Category: General

  • بخش 8شتم " مکو"

    زندگی به راحتی وآرامش میگذشت ، مهندس کمتر به رستوران مادام پیترو رفت وآمد میکرد  اکثر اوقات درخانه مادرش  ودرکنار دخترک شیرینش بسر میبرد  هلنا  دیگر تصمیم  گرفته بود که اورا ترک کند وبه  سر زمین  خود برگردد خنم بزرگ کم کم پیر میشد  به ناچار ونوس بچه را به نزد خود دررستوران مادام ییترو برد ودر یک اطاق  با هم جای گرفتند  اطاق درطبقه بالا بود و روبروی اطاق مادام پیترو   قرار دشت بین آنها حمام وتوالت بو وروی هم رفته محل آرا م وامنی برای این مادر ودختر بود.
    ونوس هر روز صبح با یک لباس  ساده ویک پیشبند که همه جلوی سینه ودامن  اورا میپوشاند  سر میزها حاضر میشد   به آشپزخانه سری مییزد وبرای ناهار آن روز  ظروف را مرتب میکرد  اما دخترک درهمان بالا میمانداجازه نداشت وارد رستوران شود  .

    مشتری ها بیشتر شده بودند  وبه تعداد میز ها اضافه شده بود  مردان پیر و از کار افتاده  سیاستمداران  کج وکوله آب دهانشان راه افتاده بود اما چهره سرد ودرعین مهربان  ونوس به آنها اجازه دست درازی نمیداد  احترام اورا داشتند  بعلاوه مادام پیتر و موقع ناهار خودش پایین میامد وبه همه سر میزد وبا همه سلام واحوالپرسی میکرد در عین حال همان قانون گذشته اجرا میشد -هیچ زنی حق ورود  به آن  رستورانرا نداشت مگر سکرتر یا همسر قانونی  یکی از آقایان باشد که این امر کمتر اتفاق میافتاد آنجا محل امن وجای بحث های سیاسی وزد وبندها بود.

    کروه افسران وارتشی ها جدا بودند، گروه سیاستمداران  جدا و گروه مردان  عالیرتبه جدا اگر چه با هم خوش وبش میکردند اما درواقع هر کدام بخون دیگری تشته بودند.
    در میان ارتشیان یکی از آانها که تازه  درجه ومدال گرفته بود وچند شغل  مهمرا  یدک میکشید با قدی کوتاه  بینی کوفته موهای وزوزی سیاه  ورنگ تیره معلوم بود از بطن یک کنیز پایین افتاده است  او درعین حال یک خانه بزرگ را دراختیار داشت که زنی  آنرا اداره میکرد وجای عیاشی شبهای آنان بود درکنار منقل  قوانین به تصویب میرسید ودرجه ها داده میشد  درعین حال زنان زیبای شهر  ومردان جوان گرد آنها میچرخیدند بازی قمار بر پا بود  ودر اطاق دیگر تنها منقل وافور بود  شام  مفصلی روی میز  خود نمایی میکرد  این جناب تمیسار نیم وجبی کلی برای حود کیا وبیا داشت ویک شاعره معروف نیز سکرتر او بود  وهرشب به همراه او به آن خانه می رفتند تا با اشعار جدیدوساز.و   حال آقایان را بجا اورند خستگی یک روز کار را!!! از تن بیعار آنها برون کنند البته خوانندگان معروف نیز دراین جا حضور داشتند بخصوص آنهاییکه اهل منقل بودند .
    ادامه دارد
    ثریا ایرانمنش : لب پرچین » /اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی 

  • یک روز یا چند سال

    تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاری ،
    تازه داشتم نفس میکشیدم ؛ زد وخوردها تمام شده بو.دند هدفی را دنبال میکردم واین هدف برایم مقدس بود  به یک روح نامریی وچه بسا مریی  دلبسته بودم با او گفتگوها داشتم  ، قصه های شبم را برای او میگفتم ،  راحت بودم ، میتوانستم پاهایمرا دراز کنم ، و از نه دل بخندم  زشتی های زندگی را کمتر بچشم میدیدم در اطاق کوچکم سر گرم رویاهایم بودم . و….ناگهان دریک شب همه چیز بهم خورد ، داشتم زیر لب میخواندم ” ای که تو جوانه فردایی ” کدام جوانه؟   همه رفته اند، دیگر کسی نمانده  ، باید چمدانمرا ببندم  ؛ هرشب خواب میدیدم که دارم چمدان  کوچکم را که لبریز از خالی است میبندم ، به کجا میخواستم بروم ؟ کدام سفر ؟  ا زخواب بیدا رمیشدم ؛ تو ، درمیان برگ ریزان  خزان  درمی نا مردمی ناشناس  میلرزی >
    دکتر گفت ، فورا اورا به اورژانس برسانید  ، تا ساعت ده شب در انتظار طبیب بودم ؛ بخانه برگشتم ودرتختخوابیم خوابیدم ، نه همین جا خوب است  راحتم ،  فردا صبح ساک کوچکی را برداشتم وراهی بیمارستان  شدم  ، دیگر خودم نبودم ،  تکه  گوشتی زائد بود م که مرا جا بجا میکردند  بخواب ، فردا باید عمل شوی ،  نگاهی از پنجره به بیرون میاندازم ، چقد ر  زشت است چقدر دیوار ها بد رنگ وچقدر ساختمانها دلگیرند ،  ومیبینی که زندگی زشت تر از آن است که تو  و داشتی فراموشش میکردی  سرمای بیرون ودرون ، خوب به کجا میخواهی بروی ؟ چشمانت راببند برای چند روز بیشتر زنده ماندن  آیا ارزش دارد ؟  ای گم شده درپهنه  دشتهای جنون  ،   شهر ها همه خشک شده اند مانند دهان تو ،  تشنه ام ، آه چه لذتی دارد دندان بر یک هلوی رسیده فرو بردن  وچه لذتی دارد  یک قاج هندوانه آبدار دردهانت بگذاری …. چشمانم بسته اند  ودر دنیا کم کم همه چیز رو به نابودی است .
    میشوی یک ذره ،  یگ تکه ، زیر رو میشوی  اراده ات از تو صلب میشود  تنها ماشینها با صدای وحشتناکی کار میکنند  در زیر آنها میلرزی ،  سپس با یگ پتوی کهنه خودترا گرم میکنی دوباره میشوی یک تکه ، بی حس  دیگر  پاهایت حرکت نمیکنند  یک تکه  بی حس بی عقل وبی شعور  درون  سر خانه  ها زیر سنکهای بزرگی که ترا یاد  قبرستان میاندازد میلرزی  اطاق سرد است انگار درسردخانه جایت داده اند  ونها غرش بی امان  ماشینها هاست که کار میکنند  به همراه باد سردی د دندانهایت بهم میخوردند  ، آه انهمه زجر برای چند سال بیشتر ماندن وتماشای دیوان از کوه قاف درآمده  و فواحش ؟ نه ارزشی ندارد  قصه عشق سالهاست که فراموش شده است  وقصه آن به پایان رشید  وتو میخوهی  برای چند روز بیشتر  رنده باشی تا ببینی هر روز تکه گوشت انسانی به هوا میرود ویا آتشی از گوشه ای بر میخیزد ؟ نه ارزش ندارد
    اما فشار اطرافیان ، اشکهایشان ؛ فداکارهایشان  واگر تو نباشی ماهم نیستیم ، قلبت آهسته آهسته گرم میشود واین ریشه ای کوچک بتو نوید میدهند که زندگی ا باید تا پایان راه ادامه داد .
    اا ، اما میل ندارم با دستهای دیگری زیر و رو شوم میل ندارم دستی بر پیکرم بخورد ومرا تکان بدهد  هیچ چیز دراختیار خوام نیست تنها میتوانم نفس بکشم وزیر لبه بخوانم “
    تو یی آنکه جوانه سرا پایی  تویی آنکه بهانه فردایی . پایان
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین » اسپانیا / 19 دسامبر 2017 میلادی /. 
  • زندگی زیباست

