Category: General

  • اخته شدگان

    در برنامه ای هفتگی که روی تابلت من میاید  امروز با چهره  گربه های پرواری آشنا شدم که در کسوت کارمند درکارگاه .یا خانه سفید مشغول کارند ؟  و یا آن کار دیگر ، مردانمان را انقلاب و سپس جنگ اخته کرد و امروز   ماده گربه های پروار  دارند بو میکشند خود بینانی که تنها لاف میزنند  خندیدیم چرا که مجری برنامه میگفت اینها احتیاج دارند  ورزش بکنند نگاهی به هیکلهای آنها مرا به خنده واداشت .
    خوب ، چراگاه  ما ویران گشته اما مزرعه آنها لبریز از علف است خوب میچرند  و گاهی نر گوساله هایی آنها را حمایت میکنند  آنها نیز درجستجوی ماده گوساله های میباشند  بی آتکه ارجی به انها بدهند  و خدا میداند که امروز تعداد اینها کم نیستند  بیش از اندازه میباشند تا جاییکه مجری برنامه ” نگاه ” هم  میگفت دیگر در انتظار کاوه ای نیستیم باید ” گرد افرینی” بر خیزد ،درمیان اینها تنها من یک زن را دیدم او هم متاسفانه دربی بی سکینه مشغول کار است .
    در سر زمین  از دست رفته تازه واردین که ادای بورژوازی را درمیاورند با شلوارها پاچه تنگ و اتو مبیلهای آخرین مدل ولبان باد کرده صورتکی لبریز از رنگهای گوناگون مشغول  چرا هستند تا فردا چه پیش آید  آنها باید  دچار پندارهای بس گرانی باشند  تا تصور کنند  که زیر رو شدن  یک تمدن ویک دنیای کهنه ایشا نرا درگوشه ای دنج قرار خواهد داد  و یا فراموش خواهد کرد ،  آنان درحال حاضر سر میز قمار قمارخانه های زیر زمینی و خانه های عفاف زیر زمینی مشغول عیشند و شلاق تنها به صورت یک پرستار وظیفه شناس میخورد ،  چه کسی در انتظار آن است که طوفان شروع شود   تا آنها شن بازی خود را  به پایان برسانند . 
     و چه کسی حاضر است بقایا ی آن شن ها را بروبد  درحال حاضر از یک چند روزی که باقیمانده  لذت میبریم  برایمان کافی است  آنها زندگی را نیز فریب میدهند .
    حدا قل گستاخ باشید و شهامت ( آن یکی) را فرا بگیرید  فردا من دیگر مرده ام  و فرداهای دیگری نخواهم بود  همین امروز از دیدار او دلشادم  و  خوشحال  و همین را نیز چاشنی زندگی ام کرده ام  آنها میکوشند تا با  توجیه ایده و لوزیکی خود  هرچه باشد راهی برای فرار از بن بستها پیدا کنند  آه…. این یکی مارا میفربید ؟ چرا باید شما را بفریبد  ؟ شما فریب خورده هستید مغز شما لبریز از آشغالهای روزانه است که بخوردتان میدهند ادعای روشنفکری میکنید  و در زمان عمل از میدان میگریزید   نیاز به گریستن پیدا میکنید  برای خود دلیل و برهان دارید  حال ماده گوساله ها را به جلو رانده اید .
    من کسانی را که فرار میکنند تحقیر میکنم ،  » هر آنچه میخواهی باش ،  هرچه میخواهی بگو  و دلت اگر خواست  فرار کن  ولی بگو من فرار میکنم « .
    حال در انتظار کدام معجزه هستیم ؟  هرجایی که میل داریم حرفی بزنیم  زبان کسانی برای لیسیدن  خون ما  میخارد  نیک خواهان بشر !  به تردستی  بازیچه های مرگ را در اختیار آنها میگذارند  ، آنها مانند سگ بو میکشند و میدانند که آنها ، خریداران در شور وشوق  میسوزند .
    گله نیرومند سگان  بی بی سکینه  وابسته به ان سازمانهای مرموز  و اسرار آمیز  در همه جا حامی آنها میباشند .
    امروز حالم دگرگون است ، خیلی هم دگر گون است . گرما ودمای هوا حسابی مرا از کوره بدر برده است . تا بعد 
    از سری یادداشتهای روزانه 
    » لب پرچین « اسپانیا / ثریا ایرانمنش / بعد ازظهر دوشنبه 7 آگوست 2017 میلادی .
  • ادامه آن قصه

    “.روسیه اول سر زمینم را برد و سپس دست به کشتزارم زد وبهترین  هارا برد “
    آه… سخت ترین و بهترین  زنان میتوانند ،  اهانت های نهفته  را ببخشند ، اما هرگز  از یادشان نخواهد رفت .
    عشق دچار پارگی شد  تارهای از هم تنید  دیگر امکان  ترمیم آن وجود نداشت .او بیشتر دلبسته  منافع قبیله  خود و دارای همان  روحیه  وهمان خست گراییها وا نگیزه های مسخره زندگی بود  ، آیا فریب نخورده بودم ؟  خودم را فریب نداده بودم ؟  او حیله گر بود  قضاوت او هیچگاه از روی رئوفت  نبود  به گمانی شدید به همراه  اطرافیان  مقداری  از کارهای او جنبه تقلیدی داشت  مانند یک بچه  نارسیده و نا کامل .
    به رغم حرفهای گنده گنده  ( اکثرا خاموش بود)  اما فرمانبر  اطرافیانش بود  و من باخود میاندیشیدم مرا باین  اشخاص با این پک وپوزه هایشان  چکار ؟
    او یک بچه گنده بود که  میل داشت  برایش دل بسوزانند  او را نوازش کنند عیب های او را نادیده بگیرند  او وجود » زن«  را نمیدید  اورا احساس نمیکرد  تنها دوسینه سفت و محکم  و رانهای او را میجست .
     اوتنها یک تصویر زیبا را میخواست که بر دیوار اطاقش  بیاویزد  و مردانگی  خود را ازاین  طریق  نشان دیگران دهد  او زن را نمی دید زنی که اراده  داشت / اندیشه داشت /  آخ  ایا او میتوانست  مطمئن باشد  که بتواند چنینی زنی را  با بار اضافی وارد حریمش  بکند ؟ .
    من یک زندگی داشتم  نه چندان وسیع  از ان سر سری گذشتم  آنها نگذاشتند که من با گامهای خود  با اراده خودم  راه بروم  آنها مرا کشان کشان  رو ی خاک و خاشاک خودشان میبردند  .
    در کودکی یاد گرفته بودم  که به مردم  کمک کنم  حال دیگران  این از من گرفته بودند به قیمت کمک کردن به خودشان /
    آیا میتوان  زندگی د.رونی  خود را  فهماند  بسکه واژ ه ها  تیره و منهدم شده اند . 
    پسرم / پسر خودم / 
    برای اینده او  مجبور به یک ازدواج تحمیلی و نا خوش آیند شده بودم  و به دخترم گفتم بخاطر تو  تن به تحمل این جهنم داده ام  اما میدانستم که آن جهنم  کانون پرورش  خوبی برای بچه ها بخصوص دختران نیست ،  پسر از جهنم فرار کرد  و من تنها ماندم .
    او به پدر بیشتر احتیاج داشت  حال  پدر برایش یافته بودم  تنها یک باد ، یک خار ویک نیشتر  نه بیشتر .
     آیا بهتر نبود  زنی شوهر دار بودم  با چهار یا پنج مترس  تا یک زن تنها  با یک بچه بدون پدر ؟  پدری که روحش هنوز درخیال جنگل بود .
    امان این بورژوازی  نوین 
    امروز احساس میکنم دچار یکنوع دگر گونی شده ام  غم غریبی که در درون من  سر برآورده  میل دارم  آنرا سرکوب کنم اما بیفایده است  تلاشی برای دنبال کردن داستانها ندارم همه را همه  از بیش میدانند و  با قهرمانان آنها زیسته اند  به سفرها رفته اند.
    انرژی مثبت !!! بعله ! جمله بسیار زیبا یی است باید همیشه  انرژی مثبت داشت  و به دیگران نیز تزریق نمود  حتی هنگامیکه اسمان دود گرفته و ابری و داغ است ، سوختگی همه وجودت را گرفته  صدها هزار هکتار زمین و درخت در آتش میسوزند باید گفت ” به به ، عجب آسمان آبی و زیبایی و عجب هوای دلکشی  هنگامیکه بجای پرندگان خوش الحا ن گروه گروه هلیکوپتر ها ی کمکی  حامل آب وکف در آسمان میچرخند  که روی درختان شعله ور وبی زبان  آنها را فرو میریزند تا آتش را خاموش کنند  چگو.نه باید به این خود فریبی  و مردم فریبی ادامه دهم ؟ . بقیه دارد 
    آز یادداشتهای روزانه 
    » لب پرچین « / اسپانیا / ثریا ایرانمنش / 07/ 08 2017 میلادی /…
  • زندگی درونی

    ” آدم وحوا در بهشت  درحال چیدن میوه ممنوعه ” !
    —————————————————
    قرار نبود بنویسم آما نامه ای آمد که برخیز ! برخاستم در اطاق داغ همسان یک سونا کولر درآنسوی دیگر کار میکند و کمی  بادش را بمن میفرستد  مستقیم نمیتوانم زیر کولر بنشینم ،
      فریبم میدهند ، این جانوران کوچک مرا فریب میدهند بخیال  آنکه سنی از من گذشته دیگر شعور را هم گم کرده ام  . من فریب آنهارا نخواهم خورد همچنانکه فریب بزرگترانشان را نخوردم ، تنها سکوت کردم تا بازی را ادامه دادند  سپس دستهایشان رو شد ، دست من پنهان بود ، پشت سرم پنهانش کرده بودم 
    من از درهای بسته  و پنجره های کدر و پرده های افتاده وحشت میکنم  ، باید نفس بکشم  باید آزاد باشم  آزادانه راه بروم  در لباس پوشیدنم   در گفتارم  در عشق ورزیدم  ، من بخاطر عشق بگونه ای  فدا کاری میکنم  ، اما اگر  مرا در قفس بکنند  زنجیر  را پاره میکنم  و فرار بر قرار ترجیح میدهم   من نمیتوانم زندانی  تجهیزات و تجملات باشم .
    ——–
    من مایل نیستم در مجالس ترحیم  شما حاضر باشم ،  و چادر بپوشم  یا سر سفره های مسخره  بنشیتم  بی آنکه بدانم چرا ؟  دنیا ی من دنیایی باز و لبریز از آفتاب و روشنایی است اگر مرا مجبور کنید خواهم مرد ،  تنها راه من به سفره خالی و رختخوابم منتهی میشود  ،نشست ،  برخاست  با زنانی که بیهوده اصرار دارند  نقش  بانوان متشخص را  بازی کنند مرا عصبی میسازد .
    تشخص سالها بود که درآن سر زمین مرده بود  هم اکنون این تازه وارد ین باید خیلی چیزها  را بدانند وبا خیلی از چیزها اشنا شوند .
    ” اوه کمی او را  بباد  تمسخر میگیریم  سپس باو یاد میدهیم  اشنایان شهرستانی ،  آشنایان شهری  وظائف خویشاوندی  دید وباز دیدها میهمانیهایشان  نشان یک سلسله  بیکاری  و در معاشرتهایشان  ” که زن باید کد بانو ” باشد  اگر چه  از فشار  درد و خستگی نالان بگوشه ای بیفتد . اما مدام باید سر فراز باشد  که خورش جا افتاده واین افتخار بزرگی است  برای این بردگان بی زبان  یک زندگی مکانیکی  در پندارهای  عقب مانده  و فرو مایگی شان  ، آه  همچو سنگی بودم  که مرا درون دیوارها با ساروج و آهک  کار گذاشته باشند  عشق گم شد  ، نابود شد ،  سروری و اقایی جای آنرا گرفت  آن انرژی پنهانی  در من هرگز  خاموش نمیشد  بر خلاف جهت آب حرکت میکردم  نه ، بمیل آنها ، بمیل خودم  تنها مدتی دچار  ضعف  اعصاب شدم . بقیه دارد
    از” دفتر یادداشتهای روزانه ( که خط خودم را نمیتوانم بخوانم ) ….
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  06/ 08 2017 میلادی .
  • یک چکامه

