Category: General

  • بخش 4 "موکو"

    از آن شب ، ببعد وضع خانه عوض شد ، یک حس حسادت زنانه مانند زخم درون سینه ” هلنا : نطفه کرد  از زیر چشم کارهای اورا میپایید ، کارهای سخت باو واگذار میکرد بارها او را  از پله ها برای خرید مثلا یک قالب کره پایین میفرستاد، دیگر اجازه نداشت با آنها سر میز صبحانه یا ناهار بنشیند  آنوقتها کوچک بود دختر بچه بود ، حالا زن بزرگی شده بود ، شگفته بود چیزی دردرونش بوجود آمده بود  چشمانش میدرخشید و مهندس خوشحال بود .
    خانم بزرگ متوجه این احوال بود  روزی به هلنا گفت اگر تو او را نمیخواهی من دختر ندارم او را بخانه خودم میبرم ، اما مهندس مخالفت کرد .
    موکو مرتب برای حاج آغا نامه مینوشت و بعضی اواقات اورا  پدر عزیزم خطاب میکرد همه چیزها را مینوشت غیر آنچه  که بین او و مهندس اتفاق افتاده بود .
    روزی از روزها حال موکو بهم خورد ، بالا میاورد ضعف میکرد و میافتاد دوران پیرودش متوقف شده بود نگران بود وخیال کرد دارد میمیرد ، مهندس از هر فرصتی برای لذت بردن با او استفاده میکرد چه بسا وسط روز بخانه میامد تا کام دلی بگیرد وآن زمانی بود که هلنا به کلوب رفته بود ، حال این روزها ونوس تازه از این کار هم لذتی نمیبرد بلکه حالش بهم میخورد وبدتر شد روزی به خانم بزرگ از وضع خودش گفت واضافه کرد لابد من دارم میمیرم ودیگر دراین دنیا نخواهم بود ، خانم بزرگ متوچه چیز دیگری شد او را به نزد دکتر برد و دید ” بلی بچه ای درراه دارد ، از خوشحالی میان  راه میرقصید ومرتب میگفت ” 
    به همه گفتم پسر کم سالم است واین زن نجس فرنگی مرض دارد حال بیا بخور ……..

    چگونه میبایست موضوع را بگوش مهندس میرساندند ؟ 
    در یک بعد از ظهر تابستان که هوا میرفت رو به خنکی وخانه را آب پاشی کرده بودند وباغچه ها را آب داده و فواره وسط حوض داشت کمکم زور میزد تا خودش را بالا بکشد  ، میان حوض گرد آبی رنگ با ماهیان سرخ وخاکستری ، خانم بزرگ مهندس را بخانه آورد واو را به اطاق کشاند وموضوع را راحت باو گفت وباو مژ ده داد که او سلامت است واین همسر اوست که بچه دار نمیشود .مهندس اول ساکت بود بعد فریادی کشید وگفت :
    مادر دیوانه شده ای ؟ من همه تصدیق های دکترهای ایرانی وفرنگی را دارم بارها مرا آزمایش کرده اند من چه میدانم این دختر با کی بوده وکجا رفته حال میخواهی اورا برگردن من بیاندازی ، ابدا فکرش را نکن ودیگرهم اورا بخانه ما نیاور هلنا خیلی ناراحت میشود .
    هلنا باعث وجهه او درمیان دوستان و رفقا بود بعلاوه  مقاطعه کاران زیادی  را  میشناخت ، شبهای جمعه در کلوبشان جشن وشادی بود عید نوئل ، عید پاک و تولدها ، دوستان زیادی بین آن خارجیان یافته بود ، نه به هیچ وجه خیال نداشت این عروسک زیبا را جایگزین آن صندوق پرو پیمان کند.

    خانم بزرگ به پاکی و نجابت روح آن دختر وارد بود او را از چشمانش بیشتر دوست داشت، حال با هزار امید که دارد میرود صاحب یک نوه وشود پسرش اورا متهم به بدنامی میکند .
    خانم بزرگ مهربان او را درخانه نکاه داشت تا فرزندش که دختری مامانی وزیبا بشکل مادرش بود به دنیا آمد ، اما باید او فکری بحال خودش وبچه اش میکرد دیگر میل نداشت همه چیز را برای حاج آقا بنویسید درفکرا ین بود که کاری بیابد و
    روزی از روزها مهندس سرو کله اش پیدا شد  زن زیباترا ازهمیشه چهرهای معصوم مانند حضرت مریم در گوشه ای ایستاده بود وحتی نگاهی به آن مرد که روزی آنهمه او را دوست میداشت نیانداخت .

    لحظاتی به سکوت گذشت  ومهندس دراندیشه  جهانی آزاد وپر برکت بود دیگر با این دختری که روبرویش ایستاده کاری نداشت  او به دنبال جهانی بود که هم سن وسالهایش  دورهم جمع میشدند ولیکور وقهوه مینوشیدن دوباو احترام میگذاشتند  بخاطر هلنای زیبا و خارجی  ، او به جهانی دیگر تعلق داشت دنیای ساده وبی پیرایه وبدون سایه های نامریی را دوست نداشت یک قدم جلو
    گذاشت عطر بوی او مهندس را دگرگون ساخت اما به روی خود نیاورد وسر ش را بسوی مادرش برگرداند   هچهره مادر درهم وسخت عصبی بود

    مهندس به ونوس  گفت ” بیا با من برویم ناهار بخوریم برایت کار خوبی پیدا کرده ام و او را باخود بیرون برد .دخترش را خانم بزرگ دردامنش گذاشته بود وبا حسرت به پسر نادانش مینگریست .نامش را ملوسک گذاشته بودند اما هنوز شناسنامه ای نداشت وخانم بزرگ به پسرش اصرار میکرد که برای  دخترک یک شناسنامه بگیرد مهندس با تمسخر میگت :
    مانند شناسنامه مادرش !
    ادامه دارد 
  • سیما راستین انسان

    ” تیتر را از کتابی به همین نام متعلق به :
    اریک فروم ”  به عاریت گرفته ام “
    البته باید اضافه کنم صفحات من  ا زهم مجزا شده اند گویی چند کپی زیر یک صفحه گذاشته شده خطوط عوض شده اند وصد البته میدانم که موش درون دیوار  باین  سوراخ هم حمله کرده است ، اما چیزی غیر از یک پشکل گیر نخواهد آورد . ثریا 
    ———–
    دنیای شگفت انگیزی است ، دنیایی که من دیده ام و میبینم وچه بسا مجبورم تا  صده هم ببینم ، نه عالم هستم نه محقق ونه نویسنده ونه معلم اجتماع  شخصی هستم که خانه ام را ویران کرده اند وویرانگران امروز درسوراخهای موش در پاریس یا لندن بصورت کرم های دسته جمعی ” کهن سالان / میان سالان/ درهم میلولند وخاطرات  گذشته رااز هزار الک رد کرده بخورد خود ودیگران میدهند و ابدا به روی خود نمیاورند که چگونه دسته جمعی طی یک اعلامیه  بزرگ از آن دیو که درماه دیده میشد استقبال  کردند وبه دست وپا بوسی او رفتند ،  همان بنیان گذارن عالم  / فلسفی و تاریخی ما وهمان مردان جهل وبی تفاوتی وخود خواه که خود را عالم میپنداشتند ودنباله  روی آن پیر دیوانه بودند و ضدیتشا ن با شاه تا حدی بود که به مرگ او راضی شده اند حال با نشخوار علفهای خشک شده در گوشه و کنار با یک سیم و چند چراغ ویک دوربین خودشان را مشغول ساخته اند .
    ایکاش تنها چند سال بیشتر به او  به شاه فرصت میدادید  حال تازه در سن یکصد سالگی فهمیده اید که بلی ! این غرب است که میل ندارد ایران ایران شود و جای خوبان چون میترسد !! شا ه که باهمه دست دوستی داده بود دشمنی نداشت تنها گاهی جنگی سرد رد و بلد میشد خوب ! آقایان او نوکر امریکا و ژاندارم منطقه بود شما که فسیل و درسوراخ موش میان چنگال خرس سفید بالا و پایین میشوید چه چیزی را به د ست آورده اید حال چرا نشخوار میکنید ؟  شکمهایتان گرسنه یا سیر مارا رها سازید دیگر برایمان مجمع سکولار ویا تاریخ ویا قانون اساسی ننوسید بگذارید آن ملت رنج دیده بحال خودش تصمیم بگیرد .
    خانمهای مکش مرگ مای سابق امروز در کسوت بزرگوارانی درکنار این پیر های فسیل شده جانی گرفته اند وسری میان سر ها آورده ان  چه بسا بخیال آن هستند که درآینده  مثلا بشوند ” فرخ روی پارسا” یادشان رفته ازاین  اتختخواب به] تختخواب میپریدند و حال یا همسر بازمانده فلان سرهنگ و یا همسر سوم یا چهارم فلان فیلسوف میباشند .
    ملت ایران ، بیش  ازهمه جای  دنیا به خدا و به سرنوشت اعتقاد داشته و دارد  برای همین هم راحت روی باسن خود مینشیند و میگوید ” هرچه خدا بخواهد امید را از آنها گرفته اند  وحال تنها در برداشتی از بهشت و جهنم  خودرا سر گرم مینمایند ومیمونها و گوریلهای بزرگ هرگاه اراده کنند زنگها را به صدا در میاورند و آنها بی اراده مانند آدم آهنی یا یک ربا ط بسوی قربانگاه میروند
    همه ارزش های معنوی  را ازآن ملت  گرفته اند  همیشه این ملت زیر یوغ فرمان سالاری  قدرتمندان بوده هیچگاه ازخودش اراده ای نداشته است یا خان وخان سالاری / یا ارتش / یا ملا / یا رهبر /ویا ظل الله .
     شاه مردی مدرن بود  ومیل داشت ملت را از این خمودگی بیرون بیاورد اما پیرمردان و پیرزنان روی باسنهای گنده خود نشسته بودند وچایی را درون نعلبکی فوت میکردند و هورت میکشیدند وبا دستهایشان لقمه میگرفتند وبا چوب کبریت کثافتهای دهان و دندانشانرا به بیرون پرتا ب میکردند از جلو روی میترسیدند روی صندلی نشستن برایشان عذاب بود  وهمین دیوان سالاریها  همه  قدرت را از مردم گرفت  چیزی هم به انها نداد .
    حال برای خاطر خداوند  مارا رها کنید .سجاده تان را پهن کنید و سپس در کافه پایین خانه  تان یک ته استکان هم بالا بروید کسی نخواهد دید.
    امروز یکنوع  مردگی و بیهودگی  در بین آن ملت  دیده میشود ؛ چشم دارند نمیبینند  گوش دارند و نمی شنوند  وهر روز بیشتر نیرویشان را صرف آن میکنند تا لقمه نانی به دست بیاورند گوریلها شلاق به دست لقمه را از دست آنها میقابند  همه بت پرست شده اند مهم نیست این بت در گوشه محراب یک کلیسا باشد یا درمیان مسجد ویا روی یک تشکچه متعفن  قدرت خلاقه خودرا ازدست داده اند  وجوانان تنها به رنگ کردن چهره هایشان  میپردازند و رقص و پایکوبی در خلوت  و هرروز بیگانه تر با زبان مادری وبیگانه تر با سر زمینشان .
    روز ی اگر کسی میگفت  ” ترا دوست میدارم ” تا اعماق وجودمان  میلرزید میدانستیم  که راست میگوید امروز حالم بهم میخورد گویی مشتی گل بسویم پرتاپ کرده است بسکه این کلمات نخ نما شده ا وتکراریند .
    حزب نوده بهترین  کاری را که کرد نخبگان وسرمایه های مملکترا بخود جذب کرد وسپس آنها را رها نمود/بهترین افسران وشایسته ترین مردان ارتش نوکر  دست بسینه  استالین شدند / ارتش خیانتکار ، خواننده خیانتکار / شاعر ونویسنده خیانتکار واز همه بدتر مردان پیر وازکار افتاده حزب ملییون ا و سپس   تفاله  های آنها ” مجاهدین ” بهترین  خوانندگان مارا بسوی خود برد تا برایشان منافع  بیاورند سپس آنها را درگرسنگی رها کردند.
    هند سالها مستعمره بود/نوکر بود اما امروز هزاران پااز ما جلوترند آنها مردی داشتند مانند گاندی وزنی ماننه اینیدیرا ونهرو که برای وطن جان دادند نه برای پول لیر /یا پوند /یا دلار/ 
     امروز بت ما آن خوانند افیونی ” داریوش ” شده که روی سن یا جلوی دوربین میگوید عبید ذاکانی شاعر نبود چرا که نتوانست ” گل گندم” را برای تو بنویسد وتو با آن جوانان را بسوی جوخه مرگ یا فرار از کشور بفرستی امروز هم موادت از طریق ” سپاه میرسد ” گاهی این مواد مخلوط دارد و ترا از مرحله پرت میکند بیچاره تر از ما تویی ……پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 21/11/2017 میلادی ////……
  • ستاره ای افتاد

