Category: General
-
مرگ آدمیت
قرن ما ! روزگار مرگ انسانیت استسینه دنیا ز خوبی ها تهی استصحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت ابلهی استصحبت از موسا و عیسی و محمد نا بجاستقرن ، قرن موسی چومبه هاست ………..” شادروان فریدون مشیری “این سروده در حدود شاید پنجاه سال پیس گفته شده زمانی که پاتریس لومبارا کشتند وموسی چومبه بر جایش نشست وافریقای سیاه تبدیل شد به یک کشتارگاه .تاریخ زندگی بشر لبریز از تکرارهاست و هر زمانی تگرار میشود همان قلعه حیوانات است صاحب مزرعه را بیرون میزانند و خوکها جایش را میگیرند .یک پای گفتارمان در امروز است و پای دیگر در گذشته که هنوز چون آفتابی گرم میدرخشد ، امروز پای خود را دیگر از زمان بیرون کشیده ام ، درآن روزگار با دوهزار تومان حقوق من خود را پادشاه میدانستم و به همسرم میگفتم مبادا دست از پا خطا کنی من پولهای حرام را نمیخواهم و میل ندارم آنها را خرج دارو درمان تو و یا بچه هایم بکنم با همین خواهیم ساخت !!!نگاهی از سر تفرعن مانند یک عاقل اندر سفیه انداخت و رفت تا ثروتمند شود خودی بنمایاند رفت تا مقام مدیر کلی هم رسید اما من فرار کرد م از آتش بیرحم آن همه اشیاء بی مصرف که گردم را گرفته بودند ، امروز چه مانده ؟ از آنچه او جمع کرد چی باقیمانده؟ اما من هنوز زنده ام با پاهای قدرتمند خودم وبا نگاهی تحقیر آمیز باین تازه به دوران رسیده ها مینگرم که چگونه جولان میدهند بی آنکه بدانند چه عاقبت شومی در انتظارشان هست ، بچه هایشان معتاد خودشان معتاد بیمار و مفلوک بی تفکر بی اندیشه .من میدانستم که اگر اولین قدم را بردارم پای در تاریکی خواهم گذاشت ، اما روحم بمن کمک میکرد از نقطه های روشن زندگی رد میشدم و از خطوط تاریکیها خود را کنار میکشیدم .امروز نمیتوانم افکارم را با دیگران درمیان بگذارم ، هزاران وصله بمن خواهند چسپانید ، جیره خور ملایان ! جیره خورمجاهدین ! جیره خور دربار شاهی ! که به قدرتی خدا دیناری درراه یک یتیم خرج نخواهند کرد بلکه ته مانده جیب ترا نیز خواهند ربود .از افتابی دروغین به آفتابی راستین سفر کردم و به شبهایی که درد ها را در شکم داشت نگاه میکردم اما چشم دلم روشن بود برای فردا ی روشن از تاریکی گمانی نداشتم میدانستم چراغی دردست دارم و برای پیمودن آن راه دشوار دو گام بیشتر در پیش نداشتم یا در روشنایی روز فرو روم و یا پس کشیده خود را در تاریکیها پنهان نمایم .عریان شدم ، زیر آفتاب درخشان ، همه مرا دیدند ، شناختند ، خندیدند ، اما من همچنان به جلو رفتم میل داشتم به اینده بروم این اینده از آن من نبود ، متعلق به آن گله کوچکی بود که در دنبال خویش میکشیدم .به راستی درون آفتاب و روشنایی میتوان همه چیز را دید و حتی لمس کرد و برگزید ، میتوان نگاه خود را به دوردستها انداخت که باز هم تا آخرین نقطه دید تو روشنند ، میتوان از گودالهای پرهیز کرد کسی مسئول آن نیست اگر تو در چاه جهالت افتادی و چاه را ندیدی و چاله را دریا پنداشتی ، میتوان از راه هموار رفت .امروز نمیدانم در چه موقعیتی قرار دارم ، شب گذشته هنگامی که از راهروی تاریک میگذشتم تا خودم را به اشپزخانه برسانم ، باخود اندیشیدم چگونه اینهمه سال من تنها زیستم ؟ منکه از تنهایی و تاریکی میترسیدم ، کدام قدرت مرا و دست مرا گرفت و یاری داد ؟ همان روح خودم حال دیگر نه از تنهایی میترسم ونه از تاریکی از هجوم جمعیت بیشتر میترسم .من هر صبح با دوربیننم افتاب را شکار میکنم کهکشانهای دور را مانند پنجره اطاقم میبینم درزمان هستم وحال ، آینده را نمیشناسمحال اگر آن شاعر نازنین ما زنده بود و امروز را میدید چه میساخت و چه چکامه ای میسرود دراین جنگل ؟ .زمانی که از ردیف این ادمهای مجازی رد میشوم و از فراسو ی سر آنها میگذرم که چگونه آفتابی که میتوانست راهنمای آنها باشد مغز و شعور آنها را سوزانده و حشکانیده است و زندگیشان را درتابه سود و زیان برشته میکنند و میسازند گویی ابی خنک و گوارا نوشیده ام ، آنها درپی یک سایه نیستند آنها سوزندگی اندیشه ها را احساس نمیکنند در زیر خاکستر خیال دل به گرمای دلپذیر زمان داده اند .من درسایه تو مینشینم ، رویای ترا از خیال لبریز میسازم رویایی نرم تر از شبنم وبر لبان تشنه تو آبی تازه مینشانم .من همیشه بسوی تو آمده ام اما در دوردستها ایستاده ام و تماشاگر تو هستم روح تو در من حلول میکند وترا درمیان قلبم احساس میکنم ، راه سفر طولانی است و روح من گرد تو میچرخد . “سر زمین محبوبم ” من بسوگ تو نخواهم نشست ، به ابادی تو میاندیشم به سر فرازی تو ، نه به سود و زیان خویش .ثدست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنندهیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد رواآنچه این نامردان با جان انسان میکنند .پایانثریا ایرانمنش /» لب پرچین » / اسپانیا / 06/07/ 2017 میلادی/. -
دلنوشته
” باطل شد ” !امروز صفحه فیس بوکم را که باز کردم عکس جناب شاه عباس سوم ( بقول آن پیر خراسانی ) را دیدم که با چند نفر دیگر مهر بزرگ باطل شد را روی آن زده اند ! و عکسی دیگری از ازایشان دیدم دست دردست دودلبر در میان آتش بازیها و جشن چهارم جولای که تولد خودشانرا با این روز گره زده اند و داشتند ( خوش میگذراندند بکوری چشم دشمنان ) !!! و برای ازادی ایران مبارزه میکردند !حال بر میگردم به گفتار همان ” پیر خراسانی ” که هر دوشنبه نیمه شب برنامه اش را برایم میفرستد و کلی هم از من تعریف میکند من چیزی برایش نمینویسم تنها سپاسگذاری و درود برای همه همین را دارم سپاسم ودرودم را نه بیشتر .اما این یکی درمیان خیل آن فکلی ها همیشه درصحنه با آن تی شرت همیشه ابی بدون یقه و استین کوتاه و گاهی هم برای دل بردن از اناث موهای سینه را ولو میکردند با آن گردنبند طلایی” فروهر” با خود میگفتم :شاید این یکی بتواند از پس آنها برآید !! نگو از خودشان بود .بهر روی هیچگاه شاهزاده ولایتعهدی نسبت خود را با او اعلام نکرد و هیچگاه هم با او نبود هیچکس با او نبود تنها کسانی که من میدیدم ازهما ن قماش خودش بودند که آنها را یکی یکی روی لپ تاپ سه هزار دلاریش بالا میاورد تا مثلا مصاحبه کند اما حواسش جای دیگری بود کمی از نوری زاده زرنگتر است نوری زاده مانند هیکلش پخمه و آخوند مسلک است اما این یکی ذبل و کار کشته در سخنانش تناقص زباد بود ، من مرتب او را دنبال میکردم او هم مرا دنبال میکرد ! هرصبح چشمم به جمال ماهش روی صفحه تابلتم ویا روی اینستا گرام روشن میشد مانند تریاک باو معتاد شده بودم ویکی از شگردهای آنها همین است که انقدر خودرا نشان میدهند که نبودشان را احساس میکنی و در خیال آنکه چیزی را گم کرده ای .ترا معتاد میکنند ،من خودم هیچگاه به دنبال مردی نرفتم خودم را زیاد بالا میگرفتم و همیشه میگفتم این مرداست که باید در خدمت من باشد حال غلط یا درست هنوز هم حاضر نیستم دنبال هیچ مردی بروم . دنبال دوست چرا ، تنها دوست نه بیشتر و همیشه یک مرزی بین خودم و طرف مقابل ایجاد میکنم تا بیشتر تجاوز به حریم من نکند . امروز دیگر از دولتی سر بزرگان !!! حریم خصوصی نداریم همه چیزمان عریان است لخت و عریان هر برنامه ای که میبینی ضبط میشود و هر جا را که میخوانی ضبط میشود و هرچه را که مینویسی درون یک فایل جمع شده برایت نگاه میدارند !!جالبتر از هم آن جناب تاریخدان و محقق و متفکر پیر که سر زمین جاوید را اجرا میکند دیروز ناگهان دیدم تغییر مسیر داده واز شاهزاده و خانواده پهلوی طرفداری میکند منهم آدمی نیستم که ساکت بمانم نوشتم چرا مانند آفتاب پرست مرتب رنگ عوض میکنی ؟ مهم نیست کی .چکاره است من به دنبال ( انسانم ) حیوان زیاد است در اشکال مختلف و میتوان با هر زبانی با آنها به گفتگو پرداخت ، انسان آن کسی است که درصدد فریب تو بر نیاید و ترا رنج روحی ندهد .هر هفته میروم تا برنامه مسعود اسدالهی را ببینم که با سیاست و آهستگی پاهایش را زیر پتویش جمع کرده و به حلاصه رویدادها میپردازد نه پرخاش میکند نه توضیح میدهند و نه واکنشی و نه با کسی مصاحبه میکند گویا حضرت اشرف جناب شیخ الرییس در تابلوی خود یک گوشه را هم باو اجاره داده است خیلی ها درآن خانه زندگی میکنند و لابد اجاره نشین هستند خانه علی اقا !!!اینها اعضای اپوزیسیون ما هستند ! زرشک پلو با مرغ ……..دو روراست که از جناب رییس و ریاست محترم این صفحه رسید دریافتی در ایمیلم میبینم گویا از شراکت با اعرابی !منصرف شدند و مرا بیشتر دوست دارند ؟؟! هورا ! داشتم غصه میخوردم بیشتر دلم برای خوانندگانم تنگ میشد تا بقیه .چیزها … حال باید صفحه را بهتر کنم وجدی تر بنویسم دلنوشته ها را برای خودم نگاه میدارم .زنده باد ریاست محترم و ارباب حلقه ها !. پایانچهارشنبه 5 ژولای 2017 میلادی . » لب پرچین « / ثریا / اسپانیا /……. -
گذشته ها گذشته !