    ساعت دو ی پس از ینمه شب بود که با اخطار ( او) بیدار شدم ، حوصله نداشتم اما میدانم در خواب داشتم فریاد میکشیدم با چه کسی مرافعه داشتم ؟ کلمات اقتدار و ایستادگی را مرتب زیر لب تکرار میکردم ، سعی کردم بخوابم اما نشد ، باید بیدار میشدم هجوم کلمات و گفته ها و شنیده ها داشت مغزم را منفجر میکرد ، آه….حال با این پک پوزه های اینها چه باید کرد ؟  اگر آن چند دست لباس و الندگ و دولنگ  وآ ن اندوخته را را از آنها بگیرند هیچ هستند ، هیچ ، ” انقلاب ” فواید زیادی دارد در آن زمان که شعرای متعهد مشتهایشان را گره میکردند و فریاد میزدند و در شبهای شعر انستیتوی گوته با کلمات غلیظ عربی و دعای ربانی اشعارشان را شروع میکردند  از همه شعر های آنها  خون بیرون میریخت ، به اشعار فروغ و سهراب سپهری اعتنایی نداشتند ، آنها زیادی احساساتی و مردمی بودند باید خون از هر کلمه میریخت و هنوز این خون ادامه دارد وعده ای از جریان وفوران  بودن همین خونها به مراد خود رسیده اند وبر کرسی و عرش اعلا تکیه داده اند و دیگر خدا را بنده نیستند ، آه در کسوت یک زن اشرافی رفتن چه لذتی دارد !! آنهم بدون سابقه و پشتوانه فامیلی یا خانوادگی ، علفهای خودرویی که ناگهان در کنار درختان قوی و ریشه دار سبز شدن و حال مشغول جویدن ریشه ها هستند 
    اما من نشان دادم ، یک زن ایرانی یعنی چی ، نشان دادم  مادر یعنی چی و نشان دادم هنگامیکه از بالا به قعر دره نداری و فقر میافتی ایستادگی یعنی چی  نباید  خود و یا فرزندانم را به راههایی نابکاری بفرستم و آنها را مجبور کنم تا برایم پول بیاورند به آنها امکان دادم تا راه خودشان را بروند امروز افتخار میکنم که مرا بهترین مادر شوهر و بهترین  مادر زن و بهترین مادر بزرگ مینامند سیراب میشوم تشنه نیستم گرسنه هم نیستم  هنگامیکه فرود افتادم دانستم که باید از ماهیچه های ورزیده خود استفاده کنم ، کفشهای تی تیش مامانی را به کنار انداختم وبا پوتینهای کت و کلفت به راه افتادم ، بی انکه دستم را بسوی کسی دراز کنم ، در سر راهم خار مغیلان بودند که دامن مرا میگرفتند ، آوه از پک و پوزه های این مردم تازه به نوا رسیده چگونه خود را خلاص کنم ؟! احتیاجی نمی دیدم تا هر احمقی را بعنوان همسر و یا همراه در کنارم بگیرم ، اشتباهات زیادی  کردم اما این اشتباهات به کسی آزاری نرساند پر دل رحم بودم دانش درونیم و آن انرژی بی حسابی که در درونم شعله میکشید مرا به راه انداخت  باید با  این نودولتان که خر را داده و بجایش یابو گرفته اند بنوعی کنار میامدم هنوز نمیدانستم که ” پول و دارایی ” رکن اساسی یک انسان و چه بسا انسانیت !! را  تشکیل میدهد اگر چه یک یابو باشد این پولها غنیمتهایی بودند که از راههای نامربوط به دست آورده و حال نیمی از آنرا بباد داده اما هنوز در کسوت اشراف زاده ها قدم بر میداشتند مردم فریب میخوردند من در سکوت راه میرفتم نه زیر سایه کسی زیر حرارت جرئت خودم ، تنها یک فکر داشتم باید بنوعی زندگی را تامین کرد و آز آن پسر مردی ساخت و از آن دختر زنی با کمال و آراسته  حال با نگاهی تازه دروغ بزرگ زندگی را میدیدم  و درباره اخلاق انسانی !! که دیگران قضاوت میکردند میخندیدم  ، زن بودم وزن بودنم مصیبت بزرگی بود ، آنهم زنی جوان ، چه خوب شد که پا به سن گذاشتم .
    ایستادم بی آنکه بگذارم پاهایم جلوی کسی به لرزه دربیایند  ، خوب خورده بودم و خوب چریده بودم در کودکی  و سپس نو جوانی بدی داشتم اما خودم را رهاندم  مانند یک سیلاب همه چیز را در هم شکستم و به جلو راندم و نشان دادم که یک زن از لحاظ  نیروهای درونی  بسی غنی تر است  و اگر به دامی در افتاد است که مرد بر سر راهش  نهاده اسیر است نباید از مقاومت چشم بپوشد باید مبارزه کند و من این کار را کردم .
    روز گذشته در بین کتابهایم کتابی یافتم که مادر شوهر دخترم بعنوان هدیه تولدم بمن داده بود ، کتابی که در سال 1948 چاپ شده بود حاوی اشعار بزرگان قدیم با زبان فاخر انگلیسی  که من کمتر با ان آشنایی دارم تنها سه نفر را توانستم بشناسم امیلی دیکنسون ، و رودیارد کییلینگ وعجب آنکه دستخط جرج واشنگتن که اصل آن دریکی از دانشکده های  آکسفورد  محفوظ است نیز در این کتاب بچشم میخورد ، آن دوست نازنین گفت ” 
    این کتاب متعلق به مادرم میباشد و هیچکس غیر از تو لیاقت داشتن ـآنرا ندارد ، حال در این فکر بودم آنرا به نوه ام هدیه بدهم  او نیز مانند من مینویسد و خوشحال است در شهر ی زندگی میکند که جایگاه نویسندگان بزرگ است خوب مینویسد گاهی اشعاری هم میسراید عکاس خوبی است و نقاشی بی نظیر درمیان لباسهای گنده و ارزان  مانند الماسی میدرخشد اهمیتی به سر وضع خود نمیدهد میداند که زیبایی درونی و بیرونی او مانند خورشید همه جا را روشن میسازد  خوشحال شدم که دیدم اولین هدیه من که یک دفتر خاطرات روزانه بود کار خود را کرد و از سن هفت سالگی نوشت تا الان . 
    تولد او و تولد من در یک روز است و من این کتاب را باو خواهم داد و راهی سفر خواهم شد ، ریاست عالیه بمن سه هفته تعطیلی داده است !! البته پیشنهاد کرده که میتوانم از طریق آی پاد هم  برایش چیزکی بفرستم اما …من درتعطیلی هستم .همه شمارا به خدای خودم میسپارم خدایی مهربان عاری از هرگونه مکر و ریا و فریب است و خدایی آزاده  کار من این است  که نگذارم زبان فارسی تبدیل به زبان عربی شود ما هم مانند مصریان  هویت خود را ازدست بدهیم تا آنجا که میتوانم مینویسم اگر چه چرند باشد . پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 31/07/2017 میلادی /…
    ———————————————————————–
    این نوشته را به دوستی هدیه میدهم که مرتب به همسرش میگوید ” من میل ندارم مانند “ثریا “شوم ، باید بنویسم ” ثریا شدن کار هر کسی نیست خیل جرئت و شهامت و دلیری و از خود گذشتگی میخواهد که درشما آنها را نمی بینم . عمرتان دراز …….ثریا 
  • پازل

    پازل را همه میشناسند یا جیک سو ، 
    برایم دلپذیر بود  که تکه تکه ها را کنار هم بگذارم  و” پازل ”  را تکمیل  کرده بعد تصویری بوجود میامد  ، وانرا بر روی دیوار  نصب میکردم و به تماشایش مینشستم .
    حال پازلی جدید یافته بودم  اعجوبه تازه از روزگار ما ،  گاهی تکه ها از دستم  می افتادند  و در زیر میز که لبریز از چیزهای گوناگون  و فرمایشات بود گم میشدند  آنها را پیدا میکردم  بهر روی او ” سالار ” شده بود  و قهرمان  اصلی صحنه  در رویاهای  کودکانه دختران جوان  و یا زنانی که هنوز هوسی در ته دلشان موج میزد  ، آن گونه لبخند ،  و آن برش موهها  گاهی با صورتی نتراشیده  گویی همین الان  از یک بستر پر تلاطم برخاسته است .
    نه گرسنه بودم ، نه تشنه و نه هوسی در دلم موج میزد  تنها میل داشتم کشرا بکشم  ببینم تا کجا میرود  معلوم بود که سر آنرا رها نمی کردم   تا بصورت خودم برگردد.
     سالها بود که روی همه زائده های زننده  که در دل و سینه ام جای داشت خاک ریخته بودم  بعلاوه از کودکی همیشه انتخاب با من بود ، ظرف شیرینی را باید اول جلوی من میگرفتند تا من یکی را انتخاب کنم ! .
    حال امروز سر و کارم با مردمی افتاده که بیمارند و از من  بیچاره تر  بجای  هر تفکری همه چیز را میپذیرند  مرده هایی که بخیال خود  زنده بوده و راه میرفتند ..
    چه چیز ها که از دست ندادم ابدا برایشان غمگین نیستم توده خاطراتم را به همراه آنها به دست سمساران سپردم  و خانه ای که ناگزیر به ترک آن بودم .
    همه را درازای سلامتی  وزنده ماندن  این موجودات بی پناه  که به دامنم چسپیده بودند  فدا کردم ، گاهی کپل سفید  و گوشتا لوی یکی را میبوسیدم  و صورت زیبای دیگری را  و  آنکه گنده تر بود گردنش را .
    حال سرگرمی میخواستم  ( پازلهای ) درون دفتر چه ها خسته ام کرده بودند ، این یکی جان دار بود  کنار هم میچیدم  تکه  ای از از آن گم شده بود و یا اصلا از اول نبود  مهمترین تکه آن  که درون سینه اش جای داشت  و من گمان میبردم که به دست دیگری سپرده  اما نه! گم شده بود  فرسوده بود سیاه شده بود .قابل ترمیم نبود ، دعدعه ای نداشتم  او در نظر بسیاری حقیر جلوه میکرد  و پیش  عده ای  پناه جسته بود  دروغ  را به راحتی آب در گلویش غرغره میکرد  و سپس آنرا بسوی بقیه بر میگرداند.
    او میل نداشت شکست را بپذیرد  ( هیچکس شکست را دوست ندارد )  و هنوز دست به سکوی های ترک خورده  بند کرده بود ، آویزان شده بود  ، خوب طبیعت چنین است ، همواره سرگرم شکار و هرکس بنوبه خود  یک شکارچی است  ، تا شکار .
    نه من  تنها تماشاچی بودم  ، تفنگم  آماده شلیک بود ،  او میل داشت که همه را داشته باشد  نیاز داشت  تا دوستش داشته باشند  امتیازات زیادی  به دست آورده بود  اما عده ای  با سوء ظن از کنارش میگذشتند و من در زیر میز  در بین کاغذ پاره ها و عکسها  د ر لابلای  نوارهای رنگین  موی سر دختران  به دنبال  تکه آخرین  پاز ل میگشتم تا آنرا تکمیل کنم. پایان /
    ” از دفتر یادداشتهای روزانه ” 
    ثریا / اسپانیا  شنبه 29 جولای 2017 میلادی ///
  • اندیشه های روزانه

