Category: General

  • مغنی نوایت کجاست ؟

    گر عارف حق بینی  چشم از همه برهم زن 
    چون دل بیکی دادی  آتش به دو عالم زن 
    همه نکته وحدت  را با شاهد یکتا گو 
    هم بانگ اناالحق را بردار معظم زن …………” فروغی بسطامی”
    مغنی کجایی ؟ نوایت کجاست ؟ نوای خوش  غم فزایت کجاست ؟ 
     البته همه مغنی ها ” دزد نمیشوند ودلال معالملات مواد مخدر ” تنها ممکن است یکی درمیان آنها بداند که مغنی گری کاری نیست که بتوان نان خورد باید راههای دیگر را هم پیدا کرد ، جاسوس شد ، دزد شد ، دلال محبت شد و سر انجام مال یتیمان را هم خورد ، باین میگویند یک ” مغنی واقعی ” نه به مرحوم اصغر بهاری که به هنگام مرگش  پولی دربساط نبود تا جنازه اش را بردارند کسیکه  کمانچه  ساز قدیمی را اززیر خروارها خاک بیرون کشید و استاد کمانچه بود .
    این یکی ” بداهه” نواز بود شیرین مینواخت عشوگری میکرد لباسهای گرانبها میپوشید ( با پول دیگران ) صورت وبینی را عمل کرد گویی یک زن لوند هرجایی که  درمحفل قاجاریه مشغول نواختن است و ضحاک هم خوششان میامد و او را پشتیبانی میکردند ، مغز او زیادی  برای خوردن مارها پیر بود اما سازش دلنواز بود !!! 
    هرشب با این نوا بخواب میروم  صدایی جادوی ( شجریان)  که عاقبت او این نبود  هرچند عاقبت خوبان همیشه بد اقبالی است . 
    در کجای دنیا دیده اید  که موسیقی ، تنها موردی که روح انسانرا نوازش میدهد و اورا واقعا به حق میرساند حرام اعلام شود ! نوازنده  ها بگوشه ای بخزند وخوانندگان  مانند بلبلان زبان بریده سر به زیر با ل بکشند اما مطربان ورقاصان دربار همه جا حضورشان را اعلام میدارند چرا که غیر از رقاصی وخوش رقصی وخود فروشی کاری را نمیدانند . نمونه اش؟ (داریوش / ابی/ گوگوش )!
    من باید با این  حروف مورچه وار بزیر یک نورافکی کار کنم یا بنویسم نمیدانم چه بر سر این برنامه آمد وچرا همه چیز زیر وروشد ؟  کاری از دست هیچ کس ساخته نیست مگر آنکه ببازار رویم و یکی تازه بخریم وهمه چیز را پنهانی زیر لحاف بگذاریم تا موشهای گوش دار نبینند ونشنوند  برایم خیلی مشگل است که با این حروف کار کنم .
    اما چاره نیست یا باید آن حروف سیاه بدترکیب ونکبت اسلامی را استفاده کنم که مانند مورچه های آدمخوار روی صفحه راه میروند ویا باید با همین خط قدیمی اما خیلی نقطه چین  بنویسم ( بنا برایم باید گاهی از خوانندگان پوزش بطلبم اگر خطایی را میبینند نادیده انگارند ) !
    میگویند هر نوری  سایه ای دارد ،  اما گویا سایه من گم شده ویا نوری نیستم  خاموش  درسایه نورهای دیگر راه میروم  اماهیچ گفته ایرا باقی نمیگذارم  درباره سایه های نامریی سخن های زیادی دارم  ودر باره  سایه خداوندگارم که سی وهفت سال پیش با چشمانی اشکبار  سر زمینش  را ترک کرد اما بانویش مانند زنان قزاق با کلاه پوست پالتوی ( دکتر ژیئاگویی ) وچکمه محکم وبا اعتماد کامل  خندان گام برمیداشت بامید آنکه به زودی بر میگردد ومیشود گرد آفرین زمانه !!!
    عبا داران قمه دااران فرش را از زیر پاهایش کشیدند  وخوب تا امروز همچنان خودرا مطرح میکند  ملکه مجله های زرد !.
    درباره آن نور میگفتم وسایه اش  که خداوندگار ما بود  امروز اکثریت خاموشند  چون ضعیفند ویا پشیمان  ما همه سایه اورا چون سایه خدا بر سرخود احساس میکردیم  وهمه ضعفا در سایه او مینشستند  گاهی نور قدرت  میسوزاند و میخشکاند  وتنها سایه گستره ای از او باقی میماند .
    امروز او نماد رحمت ومهربانی ومحبت است  وهمه ضعفایی که نتوانستند  به قدرت برسند ویا یک قدرت موقتی داشتند  رو باو کرده وسخن های روشنشان اوست .
    من دیگر درانتظار هیچ قدرتی نیستم  ومنتظر هیچ آهنگی ،  امروز هر آدمی گفته هایش را صد گونه میچرخاند  گاهی به آنها زیبایی میبخشد وترا فریب میدهد وگا هی ترسناک ،  ظلم ، نابرابری ، زور وفریب  آنچنان برجسته شده اند که  چشمان همه بسوی آنهاست و خوبیها گم شدند ستمگران هنوز در فکر جابجاییها هستند  تنها گاهی چند تنی میترسند . 
    او رفت ، دیگر کسی نخواهد توانست جای اورا بگیرد  به همانگونه که خواننده بزرگمان بی صدا رفت ودرگوشه ای با بیماری هایش دارد کلنجار میرود وخاموش است خاموشی نیز گاهی فریادی بلند است تنها گوشها حساس ودلهای نازک آنرا میشنوند .
    گر تکیه دهی وقتی ،  بر تخت سلیمان ده 
    ور پنجه  زنی  روزی درپنجه رستم زن 
    زاهد  سخن تقوی  بسیار مگو  با ما
    دم درکش  از این معنی  یعنی که  نفس کم زن
    سلطانی اگر خواهی  درویش مجرد شو 
    نه رشته  به گوهر کش  نه سکه به درهم زن ……” فروغی بسطامی >
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لبپ پرچین « / اسپانیا / 17/01/ 2018 میلادی /…
    =====================================
  • شنا کردن بر خلاف جهت

    آخر ، تفاوت من وطفلان شهر چیست ؟
    آیین کودکی ، ره و رسم دگر نداشت ؟…………” پروین اعتصامی”
    چرا داشت  اما تو ودیگران راهش را گم کرده بودید!
    تفاوت زیاد است ،  پدر زود زفت ومادربی نام ونشان پنهان شد ، خودت برخلاف  جریان آب رودخانه شنا میکردی باکسی همراه نمیشدی  همیشه آنکه داشت غرق میشد  بسویش میشتافتی نه آنکه خودش را بالا کشیده بود .
    با کودکان کوچه و خیابان همبازی نمیشدی  تا ره ورسم زندگی ! را بیاموزی دماغت را زیادی بالا گرفته بودی ، در محیط کار هم به همه رو نمیدادی تنها میرفتی وتنها برمیگشتی ومانند یک خر کار میکردی ! 
    در خانه شوهر هم زیر بار  ” آقا و سرور نمیرفتی ” اورا به هیچ میگرفتی ، بطور کلی کسی بتو یادد ناده بود که زندگی شکل دیگری هم دارد وآنچنان که میپنداری صاف وساده مانند یک رودخانه پاک جریان ندارد  ، جویباری است لبریز از سوسمار ، مار سمی وعقرب وجانوران ناشناخته که تو تنها درکتابهای درسی  عکس آنها را دیده بودی وگمان نمیکردی که در کنارت راه میروند ، کودکی راه ورسم دیگری هم دارد  که از پدر ومادر وبچه های کوچه وبقال وخدمتکار ولباسشوی باید فرا میگرفتی .
    شب گذشته زوجی را خواب دیدم که ابدا بفکر آنها نبودم وسالها بود که از آنها بی خبر بودم  دریک مکان کار میکردیم ، یکی سیم کش بود ودیگری دختری لاغر اندام پر افاده برای پوست سفید وموهای کم رنگش استخوانی تنها :”اورد هار:” را مینوشت ومن ریاست دفتر را بعهده داشتم !!! 
    بعد شنیدم به جناب سیم کش میگویند مهندس وخانم صاحب دو دختر مامنی شدند کاری به روابط قبل از ازدواج آنها ندارم …….. اما آنچنان خودرا نجیب واصیل نشان میدادند که گویی هر دو همین الان از ماتحت لرد نلسون و لیدی  مادلین پایین افتاده بودند ! 
    حال لابد یکی از آنها  به رحمت خدا رفته ومن چون به تازگی مرده ها تنها به رویاهای شبانه ام سر میزنند  ، ایشان هم درنوبت ایستاده بودند .آنها راه ورسم زندگی را خوب میدانستند از کوچه پس کوچه های شهبار وخیابان شکوفه وتهران پارس  تا پاریس ولند ن وآلمان وامریکا طی طریق کردند ، با همه ساختند ( غیر ازمن ) با همه دست رفاقت دادند  خوب  رسیدند بجایی که باید برسند که همه نوکیسه های امروز ما رسیده اند .
    اصالتت را ببر بگذار در کوزه وآبش را بخور.
    امروز تو تنها ممکن است در گوشه ای از تاریخ کنار اجدادت بنشینی ودرآینده بگیوند این فلانی هم نتیجه فلان  بزرگوار بود !که درراه وطن سرش را ازدست داد .
    خوب منکه وطنی ندارم ، سرم هم بی ارزش است درونش خالی وتهی بیرونش هم چندان چنگی به دل نمیزند  ! ادا واصول وافاده هم ندارم  لر لرم ، یکرنگ ویک پارچه مانند آسمان صاف وآبی وپاک  حال اگر لکه ابری بر دامنم نشست  فورا میگریم وآنرا پاک میکنم  اشگهایم خیلی زود همه چیر را شستشو میدهند . وپاک میسازند .
    در حال حاضر پیچ و مهره های خدای بزرگ  خانه را بسته ام  و پیچ رادیو را باز کرده ام شنیدن گاهی بهترا ز دیدن است یا شاید برعکس  دیده ها  ها درمغز منعکس میشوند شنیده ها گم میشوند  موسیقی تازه نوعی آش شله قلمکار  جیغ و فریاد  وانفجارهای صوتی که گوش را کر میکند  اخبار نیمه کاره مخلوط  با موعظه   خطیبان  تجارتی  بازار سیاست بازار نمایش  جاز و سرودهای مذهبی ، همه چیز بهم ریخته  از خیر  آنهم میگذرم ، یوتیوپ ناگهان ” فارسی شد “!!! بعضی از کلیپ هارا مهر وموم میکند !
    مهم نیست از این یکی هم میگذرم  مینشینم به تماشای گلهای پلاستیکی درگلدان دیگر برای روزهای آینده نقشه ای نمیکشم میل ندارم خدارا بخندانم  چون هیچ نقشه ای به سرانجام خود نمیرسد همیشه سنگ بزرگی  از بالای تپه های نا مریی بر سرراهم قرار میگیرد . بنا براین دیگر کار بخصوصی ندارم غیز ازیک وظیفه که باید زنده بمانم 
    دراین سر زمین اگر کسی خانه شخصی نداشته باشد ( فقیر ) بحساب میاید  من یکی از آن فقرا هستم که میل ندارم  درغربتستان خانه ای داشته باشم بعلاوه میل ندارم باج به بانکهابدهم . بانکهای اینجا هم دست کمی از بانکهای سر زمین خودمان ندارند ناگهان ورشکسته میشوند وصاحبانش گم میشوند  سالها پیش که من هنوز  سرم توی کار خودم بود وکمتر از این اوضاع خبر داشتم یکی از بانکها ناگهان بسته شد وسه میلیوین  ماراهم خورد وبرد درحالیکه سر بزرگش در کلمبیا بود ، حال درشهر های بزرگ شعبه بازکرده وکسی جواب گوی پولهای ازدست رفته من نیست . 
    در دنیای میمونها  وگوریلها از این اتفاقات زیاد میافت باید پاهای خودرا  جمع کنیم وباندازه همان گلیمی  که زیر پا انداخته ایم پاهایمان را  دراز کنیم . اینجاهمه باهم ( فامیلند ) ! بنا براین اگر گوشت خودرا بخورند استخوانش را دور نمی اندازند . پرحرفی کردم .پایان 
    نه مارا گوشه گرم کنامی 
    شکاف کوهساری ، سر پناهی 
     نه حتی  جنگلی کوچک ، که بتوان 
    در آن آسود  بی تشویش  ، گاهی ……………ثالث 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین «  / اسپانیا / 16/01/2018 میلادی /…
  • سوختگان تشنه لب