عمر آن بود که درصحبت دلدار گذشتحیف وصد حیف که آن دولت بیدار گذشت !…….”عماد خراسانی “شب گذشته چیزکی نوشتم و تحت تاثیر آن مرد بی گناه روی فیس بوکم گذاشتم ، حال امروز صبح گویی از یک خواب گران برخاسته ام ، آخرین سفری که به ایران داشتم در چه سالی بود ؟ در سال 1370 / الان چند سال گذشته بیست وشش سال گذشته لابد آن رعنای چهارده ساله الان زنی میان سال شده و مشغول دزدیها و پسر بازیهایش میباشد و هاله که جهازش را با پولهای من درست کرد لابد الان پنجاه ساله شده و بچه هایش بزرگ شده اند و آن زن بدبخت نگون سار با ان بیماریهایی ارثی که مادرش برایش گذاشت در مرز هفتا دسالگی دارد راه میرود ، پولهایش ؟ یا پولهای من را هم لابد بانگها خورده اند !! خیلی زرنگ باشد آنها را در امریکا ویا انگلستان گذاشته که گمان نکنم با و وصلت دهد نه به او ونه به دو دختر و نوه هایش ..سپس با خود گفتم ” برای چی تو اینهمه فغان میکنی ؟ دیگر کسی باقی نمانده آخرین آنها هم سال گذشته رفت ، الان مشتی آدمهای مجازی را از طریق عکسهای جورواجورشان میشناسی بی آنکه بدانی پدرشان کیست ویا مادرشان تنها یکی از آنها شجره نامه خود را که به ملک الشعرای بهار میرسد برایت رونمایی کرده ، در فضای مجازی هم دسته بندی های وگروه بندیها همچنان ادامه دارد این خاصیت ما ایرانیان است چرا که هنوز خون قبیله ای و چاد ر نشینی در رگهایمان بطور مسلسل وار ادامه دارد ، به چهرهایی که روی صفحات میایند مینگرم چرا اینهمه زشت و بد قیافه و عوضی هستند با آنهمه تلاشی که برای زیبا بودن خود کرده اند اما چشمانشان رازشانر ا برملا میسازد برای همین هم هست که به هنگام حرف زدن در چشمان تو نمینگرند یا در پشت یک عینک بزرگ آنها را پنهان میکنند ویا سرشان را باینسو و آن سو میچرخانند .بهترین و مشخص ترین و مثلا ادیبترین آنها همان مزدوران کثیف هستند که درپشت دور بینها مینشینند اول شعری را زیر لب بلغور میکنند و سپس دهانشان باز میشود و حتما یک نوچه هم دارند تا با او درد دل کرده و مثلا مصاحبه تشکیل دهند !! اینها همان جوانان قدیمند که امروز در سنین بالا ی عمر خودشان را فروخته اند ، آنهم به دشمن ! چرا اینهمه جوش و خروش داری ؟ بتو چه ؟ آن سر زمین هم مانند لبنان ، سوریه ، یمن و نهایت ترکیه میباشد ، ایا تو زبان آنها را میفهمی ؟ ابدا؟ دیگر ژاله نیست تا برایت فیلمی را دوبله کند و همه زشتیهای آن فیلم را بپوشاند ، دیگر ایرج نیست و نادر نیست ، لیلی نیست ، همه خوبان رفتند و لاشخوران و مرده خوران باقی مانده اند .راست گفتی ، عشق خوبان آتش است / سخت میسوزاند اما دلکش است /اما دیگر این خوبان تنها در دنیای خیالند وبس .بهتر است این رشته را رها کنم و بخود بپردازم ، نگاهی به صورت پف کرده و چشمان اشک ریزت بیانداز ، آیا طوفانها ، تازیانه ها وکینه هایشان را فراموش کرده ای چه در خاک وطن و چه در اطراف دنیا ؟! . فراموش کرده ای که چه شبها از فشار درد چشمانت تیره وتار میشدند و نعره میکشیدی؟ چرا فراموشت شد ؟ درختانی که امروز رشد کرده اند بی ریشه اند ریشه هایشان درخون و تعفن جنازه هاست همه لرزان و برگ ریزان و از هم میگریزند چرا که میدانند به یکدیگر تعلق ندارند .در جستجوی کدام شهری ؟ و کدام پناهگاه ؟ هنوز سینه ات از زخمهایی گذشنه میسوزد و پیکرت از تازیانه های خشم آن دیوانگان زنجیز گسیخته کبود و دردناک است ، هیچکس ترا بخود راه نداد ، چرا که میدانستند از آنها نیستی ، از قبیله ای دیگر و از سر زمینی دیگر با روشی و اندیشه ای دیگر ، آنها از تو واهمه داشتند واین واهمه و ترس را در لباس کینه بتو نشان میدادند /چرا خودرا فراموش کرده ای ؟ تو خود نیای خودی و وطن خود بازوانت هنوز قوی هستند و آغوشت پناهگاه آن جوجه های تازه به دنیا چشم گشوده بیخبر از وجود دیوان و مارهای زهر آلوده همه کاراته باز شده اند وهم فن زندگی را اموخته اند و به ساده دلی تو میخندند .بهتر است که به دنیا درونت سفر کنی و دنیای بیرون را فراموش هرچند بخو میپیچی اما این پیچیدگی در خود توست نه در آباد کردن دیگری بتو چه ؟ ! قربانیان زیادی در خانواده ات دادی حتی شهید هم دادی اما نرفتی از بنیاد شهید وجهی دریافت کنی کسر شان تو بود . حتی ابراز وابستگی هم نکردی ، خوب پسر عمو بود خیابانی را به نامش گذاشته اند و خانواده عمو خوشحالند !!برگرد به همان خمره روشن خیال خود و آنها را بگذار تا در قصرهای تاریکشان به زندگی گیاهی شان ادامه دهند و در تیره گیها جان بسپارند ویا در مدفوع خودشان بمیرند ماهیچه هایت هنوز پر قدرتند و دستهایت بخشنده .آفتابی زد و ویرانه دل روشن کردلیک افسوس که زود از سر دیوار گذشتاین فضا کثیف مجازی را رها کن کتابی بردار و روی صندلی بالکن در هوای خنک بنشین و بخوان و یا فیلمی را تماشا کن این دیوانگان را به حال خود بگذار تا در قدرتنمایی کاغذی خود دور خود بچرخند . ثپایان .ثریا ایرانمنش /» لب پرچین “/ اسپانیا/ 05/07/2017 میلادی /. -
مزدوران را بشناسیم
اگر قرار بود یک بطر شراب بنوشم ،اینهه مست نمیکردم که امروز مست کردم ، از سخنان مردیکه برای اولین بار او را روی یوتیوپ دیدم ، نامش را نمیدانم چیست ، روی یوتیوب من همه آمده اند مرتب درحال پاک کردن آنهاهستم ، اما این یکی اولین بار بود ، مردی با چهره ای بسیار زیبا و متین ، کمی شبیه مرحوم ( فریدون جم) معلوم بود که از امرای ارتش شاهنشاهی میباشد ، بسیاار موقر و بسیار فهمیده داشت آن رسوا زاده که کانال پنجره روی بخانه ننه اش را باز کرده رسوا میکرد با سند و مدرک نوشته هایش درامید ایران و سپس گفته هایش که تناقض داشتند ، آخ ، اگر آنجا بودم میرفتم دهانش را هزار بار میبوسیدم دستهایش را میبوسیدم داشت یکی یکی را به نمایش میگذاشت که متاسفانه باطری تابلت من تمام شد ، هرچه اشغال دارم روی تابلت است ، اینجا راهی ندارند تازه بازهم باید برود به سرویس و آن دستهای آلوده ای که به نوشته هایم دستبرد زده پاک شود .بهر روی ، ایران ما در فلاکت و بدبختی میسوزد ، یکی از زندان نوار میفرستد دیگری چهار اسبه دارد میتازد و همه را دشمن خود و ارتش سایبری جمهوری اسلامی میداند ، دیگری تمام صفحات مجازی را زیر نظر گرفته وآنچه را که لازم است پاک میکند و کسانی را که دست به روشنگری میزنند ( غیر را آن شیره ای تریاکی ، مشیری) بقیه را پاک میکند ، صحنه را برای جولان خود و دیگران آماده میسازد .خوب ، با این آدمها ما ایرانی نخواهیم داشت یعنی من نخواهم داشت من به آن ارتش احترام میگذاشتم ( منهای چند نفر از نامردان و نا لوتیهای و خیانتکا آن ) مردانی بودند جان برکف که دوره دیده بودند رنجها وخون دلهای خورده بودند سپس به تیر غیب گرفتار شدندتا جا را برای پیش مرگان آن مردک دیوانه باز کنند واو بیاید بسوزاند ویران کند و صاحب یک قبه بارگاه شود وآنکه ایران را از دست قشون بیگانه نجات داد زنان و مردان را از بیماریها ی کچلی ، شپش ، تیفوس و سوزاک و سفیلس بیرون کشید برایشان حمام ساخت برایشان دانشگاه ساخت یک دیوانه مجنون رفت تا جنازه اش را به آتش بکشداز خیلی سالهای این برنامه ریخته شده بود ازهمان زمانیکه آن پیرمرد دیوانه در مجلس غش میکرد وبا پتویش مانند بچه ها سیگار به دست در مجلس حاضر میشد مثلا نخست وزیر بود !! برادر ارشد شاه علیرضا که مردی واقعا برازنده و شجاع بود کشته شد گناهش را به گردن شاه بیچاره انداختند ، پسرش علیرضای دوم که شبیه عمویش بود نیز کشته شد حال این یکی هم در سن پنجاه و چند سالگی نشسته سرما را گرم میکند فردا میرویم ، پس فردا میروم فلانی این را گفته ، دیگری آنرا گفته در انتظار کمک هستیم تا مریم خانم ناگهان با تاج شاهی وارد شود و همه را به تنور آتش بیاندازد و بسوزاند بقیه را نیز تقدیم رفقا کند .شانس تنها یگبار در خانه ای را میزند اگر انرا ازدست دادی دیگر برای همیشه فراموش کن ، درحال حاضر ایران میرود تا تبدل به یک بیابان بی آب و علف و خشک و سوزان شود در گرمای چهل و هشت درجه مردی قالب یخ را بغل گرفته بود تا بخوابد ! چراغهای راهنمای سر چهارراهها ذوب شده بودند ، ملاها در زیر زمینهای خنک روی پشتی هایشان لم داده قلیون میکشند و دمپختک با جوجه میخورند وآروغی نصیب ملت گرسنه مینمایند نوچه هایشان دربیرون با رقاصی و ورجه و ورجه مردم را سرگرم نگاه داشته اند ، تنها یک طائون میتواند این قوم را از بین ببرد یک باد سمی همه را با خود ببرد درغیر این صورت این ملت تنها خودشان را رنگ میکنند و مارا و یا بقیه را .نوشتم از من گذشت من عاشق این ” قلم وکاغذ: هستم فردا روز ( قلم ) است روز بزرگداشت این اسلحه ایکه خیلی ها از آن واهمه دارند ونماد افشا گریهاست و من خیلی چیزها میدانم و خیلی چیزها را پنهان نوشته ام این یک تنها برای سر گرمی است .که میماند .امثال این زنا زاده ها زیادند اینها باجگیرانی هستند که از زنان پا بسن گذاشته و یا نیمه جوان باج میگیرند وبه انها لب میدهند .یاد دارم که درآن سالهایی که تازه از همسرم جدا شده بودم پسرم هنوز یکسالش تمام نشده بود در همسایگی ما زنی زندگی میکرد با مادرش ، او هر شب یک بطر ودکا با دو استکان جلوی پنجره اطاقش میگذاشت و پس از مدتی نیمی از آنرا مینوشید مست میکرد ومیزد زیر گریه و میگفت ، ثابت ، ثابت ، ایمان من ، عشق من !!! من حیران بودم از پشت پرده پنجره او را تماشا میکردم پرستار بچه ام گفت “این عاشق یک گوینده نمیدانم رادیو یا تلویزیون است که نامش ثابت ایمانی است حال هر شب بیاد او مینشیند واین بازی را در میاورد گاهی او سری باین زن میزند اما از فردا دوباره همین بازی شروع میشود ، تا امروز من هنوز آن آقارا ندیده ا م چون تلویزیون ابدا تماشا نمیکردم و رادیو هم روی برنامه موسیقی بود شب خسته و مرده از کار بر میگشتم تازه صدای ناله و زاری آن زن را باید تحمل میکردم کاری هم نمیشد کرد .همیشه اینها ،این انکلهای بوده اند و همیشه هم زنهای احمقی بوده اند که فریب چهره یا صدا ویا مقام آنهارا خورده اند ، تاهست همین است و همین خواهد بود / پایانهما روز سیزده تیر 1396 خورشید ی ! ثریا / اسپانیا / -
چهارم جولای