    گر پنجره ای از پی دیدار گشود م 
    افسوس ، که بر سینه دیوار گشود م 
    گفتم بسرا پرده  خورشید زنم راه 
     نالان به سیه چاله شب تار گشودم 
    امروز احساس میکنم دچار یکنوع دگرگونی شده ام ، این نگرانیها و اندوه همیشه با من بوده  غم غریبی  که در من سر بر آورده  میل دارم آنرا سرکوب کنم ،  اما  بی فایده است  به کتابها روی آوردم  درهمان صفحه اول  باقی ماندند ، تلاشی  برای دنبال کردن داستانها ندارم  همه را از پیش میدانم  با قهرمانانشان آشنا هستم  به سفرها رفته ام ، تا مرز مرگ وزندگی  و سر زمینهای ناشناخته و گورستانهای عشق ،  هیچ پرشی ، هیچ اندیشه ای دیگر در من نمیجوشد  در یک جنبش بی حاصل  حرکت میکنم  مانند یک قایقی فرسوده  که به روی آب روان است بند اورا بر پایه های آهنی بسته اند ،  نه به جلو میرود و نه ساکن میشود  تنها  با تکان امواج  در جایش  می جنبد .
    در خانه تنها مانده ام ،  چرت میزنم ،  از همه بریده ام  میل ندارم در کنار آن مردم ناشناس  راه بروم همه برایم غریبه اند  همه را میبینم  کسی مرا نمیبیند  گیچ میخورم  میخوابم ،  زیاد میخوابم  این بهترین  راه رهایی است .
     روزها و هفته ها و سالها  مانند همان دریایی که در کنارم آرمیده  و روبه جزر و مد میرود بی حرکت وبی خیزاب  است ، دریک انتراکت طولانی  در انتظارم …
    در انتظا رچی ؟، در انتظار معجره از آن خدایی که نه دیده ام ونه او مرا دیده و یا میبیند > 
    روزگاری خیلی بهم نزدیک بودیم با او حرفها داشتم و گفته ها ، حال او روی بسوی گرداب زر خیز کرده است  پشت او بمن است صدای مرا نمیشنود .
    در گذشته های دور دراعصار قرون  در اعتقادات پیشین  اعتقادی  مبهم در دل مردم به  خدایی بود که  بیرحم  و تاجر پیشه  به  هیچ کس چیزی نمیداد  تا چیزی نگیرد  همه چیز را نقد میفروخت  و اقوام ماقبل تاریخ  برای حفظ دارایشان  خونی برایش هدیه میبردند ، ( هنوز هم میبرند )  اما خدای من مهربان  بود  نه ستمکار و نه تاجر پیشه  با اینهمه احوال  باو گفتم :
     همه چیز را بگیر  همه نقدینه هارا ،  اما ” آنهارا”  برایم نگاه دار  من مال و دارایی نمی خواهم  تنها این جوجه ها ثروت منند ، نمیدانم در چه موقع و چه ساعتی  با او این گفتگو را انجام دادم  معامله کردیم قرارداد بسته شد او تقریبا حرف مرا دریافت وهرچه را که داشتم از من گرفت و برد  اما بمن نگفت که هراز گاهی باید باز نقدینه ای تقدیم بدارم  ودر هر معامله چقدر باید بپردازم ؟! واین روزها حسابی کر شده است  خسته است  در این  حوالی بو میکشد  ! خوب ، خودم ، اول خودم آماده ام  با آنها کاری نداشته باش  طبیعت چیزی را که میدهد پس نمیگیرد این از جوانمردی به دور است  خودم هستم جای چانه زدن نیست  معامله پایای پای  انجام میگیرد ، اما گویا نشینید  یا فرصت نداشت بشنود  تا آمدم نفس بکشم دیدم در  حوالی  خانه آن پسر گنده میگردد ، آوه نه ، قرار مان این نبود ما باهم معامله کرده بودیم که همه چیزهایی را که داشتم بتو دادم  از کودکی او تا نو جوانیش  ، او تنها کسی بود که از خون پاک من بوجود آمد بعدها خونم آلوده شد با پیوند بستن به دیگری  او را رها کن ،  من آماده ام چمدانم را بسته ام  لبریز از هیچ . 
    تنها کمی فرصت بده تا نفس بکشم  خستگیها را ازتن فرسوده ام بیرون کنم  آنگاه آماده ام . او را رها کن بر گرد بسوی من …….
    دو هفته بود که از او از آن پسر بزرگم  بیخبر بودم و شب گذشته فهمیدم که درطول این دو هفته با سینه پهلوی شدیدی تک و تنها درون رختخوابش افتاده است .
    تلفنش جواب نمیداد ، تا روز گذشته برایم نوشت که کمی بهترم اما همچنان سرفه میکنم. 
    حال دیگر ، چیز ی ندارم تا بتو بدهم  ، هیچ چیز تنها خود مرا دارم همین .پایان 
    هنوز دست مرا  جرئت ستیزی هست 
    هنوز پای مرا قدرت گریزی هست 
    نشان هستی من  – همچو نقطه ای  بی بعد 
    اگر چه هیچ ندارد  ، ولیک چیزی هست 
    پایان 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 29/07 /2017 میلادی /…
  • دلنوشته روز جمعه

    سر گیجه ، عطسه ….. بیماری تابستانی ، 
    موشک سیمرغ به هوا رفت  وهوا را دچار سرگردانی و دگرگونی کرد ؛ هوای دم داروداغ  اینجا آتش سوزی ها در شمال و طغیان باد و بوران و تگرگ در ترکیه …….
    بچه دزدیها ، در همه جا یکسان آتش سوزی در تکزاس  و بیدردی مردم  بی خیالی  خیلی از مردم جهان که ” خوب اخرالزمان فرا رسیده  دیکتاوری در امریکای جنوبی ، آدمکشی حمل مواد مخدر و حیوانات خطرناک در قوطیهای سوپ و چیپس  بی نظمی ، بی قانونی ، عدم رعایت  حقوق بشری ( بشر کی و کجا حقوقی داشته است ؟) همه اینها علامت آن است که جهان دارد به پایان خود نزدیک میشود البته جهان و هستی ما که به دست خود ما نابود میشود زمین همچنان به گردش خود ادامه میدهد و خورشید همچنان میدرخشد و باد و بوران و فصلها نیز بموقع خودشان فرا خواهند رسید ما تنها کاری که میکنیم زمین ، مادر طبیعت را تکه تکه کرده و از بین میبریم تا روزی که اقیانوسها طغیان کنند و همه چیز را و همه کس را آب ببرد . .دوباره افسانه کشتی نوع را بر دفتری بنویسند .
    امروز سخت بیمارم ، حتی شام شب را نیز بهم زدم ، عطسه وسر گیجه نور چشمانم را کم کرده است تنها دریک گوشه نشسته ام کتاب میخوانم و به افسانه هایی که برایمان  درست کرده و یا میکنند گوش میدهم .
    شب گذشته ناگهان باین فکر افنادم که درطول این سی و هفت سال که از فوت شاهنشاه میگذرد  آیا حضرت ولایتعهدی هیچگاه به همراه خانواده به مزار ایشان تشریف برده اند؟ ایا به دیدار آن زن شجاع ” جهان سادات ” همسر انور سادات که جانش را بخاطر حمایت از شاه از دست داد  ، رفته اند؟ ایا میدانند او کجاست وجه میکند ؟ هیچگاه هیچ عکاس وخبر نگاری به دنبال او نرفت ! اما ” بی بی ” زمانی که به زیارت مزار همسرشان میروند یک توده بزرگ عکاس و خبرنگار  خبر دار میشوند و فردا عکسها در سر تا سر جهان پخش میشود . آه  این بیوه غمگین وفداکار  !!  به راستی فداکاری بزرگی کرد که دیگری را به سرای باقی نفرستاد .
    بهر روی هزیانهای  امروز من شروع شده اه اند گویا تب دارم ، در تابستان داغ و طولانی و داشتم به فریاد جناب دیکتاتور ” مادورو ” گوش میدادم که تا دنیا باقی است من رهبرم !!! قرار بود امروز یک دمونستراسیون از طرف مخالفین  بر پا شود  اما نیروی پلیس ومافیا جلوی همه چیز را گرفتند فعلا تا جنا ب ریاست جمهور سابق ما و همراهان باشند جناب مادورو و حزب شان پایدار میماند  مردم هم علف هرزه وخس وخاشاک میباشند . بمن چه مربوط است ؟ بتو چه ؟ سر زمین دیگری است مردمان دیگری و کسی نیست یک لیوان آب با یک قرص مسکن بتو بدهد ویا ناهاری برایت مهیا کند و تو راحت بخوابی !!  بتو چه که دیکران چکار میکنند ویا چکار نمیکنند ؟!  مگر تو فضولی ؟
    راست گفتی عشق خوبان آتش است این را هم برای این نوشتم که شب گذشته  خسرو فروهر در حین اشک ریختن میگفت هرکس برنامه مرا میبیند  گفته های مرا به سمع ولایتعهد برساند !! انگار ولایتعهد اختیارش دست خودش میباشد و تلویزیون متعلق باوست او همه  برنامه ها را رها کرد ” اندیشه ” متعلق به اندیشمندان امروزی است نه به تاریخ گذشتگان ونیاکان ما . طفلک معصوم ، میبایست از امیر ارسلان نامدار یاد میگرفتی تا نان دار  ونام آورشوی. ث
    ثریا / » لب پرچین « / جمعه 28 / جولای 2017 وچه ماه طولانی وسختی بود ……
  • عطر نرگس

