیاد نیکوکاری دارند که به مبتلایان بیماری ذهنی و بیمارن غیر قابل علاج کمک میکنند البته کارکنان آنها هم باید ماهیانه بجای مالیات چیزی باین موسسه بپردازند کارشا ن مورد تقدیر وتحسین است .آقای بیل گیتس شاید یکی از معدود  انسانهایی باشند که مورد احترام من بوده وبایشان ارج میگذارم .
    بهر روی از دست جناب عزراییل باز هم فرار کردم اما هنوز مطمئن نیستم که پشت درخانه ننشسته باشد ! با خورن یک ناهار ناقابل دریک رستوران معروف .
    همچنان دارم میروم ومیروم به کجا نمیدانم  دراین شهر نا بسامان  همه خیابانها مملواز گل وویرانی  ابری پایان ناپذیر  میباید زندگی کنم راه دیگری نیست ، مادر طبیعت سخت عصبانی است ویا اورا زخمی کرده اند ودارد بچه هایشرا تکه تکه میکند ومن همچنان پیش میروم ومیاندیشم به ویرانیهایها جسم وروح  در پیچا پیچ این خطوط درهم وبرهم  وپایان ناپذیر .
    آمدم ، نشستم ودیدم که همه خیابابانها به یک نقطه ختم میشوند  همه کوچه ها  باریک وبلند  درخم وپیوسته بهم وسرانجام به یکجا میرسند مانند رودخانه های پیچ درپیچ که سرانجتم به دریا میپیوندند .
    در زیر تابش آفتاب وفوران وریزش باران  هنوز عطش سوزان زندگی درمن میجوشد  هنوز درفکر سایه روشنهای زندگی هستم  وهنوز آرزو میکنم درکنار جویبار پر آبی زیر درختی لم بدهم ودیوان  حافظ را بگشایم واز این دنیای پرآشوب ونفرت زنده برون بروم هنوز میل دارم از دست خزه ها ولجن زارهای کوچه ها وخیابانها بگذرم وبه به خیابن صاف وتمیز  با بوی عطر اقاقیا برسم ، گل اقیاقا ودرخت آن سالهاست که گم شده بجایش درختان محصول چین بزرگ  به رنگ خون درخیابانها رشد کرده اند تا یاد آور قرن خونین ما باشند .
    کاج های عطیم وغول آسا دیگر کمر خم کرده اند وسالها میگذرد که چتر وسایه آنها بر سرما نمیتابد بلکه قوس وکش ساختمانخای بیقوارای رویهمر که با یک نم باران فرو میرند رشد کرده اند .
    قرن وحشتاکی است قرنی که نمیدانم پایانش چگونه خواهد بود ؟ .
    روزی شاعری سرود که “
    همیشه دری هست که سر انجام با کلیدی باز میشود ، اما من سالهاست پشت آن در ایستاده ام ومشت بر درمیکوبم تنها دستهای کوچکم دردگرفتند ودری باز نشد هیچ کلید به آن قفل سازش نداشت وحال دیگر نا شاعری مانده ونه نویسنده ای ونه خواننده ای ونه ترانه سرایی ونه نوازنده ای  ساز ما ” تار ” را ترکها به همراه مولانا بردند ، نوروزما مصادف شد با ولادت حضرت عیسی ، جشنها ی سده  وپیش درآمد نوروزی ما مصادف شد با کارناوالهای اینطرفیها ، ما تنها ملتی هستیم که بایددهمیشه به عزا بنشینم ، ازیک مورد دین مسیحیت خوشم میاید که  کشیشانشان مجرد باقی میمانند ودیگر مولا زاده  وسید بجای نمیگذارند این یکی را واقعا باید ارج گذاشت ومحترم شمرد بدبختانه سر زمین ما از این ویروسها هیچگاه پاک نخواهد شد وهیچ مواد ضدعفونی کرده هم نمیتواند آنهار از بین ببر سر انجام از سوراخی سر بیرون میکنند همان ” ویروسهای” نا شناس که جناب بل گیتس به آن شاره فرمودند . پایان
    ثریا ایرانمنش /” لب پرچین ” / 21/02/2017 میلادی/ اسپانیا /