Category: General

  • ما غربت نشینان

    میل دارم هسته ای در خاک خاموشی باشم ،   و عشق چون باد بر من بوزد و مرا به انسانهای دیگر پیوند دهد 
    تا زمانیکه از خاک میروییم 
    درختی دیگر باشیم  و دنیا به شگفت آید 
     اما وای از این  هموطنان 
    ما دردهای خود را داریم ، زنجهایمان را داریم و صبورانه آنها را بردوش میکشیم بی آنکه خود را به دیگری تفویض کرده باشیم 
    شاید تنها خانواده ای هستیم که با دست رنج خودمان زندگی کرده ایم  ، وای وای ازهمنوعانمان 
    من میل دارم سرود حقیقت را بخوانم  با آواز بلند 
    تا دیگران را بیاد آن طوفان بیاندازم 
    اما متاسفانه فرهنگ ما  طاق نصرت هایی است که برای شکستن خودمان  ساخته ایم 
    و هیچگاه نتوانسته ایم  درستی از زیر این طاقها عبور کنیم 
    تا حد اقل شکست ها را فراموش کنیم 
    و… ای وای از این هموطنان که دشمن چنین نباشد که اینهاهستند .
    رهروان حقیقت همه در راهها ، جون گمشده ای در بیابانند 
    مناظره هایشان و گفته هایشان ریگ سوخته  و ملال آوراست 
    چاره  ای جز آن ندارند که پرخاشجو باشند 
    هر ازگاهی  هر کسی مشتی گرد در فضا میپاشد و هر کسی  در درونش خود را فراموش میکند 
    به تماشای بیابانها مینشیند 
    ای وای از این هموطنان که دشمن چنین نباشد .
    پایان / 
    دوشنبه 16 اکتبر 2017 میلادی / اسپانیا 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /.
  • عروسک ژاپنی

    خیال ندارم دیگر وارد هیچ بحث سیاسی شوم . بطور کلی گور پدر دنیا و بقیه ، مهم خانواده خودم میباشند .
    این شروع  یک نوشتار است ، دنیا و گذشته ما رو به اتمام  و دنیای جدید غیر قابل هضم و چه بسا تحمل است .، مشتی دیوانه  افتاده اند بجان یکدیگر و مشغول پاره کردن هم میباشند در این میان چهره های منفور  بشکل حضرت مریم درآمده اند گناهانشان همه پاک شده و در حوض کوثر غسل کرده اند .
    پر بی اعتماد شده ام  هرچه صدا ها رسمی تر باشند اعتماد من کمتر میشود  گمان میبردم چیزهایی بما  بستگی خواهند داشت اما نه! ما در خارج از مرزهای این زمان زندگی میکنیم ، ما را تحریک میکنند  تا بما مثلا لطف کرده باشند  اما چیزهایی در درون ماست  که بما کمال میبخشد  باید آنرا حس کرد ، مانند عشق  و شروع بخواندن کرد فلسفه برای آزاد اندیشان خوب است و کسی که افکارش درگیر هزاران مسائل میباشد کمتر دل به آن میبندد  اصلا فلسفه چیست افکاری قدیم از بن و بیخ دور دستها عقاید  قدما ،  گاهی هم عده ای نقب میزنند و از راه شاعران به افکار ما حمله مینمایند ،  درحال حاضر تنها من بخودم احتیاج دارم  باید باشم تا دیگران هم باشند  من به راه خودم میروم  بازگشت به درون  نمیتوانم  بگویم راهی درست است یا غلط اما بهتر ار کنار دیگران بودن است  تمام آنها را که باید بدانم دانستم چه مذهبی وچه تاریخی، تاریخ را جلوی ما گذاشتند که فریبی بیش نود  تاریخی ساخته و پرداخته  بزرگترها  برای تحقیر ما و نشاندن ما سر جای خودمان ،حال آینده درباره این موجودات چه برنامه ای دارد ؟ خوشا بحال آنان که از بیخبرانند .
    داستانی خواندم بنام ” عبور از راه عشق” یک داستان کوتاه  اما بسیار شاعرانه و زیبا بود تما م شب با آن سرگرم بودم نویسنده آنچنان اجزائ پیکر محبوب را توجیه و تشریح کرده است  که من او را در کنارم احساس میکردم  ، مردی میانه سال که پای از مرز چهل  بیرون گذاشته بود در زیر شکوفه های گیلاس در ژاپن عاشق دختری بیست و دوساله میشود واین عشق چه آتشی در دل ان مرد روشن میسازد ، هیچکدام زبان یکدیگر را نمیدانستند اما بهم نزدیک شدند آنقدر نزدیک شدند
     تا با هم یکی شدند ، پنهان بین خود حلقه هایی را  رد و بدل کردند و پنهانی به همسری یکدیگر درآمدند نه از واعظ خبر ی بود ونه از کشیش ونه از مرد روحانی بودایی خود آنها یکدیگرا برای هم عقد کردند بهمراه یک حلقه کوچک وبارها در انتظار خنجر عقاید پوسیده حاکم بر روح و سرزمینشان  نشستند . 
    آنها باهم تا پای جانشان ایستاده بودند بی هیچ خوفی و یا دلواپسی .
    به راستی شاهکاری از عشق و دلدادگی است ، …….
    پیکرش چنان لطیف و سپید بود که اگر او را پشت یک پنجره میگذاشتی در زمستانی سرد بخیال برفهای کوهستان بودی ، پستانهای او بحدی کوچک بودند که نمیشد به آنها دست زد و پیکرش باندازه یک متر نه بیشتر در میان بازوان من غرق میشد آتش میگرفتیم هردو میسوختیم   هنگامیکه در کنارم بخواب میرفت او را مینگریستم سپیدی پیکر او که مانند شکوفه های گیلاس بودند در کنار پیکر نحیف و کدر من مانند شب و روز بودند ، او درمیان بازوانم گم میشد  و من در او غرق میشدم ساعتها باهم درروی ابرها  میگشتیم غرق لذت و سپس ناگهان به نکبت زمین باز میگشتیم . واین گردش در طول شب بارها ادامه داشت  او غذایش را در آشپزخانه میخورد نه در کنار من و هنوز خمیده راه میرفت ، دست او را گرفتم و راه بردم وـآن کفشهای چوپی سنتی را از پاهایش بیرون کشیدم و باو لباسی از حریر پوشاندم و در کنار خودم او را نشاندم ، آن پری کوچک را  اما او  مجبور بود برای بیرون رفتن همان پارچه های رنگی را بخود بپیچد  وهمان بالشتک را بر پشت خود ببندد  سنت ها !!! لعنت بر همه سنت ها ما هردو تدریس میکردیم  هریک به زبان خود  بی آنکه زبان یکدیگر را بفهمیم پیکان عشق همه چیز را بازگو میکرد و دستهایمان  که لبریز از عشق و پاکی بودند ………. 
    ما ارواح این دنیا  همه چیز را فراموش کرده ایم حتی عشقهایمان ثانیه ای و یا دقیقه ای شده و یا باید آنرا خرید  همه شاعران و نویسندگان دربرابر این دنیای پر رمز و راز شانه بالا انداختند و سرشانر ا در گنداب سیاست بردند که بوی تعفن ـآن هه جا را پر کرده است .امروز همه چیز در نظر من یک نمایش غم انگیز است یک خود فروشی  حتی تاریخ را نیز به نمایش گذاشته  و برای فروش آن نرخ تعیین کرده اند چقدر ما سقوط کرده ایم  و قادر نیستیم خودمان را  یا تمام و کمال در رویدادها غرق کنیم  و یا در راه ساختاری مشارکت نماییم  ما لرزش زمین را احساس میکنیم  ما در رنج قربانیان سهیم هستیم  در فقرو گرسنگی آنها   ولی نه در این رنج بردن ها و نه در میان پرچم های رنگ و وارنگ و آن پرچم خرچنگ نشان  جمهوریخواهان  و نه در هیجانات عمومی واقعیتی را نمی بینی  تنها به درون  تاریخ سفر میکنیم و زمین ها را میشورانیم تا تکه استخوانی بیابیم برای فروش  دیگر جمهوری ، پادشاهی جمهوری فدراال همه برای من یکسانند چون دیگر انسانی وجود ندارد .پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا /
    16/10/2017 میلادی /.
  • ادامه دهندگان جنگ

    بهترین  کار این است که تلویزیون را خاموش کنی و بنشینی به آوای موسیقی هرچند قدیمی باشد گوش فرا دهی ، همه جا آتش سوزی  و ادامه دهندگان جنگها آتش را به دم روباهان میبندند و به کشتزارها میفرستند ، امروز نزدیک بود منهم در یک آنش سوزی  از پا بیفتم ! درحال حاضر پیشانی و سینه ام دچار سوزش آنهم از روغن داغ شده است ، روغنی مخلوط با آب  برای صرفه جویی نیمی از بطری آب است مانند شیر که نیمی از قوطیهایی که ما نمیدانیم  درونشان چه رنگ میباشد آب است ،  
    هیچکس هم هیچ احساس مسئولیتی درقبال اینهمه آتش سوزی ندارد  خوب !  کمبود باران ، داغی هوا ، چه کسی دامن باین آتش ها میزند ، آقایان باد در غبغب میاندازند جند کلمه را از حفظ گرده پشت تریبونها بگوش مردم فرو میکنند گوسفندان بع بع میکنند و گاوها سم بر زمین میکوبند . بچه های دهاتی دیروز امروز سیاستمدار شده اند ، فاشیزم اسلامی بهترین  اسلحه برای نابودی شهرها و انسانهاست چون میدانند این جماعت رحم در دلشان نیست .
    قایق پشت قایق پناهنده وارد این سر زمین میشوند و آتش پشت آتش  همه استانها را فرا گرفته است  ، مردم مهربانی هستند تابع دستورات آن بنگاه بزرگ صلیب سرخ باید به همنوع کمک کرد اگر چه خود در آتش بیخردی خود بسوزی .
    نه دیگر نمیتوان به آزادی بشر ،  به ازادی ملتها ،  آزادی دریاها  رشد اجتماعی  یا حقوق حقه بشر و یا کشورها ی کوچک .بزرگ اعتماد داشت در عمق قلب یک یک روسای  آنها یک شیطان خفته است .
     ترجمه ریاست جمهور مرا متوجه ساخت که ایشان  در خدمت هیچ ایده آلی نیستند غیر از سر زمین خودشان و فرمانروایی  حال یا از روی آگاهی  و یا از روی نیاز بشری  تنها بسود کشورهای مورد علاقه ایشان تمام شد ،  بحرانها بجای خود باقیست و هنوز نمیدانی که در کدام جبهه باید بایستی ،  درحال حاضر باید کوتاه ترین راه را برای ادامه نابودی  این  “زمین” کهنه بکار برد ؛ هرچه مردم کند ذهن تر و احمق تر باشند بهتر ،  باید اعتراف کنم که یکنوع نا امیدی سرتا سر وجود مرا و بقیه خانواده را  گرفته است 
      ما در گمان آن بودیم  که کوتاه ترین راه برای آزادی بین جدا سازی حکومت از مذهب  و پایداری فرهنگ ما ایجاد شود  بحرانها حل شوند  آه …. هفته ها  بلکه ماه ها و چه بسا سلها لازم است تا شما  جناب ریاست جمهور و همکارانتان  که نیمی دشمن شمایند  با بحرانها روبرو شوید .شما از خیلی چیزها گویا بیخبرید تنها انتخاب شده اید  تصمیماتی  بگیرید و سپس آنها آنرا خنثی سازند .
    اروپا هنوز رهبری جهان سوم را دردست دارد و حاضر نیست دست از آن بکشد و به جنگ  آواران در اردوگاهها مدتهاست که درصدد آن هستند که جنگهای داخلی و یاخارجی خیابانی و بیابانی را ادامه دهند مهم نیست چه کسی با کی میجنگد  باید جنگ کرد کارخانه ها باید بکار خود مشغول باشند در غیر این صورت پیچ و مهره هایشان زنگ میزند ! به حد سر سام آوری اتومبیلها ی رنگ  ووارنگ در همه جاده ها مشغول کشتارند  ،جمعیت باید کم شود ، در بسیاری از اوقات کثافتکاریها پنهان میمانند مانند حضرت جناب جفرسون کلینتون !جناب حضر ت امام ابوالحسین ابو عمامه  دهانشان را را شسته اند ، پاکیزه و پاکند و در پایان این درد نامه بنویسم که دموکراتها بیرحمترین انسانهای روی زمین هستند حتی به پدر خود و پسر خود رحم نمیکنند . همین 
      پایان 
    ثریا / اسپانیا / همان روز یکشنبه 15 اکتبر 2017 میلادی ……..
  • مام وطن !

