Category: General
-
موسیقی
» این ها ، هجوها ، و همه حرفهایی است که برای گفتن دارم ” موریس باریس “—————————————————————————–روح موسیقی و عظمت آن تنها چیزی است که مرا بگریستن وا میدارد ، تصویر ذهنی من از موسیقیدانان نوع دیگریست،آنها خدایان منند ، چهره رنج دیده ریچارد واگنر که بهترین نماینده قرن نوزدهم بود و چهره خشمگین لودیک وان بتهون که نمایان گر خشم او از مردمی بود که دوست نداشت اما به آنها احتیاج داشت و چهره شیرین موزارت که چگونه قربانی خود خواهی ها شدشب گذشته روی یوتیوپ سنفونی کامل شماره 9 بتون ( کرال ) را نیمه کاره دیدم و خوابم بود امروز آنرا روی تلویزیون انداختم تا بهتر ببینم این سنفونی در سه سال قبل با ارکستر سنفونی شیکاگو اجرا شده بود دسته کر بی نظیر و رهبر باا کمال قدرت آن ارکستر بزرگ را رهبری میکرد ،” انریکو نوتی “…..همه آنها بنوعی رنج برده اند و چه بسا بعضی ها در تنگدستی و بیماری جان داده اند همه نوکر ارباب و یا دربار بوده اند امروز هم بیشتر ارکستر سنفونی ها ذر خدمت بزرگان است و ما ته دیگ را میلسیم و حظ میکنیم .دراین فکر بودم که چگونه روح ملت ایران را از این موهبت الهی جدا کردند و کشتند باغهای جادویی نقاشی ، رمانهای فرانسوی ، و انگلیسی ، دانش آلمانی و موسیقی آلمانی و در آخر موسیقی خودمان که تازه داشت در جهان جایی باز میکرد .حال در این جنگل غولها با پیراهن های تیره با فاصله ای ای خیلی دور می نگرم و هیچ نمیتوانم تناسبی بین آنها و خودم بیابم هیچ تشبیهی و هیچ قرابت خانوادگی .من قادر نیستم بفهمم که چگونه آن مردم بی فکر وبی مطالعه نشستند برای کسانی عزا گرفتند که نه از خون ما بودند ، نه از سر زمین ما و نه از خانواده ما و تنها کارشان ویرانی و غارت و تجاوز بود ، ما چه میدانیم در آن سالها دردشت بی آب و علف صحرای عربستان بین قبایل چه میگذشت ؟ و چه گذشته بود چرا زنان آنها را قدیس مینامیم و مردانشان را نماد خداوند در حالیکه خودمان هزاران زن پاکیزه مطهر و نماد کامل قدیسی در خاک خودمان داشتیم ، ما برده وار نشستیم به سجود و رکود آنها .قرابت روح ، هدف و شیوه ها در این دو نژاد شگفت انگیز است بی آنکه بهم ربط داشته باشند این عشق معنوی از کجا برخاست این عشق به تعالی وجود آن فرمانفرمایان که تنها هدفشان حکومت بر سر زمین ما بود چگونه شکل گرفت ؟ و چرا نا از یاد بردیم که کی هستیم ؟ واین داستان تا امروز همین امروز ادامه دارد و خواهد داشت .سنفونی نهم بتهون را کلیسا مصادره کرد در این فکرم چه کسانی کلام روی آن آوازها گذاشتند ، بتهوون صدا را بجای ساز گذاشت و برای اولین بار در دنیای موسیقی این انقلاب بوجود آمد که صدا جای ساز را میگیرد و دسته کر تشکیل شد و قرنهاست که ادامه دارد . البته آهنگسازان دیگری هم بودند که شانس آنرا نداشتند کلیسا آنها را بخدمت بگیرد تنها ” باخ” توانست با ارگ خود همه را به زیر یک پرچم ببرد .پس این ” مذهب ” همه جا خود را وارد کرد ه و ارباب میشود وای بحال بردگان .مردانی بزرگ که دل برای بشریت میسوزاند دنباله روی همین موسیقیدانان بودند ” رومن رولان ” آن کتاب معروف و تاریخی خود را بنام ” ژان کریستف ” تنها برای لودیک وان بتهون نوشت از روح او کمک خواست ( بگفته خود نویسنده ) .من در هنر موسیقی و تنها در همین هنر یک اکسیر مقدس میبینم و ستایش میکنم راه رستگاری من از همین راه است نه دریک اجتماع فاسد.وصیت کرده م موقع سوزاندن جسدم از ” رکویم ” موزارت استفاده کنند تا من شادمان به بهشت بروم !ثریا / اسپانیا / پنجشنبه / 09/11/2017 میلادی برابر با 19آبان 1306 خورشیدی ! -
زن ….. درتاریخ
در بعضی از این شهرهای قدیمی این سر زمین که پای بگذاری ، در اکثر از گورستانها ، بوی خون را استشمام میکنی ،بوی خونهای ریخته شده شاید برای آزادی سر زمینشان از چنگال دیکتاتوری در بارسلونا ، در بورگوس ، در آندالوسیا ،بوی خون ” رامون گارسیا ، خوزه سانجز، اوبرتو بائنا و یا مارکز کارسیا لورکا ، در این سر زمین هم خونها ریخته شد و جنگها ادامه داشت کتکها و شلاقها از جانب مامورین انتظامی آدمکشانی که بر مسند قدرت نشسته بودند ، سرانجام ، رهبر بزرگ و پیر آنها ” سانتایگو کاریلو ” دستها را بالا برد و در خانه نشست اما فرزندان خوبی تربیت کرد که توانستند سر زمینشان را به یک دموکراسی تبدیل کنند ، نوه شاه مخلوع را بر تخت بنشانند ، و اگر این شاه سی سال و اندی توانست تاج و تخت میراث پدری را نگاه دارد باید مرهون همسرش ملکه( سوفیا ) باشد واین او بود که با همه تحقیرها توهین ها از اینکه یک خارجی ( اهل یونان ) و برادرش مخلوع و فراری و در کشورش هرج مرج بود ، با متانت جلو آمد و ایستاد .هرچه گشتند ، کوچکترین خطایی از او ندیدند ، زنی مومن به کلیسا و مومن به سر زمینش ، فالنژیستها به لانه هایشان برگشتند فاشیزم کم کم فرو نشست ” هرچند هنوز در گوشه و کنار شهرهای شمالی میتوان نمادی از آنها را یافت: حزبی بنام حزب سوسیال دموکرات حاکم شد و سانتیاگو کاریلو سر از فرمان ” مسکو ” پیچید و به فرمان شاه آمد و دست ملکه را بوسید امروز اسپانیا تغیر کرده است ، کم کم فهمیده که قانون چیست و دموکراسی کدام است هرچند باز انگشتهای نهانی ( مسکو) در بعضی جا ها کار میکند رویهم رفته مردم دیگر حاضر نیستند خود را به خطر بیاندازند .برای سر زمینشان ارزش قائلند البته بیسوادی هم درمیانشان کم نیست اما جوانانی هستند که از تاریخ درس گرفته اند و میدانند نباید نوکر بیگانه شد باید ارباب خود بود .امروز ملکه سوفیا جای خودش را به یک دختر متجدد داده است که تنها نقش او همراهی با شاه فلیپه میباشد چندان طرفدارانی ندارد ، اما هرجا سوفیا حضور پیدا کند صد ها هزار نفر برایش هورا میکشند و دست میزنند چرا که آرامش امروزی خود را مدیون او هستند .امروز میل ندارم به تاریخ اسپانیا بپردازم ، این سر زمین امروز جای زادگاه مرا گرفته و من فرزند خوانده و میهمان ناخوانده این سرزمین در حفاظت کامل بسر میبرم ، مهربانی اطرافیانم را درک میکنم اما خودم چندان اشتیاقی به رفت و آمد ندارم .شاهنشاه ما ، خیلی زود به زنان سر زمین ما ازادی را اعطا فرمود ، زنان ما از بند گسیخته و رها شده ناگهان سر برافراشتند بی آنکه راهشان را به درستی بدانند ، آزادی آنها در لباس پوشیدن به حد افراط و نقاشی کردن صورتشان و رفیق گرفتن و قمار کردن و در کنار مردان سیگار و گاهی لبی به می و به تریاک آلودن بود نه بیشتر ، آنها هنوز حق واقعی خود را نگرفته بودند هنوز مرد حق داشت فرزندان را نگاه دارد [در موقع طلاق و جدایی ]، هنوز زن بدون اجازه شوهر حق خارج شدن از مملکت را نداشت و هنوز میراث پسر دوبرابر دختر بود و هنوز دختران نه و یا ده ساله زیر نفوذ خانواده قدیمی خود میبایست بخانه شوهر بروند و هنوز بودند زنانی که دخترانشان از بند رها شده اما خودشان زیر چادر عبایی دست در دهانشان میگذاشتند که نامحرم صدای آنها را نشود ، هنوز مکتب های قرائت قران زنانه بر پا بود بیسوادی هشتاد در صد مردم خود معضل بزرگی بود ، و:”توده سر سپرده “مسکو» از همین بیسوادی سوء استفاده کرد خواننده بی ارزش که روی سن کاباره قر میداد اگر از او میپرسیدند بهترین کتابی که خوانده ای کدام است ؟ میگفت ” سو وشون سیمین خانم دانشور ” !!!این اوج روشنفکری زنان ما بود آقا جلال همسر ایشان ناگهان همه را غرب زده خواند و ملاها در پشت صحنه صحیفه سجادیه را میخواندند و به مردم فوت میکردند و مشغول تدارک بودند روشنفکران باصطلاح نامی ما با زنان و دختران ایرانی ازدواج نمی کردند آنها را بی شعور و بیسواد خطاب میکردند در عوض دختران مانده ارامنه و یا اگر خیلی پیش رفته تر بودند زنهایشان یا فرانسوی ویا آلمانی آنهم از نوع زنان بار و یا دختر یک راننده خارجی بود و چگونه خانواده این مردان دور برو آن ” خارجی ” میگشتند و او را تر و خشک میکردند د ر حالیکه نه نامی از جهیزیه بود و نه نامی از پدرو اجداد خانواده ، نیمی از « روستاییان ده نشین و شهر ستانی ” ناگهان به پایتخت یورش کردند و همه راهی فرنگ شدند تا لباس کهنه های فرنگی را بر پیکرشان بکشند در حالیکه صنایع نساجی ما که به همت ” رضا شاه بزرگ ” بنا نهاده شده بود رو ببالا میرفت و کشورهای همسایه خریدار حریر و کرپها و چیت های کتانی ایرانیان بودند ، حتی کارخانجات کشورهای خارجی مواد خام را از ایران بیرون میبردند و در کشورهای فقیر آنها را میدوختند وبا مارک خود به ایران صادر میکردند ، نمونه آن را خود من داشتم ! روزی یک لباس تریکوی بسیار زیبا دوستی از لندن برایم به ارمغان آورده بود ( مرحوم جورابچی ) و دیگری صاحب تریکوئ( نیلی) که میهمان ما بودند از من پرسیدند این لباس را از کجا تهیه کرده اید منهم با افتخار تمام گفتم دوستی از لندن برایم سوغات آورده … گفتند میدانستید که این پارچه متعلق به کارخانه ماست ؟ باورم نشد تا دیدم ، حتی جورابهای ” فروشگاه بزرگ ” مارک اند اسپنسر و تریکوهای آنرا نیز همین آقایان تهیه میکردند .این نوشته ها را برای این این مینویسم که هم یادی از تاریخ کرده باشم وهم بگویم که سر زمینمان داشت به جلو. میرفت روشفنکران قسم خورده مسکو /لندن / جلوی آنرا گرفتند کم کم میرویم تا آنقدر خاک بر سر شوم چیزی بدتر از بنگلادش آنهم از نوع سوم آن .چرا ؟ پاسخ را بخوانید ، خود فروشی و خود نمایی .بی اعتمادی وبی اعتقادی و نمک نشناسی .و حب وطن پرستیشاه مرحوم چندان با زنان بخصوص زنان ایرانی میانه ای نداشت او نیز ترجیح میداد زنی خارج از کشور خودش بگیرد اما قانون باو میگفت همسر و مادر ولیعهد باید ایرانی باشد ؟! که از فرانسوی ها هم جلو تر رفت ! پایان
ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا / 09/11/2017 میلادی / برابر با 19 آبان ماه 1396 خورشیدی/. -
و…. خدا خود را آفرید
خدا ، کسی بود که خود را میافرید ،و….خدا تنها خدا میافریندسر تا سر هستی زمان را ازخودش آفریدپیدایش و گسترش خدا ، همان طبیعت بود .و امروز با نام او وزیر لوای آفریدگار همه هستی را به تباهی و فساد کشیده اند ، آن “آه “و آن “دم ” که میاید و میرود همان جان که میوزد و می پیوندد بر بنیاد مهر و عشق و مهربانی ، همان که با پلیدیها میجنگد و گلاویز میشود وهمان او اولین : “مهری » بود که در دلها نشاند.امروز همه چیز باد شد بادی که پر گشوده بر سر تا سر گیتی آبها و رودخانه ها خشک ، باد سمی میوزد گیاهی از زمینی نمیروید و جانوران کم کم جان میدهند و آن جانور بزرگی که از یک حیوان زاده شد و نام خود را بشر گذاشت آتش مهر و مهربانی را خاموش ساخت و آب و زمین و باد گیاه و جانوران را بهم آمیخت و….خدا گم شد.خدا همان رویا بود وهمان عشق ، وهیچکس را مانند خویش نیافرید .حال امروز باید به قصه ها و افسانه های باغ بهشت دل بسپاریم ، ” آدم از گل ساخته شد و خدا با وجان داد، حوا گناهکار بود میوه ممنوع را خورد ” و تنها چیزی که در این بهشت خیالی وجود ندارد همان دمیدن مهر در دلهاست .همه مار شدند ، همان مارهای اغوا گر و درخت معرقت را از بیخ وبن بریدند دیگر معرفتی و عشقی بر جای نماند و دیگر کسی آوای خردمندی سر نداد. درختان نیز خشک شدند .امروز دیگر تابش آفتاب بر روی دیوارهای فروریخته دل مرا شاد نمیکند ، دیگر درپی سعادتی نیستم ، تمام شب د ر مغزم کلمات جا بجا میشوند و تکمه های تایپ در مغزم به صدا در میایند و صبح همه چیز پنهان میشود ، گم میشود ، تنها میشوم و میدانم که تمام شب با خدایان دروغین در جدال بوده ام ، میل ندارم به زیر چتر سیاه آنها بروم چتر زیبای خودم را دارم که بر پهنه زمان سایه افکنده است .هر انسانی خود یک خداست و اگر این راه مهر ورزی را ادامه دهد چه بسا خود و دیگران را نیز به یک سعادت میرساند اما رشک و حسد و آزمندی مردان دیگر که زیر چتر خدای دروغین تنها به خود خدمت میکنند این رابطه را از هم میپاشند .” توبه نامه” را خلق کردند ” قوانینی را بنفع خود نوشتند ، ا باید توبه کرد؟ مگر انسان از مهر ورزی و عشق توبه میکند؟ عده ای سرسختی نشان دادند وعده ای به دست خود خود را شقه کردند و از مهر به کینه ورزی و کامجویی پناه بردند ، آنها گم شدند واین گم شدگان حال درصدد آن هستند که همه را به زیر پرچم سیاه و تاریک خود ببرند خورشید را کشته اند شمع های بد بو را جایگزین آن ساخته اند .چگونه گاهی لرزه بر اندامم میافتد .من فیلسوف نیستم ، فلسفه هم نمیدانم ، کتابهای فلسفه ام جلوی رویم به دیوار تکیه داده شده اند هرکسی عقیده خودش را بیان داشته در زمانهای گوناگون و چون به زبانی دیگر سخن گفته و یا کلمات را پیچانده نامش را فلسفه گذاشته اند ، اپیکور ، / نیچه / ژان پل سارتر که خوب کمی میتوان به گفته هایش تکیه داد ، ماکیاولی ، و صد ها هزار مکتب ها و افسانه از این مردان بزرگ بجای ماند اما متاسفانه ، ” نوزاد ” دیگری بنام ” مذهب بر تمامی عالم هستی سایه انداخته و دیگر کسی راه فراری نداشت و ندارد .