    تنگ غروب بود که ناگاه 
    در بطن  یک لحظه شوم  و خوف انگیز
     خورشید بخون نشست 
    خورشید زاد و رفت 
    در دل تاریکی و سکون 
    نوزادی زاده شد خونین 
    نوزاد  چشم باز کرد و دوباره بست 
    یخ زد 
    با یک نگاه به دروازه بزرگ  
    سکوت را دید 
    او فریادی کشید  و تارعنکوبتها 
    به دورش حلقه زدند
     آسمان فرو ریخت  گلها خشکید 
    زمین به گل نشست 
    نوزاد مرده بود 
    مادر برخاست  و دوباره افتاد 
     او و فرزندش غریق آن حادثه بودند 
    —–
    و…  آنچه بود که ما دیدیم  
  • بخش 3 : موکو «

    آقای مهندس ، اجاقش کور بود ،  و خود نمیتوانست  صاحب فرزندی بشود  واین درواقع شکافی  در بنای پرشکوه  مردانگیش  بود ،  در اولین سال ازدواجش  با ” هلنا”  زن و شوهر نزد کتری رفتند  و حتی بخارج رفتند  دکتر به زن گفته بود شما سالم هستید  و میتوتنید هرچند دلتان بخواهد بچه بیاورید  اما نتیجه آزمایش آقای مهند س بد و خیلی تلخ بود . روزهای متمادی در فکر بود و سرش را با کتب خواندن گرم میکرد  وسعی داشت از این موضوع بگذرد زنش را آزاد گذاشته بود اما زن بشدت او را دوست داشت و بگمان خیانت باو نبود ، نه چندان رغبتی هم به عوض کردن کهنه بچه نداشت ، حال این  عروسک ، زیبا دختر جوان   در درگاه اطاق آنها با پیراهن آستین کوتاه و پاهای شکیل و بلندش ایستاده بود ، خانم بزرگ مادر اقای مهندس در دلش آرزوها میپرورانید از عروس فرنگیش بیزار بود دوربر دخترک را گرفت ، برایش پیراهن های شیک میدوخت موهایش را میاراست ورباو درس میداد ، ” هلنا” کمی رنج حسادت در سینه اش نشسته بود اما میدانست که مهندس عاشقانه اوررا دوست دارد واو بخاطر همین عشق سر زمین خود راترک کرده و حال در این آپارتمان دریک خیابان  خاکی خارج از شهر میزیست .
    خانم بزرگ گناه را بر گردن عروس فرنگیش انداخته بود  که بچه دار نمیشد خوشحال هم بود ،   هلنا گاهی میل داشت با شوهرش در مورد این تازه وارد که نامش را ” ونوس ” گذاشتند  حرف بزند  شرم و حیا اجازه نمیداد سالهای  گذشته بود و هلنا آبستن نشده بود .
    شبی از شبها که هلنا به کلوب خودشان رفته بود برای جشن عید نوئل مهندس خسته بخانه برگشت ، ونوس بیدار بود ، درتختخوابش غلط میخورد ، حال خیلی چیزها  یاد گرفته بود ، خانم بزرگ حسابی او را اماده کرده بود ، حال احساس عجیبی دردلش بوجود آمده بود بوی ادوکل مهندس اورا دچار آشوب  درونی میکرد .
    آن شب مهندس زود بخانه آمد ودید چراغ اطاق ونوس روشن است واو دارد کتاب میخواند ، پالتویش را درآ.ورد وبه جا لباسی آویران کرد ودستی به درکوفت ، ونوس از جایش پرید با ان لباس ابریشمی صورتی با ان موهای طلایی وان چشمانی که چمن زار های دورا بیاد میاورد وسرخی گونه هایش ولبانش که نیمه باز وبوسه طلب میکرد   همچنان میان تختخواب نشست ، مهندس بی اختیار بسوی او رفت و او را در آغوش گرفت  بوسید واو جواب بوسه هایش را با شدت بیشتری داد سپس اورا بسوی خود کشید و بی اختیار در ا درآغوش هم فرو رفتند  ودیگر کسی نفهمید چه اتفاق افتاد ، 
    نمیه شب بود که هلنا مست وتلو تلو خوران به همراه دوستانش وارد خانه شدندواصرار داشت آنها را به درون خانه  بکشد اما همه خسته بودند ، او رفت بی آنکه بداند مهندس در کنارش نیست دمرو روی تختخواب افتاد و بیهوش شد .
    صبح زود خانم بزرگ با نگاهی به چشمان براق ونو س همه چیز را دریافت وبی اختیار او را در آغوش گرفت و بوسید .
    ادامه دارد 
  • بخش 2 " موکو"

    به جلو یک مغازه بزرگ رسید ، پر خسته بود و گرسنه  وزیر نگاه  مردمی  که رد میشدند بیشتر خورد میشد ، جلوی دکان چند مردی ایستاده و داشتند تسبیح میانداختند  ویک مرد در انتهای دکان پشت میزی نشسته بود ، در کنارش مردی موقر با موهای کم پشت  و ریشی سفید و سیاه  ، داشت چاییش را درون نعلبکی هورت میکشید ، پرسید  آقا …کسی باو محلی نگذاشت ومردان  پشت باو کردند و بهم چسپیدند  ، داخل دکان شد و پرسید اقا مردک سرش را از روی میز بلند نکرد اما آن مرد موقر نعلبکی را روی میز گذاشت و بلند شد و گفت :
    بفرمایید دختر خانم ، راهتان ار گم کرده اید ؟ 
    -نه ، دنبال این آدرس  میگردم خانم مدیر بمن داده که به آنجا بروم و کاغذ را جلوی چشمان مرد گرفت /
    مردی کاغذ تا شده را باز کرد و در بالای آن تیتر چاپ شده ( پرورشگاه ویتم خانه .ص ) را دید ، و در پایین چشمش به بنگاه کاریابی …. و بنگاه معاملات …. افتاد ، کاغذ را تا کرد وداد دست دختر وگفت :
    – از کجا  میایید ؟ 
    – من ؟ من ! من ، تازه از ده آمده ام و میخواهم کاری پیدا کنم 
    – ده؟ کدام ده ؟ 
    – ده ….ده …. و ساکت شد 
    مرد باو گفت :
    ببین دختر جانم  بیخود دنبال آن مغازه ها مگرد و آنها نه کاری بتو میدهند و نه خانه ای ، سواد داری ؟ 
    – بله 
    – چقدر ؟ 
    – تا کلاس ششم  ، زبونم هم بلدم ؟ فرانسه کمی  خیلی کم .
    مرد باو گفت بیا با من برویم بخانه من پیش زنم بمان  تا فکری برایت بکنم  ، پدر ومادر داری ؟ – –
    -نه 
    – اسم پدرت چی بود ؟ 
    – بابام  
    – نه اسم او  مثل اسم خودت  چیه  ” موکو ” 
    -موکو” ؟ اهل کجایی ؟ 
    همین جا همین بالا ها ، وبا خود فکر کرد اهل کجایم ؟
    بخانه مرد رسیدند ، مرد او را به زنش سپرد و گفت امشب مواظب او باش تا فردا فکری برایش بکنم وزیر گوش زن همه چیز را گفت .
    موکو گوشه دیوار ایستاده بود ، تا بحال چنین اطاقی را ندیده بود ، فرش های خوشگل  پشتی های روکش دار سفید ویک سماور بزرگ برنجی  وسط اطاق روی یک میز داشت قل میزذ.
    آه …چه هوای خوبی ، چه  بوی خوبی  ، او حتی سماورا هم ندیده بود دریتیمخانه یک کتری بزرگ حلبی بود  که روی اجاق سیاه میگذاشتند وا زهمان چای یا ابجوش به آنها میدادند ، حال بنظرش این معجون طلایی چیز ی نوظهور بود که فقط این خانواده میتوانستند داشنه باشند !! حتی درخانه ارباب زن پدرش ندیده بود چون اجازه ورود به اطاق بزرگ را نداشت خانه خودشان هم یک کتری حلبی کنار منقل بود اصلا دالش نمیخواست فکر کند همانجا چمدان به دست ایستاده بود ، دلش مالش میرفت گرسنه بود تشنه بود و خسته .
    اگر مردم این جهان به دو دسته تقسیم بشوند  این موکو شاید جزو گناهکاران بود ، کور و کر و لال  و بی تجربه و تنها .
    خانم از جای برخاست و گفت :
    چرا همانطور سیخ وایستادی ؟ چمدانت را بگذار آن گوشه و بیا بنشین اینجا ، نه ! حسادتی در چشم زن دیده نمیشد چه بسا دلش برای دخترک نیز میسوخت ، دختر خودش تازه به شوهر رفته و از آن دیار دور بودند.
    یک چایی برایش ریخت با کمی شیرینی خرمایی جلویش گذاشت .
    او با ترس و احتیاط   استکان چای را برداشت با کمی کلوچه  اولین را که دردهانش گذاشت گویی درهای بهشت به رویش باز شده بودند ، چه طعم خوبی داشت . زن همچنان باو مینگریست چه بسا در دلش بحال او میگریست .
    شب در هما ن اطاق خوابید و فردا صبح آن مرد _( که همه حاج آقا ) صدایش میکردند  پیش او آمد وگفت : 
    ببین ، من یک جای خوبی را برایت پیدا کردم ، تهرون ، یک خانواده فرنگی دنبال یک کمک میگردند برایت بلیط میخرم فردا با اتوبوس برو و آنها به دنبالت خواهند آمد ، اما باید یک چادر سرت بکنی و رویت را محکم بگیری توی اتوبوس ممکن است ترا اذیت کنند  راهی طولانی است اما بهتر از این شهر است . شناسنامه قلابی او را دید وهمه چیز را برایش روبراه کرد و فردا صبح او با یک اتوبوس گنده که در عمرش ندیده بود عازم تهران شد .  در طی راه مرد از او پرسید :-
    – پول و پله داری ؟ او دست درون  جیبش کرد و مقدار ی پول که کمتر از پنجاه تومان میشد نشان مرد داد/
    وآن جوانمرد دست در جیبش کرد و یکصد تومان کف دست او گذاشت و گفت :
    پول زیادی نیست اما برای خرج راهت خوب است  شبها با زنها یکجا بخواب  دو روز تو راهی . برایم هم نامه بنویسن ، بیا این آدرس من .بعد پیش خود فکر کرد :
    اینهم شد اسم ؟ موکو ؟ برایش دعا کرد ، دل پرمهری داشت جوان مرد درستکار و شریف آن شهر بود  نجیب زاده بود واصیل و ثروت خوبی هم داشت .چنین طرز تفکری کمتر در خانواده های آن زمان دیده میشد  امروز هم دیده نمی شود .
    ادامه دارد.
  • لحظه های سکوت