    زندگی بهر  روی زیباست با تمام خشونتها ، جنگها زد وخورده امامردن در رختخواب بیماری وبوسیدن لب مرگ وحشتناک است ، ترجیح میدهم زیر یک آوار یایک سقوط هواپیما جان بدهم نه د ر تختخواب  بیماری  با مشتی  فرشته های   آبی ویا سفید با دهانهای بدبودواخم ونخم ودکتر ها وهر روز به زیر یک دستگاه رفتن وچشم به در دوختن تا جواب بیاید که آیا زنده میمانی  وچه مدت ؟ 

    نه این مرگ ا دوست ندارم از میان مردگان برخاسم  از شهر  مردگان آمدم وحال میفهمم که زندگی بمعمای واقعی زیباست با بالش خودت تشک خودت وبوی خودت  .
    آخ یک سنگ تنها یک سنک سه گوش رفته بودی در گوشه کبدم داشت استراحت میکرد وراههارا بسته بود هنوز هم آنجاست نتوانستند از طریق لوله ولیزر انرا بیرون بکشند  تنها توانستند جایش را عوض کنند و من کبد صورتی وخوشرنک خودم را تماشا میکدرم که چگونه زیر ورو میشود .
    بامید  بهبودی .
    نه مرگ را باین شکل دوست ندارم .
    با بازوان سوراخ سوراخ شده وکبود هر روز چشم به قطرههای اب که بتو بجای غذ اا زراه رگهای باریک و ناپیدای تووارد پیکرت میشوند  وکیسه های پلاستکی که بجای توالت باید استفاده کنی وآن کثافتی که برتن تو میمالند بعنوان آنکه ترا باید بشویند تو قدرت نداری از خودت دفاع کنی مانندیک لاشه در میان دسنهای آنها زیر ورو ی   میشوی روی برانکارها صندلیهای چرخدار باید حرکت کنی وچشم به دهان یک یک بدوزی ودر انتظار ان باشی که حضرت خداوند وارد شود وبتوبگوید مردنی هستی یا زنده میمانی عده ای این راه هارا دوست درند برا ی ترحم وبرانگیختن مهر درکارنامه خود افتخار میدانند اما من بیزارم دلم بر ای آن پرندگان خسته ام میسوخت که درکنارم چرت میزدندونوبت عوض میکردند  آنها عشقشانرا بمن نشان دادند جواهرات من دورم ریخته شده بودند تنها کافی بود که خم شدم ویکی یکی را بردارم وبر روی سینه ام بگذارم .
    بچه ها ،متشکرم ازیک یک شما بنوبت متشکرم .بودن شما درآ ن بیمارستان بمن ابهتی داد با داشتن دوستان خوب دکترها مهربان شدند  پرستاران مهربان بودند اما م ن از اسیری بیزارم دلم برای همان تختخواب خودم تنگ شده بود شب گذشته پس ار  ده شب  خوابیدم .
    حال اگر عمری باقی بود کم کم دنباله راهم راخواهم کرفت ، نه تن بمردن نمیدهم مهربانی دوستان نامه ها  پیام ها امروز مرا از نوزنده کرد از همه شما سپاسگذارم با آنکه یکدیگر را نمیشناسیم اما گویی خواهر وبرادر تنی هستیم این مهربانی را پاس میدارم وارج میگذارم بامید دیدار همیشگی .ثریا / ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “/
    دوشنبه 11 دسامبر 2017 میلادی 

  • خفه خان

     درست در همین روزها دنیا میرپد تا شادی زمستان را زیر هر عنوانی جش بگیرد ومن چه نقشه هابرای شب یلدای بزرگمان داشتم  درست درهمین روزهای خوب وشیرین دیگران من باید مکافات روزهای تلخ گذشته را بدهم وبه بیمارستان بروم  دوستان برایم دعا کنید خداوند را هرچه فریاد کردم خواب بود .
    شادوشیرین کام باشید بامید روزی که دپباره بهم برسیم پیشا پیش یلدای بزرگ را بشما تهنیت میگویم.
    با سپاس فراوان از مهر بی پایان شما 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”   شانزدهم  آذر ماه 1396 / 7دسامبر2017 میلادی
  • تولده مبارک دخترم

    امروز چهارم دسامبر است /13 آذرماه / شب گذته ساعت 12 
    تو به دنیا آمدی  خوشبختانه روز گذ شته چند  روزی میهمان تو بودم خواهرت آمد با کیک وکادوهای مفصل من بیحوصله وبیمار درگوشه ای افتاده بودم نمیتوانم بگویم  ایکا هممان شب  همچنان منجمد  میشدیم  ویااین سرنوشت بود .
    بهر روی این را نوشتم تا از خاطرم نرود  دکتر دارم و دستگاه هم از سرما یخ زید خانه مانند سردخانه است  هرچهند بیرون  آفتاب درخشانی باشد اما خانه ها مانند مان زمان لویی چهاردم کهنه گچی  وکولرها کثیف اینچا با همانخوی گذشته چاروداری زندگی میکنند  . تا بعد
    تولدت مابارندخترم

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« / ساکنا بیغوله آباد اسپانیا 

  • من دلخسته

    مر دعشقم  آشتی با تالخ و شیرین کرده ام
    هرکه دشنام  صریحم داد  تحسین کرده ام 
    داستان ” موکو» درهمان قسمت  هفتم خوابید منهم در کنارش خوابیدم ، هنوز درست بیدار نشده ام ، مقداری مورچه روی صفحه ببعنوان  حروف  راه  میروند  هفته های  زیادی هست خبر از خیابانهای بیرون ندارم  بااین جحوف هم نمیتوان نوشت  بامید  آنکه حالم بهتر  شوددویک سرویس کامل از این دستگاه که هدرحال حاضر معلوم نیست درکدام دستی  میچرخد، بعمل آورم .
    در حال  حاضر جنجالها زیادند وکسی حوصله ندارد   بامید روزهای بهتر .
    ثریا آیرا نمنش” لب پرچین > اسپانیا”  جمعه اول دسامبر 2017 میلادی.
  • جدال باعزراییل

    آن زمان که بنهادم  سر بپای آزادی 
    دست خود شستم از همه برای آزادی
    وندانستم که آزادی چه بهایی دارد اما در. بند بودن خود سنگینتر بود میتوانم به جرئت بنویسم که چگونه توانستم از دستورات سر. پیچی کنم وخودم را به دنیا آزاد برسانم د رحال حاضر از دستگاه کامپیوتر دورم درون تحتخواب با هزار اداد واصول دارم این چند خط را مینویسم واز اینکه هنوز زنده ماندم خوشحالم تنهایی در. بیماری بدترین دردهاست حا بای انتخاب کنم یا درهمن خرابه آباد با سرمای استخوان سوزش بسازم ویا بخاأ بچه ها نقل مکان کنم ونیمی از آزادی خودرا از دست بدهم 
    بشر هیچگاه در هیچ مرحله ای از زندگیش آزاد نیست همیشه دری ونرده ای هست که باید پشت آن پنهان شد  با همه این رنجها با از. اینکه از زیر یوغ یک فرمانروای مرد بیرون آمدم وخودش به دست فریبهایش ودروغهایش سپردم شادمام  تا وقتی دیگر 
    ثریا ایرامنش  ”لب پرچین” / آخرین روز از مان نفرت انگیز نوامبر ۲۰۱۷میلادی
  • مامان نخواب تب تنم

    تب جانم را میسوزاند  دخترم بالای سرم  میگرست  مامان نخواب مامان نخواب 
    بیاد شعر فریدون مشیری افتادم  با با لالا نکن بابا لالا نکن 
    بعضی اوقا ت به ناچار باید  لالا بکنی 
    تا روزهای بهتر وبامید سلامتی همه /ثریا 
  • این نشد آن

