Category: General

  • کهن دیارا

    ثریا / اسپانیا  » لب پرچین “.
    کهن دیارا 
    دیار یارا  دل ا زتو کندم  ، ولی ندانم 
    که گر گریزم  کجا گریزم 
    وگر بمانم  کجا بمانم /…….. شادروان نادر نادر پور 
    یکی مانند او میرود وشارلاتانی دیگر ظهور میکند  با هزاران دروغ وریا ومکر وعده ا ی را نیز به دنبال خود میکشد ، ما ساده دلان هم گمان میبریم که ( خوب مردی از جای برخاسته ) بی آنکه خوب تحقیق کنیم ویا به حرف بزرگتران گوش دهیم  البته نباید زیاد هم مرا مقص بدانید من درمرتفعرترین جای این شهرک توریستی بدون  هیچ وسیله ارتباط جمعی نتها یک کامپوتر زپرتی وچند تابلت که ازهم وار رفته  اند ارتباطم با دنیای خارج است بنا براین تا نام ( ایران ) میاید من مانند یک سگ  پاسبان موهایم سیخ میشود خوب ! تو همون یکه من تو رویا میدیدم؟!
    آخ روزی دکتر صدرالدین الهی بود ، روزی احرار بود وروزی نویسندگانی که میشد به گفته هایشان اعتماد کرد ، آنها رفتند ویا پیر وگوشه گیر شدند  وجایشانرا مشتی شارلاتان ودروغگو گفتند . 
    خوب فرقه کثیف مجاهدین همه پیر وپاتال شده اند  اند سرباز جوان میخواهند  واین هنرپیشه را گریم کردند وفرستادند روی صحنه ، یک روز با رضا شاه هم خون بود حال به گمانم با جناب مک دونالد همخونی پیدا  کرده است .وبا آن پیر سبیلو ، برا ی تخریف چهرهای بزرگ ومبارزین راستی آمد وکارش را هم خوب انجام داد هر سوراخی راکه باز میکردی او داشت بلبل زبانی میکرد ، حراف وپرگو وخوب میدانست چگونه با دوربین کنار بیاید .
    از سوی دیگر  جامعه فرهنگی  بدبخت ما دچار کمبود  ودربعضی موارد  ” نبود”  انسانهای فرهیخته و مبارز بود . نشستیم به قصه امیر ارسلان نامدار ووزوجه اش فرخ لقا گوش فرا دادیم .از چپ وراست  درون هر سوراخی که باز بود او راست میایستاد . پیامبر بود .
    ومن گنگ  خوابیده  وعالم کر  وعاجزا زشنیدن  وخلق محتاج شنیدن  نشستیم به اندیشه های  او گوش فرا دادیم و….امروز یک پستی  برایم آمد که نزدیک بود سرم را به طاق بکوبم  وقا حت وبیشرمی تا اینحد؟  هیچ مرجع وسابقه ای برای گفته هایش نمیدهد ، تشر وتوهین ( فعلا)  درانتظا ر رد فرمایشات  دیگران است آنهاییکه بر سر زمین ما حاکمند .
    اوف ، این سیمرغی  که تو دنبالش کردی یک  بچه کلاغ بیشتر نبود  که داشت افسانه های  سه هزار سال پیش را درگوش تو فرو میخواند  حرفهایش  بر پایه هیچ  وپا درهوا تنها به جوانان دستورمیداد  وخود غوطه ور در افسانه های خویش 
    آخ چقدر وقاحت وچقدر بیشرمی  وتا جه حد  باید ما اسیر این اندیشه های  فرسوده  وعاجزانه  واین افراد بی مایه شویم ؟ متاسفم خیلی متاسفم .  واقعا باید بحا ل خودم بگریم نه بحال دیگران . با شرمندگی تمام وپوزش از دوستانی که آنهارا نیز با این عاجز مخلوط کردم .وگوش به آنها ندادم !!!مانند همیشه سرم به دیوار  خورد وخونین وزخمی باز گشتم . ث
    پایان /
    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « / یکشنبه 13 ماه می 2018 میلادی برابر با 23 اردیبهشت ( جهنمی ) 1397 خورشیدی
  • آب زمزم …..

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« .
    عرفی شیرازی یک ابیاتی دارد که تنها یک خط آن بر زبانها جاریست :
    چنان  با نیک وبد سر کن  که بعدا زمردنت 
    مسلمان به زمزم شوید وهندو بسوزاند ت!
    گمان نکنم کسی  به لاشه ای آنچنان علاقمند باشد که یا بخواهد با آب زمزم آنرا بشوید ویا بسوزاند ، سوختن بهتر است واین روزها اکثرا خودرا پس از مرگ به دست آتش میدهند وخاکسترشانرا به دست آب .
    روزی و روزگاری در همین برنامه  {جی پلاس } انجمنی بود بود بنام شعر و موسیقی فاخر ایران ! در این همهمه بازار سیاست وجداییها وخودی وغیر خودی این یک نعمت بود که تو بتوانی  اشعار بزرگان را از زیر خروارها خاک بیرون بیاوری وبه دست نسل جوان بسپاری که تنها مولانا وحافظ وسعدی وفردوسی را میشناسند آنهم نه همه ! چون در کیش و ایین مسلمانی هر چه که رنگ زیبایی وهنر داشته باشد حرام است !  وما از اولین شعر مرحوم فرخی یزدی شروع کردیم تا رسیدیم به عطار وشاطر صبوحی ، ناگهان محیط مردانه شد واشعاری حنیف وزشت با عکسهای زننده  بر صفحه آن  نقش بست و “مدیره “آن یک بانوی با ذوق وآشنا به قوانین شعری بود از فعالیت محروم گردید ویک ” لات” بجای ایشان سخن میگفت  ماه هم آهسته کلید را از درون قفل درآوردیم وعطای آن انجمن را به لقایش بخشیدیم . ودراین فکر بودم  که آیا یک انسان میتواند طوری  رفتار کند  که همه با او خوب باشند؟  البته میتواند ،  مخصوصا درمحیط کنونی ایران !!!! یا همه چیز سفید است یا سیاه  رنگی درمیانه نیست  وشاید هم اگر کمی بلغمی مزاج  ودرویش مشرب بلغمی  مسلک  و به معتقدات  بی عقیده وبی تعصب  باشی چه بسا  بتوانی با آنها کنار بیایی واز هیچ چیز متاثر نشوی  وهمه چیز ها برایت  یکسان باشد  از گفتن دروغ هم ابایی نداشته باشی ،  خلاصه انسانی  لاابالی  وفارغ البال ویی قید  ، خوب طبیعی است که کسی با تو دشمنی نخواهد کرد ..
    همه دشمنی ها بر سر منافع   ویا مصالح شخصی است  بنا براین تو باید بی تفاوت بایستی وتماشا کنی تا بعد از مرگ تو بر سر جنازه ات مرافعه درگیرد که ترا با آب زمزم بشویند ویا بسوزانند آنهم به سبک هندو ! .
    نما د اینگونه اشخاص را دارم میبینم  طوری رفتار میکنند که نه سیخ بسوزد و نه کباب  ،  به صفات نیک  مداحی و مغازله و گاهی نفاق  هم کمی چاشنی آن  در این صورت  هرکسی ” از ظن خود یار او میشود ” !.
    نمیدانم فایده اینگونه زندگی چیست  شاید برای عده ای فایده های بسیاری داشته باشد انسان در  هر محفل و مجلسی راه دارد  و کسی را هم با او کار ی نیست  چرا هرکسی دراین فکر است که او بیطرف است ! واگر باور ندارید  به تاریخ این چهل سال ایران خوب بنگرید  وببیند  چقدر آدمهای  بیطرف !  وگاهی بی مصرف  فقط برای آنکه ” آدم خوبی ” باشند  به جاهای مهمی رسیده اند .
    علت انحطا ط و فرو ریزی ایران هم  غیر از شیوع این افکار پلید  و مسموم و قلندر مابی  رواج دروغ و ریا و نفاق پراکنی ،چیز دیگری   نیست واز بین بردن بسیاری از خصوصیات خوب  و خلاصه تمام  مسائلی که یک انسان باید داشته باشد مانند آش شله قلمکار درهم میریزد  نتیجه این میشود  که تعالیم  مذهبی  جای خودرا به تعلیم فرهنگی وعلم ودانش میدهد .
    در یک سر زمین آباد ویک ملت جوان  وزنده  که هنوز اعصاب اورا دود بنگ وتریاک کرخ نکرده است  اینگونه تعلیم مسخره  و شایسته بیرون راندن است .
    افرادی هستند که متکی به نفس خویشند ودر برابر هر عقیده ای سر فرود نمی آورند  و نمیتوانند  عقاید  مخالف  را با خونسردی  قبول کنند  وببذیرند  از گفتن دروغ  عار دارند  تملق در زندگی آنها جایی ندارد صراحت لهجه و صراحت سخن  وایمان آنها به عقیده شان  و تمایل شدید آنها به داشتن یک اخلا ق خوب  نمیتواندآنهارا  ابه راههای بد وکج بگشاند  حتی تهدید به مرگ ونابودی آنها ،   نیز هرگز قادر نیست آنهارا از عقیده خود منحرف گرداند .
    امروز دیگر  اگر کسی بخواهد با قوانین  ( عرفی )  در آلمان یا انگلستان یافرانسه ویا امریکا زندگی کند  سرانجامش مفلوکی  وبی اعتباری وسر شکستگی است !!! 
    باید چنان خوب نقش را بازی کنی  لاقید ،  لاابالی ، درویش مسلک ! قلندر ،  منافق چند رو ،  که تمام احزاب ترا دوست داشته باشند هم کمو نیزم هم کاپینالیسم  هم دموکراسی  هم آنارشیزم  وهم آریستو کراسی  ، تعصب را باید کنار بگذاری وبا حزب باد حرکت کنی اگر غیر از این  باشد بقول آن لات میدانی وبی آبرو  برای این دنیا خطرناکی باید کشته شوی ، برای دنیایی که آنها ساخته اند .
    دیگر گمان نکنم دراین قرن بتوان » انسانی  را یافت که درمیدان زندگی  کار کند و برای نان شب خود زحمت بکشد اورا به یک “خر” تشبیه میکنند ! 
    حال  باید با این شعر مولانا بسنده کرد ونوشت :  ” مذهب عاشق  ز مذهب ها جداست .
    نسل ما رفت ، نسلی آمد دگر گون و سرگردان ،  بنا براین مسلم است  یگانه راه حل  مشگلات اجتماعی  تربیت اکثریت جامعه  است  واین تربیت صورت نمیگیرد  مگر درسایه  مدارس ابتدایی وبعد  از آن نشر کتابهای مفید  که خود یک مدرسه  و تربیت دیگری است .
    امروز د ر مدارس ابتدایی ما ظلم شمر وخفه شدن علی اصغرو گلوی پاره حسین ومسموم شدن امام هشتم میباشد وآداب  ورسوم طهارت ووضو وسر انجام نوع بغل خوابی با همسر وشستشوی پاهای او یعنی زن تنها موجودیت او دراین  یاست که برده  مرد وهمسرش باشد !ودر مدارس پسرانه هم که خوب ! امام لواطالملک طوسی !! دروس را تنقیه میفرمایند از راههای  دیگری. 
    دیگر برای این پند و اندرز ها خیلی دیر است ، دیر .
    به دوران دوکس  را اگر دیدمی 
    بگرد سر هر دو گردیدمی
    یکی آتکه  گوید بد من به من 
    دگر آنکه پرسد بد خویشتن …..؟
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 13/05/2018 میلادی برابر با 23 اردیبهشت 1397 خورشیدی!
  • اعتراف