ترس وجود همه را گرفته است ترس از خدایان خیالی و امامان ساختگی .زمانی دور که هنوز در دبیرستان بودم عده ای دور هم جمع شده و مکتبی را به راه انداخته بودند بنام ” اگزیستانسیا لیزم ” من بطور خلاصه آنها را ” اگزی ” مینامیدم درست بخاطر ندارم بنیان گذار این مکتب کی بود شاید هم همان ” سارتر” بود نوشته های ایشان بنوعی دیگر بود سخت بود قابل هضم برای من نبود اما آنها دور هم جمع میشدند و ما را قابل نمیدانستند که وارد جمع آنها بشویم ، این مکتب هم گویا بهم ریخت ، مکتب سیاسی کمونیسم همه جا را درنوردید چون لا مذهب بود ، و دیگر کتب فلاسفه به موزه کتابخانه ها سپرده شد .
پادوهای استخدامی کمونیسم راه افتادند و برای گرفتن برده و بردن آنها به مسلخ و شستشوی مغزی و پخش روزنامه ها و مجلات و عجب آنکه اکثر آنها از خانواده های متمولی بودند ! و یا متدین و یا بقولی متشخص!
از این مکتب صدها علف بی ریشه سبز شد علف های هرزه ، مخلوط چای با گل گاوزبان ( مارکسیست اسلامی ) در این فکرم مردم مگر از خود ایده ندارند ؟ چرا ! شاید داشته باشند اما ترس ، ترس از تنها بودن و در پشت دیوارها به تماشا ایستادن آنها را وادار میکند که خود را به معرکه نزدیک کنند یا بمیرند و یا پیروز شوند و[ آنکه پیروز میشود همان است که دیگران را به معبد قربانی کشانده است ].
عده ای هم امروز با روشنگری در چراگاه دوزخ حقیقت میسوزند چرا که باخودشان نیز رو راست نیستند
من؟! من دارم خاکروبه های حقیقت را جمع میکنم تا به آن شکل بدهم ، منهم کامل نیستم . پایان
ثریا ایرانمنش .»لب پرچین « / اسپانیا / 08/11/2017 میلادی برابر با 19 آبانماه 1396 خورشیدی!.
—————————-
اضافه : این مطالب را برای این اینجا آوردم که اخیرا مثالی در روزنامه های خارجی مطرح شده دو نوزاد در شکم مادر که از یکدیگر سئوالاتی میکنند درباره وجود مادر و روزنامه های “جیم الف “بطور مسخره ای از آن کپی برداشته اند . .ث -
در قلب این اقلیم بی تاریخ
تقیم به نادر نادر پور——————–آه ای بزرگان از یاد رفته ،دیگر من در قلب این اقلیم بی تاریخ کاری ندارم ،من با گردش ایام همراه نیستمزندگی بیهوده وبی مسیر راروی دیوار بی هجم گچیتیره روزی هایم را میبینمچشمانم دیگر میلی بد یدار نور خورشید ندارندمرا در سینه دیگر آرزویی نیستتنها به صدای ناشناسی از دوردستها گوش فرا میدهمدر ایستگاه هجرتدر انتظار قطارم ، قطاری که مرا بتو میرسانددر این سر زمین ناشناس آنقدر مانند تو ماند مکز خودم دیگر کسی باقی نماندتو سفر کردی به دیار نیستی ، با همه هستی های خودتو نیز مانند من از آیینه گریزان بودیتو نیز آفتاب را میپرستیدیمردی که راز آفرینش رادرک کرده بودمردی که از کلمات پیکر میتراشید .خود ستایشگر پیکره ها بودمردی که لایه های زائد شعر را از حریم شان بیرون راندمن باخرد سالی تو خردسال بودم با جوانی تو جوان وبا مرگ تو پیر شدممنهم مانند تو در انتظار مرگم تا راه فراموشیم را بنمایاند. /ثریا / اسپانیا / سه شنبه 7 نوامبر 2017 میلادی / -
دراین دیر کهن
چند گردیم در این دیر کهن ، پیر شدیمآنقدر بیهوده بگشتیم که دلگیر شدیم ………”بابا فغان شیرازی “———روز گذشته از خرید باز گشتم اما دچار سرگیجه وحشتناکی بودم ، با خود فکر میکردم اگر در این گوشه بیفتم حداقل تا ساعت شش بعد از ظهر کسی باخبر نمی شود ، رابطه های ما تنها با چند کلمه لاتین روی اینستا گرام یا واتس آپ است نه بیشتر حتی ایمیلهای هم دیگر کار نمیکنند . رابطه ها باید کم شوند ، همه چند بسته شده مهمتر آنکه ” خودی ” و نا خودی ” این دیگر نور در نور است !!سر زمینی که روزی مانند یک نگین درخشان در جهان میدرخشید ناگهان ….. زیر روشدامروز زیر نظر یک رباط بیمار که خود از راه دور کنترل میشود نه قلب دارد نه مغز و نه احساس تنها با پشتیبانی آتش به اختیاران دستور میدهد بکشید ، بزنید به بندید زندانی کنید دار بکشید گردن بزنید جنگ کنید درست مانند همان رباطهایی که ” دیزنی لند” برای شستشوی مغزی بچه ها میسازد و جامعه ای پاک و خالی از هر آلودگی را مانند بهشت به همه نشان میدهد !!!می گفتند که شاه روی فوتبال سرمایه گذاری میکند ؟ برای اینکه ما سرمان گرم شده واز سیاست فارغ شویم !! حال لجن بد بوی سیاست سر تا پای همه را گرفته امروز در همین سر زمین هزاران سیاستمدار از بند گسیخته مردم را به خیابانها میکشند ، آن گیس گلابتون با آن دندانها چندش آورش با آن خنده های بیرحمانه اش معلوم نیست چه کسی او را وارد گود سیاست کرده که نظم کشور را بهم ریخته است هرج و مرج باید همیشه حاکم باشد تا مردم فکر نکنند ، و ندانند که چه در اطرافشان میگذرد .همه تبدیل به یک شماره شده اند. ماند گوسفندان آنها را در خیابانها میدوانند و عوایدش را بالا میکشند مردم هم میدوند بی آنکه بدانند چرا ؟.در گذشته درهمان ولایت کوچک و خاکی ما همه ما دریک کوچه زندگی میکردیم ، ارتباط ما با یک تلفن محلی و مرکز بود آنهم نه با شماره »هنوز شماره نشده بودیم « ! بلکه زنگ را میچرخاندیم ” الو. ، مرکز ، خانه فلانی را بدهید ، چند دقیقه بعد با خانم یا اقای فلانی حرف میزدیم ، عمه جان من همسرش را از دست داده بود وبا دختری که به فرزندی قبول کرده بود خیاط خانه خود را اداره میکرد و حال آنکه مرکز تلفن هر روز باو زنگ میزد و حالش را میپرسد و میگفت اگر کاری داشتید فوری اطلاع دهید ، عمه جانم مهربان بود من بهترین ساعات عمرم را در خانه او و در خیاط خانه او و در کنار کلوچه های خرمایی او و در اطاق بزرگ فرش شده زیر نور آفتاب در کنار حوض لبریز از آب تمیز و گلهای لاله عباسی میگذراندم تا اینکه عمه جان فوت شد و ما در خارج شهر یک خانه بزرگ خریدیم که هنوز خیابانهایش خاکی بودند اما فورا تلفن وصل شد چراغ برق داشتیم ،بهشت من در همان خانه بود همان ” پایاب ” همان باغ بزرگ همان باغچه های لبریز از سبزیجات وهمان ” گاو گردی که آب را به کرت ها میرساند و آن داربستهای انگور و درختان میوه که من مانند میمون از این درخت به آن درخت میپریدم و سپس با لبان و دستهای و لباس آلوده به رنگهای توت و البالو و انجیر خودم را به دایه ام میرساندم که لباسم را عوض کند تا کتک نخورم و…. بعد همه چیز تمام شد ناگهانی تمام شد .در پایتخت من بیکس شدم نه پدرم بود و نه فامیلم درمیان مشتی مردم غریبه و ناشناس در عوض گنده گوزیهای فراوان دریک حرمسرا اوف …..وارد جهنم شدم .تا روزی که از آن شهر و آن دیار فرار کردم ،خودم نبودم .هنوز روح من بر میگردد بخانه کوچکمان در آن شهر که دیگر وجود ندارد مانند شهرهای سودم و گومورا ویران شدند اما ما متعلق به قوم لوت نبودیم که لواطمان بر باد دهد ، قوم لوط بعدها آمدند هنوز هستند و خواهند بود .شب گذشته کلیپی دیدم که در خانه های معروف و آنچنانی سر پرست خانه میگفت ”از دختر ده ساله تا زن شوهر دار پنجاه ساله در اینجا داریم زنانی که شوهرانشان میدانند آنها به چه کاری مشغولند اما چون اعتیاد دارند و مخارج و کرایه خانه شان گران است مجبورند تن بخود فروشی دهند و من مجسم میکردم که یک زن ، یک مادر با سینه های لرزان زیر پیکر یک غول بی شاخ و دم دست وپا میزند برای چند غاز، حال تهوع گرفتم ، نه گریه ام گرفت .این بود ؟ این بود آن اسلامی را که میخواستید ؟ این بود آن دولت مهربان و رحیم علوی ؟ هنوز هم دست نمیکشند و هنوز هم بر هر سر دری نام خدا را که گم کرده اند یک الله یافته اند که برایشان از هر جهت مایه فراهم میکند .این ” الله ” همان شیطان آله واک ” است نماد شیطان و شیطان پرستی .نه دیگر به اخبار گوش فرا نخواهم داد آنها هم ترکیب مضحکی از این سر زمین را دارند کپی میکنند بی آنکه واقعا چیزی بدانند .نه ! فکرش راهم نمی کنم ، میروم سرم را با چیزهای دیگر گرم میکنم .نوه ام در ماه ژوئن فارغ التحصیل میشود ! چه زود گذشتخیلی زود گذشت تنها رابطه ما یک قلب قرمز است که هر شب برای هم میفرستیم و آن دیگران ناگهان قد کشیدن از من بزرگتر شدند من فرو رفتم ، کوچک شدم . اما روحم بزرگ است خیلی هم بزرگ و بخشنده و به کسی فکر میکنم که برایم لاله های سرنگون را به ارمغان آورد ..پایان /کس ندیدیم که تلخی نشنیدیم از اوگرچه با پیر و جوان چون شکر و شیر شدیمهرکجا دیده امید گشودیم به صدقبیشتر از همه آنجا هدف تیر شدیمثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 07/ 11/2017 میلادی / برابر با 16 آبانماه 1396 خورشیدی ! -