    بی تو هیچم ،  هیچ ، همچو سال ، بی ایام خویش 
    بی تو پوچم  ، پوچ ، همچو پوست بی بادام خویش
    ———————————————
    با ز نیمه شب است ، باز بیخوابیها ،  عطسه ها، سر گیجه ها ، سکوت و تنهایی ، همه را میپذیرم از جان و دل اما سر به آستان کسی نخواهم گذاشت .
    بیاد شب گردی های ” او” میافتم که به دنبال قطرهای شراب همه جارا میجست  تا با می بخواب رود و وجدان بیمارش را بنوعی سرکوب کند.
    صفحه را باز کردم ، ” خسرو” داشت میگریست ،  خسروی که امیر ارسلان پای روی شانه او گذاشت و بالا آمد حال همه جا فرخ لقایش بجای او و سپس خودش سر بر استان رسانه ها گذاشته همچنان میتازد ، پادشاه جوان و یا حضرت ولایتعهدی را دیدم که مشتها را گره کرده و میگفت دیگر چیزی نمانده !
    نه چیزی نمانده واقعا آن یکذره حیا وشعور واتحادی را هم که داشتیم با روی کار آمدن فرهنگ جدید و ولگردیها و آوارگیها از دست دادیم همه شدیم  یک مجسمه بی تفاوت  و یا اگر چراغی روشن بود بسوی آن  بدویم . دروغ را مانند آب نبات چوبی به حلقوم دیگران  فرو میکنیم و خود به به و چه چه بلبلی سر میدهیم .
    دلم میخواست اشکهای خسرو را پاک میکردم  و باو میگفتم من هم خشم ترا دیدم وهم درد ترا اما تو هنوز خیلی جوانی واین ملت را نمیشناسی آنها زندگیشان مانند سایه یک آپاژور روی میز است در همان روشنایی که میبینند دور خود میچرخند و کسی را بخود راه نمیدهند تاریکی هارا نمیبیند از تاریکیها میترسند  ، گرد هم جمعند بی آنکه به هم وصل باشند تنها زیر یک دایره جمع میشوند واین  دایره ها هیچگاه بهم پیوسته نخواهند شد . 
    اشک او بی سبب نبود ، خانمی عکس همسرش را برایش فرستاه بود که تیر باران شده بود در اوایل انقلاب  و چه بسا خسرو بیاد پدرش بود .
    امثال این خسرو ها زیادند که در خلوت خود میگریند چرا که پاچه خواری را بلد نیستند لاس زدن را نمیدانند چیست و ذره های  زیر پای دیگران را جمع کردن دون شان خود میدانند ، در سکوت راه میروند و در سکوت زندگیشان میگذرد و در سکوت خواهند مرد .
    دلم میخواست باو بگویم که نسل ما هم سوخت و خاکستر شد اما حاضر نیستیم این خاکستر را بر روی آن سر زمین بپاشیم آن سر زمین دیگر نه متعلق به ماست و نه به تو خسروی عزیز ، آن سر زمین متعلق  به افعی ها  مارهای زهر آلوده و خوکها میباشد .
    دو سه روز است که سر بر روی کتاب دارم و دچار سر گیجه شده ام  از گشتن درون زندگی مجاز ی دیگر خسته شده ام بر گشتم به همان زمانهای گذشته  ، کتابهای چند جلوی خود را میخوانم باز با قهرمانان آنها اشتی کردم ، بی ازارند شاید راه درستی را بمن نشان دهند ” که دادند” در غیر این صورت من چگونه میتوانستم اینهمه مشگلات را ، اینهمه دردها را تحمل کنم و به روی خود نیاورم؟ .
    امروز دیگر وسعت دید من باندازه گذشته نیست ،  هر چه را میبینم   از سنگ خارا گرفته  تا خارگلی  که به دست میخلد  همه یک نوایی دارند  که از نای خودشان میدمند ، در هریک جوهر تاریکی وجود دارد  و آنها ان نیمه تاریک خود را نمی بینند درخیالشان روشنند مانند یک چراغ قوه  و بخیا ل خود خدایشان نیر در این راه با آنها همراه است ، در حالیکه خدا  تاریکیها را دوست نمیدارد  و خدایی نیست که درنای دورنگیها و زیرکی ها بدمد ..
    دلم میخواست خیلی چیز ها برایش مینوشتم اما تنها یک کامنت گذاشتم که :
    زمانیکه مردی بگرید باید تیری سخت در سینه اش نشسته باشد ، درهمان اروپا بمان تو نمیتوانی با این  غولهای بی شاخ و دم به جوال بروی . همه اینها  از یک ساروج ویک سیمان درست شده اند زبان یکدیگرا میدانند  زندگیشان با دروغ وریا آلوده وهمراه هست تو فرزند یک بانوی معلم اتریشی ویک سرهنگ ارتشی با تربیتی بسیار عالی تحصیلات خوب چگونه میخواهی چندین هزار نفر را که هنوز پای بند خر مهره و دود اسفند میباشند به راه بیاوری ؟ …… اما دسترسی باو را ندارم . پایان 
    ای تو همچو ن غنچه  ، عطر عصمتم را پاسدار 
    ای پناهم داده د ر خلوتگه آرام خویش 
    ای تو تو روشن تر  زهر مقیاس ، با دیدار تو 
    دیده ام  صد کهکشان خورشید را در شام خویش ……….سین . ب.
    ———» لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 / 07/2017 میلادی /….
  • آخرین مرد

    رضا شاه بزرگ  در سن موریتس
    ———————————
    زمین   نیزار  زوبین ها ، فضا خونین چرا باید ؟ 
    زمین و اسمان من ،  بدین آیین چرا باید ؟
    به چشمم پلکها هردم درشادی چرا بند د؟ 
    ز اشکم ، مخمل مژگان  ، بلور  آجین چرا باید ؟
    آخرین عکسی از رضا شاه بزرگ  ، که زنها را از زیر یوغ بردگی بیرون اورد  ودوباره آنها را به درون گونی فرستادند چون عده ای از این ” چادر بزرگ| خوب نان میخورند و تعطیلاتشان را در جنوب فرانسه و سوییس بدون چادر میگذرانند .
    شب گذشته هوای داغ بیدا میکرد بطوریکه قلبم داشت می ایستاد عرق ریزان خودم را به روی تختخواب انداختم میدانستم جایی دارد میسوزد ، و امروز صبح دیدم شعله های آتش از آنسوی مرزها بالا میروند دوباره پرتغال و این بار جنوب فرانسه هم از اینسو داشت میسوخت . اوهایو  در سر زمین غول پیکر آمریکا  نیز در إتش میسوزد !. 
    خوب هر های هویی دارد ،  جرایم بزرگ برای سر زمینهای مفتخور و صاحب عقیده همین  مجازاتها را هم دارد و… تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل !  
    اخبار ایران  درگیر چادر خانم نامداری است ! اخبار اسکای را دیدم  حال معلوم نیست که این آتش سوزیها عمدی است _ که هست  ویا از شدت فشار گرما وبی یک لکه ابر در آسمانها  باران گم شد از باران تنها نامی بر روی دختران میشود شنید .
    سرمان دراین سوی دنیا گرم است امیر ارسلان نامدار هر روز با قصه ای تازه به روی صحنه میاید و یا رادیوها  و تلویزونهای اینرنتیی را تحریک میکند تا او را به روی صحنه بیاورند ، تبلیغات  منفی بیشتر عمل میکند تا مرتب بگویی بیسکویت مینو عجب طعمی دارد !!!
     بهر روی دنیا دارد در آتش  میسوزد و معلمین بزرگ علم مذاهب همه را ازچشم زنان بی حجاب میبیند وبی عفتی بعضی ” از مردان” !!! بچه های کوچک از کنار پدر و مادران غیب میشوند   امروز خبر چهارمین گمشده را اخبار به سمع شنودگان بی حوصله رساند. خوب جهنم را با چشم داریم میبینم حوریان دیگر در بهشتی  دیگر دارند با ریش ملایان بازی میکنند و یا در کازینو ها پولهای باد آورده را به سوی اربابان حمل و امل یا عاملین میلغزانند . بیخبر از ما سوختگان  میکده ها …..
       
     روز گذشته سالگرد  تولد رضا شاه بزرگ بود  و امروز پنجم ماه  سالروز مرگ محمد رضا شاه میباشد ، این ماه امرداد ماه  همان ماه مردگان و یا زندگی جاودان است همه حوادث در همین ماه در سر زمین ما و چه  سر زمینهای دیگر اتفاق افتاده است حتی دیان هم در اواخر همین ما از دنیا رفت و یا او را بردند از همه بدتر و وحشتناکتر زاد روز تولد منهم در همین ما میباشد که  با آمدن خودم  دنیا را  متبرک ساخته ام !!! 
    بانویی ویا آقایی که شکل و شمایل او نا معلوم بود تنها نامی زنانه بر روی خود داشت نوشته بود که ” صفحات شما برای من باز نمیشوند علت چیست ؟  علت فیلتر شدن بنده است همین . با فیلتر شکن بخوانید .
    هوا داغ است ، داغ یعنی قدرت نفس کشیدن را نیز سلب کرده  و من حوصله بیشتر نویسی را ندارم در انتظار روز تعطیلی هستم که برای دو هفته فرار کنم بجایی بروم که نه اب باشد ونه آبادی  ونه …بنیاد مسلمانی که همه جا را بخاطر ایدولوژی مسخره خود بسوزانند  و یا مردم بیگناه را با چاقو و قمه واره برقی تکه تکه کنند  ،چرا که چند ملای بی سواد و افیون زده آنرا کتابت فرموده اند . همین . پایان 
    به همت سر وریها را ،  اگر امکان نمی بینم 
    به خواری  بندگیها را ، چنین تمکین چرا باید ؟
    نگاهم ، نور  در آیینه گردون  نشد باری 
    غبار خفته بر دیوار   پولادین چرا باید ؟
    مجال تاختن  حاصل نشد ،  کرسی سواران 
     سمند  دولت  نا م آوران   ، چوبین چرا باید ؟………زنده نام . ” سیمین بهبهانی ” 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27/ 07/ 2017 میلادی /….  (7)
  • تهوع

    این عکس را یکبار دیگر در این صفحات گذاشته بودم ، 
    اما برای آنچه که امروز مینویسم عکسی بهتر ازآن نیافتم !!!!
    ———————————————————-
    حال تهوع دارم، بلی بقول مرحوم [صادق هدایت ]کتابی بنام استفراغ نوشت ، او هم دچار همین  بد حالی و بی حیایی ها شده بود .
    چند روز پیش برنامه ای  را که مرتب روی یوتیوپ من میاید  ، داشتم تماشا میکردم و دراین فکر بودم که امروز چه خواهد گذشت  ؟ ” دوست ” از کاشانه اش بیرون آمده و عیان شده بود و حال درکنار ” مراد خویش نشسته بود ، احساس بدی داشتم  ، چیزی مرا عذاب میداد ، من زندگی را بیشتر از درون کتابها شناخته بودم گاهی احساسم به کمکم میامد ، اصراری به فضل فروشی نداشتم  هیچ سودایی نیز در دلم نبود ، همان نام ” نویسنده ” کافی بود که من ناارام باشم ، اما این بار ……
    پس از پایان برنامه بخیال آنکه دوربین خاموش است دستی بسوی دیگری دراز شد این دست دست تمنا و خواهش بود ، دست…..
    واشعاری که ” از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است ؟!……..
    نه بهتر است این موضوع را برای  دیگران و تشریح آنان بگذارم ، بمن مربوط نیست اما حلم بهم خورد ، ناگهان از اوج آن مردان  فرود آمدند وبر زمین افتادند مانند برگهای زرد پاییزی یکی ززد زرد دیگری داشت رو به زردی میرفت  اما سوداها هنوز در دلشان بود ، سودا های خفته و سرکوب گشته در درونشان ، جان میکرفت یکی با بی حیایی میل داشت از قله ها بالا برود و دیگری با تمنا جان را میطلبد .
    کتابی برداشتم تا بخوانم اولین صفحه آنرا که باز کردم مقدمه ای بود  از اشعار زیبای ” شیلر ” “
    فرزندان من ،  جهان به دروغ   و کینه  انباشته است ،  هرکسی  تنها خودرا دوست میدارد ، پیوندهایی که  به دست سعادتی زود شکن  پدید میاید  همه سست میباشند ، آنچه بلهوسی آنرا بهم میچسپاند  باز بلهوسی  آنرا ازهم  خواهد گسست  ، تنها طبیعت است که راست  وبی غش  میباشد ،  تنها اوست ، که بر لنگر های استوار تکیه دارد  ، باقی همه بازیچه های امواج  طوفانی اند  ،  هوس دوستی بتو ارزانی میدارد  و سود مشترک  یک رفیق  را ؛ خوشا آنکسی که مادرش برادری به وی هدیه میدهد ،  دربرابر این  جهان  جنگ و خیانت  دو تن هستند که باهم  پایداری میکنند ……..
    و من در صندوق خانه دیوانگی هایم او را برگزیده بودم  بامید آنکه سرباز میهن است ! حال نیازمند آن هستم که خود را سخت سرزنش کنم وبرادری ندارم تا دو تن باشیم و بتوانیم درمقابل این خیانتها پایداری کنیم  به زودی از پا خواهم افتاد .
    جهش زندگی محدود است  باید دید تا کجا میتوانی بالا بپری آگر پاهایت بلند باشند بیشتر گام بر میداری وای به روزی که پاهایت کوتاه و دفرمه باشند ، حال رویاهای فاسد خود را درون جیبهایتان نگاه دارید و از پرواز آن به اسمان دیگران خودداری کنید .
     جهش در زندگی محدود است  هر گز نمیتوان  از همه سو خود را درمیان دید  دلهایی که سودا زده نیستند بسیار نادرند ، جانهایی که راه میروند گردا گرد خو نور میافکنند نه تاریکی  فانوس شما کم نور و کم کم خاموش خواهد شد  ، این رفتار ناشایست  به حرمت و حریم خانواده ها آنهم در فضای باز عمومی شایسته نیست  /
    اوف ، اجتماع ما گند تر از این حرفهاست که من دارم خودم را برایش تکه تکه میکنم .
    روز گذشته تصادفا شعری از ” شادروان فریدون توللی ” یافتم که میتوانست  گویای احساس مرا نسبت باین نوع اشخاص بباشد  ، آنرا در سایت اشعار فاخر گذاشتم که بانویی موقر ومفخر ! آنرا اداره میکند ، در کامنتی از من پرسیده بود ؟ ایشان نویسنده اند یا شاعر ؟؟؟ خانم همولایتی  شاعر گرانمایه میباشند . نو شتم ایشان شاعر و من افتخار شاگردی ایشانرا دیر زمانی داشته ام و اهل شیرازند 
    بسکه این بانو در دریای  تولد و مرگ انبیاء  غرق شده اند ، دیگر نه شاعری از گذشتگان ما میشناسند  و نه فاخری و نه نویسنده ای را .
    دیگر باید خاموش بنشینم .پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 26/07/2017 میلادی /…
  • کتابت ، من !