خاطر تو از مسیر لحظه های من جدا شدبی تو اما ، نو بهار آرزوها طرح عزا شد ……؟امروز چهارم جولای روز آزادی امریکاست برای امریکاییها روز بزرگی است ، روزی که توانستند استقلال و ازادی خود را به دست آورند و حاکم بر همه دنیا شوند حال خواهری که از زن پدر دارند از خواب خوش دیرین برخاسته و روی قطب مشغول صف ارایی است .اینها ابدا بمن که در این سر زمین ساکن و برای همیشه محبوسم ، مهم نیست ، من هیچگاه امریکا وزندگی در آنجا را دوست نداشته ام ، نه پل معلق جرج واشنگتن و بروکلین را و نه خیابان پنجم نیویورک را و نه بوستون را ، تنها یک زمان یک آرزو در دلم نشست که ایکاش در آنجا خانه ای میداشتم و آن شهر ” رد آیلند ” نزدیک بوستون بود اما سالها گذشته لابد آن شهر را هم پولدارهای تازه به دوران رسیده پر کرده اند بیست سال گذشته است . کمبریج بود وبرایتون و سپس ردآیلند ما در کمبریج بودیم جالب است از کمبریج انگلستان به کمبریج امریکا کوچ کردیم همه ایرلندی تبار بودند ، شهر آرام و تمیز بود برای من اما یک قفس بود ، یک زندان چون اتومبیل نداشتم و میبایست با ان رو روکهای روی ریل به داخل شهر بروم ویا تنها در آپارتمان بنشینم تا بچه ها برگردند دختر بزرگ دربانک آوف بوستون کار میکرد و همسرش در قسمت پرداختهای بانک ! هردو دیوانگی زد بسرشان برگردند به اسپانیا یکی هوای پدر و مادرش را کرده بود و دیگری میل داشت بچه دار شوند ! ماما بزرگ هم امریکا را دوست نداشت هیچکدام از دو ماما بزرگها میلی به برگشت نداشتند نه من و نه آنکه اصلیتش امریکایی و اهل سان فرانسیسکو بود . خوب اینجا برایمان خر داغ میکنند و ما تماشاچی هستیم .امروز به عمد همه جا و به همه تبریک گفتم !! هیچ سالی این کار را نمیکردم ، برایم این روز مانند همه روزها بود اما از آنجاییکه با چپ ها درافتاده ام میل داشتم نشان بدهم که سخت طرفدار کاپیتالیسم هستم !!!!هوا داغ است و من خسته . روز گذشته خیلی کار کردم بیشتر از توان خودم میل ندارم زنان مراکشی ویا لبنانی را بخانه بیاورم تا برایم تمیزی کنند اسپانیایی ها تمیزیشان به درد مادرشان میخورد ، یک کهنه دارند ویک سطل آب ویک زمین شور یک بطری ” بلیچ، و جالب آنکه روزی متوجه شدم روی فرش را دارد با زمین شور مانند زمین میشوید فورا آنرا از دستش گرفتم وگفتم ” چکار میکنی ؟ میدانی این فرش چه قیمتی دارد ؟ روز دیگری یک چراغ رومیزی کاردست از از نوع چینی های (ردروی ) را انداخت و شکست و فورا ایستاد به عذر خواهی که امروز پول نمیگیرم ، گفتم بیفایده است از پولی که بتو میدهم قیمت این آپاژور بیشتر بود ، دیگر هم مانند انرا پیدا نکردم و اگر هم بود دیگر ازآن نوع چینی و خاک نبودهمین .سپس بوی گندی که خانه را اشباح میکند ، بنا براین کار خودم را میکنم !!بهر روی امروز گویا شخصی هم تولدش را به سالروز استقلال امریکا گره زده برایش تبریک نوشتم دریک کامنتباز صبح ساعت چهار و نیم صفحه را که باز گردم صورتش به صورتم خورد ، چیزی نمانده بود لبهایمان بهم بچسپد !!!نه ! آن لبها جای بوسیدن نیستند تنها برای حرف زدن ساخته شده اند .—-رفتی آخر ، آشیان قمریان از یورش باداز فراز شاخه های خشک پاییزی رها شدآخرین برگی که بردار سیاه شاخه پژمردبا طلوع شب ، سوار مرکب باد صبا شدبا شکوفایی فصل لاله ها و رفتن تودر حریم جنگل اندیشه ام آتش به پا شدروانت شاد/ شاه من /حال ما مانده ایم با زندگی های مصنوعی مان ، خانه های مصنوعی مان و خنده های دروغینمان و گریه های بی امانمان .ثپایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / » لب پرچین » / 4جولای 2017 میلادی / برابر با سیزدهم تیرماه 1396 خورشیدی . -
نقشی دربا د
شبو کولاک رعب انگیز و وحشیشب و صحرای وحشتناک سرمابلای نیستی ، سر مای پرسوز ،حکومت میکند بر دشت و برما !نه ما .را گوشه گرم کنامیشکاف کوهساری ، سر پناهینه حتی جنگلی کوچک ، که نتواندر آنجا اسود بی تشویش ، گاهی ……..میم . ثالثحدودا نمیدانم چه ساعتی بود که بیدار شدم ، تمام شب آن گوشی لعنتی روی گوشهایم و صدای بلند خواننده محبوبم که میخواند “من همان آواز ه خوان مردم شهرم هنوز …..گمتر صدای دامب دامب بیرون را که پنج شب است خواب را ازمن گرفته بشنوم ، مشتی دهاتی که کاری غیر ا عر خوری و رقصیدن و جش برگذار کردن ندارند پول میرسد از کجا؟ نمیدانم همه زمین دارند !!!باخودم فکر کردم اگر درسر زمین خودم بودم صدای اذان و تلاوت کتاب مقدس از بلند گو ها پخش میشد فرقی ندارند هر دو یکی هستند باید صداها را بلند کرد تا دنیا بفهمد ما زنده ایم وزندگی خوبی داریم !!! ، شهر یکپارچه غرق اتو مبیل ها وتوریست شده است . تابستان گرم وطولانی .ساعت از چهار گذشته بود که نیمه خواب ونیمه بیدار برخاستم ، نشستم ! دوباره خوابیدم ، نه باید بر میخاستم .آمدم کتابی بردارم ، چه کتابی را بردارم ، چشمم به یک دفترچه ازنوع ” زیراکس “وپا چاپ خانگی افتاد ، آه متعلق به حسن خان شهباز بود داستان یک عشق !!! نه ! حوصله ندارم ، او هم مانند من همه عمرش را صرف دوست داشتن و خریدن مهر و مهربانی کرد و عاقبت هم در غربت جان داد و امروز کمتر کسی از او یاد میکند ، ته مانه نوشته جات و مجله اش را به همسرش داد حال ایا او توانست که راه اورا طی کند ؟ گمان نکنم ، مردمی که دران مجله مینوشتند از دوستان خوب و قدیمی حسن خان بودند وبا اشتیاق در انتظار آن مینشستند مردان قدیم و از بزرگان بودند که امروز دیگر هیچکدام یا نیستند ویا حوصله ندارند برای ( یک زن ومجله اش ) چیزی بفرستند !او آدم احساسی و زود رنج و آسیب پذیر بود ، تحصیلات خوبی داشت زیاد خوانده بود ترجمه های زیادی از خود بجای گذاشت افسانه های اپرا شاهکار او بود و برباد رفته ،ربکا را او با حسن نیت حفظ امانت و احترام به نویسنده و حفظ منابع ترجمه کرد هنوز اوراق زرد شاه آن کتابها درون چند کیسه نایلونی درون گنجه من است .کمتر مترجمی را دیدم مانند او عشق او به گوته و احترامش به بتهوون مارا بهم نزدیک کرد .همین احساس نزدیکی بود که من داستانهایم را برایش فرستادم تنها خواهش کردم آنها را در مجله های زرد و صورتی لوس آنجلسی چا پ نکند نمیدانم باین گفته احترام گذاشت یانه ؟ دیگر خبری از او نداشتم تا خبر مرگ او را شنیدم بهر روی اوهم با درد سینه ازدنیا رفت ، یک دختر ویک پسر نازنین از او بجای مانده و چه بسا نوه هم دارد، بهر روی روانش شاد کتابهای زیادی برای من میفرستاد همه سنگین وزن تنها من پول پست را برایش میفرستادم ( به درخواست خودش ) !حال نیمه گنجینه ای از کتب گذشته دارم و خاطراتی که مانند انرژی برق در من و در رگهای من میدوند تا مرا زنده نگاه دارند .در این ایام واین سالهای گذشته غیر از رنج هیچ چیزی برایم باقی نماند میلی به یاد آوری آنها ندارم هرچه میگذرد بیشتر خاک روی آنها میریزم تا حتی بویی از آنها به مشامم نرسد ، شاید بدترین و نادرست ترین و گند ترین دوران زندگیم را در این شهر گذراندم و هنوز باید بمانم راه دیگری نیست قفسی است بسته و پا های من شکسته بال و پرم ریخته نه قدرت پروازی در من مانده و نه رهروی تیز پا هستم باید زیر گنداب مزخرفات مردان و زنانی که سیاست را ملعبه دست خود کرده و هر روز یک دایره زنگی به دست گرفته با آن میرقصند ، بنشینم و تماشا کنم ، آه امروز جنگ میشود ، نه فردا ان خاک تجزیه میشود ، نه مجاهدین نشست بر گذار کرده اند آنها خواهند آمد والاحضرت مشغول گرفتن بینی خودشان میباشند و میلی به رفتن ندارند منهم جای ایشان بودم نمیرفتم و به همین شکل مردم درحال حاضر مشغولند و دزدان مشغول جمع آوری بقایای آن سر زمین و بردن و کشیدن آنها به کشور های بی ثبات و ناامن بهر روی باد آورده را باد خواهد برد-بمن مربوط نمیشود ، دیگر چیزی ندارم که از دست بدهم ، تنها خودم مانده ام با شعورم و اندیشه هایم و اینکه خوشحال باشم در سر زمینی زندگی میکنم کمی به دهات من شبیه است !!!امروز روز خسته کننده ای درپیش دارم باید خانه را تمیز کنم چند روز پیش یک قوطی پنیر خریدم که روی آن نوشته بود ” مسکه” بدون نمک بدون چربی تنها از اسم آن خوشم آمد چون در ده ما چیزی درست میکردند بین کره و خامه ، نرم و لطیف و خوشمزه برای صبحانه و نامش ” مسکه ” بود ، حال امروز صبح زود با چای آنرا میل فرمودم ، خداوند عاقبتم را به خیر کند .پایان دلنوشته ها . یک روز بی حوصله ، یک روز اول هفته و خسته کننده مانند همه روزهاثریا / اسپانیا / 03/07/ 2017 میلادیاضافات ” مییلیونر نشدم بلیطم نبرده بود اگر برده بود اولین کاری که میکردم پول پالتوی کسی را که از من خواسته بود برایش میفرستادم !!!! متاسفم ، نشد .ث. -
نیمرخ فرشتگان
امروز به یک برنامه راز طبیعت از تلویزیون نگاه میکردم ، خداوندا درقعر اقیانوسها از جنگ جهانی دوم کشتی های غرق شده ، تانکهای غرق شده و هواپیما های سرنگون شده همه آنجا بودند و بیچاره ماهیان و جانوران دریایی که باید با این اکسیدان ها زندگی کنند .همچنان برنامه ادامه داشت تارسید به کوه بلند سز سبزی ” اسپریتو سنتو ” یعنی روح مقدس درآنجا در بالاترین نقطه با رنگ سفید حک شده بود ومرد راهنما نامش ” ممت” بود حال نمیدانم مسلمین همیشه درصحه هم پایشان به آنجا ها رسیده یا نه ؟ ده ها جزیره کوچک وبزرگ در میان اقیانوس هند .در عین حال بومیان هنوز با طلسم و جادو گری داشتند برای بقیه زنان و مردان و دختران دم بخت و یا بیمار دعا و طلسم میخواندند ومیساختند کانال را عوض کردم آخرین برنامه یک کنسرت بود ، آه منوهین …..برنامه داشت تمام میشد ودر زیر خطوط ردیف برنامه بعدی را که گاو بازی بود ادامه داشت . ( چه ترکیب جالبی ) !آنقدر سرمان دراین برنامه ها ی گند فیس بوک و اینستا و غیره فرو رفته که بکلی موسیقی و نام رهبران را نیز از یاد برده ایم . یعنی من فراموش کرده ام . چقدر دلم سوخت .در آیینه حمام داشتم موهایم را شانه میزدم تا برای بعد از ظهر آماده شوم ، بیادم آمد که روزی روزگاری نامزد عزیزم نیمرخ مرا به فرشتگان تشبیه کرده بود و همیشه میگفت از نیمرخ عکس بگیر مانند یک فرشته هستی !!! خدایش رحمت کند و امروز ابدا آیینه را نگرفتم تا نیمرخ خود م را ببینم حتما مانند مادر وهب شده ام .خود را رها کرده ام ، بی قید بی حوصله وبی هیچ دلخوشی یا اگر هم دلخوشی باشد من دیگر حوصله اش را ندارم هوای وطن نوع دیگری عشق را طلب میکرد من نمیتواتم عشق مجازی داشته باشم و اشعار مجازی را بخوانم وبا عکسهای مجازی عشقبازی کنم .آدمها گم شده اند ، به راستی گم شده اند و خودشان نمیدانند چرا و چگونه ، سی وهشت سال تمام است که ما درگیر یک سیاست بی معنا و ویرانه هستیم هرروز عکسی از یک بابایی با یک نوشته زینت بخش سایتها میشود .امروز در یک کامنت درباره زندگی ابو علی سینا دیدم مردی نوشته بود ” ابوعلی سینا آدمی گمراه و دیوانه بود !!! فکرش را بکنید اولین طبیب عالم و ایرانی و در باره دیگری ابو ریحان نوشته بود ، که بچه باز بوده است ، طاقت نیاوردم برایش نوشتم از نظر شما در این دنیا چه کسی پاک و مطهر است ؟ آن دزدان دین یا مادر عمر و پدر شمر ؟ اما بعد فکر کردم بی فایده است شعور ها ویران مغزها خراب کاری نمی شود کرد .اسپریتو سنتو همه جا هست با اشکال مختلف .پایانثریا / اسپانیا / یکشنبه دوم ژولای 2017 میلادی . -
