Category: General
-
چه میدانستم ؟
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیازندگی. افسانه ای بود که از ابلهی روایت شد ، پر از خشم هیاهو خالی از هیچ معنا« « شکسپیر » »بعضی از زندگی ها. از افسانه گذشته. خاکستر ی بر جای میماند ،کجا فکر میکردم که عمر من روزی در یک خیابان بو گرفته در کمر کش یک دهکده. تازه نوپا شده به پایان میرسد ،هنوز آرزو ها در سرم وعشقها در دلم غوغا میکردند و حال ساعتهای روی یک صندلی میخکوب شده با بیماری وتعفنی را که از بیمارستان بزرگ شهر آورده ام. دارم مبارزه میکنم،مبارزه برای کی ؟ برای چی . بوی گندی که در هوا متصاعد است وبجای هوای خوب پاییزی بوی فاضلا آبها بوی لاشه ها وبوی ماهی گندیده سرخ شده وگوشت خوک آب پز ،،،،، برای سال نو تدارک میبینند امروز همه دیگر دور یک درخت با زنگوله های رنگین میرقصند آن شهرک زیبای. بلین را که میساختند گم شد همه باید درخت بگذارند مهم نیست. مصنوعی باشد .در اطاق. تنهاییم که همیشه بوی تنهایی میدهد میل دارم بیاندیشم اما به چی ؟. به کی؟ وبه کجا ! خاطره ها را از اذهان ما پاک کرده اند. ،روز گذشته در یک برنامه روزانه تلویزیونی که بیشتر به یک شوی مسخره شبیه است پیر زنی هشتاد ساله به دنبال جفتی میگشت. نگهان از جای برخاستم فریاد کشیدم بجای برنامه مادام باتر فرای در تالار رودکی باید به صحنه چندش اور آویزان شوم ،نه موسیقی تازه ای ، نه فیلی نه کتابی. همه چیز را به. اهستگی از کنار ما پاک خواهند کرد وبجایش دستوراتی را که میدهند باید اجرا کرد ،صبح زود دخترم صبحانه ام را آماده میسازد ومیرود. تا حمالی روزانه را انجام دهد خانم همسایه می اید صبحانه مرا میدهد ناهار م را گرم میکند وجلویم میگذارد بعد ظروف را به اشپزخانه خانه میبرد. هفته هاست خبر از اشپزخانه ندارم یا روی کاناپه افتاده ام ویا درون تختخواب و،،،،در انتظار انکه شبی ناگهان بند را ببرند ،امیدوارم روز روشن نباشد اوه چه غم انگیز است مرگ در تنهایی مرگ درغربت مرگ در یکبیغوله که متعلق بتو نیست تنفس بوی زباله نا بوی گند کثافاتی ومواد ضدعفونی ،.نمیدانم مرگ علایمی دارد یا نه ؟پایان ثریا 15/11/2022 میلادی! -
فتنه جوی بی نشان
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !!!!
چند روز این مثنوی دیر شد چند روزیست که میل داشتم بنویسم. اما مایکبار رنج را تحمل میکنیم بعد با یاد آوردن آن. یک تکرار مضاعف برای خود میسازیم. تاریخ هم یک تکرار مضاعف است ،
اخبار را نه میخوانم ونه میبینم ونه دنبال میکنم همه چیز برایم یکسان آست تنها به همان اندازه که دلم برای دختر افغا ن بلوچ میسوزد برای بعضی از قهرمانان نیز میسوزد ،
در مرز مرگ وزندگی دررپرده ای از ابهام وحقیقت پسرکم را میدیدم که چگونه از من پرستاری میکند وچه غذا هایی را برایم تهیه میکند وهر شب چند بار بیدار میشود سراسیمه به اطاق من می اید تا باکمی آب میوه لبان تشنه مرا. تازگی بخشید همه حواس من به ماه قرمز است ماه کاملا روی تختواب من خوابیده با اهم آغوشیم نویدم میدهد مرا مطمئن میسازد که بر خواهم خاست همیشه بر خاسته ام اما این بار شاهرگ ران مرا بریدن تا خون بگیرند وقیفهایشان را در آنجا فرو کنند تا از انجا بمن دارو برسانند درد شدیدی داشتم. کلیه ام را شکافتند تا چرک را پاک کنند سر انجام تنها یک کلیه برایم ماند اما درد بیخ کشاله ران. بیشتر مر ا عذاب میدهد حا ل پاهایم قدرت کشیدن مرا ندارند به پسرم گفتم تا قله توجال به همراه پدرت رفتم وخسته نشدم اما بین دو اطاق خسته میشوم وباید کمک بگیرم اولین شبی که بدون کمک برخاستم خیلی سخت بود حال مانند مستان تلو تلو میخورم
گاهی از خود میپرسم اینهمه فشار وتحمل برای ماندن بخاطر چی وکیست اشکهای دخترم را روی بالشم میبینم که میگوید :بخاطر ما زنده بمان تو نیروی ما هستی ،
حال همه رفته اند پسرم به سر کارش برگشت این ده روز را حقوق نخواهد داشت دخترم تعطیلا ت داشت به سفر رفت وان یکی هم مشغول کار است تنهاشبها به دیدارم می اید دیگر خبری از انهمه میو های خوشمزه که پسرم بالای سرم میگذاشت وتنگ آب خنک خبری نیست گاهی درد امانم را میبرد یکقرص دو قرص خوب سومی را قورت. میدهم تا بخوابم .
زن همسایه قرارراست برای گرم کردن ناهارم بالا بیاید غذای مرا بدهد ؟؟؟ تا شب که دخترکم بر میگردد این زن دو تا سه بار بمن سر میزند .حال بچه ها اسکاتلند هستند اواخر روز از طریق گوشی ها با هم حرف میزنیم و امید دردلم مرده وزمانی که آمید درردل یک انسان مرد خوداو نیز مرده است امروز از زیر چشم نگاهی به چهره رنگ باخته اندانداختم. …….. اوه چقدر تغییر کرده ام ومردن چقدر آسان است وگاهی خیلی سخت هرسال نزدیک عید کریسمس من میهمان یک بیمارستان هستم و دیگر میلی به تماشای زنگوله های رنگین درخت کریسمس ندارم تنها دلم یک حمام داغ میخواهد آنهم فعلا برایم بخاطر بخیه ها ممنوع آست ،
همه زندگی من خلاصه شده در یک پنجره که بچه ها با گلبرگهای مصنوعی چینی انراباغچه ای پر گل ساختهاند وسپس درد وسپس دست آخر خواب. روزهای سختی بودند روزهای پر تلاتم بین مرگ وزندگی دست وپا میزدم پرستاران برایم دلسوزی وگاهی قطره اشکی نثارم میکردند. بی آنکه مرا بشناسند . گذشت حال باید به فردای نیامده اندیشید فردای نیرنگ وفریب مردان دیوانه وزنان هرزه و انتخابات قلابی امریکا سوار شد ن مشتی بیسواد تنها باارتباطات جنسی برشا نه مردم ، گرانی ها وکمبوداب آینده ای نامعلوم .،
پایان
ثریا/11/11/ 2022 میلادی
-
یک معما
دلنوشته در اطاق تنهایی بیمارستان
ثریا ایرانمنش « لب پر چین ». اسپانیا
از آنچه که در طول این چند روز بر سرم آمد حرفی نمیزنم تنها دکتر ها وپرستان را به گریه وداشتم. عده ای مرا در بغل گرفته میبوسیدن ،چه خبر است ؟! مگر قرار است که نام من نیز در لیست درگذشتشان بیماری قلابی شهر. ثبت شود ، اهه کور خواندید بر میگردم به خانه. وروی تختخواب پهن گشاد خود میغلطم بدون چراغ به دستان نیمهشب که برای عوض کرده. سرم ها دارو ها ناگهان درب اطاق را باز میکردند وخواب را اچشمانم میربودند وبه پادش این خدمت بزرگ یک قرص خواب بمن تقدیم مینمودند
د، نه مرسی. من احتیاجی به قرص خواب ندارم اگر قرار باشد بخوابم میخوابم وناگهان گفتم میل دارم بخانه برگردم دیگربس است درون این تختخواب کوتاه وکوچک در این اطاق نکبت همه چیز یا سیاه بود یا سپید نه بر میگردم به خانه. یکی از رگهی. رانم را برای تزریقات. بریده بوند خون فراوانی دفع شد. وپهلویم را شکافته بودند. لوله ای از آنجا چرکی را که وارد خونم شده بود بیرون میریخت با کمک انتی بیوتکها ،
مهم نیست بر میگردم سال پیش بمن خون تزریق کردند آنقدر خون از دست دادم تا خون خودم دوباره برگردد همه تعجب میکردند دکتر بیمارستان به دخترم گفته بود که. سر مادرت سنگ است وخیلی هم قوی ما حریف او نمیشویم.