تله تابییز
سریالی تلویزویونی برای بچه ها بود بنام ” تله تابییز”حامل پیامی بود برای آینده ما ، فرفره های دور شهر میچرخیدند و آدمکها درون یک کومه ویا چپر دور یک میز مینشستند وتنها با صدای زنگ برای هوا خوری بیرون میامدند قدری درو چمن های سر سبز میگشتند خنده ای میکردند درمیانشان همجنس باز هم بود ، دوجنسی هم بود ، مردان وزنان عادی هم بودندو سپس با صدای آژیر دوباره به زیر زمین فرو میرفتند . من آن روزها احساس میکردم درآینده نه چندان دور زندگی ما به همین ترتیب خواهد بود ، چندان افکارم نا بلد نبودند .امروز حرص و ولعی که این مردمان را دربر گرفته برای جمع آوری مال و پول و ساختن چپرها در زیر زمین وخانه های امن زیر همان چرخش فرفره ها کشت و کشتارها و دیوانگیها واین پولها کجا میروند ؟ برای ساختن خانه های اتمی ؟دراین زمان دیگر من آینده را نخواهم شناخت سراسر زمان برایمان یکسان خواهد بود خدا هم گم شده چرا که به پرستشگاهای او حمله میشود وعده ای بیگناه کشته میشوند بنا براین دیگر نه از دست مادر مقدس ، نه عیسای مصلوب و نه پدر که خود خدا باشد کاری ساخته نیست .تنها یک قدرت شیطانی بر دنیا حاکم است گاهی نگاهی به چهر های این ملاهای حاکم در ایران می اندازم واقعا ترسناکند ، ترسناک ،در آن حال است که دلم میخواهد تا مسلسلی دردست داشته باشم و همه را از دم درو کنم .” مردان تاریخ ” ! دیگر باید این نامها را در موزه ها گذاشت ، بشر برگشته به حال توحش خود . دیگر فردایی وجود ندارد فردا را میتوان مانند دیروز دید ، تنها خورشید است که کم کم فرو میرود و یا بیرون میاید تنها اوست که درحال حاضر خودش را از دست بشر رها ساخته اما امواجش را باز این بشر شیطان صفت در اختیار خود دارد.آن روح وطن پرستی ، آن نوستالوژی ها آن خاطره ها کم کم جایشانرا به یک بی تفاوتی داده اند دیگر نه از ” کوروش ” کاری ساخته است و نه از نیوتون و نه از داروین ونه از اولین بشر که با گناه پای بر دنیا گذاشت . حال بهشت را در همین دنیا ساخته اند و خدایان کم کم از عرش و قدرت خود پایین افتادند ، شکستند ، در توفان خشم و رشک مقدسین قلابی .حال بلا تکلیفی ، در خانه ات باید یک صلیب مقدس ، یک جلد کتاب آسمانی مسلمین ، یک تورات ویک جلد الواح مقدس و چند مجسمه بودا بگذاری ، و میان اینهمه ادیان بی فایده بایستی و در غم بزرگ خدایان از دست رفته بگریی .همان هایی که به مردم وعده ها دادند ، نوید ها دادند وعده های که به فردای هیچگاه نیامده منجر شد . امروز چه در پس اندازت داری آن مهم است .خرد و دانش را ریز ریز کن و درون توالت بریزد و سیفون را بکش .امروز لیست بلند بالایی از بانوان و حاکمان سر زمینها که برای فرار از مالیات دست به چه حقه های زده اند ، دریکی از سایتها به چاپ رسیده و تلویزویون ها رادیو های سر تاسری همه نیز از آن گفتگو کرده اند ، ما برای چند غاز اضافی که برای تولدمان در حسابمان ریخته میشود باید کلی مالیات بدهیم وزیر هزار سئوال و جواب برویم ، هرسال برگه مالیاتی به در خانه میاید باید ریز ریز آنرا پر کنیم وای بحالت اگر دروغ گفته باشی …..ما دردوزخ حقیقت داریم میسوزیم ودگران از روی مسائل بزرگ به راحتی خواهند پرید .ما ؟ هر جا مسئله ای پیش بیاید آنرا میجویم تا طعم و مزه آنرا دریابیم با جویدن همین مسائل دندانهایمان نیز میشکنند گواری وجودمان نیست و نخواهد بود روی دلمان مانند نانهای نپخته و خمیر سنگینی میکند .امروز بیسوادان ، و احمق ها شهبازان معرفت شده اند و بیماران روانی صاحب علم ، آنهم تنها علم پایین تنه با قسمت بالای بدن کاری ندارند ، در گذشته نوشتم که آدمها اره شده شده اند، دونیم شده اند تنها قسمت پایین آنها مانده .ما همان عروسکان تله تابییز هستیم . بی اراده ، بی مصرف تنها برای آنکه ” باشیم ” پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/11/2017 میلادی /…. -
مردان بزرگ تاریخ
چندین سال پیش شاهنشاه ما ، محمد رضا شاه پهلوی مطالبی در باره پدر بزرگوارشان نوشتند و در کتابی بنام ” مردان بزرگ تاریخ ” به همت شادروان ابراهیم خواجه نوری جمع آو ری شد ..امروز این کتاب که همه اوراق آن زرد شده و کم کم میرود تا رو به پارگی و فرسودگی برود در میان کتاب هایم پیدا شد.امروز سر زمین ما دوران بد و وحشتناکی را میگذارند ، دورانی سیاه در کنار مشتی ابله وزیر نظر یک ارباب بزرگ که کوچکترین حرکت و جواب او یک بمب است . .ملایی را تربیت کرده بر سمند امور نشانده است ، آینده خوبی در برابر چشمانم دیده نمیشود با آنکه بیشتر مردم در خارج ( غیر از آن خاله زنکها و باجی ها ) که مینشیند و آب بینی شان راه افتاده افسانه سرایی میکنند و راهشان نیز معلوم است سرگرم کردن مردم و قصه های حسین کرد ، عده ای از جان گذشته مشغولند تا شاید این پرده سیاه را از روی آسمان ایران کنار بزنند .چهل سال آقا رضا و والده محترم سر ما را گرم کردند و حال نوبت این فسیلهاست .در طول حیات چه بسا دقایق حساسی پیش میاید و تصمیمی در این دقایق گرفته میشود که مسیر زندگانی انسان را بکلی تغییر میدهد .این تصمیم گاهی در زندگی شخصی .اطرافیانش موثر واقع میشود و در موارد نادری هم ممکن است که این تصمیمی در سر نوشت یک اجتماع و کشور تاثیر بگذارد.تنها تاریخ و اجتماع و احتیاجات ملت است که میتواند شخص بخصوصی را در موقعیت معینی بگذارد تا تصمیمش با سرنوشت اجتماع و ملت مربوط گردد و مسیر تاریخ ا عوض کند .در روزهای قبل ا از سوم اسفند ماه 1299 رضا شاه بزرگ در چنین مرحله ای قرار گرفت روزهای قبل از کودتای سوم اسفند نقطه تحول رضا شاه بود .در این روزها بود که وی بر سر دوراهی قرار گرفت راهی را گه تا آن زمان پیموده بود با همه تجربیاتش و اتفاقات تلخ و ناگواری را که بخاطر میاورد و طریقی را که درآینده میخواست بپیماید و مشگلاتی را که میخواست از بین ببرد در نظرش مجسم ساخت و مصمم شد .حال آیا امروز از مردان گذشته کسی باقیمانده تا راه را باین جوانان بند گسیخته نشان دهد ؟ آیا سر زمین ما بکلی دستخوش ویرانی شد ؟ جزیره کیش را که تمام و کمال دراختیار جناب ” پوتین ” گذاشتند برا ی کارهای خوبشان .آسمان را نیز در اختیارشان گذاشتند ، همیشه بیاد حرف خروشچف میافتم که میگفت :ما عجله ای نداریم ، ایران سیبی است که به درخت آویزان است منتظر رسیدن آن هستیم که در دامن خودمان میافتد و دستهایمان به ابهای گرم میرسد /…….که رسید سیب گندید و شما حمام تان در ابهای گرم انجام میگیرد با کمک خود فروشان و عروسکان و”باربی ” مشرق زمین .یک باز گشت به گذشته بدون کمک کشور دیگری نمیتواند به تنهایی جلو برود مگر مردم دست دردست هم بگذارند که این مردم هم هرکسی بنفع خویش در گوشه از دنیا دارد رجز میخواند و هنوز کاسه بی بی سکینه را میلیسد و یا چسپیده به آن پسر و مادر بقول یکی نفر که کامنت گذاشته بود و نوشته بود اگر پولهای مردم و سپاه نبود آقارضا میبایست میرفت درمک دونالد کار میکرد و مادرش خیاطی !!!حال در فکر این هستم آیا این کتاب را روی صفحات کامپیوتر بیاورم یا دیگر کسی حوصله خواندن ندارد مردم میل دارند زود خطی را ببیند ورد شوند نه بخوانند .تا بعد //ساعت 19/ 04 دقیقه بعد از ظهر روز یکشنبه 05 نوامبر 2017 میلادی / ثریا / اسپانیا . -
پدافندی !!!