    هفته ها بود که خبرها ی سر سری تی / وی /ما گفت “
    یک نفتکش درآبهای فلان دارد میسوزد ( خبر همین بود ) نه بیشتر  نفتکش ایرانی بود در  اقیانوس هند نزدیک چین ، صدا از صدا برنخاست همه درگیر اعتراضات !!! عمومی بودند وعده ای نیز خوشحال که انقلابی درپیش است واز همین روزها ست که وارث تاج وتخت وامپراطوری ایران وارد خواهد شد !!!!نمیدانستند که که قصه دیو سپید وهفت کوتوله  چگونه پایان میگیرد ؟ 
    تازه دو روز است که دولت جمهوری اسلامی  اعلام داشته که بعله یک کشتی نفتکش متعلق به ما با سی وشش خدمه  درآتش سوخت کشتی هم به زیر آب فرو رفت ، » علت را هنوز نگفته اند « ملت عزا دارو همیشه در صحنه حسینی هم برخاستند ای وای تسلیتها شروع شد آش نذری حلوا پزون سه روز عزای عموی ( نیست که آن ملت کم عزا میگیرد ) آنهم لابد خانواده های آن خدمه بیچاره فشار آوردند تا خبر اعلام شد .
    شما کجایید ؟ همه چشم به دهان بلبل شیرین بیان آمریکا دوخته بودند که جمع بندی همه را گوه وکثافت میخواند ومردم م بیکار به دنبال شعار ها  ، کی بفکر آن نفت کش بود که دودش تا آسمان هفتم هم رفت نه از کمک کنندگان خارجی ونه داخلی هیچکس  نبود آتش شعله میکشید وجان آن مردان را کباب میکرد وسپس به قعر اقیانوس فرو رفت چرایش را کسی نمیداند تنها از ما بزرگتر ها اجازه دارند درباره اش حرف بزنند حال فضای مجازی سیاه پوش شده است !!!.
    سرو صدا ها خوابید اعتراضها تمام شدند انقلابی درراه نبود عده ای برخاستند تا دشمنان را شناسایی کرده  از سوراخها بیرون بکشند وآنهارا تک تکه  کنند مگر نعیلن ملا با آنهمه چسپندگی باین زودیها از زمین کنده میشود ؟ تازه اپوزسیون زوار دررفته بین خودشان مرافعه دارند یکی جمهوری سکولار میخواهد دیگری شاه را میخواهد سومی مصدق را میخواهد چهارمی خودش میخواهد ریاست را به دست بگیرد پنجمی دارد گریه میکند که ای وای بیچاره شدم چهل سال رنج و غصه کشیدم وخوردم حال هیچ ندارم ……..
    آقای ترامپ هم درفکر این است که معامله چقدر سود میدهد فرانسه با بستن قراردا نفتی شرکت توتال از مخالفین سرسخت  تغییر این رژیم است  …..خوب عربهای عربستان ذوق کنان درب های استادیوم هارا باز کردند تا زنان سیه پوش وارد استادیوم ها شوند  راهی را که محمد رضا شاه شصت سال پیش طی کرد آنها  میروند .
    البته دیگر  بما مربوط نمیشود تنها دلمان برای جان از دست رفتگان وجوانانیکه هیچ آینده ای ندارند میسوزد وآن خاکی که ما ازگل آن برخاستیم گاهی  پشت مارا بخارش وا میدارد .
    من یا ما چکاره ایم دنیا دارد روی یک پاشنه میچرخد همه جا دزدها پولهارابرمیدارند وفرار میکنند اگر آنهارا گیر آوردند دزد دیگری آنهارا میگیرد ودر میرود درغیر اینصورت سوییس همچنان صندوقهایش لبریز از طلا وسکه است وبعضی از جاهای نیر درب هارا  به روی دزدزان باز گذاشته اند   اما امانت داران خوی نیستند موقع پسس دادن  طرف ا از بین میبرند درست مانند فیلم های وسترن اسپاگتی .
    بقول رفقا ما بریم شعرمان را بخوانیم تا کمی دل گرفته مان باز شود .
    تاکی  ببزم شوق  غمت جا کند کسی ؟
    خون را بجای باده به مینا کند کسی 
    تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد 
    صیاد کی گذاشت که پرواز کند کسی ………» قصاب کاشی « ؟! شاید !
    من شاید تنها کسی باشم که همیشه مخالف آن مردک دیوانه نویسنده عوضی وهمو سکسوئل ” صادق  هدایت ”  باشم  دیوانگیهای مخصوص خودش را داشت  چند سفر درفرانسه بود حال میل داشت ایران  با آن فرهنگ زوار دررفته وشلوار پیژامه وتریاک ولم دادن وحال کردن ، بشود فرانسه ، البته نوشته هایش چندان بد نبودند اما خودش دیوانه ای بود ، میگویند شش عدد شیشه کوچک حاوی » منی « خودش را روی طاقچه اطاقش گذاشته بود وبه همه نام پسر داده بود وبه دوستانش میگفت انها فرزندان منند از نوع این نویسندگان پیشرو ما زیاد داشتیم  که با یکی دو ماه  یا سال درفرنگ ایران برایشان زیادی عقب افتاده بود اما آنها هم از تاریخ ایران وهم از تاریخ آن سرزمینها بیخبر  بودند . یکشبه میخواستند ایرانرا فرانسه یا المان کنند نمیشد آقاجان نمیشد با این آدمها غیر ممکن است که بشود ایران حتی ایران شود تنها خوب شعار میدهیم خوب آواز میخوانیم وخوب نمایش میدهیم ودست آخر خوب خودرا میفروشیم .همین . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  اسپانیا / 15/01/208 میلادی /….
  • دلنوشته امروز

    همانطور که درتصویر مشاهده میفرمایید ، هوای امروز ما وآسمان ما چنین است  ، بغض کرده نه میبارد ونه میگذارد خورشید بیرون بزند . این هنر عکاسی !!! را بنده هرصبح با گوشی تلفنم میگیرم وروی ایستاگرام میگذارم نمیتوانم عریان شوم ویا تاجی ونیم تاجی بر سرم بگذارمم وعکس سلفی بگیرم به ناچار  آسمان را دچار زحمت کرده وهدف قرار میدهم .
    .
    شب گذشته بساط بافتنی را پهن کردم وگفتم بنشین مانند آدمهای عاقل چیزی بباف !!! کاموا ها که پشم نیستند  مشتی کثافت ریسایکل شده بعد چه ببافم ؟ اولین  رج را که زدم دیدم از گوشه چشمم امواجی شروع به پیشروی کرد ، گفتم خانم جان دیگر برای اینکارها هم دیر شده تازه چه میخواهی ببافی آنهمه بافتی وتن دیگران کردی  نتیجه اش چه شد؟  بساط باقتنی هم جمع شد .
    خوب بهتر نیست بنشینم جلوی دوربین وشناسنامه  ام را باز کنم وبگویم “
    من ! ثریا ، در سال 1327شمسی قمری در یک ولایت دورافتاده به دنیا آمدم  همان موقع یک ستاره خاموش شد وپدرم فهمید که نام این دختر ثریا نهادن   بیهوده است چرا که بی سرنوشت وتنها میماند یا در گوشه آسمان برای خود به تنهایی میدرخشد ! سرنوشت ساز است اما خودش بی سرنوشت .
    دیدم نه ، اینهم فایده ندارد بطور کامل همه مردم این دیوانه را که من باشم شناخته اند ، دیگر چرا بنشینم از خودم بنویسم منکه ملکه تاجدار نیستم من باتوی خاردارم .
    اما این خاررا تنها در چشمان و پیکر خودم فرو میکنم گویی دچار یکنوع مازوخیست شده ام !!! خود آزاری !  دفترچه  هایم را باز کردم تا از نوشته های آنها بهره بگیرم دیدم ، نه برای الان حیف است  شاید درآینده که میمونها دنیای مارا ترک کردند و انسانهای واقعی دوباره به دنیا آمدند چیزی از میان آنها بیابند .
    بلی درحال حاضر میمونها برما حاکمند وانسانهایی که رو به آزادی میروند وفرار میکنند تنها مشعل شکسته مجمسه آزادی را میبینند که کم کم درون اقیانوسها غرق میشود برج سر بفلک کشیده ایفل دچار زنگ گرفتگی  ورنگهای مختلفی شده است ، تنها برجهای بلند کلیسها ها وگنبدها هستند که هرروز بالاتر میروند وبرجهایی که معلوم نیست درب آن کجاست وبه کدام گورستانی ختم میشود .
    هنوز جنبشی درمنست ، میل ندارم خودم را داخل مردان وزنان از کار افتاده بنشانم هنور گرد خیابانها  لحظه ها از نو برایم زنده میشوند  وبه رویم آب خنک میپاشند  وهنوز رهروان  از کنارم رد میشوند ولبخندی بر لبانشان مینشیند 
     .
    من درد غربت  دارم درکشوری زندگی میکنم که نامش غربتستان است  حسرت ماندن در خا نه را دردلم زنده نگاه داشته ام  لحظه هایی زمان میایستد  ومن به اندیشه فرو میروم  اما ناگهان جنبش  و نیرویی  که مرا آرام نمیگذارد در من به حرکت درمیاید  من درحلقه اسارت آن نیروهستم  وآن نیرو بمن فرمان میدهد که از حلقه اسارت خودرا نجات داده  و برخیزم  در سکون و نشستن  تنها کار یک زندانی است . .
    این نیرو خیلی رود مرا ترک میکند و دوباره مغموم میشوم  گاهی شوری از شادی درقلبم  بر میخیزد به آن پسرک ده میاندیشم که دسته دسته برایم گل رز میفر ستاد حال اورا نیز گم کرده ام این منم که شوق جنبش را دردلم نگاه داشته ام چه بسا او از دنیای واقعی فرارکرده به دنیا افیون پناه برده است . من خاموشم تا بانگ کوفتن درب را نشتوم  و در ب گشود نشود از جای نمیجنبم 
    من خود حلقه بزرگی آهنی یک درب خانه ام میان حرکت وسکون آویزان .
    راستی الان او کجاست ؟ چقدر آن ده باصفا بود وچه درختان سر سبزی داشت او شبیه یک چوبان بود که بانی لبک خود  میان  جویبارها  زاه میرفت وگوسفندانش درآنسو میچریدند مرغای خانگی دراطرافش بودند مرا بیاد ده خودمان میانداخت . بیا دآن روزهای شاد وبیخبری .
    اما امروز دل او در گروی یک پالتوی یک میلیونی است ودل من درگرو آن لاله های سرنگون  و دشتهای سر سبز و کوههای سر بفلک کشیده .که اجدام درآنجا خفته اند .پایان 
    ثریا / اسپانیا /» لب پرچین « 14/01/2018 میلادی / 
  • حاکمین امروز