    خوب  ظاهرا در دستگاه کامپیوتر من اشکالاتی  پیش آمده وهنگامیکه به ته انبار آن رفتم دیدم که صفحه ای  با یک عکس قلابی زیر. نام من آنجا مشغول کپی کردن است  مهم نیست من مینویسم وبه دست باد  میدهم اما در جایی هم مسئولم  وباید حفظ حرمت وشخصیت  طرفین را داشته باشم  آنکه کپی میکند ودر بازار. . بنام خودش صفحه ای میفروشد  لابد گرسنه ای است بیکار ویا مامور  ومعذور.  
    برای من فرقی ندارد کی هست وکجا زندگی میکند  من کار خودم را میکنم جایی باید پرده دری میکنم ودر جایی باید جواب گنده لاتهای ویلان   دور دنیا را بدهم  گرسنه اند  نه گرسنه نان  گرسنه شهرت وشهوت  بنا بر این ساکت نمی نشینم  در گذشته با انسانهای شریفی سر وکار داشتم  با انسانهایی که نه تنها درس ومکتب را تمام کرده بلکه درس انسانیت را نیز بخوبی آموخته بودند از تربیت درستی بر خوردار بودند مانند علف هرزه در هر باغجه های سبز نشده بودند والزاما چون مردانگی داشتند آنرا برای ما خرج نمیکردند بما زنان احترام میگذاشتند  در مجامع ومیهمانیها دست ما را میبوسیدند در برابر هر حرکتی واکنشی خشن نشان نمیدادند مگر. آن شهرستانی های  تازه به شهر آمده قبا  وعبارا با لباسهای مزون ها عوض کرده بودند اما شعورشان همچنان زیر کلاه نمدیشان باقی نانده بود  بسته ومحکم  میترسیدند یک گام به جلو بردارند  استخاره میکردند در اینجا بود که انسان بقول معروف جوش میاورد  !خوب برگرد به همان  تپه وماهور روی زمین بنشین وبا پنجه های کثیف وآلوده ات لقمه را درهان بگذار نه اینکه سر میز بنشیتی وندانی  با کدام کارد باید پنیر را برید یا ماهی را دو نیم کرد ما سرمان باین حرفها گرم بود  وایران میرفت تا قهرمان بسازد  آنهم زمانی که دنیا قهرمانان را فراموش کرده بود !!! البته نه در. ولایت خودمان  بلکه درخارج با دقیقه ای پانصد  دلار این قهرمان ایرانی  از میان زنان تیره روز وتو سری خورده برخاست ومانند خورشید درحمام  همه جا درخشید وما تماشاچی بودیم  همین  . 
    تا برنامه دیگر
    ”لبپرچین”  ثریا ایرانمنش ساکن  اسپانیا
  • دزدی دیگر

    با کمال تاسف دزدی دیگر صفحات مرا به یغما میبرد وبا نام من در جاهای دیگری به چاپ میرساند به تیم وپلیس اطلاع داده ام  نتا اطلاع ثانوی . 
  • بخش 7"موکو" خانه جدید

    در خانه و رستوران ” مادام پیترو” قوانین سختی حکم فرما بود، یک خانه بزرگ بادرب چوبی سنگین  که از درب ورودی  دست چپ به پله هایی مشرف میشد جلوی پله ها نیز یک پرده کلفت آستر دار آویخته بود و با چند پله دیگر میشد از روبرو وارد رستوران شد که دری مجزا داشت .
    شش پیشخدمت  مرد ، دو آشپز و چند خدمتکار آنجا را اداره میکردند خود مادام پیترو تنها سر پرستی آنهارا بعهده داشت ، اطاق او در طبقه بالا بود  بک تختخواب بزرگ بزنزی ، یک کتابخانه نسبتا بزرگ که با چند  مجسمه برنز  از بتهوون وموزرات  قرارد اشت ، گرامافون قدیمی او همیشه درش باز بود وصفحات سی وسی دور او به ترتیب درون جلد هایشان درون گنجه خوابیده بودند ، او عاشق موسیقی بود ودرگنج اطاقش نیز یک میز با چند شمع ویک صلیب که بجای محراب  هر صبح و شب  در آنجا دعا میکرد .
    در کنار اطاق او  یک اطاق کوچک  قرار دارد که بجای انباری از آن استفاده میکرد و روبروی آن یک حمام ویک توالت قرارداشت ، حال دراین فکر بود که این اطاق را به ونوس اختصاص دهد بعلاوه میل نداشت از او بعنوان پیشخدمت  و یا کار گر استفاده کند  بهتر بود او را بجای خود به سر پرستی  آنجا بگمارد  ، مهندس باو خیلی خدمت کرده بود  درکار ساختمان  و ایجاد این رستوران حال باید بنوعی  پاسخ مهربانیهای او را داد ، او انسانی بسیار باهوش وتیز بود و میدانست که چگونه این زن زیبا در دل  او جای دارد  گذشته از آن زیبایی ونوس میتوانست برای او برکت بیشتری داشته باشد  هرچه باشد مردان زیادی باینجا میامدند آنهم بدون زن واین گل تازه و خوش عطر وبو میتوانست نظیر یک تابلوی زیبا به آنجا رونق بدهد .
    ونوس با چمدانش در گوشه ای روی صندلی نشسته بود وبه تابلوهای زیبا وپرده ها وچیزهایی که درهمه عمرش ندیده بود مینگریست بوی خوش غذا وبوی عطر مادا م پیترو همه فضارا پرکرده بود بعد از یک ناهار سه نفری که خوردندومهندس اورا گذاشت ورفت  حال دراین فکر بود که کار او چه خواهد بود چندان کاری بلد نبود درخانه مهندس هم یا مرتب بشقاب هارا میشکست ویا لباسها را زیر اتو میسوزاند واگر حمایت خانم بزرگ از او نبود چه بسا هلنا اورا بگوشه خیابان میفرستاد ، خانم بزرگ هرصبح طبق یک وظیفه شرعی خودش را بخانه پسرش میرساند تا اگر میتواند کمکی  باشدوبه راستی  به آن خانه برکت میداد ومهر این دختر بیکس و کار را در دل گرفته وآرزو داشت این همان عروس آرزوهای او باشد و منکر ان بود که پسرش عیب دارد ومیگفت این زن نجس خارجی است که نمیتواند بچه دار شود ! بهر روی برای خودش اعتقا داتی داشت . 
    مهندس بخانه برگشته بود اما پریشان وآشفته ، آن روز دیگر به دفترش برنگشت  به رختخواب رفت  وهنگامیکه بیدار شد  برای نخستین بار  وجود ریش بلندی را بر چانه خود احساس کرد دستی به صورتش کشید چند روز بود که او حتی به آیینه هم نگاه نکرده بود  تا آن روز بارها  روزی چند بار خود را درآیینه میدید و برانداز میکرد  چقدر تصویر او افسون کننده بود  حال امروز با آن چانه لاغر  آن چشمان غمناک  ، آه چه چیزی را دارد پنهان میکند ؟
    آن ریسمان محکم که بین او و همسر ش بود داشت کم کم نازک میشد ، هلنا اکثر اوقاتش را درکلوب وبین همشهریان و دوستانش میگذراند ، از شر آن دختر هم خلاص شده بود  وحال راحت میتوانست همه خواسته هایش را بر آورده کند و امتیاز بزرگ و برتری  خودرا به رخ مهندس بکشد . ……ادامه دارد


  • درود

    متاسفانه دستگاه  من دچار اشکالات فنی شده و تا اطلاع  ثانی ه از نوشتن  معذورم
    روی تابلت هم چندان آسان نیست
    بخش ها داستان همچنان ادامه خواهند یافت
    یا سپاس از مهر  همه عزیزان
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” ده کوره ای در اسپانیا