بعضی اوقات روی فضای مجازی چیز هایی نوشته میشود که نمیوان جواب داد واین در دل انسان میماند .امروز در روی توییتر خسرو خسر وان جناب فرورهر اظهار فرموده بودند :هرکس به خانواده پهلوی توهین کند من پدافند ایشانم !!!! میل داشتم بگویم کسی که حمله گاز انبری یا هوایی یا زمینی نکرده که شما لباس پدا فندی پوشیده اید هواپیمای جنگی هم بسوی ایشان تیر اندازه نکرده ، تنها بعضی ها به دلائل خاصی از این خانواده دلخوشی ندارند . بعلاوه چرا هنگامیکه آن جناب امیرعباس فخر آور فرمودند که فرح دیبا باعث شده که کتاب من بفروش نرسد .شما لباس پدافندی خود را نپوشیدید ؟ باهم دوست بودید؟ چرا حتی اشاره ای هم نکردید ؟.بدترین کاری که شاهنشاه مرحوم در زندگیش انجام داد آوردن این ( تحفه ) بود بعد هم تاج بر سرش گذاشت که زهر بکامش نریزد که…. ریخت .شما چه میدانید بچه های کوچک امروز ! .آه، از این بت پرستی های ما ایرانیان .باباجان ایشان یک روزی شهبانوی مملکت ایران بودند ، امروز زن شاه ساق ایران هستند آنهمه علامتها و علائم شاهزادگی تنها برای بزرگنمایی خودشان میباشد ایشان گویی مجلاتی که عکس ها را چاپ میکنند ویا مجله ها و روزنامه های خارج را کمتر میخوانند یا گوش به بعضی از گویندگان نمیدهند که چگونه ما را بباد تمسخر گرفته اند .امپرا طریس کدام مملکت ؟ مگر شاه امپراطور بود ؟ همان ملکه کافی است ( ملکه سابق ایران) تمام .خود شاه هیچگاه اینهمه قبل ومنقل وگفته ها نداشت نشست برای مرگ ونابودی ارتشی که ساخته بود گریست ایشان شدند مدل مجلات سرخ وزرد وسیاه …..حال بگمانم یک ارتش هم ساخته شود و جای آقای “دکتر قاف “خالی که درس پدافندی باین ارتش بدهد بعد هم با دشمنان بسازد .آه خداوندا ! اگر ما چشم بصیرت داشتیم چه بسا سرو کارمان با این بدبختی ها نبود و اینهمه قارچ در اطرافمان سبز نمیشد .روز گذشته برای شاه گریستم با دیدن عکسهای روزهای آخر او و تنها آرزویم این است قبل از مرگ برای دیدن آرامگاه او بروم و سرم را روی آن سنگ بگذارم و بگریم و قالب تهی کنم .بهر روی او رفتنی بود اربابان میل داشتند که او برود واین بانو برای سرگرم کردن مردم خوب چیزی بود هر روز مانند خورشید در حمام میدرخشید ، هرروز با یکدست لباس با یک زشت وبا یک ارایش مو . چهل سال است من ملکه سابق اسپانیا را تنها با یک ارایش مو میبینم با لباسهای سنگین و پوشیده کار دست خود خیاطان اسپانیا ، شاه خوان کارلوی ابد در مجامع دیده نمیشود . مردم درحال حاضر به قانون بیشتر احترام میگذارند .حال ما این باربی پیر را بر تخت جواهر نشانده ایم و ستایش میکنیم میل داریم که مملکت هم ازاد شود . زهی تاسف . پایانثریا / اسپانیا / پنجم ماه نوامبر 2017 میلادی /. -
پائلو پازولینی
درست چهل سال پیش بود که ناگهان همه اخبار منفجر شدند ” پائلو پازولینی ، کار گردان / شاعر / مترجم / نویسنده ” ایتالیایی به دست دوست پسرش کشته شد.مومنین خدا را شکر کردند که یک چنین موجودی سر انجام از دنیا رفت و دنیای پاکیزه و مطهر آب کشیده را از وجود نحس و نجس خود راحت کرد ! هنوز خبری از انقلاب نبود و هنوز مردم در گیر احساسات شب نامه ها و روزی نامه ها که پشت سرهم بسته میشدند ، سرگرم بودند .تنها آن زن خبرنگار جنجالی ” اوریانا فالاچی” خبر را نوشت وبر مرگ دوست قدیمی خود زاری ها کرد در حالیکه همین دوست طی یک نامه به هنگام نوشتن کتاب ” نامه ای به جنینی متولد نشده ” اورا بباد پرخاش گرفته بود با همان خشونتی که او را کشتند .امروز پس از چهل سال معلوم شد که دوست پسر او نقشی در این کار نداشته و بیهوده تحمل زندان را کرده بلکه فاشیستها / مومنین کلیسا و سایرین که چندان دل خوشی از او نداشته اند او را بسوی ساحلی نزدیک رم میکشانند و سپس تکه تکه اش میکنند بطوریکه هنگامی یک رهگذر از کنار آن رد میشد تنها گمان میبرد توده ای زباله بد بو آنجا ریخته شده حتی کارت شناسایی او در خون غرق وغیر قابل تشخیص بود .چپی های ایران عزا دار شدند بهم تسلیت گفتند در حالیکه ابدا او را نمیشناختند و چندان با کارها و خوی او آشنا نبودند .تنها میل داشتند که که از ازانی راه خود روشنفکری نیم بند وآب کشیده خودرا به نمایش بگذارند .پازولینی ابدا ایده سیاسی نداشت /او بشدت از زنها بیزار بود در جایی گفته بود :من از هرچه غریزه مادری است متنفرم استفراغم میگیرد من هیچگاه نمیخواهم بدانم در داخل شکم یک زن چه میگذرد من این دل بهم خوردگی و انزجار را سالهاست که باخود یدک میکشم از وقتی که سه ساله بودم و یا شاید شش ساله ……!معلوم نیست چه بر روح و روان او گذشته بود اما مادرش را تا سر حد مادر مقدس ” ماریا” رسانده و ستایش میکرد .او بخاطر اینکه مردی بود که از زنها بیزار بود میگریست در تمام آثار او میتوان بخوبی این جنبه را یافت . اشعار او همه در وصف عشقهای مردان است اما با اینهمه نمیتوان منکر خلاقیت او در کارهایش شد .پازولینی نمادی از یک موجود سر گردان در این دنیای ما بود که داشت میجنگید تا آزادی روح خود را به دست بیاورد از اینکه میدید از هرسو بند ی ، زنجیری جلوی او را گرفته بیزار بود او میپنداشت ازاد به دنیا آمده و میل داشت باین آزادی ادامه دهد حال اربابان و حامیان قوانین سخت آن زمان ایتالیای مذهبی برایشان گران تمام میشد باید این موجود نا شناس و نادان را از میان برداشت .» فراموش کرده بودند که بقول حافظ ، چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند « !او تنها برای مادر خودش که او را تا سر حد مریم مقدس بالا برده و چه بسا خود را نیز عیسی مصلوب میدانست باری بقیه زنان تره هم خورد نمیکرد .او هیچگاه نتوانست آن افسانه دروغین را که گناه چیدن میوه ممنوعه را بگردن زنها میاندازد ، فراموش کند از گناه بشدت بیزار بود بیش از حد به پاکی و خنثی بودن خود مینازید هرچه بیشتر تلاش میکرد کمتر به پاکی دست میافت در درد و رنج و ابتذال داشت خفه میشد .او با آاشعار پر معنا ، نوشته های بی نظیر و فیلمهای بی نظیر تر که اکثرا سانسور میشدند و چیز هجوی از آب در میامدند درواقع داشت خودکشی میکرد . با حقیقت یگانه بود و همیشه به دنبال حقیقت میگشت .نبوغی غیر قابل انکار داشت او با شهامت تمام از محفل انس آقایان پر مدعا میگریخت و به معتادان همجنس بازان و قاتلها میپیوست با آنها سر و کله میزد خطر میکرد اما برای گرفتن ایده این تنها راهش بود ، چشمانش همیشه لبریز از غم بود و عاشق نیویورک بود چرا که هم کثیف بود وهم روح نداشت !!!او از شهر نیویورک تنها کثافت و بیروحی آنرا میدید به بقیه کار نداشت .به هنگام خبر مرگ او ، در شهر رم ، هنگامیکه مردم درون کافه ها نشسته و مشغول نوشیدن قهوه بودند مردی آکوردئون میزد فقیری بود نابینا و آواز میخواند ” عشق مرده ، عشق مرده است ، من بخاطر عشق گریه میکنم ، من بخاطر عشق گریه میکنم و….پسرک روزنامه فروش فریا د میکشید ، پازولینی را کشتند ، آخرین خبر ، پازولینی را کشتند ؟ وعده ای ازخود سئوال میکردند ” کی را کشتند ؟ کی بود؟ چکاره بود؟ …او یک انسان نبود یک نوری بود که خود بخود خاموش شد این همان مردی بود که ایتالیا عاشق او بود و …….باو مینازید .او هم مانند خیلی ها از زمان خودش جلو تر بود ، زمان بعضی اوقات در جای خود متوقف میشود و حرکت نمیکند ساکن میشود در آن هنگام ارواحی هستند که دچار خفگی و تنگی نفس میشوند .در این دنیا هرکس به دیگری ظلم میکند و اگر ظلم نکند عقب میماند آنهاییکه میگویند خوبترها ترقی میکنند دروغگویانی بیش نیستند .خوب بودن و بد بودن مطرح نیست زندگی ما ارتباطی باین دو ندارد بلکه بسته به یک سلسله جبر و زور است که برایمان درست کرده اند و آنها باعث خشونتها میشوند . پایانثریاایرانمنش » لب پرچین « /اسپانیا / 05/11/2017 میلادی / برابر با 14 آبانماه 1396 خورشیدی /… -
یک رویا هست
شهریاری گشت ویران ، شهریاران را چه شدسر نگون این تخت غیرت تاجداران را چه شدصحن میدان وفا خالی است از چوگان زنانگوی عشق افتاد در میدان سواران را چه شد ؟گاهی یک رویا هست که ” ملت : میافریند و زمانی این رویا تبدیل به یک کابوس میشود .دیگر دوست داشتن شهریاران و نفرت از بیگانگان فایده ای ندارد ، درد در جای دیگری است ارباب در جای دیگر مشغول تهیه مواد است واین خادمان خوش خدمت و دستمال بیار سخت مشغول بیضه مالی می باشند ، تزاری دیگر بر تخت نشست پس از آنهمه زد و خورد ها جنگها کشت و کشتارها و انقلاب و شورش ها ، تزاری دیگر بر تخت نشست هنوز تاج بر سر ندارد اما کمتر از تاجداران نیست چه بسا بالا تر هم باشد .و ما؟ ……..ما در انتظارهیچ چیز و هیچ کس نیستیم تنها چشم به آسمان دوخته ایم که شاید نمی باران به کام خشک زمن برسد ، شب گذشته باران بارید خوشحال شدم ای کاش این باران چند روز ادامه یابد اما امروز صبح از شورش وهم همه گنجشکان در لابلای درختان برگ ریخته دانستم که پاییز تمام شد هوا بهاری بود ، لطیف مانند حریر. دیگر زمستان هم نخواهیم داشت تنها دریک فصل خواهیم زیست .زمستان برای اسکی بازان برفهای مصنوعی را آماده میسازد و ما فقرا تماشاچی هستیم .چون پیکری که جان را از او گرفته باشند برخاستم بر ضد کی ؟ بر ضد خدایان؟ یا آن ” یهوه” موعود که بیجان که تنها کارش خدایی است ؟! فرزندانش خوب دنیا را اداره میکنند .حال گاهی این یهوه بصورت انسانی ظاهر میشود آنهم برای دیدار و مهرجویی از بعضی ها ، چون آنها او را خوب ساخته و پرداخته اند وبر پیکرش و اندامش از طلای ناب لباس پوشانده اند ، او با فقرا کاری ندارد .او در زنخدان مرغان بلند پرواز و در پنهانی به مریدانش یاری میرساند .حال ما در لباس ” حوای ” گنه کار و یا آدم نیمه گنه کار در انتظاروحی از جانب او میباشیم .در میان خواب و بیداری در میدان جنگ با اهریمنان گذشته داشتم به سخنان او گوش میدادم که ناگهان از خواب پریدم با آمدن سپیده دم شب گم شده بود و چشمان من نیز ناگهان گم شدند مغز چشمانم را برده بود به درون کاسه سرم و من از دریچه مژگانم داشتم به همراه باران اشک میریختم .چرا؟بیدار شدم وبر سر عقل آمدم .روز شده و من به دیار صبح شتافتم محو تماشای حریر زیبایی صبح بودم در آسمان میان ابرهای پراکنده سه دریچه باز بود گویی خورشید پست یک پنجره پنهان است تا دوباره باز گردد .. اما ابرها بر او چیره شدند و باران میبارد چه زمزمه شیرینی .برای ما که در پستو پنهانیم نه برای آنهایکه درون مقوا ها در کنار کوچه ها خوابیده اند و اربا بشان بااتومبیل سفارشی ضد گلوله و ضد بمب و ضد نارنجک به همراه صدها نفر گارد و پاسدار شبانه بسوی هواپیمای خصوصی خود میرفتند او تنها خیابانها روشن شهر و تمیز و آب پاشی شده را میدیداو از جان باختگان و مال باختگان و زندانیان درون سلولها قفل شده با زنجیر، بی خبر بود چون روی شانه همان مردم تا اوج رسیده بود تا اوج اقتدار تزاری !!!چراغ فاصله بین ما با او کوچک و نا دیده است آنجا که گام های او استوار است ما لرزانیم و برای گامی جلو تر مرتب به پشت سر مینگریم مردد هستیم ، میترسیم جلویمان تاریک است چه بسا چاه هایی دهان باز کرده باشند .دیروز را ستایش میکنیم از دیروز میگوییم حال را گم کرده ایم و فردا را نیز نداریم .بیماری “سکس” بدجوری دنیا را فرا گرفته است امروز در سایت ” اسکای خواندنم ” که یکی از “ام /پی ها “یا نمایندگان مجلس عوام بریتانیای کبیر به سکرترش دستور داده برای او اسباب بازی سکسی بخرد !!! بقیه اش را دیگر نخواندم .اینها فرمانروایان جهان ما هستند .امروز ما چشم به اسمان دوخته ایم تا قطره ای آب فرو بریزد و ما کام تشنه خود را تر کنیم .پژمرد از خشکسالی کشتزار معرفتالله الله ریزش ابر بهاران را چه شدبر نیامد آرزو یم از در این سفلگانعرضه گاه حاجت امیدواران را چه شد ……….” صحبت لاری “پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 04/11/2017 میلادی /برابر با 13 آبان ماه 1396 خورشیدی !این نوشته را تقدیم میکنم به خود فروشان حزب همیشه پا بر جای [توده ] خلق وجلقی ها و روشنفکران آبکی و مصدق الهی ها —————————————————————————————————————————- -