    سالهای سال است که شیطان در شکلهای مختلف  خداوندگار را از تخت به زیر کشیده وخود بجای او نشسته وحکم میراند ، نگاهی باین چهره باید بما بفهماند که حکومت الهی دیگر دردنیا خریداری ندارد ،،هرچه هست دام است وفریب واین دلالان  مذاهب یا شمعون ها درحال جیب بری وکلاه برداری میباشند  امروز به دستور همین شیطان است که هوادارنش معابد بزرگی را برپا میکنند  وبرای برای برپا  داشتن  پول وطلا  انسانهارا قربانی میکنند  وبه زنجیر میکشند  باید عقیده خودرا بر آنها تحمیل ننمایند .
    این یکی از نمایندگان همان شیطان است که بر منبر میگوید ” اگر کسی گفت نه لبنان نه غزه صدایش را خاموش کنید  واگر کسی گت ایران وطنم اورا بکشید . فتوای چنین جانوری  حاکم شد .
    امروز حتی دانشمندان  هم  در آ زمایشگاه های خود  بجای چاره  برای جان بشر وبقای او دست به ساختن انتنسانهای  مصنوعی میزنند  گاو مصنوعی گوسفند مصنوعی وتخم مرغ ساخته کارخانه جات چین واسراییل وامپراطوری سفید پوستان کم کم رو به زوال است  وبجایش این شاطین که از غار کعف بیرون آمده اند وهنوز با سکه های خود جهانرا وزن میکنند  درهمه جا فرا وانند .
    خوب دراین غوغای  بی ثمر چگونه میشود داستانی خلق کرد که با اصل بخواند وامروزی باشد ، امروز تنها کار ما این است که درباره دیگران اظهار نظربدهیم وبیشتر عیوب دیگران را ببینم تا خوبیهایشان را چون خوبی را دیگر نمیشناسیم  .
    خدایی در خیال خود ساخته بودیم بر او لباسی از ابریشم خام پوشانده بودیم  پدری مهربان بود وما هرگاه دست تضرع سوی او دراز میکردیم بی نصیب نمی ماندیم او در خانه خود یعنی دردل ما نشسته بود . » شاید هنوز هم باشد « اما چرا قدرت خودرا ازدست داه وجهان هستی را به دست شیطان سپرده ؟ نمیدانم 
    خدا را نتوان دید که درخانه فقر است ….اینهم یکی از دکانهایی بود که دراویش باز کردند تا مردمرا بکار گل بکشند حقه بازانی که باز اززیر عبای امپریالیزم بیرون آمده بود وشاعرانشان دم میگرفتند ومردمرا به گریه وا میداشتند وخود در کاخ هایشان با دخترانی نابالغ همبستر میشدد  تا اورا متبرک سازند !!! 
    نوشته ای را خواندم  که میگویند : مردی به مکه رفت تا حاجی شود هنگامیکه برگشت دوستی از او پرسید : 
    خوب خدارا دیدی چه شکلی بود ؟
    او درجواب گفت :  خدا که خانه نبود ومردم هم بیکار دور  حیاط میگشتند .
    این یک نمونه از تحمیق کردن مردم است  امروز نیمی از مردم جهان بی خدا شده اند ونیمی به شیطان دل سپرده اند آنچنان دلی که دیگر مجالی برای تفکر ندارند .
    ومیگویند دربعضی ز مرزها  مامورین  میپرسند که مذهب تو چیست  واگر طرف جوب بدها بی خدایم  ، مامور مرز میرسد  بیخدای پروتستانت یا بی خدای کاتولیک ! 
    مسالمانی که باید خدا داشته باشد چون تاجری دربیابانهای مکه ناگهان خدا براو ظاهر شد ودفتر ی را باو داد وگفت بخوان  آن تاجر بیسواد بود اما خداوند با کمک جبرییل قلمی دردست او نشاند و گفته هایش را گفت تا آن مرد نوشت ، البته ضد ونقیض هم زیا د بود که یکی از شاگردان آن تاجر  درآنها دست بردو وآنهارا تنظیم کرد اما به سزای  اعمالش رسید وکشته شد  چرا درکلامی که از خدا رسیده دست برده ای؟…….خوب دیگر چه میتوان گفت ؟ درحال حاضر باید دنیای اسلام درخاور میانه شکل بگیرد دعوا برسر ارباب ورهبر است  دنیا باید مانند حلقه های المپیک رنگی شوند سفید ها یکطرف سیاهان طرف دیگری مسامانان درگوشه ای به سر وکله هم بکوبند وبین ارباابان  مسیحیت دنیز نفاق بیفتد سر انجام ناجی از میان برخیزد وبگویه همه باید تابع من باشید منم خدای خدایان بهشت او ا ز پیش ساخته شده تنها حوریانش کم است ومغ بچگان .
    ومن دردلم بها همان خدای  خودم گفتگوها داشتم  تا جواب آزمایشهایم  رسید ” همه چیز خوب بود پرفکت . ومن از او سپاسگذاری کردم . 
    من این ایوان نه تو را نمیدانم ، نمیدانم / من این نقاش جادو را را نمیدانم ، نمیدانم 
    گهی گیرد گریبانم / گهی دارد پریشانم / من این خوش خوی بد خورا نمیدانم ، نمیدانم …….”شمس تبریزی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 13/01/2018 میلادی /….
  • زبان سرخ

    میگویند :
    زبان سرخ سر سیاه را برباد میدهد !
    حال خوشبختانه سر من و سر جناب ترامپ هردو سفید است ، زبانمان تیز و حرفهای دلمانرا میزنیم او برای امریکا و جیب خودش میجنگد  من برای ” عدالت : کلمه ای که گم شده واز  دایره المعارف  محو گردیده است .
    روز گذشته گویا ایشان در یک مجمع عمومی  افریقاییان و آن دسته از کشورهای فقیر را  “چاه مستراح” خطاب کرده وگفته چرا باید اینها وارد امریکا شوند ؟ البته اگر آنها هم مانند مردم سر زمین ما با کیفهای لبریز از پول وطلا وارد میشدند فورا مقام الهوهیت میافتند ،  زبان منهم باز بود ویک کامنت زیر گفته بی بی شهربانو گذاشتم نتیجه این شد که دیگر نمیتوانم وارد خیلی از جاهاشوم البته قابل ترمیم است اما کو آن بیان آزاد و آن دموکراسی که میل دارید برای ما به ارمغان ببرید ؟؟!
    من حق دارم بگویم نه شما ونه اولاد بزرگوارتان را  نه دوست نمیدارم ونه احترامی برایشان قائلم ، آن دختر بدبخت که به فنا رفت آن پسر نازنین به دست چه کسانی!؟ بقتل رسید وآن یکی هم که مشغول تریاک کشیدن میباشد .
    از این روزهاست که برای جناب ترامپ یک پرونده هفتاد منی  بسته بندی کنند و او را سر جایش بنشانند “مگر منافع  زیادی در برجام و غیره باشد : !!!  مراهم بسته بندی میکنند تا نتوانتم حرف بزنم اما من جاهای زیادی  برای حرف زدن دارم بقول آن پیر قدیمی قلم فراوان وکاغذ ارزان است ، میستوانم همه را درآنجا بنویسم که نوشته ام و محفوظ بدارم .
    حال از جناب آقای ترامپ میپرسم مگر آن ” کاکا” از همان محل واقوامی  که شما نام برده اید برنخاست و بر مسند پر قدرتمندترین کشورهای جهان ننشست وبا انبوهی  از دارایی در کنار شما قصر جدیدی نساخت ؟  انسان باید با شانس به دنیا بیاد  بعضی ها به هنگام تولدشان با قلم مویی که درون  نجاست فرو برده اند بر پیشانیشان خطی میگذارند و میگویند برو .آن تیره روز و سیاه بخت یا بیگناه کشته  میشود ویا نیمه جان درگوشه ای خودش را میکشد  بعضی ها را هم با قلم مویی که در طلای مذاب درست کرده اند روی پیشنانی آنها ضربدری میزنند و میگویند برو سرنوشت باتوست .
    عده ای بدون علامت بدنیا میایند  تا جاهای خالی را پرکنند وجودشان ویا عدم آن وجود بی تفاوت است تنها به دنیا میایند تا نسلی از گوه بسازند و خیلی زود هم از دنیا بروند .
    چون سرنوشت فراموش کرده قلمرا   درون  آن دو شیشه فرو ببرد .
    سرنوشت بد جوری انسانهارا ببازی میگیرد  اگر توانستی با آن دربیفتی چند صباحی انرژی خودترا صرف زور زدن و پیروزی بر آن میکنی سر انجام خسته و درمانده  درگوشه ای میخزی واین سرنوشت است که بتو میخندد. تو از پا افتاده ای .
    امروز ترا  دسترس فردا نیست 
    .اندیشه فردات بجز سودا نیست 
    ضایع مکن  این دم ار دلت بیدار است 
    کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست  ……..”خیام نیشابوری “
    ما درقرن شیطان زندگی میکنیم  ودر دلهره های معصومانه خود میغلطیم  در هجوم تاریکیها  وزمانی در نور شمع  هم گم میشویم  با اوهام های بی سر و ته خود  .
    از تاریکی نوری بیرون نمیزند هرچه هست تاریکی است .
    در سایه روشن های هراس آورو ترسناک راه میرویم بی هیچ هدفی  بی هیچ آینده ای وبی هیچ امیدی .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 12/01/2018 میلادی 
  • زرین تاج خانم

    امروز زیر دوشن نمیدانم  چرا یاد این خانم افتادم  ،  خانمی که پس از مرگ شوهرش وعرق خوریها ولباسهاس دکولته ناگهان روی بسوی مسجد آورد وشد مومن دو آتشه  سواد نداشت  نمیدانم صاحب چند بچه بود ؟ چند دختر که همه آویزان گوش دایی جان بودند .
    روزی  دیدم سر وکله اون گله درکمبریج پیدا شد ای دادوبیداداینجاهم ما راحت نیستیم ؟  خانمها وآقایان مطابق معمول  سر میزقمار نشستند وبساط عرق وتریاک هم فراهم شد  وپیشخدمت مخصوص که بنده باشم مشغول پذیرایی !
    ناگهان زرینه خانم مشت به سینه اش کو فت که ای ممد رضا ، ایشالاه داغ بچه ات به جگرت بماند که جوانای مردم موکوشی  » میکشی « ،  برگشتم وگفتم  اهه ، زری خانم  ؟  شما چرا  شما که همه افتخارتان این بود که زن برارتان درباری بود ! در جوابم گفت “
    تو چه میدانی تو که خبر نداری توکه مچد ( مسجد ) نمیری چه میدانی روزی صدها جوان بیچاره را موکوشند وتوی چاه میاندازند ، 
    گفتم زری خانم نفرین خوب نیست نفرین مانند موج میرود وبر میگردد شما خودت پسر داری  اما من بیشتر از شما میدانم این ملاها دارند مغز شمارامیخورند .
    درجوابم گفت ، برو پی کارت ، برو شعرت را بخوان سازت را گوش کن  نه نماز  میخوانی نه مچد میری  نان  برارم برات حرامه !!! » نه مسجد میروی ونان برادرم برایت حرام است «
    گفتم از همان راهی که شما نماز میخوانید  نماز منهم همان شعر وساز است اما من نفرین به کسی نمیکنم پشت سر کسی هم بد گویی نمیکنم مال دیگرانرا هم مفت ومجانی نمیخورم  ودزد هم نیستم واز اطاق بیرون رفتم .
    او لال شد ومرد
    من از دست آن قوم ظالمین به شاخ افریقا فرار کردم  سی سال گذشت روزی یکی از دخترهایش بمن زنگ زد وگفت 
     شما میدانید پولهای دایی جانم کجاست ؟  دایی جانیم سی سال کار کرد !! گفتم چند ساله ما خارج هستیم ؟ من خبری از پولهای دایی جانت ندارم بعد از سی سال دنبال پول دایی جانت هستی بروا ز معشوقه هایش که درهمان امریکا هستند بپرس  منهم سی سال سال کار کردم امروز صنار ندارم .
    معلوم شد که خانم شوهرش بیکار است پولشان تمام شده حالا بفکر دایی ان پولدارشان افتاده اند وآنقدر احمق هستند که نمی دانند سی سال درخارج مخارج چهار بچه محصل یعنی چی ! گوشی را گذاشتم ونشستم بفکر  که این طایفه چقدر باید بیشعور  باشند .
    حال محمد رضا شاه رفت  دوباره بوی کباب بلند شده دوباره بچه هارا ازهند وخارج وارد ایران میکنند تا باز به نوایی برسند . اینفرهنگ پربار ما ایرانیان عزیز است .
    مشتی قبیله دورهم جمع شده اند وتنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است که خوب بمدد آمدن بقیه لهجه های مختلفی درمیان آن جای گرفته وانگلیسی هم چاشنی آن است 
    باد از کدام سو میوزد؟ بوی کباب از کجا بمشام میرسد ؟ وچه کسی نجیب مانده ؟ وخیلی حرفها که بماند برای روزهای دیگر .پایان ثریا / اسپانیا /
  • ذگر عاشقانه !

    نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی 
    که این متاع قلیست وآن عطای کثیر………..حافظ شیرازی
    خوب ، مردم بپا خواسته اند  خونها به راه افتاد تا دوباره فاشیزم بر سر زمین ما حاکم شود .
    فاشیزم مذهبی رو به فناست  اما صدای پای دیگری میاید ومن این صدارا دوست نمیدارم ، در این امید بودم که مردی از میان برخیزد اما دنیای بزرگان مردکی را در آ آب ونمک خوابانده دوباره بسوی آن سرزمین میفرستند حال اگر قبلا سر زمین ما در گرو رهن مسکو بود  وسپس مقداری در گرو سوسمارستان حال یکپارچه تحویل بنیاد نیکوکاری یو اس میشود .
    بی بی شهر بانو دوباره خاطره گویی را شروع کرده مادر بزرگ دفتر مشق خودرا باز کرده و باز از اول برای بچه های تازه قصه ننه من غریبم را میگوید و مردان مزدور وحقوق بگیر جاده را برای تشریف فرمایی حضرت ولایتعهدی باز میکنند .
    نه !   هر بار ودر هر سر زمینی گاهی یک معجزه رخ میدهد نه بیشتر .
    ناپلئونرا انگلیسها در چشم جهان خوار کردند درحالیکه او یک انسان بلند پایه ومتفکر بود این او بود که میگفت ” زنان با یکدست گهواره را تکان میدهند وبا دست دیگر دنیارا .او بود که به سرنوشت اعتقاد داشت وبه آرزوی  خود رسید تاج لویی بیصاحب روی زمین افتاده بود خم شد آنرا برداشت وبرسرش گذاشت قانون اساسی فرانسه را او تنطیم کرد که هنوز بقوت خود باقیست تنها چند خط را که به نفع رفقا بوده است پاککرده اند ، وقانون اساسی این سر زمین که من درآن زندگیم را به پایان میرسانم  از روی همان قانون نوشته شده است .
    صدای پای فاشیزم بلند است ومن امیدی ندارم  یا جنگهای داخلی  وشورشی وتجزیه ویا سر انجام باز یک حکومت شاهی  نظیر گذشته که باز این ” بانو ” است که حاکم است نه شاه ونه ولایتعهد .
    برای من یکسان است زمان برای من رو باتمام است زمانی بیشتری را نمیخواهم دنیا را دیده ام  همه چیر ا خورده ام از تجاوزها تا بردن اموالم ومرا بخاک سیاه نشاندن اما من روییدم سبز شدم امروز شاخه هامیم پر بارند من احتیاجی به چیزی ندارم . تنها آرزویم این بود که آن سر زمین ومردمش آزاد شده وروی شادی را ببیند  واگر عمر بود منهم سری بخاک خودم بزنم اما برای این مسائل دیراست .
    شب گذشته پسرم زنک زد وگفت ” 
    مادر مقداری پول به حسابت تو ریخته ام کمی هم به حساب خواهران وبرادرم ! من یک اضافه حقوق داشتم بین شماها تقسیم کردم .
    اشک از چشمانم سرازیر شد . پسرم ! من به پول احتیاجی ندارم تو زحمت میکشی تو شبها تا صبح وروزها متوالی گرد جهانی تو فرزند داری این پولهارا برای آنها بگذار تا مانند خودت گرسنه نمانند این دست ودلبازی هارا به دور بریز پدرت پولهایش را صرف قمار وفاحشه های کاباره میکرد تو پولهایت را صرف ما نکن . من ماهها میشود که یادم میرود بروم حقوق ماهیانه ام را بگیرم ، خوب دربانک میماند اگر بانگ مانند بانگ گذشته ورشکست شد وپولهایم را خورد تازه میشوم مانند بقیه !!!! اا اینجا قانون دارد پول مردم را باید پس بدهند بعد اعلام ورشکستگی بکنند .
    نه عزیزم ،  پول آخرین چیزی است که من دل به آن بسته ام  چیز ی لازم ندارم  ، نه هیچ چیز تنها چند روبدوشامبر ودم پایی وچند پیژامه !!! لباسهایم درون کمد خاک میخورند  سالهاست که نمیدانم چه بر سر کت وپالتوی جیر من آمده روی آنهارا پوشانده ام جایی ندارم بروم کسی نیست که دیدو بازدید بکنم لازم ندارم پز بدهم برای خرید تا سوپر هم همین شلوار وکت کافی است یا پیراهن معمولی که درخانه میپوشم .
    اینهمه گذشت ومهربانی را چگونه میتوانم نادیده بگیرم ؟ سرم را با غرور بالا گرفتم از اینکه توانسته ام با دست خالی بدون هیچ پشتوانه مالی وانسانی این نهالهارا به ثمر برسانم وحال درزیر سایه آنها دراز کشیده ام واز میوه های آبدار وخوشمزه آنها لذت میبرم .
    دلم در گرو عشق سر زمینم بود که آنهم تمام شد .
    دلم درگرو عشقی بود که آنهم به پایان رسید 
    دلم در جایی سر گردان بود وپی گمشده اش میگشت که خسته و وامانده بسوی خودش با زگشت وشبها با نا آرامی بر قفسه سینه ام میکوبد که هی ، برخیز ……
    بر میخیزم  وبه تماشال دنیا ودلقکهایش مینشینم ویا میاندیشم  . 
    کجا رفتند ؟ آن مردان بزرگ وآن زنان پر ابهت ودانا  امروز آن رجاله دروغگو که معلوم نیست از کدام قوطی اورا بیرون کشیدند وجایزه صلح را باو دادند  قد علم کرده بوی کباب شنیده  بقول آن ” مرد معلم ”  کباب نیست خر داغ میکنند تو دلت برای زندانیان سر زمینت نسوخت حال بلند شده ای پرچم مبارزه دین خودرا به دست گرفته ای خیال میکنی ما نمیدانیم که از کدام جهت برخاستی ونامت چیز دیگری است تو یک ( بهایی) هستی شاید عده ای آنرا ندانند .
    حال درانتظار دین دیگری باید باشیم  ایکاش این یکی را از روی زمین بر میداشتند واینهمه کشت وکشتار نبود اینهمه خون بیگناهان ریخته نمیشد ایکاش درب های آهنین واتیکان ، مساجد ومعابد را گل میگرفتند ومیگذاشتند مردم با شعور خود زندگی کنند حال دین چهارمی ببازار آمد فاشیست تر از قبلی ها دینی جهانگیر که باید همه کره زمین را در بر بگیرد وهمه گلو بلالیستها  دارند آنرا تزیین میکنند . 
    از این روزها چیپسهایی نیز زیر پوستمان میگذارند که دین ونام وفامیل وعلامت خونی ما نیز در ان ضبط شده بدون آن تو محلی از اعراب نداری ودر آن زمان است که  حسرت امروز را یکشی بدون آن “چیپش ” تو وجود نداری وهرگاه سوت کشیدند باید مانند سگ بدوی .چه خوب من دیگر درآن زمان نیستم تا این این ننگرا تحمل کنم وانسان بودنمرا زیر سئوال ببرم . 
    خوشا به سعادت بیخبران 
    بر آن سرم که ننوشم می وگنه نکنم 
    اگر موافق تدبیر من شود تقدیر .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 11. 01 /2017 میلادی /…
  • چشمانت را ببند

    از راه بیمارستان بر میگشتم 
    حوصله دیدن دکتررا نداشتم  تنها آزمایش خون بود رگهایم نازکند مانند یک شمر بجان بازوان من افتاده بوند به دنبال رگها چند جا سوراخ شد تا رگی را یافتند حال تهوع داشتم گرسنه ام بود خودم را به یک قهوه خانه درب وداغان نزدیک بیمارستان انداختم قهوه ای تلخ با کمی نان خشک  .
    در راه بازگشت نه دیگر برف وباران ونه درختان شاداب وزنده شده برایم جلوه ای نداشتند تنها تابلوهای تبلیغاتی از هر سو سرک میکشیدند 
    .
    با خودم گفتم چشنانت را ببند وبه زیباییها بیاندیش  !!!کدام زیباییها چهل سال است که انقلاب هرروز توسط دیگران به رویمان  استفراغ میکند چهل سال است زبان ما گم شده چهل سال است که نه خطی ونه یاد ونه یاری  به کدام غنچه های خاموش بیاندیشم  به کدام بوسه های مهربانی به هنگام شب فکر کنم ؟ به کدام دشت سر سبزی بیاندیشم که متعلق بمن نیست روی زمین مردم راه میروم وزیر دست مشتی بچه پرستار که از کشورهای  خودشان  باین جا هجوم آورده اند باید مانند یک خرگوش آزمایشگاهی  بالا وپاین بروم  به کدام پرستار مهربان که واقعا دوره دیده واولین درس مهربانی را فر گرفته اعتماد کنم گویی با یک حیوان طرفتد برایشان فرقی نمیکند تو یا زباله  کسیرا نمیشناسی پارتی نداری  خوب را رضای خدا یا راه رضای شرکت بیمه که هرماه دویست وپنجاه یورو از حسابت بر میدار کمی بتو مهربانی میکنیم وجواب سلامت را خواهیم داد.
    امواج دریا خاموش ویخ زده  مه روی کوهها نشسته وابرهای تکه تکه روی آسمان  صاف آبی راه میروند درشمال برف ویخ بندان  غوغا کرده است  تو دربهشت نشسته ای کم به این زیبایی بیاندیش با جسارت وسرسختی تمام چشمانرا بستم ویک عینک سیاه هم روی چشمانم گذاستم تا آسمان اشکهایم را نبیند .
    مانده بودم که این چه سرنوشتی بود نصیب ما شد ؟
    آه شاعران شیرین سخن ما کجایید  نویسندگان ماهر وپربار درکجا بخاک رفتید در سر زمین ما یک دکتر باید برد تخصصی میداشت تا باو اجازه طبابت میدادند این روزها مدارک دکترا خریدنی ویا از طریق پست ارسال میشود  کمتر دانشجوی پزشکی  به اطاق تشریح پا میگذارز  .
    نه جانم را برای خودم نگاه میدارم  وروحمرا حایل آن میسازم .
    چون فلک آیین کین ساز کرد 
    شیوه نامردمی  را آغاز کرد 
    باده باقی به سبو  یافتم 
    واینهمه از دولت او یافتم 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین) اسپانیا  /10/01/2018 میلادی
  • پرستش بیهوده

