Category: General

  • به تو !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد 
    حالتی رفت  که محراب به فریاد آمد 
    ازمن اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار 
    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد ……….» حافظ شیرازی «
    در فکر تو بودم ، تمام مد ت در فکر تو بودم ، کجا هستی ودرچه حال وچه احوال وکارت را چگونه پیش میبری ،  سرانجام باین سئوال برخوردم که تو برای چه کسی چانفشانی میکنی  برای کی ؟ برای خودت ؟ واعتبار از دست رفته ات  ؟ ویا واقعا دلت برای آن سر زمین میسوزد !  آن سر زمین  که روزی مادر ما بود مرده ، وحال جانوران روی جسد او دارند میرقصند واگر بتوانند تکه هایی از آنرا نیز به دندان کشیده همانند گرگهای خونخوار  دور خود میچرخند . 
    تو از بالا شروع کردی ، میبایست از پایین شروع میکردی ، خیلی عجله بخرج دادی وخودت ا درچاهی انداختی که امروز بیرون آوردنت  با هزاران طناب سیمی هم مشگل است .
    ملتی که نداند وطن وخاک چیست وچگونه باید از آن محافظت کرد ، نمیتواند یک پارچه شود واز نو خانه را بسازد ، پی از اول خراب بوده ستونهایی که این خانه ر ا نگاه میداشتند همه پوشالی واز جنس کاه بودند نه از جنس کوه و یا آهن ، آنها آنقدر گر سنگی روحی  .جسمی وخورده اند که تنها بفکر همان پر کردن  این دو احساس خویشند ، ملتی بیسواد ، بی تجربه ، شاه ما باهمه خدماتی که انجام  داد  سطح سواد ومعلومات  این  مردمرا درحد صفر نگاه داشت  در آن زمان ما هشت میلیون بیسواد داشتیم ونهایت سواد  وکتابهایی که دردست داشتیم بابا لنگ دراز بود و نوشته های جان اشتیانبک و ارنست همینگوی  !  وآنهاییکه ادعای  آنرا داشتند که راز ورمز فلسفه مارکس واینگلس را میدانند آنقد رشعور نداشتند که |ها |را از |هر| تشخیص بدهند  این کتابها تنها درکنج قفسه های آنها بعنوان دکور  ونماد روشنفکری جای داشت ، باد دارم روزی در کتابفروشی معتبر امیر کبیر مردی آمده بود با متری دردست وکتابهایی میخواست از نوع فلسفه وجامعه شناسی اما همه یکدست ویک رنگ 
     وباندازه همان متری  و اندازه ای که او دردست داشت ، معلو م بودنوکیسه ای است که از قبل دزدیهای بزرگ صاحب یک خانه شده وحال میل دارد بسبک زمان ویکتوریا یک کتابخانه هم درست کند ودرآن دو مبل چرمی ویک شومینه بگذارد ودوستان درمیان آن بنشیند وتریاک بکشند . این را وچیزهای دیگری را من شاهد بودم .
    زمانی که من روح القوانین مونتسکیو را میخواندم  همه مرا باد تمسخر گرفتند وهنگامیکه لباسهای دست دوم خودرا میفروختم وبجایش کتاب میخریدم  باز مرا بباد تمسخر میگرفتند ،  من اگر به اپرا میرفتم ، داستان وموسیقی آنرا بخوبی احساس کرده ودرک میکردم  وگاهی اشکهایم نیز سرازیر میشد ند اما درهما ن سالن اپرا بودند کسانی با شکمهای بر آمده وزنان مو رنگ کرده که داشتند چرت میزدند وخر  خرشان در ردف اول حال همه را گرفته بود .
    من از کودکی روی به کتاب آوردم وخواندم ، خواندم واگر چیزی را نمیدانستم با کمال راحتی  از دیگران میپر سیدم  اما اکثرا مورد تمسخر دیگران بودم بنا براین درهمه میهمانیهای باشکوه !!!! فامیلی  من تنها یک تماشاچی بودم که که مهر  برلب زده وخامو ش نشسته است .، نه قماری بلد بودم ، نه میدانستم چگونه لبم را با لب وافور آشنا سازم  ، تنها سیگار میکشیدم ! .