طوطیان عشق
دلتنگم ،خیلی دلتنگم ،هیچ کاری فایده ندارد ، دلم گرفته ، از ساعت دو.نیم پس از نیمه شب بیدارم ، به دنبال چی میگردم ، کجا میل دارم بروم ؟هیچ ! دلم گرفته ، خدا دمی میاید و میرود من او را نه دیده ام و نه میشناسم به دنبال بقیه رفتم ، اما در آیینه خودمرا دیدم خودم را آفریدم دست تنها .رو به کجا بکنم ، میل دارم فریاد بکشم ، اما….صدای بلند قدغن است فورا ترا به پلیس معرفی میکنند و چه بسا به تیمارستان بفرستند ، اینجا دلتنگی مفهومی ندارد [سانتا ترزایشان ] گفته که ” یک کاتولیک خوب هیچگاه غمگین نیست و آنکه غمگین است ابدا کاتولیک نیست ” خوب بمن چه مربوط است .گاهی خدا میتواند بندگانش را گمراه سازد و آنها در گمراهی خودشان شاد و خوشحالند ، با دروغهایی که بخودشان میگویند و باورشان دارند خوشحالند .خدایان دیگر چه دشمنی با من داشتند؟ و چه کینه ای و چه رشکی ؟ و من با مهربانی نه تنها آنها را آزرده نساختم بلکه برایشان خدایی کردم .من هیچگاه از خدایان قدرت پرست نترسیده ام چون یک انسان از مهر ورزیدن و عشق داشتن توبه نمی کند .چرا اینهمه سرسختی نشان میدهم ؟ خوب ، من یک انسان کاملم اما در کجا؟ در چه سر زمینی و در چه چراگاهی ؟نه چندان گناهکار نیستم که در آتش گناهانم بسوزم گناهم تنها عشق بود ، حال از آن رویا بیرون آمده و در زباله دانی حقیقت دارم میسوزم .باید امروز به بانک بروم تا مرا ببنند که هنوز زنده ام ! روز گذشته بمن تلفن کردند بعنوان نشان دادن یک بیمه تصادف !! بهتر است به بانک تشریف بیاورید ! مگر قرار است من دریک تصادف بمیرم ، خوب همه دریک تصادف میمیرند کمتر کسی در رختخوابش ارام از دنیا میرود تنها پیامران دروغین هستند که در تختخواب بیمارستان جان میدهند ، آن غلطکهای سنگینی که بر روی ما غلطیدند . امروز من و مرغکانم در قفسی مقدس اسیریم واز هر نسیمی که یوزد بر خود میلرزیم اشتیاق بازگشت به لانه خود را نیز نداریم آتش در آنجا زبانه میکشد مردمانی که نمیشناسیم میل نداریم پرهایمانرا بالهایمانرا خونین کنند .نه در قفس آرام تریم .راه گریزم از هر سو بسته است و دلم بیقرار یک جای امن ویک فنجان چای شیرین در کنار مهربانی کسانیکه میشناختم وامروز نیستند .حال کو رمال کور مال در تاریکی عمدی بی آنکه چراغی روشن کنم به دنبال لباسهایم میگردم ، و به دنبال کفشهایم هیچ نیرویی مرا بسوی خود نمیکشد گویی در خود یک بیگانه میبینم که نمینشاسم .هنوز عشق در من شعله میکشد مانند بر قی در تاریکی هنوز از یک اثر زیبا بی تاب میشوم حریق میشوم و خودم مانند یک تکه کاغذ میسوزم .بقول آن خواننده جوان که اشگ درون چشمانش بود ” هوای گریه دارم” .امروز اندازه وبهای خود را شناختم و دیدم که چه ارزان در بازار برده فروشان بفروش رفتم . …پایان / ثریا / 3 نوامبر 2017 میلادی / اسپانیا .” یک دلنوشته “ -
نسل کشی
در مسلخ عشق جز نکو را نکشندلاغر صفتان زشت خو را نکشندگر عاشق صادقی ز کشتن مگریزمردار بود هر آنکه او را نکشند ……….؟————————-درفشی که باید پایدار بماند————————چرا ما نباید به دنیا بفهمانیم که ما هم دچار نسل کشی شده ایم ، شاید بخاطر آنکه نسلها با خونها مختلف قرن ا مخلوطند و خون پاکی در در رگ کمتر ایرانی وجود دارد .من نمیدانم امروز دنیا درباره ما و سر نوشت ما ایرانیان چگونه فکر میکند ، شاید ابدا برایش مهم نباشد همچنانکه برای ما مهم نیست .هفته گذشته دریک همبستگی و جمع آوری در لندن عده ای جمع شدند و سخن رانی کردند و محمد رضا شاه را همپای ” هیتلر ” خواندند !! از همان نوع شاعره ها و شاعران نو پرداز و خوانندگانشان .اندیشمندان وفلاسفه جهان افراد را به سه گروه تقسیم کرده اند آنهایی که آفریننده اند ، و در صدد تغیرات مهم در جهانند ، اشخاصی که تنها به رویدادهای جهان به تماشا ایستاده اند و گروه سوم آنهایکه از آنچه در دنیا میگذرد بیخبر و نا آگاهند .امروزدانشمندان و فلاسفه نوظهور ما نیز به چندین دسته تقسیم شده اند چند کتاب قدیمی مربوط به انقلابها ، چند جزوه ساخته و پرداخته چین سرخ و چند جلد کتاب از چپی ها و نویسندگان خارجی ، در حال حاضر خودشان نمیدانند چکار کنند ، گهی به مسجد میروند گه به میخانه و زمانی ساکن درگه عشق .از اپوزیسیون خارج حرفی نمیزنم چرا که مشتی خاله خانباجی به گرد هم جمع شده و تنها یکدیگر را به باد فحاشی و تهمت و افترا میبندد. آنها خریداری شده هستند .دل بمردی تازه و نوظهور خوش کردیم و گفتیم این یکی شهامت دارد و جلو میرود دیدیم که یک انسان خود بین و دچار وهم و پریشان روان و خود پرست و یک شومن است .حال آنکه در وین و اتریش نشسته و خود را تکه تکه میکند ومیخواهد یک تنه با این اراذل دربیفتد و من هرآن نگرانم مبادا پشت میزش سکته کند با افکار سالم و خوا نده هایش میل دارد روشنگری کند اما کو ؟ .اوایل انقلاب مردی بنام ( کوروش آریا منش ) که نام واقعی او رضا مظلومان بود تک و تنها جلوی این اسلام گراهای نو ظهور ونو |پا ایستاد و سپس جانش را نیز از دست دارد مانند بقیه او را تکه تکه کردند .میل ندارم درباره زندگی او بنویسم چرا که باندازه کافی کتابها و نوشته ها درباره اش به چاپ رسیده و آن مرد جوان و نازنین بیشتر به نوشته ها و افکار او بسنده میکند .داریم به کجا میرویم؟ چر ا پس پس میرویم ؟ مگر ندیدید که ایران ما را فروختند به چه قیمت ارزانی در لبا س دین و امامت ؟ مردانی مانند مار زهر آگین و ما نشستیم تا خانم ” گوگوش ” هفتاد ساله روی سن برایمان اطوار بریزد و برایمان اشک تمساح بریزد و یا آقای داریوش که خود یکی از ویرانگران بود امروز بما دستور بدهد بخوابید ، بلند شوید ، سکوت کنید ،آن بچه توده های دیروزی که در لباس شعر گفته ها و پیامهایشان را بهم میرساندند امروز زیر خروارها خاک خفته اند اما تخم ریزی کرده ان حال کرمهای جوانی سراز خاک بیرون آورده و مشغول ویران کردن تاریخ گذشته ایران سر زمین آریایی ما هستند .ارتشیان ما یکشبه نابود شدند آنها یکه سالها رنج بردند و راه و رسم سربازی و سرداری را فرا گرفتند سرشان را از دست دادند بعضی ژنرالهای بی مایه و پنبه ای با ( جمهوری) تازه ونو پا ساختند اموالشان حفظ شد خانواده شان حفظ شد ، بجایش شیخ خلخالی آمد که در عرض پنج ساعت حکم اعدام هزار نفر را صادر کرد بجایش ریشهری آمد و بجایش سید خندان و امروز این یکی که درست شبیه یک مار است و آن دو پیر مرد مردنی که پایشان لب گور است اما از روی کاغذ دستوراترا میخوانند .خوانند گان روی سن بریا سر زمین پدریشان اشک میریزند بیماران بدون دارو بدون یک بیمارستان مجهز پیر مردان وپیر زنان فرزند از دست داده نا امید در گوشه ای نشسته اند و سپاه و سرداران دین محمد همچنان میتازند ، غارت میکنند و میکشند تجاوز میکنند و نفس ها را در سینه بریده اند .چرا ؟ برای آنکه ما ملتی یک پارچه ویک دست نیستیم مانند لباسی که نخ نخ شده واز هم گسیخته و دیگر قابل ترمیم هم نیستیم مگر بابل و اشور و کلده توانستند روی پاهایشان بایستند و تاریخشان را نگاه دارند؟ مگر مصر توانست قد راست کند ؟ حال ما برویم مثلا از درون خروارها خاک یک قباله بیرون بکشیم و به دنیا بگویم د راین ناریخ بما حمله و نسل کشی شد؟ چرا همین بهمن پنجاه و هفت که نزدیکتر است را بیاد نمی آوریم ؟ نسل کشی از آنجا شروع شد کاخ مدائن اگر ویران شد متعلق به تاریخ گذشته است فرش بهارستان اگر تکه تکه شد متعلق به حمله اول اعراب است دنیا آنها را فراموش کرده است ، تنها در کتب تاریخی در موزه ها میتوان آنها را جستجو کرد چرا امروز نمیرویم بپرسیم که به چه اجازه ای در بهارستان وعدل مظفر را گل گرفتید ؟ ایران متعلق به ایرانی است نه امت مسلمان و عرب زادگان ، امروز بیشتر فامیلها یک عرب به دنبال خود چسپانیده بعنوان حرمت و اعتبار .در یکسو استوار تریاکی بهرام قلی خان دارد ذهن ها را میشوید از سوی دیگر آن صاحب رسانه ای با دهان گشادش گویی یک سوسمار دهان باز کرده فراایش میفرماید و سگهایی را هم در کنار خود دارند که درمیان پرده ها پارس میکنند .تنها بمن جواب دهید که ” ابو شریف کی بود و در ایران چکار داشت ؟ وآن ملعون خمینی چهره واقعی اسلام را بما شناسانید .بلی باید از تاریخ 22 بهمن 1357 نوشت و گفت ایرانیان دچار نسل کشی شدند .وآن چند نفری هم که باقی مانده انداز ترس در چادرهای رنگی میرقصند .و یا بدون کروات با پیراهن یقه باز با کمی ته ریش به ریش ما میخندند ، اموال مردمر ا به غارت بردند ، کشتند بچه ها را حتی به سگهای خیابان رحم نکردند صادرات سگ به چین پر استفاده بود .کارخانه ها خوابید ، وهمه چیز از خارج وارد میشد از روسیه واز چین واز کوبا از آمریکا ی جنوبی ، امارات ، ترکیه !روزگاری ما صادرات نفت وبنرین و روغن و صابون و شامپو و پودر لباسشویی به تمام کشورهای اطراف سر زمینمان داشتیمحال در این فکرم در این نیمه شب که بیخوابی بسرم زده کجا بروم تا همه چیز را فراموش کنم ؟ به کدام افسانه شیرین گوش بدهم تا بخواب روم و کدام زبان شیرین برایم لالایی خواهد گفت ؟ ….ایران یک لقمه چرب ، آن زنک بی حیا با پرچم سرخش و روسری نکبتش مانند سگی وحشی آرام خوابیده تا بموقع او را بیدار کنند و بفرستند او هم عده ای را بکشد و به تخت بنشنید .در گوشه دیگر حزب کار و کار گری پس مانده ها ی توده ای و چپی زیر زمینی ارتش به راه انداخته اند تا سر زمین را دودستی تقدیم آن کارمند سابق کا گ ب و ریاست شورای عالی خرس سفید بکنند . ایرانی مهم نیست ایران هم مهم نیست . پول کجاست ؟این حرفی بود که یکی از ژنرالهای شاه در لندن پس از انقلاب بمن گفت ؟ !عکسهای آخرین روزهای شاه را در غربت دیدم مردی تنها ، لاغر و در انتظار مرگ و ترسان از اینکه مبادا توطئه ادامه پیدا کند و او را به دست جلادان بسپارند . گریستم ، لعنت بر شما نامردان و نا سپاسان و نمک نشناسان ، چون نمیتوانستید چند خط آشغال خود را نشر دهید و بخورد جوانان و کودکان بدهید او را قاتل مینامید ؟! اربابتان که بهتر کار کرد جوانان همه از کانون زیر نظر احمد خان شاعر هرکدام یک چریک ساخته شدند .حالا تکیه به کدام دیوار بدهم که ویران نشود و مرا زیر آوار فرو نبرد .؟ ثپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 03/11/2017 میلادی …/. -
پدر خوانده !