  • امروز ، روز دیگری است

    منکه باهر پندار ساختم 
    و هر اندیشه برایم یک حکم بود 
    امروز از هجم بر آمده صبحگاهی  ، 
    زیباتراز یک افسانه وفریبکار تراز رویا ، دیدم 
    در باغچه خانه ام کبوتران تخم گذاشته اند 
    میان یورش باد زمستانی 
     میان رنگهای عقیق  درخشش آفتاب و تاریکی شب 
    آن پایین  شهر دیگری است ،  ویرانه  شدن مرزها 
    و رژه حشرات  و فرشته ها و مردان که به یغما میبرند 
    مهتاب  خواهد رفت ،  دیر یا زود باز خواهد گشت 
    تا گلهای  چهلچراغ  آن دره را 
    دوباره رنگی تازه ببخشد 
    وبر گلبرگهایش خالکوبی کند
    هوای ترا دارم ، هوای دهکده ترا و هوای پاهایت را 
    که در آب راکد شستشو میکنی  
    درآنسوی شهر 
    محو ومات ، چنبره زده بر تپه ای
     مانند گرگی  بشکل بیابان  بر گردن تاریخ 
    به  پلکهای بسته اش میاندیشم  ، که ناگشودنی است 
     پنج هزار سال  وحشت ما را دربر گرفت 
     آنجا بر جای مانده  به شکل  یک چکمه سنگی 
    مرصع  با فیروزه و عقیق 
    امروز دانستم که “
    خوشبختی را میتوان دید 
    اما نمیتوان خرید 
    من پاییز را در آن سوی مرزها  بجا گذاشتم 
    و پاییز دیگری را نیز 
    حال در زمستان  و یورش آن به گرمای بازوان تو میاندیشم 
    من بهار را بجای گذاشتم و در تابستانی گرم و طولانی
    با گلهای پژمرده و تشنه و پرندگان ساکت روی درختان بی حرکت 
     با رنگهای فنا ناپذیر  
    دلتنگی هایم را بتو سپردم 
    ثریا  »لب پرچین « 25 /11/2017 میلادی //
  • حرفی برای گفتن

    ” این تیتر را از آقای فریدون فرح اندوز ، گوینده باسابقه و شیرین بیان تلویزیون ایران به عاریت گرفته ام “
    ————-
    نمیدانم به دنبال چی بودم که ناگهان او را دیدم که مرثیه ای برای روان شاد فروزنده اربابی گوینده خوش صدا و بلبل رادیوی آن روزگاران سروده بود و میخواند ، چیزی نماند بود بنشینم زار زار بگریم ، آنقدر شیرین ، آنقدر پر مهر و آنقدر خوش بیان بود که دلم نمیخواست تمام شود ودیدم به دنبالش گفته های دیگر او زیر نام ( حرفی برای گفتن )  سرازیر شد از عزیز نسین که کتابش را مرحوم جبار باغچه بان ترجمه کرده ویکی را نیز باین  حقیر داده بودند ، از کافکا ، از نیچه و از همه جالبتر مرغی که ازخیابان عبور میکرد چقدر زیبا بود .
    آنرا مقایسه کردم با آن گنده لات  که سر گذر را گرفته و دستهایش را از پهنا باز کرده بین دو رسانه بی مصرف و دارد پاچه میگیرد  آنهم با چه بیان زشتی .
    خوب خلایق هرچه لایق  ایران امروز همین پاچه ورمالیده ها و لاتها را میخواهد ، فریدون ما متعلق به دیروزمان بود که هنوز هم هست و دوستش داریم .
     نوشتم متاسفامه  یا خوشبختانه من تنها این برنامه ها را از یوتیوب میبینم همه دست دوم و سوم هستند غیر آن جناب ریاست جمهور آینده واین گنده لات ، آنها بموقع میرسند .
    بارها نوشته ام و باز فراموشم شده که من دیگر متعلق به آن سر زمین نیستم و آن سر زمین هم چیزی بمن بدهکار نیست چون چیزی باو ندادم که ئتوانم پس بگیرم . برایم هم عادی است اگر گاهی د ل میسوزانم تنها آن خوی انسانی من است که بیدار میشود ومرا به فغان و فریاد وا میدارد و آن شعر و شا عران  واندیشه  مردان گذشته که از  ذهنم بیرون نمیروند فردوسی ؛ خیام ، حافظ . عطار ، رهی ، نادرپور ، کد کنی ، هاتف ، صغیر اصفهانی ، شوریده شیرازی  ، فروغ پروین اعتصامی وخیلی از آنها منجمله خواجو کرمانی همشهری خودم  اینها درکنج قفسه کتابهای من جای دارند  وبزرگانی مانند دشتی وشجاع الدین شفا که بحق بر گردن ادبیات ما حق بزرگی داشتند .، من آنها را میشناسم نه ان  آشغالها را  ، هیچگاه نه ارادتی  به متین دفتری ها داشتم ونه به نوکران مصدق السلطنه این فسیلها هنوز در عصر قاجاریه  بسر میبرند و در انتظار دستور  ضل الله  نشسته اند  !من هیچگاه .در هیچ از برهه زمانی کاری به سیاست نداشتم بیزار بودم  ، هنگامیکه در خانه ما بحثی در میگرفت یا یک نوار موزیک میگذاشتم و یا ا زاطاق بیرون میرفتم متاسفانه در خارج همه سیاس شدند یعنی سیاسی از زن و مرد  وبچه و نوزاد درون  گهواره تا آن پیر مرد گه پایش لب گور است .
    از سخنان دیروز او فهمیدم  که  یگ جایش درد گرفته ، میسوزد ، یکی به میخ میزد یکی به نعل من حواسم بود آن پسرک بیچاره را قربانی کرده تا حرفهایش را بزند و سرانجام هم متلک خودش را گفت  ، خاک بر سرت  حداقل او چند زبان میداند و کلی در دانشکاه درس تاریخ باستان ایران را خوانده  نه که از لابلای خبرهای خطی بیابد و چیزی حواله ملت کند بینندگان تو هم نظیر خودت میباشند  دوشیزگان بالای هفتاد لابد بهتر از  تو شعورشان رسیده که برای او کامنتی گذاشته اند عاشق روی وموی او نیستند .تو از جای دیگری میسوزی  و میدانم که این نوشته ها را میخوانی منهم برای همین مینوسم تا تو بخوانی  و برای آینده گان هم بماند .
    ببین تفاوت ره ازکجا تا به کجاست .
    شما ایرانیان عیبت بزرگی دارید  یا باید شخص از خود شما پاین ترباشد که شما بتوانید توی سرش بزنید و یا از شما بالاتر باشد تا شما بتوانید بردگی کنید ،  این بالا تر بودن معیاری دارد وزنی دارد  نامش سکه است . بدینسان شما را تربیت کرده اند ، نمیدانید قامت راست یعنی چه، ونمیدانید  عمود بر زمین ایستادن چه معنا میدهد شما هیچگاه خودتان نخواهید بود قدتان کوتاه است  کوتله های بیچاره ای هستید که با طناب دیگری بالا و پایین میشوید مانند عروسکهای خیمه شب بازی .با چندر قاز شمارا میخرند که یا فحاشی کنید و یا مجیز بگویید . از خودتان اراده ای ندارید .
    اما من ، یک زن ، تنها ، بدون هیچ پشتوانه مالی یا ملی !!!! چهار فرزندم را  بزرگ کردم که امروز هرکدام از آنها باعث افتخار من میباشند و نوه هایم که بجای عرق خوری وعربده کشی وهرویین بالا کشیدن روی به ورزشهای سلامتی کرده اند،    دربهترین مدارس  درس میخوانند یا خوانده اند و اولین  نوه ام امسا ل فارغ التحصیل داتشگاه میشود در رشته خبرنکاری ،عکاسی وآرتشیتکت داخلی همان  چیز هایی را که من درگذشته آرزویش را داشتم ، شما خیلی ناچیز تر آن هستید که بخواهید مرا زخمی کنید تنها کمی خاکستر روی بازویم مینشیند که بایک فوت به هوا میرود یادتان باشد من از جمله دیگران نیستم . من خودم هستم با تمام قدرت وجودم . وشعور باطنم . احساسم واندیشه های بزرگی که بمن یاری میرسانند  تا حد شما حقیر نمیشوم . امیدوارم فهمیده باشید .ث
    من حروف نوشتم که همه بدانند / تو بخوان شاید بفهمی . ثریا 
    یک دل نوشته امروز / چهار شنبه  22 نوامبر 2017 میلادی /اسپانیا / /
  • بخش 6"موکو " اطاق تنهایی