    چشم دلجویی ، دلم از مردم  عالم نداشت 
    داغ من  مرهم ندید و راز من محرم نداشت 
    بلبل این گلستان  صد آشیان را کهنه کرد 
    آن گل خود رو وفایش عمر یک شبنم نداشت ……”.کلیم کاشانی “
    ————–
    همه حواسم ، بر ضد گمانم  بر میخیزد ،  نگاهم درون  هرچیزی عمیق است کمتر امکان دارد غرق تماشای چیزی شوم ،آه ازاین مردم ظاهر بین و خشت مال ، آنچنان  روی خود را زیاد کرده اند که دریکی از ایلات آلمان فدرال فرموده اند که درتقویم سالیانه   عید قربان وعید فطر را نیز جزیی از روزهای تعطیلی نامگذاری کنید !!! و آن گرسنگانی که بر مسند فرمایش نشسته اند  در جواب گفته اند ، بلی ، عیبی ندارد ما این همبستگی را دنبال خواهیم کرد ! این همبستگی همان  وجه ناقابلی است که هرماهه به حساب آقایان گرسنه سوسیس خور و پوره سیب زمین خور ، ریخته میشود .
    در این سوی زمان هم آه و ناله  خایه مالان مادر ایران بلند است که پیر زن هشتاد ساله را با جلال و جبروت وارد خاک ایران کنند و حتی اگر یک روز هم شده او سلطنت کند آنها هم جیره خورند واجبی کشیده و نمیدانند که همه آتشها زیر سر اوست و آن هسته خرما ..
    با سپاه سازش دارند ، همیاری میکنند ” مردم را ما سرگرم میکنیم نگران نباشید و آنهایی را هم که عصیان میکنند و سر بر میدارند سگهای درنده و وحشی داریم که بجانشان بیاندازیم دندانهایشان تیز است و خوب پاره میکنند و از هم میدرند ، نه ! جای نگرانی نیست “.
    .و ما در این  سوی زمان در حسرت بوییدن یک شاخه گل نسترن نشسته ایم .
    نیمه شب ناگهان ، گویی کسی در گوشم فریاد کشید ، بلند شو ، ساعت چهار و بیست دقیقه شب بود نگران به اطرافم نگاه کردم چه کسی بود مرا بیدار کرد ؟ 
    آه ، آن دخترک چشم سبز و لاغر روبرویم ایستاده  بود  ! 
    -پدرم از بی غذایی وبی دارویی در یک بیمارستان دولتی مرد و جسدش را هم نمیدانم چکار کردند 
    – مادرم مورد تجاوز قرار میگرفت جلوی چشمان من وسپس بخودم تجاوز میکردند جلوی مادرم !
    تو برای چه کسی دل میسوزانی ؟ 
    گوشهایم صدا میکردند ، وز وز میکردند .
    هیچ عزیزم بیماری ملی گرایی مرا هم در برگرفته است ، تو حق داری نباید برای آن مردم دل سوزاند ، تنها نگاهی به مردم دنیا میاندازم که چشم به واشنگتن دوخته اند ، عده ای منافع خود را در خطر میبیند وعده ای دنبال منافع خودشان هستند ، هیچکس از دل حساس و رنج دیده تو باخبر نیست ، جنگ یعنی همین ، یعنی بتو و مادرت جلوی چشمان هردو تجاوز شود و شما دهانتان دوخته و نتوانید فریاد بکشید چرا که فریاد رسی نیست . 
    در سر زمینی که هنر مند و کار گردانش را میکشند با آمپول زهر آنهم در کشوری دیگر ، بهترین خواننده و نوازندگانش را در خانه محبوس میکنند و پسران و دختران حرامزاده قلعه حال جای از ما بهتران را گرفته اند ، جنون تکنو لوژی همه را فرا گیر کرده است ، شهوت و جنون بغل  خوابی تا مرز اشعارشان رسیده و در نوشته هایشان تنها ازیک موضوع سخن میرانند این بیماری درگذشته نیز وجود داشت  همه اشعار ما در باره همین پیکر زیبا وا ندام زیبا و در آغوش گرفت و بوسیدن لبها ون وشیدن قدح  بود تنها چند نفری پیدا شدند که از روی آثار و نوشته های ” چپی ها” که دیگر پر وبالشان ریخته بود چند خط را سرهم بندی کردند ،
    .
    بگذار همانطور که میخواند باشند ، اگر جنگی در بگیرد باز این نسلها باقی خواهند ماند ، نه ، عزیزم من جنون صلح طلبی ندارم بگذار جنگ شود منهم درون جنگ خواهم بود ، زندگی یعنی جنگ  دیگر هیچ .
    بیدار شدم ، مدتی دور خودم چرخیدم  اعصابم بکلی درهم ریخته بود ، سالها بود که دیگر ( به آن چشمان سبز)نمی اندیشیدم فراموشم شده بود ، حال نیمه شب مرا بیدار کرده و ملامتم میکند . 
    سهم ما شکست خوردگان چیست ؟ ایمان ما خیلی ناچیز و کمرنگ  است و از هر طرف با بی اعتقادی روبرو هستیم ، سهم ما همان نقش و وظیفه شکست خوردگان است عزیزم ،  تنها یک پادوی وظیفه شناس .
    من باید عازم راهی باشم که در پیش دارم فراموش نمیکنم که سالها از روی من رد شده و گذشته حال نقش یک مادر بزرگ را دارم و کم کم ممکن است مزاحمت فراهم کنم گاهی فراموش میکنم که نباید نقش یک قهرمان را بازی کرد ، قهرمانی وجود ندارد قهرمانان امروز ما ” هاری پاتر و دوستانش میباشند ”  ما هرگز نباید به آنچه که بودیم باز گردیم و به پشت سر نگاه کنیم و آب رفته را بنوشیم .
    واین موجودات  واین فسیلها  که از زمان گذشته باقی مانده اند و نقش خود را هنوز پایان یافته نمی پذیرند باید قبول کنند که آنها نیز با من همراه هستند اگر چه هزاران فدایی و قراول داشته باشند .
    حق با توست ، دیگر به هیچ چیز غیر از خودم نخواهم اندیشید مانند همان افعی پیر که حتی به پسر ناکامش تهمت زد تا مجبورش نکنند جوابگویی عدالت و قانون و مردم باشد  ، بلی عزیزم تنها بخودم خواهم اندیشید نه بیشتر و بتو که هنوز در من زنده ای وآن چشمان بیگناه را از یاد نبرده ام  با آن موهای مشکی براق که در اطراف صورتت ریخته بودند ، تو یک تابلوی نقاشی بودی که به دست هنرمند روزگار شکل گرفته بود ، با کاردک ترا سوراخ سوراخ کردند و  تصویرت را مخدوش نمودند حال از زیر صدها رنگ بیرون آمده ای و مرا ملامت میکنی .پایان  
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
    15/10/2017 میلادی /…
  • جنگ ستارگان

    از این رو  برای ما  انسانهای گمراه ،
    عشق حتی در نا سازگاری ممکن است 
     نه قضاوت 
    نه نفرت 
    بلکه تنها عشق صبور 
    و صبر زیاد 
    ما را به هدف میرساند …….؟؟؟
    ——-
    نمیدانم این  تکه را از کجا روی دفترچه ام نوشته ام ، اما برای غذای امروز خوب است ،
    امروز  آش ابو دردا برای خانواده و خستگی مفرط …..
    و سپس جدال گرگها سر اینکه جناب دانلد ترامپ چرا در سخنان پر مغز وشیوای  خود نام خلیج فارس را نبردند ؟!!! 
    منکه نشیندم تنها کمی از آنرا خواندم  و رفتم پی کا رخودم از همان نوع حرفهایی که درباره مکزیکو زد ، درباره کوبا زد و حال درباره ایران میزند تنها حرف میزند عمل؟ دست او نیست او کمک جراح است نه بیشتر چاقوی تیز جراح دردست دیگران است 
    اوف ،  دیدن قیافه اون مردک کانال یک  و اون امید نادان وای حالم را بهم میزنید با این قیافه ها  و اعمالتان ، 
    مثلا خیلی شما سیاستمدار هستید و درس سیاست را خوانده و تجربه های  های گرانبهایی را کسب کرده اید ؟ 
    بیچاره رضا شا ه و محمد رضا شاه اگر میدانستند که چه جانورانی از قبل عکس و شمایل آنها تجارت میکنند درهمان روزاول ایران را برای همیشه ترک میکردند و میرفتند یکی ویولونیست میشد و دیگری ؟ نمیدانم سپاهی خوبی بود یادشان  گرامی.
    مثلا اگر خلیج را هم عربها ضمیمه خاک خود کردند مانند همه چیز های ما را  که بردند بازهم باید بگویند خلیچ پارس ؟ پارس تمام شد فارس آمد و حال عرب خواهد آمد چه بخواهید چه نخواهید و یا بروید به دنبال تجزیه هرکدام یک تکه را بردارید و شاهی کنید .
    چهل سال شرم آور است که شما  پشت این دوربینها نشسته اید و  بهم فحاشی میکنید ، تنها توانسته ام گاهی برنامه های همان پیر سعید بهبهانی را ببینم که گاهی او هم از زبانش در میرود و به دیگری فحاشی میکند حال مثلا اگر به فلان مرد بگویید بچه پرو و یا فلان  و بهمان بشما چیزی اضافه میشود؟ تنها ازخودتان کم میشود ، تا امروز  ما نتوانسته ایم درست حرف بزنیم اعتبار ما ایرانیان به فرهنگ و ادب مااست اما  ادبی نداریم  ، امروز یک شعر گذاشتم روی کانال پلاس  آقایی کامنت داده بود :
    بع  وبح  وبه !!! مولانا ؟ چطوری آبجی ، سلام آبجی !!!!  آنرا  بیجواب گذاشتم .
    اشعار شاعران گرانبها و فاخر ما افتاده دست مشتی بچه حاجی و خانم باجی و امروز دیدم  که یک امنیتی هم سر وکله  اش پیداشده و عکس مرا برداشته و عکس خودش را گذاشته !!!
    برای من مهم نیست دلم برای آنهمه شاعر و نوازنده و خواننده که واقعا دود چراغ خوردند تا این  رشته را نگاه دارند میسوزد .
    همه یک عکس زن مامانی را میگذارند و از سوز و تاب بغل گرفتن او آتش میگیرند ؟  ویا اشعار مذهبی ! ویا تبریکات اعیاد و روزهای وفات انبیا  ،  فاتحه مردگان شب جمعه !!! ظاهرا نام این انجمن هست [انجمن شعر و موسیقی فاخر ایران ]!!!! تنها چیزی که در آن  دیده نمیشود همان فخر شاعران فاخر است .و موسیقدانان بزرگ ما نه ازتجویدی خبری هست نه از یاحقی  ونه از شجریان و نه از همایون خرم و نه ….زنان که کاملا  باید در پرده استتار بمانند !  ادبیات و شاعران و خوانندگان ماهم مصادره شدند مانند اموالمان .
    چندی پیش دختری خانمی یکی از اشعار مولانا را برداشته و بدینگونه نوشته بود  :
    که ملت عاشق  مذهبش ز ملت ها جداست !!!!
    نوشتم بانوی ویا دوشیزه عزیز شعر  را ویران نکنید ” مذهب عاشق ز مذهبها جداست ، 
    هزار دشمن برای خودم تراشیدم …..
    .
    من سعی دارم آرام زندگی کنم و آرام بروم وا رام بیایم وبکار کسی کاری نداشته باشم چرا که نه شاعرم ، نه نویسنده و نه سیاستمدار ؛ من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم .  
    بنا براین کمتر با این  آدمها  به یک جوال میروم . تنها یک تماشاچی هستم که دلم میسوزد میگذازد   .
    ……..
    نه کم کم این رشته را  نیز پاره خواهم کرد تنها فشار خونم بالا میرود و عصبی میشوم روزی در کلاس سیمین بهببانی و دکتر حمیدی شیرازی ودکتر فریدون آدمیت  درس شعر و عشق و شوریدگی را میخواندم  و مصاحبینم نادر نادر پور بودند و مترجمین بزرگ و نویسندگان درجه اول  و موسیقدانان بزرگ ، حال …..؟.دنیاعوض شده اما من عوض نخواهم شد همان عاشق شوریده ای که بودم هستم و خواهم ماند .
    و عزیزجان آقای پرستویی !که گریه کنان میخواندی : من تهرونمو میخوام ، من شمرونم و  میخوام ……
    عزیزم دیگر آن تهرون ، نهرون نمیشه همونطوریکه اون ایرون  ،ایرون نمیشه از نسل شیطان شیطان زاده میشود نه فرشته .
    پر دلم گرفته . پر غمگینم و پر بی حوصله اگر مجبور نبودم که این چند سطر را بفروش برسانم   درب این کامیپوتررا میبستم و یا میرفتم  با زبانهای دیگری اشعار خودم را میگذاشتم  خیلی هم آسانتر بود . اما درحال حاضر متعهدم . پایان  
    ثریا / اسپانیا / 14 اکتبر 2017 میلادی …..
     .
  • پایان سفر

