مرگ لویی

ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا

روز کذشته سر انجام لویی سگی که چندین سال مونس و یار و یاور اعضای خانواده ما بود در بغل دامادم به راحتی جان داد.

خبر ندارم که با پیکر او چه خواهند کرد. دخترم میگریست. بچه ها غمگین بودند. اشک در چشمان بزرگترها نشسته بود. اما من خودداری میکردم، چرا که روح من درجایی دیکر سیر میکرد. درحایی که صدها، بلکه هزاران، کودک و زن و مرد و بچه افغانی پناهنده با تیر زلزله جان داده اند. دهانهایی بودند برای آقایان که باید سیرشان میکردند. آدم زیادی بودن . کسی که گرسنه ‌برهنه و بی پول است جزایش مرگ است. در این دنیای تازه ما، در دهکده جهانی، بیخود نیست که رهبران تازه به دوران رسیده دست بفروش سر زمین من زده اند تا پولها را به خارج بفرستند و مانند بقیه زندگی کنند، جزیره خصوصی داشته باشند، قایق و جت شخصی. انسانها دست به دهانی مانند ما سزایشان مرگ است .

لویی خیلی کوچک بود که او را آوردند. همه فامیل با او الفتی داشتند. چشمانش مهربان و بیگناه بود و با من جور دیگری برخورد میکرد، چرا که سر میز ناهار یا شام آهسته تکه های گوشتی را باو میخوراندم و هر گاه که بخانه آنها میرفتم دور خودش میجرخید، واق میزد و تا جلوی درب توالت به دنبالم میامد. بعضی از شبها که در خانه آنها میخوابیدم نیمه شب بیدار میشدم تا به دستشوئی بروم، لویی قبل از من جلوی توالت کشیک میداد.

آه پسرک مهربان، دوست دختری هم نداری. من حالم خوب است. دوباره به سر جایش بر میگشت.

این اواخر دیگر آن شادی و جست و خیز را نداشت. دیگر با سگهای همسایه مسابقه نمی گذاشت و دیگر نسبت به هرکس از جلوی درب خانه میگذشت بی تفاوت بود. قلبش بیمار شده بود و همینطور ریه هایش. چشمانش کم سو ‌و گوشهایش دیگر نمی شنید. طفلک پیر شده بود. چرخی میزد و آهسته سر جایش میخوابید. دیکر حتی هوس گوشت ها را هم نداشت. آه ،،، لویی دلم برایت میسوزد. ایکاش میشد کاری برایت انجام میدادم. چند بار دکتر او را دید و در قلبش بای پاس گذاشتند و سر انجام دیروز خبر رفتن او را به آسمان بمن دادند. تابحال کارم گریه کردن برای سگهای از دست رفته بوده است. شمعی برایش روشن کردم و گریستم. بچه ها هنوز درخارج خبر ندارند. نوه کوچک من عاشق او بود. همه اطاقش عکس لویی بود حال در دانشکده تنها چگونه این امر را تحمل میکند. او هنوز با جهان وحشتناک ما آشنا نیست. او هنوز با همان قلب کوچک ‌مهربانش به همه کمک میکند و عاشق حیوانات است. مادرش طی سفری باید خبر را به آنها بدهد.

روز گذشته دوباره زلزله دیگری برای پناهندگان بجای نان و آب و بتو و کاشانه فرستادند. اکثرا افغانی هستند. گویا باید نقشه ایران و افغان از روی زمین پاک شود. تا آقایان خشت جدیدی را بر تاریخ جهان نصب کنند و تاریخ خود را بنا بگذارند. تاریخ و هویت و خانه و کاشانه همه گم میشوند، مانند سرود ها واشعار وادبیات و بقیه….

آسوده بخواب، لویی، آنها بیدارند و بمن و تو هیچ احتیاجی ندارند. آسوده بخواب فرشته بیگناه من. آسوده بخواب.

پایان. یک روز غمگین


21/02/2023 میلادی

ثریا

Comments

Leave a Reply

Soraya avatar