    کاری از دستم  ساخته نیست ، خیلی دورم ، 
    دورتر از یک سیاره به خورشید خود تنها خود را از همه چیز محروم کرده ام ، غذا نمیخورم ، اشتهایی ندارم ،  هربار به چهره آن مردان وزنان بچه هایی که زیر آوار ویا روی ویرانه ها نشسته اند مینکرم  ، ازخودم خجالت میکنم ، گویی من مقصرم البته به روایت آن کرکسهای و مرده خورها همه این بلایا از گناهان ؟ زن و زلف او .نگه  نامحرم است وآن رگی که دست خداست وهر آن اراده کند آنرا میکشد گویی با مشتی بزغاله یا کره خر سر وکار دارد نمیداند که دنیا به چه سرعتی این  اراجیف را پخش کرده و جوانان همه به ریش آنها میخندند ، تنها پیر زنان وپیر مردان محروم  ومحرومان از زندگی چشم به دهان بد بوی آنها دوخته اند 
    خودرا از هم چیز محروم ساخته ام ، دلم میسوزد برای آن پسر بچه ایکه روی ویرانه ها ساز میزند وآن دختر پرستاری که درون  چادر دارد میگرید وپیام میفرستد از مردم درخواست کمک میکند آقایا ن معمم میروند روی ویرانه عکس یادگاری میگیرند برای آنکه به دنیا ثابت کنند تا چه ویرانگر بودیم و آنچهرا ” او ساخت” ما ویران کردیم بغض وکینه ما فرو نخواهد نشست نسل به نسل آنرا برای فرزندانمان به ارث میگذاریم ؛ ویرانی سر زمین ایران .همین درست مانند سلفشان که بر این سر زمین تاختند وهشتصد سال اینجارا بکلی در حلقوم خود فرو کردند سیر نشدند راهی اروپاشدند .اما این جانوران جدید بنوعی دیگر عمل میکنند تحفه و حرامزاده هایشان را به دوردنیا میفرستند تامغزها بشویند ومردم را فریب بدهند ونقش شاهرا از اذهان پاک کنند همه شاهانرا .
    آه . ای خدای بزرگ وفرمانروای عالم این موجودات را بری چه آفریده ای ؟ ایکاش شهر قم ویران میشد ودچار زلزله تا شاید اینها بخودشان میامدند  ، قطر شکمها از حد معمولی هم فراتر رفته دارند میترکند گرسنه های دیروز امروز مردم را گرسنه نگاه داشته  ودارند جبران مافات میکنند کربلارا آیینه بندی وآذین بندی میکنند برای روزهای مبادا تا مانند شاه دچار سر درگمی نشوند آنجارا  بکلی از خود ساخته اند .کره خران را برای کار گل به آنجا میفرستند .
    وما هنوز با گذاشتن عکس یک زن نیمه لخت وعریان  با هزاران کیلو پودر وماتیک وآرایش در وصف وصال او اشک حسرت میریزیم .
    نه ! دردهایم طولانی هستند   خیلی طولانی ،  اندیشه هایم گم شده اند ، عده ای در فکر آزاد بودن جهان ویگانه بودنش میباشند مانند آن مرحوم که تاج لویی را اززمین برداشت وبر سرش گذاشت گویا برای بیچارگان انقلاب شد اما بنفع دیگران بود  نمیدانم آیا جوانان ما بیوگرافی ناپلئون را خوانده اند؟ حتما خوانده اند . امروز زمان اسرار آمیزی  است که حاکم بر دنیاست .نمیتوان حتی خطی را نوشت که از دایره آنها برون باشد .تنها درکنج خلوت باید گریست . وسکوت کرد .همین . پایان 
    ثریا ایارنمنش » لب پرچین« 20/11/2017 میلادی / اسپانیا /..
  • بیراهه های حله

    دلنوشته  امروز / ” یکشنبه “
    بیاد این اهنگ افتادم ، گویی حضرت پدر خوانده امروز موسیقی و خواننده کوچه وبازار قدیم ” معین : آنرا خواندند!
    نوار را ” همسر ” محترم از ایران آوردند تا  آنرا گوش بدهند و به پای آن اشک بریزند ، چه چیزی در این نوا واین اشعار بود ؟ بیراهه های حله  ؟ ” حله ؟ حله کجاست ؟ 
    نه پله !  و قصه های  هزار و یکشب  
    آفرین  ،  هزار آفرین !! باید به ترانه سرا و سازنده آهنگ آن با متن عربی جایزه داد 
    و همسر محترم ، عاشق زنی با یک بچه شده بودند و حال  نگاهش میکردند اما او نمیدید و گلها را به کودکش میداد تا آو را بخنداند . اوف اشکها مانند سیل جاری میشدند .
    او را مینگریستم ، چه بر سراو آمده بود در طی این چند سال ممنوع الخروجی  ، زنی جلوی دستش نبود بناچار عاشق عروس برادرش شد .
    من دیگر  به مرز چهل نزدیک میشدم و معشوق بیست و دو ساله و آقا پنجاه ساله ! مهم نیست ” کیسه پراست ” بلیط هواپیما مخارج او و بچه اش را دادند وبه خانه من فرستادند ، یالا ، پذیرایی کن ، 
    نه! کور خواندی .
    نوار را از بیخ و بن پاره کردم و بیرون انداختم و خانم را بخانه ا ش برگرداندم .
    اما اینها مهم نبودند ، امروز زمان ایستاد ؛ این آهنگ و ترانه پر گل کرده بود و هیچکس نبود بپرسد این تم عربی واین اشعاریکه در وصف بیراهه های حله سروده شده چه معنا دارد ؟ لب کارون معروف شد اما هیچکس برای لب ” کاسپین ” اشعاری نسرود تنها چند تنی از اقلیتها که آنجا میزیستند آهنگی را زمزمه میکردند آنهم بنام لب دریا نه بیشتر .
    زمان امروز ایستاد ،  باد تازه ای  وزید  و خار بته های زخمی را که بر پیکرم بود به درد آورد ، جیر جیرکها هنوز در خواب نازند  و رادیو دارد دعای روز یکشنبه ارا با کمک ارگ اجرا میکند 
    کبوتری گرسنه  آهسته  فرود آمد و در باغچه نشست  خورشید  از میان دریا برخاست  نگاهی به شفق انداختم  آن کوهی که نزدیک خانه ام میباشد  و شکوه چشم گیری دارد  تاثیر این دردها را کم میکند .
    آن مردانی که جان دادند  و آنهاییکه زیر تیغ های شلاق سیم دار پیکرشان از هم درید آیا هیچگاه بفکر افتادند که جلوی این اوباش را بگیرند .
    اگر ایشان  آن ترانه را نمیخواندند آمروز شاید درکنجی مشغول کندن چاه بودند  اما امروز درناف غرب نقش پدر خوانده را بازی میکنند ، با عینکهای دودی سیاه با کت سفید پیراهن سیاه و کراوات قرمز.
    ایشان از بیراهه های حله بسوی غرب رفتند وعده ای درهمان بیراهه  ها زنده بگور شدند .
    هنرمندان و روزی نامه نویسان و شاعران نقش بسیار مهم و بزرگی در پیدایش این شورش داشتند و هنوز هم دارند .
    من خانه امرا از دست داده ام هستی ام ار از دست داده ام  و حال با همه چیزهایی که دل مرا میسوزاند  با خاطره های  جانسوز  آن احساس آرامش را در من میکشد  ناقوسها به صدای بلند مومنین را به عبادت دعوت میکنند و من در فکر این هستم که خودم را به زیر آب گرمی برسانم و همه پلیدی ها را از روحم بشویم و فراموش کنم . فراموشی بهترین دارو دردهای درونی است / پایان /ثریا / اسپانیا /17 نوامبر 2017 میلادی ..
  • چمدان همیشه بسته

    و…. این آسمان امروز ماست !
    میان دو پرده ، یک اینترلود ، میان دو تمیزی وخاک روبه هارا بیرون ریختن ، در کنار چمدانهای همیشه بسته ، و پرده های همیشه افتاده از فشار باد و مدفوع پرندگان هوایی و دریایی و کبوتران ، گویا مرا با ” حرم ” اشتباه گرفته اند !! مینویسم .
    همان نقشی را که چهل سال است بازی کرده ام  و میدانم تا پایان عمر در همین نقش باقی خواهم ماند ، در کنار پاره پوره ها و آشغالهایی بنام لوازم زندگی وهستی ؟! .
    اطاقی دارم برای خواب / حمامی دارم برای شستشو و توالتی برای تخلیه ، باقی آنها زائد میباشند  ، زیادی است  من گاهی پیام هایی غیر از تعارفات احمقانه  بطور جدی ورسمی نیز دریافت میکنم و همه آنها را یکسره به دست دلیت میسپارم حتی تیترها را نیز نمیخوانم  اما امروز جوانی  برایم نامه ای نوشت ،  ومرا بعنوان یک انسان سالخورده که هنوز دل درهوای عشق دارم ستود!! نه ! ابدا ناراحت نشدم و غمگین هم نشدم ، درست بود این درست ترین گفتاری بود که تا به امروز از کسی شنیده بودم ،  او نه بعنوان یک بیدادگر و یا یک توهین بلکه بعنوان یک ستایشگر  مرا درمبارزه ام تشویق میکرد ! کدام مبارزه ؟ من هیچگاه میلی به مبارزه بر علیه کسی نداشته ام  از جوانی احساسم بمن کمک میکرد و انسانها را بو میکشیدم و میفهمیدم کجا باید بایستم . بیشتر یاران و دوستان من در میان اقلیتها و یا خارجیان مقیم ایران بودند ، در خانه هایشان خبری از فرشهای گرانبها و مبلمان چندین ملیونی نبود اما بوی خوش اشتها انگیزی همیشه از آشپرخانه آنها به مشام میرسید ، میز لیکورهای رنگ و وارنگ وکیک ای خوشمزه ایکه درون فر همیشه آماده داشتند ،وبوی خوش یک رنگی ها ،  چقدر در آنجا در زیر آفتاب زمستانی در کنار بخاری گرم  و مهربانی آنها من شا د بودم .
    آنها نیز چمدانهایشان همیشه بسته بود و در انتظار برگشت به سر زمین پدریشان و خاک خودشان  فرق من با آنها این است که من دیگر سر زمینی ندارم وامید بازگشتی را هم در دل نمیپرورانم ، اما چمدانهایم همیشه بسته اند .
    نسلی آمد و رفت نسلی نابود  شد جنگی در گرفت و در انتظار جنگهای دیگری باید باشیم دیگر آن حلاوت و سلامت روح نواز از میان ما و دنیا رخت بر بست  در این زمان است که باید دل به رویا سپرد .
    من همیشه وجدانم را به طلب کشیده ام و درکنارش زیسته ام  معدود افراد مومنی  اگر مرا نمیبخشند  من هنوز نقشه ها ونوشته های زیادی از آنها درون صندوقخانه دارم  یادداشتهایی که برایم فرستادند  درباره خاطرات شخصی و یانوشته هایم .
    همه پراکنده ایم در سر تا سر دنیا  مومنین وفادار جایشان درحال حاضر محکم است اما آنها روی بادبادکها نشسته و تاب میخورند  وفاداریشان به همان  اندازه وفاداری به رژیم قبلی بوده است ، آنها خارج از آن ایمانشان  وجود ندارند  انسانهایی آرمان زده  که از سقوط روحشان بیخبرند  واز ضایع شدن عمرشان  آنها صداهای خود را  در برهوت  میفرستند  برای کسی که نمیدانند کیست و کجاست اما من آوازم را برای کسی میفرستم که میدانم در قلبم ساکن است و چه بسا درسینه هزاران مردم دیگر نیز  زنده باشد  وانها را یاری بدهد .
    من ایمانم را ” پاس” میدارم به همراه پاکترین نیت ها و بدور ازهر آلودگیها  میل ندارم با قوانین آنها همراه شوم و یا خودم را بازی بدهم  ، چه بسا شما مرا  مانند یکی از آن هنرمندان ” وهم آلود”  بنگرید  که معتقد است هنر  به  سیاست ربطی ندارد  امروز میبینم که همه هنرمندان بخاطر آلودگی هنرشان با سیاست دچار چه سرنوشت شومی شده اند  از ترس تباهی خودشان و آثارشان تن به همه حقارتها میدهند  در تماس با اشخاص بیرحم  میل دارند در برج عاج زندگی کنند  آنکه دیروز در میان ما در برج خود میزیست او نیز از تباهی افکارش بیم داشت. امروز نامش پر آوازه است .
    من هیچگاه صدایم را بلند نخواهم کرد و آوازی سر نخواهم داد . مسئولیت همه را خود به عهده گرفته ام  در قبال روح انسانی  و پاهای هرکز خطا نکرده و دستانی پاک. عمرتان طولانی مهرتان پایدار. 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « . اسپانیا / 19/11/2017 میلادی /.
  • خانه ویرانه و دزدان کوهی