    انگار که از یک بلند ی تمیز و پاک با هوای دلنشین ، به روی زمین پر غباری غلطیده ام .
    دلم از ترس میلرزد  که مبادا بشکنم ،  همه سنگهارا صمیما نه درآغو ش گرفته ام ،  تا میان آنها دوستانه بایستم  تن به سر سختی ها داده ام  ، چه موقع  آسمان ما دوباره آبی خواهد شد؟ 
    در آن زمان باز من از زیر آسمان آبی گریخته ام و به تاریکی پناه برده ام .
    آه ….امروز چقدر افسرده ام و چقدر دلگیر ولبریز از سخت شدن ومحکم ماندن  وامیدواری از شکستن دیگران .
    گنجینه ای  دارم لبریز از کریستالهای پاکیزه ودسنت نخورده نگران آن زلزله مهیب هستم که مبادا گنجینه مرا درهم بکوبد .
     از شهر عشق سفر کردم  بسیار سخت بود  تنها آن ذره  ناچیزی را هم داشتم از دست دادم  از هر سو آوایی برخاسته  واین موضوع نیاز به وقت دارد ،   اما به وظیفه ام  بسیار  اهمیت میداد م وظیفه ای مقدس بود ؛ همان “میهن پرستی ” حال با این تفکر دردناک و اینهمه هیاهو و جنجال  دیگر تحمل ندارم و پست خود را ترک میکنم  شاید دیگری بتواند این مهم را به انجام برساند .
    برای من مهمتر است که چراغ اطاق خوابم سوخته و نمیتوانم لامپ های آنرا عوض کنم چون همه زیر حبابهای شیشه ای قرار دارند  برایم دیگر مهم نیست که دنیا بکجا میرود ،  بسیاری از ما  از  پذیرش سرنوشتمان  با یک شرم بیهوده  و دروغین فراری هستیم .
    ما طوری خو گرفته و بزرگ شده ایم که همیشه در انتظار کمک دیگرانیم   و چشم به دست دیگران دوخته باشیم  ارباب و نوکری یکی از وظایف بزرگ و سرنوشت ساز ما بوده و هست و خواهد بود تا زمانیکه یاد نگیریم خود ما ارباب سرنوشتمان هستیم همین آش است و همین سفره نذری .
    حال امروز باید مسافر راهی که آغاز کرده ایم باشیم  در یک گذرگاه طولانی  و تنگ  و خطرناک . ما هرگز نباید به آنچه که بودیم باز گردیم ،  مردمی هستیم زیر ثروت فراوان و پولهای هنگفت و تانگ و توپ اما میل داریم همه انهارا برای لحظاتی خوش به دیگران بسپاریم  .
    آن پرانتز فانتزی و مامانی بسته شد ما برگشتیم به دوران قاجاریه و قبل از آن و قبل از آن و به زمان حمله اعراب  حال میل داریم مانند فرح لباس بپوشیم و مانند شاه راه برویم .
    میل نداریم قدمی جلو بگذاریم و دست بیگانگان را  از سر زمینمان کوتاه کنیم و بگوییم ما خود ما خوب بلد هستیم نفت را از چاه بیرون بکشیم . البته گاهی هم اشتباها دکل را بجای نفت میفروشیم !!! و خارجیان خوب ما را شناخته اند و میدانند چه استرهای خوش باور و خوش خرامی هستیم .
    یکی از بزرگترین  علل اینکه اعراب باین جا رسیدند ، اول دست اتحاد و اتفاقشان  بود سپس  کارفرمایان  خارجی را برای  ایجاد دستگاههای نوین استخدام میکردند  اما همیشه دو عرب در کنار آن خارجی میایستاد تا یاد بگیرد و فردا دیگر به آن خارجی احتیاجی نداشتند . ما همه چیزمان را به دست دیگران دادیم شما کار بکنید ما حال میکنیم همه درحال کام گرفتن و حال کردنند  /با نگاهی به اپوزسیون
    خارج از کشور  میتوان فهمید تا چه حد احمقانه رفتار کرده ایم حال من بهم میخور هنگامیکه آن مردک اهل کرمانشاه دهانش را چهار متر باز میکند با آن زبان بار گرفته و رنگ رخساری که خبر از بیماری های درونی او میدهد خود را یگانه میپندارد و  و خود را وصی و وکیل ملت ایران میداند  ، برو بابا دکانت پراست آنرا تخته کن و برو برای علاج بیمارهایت . ……
    چهل سال نشستم و سوزن به دست گرفتیم و خود را زخمی کردیم وآه حسرت برای لباسهای فرح کشیدیم .
    همین امروز روی یک یوتیوپ ناگهان سر وکله ” ثریا”  همسر قبلی شاهنشاه که فیلمی را بازی کرده بود وشاه آنرا خریده و سوزانده بود اما کارگردان کپیه آنرا داشت ، روی صفحه نمایان شد ، چرا که بیشتر به حضرت مریم باکره بانو شهربانو احترام بگذاریم و یا بانو باکره مریم خانم قجر که در راهروها خوابیده برای پرش بسوی ریاست جمهوری ……
    امروز این دستگاه من دچار سرگردانی و ویروس شده است  خیلی نوشتن بریم سخت و ناگوار است تکه تکه مینویسم  آنهم در زیر نور پر فشار چراغ  آسمانمان امروز تاریک تاریک است .از خورشید خبری نیست .
    حال کدام راه را باید بپیماییم ؟ !  جند جنگ آوازش را سر داد . پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    14/10/2015 میلادی / رابر با 21 مهرمهاه 1396 خورشیدی /.
      
  • آقای رییس جمهور

    آقای رییس جمهور 
    ریاست بزرگترین قدرت جهانی !
    امروز جمعه است و همه در ا نتظار گفته های شما گوش به زنگ نشسته اند ، اما من فریب نمی خورم بارها نوشتم نه فریب شما را  میخورم ونه فریب ارتجا را ،  خودم را سرگرم کردم  به “آداژیود بلینی ونورما ” گوش دادم هیچ اضطراب و دلهره ای هم نداشته و ندارم هرچه باشد شما یک تاجر هستید و میتوانید سرنوشت ملتی را به معامله بگذارید برایتان مردم مهم نیستند و آن کودکان تیره بخت وزنان دربند  و آنهاییکه در صف اعدام ایستاده اند هرچه پیام و سخن رانی شما باشد برای من یکسان است  بخصوص آنکه این سخت رانی امروز شما نمایشی هیجان برانگیر خواهد بود  شما نمیتوانید تا حد ضرورت و دلخواه خود پای را ازگلیم بیرون بگذارید . 
    به راستی این جنگ نفرت انگیز  باید همه را آگاه گرداند  که عشق برتر از  نفرت میباشد درک انسانی  برتر از خشم  و صلح برتر از جنگ.
    هر چه را که شما بگویید  و آن مردان بی وجدان حکومتی سر زمین پدری نیز از آن سخن گفته باشند  بطور اعم  برای ما هیچ چیز مهم ترا ز آزادی و صلح نیست  حال چه بسا که زیر یک تفاهم پنهانی  همکاری ثمر بخش !!! شما و یارانتان ادامه یابد  دیگر برای ساختن آینده یک ملت کمی دیر شده جوانان یاغی ، معتاد و حسابی مغز شویی شده اند ،   و آنهاییکه پای بسن گذاشته اند برایشان همه چیز یکسان خواهد بود  .و یا در فکر زد و بندها برای جنگهای پنهانی .
    اگر سخن رانی امروز شما شب گذشته مرا بیدار نگاه داشت  و گرچه میدانم که در انتظار جواب معامله هستید  ملتهای بیشماری  شبیه  به من نیز  در انتظار یک نشانه میباشند  و مطمئن بودم که آداژیوی برلینی  مرا بخواب نخواهد برد  نا آرامیم  بیشتر شد شما حریف آن ” کتاب مقدس» نخواهید شد  کتابی که معجزه ها کرده و خیلی ها را از هیچ به همه جا رسانده وعده ای که آنرا نادیده گرفته اند بخاک سیاه نشاند  .
    فرض محال شما سپاه پاسداران با قدرت مالی بی حسابش را تروریست بنماید ، باز چیزی به دست ملت نخواهد رسید جنگهای تروریستی در دنیا بیشتر خواهد شد ،  آنها همه جا را قبضه کرده اند و بقول خودشان کاخ سفید شما را نیز یا تکیه کرده و یا طویله خواهند نمود ، علاج آنها تنها یک بمب شیمیایی است ، آنهم الزاما بر سر آنها فرود نخواهد آمد بلکه باز این ملت است که قربانی میشود .
    آنها به زیر زمین میروند و ارتش زیر زمینی درست خواهند کرد همانگونه که ارباب بزرگشان روی  قطب  خرس سفید به سایرین نیز درس داد چگونه میتوان ارتش زیر زمینی ساخت و به موقع, حمله کرد .
    نه ! من فریب شعر وترانه های درخواستی را نخواهم خورد .
    سخن رانی شما و سایر همکاران حکومتی شما  فاقد آن چیزی است که ما در انتظارش هستیم  کلمات انسانها را بزرگ میسازد  اما آن کلما ت گاهی فاقد ارزش میباشند  سخن رانی امروز شما ممکن است  احساس عمیق همبستگی با رفقایتان و قبول مسئولیت  در قبال آن مردم تیره بخت  و ارتش پر افتخار شما  را نشان دهد  اما هیچ مسئولیتی  را در قبال  بشر و آن مردم دربند اسیر  بهمراه نخواهد داشت و من این را ازپیش میگویم  و بطور مشخص  این گفته ها صدها هزار انسان  دیگر را قربانی خواهد کرد .
    شاید شما مرا فردی احساساتی بنامید اما من میدانم که شما و همکارانتان در انتظار یک معامله پرسود نشسته اید ، شما و سایر همکارانتان به آزادی های فردی انسانها اهمیتی نمیدهید به همانگونه در سیلاب ماه پیش  به مردم فلاکت زده  سرزمین خودتان دستمال آشپزخانه هدیه دادید ؟! بما هم لابد بسته های بزرگ دستمال توالت را پیشکش خواهید کرد .
    از بدو خلقت بشر جنگ بوده و هست و خواهد بود جنگ جزیی از زندگی ماست بدون جنگ دنیا نمیتواند آرام باشد منافع باید تامین  گردد ، قدرت جهانی باید برپا بماند .
    نه ، جناب آقای رییس جمهور من امروز ابدا به سخن رانی جنجالی شما و رفقایتان گوش نخواهم داد در انتظار انهم نخواهم بود از پیش میدانم چیست .، هیچ معجزه ای به وقوع نخواهد بست . پیروز باشید . دیگر زمان آن کلمات معجزه آسا ” جنگ مکن ، عشق بورز” گذشته  نخ نما شده شده بی ارزش وبی آهمیت است .
     با احترام / یک انسان از بند گریخته .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    13/10/2017 میلادی  برابر با 21 مهرماه 1396 خورشیدی /.
  • نا سیونالیست