    اطاق تنهایی
    مهندس از وقتیکه ونوس اطاقش رها کرده و خانه را ترک  بود  ،  از اطاق خواب بزرگی که باو و همسرش تعلق داشت  چشم پوشی کرده  و اکنون در این اطاق کوچک میخوابید  وبها نه اش این بود که باید به کارهایش برسد  و نیاز به تنهایی دارد .اما همه شب بوی ونوس در سر او میپیچید میان عشق و زندگیش درمانده بود وبه بچه ای میاندیشید که چه بسا متعلق بخود او بود واگر روزی بزرگ شو حتما او را نخواهد بخشید . محل زندگی پیشخدمت دیگر  در گوشه ای  از حیاط پایین قرار داشت که به آپارتمان میخورد  با پله های مارپیچ  وتا پشت بام میرفت  که لباسهای شسته روی طناب باد  میخوردند  .
    باخود میاندیشید “
    نه امکان ندارد او با کسی دیگری غیر ا زمن همخوابه شود  او همه چیز خود را در اختیار من گذاشت  چشمانش بمن میگفت که مرا دوست دارد  شبها در انتظارم بود و چه شبها تا صبح برایم گریست ، آه پروردگارا بمن کمک کن ، کمک کن .
    گاهی سرش گیج میرفت  هر شب تنها بود هلنا در کلوبشان کار میکرد و چه بسا شبها دیر بخائه بر میگشت  و هر شب سر و صدای پله ها و در بود که باو میفهماند او برگشته کم و بیش بینشان یک دیوار نامریی شیشه ای کشیده شده بود .بچه در خانه خانم بزرگ و در آغوش گرم مهربا ن او میزیست .
    آیا هلنا از وجود او با خبر بود ؟ حتما نه ! 
    مهنس برای  زندگی آینده اش  تدارکات مفصلی چیده بود مطالعا ت اقتصادی  با آدمها بزرگ وزرا وکلا و مشاهیر و بعضی از امرای ارتش  روابطی صمیمانه داشت .حال امشب در این فکر بود اینهمه تلاش برای کی و چی ؟ چه بسا دریک سکته ناگهانی جان بسپارد و هلنای جوان با مردی از قبیله خودش  صاحب همه این ثروت شود . با وحشت بیاد حرفهای مادرش میافتاد  پیر زن همیشه او را سر زنش میکرد  و میگفت : خداوند  در قلب انسان نیایش میشود  نه با تظاهر  و حال که خداوند بتو لطف کرده واین موجود زیبا را در دامنت گذاشته از او حمایت کن .
    ناگهان از جای بر میخاست و بسوی بار مشروبات گوشه سالن بزرگ میرفت و لیوانی رالبریز از مشروب  سر میکشید و سرش را زیر بالش ونوس همانجایی که او اولین شب به روی او  آغوش گشوده بود  میگذاشت و اشک میریخت .
    باخود میاندیشید :
    “او مانند یک پری دریایی بود ، نرم و لطیف ، باریک و ظریف پوستش همانند مرمر سپید چشمانش هر زمان به رنگی دلپذیر در میامدند  چقدر رام بود بی هیچ سر کشی بمن  و آمیال  من جواب میداد ، حرف نمیزد چشمانش بجای او سخن میگفتند و صدای قلبش و من چرا آنها را نه دیدم و نه شنیدم ؟ و سرش را میان دستهایش میگرفت و فشار میداد و گاهی میگریست ، آری میگریست .
    سپس باخود میگفت ” نه 1 نباید زندگیم را فدای یک هوس بکنم  .تنها یک هوس بود . اما میدانست که دارد حتی بخودش دروغ میگوید .
    مهندس جوانی بود بلند بالا با پوستی به رنگ شیر موهای مشکی و چشمانی براق  ابروانی پر پشت  قد بلند با سبیلی خوش فرم بسبک فرانسویان که بر پشت لبش خودنمایی میکرد  شیک میپوشید و گرانترین و خوشبو ترین ادوکلن هارا مصرف میکرد  کمتر به دنبال هرزگی ها ا بود چندان تمایلی به زنان اطرافش نداشت حتی سکرتر او یک پیر مرد بود و چند زن ماشین نویس ، که چشم به دنبالش داشتند و میدانستند بی نتیجه است .از یک خانواده خوب ی بود  خوب تربیت شده بود و سالها نیز درفرنگ به دنبال معلومات رفته و سپس دست دردست هلنای طناز  و زیبا برگشته بود ، هلنا اهل چک بود .
    حال امروز او را آن تکه قلب خود را بیرون آورده و  به دست زنی مطمئن سپرده بود مادام پیترو زنی مومن کاتولیکی دوآتشه و پر قدرت که آن رستوران مخفی را اداره  میکرد همه گونه آدمی از طبقات بالا در آنجا ناها ر میخوردند محیطی گرم  در زمستان شومینه بزرک میسوخت و مردان راحت روی صندلیهایشان چرت میزدند خیال نداشتند رستوران را ترک کنند به مادام پیترو احترام میگذاشتند و دست او را میبوسیدند و انعام های کلانی درون بشقاب بر جا میگذاشتند . مادام قدغن کرده بود که هیچ زنی ر باخود به آن رستوران نیاورند همسران خودشان بیخبر بودند واگر زنی با آنها میامد حتما زن نجیبی نبود و رستوران او را به گناه آلوده میکرد !.
    فردای آن روز ” ونوس ” چمدانش را بست بچه را بوسید  مادر بزرگ را بوسید وبا چشمی گریان بسوی خانه مادام پیترو رفت در دلش نشانی از شادی هویدا شده بود دلش شاد بود خوشحال بود ، سعی داشت “او را ” مهندس را فراموش کند  گاهی چهره اش  بر میگرداند و دستش را بسویی تکان میداد گویی مگسی مزاحم را از خود دور میسازد  ،  بس زیبا و برازنده بود ، کمر باریک ، قد بلند موهای افشان طلایی چشمانی به رنگ زمرد صورتی سفید گونه های سرخ نشان  سلامتی اجداد او را  میداد خون پاکی در رگهایش بود.
    مادام پیترو هیچگاه شوهر نکرده بود ، در جوانی از یک عشق شکست خورده و ناکام بسوی کلیسا رفت مدتی د ر آنجا خدمت کرد و سپس کم کم باین  فکر افتاد تا راهی کشورهای دیگری شود ، سر زمین خود ش بعد از انقلاب هنوز جان نگرفته بود بلبشو بود واو با یک چمدان کوچک راهی بندر ” پهلوی” و سپس تهران شد و دریک رستوران بکار آشپزی پرداخت تا کارهای اقامت او پایان گرفت و توانست یک آپارتمان کوچک را اجاره کند و از آنجا برای بارهای و رستورانها و سفارتخانه های خارجی غذا می پخت کم کم با مردانی بزرگ آشنا شد دوست شد بی انکه اجازه ورد بیشتری به آنها بدهد بعلاوه هیکل بزرگ او ودستهای پهن وصورت سرخ و سفیدد چندان دلی را  اسیر نمیکرد ، سپس خانه ای  خرید دریکی از کوچه ها ی معروف شهر، طبقه بالا را بخود اختصاص داد و طبقه پایین را  به یک رستورا ن خصوصی مخصوص رجال !.ادامه دارد
  • به کجا میروی؟