    ثریا/ اسپانیا / » لب پرچین « 
    یک دلنوشته !
    چرا گریه میکنی ؟  اشکهایت را پاک کن ، بتو جه ؟ مگر آن مملکت مال  ومیراث پدری توست ؟ بتو چه ؟ تو که معلم جامعه واخلاق نیستی ! چرا گریه میکنی ؟ اشکهایت  را پاک کن .
    – مگر چی بتو داد ؟ غیر از رنج وعذاب ؟ 
    – بمن ؟ فرزندانی داد 
    – آن فرزندان دیگر متعلق بتو نیستند ، متعلق به جامعه ی دیگری هستند ، آنها حتی زبان ترا بخوبی تکلم نمیکنند ! اشکهایت  را پاک کن . بلند شو ، ملافه هایترا عوض کن وآن غذایی را که دوست داری برای ناهارت  آماده کن به همراه  یک آبجوی یخ ، کم کم هوا داغ میشود ، اینجا دیگر نه ییلاق داری ونه قشلاق ونه دربند ونه سر پل !!! اینجا به هرکجا که پا بگذاری کف پاهایت تاول میزنند ، بلند شو  ، اشکهات  را پاک کن .  بتو چه ؟ اصلا بتو چه مربوط است ؟ 
     فرزندانت ؟!   روزز گذشته دیدی که چطور جلو جلو میرفتند ودست دردست وبغل یکدیگر  ومادر چه افتخاری میکرد که پسرش که چهارده ساله شده قد یکمتر وهفتاد دارد 
     به قد وبالای پدرش بیشتر مینازد  وتو ؟ مانند یک  له له به دنبالشان راه میرفتی ، حتی نمیتوانی بگویی که این دختر رعنا واین پسر بلند قامت  نوه های منند ، نه ! چرا که آنها زبان ترا نمیفهمند نه بیانت را ونه زبان دلت را ، مادرشان  ازهمان روز اول به درخت کریسمس آویزان شد و……
    بلند شو ، از جایت برخیز واشکهایت را پاک کن ، ودیگر نه بفکر آن خاک باش ونه آن مردم ونه آن سر زمین وبگو خدا حافظ برای همیشه  .
    – نه  ! امکان ندارد ، من آنجا یادبودهایی دارم که بخاک سپرده ام وعشق هایی که خاک شده اند ، وروزهایی که ساده دل داشتم از پدرم میگفتم .
    – ببین دختر جان ،  دوستان تو همه از اپرا وموسیقی وکتابهای  وسایر علوم اطلاعی ندارند  وتو آنهارا مقصر نمی دانی   هرکسی بکار خودش مشغول است   تو نیمتوانی به آنها فشار بیاوری که چرا یک رنگ نیستند آنها اینگونه بزرگ شده اند .
    – امروز کدام دست را بگیرم وبفشارم ؟ وبگویم دستت را بمن بده ؟!  درست است زندگی  در نظر آنها  به همان چربی روی حلوا وروغنی  روی قورمه سبزی ادامه دارد  وتو برای آن زن بدبخت چادر نشین اشک میریزی .
    آنها  بنده عشقشان  وحمقاتشان  وبنده بیکارگی  وغلام  طمع خودشان  هستند  وهمه چیز خوب زندگی را برای خودشان میخواهند  بردگان ترسویی که به زندگی سیاهشان چسپیده اند  با انحراف وکج وکوله  وبا هدف ، ر اهی  میروند  زندگیشان از مشتی خرفهای بی ربط ومربوط به آینده  را  پر میکنند  وحس میکنند که به زودی جهانی دیگر برابر شان گشوده خواهد شد وآن مرد آنکه تو باو بادیده ناجی مینگریستی درخدمت همان زن است !!
    تا بحال به عشق بهشت بودند وکیلد آنرا نیز دردست داشتند  بهشتشان ویران شد  وحال گاه به گاه صدای گلوله ای درفضا میپیچد  وخواب خوش عده ای را بهم میزند .
    این مردم تیره روز  ، محزون وسیاه دل  نا امید ودرمانده  خودشان نمیدانند چه میخواهند  اول از اینکه  ” ژاندارم ” امریکا بودند رنج میبردند حال دربغل که چه عرض کنم زیر پای تزارین نو افتاده اند و…..
    آن یکی ، آن زن که اصیلیش از نوکران دولت فخیمه است هنوز راست ایستاده  نا دنیای بهتری برای زنان ومردان  ان سر زمین به ارمغان بیاورد باو قول داده اند بلی ” مریم قجر ! پایان
    ثریا / اسپانیا / 12 ماه می 2018 میلادی برابر با 22 اردیبهشت 1397 خورشیدی . 
  • بندگی

    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین «.
    —————————-
    سر ازاده ما  منت افسر نکشد 
    تن وارسته ما  حسرت زیور نکشد
    ما گداییم ولی قصر غنا منزل ماست 
    هر که شد همدم ما  منت قیصر نکشد ……..” بهار “
    این سوز بردگی و بندگی  نمیدانم از چه زمانی در  فرهنگ ما ریشه کرد  و همیشه هم این روح بندگی بر ما سایه انداخته و گاهی برای پوشاندن آن دست به خنجر میبریم ! نمونه اش را در عزا داری های میتواینم بخوبی ببینیم !!! 
    حتما وبطور یقین همسالان  من در  کتب مدارس ویا درکتابهای مشهور  فقرای درآوایش !!  این حکایت ابراهیم ادهم را خوانده اند وغلامی وبندگی وبردگی را به درستی معنا کرده ودر گلو غرغره کرده اند .
     برای نشان دادن حقیقت !!! وتسلیم ورضا ؟! 
    ابراهیم ادهم میگوید ” روزی غلامی  خریدم  ،  گفتم نامت چیست ؟ 
    گت هرچه تو بنامی 
    گفتم چه خوری ؟ گفت هر چه تو بدهی !
    گفتم چه پوشی ؟ گفت  تا چه فرمایی ! 
     گفتم چه خواهی ؟ گفت ، بنده را باخواستن چکار ؟ 
    پس با خود گفتم ” ای مسکین بدبخت  تو در همه عمر  ، خدا را هم چنین بنده بوده ای؟
    یعنی شخصی بی اراده ، بی تصمیم ، وباری به هرجهت وهمه چیز را خداوند مسئول است ! 
    البته این یک سمبول است  اما حکایت ظلم وستم  واستبداد و تسلط حکومتهای ظالم  واقوا م وحشی  وبی تربیت  وخشن  این احساس را را درمیان ملت ما  شدید تر وتاریکتر  وخونین تر ساخته است  ودرنتیجه ساکنین این  مرز و بوم  خضوع و زبونی  و تحمل ظلم   ودر عین حال قساوت  را در سینه پرورانده است  وبرای تربیت صحیحی آن صدها سال لازم است و نسلی باید پدید آید عاری از همه گونه این بردگیها وبندگیها .
    در مدارس خارج  اولین درسی را که به یک نو آموز میدهند  شناخت سر زمینش و سایر کشورهاست وباو میفهمانند که تو برای این خاک تربیت وبزرگ میشوی !!
    روزی در خیابان کزینکتون  از کنار یک فروشگاه ایرانی رد میشدم  آقایی گذر میکرد مردی دیوانه وار به دنبالشش میدوید که ” 
    آقا ، چاکرم ، نوکرم ، اگر روزی امری داشتید بدانید اینجا نوکرتان حاضر است !! وهنگامیکه دید من با چشمان از حدقه درآمده او را مینگرم سر فرود آورد وگفت : 
    سرکارخانم چیزی میل دارید ؟ گفتم خیر قربان شما و رفتم .
     در مقام عشق همه بنده وار معشوق را میستایند   وهمه تسلیم ورضا را پیشه کرده اند  واین امر باعث شده که عده ای بفکر منافع بیفتند ودکان درویشی وخانقاه وبت پرستی راه بیفتد .
    بدبختانه من رهروی بودم که همه این راهها را طی کردم وسر خورده باز گشتم  همه نوع آدمی را سر راهم دیدم هم بخاطر شغلم وهم بخاطر دو ازدواج نا مناسب یکی با یک خانواده صد درصد چپی ! و دیگر ی یک خانواده صددرصد بازاری ؟! ومن درمیان این دو سر گردان بودم نه کلمات قلمبه  وسلبمه دیالکتیک خانواده اول را میتوانستم هضم کنم ونه افاده های بچه حاجی هارا چرا که تن به بردگی وبندگی نمیدادم .
    بندگی همیشه با خواری  وزبونی توام است  بنا بر این استیداد هم خواه ناخواه به دنبالش خواهد آمد  بنظر من رابطه بین دو انسان باید معقولانه باشد  باید منزه وپاک وعاری از هرگونه شائبه باشد  واین کلمه شوم ” بردگی ” و” بندگی ”  که زاییده روح طغیان زده  و گاهی خودخواهی است  از گذشته های دور تا به امروز با فرهنگ ایرانی  آمیخته باید بنوعی از بین برود وتبدیل به یک رابطه انسانی شود .
    امروز رابطه ها بر اساس مال ومنال واینکه به تاز گی ” ژن ”  هم به آن اضافه شده شکل گرفته و وای بحال ما که باید سالهای به عقب برگردیم وکوهها وکوهستانهای   
    دست نخورده جایگاه آتشکده هارا زیر و رو کنیم  تا ژن پاکیزه و مطهر اجدادمان را بیرون کشید ه و نشان آقایان بدهیم !!! .
    به همین دلیل روی به شعر آوردم تا سموم  زندگیم را بیرون بفرستم سمی  که این بردگان وبندگان  خود فروخته واز خود برون شده روح مرا به آزار کشاندند  وظاهرا این این قوم برجسته همه درکنار تربت  حافظ وسعدی و فردوسی وسایر شعرا که نامشان از حد برون است نشسته اند و اشعار آنها را نیز زیر لب زمزمه میکنند بی آنکه به معنای آن واقف باشند و  فضیلهای آنها را حلقه گوش ومرهم جان بنمایند .تصنیفها واشعار آنها در وصف معشوق  ” دلبر ی، سیمین عذاری ،  مطربی ، چنگی  ، تاری ، مه لقایی ،  آشنایی ، دلربایی  با وقاری !!!!وبه تازگی هم سیاسی شده اند .
    نه ! این ملت باید ازاول از خودش شروع کند  فرد فرد اول خود را بشناسد بعد اظهار عقیده درباره دیگران ویا قضاوت در باره آینده بنماید 
    این سر زمین میرود تا مانند  لیبی ، وسوریه وعراق غر ق خون ویرانی شود ، قحطی و گرسنگی  و گرانی و ویرانی از همین امروز روی پلید خودرا نشان داده است ، ملتی دروغگو ، شیاد ، حتی باخودش نیز یگانه ودرست نیست چه برسد بامن وامثال من . پایان 
    در آن باغی که گلچین باغبان است 
    فغان بلبلان بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش  درآن ملک 
    که دزد اندر لباس پاسبان است 
    زگرگان چند داری  چشم رحمت 
    فنای گله  از خواب شبان است ……” صابر همدانی “
    ثرا ایرانمنش »لب پرچین « / اسپانیا / 12/0/2018 میلادی برابر با 22 اردیبهشت 1397 خورشیدی …
  • کتاب خوانی

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «.
    ————————–
    گرمای کشنده و وحشتناکی همه خانه را  فرا گرفته باید به کنج خنک ترین  و تاریکترین اطاقها پناه ببرم  ، برناهه های تلویزیون  واخبار آن  را که باید ریخت درون فاضل آب و سیفونها را کشید  ، تنها به دردخودشان میخورد وژستهایی که جلوی دوربین ها میگیرند ویا قرو قمیش گویندگان  وسپس سریالهای قدیمی وکهنه وپاره  پاره که در میان فوج عظیم تبلیغات آنها را   بی آنکه به درستی فهمیده  باشی .  
    بهتر نیست بسوی کتاب خوانی برگردم  ؟ بهتر است . انسان در این  زمانه تنها بیاد خاطراتش زنده است وزندگی تنها برای ما چند خاطره  بیادگار گذاشته که ازبعضی از انها باید بسرعت برق گذر کنی واز ذهن خود بزدایی و در بعضی از آنها مکثی کوتاه بکنی وآهی بکشی  وبر حماقت  خود بگریی یا بخندی فرقی ندارد ! .
    آن روزها که هنوز در دبستان ودبیرستان درس میخواندیم وشوق کتاب خواند را داشتیم زیر انبوه قصه های  جواد فاضل ، محمد حجازی وایرج مستعان وغیره دفن شده بودیم  آنهم چه داستانهای طولانی بیشتر پا ورقی هابودند که در روزنامه های اطلاعات ویا مجله های اطلاعات هفتگی و تهران مصور  به چاپ میرسیدند کمی که کلاسشان بالاتر بود در روز نامه دیگری ، وربکا آمد وخواب را ازچشمان ما گرفت وما خودرا درنقش او در آن قصر مرموز میدیدم امروز چطور همه چیز بنظرم خنده دار میاید .
    سر انجام شب گذشته  درقفسه فیلمهایم دست بردم و پنجمین را بیرون کشیدم ، آه …دوباره ” نامه یک زن  ناشناس ”  خوب بد نیست حماقت بعضی از زنان را نشان میدهد بعلاوه نوشته های استفان  زوایک همه خالی از هر گونه ارایش ودکوراسیون است وبر عکس  داستانهای داستایوسکی که شهری را به دنبال خود میکشد وتو نمیدانی در کجای کوچه وخیابان ویا درکدام خانه نشسته ای  ، ” زوایک ” ساده نویسی را در پیش گرفته  وخلاصه نویسی را  بیشتر کتابهای او از سیصد صفحه تجاوز نمیکند  وملال آور هم نیستند  واشخاص این داستنها  بیشتر سه یا چهار نفر نیستند وتو مجبور نیستی به دنبال آنها شهرها و سرزمینهای  ناشناخته را طی طریق کنی  اما نوعی پیچدگی  روان ودل انگیر نیز درمیان آنها دیده میشود  و اختلال احساسات را بقولی  با مهارت بیان میدارد  حالت یک نقاشی را دارد که یک تابلوی  زیبایی را جلوی چشمانت  گذاشته وهر چند آنرا ببینی باز سیر نمیشوی .
    داستان نامه یک زن ناشناسن نیز مانند یک قطعه موسیقی  که از دایره تنگ  احساس ترا بیرون نمیبرد در تو اثری ابدی باقی میگذارد  و انسانرا ازهر چه چیز های حقیر وناچیز به دور نگاه میدارد  وتحت تاثیر این آهنگ عاشقانه دلنواز قلب تو نیر به طپش در میاید .
    در طی  این داستان  واین عاشق بدبخت  وسمج  که باعزت نفس ومناعت طبع  بزرگ شده است  وا زهمین روی  از مسیر طبیعی خود خارج شده  وصاحب آن قلب پر عشق ،  کوچکترین تلاشی نیمکند  که طر ف مقابل را  در ماورای دل بدبخت خود  وارد سازد  تا او را نیز شر یک عشق خود کند  این دختر بدبخت با همه حرارت وجهش وتلاش  بحران وآن عشق تب آلود انسانرا تا مرز آسمانها بالا میبرد بدون کوچکترین  خستگی یا ملالی  وبدترین  زمان این داستان آن موقع است که دختر بیچاره پس از تفویض خود به معشوق در آیینه میبیند که معشوق در کیف او پولی میگذارد واین اوج ذلت وبیچارگی آن زنی است  او درازای بخشش همه رویاها وعشق بی انتهای او  که خودار فدا کرده است باو مزد میدهد  آنهم کسیکه برایش مانند نور آفتاب و حرارت زندگی است  او آرزو داشت که آن برق عشقی که از چشمانش بیرون میجهد معشو ق را بخود آورد  حال میبنید که او آن مرد ، آن رویا باو بصورت یک کالا مینگرد  ودربرابر ا این لهیب سوزانده وآتش عشقی که از کودکی در او شعله میکشد  او را  به یک تل خاکستر مبدل میسازد .
    عده ای را عقیده برا این است که این داستان زندگی خود استوان یا ا” استیفان” زوایک است کما این  که  درداستان هم  نویسنده مبدل به یک نوازنده  معروف میگردد و وونامش استیفان است ، کسی چه میداند ؟ 
     او داستانهای زیادی را نوشته وتنها چند تایی از آنها بفارسی ترجمه شده چرا که چخوف ، داستایوسکی وگوگول وگئورگی مجالی باین نویسنده نمیدادند . پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 11/ 05/ 2018 میلادی برابر با 21 اردیبهشت 1397 خورشیدی.
  • بیاد دوست