    قابل توجه !-
    ———-
    نه خیال دارم این نوشته ها به چاپ برسند ، ونه خیال دارم در کتابخانه ای جای بگیرند ونه خیال دارم آنها را بفروشم و جایزه بخرم .
    ————————————————————————————————————————
    به خواهش دوستی  که سراسر احساسات خود را بمن نشان داد  من مجبور شدم باز دوباره نوشته ای را بر بالای این سطور ناچیز بگذارم ، 
    کاخی ویران شده ، یا کندویی  شکسته و ملکه آن مرده و زنبوران در سراسر جهان پراکنده اند ؛ بنا براین جمع کردن آنها در این شرایط کاری بس مشگل است آنهم در این دهکده دورافتاده ، میلی هم ندارم شهرتی بهم بزنم  ، از قدرت سر دولتهای بزرگ و امکانات  آنقدر دکتر پروفسور و مهندس زیاد شده که دیگر جایی برای یک نویسنده کوچک ناچیز نیست ، میلی هم ندارم در بین این آدمهای تازه و نو رسیده و نو پا بالبان سیلکون  شده خودی بنمایانم .
    بعلاوه این روزها  این رابطه ها هستند که مجریانند نه ضابطه ها ……..
    امروز مانند همان کاخ ویران شده  اندوهی بزرگ بر زندگیم نشسته  و چهره ام را درهم تنیده است  در یک احساسات درهم آمیخته از رنج و خودخواهی ،  و برخی احساسات زننده  زنانه !  گاهی بغض گلویم را میفشارد با اینهمه از آنهمه رنجی که مرا احاطه کرده بود جان سالم به در بردم  پدری پیرو فلسفه و اندیشه و مادری  آزاد اندیش  در کنارم بود  و هیچ محظور اخلاقی هم نداشتم  من عادت دارم هر چیزی را در اجتماع اول خود بسنجم  و اگر پسندیدم آنرا ارائه میدهم  جنبه های نیک و بد آنرا خوب ارز یابی میکنم  آزادی در عشق را از ته دل امری مشروع میدانم که در این دنیای ما گناهی نابخشودنی است  و خردمندان !!! نمی پسندند.
    و آن گرایش جوانانی که خود را  پیشرفته و جلو دار وانمود میکنند  چندان بر روی افکار و عقیده من اثری بجای نمیگذارند.
    ———————————————————————————————————————
     روزی هر گز بفکرم نمیرسید که دختران ما بتوانند به ازادی برای خود زندگی دیگری را انتخاب کنند اما امروز دنیا عوض شده است  وزنان و دحتران هرچند پنهانند اما در پایگاه دیگر نشسته اند . غمی به دل راه نمیدهم که چرا با دیگران همراه نیستم میلی ندارم تنها یک تماشاچی هستم که بازیگران را در لباسهای مختلف روی صحنه  می بینم ،  من بسوی ازادی آمدم  اما  در دموکراسی های لاتینی  تنها راه مردان باز است  و برای مردان ساخته شده  مانند همان دین مبین اسلام که مردانه است آنها هیچ شناسی از زنان مشرق زمین ندارند  و میل هم ندارند که کمکی به آنها کرده و یا سلاحی به دست انها بدهند ما در سپیده دم قرن بیست ویکم هنوز در خیلی چیزها عقب تریم  ، در این سر زمین کسی ما را نمیبیند ؛  تنها با شیوه کثیفی از ما بهره کسی میکنند  سروکارمان با مردمی است  که بیچاره ترا ز خود ما هستند  اما مقاومت کرده اند ، کاری درخور وشان ما نیست اگر هم پیدا شود  از پذیرفتن  ما سر باز میزنند  ده ها تن خودیها هستند  که به التماس آن کار را میخواهند .
    من احساس خود پسندی خود را از دست نداده ام  احساس نیرومندی است که مرا دربر گرفته است  و نیار به شناسایی دارد روحم پاک و شریف و دست نخورده است کمتر کسی را برای حمایت از خود پذیرفته و یا میپذیرم  جوهر عاطفی مادری در من بیشتر است  و هنوز پسران گنده من بچه های کوچک منند  .
    بهر روی اینها را  نوشتم تا کمی خود را  بشناسانم  هر جند خوب مرا شناخته اند اما ازدید خود و پندار خود .بنا براین میلی بفروش افکارم ندارم ، مگر قرار باشد داستانی سر هم بکنم و برای بازار بفرستم از این کار هم بار ها سر باز زده ام چرا که میل به خود مایی در من نیست . با سپاس .
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا سه شنبه 25 جولای 2017میلادی /…….
    درخاتمه باید اضافه کنم که ” 
    یک نفر را میتوان فریب داد ، چند نفر را میتوان برای مدتی فریب داد آما همیشه همه را نمیتوان فریفت . …….پاینده باشید .
    ———————————————————————————————————
  • دنیا تنهایی من

    دخترم تاریخ را تکرار کرد 
     قصه غمها را بمن گفت 
     تا بخاطر بسپرم آن قصه را 
     چون به پایان عمرم رسید 
    باز گفت .
    ——-
    صبح زود یکشنبه بود ، خسته از گرمای درون و بیرون و نخوابیدن ها  سر میز صبحانه ، احساس کردم چیزی پای مرا گزید ! 
    چه بود ؟ مار که نبود !! عقرب هم نبود ! “شاید میبود ”  مارمولکها در درون  باغچه جولان میدهند ،  کنار درخت خودروی داعش  ـآن خار مغیلان ،  پس چی بود ، اعتنایی نکردم  اما خارش و سوزش و سپس ورم پا مرا کمی دچار نگرانی کرد ، اولین کاری کردم شیشه سرکه را روی پای خود خالی کردم ، سپس با الکل و ضد عفونیهای قوی آنرا مالش دادم ، خیر ورم بیشتر شد و رنگ پوست پایم نیز تغییر کرد ، 
    کجا بروم؟ به اورژانس روز تعطیلی که چند پسر ودختر تازه از دانشکده برون آمده مشغول هر وکر هستند ؟ بیمارستان !  نه تلفن را برداشتم تا به دخترم بگویم فریادش  بلند شد که از دست این جاروی برقی …… تلفن را قطع کردم …. بهترین  کار این بود لگنی لبریز از آب ونمک کردم و پایم را درون آن گذاشتم ، کمی خنک شد ، کجا بروم ؟ به چه کسی زنگ بزنم ؟ به آن دکمه قرمر که فورا چند مرد قوی هیکل ویک آمبولانس میفرستند و اولین کاری که میکنند یک سرم به رگهای نازک تو وصل میکنند !!!  
    بهترین کار ، از دایه ام یاد گرفته بودم ، کمی زرد چوبه را خمیر کردم و روی پایم گذاشتم و نشستم به کتاب خواندن ، هرچه  باید بشود ،  میشود …….
    نزدیک غروب دخترم زنگ زد با عذر خواهی که  چی شده ؟؟ ماجرا را گفتم درجوابم گفت ” چیزی نیست یک پشه به تازگی  پیدا شده بنام تایگر موسکیتو !!!! عکسی از پایم گرفتم و برایش فرستادم و گفتم گمان نکنم آن جناب موسکیتو از نوع ببر به این پای کوچک حمله کرده باشد .
    ناگهان تلفن زنگ زد که ماما باید برویم دکتر !!! گفتم دیگر دیراست بیست و چهار ساعت اگر زنده ماندم  که حوب چیزی نیست ……
    حال تهوع رهایم نمیکرد .
    بیخود نبود آن زن سرایدار هرروز با یک سطل اب جوش و چند  بطری رنگ و وارنگ پله هارا میشوید و یا ان خدمتکار پیشین من هرروز با آب جوش و بلیچ خانه را میشست که مرا دچار خفگی میکرد ……
     امروز  درکجا ایستاده ام واین کدام روح پلید بود که نقش خود را روی پای من انداخت هنوز جای نیش او معلوم است ،  این خانه ها روی برکه های خشک شده و تالاپها  وگورستانهای متروک بنا شده اند خانه های بساز و بفروش شرکتهای هلندی و دانمارکی که هریک را برای خود برداشته و اجاره میدهند  معلوم است که از زیر خروارها خاک گندیده و کثافت جانوران سر بلند میکنند .
     نمردم ، نه ! نمردم اما هنوز در این فکرم که چه جانوری مرا نیش زد همه جا را  گشتم همه جا را شستم و ضد عفونی کردم تنها مورچه ها میهمانم بودند آنها را هم درون جعبهایی که برایشان گذاشتم دارند یک یک به سرای باقی میروند این نیش مورچه نبود !
    اما گورستان آن سوی خیابان را که محل سوزاندن اجساد و نگهداری آنها درون  گلدانهای دربسته و سالن  بزرگی که برای میسا بنا کرده اند  را چگونه از یاد ببرم  آنهم وسط شهر کنار بزرگترین سوپر مارکت شهر ، اینها با مرده هایشان زندگی میکنند همه نوع جانوری را میخورند ، ابایی ندارند از خوردن هیچ جانوری و …….موجودی …… 
     امروز به آن ارواح پلید وآن جانورانی که ما آنهارا  به چشم نمی بینیم  اما آنها ما را می بینند  ایمان آوردم ….. پای چیم هنوز متورم است و به سختی آنرا میکشم ، ………
    نه دلم برای خودم نمیسوزد من از ازمونهای زیادی بیرون امده ام . این یکی تازه بود افتخار میکردم که خونم پاک است وهیچ حشره و جانوری به من نزدیک نخواهد شد !……… غیر از جانوران دو پا که این  روزها ترس دارند و باید از آنها بنوعی فرار کرد .
    نه ابدا دلم برای خودم نمیسوزد این زندگی را خودم انتخاب کردم  اما نه در کنار یک گورستان متروک و روی تالاپهای خشک شده ، ظاهرشان چیز دیگری بود  .پایان   
    » لب  پرچین «  / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /25/07/207 میلادی /…
  • خطرازاد بودن