تقسیمات
ایوای بر اسیری کز یاد رفته باشددر دام مانده باشد ، صیاد رفته باشدآه از دمی که تنها با داغ او چو لالهدر خون نشسته واو چو باد رفته باشد …………حزین لاهیجیسر زمین ایران تشکیل شده است از اقوام مختلف ، واین اقوام هیچگاه باهم یگانه نخواهند شد مانند آنکه چند تکه سنگ را درون یک دیگ آبجوش بریزیم و بخواهیم از آن یک خمیر تازه بسازیم ، امکان ندارد ، ترک ، لر ، کرد ، شمال ، جنوب ، تازه شمال هم گیلان و مازندران میباشد هریک دیگری را قبول ندارد ! ماهم از یک قبیله ای تریاکی برخاسته ایم که تنها کارمان سرودن شعر و خواند ن ابیات و نوشتن است ، همین و بس دیگر رمقی درجان نداریم تا برای مبارزه برخیزیم خیلی که عصبانی شویم میرویم طرف را میکشیم و راحت ….مانند آقا میرزا رضای کرمانی ، بیچاره آنقدر دنبال پولهای بر باد رفته و طاقه شالهایش رفت به دربار ناصری و آنقدر گول دوستی کامران میرزا را خورد تا سرانجام رفت باباجان را کشت و خودش هم ملقب شد به ” سگ سیاه ” ، همه اهالی شهر ما پشت منقلهای سنگر گرفته اند با گرز وافور دیگر رمقی برایشان نماند و سر و کله زدنشان با بلوچها و هندیان فراری و برخی هم خود را بکلی فراموش کرده درون آتشکده ها گم شده اند .نه هیچگاه این سر زمین وسیع یک پارچه نخواهد شد من روی همین صفحه فیس بوک میبینم کافی است تو برخلاف نظریه شخصی حرفی بزنی سروکارت با کارد قصابی است . بنا براین دیگر قید آنرا هم زده ام گاهی عکسی میگذارم و میروم یا کاف و شعری مینویسم و میروم ، اطرافم را گروهها گرفته اند گروه های بختیاری ، گروههای بیخدایان ، گروههای مومن مقدس سر بر صلیب شورا گذاشته وتقدیس میکنند بی آنکه تاریخ گذشته را بدانند تنها خوانده اند آن هم تحریف شده همه امروز دنباله روی کوروش شده اند درحالیکه عرب تا مغز استخوانشان نفوذ کرده و خونشان مخلوطی ا ز صدها خون است ، خون پاک کمتر درمیان انها دیده میشود همه سر پوشی روی خود گذاشته اند مانند لاک پشت .نه ، چشم امروز بین من ، بر ضد فردا هاست ، اکثرا مینشینم به سریال ” فخر آور” خودم را سرگرم میکنم ، چه ها میگویند ویا مینویسند واو باز هم مانند یک باز شکاری روس شانه ات مینشیند . برایم جالب است .آفتاب که غروب کرد شب فرا میرسد و ما دیگر نمیتوانیم جلوی پاهایمان را ببینم در شب گام بر میداریم ، آفتاب سر زمین من غروب کرده چه بهتر در روز روشن تجزیه شود و قبایل به زیر چادرهای خود بروند وبا ز همان خان خانی شروع شودو ارباب رعیتی بر قرار گردد مگر اسپانیا نیست ، شمال جنوب را قبول ندارد مرکز هیچکدام را درعین حال یکپارچگی خود را حفظ کرده و بنام اسپانیای قوی جلوی همه میایستند زمانیکه کسی بخواهد حمله کند ، اما ما راحت راه را برای دزد باز میکنیم و اگر لازم شد نوکر او میشویم هشتصد سال اعراب براین سر زمین حاکم بودند هیچکس مسلمان نشد تنها عده معدود یکه عربها به مادرشان تجاوز کرده بودند پنهانی مسلمان بودند که هنوز هم هستند و بنام ( موروها) در اطراف گرانادا به طواف کعبه مشغولند ! تنها روی زبان و موسیقی آنها اثر گذاشت که امروز دارند با آب جشنها و کمک کلیساها آنها را نیز پاک میکنند .کار من تاریخ نگاری نیست ، روشنگری هم نیست ، من درد دل مینویسم و چه بسا از لابلای این خطوط بهم ریخته تاریخ را توانستند بیابند و بدانند که سر زمین ایران زمین چگونه بود و چگونه شد چرا که مردم حوصله نداشتند یک پرچم را حمل کنند دنباله رو سر زمینهای دیگری بودند بی آنکه احساس کنند که فرهنگشان و زبانشان با بقیه سر زمینها فرق دارد ، تاجیکستان از دام عربها جست از دام حجاب های اجباری جست اما ما زنهایمان بجای پرورش دادن نسل های آینده و جوانان با خرد مسلسل به دست گرفته افتخارشان این است که غیر مسلمانرا میکشند طبیعی است که بچه هایشان نیز مانند خودشان آدم کش حرفه ای بار خواهند آمد .شخصی بنام “خسرو فروهر ” صمدی ” هر هفته برنامه ای دریکی از تلویزیونها دارد و من باز پخش آنرا روی فیس بوکها ویا یوتیوپها میبنیم آنهم با هزار بدبختی ، چیزیکه در این مرد مورد توجه من قرار گرفت ، ادب و نزاکت اوست مانند یک بچه خطا کار مرتب درحال پوزش خواهی است ، فرهنگ بالایی دارد تربیت خوبی دارد معلوم است که زیا دخوانده مادرش اتریشی است بنا براین درآن سر زمین و بین آن اراذل اوباش شکل نگرفته در میان دستهای خوبی پرورش یافته عاشق ایران است و عاشق شاه ایران اما فریادش به جایی نمیرسد بازار خود فروشان پر رونق تر است ، او میل دارد چراغی باشد برای روشنایی و کوران را راهنمایی کند اما کوران میل دارند همیشه کور و کر باقی بمانند اما زبانشان کار میکند ، او در آفتاب درخشانی راه میرود و پشت به تاریکیها دارد نکاهش به دور دستهاست میلی به شهرت ندارد تنها میخواهد آن در گودال افتاده ها را دستگیری کند و چشمان آنهارا با نور روشن خورشید اشنا سازد ، اما بیفایده است دنیای شارلاتانهاست .امروز دیگر سراسر زمان برای من یکسان است و کاملا روشن دیگر میلی نه به سیمرغ کوه قاف دارم و نه به اریو بزرن تنها سعی دارم که پاهای اندیشه ام به گودال و لجن زارها فرو نروند مهم نیست اگر کسی میل ندارد با پاهای من همراه شود من خود به تنهایی از پس خود بر خواهم آمد .امید داشتم که اشخاصی که به تازگی وارد گود شده اند چراغی از خرد باشند در سایه یک آفتاب بزرگ اما متاسفانه خود تاریکی بودند و میخواهند در نور مصنوعی چراغهای نئون و نورهای کم سو راهشان را پیدا کنند اسبشان روزی از پا خواهد فتاد درحال حاضر لنگ لنگان راه میروند اما روزی پرده ها بالا میروند و همه چیز عیان میشود .و من میسرایم که ” من همان ابرم که آبستن زندگی و عشق و خدا یم که خورشید است ، میباشم و روحم بسوی قله قاف که سیمرغ وجودم در آنجا لانه کرده است .پایاناز آه دردناکی سازم خبر دلت راروزی که کوه صبرم بر باد رفته باشدامشب صدای تیشه از بیستون نیامدشاید بخواب شیرین فرهاد رفته باشدشادم که از رقیبان دامن کشان گذشتمگو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد ……..حزینثریا ایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 02/07/2017 میلادی / -
شهر پوک
بیشه ها با برگهای زردشانعمر ها ، با افتاب سردشان …..در خیابان ظهرها ، بر سنگفرش ……گاری نفتی ، طنینش تا به عرش …..” میم . نیستانی ”پسرم آمد ؛ برایم ” گوگل هوم “را روی گوشیم نصب کرد و گفت هنگامیکه رفتی به تعطیلات لپ تابت را میبرم تمیز میکنم و برایت برنامه دیگری میگذارم . اینکه بتو دادم از ” مک بوک ” بهتراست مک بوک آشغال است .وبرایم تعریف کرد که چگونه از راه ترازویی که از امریکا خریده بود گوگل وارد همه جزییات رسانه ها شده است خوشبختانه موقع آپ دیت از کار افتاد !!!بنا براین دیگر لزومی ندارد من از کسی دلگیر باشم افکارم را شبانه به هنگام خواب میخوانند کم کم وارد بعضی جاهای نادیده هم خواهند شد !.دخترکم زنگ زد که مادر اینهمه آدم کجا بودند دنبالت راه افتاده و وارد فیس بوک ما هم شده اند ؟ گفتم مرا پاک کنید و دیگر مرا درهیچ یک ا زان رسانه ها دنبال نکنید .– مادرجا ن، ول کن این ایرانیان را ، کم صدمه خوردی ؟ چرا مارا رها کردی و رفتی با آنها ؟ ……آه ! چرا ؟ چونکه نمیتوانستم برای تو و همسرت وآن دیگری و همسرش و آن یکی و همسرش بگویم” دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند ……یا اینکه بگویم عاشق شده ام ، عاشق جوانی خوش بر و رو !!! شما مرا میکشتید ، نه ؟ شاید باور نکنی که حتی فحاشی و بیدادگری آن آدمها برایم مانند یک شعر و یا یک ترانه است ، آنها معنی کلامم را میفهمند ، میشناسند و امروز با کمال تاسف دیدم که خیر ! آنها هم دیگر زبان مرا نمی فهمند کله هایشان پر شده از اراجیف و آن روح صافی و پر مهر را بر باد داده اند و بجایش چرندیاتی را دهان به دهان جمع کرده و ملکه ذهنشان کرده اند ، اینجا بود که فهمیدم : چقدر تنها مانده ام .حال اگر من محو تماشای پیکری باشم و زیبایی پیکری را ستایش کنم همه درهمین قلبم تلمبار میشود ، و من نمیتوانم آنرا درگسترده آسمان دیگری بر افراشته کنم مانند یک پرچم ، اگر عاشق صورتی زیبا بشوم و او را تقدیس کنم دیگر نمیتوانم آنرا با کسی درمیان بگذارم ، تا لبخند شیرینی از او دریافت کنم ، همه مانند گربه های وحشی براق میشوند وبسویم پنجه میاندازند .آنها نمیدانند که دل من محور مهر و مهربانی و عشق است چیزی که دراین زمانه بی خریدار وبی مشتری است .و من در انتظار روزی هستم که آنها از سوراخ تاریکی خویش بیرون بیایند و من با خود بگویم این من بودم که آنها را زاده امنه ، کسی نمیداند که من چگونه سنگتراشی بودم وبا چه پشتکاری سنگها را تراشیدم تا آن رنگ مهربانیشان را به آنها نشان دهم ،حال آنها هم با من مخالفند وهم با شاه مرحوم ، حتی اجازه ندارم روح مرده اورا ستایش کنم اما انسانهایی را که آنها برگزیده اند ومن نمیشناسم باید بپرستم ، این یک جبر است .امروز در خبر ها خواندم که سه آرتیست و کارگردان ” چپی” وارد گود کارخانه ” اسکار ” شده اند یعنی به عضویت کارخانه اسکارا درآمده اند بعد از این تکلیف فیلمها هم معلوم خواهد شد .چپ پیروز شد . همین دیگر به هیچ چیز دلخوش نخواهم کرد و در انتظار روزهایی ترسناک خواهم نشست . پابانآسیاب بادی متروک شهر …..غده ای در مغز پیر و پوک شهر ……از پس آن چشم های سبز سبز ……..جنگل بی انتهای سر سبز ………دیدم آن چشمان روشن را در کویرآن دو الماس درشت مست و شیرچون دو خورشید مه الود منیر ….چون غریبی ، خسته ای ….در آبگیرثریا ایرانمنش / اسپانیا /”لب پرچین ” /1/07/2017 میلادی . -
این نیز بگذرد …..