    ثریا / اسپانیا 
    » لب پرچین « 
    روز گذشته دست به یک خانه تکانی زدم و مقدار زیادی عکسهای تکراری و بیفایده را به درون  زباله دانی انداختم  ، وناگهان جلویم ایستادی ! درحالیکه دستهایت همچنان ددرون  جیبت بود وآن ساعت گنده را  به نمایش گذاشته بودی ، پرسید ی! منهم؟ کمی مکث کردم  چشمانم را بستم ، نه تو یکی یادگاری  تکه ای از منی  ، تکه ای از سر زمینی تکه ای از  ….نه ترا برگرداندم کنار خودت ودست کلیدت وکارتهای بانکیت  آنها را برایم فرستاده بودی تا بگویی جزو هیچ گروه و دسته ای نیستی ، مگر میشود ؟ ومن ترا در یکی از گروهها یافتم بی آنکه خودت بدانی .
    ببین عزیزم ، کثافت و ابتذال همه جهان را پر کرده  بوی ان  تا آسمان ها میرود  مردم  تا حدی تن پرور و تنبل شده اند  و آنهایی که  در نقش های بزرگی بازی میکردند دیگر به دنبال بقیه  فرا گیریها نرفتند  یک کلاه ابریشمی بر سر گذاشتند  ودیگر زحمت بخود ندادند که نقش بهتری را بازی کنند  وهمچنان فخر میفروشند   همه گرفتار یک گرسنگی درونی اند  گویی همیشه گرسنه بوده اند  وهر گز هم سیر نخواهند شد  غذای های لذیذ ، شرابهای عالی و روزها را بخوابند  وشبها پی شکار بروند  دنیا دردست مشتی زن یائسه میچرخد  که یا  رفیقه اند  یا مترس قبلی ویا همسر فلانی  حال مقدار سهامشان بالا رفته  بنا براین بر صندلی سیاست تکیه داده اند آنهم درست مهره های اصلی را دردست گرفته اند .
    امروز اگر بخواهی  کسی را بمیل   ورغبت دوست بداری  ویا روحش را بشکافی  امکان ندارد مانند سگهای ولگرد یا زوزه میکشند ویا سرشانرا پایین میاندازند وفرار میکنند واگر بخواهی دستی بر پشت آنها بکشی فورا به پشت میخوابند وپاهایشانرا باز میکنند ( امیدوارم نکته دستگیرت شده باشد ) !
    من نه میتوانم ونه میخواهم  حد ومرز این ابتذال را مشخص کنم  خط و مرزی ندارد  همه جارا همه دنیارا فرا گرفته است  مانند یک ویروس  یک بیماری واگیردار  من از پلیدی ونیرنگ  بیزارم ، سخت بیزارم وبرای تصاحب چیزی نه خودرا  میفروشم ونه چیزی را  به زور  خریدارم ،  محال است زیر باز آنهمه لجن دفن شوم  تا مثلا یک ساعت طلای بزرگ بر مچ دستم برق بزند ویا یک انگشتر شیشه ای براق بر انگشتم باشد برای من شیشه با برلیان فرقی ندارد اما میتوانم فرق اصل وبدل را تشخیص بدهم 
    امروز نا بخردیها  ، آشفتگی ها  وخود فروشی ها  همه جارا اشباح کرده است  وبوی آزار دهنده ای از هر گوشه به مشام میرسد .
    زیبایی ها جای خودشان را  به نوعی ماسک  مصنوعی داده اند  وبا نگاهی  به چهره یک مرد جوان  دلت میخوهد بگویی که ابروانترا درست تمیز نکرده اند  کج وکوله است .
    نه دیگر بهاررا احساس نکردم  و د ریک پاییز ابدی  وغم انگیز  قفل شدم  همه چیز  عجیب وغریب  ، بی حرکت  پر سر وصدا  اما طبلی میان تهی است .
    نفسهایمان بطور وحشتناکی یخ بسته است هوس بازیها ی زنان ومردان  چشم وهم چشمی ها  افکار مبتذل  وبازاری  اشکهای مصنوعی …..ودیگر نامی از ( عشق ومحبت ) نیست این کلمات سالهاست که گم شده اند  همه مجسمه اند  و در اطرافشان علفهای تیغ دار هرزه  روییده  اما نیمتوانند آنهارا احساس کنند  وبخیال  یک چمن زار سبز ودلخواه روی آن دراز میکشند روی هما ن عتلفهای تیز خار دار وگاهی مصنوعی.
    گاهی شک دارم  آیا اینها  که درجلوی  یا عقب من راه میروند انسانند یا ربات .
    آه که زندگی چقدر دردناک  شده است  و هرروز شاهد فروریختن دیوارهای قطور وعظیم زمان هستیم  ودر کوچه وپس کوه های کج ومعوج  حانه های کثیف  ومردمانی  درمانده  مردمانی که از شدت ناراحتی ود رماندگی نزدیک است خفه شوند ، رویم میلولند . پایان 
    ثریا / اسپانیا  / » لب پرچین« / 10 ماه می 2018 میلادی برابر با 20 ادریبهشت 1397 خورشیدی .
  • کار ما نیست …

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .
    —————————–
    کار ما نیست دخالت در امر دگران  
    کار ما شاید همین باشد که 
    در افسون رویاهای خویش غرق شویم 
     کار ما نیست پشت دانایی دگران 
     کار ما این است  که به هنگام صبح 
    متولد شویم 
    وبه هنگام شب بمیریم 
    کار ما نیست در راس شما بودن 
    و راه رفتن و نشستن و گفتن و….. نه 
    کار ما نیست. ثریا 
    بقول رندی همان بهتر که برویم ” شعرمان را بخوانیم ” وبکار بزرگتران کاری نداشته باشیم چرا که ناگهان درخیابان نوک چتری بر پشتمان تماس میگیرد و سپس به تیر غیب از جهان خواهیم رفت ! آنهم بدون هیچ گناهی ویا گناه پرستیدن خاک وطن  بی مزد وبی منت .
    در رسانه های مجازی ( تنها مجازی ) خواندم که آقای مبارزی بانام منصور اصانلو در مترویی در نیویورک مورد حمله یک میکرب شیمیایی قرار گرفته ودر حال  حاضر بیهوش و بی گوش با سر باند پیچی شده وپیشانی سوخته در بیمارستانی  افتاده است وچه بسا راهش را گم کرده وبسوی ابدیت پرواز کند .
    برایم جالب بود که که این حادثه درنیویورک اتفاق افتاد درجاییکه مورا از ماست بیرون میکشند اما تب برجام آنچنان ملت را فرا گرفته بود که همه چیز را فراموش کردند وامروز در برنامه ” کنکاش ” آقای رییسی باین مطلب اشاره شده وچه بسا خود پیر مرد نیز ترسیده بود صد بار نوار عقب رفت وجلو آمد وسر انجام تنها توانستم گفته یک کارشناس  شیمیایی را بشنوم بقیه اش زیر تیغ سانسورهای خودمانی داشت عقب وجلو میشد  .
    خوشا بحال آنانکه  در جمع بیخردانند ( گفته حضرت عیسی مسیح ) ! باور کنید که آنهاییکه خر به دنیا میاند وآلاغ از دنیا میروند خیلی راحتترند .
    وکشف تازه اینکه درقران کریم هم  جمله [ مرگ بر امریکا ] بارها وبارها تکرار شده است !  من نمیدانم مردم را خر حساب کرده اند وآنقدر بیشعور وبیسواد ومانند خودشان ویا چطور قرانی که یکهزار وچهارصد سال پیس بر پوست شتر با خط عربی نقش بسته وامریکایی که تنها پانصد سال از عمرش میگذرد این جمله از طرف پرورگار به پیامبرش الهام شده است  باید این را از معجزات اسلام ناب محمدی دانست .
    افسوس که خطوط ریز وچاپی کتابهای قدیم به چشمانم صدمه میرنند والا دوباره کتاب خواندنر ا شورع میکردم  از سیاحانی  که به ایران آمدند با قاطر واسب والاغ تا نو کیسه گانی که امروز بر اتومبیهای شکاری سو.ارند وآنرا باهمان قاطر اشتباه گرفته اند .  چشم عمل شده را نمیتوان زیاد بر خط دوخت .
    در گذشته سرم مرتب روی کتاب بود  واطرافیانم میگفتند کور خواهی شد اینهمه سرت را روی این خطوط نیانداز  ومادر بیچاره ام میگفت اگر چیزی گیرش نیاید میرود سنگ قبرهارا میخواند ! 
     بهر روی مردم  را کمی ترسانده اند اسلحه میکربی وشیمیایی چیزی نیست که بتوان آنرا دید کافی است تنه ات با تنه شخصی در خیابان تماس بگیرد واو دستش ار بعنوان پوزش خواهی بر تنت بمالد دیگر کافی است .
    و ایکاش کابوس های شبانه من پایان میگرفتند وهر صبح با یک عطسه عصبی از جای بر نمیخاستم  فلان خوانند مترس همسر من بود وبهترین انگشتران ولباسهارا برتن میکرد ومیخواند ” 
    بگو در شبهای تو چی میگذره / ؟ وهمسرم میرفت با مهربانی ویک کادوی چند صد همزارتومانی میگفت عزیرم تنها تو تنها تویی وغافل بود که آن مترس نیم ساعت قبل از بغل یک عرب سعودی با کلی جواهر بیرون آمده است . خوب چه شد؟  تنها کابوس لعنتی آن بر من سایه انداخته است .
    حد اقل امروز دیگر این رنج روحی برای ما زنان نیست  ویا شاید برای من نباشد .ث
    هر صبح  به هنگام طلوع خورشید 
     همچنان رویاهارا پرواز میدهم 
     روی سطح بی احساس فضا 
    صدایی نیست ، خبری نیست ، پنجره هارا باز میکنم 
     تا نفس گلهارا ببویم 
     آسمانرا ببوسم  که میان دو ابر سیاه وآبی نشسته
     و ریه هایم را از هوای پاکیزه پر سازم 
    وبار اندیشه را از شانه پرندگان خاموش 
    بردارم 
    ونامی دیگر به آنها بدهم 
     نام درختان  چنار خیابان پهلوی را 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 10/05/ 2018 میلادی / برابر با 20 اردیبهشت 1397 خورشیدی///
  • دفترچه یادداشتها