برگی را امضا کردم وبخانه برگشتم فرشتگان اطرافم. را گرفتند در بیمارستان در هنگام شب روی دستمال سفره. داستانی نوشتم کلمات مانند ذرات. برف همچنان روی دستمال می ریخت معمایی را حل میکردم. حال جالب است که خط خودم را نمیتوانم از روی دستمال بخوانم اما داستان همچنان در ذهنم زنده است. مربوط به آن یابوی وحشی یا قاطر که ناگهان افسار گسیخته به میان کندو های عسل که همگی مشل وز وز کردن هستند ویا بودند حال این وحشی دم بریده از کجاامده وارامش کندوها را بهم زد .
تا روز بعد
ثریا
-
چهارم آبانماه
ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیاشاها ،زاد. رو زت را تهنیت میگویم. امروز عدهای از دشمنان تو وبه ظاهر دوست چهلم مرگ دختر ناکامی را باتولد تو،گره زدهاند تا دام تو برای همیشه از میان برداشته شود بازماندگانت. همیشه بدون تصویر تو در کنار هم خودشانند عکسی از تو در میان آنها نیست مگر سر سفره هفت سین در کنار بقیه رفتکان ،کمتر کسی بیاد توست اما من شب وروزم با تو میگذزد. وهمیشه آرزو داشتم همانزمان که با ثریا . به سوییس رفتی دیگر بر نمیگشتی این جماعت لیاقت ترا وافکار ترا آموزش های ترا وانچه را که برایشان انجام دادی ندارند انهابه. بیگ دیگ حلیم بیشتر حرمت میگذارند وبه حلوای نذری بیشتر عشق دارند ،روانت شاددر تنهایی برایت شمعی روشن کردم وچهره اترابوسیدم وگفتم« زاد روزت مبارک تو همیشه مبارک اهستی » با تقدیم بهترین آرزوها برای سر زمینی که عشق تو بود وامروز جایگاهکفتارها ، لاشخور ها و سگهای درنده وگرگهای گرسنه آست . پایانثریاچهارم آبان ۲۵۸۵ شاهنشاهی برابر با ۲۶ اکتبر ۲۰۲۲ میلادی -
خط سوم
ثریا ایرانمنش «لب پرچین
،،،،،،،،،،،أن خط ،
سه گونه خط نوشتی
یکی او ،خواندی لاغر ،یکی را هم ا ز اوخواندی
هم غیر …..
…………یکی نه او خواندی ،،، نه غیر و،،،
أن خط سوم بود
. روز گذشته. کلیه درد شدیدی گرفتم بطوریکه تکان نمیتوانستم بخوورم ودکتر گفته بود هر گاه که این درد را گرفتی فورا خودرابه. بیمارستان برسان ،
جلوی همه چیز ها سد شده بود زیر شکمم درد گرفته. فریاد میکشیدم ،.
فریاد فایده ندارد یک بطر کامل آب نوشیدم شکمم باد کرد. خوب رسیم به آخر
بروم کتابی بر دارم وبه. تختخوابم بروم و منتظر بمانم
میل نداشتم کسی را. خبر کنم تختخواب خودم راحت تر بودچشمم به خطوط آخر کتاب افتاد کتابی قطور
که سالها پیش دوستی در لندن بمن هدیه داد امضای او در پشت کتاب. دیده میشد . تدوین وترجمه. ونوشته وتفسیر متعلق به دکتر ناصرالدین. صاحب الزمانی بود !!!!.
کتا برا باز کردم عکسی در میان. آن بود گفتم تو هم نمیتوانی. بمن کمکی بکنی
خط سوم،،،،در ذهنم. نشسته بود
نه اطاق خوابم برای تعویض لباسم رفتم
نا،گهان متوجه شدم چیزی مانند یک ماهی لیز وسط اطاق افتاد ،،،اوه نترس. نترس چیزی نیست خودم را به حمام رساندم. وبقیه تخلیه شد. اه ،،،،،نفس عمیقی کشیدم نجات یافتم درد کلیه تمام شده اه،،،،،،نفسم باز شد مثانه خالی شد درد فروکش کرد
اطاق راتمیز کردم کتاب رازیر . بغل گرفتم وبه اطاق تشیمن برگشتم
خط سوم هم او بود که در تنهایی بفریادم رسید ،
حال نه دردی احساس میکنم ونه ضعفی گویی دوباره زاده شدم .
قبل از ان از آن بک پرستار بدیدنم آمد
خوب رفتم برای خودم اسفندی دود کردم
وامروز یک شمع روشن کردم
انرژی. بر گشته
شب دخترم آمد برایش داستان رابا هیجان گفتم ،،،،،،گویی. ذارم از کشتار. یک مگس ویا مورچه میگویم . ،،،،اوه باید به خرید بروم و فورا از خانه خارج شد
من سطر سطر کتاب را بوسیدم . وبه تختحوابم پناه بردم وان خط سروشی در گوشم میسرود سالها از او او دور شده بودم حکومت عدل الهی. حتی ایمان مارا نیز از ما دزدید،
نه دیگر به کسی چیزی احتیاج ندارم خودم. هستم وان خط سوم کنارم نشسته است
پایان. ثریا۲۵ اکتبر روز خورشید گرفتگی🤞
-
دلتنگ مرگ
ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا
راه،در جنگل اوهام گم شد . سینه بگشای چون دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باشد ،
« سایه»
دلتنگ مرگم. تنها دروازه ای که به.ر امتی میتوان از آن عبور کرد وبه أرامش اابدی.ر سید ،
دیگر فریب بس است وخود. را فریب دادن. بس زمانه هیچگاه در دستگاه أفرینش قرعه ای به نام من نداشت وجهان به کام کامرایان بود
امروز نفس کشیدن در این هوای مسموم نه خوشحال کننده است ونه نصیبی بما میرساند تنها دردها سوزش روحی وجسمی آنهم زمانی که میروی تا چشم بر هم بگذا ی وروز فرسوده راز یاد ببری
دیگر میلی به تماشا آتش واتش بازی ان. اقوام ندارم برای من هر شب بلند و همیشه بلد ا است سالهاست که ایمانمراگم کردهام سالهاست که فراموش کرده ام انسانم وتنهااز فراز بالکن خانه رفت وامد بیهوده آدمها را میبینم بی هیچ هدفی. آنها میروند دیگر در دلهایشان هوسی نیست .زبالهها درون مغازه ها هر روز بیشتر میشوند و
وچوب مراج بر آنها زده میشود اما گویی مردم در خواب راه میروند ویا در حقیقت مرده اند
هرصبح زود به آسمان مینگرم. ابر ها جا بجا میشوند خورشید همانخورشیدشب همانشب وروز من نیزهمانند روزهای دیگر می،چرند
در هفده سالگی انرژی هرکول. را داشتم. بی هیچ ترسی و واهمه ای وارد هر اداره ویا دفتر بزرگآن میشدم فریاد میکشیدم. حقیقت را بگویید ،. اورا یافتم در بک سلول تنها با دستهای بسته تازه از حمام وشلاق سیمی بر گشته بود ،
اوف عیبی ندآرد. به زودی زخمهایت ر ا مرهم خواهم گذاشت ،
وامروز چه کسی مرهم بر آن زخم عمیقی که در درونم نشسته میگذارد ،
هرصبح صورتی . از خواستههایم تهیه میکنم . به رهگذری میدهم وسپس. بافتنیرا بر میدارم چت بازی هاشروع میشوند
اه دهانم بد جوری تلخ آست ، اشتها ندارم. به سختی دوش گرفتم خانه را باید تمیز کرد ،
نه ، دیگر میل ماندن در من نیست وچشم بهراه آن فرشته ام که بر بالهایش سوار شوم وبسوی أسمانها وکهکشانها روم ود در حوض کائنات غسل ارتماسی رابجابیاورم وبه سرود فرشتگان گوش فرا دهم ، شاید ارواح رفتگانر ا تیز یافتم ودوباره گرد هم جمعشدیم ومن برایشان . آواز. خواندم. سحر که از کوه بلند ،،،،،،،کیوان ستاره بود ، با نور زندگانی میکرد
بانوری در گذشت او در میان مردمک چشم شماست
ما این ودیعه را به صبحدم. خواهیم سپرد .