ای دل به صبر کوش کن که هرچه چیز بگذردزین حبس هم مرنج که این نیز بگذردفرهاد گو بتلخی غم صبر کن که زودشیرینی تعیین پرویز نیز بگذرد ……….” میم . بهار “نمیدانم این چه حسی است میان من وتو ، با انکه فرسنگها ازهم دوریم اما بهم نزدیک ، من آن مار اغوا گر نیستم و تو نیز آن شه زاده بیگناه نیستی ، اما هربار با ید تو تکانی درون سینه ام احساس میکنم یک طپش ناگهانی و سپس یک سکوت ، نامش را چه میگذاری ؟.میان من وتو راهی ست پنهانی ، پس باید دراین فکر باشم که از بهشت رانده نشوم ، بهشتی که بیشتر شبیه جهنم است تلخی آ وسوزش آتش را تواما دارد ، سه شب است که درست نخوابیده ام از سرو صداهای طبل وناهنجاریهای پارک بازی بنام( فریا)اگر هر سر زمینی در سال یک یا دوبار این جشنهارا دارد در این سر زمین هر محلی برای خود یک جشن دارد برایش هم مهم نیست بچه شیرخوار یا پیر مرد و پیر زن یبمار خوابند یا بیدار ، امشب ساعت چهار ویازده دقیقه هنوز صدای بامب بامب آنها میامد /نگاهی مطابق معمول به اخبار روزانه ومردم بیکار ه این جهان انداختم ، نگاهی به بزرگترین جاسوس دنیا ( فیس بوک* انداختم خیر همان حرفها همان فرصت طلبی ها .وهمان شیوه دلبریها .زمین و خاک من تنها ماند و وبیاد آن دزدانی افتادم که خری دزدیدند وحال درجدالند ودزد سوم درانتظار ربودن آن.چه میدانند معرفت چیست ، اگاهی چیست ، بیمارند ، معتادند ، به هرچه که میخواهد باشد معتاد سکس ، معتاد سیاست و درنا فرمانی کامل بسر میبرند .خدایان در توفان خشم و عده ای در رشک و همه آن خاک را از یاد برده اند تنها به درختان آلبالوی ان میاندیشند به همان باغ آلبالوی چخوف .چقدر این نوشته ها ونمایشنامه ها برایشان جاذبه داشت و مجریان آنها برایشان خدایان روی زمین بودند .و آنها ان بیخردان دراین گمان بودند که اینها افرییننده سعادت وخرد میباشند و کمی هم به آنها خواهند بخشید بخود زحمت نمیداند که بروند و چیزی را کشف کنند ، مردمان ما بدین گونه اند در انتظار بخشش خدایان مینشینند و خدایان هم به انها نوید میدهند اما کمتر چیزی را که وعده داده اند به آنها پیشکش میکنند .من در انتظار خدای خویشم ، خدای من عشق است من او را میافرینم او آفریده من نیست من ساخته دست طبیعتم از یک خاک تمیز و خالی از هر آلودگی .دیگران خدایی ساختند وسپس از او دور شدند بسوی خدایان دیگری روی آوردند آنها هم مطابق میلشان نبود ، چیز دیگری میخواستند .و آن چیز دیگر را نمیدانستند چیست ؟.گوهر من از جنس مهر بود و مهر همیشه آفریننده است و هیچگاه هم توبه نمی پذیرد /هنوز نمیدانم بلیط من برده یانه باید بروم روی تکس ببینم شب خیلی زود خوابیدم تا جبران بیخوابی شبهای دیگررا کرده باشم .امروز نمیدانم خوشبختم یا بدبختم تنها میدانم که این امر به دست خود شخص است خود میتواند بدبختی یا خوشبختی را بیافریند گاهی زیادی خواهی دیگران را بسوی گردابی پرتاب میکنند حال با لباس الوده ولکه دار از اپن گرداب برخاسته ان اما دوباره درگودال دیگری فرو مروند . تنها برای آنکه خودی بنمایانند ویا نامی در دفترچه زرد ساخت اوارگیشان برجای بگذارند .آنها در لجن دروغهای خود میغلطند اما باور ندارند که درون یک خاکروبه دورافتاده و گندیده بخواب رفته اند ، بیدار کردانشان سخت است بد جوری اسیر مادیات شده اند .روز گذشته دریک برنامه کلیپی از یک پسر بچه دیدم حظ کردم در راهپیمایی روز ” قدس” که نمیدانم چیست مجری تلویزیون با چارقد و چاقچور جلوی یک پسر بچه را گرفت وگفت “خسته نباشی ، پسرک هم درجواب گفت ” شما هم خسته نباشیدمجری پرسید برای راهپیمایی روز قدس آمده ای وبی آنکه منتظر جواب بچه شود گفت پیامی برای بچه های فلسطینی داری ؟پسرک درجواب گفت :فلسطین بما چه مربوط است / حظ کردم واقعا حظ گردم یک بچه ده ساله وخانم مجری با سرخوردگی رفت حتما انرا نشان نخواهند داد ویا گفته های پسرک را تغییر میدهند اما همین یک کلام کافی بود که من امیدوار باشم که ایران دوباره برخواهد خواست برغم چشمان کور دشمنان سوگند خورده اش که برای فلسطین سینه میزنند چون مواجب میرسد .درست است مردان خوب و فهمیده با کیاست ما رفته اند و دنیای ما افتاده به دست رجاله ها ، ایکاش درگوشه مینشستند و مینوشتند وارد معقوله ها نمی شدند مانند صادق هدایت از مردم ایران وفرهنگ بو گرفته اش بیزار بود اما سر زمینش را دوست داشت و تنهاا رزویش این بود که مردم با شعور وبا سواد شوند ، عده ای شدند اما کتاب جنگ و صلح و برداران کامارازوف یک عطر دگری داشت داستانهای زیبایی بودند نویسندگان ایرانی تنها از رقیه وصدیقه ورعنا سخن میراندند واز تاریخ امیر ارسلان نامدار . دشتی چند داستان نوشت اما بی فایده بود چشمان بزرگ علوی بیشتر کار کرد ویا غرب زدگی جلال ال احمد بیشتر جاذبه داشت و عمو زنجیر باف شاملو چیز دیگری بود دنیا چه گوارا دنیایی ناشناخته و لبریز از جاذبه بود !! بقیه هم مانند اسب عصاری با چشمان بسته دنبالشان رفتند . من با احساسم زندگی میکنم هنگامیکه میگویم یکی بد است بد است و زمانی از کسی خوشم میاید میدانم خوب است .حال دراین بازار مکاره دونفر را انتخاب کرده ام یکی تو و دیگری کسی دیگری است که هردو مورد نفرت آن پیر مردان و پیر زنان از کار افتاده اید چرا که آن » پیر مرد «جاذبه اش بیشتر است . پایاننیمه شب شنبه / اول جولای 2017 میلادی / اسپانیا / ثریا ایرانمنش . -
سالگرد ازدواج
امروز بیست ونه سال است که از ازدواج دختر بزرگم میگذرد ، و بیست و نه سال است که من یک زن بیوه ام ! و بیست وپنج سال تمام در جهنم سوختم ، امروز نوه کوچکم کنارم بود و آنقدر مرا خنداند که د رتمام عمرم اینهمه نخندیده بودم آرتیست بزرگی خواهد شد واقعا بی نظیر صدای همه را درست تقلید میکرد حرفهایشان را ، واقعا نمیدانستم آنهمه مقلد خوبی است ، دلیل آن هم این بود که بفارسی گفتم ” دلم تنکه ، بعد به انگلیسی برایش ترجمه کردم گویا خیال گرد من به راستی دلم تنگ و غمگین هستم بنا براین دست بکار نمایش شد تازه همین الان مادرش آمد ورفتند .در این فکرم که زندگی چگونه بسزعت برق میگذرد با یک چشم بهم زدن ، گویی همین دیروز بود که با همه مشگلات توانستم یک عروسی نبستاا ابرومند برایش ترتیب بهم وحال دشمنان چگونه ارزن می پاشیدند تا مرا بر زمین بزند بماند ، او فورا راهی امریکا شد ومن ماندم وبقیه وتنهایی آن دوتای دیگر هنوز کوچک بودند .بیست ونه سال است که من حتی بمردی فکر نکردم نه اینکه میل نداشتم به خاطره ای خیانت کنم ، ابدا دیگر میل نداشتم مردی درکنارم راه برود نازه داشتم نفس میکشیدم بدرک اگر کسی یک زن بیوه را به درگاه وبارگاهش راه نمیدهد .بدرک که که میترسیدند من خودم میدانستم که دیگر به مردی احتیاج ندارم ماهیچه هایم قوی وپر قدرت بودند اگر چه قلبم نازک وشیشه ای بود آنرا زمانی فرا میرسید که پنهان میکردم گویی قلبی درسینه ام نبود یک تکه سنگ بود .امروز فهمیدم که چقدر خسته ام وچقدر احتیاج دارم با کسی باشم که دوستش داشته باشم هنوز نوای عشق درسینه ام زنگ میزند وهنوز دلی را میطلبد و نمیداند که دیگر دلی نیست هرچه هست خار است وخاشاک وزباله ، دیگر از مردان قدیمی کسی نمانده واگر هم مانده بانشد دیگر حوصله ندارند دعوی دوست داشتن بکنند همینقدر که بتوانند شکمشان سیر شود برایشان کافی است ویا اینکه درمارکت سهامشان پایین نیاید وغیره ……کف دستم میخارد ، امشب من میلییونر خواهم شد وپول را بین بچه ها تقسیم میکنم وتنها یک ( مک بوک) برای خودم میخرم این یکی کمی کهنه شده باید یک نو بخرم کوچکتر با ظاهری شیکتر !!اینهمه آرزوی من است گویی درون مک بوک عشاق حوابیده اند من میتوام از بین آنها یکی را بردارم ودر میان تکه ای نان بگذارم و بخورم ،و قورتش بدهم !ودست اخر اینکه در شهر والنسیا درپارک ناسیونال آتش سوزی بزرگی در حال بالا رفتن است وهنوز آتش نشانها نتوانسته اند آنرا خاموش کنند ، دنیای توریستی همین است دست روی دست بلند میشود هتلهای خالی اند مردم بیشتر با کاروان کارها سفر میکنند خود من ترجیح میدهم درهتل میان ملافه های کثیف دیگران نخوابم واگر گاهی مجبور میشوم به هتلی بروم ملافه و روی بالش خودم را میبرم . اگر چه آن هتل هشت ستاره باشد ویا والدروف استوریا باشد ویا هتل ریتس !!بهر روی خستگی شدید وگرما بمن اجازه نمیدهد بیشتر دراین اطاق بنشینم و چرند بنویسم تنها بخاطر سالگرد ازدواج دخترم بود .. عزیزمسالگر ازدواجت مبارک ، هم مادری مهربان ، هم دختری با وفا ومهربان وهم همسری فدار کار هستی برایت آرزوهای زیادی را از ایزد متعال خواستارم مانند تو کم دیده ام .بتو وبه بقیه فرزندانم به راستی افتخار میکنم اگر هنوز زنده ام همین افتخار وبودن شما مرا به زندگی پیوند داده است . جان شیرینم برایتان عمری طولانی آرزو دارم .ثریا / پایان / جمعه 30 ژوئن 2017 میلادی . -
عشق پیدا بود
دلم تنگه ،دلم تنکه برای گریه کردن ……چرا ؟نمیدانم ، عشق پیدا شد ، درب را گشودم ، بیا تو ، حال که همه آمده اند ، تو هم بیا ، یکی از سپاه است دیگری مجاهد است سومی شاه پرست است چهارمی دنباله روی آن پیر مرد است و پنجمی ضد خداست ، ششمی ضد بشریت است هفتمی دنباله روی حیوانات است تو هم از گروه شهدا > شهید شدی بسکه از این سوراخ به آن سوراخ سر کشیدی ! بیا تو اما وای به حالت اگر دست از پا خطا کنی !اما دلم تنگ است خیلی هم تنگ است ، غروب داغ تابستان ، هنوز خیلی مانده تا به تعطیلات بروم یک تعطیلات کوتاه تنها دوهفته میلی ندارم بیشتر درآن سر زمین بمانم انسان هیچگاه آب رفته را نخواهد نوشید وبه پشت سر نگاه نخواهد کرد . هرچه بوده نیمی از زندگیم را در آنجا گذرانده و حال بخاک سپردم آن چهره ها ی منفور ، فراریان و دزدان همه دریک قالب .نه دیگر هیچ میلی ندارم برگردم .برای من یک سفر به یک سوراخ است ویک دانه گل که درآنجا روییده پیچکی که کم کم دارد خشک میشود تا به امروز خودش را بالا کشیده است . هرگاه خیلی غمگین میشوم باو میاندیشم . به نگاه غمگین او ؛ و به تنهایی او و به اینکه چگونه بقول معروف زندگیش حرام شد همه زندگیمان بر باد رفت . بهر روی آنجا هم زندگی نبود یکنوع بردگی بصورت شرعی بود و من هنوز از گلهای حسرت بوی ارزو میجستم و از برگهای تاک شراب میخواستم و چه روزهایی در کنار آن دریاچه کنار قوهای آزاد نشستم و گریستم و به حال انها حسرت خوردم ایکاش جای شما بودم .جنگ با تاریکیها ، جنگ تا مرز دیوانگیها ، جنگ با دست تنها و تهی . اما خوشبختانه خونین نشدم زخمی نشدم او زخمی شد مانند یک گلابی پلاسید درون سبد خالی تنها بو گرفت .از هر سوراخی بوی تنهایی میاید هیچکس با هیچکس آشنا نیست دوست نیست زمان ولگردی روی صفحات الکتریکی استسوی مرداب و بسوی نیستی . بهر رویی دنیا دارد عوض میشود و تحولی بزرگ در آن ایجاد خواهد شد خط استوا بین خیلی ها قرار خواهد گرفت و ما دونیمه خواهیم شد حد متوسطی وجود ندارد .اما من دل مهربانم را گم نکرده ام آنرا محکم در یک لفاف غیر قابل نفوذ پیچیده ام . تنها میتوان آنرا از جدار یک شیشه نازک خیال تماشا کرد . نه دیگر چیزی ندارم بنویسم میروم تا فیلمی را بیابم وبه تماشا بنشینم و شب با خیال به بستر بروم ونیمه شب بیدار شوم و گوش به صدایی فرا دهم که مرا میخواند .پایانثریا / اسپانیا / پنجشنبه . 29 زوئن 2017د میلادی /// -
آتشگاه سینه