    مبین حقیر گدایان  عشق را که این قوم 

    شهان بی کمر وخسروان بی کلهند 
    غلام همت  دردی کشان یکرنگم 
    نه آن گروه  که ارزق لباس دل سیهند …………” خواجه شمس الدین حافظ شیرازی “
    من نمیدانم چرا بشر خودش را از دست داده وخودرا گم کرده است به دنبال خودش میگردد دروجود دیگری ، چرا اینهمه بت پرستی در دنیا رواج یافته چرا مردم میترسند 
    از چه چیزی از چه جادویی وچرا اینهمه اسیر خرافات واسیر مکر وریا ودروغند .
    بشر خود را ومقام عالی بشریت را گم کرده است اینها که ما دراطرافمان مبینیم گرگهای خونخواری هستند که تنها لباس انسان پوشیده اند  ، نمیدانند که انسانیت چه معنا ومفهومی دارد ، همیشه باید یکی باشد تاج سر ما وما آاورا ستایش کنیم وبپرستیم این بازی درویشی مرید ومرادیی هم  تنها برای همین میان مردم ما وسایر کشورهای بدبختی  نظیر ما قوت گرفت برای آنکه میل داشتیم دیگری را بپرستیم تنها یکنفر ا ، خوب این یک نر دروجود خودت جای دارد وذراتش درهمه جا پخش شده است . دل هر ذره که بشکافی آفتابیش درآن بینی ، مدتهاست که مردم ایران سرگرم این هستند که رهبری بیابند اورا ستایش کنند وسپس بر شانه هایشان بنشانند وبر تخت زمردین اورا خوابانده دورش بگردندواو همان اژدهایی میشود که چهل سال پیش از جای برخاست وشعله های آتش دهانش تا شمال وجنوب  شرق وغرب را گرفت یک مجنون  یک دیوانه  یک بیسواد وسپس دیگری را بجایش نشاندند چون میل  به آ پرستش دارند و ” بالایی ها ” کمک میکنند تا یک حییوانی را تاج سر شان کنند تا بتوانند ودوراو بچرخند .
    سپس خسته میشودند به دنیال یک تازه تری میروند ویا پول بیشتری مییگرند ویا امکانات بهتری  ناگهان میروند آن قاتل سبیل کلفت را ماننند استالین  ستایش میکنند نامش را با طلا بر سر سر خانه هایشان مینویسند  وبه هیبت او درمیانند  هرکدام یک سبیل کلفت بر پت لبانشان میچسپانند .ویا به دنبال آن پیر مرد دیوانه راه میافتند که مجلس  شورا را با توالت خانه اش عوضی گرفته بود .
    نمیدانم این خاصیت بت پرستی درهمه جای دنیا رواج دارد ؟
    بیسوادی وبیشعوری ودر سطح پایین شعور ومعرفت انسانها کاری است که بزرگان میکنند تا سوار شوند . بردگی نوین رواج دارد آدمهارا میخرند وبه زمینهای فوتبال یا تنیس میفرستند داوران چشمانشان به دهان ارباب است  » آوت« یا مدال ؟!
    سر زمین ما دیگر جای خودش را دارد  واین نسلی که باصطلاح روشن شده ودانش فرا گرفته میل دارد مانند یک فرانسوی یا یک امریکایی زندگی کند بی آنکه از شهر ودیارو اقلیمی که درآن زندگی میکد  باخبر باشد ..
    بشر از چه زمانی خودرا باخت واز شرخود رها شد ؟ از چه زمانی  میلش بدانجا کشید که فرمانبردار دیگری باشد ؟  آزادی سیاسی آزادی نیست این آزادی روح است که انسان میتواند ادعا کند  فرد آزادی است .
    ما فرهنگی بسیار غنی داشتیم که متاسفانه با ببیخردی وهمان خوی بت پرستی  وبیشعوری آنرا ازدست  دادیم حال امام زاداه ها قدمت تاریخی دوهزار ساله یافته اند وما ایرانیان وحشی قدمتی پانصد ساله . تاریخ را برای همین از مدارس جمع کردند !
    گذاشتیم همه روی ما سوار شوند چرا؟ خودفروشی بهتر است . کسانیکه در طی قزون واعصار بما حمله کرده اند از تعداد انگشتان دست بیشتر است گمان نکنم خون پاکی در رگهای ما جریان داشته باشد  برای همین هم هست دشمن یکدیگریم خون میجوشد ، مغول ، ترک ،  افغان ، یونان ، روس ، عرب که مارا درسته قورت داد .
    حال روی اله کلگنگ سواریم ، نیمی عرب شده ام نیمی لامذهب ، نیمی عجم ونیمی برده .
    چهل سال گذشت ملتی  خوار وذلیل شد همه چیز خودرا ازدست داد  جوانان دیروز پیر شده اند وپیران دیروز مرده اند اما هنوز درخم یک کوچه مانده ایم  مریم جان بهتر است یا شاهزاده  ، سام بهتر است یا رودابه ؟……..پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/01/2018 میلادی /…..
  • روزی از روزها !

    این عکس را خودم گرفتم متعلق به چهار روز پیش است .
    قبل از آتکه برف وباران وتاریکی جاده هارا بگیرد ، قبل از آنکه دویست وشصت اتومبیل  نزدیک به بیست ساعت درجاده ها زیر برف شدیدوسرما ویخبندان محبوس باشند وکسی به دادشان نرسیده باشد قبل از آنکه دخترکی در بغل مادر از سرما سیاه شود وقبل از آنکه موجی سنگین از دریا بلند شده زن بدبختی را بکشد .
    هنوز این ملت درمرحله ابتادایی هستند هنوز هیچ آمادگی حتی برای یک باران ساده ندارند بعد از ساعتها سر انجام اتومبیلهای برف روبی که خودشان میان جاده مانده اند وبرف پارو کن ها وپلیس  وآتش نشانی رفته وتوانسته جان عده ای را نجات دهد هتل ها یا متل هایی که رانندگان ( اقتصاد) شبهارا درآنجا بسر میاورند دربهایشانرا به روی مسافرین بدبخت باز کرده اند .
    جالب تر این است  که اینها برای رفتن به دریا خانه شانرا نیزمیبرند اما از جنوب تا شمالی که حتی امواج دریا یخ زده چیزی با خود نبرده اند ویا برده تمام شده است بهر روی اخبار ما این است و فستیوال کن که بهر روی به کار خود ادامه میدهد وآرتیستها کش آمده باد کرده فرسوده پیر شده ازکار افتاده بعنوان تماشاچی میروند تا مثلا شا هد این باشند که مجسمه  خرسی گربه ای خری الاغی کره الاغی را به چه کسی میدهند والبته امسال گویا یک جایزه افتخاری نصیب بانوی برجسته اپرا ونفری شد! وجناب اسپارتا کوس با صندلی چرخدار مانند یک پتوی گوله شده درسن یکصد سالگی به همراه عروسش به روی صحنه آمد واین بود همه اخبار امروز ما ابدا خبری از شورش برخاستن وقیام ملتی درمیان نبود تنها باحروف درشت نوشتند که ” تدریس زبان انگیسی در کلاسهای ابتادایی ممنوع شد ” خوب درزمان ما هم در دبستان ما زبانی نداشتیم غیراز فارسی حال شاید چین یا روسی ویا عربی جای آنرا بگیرد در گذشته دروس دبستانی ما منحصر بود به تعلیمات دینی / مدنی / انشاء/ دیکته / فارسی / درس قران / وتدریس موسیقی ؟
    خوب بچه ها میروند کلاسهای خصوصی یا درخانه معلم خصوصی میگیرند ویا از اینترنت  درس خواهند گرفت . کله های شما هنوز هچنان درونش پهن سوخته جای دارد .
    امروز صبح عصبانی از خواب بیدار شدم  عصبانی دوش گرفتم  با همه چیز سر جنگ داشتم با استکان  با نان با نارنگی !!! .نه اینکه  چرا کشتی من  آرام روی آبهای گرم حرکت نمیکند ! خیر کشتی من همیشه درحال متلاطم وگاهی غرق شدن بوده هیچگاه آرامش درونی وبیرونی نداشتم  اما همیشه لنگر را محکم دردست داشتم ویا دستی از ماوراء بکمکم میامد اما این روزها آن دست گم شده دستهای خودم نیز قدرت ندارند کشتی را رها کرده ام هرکجا که میخواهد برود تا درون آبهای یخ زده دریای شما ل !!!
    چند خبر از دکتر مجید سمعیی خواندم که باو حمله کرده بودن او رفیق شفیق فرهنگ شریف بود وفرهنگ دلال معامله بین او وجیم الف  چه پزی میداد پروفسور سمعیی آمد منزل من برایش یک میهمانی دادم بی نظیر !!! چه کسانی را دعوت کردی ؟مشتی لات ودلال مواد مخدر واسلحه  آدم حسابی که درآنجا زندگی نمیکند همه ازهمین قماشند خودشان در آیینه بجای خر عکسی از یک شمایل میبیند . بهر روی سخت مورد غضب خیلی ها قرارگربته است متخصص دست مغز وسلولهای از کار افتاده رهبر چک وچلاق  جیم الف است .
    بمن مربوط نمیشود دراین  بازار بلبشو باز بی بی شهربانو بیانه صادرفرمودند برای کشف حجاب برو بابا خدا ترا هم به راه راست هدایت کند وشعور از دست داده اترا بتو برگرداند امروز کسی درفکر کشف حجاب نیست مردم نان ندارند بچه ها سر سطل زباله ها دنبال غذا میگردند تو آرم درآارتمان شیک که اطرافش را گاردها گرفته اند کاری نداری وتنها پیام میفرستی  هر صبح لابد مثل من از آن اطاق باین اطاق میایی ونامش را میگاری به دفترم رفتم ایملهارا چک کردم جوابهارا نوشتم !!! ودعوتنامه هارا پاسخ دادم !!!! بوی الرحمانت بلند است رفیق. .
    باران بشدت میبارد ومن لباس پوشیده میخواستم برا ی خرید بروم .خوب مینشینم وبه صدای باران گوش میدهم تا ببینم چه خواهد شد .پایان 
    ثریا ایران منش » لب پرچین » / اسپانیا . 08/01/2018 میلادی !.
  • بخش نهم » موکو «