    این علامت ” وی” علامت آزادی است ، 
    علامت رهانیدن از زیر یوغ بردگی است ، من آنرا بتو تقدیم میدارم ، بر خلاف آن “(پیرزنی  در پشت سیم تلفن که خود را فرزند کوروش مینامد ) !
     امروز هر کدام از ما  از ما زنان و مردان  به درجه ای از تحولات رسیده ایم که در گشدته از آن محروم بودیم ، قهرمانان پوشالی ما ، مانند  شین ، ب. سین لام وکاف .  میان همه فرق گذاشته بودند ،  نسل زنان  درقیاس با نسل مردان  همیشه  بیک اندازه  نبوده گاهی زنان پیش پا افتاده  و کنار بودند .
    من سعی داشتم که این گوشه افتادگی را پس بزنم و جلو بروم  سر سختانه جنگیدم  ” مگر درپهنه سیاست ” که از آن  بکلی بیزار بودم  چرا که بیشتر نرینه ها  پر باد کرده صندلیها را  اشغال کرده بودند ، من تنک دست بودم ، تنک دستی با تنگدستی میدانی که فرق دارد ،  راهی بس دشوار پیمودم تا خود را بجلو راندم  و اینکه تنها بخورم  و بخوابم و فرزندانی بیاورم  آزمون زندگی من نبود منش من  ازاد یخواهی بود تن پروری کار من نبود  حال این پیروزی پیش پا افتاده را برای خود افتخاری میدانم  چرا که ببهای همه آزمونهای زندگیم تمام شد .
    خدایی را که دیگران ستایش میکنند و نامش هرچه باشد من نمیشناختم خدای من درون سینه ام جای داشت و دارد  و امروز با تمام وجودم از او خواستم  که ترا برگزیند . رودخانه باید بسوی دریا برود  ، تو خروشیدی مانند یک سیلاب سرازیر شدی هرچه را  که سر راهت بود ویران ساختی  آنکه باید به دریا برسد و در امواج اقیانوسها بغلطد تویی .
    نطفه ترا از خیلی پیش در سینه کاشتم و امروز ثمره آنرا میبینم گل داده گلی خوشبو و زیبا ..
    طالب جنگ نیستم  اما این صلح آبکی را نیز نمی پذیرم  زیرا که براین عقیده ام  صلح درواقع نبودن جنگ نیست  فضیلتی است    که از نیرومندی جانها سر چشمه میگیرد .
    در برابر زور باید زورمند بود  نه ناتوان  و نه ترک و نه تسلیم .
    پایداری کن ؛ غریزه قلبی من مطمئن  تر از  وسواسهاست  ، روزی و روزگاری پیرو آن پیرمرد هندی بودم ( عدم خشونت ) اما امروز دیگر آن سلاح خریدار ندارد و کاربر دی هم نمتواند  داشته باشد . حال با یک پیکار درونی دست به گریبانم ، و هنگامیکه از روی صندلی همیشگی ام  برخاستم تا به اطاق خوابم بروم ، صمیمانه  از تو خواستم که برخیزی میدانم پیروز خواهی شد .
    امروز قوانین جهان زیر و رو شده است ، من ترا درسینه ام پرورش دادم حال نوبت توست که مرا از نو بوجود بیاوری.
    بهار فرا میرسد ، شاید من نباشم و شاید بودم و پیروزی ترا بر همه عالم دیدم کسی چه میداند . ثریا 
    » لب پرچین « / عصر دوشنبه 24 .07 /2017 میلادی /.
  • قطره های نور

    بر پای عشق ، دست امیدم  ار آنچه بست 
     زنجیر اهنین شد  و خلخال زر نشد 
    مرداب دل چو آیینه چشم مردگان 
    از جنب و جوش زنده دلان  با خبر نشد ……….” سیمین “
    خاموشم ، 
    واین خاموش را بیشتر دوست میدارم ،  هیچ سرودی دیگر در من نمیجوشد ،  خوشه انگوری  از دانه های  واژه بر درخت نخواهد نشست ، باید آنها  را دور ریخت ، تنها در دل و در سینه میجوشند .
    من خاموشم ، 
     سروش من گوش من است نه بیشتر  ، کسی برایش گوشی نمانده تا بشنود ، دیگر درباره هیچ اندیشه ای به فکر فرو نمیروم ، و دیگر بیهوده  نمی اندیشم ،  هوس هیچ قدرتی در من نیست ، دهان هستیم میرود تا بسته شود .
    سراسر فریادم ، فریادی خاموش ،  مانند آن خدایی که در  در بوته آتش  در کوه طور  جرقه زد  و به موسی گفت ” 
    من هستم که باشم ، من هستم ، ! اما من آن خدا هم نیستم ، آن آتش هم نیستم ، شعله ای خاموشم که تنها دودی در اطرافم پیچیده و به چشم دیگران میرود .
    من هستم که باشم ، همین  ، نه بیشتر .
    بزرگ کیست ؟ بزرگی وجود ندارد  ، همه بزرگ هیکل شده اند  و ما به آن بزرگی که هنوز در ذهنمان زنده است  هر گز آفرین نخواهیم گفت ،  تنها به شماره ها میاندیشیم و  شماره آفرین ها .
    حال بر گور کوروش بوسه میرنند /
    در حالیکه زنده بگورند  بوسه هایشان بیشتر مدح و ثنا ست تا از روی فطرت و عشق .
    اینان مشهور جهانند ،  بزرگان باختگان به زورند ، و دوستان کور که از درک بزرگی به دورند .
    خاموشم .
    هیچ کلامی در ذهنم نمی نشیند  و هیچ حرفی برای گفتن ندارم  امروز همه هستی دهان شده و باز و بسته میشود  ، بانگ میشود ، فریاد میشود اما هیچ یک از این بانکها جهان را نمی لرزاند دلم برای آن جوان میسوزد که روزی سرانجام در پشت آن شیشه های تلویزیون از فرط غصه سکته خواهد کرد ، چگونه میخواهد کوردلان خود فروخته را به خود آورد و در گوش کر آنها بدمد و در دلشان نور امید ایجاد کند ؟ انها مردگانی بیش نیستند که تنها راه میروند ، میخورند و بخواب میروند  میل ندارند وارد تاریخ شوند .
    تو حقیقت را با مدرک برایشان میگویی و آنها بتو میخندند چرا که بازی را خوب نمیدانی  ، آنها در تاریکی راه مروند راهشان را خوب میدانند احتیاجی به نور شمع ندارند یک کبریت سوخته برایشان کافی است تا بگویند ما چراغی پر نور همراه داشته ویا داریم .
    خاموشم .
     خاموش مینشینم  ناگفتنی ها ،  وآنچه گفتنی ا است گفتم و شنیدم  آنچه که قدرت ندارد  همیشه  ناگفته باقی میماند  و حقایق همیشه  همه جا درخاموشی است .
    آنجا که هیچ بانگی نیست ،  حقیقت  بی محتوا تنها زیر لب زمزمه میشود  آهنگی ندارد ،  با قدرتی آمیخته نیست ، 
    خاموشم ، 
    این خاموشی بانگی است بی صدا و فریادی  بی قدرت  که در ذره ها پیچیده  شده است .
    —–
     در شوره زار  سینه من  ، دانه امید 
    پوسید  و مایه بخش نهالی دیگر نشد 
    گویی غبار گوشه تاریکی خانه ام 
    کز درک نور ، هستی من بهره ور نشد 
    جسمم چو لاک پشت  ، نهان به لاک خویش
    چون گربه  ، جفتجوی  به هر بام و در نشد ………پایان 
    » لب پرچین « / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  24/07/2017 میلادی / برابر با سوم امردادا ماه 1396/..
    -“————“
  • فرشته نا کام

    وه چه شیرین است ، 
    بر سر گور تو پای کوبیدن 
    وه ، چه شیرین است از تو بوسه مرگ را ربودند .
    ———
    چند روز بیشتر دیگر به سالگرد آن فرشته زیبا ( که نامش ) نیز در اساطیر به فرشته جنگ ثبت شده ، نمانده است .
    پسرانش هرروز آلبوم عکسهای کودکی را ورق میزنند و در یک مصاحبه کوتاه پسر کوچکش اظهار داشته بود :
    آخرین شب با هم حرف زدیم واو سپس گفت ” گود بای ”  چرا گفت گود باید ؟ مگر میدانست که این آخرین صحبت ماست چرا که میدانست بارها وبارها او را تهدید کرده بودند و میدانست سرانجام دریک اتفاق ناگهانی جان خواهد داد و آن مرد مصری هم برای فروش کالاهای بنجل خود مرتب او را عروس خود میخواند و از او مجسمه های طلایی ساخت، در حالیکه جوهر وجود او  از طلای ناب ساخته شده بود ، بی هیچ آلیاژی .
    با مرگ او زشتی ها روی آب ظاهر شدند  و ما فهمیدیم که در کنار موریانه ها ، عنکوبتها و مارمولکها ی دور گورستانهای قدیمی  ، در بیغوله  های تاریک تاریخ باید به زندگی نکبت بار خویش ادامه دهیم .
    نه ، چیزی دیگر به سالگرد مرگ او نمانده  ، ماه امرداد همچنان که مرگ را باخود میاورد جاودانگی  را نیز به همراه دارد .
    یک فکر ساده ، یک احساس ساده ،  ویک خیال ساده  که دریک شعور ساده زاییده میشود هیچگاه پایدار نخواهد ماند  باید آنرا در هزاران لفافه پیچید  احساس پیچیده نامریی است  و دیگران را بفکر وا میدارد کتابی است بسته و جلد شده  نیاز به  فضل و دانش دارد .واین یکی آنقدر افکارش را صادقانه بیان میکرد  تا مرگ خود را تسریع ببخشد ، اما روحش جاودانی بر دنیا حاکم است .
    همیشه اندیشه ها و کارهای در این دنیای بی ثبات به ثمر میرسند که توام با سروصدا و هیاهو نباشند  باید در پستوی پنهان شده و کم کم خود را به نمایش بگذارند .
    باو گفتند :
     لباسهایت را بفروش برسان برای بچه  های بیگناه گرسنه ،  چون از قبل میدانستند او دیگر باین لباسها احتیاجی نخواهد داشت .
    حتی یک موزه برای او درست نکردند تا یاد و خاطره او را از اذهان ببرند دریغ که کارشان بی ثمر ماند و روح او یاد او در سینه ها باقی مانده است .
    او نماد یک اصالت قدیمی بود اصالتی که بر او تحمیل نشده بود ، با آن به دنیا آمده بود  پیچیدگی منفور این اصیل زادگان قلابی را نداشت .
    او تبعید شده بود ، به کجا ؟ جایی را نداشت حتی خانه پدری  درش به روی او بسته بود ، نمیتوانست برگردد دوباره ” دایه ”  شود  او یک ستاره به اوج آسمان رسید و سپس ناگهان خاموش شد و تنها خاکسترش روی زمانه ماند در هر قرنی تنها یک ستاره به دنیا میاید ویک ستاره اوج میگیرد و این ستاره بی اقبال و خیلی زود خاموش میشود .
    اوف ، چه دنیای متعفنی ، چه دنیای گندی ، امروز پس از آنکه از زیر دوش بیرون آمدم خود را در آیینه تماشا کردم و از خودم پرسیدم این وجود را برای کی و چرا نگاه داشته ای ؟ نابودش کن ، فورا نابودش کن . قبل از آنکه زندگی ترا نابود کند ……
    یا د ” دیانا” اسپنسر  بانوی بانوان و فرشته  جاودان گرامی باد ، میل ندارم از القاب ساختگی استفاده کنم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / » لب پرچین « / 13 جولای 2017 میلادی .
  • مستر " شین "