آتشی زینسان کجا باشد که در هر مجمریصورتی دیگر پذیرفت و به دیگر فن بسوخت ؟این آتش شعله اش کم کم بالا میگرید و جهانی را میسوزاند ، انسانست بطور کلی از جهان رخت بربسته همه در فکر قطب بالایی هستند ، در گروه اول بنشینند و یا نوکری گروه اول را بکنند و زنجیرها را برای گرده بردگان آینده بهم وصل نمایند .جهالت بیداد میکند واین را تعمدا در جهان بوجود آورده اند هنگامیکه جاهل باشی دست چپ و راست خود را نخواهی شناخت آن هنگام برده وار هر چه بتو بگویند باید انجام دهی ، هرچه اندیشمند است به تیر غیب گرفتار شده و هرکس خواست بنوعی دیگران را روشن کند و چراغ راهشان باشد بنوعی سر به نیست شده است .این تنها منوط به ما ایراانیان نیست در همه جا میتوان بخوبی آنرا وکمبود یک جامعه روشن را احساس کرد .بانگ ها علنی پولهایت را میدزدند و میروند با چشم باز .بیاد دارم در روزگاران گذشته هنگامیکه مادرجان ما ! اجاره ها را برایش میاوردند پولهای را تقسیم بندی میکرد و در سوراخهای مختلف جای میداد چند تومانی را هم درلابلای کتاب دعا وقرانش میگذاشت گاهی هم آنها را جا بجا میکرد ، روزی باو گفتم چرا پولهایت را در بانک نمیگذاری بهره هم روی آن میرود ، گفت اولا من بهره بانکی را نمیخواهم بعد هم همه بانکها دزدند ، او در آن زمین میدانست .امروز نگه داری پول نقد درخانه غیر قانونی است باید به بانک سپرد و یا در جاهایی سرمایه گذاری نمود ! جاهایی که با بالاییها دست دارند .روز گذشته بلیط بخت آزمایی خریدم پانزده میلیون یورو!! دلت خوش است ؟ یا کله ات ویران ؟ حال امدی و بردی ، ده درصد آن مالیات میشود و بقیه را هم بالاجبار باید در بانگ بگذاری و سپس بانک ورشکسته میشود یعنی پولها را تنها تو میبینی بعد هم نمی بینی !!.حقوق ماهیانه من هرماه به بانک میرسد بانک ورشکستگی اعلام کرد ، خوب حال بانگی دیگر باید پیدا کنم ، رفتم حساب را ببندم میگوید پنجاه یورو بده تا حسابت را ببندم در غیر این صورت مشمول بدهکار به بانک حساب میشوی ! با چانه زدنها به سی و پنج یورو قناعت کرد و حساب را بست .حال در انتظارهستم دلم خوش است که هرسال دوبار حقوق مرا دوبل میدهند ، یکبار نزدیک کریسمس و یکبار در تعطیلات ژوئن !!! چه نقشه ها که نمیکشم فردا کیفم خالیست !بنا براین نه من ومن خانواده ام هیچگاه به مقام بالاترینها نخواهیم رسید ، درصف بردگان قرار میگیریم و اگر زیاده غیر از سلامتی آقایان حرفی بزنیم جریمه های سنگینی شامل حالمان خواهد شد .با نکاهی به مردان وزنان امروز ، مرا بیاد مبارزه بی آمان مردان گذشته میاندازد مردانی که به راستی برای آزادی وآزاد خواهی جانشان را از دست دادند همه تحصیل کرده دانشگاههای بزرگ دنیا و ایران ، کتک ها .شکجنه ها > گرسنگی های هفتگی و توهین ها و تحقیرها هیچکدام باعث نشد که آنها تن به خود فروشی بدهند و برای مامورین جانی کار بکنند و یا همراهشان باشند سعیدی سیرجانی کشته شد ، همسر من بیمار فلج در گوشه ای از سر زمین آلمان در فقر و نداری جان داد ، با آنهمه شعور وچند رشته مهندسی داشت و صد ها هزار کتاب خوانده بود چند زبان زنده دنیارا حرف میزد ترجمه میکرد ، عمویم درقفر جان داد چرا که نویسنده و مترجم بود آخرین کارش این بود که یک شرکت هوایی را با یک ارمنی شریک شده بود و خلبانی و مهندسی هوا پیما را به خودشان واگذاشت و جان به جان آفرین تسلیم کرد بی آنکه تسلیم زندان بان شود .حال امروز باز روی فیس بوک مدارکی علیه این نو رسیدگان مبارز چاپ شده بود حال یا فتو شاپ بود یا هرچه بود مرا نا امید ساخت نه اینکه خیال برگشت داشته باشم ، نه دلم برای آن کودکان بدبخت و گرسنه وزنان و مردان بی کس و ندار میسوزد کسانی که یا بلد نیستند خود را بفروشند .و یا اصولا این کاره نیستند .خود فروشی راههای مختلفی دارد باید اموزش دید وا واصولا در تن و جان باشد که متاسفانه در خانواده ما نبوده ونیست .مادرم میگفت ”زن نباید لپش باد کندبه هنگام غذا خوردن ، زشت است به دور از آداب معاشرت است !!! لقمه را کوچک بردار و روی زبانت بگذار و کم کم آنرا به گوشه دهانت بفرست ، چقدر زحمت کشیدم تا این کار را یاد گرفتم ، در مدرسه زنکهای خانه داری برایمان میز را میچیدند و بما یاد میدادند چگونه قاشق وچنگال و دستمال سفره را روی میز بگذاریم و درکجای میز بنشینیم ! حال امروز طرف بخاطر آنکه پول دارد میتواند دستش را تا آرنج درون دیس ا برده لقمه ای باندازه سر یک گوسفند بردارد و درون دهان گشادش بگذارد و ملچ ملچ آنرا بجوید و آبرا با صدای وحشتناکی قور ت بدهد و چایی را درون نعلبکی ریخته به ان فوت کند و هورت بکشد ! اینها کارهای معمولی انسانهای امروزی میباشد ، بقول آن تیمسار پنبه میگفت ”پول کجا دار ی > ریدم به معلو ماتت ، سرمایه چقدر داری ؟؟!پایان /اشک ودرد وناله شد درچشم وجان وسینه هالاله وسوسن شدو در مجمر گلشن بسوختثریا / اسپانیا / پنجشنبه 29/06/2017 میلادی/.لب پرچین / -
در همین روز ، جهان پیر شد
دارم گریه میکنم ،بلی ! دارم گریه میکنم ، چون گریه یک مرد را دیدم که در حین گزارشی هولناک خود به گریستن پرداخت .طایفه وحشی و آدم خور داعشی زن بدبختی را چند روز گرسنه نگاه داشتند و سپس برایش پلو با گوشت آوردند هنگامیکه سیر شد ، باو گفتند این گوشت لذیذ پسر کوچکت بود !لعنت بر دین ، لعنت برهر چه مذهب است ، همه اینها از یک کاسه آب مینوشند ، بیخود نیست ناگهان زدم زیر همه چیز و شدم یک بی دین وبی ایمان و گفتم دین من تنها [عشق ]است و بس، آنقدر افکارشان پلید بود که این عشق را عریان کردن و به رختخواب کثیف و آلوده خود بردند .خوشبختانه در فامیل ما دین و مذهب جایی ندارد هرچند بقول پسرم ( آفیسیال ) مذهبی برایشان قائلند اما مذهب آنها از بقیه جداست .از بیاد آوردن آن صحنه تنها توانستم یک ضجه بلند بکشم ، من از اخم وبی خیالی دخترک سبزی فروش مینالم در حالیکه اگر به ته مغازه او بروم و کمک بخواهم برای کمک بمن همه درب هارا قفل میکند .آه … نه ، مگر آنکه فرش و صندلی و آن چند سکه چقدر ارزش دارد که شما دنیارا باین کثافت کشاندید ؟ درد همه سینه ام را سوراخ کرده است .بیاد آن بانو ” نجیب ” افتادم که برای غارت اموال من ، میگفت همسرم با “ولایتی “دوست وهم دوره بوده است من میتوانم ترا نابود کنم !در جوابش گفتم احتیاجی به نابودی من نداری هرچه که مانده از قبل باج گیری و دزدی بوده و من تا این حد سقوط نکرده ام که این زباله ها را در حلقوم بچه هایم بریزم ، مال تو پانصد سهم از یک شرکت تولیدی را به دوست و همکار و همدوره جناب ولایتی بخشیدم و خودم دست خالی برگشتم /فرش را فروختم ، کاسه های مینا و بشقا بهای نقره را فروختم ، حتی یادبودهای مادرم را فروختم ، تا امروز که بچه ها بزرگ شده و در لباس بردگی مدرن در گرمای چهل درجه باید کار کنند تا بتوانند مخارج تحصیل بچه هایشان را بدهند و خودشان نان بخورند ، اما نه که غمگین نیستم بسیار هم شادمانم که در سر زمینی زندگی میکنم که برای جان انسانها هنوز ارزش قائلند .روز گذشته تنها فرشی را که داشتم جمع کردم حال راحت روی موزاییک راه میروم ، به دخترم گفتم بیا آنرا ببر خانه او بزرگ است و فرش بیشتری لازم دارد یکی برای سگ ، یکی برای اطاق پسرش ویکی برای اطاق دخترش و دوتا برای سالن و ناهار خوری و راهرو !!!مرتب این آهنگ هایده روی زبانم میچرخد حالا بخاک نشستم ، شاید خیلی ها مانند من بخاک نشسته باشند و صدا در حلقومشان خاموش است اما حد اقل این شادی را دارند که دردست اهریمنان گرفتار نیستند . هنوز دارم گریه میکنم ، برای دنیایی که میتوانست خیلی زیبا باشد و بشر با دست خودش آنرا باین صورت زشت و مهیب و نکبت درآورد . و خدا کجا پنهان است ؟ در لابلای سهام ؟ ویا کارخانجات اسلحه ؟ در “وال استریت ” یا در برج های بلند بتونی ؟ یا در” مارکت ” ؟! . پایان ثریا / همان روز چهارشنبه . -
هماورد خدایان
شب داغی بود ، آنچنان داغ که گویی دریک حمام سونا بودم ، پنجره ها را بستم تا کمتر هرم هوای داغ به درون بیادی بفکر” عسل ” بودم که باید میخریدم برای سوغاتی صبح زود بلند شدم پیلی پیلی میخورم ، گویی تمام شب در یک بستری از شرب و شراب غوطه خورده بودم ، چشمانم باز نمیشدند ، صبحانه ! نمیداتم چی خوردم وچه نوشیدم فورا لباس پوشیدم تا برای خرید عسل و کمی میوه بیرون بروم ، دخترک سبزی فروش گویی از خواب مستی بیدار شده بود موهایش را در بالای سرش بسته بود همه جعبه های میوه در اطراف او صندوق حساب زیر خروارها آشغال گم شده بود ، بی حوصله دمپایی هایش را روی زمین میکشید چشمانش پف کرده صورتش ورم کرده ، برای اینکه کار گر نگیرند همه کارها را خودشان انجام میدهند آنهم بااین وضع اسف بار ، خیار میخوام ، اوه اون بالا زیر بادمجانها ! بادمجانها کجاست روی کدو ها خوب کو کدو آی …. کلی جعبه را کنار زد ، چند خیار گندیده آن زیرها پیدا شد گوجه ها زیر افتاب سوزان پخته وکم کم تبدیل به رب میشدند ! هندوانه ، آه هندوانه ، یک لگن بزرگ پلاستیکی در عمرم من هندوانه باین بزرگی ندیده بودم ، خوب نیم آنرا میخرم کج وکوله انرا برید یک طالبی شل وارفته دو عدد گوجه از میان خروارها گوجه شل وول جدا کردم ورفتم دکان نانوایی ( این روزها باید یاد بگیرم که خریدم را خودم انجام دهم ! اوه ، عسل ، نو، ، نو! تابستان است عسل نمیاوریم …..من این عسل را میخواستم به لندن ببرم ، خوب کنار صندوق مقددار زیادی انجیز گندیده ، شا توت درون پلاستیک گندیده ، خوب چشمم به بلیطها ی روزانه افتاد که برای معلولین ونا بیانیان ( ظاهرا) بفروش میرسد یکی خریدم و خودم را کشان کشان با نیم هندوانه که خود ش یک کیلو بود بخانه رساندم ، گرما بییداد میکند کولر اطاق خوابم را روشن کردم درها بسته کرکره ها یایین یک زندان تاریک .در حال حاضر صحبت از باجگیران اینترنت میباشد هکرها رها شده اند ، با توچکار دارند آنها سر وکارشان با بانکها وشرکت های حمل و نقل و شرکتهای صادراتی وارداتی است ، بعلاوه من از ” ویندوز” استفاده نمیکنم با آنکه ویندوز ده را دارم اما آنرا آپ دید نمیکنم و از آن یکی دو ایمل نیز کمتر استفاده میکنم .من بیشتر از “آی پاد ” استفاده میکنم آنهم مثل خودم دیگر رمقش رفته باز ” امیرخان ” مشغول بالا اوردن اشخاص روی فیس بوک بود اما امام زمانی آنرا به اشتراک گذاشته بود خودش آنرا مستقیم روی آنتن نبرده بود سئوالات زیادی در زیر مطرح شده بود اما کمتر به سئوالات جواب میداد داشت یکی یکی را بالا میکشید . آنرا خاموش کردم آنچه او میکوید همه را میدانمروز گذشته مصاحبه خیلی قدیمی دریکی از رسانه ها از [فرح دیبا ]دیدم برای اولین بار دلم برایش سوخت ، خودم را سر زنش کردم ، اگر مثلا پسر داییش که او آنهمه به او اعتقاد و عشق داشت خودش را به روسیه فروخته بود شاید او خبر نداشت ، بسختی جلوی اشکهایش را میگرفت ، او امروز مانند من همه چیزش را ازدست داده ، همسرش را تاج وتختش را ودو فرزند خوبش را برای او دیگر شهرت و مال گمان نکنم باری از دل غمزده اش بردارد تنها شاید دارد خود را سرگرم میکند تا روز موعود .خودم را سر زنش کردم ، شاید باو حسادتی زنانه داشتم ، اما چرا این حسادت شامل حال فوزیه یا ثریا نمیشد فوزیه را که من ندیده بودم تنها عکسهایش را دیدم شهناز را صمیمانه دوست میدارم ، و عاشق ثریا بودم ، ثریا را از نزدیک هنگامیکه بیشتر ازچهارده سال نداشتم دیدم ، آه چقدر زیبا بود و چقدر ساده و مهربان .نام دبیرستان ما ثریا بود گفت نام آنرا تغییر دهید و نام مرا از روی هر خیابان یا پارک یا ییمارستان یا مدرسه و دانشگاه بردارید لهجه داشت ، نمیدانم شاید پیوستگی بود نمیدانم هرچه بود او را مانند یک خواهر عزیز و گرامی داشتم حتی در این شهر هنگام تابستان که به ” ماربییا ” میامد خودم را به انجا میرساندم تا اورا از نزدیک ببینم ، لبخندش را دستهای بلندش را و موهایش را که بسادگی شانه کرده و لباسهای زیبایش و جواهراتی را که بی ریا درون سبد اعانه متعلق به ( حمایت از حیوانات ) میانداخت غمی بزرگ در چشمان سبز زمردی او نشسته بود لبخند او بیشتر به یک گریه شباهت داشت با الکل خودش را سرگرم میکرد در خانه اش درفرانسه و دراطرافش دزدان و مافیای فاچاق ، به هرکه عشق ورزید تنها از او استفاده کردند ، شاه را عاشقانه میپرستید و امروز کمتر کسی از او یاد میکند او زیر سایه شهبانو گم شده است زمانی که شاه فوت کرد او میخواست به قاهره برود اجازه ندادند !!! طبیعی است دوربینها و خبرنگاران سوی او هجوم میاوردند …بهر روی همه رفته اند واین یکی مانده با اندوه بزرگش .