    نازنین ، برای ساختن یک سرزمین اول باید انسان ساخت  باید انسانی روشن گرا وروشن فکر ( نه از نوع توده ای خود فروشومجاهد  ووطن فروش ) ببار آورد تربیت اولیه درخانه وزیر دست پدر ومادر  شکل میگیرد پدری که کارش فحاشی باشد ومادری که خود را  بدبخت تو سری خورده احساس کند نمیتواند یک انسان بسازد یک موجودمعلول ببار میاورد که جامعه فاسد وکثیف  اورا پرورش میدهد .
    بنا براین نازنیم ، با همه زحماتی که میکشی  میدانی که دروغ  د ر 
    سرزمین ما نقش اول ر ا بازی میکند  وفریب دادن نقش بعدی را وکشتن  نقش آخر این نمایشنامه غم انگیز است .
    با آرزوی پیروزی برای تو وهمکارانت . من اگر  جای تو بودم دست از این مبارزه بیهوده برمیداشتم وبه دنبال شغل دیگری میرفتم وآنهمه لات ولوت وفاحشه هارا  نیز دور خود جمع نمیکردم  ،  با سربازان وارتش مجازی نمیتوان  جلو رفت  به امید چی؟  باید اول درس وطندوستی را آموخت  بایداول دانست که چگونه  پی را ریخت وبا چه ملاتی . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 23/ 09/ 2018 میلادی / 
  • و…همه او بود

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    و…. همه او بود ، همه شب با او بودم ، ساکت بود  ، دستش را دردستم گرفتم  ، حق با او بود ، هر صبحی را نمیتوان  صبح نامید ، اطراف ما همه شب بود تاریک بود ، دستهایش را درمیان دستهایم میفشردم ، ساکت بود ، بلبلی خاموش در قفس تنهایی خویش ، خیال میکردم  هم اکنون  در چهره وی یک حالت روحانی ،  یک اشراق  ومکاشفه خواهم دید پس از آنهمه  سالهای سکوت ،  اما او  بجای جواب  تنها نگاهی بمن انداخت  ، نگاهی سرد ،  نگاهی مرده ، نگاهی لبریز از از نا امید ی،  که کنایه های تلخی را میتوانستم در آن ببینم .
    دستش را را به به سوی دهانم بردم تا ببوسم ، دستی سرد همانند زردچوبه زرد با اینهمه باولعی تمام نشدنی  آنرا بوسیدم وسپس دست اورا بجای اولش برگرداندم با ز در سکوت راه میرفتیم .
    در شهر او  هر چند عقربه های ساعت  صبح را نشان بدهند  اما صبحی وجود ندارد  رونق پرشور صبج نیست ، تنها درپشت ابرهاست که خورشید راه میرود  همه شهر او تاریک وشب است .
    زیر لب زمزمه کردم :
    من ، با سمند سرکش و جادویی شراب  ، 
     تا بیکران  عالم پندار رفته ام …….
    ایستاد و گفت ، خاموش باش . 
    بیدار شدم ،   نه خبری از او نبود  ، اثری نبود ودستهای من خالی بودند ، 
    لحظاتی  فرا رسید که احساس میکردم  برای زنده ماندنم بهانه ای ندارم  ، به زیر دوش رفتم  درون وان جانوران  همیشگی از سرو کول هم بالامیرفتند   احساس کردم روی جسد من راه میروند شیر آب جوش را باز کردم و داروی ضد عفونی را درون  وان ریختم  ، نفسم دیگر بالا نمی آمد .
    زمانی طولان بود که دیگر در آینه به چهره خود نگاهی نمی انداختم ، دیگر این زن را نمیشناختم  زنی درد کشیده ورنج برده و ناتوان ، نه من این زن را ابدا نمیشناسم .