از غلط نویس هایم پوزش میخواهم ای پد نیز مثل خودم شده است
ثریا اسپانیا 25/10/2022 میلادی
-
خیال نیست
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا
خیال نیست عزیزمصدای خیزش مردمی است که بجان آمده اندبرق اسلحه وتیرهای جانگداز چهره خورشید را خجل کرده آستخیال نیست عزیزمدختری به پا خاست ودخترانی بپا خاستند وسپس . پیراندیگران به تماشا نشستندچگونه اینهمه زیبایی و وفریادهای در گلو نشستهرانمبینی ?چگونه اینهمه سرود را نمیشنویصدای کودکی را در مدرسه که به تیر غیب در خون غلطیدناله مرتعش مادر در مرگ کودکراست گفتی دختر جانم ،خشم شما از قدرت پوشالی آنها قویتر استقدرت آنها روی اقتصاد ودزدی. واحتکار و مافیایی میگذردقدرت شما از سینه بی کینه وخون پاکتان بر میخیزدای روشندلان آسمانیفرشتگان. أسمانی در کنار شما هستندزخمهایتان را مرهم خواهند گذاشتاسمان به سوز دا غ مادران داغدار گوش فرا خواهد دادقیامت آنها نزدیک آستپیروز وپاینده باشیدپاینده ایران ،،،،زن ،،،، زندگی ،،،، أزادیاز راهی دور در بستر بیماری با شما همگام وهمراهمثریا ایرانمنش بیست وسوم اکتبر 2022 میلادی ، برکه های خشک شدهاین صفحه ناقابل را به مهسا امینی ، نیکا ، وهمه کشته شدگان بهردست دژخیمان مرگ وبه پدران ومادران. هوا پیمای سرنگون شده تقدیم میدارم ، برگه کوچکی آست از یک دفتر کوچک ،.. ثریا -
رفتم که رفتم !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا
پس از. مدتها وخبرها و گفتارها ، حضرت ولایتعهدی آمدند وملت را به دست حضرت عباس سپردند ورفتند یعنی ارتش که معلوم نیست هست یا نیست و واگر هست چرا تا بحال پای بمیدان نگذاشته تا اینهمه قربانی نگیرند . .
این وا را ایشان میبایست از همان سالهای اول انجام می دادند ومیگفتند آقا یان بانوان ما نیستیم کاری که با پدر من کردید. من میل ندارم تکرار انرا ببینم بخصوص امثال آن عمله هایی که دوربین به دست گرفته نقش فیلمبردار. وکارگردان را بازی میکنند این عمله ها همه در انتظار همبن بلبشو بودند تا کت وشلوار جورجیو ارمنی بپوشند ودرخارج فیش فینگر با شامپاین بنوشند آنها غیر از. خاک ودیوار چیزی ندیده بودند ملتی بیسواد از کودکی ملزم بود که به مکتب محل ویا به مسجد برود قرآن بخواند سپس بمدرسه خیلی طول کشید تا چند مرد نخبه تحصیل کرده امثالخلعتبری ، شجاع الدین شفا وبا دکتر خانلری ویا. دکتر حمیدی شیرازی ویا آن سیدی که عبا وعمامه را کنار گذشات وبسوی خیام وحافظ وسعدی. رفت مانند دشتی
در خفا و عیان پنهان چند حزب تشکیل شد. یکی وابسته به دولت سوسیالیستی وکومونیستی. دیکری جبهه ملی اخوندی واز کنار اینها چند ریشه بیرون زد که همه سمی وتنها نشخوار جوانان تا ز ه بالغ شده بودند ،
آشی درست شد که بیا وببین در این بین اشتباهاتی نیز از دربار روی. داد که کمتر به آنها میپردازیم ،
این ملت با نماز وروزه وچادر نمازش زندگی میکند خیلی سخت آست که به او بگویی آنهارا به .ا کنار بگذار وکتابی باز کن.تا دا ترا به راه راستی ومودت ببرد او به نمازش عادت کرده بدون نماز گم میشود فنا میشود. دیگر خودش نیست .
به هر روی حضرت ولابتعهدی این استعفای نیم پز را در همان اوایل که هنوز ما مردانی.د آشتیم استخواند ار. میتوانستند ملت را از ابن،راه پر خطر نجات دهند ابراز میفرمودند ؟! . دیگر خیلی دیر است حال همه در خمار شبانه کشتار مهسای خوابیده اند وفردایشان نامعلوم است دل خارجی هم برای ما نمیسوزد انها به این قاتلان احتیاج دارند عمله ای منافع خودشان وهم اینکه کمک به کمبود جمعیت میکنند بچه ها را میکشند وزنانی که باید روزی مادر شوند ازبین میبرند جوانان. ا برای جنگهایشان ذخیره دا رند وپیر وپاتالها هم خو د بخود با فرص های مجانی وداروهای مجانیواوسن پنجمی وششمی . به آن دنبا سفر میکنند و یک سر زمین خشک. بایر بدون آب بدون همت مردانی که برای ساخت آن بکوشند اگر آب وبرق نباشد سازندگی سخت است گردن بیکدیگر میبرند تا از خون هم تغذیه کنند ،
شاد زی حضرت ولایتعهدی در کنار مادر خوش اقبالت و دوستان کوچه چپ .
آن ملت بدبخت هم سرانجام راه خودش را خواهد یافت ،
پایان
ثریا ایرانمنش 21/102022میلادی
-
زندان سکندر
دلم ز زندان سکندر گرفت ،،،،،،،
این گرفتگی را هیچ قدرتی در جهان نمیتواند. از هم باز کند. همه در زندآنیم. خیلی أهسته أهسته قورباغه وار درون آب گرم پختیم. ونامش را گذاشتیم زندگی .دنیا تنها در یک برهه. از زمان ایستاد وقفل شد وما توانستیم نفس بکشیم. دنیای پس از جنگ جهانی دوم. دوران بیخبری وکودکی ما و با همه سختی ها اما امید فردا را داشتیم در. اعماق وجودمان رویا ها جوانه میزدند وهنوز نمید انستیم در پشت دنیا چه جهنمی خفته است. جهنم را زیر زمین وبهشت را در أسمان به دنبالش بودیم ،
اسپانیا در انتظار ولیعهد بلند بالا وخوش قیاه خود بود ،،،،یونان در انتظار
پرنس کنستانتین زیبا وایران با شاهی که میرفت تا اولین قدرت جهانی شود در حسرت یک ولیعهد چشم به أسمان داشت. شاهی که تحصیل کرده بود جغرافیای جهان را از حفظ میخواند وبه تا ریخ. پیشینیانش سخت دلبسته بود ما در کودکستان آواز
میخواندیم. ما گلهای خندانیم فرزندان ایرانیم ایران پاک خودرا از جان ودل دوست داریم. پرچم پر
برایمان حرمتی داشت. سرود ای ایران واحترام به پرچم هر صبح سر صف در دبستان. و سپس شاهنشه ما زنده باد
بی خبر از فردای سیاه وجهنمی که در انتظارمان هست. در خیابان لاله زار. در مغازه تو کالن به دنبال زیر پیراهنی های ابریشمی بودیم وعطر های خوشبو تا مانند ستارگان. ا سینما از آنها استفاده کنیم. هنوز برای عشق با زی وقت داشتیم
در مغازه بزرگ شهر مادرم به دنبال. ملافه و رو بالشی گلدوزی. جهاز من بود هنوز. چهارد ه سالم تمام نشده بود. سرویس ظرف کلسرخی خرید ودرون جعبه پنهان ساخت از ولایت . لگن وسینی ودلچه مسی سفارش داد برای حمام داشت جهاز جمع میکرد بیخبر از انگه که بر سر ما خواهد آمد ،
بوی نقل بید مشکی. قنادی یاس در میدان بهارستان . روبروی مجلس شورای ملی پاهایمان را سست میکرد. بوی پیراشکی موسیو در خیابان نادری هر بعد از ظهر ما را به آنجا میکشاند ووای باز. رمضان آمد باز احیا آمد وباز محرم شد. وباز شهر سیاه پوش شد من در گوشه ای پنهان میشدم وبه درون گوشهایم پنبه میگذاشتم ،
نمیدانم چرا ناگهان دنیا و همه چیز بهم ریخت آیا بزرگ شدن سینه های من باعث آنهمه جنجنال در خانه شد ویا زیبایی معصومانه. صورتم
به هر روی سیل جوانان. با در دست داشتن یک شاخه گل
جلوی درب مدرسه وبا جلوی درب خانه وتقدیم کل سرخ یا میخک بمن باد او ری کرد اهای بزر،گ شدی ،
سن چهارده سالگی پدرم از دنیا رفت. ومن جانشینی برای او انتخاب کردم که هنوز نامش درون سینه ام نشسته آست ،
عاشق شدم ،،،،، ودست رد به سینه تمام خواستگارانم گذاشتم. عشق را بخلوت بردم. وبا خطوط کج ومعوجی که درون دفترچه ام برایش مینوشتم شاد بودم . دفترچه را یافتند ومرا به زیر کتک بردند. که بگو نامش چیست. خودش کیست پدرش چکاره است با او کجا آشنا شدی ؟!؟!