    گریه ها تمام شدند اشک ریزی هایم تمام شدند  !
    رفتم تا یک فروند ماکارونی  به سبک و سیاق ” کنتس داستایوسکی ” بپزم ، چقدر من از تمدن این  دنیا به دورم و از خود دنیا !! نمیدانستم  که درزمان داستایوسکی  هم ماکارونی وجود داشته و شخصی کتابی در این باره نوشته  و تقدیم به بانو کرده است گمان بردم ماکارونی از همان زمانی پیداشد که من بلد نبودم آنرا بخورم و در ایتالیا چقدر صاحب رستوران بمن  من خندید ! 
     بقول شادران پروین اعتصامی ” 
    ما فقرا ازهمه بیگانه ایم 
    شخص غنی با همه کس آشناست
    درمیان گریه های وآه کشیدنها چشممم به سواره نظام افتاد که یکی از اسبها حال ازدواج باو دست داده بود و مرتب خودرا به اسب بغلی میمالید ، بیچاره سوار نیمی از دستش را میایست به جدا کردن آن اسب بکار برد، باو گفتم خاک برسرت مگر طویله را ازتو گرفته اند وسط خیابان میان اینهمه جنجال و رژه و تماشاچی تو دچار زلزله اعصاب شده ای ؟! .
    تابلتم صدا کرد ، آنرا برداشتم آه….. جناب فخر آور  با خبرهای جدیدی هویداشدند آنهم درون اتوموبیلشان   مشغول ضبط برنامه فیسبوکی خودشان بودند و مژده  دادند که فردا روز سرنوشت سازی است ؟ یا برجام ویا ما روی جام !!!!
    چقدر خوشحال شدم ایشان را دیدم نگران بودم که مبادا خدای نا کرده ایشان هم دچار خودکشی شده باشند ! والا ، دروغ چرا ؟  بقول مش قاسم تا قبر سالها مانده  در این دنیا باید منتظر هر پیش آمدی بود .
     بهر روی داشتم مینوشتم که در کتاب بانو داستایوسکی ” البته کتاب آشپزی” ایشان برای پختن  ماکارونی چه دستوراتی داده شده  است ، روزی این خوراک متعلق به اشراف بود حال متعلق به ما فقرا شده است ، 
    در جیم الف همه چیز پیدا میشود به همانگونه که روایاتی از حضرت امام جعفر صادق  بیان شد درباره روابط دنیای مجازی !!! من نمیدانستم که درآن دوران در آن بیابان هم فیس بوک و توییتر و تلگرام وواتس آپ وغیره بوده است ، 
    اوف چقدر نادانی بد است .
    بهر روی  مراسم زیبا با شکوه و بدون هر آرایشی بود و دوربینها تنها روی ” ملکه ” زوم نمیشدند تا کفش وکلاه وعینک ولباسهای فاخر او را به نمایش بگذارند  خوب اینها کمی عقب مانده ترازما هستند در آن زمان ما صاحب  زیباترین وخوش پوشترین ملکه دنیا بو.دیم  !!!!و تلویزونها هم دست خود ایشان بود .  
    نه جایگاه مخصوصی داشتند  نه مخمل ونه ابریشم ونه نوار وغیره درون آن جایگاه که بیشتر به یک صندوق شبیه بود ، چیز دیگری دیده نمیشد نه از خانواده سلطتی کسی حضور داشت تنها شاه بود و همسرش با دو دختر مامانی ملوسش وآجودانش والبته  آجودان شخصی بانوی اول . همین  برایش دعا کردم زنده بماند و سر زمینش  را حفظ کند تا مانند ما  ناگهان دچار حمله قلبی  لنینیستها ، مصدقی ها  چه گوارهایها  واستالییستها نشوند و ناگهان خوشی زیر دلشان نزند راه بیفتند و خود را نابود کنند .بجای   آن ارتش قوی وآنهمه زیبایی و جلال وجبروت  جناب شیخ طوسی و جناب جنتی و جناب سید خندان  تکیه بر جای بزرگان بزنند .گریه من بیهوده نبود .
    در ضمن امروز روز ” بانوی مقدس پیلار ” پاترون سارا گوسا هم هست که جشن مخصوص خودشان را دارند .
    آه چقدر دلم گرفت و چقدر گریستم ، حال باید بروم بقیه برنامه جناب ریاست جمهور اینده ایران را ببینم و منتظر باشم تا ماکارونی داستایوسکی من پخته شود ، تا بعد شمارا به خدای خودتان میسپارم ./ثریا / اسپانیا / 12/ اکتبر 2017 میلادی .
                                                                                         —————————————-
  • براو وبر ما ببخشایید

    عکسی قدیمی از فروغ فرخزاد 
    —————————-
    بر او ببخشایید بر او که گاهگاه  
    پیوند  دردناک  وجودش را 
    با آبهای راکد
    و حفره های  خالی از یاد میبرد 
    و ابلهانه میپندارد 
    که حق زیستن  دارد …..
    براو ببخشایید 
    بر او که از درون متلاشییست
    اما  هنوز پوست چشمانش  از تصور ذرات نور میسوزد
     و گیسوان
     بیهوده اش
    نوید دار  از نفس عشق میلرزد ……..از کتاب ” تولدی دیگر ” 
    ——
     فروغ همچنان نوری آمد و رفت کمی در آسمان ما درخشید و مانند یک ستاره متلاشی شد  ، او از زمان خودش خیلی جلو بود هم او وهم برادرش “فریدون “، هردو گویی دوقلو و از یک جنس بودند .
    مرگ در همه جا حضور دارد حتی  در کودکی و د زیر باران  ایستاده است . مرگ هر دو را خیلی زود از جهان برد و در جهانی دیگر فراتر از  اندیشه ما قرار داد .
    در آن روز ها شاعر مشنگ و شهیر  ” احمد شاملو ” اولین کلام را درباره او نوشت و او را رسوا ساخت چرا که فروغ عاصی  از زندگی خانوادگی محدود دریک یک شهر نفتی بجان آمده بود روح او بزرگ بود   و عاشق شد عاشق یک بی سرو پا که نام او را همه جا میبرد و آن جناب شاعر هنگامی که فروغ از جهان رفت مرثیه ای برای او سرود نا گفتنی ، گویا باین وسیله میخواست عذر گناهش را بخواهد و پوزش بطلبد اما دیر بود فروغ با دستهای سردش زیر برف فراوان در خاک خفته بود ، اما نامش همچنان ستارهای طلایی بر تارک شعر ما میتابد . 
    احمد شاملو همه را از دم  با تیغ برنده خود درو کرد از مرحوم دکتر حمیدی شیرازی با آنهمه معلومات و استاد دانشگاه تا فردوسی تا بهرام و بابک و یزد گرد وکاوه آهنگ را  را اما ضحاک ماردوش را ستایش میکرد چرا که خود مارها را بر شانه و فرق سرش داشت .
    میلی ندارم درباره شاملو بنویسم ، چند خط شعر از کتابهای قدیمی خارجی ترجمه کرده و آنها را بهم چسپانیده باکمی سریش زرنگیها  و هوچی گریها خودی مطرح نمود سر انجام معلوم شد که توموری وخیم در مغز سرش ایجاد  شده وهمان باعث دگرگونی روح او بود و بیماری قند و نوشیدن الکل و سیگار و زن بارگیها نیز مزید بر علت بود و درد نیای خودش سیر میکرد گاهی کمونیست میشد زمانی  از کاپیتالیزم دفاع میکرد رویهم رفته آدم طبیعی نبود بنا براین گفته و نوشته های او چندان مورد توجه علمای اعلام نیست تنها چند پسر بچه و دختر بچه  که شاگرد او بودند و میل داشتند سری بجنبانند تا مملکت را باین روز بیاندازند او را ستایش میکردند امروز از او چه مانده؟ یک سنگ قبر شکسته . اما هزاران زن و مرد و دختر و پسر پیر و جوان  هر هفته به آرامگاه ظهیرالدوله  میروند و خاک و تربت فروغ را گلباران کرده برایش دعا میخوانند باغبان پیر قبرستان میگفت هرروز روی سنگ اورا  میشویم و تمیز میکنم  گلهایش را عوض میکنم گویی او  از درون خاک از من سپاس گذاری میکند .
    در آن زمان ما هنوز افکاری کور و چشمها یی نابینا  بودند  در لباسهای مارک دار”گویی زمان در سر زمین ما تکان نمیخورد ”  در آن زمان هم اگر کسی میل داشت از زمان  خود کمی پایش را بیرون بگذارد هزاران وصله نا مربوط و پیرایه بر او میبستند .  ما هیچگاه در زندگی مان آزاد نبودیم همیشه فاطمه کوماندها و ملاهای مکلا بودند که جلوی ما را بگیرند / 
    چرا اینهمه  شاعر در سر زمین ما ظهور کرد ؟ برای آنکه نمیتوانستند حرف خود را بزنند ما همیشه دربند بودیم و همیشه هم خواهیم  بود همه بندگان و چاکران درگاه ملکه ویکتوریا هستیم .
    ————————————————————
    روی خط های کج و معوج  سقف 
    چشم خود را دیدم 
    چون رطیلی سنگین 
    خشک میشد  در کف  ، 
    در روی درختان 
    داشتم  با همه جنبشهایم 
    مثل آبی راکد 
    ته نشین میشدم آرام آرام 
    داشتم ،  لرد می بستم در گودالم …
    آه ،  من پر بودم   از شهوت  ، شهوت مرگ …
    ..
    و سر انجام این شهوت او را باخود به زیر خاک برد .
    امروز صبح که چه عرض کنم نیمه شب  ساعت دو ناگهان با صدایی از خواب پریدم ، یکی از چراغهای ماشین خاموش شد و تلفنم نیز خاموش شد ،  باد  در بیرون بر پشت کرکره ها میزد  من از ترس  ناگهان میان تختخوابم نشستم و……
    و سرانجام برخاستم .خواب رفته بود .
    دست بردم اولین کتاب را از بالای سرم بداشتم ، فروغ به دیدارم آمده بود ، با اشعار بالا ، 
    چقدر بهم شبیه بودیم .او رفت و ما تنها ماندیم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    12/10/201 میلادی / برابر با 20  مهر ماه 1396 خورشیدی !.
  • بی اخلاقی

    ….. روزهای پریشانی فرا رسیده اند ! 
    آیا ممکن است  آنها باخودشان فرهنگی نو را  به همراه بیاورند؟
    ……گذرگاه عشق برای سفر بسیار سخت است  ، زیرا از هر سویی با بی اعتقادی مواجه میشود …. از کتاب گذرگاه” عشق  “هرمان هسه ” .
    جالب است که این کتب در ایران به چاپ میرسند و ناشرین نیز در ایران میباشند و اینهمه  بی اخلاقی و فساد و کثافت سر تا سر ایران  را دربر گرفته است ، شاید هنوز در دهات دوردست باشند کسانی که پای بند عفت و نجابت خود باشند و چه بسا آنها هم از ترس جهنم و یا دین  آن عفت کذایی را نگاه داشته اند . 
    اولین بی اخلاقی  را گذشته در خانه همسر گرامی که به پاس آنکه بچه حاجی و ثروتمند میباشد هر غلطی دلشان میخواست میکردند ، در خارج ، در میان ایرانیان در همین اسپانیا دیدم . برایم سخت تعجب آور بود ، این قیافه ها واین مردان واین رفتار بی ادبانه سخت مرا آزرده میساخت ، سعی کردم مراوده ای با آنها  نداشته باشم و اما همسر گرامم برای چند لیوان ودکا در محضر چند ارمنی ! مرا مجبور میکرد که به بعضی از مراوده ها ادامه دهم ، تنها توانستم یک نفر را بیابم و محکم او را نگاه دارم او از این قبیله نبود از قبیله خودمان بود نجابت و شرافت اخلاقی میراث خانوادگی او بود .
    بقیه تکلیف شان معلوم بود ، یا از ناحیه سیمتری آمده بودند و در خیابان وزا ء خانه دار شده و بشغل شریف لحاف کشی مشغول بودند و یا آنهاییکه ناگهان  پدر کار فرمایشان را درکارخانه ارباب  درآورده همه جا را  تخلیه کرد و به غارت اثاثیه خانه های مردم که فرار کرده بودند پرداختند و حال مسافر آمریکا بودند !!! ودکا را با شیشه سر میکشیدند و چون ” پول| داشتند  همه انها را در بغل میگرفتند و صفات عالیه به آنها میدادند ، اوف…. یاد آن روزها چگونه مرا به گریه وا میدارد . 
    چگونه توانستم این بچه هار از آن گرداب دور کنم ؟ سخت بود ، خیلی سخت بود ، یکی ادای کنتس نیمتاج گم کرده را در میاورد واصل و نصبش به مالک اشتر میرسید  سه ماه بعد اصل و نصبش به خواجه نظام الملک میرسید ، چند ماه بعد پدرش مشاور محمد رضا شاه مرحوم میشد .
    و من بی کس و کار !!! تماشاچی این قوم برجسته و از بند رها شده وبی اخلاق و فاسد بودم کارشان> ؟؟؟ قاچاق مواد مخدر خرید و فروش و کارهایی از همین قبیل و دزدی از خانه ها ی دیگران  ولو دادن مردم بیگناه وبه زندان فرستادن آنها و صاحب اموال بقیه شدن ، فاحشه های تک پرانی که در خدمت قاچاقچیان فروش اسلحه درآمده  و حال بانوی اول شده بودند …… داستانها زیادند
    بلی ، من ایران واقعی پس از اانقلاب را در همین  شهر کها دیدم و خود را در خانه محبوس کردم ترجیح دادم با دیوار  حرف بزنم تا چهره به چهره با این قوم نباشم . گمان بردم ارامنه  همان دوستان قدیمی اند نمیدانستم که آنها هم عده ایشان دست کمی از مردم  مسلمان ما ندارند بلکه صد درجه وحشتناکتر و خطرناکترند و تا پای جانت میایستند . 
    امروز  از دیدن یک برنامه  روی یوتپوب که گوینده میگفت ” طلا و نقره وزندگی و همه چیز ما را بردند ، به جهنم  اخلاق ما را نیز مصادره کردند ، فهمیدم که من تنها نیستم صداهایی از دوردستها نیز بگوش میرسد .
    مقصود این است که از دنیای سخن میرانم  که عده ای داد بشر دوستی و انسان دوستی سر داده اند  و برخلاف ان عمل میکنند ،  به بشریتی نهیب میزنند که خود را باخته  و فریاد » خودت را بشناس«  درگوش ناشنوای هیچکس فرو نمیرود  ، نه ،  تنها صدای سکه ها یی است  که از ماتحت ملایان فرو میریزد  و خورده گدایان آنها را جمع میکنند و میلسیند برای تبرک .وتفرعن .
    نشان حیوانی را درمیان اقوام و دوستان قدیمی خود دیدم  چهره شان نیز خبر از راز درونشان میداد  همه دگرگون شده بودن دهانشان برای بلعیدن باز بود برای تکه تکه کردن تو و بردن چند تکه ارثیه شوم ، از همکلاسی دوران کودکی تا خواهر خوانده  و پسر دایی واقوام مادری ، همه درا نتظار آن بودند که چه چیزی را پس میدهی  ؟ .
    حال با نوشتن این خطوط هم خود را تسکین میدهم وهم  تقدیم به دوستانی میکنم  که در طی این سالهای پر درد  این سایه های  زشت و منحوس را یافتند  و برایم نوشتند  که تنها نیستم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا /
    11/10/2017 میلادی /..
  • نامه سر گشاده !