    به روی بالکن رفتم و ریه هایم را از هوای پاکیزه که از روی دریا وکوه بر میخاست ، لبریز ساختم  ، نشاطی یافتم  . سپس برگشتم بسوی آیینه رنگی بر گونه ایم نشسته بود ، دستهایمرا بلند کردم وفریاد کشیدم :
    با تو هم مبارزه خواهم کرد ونخواهم گذاشت مرا از پای دربیاوری تا روزیکه خودم میل نداشته  باشم تو نمیتوانی مرا مجبور کنی که دنیارا ترک کنم ؛ به میل  خود به دنیا نیامدم اما  میتوانم به میل خو دنیارا ترک کنم .و زمزمه را سر دادم :
    پس ا زاین زاری مکن ؛ هوس یاری مکن ، تو ای ناکام دل دیوانه ……
    اما درونم قیامتی برپا بود ، عشق بود که همچنان  میغلطید و مرا غلغلک میداد . .
    هان ، ای عقاب عشق !
    از اوج قله های مه آلود دوردست 
    پرواز کن  به دشت غم انگیز عمر من 
     آنجا ببر مرا  ، که شراب هم نمی برد …….”.فریدون مشیری” جادوی شراب 
    آن مرگ نبود ،  من بپا خاسته بودم  از مردگان واز دروازه جهنم فرار کر ده بودم ،  شب را گم کردم وبه صبح اندیشیدم ،  وبه آفتاب نیمروز که از پشت پرده های توری اطاقم به درون میتابد ، 
    سرما نبود ،  گرمای دلپذیری بود ،  ودرهمان حال د رمذاقم تلخی روزهای گذشته را احساس میکردم ، باید فراموش کنم ، بافتنی را برداشتم ومشغول شدم .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 22/09/ 2018 میلادی /////
  • معلومم نیست چرا ؟

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ……………………………………….
    من دوستدار  خورشید روشنم 
    چون سایه میروم به دنبال آفتاب 
    دیریست شرق مانده به تاریکی سیاه 
    زین پس بسوی غرب  شتاب آورم  ، شتاب …..» هنرمندی”
    محرم است ، محرم همه جا به دنبال ما ومن خواهد آمد ، اگر به کره مریخ نیز فرار کنم محرم قبلا رفته ودرآنجا جای گرفته است ، خاطره های تلخ و دردناکی را من از این دوماه وحشتناک دارم ، بسوی غرب فرار کردم که درامان باشم محرم قبلا درااسپانیا بشکل وحشتناکتری جای گرفت بجای حسین عیسی نشست وحال درسرتاسر دنیا این وجود منحوس ونامرعی این افسانه کثیف ودروغین به دنبال ماست درهمه جا وسایه اش همه جارا به زیر تاریکیها فرو برده است مردم هم یا از ترس ویا برای گرفتن  باج سکوت کرده اند و یا آنقدر تهی مغز   مانده اند که برای رفتن یک بشقاب پلو خودرا به در ودیوار میکوبیند آنهم در غرب ، نه در سرزمین  طاعونی  ماا !
    محرم ، نامی وحشتاناکتر از نام اجل ومرگ . 
    چرا اینهمه به شعر دلبستگی  دارم و چرا  دردام آن  افتادم ؟  رنج تنهایی ویکی بودن  مرا بسوی  شعر کشاند  من از کودکی ونوجوانی خویش بیزارم  سخت هم بیزارم  چرا که از همان اوان کودکی  جدال من با مرگ و زندگی شروع شد  وبصورت یک جنگ دائمی وابدی  ادامه یافت ،  آنقدر  که در سر کلاس درس شاد وخوشحال بودم درخانه خوف وترس وبیداد گری وبیزاری ونفرت گریبانم را میگرفت .
    از آنچه  که برمن گذشته  بیزارم  ومیلی هم ندارم  آنهارا بخاطر بیاورم  امروز  این رنج  شاید بر خیلی از هموطنان جوان من  نیز فرود آمده باشد وچه بسا سخت تر اما ما درآن زمان به ظاهر در آرامش میزیستیم وبه ظاهر آزاده وآزادگی داشتیم !  من تنها بودم ، تنهای تنها ،  به دور  ازهم ه دریک اطاق محبوس  به جرم بیماری حصبه وسپس تراخم !
    امروز ان بیماریها ریشه کن شده اند اما درآن زمان این بیماری ها در نقش های مختلفی کودکانرا مورد هجوم قرار میدا د و آبله  که خوشبختانه فورا واکسن آن ببازار آمد ! .