    ثریا / اسپانیا  !
    من عادت دارم همیشه درون کیفم یک دفترچه وچند خودکار بگذارم ، عادت دارم همیشه بنویسم هرچه را که دیدم  کمتر به ذهنم میسپارم . شب گذشته دفتر چه ای را که درکیف سفریم بود یافتم  آنقدر با عجله  درونش را پر کرده ام که به سختی وبا رمل واسطرلاب باید  خط خودم را بخوانم  بگمانم دکتر میشدم بهتر بود 
    روز شنبه  12 آگوست / لندن 
    هوا نیمه ابری  ، آفتابی ،  درهمان مکانی که نشسته بودم  نشسته ام ! دوکتابی را که سال گذشته اینجا جا گذاشتم  برداشتم تا ببرم  ، نه ! حالم چندان خوب نیست  پرواز بدی داشتم /
    این روزها  در معاملات بزرگ  اپوزسیونهای رنگ و وارنگ  خارج از کشور  معامله  ها بسرعت  انجام میگیرند  زیر هر پرچمی  که باشد رنگ پرچم مهم نیست   آی /آن /تی/ جی / اس /   ! همه جا هست  ومیداند درکدام نقطه  وچه جانوری  را  بیابد و به خدمت  خود  بگیرد  ” فولاد نشد ” نفت هست  / مس هست /  بنا براین سگها یی هستند  که دندان تیز کرده اند  می غرند ، در انتظار حمله  وای بحال کسی که بترسد  ویا واهمه  نماید باید با دشمن ساخت  نه اینکه نوازشش کرد.
    معامله با رنگها کاری ندارد  به همه رنگی  میسازد  جنگهای گذشته  به اندازه  یک کشتارگاه  بزرگ  از آدمها و اندیشه  هارا برده است  باید همیشه ( نوکر ارباب بود ) !
    حال این طوطیان تاریخ  کلید صندوق را گم کرده اند  وراه  را نیز از یاد برده اند  رفتار هیچکدام  از آنها درخور  تعریف وتمجید  ویا ستایش نیست  ونخواهد بود .
    و ان یکی ، آن شاه  روشن بین  که روزی  بی پروا سخن میگفت  و میدید  که طوفان درراه است  با یک حساب  نهفته  با خود  میگفت :
    هنگامیکه طوفان  فرا برسد  من دیگر  رفته ام  / او میدانست  که رفتنی است  لذا افسار را به دست  کسی داد  که لذت  را و اقتدار را در پشت تخته پاره های  و ویرانیها میدید.
    امروز به غیر از  خود چیزی را نمیبیند .
    برایش غنمیت است  آن پادشاه نفت  ،بازی را درست نمیدانست  وآنرا دریک خط دنیال کرد  نمیدانست که از یک سو  دنیای ارتجاع  واز سوی دیگر ( شوروی )  میکوشند  تا این دشت پهناور را ویران کرده  وتکه تکه  به دندان  بکشند  .
    شاه مات شد بی بی سرنگون شد  و پیاده حرکت میکند.
    امروز دیگر فرزندان ایران نیستند نمید انی  عراقی هستند یا فلسطینی یا حرامز اده های پشت کوه ؟!و یا ترک ؟ ویا افغان نه همه یک شکل  شده اند “ریش آبی “
    آنها آمدند ، لازم نبود  که زنجیر تازه ای را  ببافند  همان قلاده  فرسوده  وبید خورده را  محکم کشیدند  ملتی را به قفسی بزرگ انداختند  همه سیاستمداران  قدیمی رفتند غیر از چند سیاهی لشکر  وبقیه تماشاچی   ، دراین زندان بزرگ  عمومی  هریک  شماره ای شدند  یا بفرمان  ویا از گرسنگی  بمیر ، دیگر سر زمینی نیست  مطبوعات  ]ی /ان جی  رفتند  ونوکر شدند  ویا پا بسن گذاشتند  وعده ای سگ درگاه شدند  حلقه ها  تنگتر  وتنگتر شد  حال امروز هر کدام از شما  بخیال خود دارید مبارزه میکنید .
    کلئوپاترا  در خلوت  با عزراییل همنشین است  وچانه میزند  اسهال دارد  وبقیه ؟ ؟ 
    میدانند که هرروز حلقه  به دور  زندگیشان  تنگتر میشود  وراه فراری نیست ……… ثریا 
    چو مرغ شب خواندی و رفتی 
    دلم را لرزاندی و رفتی 
    شنیدی غوغای طوفانرا 
    ز خواندن وا ماندی و رفتی 
    لندن / اگوست 2017 
  • اگر جنگ…..

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین»
    —————————
    دوستان بهر من از حالت مجنون گویید
    که خوش آید  خبر حال دو دیوانه  بهم 
    رسانه ها را  بقول  گفته ای ” رصد” کردم ، نه خبری آنچنان شکننده نبود ، آنچنان که روی یوتیوب بعضی ها بالا وپایین میپریدند وتو گمان میبردی همین الان تخم هایشان خواهد شکست ، ویا دیگری میزد به صحرای کربلا وسومی بخوص آن بانوی نوبلین یعنی نوبل قلابی را بردن  بیشتر انگشتش را بالا میگرفت  ، نه ، درجاهای دیگر خبری نبود .
    صبح زود اخبار را گرفتم ، به به راس خبرها  ( یورویژیون در کشورپر تغال وکاندیدای خوانندگان ) و سپس رژه رفتن ستاره گان بی درخشش روی فرش قرمز کن و… آی دست آخر تکه هایی هم ا ز سخن رانی جناب مکدونالد را پخش کردند وجلسه هیت  دولت در ایران و شبیه آن درهمین جا ! ودوباره  جناب ریاست قلابیشهر کاتالونیا که داشت درشهرکی در آلمان راه میرفت ….
    تنها یک خبر کوچک درجایی روی یک سایت خواندم که نوشته بود :
    “اروپا آنقدر دیونگی  ندارد که بخاطر ایران با امریکا قطع رابطه کند “
    وشرکتهایی که زیر پوشش امریکا قرار دارند  درحال حاضر در رکود بسر میبرند  ، نه خانم ها و آقایان این بوی کباب نیست بوی جز غاله شدن ملتی است که از فردا باید نان سنگک را دانه ای چهار هزار تومان بخرد چون یک آتو به دست آقایان ا[فتاده ما تحریم شدیم ]  دود آن درون چشمان آن بیچارگان و حقوق بگیران میرود نه درون حزب الله 
    او مجهز است و آماده  بیچاره رفیق حریری میبایست زیر فشار عرب های شیعه  از نخست وزیری برای همیشه کنار برود ومیدان را به دست حزب الله بدهد دره بقا  را دیوار  کشیدند وخرید وفروش و معاملات از همانجا صورت میگیرد .
    نه ! خانم ها  وآقایان  فقط خر داغ میکنند شما بوی کباب شنیدید حال از درون سوراخها بیرون خزیده برای ملت تعیین سر نوشت میکنید . بیچاره ملت ایران  وفرزند کوروش ونواده اهورا و صاحب فرهنگ ، اگر مصر به زمان فراعنه برگشت ، اگر شما تاریخ ایلام را یافتید  ایران را نیز خواهید یافت . 
    نزدیکی های صبح بود که دیگر داشتم چرت میزدم ناگهان چیزی درگوشم گفت  ، اگر جنگی دربگیرد ! نه ، خداوندا کمک  کن جنگ نشود اروپاییان آن بیچارگانی را که از درون قایق ها ی   سرگردان روی آب گرفته و بعنوان پناهند ه در گوشه و کنار جای داده اند  ارتش کافی برای کشتن وکشته شدن دارند اما ، ما ؟ ما دوندگان بی حاصل ، نه خداوندا بوی جنگ بمشام کسی نرسد و جناب نخست وزیر سر زمین مبارک بهتر است دیگر بیشتر نخواهید همین شما را بس  حیفا را در آن بالا دارید جهانی کردن هنوز خیلی زود است بگذارید برنامه کم کردن جمعیت تمام شود  سپس باقی مانده را به زیر چتر یگانه پیامبر و یگانه دولت ویگانه فلان و بهمان بکشید درحال حاضر نوکران شما با سوزن های زهر آلوده درهمه جای دنیا در انتظار از بین بردن مردم میباشند بخصوص آنهاییکه مانند من پای به سن گذاشته اند وحقوق بگیر دولت میباشند نه آن فسیلهای تاجدار آنها در امانند آنها جزیی از خود شما هستند جزیی از همان خزندنگان  .
    خواب از سرم پرید آفتابی  را که در زمستان در حسرت آن بودم حال  همه اطاق را در برگرفته بود مبایست پرده هارا بکشم ودوباره مانند موش کور درتاریکی بمانم تا حضور خورشید رفع شود   .
    فعلا سرمان با جشنهای قلابی وفیلم و جایز ه های قلابی گرم است مانند جشن کریسمس  یک جشن بچگانه  که از شش ماه قبل برنامه چینی میشود برای فروش کالای بی آرزش وهنوز جانشینی برای این جشن نیافته اند  وما هنوز هر سال باید مقدار زیاد پول خرج کنیم  انگار که مارا خوشحال ساخته  گرایش ما آدمها به هرچیزی تند وتیز وسپس به خاموشی میگراید  تنها چیز ی را که گم کرده ایم ، همان عشق و پیوند  دوستی هاست  من نمیدانم چرا دریک روز بخصوص باید در مقابل تعلیمات مسیح  یک برخورد مشخص داشته باشیم وچرا دریک روز بخصوص باید در مقابل مادر خم شویم ؟ ویا دربرابر پدر چرا آنهاییکه مادر نشده اند  را از یاد برده ایم وچرا زنان بیوه وبی همسر ویار ویاور را به حساب نمیاوریم ؟  وحال باید جانمان را در کف دست بگذاریم ودر انتظار دیوانگی آقایان بنشینم  چرا که از مال دنیا بیشتر میخواهند همه دنیا را میخواهند تمام وکامل . پایان 
    ثر یا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا  09/05/2018 میلادی  برابر با 19 اردیبهشت 1397 خورشیدی.
  • بر جام در جام رفت

    ثریاایرانمنش » لب پرچین «
    ————————–
    من اگر  توبه ز می کرده ام ای سرو سهی
    تو خود این توبه  نکردی که مرا می ندهی 
    بهر روی برای عده ای ساعات خو ش وپر  باری بود برای عده ای اندوه ببار آورد وعده ای ترسان  ترسان و لرزان   نگران از دست دادن اموالشان میباشند ، 
    جناب ترامپ خوب سخن گفت  ، ما تروریست نیستیم ! ما از نژاد آریا و فرزندان اهورا مزد میباشیم  ، که  هجوم اقوام  بیگانه  آنرا به ظلم وقساوت آلوده ساخته اند  .
    از آن فلات سر بلند و مغرور میاییم که روزی  جلوه گه  آزادگی  و سر فرازی  بود .
    اکنون قطع  بند آزادی  وآزادگی وعدالت است  زیرا اهریمن  بر آنجا حکومت میکند  وخود خواهی این خوش نشینان  روشنایی را از نور  به تاریکی  وسر زمین آزادگان را  به دخمه  بندگان ومریدان  ساخته اند .
    همه باید مطابق  اصل استروذهبک وذهابک ومذهبک وعقیده ومرام  و تمایلات  درونی آنها خود را  اجرا کنیم  ، وهرکس بخواهد  خوش نام  ودست نخورده  زندگی کند باید قبل از هرچیز ببیند آنها چه میخواهند   وچه دستوری میدهند .خودش حق انتخابی یندارد .
    امروز حتی روح آزادگی درعده ای کشته شده  وهمه ظالم  ومستبد  بشکل همان حکو مت  وحشی وسفاک  وخون آشام در آمده اند.
    ما معنای آزادی را باخود خواهی ها اشتباه گرفته ایم .
    خوب درحال حاضر  هر کسی آزادی  را برای خنودش میخواهد  بدون مراعات حال دیگران .
    تجاوز به حق وحقوق  بقیه یک امری عادی است  و بنظر من یک حکومت نماینده مردمی است که در زیر آن حکومت  راه میروند ، چهل سال  عمر یک انسان است  ما هنوز یاد نگرفته ایم به حقوق دیگران  دست درازی نکنیم وبه آن حرمت بگذاریم  ما هنوز نمیدانیم  معنای وظیفه چیست  حکومت هر ملتی  نمونه ای از رشد وبلوغ  وقوای عقلی واخلاقی آن ملت است .
    لباس فرق نمیکند ، خرقه یا لباده عبا یا جبه وجیفه  وفراک  اصولا استبداد ودیکتاتوری  درخون  یک یک ما و در رگهایمان جاری است .
    بهر روی  عازم تختخوابم وفردا معلوم خواهد شد که دنیا در این مورد چه فکری میکند البته  آنهاییکه منافعشان د رایران است سخت دلخورند اما کارشانرا به انجام میرسانند قراردادهای بیست ساله بدون دخالت  مردم و فروش آشغالهای برای باز کردن یک دالان بزرگ و ویترین فروش جانوران !  بلی فردا روز دیگری است . ث
    در عشق توام  نه صبر یست ونه دل 
    بی روی توام  نه عقل برخاست نه دل
    این غم  که مراست  کوه قاف است نه غم
    این دل که تراست  سنگ خاراست نه دل 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / برکه های خشک ! 08/05/2018 میلادی برابر با 18  اردیبهشت 1397 خورشیدی / بدون برجام 
  • ما وشاهان