هووهای مادر برادران ناتنی. خواهران ناتنی. در خانه غوغا شد اورا گم کردم ،.روز گذشته به ناله خواننده ای گوش فرا میدادم به اشعار سایه به هنگام جدایی از همسرسش سروده بود از هم گریختیم !!
،،،،،
درلابلای نغمه ها سیم های ساز. گریه اورا نیز شنیدم که میگفت .از هم گریختیم وان نازنین پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم
حال در چهار دیواری این خانه کچی در زندانی پنهانم خودم هستم گوشهایم دیگر کسی نیست به ظاهر فرزندانی دارم نوه هایی دارم اما همه از قفس کوچ کردند ورفتند. بسوی زندگی که من انرا آزمایش کرده بودم اما آنها هیچگاه عطر وطعم نقل بید مشکی قنادی یاس را به مشام جانشان نزدیک نخواهند کرد چون نمیدانند نقل چیست !؟!؟
پایان / ثریا ایرانمنش 19/10/2022میلادی
-
زنی در باد
ثریا ایرانمنش« لب پرچین » اسپانیاآنهایی که خدایی بی نام دارند شاید هنوز خدای خودرا نیافته اند تا اورا به روشنایی ها بیاورند ونامی به او بدهند عده همیشه به دنبال خدایی میگردند تا اورا ستایش کنند. آنها بیخبر از درون خویشند که خود خدا هستند بیهوده گردجهان می گردند .ما ایرانیان شاید تنها ملتی باشیم که همیشه نگاهمان به پشت است واز درون جوال دیروز تکه ای را پیدا میکنیم وارزوی اورا داریم درحالیکه زمانی اورا داشتیم از او بیزار بودیم .خدایان امروز گم شده اند ویا اگر اندکی باقیمانده اند در گمنامی به زندگی بی سر وصدای خود ادامه میدهنداما خدایانی هستند که میل دارند تا ابد باقی بمانند واز هر چیز کوچکی جهانی بزرگ میسازند تا خودرا درون ان جای دهند در حالیکه خودشان گم شده اند آنها گمشدگانند که تنها سایه وار بر اطراف جهان میچرخند وخود در سر راهی سر گردانندروزیعده ای با تام خدا بر ماوارد شدند تا با نام خدا نسل ما را از میان بردارند ونسلی ناشناخته بوجود آوردند. زمان زیادی بود که نسل ما روز به روز کمتر میشد ادای. دیگران را در میاوردیم روباهانی بودیم در لباس شیر غرش ما تنها تا انتهای اطاق ویا محل کارمان ویا زندگیمان میرسید دنیا بما میخندیدپرانتزی باز شد در میان أن پرانتز نیز یک گیومه جا گرفت که کم کم بزرگ شد و پرانتز بسته شد گیومه اما بر سر جایش باقی ماند دیگر هیچگاه ماچهره اذرخش را ندیدیم. هیچگاه ایالتی چراغانی نشد واز هیچ پنجره ای نوایی غیر صدای انکراالصوات. بگوش ما نرسیدقصه های خنده آوری در فضا پخش میشد مردانمن وزنان بزرگمان را پدرانمان را به مسلخ بردند وزنان واقعی را کشتند عروسکی را در ویترین بعنوان نمونه تمدن نشانداند ،پوسته ومغز از هم جدا شدند ، مغز نابود شد اما پوسته همچنان بر درخت بیکسی آویزان بود ،آن پوسته بی مغز از مغز بیگانه تغذیه میکرد ومیکند وانهارا مغز خودش. میداند در باطن او هیچ چیز دگر گون نشده است تنها دیگران چشم به راهش. دارند در این گمانند که مغزی در درونش جای دارد ،روز عروسی او بود همه گرد تلویزیون. جمع شده بودیم و برنامه را تماشا میکردیم مادرم در پشت سر من ایستاده بود ،ناگهان کفت! این مملکت را به گاف میدهد واز در بیرون. رفت من به دنبالش رفتم داشت تنباکوی قلیانش را نم میزد عصبی بود گلفت :من مرده شما زنده اکر این مملکت را به گاف نداد . ،من شرمنده به اطاق باز گشتم تازه چند ماهی بود ازدواج کرده بودم هنوز هیجده سالم تمام نشده بود ،من حقیقت را نپذیرفتم اندازه من آنقدر نبود تا بدانم یک خط باریک بودم اندازه های من همیشه بین بی اندازهگی تاب میخورد لباسهایم یا برایم تنگ بودند با گشاد حال میان دو چهره ایستاده. بودم حیران میان دو نبرد میان دریایی که من قطره او بودم ،امروز دیگر نمیتوان حرفی زد ویا چیزی گفت وبا نوشت. تنها به آن فیلم می اندیشم که از هشت کانال سر تاسری امریکا پخش میشد با هر دقیقه پانصد دلار وقهرمان شناخته شده مارا یعنی آن گیومه را نشان میداند در لباس شنا در جزیره کیش در غواصی در محفل خانوادگی در لباسهای دوخت زنان سوزن دوز اذربایحان و غزاله صبا و…… کارتیه ووالنسیگا کا و…. لوازم ارایش خواهران سلمانی کاریتاکه خارج از نوبت از گمرگ تخلیه میشد ودر یک خانه خصوصی بفروش میرسید .هر اندیشه ای که داری برای خودت نگاه دار اثبات آن بی فایده است با صد نا اندیشه دیگر پیوند میخورد ،،،،،ودیگر کسی مانند او زاده نخواهد شد تا تجربه دیگران باشد ،پایانثریا ایرانمنش 15/10/2022میلادی -
رویا
ثریاایرانمنش « لب پر چین ». اسپانیا
حتی. ر ویاهای شبانه نیز وحشتناکند اخیر دیگر به هیچ خبری گوش نمیدهم تنها یکی دو نفر که حرف حسابی میزنند وافکارشان با من نزدیکتر است به تماشای برنامه هایشان مینشینم بقیه را رها کردم حتی خودم را نیز رها کردم نمیدانم کجا هستم برایم هیچ چیز نه مهم است ونه ارزش دارد خرید میکنم همچنان درون بسته آنها با پاکتها در گنجه رویهم تلمبار میشوند. از خودم میپرسم چه کسی روزی آنها را خواهد پوشید ،
مهم نیست. ا فکر نمیکنم. تنها درد میکشم. گاهی دردهایم مرا به فریاد وارمیدا ند اما دهانم را محکم میگیرم ردیف داروها همه را به کلوومعده میفرستم تنها ساعتی بخواب میروم به آهنگی گوش میدهم آهنگها هم دیگ.ر مانند گذشته در ذهنم. جایی ندارند ومرا سر شار از خوشی نمیکنند چندی پیش عکسی از یکی از نوازدگان مشهور. که رابطه خانوادگی نزدیک با ما داشت درون تختخواب بیمارستان دیدم وحشت کردم تازه فهمیدم. منظور از اسکار وایلد چه بود ه چه در ظاهر زیبا وبزازنده بود. در. ساعت مرگدرست مانند میمونی که انر درون دیگ برشته کرده باشند چه نفرت انگیز شده بود همان تصویر پنهانی دوریان کری. که در اطاقی پنهان بود. نقاشان زیادی از اوتصویر کشیدند عکاسان بسیاری از او عکس گرفتند همیشه لبخندی مهربانانه در گوشت لب داشت اما درونش را هیچکس نشناخت. تا دم مرگ که همه چیز هویدا شد .دیگر سروشی به سراغ من نیامد وان اشعار خام. که در زیر دستها او پخته میشدند کم کم مانند دود به هوا رفتند ومن با دردهایم وغرشی طولانی آن سروش ابدی را گم کردم
شب گذشته خودم. ا در. زاذگاهم دیدم. بک خط قرمز طولانی اطراف زمینها کشیده بودند تنها بک چاه أب بود. من گفتم خوب از چاه ابی میکشیم وزمین را ا دوباره. سبز میکنیم. کسی بمن خندید. گفت کذام أب چاه هم خشک است بقیه را بیاد ند ارم
اما زمانی که بلند شدم. دانستم که شاهنشاه. آن روزی که داشت با گریه وطن را ترک میکرد کفت نگذارید ایران ایرانستان شودنقشه همبن آست ،
او قدرت اجتماع بعد را نمیشناخت توله های نازی آباد وکوره پز خانه وشهرستاتی های گرسنه نا،همان یورش آوردند او ا ارام بود من نیز در خاموشی با اشک او ا بد رقه گردم حال همه کفته هایم در سینه ام زندانی هستند در سینه ام بلوا ها بر پا میکنند وهستی امرا از هم میپاشند .