    در خموشی شبها ی دراز 
    چشم من به دنبال نگهی است 
    ناله ای میشنوم از ره دور 
    زاری که میکوشد باز کند گوشهای مرا 
    من کر شده ام ، نا بینا شده ام 
    و هیچکس را نمی بینم و صدایی را نمی شنوم
    چه سخت است که بنشینی در تاریکی و ببینی که خانه ات ویران میشود و تو قادر نیستی تا خم شوی و آجر افتداده را سرجایش بنشانی چه سخت است تو بببنی که خانه ات ویران میشود وتو نمیتوانی جلوی آنرا بگیری ، و چه سخت است که تو فریاد میکشی اما کسی فریاد ترا نمیشنود  .
    گلویت فشرده میشود ، فریاد درگلویت  میماند و راه گلویت را میگیرد ، اشکهایت خشک شده اند ، تو نیز کر شده ای یا میل نداری بشنوی ، شانه هایت را  بالا میاندازی ، 
    بمن چه ، 
     بتو چه ! تو کر باش ، کور باش و دهانت را ببند ، مانند همه ، مخمل وار برو و ابریشم وار برگرد 
    میدانی که دیوار موش دارد ، موش هم گوش دارد ، !
    اخیرا در خبرها خواندم که دولت متهاجم  بر سر زمین من با ” اینتر پل : قراردادی بسته تا روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان و کسانی را که نامربوط میگویند  ، دستگیر سازد اگر چه تابعیت سر زمین دیگری را داشته بانشد !! اهه . خبرندارند که ماخودمان رفیق اینتر پل هستیم ، من ابدا چیزی درباره آنها نمینویسم چرا که صفحاتم کثیف و آلوده  میشوند ، انسان درباره اشخاص بزرگ و فهیم و قابل احترام مینویسد نه درباره جانوران  ، آنهم جانورانی که از سوراخهای درون کوهها  مانند آدمخواران ناگهان بخانه تو یورش میاورند و مشغول چپاول میشوند حتی کمکهای خیریه  سایر کشور ها را نیز بنفع خود جمع آوری میکنند . مردان وزنان و بچه ها ی بدبخت زیر یخ و خاک تبدیل به قندیل یخ شده اند ، بیرحمی تا چه اندازه ؟ این بیرحمی همیشه در خوی و خون و خصلت ما بوده است چیز تازه ای نیست و همیشه هم ازچیزهایی گفته ایم که نداشته ویا نداریم وآرزویش را داریم .
    اینهمه ضرب المثل ، اینهمه  شاعر و اشعار ، چرا یک نقاش خوب نداشته و نداریم ؟ تنها در تاریخمان شاید یکی دو نفر بوه اند ”  ، با داشتن آنهمه مناظر زیبا و آنهمه طبیعتی که امروز میرود تبدیل به بیابان شود خاک را اینها توبره کردند و فروختند . نه! ابدا من تمایلی ندارم درباره جنایتهای آنها بنویسم چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است .  
    دزدانی شبانه بخانه ات ریخته اند اموالت را برده اند به زنان و دختران و حتی پسران تجاوز کرده اند اینها انسان نیستند . 
    درحال حاضر آن سر زمین 
     با خاک افغانستان  یا پاکستان یا بنگلادش برای من فرقی ندارد من ایرانم را با عطر گلهای یاس و نرگس شیرازش باینجا آورده ام بوی گل های لاله عباسی هنوز درمشام جانم نشسته ورگهایمرا میلرزاند ، در مسیر راهم درختان شمشاد ویاس ها وگلهای کاغذی با عطر وبوی خود مرا مست میکنند ، چه احتیاجی به هوای آلوده به مواد افیونی آن سر زمین و بوی گند دروغ های آنان دارم . 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 18 نوامبر 2017 میلادی …………
  • موکو

    “عکس تزیینی است “
    به درستی ، کسی نمیدانست نام واقعی او چیست ، همه او را ” موکو” صدا میکردند ، در آن شهر و آن ولایت عادت داشتند که نامها را بشکند مگر آنکه از خانواده اشراف  میبود که  یک آقا و یا خانم اضافی جلوی نام او میگذاشتند .
    موکو مادرش را سر زاییدن او از دست داه بود حال با زن پدر و پدرش در یک اطاق متروک دریک بالاخانه  زندگی میکردند ، زن پدرش روزها به خدمتکاری میرفت و شبها با یک قابلمه عذاهای مخلوط به خانه برمیگشت ، پدرش اما بیکار بود و گاهی هفته ها گم میشد  وزن غرولند کنان میگفت که : 
    – خودش رفته واین تحفه رو برای من  گذاشته  !
    زن پدرش دریک خانه اعیانی  که با یک ثروت هنگفتی میزیستند کار میکرد  و شبها بخانه بر میگشت  ارباب خانه  سپرده های زیادی از اجدادش  به ارث برده بود  و از شورش  جنگ و انقلابهای جور و اجور درس سرمایه گذاری  در املاک مستغلات را  فرا گرفته بود و میدانست که باید پولهایش را در بانکهای خارج بگذارد .
    زن پدر موکو زنی بود چاق و فربه و کوتاه اما فرز و چابک ، پدر را خیلی کم میدید ، پدر اکثرا در خانه آن زن دیگر میزیست زنی که ” خانه دار بود” یعنی فاحشه خانه داشت . اینها را مو کو از زبان زن پدرش میشنید ، خودش چیزی نه می فهمید ونه میدانست ، تنها چهار ساله بود قدی کوتاه ، لاغر مانند یک عروسک شکننده که خبردار شد پدرش نیز سکته کرده و مرده ، حال زن پدر مانده بود با این تحفه چکار کند ، مدتی او را بخانه ارباب برد واو در گوشه آشپزخانه میخوابید  و گاهی هم آشپز باو تشر میزد که “
    برو گم شو ، اینجا چکار داری ؟ خیا ل کردم گربه است ! گاهی چادر نماز گلی رنگش را بر سرش میکشید و در گوشه آشپزخانه میخوابید نوکر خانه لگدی باو میزد و میگفت  ” اهه ، خیال کردم کیسه سیب زمینی است .
    او در میرفت   و میرفت تا انتهای باغ روی یک تنه درخت میخوابید آنقدر کوچک بود  کسی او را نمیدید  گاهی ارباب از سر شوخی او را روی رف بالای بخاری مینشاند و میگفت ” عین” لوپتو”   یعنی عروسک هستی و   بهر حال در آن خانه جایی نداشت و شب دوباره با زن پدرش وارد همان بالا خانه چوبی میشدند  سر انجام زن پدر  تصمیم گرفت او را به یتیم خانه بسپارد از ارباب  سفارش و کمک گرفت و: موکو: را به یتیم خانه شهر برد  و آنجا گذاشت و هیچوقت هم دیگر بسراغش نیامد .
    موکو هیچکس را نداشت ، نه عمه  نه خاله ، نه برادر  و خواهر ، تک و تنها ، تنها مونس او یک عروسک پارچه ای بود که از خانه ارباب زن پدرش برایش بعنوان عیدی آورده بود . 
    در این برهه از زما ن او با موهای انبوه وزکرده  لبان  قلوه ای   و بهم فشرده  حالت دختر بچه ای را داشت که هرآن میخواست گریه کند خیلی یاد پدرش بود و بیاد آن مغازه بقالی که صاحبش باو انگور میداد و میگذاشت او د ر آفتاب بنشیند در انتظار پدرش و تا غروب چشم او به راه بود اما از پدر خبری نبود .
    حال از فرط گرسنگی وبی غذایی  گونه هایش بیرون زده و چهره زرد و صفراوی او نشان از درون معده پر آشوب او میداد چشمانش تیز و درشت و هوش ربای او که برق از آنها میتراوید  همیشه یک حالت متفکرانه و موقر بخود میگرفت  با هیچکس حرف نمیزد گاهی سر پرستان یتیم خانه گمان میبردند که او شاید لال باشد ، همیشه ار گوشه ای مینشست وبه تماشا بقیه میپرداخت بچه های  یتیم خانه  سخت او را آزار میدادند ، شپش درون کاغذ میگذاشتند وروری سرش میریختند وسپس به مربیان یتیم خانه میگفتند که او شپش دارد ، به ناچار او را مانند یک لته به درون  یک اطاقک  هول میدادند با یک لگن آب ویک پارچ مسی بزرگ و سرش را با صابونها بد بود میشستند و یا گاهی موهای او را از ته قیچی میکردند . بچه ها دور او جمع میشدند و برایش کچل کچل کلاچه را میخواندند او تنها تماشا میکرد .
    کسی باو یاد نداده بود چگونه از خودش دفاع کند ، عروسکش را که حالا دیگر حسابی چرک و سیاه شده بود بغل میگرفت وزیر پتو از سرما میلرزید .
    کم کم خواندن و نوشتن را در یتیم خانه فرا گرفت و دانست که  سر زمینها وبا زبانهای زبانهای دیگری نیز در دنیا وجود دارد  و فهمید که بیرون از یتیم  خانه  دنیای بهتری میتوان یافت ،   یتیم خانه جای بدی نبود از حانه زن پدرش بهتر بود ناهار و شام و صبحانه داشت وبا بچه های دیگر دوست شده بود خیلی ها رفته بودند ، خیلی ها مرده بودند اما او هنوز بود ،سر پرستی  بچه های کوچکتر را بعهده گفته بود ، لباسهایشان را میشست ،  اطاقها را تمیز میکرد ، مانند یک رباط  مرتب درحال حرکت بود بی هیچ شکایتی .
     چند کتاب پیدا کرد و آنها را خواند، حال گاهی خود را در لباس » جین ایر« میدید که د ر قصر بزرگی با یک شوالیه اسب سوار آشنا  شده  و عاشق او میشد ، زمانی خود را در نقش کوزت بینوایان میدید اما نه چندان میلی نداشت که کوزت بماند از جین هم خوشش نمی آمد او خودش را میخواست و میل داشت تا خودش باقی بماند  کتابها را بهمراه لباس کهنه ها مردمان    خیر به یتیم خانه میدادند!!!
    روزی فرا رسید که دیگر مربیان یتیم خانه باو گفتند :
    تو برای ماندن  در اینجا خیلی بزرگ هستی ،  باید بعد از این هم برای خودت فکری بکنی ، .
    سپس خانم مربی گفت “
    ببینم شناسنامه داری ؟
    شناسنامه ؟ نه ! نمیدانم چی هست ؟
    اوه ، چه مشگل بزرگی ،
     چطوری ترا اینجا راه دادند ؟
    سپس به راه افتاد و به طرف دفتر رفت همه دفاتر را زیر رو کرد  سالی که ” موکو ” آمده بود ایشان هنوز نبودند، حال باید به دنبال شناسایی او برود  ، دفتر و پرونده بزرگی را یافت ، هیچ . تنها یک نام روی یک برگ سفارشنامه  بدون عکس بدون هیچ و تنها نام زن پدرش که ” سلطان” بود .
    خانم مدیر یتیم خانه  بسبک زنان قدیمی  با دندانهای مصنوعی  و چشمان آستیگماتش  دست در جیبهای روپوش خاکستری خود کرده و داشت راه میرفت و فضیلت میفروخت ، خوب ! حالا باید چکار کنیم ؟ اسم پدرت چیست ؟
    بابا ،
     نه اسم او
    نمیدانم
    فورا دست به کار شده با    شش قطعه عکس که عکاسی سر گذر از او گرفت   ویک برگ از آن سفارش نامه  راهی اداره ثبت احوال شدند .موکو تازه چشمش به خیابانها و مردم و ماشین ها افتاد  نه جایی را میشناخت و نه کسی چقدر شهر عوض شده بود  آن بقالی   و آن انگور فروش دیگر نبود حال بجای درشکه  ها اتومبیلها بوق میزدند  چهارده سال در آن یتیم خانه متروک او را بکلی از دنیای بیرون  جدا ساخته بود  در اداره ثبت  احوال نامی بجای نام پدر گذاشتند  و بجای نام مادر سلطان  و تاریخ تولد  ؟ چه ماهی  ولش کن وسط زمستان یا تابستان یا بهار  بهر حال ارقامی را پیدا کردند  عکس او را روی آن مهر کردند با چند سوزن  و نامش شد ” موکو  سلطانی ! به راستی او یک ونوس بود ! .
    دختر بیچاره  ! حال حد اقل  اجتماع پر ابهت  او را به رسمیت میشناخت و میتوانست او را بشناسد ! چند دست لباس کهنه اهدایی اهالی محل را به همراه چند جلد کتاب  اوراق شده با همان عروسک جلی پاره پاره اش درون چمدان گذاشت و در حالیکه  خانم مربی کاغذی به دست او میداد آدرس چند بنگاه کاریابی و چند بنگاه معاملات ملکی او را تا دم در بدرقه کردند .او میگریست ، از خیابانها  میترسید مردم مرتب باو تنه میزند مردانی هوسباز به دنبالش راه افتاده هریک صوتی و متلکی باو میگفتند ، حال او با قدی بلند ، کمر باریک و سینه های برجسته و موهای انبوهی که مانند آبشاری از طلا بر پشت سر ریخته بود  مانند یک خورشید درخشان صبحگاهی در میان آن جمعیت میدرخشید زنی باو نزدیک شد وگفت “
    دختر جان  اقلا موهایت را ببند یک چارقد هم بکش روی سرت  !!! او  تنها دو سنجاق بر دو طرف موهایش بسته بود و ترسان و لرزان به دنبال آدرس ها میگشت …..بقیه دارد 
    از سری داستانها ی روزانه 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / اسپانیا / 18/11/2017 میلادی /..
  • روح و هر پیکری