عکس ” توضیحی ندارد یک نماینده حزب وکاندیدای ریاست جمهوری ” پدر خوانده” است .و چه بسا اگر ایشان انتخاب شوند همه ” چپی ها ، راستی ها نیم بندها معتکف درگه شوند .—————————شب درویش اگر در غم نان میگذردروز منعم بغم سود و زیان میگذرد ………”عبرت نایینی “این روزها اگر بخواهی هم ولایتی ها و هموطنان را ببینی بهترین جا بازار کهنه فروشان است ، شنبه ها و سه شنبه ها ، هرکدام سفره ای پهن کرده و هرچه را که داشتند و یا برداشته و یا دزدیده در آنجا بفروش میرسانند ، البته کسانی هم در نقش بازرس و پدر خوانده در آنجا راه میروند و اگر جیره و مواجب نرسد ناگهان کبریت سیگارشان به روی بساط طرف مربوطه میافتد این غیر از کرایه ای است که به شهرداری میدهند درعین حال آنهایکه اهل دود و دم میباشند میتوانند لوازم درخواستی را از آنجا تهیه کنند !! گاه گاهی یکی از آنها با لبان باد کرده و موهای رنگ شده از کنارت میگذرد و خود را جمع میکند مبادا یپراهن ابریشمی او به شلوار نایلونی تو بخورد! …..اوف ، مگر نمیدانی من کی هستم ؟ میدانم ، یا امام زاده هستی ! یا دختر آن قاچاقچی اسلحه و یا برادر زاده آن آدمکش ویا یک واسطه و خبر چین ! چون دیگر غیر از این نمیتوانی باشی .، آنهایکه شرفی برایشان مادده در پستوها پنهانند و مشغول کار برای تهیه لقمه نانی .قبلا یک پدر خوانده بزرگ اینجا بود ، بیمار شد رفت مادرخوانده هم مرد و حال جایش را به پسرانش داده است و….دیگرهیچ .کار مال خر است ، باید از مغزت استفاده کنی نه از دستها و پاهایت ! این شعار آنهاست .فرصت طلبی و ایجاد بلوا ولو دادن بقیه و اتهام بستن و غیره و یا …… باج گیری .در آن زمان من کار میکردم و دوستان بمن میخندیدند ، آه تو چقدر خری ! تا جوانی پشتت را ببند ! چگونه ؟ کاری ندارد! چند دقیقه چشمانت را برهم بگذار کار تمام میشود !!!! حال تهوع بمن دست میداد .دیگری وارد اداره امنیت کشور شده بود حال با پول فراوان داشت دور دنیا میگشت تا مخالفین را شناسایی کند و نام و نشانشان را اطلاع بدهد تا سوراخ گنجینه های مرا گشت و چیزی غیر از قیچی و متر و الگوی کاغذی و مجله مد پیدا نکرد و میل و نخ بافتنیکار مال خر است ، باید راحت خوابید و دیگران را بکار واداشت باید آنها را تحقیر کرد باید دانست و توانست مال دیگران را به یغما برد ؛ باید توانست جلوی چشمان تو دروغ گفت .باین میگویند صاحب عقل و دانش و علم !!!! کار مال خر است .در این بلبشویی دنیا در این جهنم میان آتش خون بهتر میتوان بهره برد ، خود را پنهان کردن و از معرکه بیرون کشیدن کار آدمهای ترسو و بزدل است باید خورد در غیر این صورت ترا خواهند خوردباید دانست چه موقع گریست و چه موقع خندید و چگونه اطرافیان را در خوف و ترس نگاه داشت امروز کسی از :”قلم:” نمی ترسد .با نکاهی به آبروریزی های هالیوودی میتوان فهمید که دیگر کسی برای آبرو داشتن حرمتی قایل نیست هر چه بی آبرو تر باشی معروف تری و بیشتر طرفدار مییابی و بیشتر جلو میروی آنهایکه در پشت پرده پنهانند هوایت را دارند ، اگر بتوانی برایشان طعمه ای باشی در غیر این صورت یک قربانی هستی ، یک گوسفند که باید سرت را ببرند برای خوردن و بلعیدن سگهایشان که از خون تو استفاده کنند .نه وطن پرستی برایت نان خواهد آورد نه ناسیونالیستی و نه انسان بودن باید حیوانی باشی در پوست انسان گرگ درنده ای باشی در لباس بره .چند نفر را برایت بعنوان مثال بیاورم ؟ خودت با آنها حشر و نشر داشتی هنر مند والا مقامی که پرچم ایران بود!!!! البته پرچم جمهوری مسلمانی ! شاعر بزرگ و متفکر و مترجم اهل شمال که آنهمه شیفته او و اشعارش بودی ! مترجم بزرگ و نازنینی که مرتب در سخن رانیهایش حضور پیدا میکردی ، معلم بداخم وبی مهر پیانو و آن فلوت زن مشهور ، آن خواننده معروف ،دیدی چگونه تن بخود فروشی دادند ؟!.آنها نه تنها خود بلکه خانه پدری را نیز فروختند برای تکه نانی که جلویشان میانداختند و آن حبه کثافتی که …………در زمان جنگ آنهایکه انسانند و برای خود حرمتی و ارزشی قائلند دختران باکره و اسبها و مردان و زنان خود را پنهان میکنند و تنها فاحشه ها در خیابانها راه میروند و خود نمایی میکنند .امروز ما درحال جنگ هستیم آنهم از نوع بد آن ، یک جنگ اقتصادی / مذهبی /جنگی که ممکن است سالها طول بکشد و یا با فرو افتادن چند بمب میلیونها انسان از دنیا بروند نا جمعیت کم شود .غذا نیست . زمین نیست و هوا آشفته است و از باران نیز خبری نیست .شب گذشته در جشن هالووین چند جوان زخمی و یا کشته شدند من نمیدانم جشن امریکاییها به سایر ممالک چه ارتباطی دارد؟ مگر آلمانیها این شب را جشن میگیرند و یا سایر کشور جشن آبجوی آلمانیها را برپا میسازند .بعید نیست از این روزها شب شکر گذاری و بوقلمون خوری را هم در این ده کوره ببینم سر زمینی که هنوز درمیان بدبختی هایش دست و پا میزند و هنوز از جنگهای داخلی کمر راست نکرده است ، بیسوادی در این سر زمین بیداد میکند . عده ای راه فرار را در پیش گرفته اند .در کشورهای دیگر به شغل پر افتخار خدمتکاری مشغولند !و بعضی ها که زرنگترند مانند سر زمین باستانی و پر افتخار ما باتکهارا بسته پولها را برداشته و در کشورهای دیگر مشغول تعویض چهره میباشند و یا در جزایر خصوصی خود روی صندلیهای راحت نشسته اند .خود من یکی از این قربانیان بانکهای خصوصی بودم .عمر درویش و توانگر به حقیقت نگریهردو با درد دل و رنج روان میگذردپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 02/11/201میلادی برابر با 11 ابانماه 1396 خورشیدی/.. -
بی نام وبی نشان
امروز عکسی روی فضای مجازی که بین بچه ها رد و بدل میشد از “گور” او دیدم ، روز گذشته بچه ها ( البته دختران) ! برای دیدار او بگورستان شهر رفتند وعکسی را یادگار گرفتند ! یک سنگ خالی سفید بی نام و نشان با چند گل پلاستیکی دریک گلدان حقیر آنروز که او را بخاک سپردیم روی سنگ سفید مرمر با خطی طلایی نام و فامیل و تاریخ تولد و مرگ او را دادم حک کردند برای حفظ آبرو واین سنگ بقیمت فروش یکی از فرشهای زیر پایم تمام شده بود یک فرش ابریشمی نایین ” اصفهان ” که برای یادگاری با خود آورده بودم .او چیزی از خودش برای ما نگذاشت تنها ، نام فامیلش را که خوشبختانه آنهم زیر بقیه فامیلها فراموش شد ……...چه بجا ماند از تو ؟ همه لباسهای مارک دار و کراوتهای فلان را درون یک چمدان کردم وبه یک موسسه خیریه بخشیدم تنها ساعت را برای پسرم گذاشتم او هم آنرا بگوشه ای پرتا ب کرد و کیف سامسونت با قفل رمزدار که درون آن عکسهای مترست پنهان بودند و چند دسته چک که دیگر حسابی در آن بانک نبود حساب را بسته بودی .به دنبال هیچ بانکی نرفتم و از هیچ بانکی سئوال نکردم چرا که میدانستم پولها از جرسی به امریکا رفته اند تا آن مترس به همراه پسرش آسوده زندگی کنند ( همسر برادر زاده ات ) که تنها بیست و دو سال داشت وتو پنجاه و چند ساله بودی !! که لنگان لنگان و تلو تلو خوران خودت را میکشیدی آن زن طلاق گرفت و بخاطر پولهایت در بغل تو خوابید دیگر از او خبری ندارم .امروز چی از تو بجای مانده ؟ دو سال دیگر هم باید جعبه استخوانها پوسیده ترا بیرون بیاوریم و به دست آتش بسپاریم چرا که دیگر نه فرشی بر جای مانده و نه پولی که بتوانیم اجاره آن گور را بدهیم .در طی این بیست ونه سال که از مرگ تو رفته تنها یک یا دوبار به دیدارت آمدم آنهم از دور نگاهی بتو انداختم تا شاید شرم را در گوشه ای از آن سنگ ببینم .امروز طبیعت همه چیز را بر باد داده نه نامی نه فامیلی و نه تاریخی از موجودیت تو .حال بقیه میل دارند دوباره با مرکب سیاه نام ترا روی آن بنویسند !آه بیچاره آیا در آن زمان هیچ بفکر مردن خود بودی ؟ دیکتاتورها هم با شانس وبی شانس میمیرند بعضی ها مانند قهرمان رویای تو هیتلر با آن وضع فجیع خودکشی میکند بعضی ها هم مانند امام [اره ]شده در مکانی با انهمه جلال و جبروت بخاک میرود و تازه معلوم نیست چند سال دیگر بمبی آنرا منفجر نکند .بیست و نه سال تنها خون خوردم میل ندارم مانند زنان عامی و بیسواد بنشینم و غصه هایم را بنویسم ، مهم نیست چگونه توانستم بچه هارا جمع کنم به دانشگته بفرستم زن بدهم وبه خانه شوهر بفرستم چه بسا اگر تو بود نه آن پسر به دانشگاه میرفت و نه آن دختران صاحب همسری میشدند تو آبرویی برای کسی باقی نمیگذاشتی، یک بیمار روانی ، یک آنارشیست ، یک الکلی ، یک معتاد به تریاک ویک دزد ویک دروغگو همه آنچه را که خوبان دارند در تو جمع بود تنها نان هیکل و قیافه اترا میخوردی ، در جایی که میبایست ساکت مینشستی و در حاییکه لازم بود مرا خورد کنی دهانت را باز میکردی اما من سکوت میکردم نه تحصیلات عالی داشتی و نه حتی پایت به هیچ دانشگاهی باز شده بود تنها یک دانشکده رفته بودی آنهم دانشکده ” لاتهای عرق خور ” چند نفری نیز دور خودت جمع کرده بودی مثلا از تو حمایت کنند یک نفر آدم حسابی در زندگیت نبود یک دوست یک همراه هیچکس خبردار نشد که چگونه بیمار شدی و چگونه از دنیا رفتی تنها یک آگهی بلند بالا در روزی نامه های ایران آنهم برای حفظ آبروی ” فامیل !!!!!!! ” به چا پ رسید همین و تمام شد .اما من اینجا دفتری گذاشتم و کسانیکه به دیدارم آمدند دفتر را امضاء کردند به آنها شام دادم اما هیچ غمگین نبودم ، تازه از بند رها کشته بودم ، چند سالم بود؟ خیلی جوان ، و سیل خواستگاران سرازیر شد اما در خانه را بستم و نشستم پشت چرخ خیاطی امروز گردنم د ر تنم فرو رفته و پشتم کمی خمیدگی پیدا کرده و چشمانم کمتر میتوانند بدون عینک ببیند مهم نیست سرافرازم .خیلی هم سر افرازم هرچه را هم متعلق بتو بود بخشیدم حتی پالتوی پوست را دیگر چیزی پیش من نداری که به دنیالش بیایی آخرین تکه همان فرش بود .پسرم روزی بمن گفت که بخاطر تو به دانشگاه میروم ، کتابی را که به دست چاپ داد در باره علم تکنو لوژی امروز بمن و همسرش و بچه هایش هدیه کرد ، همین برایم کافی است ، نامی از تو در بین نیست .راستی یادم رفت بنویسم آن ده پهلوی را که به آن خواننده کلاه گیسی داده بودی بر گردنش دیدم !!!!!در میان عکسهای هنرمندان!!! قدیمی ؟! چقدر باید انسان پست باشد با چنین زنی به بستر برود . /پایان روزی نامه ! ثریا / اسپانیا /اول نوامبر 2017 میلادی” روز اموات” ……. -
پیکر سنگی