    شعر تنها  پناهگاه من  بود وتنها  ملجا وامید من  همه اشعار شاعران بزرگ را ازحفظ داشتم  تا اینکه شعر نو ببازار آمد !!  مدتی با ان غریب بودم  وغریبانه رفتار میکردم  با اشعار نو بیگانه بودم  اشعار نیمارا میخواندم اما چیزی  نمی فهمیدم ” افسانه ”  همه این  اشعار سیاسی بودند که درنقش عاشق ومعشوق جلوه گر میشدند همه پیامهایی بودند که احزاب نو وتازه  بهم میدادند ، من هنوز درخم کوچه های شیراز ودرکنار سعدی وحافظ خفته بودم ومینالیدم :
    در آن نفس که بمیرم  در آرزوی تو باشم / بدان امید دهم جان  ، که خاک سر کوی تو باشم .
    رهی ” معیری” آمد  با ترانه های عاشقانه اش به دنبال او دویدم . هنوز همچنان میدوم  تا اینکه فریدون مشیری فریاد کشید : 
    پرکن پیاله را ، کاین آب آتشین دیریست ره بحال خرابم نمیبرد .
    تازه با شعر نو کمی آشتی کردم .
    ارزیابی بین شعر نو وشعر قدیمی کار من نیست  من تنها میتوانم از سلیقه خود بگویم  بدبختانه در دورانی بسر میبریم  که باید دشوار ترین مرحله تاریخ را  پشت سر بگذاریم  دوران فرو ریزی تمدن ها وفرو ریزی قرن و سیاستهای آبکی  سیاستمداران انتخابی و انتصابی و دزدی علنی ار بیت المال مردم درهمه جای دنیا ،  بردگانی   سرگشته به دنبال نان ودزدانی از قبیله دزدان دریایی با پیکرهای خال کوبیده  و فاحشه های رنگ شده که فرهنگ زندانها و دزدان اقیانوسها را به میدان کشانده اند .
    در تمامی عمرم پیوسته مرگ با من همراه بوده ویا روبرویم نشسته است  در بهترین   لحظات زندگیم  که میل داشتم   شرابی  تلخ برای تسکین الام درونیم  بنوشم مرگ قبل از من گیلاس را بلند میکرد و رو برویم نشسته بود .
    برای فرار از او  راهی بجز توسل به شعر وادبیات خودمان  پیدا نکردم  ، خوشبختانه ادبیات فارسی بسیار غنی است محال است شما بتوانید کلامی از مولانا یا حافظ را در تمام اشعار شکسپیر که انهمه مورد احترام  بی بی سکینه میباشد ، بیابید رمز ورازها بدون قرار داد دراشعار جاوانی این شعرا منحصر بفرد است .
    شاهکار شکسپیر هملت . اوتلو است  ماهم اسفندیار ورستم را داریم .
    من شبها ی طولانی وغم انگیز خودر ا با این اشعار سپری کردم وبر بال خیال تا اعماق  اقیانوسها ویا تا بلندترین آسمانهای. دست  نیافته ترین آنها  با ستاره  ها سفر کردم و شاد و سر زنده برگشتم …
     برو معالجه خود کن  ای نصیحت گو 
    شراب و شاهد و شیرین  کرا زیانی  داد ؟…….” حافظ “
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 21/09/2018 میلادی /
  • آخرین پل

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا 
    …………………………………….
    میگذرم  از میان رهگذران ؛ مات 
     میشمرم  میله های پنجره ها را 
    مینگرم  در نگاه رهگذران ، کور
    میشنوم  قیل و قال زنجره ها را ……….ف. مشیری
    این آخرین پل  کجاست ؟ 
     از کدام  راه و روی کدام رودخانه  ساخته شده است ؟ 
    از کدام  کوچه باید گذر کرد  ، 
    شاید سر زمینم  باشد که آخرین  پل را  با مواد منفجره لبریز کرده است  ، شاید  آخرین پل  ، خانه دخترم  باشد لبریز از اثاثیه  و اشیاء بیهوده  که روی آنها نشسته وبر آنها حکومت میکند .
    شاید اخرین پل  همان نویسنده وشاعر است  که امروز در کنار نوه اش  در خاک آرمیده است .
    شاید آخرین پل  اطاقی باشد  که  من با تنهایی آن خو گرفته ام  ودیوارهای گچی  اطرافم را را مسدود  کرده اند  وتختخوابی  که سخت  مرا درآغوش میگیرد .