من مانده ام با راهی که نمیدانم به کجا ختم میشود . زیر پرچم و سرزمین دیگری زندگی میکنم اما دلم در دور دستها میان دشتهای کودکیم میگردد پی چیزی که نمیدانم چیست و پی کسی که نمیدانم کیست ، نگاهی که امروز به آن سر زمین بلا زده و طاعونی میاندازم دلم میگیرد احتیاج به یک ضد عفونی کامل دارد . یک ضد عفونی پنجاه ساله که بمن وفا نمیکند . پایان
دلنوشته امروز / 28/06/2017 میلادی / ثریا / اسپانیا ” لب پرچین «/ -
فصلی دیگر
…..واین تابستان دیگری استبی آنکه دیده شوددرون باغ سرگردانیمیتوان آنرا احساس کرددر کمر کش خیابانها خشکدر جویبارهای تشنهدر میان درختان سوخته و برگهای بی مادراین تابستان دیگری استکه بی شتاب میگذردآثارش بر پشت شیشه های دودگرفتهآشوب مرغان را درهم میکوبداین تابستان دیگری است——————–و ناگهان برقی جهید سنگی غلطید و سرسام شعله و نور در آسمان غلطید ، اولین چیزی را که زیر میگیرد میسوزاند و سوزاند .زد و خورد با اهریمنان پنهان شده در تاریکی ها پایان ناپذیر است ، زمانی پهلوانانی بوده اند که با اهریمن میجگیده اند اما این روزها پهلوانان در گوشه اطاقشان پنهانند و آنها نیز آتش را بر لبان گذارده و مغز خودرا میسوزانند .پهلوانانی که گوهر وجودشان از یک رستاخیز بلند بود ، امروز مرده اند ، بی نام و نشان ، ما مرده پرستانیم که از زنده ها وحشت داریم .من در هر چهره ای به دنبال قهرمانی هستم و به دنبال پهلوانی ، چقدر آسوده خاطر میشوم هنگامی که احساس کنم که دارد آهسته آهسته میاید . اما به زودی از کنارم میگذرد و به بسوی اهریمن میرود .و اشتیاق من فرو مینشیند باز چشم انتظار مینشینم .شب گذشته روی یوتیو ب ” مطابق معمول” جوانی را دیدم که تنها نامش را میدانستم و چند بار نیز او را روی فیس بوکها دیده بودم حال داشت خود را تکه تکه میکرد تا بما بفهماند فرق ” صوفی با سوفساتیزم ” چیست ؟! البته من آنرا میدانستم کتب جلوی رویم که سالهاست آنها را از خود دور نکرده ام ( قلاسفه قرون هیجده و پانزده ) بارها بارها آنها را خوانده ونت برداشته ام ، طفلک به نفس نفس افتاده بود ، دلم میخواست دستی بر موهای انبوه او میکشیدم و میگفتم ، بس است ، نرود میخ آهنی درسنگ فرهنگ ما یک فرهنگ مرده وخاک شده وبی اعتبار و منحط است ، وتو ای سیمرغ تند پرواز چگونه بال و پر میزنی تا باین تهی مغزان بفهمانی فرق صوفی با سوفیا چیست ؟! .نه زندگی ما ، بما معنا نمی بخشد تنها لیز میخوریم و خودمان را شانسی بسویی میاندازیم یا درون یک استخر پر آب و یا یک چاه .عمیق و فورا هم عادت میکنیم دیگر حوصله نداریم خود را نجات دهیم .اگر معنا را احساس میکردیم میدانستیم که معنا با جان هردو نیرو دهنده میباشند حال میل داریم با سرسره بسوی دریای فراخناک بخزیم پاهایمان را زیر خود جمع کرده ایم با بادبادکها همراهیم روی خیزابها سرگردا ن ، پریشان ، کلماترا به تصویر میکشیم همراه یک نقاشی یا باغی لبریز از گل .———از پس آن شیشه های کدرچشمان تورا دیدمکه منتظر بودیدیدم آن چشمان سبز رااز پشت شیشه های تاریکسبز در سبز درآن افق ، آن جنگلنقشی از یک رویاخون پاک گلهای سرخدر بطن ایمان توثریا / اسپانیا / 27 ژوئن 2017 میلادی //. -
با شما هستیم …..
عمق فاجعه تازه معلوم شد.تنها یک آتش سوزی ساده نبود ، پنج هزار هکتار زمین و درخت و خانه سوخت ، یک کمپینگ بزرگ که کاروانها را در انجا پارک میکردند بکلی خاکستر شد ، در خانه ای عروسی بود ، خانه ویران شد ، حال شهر سوخته ، عده ای بی خانمان چادرهای دولتی فورا برقرار شد و در کنار هر سه یا چهار چادر پلیس نیز در کنارشان چادر زد ، سوپر مارکتها فورا غذاهای آماده وناپخته را برایشان آوردن با آشامیدنیها مردم خودشان بیشتر بهم میرسند تا دولت ، خانم رییس تنها چند کلام فرمودند تا ببینم آتش از کجا بود! خوب لابد بار بکیو درست میکردند، بیشتر خانه ها خالی و در خانه های دوستانشا ن یا فامیل بسر میرند چون هرچه را داشتند از دست داده و حال زمینی سوخته که تنها خاکستر و دود از آن بلند میشود ، پرچمها نیمه افراشته ! نوار سیاه وگل ! اینها چه دردی را دوا میکند؟.این کمپینگی بود بسیار زیبا در کنار پارک دونیانا پارک طبیعی خوشبختانه آتش زود مهار شد ، بسرعت اسبها را از معرکه بیرون بردند حیوانات در هوای داغ سر به زیر پر برده و مامورین آتش نشانی روی آنها آب میریختند ، عده ای بطرف دریا گریختند کاروانها سوخته بود ! خیلی ها از هرم آتش پیکرشان سوخته و سرپایی مداوا میشوند و یا در بیمارستان بستری اند، دردناک بود مرا به گریه وا داشت واین همدردی خود مردم و رادیو و تلویزیون ها بهر روی به آن مردم مال باخته و جان سوخته روحیه میداد این ملت گریه کردن را بلد نیست من خیلی کم دیده ام کسی غمگین باشد ویا بگرید حتی در عزای رفتگانشان ،, آیه ای دارند در انجیل از قول ” ‘سانتا ترزا : یک کاتولیک هیچگاه غمگین نخواهد بود چرا که اگر غمگین باشد کاتولیک خوبی نیست :خوب باید برگردند و یا در هتلی اقامت کنند وآ نهاییکه برای تعطیلات رفته اند دسته دسته برمیگردند دیگر کمپینگی وجود ندارد .این ملت همیشه دسته جمعی و باهم هستند بنا براین همه دارای یک کاروان کار میباشند وبا آن به تعطیلات میروند طبیعی است هتلهای خالی میماند توریست خارجی هم دیگر کمتر باین سو میاید حسابی حال همه را جا آ.ورده اند اول که آن خانم انگلیسی داد و فریاد برداشت که دخترم را دزدیده و کشته اند مدتی طولانی مردمرا سرگرم کرد کتاب نوشت وغیره بنا براین نیمی از شهر [پرتغال ]خالی شد ، سپس آتش سوزی بقیه را نیز فراری داد و حال این شهر زیبا نزدیک شهر سویل مرکز توریستهای محلی و گاهی خارجیانی که با اتومبیلها و کاروان کارهایشان میامدند ، امروز تبدیل شده به گورستانی متروک که تنها دود از آن بلند میشود و مردان و زنانی که با پای پیاده و عریان بسوی مقصد نامعلومی میروند .نه ! دولت مرکزی که ابدا کاری به این خطه خود مختار ندارد تنها باید زیر نظر دولت مرکزی باشد بقیه کارها را فرماندار انجام میدهد و احزاب که بیشتر هم چپی هستند .این همدردی مردم و در کنا رهم بودن برای من بسیار دیدنی بود بیاد سر زمین خودم افتادم که دراین موقع تنها بفکر تجاوز و دزدی ها میباشند . نه پلیس ومامورین آتش نشانی با جان ودل به مردم رسیدند .دراین قسمت سر زمین مردم مهربان ترند و هنوز آن خوی انسانی را ازدست نداده اند هنوز در حفظ خانه های اجدادیشان میکوشند من بسیاری از دهاتهای این قسمت را دیده ام ، دهستاتی هست که تنها هیجده نفر درآن زندگی میکنند یک بار دارد ویک مغازه گوشت فروشی و بقالی ویک سالن دومینگو زنها کارهای دستی انجام میدهند ومردان مشغول کشت وکار وزراعت خودند صفایی دارد ، هنوز آبشارها دست نخورد از کوهها سرازیر میشوند و هنوز مناظر طبیعی ترا بخود مشغول میکند که خوب ! دنیا چندان هم زشت نیست ، زمانی بنظرت زشت و تهوع آور میرسد که از آن محوطه دهستان دور شوی و وارد شهرهای بزرگ با مترو و اتوبوس جنجال فروشگاهها و بوی گند لجن ابهای راکد بتو میفهماند که صفای ده را پشت سر گذارده ای. بهر رویی ” اوالوا “ما باشما هستیم ودرغم شما شریک .یک همشهری / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / لب پرچین / 26 ژوئن 2017 میلادیHuelva, Nos.Estamos con Vosotros -
نون والقلم ….
به گمانم یک سوره هم در کتاب آسمانی مسلمین زیر همین عنوان باشد که متاسفانه من معنای آنرا نمیدانم .در گذشته که تازه دبیرستان را تمام کرده بودیم و کتاب شعرای بزرگ و نویسندگن را زیر بغل میکرفتیم وگنده گنده گام بر میداشتیم ، گاهی هم خودرا مثلا فروغ می پنداشتیم چند خط را سر هم میکردیم و برای یک مجله یا روزنامه میفرستادیم همین که نام ما بربالای صفحه میدرخشید کلی ذ وق میکردیم !!! کم کم نه اینکه وارد جرگه نویسندگان شویم بلکه زیر بال وپر آنها جیک جیک میکردیم و اگر ارزنی میانداختند ما آنرا بر میداشتیم ونان میپختیم وانرا برای مثلا مجله فلان که در آن غولها مینوشتند میفرستادیم البته سر دبیر آقایی میکرد آنرا ادیت کرده درست به دست چاپ میداد!تعدا د این دختر خانم ها وآقا پسرها که انشاء مینوشتند وآنرا داستان مینامیدند زیاد بود ، اما تعداد دختران بیشتر !صاحب یک نشریه هفتگی که گویا چپی هم بود همه نامه های مرا که به همسرم به درون زندان فرستاده بودم در مجله اش چاپ کرد ، ایوای اینها اینجا چه کار میکنند ؟ ” گویا همسرم همه را باو داده بود وزیر نام ” نامه های گم شده : چندین صفحه مجله را اشغال کرده بود ! …..آنهم درکنار کی ؟ جمال زاده ، خانبا با تهرانی و سایرین ، سر دبیر مجله بمن نامه نوشت که اگر بازهم میل داری میتوانی چیزی بنویسی و بفرستی ، اوه دیگر روی پاهایم بند نبودم ، شماره بعد را که میگرفتم میدیدم حضرت استادی نویسنده بزرگ ما که درکنار دریاچه لمان سویس نشسته و داشت استراحت میکرد سر فحاشی را به اینجانبه باز کرده بود ، مگر چی نوشتم ؟ خوب بیچاره دارد پیر میشود و عقل خود را از دست داده بخصوص نام زندان هم روی آنها هست نوشتن را قطع کردم اما اینجا رندی صاحب مجله کار خودش را کرد مثلا اگر میرفت به امریکا چند کارت پستال میخرید و روی آنها کلماتی دلپذیر مینوشت و برای همه ما میفرستاد ما هم خیال میکردم که جناب سر دبیر تنها این را برای من فرستاده ؟! تا اینکه روزی در یک نشست دور همی و نوشیدن قهوه دست همه رفت درون کیفهایشان و کارت هارا درآوردند !!!تنها نامها جایشان عوض شده بود مطلب یکی بود کم وبیش و در خاتمه اصرار که بنویس ، بنویس ……این داستان مضحک را از این رو اینجا آوردم که بگویم فحاشی یکی از ارکان مهم ادبیات ما ایرانیان محترم وبا فرهنگ است هرجا کم میاوریم ویا کسی را دوست نداریم اورا بباد فحش میگیریم ، واین داستان تا امروز ادامه داشته تربیت خانوادگی بوده پدر به مادر فحش میداده به پسر می گفته تخم سگ حرام زاده و به دختر نسبتهای دیگری میداده بنا براین همه به آن عادت کرده اند و برایشان مانند نقل و نبات است که از ذهن بیمارشان جاری میشود .اگر کامنتی برای کسی بگذاری و بگویی ” طرف، من از مصاحبه یا نوشته تو خوشم امد دیگر آنچه که دردنیا موجود است تبدیل به کلمات مستهجن شده بسوی تو میفرستند .بنا براین من دیگر پوستم کلفت شده میلی هم ندارم نقس یک نویسنده متفکر را بازی کنم هرچه را که خواندم امروز پس میدهم میگذارم برای کسانیکه میل دارند آنرا غرغره کنند و یا بنام خودشان در جاهای دیگری بگذارند ، برای من دیگر هیچ چیز مهم نیست ، هیچ چیز و هیچکس ، و هیچ کجا ، حال در این جهنم سوزان مرتب باید بروم زیر دوش آب سرد و برگردم عرق بریزم کولر ها هم رمقی ندارند ، فرش را هم جمع کردم تا بیاندازم درون زباله و آشغال دانی یا ببخشم روی موزاییک بهتر میتوان راه رفت خنکتر است وتمیز تر/.پایانباز کن پنجره را ایدوستصبح یادت هست ؟که زمین را عطش وحشی سوخت ؟برگها پژمردند ؟تشنگی با حگر خاک چه کرد ؟هیچ یادت هست ؟توی تاریکی شبهای بلندسیلی سرما با تاک چه کرد ؟با سر و سینه گلهای سپیدنیمه شب ، باد غضبناک چه کرد ؟هیچ یادت هست ؟حالیا معجزه باران را باور کنو سخاوت را در چشم چمنزار ببینو محبت را در روح نسیم ………. زنده نام ” فریدون مشیری”ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 26/06/2017 میلادی / -
اگر جنگ آغاز شود….