    دخترک لرزان و ترسنان دست دردست او وارد یک اطاق تاریک شدند ، اطاقی که بیشتر چراغهای آن در گوشه و کنار قرار داشتند و شمعی در وسط میسوخت ، بسختی میشد دید که چند نفر در آن اطاق بو گرفته و تاریک نشسته اند  روی دیوار سایه های بسیاری بود .
    وارد شدند ، او میلرزید ، تازه برای اولین بار میرفت تا با بقیه رفقا اشنا شود ،  یک منقل بزرگ با چند وافور درمیان اطاق جای داشت ، با خود گفت :
    اینها که از این کارها نمیکنند  ، اینها جوانند د وارند درراه عقیده شان میدوند  و میجنگند ، خوب شاید صاحبخانه مرد مسنی باشد ! صاحبخانه وارد شد با صدایی گرفته که بسختی از گلویش بالا  میامد با چند بطری ودکای یخ زده ،  گفت  ” 
    همین الان از دورن یخ آنها را درآورده ام ، بفرمایید بفرمایید ،  خودش نشست ، صدایش بد جوری رقت آور بود ، گفت :
    بلی ! دکتر بمن گفته سرطان دارم  ، من ابدا نمیترسم ، …
    دخترک باخودش فکر کرد سرطان ؟ سرطان  ، نشنیده ام ، اما به مرد نکاه میکرد و درته دلش برای او دلل میسوزاند  که هر مرضی دارد شفا پیدا کند . شاعر با چکمه هایش و سبیل از بنا گوش دررفته اش بهمراه  دوست دخترش روی کاناپه چمبک زده بود و داشت مینوشت ! حتما شعری  به مغزش هجوم آورده .  همه باو نگاه میکردند ، به چهره رنگ پریده اش وهیکل لاغر وصورت بدون خون او ….
    – مستر سین ، بگو ببینم این یکی را ازکجا گیر آ.رودی؟ 
    مستر شین درجواب گفت ! در قطاری که بسوی جنوب میرفت ، او داشت میرفت تا پرستاری بخواند ، 
    هان….. چند سالته دختر ؟ !  
    دخترک قرمز شد وگفت …. هفده سال ! 
    اوه خیلی جوانی ، 
    مستر شین بگو ببینم پدرش چکاره است ؟
    – پدر ندارد ، اما شوهر مادرش از بوژوازهای شهرستانی است !!! 
    دخترک با خودش فکر کرد ! بور ، بور ژواها ، باید بروم این کمله را هم پیدا کنم چیز تازه ا است تا بحال نه سرطانرا شنیده بودم و نه این کلمه ؟ چی بود؟ بور چی ؟    …….
     بساط عرق خوری راه افتا د، دود تریاک همه جار ا فرا گرفت ، دخترک نفس تنگی میکرد میخواست پنجره ها را  بشکند ، راستی ،  اطاق پنجره نداشت ؟ چرا درپشت یک پرده کلفت پنهان بود .
    به درب اطاق نگاه کرد ، جاب بجا میشد ، مستر شین گفت :
    چیه / چرا ناراحتی ، باز امل بازی را شروع کردی ؟ اینها دوستان منند ایشان شاعر معروف ه.ال …. ایشان فلان ، ایشان فلان…
    مهندس فلان وکیل فلان ،،، ایشان قهرمان بسکت بال تهران وووو 
    دخترک همچنان آب میشد نگاهها باو چقدر تحقیر آمیز بودند ؛ ناگهان از جا برخاست ، نفسش به سختی بالا میامد خودش را به راهرو انداخت !
     مرد صاحبخانه با صوت ناهنجارش گفت :
    معلوماتش چیه 
    معلوماتی نداره ، فقط دیپلم گرفته ویک سالی هم در کجا ! نمیدانم  در اداره جغرافیایی  پیش آن سرتیپ ها و مهندسان نقشه کشی یاد گرفته اما خیال دارم او را به المان  بفرستم تا زبان یاد بگیرد انگلیسی را میداند .
    میخواهی باش عروسی کنی ؟ 
    آره ؟ چرا نه ، خوشگله ، میتونه پله ترقی من بشه !!! 
    بهر حال ما برای اینها داریم مبارزه میکنیم !!!! 
    —————–
    آه ، مادرجان ، پله ترقی شدن یعنی چی ؟ 
    کی بتو گفت 
     نامزدم 
    فورا جدا شو او میخواد تو را به حریف بده 
    حریف ؟ حریف چیه ؟ 
    آه دختر ، تو چقدر خری !!! مردم از دست تو 
    نه  ، نه،  تازه از اون یک عالمه چیز یاد گرفتم به آقاحان گفت چی ؟ 
    بور چی ، بور چه …بور  نه باید بروم و آن کلمه را  پیدا کنم …….
    هنگامی آن کلمه را یافت که دیگر دیر بود.
    داشت  برای اولین بار پس از ماهها بیخبری بطرف زندان برای ملاقات همسرش میرفت …..ث  
    پایان / ثریا / اسپانیا / 2 جولای 2017 میلادی …….. 
  • سایه من کو؟

    من نمی خواهم  
    سایه ام را لحظه ای از خود جدا سازم 
     من نمی خواهم 
    او بلغزد دور از من روی معبرها 
     یا بیفتد سنگین  و خسته 
    زیر پای رهگذرها …………….. فروغ فرخزاد 
    —————
    در حال حاضر همه ما تقسیم شده ایم ، دهه چهلی ها ، شصتی ها ، و غیره ، نمیدانم متعلق به کدام دهه هستم اما میدانم درآن دوران هم بودند انسانهای ناروایی که میدزدیدند ، پنهانی میکشتند  وزنان  وحشتناکی که چیره بر زندگیها میشدند و مردان خود فروشی که هریک یک معشوقه پا بسن گذاشته از طبقه بالای جامعه داشتند !!  ژیگولها و پسران خوش تیپ و خوش پوش که عزیزدردانه مردان و زنان محروم بودند ، محروم از مهربانیها ی همسر و خانواده . 
    متعلق به دوران | مولی بروان ” هستم ، زنی که با همسرش صاحب یک معدن طلا بودند اما در سوسایتی ها و جامعه بالا راهی نداشتند  چرا که ( تازه به دوران رسیده ) ! بودند ..
    امروز دیگر این حرفها قدیمی شده ، هرکه پول دارد  میتواند وارد درگاه شود و همه به پای بوسش میروند مهم نیست از کدام طبقه برخاسته ،  چهره ها همه عوض شده دیگر از ان مردان جذاب و خوش هیکل و خوش فرم خبری نیست همه بمدد بنگاههای ورزشی هریک هرکولی شده اند با پروتینهای مصنوعی ، دیگر از زنان تو دلبرو و جذاب خبری نیست عروسکها و مانکن هایی که فرقی با هم ندارند .
    آن روزها هم مانند همین روزها بود اما زمان عوض شد و مکان ، حال سیگار و روزنامه و کتاب را از دست ما گرفتند و بجایش یک جعبه کوچک دادند که همه دنیا را و اسرار آن را میتوان در آن بخوبی دید و همه را شناسایی کرد  با دوربینهای  مخفی و میکروفن های مخفی هریک برای خودمان یک پا جاسوس شده ایم  ! .
    نه من میل ندارم سایه خودم را و خودم را از دست بدهم همچنان میلغزم و به جلو میروم بی آنکه وارد این دسته ها بشوم .
    حال تهمینه ها با برادرانشان به رختخواب میروند  پسران با پدرانشان ، عیبی هم ندارد دنیای وارد یک مدار دیگر شده است حال اگر کسی پیداشد واز این مسائل به دور و خواست خودی بنمایند حمله گرگها و سگهای درنده از ار سو شروع میشود و تا او را تکه پاره نکنند آرام نمی نشینند .
    در آن روزگار  هنوز اندازه خودمان را  خوب میشناختیم  وهر چیزی را که می آموختیم  خود اول در مدار آزمایش آن قرار میدادیم  نه دیگری را به خطر بیاندازیم .
    حال نباید بیفتی ، کافی است مانند یک سر باز زخمی در صف سایر سربازان کمی احسا س خستگی کنی  درمیدان جنگ ترا تنها خواهند   گذاشت تا شلیک گلوله ها از هر سو پیکر ترا سوراخ  سوراخ کنند . آنها به راه خود ادامه میدهند ما نند همان دوچرخه سواران و مردان دو و میدانی که میخواهند زودتر برسند وان سکه را بر گردنشان بیاویزند .
     باید حساب کنی که ببینی در کجا ایستاده ای در خطر افتادن  نیستی.
     نیاز به ازمون و بیشتر شناخت مردم داری آنها درست پیر نشده اند ، و جوانان درست شکل نگرفته اند وزندگی با  برخوردهای گوناگون  و رویداهای ناشناخته از آنها چیز دیگر بوجود آورده چیزی که تو نمیشناسی  ، حال باید امکانات خود را تنگتر کنی  و کمتر در صدد شناخت و آزمودن آنها بر بیایی  هرچه جلو تر بروی تهی بودن و کاستی را بیشتر احساس خواهی کرد .
    و ناگهان  میبینی به اوج تنگی رسیده ای  و دیگر چیزی نیست که آنرا بیازمایی  و دیگر زندگی درست  در راس خطرهاست  و تنگی جا و کمبود اکسیژن  .
    خبری از معرفت وداد نیست  شماره حسابت در بانک چه ارقامی دارند ؟  دین هم یک معامله پرسود با خداوند است  تبدیل به یک کاسبی بزرگ شده  کسی احتیاجی به شعور و مغز کامل تو ندارد  هرروز باید  از وزن مغزت کم کنی و شعورت را به حد اقل برسانی تا درمیان _ جامعه( متمدن امروز ی) ترا ببازی بگیرند .
    ———-
    ای هزاران روح سرگردان 
     گرد من لعزیده در امواج تاریکی
    سایه من کو ؟
     سایه من کو ؟ 
    لیک دور از سایه ا 
     بی خبر از دلبستگی هاشان 
     از جدایی ها و از پیوستگی هاشان 
    جسم های خسته ما دررگ و پود
     خویش 
     زندگی  را شکل میبخشد ……….پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 22/ 07 / 2017 میلادی /..
  • همین ، یهویی !!!

    همانطور بقول ایرانیان عزیز ” یهویی ” جناب  جان مک کین سرطان مغز گرفت و رفت بیمارستان  خوابید !شیخ ابو امامه  اب ابن الحسین  برایش نامه فرستاد که به سرطان بگو با چه کسی طرف است ؟! 
    درست زمانی که گفتگو ها درباره تحریم ها بود ، این جناب تا ماه پیش که درکمپ مریم خانم سه روز میهمان بود و کلی عزت و احترام نثارش شد وبا جیب های پر برگشت سپس حضرت ولایتعهدی به دیدارشان رفتند و قوالی ایجاد شد !!! حال به یکه باره ایشان یک جوش بالای چشمشان درآمد  گفتند خیر یک تومور بد خیم سرطانی است .
    ما را فیلم کرده اند خیال میکنند مردم هنوز گاو هستند شاید هم باشند ،  همه بفکر آنند که پولهای را جمع کنند و بروند قسمت فرست کلاس دنیا بنشینند و قسمت بیزنس کلاس متعلق به پادوهایشان و آخرین قسمت متعلق به برده ها .مانند کشتی تایتانیک !!! بارها برایمان فیلم ساختند و بخوردمان دادند باز آدم نشدیم و نفهمیدیم دینا یعنی چه .
    گروه +نایاک +خیلی قوی است  باید نوشت گروه نا پاک متعلق به جیم الف و قدرت مافیایی آن  حال مشغولند زیر زمینی دارند چاه را میکنند تا عده ای را که لازم نیست و مانند من فضولند به درون جاه بیاندازند و بقیه از پله ها بالا یروند . 
    بقول شادروان و یا مرحوم سهراب سپهری “
    زندگی  جذبه دستی است که میچیند  ….. هیچکس نفهمید .
    فیلمها را برایمان درست میکنند و نشانمان میدهند ما بی تفاوت میگذریم ، شاید سه بار من فیلم سولیون گرین را دیدم و حال دارم دنیای امروز را میبینم گوشت آدمها را بخوردمان میدهند ، خودشان در پهنه مزرعه های بزرگ گاو چرانی ، و مرغ دانی دارند و پاته گوشت غاز میخورند آنهم از نوع تازه آن ، گوشت سوسمار و خون او را درون کیسه ها میکنند بعنوان سوسیس بمردم میفروشند و پوستش را اقایان کفش و کیف و چمدان درست میکنند  امروز بازار خرید وفروش وتجارت سوسمار یا همان کردوکویل  یکی از پر درآمد ترین بیزنسهاست اما قهوه دربازار گم شد ، کاکائو گم شد عطرهای خوشبو و صابونها لطیف گم شدند و یا به قیمت گرانی آنهم تنها به مشتریان خصوصی فروخته میشود  یک قالب صابون شانل یکصد پوند درحالیکه تنها پنج پوند بود اری ، زندگی  نوبر انجیر  سیاه ، در دهان گس تابستان است 
    زندگی ،  یعنی بعد درختان  به چشم حشره ……..ثریا /اسپانیا / جمعه 21 جولای 2017 میلادی » لب پرچین »………
    !
  • ما وتاریخ