    پس از این زاری مکن / هوس یاری مکن  /تو ای ناکام دل دیوانه !
    چند روز است ان اشعار بر زبانم جاری ساست ،  سالهاست که هوس یاری ندارم و آرزوی دلداری هرچه بوده دل آزاری بوده است .
    کرکره ها را با لا میکشم از هر سوراخی لوله های گاز آشپزخانه طبقات مختلف مانند توپهای ناوارون سر بیرون کشیده اند در این فکر اگر مثلا میل به هوای ازاد داشته باشم و بخواهم نفس بکشم  در این هوا غیر از گاز سوخته چیزی به درون ریه هایم فرو نخواهد رفت 
    این بساز و بفروشی و یا بیانداز  و برو همه جا هست ،  همه زمستان از دیدار آفتاب محرومم و تابستان داغ زیر سایه خورشید برشته میشویم  و باز سری بر آسمان بلند میکنم که خوب ، بهتر است  اینجا میتوان کمی نفس کشید بهتر از آن ویرانشده میباشد .
    نه ، در زمستانها خورشید میلی ندارد نورش را بمن بپاشد  تازیانه حواسش در جای دیگری است  روز و شب من فرقی باهم ندارند .
    او  در جایی دیگر  با تیغه های تیز نورش هنر نمایی میکند  ، در این سو همه مرده  اند ،  همه هیچند ،  من هستم با خود  و خواسته ها یا نا خواسته هایم .
    جایی نیست تا من محو تماشای آن باشم  غیر از ردیف اتومبیلها  در گسترش پهن خیابانها  و گاهی مرا ا ز دیدن بچه ها محروم میسازند چرا که جایی نیست تا آنها هم قراضه های خود را بگذارند .
    بیاد بیست و چند سال پیش افتادم که سفری به سر زمین مادری داشتم  خیابانها را که نمیشناختم  نفسم هم از شدت گرد و غبار و اسمان دود آلود گرفته بود نفس زنان خودم را به درب یک مغازه انداختم  و آدرسی را خواستم ، چند مرد تسبیح به دست خیره خیره مرا نگاه کردن و سپس پشت خود را بمن نمودند ، از یک بانوی رهگذر آدرس را  خواستم واو بمن گفت هیچگاه باین مغازه ها نزدیک مشو تا صبح هم بایستی بتو جواب نمیدهند چرا که بدون حجاب هستی ،
    هنگامیکه برگشتم در فرودگاه تمیز وبا بوهای خوب  از عطرهای اشباح شده در هوا اولین کاری را که کردم مرد سپور را بوسیدم و سپس زمین را .
    حال مهم نیست که در پشت پنجره من  توالت همسایه قرار دارد و یا آشپزخانه اش من هیچگاه آن پنجره را باز نمیکنم مانند درب خانه مادری را .
    آنجا را برای بینندگان آفتاب  غم گرفته  که زیر چراغهای کم نور و شمع های نیمه سوخته لباس هرزگی خود را به نمایش -گذاشته اند وا میگذارم .
    بگذار آنها به کام برسند  و گا م به گام به سرازیری ننگ و کثافت  فرو روند  آنها نور خورشید را نمیشناسند  همه زندگیشان مانند شب کورها در تاریکی ها  گذشته   راز روشنایی را نمیدانند چیست  چراغ  “خرد  “خاموش است  نوری از آن بیرون نمیتابد  و هیچکس نمیداند چگونه گامی بطرف آن چراغ بردارد.
    در هرکجا ی دنیا کوس رسوایی و کوته نظری و کوته بینی خود را میکوبند .
    اما ، من آهسته گام بر میدارم تا همسایه صدای قدم هایم را نشنود  من رفتن گام به گام را بیشتر دوست دارم تا دویدن و نرسیدن  من رهرو عشقم .
    وتو ای زندگی ، ای عشق وای خدای نادیده ، که همه دریک قطره  به هم آمیخته اید ، هنوز زمان پژمردن من فرا نرسیده است خدای من در فراسوی  بی نهایت  در پشت سر من ایستاده و در نیست شدن مطلق نماد کل هستی را به نمایش میگذارد  و عشق ، آری عشق  شاید آنی تبدیل به کینه ای بزرگ شود  و کهنه و درون پیکری  ریشه میکند در اعماق وجود انسان   و ذره ذره های پیکر را می پیماید و خود گم میشود و سپس زندگی که در هزار پاره  ، از هم بریده  و جدا میشود  هر پاره ای لبریز از رنج و عذاب است  و همه  ،  بلی  ، همه از هم میگریزند. عشق گم میشود ، زندگی تباه میشود و خدا نیز  رویش را بر میگرداند .ث
    در قیامت باز  به رهش  فرو ریزم جان 
    افتد آنجا  چو گذار من و جانانه بهم …….” صغیر اصفهانی ” 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین » . اسپانیا . 17/11/2017 میلادی /..
  • درود به گذشته

    در همان  اواخر قرن نوزدهم و اویل قرن بیستم  ، خداوند از کار  خداوندگاریش  کناره گرفت و دنیا را به دست شیطان سپرد  در زمان اهریمن دیگر هیچ خدایی زاده نشد و خدایان گم شدند و هیچ نبوغی شکفته نشد غیر از جنگ  و  قهر و جبر و کشتار ،  گذشتگان خوب رفتند و آنچه باقیماند چند ” آمیب یا تخمک ” که در گوشه و کنار میان علفزارهای رو بخشکی رشد کردند و نه این شدند و نه آن میان مرز بودن یا نبودن ماندن یا رفتن .
    یک شاعر دنیا را از دید  خود مینگریست زندگی را بصورت یک ضیافت  خوب ، اما شاعران  نیز این ضیافت را گم کردند و همه  به ته کاسه لیسی افتادند ، این واقعه بسیار دیر به مغز ما خطور کرد ، خیلی دیر  دیر تر از آنچه  شخص با در نظر گرفتن  ارتباط بین علم و دانش  و الهام شاعران و یا مذهب  که بطور شخصی وجود دارد ،  بیابد ،   تنها در انتظار وقوع حادثه نشستیم  اولین جنبه های آنرا گم کردیم ،  جنبه خوب حقیقت و عشق را  حساسیت و پذیرایی از آن خارهای بیابانی در مقابل تلخ و شیرین  حقیقت  برایمان یک سرگرمی شد  سیمای راستین انسان گم شد .
    امروز اگر از کسی بخواهی که ” حقیقت” را برایت بیان کند  همه دنیا را شاهد میاورد واگر از عشق بپرسی سری به لباسهای زیر خود میزند و در آنجا آنرا جستجو میکند .
    این امر تنها منوط به سر زمین ما نیست به همه دنیا  سرایت کرد شیطان یا اهریمن  پنجه هایش را روی دنیا باز کرد و ناخنهایش را فرو برد تا جاییکه بسیاری دیگر قد راست نکدند ،  رنج کشیدن و  رفتن به دنبال حقیقت آنهم با موعظه های مردانی که لباس روحانیت را پوشیده اند کاری بس خطاست  میتوان ریشه آنرا  ریشه حقیقت را در کتب ” نیچه”  و مکتب پر غرور او یافت .
    در آنجا میتوان  مطابقت  کرد بین بد و یا خوب را  امروز دنیا دچار یک حقیقت روانی بسیار خطرناک شده است ، کوتوله ها دنیا را دردست گرفته اند ، زا ده  ابلیس ، و فرمان میرانند ،  نیمی از مردم دنیا دچار افسردگی شده اند  ، عده ای تنها بخوردن میپردازند میل دارند بخورند تا چاق و فربه شوند .
    عروسکهای قلابی و دلقکهای چوبی که سر نخ دردست دیگری است روی صحنه میرقصند و آواز میخوانند  شعر میسرایند  همه از اینکه بینی شان دراز شود و بشکل ” پینو کیو” در بیانید ابایی ندارند چه بسا باعث افتخارشان باشد .
    هنرمند و نویسنده نباید هیچگاه  و به هیچ وجه خود را  وارد این اجتماع کند باید از همه سیستمها دوری بجوید در حالیکه در بیشتر سر زمینها این نویسندگان و شاعرانند که طوفان بر پا میکنند باد میکارند و درانتظار دروی طوفان سهمگینتری هستند .
    زمانی نویسندگان  و شاعران در لابلای نوشته هایشان  به ادبیات روانکاوی نیز میپرداختند و به نحوی که اقتضا میکرد  سلسله عقاید خود را ابراز میداشتند ، بعنوان مثال ” مرگ در ونیز ” نوشته توماس مان و یا یوسف و برادرانش که باز هم به همین نویسنده تعلق داشت ، و توماس مان شاید آخرین بازمانده آز نسل خدایان دیروز بود .
    امروز ” فروید ایرانی” ما در تمام سایت ها مشغول ” سکس نواری میباشند !! شاعران ما بیشتر سر در جبین خود کشیده و نشخوار گذشته ها را میکنند نویسنده ای هم دیگر به دنیا نیامد اگر هم آمد خط و آثارشان  در رسای ستایش رهبران بود نه بیشتر از خط قرمز نباید عبور کرد .
    این تفاله  های دیروزی ، این زباله ها و ته مانده های مذهب که امروز حاکم بر جان و مال و هستی مردم ایران هستند شاید آخرین جانورانی باشند که به زباله دانی تاریخ خواهند رفت احتیاج  به یک سم باشی بزرگ داریم یک ضد عفونی  اگر سر زمینی باقی ماند .اگر تله خاکی برایمان گذاشتند درحال حاضر از هر سو زلزله ها مشغول تقسیم بندی میباشند و دستگاهای  حکومتی هم  همه را مرده وزنده درون کامیون زباله دانی ریخته به زیر خروارها خاک میسپارد .
    جنبش خای فاشیستی نیز درحال شکل گیری اند بی صدا  که بنوبه خود باید نقشی را ایفا کنند .
    شب گذشته بدترین  شب زندگیم را  گذراندم و از آن پروردگار گم شده خواستم که دچار فراموشی شوم ، خواب وفراموشی بهترین نعمتی است که نصیب یک ” انسان” میشود .
    من دانشی ندارم ، بضاعتی هم ندارم که دانش دیگران را بخرم و بنام خود به چاپ بسپارم میلی هم باین کار ندارم  درحال حاضر همین چند خط درهم و مغشوش و من در میان دستهای دیگران در پرواز است. میلی هم ندارم در زمان فرمانروایی ابلیس نامی برای خود بیابم ، افتخاری نیست . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 16/11/2017 میلادی /..
  • آسودگان