    رستوران  بزرگ » مادام پیترو «  دارای قسمتهای مخطلفی  بود یک سالن کوچک که یک میز دوازده نفره درآن قرار داشت ونزدیک به آشپزخانه بود و با پرده های کلفت چین دار از سالن میانی جدا میشد  در سالن وسط شش میز گرد ناهاری خورد در دو طرف قرار داشتند و در قسمت آخر نزدیک پنجره که از بیرون دیده نمیشد یک میز با دوصندلی جای گرفته بودنداین میز چهار گوش کوچک با دوصندلی همیشه خالی بودند  اما آن میز دوازده نفره همیشه لبریز از میهمانانی که نمیشد آنهارا دید وتنها پیشخدمت مخصوص  از آنها پذیرایی میکرد مادام پیترو گاهی دستی به نوک بینی اش میزد وبه ونوس میگفت ساکت آنها مستمعین بودند واستراق سمع میکردند . ملوسک دختر ونوس کم کم داشت بزرگ میشد نام اورا دریک کودکستان محل نوشتند دختر زنده دل شاداب وخوش خوراک بود ، از مهندس دیگر خبری نبود اگر هم میامد همیشه چند نفررا همراه داشت واکثرا هم مست بود برای ونو س او دیگر مرده بود همه هوش وحواس او دخترش بودوانصافا مادام پیترو اورا وبچه را مانند فامیلش دوست میداشت وگاهی فکر میکر این رستورانرا پس از مرگش به ونوس بسپارد در این تصمیم باقی بود.
    روزی   آن میز کوچک دونفره با دو مرد بسیار رعنا وخوش قیافه پر ون شد ونوس  برای اولین بار بود که آنهارا میدید میزهای وسط اکثرا متعلق به سیاستمداران وارتشیان بود وآنها با چشمان دریده وحیز خود در ارزوی تصاحب این گل تازه رسیده بودند امااز ترس مادام وبادیگارهایش  سر خود را  به زیر میانداختند خود مادام  یک پا پهلوان بود بهر روی آن روز یکی از  پیخدمتها نزد مشتریان تازه رفت تا منورا بگذارد ودستور غذرا بگیرد اما یکی از آنها که روبروی نشسته بود وچهره اش بیشتر به آرتیستهای معروف سینما شبیه بود  گت به آن خانم بگویی بیاید ، پیشخدمت گفت ایشان مدیر اینجا هستند نه گارسن  آن مرد با وقاحت از جای بلند شد وبا اشاره دست ونوس را خواست که سر میز برودونوس به ناچار به همراه سر پیشخدمت جلو رفت وپرسید “
    اوارمرتان چیست ؟ 
    آن مرد با لهجه شهرستانی  گفت “
    خانم جان اول چند  آبجو برایمان بیاور ویک بطر ودکا تا بقیه اش را بگویم نگاهی خریدارنه هردو مرد باو انداختند .
    ونوس با کمال ادب گفت ” 
    ببخشید آقایان اینجا تنها آبجو شراب وشامپاین سرو میشود سایر مشروباترا میتوانید در اغذیه فروش سر گذر بنوشید 
    ناگهان مرد از جای بلند  شد وگفت هرچه دستوردادم بگو بیاورند بروند ازمغازه ودکا بخر ….
    ناگهان سر وکله مادام پیترو به همیراه یکی از گارهایش یدا شد 
    دادا زد “
    آهای دهاتی ، اینجا یک رستوران آبرو مند است نیمدانم کدام احمقی درب رستوران را به روی تو باز کرده است بلند شو بلند شوید وزود این محل را ترک کنید .
    آن  دو برخاستند ودر حالیکه همان مرد با لحجه دهاتی ودهانش بادی در میکرد گفت “
    حال بشت نشان میدهم که من کی هستم 
    ناگهانااز سر آن میزهای دور افتاده مردی بلند شد وگفت “
    اهه پسر عمو تو انیجا چکار میکنی ؟ زود زود برو بیرون  تا من الان میایم 
    مردک که معلوم بود مست مست است کشان کشان خودش را بیرون کشید معلوم شد این تحفه تازه پسر عمو ی همان تیمساری است که ( خانه) دار است ورییس خانه آنچنانی وعضو ارشد ساواک .
    بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « اسپانیا /
    07/01/2018 میلادی  برابر با 17 دیماه 1396 خورشیدی ./.
  • من ث / آ هستم

    این عکس را برای خود نمایی نگذاشتم برای آن گذاشتم  که به بعضی بگویم ” احمق نیستم «.

    بیاد یک سریال تلویزیونی افادنم که  دختری زشت اما بسیار باهوش اسیر دست عده ای شیاد شده بود ونام  فیلم هم » من به آ « یعنی باتریس هستم .
    حال من خودم هستیم با تمام عوارضی که دارم وبزرگترین این عارضه مهربانی بیش از حد ودلسوزیم برای مردمی است که نه میشناسم ونه میدانم  کی وچکاره هستند حتی برای حیوانات هم اشگ میریزم آنهم دراین زمانه !! که ارزش ومقام حیوانات از ما انسانهای واقعی بیشتر است .

    همه این هارا نوشتم که بگویم من » ثریا« هستم خودم هستم بی هیچ رنگی وآرایشی  با موهای سفید  وصورتی که دیگر میرود تا با خطوط تازه آشنا شود  وپیکر ی که میرود تا کم کم خودرا رها کرده مانند ماما بزرگان قدیمی روی مخده پهن شود ونوه ها به دیدارش بیایند باسن بزرگ پستانهایی مانند نان بربری وشکمی پیه گرفته اما سعی دارم به آنجا نکشم شعورم متاسفانه هنوز  کار میکند ومغزم نیز متاسفانه شبها بیشتر از خودم مشغول  کار است به هیچ نوع موادی هم اعتیاید ندارم تنها یک قهوه بدون کافیین مرا شاد میسازد.
    احتیاجی به هیچ چیز ندارم نه به شهرت ، نه به مقام ، نه به اتومبیلهای  لوکس ونه جواهرات ، کریسمس گذشته که من نامش را گذاشتم کریسمس سیاه هر چه  از این جواهرات داشتم بخشیدم به بچه ها تنها یک انگشتر کوچک که قدمت طولانی دارد ونماد فامیلم هست آنرا درانگشت  کوچکم دارم بقیه درون جعبه ها ریخته شه اند 
    از حیث پوشاک هم راحتم یک شلوار یک پلیور احتیاجی ندارم  زیر سایه مارک طراحان بزرگ » گنده« شوم . من اینم . همین .دختر کوهستان ودشتهای بزرگ وباغستانها .
    با سپاس از شما و همراهان  این صفحه لکنتو 
    با مهر فراوان ثریا .
    هفتم ماه ژانویه 2018 / برابر با 17 دیماه 1396 خورشیدی 
  • ای کاش

    ای کاش این جمله همیشه در همه حال انسان آنرا بر زبان میاورد ، اما تنها یک کلمه است نه بیشتر .  ایکاش جوان بودم  جارویی به دست میگرفتم  ومیرفتم تا آن خانه متروک را تمیز کنم کارتونکها را که زاده عنکبوتهای زهر آلوده اند از طاق وسقفها پاک  کنم وطرحی نو براندازم ، ای کاش که تنها یک واژه است .

    تنها خدایی را که داشتیم گم شد  بیچاره جا نداشت تا پاهایش را دراز کند  در هر طرف یک یک حرم مطهر بود یا یک امام زاده ویا یک مقبره شریف !! بنام دزدان  ترحم بر انگیز است ورقت بار  که همه درحال تکفیر وتحقیر کردن یکدیگر میباشند وهمه خود را زیر سایه یکنفر میبنند که خود ساخته اند وسپس در انتظار ( لایکها) !! نوع جدید بیماری امروز مینشینند  کمتر کسی بفکر ” خاک”  وطن است همه بفکر پر کردن جیبهایشان میباشند وهیچگاه فکر نکردند که اگر این خاک را از|انها بگیرند چه برسرشان خواهد آمدودیگر بهانه ای برای زندگی ندارند  اما متاسفانه این مردان پیر دیروزی هنوز اسیر افکار پوسیده خود ونیمه جوانتر ها درون زمانشان قفل وبچه ها درون موبایلها به تماشا رختهای دوران شاه مینشینند وآ|ه حسرت میکند برای چه  دل میسوزانم  برای حقیقت مردم درستکار که گمان نبرم که آنهارا بیابم .

    مدتی سودای این درسرم بود که ببینم درکتب مذهبی  مسیحیان چه ها گفته شده ؟ هیچ چهار مرد یونانی  هرکدام برای خود یک رساله نوشته وآ|نرا بعنوان کتاب مقدس تقیم پیروان ان مرد بیچاره کردند که سالها بود از این  دنیا ومردمش جدا شده بود  وبا کتاب مقدس مسلمانان مو نمیزد از الف یا یای تمت  از روی دست هم کپی کرده بودند تنها نامها عوض شده بود ابراهمیم همان ابراهمیم واسمعیل همان اسمعیل وسرودها وگفته همه همان تنها به زبان عربی مقداری هم اافسانه وقصه وروایت از مغز ویران دیگران چاشنی آن شده بود مثلا داستان یوسف مصری همان مانده بود که داستان کلئوپاترارا نیز بعنوان یک حدیث وارد کتاب کنند .

    حال میل دارند همان آش مانده  وکهنه را که خود خورده وبالا آ|ورده اند با همان قاشق کثیف درحلقوم دیگران بکنند .وجابترین قسمتها همکاری دانشگاهها برایم روشن کرد وداستانهای شکنجه با همکاری دانشگاها ی بزرگ

    حال درآآن سر زمین یک کپی مسخره از داستانهای خیالی ساخته اند  ودانشگاههارا نیز شرک داده  معلمین خرفت ومتحجر و وامانده که تنها به پایین تنه خود میاندیشند  تاج سر جوانان وسازندگان دنیای فردا کرده اند . بنا براین من تنها با یک جاروی کهنه نمیتوانم آن خانهرا تمیز کنم . دستها باید درهم قفل شوندزنجیری کلفت از انسانهای واقعی  ساخته شود  آنگاه شاید بتوان  یک هند کوچک بوجود آورد !!! امروز یکطرف مجاهد آنطرف چریک فدایی آنطرفتر  سلطنت طلب  درکوچه پس کوچه ها مذهبیون بنام ملیون و زنان مردان بیسواد دهاتی که کسی به آنها  نگفته مجبور نیستی دست خودرا سه بار زیر آب کر بدهی ویا خانهرا با شیلنگ آب  تمیز کنی که چرا یک بهایی یا یهودی یا ارمنی پایش را به آنجا گذاشته است .  خدای ما همه یکی است   مارا یکنوع آفریده  این تعالیم دورغی را  باو نسبت داده اند   تا دین حاکم است ملتها همچنان زیر شکجنه اند قوانین » ماکیاولی« یک ایتالیایی گم شده دیوانه . پایان 

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / یکشنبه 06/01/2018 میلادی برابر با 16 دیماه  1396 خورشیدی
  • یارمنست او……..

    یار منست او هی مبریدش        آن منست او  هی مکشیدش

      آب منست او نان منست او       مثل ندارد باغ امیدش ……….«مولانا  شمس تبریزی «

    زمانی فرا میرسد که همه چیز  همه اشیاء همه دربها وهمه دیوارها بتو  میهمانند که  وقت رفتن است  نگاهی باطرافت میاندازی چشمهای گرگ ها بسویت خیره شده  چشمان معصوم  میش ها بسته است تنها چشمان گرگها وکرکس ها وقارقار کلاغان و ناله بی امان کبو تران ترا احاطه کرده است  وتو با چه سر سختی هنوز به زندگی چسپیده  ای ؟   نوری کم سو دراعماق وجودت  سوسو میزند نوری که نامش آرزوست .

    دراین فکری که درمیان این زندگی ریسایکل شده وبین این مردم وجنگهای آینده ونوکری اربابان ناشناس  چه آرزویی ممکن است داشته باشی  ؟ اما بشر همیشه مانند سایر حیوانات ومخلوقات میل دارد زنده بماند ولو با کشتن دیگران .

    خوشبختانه درمن این خوی درندگی نیست  با همه  این احوال سخت به دیوارهای کچی چسپیده ام میلی ندارم جدا شوم تازه اطاقهایم را تزیین میکنم جای اثاثیه را عوض میکنم وامروز صبح متوجه شدم عینیکی که با آن میخوانم یکی ازشیشه هایش افتاد وعینک شکسته  خوب خوشبتانه جایگزینی برایش یافتم کامپوتر بکلی گویی دچار انقلاب درونی شده همه چیز او درهم ریخته باز ازرو نمیروم وباز هر صبح زود لیوان آب را برمیدارم ودر کنارش مینشینم وبا او درد دل میکنم .