    نامه به یک دوست !
    دوست من ، مدتهاست که از تو بیخبرم ، امید آنرا دارم بخاطر خطای  ذهنی که کردی دچار مشگلات نشده باشی ،  آخرین بار که ترا دیدم مرتب عرق میکردی وگاهی با دست عرق صورت وپیشانی اترا تمیز میکردی ، امروز نمیدانم د رکجا هستی ، خدا کند که در بیمارستان نباشی و در بستر بیماری .
    دوست من ، 
    میل دارم برایت بنویسم که پایت را بد جایی گذاشتی ، نمیدانم چه کسی ترا مجبور کرد که  آن کلمات بیمورد را در آن برنامه  که خود برنامه گذار پادوی دست بفرمان آن بزرگوار است  ، بر زبان بیاوری ، میتوانستی بگویی نه، نمیتوانم بگویم . 
    تو خبر نداشتی که داری با دم عقرب بازی میکنی ، و نمیدانستی که نام بردن از آن بزرگوار بدون بسم الله چقدر برایت گران تمام میشود ، برای همه ، همه آنهاییکه میل ندارند او را تقدیس کنند  ، و میدانند که باعث بانی اینهمه بدیختی ما او بوده است ، او میلی به سرزمین  اجئایش نداشت او ولگرد بود همه جا میتوانست خانه کند ، او در شهر وزیر دست مادری بزرگ شده بود که هم نماز میخواند ، هم روزه میگرفت هم به مکه مشرف میشد وهم قمار میکرد هم عرق میخورد ! من او را چند بار دریک سلمانی دیدم که برایش صندلی مخصوص در اطاق مخصوص گذاشته بودند و پس از آنکه میخ طویله محکم کوبیده شد سلمانی مخصوص بخانه میرفت ومیبایست دستهایش را آب بکشد وبا وضو سر مادر را آرایش نماید ، نراد خوبی بود تخته را  خوب بازی میکرد و میدانست که مهره جایشان کجاست . 
    تو اما ساده دل و ساده اندیش و در انتظار یک پیروزی آنهم با دست خالی یا چند خط پنهانی و هزاران دشمن در خاتواده ای اهل ده با خلوص نیت و سادگی .
    دوست من ، 
    بد جایی پایت را گذاشتی  خیلی ها میل دارند که حرفهایشان را بگویند آما جرئت ندارند دنیا دنیای سرمایه داری و سرمایه گذاری است .
    سرمایه گذاری در املاک و زمین ، سر مایه گذاری در سازمانهای مدسازی ، عطر و شراب و سرمایه گذاری در رسانه ها  و آگهی های تجارتی ، باز کردن دکان های کمک رسانی به آبهای ونیز و ویرانه های پمپی !!   دست اردات ودوستی به مافیای زمان و  دست آخر  کمی هم گرد به همراه یک سیگار .
    تو اهل کدام یک از این شهر ها بودی؟
    نه شهر اردونیا ، نه اسلوانیا ونه چک ونه …ونه و…ونه …..نه/ مانند من  یک لا قبا تنها به هوش و حافظه ات اعتماد داشتی وتکیه کردی . .
    حال در کجا هستی ؟ بعد از این باید بدانی پایت را کجا میگذاری که که گل به کفشهایت نچسپد وجای پایت باقی نماند آنرا پیدا میکنند وچه بسا دستهایت را قطع کنند تا نتوانی بنویسی  و زبانت را تا نتوانی بگویی ، باید تاریخ را از روی کتابها و مجلات و نوشته نویسندگان مزد به قلم خواند ،و یافت وسپس  احترام گذاشت و سرخم کرد و افتخار نمود  بلی از این افتخارات نصیب ما نخواهد شد چون بلد نیستیم خود را بفروشیم . بیشتر نباید به این گودال پای نهاد بوی لجن همه جا را فرا خواهد گرفت . پایان
    همراه با بهترین آرزوهای صمیمانه برای تو و آینده ات .
    ثریا / اسپانا / 10/10/2017…..
  • شمع کور در مصاف خورشید

    چراغی بی  خرد در کنار آفتابی تابان 
    در عزا داریها ” سرود ای ایران را با بوق سرنا  و طبل” اجرا کردند با پیراهنهای  سیاه و شمیشرهای بر کشیده از نیام ! وما چگونه هنوز دلبسته این ” اپوزیسیون پوشالی ” هستیم تا هرروز و هر دقیقه و هر ثانیه با فرستادن پیامی سرما را گرم کنند .
    ———————————————-
    ایران و سرود جاودانی ای ایران اسلامیزه شد!
    ——————————————– 
    بمن مربوط نمیشود ایران دیگر برای من .وجود ندارد نه برای من نه فرزندانم و نه نوه هایم ، حتی یک متر زمین برای مردن ما در آن سر زمین بجای نماند  ، نه ، او چیزی باقی نگذاشت تا برای ما بماند   همه را صرف  لوندی های یک زن هرزه کرد .وزنان هرزه دیگر .
    خود او ؟ درون دیواری از یک سر زمن غربت درون یک جعبه مقوایی  جای دارد ، حتی مگسها  هم رغبت نمی کنند از کنارش بگذرند  بروند ، بوی گندش همه جا را فرا گرفته است .
    بلی ما فرزندان میترا و خورشید هستیم وبا آفتاب میتوان همه جا را دید  اما آفتاب امروز همه چشمها را کور کرده است و نابینا ساخته  و نگاهایشان  به دوردستهاست  و نگران این هستند که در چاله ها نیفتند .
    امروز داشتم خاکهای اطرافم را میشستم و بیاد آن خواننده سنگین وزن افتادم  که میخواند” حالا ببین که  روی خاک افتادم ” درحالی  این آهنگ را  میخواند  که روی کوزه ای از جواهراتش مانند مار حلقه زده بود .
    بلی میتوان از جاهای ناهموار هم عبور کرد ،  وبا چشم بصیرت آفتاب را دید  امروز دیگر زمان برای من گم شده  خیلی دورافتاده از پنجره اطاقم تنها آفتاب را شکار میکنم  سراسر زمان برایم یکسان است  من غایت و  نهایت  این آینده را مانند کف دستم میخوانم .
    آفتاب عده ای را کور ساخته و نابینا  راه میروند با شمعی نیمه سوخته وعده ای را به دنبال خود میکشند آنها یکه هوشیار ترند در پستوها پنهانند و خمره جواهراتشان  نیز در پستوهای آهنی پنهان است و هفت تیرهایشان آماده تا به روی تو شلیک کنند .
    ما آآنی که بودیم در آنی که نیستیم میخواهیم در زمانی بایستیم که نمیدانیم  چه زمانیست .
    بلی ، ما فرزندان خورشید تابانیم و همه دنیا از ما سر مشق گرفت و همه هستی ما را به تاراج برد حال چی؟ بنشینیم برای از دست رفته ها اشک بریزیم و به استخوان پوسیده های اجدادیمان افتخار کنیم  مانند گذشته   ؟ حرکت بی حرکت و بگذاریم که همه ناموس و حیثت باقیمانده ما را ببرند چرا  که سخت خماریم ؟ و احتیاج به مواد داریم ؟! .
    گویی این خورشید سنگین تراز بینش ماست  و فردای تاریک را نمی بینیم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    10/10/2017 میلادی  برابر با 19 مهرماه 1396 خورشیدی !.
  • خورشید سرنگون

    دیگر آوای گرمی از دل نا ساز تو  بر نمی خیزد ، 
    ساز کهنه  چگونه فراموش شدی ؟!
    واین ها زیبایی های بودند که بر سر تا سر هستی من میتابیدند ، امروز تحمل اینهمه زشتی را ندارم  ،  روزی بود که تحمل زیبایها را کمتر تاب میاوردم ،   درمقابل هر زیبایی از شوق به گریه مینشستم  ،امروز به هرچیز زشتی باید نام زیبایی بدهم  و آنرا که پوشیده از خار و خاشاک و پلیدی است لباس زیبایی بپوشانم تا بتوانم آنرا تحمل کنم .
    هر چیزی و هرکسی که در جلویم ایستاد سعی کردم زشتی آنرا بپوشانم و باو جنبه زیبایی بدهم  اما بعضی از زشتیها مانند رنگ ذغال کمتر از دیده پاک میشوند .
    عقلم را هیچگاه در ترازوی سود و زیان  و حساب بکار نبردم  و حیله های مقدسش را  نیز به جان نخریدم  ایمانم هیچگاه پرچم 
    کفر را برنیافراشت . اما امروز همه چیز بنظرم تهی و خالی میاید حتی در نور خورشید شک دارم آیا کوره ای از آتش است که در آسمان جای گرفته یا همان خورشید گرما بخش روزهای زمستانی ما ؟! .آنهمه چیزهایی را که سالها  و دهه ها  با رنج درون حافظه ام  اندوخته ام  و آنها پیش از  اندیشیدن کسب اعتبار میکنند ، مانند زباله هایی درونم را میخورند ،
    باید آنها را به دست آتش بسپارم .
     از زیباییها آنقدر بکاهم  که دیگر تفکر مرا بر نیانگیزد .
    بلی ، میتوان با یک چاقوی تیز جراحی  همه آن رشته هارا قطع کنم  و همه امعا و احشا ی آنرا بیرون بریزم .
    بیاد ” میم” افتادم که چه زحماتی کشید برای آن شهر  ک زیبای کنار دریاچه  وقصر کوچکی برای روزهای تعطیلی شاه و خانواده نقشه ها را هرروز میبرد   و روزها و ساعتها بلکه شبها  سر کارگران میایستاد هنوز ناتمام مانده بود  که جلای وطن کرد .
    امروز آن قصر و   ساختمان محل عیاشی از ما بهتران است زیر تابلوهای ” منطقه نظامی ، ورود ممنوع و زمین ها مین گذاری شده   سپاه پاسداران .
    حال بر خلاف میلم باید همه چیز های خوب را دور بریزم و دل باین  سیاه چاله ها ببندم .
    هستیم  پراکنده است و افکارم چنان درهم ، همه آن خلاقیت  ها  و تاویلات و گفته ها و نوشته های  از پیش در ذهنم ناگهان دود میشوند و به هوا میرود ، برای چه کسانی مینویسم ؟ برای چند نفر که برایم صد آفرین بگویند بی آنکه آنها را بشناسم یا ببینم و یا از روی ادب و نزاکت ذاتی شان ؟ 
    دیگر به کدام زیبایی بیاندیشم و به کدام سو رو کنم تا گلهای زیبای وحشی را ببینم و زمین را که خنک است و نفس میکشد به هر سو که نگاه میکنم آنش است و دود است و سیاهی و نفرت و خون و جنگ .
    آه ای باران ، که روزی  برایمان نعمت بودی و  هنوز هم هما ن ارج را داری همان نم نم تو برایمان هستی  بود ، امروز به آسمان خشک و دود گرفته مینگرم و در انتظار آن قطره های  حیات بخشم ، نه ! خبری نیست مگر آنکه ناگهان سیلی از گوشه ای سر بر آورد .
    »مرا لازم دارید ، آقایان ، من تاریخ زنده هستم بی هیچ غل و غشی وبی هیچ ریا و مکر و دروغی . خود  تاریخم .
    تاریخ چپ / تاریخ راست / تاریخ میانه / ناریخ خیانت دیده / تاریخ رنج کشیده / تاریخ شبهای دراز بی عبادت / با گناه وبی گناه / مرا لازم دارید . «
    حال نشسته ام وبا عقلم کلنجار میروم  به آن گره میزنم  آنرا در پیله های ابریشمی میپیچم و به تماشای بی شعوری ها مینشینم .
    پایان  ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 
    -09/10/2017 میلادی /.
  • موسیقی