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند 
    گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند …….حافظ
    ———
    آه  توهم مانند من بودی ، غریبی در بدر و آ واره  درمیان و جمع و خالی آز جمع ، چه دنیا ی وحشتناکی شده است و چه فضای آلوده و کثیفی ؟  و چگونه همه در این کثافت میغلطند و میلغزند و میروند بی هیچ وزنی ، همه در پروازند !  همه برنامه ها را بسته ام از فضای مجازی بیزارم حال تهوع گرفته ام  عقده های جنسی و روحی را در همانجا خالی میکنند ،  من دردها را با تمام وجودم  در زندگیی چند ساله ای که درمیان آن جمع و در وطن داشتم احساس کردم ، مجبور بودم کار بکنم و تحصیل بکنم و در طول این کارهای متفرقه ای که انجام میدادم با کسانی روبرو میشدم که از دیدنشان حالم بهم میخورد  کار را رها میکردم بیمارستان ، مطب ، دفتر شرکت مقاطعه کاری ، فروشگاه ، مقام معظم ریاست  همه را دیدم که مردمان تو خالی و تهی مغز و کثیفی هستند ، شاعرانی به نرخ روز نان میخوردند و نویسندگان با مزد قلم میزدند و خوانندگان در بسترها میغلطیدند برای یک تکه جواهر ….همه را با تمامی وجودم احساس کردم ، شب گذشته برنامه ای دیدم مربوط بود به مرحوم “هایده  “واقعا تنها صدایی بود که در دلهای ماندگار شد و تنها زنی بود که با تمام وجودش به شاه عشق میورزید وبا تمام وجودش عاشق بود و چه زود خودش را از دست این دلالان  که امروز اشک تمساح میریزند خلاص کرد با می و مواد خود را کشت خودش خودش را کشت  و چقدر برایش گریستم او برعکس خواهر کوچکترش بود او با دل میخواند و اگر خوشحال بود با نرمی و لطافت و عشوه های  ظریفی این خوشحالی را نشان میداد همه را گذاشت و رفت .
    من تنها یکبار او را از نزدیک در خانه خودمان دیدم  و واقعا دلم میخواست سر به سجده میگذاشتم در مقابل افتادگی او .
    امروز را ول کن مردم امروز دیگر نمیتوان نام ” مردم : بر آنها نها د جانورانی  از گوشه و کنار ایران گریخته و تخم ریزی کرده اند نباید از این جانوران نامی برد .
    شب گذشته تلفنی با پسرم صحبت  میکردیم او حرف بسیار زیبایی زد که باید آنرا نوشت وبر دیوار ها آویخت ، او گفت :
    ایران مانند یک اطاق متروک لبریز از جانور و دیوانه ها بود ” پهلوی ها ” آمدند این اطاق را رنگ آمیزی کردند آنرا از نو ساختند اما فراموش کردند که آنرا ضد عفونی کنند جانوران در همانجا رخنه کردند و پی  را ویران کرده و دیوارها فرو ریختند >
    راست گفت ، من در متن جامعه بودم ، بیخود نبود ناگهان چمدانم را بستم و راهی فرنگ شدم درد غربت را بجان خریدم تا از متلک و فحاشی ها و نیش و طعنه ها ی آن مردم نو کیسه رها شوم و جان  بدر برم .
    دربین آن مردم یکنوع دیکتاتوری شخصی نیز وجود دارد ، باید هم عقیده او باشی در غیر  اینصورت بیرون ازفضای محترم و رنگ آمیزی شده آنها هستی انسانیت را درمرحله آخر گذاشته اند ، دردهایت را باید قورت بدهی ، تجاوزاتی که بتو شده باید نهان کنی  ، هستی ترا که به یغما برده اند ( چون یک زن ) بوده ای باید در باره اش سکوت کنی ، و جیره خوار آنها شوی.
    امروز من برنامه  یا بقول خودش کلیپ همان پیر خراسانی پس مانده آن پیر منفور را که حتی نامش بر تنم لرزه میاندازد ، گوش میدادم بیست وپنج دقیقه از این برنامه صرف فحاشی به یک جوان بدبخت بود که در گوشه ای نشسته و دارد نان خودش را میخورد وسپس افاضه  فرمودند که دو قشر طرفدار آن جوانند ، جوانان بیشعور و دوشیزگان بالای هفتاد !! من نمیدانم چه قدرتی باو اجازه داده است که بنشیند و به همه فحاشی کند ، آب بینی اش  سرازیر باید قرصش را یخورد واقعا احساس کردم که بو گرفته ام و برنامه اش را  تعطیل میکنم خوشبختانه  روی یوتیوپ من تنها موسیقی کلاسیک و موسیقی های دلخواهم میباشد گاهی هم فیلم های قدیمی حال صبح با آنکه همه را بسته ام دیدم مانند مورچه خط خط روی تابلتم نشسته اند  باید همه وقتم صرف پاک نمودن وتمیز کردن تابلت بگذرد، دیگر بخودم لعنت فرستادم که به دنبال برنامه های آنها نروم ، 
    فسیلهای تاریخ ، حال همه تاریخ نگار شده اند دیدن آنها انسانرا بیاد گورستانهای میاندازد . همین  حزب شما بود که به دست بوس آن  دیو روسیاه رفت همین شما آقایان مصدق الهی ها .مومنین آن روزگار .
    اوف …. حالم بهم خورد واقعا حالم بهم خورد درطول این چند سال یک بار ندیدم برنامه ریزی از دیگری تعریف کند همه  به دنبال پول میباشند .
    حضرت ولایتعهدی به طرفداران پر وپاقرص خود فرموده اند برای کمک به زلزله زدگان بیچاره به مرکز خیره فلان که زیر نظرمن اداره میشود کمکهایتان را بفرستید !!!  خوب مخارج باید تامین شود و طرفدارن دیگری را باید خرید .پول به چه دردآن مردم بدبخت میخورد در حالیکه حتی یک پتوی ناقابل کهنه ندارند روی خود بیاندازند ؟! و اگر هم بخواهی حرفی در این باره بزنی سگهایشان ترا پاره پاره میکنند سگهایی از نوع وحشی خانه زاد که نسلهایشان اول لاشخور  و سپس تبدیل به گرگ  وحال سگ نگهبان  شده اند .
    متاسفانه من پشتوانه ای ندارم  مادری نیمه زرتشتی و نیمه مسلمان ، پدری لا مذهب ، و خودم گم شده میان عقل و منطق و شعور و”جدی” که سرش را بخاطر حرف زدن زیادی از دست داد  وحال تازه دارند کم کم وآهسته آهسته کلمات اورا نشخوار میکنند آنهم قشری تازه ونو بنیاد ( وچقدر باید از آن مرد بزرگوار که هنوز  زنده است وعمری طولانی دارد  سپاسگذار باشم وآرزو کنم عمرش طولانی تر شود که کتابهای او را برای من فرستاد و گفت این کتب باید به نزد باز مانده آن مرد بزرگ باشد )………
    حال برای رفع اوقات تنهاییم دست به دامن این جانوران دراز کرده ام که  مانند عقرب جرار مرا میگزند ، من بسیار ساده مینویسم اما ساده فکر نمیکنم  افکار م در پنهانی ترین زوایای وجودم در امان است آنها را به رایگان دراختیار این جماعت نمیگذارم همه درهما ن دفترچه ها پنهانند ، قلم فراوان و کاغذ ارزان بهتر  است ازاینترنت گران است که من صرف این اراذل اوباش بکنم  . پایان / 
    اسپانیا /ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / 22/11/ 2017 میلادی /…
  • بخش 5"موکو"