      از عمل جراحی منصرف شدم وحال باید بروم  پیمانی را را امضاء کنم که مسئول مرگ وزندگیم خودم هستم بکسی مربوط نیست  بیاد نوه ام افتادم  که تنها پنج سال دارد اما سری نترس وبی کله است  روزی پدرش درکنار او نشست وخطراترا برایش توضیح داد که رفتن بر لب پرتگاه چه معنا میدهد  ساعتی بعد  که حرفهای پدرش تمام شدند رو باو کرد وگفت :  زندگی خودم  وپیکر خودم میباشد به هیچ کس مربوط نیست . دیدم به راستی که نوه حلال زاده خودم میباشد وراه مادر بزرگ را پیش گرفته  حال زندگی من است میلی ندارم روی تختخواب بیمارستان به دست قصابان  بی تجربه آنهم دراین ده کوره تکه تکه شوم که  هیچ چیز نمیدانند  تنها از روی اینترنت کارهارا فرا میگیرند .      دردی است جانگذاز در سینه ام  که مرا میگدازد ومیخورد ومیرود حسی است بیگانه در وجودم که آنرا نمیشناسم وروحی در پیکرم که سرگردان است .امید خوب است  غنچه ای  است که درقلب انسان شکفته میشود  من امیدواریم را ازدست نداده ام وهنوز امیدوارم ودرطلب آرزوها ! ث

    پایان / ثریا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا . 0601/2ی018 میلادی 

  • نغزی ونثری

    دیگر نه عکسی میتوان گذاشت ونه میتوان نوشت ونه درد دلهارا خالی کرد  ، دیگر رشته ها را باید برید  امروز در یک سایت خواندم که برای ” آناتازی”  یعنی  مردن به میل خویش باید هشتاد هزار دلار   داد و شربت مرگ را سرکشید . خرج ومخارج سفر به سوییس هم با خودت هست بردن جسد بو گرفته ات نیز با بستگانت هست  دیدم ای داد بیداد مردن هم  چندان ارزان نیست .
    برگشتم  بحال واحوال گذ شته مدتی ویرم گرفته بود که منهم برای مردم  دستی بالا بزنم وکاری بکنم دیدیم  همه آنهاییکه  باصطلاح در گزارشهایشان مشغول مبارزه هستند حرف اول را میگویند ” پول بفرستید !
    بکجا ؟ برای چه کسی  ؟ رهبر چه کسی است ؟ همچنان پراکنده راه افتاده اید ونامش را گذاشته اید انقلاب ؟ چه کسی شمارا هدایت میکند درچه جهتی روشنفکران دیروزی که امروز همه ماشاء اله بالای سن قانونی زندگی میکنند  همان حرفهای زمان مصدق الدوله را میزنند  ای بابا این سر زمین هیچگاه برای  ما سر زمین نخواهد شد تنها مشتی خاطره تلخ وشیرین  ومشتی چرند برو کنار بگذار باد بیاد .
    خوب پس اینهم نشد  چگونه این دوران نقاهت وضعف را من بگذرانم واز فکر آن بقیه وآن عمل بزرگ بیرون بروم باید کاری بکنم شاید ناگهان تیزی به شقیه ام خورد ؟ نه از این شانسها هم ندارم  باید  بروم بجای  دگر .
    روزگار نسبتا خوبی داشتیم ، بچه ها بودند ، نوه ها بودند ، کادوها تولد وکریسمس ونوروز رد وبدل میشد پول چیبمان یکی بود مانند یک مرغ باد کرده بالمرا روی همه انداخته بودم وسرم را بالا گرفته قدقد کنان میرفتم ناگهان در طی یکشب همه چیز زیر ورو شد کبدم به صدا درآمد که ای وای دیگر از انهمه کثافتی که درطی سالها بعنوان غذا  به درون شکم وامانده ات ریخته ای مرا دچار فرسودگی وبیماری کرده نیمه بیهوش به بیمارستان رفتم وفورا بستریم کردند واز طریق لوله توانستند  آن بیچاره را تا حدی آرامش ببخشد وکیسه ای کوچک نیز در کنار کیسه صفرا گذاشتند تا با هم کار کنند  تقصیر من چیست ؟ این همان غذایی است که همه میخورند هما سبزیجات هورمونی همان بلغورات هورمونی همان میوه های رنگ شده خوب مزاج من تا روزی که باین سر زمین آمدم نسبتا چیزهای سالمی را می بلعید نه نارنگی قدر یک هندوانه وهندوانه رنگ شده و خوب ……آن آقایانیکه درآن بالا نشسته ومسئول غذا دادن ما  به زیر دستان وپادوهایشان هستند با مزاج سالم من آشنایی نداشتند تبلیغاتشان خوب بود آنها هم غذا میسازند هم سم وهم سمومات حشره کش بیشتر کارهارا راهم ماشینها انجام میدهند  .
    امروز همه سرطانی  علیل زرد درعوض لوازم آرایش بسیار  خوب باید چهره پژ مرده را رنگ زد  تا زردی چهره پنهان شود کرم های گوناگون  برای بدن که فردا همه پیکرت را بخارش در میاورد عطرهایی که درقدیم مصرف میکردی امروز همه بوی اسپری توالت میدهند نام ومارک همان است که بود خوب هم تبلیغ میشود اما پول فرائانی دادی درب شیشه را باز میکنی کمی بوی آشناییمیدهد وناگهان یک بوی نا مطبوه شامعه ترا میازارد باید از ان در حمام بجای اسپری توالت استفاده کنی چاره نیست هفاد یوروپولش را داده ای.
    کجایید آن روزهای خوب وبیقراری من میرفتم عطرم به دنبالم میدوید و همه میدانستند که من از کوچه گذر کرده ام.
    در دروان بیماری وبستر بودن من پسرم کار بسیار مهمی انجام داد وکتابخانه مرا مرتب کرد  مقداری را روی میز تحریرم چید حال قیافه یک کابخانه درست وحسابی را گرفته یادم رفت از او تشکر کنم  .
    خوب گله وگذاری بس است امروز وفردا وپس فردا جشن وسرور ششم ژانویه است وهرسال درروز ششم ما صاحب یک کیک حلقه ای میشدیم که دروسط آن مقدار زیادی کف بعنوان خامه ریخته میشد ومقدارا زیادی میوه ها مانده خشک شده  امثال درون آن طلا گذاشته ان ؟! واینجانب از خوردن آن محروم هستم باید تنها تماشایش کنم .
    از خوردن خیلی چیزها محروم هستم تنها روزی چندین قرص و مقداری سبزیجات هومونی آب پز گوشت آب پز ماهی  همین دیگرهیچ  گاهی اجازه دارم کمی مربا با صبحانه ام بخورم ویا یک کمپوت  تا موقع آزمایشهای وحشتناک که ببیند آیا آن کبد کوچک وصورتی من رنگ گرفته وآن لوله ها کار میکنند نمیدانم ایا  آنهار ابر میدارند ویا برای همیشه در درونم باقی میمانند .
    زندگی بیمزه ای دارم نه سیگار نه مشروب نه شیرین نه شکلات نه بستنی نه نمک نه فلفل نه ادویه خوب با یک مرده چه فرق دارم ؟ شاید باشند مانند من بیصدا واینهمه داد وبیداد نکنند من نمیتوانم  یکجا بخوابم ویا بنشیم باید مدام درحرکت باشم بنا براین سر شمارا به درد میاورم واز این داستان نتیجه میگیریم که همه جا پول حرف اول را میزند حتی مردن بمیل .
    روز گذشته در برنامه پرویز کاردان دلم به در آمد اشکم سرازیر شد این پیر  واستاد  سالخورد ه پس از سی سال زحمت برای آن تلویزیون ی که صاحب آن یک مکانیک  یا اتومبیل فروش است  دانشت که ارباب روان پریشی زیاد داردوبالا پایین بسیار در نتیجه برای همیشه از ما خدا حافظی کرد این تنها برنامه ای بود که مدیدیم  چه نام پر مسامایی هم بر آن نهاده بو » اندیشه « به درد هما ن همو سکسوئلها وژیگولوهای خود فروش میخورد به راستی در کنار اشکهای او اشکهای منهم سرازیر شد دیگر از این دنیا بهتر چه میخواهیند ؟!
    مادر فریا د میکشید پولهایت را جمع کن توی این دنیا پول به درد میخورد منهم در جوابش میگفتم  تو چرا پولهایت خرج پدر من کردی ؟ سکوت بود ؟……پایان 
    بامید روزهای بهتر ؟؟
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 05/01/2018 میلادی .
  • چه اتفاقی افتاده بود

    هیچ  نفهمیدم  تنها کم کم میدیدم همه  آن وسائلی که مرا باو مرتبت میکرد از میان میرفتند  تلفن قطع شد وسایر پیامگیرها 
    جدا شد از من جدا شد نه از بقیه  حق هم داشت پشت میز هفتاد ایستاده بودم  حال دیگر آن گرمای آغوش نبود آن مهربانی نبود  چه کسی چه افسونی بگوش او خواند که درعین بیماری مرا رها کرد  درحالیکه روزهای متمادی در انتظارش بودم
    آه  تو خواهی آمد  سر انجام روزی خواهی آمد من  اولین بار پس از چند سال روی تخت بیمارستان خوابیده  بودم آنقدر قدرت نداشتم که آب بنوشم   چشمانم  را میبستم  وفکر میکردم  او خواهد  آمد مرا به دریا خواهد  برد تا زیر آفتاب گرم جان بگیرم آه مادر 
    برو خود را   در آب زلال دریا بشوی  خودرا درحالیکه مد دریا کنار میاید  مبادا ترا در بر بگیرد  وچه بسا هزاران موج سینه بی کینه  ات را نشان بگیرد  وآسیمه  سر ترا به درون بکشد برو خودرا ازلکه ها کثیف بیمارستان پاک کن  ببین چندین کشتی که همه غارتگرند 
    اما تو. همیشه آواز زنده دلان را میخوانی  وگلها با صدای تو به لرزه در  میایند 
    آه مادر  برای توست  که هزاران گیاه میرویند 
    از تاثیر خورشید داغ در دراز نای  باغچه خانه کوچکت 
    گل میکنند 
    آه مادر برخیز وخود را  در آب زلال دریا بشوی تا هزاران گرد وخاک گذشته از روی پیکر  تو پاک شوند لکه های  بردگی  لکه  های ندامت ولکه های ستم 
    از خواب برخاستم صبحی بی رمق بود  نه از آفتاب داغ خبری بود ونه از او  ونه من به دریا رفتم 
    هرچه بود رویا بود  تنها رویا بود 
    ثریا ایرانمنش ”لب برچین” عصر یک پنجشنبه  چهارم ژانویه   دوهزار وهیجده  
  • تجربه دوباره »فرح خانم»

    نه ، خانم جان کور خواندی محال است بتوانی درکسوت مادر بزرگ ایران وارد بارگاه شوی  داانستی که لقب ملکه وپرنسس عمومی و  پیش پا افتاده شده حودرا به شاه چسپاندی ، نه خانم جان هشتاد سال عمر با کفایت کرده ای دیگر خودترا مانند دولپا روز بقیه نیانداز اینهمه بدبختی مردم از توست واز خودخواهی تو واز اینکه بگویند ایران زیباترین ملکه دنیارادارد وخوش پوش ترین را ، حال همان گروه مافیای خوش پوش ترا ونوه هایت را حمایت میکنند ایران را برای ایرانیان باقی بگذار برای آنهاییکه شب وروزشان گریستن بود وحتی نتوانستند عزیزانشانرا ببیند درهنگام مرگ ،تو از این جت شخصی  به آن جت پرید ی تا درمد ها وفشن ها شرکت کنی هرچه باشد سرمایه گذاری خوبی کرده بودی درشراب ، درعطر ودر لباس . فعلا تا روزیکه پایت رااز این دنیا ی ما بیرون بکشی داری بخوری ولباسهای زری بپشوی وبه ملکه  گرسنه آن سوی دینا جواهر وفرش کادوبدهی تا ترا به میهمانیهایشان دعوت کنند !.

    ایران را  ایرانیان پس خواهند گرفت  آنها فرشی از خون قرمز پهن نخواهند کرد تا جناب والاحضرت ولایتعهدی که در چهار خط فارسی صد بار تپق میزند وارد شوند وتاج را از زمین بردارند وبر سر بگذارند .