    امروز در سر زمین بزرگ ایران موسیقی حرام است .
    اما دراسپانیا موسیقی جزیی از زندگی مردم شده و در طی روز محالست کسی از کنار تو بگذرد و آوازی زیر لب زمزمه نکند .
    زمانیکه  اسپانیای مسلمان   پذیرای  مکتب  هنر موسیقی خلافت شرق شد ،  لااقل  صد سال  از زمانی میگذشت  که این خلافت  خود پذیرایی موسیقی ایران بود  و بیش از  موسیقی اصلی عرب دور رفته بود ،  این موسیقی اصیل را دو مورخ  بزرگ عرب  ” مسعودی و ابن خلدون ”    در کتب خود توصیف کرده اند .
    مسعودی  در ” مروج المذهب ”  داستانی را تعریف میکند که روزی یکی از سران قبیله عرب از شتر برزمین افتاد و فریاد  کشید ” یا یدا ! یا یدا! ”  » آخ دستم «  واین فریاد  با حرکت  شتران هماهنگ بود  و همین فریاد  آهنگین بود که  ” هدا” نام گرفت  و اساس شعر و موسیقی عرب شد .
    بر خلاف اعراب ، ایرانیان  یک سنت هزار ساله  موسیقی داشتند  یک هیئت باستان شناس که در سالهای 1961 تا 1966  به ریاست  ” هلمن کانتور  و پناس دلو گاس ” که در خوزستان فعالیت داشتند  در حفریات  چاه  سنگ کتیبه ای را  کشف کردند که یک دسته ارکستر را با گروهی نوازنده  آلات موسیقی  مختلف نشان میداد و چه بسا آن نماد قدیمترین  ارکستر جهان بوده است .
    ” گزنفون  ” نه تنها  از استادان  موسیقی بلکه  یک دست ” کر”  مرکب از زنان  خواننده  در دربار  پادشاه هخامنشی  گزارش کرده است .
    د ر گذشته جوانان ایرانی موظف بودند که  موسیقی را  به منزله  بخشی جدا نشدنی  از تعلیم و تربیت خود فرا بگیرند ،  ( خود من تا کلاس ششم ابتدایی در مدرسه موسیقی را به همراه  نت فرا میگرفتیم زیر نظر استاد ظهیر الدینی ) .
     تنبور یکی از سازهای ایرانی بود  و در عصر  ساسانیان موسیقی اهمیتی  بیشتر یافت  اردشیر بابکان   بنیانگذار   این سلسله  خود موسیقیدان بود و نوازندگی میکرد  و آوازی خوش داشت .
    اردشیر هفت سازمان دولتی پدید آورد  در هر سازمان  روسا ی دولت  تمام افرادی  را که به امور  مملکت  و سازندگی  .اجرای قوانین واقف بودند بکار واداشت  وزرا / موبد بزرگ / قاضی / چهار اسپهبد /  که هریک  یک چهارم  کشور را اداره میکرد  و مرزبانان  و سپس آواز خوانان  ، هنرمندان  چیره دست  و همه کسانی  که آشنایی به حرفه موسیقی  داشتند  و طبقه ویژه و خاصی  را دارد بودند و…..   (مانند امروز !!! ) .
    یکی از مهمترین  و مشهور ترین  موسیقی دانان  دربار بهرام گور زیباترین محبوبه او به نام ” آزاده ” بود  که در فن نواختن چنگ  استاد بود  و بعدها مدل بسیاری از نقاشان مینیاتور قرار گرفت .
    امروز حتی مینیاتور ها را هم  زیر حجاب برده اند !
    دیگر آوای سازی از هیچ گوشه ای بر نمیخیزد ، غیراز ناله جغد و نوحه عزا داران .
    متاسفانه بیشتر  نوازندگان و خوانندگان گذشته بخاطر بقای زندگی خود  ، خود را در اختیار اداره امنیت سازمان مخوف  جمهوری اسلامی قراردادند و  حال گاهی از گوشه وکنار نیز افاضه معلومات میفرمایند !!! همان خوانندگان  میخانه ها !آن عده که میل نداشتند با این دستگاه همکاری بکنند همچنان در سکوت خاموش نشستند. 
    حال امروز  با صدای ساز و رقص و آواز این زنان  و مردان که خواب را نیز از من گرفته بر حال خودمان تاسف میخورم چگونه راحت به زیر پای این گنداب خزیدیم .
    ثریا / اسپانیا / 
    » لب پرچین « 
    یکشنبه هشتم اکتبر 2017 میلادی /.
    ————ماخذ :
    1- مسعودی
    2-پلو تارک » زندگی های موازی » 
  • آغاز " فریا"

    شروع ” فریا” 
    مرغان عشق ، باپرهای    سبز وزرد و قرمز  
    بر سیمهای ارتباط  
    با یغض بنفش ، 
    میرقصند 
    گلهای سرخ و صورتی  آبی   وبنفش 
    طاق های رنگین  مجلل  
    تصویری از یک  شهر تازه 
    زنان بر خاک شاعران و نویسندگان میرفصند
    با گلهای کاغذی بر زلفشان 
    گاوبازان شهر 
    و دیوار های سفید شهر  ” اسپانیا ” 
    آوایی که کمتر از گلوی ” گارسیا ” برخاست
    دیگر پلکها رویهم نمیمانند  
    و آرامش چند صباحی
     پر میکشد از اطاق کوچک من 
    مبهوت آن طاق نصرت های رنگارنگ 
    هرچه دراین زمان زیسته ام همین بوده است 
    اینک شروع هفته “فریا:” 
    دست افشان و پای کوبان  ، نوشانوش 
    نوشیدن و بوسه دادن  و گاهی تا شدن 
    پرش  چین دامنها  پا چین ها و لحظه های خوش 
    نوشیدن از پستان کولی دنیا  بی امان 
    رقص در آغوش  شهر  وفریادها  رقصان در خوابگاه من 
    صدای چه کسی میاید از بلند گو ها 
    از میان خیابانهای خشک  در کنار پایکوبیها  دست افشانی ها ، 
    به کجا بروم  ؟ 
    هیاهوی دختران با  رقص فلامنکو در ناف یک شهر ساختگی  وران ها عریان 
    بطریها ، لیوانها ، شیشه ها تهی و خالی  
    از می شبانه  بهر سو روان 
    حاشیه خیابانها  و در زیر سایبانها  ، ردیف کافه ها 
    فانفار با  هیاهوی بسیار  مردم را دور خود میچرخاند 
    خواب از چشمانم گریخته 
    قرنی است که ماتادور ها  خون گاوهارا ریخته اند و،  گاوها خوان آنهارا نوشیده اند
    وتو ، 
    ای پریزاده قرون واعصار  
    چگونه میگذری  در میان این کولیان  
    با پنهان کردن روحت ، دراسپانیای کهنسال 
    رقصیدن  ، دیوانگی  و خلاص از ترازوی عقل
    مردم در افتاده در مستی 
    و تاریخی دروغین از جهل آشکار نماز خانه ها 
    قامت بلند شهر بی قواره  
    در پیچ وتاب  موسیقی  داغ 
     بر کمر گاه خود  ، جشنی ساختگی از درختان نارنج
    الکل و عشق و لذت و آوای گیتار
    مستی و بیخودی 
    میگریزد از بستانی  به بستانی دیگر 
    روح من دیر زمانی است که در این شهر گم شده 
    تنها روحم را به دیوار های  سفید 
    نقاشی کرده ام 
    با التهاب انگشتان لرزان خود 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه /
    08/10 /2017 میلادی برابر با 16 مهرماه 1396 خورشیدی 
  • خود آفرین

    مردان وزنان بزرگ ما  در میدانهای نبرد 
    هیچگاه به خدایان پشت نکردند  ، به هیچ خدایی ،
    و چرا ما آن خدایان را  نادیده میگیریم ؟ 
    میگویند :
    یعقوب  با یهوه  خدای اسراییل  سراسر شب کشتی گرفت  و یهوه برای  رهایی یافتن از دست  یعقوب که نمی خواست بر او پیروز شود  حاضر میشود که باو برکت !! عطا کند ” سفر پیدایش   32 . تورات “
    حال چند روزی است که من با تو کشتی میگیرم  تا توان در بدن دارم با تو میجنگم و از تو بازخواست میکنم ، تو گفتی در کنار منی ، در حالیکه ابدا اینطور نبود این من بودم که ترا در ذهن کوتاه خویش آفریدم ..
    در کتابهای درسی ما آمده بود که رستم برای نابودی دیو سپید  از هفت خوان گذشت  و در این هفت خوان یا کشت و یا نابود کرد  حتی فرزندش را نیز قربانی کرد روی ندانم کاری ، و رفت تا خورشید را یافت که بر جام جم میدرخشید .و خود نابود شد .
    حال من نه آن رستم دستانم  و نه آن جام جم که خورشید در من جای بگیرد ، تکه پاره شدم .
    اینها همه افسانه  بودند ، و هستند ، اما ضحاک وجود دارد ، لمس میشود ، میخورد ، میخوابد وبا خون دیگران تغذیه میکند وتو کجایی؟ 
    تاریخ بشریت سر تا سر همیشه جنگ بشر با تو  که خدایی بودی ،  میباشد و هر کس میل دارد خدای خود را بر دیگری چیره سازد . .
    من ، خود آفرینم  ، از چسپیدن دو قطره کثیف دریک بغل خوابی نکبت بار بوجود آمدم همه ما به همین شکل بوجود آمدیم تنها رنگ پوست و موهایمان فرق میکند  و محل زندگی مان  ،  و سپس به دنبال تو روان شدم  تا چیزی را بیابم که گم کرده بودم  رسیدم تا انتهای یک دالان تاریک و هیچ نوری نبود تنها چراغ قوه که ساخت دست بشر بود راهنمای من شد . هنوز در تاریکی های ذهنم به دنبال تو هستم .
     اوف….تو فرمانروایی ، بر تخت نشسته ای و مقربان درگاهت برایت هر صبح گزارش ها را میاورند وتو دستور میدهی کی بمیرد وکی کجا نابود شود و چند صد هزار تن ناگهان جانشانرا از دست بدهند ، این کار توست و ما دریک جهان ساختگی به تولید مثل ادامه میدهیم .
    هنوز دنبال سازنده خودیم  چرا که از خودمان نفرت داریم . و از دیگران نیز .
    اوف ، بس کنید این افسانه ها را که در بن هر هستی خدا نشسته است ،  واین اوست که ریشه ها را آبیاری میکند  ، پس چرا قحطی باران شده  تو کجایی تا این دنیای ویران را ببینی ؟  در اطاق تاریک خود نشسته ای و عینک تاریکی بر چشمانت گذاشته ای تا دیگر این مخلوقات پلید را نبینی .
    جهان هستی ، کدام هستی ؟  جهان هستی درون بانکها  پهن شده است  در میان تاریکیها ،  تو خود خودت رآ فآریدی یا کسی دیگر ترا آفرید ؛”نیچه “
    فیلسوف میگو.ید ما ابناء بشر ترا آفریدیم در ذهنمان بتو جاه و مقام دادیم ..
    من هرچه درحول و حوالی خودم گشتم نه ترا دیدم و نه اثری از جای پای تو و نه خود ت را بمن نشان دادی ، تنها دستی نامریی مرا بسوی نیستی ها میبرد و من با حساسیت  و ذهن نا خود آگاهم  فورا راهم را کج میکردم ، برایت من یک اسباب بازی کوچک وبا مزه بودم  ، مرا قل میدادی تا لب پرتگاه دوباره میگرفتی ؛ به هوا میفرستادی دوباره بر زمینم میزدی  تا جاییکه دیدم دیگر رمقی در من نمانده و باید باین بازی ننگین خاتمه دهم . تو پیروز شدی حال این منم که باید  بخود م برکت بدهم و حرکت کنم . 
    همه هستی ما یکدم بیش  نیست ، و یک دم را نیز خودمان می آفرینیم .
    روزی در جایی خواندم که سیمرغ افسانه ای به دنبال تو  در کوه قاف آمده است ، سپس این سی مرغ تبدیل شد به سی عدد مرغ که باز برای پیدا کردن تو روانه شدند اما همه در کوره راهها  از تشنگی و یا گرسنگی جان دادند و ترا نیافتند .
    البته این تراوشات  مغز شاعران قدیمی  بود که  بتو چسپیده بودند تا از نام و ننگ رهایی یابند .
    باد سردی از دور دستها میوزد ، و باید کم کم بفکر پوشیدن پیکرمان باشیم گمان نکنم تو بتوانی بالا پوشی از آسمان برایمان بفرستی .یا یاد تو ما  را گرم کند  ، بیشتر سردمان میشود  چون آنگاه میدانیم که به ابدیت نزدیکتر شده ایم .  
    شب هایی زیادی بتو  اندیشیدم و به زندگی خودم ، دیدم چه قهرمانانه مانند مرغ آتش زا از میان آنهمه آتشی که برایم افروختی و هیزمها را برایم مرتب فراهم میکردی ، بیرون جستم . 
    حال در آرزوی یک هوای خنک نشسته ام .در انتظار یک پتوی گرم ابریشمی از جنس ابریشم خالص بدون بنجلهای که با ان مخلوط میکنند . 
    حا ل فهمیدم که چقدر تنهایم و چقدر تنها بودم  وتو چقدر بمن خندیدی  و چقدر با من  گلاویز شدی  ….و من به آن مهری که در سینه داشتم آویختم .پایان    
    ثریا ایرانمنش .»لب پرچین « / اسپانیا /
    07/10/2017 میلادی / برابر با 15 مهرماه 1396 خورشیدی./.
    این نوشته را به قربانیان شهر ” لاس وگاس ” هدیه میکنم  ، بامید پذیرش .
  • بتو که دیگر دراین جهان نیستی

    شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد …..
    نه میل به مردم ندارم ،  آن قوی زیبا هم نیستم ، هرگاه دلم خواست دنیا را ترک میکنم و تنها از خدای خواهم پرسید ” خداوندا من که ترا ندیدم آیا تو مرا دیده ای؟ حتما دیده ای مانند یک تیله با من بازی کردی من اسباب بازی تو بودم .
    برایم بسیار دردناک و سخت است است که شروع بکنم  اما باید روزی آنها را بیرون بریزم ،  دردی بی امان و جانکاه درونم را میخراشد  قادر نیستیم آنرا از خود دور سازم .
    نه بد بینم و نه از دنیا سیر اما از مردانی که زن را بازیچه قرار میدهند و خود را خدای زن مینامند متنفرم ، در ازدواج همیشه باید یکی ارباب باشد واین ان مرد است که ارباب و رهبری را برعهده دارد در حالیکه بشدت از زن بیزار است ، اکثر مردان از زن بیزارند مانند آن مردک کارگردان  پازولینی که نمیدانم چرا تا این حد از زن بیزار بود و چرا من امشب بیاد او افتادم  او از اینکه از شکم یک زن بیرون  افتاده بود بیزار بود و سرانجام هم به دست چند پسر  بچه  از پای درآمد  حال چگونه میتوانست از بیضه یک مرد متولد شود ؟ شاید درآینده این مهم انجام گرفت !! مردان با خودشان راحترند بخصوص مردان خدا ! همین چندی پیش چند راهب و کشیش را دریکی از کلوبهای مردانه و سکسی یافتند  که با چند مرد دیگر درهمان اطاقی که دعا میخوانند و رزاریو را به دست میگیرند با مردان دیگر همبستر شدند و سپس لباس پوشیدند و بسوی محراب  رفتند بی هیچ احساس گناهی .
     گناه را تنها زن انجام میدهد  واین  زن است که گناهکار است . 
    تنها هفده سال داشتم  که مجبور شدم اولین فرزندم را به دست جلاد بسپارم ، همسر عزیزم هنوز آمادگی چندانی برای داشتن بچه نداشت متینگها و زن بازیها و سایر کثافتکاریهایی را که انجام میداد و جبران مافات میکرد باو اجازه نمیداند که پدر باشد ، رسم و راه پدری راهم خوب  نمیدانست .
    بعلاوه باید اول از ” ماما ” جانش اجازه میگرفت ، حال من بی اجازه صاحب طفلی بودم موجودی که در شکم من جای داشت و من سخت باو عشق میورزیدم ،آه زمانی که مرا سخت در آغوش میگرفتی و محبت های خود را نثارم میکردی و چه بسا زنان دیگری را نیز به همین ترتیب درآ غوش داشتی  و چقدر بمن امید دادی مرا دوست داشتی میل داشتی مرا خوشبخترین زن عالم کنی ،  روح وجسم من دراختیار تو بود تا روزیکه فهمیدی جنینی در شکم دارم ، آنروز آب دهنترا بر زمین انداختی و مرا بسرعت به دست یک جلاد دادی تا در مطب خود مرا و بچه  امرا تکه تکه کند .هیچکس نفهمید نه خانواده تو ونه خانواده من ، گریه کنان ،وبیمار بخانه برگشتم و سپس آن آواز کذایی را که نمیدانم از کجا فرا گرفتی بودی سر دادی ؟   
    ” عشق مرده  من بخاطر عشق گریه میکنم  …..نمیدانم تو یک انسان بودی یا چیز شبیه آن چه چیز تو راست بود ؟ 
    دومین فرزندم نیز به همین سرنوشت دچار شد و سومی را دیگر بتو نگفتم هنگامیکه  از زندان بیرون آمدی در دفتر طلاق وپس از مراسم طلاق و پس دادن حلقه ها ، آنرا بتو گفتم  وسپس از تو خواستم دیگر به هیچ عنوانی به دنبال من نیایی واین بچه متعلق بخود من است اگر بمیرم او هم خواهد مرد و اگر او زنده ماند منهم به پایش زنده میمانم ..
    او در من وجود داشت  و از یک زندگی و از شیره جان من سر چشمه گرفته بود او ترا نمیشناخت در تاریکی پیکر من میغلطید  هنگامیکه صدای هیاهوی و طغیان او را میشنیدم بوجد میامدم و زمانیکه حرکت میکرد مانند یک ماهی درآب گویی من دریای او بودم .
    حال تازه نوزده ساله بودم  با او شبها در خلوت خاموش و خانه ای را که تو خالی کردی حرف میزدم ، خوب اگر میل نداری پای باین  دنیا بگذاری یک لگد محکم به شکم من به آن حبابی که در درونش جای داری بزن .
    خانه خالی بود ، خالی از هرچه که خریده بودم  تنها یک تختخواب  فنری داشتم ویک زیلو  و هنوز اقساط فرش و مبلها را مجبور بودم بپردازم و همه در خانه تو زیر پای خواهر و مادرت پهن بودند .مهم نیست ، من چیزی گرانبها ترا ز آن اثاثیه دارم .
    ببن عزیزم کسی ترا نمیخواهد  اما من عاشق تو هستم و ترا به هرقیمتی که شده نگاه میدارم ، هنوز چندان بزرگ نشده بود با لباسهای گشاد کاری پیدا کردم  کاری بسیار خوب با درآمد عالی اما دیگر نمیتوانستم او را پنهان کنم ؛ داشت بزرگ میشد وجثه من خیلی کوجکتر از پیکر او بود . خوب از مرگ نمیترسیدم  میدانستم کسی که تولد یافته روزی هم خواهد مرد حال باتو فرزندم من موجودیت پیدا کرده ام . دیگر آن دختر بچه سابق وبی تجربه نیستم .
    کم کم بمن لگد میزد و کم کم بزرگ میشد  فردا باید پدرش را میشناخت  ، بسوی تو آمدم و ماجرا بتو گفتم مدتی مکث کردی وسپس با کمال وقاحت گفتی :
    از کجا بدانم متعلق بمن است ؟ 
    در جوابت گفتم :
    مردان ثروتمند زیادی در اطرافم هستند که میتوانم فورا بیاندازم گردن آنها ولی هنوز با آنها همبستر نشده ام بچه ام باید پاک باشد و طاهر . میتوانی پس از به دنیا آمدنش خون او را و خودت را  به آزمایشگاه  بفرستی .
    وباز گشتم .
    تو خودت چگونه ساخته شدی ؟ پدرت چه کسی بود؟ یک مهاجر و مادرت یک جاسوسه از بالای کوههای سیبریه و قفقاز ، آنچنان باد به غبغب میانداختی و از خانواده حرف میزدی تنها دو برادر و دو خواهر بودید یکی به امریکا فرار کرد و شما سه نفر بین زندان و خانه دررفت و امد بودید. 
    امروز سالها گذشته است ، زنان و دخترانی را میبینم که به راحتی آب خوردن بچه هارا از خودشان بیرون میکشند  و سپس یک پرده بکارت نیز یدک همیشه همراه دارند برای روزهای مباد ا. 
    امروز ا و پسر بزرگی شده  ، رفیق و دوست  و همراه من است سرانجام ترا دید و شناخت و خانواده جدیدت را در یکی از ده کورهای نزدیک اوکراین. اما بیشتر بمن نزدیکتر شد تا بتو .
    از اینکه پسرم باید نام ترا با خود حمل کنم پشیمانم  زمانی فرا میرسد که میل دارم نام فامیل او را عوض کنم واین بستگی به خود او دارد او هنوز نمیداند که قبل از او دو برادر یا خواهر خود را از دست داد یعنی تکه تکه از بدن من خارج کردند .
    خوب درحال حاضر همه مردان روز زمین با زن ضدیت دارند و حتی اولین قصه ای را هم ساختند آقایی بود بنام ” آدم وزنی گنه کار بنام “حوا”  که مایه دردسر همه آدمها ی روی زمین شد قهرمانان همه از مردانند ، مسیح هم که تکلیفش معلوم است پدرش خدا بوده است .
    با همه این وجود ، زن یک گل زیبا و دوست داشتنی است ، زن نماد زایش قهرمانان است  البته روزیکه هنوز پسرم به دنیا نیامده بود منهم آرزو کردم او یک مرد باشد  مردی که همیشه در رویاهایم به دنبالش میگشتم  مهربان وبی آنکه خشن باشد  تولد او برایم یک معجزه بود  ، گفتنیها در این باره زیادند حال تو رفته ای و تنها یک قوطی خاکستر از تو بجای مانده و چند عکس که در اطرافت گذاشته ان و چند ستاره روی آن دریچه کوچک ستاره بزرگتر صد البته متعلق به همسر دوم توست که مادری را درحق تو به راستی انجام داد تو یک مادر لازم داشتی و من یک همسر .
    اما هر شب خواب آن کودکان از دست رفته امرا میبینم با آنکه امروز چهار فرزند و پنج نوه دارم نوه ترا نیز بفرزندی قبول کرده ام نه بخاطر تو بخاطر پسرم .تو دومین مرد زندگی من بودی و اولین کسی که مرا متعلق بخودت دانستی دیگر بقیه هرچه بود شعر بود و ترانه و آواز های کوچه باغی.پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « نیمه شب شنبه 7 اکتبر 2017 میلادی / 15 مهرماه 1396شمسی .
  • دلتنگیها

    هیچ نمیدانم چه بود ، هیچ نفهمیدم چه شد و چه خوابی دیدم ؟!
    بیدار شدم گریه میکردم ، نگاهی به صورتم در آیینه  انداختم  همان لوح ساده بود  ؛ هما ن که شکسته بود  تا از من پیکری دیگر بسازد .
    میگریستم ، بی اختیار میگریستم ، کم و بیش خوابم را بخاطر می آوردم .
    لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم ، کجا میروم ؟ هوا عالی  تازه گویی بوی بهشت در سر تا سر پارک پیچیده شده بود نفس عمیق کشیدم اشکها همچنان فرو میریختند . چی شده ؟ مغازه ها اکثرا هنوز باز نشده بودند به نانوایی رفتم نمیداتم چه چیزی را درون کیسه ریختم و بیرون آمدم ، چیپس ، کیک نان  بیسکویت !!!
     بخانه بر گشتم قهوه های نوشیدم  نه گریه امانم را بریده بود ، دوباره به خیابان رفتم آه فروشگاه بزرگ ” چینی”  از شیر مرغ تا جان آدمیزاد دور خودم میچرخیدم بوی ضد عفونی ، بوی گند بوی نفتالین بوی لباسهای مانده  همچنان میچرخیدم آه استکان برای قهوه ترک یک قوری یک قاب دیواری یک  ، یک ، یک جلوی صندوق کیفم در دستم نبود ، کیفم به همراه کلید خانه  در دستم نبود ، اوه مدتی گشتم جلوی پایم افتاده بود > همه را درون  کیسه ها ریختم مدتی با  دخترک چینی که حامله بود حرف زدم ، بخانه برگشتم امروز جمعه است و بعد از ظهر باید برای خرید هفتگی بروم ، به دخترک پیغام دادم  که ناهار را بیرون میخوریم ، درون کیفم را نگاه کردم پنجاه یورو  را در یکساعت بباد دادم برای چی ؟ ……….
    نه 1 دلم پر گرفته  هیچ کاری میل ندارم بکنم نه فیلم ، نه موزیک ، نه هیچ  فقط میل دارم گریه کنم ، چه میدانم شاید میخواهم بیمار شوم .
    من یک خمیر شکل پذیرم نباید مرا شکست  نباید از من پیکری  دیگر ساخت ، نباید مرا رها کرد ، من خود اندیشه ام نباید از من نسخه برداری کرد ،  نباید بر من مهر باطل زد  من خدایی نیستم  که از دگرگون شدن تصویرم  و مفهوم آن در ذهن پلید مردم برنجم  ودرشتی کنم و خشمگین شوم .
    خواب شب گذشته چه بود ؟ ایکاش آنرا  خوب بیاد میاوردم /
    حال امروز گم شده ای هستم که به دنبال خودم میگردم .
    جمعه  14 مهرماه 1396 برابر با ششم اکتبر 2017 میلادی 
    ثریا / اسپانیا 
  • آینده بدون گذشته