از صدای گوش خراش دریدن تا پرده های دروغین بیزارم دیگر مبل ندارم برای خود رویایی بسازم ویا دچار توهم شوم ،
روزی روز گاری برای اولین بار. که او برایم نامه نوشت از قول خواهرش. به او اطمینان کردم با همه جنگیدم سخت پشتیبانش بودم اورا ناجی سر زمینم میپنداشتم ،
وای ،که دیدم باز هم به خطا رفته ام. ادم شناس نیستم تنها شعر را خوب میشناسم حال با عقل خودم خلو ت کرده ام با هم میاندیشیم تا زمانی که باز درد. فغانم را به آسمان برساند آنگاه همه چیز را رها میکنم دور اطاق میکردم. …. و دیگر هیچ .
پایان
ثریا ایرانمنش
13/10 2022 میلادی
-
به کجا میریم ما ؟
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا
بشکسته سر خلقی سر بسته که من رنجورم /برده ز فلک حرفه آورده که من عورم
من در تک خویشم خون وزخون خوردن خون مستم /گویی که نیم در خون درشیره انگورم
گر چهره زرد من در خاک رود روزی / روید گل زرد ایجا ن از خاک سر گورم
امروز دیگر در خاک جایی نمانده تا گور شود همه جهان یک گور دسته جمعی است که مانند توپ فوتبال در میان دستهای مشتی دیوانه واز عقل زایل شده دست به دست میگردد،
خدای یگانه در واتیکان نشسته است حتی نسیم با احتیاج از آنجا گذر میکند ،
چهار سوار سرنوشت هم اکنون چهره کریه وننگین خودرا بما نشان میدهند برایمان دهن کجی میکنند هرکجا لازم باشد برایما میسازند وهر کجا لازم باشد سیلی بی امان بعنوان بارش به آنجا جاری میسازند بارانی که روزی ما را دچار جنون عشق میکرد وشاعرمبکفت در لطافت طبعش هیچ چیز با آن برابری نمیکند در حال حاضر گویی خاکها و زباله های بمبمهای آلوده را میشوید وبر زمین جاری میسازد مهم نیست کجا وکی وچند هزار نفر سیل جاری میشود زمین دیگر جایی برای کشت ندارد گورها دسته جمعی هستند و دستگاههایی که باید جسد هارا بسوزانند همچنان مشغول کارند قحطی چهره گریهخودرا نشان داده وبما دهن کجی میکند جنگها در راهند ویک دلقک و یک نیو وسزار در سوی دیگری به هم دندان نشان میدهند برای هم رجز میخوانند بمب ها زوزه کسان بر سر مردمی که بیخبر در بستر ویرانشده خود خوابیده اند فرو میریزد
کارکانجات تسلیحاتی همچنان مشغولند وهر ساعت نوعی جدید را ببازار میفرستند ودر گوشهایی دنیا یک نمایش تراژدی را بر پا میکنند همه سر ها به آنسو بر میگردد کسی متوجه کار ودستور أقایان نیست زندانها لبربزند کشته شدگان غیر عمد ویا به عمد رویهم انباشته شده حتی زمین دیگر برای پذیرایی آنها جای ندآرد ،
آتشی بر میافروزند وهمهرا یکجا در درون آتش کباب میکننند به همراه سگهایشان ووحیوانات خانگیشان تنها عده معدودی اجازه زندگی ذارند واجازه نفس کشیدن ما باید از درون قوطی های فشرده سده کمی اکسیژن به ریه های بیمار خود بفرستیم هوای مطبوع هوای آزاد کوهستانی نم نم باران وبوی خاک وعطر بید مشک وبوی نرگس زمزمه جویبار ها همه دیکر افسانه شده اند رودخانه به پهنای جهان از گل ولای وجسد انسان وخیل حیوانات وساختمانها جاریست .
دیگر جای حرفی نیست ،
پایان 10/10/2022 میلادی
اشعار متن از دیوان ششمی تبریزی به همت محمد جعفر محجوب
-
دخالت بیجا
ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا
( یک دلنوشته )
روزیکه از ملکه هلند خواسته شد که استعفا بدهد وتاج وتخت را به پسر کوچکش واگذار مند وعروس أرژانتینی او تکیه بر صندلی او بدهد ، غم جهان را با لبخندذی در دل نهان کرد واستعفای خودرا امضا نمود وبرای مدتها کسی اورا ندید. رفت با نوه هایش سر کرم شد هیچ عکسی یک مطلبی در باره او در هیچ رسانه های دیده نشد. تا زمانی که اندره ریو موسیقدان این زنان اورا از خلوت بیرون کشید وبرایش بک کنسرت خصوصی بر پا کرد اما او همچنان با همان شیوه آرایش همیشگی وهمان لبخندی که بیشتر به سکوت شباهت داشت در بین ملتش چرخید ودوباره به پناهگاه رفت ،اما متاسفانه ملت ما و اربابان گذشته ما هنوز خودرا صاحب الختیار سرنوشت سه نسل بعد میدانند.
شاهنشاه أریا مهر مبلغی را در بانک مانهاتان به بانک شریک ودوست خود راکفلر بزرگ بنام ولیعهد. به امانت کذارد تا روزی که به سن قانونی رسید و به ایران برگشت برای ساختار سر زمین ویران شده اش ا.ز آن استفاده کند وتا زمانی مه درخارج هست تنها بعنوان ولیعهد میتواند بهره انرا بگیرد وحقوقی از دولت نیز بعنوان بک ولیعهد تبعیدی تیز دریافت کند و
اما آنها ول کن نبودند یک روز شاهنشاه میشدند ، روز دیگر رییس جمهور میشدند ومادر تاجدارشان تیز در کسوت ما در ایران هر ازگاهی خودی را به نمایش میگذاشتند ایشان احتیاجی ندارند سر مایه کذاری در عطرًمد و شراب و املاک
برای چند نسل کافی لست به اضافه سهامی را که اعلیحضرت برایشان و به نامشان خریدند. کافی آست که زندگی کنند
در امنیت کامل بسر میبرند میهمانی هایشان بر قرار است وبقیه هم بما مربوط نمیشود
انچه بما وسر نوشت ایرانیان مربوط است بلا تکلیفی آن ملت آست دستور پشت دستور مصاحبه پشت مصاحبه ودوربینها مشغول کار. وجوانان وغنچه های نورس وسط خیابانها مانند یک گل پژمرده در خون میغلطند. پیام پشت پیام عکس. پشت تک همچنان این رودخانه کل آلوده جاریست بی آنکه هیچ نقشی در آن یافت شود ،
خواستم از بانوی تاجدار تقاضا کنم شما هم مانند ملکه هلند در خلوت خود بافتنی ببافید ویا اکر مومن هستید نماز بخوانید وبا ماشینهایژ الکترونیکی نوین به حسابها شخصی خود برسید ملت ایران. ا رها کنید. حضرت ولایتعهدی هم گمان نکنم أن جایگاه امن وامنیت وخوشی ها خودرا فدای دخترکان برخاست افتاده ایران بنمایند نه شهریاری وجود دارد ونه شاهی بر میگردد مگر مشتی جیره خوار که مانند موش گوشتخوار در انتظار یک معجزه پیر شده اند ،
نسل جوان ما نسلی است که میداند میخواند مانند ما گاو نیست که سرش به چرا مشغول باشد پهن پخش کند این نسل با همان
روسری کهنه آن جباران را پایین خواهد کشید ،
تقاضای این مادر واین زن رنجدیده از شما این است که خودرا کنار بکشید بعنوان یک ایرانی دلسوز حق هر. ابراز عقیده ای را دارید نه آنکه هنوز شهسوار وشهنواز وپرنسس پرنس وغیره بر کالسکه زرین سوار شوید ومردم را به چند گانگی تقسیم کنید. بگذارید آنها خودشان سرنوشت خودشان را تعیین کنند سگ های درنده شما وان رژیم منحوس به آندازه کافیدر فضای مجازی آتش بر پا میکنند شما همان آتش زیر خاکستر بمانید هم برای شما خوب است هم برای ملت ایرآن. حتی من بخودم اجازه نمیدهم درجاهایی فضولی کنم چرا که درجای امنی نشسته ام ودیگر هیچگاه هم روی سر زمینم را نخواهم دید بحکم جبر طبیعت ،
پایان
با احترامات فائقه
ثریا ایرانمنش جمعه هفتم اکتبر 2022 میلادی
-
خاک تیره
پیش از شماأب معنی دریا شدن ندآشت / شب مانده بود. و جرئت فردا شدن ند آشت
در این کویر سوخته در خاک بی بهار /. حتی علف اجازه روییدن ند آشت ،،،
،ثریا ایرانمنش
« لب پر جین » اسپانیا .