    شاه ماه خیلی زود از بین ما رفت مهربانترین پادشاهی بود که دیده بودم عمر من تنها یک شاه را دید تازه وارد جمعیت شیر وخورشید سرخ ایران شده بود که به همت والاحضرت شمس پهلوی بنیاد نهاده شده بود خیلی جوان بودم شاید دوازد سال بیشتر نداشتم روزی برای بازدید از این  جمعیت به یکی از انجمنها آمد   من کوچکترین  عضو اول صف ایستاده بودم  دست برد زیر چانه ام وگفت دختر جان چند سال داری  تنها توانستم با انگشتهای دستم نشان بدهم سرخ شده بودم مانند لبو قرمز بودم نوازش دست او بمن یک انرژی داد  باخود میگفتم پس برادرگلی وسیروس وفریدون وسایرین چرا باو فحاشی میکنند حتی خود گلی او باین مهربانی ، شیک معطر .

    گذشت  ثریا آما  چقدر خوشبخت بودند چه زوج زیبایی اما مردم هنوز اورا بباد تمسخر میگرفتند تعداد توده ای ها هرروز بیشتر میشد ( مادام ) در پرورشگاه مشهد حسابی صدها بچه توده ای روانه بازار کرده بود، حال آن بچه ها جوانانی بودند بی تجربه عده ای به شهربانی رفتند عده ای به ارتش رفتند ودرهمانجا فعلیتهای خودرا بر ضد او شروع کردند الیته عواملی هم بودند که مخارج آنهارا تامین میکردند ( شوری بهشت است زنان خوشگل در نانوانیها نان میفروشند ! ویا بنایی میکنند ! بهشت خوبی بود برای آن مردانیکه همه چیزشان وصل به سیم شلوارشان بود  .سپس تو آمدی من دیگر بخانه شوهر رفته بودم بخانه پسر همان مادام بی هیچ شناخت و تجربه ای نامزدی تو بود در خانه ما همه از تلویزویون برنامه را میدیدند ناگهان مادرم از جای برخاست و گفت :

    من از چشمان سفید این دختر میترسم او مملکت را بباد میدهد واز اطاق بیرون رفت ، پیشگوییهای مادرم همیشه درست درمیامد این زن غریزه خارق العاده ای داشت وشد که باید بشود دربار در دربار ایجاد شد هرروز سیل دلالان و فروشندگان مد و جواهرات و عطر وارد میشدند وبه پیشگاه مشرف گشته شما هم یکیرا انتخاب میکردید تا رسید به آن انگشتر نود میلیونی !!! شما فرمودید نه !!! اما کوکولی فلاح آنرا خرید وبر انگشتش کرد همسرش وزیر نفت بود صدا  ها بالا گرفت بگوش شاه رسید مگر یک وزیر چقدر در آمد دارد که میتواند یک اتگشتر نود میلیون رابر انگشت همسرش بکند ؟ اورا خلع کرد ودوباره مرحوم دکتر اقبال وزیر نفت شد اما پنج درصد شما محفوظ ماند ویا آن چوپانی  که خودرا فدایی شاه میدانست وناگهان شرکت قند شیروان را صاحب شد یک الماس درخشا ن چند صد میلیونی  در انگشت کوچک او بود اینهارا شما نمیدید ی ، گاهی لباسی  محلی میپوشیدی در برابر دوربین میایستادی گرو ه عکاسان ونقاشان فرانسوی گرسنه همه اطراف شمارا گرفته بودند شما فرشته الهی بودید بفکر مردم بودید  کانون پرورش فکری کودکان  مرکز اشاعه فرهنگ کمو نیستی بود  شاعر مفنگی الکلی   آ] ناگهان ماهی سیاه کوچولو شد کتاب سال جایزه گرفت !!!!!وشما  یک ” مانکن ” خوب الهی شکر امروز همائها کمک کردند تا نوه ات نیز وارد جرگه این معاملات شود .

    مردم بیخبر از آنچه  درون دربار میگذرد هرروز زنی را میدیدند که مانند گل آفتاب گردان میدرخشد با کلاهای لگنی  رنگ وارنگ  وسر به اسمان میساید با آنکه قدش بلند بود  بازچهار سانت پاشنه کفش او بلند بود تا تحت الشعاع شاه قرار نگیرد امروز آنچه را که باید با خود خواهی ها عقده ها  بلند پروازیها واینکه ارزو داشتی  ملکه ایران شوی وجای  ایراندخت را بگیری  نشد رنود  ترا بکناری گذاشتند وگفتند ما خود بهتر  بلدیم خرج ومخارجت هر چه باشد خواهیم پرداخت اما ساکت بنشین حرف هم مزن تنها رل یک همسر وفادر !!!! را بازی کن .مردمرا سرگرم کن با قصه های حسین کرد به پسر نازنین  تهمت اعتیاد وبرادر بزرگ  شاه شاهان فردا !!! تهمت روانی زد  تا مردم نپرسند چرا ؟

    اما امروز گمان نکنم مردم ایران آنهمه شعورشان پس رفته باشد که ترا برگردانند مگر آن بچه گداهای تازه به دوران رسیده فریب لباسهای ترا میخورند ویا آن نوکیسه ویا کاسه  لیسان .     بعد از محمد رضا شاه تف به دنیا روانش شاد که به دست خیلی ها به قتل رسید تو خوب میدانی ودو دختر وپسر نازنین وبیگناه او عزیزدردانه هایش که روحشان درکنار روح پدر است تو بمان با ارزوهایت تا سن یکصد سالگی که ……… .ث

    ثریا ایرانمنش  : لب پرچین : / اسپانیا / 4/1/2018 میلادی / برابر با 14 دیماه 1396 شمسی 

    اشاره میکنم که ـآن عکسیرا که با همسر دوم من گرفته بودید با آن  پوست حیوانی را که بتن کشیده بودید  به همراه مرحوم علم وجناب ویشکایی ووزیر کار وبازرگانی  همیشه باعت افتخار همسرم بود از قاب خاتم بیرون کشیدم وآنرا به دست باد داد م.ث

  • تنها یک نخ

    به راستی که ” آن تجمل که نو دیدی همه برباد آمد 

    امرزو شاید پس از ماهها  این دفتر را باز کردم  ، همه چیز از ذهنم فرار ی شده  گاهی روی تابلتم چیزگی مینوشتم دلم خوش بود خودمرا  خالی میکردم امروز ار خودم میپرسم چرا  پس از تولد هفتاد سالگی خود به درک واصل نشدی ؟ درانتظار کدام معجزه  وکدام دنیای  زیبا نشسته ای  ؟  همه چیز را دیدی انثلاب دومی درراه است اگر آنرا سرکوب ننمایند  درحال حاضر کشو.ر ها در جدالند  که نماینده های خودرا بفرستند ،  همه آنهاییکه طی سالهای در آب نمک خوابانده اند ومنافع آنهارا تامین میکند دو کشور قدرتمند دنیا رو درروی یکی ایستاده اند دران میان مردم بیگناه زیر آتش گلوله سربازان گمنام امام زمان دارند تکه تکه میشوند .ما نه داریوش میخواهیم ونه کورو ش ونه  گوگوش ونه ابتهاج ونه گلسرخی .نه شب شعر ومر وعر عر آنهارا  ما سر زمینی میخوتایم آرام وساکت حداقل مانند تاجیکها  که خط وزبان وموسیقی ما گناه نباشد .

    یگی خوشحال است که آمریکا بکمک آمده دیگر ی درانتظار جراغ سبز روسیه است وسومی در انتظار یک معجزه مردم در خیابانها گله گله دارند له میسوند رهبر معظم قلابی در فلک افلاکش نشسته پیام میدهد همه چیز عوض میشو د ما همه سرباز توایم !! ویا لبیک گویان با چادرهای سیاه اورا احاطه کرده اند .

    روزهای متمادی درگوشه ای دراز کشیدم ونقا شی کردم  برایم تسکینی بود تا از بیماریم به دور باشم  هنوز ضعف شدید دارم اما درانتظارم  تاببینم سر انجام چه خواهد بودن .چشمانم کم سو شده اند  ومن با تلاش زیادی دارم این چند خط را مینویسم هرچند این وبلالگ بهم ریخته  وهر بار نقشی جدیدبرایم بازی میکند دیگر از آن خط زیبای  گذشته خبری نیست مورچه های سیاه راه افتاده اند  کاری هم نشد تا برایش انجام دهم  بیچاره ماهها تنها درگئشه ای از اطاق افتاده بود .

    دردی جان گدار درونمرا میخراشد این درد روحی است نه جسمی چیزی که درانتظارش بودم اتفاق افتاد ، تنها  یک نخ باریک مانده بود من میکشیدم  وسپس رهایش کردم دیگر دغدغه ای از این بایت ندارم و دیگر در انتظار هیچ مهری ویا محبتی نیستم . هرچه بود تمام شد  باید درهمان هفتاد سالگی خاکستر میشدم  ادامه دانش بی فایده است  .  دیگر بیا دنیماورم کجا بودم درلندن بودم  سرحال وسر زنده  ناهار مطبوعی خوردم  یک عطر گرانبها کادو گرفتم گویی تنها سی ساله شده ام  !!

    حال یا باید با رشته ها مروارید دور گردنم وپالتوی پوستم  راه بروم ویا خودرا پنهان کنم  پالتویم را تنها سه بار پوشیدم آنرا به مرکز ( هاووس پیز دادم ) تا حراجش کنند و پولش را بردازند / 

    دیگر گذشته به نیمه راه رسیده ام وباید تا پایان  راه ادامه دهم  امیدوارم به زودی بتوانم داستان ” موکو ” را تمام کنم اگر چیزی از من باقی .ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین “

    03/01/2018 میلادی 

    ا

  • آخرین پل

    این آخرین پل کجاست از کدام کوچه وخیابان  واز روی کدام رودخانه  میگذرد  شاید همان آخرین پلی باشد که همه زوایا آنرا با مواد منفجره پر کرده اند شاید اول پل منفجر شوی ویا شاید در اواسط آن چشمم به رودخانه است  آب مهربان است ومبتواند ترا به شاخه درختی ویا قلوه سنگی برساند .
    ما رۆزهای بدی را گذراندیم وهنوز ادامه دارد  زیر. یک اپیدمی نفهمیدیم کریسمس  چگونه آمد ورفت ونفهمیدیم  سال نو چگونه گذشت .
    اما اخبار مرتب میرسد با سر درد شدید وسر گیجه آنهارا میخوانم  رادیو تلویزونها هم خیلی ساده از روی آن میگذرند .
    حال سر زمین  من در انتظار ناجی نشسته است شاید یکی  از میان سپاه بر خیزد وشاید آنکه عکسش روی مجله تایم بعنوان مرد سال بود باشد  ویا شاید آن پسرک عقده ای کوتاه قد که در هما ن شب اتقلاب رفت کت باباجانرا از همه درید همه درجه های سرداری وسپهبدی را به دور ریخت تفنگ شکاری را برداست وشد یک سپاهی !!!!! عضو بسیج هنوز هم عضو  بشمار میرود هنوز هم قمار میکند وتریاک میکشد شکل وهیبت او بیشتر به بینوای تریاکی میماند .
    روز گذشته پسر بزرگ بنده که چند روزی میهمان من بیمار بودند نام شخصی را باو گفتم  ناگهان بر گشت وگفت :
    چون من هیچ گهی نشدم شما رفته اید پسر دیگری را آدابت کرده اید وآرزوهایتان را باو میبخشید .
    بام گفتم اگر فراموش نکرده باشی من شما پسرانم را از سیاست دور نگاه داشتم  سیاست کثیف ترین شغل دنیاست برنده هم ندارد اما درونم خراشید وسکوت کردم .
    بامید فردای بهتری برای مرزم سر زمینم هستم هرچند آنها را دیگر نمیشناسم همینهایی را که شناختم کافی است .
    نه پسرم من میل ندارم ملکه مادر شوم  یک تاج دارم تاج دیگری برایم مضاعف است  زاید  است  
    .
    دوشتبه دوم ژانویه ۲۰۱۸ میلادی
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا ./”لب پرچین ”