    گر پنجره ای  از پی  دیدار گشودم 
    افسوس که بر سینه دیوار گشودم
    گفتم به سر پرده خورشید زنم راه 
    نالان به سینه چاک شب تار گشودم ……….”سیمین”
    این روزها خیلی بحث بر سر تاریخ ایران زمین است وعده ای که چند کلاس خوانده اند و یا هنوز در راه نوباوگی خود قدم بر میدارند مینشینند و از تلویزیونها نقش تاریخ سه هزار ساله ایران را در اذهان مخدوش میکنند !. تنها یکنفر میداند واو هنم در اتریش زندگی میکند .
    روز گذشته در یک  برنامه تلویزیونی جناب ” منشه امیر ” میفرمودند که تاریخ اسراییل پنج هزار سال قدمت دارد و اگر نام کوروش در کتاب مقدس تورات نبود امروز هیچکس کوروش را نمیشناخت و جوانمرد  بزرگ ما که عمرش طولانی باد ” آقای پرویز کاردان ” گفتند که اما! آرامگاه کوروش در ایران  جای دارد !! بهر روی از این مناقشات  که بیشتر آنها از سر بیکاری و بخصوص اشخاصی که مانند من دوران بالای میان سالی را میگذارند یک سر گرمی است .
    تاریخ ما یعنی تاریخ ایران بهم ریخت و هیچکس به درستی نمیداند که چه بر سر آن آمد شاید در کتب مخفی موزهایی مانند کتابخانه کمبریج یا آکسفورد بتوانیم آنها را بیابیم که من چند تای آنرا یافتم  ، روزگاری ما چیزی را  میافتیم  و در یافتن  آن میرفتیم تا انتهای آنرا بیابیم اما امروز هما ن تیترها برایمان کافی است ، نسلی از بین رفته و بقول خودشان سوخته و نسلی که درحال حاضر دارد رشد میکند با کتابهای خالی و تنها اسلامی است عمربن الخطاب را بیشتر از بهرام گور میشناسد .
    ما هنوز در تاریکیها و زوایای تاریخ گم شده ایم هرچه را که بودند به آتش کشیدند تا اسلام عزیز بر این سر زمین حاکم باشد  ما هنوز حتی خدایی را نمیشناختیم  که بر هر چیزی فرمانروایی کند  و فرمانی جداگانه و روشن برایمان  بسازد .
    دنیای ما هنوز  ساختگی نشده بود  و ما هنوز به دنبال آن سازنده نمیگشتیم که تاریخ سر زمین ایران بنا گردید ، ساخته نشد ، بوجود آمد ، و خدای نیکی ها بن هستی ما جای داشت  و از ریشه پاکی روح سیراب میشد  ، جهان تنها درختی بود  که از یک تحمه  در تاریکیها روییده بود  ، و خدا کسی بود که خود خود را میافرید .
    خدای نیکی ها و پندارها و رفتارها  در جان  ما دمید و باد آنرا بسوی یکی یکی از ما آورد  وان جشن مهرها بود ( مهران) یکی از نامهای خیلی قدیم تاریخ ما میباشد ،  و نخستین مهر .
    آن دم که نا معلوم است از کوههای بزرگ سر بفلک کشیده برخاست  و از باد ، آب بر دمید ،  از آب زمین رست ،  واز زمین گیاه رویید  و از گیاه جانور  و از جانور انسان پدید آمد  و خداوند مهر در دل همین انسان جای گرفت .و نام آنرا نماد هستی گذاردند و از بیخ و بن ان اهورا مزدا با پاکی سر بلند کرد .
    خدا در دل انسانهای پاک بخداییش رسید  و در گسترش آب و باد و گیاه  و جانور .
    جمشید زاده شد که نماد خورشید بود و نماد روشنایی و روز  ، امروز در هیچ یک از کتب تاریخی نامی از جمشید برده نشده و تنها در شاهنامه  آمده که نتوانسته است در ذهن مردم درست  بنشیند ، چرا که شاهنامه م به اتش کشیده شد .
    آن روزها  نه مار اغوا گر و هوشیار  و نه درخت میوه ممنوعه  بود  بشر همانند خدای خود حاکم بر مال و هستی و جان خود بود .
    امروز ما در تبعید یها اگر چه سخت زندگی را به پایان بردیم اما ریشه و تخم هستی خود را شناختیم .
    در زمان پهلویها  به غیر از محمد رضا شاه که نام فامیل خودرا از قدیمی ترین نامهای ایرانی برگزید و همیشه به اجداد پر افتخار ایرانیش بخود میبالید ،  واین او بود که فریاد زد کوروش آسوده بخواب ،بعضی ها میل داشتند که به جهانیان اینگونه  نشان دهند که آنها پایه گذار ایران و هستی میباشند امروز لباسهای بی بی در کاخ کهنه و دیوارها نم کشیده به نمایش گذاشته شده و  اطاق آرایش و تختخواب شاهی  در موزه ها و نسل امروز ما تنها او رامیشناسد و لباسهای گرانبهای او را میبیند و دارد یک کپی از او میشود بی آنکه بداند ، تهمینه کی بود ، کی کاووس کجا بود ، و ماندانا  و آناهیتا ایزد بانوی بزرگ تاریخ ، 
    درکجا زیست میکردند ، در آنزمان هم  بمدد آناییکه سخت به ایمانشان مسلمانی چسپیده بودند و تاریخ نگار هم بودند  ،این پرده بر روی تاریخ گذشته ما کشیده شده بود .تنها میدانستیم که مردی نانجیب از یونان  برما یورش برده کاخ های زیبای ما را به اتش کشید و سلسله ای بنام یکی از سردارانش که سلوک نامیده شد بر پا ساخت تا موی و روی زیبایی زنان زشت یونانی را با زیبایی و ظرافت و پوست و موی زنان زیبای ایران عوض نماید .اما اسلام همیشه عزیز بود هیچگاه کسی  حتی اشاره ابه به سوزاندن کتابخانه به دست عمر و آتش زدن فلک الافلاک و قلعه انوشیروان نکرد ، انوشیروان ظالم شد چرا که نوع مذهب جدیدی را که امروز ته مانده  آنرا بنام  مجاهد وخلیق وغیره میکشند ، بنام مزدکیان  کشت ونا بود ساخت او تنها یک دین را ویک ایمان را میشناخت ،
    ” زرتشت بزرگ ” را  نه مانی ونه مزدک .  تاریخ بهم خورده مانند آش شله قلمکار هرکسی نذری خودرا دردیگ ان ریخته است .
    زنان ایران همیشه با پوستی سپید چشمانی نیلگون و موهایی طلایی و یا به رنگ میوه های نخل داشتند ، حال در زمان قاجاریه هم زنان با سبیل بیشتر جلوه میکردند !!!! امروز حتی نمایشات و سرودهای ملی و رزمی را برچیده اند  تنها باید نوحه سرایی کرد برای کسانی که هیچ نسبت خونی و نژادی با ما ندارند ، اما دکان خوبی است برای جمع آوری مال ، هرچه مردم  کودن تر و احمق تر باشند بیشتر میتوان ا زآنها بهره کشی کرد . قلم ها را شکستند ، کتابخانه ها را به اتش کشیدند تا کسی نتواند بداند  از کجا آمده و چرا آمده و به کجا میرود ، خدا گم شد و بجایش الله نشست /
    بحث امروز من رفتن به اعماق تاریخ نیست نه تاریخ نگارم ونه باستان شناس تنها زنی هستم که  اوقاتم را صرف خواندن  تاریخ سر زمینم کردم و آنچه را که مینویسم با سند و مدرک و کتب تاریخی اصیل است بخصوص که اجدادم از نسل جمشید بودند .
    اگر گه  گاهی چیزکی مینویسم باین امید است که باقی بماند تا شاید شمعی باشد برای کوردلی ونا بینایی که در عمق خون شهدا و خون قمر بنی هاشم گم شده است و نامش ایرانی است !. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 21/07/2017 میلادی /…
  • شهر سکوت

    روز گذشته زاد روز میلاد بانو “سیمین بهبهانی بود که اگر زنده میبود امروز نود ساله میشد . یادش گزامی .
    روا مباد سخن گفتنم  ، که می دانم 
    روا به شهر شما ، غیر ناروایی نیست ………..سیمین از کتاب “رستاخیز “
    بزرگ بانویی بود که دیگر مانند نخواهد داشت  .
    این جند روزه بشدت مغزم خسته است ، حذف فیزیکی راههای مختلفی دارد و میتوان با وسائل خیلی عادی ترا و شعور ترا از میان برداشت ؛ دیگر خسته ام  ،در این  چهل سال چیزی غیر ا ز چرندیات  نشنیدیم  و ندیدم ،  تصاویر  ارائه شده و یا موناژ شده  از زندانها و شکنجه ها  و شیوه محاکمه ها  و غیره  که بعضی از آنها واقعا ساختگی  و از شدت بی مایه گی دل انسان را  بهم میزنند ،  کتبی که در این  چند ساله به چاپ رسید ( و هیچکس ندانست چگونه ) مجوز گرفتند ، یا کپی برداری از روی کتابهای قدیمی مانند پنجاه و سه نفر و یادداشتهای یک زندانی بسیار معروف که حال در این دنیا نیست تا از مایملکش اعاده حیثت کند  و چقدر هم طبیعی و ساده بنظر میرسیدند .
    حال فرض کنیم  نویسنده حق دارد  که به کمک  قوه تخیل  خود  به هر نوع  آفرینشی دست بزند  وبا استفاده از چنین حقی  حتی گرگ اجنبی کش  را نیز آفریده است ، چرا راه دور برویم در همین چند ساله  روزی نبوده که ما تصویر دوریان گری را از همه رسانه ها نبینم و چیزها نشنویم ، اشنایی با چند گروهبان  و مترجم  و در کامیون باربری فلان تاجر نشستن  میتواند کمک بزرگی بکند . اگر کسی باو اعتباری نداد خودش بخودش اعتبار میبخشد .
    عملا سینه اش را جلو میدهد  و گویی میخواهد با یک گلوله سینه ات را هدف بگیرد  پس از صحنه پردازیهای  بسیار ابتدایی  بسویت تیری پرتاب میکند و دستوری میدهد وتو نا خود آگاه آنرا انجام میدهی .
    حال اگر کسی پیدا شد و رفت مثلا کتاب ( امیر ارسلان نامدار ) را  بخواند آنهم نه یکبار بلکه ده ها بار محال است چنان تخیل پر باری در نهاد خود بیابد .
    حداقل در کتاب امیر ارسلان اینهمه کش مکش و جدال نیست  ویک خارجی وجود ندارد  مگر دیو افسانه ای و مادرش  و یا جادوگری با طلسمش  و یا مثلا مهر حضرت سلیمان ، 
    بهر روی احساس میکنم خسته ام ، خیلی هم خسته ام ، روزها را میشمارم تا چه وقت میتوانم از این شهر بگریزم برای مدتی خودم را پنهان کنم و برای مدتی چشمم باین  آت اشغالها نیفتد و خودم را درگیر بعضی مسائل که ابدا بمن مربوط نیست ، قرار دهم /
    ز شهر بند سکوتم رهایی نیست 
    که پیش خفته مجال  سخن سرایی نیست 
     زهیس هیس لبان شما ، توان دانست 
    که خلق را به فغان من آشنایی نیست ……..یادش گرامی بانو سیمین بهبهانی 
    زاد روز میلاداورا تهنیت میگویم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 20/07/2017 میلادی /..