چیز زیادی برای نوشتن ندارم دیگران مینویسند میگویند میسرایند. ومن در گوشه اطاق غم زده ام که شاهد دردهای بی امان من است تنها تاسف میخورم حتی اشک هم از بیرون آمدن دریغ میکند شاید او هم میترسد ، تازه کردن چشمان وریختن چند قطره اشک روی کاغذ. شاید تهدید شده باشد !؟ امروز ما شاهد سر زمینی هستیم که کم کم خالی میشود وخدا در آنجا مشغول گدایی است تا از بخشش ناچیز ما شکم خودرا سیر کند وما از سر شوق دوباره به چهچه می پردازیم .
خدای نادیده کم کم گم شد ، فراموش شد. من به دنبال خدایی هستم که اورا ببینم اورا لمس کنم بوی اورا به مشام جانم بفرستم از او نیرو بگیرم وا زاوبخواهم تا دندانهای تیز برنده سگهای شکاری را از کار بیاندازد انهارا بگورستان خودشان بفرستد آن پیامبران دروغین در پی درمان شکم های باد کرده خود باشند وپوست شفاف ما. دوباره بزق بزند واز زیر آنهمه شفافی موی رگهایمان که دران خون اجداد پاکمان جاریست به نمایش گذارده سود ،
آن خدای نادیده را از ما گرفتند وکشتند واورا سوزاندند تنها بوی تعفن بلند است وما امروز به یک آهنگ گوش فرا میدهیم آهنگ هم آهنگی ویکی شدن. برای نجات خودمان ،
ما خدایی را که چون یک سنگ سخت میشود وبخشش ناپذیر. نمیخواهیم حال او مانند موم درمیان دستهای باد کرده پیامبران وفرستادگانش زیر ورو میشود قربانی میطلبد خون میخواهد آنهم خون نو جوان تازه رسیده غنچه نای باز نشده او سیری ناپذیر است ما در پی خدایی هستیم که ما را با حقیقت أشنا کند نه آنکه اغوایمان کند نئشه شویم وخودرا به معرض تماشای عموم بگذاریم ،.امروز ما آن خدارا با دروغ فریب میدهیم وان دروغ نیز زاییده افکار ماست ،
به دنبال مهسا ، نیکا ، هم رفت. فردا نوبت کدام نورسیده است. هرچه باشد اعضای داخلی پیکر آن نورستگان ارزش بیشتری در بازار برده فروشان وفریب دهندگان دنیای نوین دارد ،
من وامثال من جزو مردگان نفس کش هستیم وفراموش شدگانیم که حتی دیگر سگی هم برای بو کشیدن ما به اینسو نخواهد آمد .
نو. رسیده ای خواب ألود ، پر گشوده در هوای مه آلود / در غبار طلایی خورشید ،ناگهان صد هزار بال دید
چون گلی در فضای صبح شگفت ، .ناگهان شلیک گلوله ها بر او نشست
آن رها کرده لانه های امید دیگر آن دور را بر نمیگردند / باغ از نغمه وترانه تهی است / لانه متروک وأشیانه تهی است ،،،،،،،ف،مشیری شادروان
پایان ، ثریا و اسپانیا ، 06/10/2022 میلادی
-
نامه سر گشاده به رهبری در حال احتضار
ثریا ایرانمنش« لب پرچین » اسپانیا
حضرت اجل أجل رهبری در حال موت ،این نامه را زنی میویسد در کنار رودخانه زندگی. که دارد پایان میگیرد مادری دردمند وبیمار.
هر نوری سایه ای دارد. منهم سایه دارم سایه هایم بیشمارند وزیر هر خاموشی گفتاری هست که گفته های من نیز بیشمارند بعضی از اوقات که دردها امانم بدهند فکرم روشن وباز باشد چیزکی روی ای صفحه در حال تحول و پرواز مینویسم وبه دست باد میدهم همه انرا میخوانند برایم مهم نیست که چه کسی مرا می شناسد ویا ارزیابی آنها ابدا در زندگیم اهمیتی ندارد در این اندیشه ایستاده ام که هر گفته ونوشته ای نیز از خود سایه ای بجا میگذارد
خوب عده در سایه یک قدرت نا توانی وخاموش زیر نورهای مصنوعی سخن خداوندی.د ارند
وقدرت بدنی آنها قدرت روحی آنها ضعیف آست . باید از انرژی دیگران بهره بگیرند وهمه ضعفا بیچارگان ولگردهای خیابانی ودرمانده هارا مانند. رباط لباس بپوشانند وگرد خود جمع نمایند تا قدرت پوشالی خود را نشان دهند ، کم کم نور وروشنایی آنها میخکشد وخودشان به قعر تا یکی فرو
میروند تا ریخ را میشود دستکاری کرد جابجا نمود میتوان از یک قاتل قهرمان ساخت ویک فرشته را شیطان جلوه داد اما نور ذاتی نور قدرت واقعی همه چیز را میسوزاند امروز آن رژیم گذشته ورفته قرین رحمت امر ز ش همه جهان آست وهمه. تأویل گران از او سخن روشن بر زبان میاورند که بصورت رحمت ومحبت پاشیده شده است ااما بازیگرانی از نوع شما وهمکاران وهم فکرانتان که قوانین شرعی سخت را قرن ها بر گرده زن ایرانی مهر کردید وهمه ضعفا ی فکر واندیشه بجای روشنگری در سایه آن قوانین منحوس رقصیدند. باعث از هم گسیختگی های بسیاری شد دیکر نوری حتی در سایه أفتاب هم پدید نیامد .
من أن زنی نبودم که تن به قضا داده رضایت حاصل کنم وبردگی مردی را بپذیرم که بیسواد بود وصرفا بخاطر پشتوانه بازاری بودن اجدادش تحقیر شوم . ایستادم بد جوری هم ایستادم. جنگ دو طرفه شد او قدرت مالی.داشت من قدرت اندبشه. باید اول برایتان بنویسم که :من از دیار وهم خون همان مرد روشنگرا وروشن فکر ی که اندیشه هایش ممنوع وخودش کشته شد میرزا اقاخان کرمانی هستم خون او در رگهایم جاریست هردو غربت را برگزیدیم درمیان آن قشری که کور کورانه عوامر مذهبی شما را قانون ساخته وحاکم بر سر نوشت ما کرده بودندما گر یختیم اما من چهار فرزند از شیر خوار تا شش ساله نیز به دنبال داشتم. بی هیچ پشتوانه مالی ویا انسانی ،
نور خود را به همه جا پخش کردم پیدا وگسترده خاموش در تاریکی سوزن زدم. همه اطرافیان از ظن خود یار من شدند برایم افسانه ها ساختند اما همهرا من امروز به یک زیبایی و تعالی ویک هیبت روشن مبدل کردم ،
متاسفم که صفحه جا ندارد اما خواستم بشما فرمانده درمانده عرض کنم که شما از قدرت درونی یک زن بیخبرید. این قدرت شمشیر است خود شیر است. واز أفتاب نشانه دارد وتشئت میگیرد مانند شما دل کوران در زیر زمینهای تاریک مانند موش کور. زندگی نمیکنیم
شما رفتنی هستید کاوه ونجات دهنده ما بک زن یک دختر است قهرمان ما یک زن است که هیچکس اورا نمیشناسد او از عرش بر فرش سر زمین کوروش خواهد نشست ،
زیاده عرضی نیست ،
بک مادر ،،،یک رن. ….ویک دختر رنج کشیده…… ویک بیوه تنها ،
.ثریا
چهارم اکتبر دوهزارو بیست ودو برابر با دوازدهم مهر ماه ۲۵۸۵ شاهنشاهی
-
زاد روز
ثریا ایرانمنش « لب پرچین» اسپانیا
پسرم ، امروز روز تولد توست دهم مهر ماه هر سال بهترین روزهای مرا بیاد میاورد در خیابان خوشبختی ودر شهر آرامش اما این روزها دیگر نمیتوانم حتی به آن خوشبختی بیاندیشم. آن دنیایی که ماردر آن رشد کردیم وتو متولد شدی بکلی گم شد واز میان رفت ومن ناگهان احساس کردم که چقدر ما تنها مانده ایم ،
امروز که روز تولد توست در سر زمین ما غوغا پر پاست وگویا یک انقلاب دیگری دارد شکل میگیرد ومن امیدوارم که این یکی مانند آن شورش قبلی نباشد وسر انجام آن ملت به خواسته های مشرع خود دست بیابند .شبها وروزهای من با درد میکذرد. درهایی که مدت کوتاهی با یک مسکن بمن فرصت میدهند تا بتوانم اخبار دنیارا دنبال کنم ویا بتو بیاندیشم ویا به انهاییکه در سراسر عالم رها شده اند ،
امروز من تنها هستم ودر یک نفرین وحشتناک دارم درد میکشم بنا بر این حضور ذهن کافی ندارم تا برایت یک نامه زیبا بنویسم تا انرا بعنوان یک هدیه روز تولدت بتو تقدیم کنم سالهای زیادی است که از هم دوریم ومن به این فراق ودوری عادت کرده ام تو هم به تنهایی خود خو گرفته ای گویا تنهایی در فامیل ما یکنوع میراث خانوادگی است. همه تنها در یک گوشه جهان تنها با کمک همین تکنولوژی لوژی جدید پیوندی داریم ذیگر دورهم جمع شدن وشمع روشن کردن وسر وصداهای وشادی ها از میان ما رفته همه مانند لاک پشتهای پیر درون لاک خود خزیده ایم وبه دنیای نامعلومی که در میان دستهای آلوده ونامریی جا بجا میشود مینگریم تنها خوشحالیم که زنده ایم نه بیشتر. ارزونها وخواسته ها همه در دلهایمان مرده است و
هرسال در جنین روزی دهم مهر بیاد آن خیابان با صفا که نامش را فراموش کرده ام آن زایشکاه دکتر مهربان ودوست داشتنی زرتشتی و آن هدیه خداوندی که تو در میان بازوانم بودی کمی شیرینی به زیر زبانم مینشیند چند دقیقه بعد تمام میشود زندگی چهره منحوس خودرا بمن نشان میدهد دندانهایش را که تیز کرده برای تکه تکه کردنم ،
بهر روی پسرم وپسر عزیز ومهربانم. زاد روزت خجسته باد خون پاک نیاکان ما در رگهای تو جریان دارد. مواظب خودت باش،
با عشق تراز راه دور در أغوش میگیرم ودر دل به مادرانی میاندیشم که هم اکنون جوانان آنها در تیر رس قاتلین در خیابانها در کنار قاتلین مسلح دارند برای حق خود که آزادی زندگی است میجنگند در آن سر زمین تاریک زن بودن گناه بزرگی است ،
باقی بماند
ترا در أغوش خود میفشارم از راه دور شایذ گرمای وجودت به پیکر سرد ودردناک من کمی گرما ببخشد،
با عشق فراوان
مادرت ،
دهم مهر ماه دوهزارو پانصد هشتاد وپنج شاهنشاهی. بر ابر با دوم اکتبر دوهزارو بیست ودو
-
و…داستان ادامه دارد
ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا !
من خاموشی های گوناگونی را تجربه کردم هرکدام را جدا گانه امتحان کردم وخودم در خاموشی ها گم شدم تنها توانستم خودرا بیابم ونجات دهم من برای خاموش ماندن به دنیا نیامده ام وهمین زبان سرخ سر سبزم را بباد داد برایم مهم نبود که کفته هایم فتنه به پا میکنند حقیقت در مقابلم ایستاده بود. وبه روح من فشار میاورد نمیتوانستم دروغ را با آن بیامیزم نه میترسیدم ونه وحشت خوفی داشتم پرده های قدرت در مغزم بالا وپایین میشدند. نه ، نباید از حقیقت جدا شدوانرا وارونه جلوه داد. باید همه چیز را گفت در غیر اینصورت در سینه ام زندانی. شده ومرا میکشتند مهم نیست هستیم پاره پاره شد اما از حقیقت دور نشدم .
این روزها تنهاربا خود در خلوت نشسته ام من وحقیقت که با هم تماشگه خلقی باشیم که به پا خواسته بین آنها کدام به راستی به سر زمینش میاندیشد ؟ همه در فکر قدرتی ونام واندوخته ای میباشند وهر اندیشه ای را از یکدیگر ،
میربایند ودیگری را بر زمین میکوبند میل دارند روی اندیشه های دیگران سوار شده وبتازند .
(مانند آنهایی که. نوشته های مرا کپی کرده بنام خود به چاپ میرسانند)در حالیکه آند بشه وافکار ما ابدا به هم نزدیک نیست
قانون کار کم کم دارد شکل عوض میکند از شصت به شصت وپنج سالگی وحال به هفتاد رسیده است. بیشتر بازنشستگی هارا قطع کرده وانها را به سر کارفرا خوانده اند ،
کدام کار ؟ اگر تخصصی نداری مهم نیست لباس سپوری را به تن میکنی و وبا یکجاروب بلند ته مانده پیروی های دیگران را مانند زباله جمع کرده به درون سطل میریزی کار. کار است .
من باید بنویسم تعهدی دارم به انسوی آبها. بعضی از روزها. هیچ چیز در مغزم جریان ندارد. هیچ سوژه ای ندارم وازمغزم نمیگذرد. نوشته ام بصورت یک انشا ی دخترانه سانتیمانتال در میاید هر کدام با هم فرق دارند یکی دیکری را نفی میکند ،
شعور و عقل من تنها میدان نبرد من است بقیه جاها از کار افتاده اند حال زمین اسمان را بهم میدوزم ومینویسم .روز گذشته به فرشته نگهبانم گفتم. هر چه را که داده بودی پس گرفتی چقدر باید بی انصاف باشی ،
اول موهای زیبایم را در بیماری حصبه. وسوختن زیر رنگ مو از دست دادم سپس چشمان مخمورم به زیر عینک رفتند. ناگهان. کبدم دچار تهوع شد ودر کنارش با زمین خوردن های متعدد زانوانم قدرت خود را از دست دادند واخرین. میهمان. را در خانه ام جا دادی که باید با هم برویم . . حال تنها دستهایم برایم مانده وکمی عقل. اگر بتوان بر آن نام عقل گذاشت اما شعورم وانرژی وروانم را محکم درون یک پارچه پیچیده آم تا گم نشوند گاهی کمی فراموشی. بسراغم میاید
وسر انجام. منظور تو از آمدن من چه بود. !؟ میل داشتی بخندی ؟؟! مانند یک تیله بازی مرا غل میدهی ودوباره پس میکیری هرچه را که داشتم از دستم ربودی از مال وجواهر وفرش ونقره جات همه یا بفروش رسید ویا دزدان همسایه آنها را به یغما بردند
دیگر به هم بدهکار نیستیم . من نفس میکشم تو جلوی نفس مرا میگیری باز نفس میکشم. میخوانم اشکهایم را جاری میسازی باز میخوانم ،
سرودی سر میدهم به آمید آنکه روزی سروشی شود ،
حال در روند نوشته هایم گرفتار غوغا هستم ، پایان
ثریا ایرانمنش 30/09/2022. میلادی
-
ای شب !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیاای شب ، چه بسر داری /. برگو چه خبر داری / از عاشق بیمار / از مردم بیدارای شب چه غم افزایی / غم بر سر غمهایی / عزم سفرت کو ؟ مرغ سحرت کو .شب شب است تاریکی است. سکوت تنهایی نگرانی بیداری. واینکه سر انجام چه خواهد شد ،گرگهای گرسنه در اطراف نشسته اند. در تاریکی ودر انتظار آن طعمه بزرگند. در میان آن مردم خسته آزرده و رنج دیده و برخاسته به ستیز هستند کسانیکه که باید یادداشت بنویسند وبه گرگها بر سانند ،آنهایی که مثلا از رژیم قبلی بریده حال به آزادگان ملحق شده اند تنها همان پوست موزی هستند که دیگران را بر زمین میزنندوخود از رویشان رد میشوند. آنها دیگر به مفت خوری ولیچار گویی فحاشی عادت کرده اند ادب ،متانت و نجابت وزیبایی وظرافت ایرانی بودن را از دست داده اند همه دیو شده اند باشگاه میروند کله پاچه میخورند وبه پسران ودختران کوچک طبق وحی الهی تجاوز میکنند. اموال بیوه زنی. را به یغما میبرندشب گذشته بیاد پسر عم خودم بودم.چگونه با افتخار دست به سر دوشی های افسری خود میکشید بخود میباشید واز اینکه درجه گرفته وسرهنگ شده پارتی ومیهمانی میداد. عضو ساواک بود ،از اینکه پسرش در بیمارستانی که لیلای ما دختر شاهنشاه به دنیا آمده بود بخود میبالید .پس از انقلاب. برای انحصار وراثت به ایران رفتم سالها بود. که از آن مردم تازه. ودو پا به دور بودم. پسر دایی با یک فرنچ کهنه افسری عضو تبم آن نامردان شده بود خانه ای بزرگتر در بهترین نقطه شهر. از او پرسیدم با اموال مادرم چه کردید با خانه اش چه کردید !؟گفت ، خانه اش را برای دخترم خریدم پولش را برداشتم تا برایش نماز وروزه بخوانم. خودش وصیت کرده بود شما خارج نشینان حق هیچ چیزی را ندارید دیگر با من هم خرف مزن ،،،،،،،تنها شده بودم فورا برگشتم معشوق جاودانه ام آن مرد ابدی او نیز به تازه ها گروییده بود ودر محضر حضرت رهبری موسیقی مینواخت وایشان اشعاری را بیان میداشتند به همراه دو د تریاک ،دیگر بر نگشتم .