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 
    —————————-
    شب چو در بستم و مست از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم ……..فرخی یزدی 
    همه  زمان   گفتند ئنوشتند فرخی یزدی  ضد شاه ، کمونیست ، روزنامه نگاری منحرف واینکه شاه سر انجام او را کشت  ، وهمه اینها افسانه ای بیش نیست . خوب است که ما گاهی گاهی به خاطرات گذشتگان وهمه آنهایکه در معرکه حضور داشته اند بیاندازیم ودرست از صحت وسقم کلام باخبر شوم بعد دست به قلم ببریم وآنچه دل تنگمان میخواهد بنویسیم ویا عقده هارا خالی کنیم .
    رضا شاه بیرون آمد ونشان داد که تنها فرد میهن پرستی که بین ما ایرانیان بوده خود اوست وماجرا فیصله یافت اما  هنوز ادامه خواهد  داشت ….
    فرخی یزدی شاعر و وروزنامه  نگار  تنها بخاطر سیصد تومان  بدهی  به کاغذ فروش به زندان افتاد ، همین ، نه بیشتر  طبعا یک مرد  شاعر  ومعروف سیاسی ، از اینهمه  دنائت و پستی  وبی گذشتی  که و یرا بخاطر چندر قاز پول  باز داشت کرده اند  اخلاق او تند وبد خو میشود  ودر ضمن این کج خلقی ها ممکن است  من غیر اراده  یک کلمه نامناسبی را نیز بر زبان براند  پلیس وداداگاه وقاضی  وتمام کائنات  بجای آنکه با مهربانی  وانصاف  آتش نارضایتی او را خاموش سازند و باعث  آزادی  او از زندان شوند  شاه را درقلب مردم مهربان ورئو ف جلوه دهند  اورا دشمن شاه معرفی کرده  واز راه خوش خدمتی ها  ( توهین به مقام سلطنت )  وسوء استفاده از موقعیت خود  آن جمله بی اد یی را  با اب وتاب وتحقیر در یک طرف  خشم وغضب را درطرف دیگر  بر افروختند  .و سرانجام  مردی را بدون جهت  وهیچ دلیل ومعقول به هلاکت رساندند .
    این فرهمگ ماست  اگر کسی  افتاد ومورد بی مهری  وبی رحمتی مقامات بالا قرار گرفت  همه سعی دارند  باکمک هم  او را ازمیان بردارند  ونامش را خدمت میگذارند .
    یکی دیگر از خاطرات  آن زمان  ، جوراب فروشی را باین جرم  توقیف کردند  که به مقام اول  کشور اهانت کرده است  !!! 
    مردی جورابی خرید  جوراب درهمان روزهای اول سوراخ شد  خریدارا آنرا  به مغازه  جوراب فروشی پس برد وفروشنده گفت جوراب استعمال شده را پس نمیتواند بگیرد  چرا که بوی پا  گرفته  .
    خریدار  به کلانتری شکایت کرد وگفت : 
    مرد فروشنده بمن گفته که نخی را که با زور سر نیزه بما بفروشند  جورابش ا زاین با دوام تر نمیشود  ومنظور نخ محصول کارخانه جات ( شاهی) بود  فروشنده بیچاره از کار افتاد هرچه سوگند  یاد کرد به خرج کسی نرفت از کلانتری به دادگاه  واز دادگاه به مقامات بالا وبازجوییها  وتوقیق وضبط اموال او  با آنکه هیچ دلیلی برای این تهمت ناروا نبود  اما فایده نبخشید شهربانی میل نداشت این وظیفه خطیر ! را رها کند  سر انجا م آن مرد بیچاره به یکسال حبس محکوم شد وهمه اموال او نیز به نقع دولت ضبط شد 
    حال شما توقع  دارید مثلا  محمد رضا شاه را تبرئه کنند ویا رضا شاه را درحالیکه خیانتهای جناب مصدق السلطنه  از همه بیشتر بود که در نوشته ها یبعدی خواهم اورد .
    من این خاطرات را  از روی روزنامه قدیمی ایرانشهر کپی کرده ام  . من همه روز نامه ا ومجلات را نگاه داشته ام برای این چنین  روزی . ثریا 
    ثریا / اسپانیا / سه شنبه  هشتم آپریل 2018 میلادی .
  • هاله نور

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «
    رای من درهاله ای از نورهای گوناگون گم شده است  دگر وجود ندارم  ،  ما هنگامیکه شرح وحال نویسنده  ویا شاعری را میخوانیم واشعار وآثار اورا میبینم  اورا درهاله ای از نور  قرار میدهیم وتوهین به او برایمان توهین به مقدسات است ، امروز دیگر این هاله وآن شاعر وآن نویسنده  وجود ندارد  هرچه هست  سیاست وتجارت است وبس .
    حضرت ولادیمیر پوتین با  احترام تمام جاده طولانی  فرش قرمز را طی کردند وبسوی جایگاه سوگند نامه ریاست جمهوری رفتند وبرای چهارمین بار ریاست آن سر زمین را بر عهده گرفتند وبه گمانم که این ریاست مادام العمر باشد .
    حزب الله در لبنان پیروز شد ( دره بقاء ) درامن وامان باقی ماند وجناب حضرت اجل مجللین گیس گلابتون امشب بما خواهند گفت که برجام یا بیجام  !! بستگی به آن دارد که که تواقفی بین طرفین بشود  مردم هم نیستند ، نه خیال کنید من و شما برای آنها مهم ویا جالبیم ما برای  بودن درصحنه واینکه همیشه صحنه پر باشد زنده ایم  ، نه بیشتر .
    یک خواننده افغانی شعری را میخواند که ” همان روزها که شهر خالی بود  جاده بی خطر وخونه کاه گلی بود / در عوض صلح بود و صفا بود همدلی بود  او خیلی از مرحله پرت است  امروز شهر لبریزاز اسلحه است وبه دست هرزنگی یک تیر داده اند تا به روی توخالی کند .
    ما ملت ها همیشه طلبکار یم وهیچ چیز مارا قانع نمیکند ،  درآن روزهایی که رضا شاه بزرگ میخواست  رفع و دفع حجاب بکند وبه زنان آموزش بدهد وآنهارا اززیر آن کیسه کرباسی سیاه ونقاب بیرون آورده وارد صحنه زندگی بنماید همان آقایان فرنگ رفته ودر صندلی های مجلس فرو رفته اعتتراض داشتند  که ” چرا درزمان ما ان باید این عمل انجام بگیرد  چرا ما باید  شاهد دیدن چهره های پف کرده و چاق و سبیلوی زنان باسن گنده در خیابانها  ویا درمجالس باشیم ؟  همیشه آنها بر خلاف جهت حرکت میکردند وهنوز هم میکنند .
    ما دوباره درابتذال وکثافت وهمان عادتهای  دیرین سقوط کردیم  وبار به همان اوامر دینی البته با کمک اسلحه  تن به حقارت دادیم و دلمان خوش است که مثلا ـآازدی های پنهانی داریم  خوب عده ای با حجاب موافقند چرا که برای حفظ  منافع ” دینی ” آنرا لازم  وواجب میدانند  این یک ضرورت است  اما درعین حال در زیر همان چادر زنان به مانکن های جهان طعنه میزنند  هرروز ورزش میکنند به سلمانی میروند وتلاش زیادی دارند  که صورت خودرا مانند  گیشاهای ژاپنی بسازند اما تربیت  ! هیچ !  چیزی هم برای نسل آینده باقی نمانده است . 
    نمیدانم نسلی باقی خواهد ماند واگر بماند چند رنگ وچند ریشه وچند خون  وچه خواهد خورد ؟ 
    روز گذشته دریکی از شعبه های فروشگاههای زنجیره ای فرانسه  در یک ویترین شیک حشرات را برای خوردن به نمایش و فروش گذاشته بودند دیگر قورباعه و خرچنگ  و مار و کرم دریایی هم تمام شده واگر هم  یافت بشود برای اغنیاست نه برای فقرا !!
    خوب ! امشب  همین امشب تکلیف ” برچام ”  روشن میشود وسپس مفسرین بالقوه و زبان آور  و توانا  آنرا برای  ما نادانان تشریح مینمایند ، اما چیزی عوض نخواهد شد  آنکه هم نامش صادق است ( نه کاذب ) وهم کلامش زیباست برای باقی ماندن این دولت اسلحه به دست میگیرد  وهمانند محسن چریک دور کشورها راه میافتد تا دشمنان اسلام محمدی را از پای درآورد  بنا براین  بودن یا نبودن برجام چیزی را عوض نخواهد کرد  بودن یا نبودن ( یک مرد) مهم است مردی که از جای برخیزد وسینه سپر کند وسر زمینی را نجات دهد آن مردهم رفت ، آن مرد که بما نان میداد ، به ما آب میداد  ، رفت .
    وما به دنبال آرزوهای خود میرویم  که تنها درعالم رویا وجود دارند  نه درعالم حقیقت  تنها با کلمات بازی میکنیم   ما همیشه به دنبال  کسی یا چیزی هستیم که صد درصد مطابق الگوی بریده شده ما باشد  وآن خواهش های مجهول  ،  دیگر مهم نیست بقیه چه فکر میکنند . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/05/2018 میلادی برابر با 18 اردیبهشت 1397 خورشییدی./.
  • فوق تصور

    ثریاایرانمنش  لب پرچین «
    یک یادداشت !
    در گذشته غمی نبود ، کمتر غصه ای بود و اگر بود در دوردستها  بود  جنگ ویتنام بود ،  زندگی ما دریک  سطح آرام وبی خار وخاشاک میگذشت  مهمانیهای شبانه ونهار  وعصرانه وجمعه گردی ها برقرار بود همه  یکنوع زندگی میگردیم وبه یک صورت از زندگی لذت میبردیم غیر از آنهاییکه  با خواندن چند کتاب بی محتوا  حال با کشیدن یک سیر حشیش در عالم هپروت  بسر میبردند ومیل داشتند که  زندگی را دریک سطح بنا  کنند وکردند ، مثلا ! .
    همه بشوق میهمانی ها بودیم نجاری که تازه پولدار شده بود وبا سپهبد ها رفت وآمد میکرد وپوکر های کلان بازی میکرد کاو های زیادی را روی میز میگذاشت ،  ومن درانتظار یک برخورد شور انگیز بودم  که در روح وزندگی ام اثری بجای گذارد .
    عده ای به آشپزی خود مینازیدند و عده ای در لباسهای ابریشمی با جواهراتشان به  برگ برنده مینگریستند  من در شوری بسر میبردم که نا گفتنی بود  مغایر آنچه که در زندگی روزمره دیگران دیده میشد  ذهنم پرواز میکرد وبه دور دستها میرفت  بی آنکه تصوری از آنچه میخواهم داشته باشم این آدمها حالم را  بهم میزدند آنها هیچ کنترلی روی اعصاب خود نداشتند  میهمانی پشت میهمانی  وهر روز موجودیت من کم زنگتر  میشد  وبی جلا تر میشدم مانند مجسمه ای که اورا میتراشند  قوه تصور خودرا از دست داده بودم   کمال پسند بودم به دنبال کسی میگشتم که با دیگران فرق داشته باشد  طبع بلند من  از طبیعت وحقایق جلوتر میرفت  چندان دل به خواند ن رومانهای عظیم
    عشقی نمیدادم از آنها بالاتر میرفتم  شعر را تحسین میکردم نه آنچنان که درآن غرق شوم  حال با آمدن ( او ) از شهرهای دور  اعتبار همه از دست رفته بود  تخیلات من بصورت عالی شکل میگرفتند  ودیگر همه چیز برایم مبتذل وبی ارزش بود  او  همان  پادشاه ملک صبگاهی بود که حال پای بر هفت اختر مینهاد ” او روسو را میشناخت ،  ولتر را میشناخت  وبا شوپنهاور میانه خوبی داشت این کلمات برای گوشهای کوچک من بسیار سنگین بودند .میدانستم چند سالی درخارج بسر میبرده وحال برگشته بود و امشب میهمان ما میشد .
    تمام پیکرم لرزان بود  در طی این سالهای بی آنکه اورا ببینم درخانه ما از او سخن رفته بود  از حسن ادب وسلوک ومهربانی  وشیک پوشی تواضع  من به دور او هاله ای  از تقدس کشیده بودم ودر میان جمع بودم ونبودم دردلم میگفتم  ” بیهوده سعی دارید او را از من بربایید او تنها متعلق بمن خواهد بود  ، درتبی بی امان  میسوختم وبا هر زنگی که بصدا درمیامد از جای میپریدم میهمانان  زیاد بودند زنان زیبا خوش قواره  با لباسهای شیک وراه ورسم دلربایی ا خوب میدانستند  اما من آنچنان بخود معتقد بود م که میدانستم میان جمع تنها منم  که او بسویش خواهد آمد .
    او آمد ، بوسه ای بر سر انگشتان  من زد ونگاهی  به چشمانم  دوخت  و……، شام خورده شد میز های بازی چیده شد او نشست و من بیقرار  ونمیدانستم که آیا توجه او  من ولباسهایم جلب شده  به ارایشم وموهایم که بسبک ملکه های قدیمی در بالای سرم و روی شانه هایم میریخت  با نگاهی به چشمان او همه چیز را دریافتم وآهسته روی مبل نشستم ، تب کردم ودانستم که فردا او از آن من خواهد بود ……….ث
    از دفتر یادداتشهای روزانه
    ثر یا / اسپانیا  دوشنبه 7 می 2018 میلادی …….
  • بوی جوی مولیان