    ما آسودگانیم ، آسوده خوابیده ایم .
    تنها فرهاد بیدارست برای ویرانی کاخ شیرین ، معشوقش .
    و نگران ویرانی  کوه بیستون که آنهمه برایش زحمت کشید ، ما اسوده ایم ، نان و کبابی هست . و شرابی و آفتابی و لب آبی !!امروز چهارشنبه است و روزهای چهارشنبه در مذهب و کیش آیین زرتشتی روز مبارک و روز ستایش است .
    اگر بگذارند که دنیایی باقی بماند ، این امریکا نیست که جهانخوار است بلکه خرس سفید است که همه  دنیا را میخواهد .انگشت و جای پای او در همه جا هست حتی در شورش ” شهر “کاتالونیا ” .
    او همه را میخواهد  میل دارد رییس دنیا باشد ،حوصله مذهب و منبر و دیر و کلیسا را هم ندارد .  در ایران  هم این بازی وحشتناک را به راه انداخت تا مردم بکلی از ایمان روی برگردانند دو و نیم میلیون آخوند بیسواد و بیشعور تنها میخورند و چرند میبافند .
    دلم سخت گرفته ، آنچنان که میل به گریه دارم ، شمعی روشن کردم یک شمع نمیتواند گویای روشنایی روح همه رفتگان باشد اما من دعا خواندم سخت احتیاج داشتم که دعا بخوانم برای یزدان پاک ، بیاد مسیح بود م که او هم  ساده دلانه در میان گروهی دشمن بر صلیب آویخته شد و بما نشان داد که هرکس باید صلیب خود را حمل کند تا پای گور اگر چه این صلیب آهنی باشد تنها یهوداهای زمان میتوانند با سکه های طلایشان خوش باشند و سپس خود را حلق آویز کنند .
    نماز و دعای من خیلی ساده بود ، خم شدم در برابر نور  یزدانی که از یک  شمع کوچک شعله میکشید  نه تکبیرة الحرام داشت  نه قد وقامت  نه کعبه را شناختم  و نه خانه خدا را .
    و حجرالا سود من زمین خالی اطاقم بود . 
    دلم گرفته ، سخت هم گرفته میل به گریه دارم ، بیاد آن چهره های منفوری هستم که درروی زمین دیدم  بیاد کودکانی بودم که سر گرسنه ببالین میگذاشتند و بیاد دستهای سرد  وپاهای یخ کرده خود هستم که شبها آنها را با کیف آبگرم  آرام میکنم . 
    در قفس تنهایی خود به دنیای بیرون میاندیشم  به جوانه هایی که ناگهان خم میشوند  به درختان نورسی که ناگهان اره میشوند .
    دخترم هرروز نیمی از غدایش را برای مردی میبرد که زیر پل تنها روی یک صندلی چرت میزند . در اینجا هم دیگر کسی میلی به کمک ها ندار د همه را باید به ارباب پرداخت ، 
    ساختمانها  با یک روش هندسی  ثابت بالا میروند و مردم زیر آن مدفون میشوند آنهاییکه نه راه کعبه را میدانند و نه راه  میخانه را هردو از یک سر چشمه آب گیری میشوند . اب های درون خانه ما تصفیه میشود یعنی دور خود میچرخد میرود وبر میگردد یعنی همان آب رفته را دوباره مینوشیم با بوی بد داروهای ضد عفونی ، مرده ها برایمان آواز میخوانند و یا فیلم بازی میکنند گل فروش محله ما گلهای را با رنگ پلاستیکی رنگ زده وبا شاخه های  سیمی .
    مردم بی تفاوت با شیرینی های  کهنه  درون انبارها  مینگرند برای میز شب نوئل باید همه چیز آماده باشد کاغذ های رنگی توپ ای طلایی و اسباب بازی های  گران قیمت .
    و من در فکر پیدا کردن واژه هایی هستم که دردهایم را تسکین بدهد / ثریا / اسپانیا /
    چهارشنبه 15 نوامبر 2017 میلادی و دیگر هیچ …..
    ،
  • کتابی با برگهای سپید

    یادت همیشه در دلهاست /
    امروز چهل ونه سال از مرگ او میگذرد ، اما همچنان زنده و جاودان است .نامی که همه با احترام از آن یاد میکنند ” رهی” .
    امروز بیاد مردگان و یا زنده های مرده افتادم که همچنان مانند خوک سرهایشان درون آخورهاست و میخورند و مینوشند ، نمیدانم چند تن از آنها یکه که میشناختم زنده اند، آنهایی که در لندن بودند و یا در کمبریج !.
    اوف …. حتی از بیاد آوردن نامشان اکراه دارم اما بعضی از آنها در تاریخ ایران سهم بسزایی داشتند یعنی در بهم ریختن و ویرانی سر زمین ما  و خود ما .
    بیاد ” منیر ” افتادم  ! نمیدانم زنده است یا مرده همان  زن دهاتی اهل خوی که شوهرش یک محضر در جنوب شهر داشت و برادر شوهرش تازه وارد ارتش شده بود و لقب سرهنگی  را یدک میکشید . ( این ساواک ) بد جوری به بعضی آدمهای ناباب میدان داد و آنها را ناگهان بزرگ کرد ماننند بت های گچی که هم خود فرو ریختند وهم دیگران را و پایه و اساس را ویران ساختند ..
    جناب تمیسار شدند و در شمال انگلیس خانه داشتند ، در شمال خودما ن ویلا داشتند  گردن بند همسرشان بیست و نه قیراط الماس بود که با نخ سیاه بر گردن مبارکشان محکم می بستند و خود را مانند کنتسها میاراستند ، جناب تیمسار دست دردست مافیای تجهیزات مسلح نیز بودند ، درعین حال جاسوسی دوجانبه و لو دادن : کنفدراسیون جوانان : را در لندن و دست آخر با همین رژیم منفور نیز در جنگ ایران و عراق کار میکردند . 
    تازه خانه بزرگ سعادت  آبادشان را ساخته بودند  هر اطاقی به رنگی مانند کاخ های سلطنتی و ما میهمانشان بودیم مطابق معمول من نزدیک ساعت ده خوابم گرفت و رفتم در اطاق یکی از بچه ها خوابیدم تا میهمانی تمام شود ( این کار همیشگی من بود ) زود میخوابیدم ! شاید یک علت عقب افتادگی من از این اجتماع بگرو باز و ثروتمند و معشوقه گرفتن همسرم همین خوابهای طلایی من بودند !!.
    یک روز ناگهان  معلوم شد خانم بیمار شده اند وباید  فورا به طرف لندن حرکت کنند بی آنکه یک کلمه زبان بدانند ، خانه بسرعت بفروش رفت و در لندن تبدیل به چند آپارتمان و خانه شد و کم کم به طرف ریچموند پارک رفتند !! تیمسار بو ها را شنیده بود و خانواده را کوچ داد ، بهمراه پولهای بی حسابی که در بانکهای خارج داشتند ، ما تنها با ماهی پانصد پوند در گوشه ای از کمبریج زندگی میکردیم !!  آنهم با ارز دولتی برای  مدرسه بچه ها و آنها هر دختری ( از پسرها بیخبر بودم  ) تنها بهره بانکیشان دو هزار پوند بود  ، لباسهایشان و ساعتها و انگشتری هایشان  همه” کارتیه” بودند که به زبان فرانسوی هم آنرا  ” کاغتیه” مینامیدند !!!!  با لهجه آذری .
     بعدها فهمیدیم نه بانو بیمار بودند و نه خبری  از بیمارستان بلکه ” ایران ” ما دچار زلزله و بیماری شده بود و آنکه زرنگتر بود همه را باخود برده بود ، هنوز راهها باز بودند ، من در انتظار کتابهایم بودم ! و لباسهایم ! که هیچکدام به دستم نرسید خانه ما با همه اثاثیه اش ناگهان سوزن شد وبر زمین فرو رفت ! بعد ها تکه تکه اثاثیه و کتابهای  ورق شده ام را را در خانه های دیگران دیدم . چه نقشه ها برای آن خانه داشتم ، میخواستم آنرا تبدیل به یک رستوران بکنم تا بتوانم مخارج بچه ها را در خارج تامین نمایم هه  هه  هه !! مگر خانه میراث پدریت بود ؟ .
    امروز بیاد”منیر و همسر بیسواد  محضر دار او افتادم چه بلبل زبان و چه دو بهم زن و چه صورت فرشته سانی بخود گرفته بود 
    و چگونه همسر بیمار کبدی مرا به میهمانیهای  بزرگ مشروبخواری دعوت میکردند ، شرکت درست کردند حق امضاء از او گرفتند باو گفتند در ” هوم آفیس” میتواند منکر وجود همسری من با خودش باشد ” چرا که نیمی ازآنچه او داشت متعلق بمن بود  وبه همین دلیل مرا بعنوان ” “گاردین ”  بچه ها معرفی کردند ، تا اینکه روزی آن برگ کذایی از هوم آفیس رسید که شما پانزده روز وقت دارید اینجا را ترک کنید  بعنوان  ” گاردین ” بیشترا ز زمان ماند اید !!! چی؟ ! دیگر دیر بود  بچه ها را برداشتم و راهی این ده کوره شدم تا آنها به راحتی آن خانه راهم بفروشند و به کازینو بروند !!!!
     او را به کازینوها میبردند زنهای جوان را در آغوش او میانداختند ، منقل تریاک را  برایش مهیا میساختند ، هفته ها از او بیخبر بودم ،  من کجا بودم؟ در گوشه اطاق کوچک و سرد و تاریک خود در شهر ی غریب داشتم برای شام بچه ها و ناهار فردایشان غذا میپختم !!! و بسرعت به خواب میرفتم ! بلی ! این خوابیدن  ها مرا از همه مواهب  خوب و شیرین زندگی حتی از ” کاغتیه” هم  محروم  کرد .
    حال امروز بیاد منیر افتادم که باتفاق  همسرش باین شهر آمدند تا آن خانه کوچک مرا نیز از زیر پایم بیرون بکشند و بفروش برسانند  برای ” بیزنیس” 
    چه بیزنیسی ؟  
    یک هتل کوچک ، یک پانسیون  در همین  شهر ! 
    گفتم خیز ، من خانه را نخواهم فروخت  این آخرین چیزی است که برای تحصیل بچه ها گذاشته ام هرچه را که بردید و خوردید بس است  ………پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . 15.11. 2017 میلادی /
    24 ابانماما 1396 خورشیدی.
    ——
     تقدیم به خانواده  پر رونق ” هاشمی  و بانو ”  .پایان 
  • عمق فاجعه

    نمیدانم آیا فهمیدی ؟ 
    آیا توانستی بفهمی  عمق فاجعه را !  استانی که تو در آنجا به دنیا آمده بودی و به آن افتخار میکردی ، سخت لرزید ، اما گمان نکنم  به خانه های محکم و استوار مرکز شهر  آسیبی رسیده باشد هرچه بود ! آن دورتر ها بود ،  قصر شیرین را بیاد داری ؟ با هم رفتیم خواهر زاده ات در آنجا در یک بیمارستان انترن بود ! مجبور شدیم یکشب را در بیمارستان در آنسوی باغ بسر ببریم ، من در آن بیابان برهوت  و خشک نزدیک مرز عراق به دنبال ( کاخ شیرین ) میگشتم ! به دنبال کوهی بودم که فرهاد با تیشه آنرا نقاشی کرده بود و راز عشق را در آنجا برای همه تاریخ ثبت کرد. در آنسوی شهر . در بیستون که اگر هنوز بر جای مانده باشد 
    چرا که :
     دیشب ، صدای تیشه  از بیستون نیامد 
    شاید بخواب شیرین فرها رفته باشد 
    عجیب است که هرچه  از تو و یاد توست دارد ویران میشود ، صندلی که پشت میز ناهار خوری بود پس از یکهفته از هم  گسیخت و تکه تکه شد بقیه هنوز سالم هستند، قاب عکس تو که با ” بی بی شهربانو”  گرفته بودی و زیبت دفترتو  بعدها زینت اطاق ما بود نیز ناگهان از هم  جدا شد و عکس درون زمین  اطاق افتاد . 
    نمیداتم اگر زنده  بودی باز هم هم مانند آن زمان که برای زلزله زدگان _ قزوین –  کامیون بارکردی و رفتی حتی پالتوی خودت را نیز به یک فقیر دادی ، امروز چه عکس العملی نشان میدادی ؟ ایا تو هم مانند بقیه بی تفاوت مینشستی؟  یا بلند میشدی و کامیونی را دوباره بار میزدی  و میرفتی اما این  بار دیگر نه از کامیون خبری بود و نه آز آنهایکه بتو کمک میکردند .نه تودیگر ریاست عالیه را داشتی . لابد تنها میگریستی ، منهم گریستم برای مردمی که هیچ گناهی نداشتند ،  تنها گناهشان فقر آنها بود .
    امروز همه واژه تسلیت را بکار  میبرند ، پیام میدهند و خود را ارضا میکنند ، اما هیچکس  نه در فکر آن مادر فرزند ازدست داده است و نه آن فرزند خانواده به زیر آوار رفته . نه کسی بفکر آنها نیست ، کارهای مهمتری در پیش است ، باید بفکر آینده بود !!! 
    از فاجعه ساختمان پلاسکو تا این فاجعه  که به زودی فراموش میشود و از یادها میرود ، چند پیام تسلیت چند همدردی و یا بی تفاوتی .
    ار یک خواب یا یک بیهوشی  بخود آمدم ، ساعت چهار صبح است نه تشنه بودم و نه گرسنه ، اولین چیزی را که بخاطر آوردم زلزله بود زلزله !!! نمیدانم  چون در آنجا نبودم نمیدانم طبیعت اینهمه بی رحم نیست ، شاید هم باشد کسی نمیداند ، اما آنچه را که برمن ثابت شده  این است که بشر بیگناه به دنیا می آید  کمی مخلوط “ژن” و تربیت اجتماعی از او میتواند یک قاتل بیرحم بسازد و یا یک انسان فهمیم و یا بی تفاوت .
    دستم کوتاه و پاهایم بی رمق و کیسه ام تهی است تا به کمک همشهریان تو بشتابم .در آنسوی مرزها هم با کسی زد وبند ندارم کسی هم مرا ببازی نخواهد گرفت ، [کمک ها را بفرستید ما خودمان به زلزله زدگان میرسانیم ] ! یعنی در جیب خودمان پنهان میکنیم  عقلم در پیمودن این راههای دشوار  به بن بست رسیده است ،  چرا به عقب برگشتم ؟  و چرا دوباره آن راه پیمایی طولانی را از سر گرفتم ؟ واین برگشتن چقدر برایم رنج آور است ، میگویند از عشق تا نفرت تنها یک مو فاصله است این مو را میتوان از میان برداشت ، نفرت خود نیز یک احساس است ،  با شنیدن اولین خبر فورا بیاد تو افتادم و بیاد اقوامت !دسترسی من به همه مشگل است ،  حال دوباره به عقب برگشته ام  و سفر را از نو شروع کرده ام  حال دارم دران زمان راه میروم و گام بر میدارم  و ترانه های عقیده ام را میسرایم ، 
    بعد از رفتن تو که بی تفاوت گذشتی و رفتی  با نفرتی که درون سینه ات تاول زده بود ، من راههای بسیاری را  پیمودم  بعضی از راهها را مجبور بودم چند بار طی کنم ،  درآغاز همه راهها بسته بودند  و همه خاموش و من در انتظار دستی از اسمان  ؛ نه ، هیچ خبری نشد ، زلزله آمد  و همه چیز را بهم ریخت و با خود برد اما من زنده ماندم برخاستم وبا لذتی تمام دوباره شروع کردم باغچه ام هنوز تازه بود و نهالهایم تازه جوانه زده بودند باید انها را آبیاری میکردم .
    امروز در این فکرم  که آن کودکان بی سر پست  که وا مانده اند ، آن زنانی که بی فرزند  شده اند ، و آن زنانی که همه چیز خود را از دست داده چشم به دست دیگری دوخته اند چگونه باید به یاری آنها برخاست ؟ اگر تو بودی ؟ بر میگشتی ؟ هرچه باشد ولایت تو بود ،  هر راهی تنها  بتو امکان میدهد که بروی اما برگشت دیگر با تو نیست .
    امروز اکثرا خاموشند و یا بی تفاوت  واین خاموشی لابد معمایی دارد که من بی خبرم  من هنوز در صدای بلند گفته هایم را فریاد میکنم  و دیگر میل ندارم در بوییدن یک گل ، گلی شوم و یا در سخن گفتن  به دنبال جوابی باشم  حواسم همه در پرده  های ناکامی گم شده است .
    بهر روی بسیار غمگینم و اندوهم فراوان نمیتوانم مانند بقیه بی تفاوت  باشم .نه نمیتوانم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 14 /11/ 2017 میلادی /….
    23 ابانماه 1396 خورشیدی!
  • نوای بی نوایی