دوستان لندن نشین را جا گذاشتم تا با اتومبیلها ی لوکسشان. ولباسهای مارک دارشان دورهم. رامی بازی کنند با بچه ها. به یک ده کوره در این شهر. آمدیم ،نزدیک به سی سال است که در اینجا ساکن هستیم میان دهاتی های مهربان ساده با لباسهای بیقواره شلوارک تی شرت ومهربانی نان دهاتی به همراه شیر ،بچه ها تحصیلاتشان را تمام کرده بودند برگشتند تا به کار گل مشغول شوند ومن کم کم. پای به میان سالی گذاشتمما در ارتفاع زندگی میکنیم در جایی که بیشتر به آسمان نزدیک باشیم تا زمین احتیاجی به خورده ریزه های دیگران نداریم همه کار کردیم شرافتمندانه وامروز سر بلندم چهار نوه من در دانشگاهها درس میخوانند و دخترانم به خانه شوهر رفتنذ خیلی خیلی ساده. ودهاتی وار وپسرم زنی گرفت که قوی ترین زن جهان است عروس بسیار مهربانی برای من ،،،،،،،،وبرایم دلسوزی نمیکنند میدانند که چقدر از این دلسوزی ها بیزارم وچقدر متنفرمآنچه را که از دست دادم بعنوانصدقه به آن گرسنکان ونان نخورده ها و با باد حرکت کرد،ه ها !! بخشیدم وخود با یک پرچم سه رنگ در کنار کتابهایم و صفحات موسیقی آم و گلدوزی هایم به همراه میهمانی که خواب را شبها بخصوص از چشمانم میگیرد زندگی را میگذرانم وهر صبح به آفتاب سلامی تازه دارم اگر دردها بگذارند وفغانم بهخانه همسا یه نرسد ،برای جوانان وطنم دعا مبکنم برای آزادی سر زمینم اگر گه دیگر امید دیدن انرا ندارم اما همچنان پی گیر. همه جریانها هستم ،حال نمیدانم پسر دایی یا پسر عمه هنوز فرنچ سرهنگی خود را دارد. تا دوباره بپوشد ؟! پایانثریا ایرانمنش 28/09 /2022 میلادی -
خانه بر روی آب
ثریا ایرانمنش« لب پرچین ». اسپانیا .امروز گویی پایان جهان است ، دیگر آوایی بگوش نمیرسد سیل ها جاریست وهمه چیز را باخود میبرد مهم نیست. سیل آدمی باشد وسیل از طریق باران کوچه هاوخیابانها چند جزیره. در زیر فوران آب وطغیان بی امان بوران وسیل همه راههارا بسته است از زیر زمین آب میغرد وبیرون میریزد. گویا فاضل آبها دیگر قدرت کشیدن اینهمه آب را ندارند سیلابها به راحتی از پله ها پایین میریزند. هرچه را که یر سر راهشان باشد ویران میسازند هدف معلوم است سر انجام دوباره به دریا میرسند دریا طغیان میکند بالا می اید قایقهای ماهیگرانذ غرق میشوند وماهیکیران در ساحل اشک ریزان به اینهمه جنایت طبیعت نفرین میکنند ،من دوباره فریاد وغرش خودم را گم میکنم حتی خاموشیم نیز گم شده بلند میشوم. راه میروم مینشینم ودر انتظار سیلاب هستم ،دنبال خاموشی شبانه ام میگردم انرا نیز گم کرده ام. سرم گیج میروددیگر هیچ اجتماعی قدرت خاموشی ندارد همه بلند شده اند همه فریاد میکشند هیچ قدرتمندی نیست که بر خیزدقهرمانان نیز خسته اندنگاهی به اطرافم میاندازم اینهمه ظروف بی مصرف واینهمه اشیای بی مصرف من در حال سفرم از صدای گوش خراش دیگران گوشهایم را کرفته ام پی خاموشی گم شده ام میکردم ،امروز سراسر هستی مرا خاموشی گرفته است آنچه گفتنی بوده گفته ام وانچهرا که باید ناگفته بگذارم پنهان داشته ام در انتظار معجزه خدای بی قدرت نشسته ام ،برایم نوشت که “. اینهمه هیاهو وسر وصد ا. برای من بی تفاوت است گویا ترک تابعیت من تنها روی یک بر گ کاغذ ثبت نشده در سینه ام نیز. ثبت آاست ومن از آنها خالیم وخالی از هر چه که آنها بهدنبالش هستند ومن هیچ احساسی ندارم “حق داشت ، در این زمان انهاییکه در خارج نشسته اند اکثرا در خاموشی بسر میبرند این بانگ ها این هیاهو واین دردهای که در تاریکی روی میدهد به آنها مربوط نمیشود ،تریاکشان میرسد حقوق ماهیانه هر ماه به حسابشان از چند حزب به ارقامی ریخته میشود وهر،گاه لازم باشد دستوری چیزی را میسرایند ویا مینویسند ویا میخوانند. حتی شهامت ندارند که بگویند . من هیچ احساسی ندارم ،از هر گوشه ای که بتی بر میخیزد. احساسات مرا جریمه دار میسازد. روحم خط خطی میشود بغض میکنم ، من در میان آنها جایی ندارم. اما مانند یک سگ پاسبان در حمایت آنها پشت سرشان ایستاده ام بی آنکه صاحب واقعی خود را بشناسم ،دوبار ه از مناره ها آذ ان بلند میشود ودوباره. موهای تن بعضی ها راست می ایستاد بی اختیار تکبیر میکنند ودیگر هیچ حقیقتی به قدرت نمیرسد . پایانثریا ایرانمنش 27/09/2022 میلادی -
بیداری
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا
کنون ،کنار خیابان در انتظار بسوز / درون أتش بغضی که در کلو داری ،
کزین طرف رفتن نتوانی با آن طرف رفتن / حریم موی سپید ترا که دارد حرمت .
کسیکه دست ترا یک قدم بگیر د نیست / ومن که میدوم اندر پی تو /خوشحالم.
«فریدون مشیری»
تمام شب بیدار بودم نه گرسنه بودم ونه سیر اما خواب از چشمانم گریخته بود ،
به. دنبال. چیزی میگشتم آهنگی ،
بسوزان ، بسوزان و شعرهایم را بسوزان ،،،،،، شاعر حساس وبی سر و صدا عبداله الفت. با أخرین سروده اش و
در سکوت بی سر انجام بیابان ، آتشی از استخوانم بر فروزان ،،،،،،،
برگشتم به گذشته های خیلی دور ،. دیدم همان قوی عاشق هستم که در همه عمر ش یکبار عاشق میشود ودر عاشقی میمیرد حال معشوق من مرده حتی نمیتوانم خودم را به مزار او برسانم. ،
بیاد أخرین شبی افتادم که در یک.ر ستوران به همراه بچه ها ونوه ام شام میخوردیم ،
به او گفتم : در آن زمان که ما عاشق بودیم وتوت فر نگی وخامه. میخوردیم اگر پیشگویی در آنجا حاضر میشد ومیگفت که شما دو نفر هیچگاه به هم نخواهید. رسید مگر در اواخر عمرتان در یک شهر ساحلی با بچه های این دختر خانم ونوه اش أخرین شام را خواهید خورد. أیا ما به گفته های او نمی خندیدیم ؟! حرفهایش را چرند نمی پنداشتیم ؟!
قو تنها یک بار عاشق میشود ودر همان عشق. هم خواهد مرد ودر همان جایی که عاشق شده است ، قو روی آبهای روان وأزاد راه میرود. پرواز میکند. اما آن جاییکه من عاشق شدم به یک ویرانه تبدیل شد وجفت من رفت ،
خوابرا فراموش کردم ومیان تختخوابم نشستم مانند هر شب ومانند همیشه تختم تکانی خورد ، شاید او آمده بود کسی چه میداند .آن سر زمین ویران شد همه انهاییکه بما وابسته بودند. از دنیا رفتند حال من برای کسانی اشک می ریزم که هیچگاه نه آنهارادیده ام ونه میشناسم و تنها هم میهن من هستند .
دستهای تبه کار هنوز از استین بیرون می آیند و جوانان ودختران نو رسیده را هدف قرار میدهند و.ملک الملک در زیر چادر اکسیژن در کنار رهبری. خوابیده تا با هم سفر کنند ،
همه. ارتباط ها قطع شده و خبرها غیرقابل باورند
بیا بخانه بلا دیده بیاند بشیم / که ناله می
کدشد از بر ق تا زیانه وتیر های سوزند ه
به خانه های خراب. وکوچه های خاموشش،…….پایان
ثریا . اسپانیا #26/09/2022 میلادی



.svg.png)




.svg.png)