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «
     شور وشر   میهمانیها وناهار خوردن ها  وبازی  ” روز مادر ” تمام شد ومن خسته تر از خسته بخانه برگشتم ، چند کتابی را که روی میز چیده بودم تا آنها را بخوانم مرا بسوی خود نکشیدند ، فیلمی گذاشتم ، یک فیلم امریکایی که در چین کپی شده بود با کیفیت بسیار مزخرف  ، نه بهتر است بخوابم ، حوصله خواندن کتاب را نیز نداشتم  این چند جلد شاید متعلق به بیست سال پیش بود  زمانی که از اطراف  جهان میتوانستم کتابی را سفارش بدهم وبه صندوق پستی  من برسد زمانیکه هنوز چند مجله درست وحسابی و روزی نامه به مدد آن مردان بزرگ که امروز حتی نامی هم ا ز آنها نیست میتوانستم هر صبح با خوشحالی سری به صندوق پست خود بزنم وبا بغلی از کتاب و مجله و روز نامه برگردم . چه روزهای پر نعمتی بودند .
    امروز دیگر اثری از آن مردان نیست ، نه سرودی ، نه شعری ونه ترانه ای ونه خاطره ای ، تنها بوی گند سیاست بینی همه را پر کرده است به ناچار منهم گاهی خودمرا نخود آش نپخته میکنم برای کی ؟ برای مشتی مفت خورد که یک سفره پهن افتاده و دارند میبرند و میخورند و هیچ اسلحه ای هم کارگر نیست ؟ هیچ گفته و نوشته ای دل آنها را به درد نمی آورد ؟ .
    کتاب هایی را که برداشتم تا سر فرصت اگر حوصله کردم بخوانم  یعنی چند باره خوانی کنم !!!  یکی ( بوی جوی مولیان ) نوشته یک شاعر بنام  مسعود  سپند  که گویا در گذشته ها افسر شهربانی بود وسپس به هنگام کوچ و گریز از مرگ  در امریکا اقامت گزید اما همیشه سر گردان بود اشعارش را گاهی میخواندم مانند همه در بین این فراری های بی گناه تنها ” نادر نادر پور ” شانس آورد که زود رفت ودیگر این روزها را ندید .
    سفر این شاعر به تاجیکستان بود وگویا همیشه آرزوی دیدار آین سر زمین را داشته است ، تاجیکستان بین چین کمونیست و افغانستان  و ازبکستان  و قر قیزستان جای دارد وپس از فرو پاشی  اتحاد جماهیر شوروی  این سر زمین با زبان فاخر خود  و مردمی بسیار نجیب در کنار ازبکها ،  و روسها  وتا تارها  وسایر ملل توانست قد علم کند وبایستد زبان آنها بیشتر پارسی اصیل است . 
    این سر زمین کوهستانی است ومن گمان میکنم  مردم کوهستان بیشتر قدرت ولیاقت زندگی را دارند تا مردم دشت ، نیمی ایران را دشتهای گشاد تشکیل میدهد اکثرا مانند همان دشت بی حال ، تشنه  ودر زیر گرمای کویر شاعر میشوند !!  وآن چند کوهی که باقیمانده کم کم تراش میخورد برای زمین خواران  هنوز دزدان گرسنه اند . 
    ابوالقاسم  لاهوتی   شاعر نامدار  ما نیز بسیار به تاجیکشتان علاقه داشت و در این آخری ها خوانند ه بزرگ و نامدار ما ” شجریان” نیز چند صباحی میهمان این مردم  هنر دوست وهنر پرور بودند .
    دوشنبه پایتخت تاجیکستان است  روسها قبلا آنرا استالین آباد نام گذاشته بودند /آنها نیز دست کمی از ملاهای قشری مسلمان ندارند / وپس از جدایی باز همان نام دوشنبه رابرخود نهاد .
     با آنکه این سر زمین کوهسنانی است اما کشاورزی آن  ومحولات صادارتیش  بخصوص پنبه  ، انگور وسایر میوه های خوشمزه وارد بازار جهانی میشود ،  کارخانه هایشان بکار افتاد ونساجی  آنها دوباره  رونق گرفت لباسهای زیبای تاجیکی وبا دست دوزی ها وخامه دوزیها  به نمایش درآمد و……ما ؟
    هیچ خود ، دختران ، پسران ونفت خودرا برای چند شیشه عطر یک اتو مبیل قراضه وچند قوطی پود ر وماتیک وسرخاب به فروش میرسانیم  برای بستی تریاک وچند هورت گرد !
    در بیرون همه قهرمانند ، حرف میزنند ، شعر میسرایند  اما دیگر خبری از آن مجله ها نیست ، خبری از آن نوشتارهای خوب نیست ، گویا همه درخارج در همانجایی که هستند ذوب شدند حل شدند وتنها از روی باد شکم گاهی نامی از ایران میبرند اما دیگر حاضر نیستند بر گردند برای آبادانی وساختار ی دیگری  حرف زیاد میزنند دروغ و دروغگویی یک امر جدا نشدنی از فرهنگ ماست ، حال عده ای گدای دیروز  در جای آن بزرگان که آنها نیز گدای پریروز بودند تکیه زده ودم از خودخواهیهایشان میزنند گویی آن سر زمین میراث پدری آنهاست ، عده ای این طرف قضیه را گرفته اند ومنتظر اشاره ” مادر ایران” که فرزندانش را به مفت از دست داد نشسته اند ودیگری در انتظار فرمان میراث دار وسومی  در انتظار فرمان جناب  مکدونالد و دیگری در انتظار جواب کفشهای بزرگ وچکمه  های پوتین و بو های انگلستان  میباشند .
     امروز آرزو دارم که ایکاش منهم میتوانستم این راه طولانی را طی کنم وبه تاجیکستان بروم واز بالای کوههای بلند ودست نیافتنی  کوه دماوند را ببینم وآن کوههای ویران شده شهر های دیگر را .
     باید به تاجیکستان  سفر کرد وتاریخ آنرا خواند وسپس در باره اش نوشت ویا سخنی گفت مجسمه های بیشتز شاعران ما منجمله لاهوتی ورودکی در میدانهای آن شهر خود نمایی میکند .
    تا گشودم  لب چو نی  از نای شعر پارسی 
    دم زدم  از عشق  با مولای شعر پارسی 
    رودکی تا بوی جوی مولیان  را آفرید 
    ریگ شد  چون پرنیان  در پای  شعر پارسی ……..میم / سپند 
    البته  گروه حزب الله  نیز بیکار ننشسته اند و درآ نجا نیز رخنه کرده شاید بکلی خط وزبان پارسی را از بین ببرند وآن خط منحوص سیاه وآن زبان بیگانه را جایگزین برای زبان پارسی کنند مانند اکثر یت  ایرانیان و اگر ما این چنین بیحال وا شفته و دم دمی مزاج و بیحوصله باشیم همان هم خواهد شد . ث
    پایان 
    » ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/05/ 2018 میلادی  برابر با 17 اردیبهشت 1397 خورشیدی.
  • دروغ بزرگ

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «-
    ————————————
    خصوصی است ! 
    برای او که میداند و میخواند .
    درست در ساعتی که فکر کردم چرا  نیامدی ، صفحه گوشی ام صدا کرد  گویی دنیا را درمقابل خود دیدم  فورا آنرا به روی تابلت  دیگری روشن کرده وبه پای گفته هایت نشستم ، درجایی دلم میخواست بگریم ودرجایی بلند شوم وفریاد بکشم  ، اینستا گرام مرا دچار  ویرانی کرده اند  هر بار ترا میاورم وفردا گم میشوی مشتنی آشغال جای آنرا میگیرد ودومین  نیز بکلی بسته شد ودر کنار همه اینها یک  آی پد  ویک  لپ تاب را نیز از دست دادم  حال با فرسوده ترین آنها که درون  جعبه بود دارم مینویسم از کار م دست نمیکشم  میدانم نیم بیشتر آنهاییکه این صفحه را میخوانند  از چه قماشی میباشند  بارزترین  خصلت یک انسان  راستگویی و بردن یک جامعه بیمار  بسوی  فضیلت وراستگویی  میباشد  متاسفانه درحال حاضر  همانطور که گفتی نیمی از آنهایکه درسر زمین ما زندگی میکنند زاده عراق عرب میباشند حتی درگذشته  چند سفیر   داشتیم که اهل عراق عرب بودند  اما ایرانرا دوست داشتند وخیانتی را مرتکب نشدند .
     گفته هایترا باجان ودل شنیدم دسترسی بتو را ندارم اینستاگرام ویران وفیس بوک بسته توییتر بسته تلگرام بسته تنها روی یوتیوپ ترا میبینم  ودستم کوتاه است که مانند دیگران برایت کامنتی بگذارم ویا مثلا ترا تحسین کنم  تو تحسین شده ای  .
    بگذار چیزی برایت بگویم  من روز اول بتو نوشتم که من با احساسم زندگی میکنم  چشمان تو پاک ، لطیف ومانند همان برکه های سر سبز شمال صاف وزلالند اما آن دوستی که ازاو نام  بردی هیچگاه به دلم ننشست وسپس اورا دیدم در برنامه های دگری ! لزومی نداشت از او گله مند باشی  دروغ اولین خصلت یک بشر است نمیدانم حتما تو کتابهایی از ” آناتول فرانس را خوانده ای ”  او همیشه درشک باقی بود درخلوت باخودش راست بود  همیشه انتقاد میکرد  در زندگی خصوص  انسانی محجوب بود که نمیتوانست درست و حسابی در جلوی آدمهای ناباب بایستد  اما درپشت سر  هرچه را که میل داشت میگفت ویا در کتابهایش با نامهای دیگری  آنهارا رسوا میکرد .
    همیشه درتمام احوا ل  راستی در مقابل  دروغ  به درجه ای  ضعیف است  که غالبا هم محکوم به فناست  ویا مجبور است خفه شود  میدانی حقیقت یکی ویگانه است اما دروغ  متعددو چندین شکل  هرچه هم بزرگتر باشد باورش بیشتر است  از بدو شکل گرفتن بشر دروغ هم با او  به دنیا  امد نگاهی به ابنیه ومقابر مردان گذشته بکن وببین دروغ ها کجا ها رفته  تا مرحله خدایی یک شیطانرا رسانده اند  راستی خشک وتلخ است  اما دروغ نرم وشیرین .  بهر روی بیشتر مزاحمت نمیشوم  تنها میل داشتم درصف شاگردان تو در اینستاگرام بایستم که متاسفانه همه چیز ویران شده  تنها چند عکس از زمین مهتاب وآسمان میگیرم وگل وگیاه  وراستی چه کسی بتو اجازه داده که به دنبال حقیت وراستی بروی ؟  آیا این میل از یک حس کنجکاوی تو سر چشمه نمیگیرد ؟ ! منهم مانند تو  دنبال حقیقتم  در ین حال اخبار روز را مرتب دنبال میکنم وتفسیر درست آنرا از تو میشنوم .
    و…..د رانتظار آن روز موعودم  آن روز یکه ترا روی شانه مردم ببینم بعنوان  یک فرد آزادیبخش هر چند  فسیلهای ماقبل تاریخ ترا نخواهند  من بتو ایمان دارم یعنی ” ما” بتو ایمان داریم واین ایمان برای مبارزه ما کافی است .
    با مهر فراوان 
     ثریا / اسپانیا / شب دوشنبه ششم ماه می 2018 میلادی …
  • روز نوشتار