    و….ناگهان  سنگی غلطید  و فرو افتاد  ،همان سنگی که ایستاده بود ،
     سرسام آور  به نشیب خود ادامه داد 
    و هرچه را که سر راهش بود ویران ساخت 
    و ما؟ بی گذشته ، نشستیم که درد له شدن را احساس کنیم /
    امروز صبح گریه مردی را دیدم که خود من  نیز با او گریستم گریه مهندسی که برج شهیاد را ساخت ، گویی بر نعش فرزندش میگریست ، و ادامه داد که هرکجا این نماد را نشان دهید میدانند ایرانی هستید اما برج میلاد صدها نمونه دارد !….
    و ما راحت گذاشتیم تا این گذشته ما ویران شود ویک آینده مبهم برای خود تدارک دیدیم ، ” مهم نیست پولها را بر میداریم و در جایی دیگر خوش میگذرانیم ”  
    این آواز درگذشته  در بین اهالی کسب و کار و کارمندان ارشد نیز پخش میشد همه بفکر فرار بودند ، فرار از کی؟ از خودشان !
    نگاهی به برج متروک و تنهای شهیاد  انداختم مانند آغوشی بود که همه را میپذیرفت آغوش مادر وطن ،.
    گذشته را بکلی از بین بردیم  بدون آینده .
    کاتالان ، امروز نقل دهان همه رسانه ها شده بی آنکه به اصل موضوع پی برده و یا چیزی بدانند ، تمام روسای بزرگی که مردم  بیگناه  و بعضی نادانها را به کوچه سرازیر کرده بودند دزدانی بودند که باز میل داشتند پولها را بردارند و به جای دیگری بروند 
    به کجا ؟ با کازینوهای بزرگ موناکو و لاس وگاس  ، همه آنها متهم به پول شویی و اختلاس و دستبرد به اموال مردم بودند بانکها یکی پس از دیگری بسته میشد ، کجا میروید ؟میل دارید به سازمان بزرگ ” گلوبولیستها”   پیوند بخورید آنها پولها را میگیرند و درها را به روی شما می بندند  و باید سگ درگاه باشید در پشت درهای بسته بنشیند و پارس کنید .
    مردم ، مردم برای همین زنده اند که در چنین مواقعی خود را به خیابانها برسانند مشتها را گره کنند و سپس جان ببازند ما مردم را برای همین کار میخواهند ، یا پرچم به دست بگیریم و مشتها را گره کنیم و یا در مواقع انتخابات رای بدهیم  بقیه اوقات ما وجود خارجی نداریم کسی ما را نمی شناسد ، ما همان چمن های سبز خانه می باشیم
     .
    پیکار با این دشمنان که در لباس دوست دربرابر ما ایستاده اند  سخت است ، روزی و روزگاری سیاست درس داشت امروز پسر خاله و پسر عمه و دختر دایی و نوه عمو   وارد گود سیاست شده اند بدون هیچ شناختی  از خود سیاست ، در سر زمین اسلامی ما کدام یک از مردان سیاس و یا سیاست پیشه بودند ، دزدانی بودند که نیمه شب بما و به خانه ما حمله ور شدند ما در خواب بودیم و خوابهای طلایی را میدیدیم دروازه تمدن بزرگ به رویمان باز شده و ما در لیاسهای طلایی و موهای بور شده در جاده های صاف و بدون هیچ ناهمواری پیش میرفتیم . 
    زمانی بیدار شدیم که پدر مرده بود وزن پدر همسر دیگری شده بود و ما تنها درمیان دزدان و آدمکشان سرگردان .
    پهلوانان ما مرده بودند  آنهاییکه گوهر وجودشان از رستاخیز  شکل گرفته بود ؛  دیگر کسی نبود تا با ما همراه باشد  و تاریخ را ادامه دهد .
    مردم این سر زمین  هم دست کمی از آن سر زمین مادری ما ندارند هشتاد درصد آنها بیسواد و تنها با مجله های زرد و سرخ و اخبار از هزار صافی رده شده سرشان گرم است هر روز شاهد بغل خوابیهای فاحشه های نامی میباشند کسی به دنبال” مدرسه “نمی رود  مدارس همه خارجی با ماهیانه های کلان  که پدران و مادران باید بپردازند و فرزندان هم فردایی ندارند .
    آن سیمرغ بلند پرواز ما  همان خداوند  ما بود  آمیزه ای از جان و خرد  و معنا  هرکجا که بود از معنا لبریز بود  و به هرچیزی معنا میبخشید  باد او را باخود برد و دیگر کسی نمی تواند باو برسد .
    امید آنرا نداریم که پهلوانانی از خواب چندین هزار ساله برخیزند و تکانی بخود بدهند و خاک تیره روزی را از جامه و جامعه ما بتکانند ،  وبا شناخت تاریخ  و اسطوره ها بپردازند  چرا که چهره اهریمن همچنان در زوایای مختلف دیده میشود  چهره ای که مانند خود ماست و ما خودمان ران نیز نمی شناسیم .. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
    06/10/2017 میلادی / برابر با 14 مهرماه 1396 خورشیدی /.
  • قصر خاموش

    چقدر دلم برای سخن گفتن شاه تنگ شده .
    چقدر دلم برای آن صدای پر غرورش بی هیچگونه خشی  تنگ شده ؛ 
    چقدر دلم برای آن اعتماد به نفس و آن غروری که درمقابل خبرنگاران پررو و سمج به عمد نام “خلیج ” را تنها میاوردند واو عصبی میشد و میگفت ” 
    مگر درس نخوانده  ای  و نمی دانی  که این خلیج همیشه ” خلیج پارس بوده و خواهد بود ” و نگاهش را غضب آلود به آن خبرنگار بی مصرف  خود فروخته  ، میدوخت .
    با رفتن او دنیا خاموش شد و تاریکی بر چهره جهان نشست . 
    یادش گرامی و نامش جاودان و روحش قرین رحمت باد .
    یک پژوهش گر اسپانیایی زبان  نوشته :
    تمدن ابرانی  در دوران های پیاپی ماد ، هخامنشی ، اشکانی ،  ساسانی  و اسلامی ،  در مدت قرنها  بی وقفه ادامه داشته است  و در بسیاری از جاهای دیگر  اسلام این مداومت تاریخی را قطع کرده است ، اما در ایران  این تداوم همچنان  حفظ شده و برقرار مانده است ، بندرت یک کشور به خاطر  آن که سرسختانه  امتیاز ( خودش بودن *) را در طول قرنها محفوظ نگاه دارد  حتی ار چار چوب تاریخی  خود فرا تر رفته است تا بزرگتر از خودش شود و توانسته است ستایشی تا بدین بزرگی واین پایه شورانگیز در نزد مورخان  بر انگیزد …..( رنه گروسنت . تمدنی ایرانی )
    امروز چی از ما باقی مانده ؟ من بروم و امثال من بروند نواده های امامان ایرانی را ترکیبی از عرب/ فرنگی میسازند و بکلی زبان مادری فراموش میشود زبان شیرین پارسی و بجایش الفاظ رکیک  و چاله میدانی  و بقول آن پیر مرد زبانی که در پشت کوچه های شهر نو بکار میرفت رواج پیدا میکند …که هم اکنون رواج دارد .
    پژ وهشگران زیادی از همین جهان مسیحیت  روشن کرده اند  که نه روز 25  دسامبر تولد  واقعی عیسی مسیح است  و نه  روز یکشنبه  روز مقدس او ، بلکه  این هردو سنت هایی هستند  که سه قرن بعد از خود عیسی  یعنی در سال 435 مسیحی از طرف  شورای کلیسای نیکوزیا  با رونوشت برداری  از سنتهای  سابق دار آیین  میترا در امپراطوری  رم ،  برقرار شده است  بدین  ترتیب که روز 25 دسامبر که درطول  سه قرن  در این امپراطوری  به عنوان  رو ز مقدس  ” مهر”  یعنی روز خورشید دانسته  میشد  روز مقدس مسیحیت اعلام گردید هرچند هنوز هم این روز در  زبانهای المانی  و آنگلو ساکسون همچنان ” روز خورشید:  نامیده میشود  ، شاید این توضیح نیز لازم باشد  که روز اول زمستان  که در امپراطوری  روم روز  تولد میترا  شناخته میشد  واقعا  مفهوم جسمانی  خدایی بنام میترا را نداشت  بلکه  این روز روزی بود   که در آن کوتاهی روزهای زمستان  به پایان میرسید  و دوباره  دوران بلندی  آنها آغاز میشد  و به مفهومی دیگر  خورشید تولد میافت .
    هنوز رونوشت برداریهای کلیسای مسحییت از آیین ایرانی و میتراییسم  به همین مورد محدود نشده  بلکه همه سنت ها و آیین های  دیگر  را نیز دربر گرفته شده است بعنوان مثال همچنانکه : مهر: ار مادری باکره بنام آناهیتا در غاری متولد شد  سنت  بر این نهاده شد که عیسی نیز در درون طویله ای  از مادری باکره بنام مریم  زاده شود ، سنت  تعمید که  که اساس آیین میتراست عینا تحویل آیین مسیحیت داده شد  و آن ستاره شناسان که به نبال خورشید بودند حال تولد ستاره ای را اعلام میدارند!!  جستجو و گفتگو در این باره بسیار است اما هنوز هستند  کسانیکه این آیین را نه برای تولد مسیح بلکه برای زاد روز خورشید جشن میگیرند  ” خود ما جمله ای ازآنها هستیم ”  سال هم  هیچگاه از وسط زمستان شروع  نمی شود  بلکه از اول بهار شروع میگردد . هنگامی که ملتی خوار و ذلیل شده همه زندکی و سنتهایش به یغما میرود  مانند انسانی که ناگهان در کوره راه زندگی تنها میماند و همه آداب  و رسوم و ادب و در آخر سنت ها و اموال او را به غارت میبرند و در این باره کوتاهی هم نمی کنند بلکه او را دشمن و کپی بردار سنتهای خود میدانند . در این مورد مثالهای زیادی دارم  .
    در جایی خواندم که ” هرجا یک کرد باشد آنجا ایران است ، !!! خیر قربان هرجا یک ایرانی باشد آنجا ایران است حال نوبت شما انچوچکها شده که تتمه و باقیمانده این فرهنگ را نیز از آن خود کنید > شما که حتی نمیدانید کارد غذا خوری را  به دست راست بگیرید یا چپ و ترجیح میدهید با دستهای بزرگتان لقمه را در دهان گشادتان بگذارید . کوتاه بیایید .
    اگر لازم باشد که این تاریخ ادامه پیدا کند کتابی قطور خواهد بود و ایکاش آن جوان که دست به انقلاب زد و کتابی  _ زیر عنوان  “رفیق آیت اله” نوشت و به سراسر جهان معرفی کرد کمی هم دست به انتشار این تاریخ میزد واصل و ریشه ما را از زیر خروارها  خاک  بیرون کشیده  و نمایان میساخت . او که مورد لعن و طعن و دشمنی همه فسیلها قرار گرفته است حال چه بهتر دست به نگرش تاریخ اجدادیش بزند .  متاسفانه من نه قدرت آنرا دارم که  نوشته هایم را به دست چاپ بدهم و نه حوصله آنرا هرچه باشد او آشنایانی بیشتر از من دارد و میتواند گام مهمی در این راه بردارد و نامش را جاودانه سازد . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا /
    05/10/2017 میلادی / برابر با 13 مهرماه 1396 شمسی !.