    آن روز مهندس با حالی آشفته ، بین درد ونکران ، بین شک ویقین وبین آشفتگی و وظیفه بین این زن زیبا و آن چهره معصوم که در خانه  انتظارش را میکشید ، ونوس را سوار اتو بیل کرد و اتومبیل به راه افتاد  راه  به یک خیابان بزرک وسپس بداخل یک کوچه باریک شد  اتومبیل را درگوشه ای پارک کرد وخود جلو جلو راه افتاد  بطرف یک خانه که درچوبی بزرگی داشت با پنجره های رو به کوچه، زنگ را فشار داد ، پیشخدمتی با لباس اونیفورم درب را باز کرد وسر ش را خم نمود وگفت بفرمایید ، 
    مهندس اشاره به دخترک کرد وگفت از خودمان است  واز چند پله بالا رفتند و پرده ای کلفت را کنار زدند ، چند میز دروسط یک سلن بزرگ بود که عده ای مرد داشتند غذا میخوردند و دراطاق دیگر چند ژ نرال وافسر مشغول غذا خوردن بودند ، هیچ زنی درمیان آنها دیده نمیشد همه چشمها بسوی آندو خیره شدند مهندس دستی تکان داد وگفت خواهرم است غریبه نیست .
    به اطاق سومی رفتند که باز چند میز وچند نفر مشغول نوشیدن وغذاخوردن بودند ، مهندس پشت میزی نشست پیشخدمت بشقابهارا چید ومنورا به دست آنها داد درطول این مدت مهند س حتی نیمه نکاهی به ونونس نکردوحتی نپرسید چه غذایی میخورد > دراین بین زنی بلند بالا وچاق درحالیکه با یک دستمال صورت سرخ شده خودش را پاک میکرد جلو آمد وگفت …مهندس…. اما مهندس گفت ! غریبه نیست برایت کارگری آوردم ، کسی را ندارد ، میتوانی باو کاری بدهی زبان فرانسه را خوب میداند .سپس رو به دخترک کرد وگفت ” بلندشو بایست 
    ونوس بلند شد 
    زن که نامش” مادام فلیگه پیترو” بود اما همه اورا مادام صدا میکردند ، صوتی کشید وگفت عجب هیکلی ؟ عجب صورتی ؟ این راازکجا پیدا کردی؟ سپس به دخترک به زبان فرانسوی گفت بنشین  غذا چی میخوری ؟ بگذار برایت سالا اولیوه بیاورم ، 
    ونوس تاآ ن رو حتی نام این غذای خوشمزه را نیز نشینیده  بود تنها درکتابها خوانده بود وگمان میکرد نوعی سالاد است ، چه مزه ای میدا د ، چقدر خوشمزه بود .ناهار تمام شد  قهوه با لیکور وسیگار برگ وآقایان پرده های بین خود را به عقب کشیدند واز سیاست روز حرف یزدند ونوس سرش درون بشقابش بود وداشت فکر میکرد ، فرانسه کجاست ؟ چه غذ اهای خوشمزه ای دارد مردان از زیر چشم او را میپاییدند وبدشان نمی آمد اورا به همراه لیکور وقهوه ترکشان میل کنند ……ادامه دارد 
  • بخش 4 "موکو"

    از آن شب ، ببعد وضع خانه عوض شد ، یک حس حسادت زنانه مانند زخم درون سینه ” هلنا : نطفه کرد  از زیر چشم کارهای اورا میپایید ، کارهای سخت باو واگذار میکرد بارها او را  از پله ها برای خرید مثلا یک قالب کره پایین میفرستاد، دیگر اجازه نداشت با آنها سر میز صبحانه یا ناهار بنشیند  آنوقتها کوچک بود دختر بچه بود ، حالا زن بزرگی شده بود ، شگفته بود چیزی دردرونش بوجود آمده بود  چشمانش میدرخشید و مهندس خوشحال بود .
    خانم بزرگ متوجه این احوال بود  روزی به هلنا گفت اگر تو او را نمیخواهی من دختر ندارم او را بخانه خودم میبرم ، اما مهندس مخالفت کرد .
    موکو مرتب برای حاج آغا نامه مینوشت و بعضی اواقات اورا  پدر عزیزم خطاب میکرد همه چیزها را مینوشت غیر آنچه  که بین او و مهندس اتفاق افتاده بود .
    روزی از روزها حال موکو بهم خورد ، بالا میاورد ضعف میکرد و میافتاد دوران پیرودش متوقف شده بود نگران بود وخیال کرد دارد میمیرد ، مهندس از هر فرصتی برای لذت بردن با او استفاده میکرد چه بسا وسط روز بخانه میامد تا کام دلی بگیرد وآن زمانی بود که هلنا به کلوب رفته بود ، حال این روزها ونوس تازه از این کار هم لذتی نمیبرد بلکه حالش بهم میخورد وبدتر شد روزی به خانم بزرگ از وضع خودش گفت واضافه کرد لابد من دارم میمیرم ودیگر دراین دنیا نخواهم بود ، خانم بزرگ متوچه چیز دیگری شد او را به نزد دکتر برد و دید ” بلی بچه ای درراه دارد ، از خوشحالی میان  راه میرقصید ومرتب میگفت ” 
    به همه گفتم پسر کم سالم است واین زن نجس فرنگی مرض دارد حال بیا بخور ……..

    چگونه میبایست موضوع را بگوش مهندس میرساندند ؟ 
    در یک بعد از ظهر تابستان که هوا میرفت رو به خنکی وخانه را آب پاشی کرده بودند وباغچه ها را آب داده و فواره وسط حوض داشت کمکم زور میزد تا خودش را بالا بکشد  ، میان حوض گرد آبی رنگ با ماهیان سرخ وخاکستری ، خانم بزرگ مهندس را بخانه آورد واو را به اطاق کشاند وموضوع را راحت باو گفت وباو مژ ده داد که او سلامت است واین همسر اوست که بچه دار نمیشود .مهندس اول ساکت بود بعد فریادی کشید وگفت :
    مادر دیوانه شده ای ؟ من همه تصدیق های دکترهای ایرانی وفرنگی را دارم بارها مرا آزمایش کرده اند من چه میدانم این دختر با کی بوده وکجا رفته حال میخواهی اورا برگردن من بیاندازی ، ابدا فکرش را نکن ودیگرهم اورا بخانه ما نیاور هلنا خیلی ناراحت میشود .
    هلنا باعث وجهه او درمیان دوستان و رفقا بود بعلاوه  مقاطعه کاران زیادی  را  میشناخت ، شبهای جمعه در کلوبشان جشن وشادی بود عید نوئل ، عید پاک و تولدها ، دوستان زیادی بین آن خارجیان یافته بود ، نه به هیچ وجه خیال نداشت این عروسک زیبا را جایگزین آن صندوق پرو پیمان کند.

    خانم بزرگ به پاکی و نجابت روح آن دختر وارد بود او را از چشمانش بیشتر دوست داشت، حال با هزار امید که دارد میرود صاحب یک نوه وشود پسرش اورا متهم به بدنامی میکند .
    خانم بزرگ مهربان او را درخانه نکاه داشت تا فرزندش که دختری مامانی وزیبا بشکل مادرش بود به دنیا آمد ، اما باید او فکری بحال خودش وبچه اش میکرد دیگر میل نداشت همه چیز را برای حاج آقا بنویسید درفکرا ین بود که کاری بیابد و
    روزی از روزها مهندس سرو کله اش پیدا شد  زن زیباترا ازهمیشه چهرهای معصوم مانند حضرت مریم در گوشه ای ایستاده بود وحتی نگاهی به آن مرد که روزی آنهمه او را دوست میداشت نیانداخت .

    لحظاتی به سکوت گذشت  ومهندس دراندیشه  جهانی آزاد وپر برکت بود دیگر با این دختری که روبرویش ایستاده کاری نداشت  او به دنبال جهانی بود که هم سن وسالهایش  دورهم جمع میشدند ولیکور وقهوه مینوشیدن دوباو احترام میگذاشتند  بخاطر هلنای زیبا و خارجی  ، او به جهانی دیگر تعلق داشت دنیای ساده وبی پیرایه وبدون سایه های نامریی را دوست نداشت یک قدم جلو
    گذاشت عطر بوی او مهندس را دگرگون ساخت اما به روی خود نیاورد وسر ش را بسوی مادرش برگرداند   هچهره مادر درهم وسخت عصبی بود

    مهندس به ونوس  گفت ” بیا با من برویم ناهار بخوریم برایت کار خوبی پیدا کرده ام و او را باخود بیرون برد .دخترش را خانم بزرگ دردامنش گذاشته بود وبا حسرت به پسر نادانش مینگریست .نامش را ملوسک گذاشته بودند اما هنوز شناسنامه ای نداشت وخانم بزرگ به پسرش اصرار میکرد که برای  دخترک یک شناسنامه بگیرد مهندس با تمسخر میگت :
    مانند شناسنامه مادرش !
    ادامه دارد 
  • سیما راستین انسان