    در آن باغی  که گلچین  باغبان است 
    فغان بلبلان  بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش  در آن ملک 
    که دزد  اندر لباس پاسبان است …..؟
    کنار آیینه ایستاده بودم وداشتم  موهای سپیدم را که یکدست سپید شده اند شانه میکردم وبه آنها فرم میدادم ، سالهاست که دیگر رنگی بر موهایم نمیزنم  وهمچنان ابریشم سپید  بر بالای  سرم خود نمایی میکنند ، سالهاست که دیگر به سلمانی نمیروم ( برای شستن وشانه کردن وبرسهایی که به هرمویی میزنند ) ! من وسواس دارم ! وسالهاست که دیگر میلی به خود آرایی ندارم ، عروس برایم کیک پخته و قرار است غروب آنرا بیاورد ، امروز صبح قند خونم بد جوری پایین بود شب گذشته شام نخوردم  یادم رفت ! 
    وامروز صبح تلو تلو خوران مانند مستان خمار آلوده راه آشپزخانه را پیش گرفتم وچند قهوه جانانه سر کشیدم پیامکها صدایشان در آمد وتلقن ،  برایم بی تفاوت است امروز هم مانند هر رورو روزهای دیگر  .
    همچنان که بخود مشغول ببودم نمیدانم چرا بفکر ( او , آن ) زن خوشبخت افتادم ؟!  درست یکسال وسه ما از من بزرگتر است اما همچنان میدرخشد ! یا با فتو شاپ ویا با لوازم ارایش ! 
    نگاهی به چهره غمزده وغم دیده و دردکشیده خود انداختم . کجا بودم ؟ بکجا رسیدم ؟!  نه دیگر از آن طراوت وسر زندگی در چشمانم وصورتم اثری نیست وبقول آن دوست مرحوم که میگفت تو همیشه زنده ای ، اما امروز دیدم که نه ، چیزی درمن زنده نیست میل ندارم با کمک لوزم مصنوعی خودم را بشکل دلقک دربیاورم همین که هستم من این زن را که درون آینه داشت به چشمان غمگینش مینگریست  با تمام وجودم دوست دارم میل ندارم اورا عوض کنم ….داشتم باو میاندیشیدم  او که درتمام صنایع سر مایه گذاشته از شراب وعطر تا لباس وزمین  معلوم است که سلمانی بخانه میاید وموهایش را هرچند که ریخته با کمک یک پوستیژ بر پشت سرش میبنند ، معلوم است که با یک ایمیل لباش را زا بوتیک فلان برایش میفرستند ، معلوم است که عطر او را هیچکس به غیر از  خودش نمیزند ومن با عطرهای بازاری  دارم خانه راخوشبو میکنم مانند پیف گاف دور خانه وتواالت عطر الکسیر را میپاشم ! عطر خودم بسیار گران است وتنها توانستم یک شیشه کوچک برای درون کیفم بخرم برای مواقع استثنایی !!! معلوم است که او ولوازم آرایش مخصوص خودرا دارد با نام سلمانیش اگر چه دربازار نباشد واز بازار جمع شده ،  کارخانه که نبسته برایش درست میکند .
    در گذشته زنان اشراف وبزرگان با مداد آبی دور گردن وسینه خود را خط میکشیدند تا بگویند ما از اشراف هستیم امروز دیگر این مداد آبی واشرافیت به درد نمیخورد تمام رگهای بدن من ابی هستند هم دور گردن وسینه ام وهم روی دستهایم دستهایم بانازه دست یک دختر بیست ساله است پاهایم هنوز کوچک وکفش اندازه ام نیست اینجا هم کسی برای من کفش خصوصی نمیدوزد یا یک نمره بزرگتر  ویا یک نمره کوچکتر  باید بخرم درنتیجه ! چهل ودو جفت کفس بی مصرف درون کمدم خوابیده است .
    نگاهی به  لباسهای  درون کمد انداخنم وباخود گفتم که ” 
    شما نصیب چه کسانی خواهید شد هنوز مارک نویی بر پشت انها وهنوز تگهای بسیار ی را از آنها جدا نکرده ام یک جلیقه و دامن جیر اصل از سال 1956 درون گنجه ام گذاتشه ام تن هیچکس نمیرود حتی تن لاغرترین بچه هایم  اما آنرا دوست دارم خاطره اولین سفر من به انگلستان واولین خریدم از نیو باند استریت بود با چکمه  که چکمه هایش را را ازمن دزدیدند همه چیز مرا دراین شهر غارت کردند مهم نیست هنوز خودم هستم به همراه  موهای سپیدم وصورتی که دیگر میرود تا با جوانیم برای همیشه خدا حافظی کند .
    » مادر / مادر بزرگ / مادر زن / مادر شوهر / روزت مبارک .
    ————————————————————-
    اینها همه القابی است که من دارم وهمه سر مایه ای که من جمع کرده ام پنج نوه چهار فرزند دو داماد ویک عروس فرنگی !!! بسیا رهم راضی هستم پر زندگی را بی مصرف تمام نکردم برای دخترانم شوهر نخریدم وبرای پسرم زنی را از خانواده اش ندزدیم همه باعشق ازدواج کردند واین عشق را تا بحال نگاه داشته اند هیچکدام به طمع مال دیگری وارد زندگی آن یکی نشد واین بهترین  نوع زندگی است .
    داشتم فکر میکردم یکسال و سه ما از من بزرگتر است اما گویی ده سال از من جوانتراست ! کدام یک باید به دیگری با چشم حسرت بنگریم ؟ من ؟ یا او؟ ث
    پایان 
     ثریا / اسپانیا / روز مادر  ششم ماه می 2018 میلادی …. ساعت 10/ 20 دقیقه صبح !
  • روز یک مادر !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    ————————-
    سی طی شد و چهل رفت و به پنجاه رسیدیم 
    در یک مژه  بر هم  زدن این را بریدیم 
    گفتیم سخن ها  وشنیدیم سخن ها 
    افسوس ،  چه گفتیم ؟ دریغا چه شنیدیم 
    چون مردمک دیده دراین خانه  دلتنگ 
     یک عمر دویدیم و بجایی نرسیدیم ……..” پ. بختیاری “
    اولین یکشنبه  ماه می هر سال را به روز مادر اختصاص داده اند  ! مادر را تنها باید دریک روز تحسین کرد و از او قدر دانی نمود ! با یک دسته گل یا یک شال  ویا چند دانه شیرینی ! وسرانجام یک ناهار هم او را به یک رستوران برد  امروز همه رستورانها را مادران پای بسن گذاتشه ویا نیمه  سال  بهمراه خانواده پر کرده انذ ومادران نیز یک کادو از طرف فرزندانشان و یا همسر شان گرفته اند  ، بستگی دارد !/
    من کادوی خودم را دو روز پیش از یک سوپر مارکت برداشتم ودخترم پول آنرا داد یک سبد محتوی چند شاخه گل ! برای ما انسانهای  مسن ،  بخصوص  اگر درمسیری  اشتبا ه گام برداشته ایم  این دنیا و محتویاتش  تنها یک مشگل است و روز بخصوصی را  نیز پذیرا نیستیم و میلی هم نداریم آن روز از ما تحسین  کنند وستایش چرا که میدانیم زیر یک وظیفه ویا یک امر غیر دلخواه قرار گرفته اند .
    امروز ما به رستوران نخواهیم رفت  چرا که من  دوست ندارم با  همه جماعت یکی شوم در خانه دیگری ناهار خواهیم خورد وبطور قطع باز دسته گلی ، شمعی ویا شالی وبلوزی  بی آنکه به آن احتیاج داشته باشم خواهم گرفت .
    میل داشتم راه خانه سالمندان را میدانستم وبا جعبه های شیرین یا دسته گل  به یک یک مادران فرا موش شده سر میزدم ( دیگر شیرینی ها را درون جعبه نمیگذارند رو یک بشقاب مقوایی و با یک روکشی کاغذی !  بهر روی مادرانی هستند که فراموش شده اند چه در زادگاهم وچه  درهرجای دنیا ودیگر کسی هم حوصله ندارد دست باین فداکاری بزند ویچه بسا مادرانی در بیمارستانها ویا همان خانه ها چشم به راه  فرزندانشان نشسته اند وخبری از آنها نیست  یا فراموش کار شده اند ویا به سفر رفته اند ویا درگیر مشگلات دیگری هستند ویا مانند همان سر زمین در زندانها چشم به یک  روزنه دوخته اند .
    سالهاست که من   نقش رهبری خود را کنار گذاتشه ام   وبی آنکه فعالیتی بکنم   درگوشه ای  بانتظار نشسته ام   دنیای مرگبار ما بصورت  وحشتناکی بیمار  است  وبه کسی فرصت نمیدهد که به  درون زندگی خویش بنگرد  کم کم همه عادت ها فراموش میشوند  و گمان نکنم بار دیگر  یک سر چشمه ارام  وپاک  ویا یک گنجینه ای از خاطرا اصیل درروح  کسی جای بگیرد .
    امروز  وضعیت کنونی ما  از دو اختلال  روحی سر چشمه گرفته است  جنون تکنو لوژی وهسته ای  وجنون ملی گرایی این دو گرایش هستند  که به جهان  امروز  چهره میدهند  وباز جنگی جدیدی بر پا خواهد شد مانند آن دو جنگ گذشته  که شاهد بسیاری از چیز های خوب بودیم که فرو ریخت .
    امروز همه در یک بیرحمی وخشونت فرو رفته اند  ودیگر کسی میل ندارد  دردلها نفوذ کند ویا راهی بیابد تا درکنار خوبیها و مهربانیها دمی بنشیند وفراموش کند که دریک بیمارستان روانی بسر میبرد .   همه میل دارند بسرعت به جلوه های  ظاهری زندگی برسند  به آشغالهایی که هرروز بنوعی فروشندگان در برابر چشمان ما میگذارند واین روزها را نیز آنها تعیین میکنند در غیر اینصورت یک » مادر « هر روز وهر ساعت قابل ستایش است البته یک مادر خوب وفداکار ، چه خوب پیامک ها جای زبان وصدا ما را گرفته اند .
    به هر  روی این روز  را در این سر زمین به همه مادران تهنیت میگویم ! ث
    افسوس که نه میوه به دست آمد  ونه گل 
    چندانکه از این شاخ به آن شاخ پریدیم 
    این مانده بیادم  که  دیران عمر  سبک سیر
    چیزی  که از آن  یاد توان کرد  ندیدیم 
    پایان 
     ثریا / اسپانیا / 06 /05/2018 میلادی …..و روز ستایش مادر !
  • خانه فروشی نیست