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریبمهیمنا ، به رفیقان خود رسان بازم ……..”حافظ”کدام رفیق ؟ کدام فامیل ؟ کدام دوست ؟ همه که رفته اند ، حتی سنگهایی را که با آنها بازی میکردم و کوههایی را که از کمرکشآنها بالا میرفتم ، آنها هم گم شده اند ، الان مانند بچه ای که همه اسباب بازیهای او را از دستش گرفته و دریک اطاق او را حبس کرده کرده اند ، دارم زاری میکنم /پایان همه چیز ،واین دردناکترین چیزی است که طبیعت برای ما به ارمغان میاورد ، پایان همه چیز و شروع چیزهای تازه که انسان که الفتی هنوز هنوز با آنها ندارد و اگر هم داشته باشد رقیق و آبکی است مانند حباب روی آب خواهند ترکید تنها امواج اطرافشان بتو نشان میدهند که روزی اینجا چیزی فرو رفته است .دیگر هیچ احتیاجی به یک چراغ راهنما ندارم ، دیگر در تاریکی گامهایم را میدانم در کجا میگذارم و چه چیزی را بر میدارم مانند یک کور مادر زاد .آنکه بمن میاندیشید و مرا دوست داشت بیرحمانه از خود دور ساختم تنها کسی بود که کمترین آزاری از طرف او بمن نرسید مانند یک برده در اختیارم بود شاید دوست نداشتم میل سرکشی در من زیاد بود .اینهمه مهربانی و لطافت روح و اینکه ( هرچه تو بگی و هرچه تو بخواهی ) برایم کمی سبک بود حال شب گذشته در کنار شمعی که برایش روشن کردم ، گریستم و از او طلب بخشش کردم .این خاصیت همه ما آن طرفی هاست خورشید را دوست نداریم میل داریم در تاریکی دست و پا بزنیم بخیال خود مبارزه کنیم در حالیکه درعمق وجودمان یکنوع بیحالی و تنبلی و بیفکری و راحت طلبی خوابیده است .شاه خودمان را دوست نداشتیم اما استالین را دوست داشتیم ( البته من نه ! ) ! حال برایش مویه سر داده ایم .آه بگذارید آنهایی که قدر آفتاب را میدانند با آفتاب بزرگ شوند وزیر نور آن پرورش یابند ما هما موشهای کوری هستیم که به سوراخ و تاریکی ها عادت کرده ایم و روز دراز روشن خود را تاریک میکنیم پرده ها را میکشیم تا دم به دم چشمی فرو بندد و چشمی دیگر باز شود ما در پشت پرده های کشیده شده بخود مشغولیم .همیشه یک پایان روی همه چیز میایستد ، ما صدها هزار گام برداشته ایم و همیشه درهمان آغاز درجا زده ایم به جلو نرفته یم بخیال خود در رویا جلو میرویم اما در جایمان ایستاده ایم تا کسی دیگر ما را جا بجا کند مانند یک لاشه .دیگر چشمان من آفتاب شناس نخواهند بود ، منهم پرده ها را کشیده ام و خود را پنهان ساخته ام تنها از لای پرده به بیرون مینگرم در انتظار نمی بارانم و در انتظار یک اندیشه تازه تا خود را مشغول بدارم و دیگران را بخندانم و یا بگریانم .همه ما دلقکهایی روی صحنه زندگی هستیم با لباسهای مختلف ، در کسوت یک روحانی ، یک آرتیست ، یک کد بانو ویک همسر ویک نقاش واین طبیعت است که شکل ما را میکشد ترسیم میکند برای آیندگان میگذارد .حال خود را یک ابری تاریک میبینم که از زندگی و عشق و آن خدای پنهانی آبستنم و در میل باریدن ، دیگر زمان و مکان برایم یکسان است فاصله ها برایم یکسانند .شب گذشته به دنبال چیزی در ” گوگل” میگشتم به قطعات آن نگاه میکردم هرکدام رنگی داشتند و”لام “سبز از همه بلند تر بود امروز ” گوگل ” خدای همه ماست و ما او را میپرستیم هرچه را که لازم داشته باشیم بی مهابا در اختیارمان میگذارد غیر از معنی واقعی زندگی را ، آنرا خودمان باید بیابیم و کشف کنیم .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /اول نوامبر 2017 میلادی / برابر با 10 آبانماه 1396 خورشیدی . -
عاشقانه ها
درست است ، من از جنگ وحشت دارم ، میل ندارم نه کشته شدن دیگران را ببینم و نه خود جنگ کشته شوم تا دنیا بر مراد دیگران بچرخد .مبالغه نمی کنم اما آرزو دارم که زندگی ساده یک کشاورز را در دشتی بیکران به همراه کسی که دوست دارم بگذرانم ، از نشستن روز مبلهای حصیری و مبلهای اسفنجی و پشم شیشه ای خسته شده ام میل دارم پاهایم را روی یک حصیر خنک دراز کنم جنگ و جدال متعلق به جنگ آوران و افسران و سربازان است زندگی آرام یک دهقان اصیل برایم مطبوع تر است و در آنجا میتوانم راحت به صلح بیاندیشم .آرزو داشتم روزی به خانه ام برگردم وهمان باشم که بودم یکی از زنان شهرمان وهمان شهامت کودکی را باز یابم نمیدانستم در طی پیش آمدها در کسوت دیگر فرو میروم که حتی خودم خودم را نخواهم شناخت . هیچکس در جامه پیش آمد ها و حوادث دارای اعتبار و شخصیت نیست ، حتی خدا که در آفرینش همه چیز حتی دریک برگ سیز اصالتش پیداست در آفرینش اهریمن اصالت ندارد چون اهریمن تنها یک حادثه بود و حال نوادگانش بر دنیا حاکمند و خدا خودش در میان اصالتش گم شد در یک شهاب خاموش شد حال ستارگانی را میبینم که هرروز در یک فرصت از یک روز تا یکسال مانند یک ستاره کور روی جهان پیدا میشوند و سپس گم میشوند خاموش میشوند و در گوشه ای میافتند ، آنکه صاحب تاج و دارای تملک آن ست نیز اصالتی ندارد اصالت او مصنوعی است .من در میان آن کوهستانها ، آن جلگه ها آن آبشارها که گاهی از شبها زمین با آسمان یکی میشد و من دست میبردم تا ستاره ها را از آسمان گلچین کنم ، آنها اصیل بودند ، بقیه هرچه بود حادثه بود آمد و رفتی نا چیز.پدرم در کنارم روی پشت بام دراز میکشید بوی آب که روی خاک ریخته و دیوارهای های کاه گلی آسمان را بمن نشان میداد و میگفت :آنکه ازهمه بزرگتر و درخشان تراست تویی و من در جوابش میگفتم که ” اما او تنهاست ، جوابم میداد برای آنکه دیگران تحمل درخشش او را ندارند ، من آن زمان کوچک بودم و نمی فهمیدم مست هوای دلپذیر و مست آسان پر ستاره بودم .من یک دختر کوه نشین بودم نه زن یک همشهری ، موجودیت من همانند یک سیب کال مانند توتهایی که بر درختان آویزان بودند ، مانند انارهای سرخ و مانند خوشه های انگوری که از داربستها آویزان میشدند ، میمانست .امروز من در کسوت دیگری هیچ چیز نیستم ، وجود ندارم ، کسی مرا احساس نمیکند ، لباسهایم را درون کمد انباشته ام و کفشهایم را رویهم تلمبار کرده ام تا ببخشم . میل دارم عریان شوم خودم شوم .امروز روز شب اموات است و من بسکه مرده دیده ام دیگر برایم همه چیز عادی شده است عده ای با مرده ها فرقی ندارند درون رختخوابشان دراز کشیده اند با مردگان غذا میخورند وبا مردگان راه میروند هیچ فشاری را احساس نمیکنند آنها مانند چرخیدن چرخها یک اتومبیل در گل حرکت میکنند نه به جلو میروند و نه به عقب در جای خودشان میچرخند ..من با سرعت پاهای خودم دویدم و باز هم میدوم نومید نیستم میل ندارم غیر از همان نحوه صحیح و اصیل به نوع دیگری زندگی کنم میل ندارم بنوعی راه بروم که گویی کفشهای دیگری را پوشیده ام یا گشا دند و یا تنگ . من ییلاق را انتخاب میکنم و از زندگی شهر و مردمان شهری بیزارم .در آن زمان درمیان آنهمه هیاهو و تجمل گاه گاهی ترسی بر وجودم مینشست میلرزیدم و فرار میکردم و به کنج اطاقم پنهان میشدم این آدمهای تازه به دوران رسیده با آن لباسها وعطرهای بد بو حالم را بهم میزدند تنها فکری که بخاطرم میرسید این بود که خود را پنهان کنم و هیچ جا برایم امن تراز سر زمینم نبود ، زمانی بود که بخود کشی میاندیشیدم سر انجام گفتند ” دیوانه است اما نگفتند ما او را باین روز کشاندیم .من بحرانی ترین مراحل زندگی را پشت سر نهادم وا مروز صاحب فرزندانی برومند تحصیل کرده و نوه هایی سلامت که تنها سر گرمیشان کاراته و فوتبال است و گاهی هم به سینما میروند .نقاشی وهنر .حال امروز دیدم که …چقدر خسته ام .پایانثریا / سه شنبه 31 اکتبر 2017میلادی / -
شب ترسناک !
” هالوین”اقتصادی دیگر تحفه دولت مردان اقتصادی !در این جا و در این سر زمین که هنوز پایبند خیلی از مسائل هستند شب ” تمام سنت” میباشد ! البته معلوم نیست که همه سنت و بیگناه باشند اما آن لباس همه را بیگناه میکند و آن چکه آبی از درون صدف کافی است که همه خیانتها ، جنایتها و گناهان به یکباره پاک شوند .ویا غسلهای ارتماسی و ترتیبی غیر واجب ، چرا که برای جنایت غسلی دردستورالعملهای مذهبی نیامده استبرای من شب بسیار غمگینی است ، به همین دلیل اشعاری را از دفتر شمس انتخاب کردم و در این جا میاورم تنها خود میدانم که مقصود کجا و منظور چیست .————————دریغا کز میان ای یار رفتیبه درد و حسرت بسیار رفتیز حلقه دوستان و همنشینانمیان خاک مور و مار رفتیچه شد آن نکته ها و آن سخنهاچه شد عقلی گه در اسراررفتیچه شد دستی که دست ما گرفتیچه شد پایی که در گلزار رفتیلطیف و خوب و مردم دار بودیدرون خاک مردم خوار رفتیجوابکهای شیرینت کجا شدخمش کردی و از گفتار رفتیزهی داغ و زهی حسرت که ناگهسفر کردی و مسافر وار رفتیکجا رفتی که پیدا نیست گردتزهی پر خون رهی کاین بار رفتیخمش کن رو دلا بسیار گفتینباشد سود چون با نار گفتی————————-آری ، میتوان روی همه جنایتها را با خاک پوشانید میتوان کشت میتوان برد میتوان دزدید ، دست آخر جایت درمیان مارها و عقربها و سوسکها و خزندگان است حال اگر چه در تابوتی از سرب ترا بخوابانند .و درمیان قصری از طلا روح تو یا منفور است یا پاک واین روح توست که بر دنیا سایه میافکند ناگهان میلیونها نفر بپا میخیزند و فریاد بر میدارند و ترا ستایش میکنند و ناگهان میلیونها نفر ترا لعنت میکنند روح حاکم بر همه دنیاست جسم فاسد و بو گرفته و متعفن میشود حال اگر در مخمل و حریر و زرناب خوابیده باشد .و در پای قدیسین قلابی دیگر.امشب برای من شب غمگینی است بفکر همه کسانیکه که از دست داده ام ( غیر از یکی دونفر) که از رفتنشان شاد شدم !و گیلاسی از شراب ناب را سر کشیدم و صورتم را آرایش کردم و به لبهایم ماتیک سرخ مالیدم .به هر روی روان آنهایکه پاک زیستند و پاک رفتند شاد و قرین رحمت باد و آنهایکه ضالم بودندوظلم کردند و یا میکنند هزاران لعنت باد . پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین « /اسپانیا / 31 اکتبر 2017 میلادی / برابر با دهم آبانماه 1396 خورشیدی . -
نامهربانی
یک دلنوشته !————پول هیچگاه خوشبختی نمی آورد تنها کمی زندکی را راحتر میکند اما واما مالیاتش خیلی زیاد و سنگین است .امروز ناگهان حلقه تو بسوی من لغزید ، آنرا برداشتم و دستی بر روی آن کشیدم و گفتم “مرا ببخش ، امیدوارم نفرینت را پس گرفته باشی !زیر دوش بودم ، احساس کردم نفسم بند آمده ناگهان دستی مرا در برگرفت ، با حوله بیرون آمدم و حلقه ترا روی میز دیدم ، آنجا چکار میکرد؟ من خرافاتی نیستم ، چه بسا شب گذشته جعبه آن را باز کرده و بیاد آن روزها آنرا بوسیدم اما فراموش کردم درون جعبه بگذارم .از آنچه بمن دادی تنها همین حلقه بیادگار ماند صفحه هایی را که برایم میخریدی زیر پای اسب وحشی خورد میشد و کتابهایی را که بمن داده و پشت آنها را امضا کرده بودی درون |آتش میسوخت و من تماشاچی بودم .امروز سالها گذشته ، از خودم میپرسم چرا آ|ن شب تو به میهمانی ” روسا نیامدی؟ ” شاید اگر آمده بودی سرنوشت من چیز دیگری بود ، عکسی از آرتیست معروف ” سوزان پلشت ” روی توییترم گذاشته ام این عکس درست شکل مرا درآن شب با همان لباس وهمان شیوه موها نشان میدهد ! اطر اف میز همه بودند ، اما تو نبودی وآن شیطان برایم نقشه کشیده بود ، بعدها فهمیدم که او تنها بخاطر یک برد و باخت مرا از چنگ تو ربود ، در آن سازمان دسته بندیها بود او هرروز با همه بیسوادیش بالاتر میرفت وتو هرروز با همه دانش و شعور خود پایینتر میرفتی چشم دیدن ترا نداشت .من چه اشتباهی کردم ، چه فریبی خوردم ، اگر ان شب آمده بودی شاید همه چیز عوض شده بود .بیاد » هنگری راپسودی شماره 5 و2 « و پیانیو راخمانینف ، شبها تنها تفریح ما همین بود یا به سینما برویم ویا بنشینم به موزیک گوش بدهیم ومن چقدر در کنار آن شور ” فکرت امیروف ” میگریستم »آنرا یافته ام وشبها به آن گوش میدهم « ویا پیاده روی کنیم و یا به کوه نوردی برویم ، همه آنها تمام شدند ، و…..من نشستم در کنار قمرخانم هایی که حتی به لاک ناخن من کار داشتند ، دیگر صدای موسیقی از خانه بلند نشد در عوض علی نظری میخواند و سوسن و قرکمر و بابا کرم ، منقل وکیسه های ذعال وتریاک ” سناتوری ” ودکای روسی و ویسکی بدون باندرول !!! پسر حاجی دیگر مقامش به شاهی رسیده بود و داشت با شاه مسابقه میداد پیراهنهایش را دیور میدوخت و برایش پست میکرد و عضو بهترین کلابها و کازینوها و در کنار ارزانترین فاحشه ها و خواننده هامیز شام و میز قمار و سجاده ها پهن در اطاق دیگری .بعد ها شنیدم در کنار خانه ما آپارتمانی خریده ای آیا مرا میدیدی ؟ با چشمان اشکبار و جثه ای که به 45 کیلو رسیده بود ؟ بیمار چیزی نمانده بود که مرا نیز مانند همسر قبلی اش راهی تیمارستان بکند .امروز گریستم ، برای تو ، هفته رفتگان در پیش است برایت شمع روشن خواهم کرد و از تو میخواهم که مرا ببخشی ” امیر “.پایانثریا/ دوشنبه 30 اکتبر 20 میلادی برابر با 8 آبانمامه 1396 خورشیدی . -