    ” تیتر را از کتابی به همین نام متعلق به :
    اریک فروم ”  به عاریت گرفته ام “
    البته باید اضافه کنم صفحات من  ا زهم مجزا شده اند گویی چند کپی زیر یک صفحه گذاشته شده خطوط عوض شده اند وصد البته میدانم که موش درون دیوار  باین  سوراخ هم حمله کرده است ، اما چیزی غیر از یک پشکل گیر نخواهد آورد . ثریا 
    ———–
    دنیای شگفت انگیزی است ، دنیایی که من دیده ام و میبینم وچه بسا مجبورم تا  صده هم ببینم ، نه عالم هستم نه محقق ونه نویسنده ونه معلم اجتماع  شخصی هستم که خانه ام را ویران کرده اند وویرانگران امروز درسوراخهای موش در پاریس یا لندن بصورت کرم های دسته جمعی ” کهن سالان / میان سالان/ درهم میلولند وخاطرات  گذشته رااز هزار الک رد کرده بخورد خود ودیگران میدهند و ابدا به روی خود نمیاورند که چگونه دسته جمعی طی یک اعلامیه  بزرگ از آن دیو که درماه دیده میشد استقبال  کردند وبه دست وپا بوسی او رفتند ،  همان بنیان گذارن عالم  / فلسفی و تاریخی ما وهمان مردان جهل وبی تفاوتی وخود خواه که خود را عالم میپنداشتند ودنباله  روی آن پیر دیوانه بودند و ضدیتشا ن با شاه تا حدی بود که به مرگ او راضی شده اند حال با نشخوار علفهای خشک شده در گوشه و کنار با یک سیم و چند چراغ ویک دوربین خودشان را مشغول ساخته اند .
    ایکاش تنها چند سال بیشتر به او  به شاه فرصت میدادید  حال تازه در سن یکصد سالگی فهمیده اید که بلی ! این غرب است که میل ندارد ایران ایران شود و جای خوبان چون میترسد !! شا ه که باهمه دست دوستی داده بود دشمنی نداشت تنها گاهی جنگی سرد رد و بلد میشد خوب ! آقایان او نوکر امریکا و ژاندارم منطقه بود شما که فسیل و درسوراخ موش میان چنگال خرس سفید بالا و پایین میشوید چه چیزی را به د ست آورده اید حال چرا نشخوار میکنید ؟  شکمهایتان گرسنه یا سیر مارا رها سازید دیگر برایمان مجمع سکولار ویا تاریخ ویا قانون اساسی ننوسید بگذارید آن ملت رنج دیده بحال خودش تصمیم بگیرد .
    خانمهای مکش مرگ مای سابق امروز در کسوت بزرگوارانی درکنار این پیر های فسیل شده جانی گرفته اند وسری میان سر ها آورده ان  چه بسا بخیال آن هستند که درآینده  مثلا بشوند ” فرخ روی پارسا” یادشان رفته ازاین  اتختخواب به] تختخواب میپریدند و حال یا همسر بازمانده فلان سرهنگ و یا همسر سوم یا چهارم فلان فیلسوف میباشند .
    ملت ایران ، بیش  ازهمه جای  دنیا به خدا و به سرنوشت اعتقاد داشته و دارد  برای همین هم راحت روی باسن خود مینشیند و میگوید ” هرچه خدا بخواهد امید را از آنها گرفته اند  وحال تنها در برداشتی از بهشت و جهنم  خودرا سر گرم مینمایند ومیمونها و گوریلهای بزرگ هرگاه اراده کنند زنگها را به صدا در میاورند و آنها بی اراده مانند آدم آهنی یا یک ربا ط بسوی قربانگاه میروند
    همه ارزش های معنوی  را ازآن ملت  گرفته اند  همیشه این ملت زیر یوغ فرمان سالاری  قدرتمندان بوده هیچگاه ازخودش اراده ای نداشته است یا خان وخان سالاری / یا ارتش / یا ملا / یا رهبر /ویا ظل الله .
     شاه مردی مدرن بود  ومیل داشت ملت را از این خمودگی بیرون بیاورد اما پیرمردان و پیرزنان روی باسنهای گنده خود نشسته بودند وچایی را درون نعلبکی فوت میکردند و هورت میکشیدند وبا دستهایشان لقمه میگرفتند وبا چوب کبریت کثافتهای دهان و دندانشانرا به بیرون پرتا ب میکردند از جلو روی میترسیدند روی صندلی نشستن برایشان عذاب بود  وهمین دیوان سالاریها  همه  قدرت را از مردم گرفت  چیزی هم به انها نداد .
    حال برای خاطر خداوند  مارا رها کنید .سجاده تان را پهن کنید و سپس در کافه پایین خانه  تان یک ته استکان هم بالا بروید کسی نخواهد دید.
    امروز یکنوع  مردگی و بیهودگی  در بین آن ملت  دیده میشود ؛ چشم دارند نمیبینند  گوش دارند و نمی شنوند  وهر روز بیشتر نیرویشان را صرف آن میکنند تا لقمه نانی به دست بیاورند گوریلها شلاق به دست لقمه را از دست آنها میقابند  همه بت پرست شده اند مهم نیست این بت در گوشه محراب یک کلیسا باشد یا درمیان مسجد ویا روی یک تشکچه متعفن  قدرت خلاقه خودرا ازدست داده اند  وجوانان تنها به رنگ کردن چهره هایشان  میپردازند و رقص و پایکوبی در خلوت  و هرروز بیگانه تر با زبان مادری وبیگانه تر با سر زمینشان .
    روز ی اگر کسی میگفت  ” ترا دوست میدارم ” تا اعماق وجودمان  میلرزید میدانستیم  که راست میگوید امروز حالم بهم میخورد گویی مشتی گل بسویم پرتاپ کرده است بسکه این کلمات نخ نما شده ا وتکراریند .
    حزب نوده بهترین  کاری را که کرد نخبگان وسرمایه های مملکترا بخود جذب کرد وسپس آنها را رها نمود/بهترین افسران وشایسته ترین مردان ارتش نوکر  دست بسینه  استالین شدند / ارتش خیانتکار ، خواننده خیانتکار / شاعر ونویسنده خیانتکار واز همه بدتر مردان پیر وازکار افتاده حزب ملییون ا و سپس   تفاله  های آنها ” مجاهدین ” بهترین  خوانندگان مارا بسوی خود برد تا برایشان منافع  بیاورند سپس آنها را درگرسنگی رها کردند.
    هند سالها مستعمره بود/نوکر بود اما امروز هزاران پااز ما جلوترند آنها مردی داشتند مانند گاندی وزنی ماننه اینیدیرا ونهرو که برای وطن جان دادند نه برای پول لیر /یا پوند /یا دلار/ 
     امروز بت ما آن خوانند افیونی ” داریوش ” شده که روی سن یا جلوی دوربین میگوید عبید ذاکانی شاعر نبود چرا که نتوانست ” گل گندم” را برای تو بنویسد وتو با آن جوانان را بسوی جوخه مرگ یا فرار از کشور بفرستی امروز هم موادت از طریق ” سپاه میرسد ” گاهی این مواد مخلوط دارد و ترا از مرحله پرت میکند بیچاره تر از ما تویی ……پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 21/11/2017 میلادی ////……
  • ستاره ای افتاد

    تنگ غروب بود که ناگاه 
    در بطن  یک لحظه شوم  و خوف انگیز
     خورشید بخون نشست 
    خورشید زاد و رفت 
    در دل تاریکی و سکون 
    نوزادی زاده شد خونین 
    نوزاد  چشم باز کرد و دوباره بست 
    یخ زد 
    با یک نگاه به دروازه بزرگ  
    سکوت را دید 
    او فریادی کشید  و تارعنکوبتها 
    به دورش حلقه زدند
     آسمان فرو ریخت  گلها خشکید 
    زمین به گل نشست 
    نوزاد مرده بود 
    مادر برخاست  و دوباره افتاد 
     او و فرزندش غریق آن حادثه بودند 
    —–
    و…  آنچه بود که ما دیدیم