    ببخشید عربی من چندان خوب نیست ، تا مثلا بنویسم زلزلةالملائک  !!  !یعنی  ” زلزله”.
    اما این زلزله را خدا برای گناهان بندگانش نفرستاد  بلکه خود بندگان آنرا فرستادند و گناهش را به پای پروردگار نوشتند مانند همه گناهان ! 
    گروهی بعنوان پیاده روی راه افتادند  لوله های نفت  بین عراق و ایران را شکستند فوران و آتش سوزی ایجاد شد فورا درب دیگ را گذاشتند   چیزی نبود یک حادثه بود ، مهم نیست حال چند هراز نفر بدبخت هم از آن منطقه جان بسپارند اینها همه نذورات الهی است ! آنهم درست سر منطقه بین دو مرز ایران و عراق ، کرند . قصر شیرین ، سر پل ذهاب که اصلی آن بود  یادش بخیر در آن زمان که اوضاع صاف بود من یکبار به آنجا رفته بودم چون زادگاه همسر مرحوم بود! البته  مرکز کرمانشاهان !! آنجا دهاتهای اطراف بودند تلویویزنها خیلی راحت گذشتند یک صفحه از اطلاعات  راستی یا دروغین  تلویزیون آنهم به زبان کردی گفتند و رفتند ، این سر زمین که درحال حاضر در” کاتالونیا ” قفل شده ، بی بی سکینه هم کمی شلوغ کرد اما فورا صدای را خواباند .حال مردم بدبخت ، بدون دارو بدون درمان بدون بیمارستان و بدون تیمار و ملای بالای منبر میگوید ” در انتظار هیچ کمکی نباشید این کار خداست که گناهکارانرا تنبه کرده است !!! حال چرا در حجره و بیت رهبری این اتفاقات نمی افت و یا در خانه ملا لواط المک طوسی آنرا دیگر نمیدانم باید از فرشتگان پرسید  ویا از مامور جهنم/
    خنده دار تر ومضحک تر از این  مردان  عمامه بسر در هیچ کجای دنیا حتی در سیرکها هم ندیده ام ، مردک در تلویزیون میگوید چون ؟ ادیسون ” برق را اختراع کرد حال جایش دریک جعبه مخصوص در جهنم است چون کافر بوده !!! برق را هم برای شهرت و افتخار اختراع کرد !!! حتی الاغ در طویله خنده اش میگیرد .
    بهتر است  خاموش بنشینم  و ببینم سر انجام  چه خواهد شد آنچه مسلم است آنکه در بیت نشسته خود رهبر نیست بلکه بدل اوست چرا که خیلی جوان و بشاش است چه بسا یک رباط  ساخته دست روسها !! باشد .
    در سالها پیش فیلمی دیدم که زنان را رباط میکردند  بدل مطابق اصل ، اصلی را میکشتند و درون مانکن ها شکل او را ایجاد میکردند ویک مغز  ویک ماشین هم ادا اطوار ها را در میاورد حتی در عشق بازی  همه رباط بودند مانکن بودند هر روز سبد به دست درون  سوپر ها همه بشکلهای  سابق خود اما دیگر اصلی وجود نداشت همه مصنوعی بودند .
    حال بعید نیست این یکی هم یک رباط باشد . ما که از نزدیک او را ندیدم عکسها را که میبینیم هرروز جوانتر است و چشمانش براق گویی درون آنها دو عدد لامپ گذاشته اند .
    حالم خوب نیست . روز گذشته میهمان بودم  پر خرابی کردم . 
    بهر روی به بازماندگان  تسلیت میگویم و برای روح رفتگان  رحمت طلب میکنم کاری از ما ساخته نیست .خود رباط شده ایم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 13/11/2017 میلادی /..
  • غروب یکشنبه

    آن روزها ، در خواب هایمان نیز 
    شاد بودیم 
    هرگز  آن لحظات صبح مخملی را 
    زیر ملافه نازک ململ نازک
    از چهار چوب درگاه 
     بیرون نمیراندیم 
    هرگز ! 
    این تجربه  های غلیظ مرگ آور را
    که در عمق خوابهای سنگین ما
     اتفاق افتاد 
    باور نداشتیم 
     آن روزها ، 
    پاهایمان را از دایره روزانه 
    بیرون نمیگذاشتیم 
    بیداریمان چقدر هولناک بود 
    هر روز و هر شب 
     از هرم داغ این بیداری
    در آتش سوزان وحشت  بیدار مینشینیم 
     خوابمان  تکه تکه ، 
    لالایهایمان ذره ذره 
     و روزهایمان  ظلمانی 
    در کنار گورهای خیابانی 
    در خیمه شب زنده داران 
     در کنار آتش آنان که بیدار ماندند
    قانون شیون و مرگ 
     بر پشت باهمایمان  نشست 
    حال پیش از مرگ باید تقیه شویم 
     قلب و زبانمان باید بریده شود 
    لالای تمام شد خواب به بیداری کشنده پیوست 
    حال در ویرانه های تخیل باید نشست 
    در انتظار پیکی که برایمان پیام تازه بیاورد
    مردان کاذب  و تحیلیل رفته 
     مردان تن فروش  
    که به دنبال انزال ابدی خویشند 
    باور نمی کردم 
    خوابمان  اینهمه سنگین باشد 
    ————————ثریا / اسپانیا / یکشنبه / 12 نوامبر 2017 میلادی /.
  • آن مرد که بود ؟

    چند روز دیگر  نزدیک به پنجاه سال از مرگ مردی میگذرد که وجودش همه  عشق ، بود انسانیت بود ، و مهربانی بود و ادب .  نام او را باید در فهرست مردان بزرگ تاریخ گذاشت “رهی معیری” .
    امروز قصد ندارم درباره او بنویسم  مقام و منزلت او بالاتر از این است که من بخواهم امروز او را وارد این بحث کنم و از او بنویسم .
     ، امروز صبح واقعا با حال تهوع از خواب برخاستم ، حتی میل نداشتم روز روشن و صبح را ببینم ، دلم میخواست در تاریکی تا ابد میماندم .
    خوشحالم که سیم ماهواره ندارم و خوشحالم که از تلویزیون بیزارم  و تنها رادیو  همه نقش را  در خانه من بازی میکند  هم اخبار را میشنوم وهم موسیقی گذشته ها را . 
    اما ، اما  گاهی چیزهایی روی ” یوتیوپ” ناگهان هویدا میشوند که مرا دچار سکته روحی میسازند  و از خود میپرسم که ” 
    ما به کجا داریم میرویم ؟ ما کیستیم  درباره چه سخن میگوییم ؟ در باره کی؟ کدام بزرگی روح و کدام صفای دل ؟ کدام آزادی  بیان و آزادی ایمان  و آزادی و سر بلندی سر زمینمان  !!!!شرم آور است شرم آور .
    شب گذشته یک کلیپ از یک زن ؟ نه یک حیوان شهوت  آلود ماده روی یوتیوب بود که نوشته  بود چندمین کتابش را در آلمان به چاپ رسانده ویکی از این رسانه های اینترنیتی بنام ” تلویزیون” داشت با او مصاحبه میکرد درعین حال داشت جوا ب ایمیلهایش را هم میداد!!! 
    اوف ، بهتر  است چیزی نگویم و چیزی ننویسم تنها میتوانم بگویم بالای هفتاد سال را شیرین داشت با موهای سپید و دستهای و پیکر آلوده گه درس سکس به همه میداد ! بعد از جناب دکتر فلان! چشممان باین  یکی روشن .
    به کجا میخواهیم برویم به کجا میخواهیم برسیم ؟ نام این بند گسیختگی و کثافت را چه میگذارید؟ شما ها چه کسانید هستید ؟ از کدام سوراخ بیرون آمد ه اید ؟ این عقده  های فروخفته درونتان امروز سر باز کرده و حال معلم جامعه شده اید .
    دلم برای ” آن مرد” سوخت با ان کتابش که از هر سو مورد توهین و فحاشی قرار گرفت اما جلو رفت چه بسا این مردم را بهتر از من میشناسد .
    هر شب با هزاران افکار درهم و برهم به دنبال سوژه میگردم و به دنبال کلمات  و چگونه آنها را ارایش بدهم ، درست بنویسم ، برای چه کسانی ؟ برای این موجودات ؟ این حیوانات جنگلی بند پاره کرده ؟ .
    هر چند خوشبختانه خوانند گان من فرق میکنند ، کتابهای آن مرد بزرگ ایرج پزشکزاد روی دستش مانده اما کتابهای این زن هرزه تا دورترین دهات ایران رفته چون از چیز هایی نوشته و عکسهایی گذاشته که مورد احتیاج همه هست ؟ این نفس اماره مرتب درحال کار کردن است ، حتی درمیان سینه زنی ها و عزا داریها !!! 
    سرزمینی که بی صاحب باشد و رهبرانش مشتی دزد و آدمکش و حرامزاده باشند بهتر از این نمیشود ادبیاتش نیز باید در همین حد باشد  همچنانکه  ملاها با وقاحت تمام جلوی دوربین از هر چه نا بدتر حرف میزنند و راه روش آمیزش را نشان میدهند . این لجام پاره کردن واین همه نکبت و کثافت تنها برای همان بگیر و ببند ها بود . ایمان را  که از مردم گرفتند ، موسیقی های خوب و پسندیده را از میان بردند ، عربده های مردان بی خدا را جایگزین آن ساختند ، هنر بکلی نامش از صحنه روزگارشان محو شد حال تنها باید ” به پایین تنه و آموزش آن پرداخت آنهم به همت زنی که در زندانها بوده و حال پناهند ه سیاسی !!! در آلمان است و در هامبورگ در کنار فاحشه های آلمانی که درون  ویترین مینشینند درس خوانده و تجربیاتش  را بصورت کتاب در اختیار عموم گذارده و جالب آنکه آن مردک گنده با پیراهن زرد رنگ وبا کراوات هفت رنگ با سر بلندی  تمام میگوید که ما امروز افتخار داریم !!!!با بانو فلان  مصاحبه کنیم و ایشان از طریق اسکایب فرمایشات خود را میفرمایند در حالیکه بر در و دیوار اطاقشان آلات مردانه و زنانه و عکسهای تهوع آور آویزان کرده اند و پیکر پر دست انداز کثیف شان را به نمایش میگذاشتند !!!
    آزادگی یعنی این ، بی بند وباری و کثافت و در لجن دست و پا زدن ، در دنیای آزاد خارج چه چیزی را فرا گرفتید ؟ چگونه یک تغار رنگ بر صورتمان بمالیم و چگونه بغل خوابی کنیم روانکاو هم درا ین مورد داریم !!!! 
    اوف …. نه بهتر است امروز را بفراموشی بسپارم و آنچه را که دیدم بالا بیاورم و امیدم را  ازا ین  مردم ببرم و برگردم به لانه خود وهمان ذکر مصیبتهایم برایم کافی است به دنبال هیچ کلام یا واژه زیبایی نروم و از خو د نپرسم فعل کجا بود فاعل کیست و و فعل مجازی را کجا باید بگذارم   ؟ امروز جای این حرفها نیست ، پر قدیمی فکر میکنم و به دنبال اشعار زیبا و بکر و دست نخورده هستم تا بخورد دیگران بدهم ،  کسانی  هستند که عشق را تنها دریک ” سوراخ”  میبینند و اندازه آلت مردانگی شان را باید بزرگتر کنند و به نمایش بگذارند  نه بیشتر.پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا .
    12/11/ 2017 میلادی ! 
  • فرا سوی روشنیها