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «
    ——————————-
    چند روز است که د رخبر ها  یک آگهی بصورت خبر ویا نیمه خبر پخش میشود که:
    دولت جمهوری اسلامی متحجر میخواهد  خانه ” رضا شاه برزگ ” را که دوران تبعدیدش را در ژوهانسبورگ  میگذراند بفروشد !!! 
    1- این میراث پدری جمهوری اسلامی نیست که بخواهد آنجا بنگاه معلامت ملکی باز کند وخانه بفروشد ویا بساز وبفروش راه بیاندازد .
    2- اگر کسی باید دراین باره تصمیمی بگیرد  خانواده  ” پهلوی ” است  که آنها درسکوت کامل نشسته اند بی هیچ حرکتی ویا اعتراضی 
    3- این خانه را دولت فخیمه اول بصورت اجاره  دراختیار  آن مرحوم گذاشت  سند آن کجاست دردست چه کسی است وبه اجازه کی میخواهند آنرا بروشند ؟
    درست باین میماند که دولت فرانسه  تصمیم بگیرد جزیره سنت هلن را بفروش برساند چرا که ناپلئون بوناپارته درآنجا در تبعید وسپس جان داده است  اما دولتهای متمدن آنقدر شعور کافی دارند که قهرمانانشان را با جلال وشکوه به خاک وطنشان برمیگردانند ودر آنجا دفن میکنند وجایی برای گردشگری های توریستی است .
    حال آیا دیگر چیزی باقیمانده که دولت ننگین واهریمنی جمهوری اسلامی بفروشد  زنان  را که فروخت مردان را در بازار برده فروشی به فروش گذاشت قشر تحصیل کرده را از ایران  فراری داد هر چه آثار وابنیه  تاریخی بود ویران ساخت  آن موجودات بسبک وسیاق اجداد بیابان گردشان تنها بیابان وشتر وشیر شتر معاشقه با شتر را دوست دارند نه اسب اصیل را .بغل خوابی با یک گوسفند برایشان لذت بخش تر است تا معاشقه با یک زن زیبا !
    دراین بین هم دولت ننگین فخیمه اطلاع داد که میل دارد اتومبیل سواری ( دیانا اسپنسر ) همسر سابق ولیعهد را بفروش برساند !  خوب چیزی از هم کم ندارند هردو از درون یک شیشه بیرون آمده اند خمیرمایه هردو یکی است ملاهای هم افتابه به دست درپی شستن ماتحت انگلیسها هستند وانگلیسها هم سخت عاشق مسامانان !! شهر دارشان مسلمان وزیر شان مسلمان چون همه ( از آن  کار دیگر درخلوت ) لذت میبرند واین شیوه راستین مسلمانان  است که بسبک سعید لواط الملک طوسی  زندگی  را به روز برسانند برایشان فردا معنایی ندارد .شب را دریاب / 
    در شهرک کوچکی که من قبلا زندگی میکردم ، یک تپه یا یاک برج کوتاه  قرار دارد  آنرا آنچنان گل کاری کرده  تزیین نموه وبرای تماشا ی عموم گذاره اند وبیشتر نمایشات و کنسرتهای بزرگ در آنجا بر پا میشود ، روز ی میل داشتم بدانم که این  برج نیمه کاره ونیمه ویران  تاریخیش چه بوده  یکی از اعراب  با جناب ال سید درآنجا یک شب به مذاکراه نشسته  اند ! ال سید یا رودریگو ی معروف را چندان کسی دوست نمیدارد چرا که بااعراب زد وبند کرد تا والنسیارا نجات دهد  با اعراب هم چندان میانه ای ندارند اما درحفظ این بنای نیمه ویران کوشیده اند ، چنانکه مسجد بزرگ مسلمانانرا در کوردبا بصورت کلیسا درآورده بی  آنکه به معماری آن آسیبی برسانند ویا  درگرانادا   الحمرا که بیشتر به دست آرشتیک های ایرانی  ساخته وپرداخته شده است . همچنان محکم واستوار  برای تماشای عموم باقیمانده است .
    وما ؟ ما که نه ! دشمنان ما ویرانگران هر چه را بوده یا برده ویا ویران کرده اند  بکجا میروی ای اعرابی  زاده بدبخت هر کجا بروی سر انجامت مرگی دردناک خواهد بود .
    معلوم نشد با آن پیکر مقدس چه کردند  به راحتی گفتند مرده ای یافت شده دوباره او را بخاک سپردیم کدام مرده مومیایی تا بحال در آن سر زمین نکبت بار یافت شده است ؟ 
    وکسی نبود جواب بگیرد منافع اقتضا  نمیکرد در عوض  هر روز گروه گروه  دکترها ! تاریخ دانان ! چپی ها ! راستی  ها ! نیمه  کجی ها !  نیمه ملی گراها  که حتی معنای آنرا نمیدانند  برای خود القاب میخرند وباد درآستین میاندازند ودوره کنفرانس وایجاد یک دولت ملی ! را خواهانند ودرهمه  این جمع شدگان شخص شخیص جناب نوری زاده حرف اول را میزند و همیشه هم حضورش همه جا لازم است هر جا که باید ملی گرا میشود درجایی شاه پرست میشود ودرجای دیگر ملای وآخوند میشود  ودر جای دگری سخت برای وطن اندوهگین واشک تمساح جاری میکند واقعا شبیه یک تمساح هم هست .وآن چریک معروف  فیلمساز قلابی !!! اینها میخواهند ایران را از نو بسازند !!!
    با خبر شدم  موسیقدان نامی وبزرگ پاپ  چشم آذر چشم از دنیا فرو بست نا امیدی یکی یک هنرمندان مار میکشد ویا خانه نشین میسازد /روانش شاد 
     آن لاشه که به دست همین موسیقیدانان  رشد کرد هنوز لاشه گنده اش را ازین شهر به آن شهر واز این کاباره به آن کاباره میکشد .  .
    بهر روی گمان نکنم ملت واقعی ایرانی وایرانیان واقعی اجازه بدهند که آن خانه به دست این دزدان از بین برود / ایکاش آنقدر ثروتمند بودم تا آنجارا میخریدم ودرهمانجا بخاک سپرده میشدم . هرچه باشد بوی پدر ایران  هنوز درآنجا جاری است  ث
    ثریا / اسپانیا / شنبه 5 می 2018 میلادی /
  • سیب گاز زده !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 
    از میکده  بیرون ننهم پای ، که اینجا 
    دردی نکشم من و صد جام کشیدم 
    روز گذشته جسد یکی از ( آپل ) ها را بمن باز گرداندند وگفتند باید به کارخانه  ببرم عطای انرا به لقایش بخشیدم وآنرا درون یکه جعبه پنهان کردم  چرا که حاوی عکسها ونوشته ها و بسیاری از روزهای شادی  وغم  من بوده است ، یک دفتر پر شده  و  آن دیگر ی؟؟؟ …بماند 
    نه سعی میکنم  با همین  بسازم تا سر فرصت فکر بهتری برای خرید  یک دستگاه نو بکنم د رحال حاضر بهترین  و ارزانترن آنها یکهزار پوند است ! نه دیگر سیب گاز زده را لازم ندارم .
    روز گذشته   فیلمی مستند را میدیدم از یک ( مونستریای)  جاییکه راهبه ها ورهبانیان در آنجا سکونت دارند و در عبادت  کامل ! بسر میبرند ! ودعا میخوانند وریاضت میکشند ! این مجموعه در بالاترین قله کوههای شمال اسپانیا  قرار دارد که باید با تله کابین به آنجا رفت ، چیزی که بیشتر بر حیرت من افزود آن کتابخانه عظیم حاوی کتب قدیمی که  چه بسا یکهزار سال از روی آنها میگذشت و بعضی از آنها طول قدشان نیم متر وقطرشان  تا شصت سانت بود درونشان ؟ خوب معلوم است که چیست اشعار من نیست !! هر هست با خطی قدیمی با رنگ قرمز روناس ومرکب سیاه وبعضی ها حاوی نت های موسیقی بودند  راهبان بیچاره از فرط ریاضت هرکدام بشکل یک کوه گرد در آمده بودند سر شان درون تنشان فرو رفته بود ، مجسمه های از بانوی مقدس که با عاج ومرمر  درست شده بود وبعضی ها با سنگهای سیاه نایا ب ، بیاد مادر مقدس افتادم که درون  آن خیمه  کاه گلی چگونه نان میپخت وبه فقرا میداد ومریم مجدلیه  را به زیر سایه خود برد تا دیگر دست از خود فروشی بردارد حال آیا روح او میتواند شمایل خود را در اینگوشه دنیا ودست نیافتنی ببیند ؟ .
    حضرت عیسی کم کم به گوشه ای خزید وتنها یک رویا شد وهمچنان پسر خدا باقی ماند حال باید مادر را سجده کرد ، بهر روی این کتابخانه برای من یک اعجاز بود مسیحیت حد اقل موسیقی و هنر را وارد دین کرد که از بین نرود ، روز گذشته یکی از روحانیون معتبر شیعه اثنی عشری افاضه فرموده بودند که هرچه کتاب غیر اسلامی است باید از بین برود !! یک » فارنهایت « دیگر !! آشغالهای ادیان دیگران را  جمع کرده اند و خودشان نمیدانند چه میگویند وچه میخواهند وحکومت را دردست گرفته اند  ایکاش شما هم به دامن همین  کوهها میرفتید ودر آنجا بخودتان مشغول میشدید ! چه بجای گذاشتید غیر از ویرانی  شوق عجیبی به ویرانی دارید به خرابی دارید وبه کشتار و خون دارید وزنان بد جوری موی دماغ شما شده اند ، شما هم به خانه تکانی روحی  احتیاج دارید بد جوری  شعورتان باد کرده است .
    بیاد داستانی افتادم که سالهای پیش دریک کتاب خوانده بودم ، یکی از پرنسس های آواره دوران تزار ” پس از انقلاب بلشویکی ” ! در اروپا که بقول خودش مانند یک ستاره سرگردان  میچرخید  وبا پولهای مادر بزرگ ؟ زندگی میکرد روزی در یک کتابخانه مردی را میبیند که یک کتاب فلسفی خریده وبه کتابدار میگوید به آدرس من آنرا پست کنید  وآن  پرنسس بی اختیار دل به آن مرد میبندد آدرس او را از کتابدار میگیرد وبه هتلش برمیگردد و روی یک برگ کاغذ مزین به ناج امپراطوری تزارها ! مینویسد که ازشما دعوت میشود  فردا راس ساعت چهار چای را با من درهتل  فلان و اطاق شماره فلان بنوشید خوشحال میشوم >
    راس ساعت چهار پرنسس بهترین لباسهایش را میپوشد وخوشبو ترین عطرها را  بخود میزند و در انتظار آمدن معبود مینشیند ، پیشخدمت اطلاع میدهد که جناب پروفسور فلان اجازه ورد میخواهند واو بی اختیار به پیشواز او میرود ….سپس کشیشی را میبیند  دریک ردای بلند سیاه که از فرط لاغری لباس او روی شانه هایش گریه میکند ، پیشخدمت چای را به همراه بهترین  ساندویجها  میاورد   پرنسس مات و مبهوت میگوید ” 
    شما ؟ شما یک کشیش هستید؟   سپس بی اراده میگوید بفرمایید بنشیند ، چای را درون استکانها رزنتال میریزد وبشقابی از ساندویج هارا باو تعارف میکند اما آن کشیش تنها بخوردن همان چای بدون قند اکتفا مینماید . پرنسس به گریه میافتد  وسپس ماجرای دیدار خود را در کتابخانه شهر و عشق خودرا باو ابراز میدارد ، کشیش پس از مدتها سکوت میگوید “
    بانوی عزیز! من آنقدر ریاضت کشیده ام که امروز تنها پوستی بر استخوانم وبعلاوه غیرا زا درس فلسفه وریاضت درکنار معبود چیز دیگری ندارم ، شما عاشق من نشدید  شما خدا را در من دیدید و عاشق خدا شدید . و سپس آنجا را ترک  میکند ، پرنسس از جای برمیخیزد ونامه ای برای مادرش مینویسد  ” 
    مادرجان ! من امروز خدارا دیدم وعاشق او شدم اما او را رها میکنم وبه کوههای کار پات برمیگردم کنار همان اسبها وهمان زمین وهمان آش جو و سر زمینم ووطنم …..
    وبر میگردد.
    امروز  با دیدن این آقایان پروار که صبحانه آنها خامه بانان تازه و قهره  مباشد ناهارشان بره بریان وشام آنها گوشت گوساله با سس شراب است ….. ماچقدر ما  فریب خورده ایم وچقدر از قافله به دوریم  من هیچگاه نمیتوانم مجسم کنم که عاشق یک مرد روحانی بشوم چرا که عاشق یک سکه قلب شده ام  خدا در میان سینه ام نشسته سعی دارم  همیشه او را بیاد بیاورم نه با آن کتابهای قطور ویا  با آن مجسمه ها و نه با آن عبا و ردا  ونعلین  های زرد ! /
    ساعت 3 پس از نیمه شب است ومن از ساعت یک بیدارم ، نه غصه آن کالاهارا نمیخورم ، اما جایی هم برای نگاهداری آنها دیگر ندارم و خوشحالم که [مستر وب[ بمن اطلاع داد که نوشته هارا دریافت میکند !!!
    در دام ، پی دانه  رود  صید ومن مست 
    سر درپی  صیاد در این دامگه کشیدم …….” فرهاد” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 05/05/2018 میلادی  برابر با پانزدهم اردیبهشت  1397 خورشیدی
  • کجاست ؟ آزادی !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    همه راهها را به روی من بسته اند ، ایملیهایم مسدود  ونوشته هایم درهمین کنج محبوس  ، مطمئن نیستم که  آیا بجایی میروند یا نه وآیا  دوستانم  آنهارا میبینند  یا نه> این دستگاه  کهنه وقدیمی  مرا یاری میدهد  تا گاهی  هذیانهایی را بنویسم .
    چرا؟ 
    چرا نوشته که باید هر عبا به دوشی ، نعلین ریا وخرقه بپوش حاکم بر سرنوشت وزندگی وحتی نفس ما باشد ؟  همه مسدوند  وهمه دچار ویروسهای کشنده  وحالا سه عدداز انها درون بهداری تکتو لوژی دردست متخصص  ومشغول سرویستند  اما در واقع دیگر چیزی برای من نمانده ، تا با آن بتوانم تنهاییم را پرکنم .وصدایم را از درون این زندان ، زندانی که گمان کنم تا ابد باید درآن بمانم به جاهای دوردستی بفرستم . نه! گمان نکنم 
    ما همه قربانیانی هستیم  که در کنار شمع های خاموش شده وزیر نور های دروغین داریم راه میرویم ومیدانیم که خورشید ما خاموش شد  حال مجبوریم درکنار کفتارها وبوم های شوم  آوازی سر دهیم فرقی ندارد لباسهایشان سیاه است یاسفید ویا سرخ .ارغوانی .
    تنها لعنت را برکسی میفرستم برای اولین بار   بشر  ویا  انسانها را زیر لوای مذهب ودین به بردگی  فرستاد .امروز هر چه بر سر ما میاید همه از برکت همین  پیامبران دروغین که کم کم تبدیل به جادوگران قرون وسطی شده اند ، .
     برای من که کم کم میروم تا روزهای روشن را پشت سر بگذارم  و میلی ندارم که خود را خوشبخت بدانم  این نوشته ها نوعی سرگرمی بودند  وچه بسا فریبی بود که بخود میدادم ، درتنهایی بدون دخالت ( دست ) دیگرا ن نمیتوان  کار مورد علاقه ویا زندگی خودرا تعیین وادامه  دهی  ، باید در بازار خود فروشان عضو باشی وبه  لباس ریا ومکر ملبس وشمشیرت را به دست بگیری  ، نه ! وضعیت روحی وانسانی من چنین امکانی را بمن نمیدهد  نه روزهایم را در گریه و زاری میگذارنم نه دراندوه  خوشبختتانه کتابخانه ام لبریز از کتاب است  با مترجمین زبر دست ونویسندگان مبرز نه امروزیها !  درحال حاضر لحظه ای زندگی میکنیم وذره ذره از زندگیم لذت میبرم  ودلیل بزرگ آنهم  این  است که دیگر نوری  برما وسر زمین ما نخواهد تابید  چند شمع سوخته و کور  واین راه بی معنا و پر ریا همچنان ادامه دارد  ونوشته من کاری از پیش نمیبرد همان هذیان گوییها وچس ناله ها ست .
    داستانهایم را نیمه کاره رهامیکنم تا ( رفقا ) از آنها به نفع خودشان بهره برداری نکنند  و کتابی به بازار نفرستند 
    روزی که باینجا آمدم گمان نمیکردم برای همیشه اینجا بمانم  وهمین جا مدفون شوم چرا که دراین  دهکده خوشبختی یعنی نوکری اربابان بزرگ نوشیدن قطره آبی وخوردن تکه نانی جوین  ، نه بیشتر ،  اینجا تنها برای چند روز یا یکه هفته است که تو از آفتاب  داغ آن لذت ببری ودرکنار دریا  تنی به آ بهای شور مملو از کثاف  ونایلون وپس مانده غذاها بدهی وسپس ( بخانه) برگردی …… ومن (خانه) ندارم .  امروز درد و رنج  بمن روی آورده همان دردهای قدیمی  مرا دربر گرفته است همان رنج های احمقانه واجتناب نا پذیر  همان نا توانیها  و پریشانی و درا ین گمانم که دیگر  کاری از من ساخته نیست .
    امروز دیگر جوان نیستم که مرکز  قلمروی دیگری برای خود انتخاب کنم ، آنقدر هم پیر نیستم که تمام روزم در میان  ملافه های  تختخواب  بگذرد غیراز گاه گاهی  که دچار سرما خوردگیها ی فصلی میشوم ویا الرژی ناشی از هوای کثافت مسئولان ومتولیان ومریدان  خدای مهربان .وسپس دراین پنداری که دیگر غیر از خاطراتت چیزی برایت نمانده  واندوه تمام  وجودت را دربر میگیرد  من نمیدانم بهترین چیزی که درعالم نصیب من شد چه بود ؟ فرزندانم؟  آنها به راه خودشان رفتتند  همان مسیری که میبایست بروند  تا ابد در کنار من نمیماندند / آه نمیدانم  کی و کجا خواندم که سرنوشتهایی هستند که از مرگ هراسناکترند .
    نه ! دراینجا  زندگی بتو هیچ امکانی را نمیدهد  ، تو هیچ حرکتی را نمیتوانی  انجام دهی  بدون آنکه خبر دهی ویا اجازه بگیری ،  حال امروز صبح دیدم که بطور وحشتناکی تنها هستم  وتنها مانده ام وتنها سر گرمی  مرا نیز از من گرفته اند ،  ویروسهای پنهانی زیر  چهره های دروغین وارد همه  فعالیتهای  من شدند ، حا ل من مانده ام این دستگاه فرسوده قدیمی ..
    با اینهمه   چندان نا امید نیستم  ، ساعاتی دیگر آفتابی درخشان بر پشت پنجره های اطاقم میتابد ومانند همیشه من سینی صبحنه امرا به درون اطاقم میبرم ومانند همیشه به اخبار چرند وهوا شناسی گوش میدهم وببینم که امروز چه لباسی باید بپوشم زمستانی یا تابستانی چون فصلها هم درهم تنیده اند  دوفصل بیشتر نداریم ناگهان از زمستان وارد تابستان میشویم گاهی هم هوا دوباره میل دار به زمستان برگردد ، و لحا ف را جمع کنم ویا نه ؟ وژاکت بپوشم یا تی شرت ؟ و یا هیچ هیجانی به خیابان بروم  . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 04/05/ 2018 میلادی  برابر با 15 اردیبهشت  1397 خروشیدی !