معرفت نیست در این قوم، خدایا م
تا ببرم گوهر خود را به خریداری دگر.
من هیچگاه تجربهای مستقیم از آنچه بر من میگذشت نداشتم. همهچیز را خیلی زود به دست فراموشی میسپردم و بهسادگی میبخشیدم و رها میکردم. همیشه از راه فتوای درونی و بیرونی، و یا افکار ناخودآگاه، زندگی را تجربه میکردم؛ تجربهای مستقیم با هیچ رویدادی نداشتم.
زندگی زناشوییام در تلخی و مرارت میگذشت، اما آن را با طعم موسیقی شیرین نگاه میداشتم. از آن تجربه تلخ به چاه تلختری افتادم. زمانی که برای یافتن خود و گمشدهمان بار دیگر در جاده حقیقت گام میگذاریم، خارِ مغیلان با خارهای برنده در انتظار ماست.
هیچکس مرا نفهمید و ندانست که در جاده حقیقت و راستی پای نهادهام و پیکرم را از آلودگیها و دروغهایی که به آن چسبیده بود پاک میکردم. راه من از دیاری به دیاری دیگر کشیده شد و با خود گفتم سرانجام در خمِ کوچهای به حقیقت خواهم رسید و او را در آغوش خواهم کشید.
سعی داشتم فرزندانم را نیز با همین نور و روشنایی آشنا کنم و راه ببرم. خوشبختانه تا اندازهای موفق شدم، اما از اصلِ بد بیخبر بودم:
اصلِ بد نیکو نگردد، آنکه بنیادش بد است.
با سرسختی جان را کشیدم تا اینکه روزی در نیمه راه به من گفت: «دیگر خستهام، دیگر نمیتوانم حرکت کنم. بسیار از این جان شیرین بهره بردهای؛ مرا آسوده بگذار.»
روح در پرواز و آرزو بود، اما جسمِ خسته و یخزده در گوشهای محروم و نالان افتاده بود. بهکلی آن پیکر، آن جان شیرین را از یاد برده بودم.
مهم نیست که انسان در آغاز به جستوجوی چه چیزی برمیخیزد، در حالی که نمیداند به دنبال چیست. خود را در راهرویی بزرگ با مغازههایی لبریز از اشیا و چراغهایی روشن میبیند؛ اما دیگر رغبتی در او نیست. جان مرده، روح پرواز کرده، و آنچه باقی مانده تنها چند قطره در ته ظرفی است که به دیواره چسبیده است.
جستوجو کن؛ چه چیز را؟ راهی بیگذر را. برای هدفی استوار و محکم.
به هدفم رسیدم، اما چیزی نیافتم؛ چهبسا اصلاً در جستوجوی آن نبودم. تنها خود را مجبور میکردم، گویی وظیفه داشتم. آه، ریاکاریها و چندرو بودن مرا میکشد.
اکنون جسم خسته در کنجی نشسته است، روح در آرزوها و اوهام در پرواز است. دیگر کسی این جسم خسته را نمیخواهد؛ بیش از اندازه سنگین است و باید برایش جایی یافت.
در قلب اینان، کسان دیگری نشستهاند و دیگر جایی برای او نیست. روح، با وجود رسیدن به هدف، همچنان میدود؛ و جان خسته آرام به او مینگرد و میداند که دیگر نه هدفی هست و نه آرزویی، و این دویدن تنها بر ناآرامی روح میافزاید.
اکنون انسانی، موجودی که روزی بر تارک جهانی میدرخشید، ناتوان افتاده است و همه خشمگیناند: «بیش از اندازه ماندهای.»
اگر هر کس آن تکه گوشت را در درون خود داشت، تا به حال مرده بود؛ تو اما هنوز آن را با خود همه جا حمل میکنی.
راهها بستهاند، کوچهها بنبستاند، درِ خانهها قفل است. کوچه تاریک است و خیابان تاریک. تنها شمعی کوچک از دوردستها سوسو میزند؛ اما تو نمیدانی چه زمانی میتوانی در کنار آن شمع برای ابد بخوابی.
گر بسی معشوق را خواهیم جست
هم وجود خود عیان خواهیم کرد
پایان

Leave a Reply