    این عکس را شب گذشته  با موبایلم گرفتم و روی اینستا گرام گذاشتم ، برای تو مفهومی ندارد ، اما پسر بزرگت آنرا شناخت و بمن لایک داد!! چرا که برای تولد دهمین سال او یک پرچم ایران را هدیه بردم ، من شبها زیر این تابلو میخوابم ، زیر پرچم سر زمین از دست رفته ام .
    امروز نمیدانم که هواپیما ترا به کدام سوی جهان میبرد ، برای من فرقی ندارد به چین  بروی یا به ژاپن و یا به سنت پیترزبورگ یا به امریکا و یا به آیسلند و یا به آلمان  و یا به……….. تو همیشه درراه سفری ، وهنگامی که بر میگردی  خوابهایت آشفته  شده و بهم ریخته  خسته در تختخوابت میافتی .
    هر چه باشد تو دیگر متعلق بمن نیستی  متعلق بخودت و آینده  فرزندانت هستی ، خوشحالم که خودت را پیدا کردی    و نزدیک به کوههای بلند و پرشکوه شدی  و نامی برای خودت یافتی  ، دل من از ترس میلرزد  که مبادا گاهی لغزشی کرده و مسئول شکست تو باشم بنا براین نام فامیل مادریم را روی خود گذاشتم ، سالهاست که از همسری بودن پدرت استعفا داده ام و آن نام پر افتخار را برای خودشان گذاشتم .
    من دیگر نمیتوانم ترا در آغوشم بفشارم  و بنوازم  همیشه بتو حق میدهم  نه به سرسختی دلم  بسرعت از آنها میگذرم  از افسرده شدن بیزارم  و در خود ماندن  در خود سفت و سخت شدن .
    دیگر بیاد نمیاورم چه بود و چه گذشت حتی به عکسهای قدیمی نیز نگاه نمیکنم و آلبوم ها را پنهان کرده ام  از گذشته چیزی جلوی چشمانم نیست  چرا که آینده ندارم و گذشته ام نیز ویران شد چیزی از گذشته جز چند عکس فرسوده باقی نمانده است که من به آنها افتخار کنم .
    تنها ” مذهب قدیمی مادرم که شب گذشته باو پناه بردم  ، نه من دیگر گناهان را نخواهم بخشید نه میبخشم و نه فراموش میکنم .اما  امروز آنچه را مبینم  از دیده ام فورا پاک میکنم   و یا میشویم  گناه  را هنوز در خود ندیده ام  تا فراموشش کنم.
    زمانی فرا میرسد که مجبورم از آسمان  مردمانی بگذرم  که آفتاب  عقل خود را به دست باد داده اند و خورشید آنرا خشکانیده است .امروز همه چیز دریک ترازو سنجیده میشود ، نیکی ، خوبی ، مهربانی و عشق  و در آنسوی ترازو سود و زیان !
    من بکلی خود را از وابستگی بتو کنار گذاشته ام هیچگاه هم از تو طلبکاری نکردم تنها خیالی خنک وبا صفا  بر روی سینه ام سایه میاندازد که ” خوب حد اقل مانند سایر جوانان امروزی نشد  که د ر گوشه ای لم بدهد و بخود مشغول باشد و یا در صف دیگران راهپیمایی کند و یا به دنبال زنی باشد که او را بنشاند ، خوشحالم که مرد شده ای یک مرد کامل و من همین را بعنوان یک هدیه بسیار ارزنده از طبیعت میپذیرم .
    گاهی لبه تیغ اندیشه های دردناکی به سینه ام میخورند و مرا فکر وا میدارند ، زمانی است که نگاهی به اطراف خانه کوچک و محقرم میاندازم و اثاثیه قدیمی وبا خود میاندیشم  که :
    این بود پایان آن راهی که آنهمه برایش رنج کشیدم ؟
    شاید باشند کسانی مانند من که همه چیز خود را از دست داده اند ، اما من خودم را از دست ندادم .
    سوزندگی این اندیشه را به زیر خاکستر نرم خیالم فرو میبرم و تنها چند قطره اشک روی  آتش دل فرو میریزد و آتش هوس را خاموش میکند .
    بیاد مادر بزرگت ، “مادر پدرت “میافتم .که همیشه آواره بود و در خانه بچه هایش میزیست ( حاجی) مشغول تدارکات پایین تنه اش بود  بنا براین  تمنایی ندارم .
    در سایه رویاهایم راه میروم  وبا کمی آب  لبان تشنه ام را نم میزنم  به آیینه مینگرم …..نه ، هنوز میتوانم و خواهم توانست .
    روزگاری بسوی وطنم میرفتم  بی آنکه بدانم کجاست  اما امروز آنرا هم به دست فراموشی سپرده ام  چون دیگر  آنرا نمیشناسم  آنرا نیز مانند تو از من گرفتند  اما امروز میدانم که به هر کجای دنیا که بخواهم میتواتم بروم بی آنکه کسی برایم مرزی تعیین کند ویا خط مرزی بکشد ،  امروز سفر من بین چند اطاق و حمام و گاهی گذری در خیابان بیشتر نیست . اما با خیالم به سفرهای دوری میروم خیلی دورتر از مرزهای زمینی .
    خوشحالم که کتابخانه ام پر است و خوشحالم که موسیقی هنوز مرا به عوالم دیگری میبرد و نشخوار آنچه که د ر جوانی کرده و یا داشته ام  برایم کافی است .
    من هنوز سنفنونی گیاهان را در باغچه خشک شده خانه ام میشنوم  واژه ها را به خوبی میشناسم .
    تو نیز واژ های خودت را داری درمیان آنها گم شده ای . سفرت به سلامت . ث
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  اسپانیا / .
    11/11/207 میلادی برابر با 21 آبان ماه 1306 خورشیدی !/
     .
  • رویاهای از دست رفته

    روز گذشته یک خط از یک شاعر  فراموش شده   بنام “موریس بارس ” آوردم  فرانسوی /آلمانی وبی نام  و نشان  خیلی کمتر انسانهایی او را میشناسند بخصوص نسل امروز که ابدا حتی در ویکیپدیا هم نمیتواند به درستی نام و نشان او را بیابد ، او به إنسوی ماوراء بشریت بجایی ناشناخته رفت شاعر  خون ،  شاعر هوس ؛ مرگ و دست آخر ناسیونالیستی دو آتشه  و به تمام معنا وعاشق موسیقی . 
    امروز میل دارم از تو که سالهاست رفته ای و دیگر نام و نشانی از تو باقی نیست اما دوستانت همچنان دوران کهنسالی را پشت سر گذاشته اند ، بپرسم که در رهبری کدام یک از  روسای جمهوری امریکا بسوی ابدیت رفتی ؟ 
    آه ، یادم آمد ، در رهبری ریاست جمهور مرگ : بنام  “جیمی کارتر” .
     آنقدر این ریاست جمهوری های طولانی میشوند و قحط الدجال است که گاهی فراموش میکنی ، چهارساله میشود هشت ساله و سپس مشروطیت پیدا میکند و خانوادگی میشود  از پدر به پسر و سپس به پسر کوچکتر  و یا از شوهر به همسر مانند ارث پدری  میرسد !
    خوشا بحالت ، نماندی تا این دنیا وحشتناک  را ببینی ، نه ابو عمامه را دیدی و نه آن زن هرجایی را و نه دیگران را  ، راحت رفتی حال مجبور نیستی غذاهایت را بشماری تا میزان سم آنها را ارز یابی کنی و سپس در یک حالت نیمه بیهوشی از خود بپرسی چرا باین روز افتادم ؟ میدانی بزرگان کشتزارهای خودشان را دارند ومواد غذایی آنها ” از نوع خوب پرورش یافته و اورگانیک ” است گوشتهایشان را از فیله های گاوها  وبره ها و گاهی هم فیله ماهی های دریاها از نوع ماهی آزادی که همیشه میخندد ” دالفین ”  بر میگزینند ماهی های پرورشی درون سم را یخ میزنند ، سبزیجات آلود به سم شیمیایی را  یخ میزنند و درون بسته های شیک بما میخورانند ، این روزها دیگر در بازارها میوه هم یافت نمیشود  تنها سیب ای سمی که باید به دست حوای زمانه برسد  ……
    خوشا به حالت ، خوب موقعی از این جهان رفتی و خیلی کثافتها را ندیدی .
    داشتم از موریس بارس مینوشتم  آخرین سروده او این بود “
    این امواج  نسیم روحپرور است  ، 
    یا تموج  رایحه  رحمت است ؟ 
    چه دامن میکشد  وپیرامونم میچرخد 
    آنرا ببویم  ، یا به آن گوش فرا دهم 
    بنوشمش  ، یا در آن فرو روم ؟
    شمیمی شامه نواز  آیا بیرونم میبرد ؟ 
    در تموج  خروشان دریای رحمت ؟ 
    در چرخش  پر صدای  امواج عطر 
    در نفس جهان کاینات 
    مدهوش . غرق میشوم  ، فرو میروم 
    چه سعادتی  از این بالاتر ؟
    ——
     او نیز مانند تو در دنیا ی خوبی میزیست واین ترانه را برای ” واگنر ” و موسیقی عمیق او گفته بود !
    حال ما چه داریم بنویسیم ویا بسراییم .
    خورشید همچنان داغ میدرخشد / خبری از نم باران نیست 
    درختان همه پوسیده و خشک شده زمینها همه در زیر بتونها و سیمانند 
    دریاچه های رو به خشکی میروند 
    اقیانوسها غرش میکنند 
    آواز مرغ شوم ، جغد جنگ و دهل و طبل شیطان پرستان 
    همه جارا اشباح کرده است 
    بوی عطری به مشام نمی رسد 
    هرچه هست بوی گند زباله های اتمی  و بوی گند مردان و زنانی که 
    مانند من ، که دل از جهان نمی کنند 
    امروز سخنی از زیباشناسی نیست ،  سخنی از ترکیبات اندام یک زن  نیست ، زیباترین اندام ها را میتوانی در برج های سر به آسمان کشیده ببینی که با لوندی  بتو دهن کجی میکنند و خود را به رخ تو میکشند . دیگر کسی به رویاها نمی اندیشد  رویاها در کارخانجات اتو مبیل سازی و اسلحه سازی در پروازند  دیگر نمیتوانی بین رنگها انتخاب کنی یا سپید یا سیاه .
    صدا و عطرها  و تحولات مرموز آن زمان بطور کلی گم شده اند .
    من خوشحالم که تو نیستی  با آن چهره مهربان وآن دل حساس .
    چه غم  امپراطوری مقدس روم با خاک یکسان شود 
    د ر عوض هنز مقدس المانی همیشه زنده خواهد ماند  ……. امروز فرمانروای جهان هستی ماست که احساسات به ظاهر وطن پرستی  آنها دلها را میلرزاند و ریش  صحرا نشینان را می آراید .
    پایان 
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 
    10/11/ 2017 میلادی  برابر با 20 آبانماه 1396 خورشیدی />
    ……که دیگر این  خورشید هم خاموش خواهد شد به همت کردان مهیب غول پیکر !