این دومین بار است که من از این عکس استفاده میکنم!—————————————————از ساعت یک بیدارم ، نه ! نه گرما ونه سرما ، نه گرسنگی و نه ! نه! هیچی نبود ، هیچ ، تنها فکر جنگ بودم ، در خبرها خوانده بودم که سر زمین خرس سفید از دریای مدیترانه موشک پرتا ب کرده ! بکجا؟ بسوی چه سرزمینی ؟ یک جرقه آن کافی است که نیمی از جنگلهارا به آتش بکشد ، وروز گذشته جنگلهای شهر “اوالوا” در همین نزدیکیها ما داشت میسوخت خوشبختانه زود آتش را مهار کردند چون تنها ریه تنفسی آن شهر همان پارک طبیعی و دست نخورده حیوانات بیگناهی که درآنجا به آرامی دارند در کنار هم بی خبر از فشار و حرصی و گرسنگی بشر دوپا به زندگی خوبشان ادامه میدهند .روز شنبه اینجانبه یک گیلاس شراب نوشیدم انگار که مستی آن دیروز عیان شد و دست بردی زدم به دفترجه هایم نمیدانم چرا داستان آن جناب را نوشتم بیچاره الان سالهای که درمقبره خانوداگی شان درهمان مرز سوییس و آلمان خوابیده چرا که میل نداشت در ” کاتدرال ” دفن شود و بقیه هم ترجیح دادند این گناهکار که سوار بر اسب شده و در خیابانها میتازد درهمان مقبره خانوادگی آ آرام بگیرد .روز گذشته صفحه ای باز شد از مرگ و یاد بود شجاع الدین شفا [ روان شاد ]که آن مردک پیزوری ای شیره ا او را فرو مایه خوانده ، هیچکس نیست باین تریاکی بگوید تو کجا بودی ناگهان صاحب ” سر زمین جاوید” شدی و هر غلطی هم دلت میخواهد میکنی به ارتش شا ه فحاشی میکنی ، به بزرکترین نویسنده و مترجم ایران و صاحب بسیاری از آثار او به دیده تحقیر مینگری چرا که خودت حقیری عکس آن پیر مدر دیوانه را جلوی رویت گذاشته ای خودت را باو و دم بو گندوی او آویزان کرده ای در حالیکه زمانی او داشت فرمانروایی میکرد جنابعالی یا در هند و یا در امریکا مشغول جاسوسی بودید ، بهتر است بیشتر ننویسمبگذریم یاد بود آن مرد بزرگوار شجاع الدین شفا و بخاک سپردن خاکستر او دریک گورستان حقیر دلم را به درد آورد ، گریه ام گرفت و دوباره باین فکر افتادم که هرچه احمق تر وگاو تر وبی مقدار تر باشی کار و بارت بهتر است واین مرد دانشمند که کاری غیراز روشنگری نداشت حال دریک گورستان دور افتاده از یادها رفته و آن هندی زاده ویرانگر در آن بارگاه خفته …..روزگار بدیست جان من ، حیلی هم بد باید قرنها بگذرد تا خز از خزه جدا شود ..روی موبایلم دانه های _ (سایلون) به چشم میخورد و بیاد همان فیلم کذایی افتادم نان دیگر کمتر پیدا میشود ، غذا درمغازه ها کمتر شده درعوض همه چیز در قوطی های کوچک کنسرو شده است ، گندم نیست ، گوشت نیست وچه بسا گوشتهایی را که درویترینها به نمایش میگذارند با هزاران رنگ وطعم آلوده میکنند گوشت خود ما باشد ، در عوض صد ها هزار مغازه کفاشی و لباس فروشی و مد و لباسهای بوگندو ریساکل شده بچشم میخورد همه هم خالی تنها لیاس از پشت ویترین بتو دهن کجی میکنند ، مهم نیست مهم کشتی های عظیم و گرانقیمت متعلق به اربابان روی آبها ، جت های شخصی روی هوا ، و اتومبیلها و کاخ ها متعلق به ریاست جموری ها !!! که از بردن نامشان اکراه دارم و کاخ های زیر زمینی یا پناهگاهها و آن مرد منفور کثیف ” رجوی: هم میخواست مثلا پوتین شود !!! (البته شد پوتین سربازی )!رفتم درون گنجه چیزی برای خوردن پیدا کنم یک جعبه نان خشک نامش ( یاکوب * یا یعقوب و یا جاکوب است ، متعلق به همان سر زمینی که مرتب ایران به آن حمله میکند و از یاد برده که امروز هرچه داریم از دولت سر همان مردان است که بجای ریش و پشم درون مغزشانرا پرکرده اند بهترین نویسندگان ، عالمان طب ، کاشفین بیماریها ، داروها ، و و و و همه از همانجا برمیخیزد حتی این تکنو لوژی که خود شما دارید از آن استفاده میکنید . انسان همیشه چیزی را که خودش ندارد میل هم ندارد دیگران داشته باشند بنا براین حمله را آغاز میکنند .ما ایرانیان تنها ادعا داریم منقل برایمان از هرچیزی مهمتر است ، و مواد مخدر و افاده ها طبق طبق ، بی شعوری ، بیسوادی و عقده های سرکوب شده خود فریبی جان همه را فرا گرفته حاضر هم نیستند از آن پوست گرگی که به تن کردند بیرون بیایند حرفهایشان زیبا ، گفتارشان پرمعنا اما میان تهی و خالی و اگر کسی یک قدم به جلو برداشت او را صد قدم به عقب پرتاب میکنند دولتهای بیگانه هم خوب مار شناخته اند از مد سازان گرفته تا سیاسیون میدانند که ما به چه راحتی دست از عقیده خود بر میداریم و ناگهان یکصد و هشتاد درجه تغییر ماهیت میدهیم .برای من انسان ها تنها انسانند نه کاری به دینشان دارم و نه ایمانشان و جالب است که در دعای نماز اعشاء ربانی مسیحیان جمله ای زیبا به چشم میخورد ” خداوندا ، کمک کن کسانی را که بمن حمله میکنند ببخشم وآنها نیز مرا ببخشند ” ! بسیاری باین امر معتقند و عمل میکنند تنها حرفش را نمیزنند .هیچ دینی بخودی خود بد نیست این رهبران ادیان هستند که آنرا به بیراهه میکشند دین بوجود آمد تا فرق انسان از حیوان مشخص شود اما امروز دین بهانه ایست برای “چپاول و حمله کردن و جنگها و آسیبهای اجتماعی و شخصی .چرا ناگهان معلم شدم ؟! میخواستم چیزی راجع به خان جانم یا مادر جانم بنویسم به اینجا ختم شد . خوب بعد این کار را میکنم .پایان / ثریا / اسپانیا / نیمه شب دوشنبه 26 ژوئن دوهزار وهفده میلادی و….. -
واندالها
شاید همه آنهاییکه امروز در المان زندگی میکنند ، واندالها را بشناسند و یا تاریخ زندگی آنهارا خوانده باشند ، آنها در سر سال 406 تحت فرماندهی ” مردی بنام گایسریگ: اروپا و نیمی از افریقا را موجب حمله ناجوانمردانه خود قرار داد قومی وحشی که شهرت وحشیگری آنها در تاریخ روم باستان بجای مانده است . حال چرا من باید آنها افتادم ، چرا؟ چرا ندارد؟ ما هم درعصر همان واندالهای وحشی زیست میکنیم تنها شکل و شمایل آنها فرق دارد ، آنها نه هنز را میشناختند و نه موسیقی را و نه زیبایی را تنها عشقشان به خون ریزی بود .نه در دنیا چیزی عوض نمیشود تغییر شکل میدهد .خسته ام واین خستگی روحی است امروز باز باید ناهار به منزل دیگری بروم اما خسته ام ، هر صفحه ای را باز میکنم سیاست ون مایش خانواده ها یا سخن رانیها از هزاران سال فسیلهای ما قبل تاریخ که هنوز دست از گفتار درباره ” کودتای” نکبت خودشان نکشیده اند ، چه کسی باور میکند که من چهار بار به فرانسه رفتم اما هیچگاه پایم به موزه لور نرسید ، بیزار بودم ! از موزه بیزارم همه چیز بنظرم مصنوعی و رنگ میاید ، رافائل را دوست دارم اما اگر تابلوی از یک منظره زیبا کشیده باشد به وان گوگ عشق میورزم و از موسیقی دانان به واگنر ، آه ، خدایا ، د راین شهر کسی نیست ؟ آیا من مرده ام ؟ کانالهای تلویزیون امروز همه دچاربیماری نماز خواندن شده اند به تازگی هر روز برایمان نماز اعشاء ربانی میگذارند کشیشها هم دست کمی از آخوندها ندارند دین یک بهانه است یک منبع درآمد است موسیقی تنها باید به باخ گوش داد کمتر کسی با واگنر اخت است ، آوه آهنگهایش خیلی سخت وزمخت میباشد تنها ” آوه آماریا ” او زیباست بهترین آوه ماریا میباشد .امروز بیاد _ جناب ” کاردینال ” افتادم همان که مجبور بودم هر ماه به دیدارش بروم و اعتراف کنم و دست آخر روزی باو گفتم “آخ ، جناب کاردینا ، من عاشق شما شده ام ، خیلی زیبا هستید ، حیف از شما که لباس کشیشی پوشیده اید ، اول اخم کرد وسپس خندید آنچنان خندید که قهقه اش بلند شد ، وزنانی که درپشت در درصف انتظار ایستاده بودند ناگهان به درون آمدند ، جناب کاردینال از جعبه اش بیرون رفت ومن سرم را روی آن نرده های چوبی گذاشاتم واز خنده داشتم میترکیدم .چیزی برای اعتراف نداشتم ، اه جناب کاردینا ل هر ما ه از شهر تشریف میاوردند تا اعترافات را جمع کنند ، حال این زن دیوانه چه میگوید ؟ …….ماه بعد دوباره به دیدارش رفتم واین کار آنقدر تکرارشد تا دیدم واقعا عاشق او شده ام ، او دیگر نمیخندید تنها گوش میداد وسپس برای همیشه غیبش زد .تنها یکبار اورا با لباس سواری روی پیاده روی خیابان دیدم ، باخودم گفتم چقدر مردم خود خواهند با آسب وارد خیابانهای شهر میشوند آنهم روی پیاده رو اما سرم را که بلند کردم چهره زیبای اورا دیدم با گونه هایی که از فرط افتاب سرخ شده بودم ، خم شدم ، بلی خم شدم .حال خسته ام ، دیگر کمتر سخن از عشق و عاشقی .و هنر و شعر ادبیات بمیان میاید هرروز باید چهره کریه مردانی را دید با صدها کیلو پشم و ریش ، کثیف ، جلنبر ، زیباییها کجا رفتند ؟ ایکاش بر میگشتم به ایتالیا ، شاید انجا هم شبیه همین جا شده باشد کسی نمیداند ! آنها همه جا هستند حال ما مانده ایم با واندالهای قرن بیست ویکم و خدا میداند سرنوشتمان به کجا خنم خواهد شد ؟.بلی جناب کاردینال ، من خدارا با همه زیباییش درچهره شما دیدم ، شما خود خدا بودید .پایاناز ” دفتر قصه ها ی دیروز————————————-ثریا / اسپانیا یک روز یکشنبه داغ / خسته وعصبی /