هیاهوی بسیار
شبم طی شد ، کسی بر در نکوبیدبه بالینم چراغی کس نیا فروختنیامد ماهتابم بر لب بامدلم از این همه بیگانگی سوخت………”.ف، مشیری”———-رستم ، دیو سپید را که خورشید و خداوندگار بزرگ ایران بود ، در پیمودن هفت خان ، به مبارزه طلبید و او را کشت ،با کشتن او “چشم” خورشید گونه ” جام جم باز شد (( همان چشم فرا ماسونری ها ))؟؟!این ها را نویسندگان و فلاسفه بزرگ و ایران شناسان برایمان نوشته اند و ما ما با چه افتخاری آنها را مرور کرده و مزه مزه میکردیم .مردم ایران به راهبری فرانک و ارنواز و کاوه و فریدون ، آن خدای بزرگ و یا ضحاک را از قدرت هزار ساله اش انداختندهمه این افسانه ها را خوانده ایم از کلاس دوم ابتدایی که رستم برایمان رستنم بود و ما همه مردان هیکل دار را رستم خطاب میکردیم .امروز هم به دنبال همان افسانه ها که گوش به گوش رسیده جلو میرویم وعده ای در خارج نشسته اند و دسته های سینه زنی خود را راه انداخته اند و بقول معروف میگویند ” لنگش کن >حضرت ولایتعهدی میگوید رفتن به مزار کوروش یکنوع فاشیزم ایرانی است !!! البته ایشان باید از آنهاییکه تا امروز له له و دایه شان بوده اند حمایت کنند و فراموش کرده اند که این پدرشان بود خاک مزار کوروش را توتیا کرد وبر چشمان کور ملت ایران نشاند .هنوز در تاریکیها به دنبال منافع هستیم برایمان هم مهم نیست که ملتی زیر ستم مادران و پدرانی گرسنه بچه های گرسنه ترو گرسنگانی که درونن سطلهای زباله به دنبال غذا میکردند و سپس مورد تجاوز و خرید و فروش به دست هما ن له له های ولایتعهدی اسیر میشوند و خان زاده ها و یا آقا زاده ها به همراه ولایتعهدی در کنج بهشت نشسته با حوریان دست به گردنند و آن ملت بدبخت هنوز به دنبال خدایش میگردد تا فرمان اوا اجرا کندهمه ما دریک جهان ساختگی داریم بسر میبریم و آنکه چشم بینا دارد او را کور میکنیم ،به دنبال آدم و حوا و گناهان دروغین آنها هستیم وهر آن میترسیم که ما را نیز از بهشت بیرون بیاندازند و از یاد برده ایم که ما هم در اساطیر خود مردی داشتیم بنام” جمشید ” که خدایان بر او خشم گرفتند و او را نابود ساختند .این ته مانده آیین نوروزی ما نیز یادگار همان جمشید است جمشید ار اسطوره های زرتشت نماد مهر و مهربانی بود و خدایان خشمگین او را از بهشتی که خود آفریده بود بیرون راندند ( بمانند محمد رضا شاه) که امروز تحفه اش دست دردست دشمنان او گذاشته و از یاد برده که آنچه دارد از برکت وجود او بود .گوهر جمشید ما نیز مهر بود و مهربانی و تاجی بر سر زنان ایرانی گذاشت .امروز آن تاج گم شده دردست زرگرها تکه تکه و تبدیل به سکه شده است وزنان تن بخود فروشی اجباری میدهند برای سیر کردن شکم خود و فرزندانشان، چرا که همه نمی توانند در خلوت ” نذری پزان” عریان شوند .آنهاییکه امروز تکیه بر تخت ” ضحاک ماردوش ” داده اند خودرا شهبازان بلند پرواز و خدای معرفت و علم و دانش میخوانند و مارا بیمارانی روانی، نا بینا بی تفکر ، خود آنها به هرجا که پای میگذارند آلودگی و کثافت را برجای میگذارند و ما همیشه در جستجوی روح زندگی هستیم .آنها همیشه سبک بالند و ما همیشه غمگین .ما امروز دم از آزادی و ازادیخواهی میزنیم ا ما کسی را نداریم که پیش تاز باشد همه باز دست دردست نماینده دشمن گذاشته اند که چهل سال مردم را گرد خود جمع کرد و فریب داد حال نوبت تخم و ترکه اش میباشد .ان سنگهای غلطان و رنگا رنگ هر روز سنگین تر میشوند و همانقدر از تفکر آزادیخوای ما میکاهند و نفس ما تنگتر میشود و نیرویمان به پایان خود نزدیکتر .سپس مجبوریم آن سنگ غلطک را رها کنیم و به دنیال مهره دیگری برویم ، چه بسا او نیز یک فرستاده باشد او سر سام آور و بیقرار و هرکس لجوج باشد زیر میگیرد وله میکند .آیا این خود ما هستیم؟ آیا ما هستیم که داریم باز له میشویم ؟ .نه! باید افسانه رستم و دیو سپید را را و قصه میترا و ضحاک مار دوش را برای همان کتب دبستانی و قصه شبانه بچه ها گذاشتایکاش مرد بودم .————–بروی من نمی خندد امیدمشراب زندگی در ساغرم نیستنه شعرم میدهد تسکین بحالمکه غیراز اشک غم در دفترم نیست .فراموش کن . بنشین و به آواز قلبت گوش کن و خاطرهای شیرین را مرور کن ، نشخوار کن مزه اش بیشتر است در زندگیت مردان وزنان بزرگی بودند ، خودت را اسیر دست کودکان کوی و بازار این زمانه مکن ، پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 30/ 10 /2017 میلادی / برابر با 8 آبانماه 1396 شمسی /!. -
جوینده ،مرا خواهد یافت
” این عکس را به لئوناردو داوینچی نسبت داده اند که تولد کورش را نشان میدهد از روی کتاب تاریخی ” هرودوت ” -تاریخ را باید ورق به ورق خواند —————————————————————————————————اگر مینویسم که ترا دوست دارم نه برای در آغوش کشیدن توست ، نه ! من باندازه کافی لوس بار آمده ام و آنچنان دوستم داشته اند که اشباه هستم عقده مهر طلبی ندارم .من فرزند مهر و دوستی میباشم حتی آنکه هر هفته بمن زنگ میزند و ظاهرا از طریق دستگاه مواظب من و سلامتی من است باو هم میگویم ترا دوست دارم چه بسا بارها یک دختر یا زنی زشت از اهالی امریکای جنوبی باشد ، یا پیر مردی که پشت دستگاه نشسته و در انتظار فشار دکمه من است .روزی یکی از هم ولایتی هایم برایم نوشت ”تو خود عشقی ! اگر بخواهند به عشق شکل و پیکری بدهند تو خود آنی ……من چشم به سیمرغ دوخته ام که خداوند مهر است و در دریای فراخناک جای دارد، او ویژگیهای زیادی دارد ، پیوند زدن و گره خوردن و روان شدن در یکدیگر .و نفی دو نگریستی .در من تفکر ایرانی قوی است و جای دارد اگر چه سالهای دور از سر زمینم باشم اما شعله شمع را روشن نگاه داشته ام و همچنان میگذارم تا بسوزد شمع های دیگری را اضافه میکنم و وجودم را ، من تنها سخنگو و سخن سرا نیستم .کار تو درست است عده ای را دور هم جمع کرده ویک گرد همآیی تشکیل داده اید و چه خوب که همه جوانند وعده ای هم ماشاء اله گردن کلفت !من هنوز امیدم را از تو نبریده ام ، هنگامیکه انسان با گذر از تاریکیها با آن مهر درونیش رو برو میشود بس شگفت انگیز است زیباترین زیباییها من ترا تخمه ای زاییده از آن دیار یافتم و پنداشتم که این تخمه خود جهان میشود او که اول یک قطره شبنم بود حال برکه ای پر آب شده و کم کم دریا و سپس اقیانوس خواهد شد.من هیچگاه به کسی دلبستگی پیدا نکردم تا به دنبالش روم همه اپوزسیون را به مویی هم نمیخرم تنها آنها را میبینم تا از آنها ایده بگیرم برای نوشته هایم /نه مرد مناجاتم ، نی رند خراباتم / نی محرم رازم ، نی در خود خمارمنی مومن توحیدم ، نی مشرک تقلیدم / نی منکر تحقیقم ، نه واقف اسرارمجستجو ، مانند حرکت پیرامونی گشتن پرگار است به دور نقطه ای که میان جان در تاریکیهاست و هیچکدام به آن یکی نیمرسد انسان همیشه درهمین پندا رها به دور یک نقطه چرخیده هیچگاه در جستجوی خودش نبوده است ، نمیدانم آیا تو اول خود را شناختی ؟ کاری به مبارزات دیروز تو ندارم امروز را میگویم سزاوار نیست مردم را فریب دهیم ـآن هم مردمی که همه چیز خود را حتی آخرین نقدینه شان را از دست داده اند .متاسفانه سعی نکرده ام وارد حریم خصوصی تو شوم و چیزی بنویسیم بدون جواب من در مقام سئوال بر میایم و جواب میخواهم . از طریق پستهای خودم آنهم بدون چشم داشتی ، همین چند خط را مردم میخوانند خود تو میخوانی من اینها را برای آنسوی مرزها میفرستم ( برای فروش ) اما هدف اصلی من روشن کردن اذهان است تجربیاتم را بی محابا دردسترس همه میگذارم از بد و یا خوب تلخ و یا شیرین .امروز دیگر خسته ام از اینهمه ریا و دورویی و نا سپاسی گویا مغز هستی انسانها هیچگاه جلو نمیرود همیشه باید کسی باشد تا او را بپرستند و جلویش زانو بزنند بت میسازند وبت را میپرستند در اشعار ” عطار” نیشابوری افسانه ای هست که میگوید:روزی خداوند از جبرییل میخواهد که بهترین انسان را بیابد و درست بهترین انسان ، یک بت بود !!بنا براین گمان مبر که من از تو یک بت بسازم و سجده کنم اول خودم را سجده میکنم ما از یک پوسته ویک مغز ساخته شده ایم مغز را دور میاندازیم و پوسته را نگاه میداریم .از تصادفات که ناگهان تبدیل به یک حقیقت میشوند به وجود میایند من بهره برداری نمیکنم کوروش ناگهان پرستیدنی شد دریک تصادف تاریخی حقیقتی بود که وجود داشت اما قرنها گم شده بود پدیده ای بسیار پیچیده فلسفه تاریخ را باید از وقایع تاریخی بیرون کشید میدانم کاری بسیار دشوار است ، کوروش امروز یک اسطوره است فردا همین مردم اگر فرد جدیدی را بیابند به دنبال پرسشش او خواهند رفت .چرا کسی امروز از جمشید بنیان گذار ” نوروز ” یاد نمیکند ؟ حتی در الهیات زرتشتی برایش توبه نامه نم نوشتند که توبه کند ، جمشید پادشاهی بود عادل نه خود را خدا دانست ونه نماینده خدا ، اگر چند انسان هنوز باقیمانده اند آنها باخرد جمشیدی به سعادت رسیدند و خود را شناختند.خرد ، نکته یا حسی که دیگر درمیان مردم وجود ندارد عده ای آنرا نمی شناسند و بخیال خود آنرا ” خورد” میدانند ، خرد راباید یافت و در وجود خویش تخمه آنرا کاشت .ببین عزیزم ، ریشه من تا اعماق آن سر زمین فرو رفته درختی چند هزار ساله ام از کوههای بختیار گرفته تا کویر سفر کرده ام وجب به وجب آن خاک را بوسیده ام اجدادم هیچگاه تن به حقارت ندادند کشته شدند سرشان را بریدند بر دارشان زدند اما نامشان در تاریخ بیادگار مانده است من خود حقیقتم نه نیمه آن ..من هم جانم وهم معنای آن .پایان»لب پرچین « ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 29 /10/2017 میلادی / برابر با 7 آبانماه 1396 خورشیدی !.