    آخرین پل از کدام گذر گاه  عبور خواهد کرد ؟شاید  آخرین پل انفجار یک بمب باشد ،ویا یک اپیدمی سخت  وهمه گیر.
    اما برای من آین آخرین پل نخواهد بود  ، نه ! نخواهد بود 
     برای سال نوی شب 2019 باید آماه شوم  و در دل آرزو کنم  که ننگ از سر زمینم پاک شود  وطاعون برچیده شود  نفرت از دلها  بیرون برود  سیاهی گم  شود وآفتاب  درخشان همچنان از پنجره ها به درون آطاق سرد زمستانی ما بدرخشد .
    اما متاسفانه این آرزوها  کمی بعید بنظر میرسند  آخرین پل جایی است  بنام  “بی . مار . ستان ”  که برای مردن  ترا آنجا به امانت میگذارند  وپزشکان مهربان  دست جمعی روی قطعات بدن تو قیمت تعیین کرده  وترا به مزایده میگذارند  خانواده را درفشار قرا رمیدهند که باید عمل شود ودستگاهی نوبرایش بگذاریم ییمه قبول نمیکند ، بیمه قبول کرده است اما نه آنرا که از جایی دیگر ابتیاع کرده اید ، یک بازی کثیف  ، انها روی آنچه را که خریده اند میپوشانند وبیمه را با خبر نمیسازند تا خانواده مجبور شود پولی اضافه بدهد  قطرات  از کیسه  .پلاستیک  به رگهای نازک ونامریی تو وارد میشود  هر سوزنی را قبول نمیکنند رگها آنقدر نازکند که باید با ذره بین به دنبا ل آنها رفت ،  پرستار مهربان  میگوید عیبی ندارد جای دیگری ار سوراخ میکنیم ، روی استخوان  وتو زیر فشار آنهمه سوزن های گوناگون فریاد را درسینه ات نگاه میداری واشکهایت  را چاری میکنی  وروبه پرستار که مشغول حفاری است ، میگویی  دیگر بس است .
    اما او گوش بحرف تو نمیدهد  آنقدر فشار میدهد  تا آن شئیی چهار گوش را درون پیکر بی خون تو جای جای دهد واز چهار طرف استفاده کند  سرم ، آنتی بیوتیک و گرفتن خون .
    چاره ای جز تسلیم نداری ، دعاکن ، به کجا ؟  مهم نیست به درونت سفر کن اورا خواهی یافت  اورا درقلب ضعیف و ناتوانت پیدا خواهی کرد او همان جان است که درمیان سینه توست  اورا بیاب .
    سلام ای عشق ، درود بتو ای عشق ، برخیز وبر تارهای این پیکر بتاب مرا بهم بپیچ  بگذار ضربان قلبم شدت پیدا کند ،  درود بر تو ای عشق  تویی که قلب ناتوانم را  با تپش های  دیوانه وار به زندگی باز میگردانی
     .
    مگذار ای دل نازنین ترا فرسوده سازند  ، به طپشهای های خود ادامه بده ای دل بیقرار ، قلب میطپد  تن عرق کرده  آه چقدر هوای اطاق گرم  است از جایت بلند میشوی  اما همچنان آن کیسه ها بتو آویزانند  با قطره هایی که بتو زندگی میدهند  آنهارا باید بکشانی زیر آن دستگاه منحوس  و وحشتناک .
    آه معجزه شد ، حالش و به بهبود است تب قطع شده    پس فردا میتواند بخانه برگردد ، خانه ! چه نام زیبایی است ، خانه ، 
    بخانه دخترم رفتم  خیال کردم در بهشتم بهشتی واقعی  وسر انجام کمی که قدرت در پاهایم پیدا شد از پله های آنجا بالا آمدم وسرازیری وتپه های خانه خودرا دوباره یافتم .
    من از دروازه  جهنم عبور کرده بودم حال دیگر وارد دوزخ وسپس بهشت خانه شدم . 
    ای عشق ، تو مرا نجات بخشیدی با قدرت جادویی خویش  بر تو درود میرستم .   نامت هر چه میخواهد باشد ، بتو ایمان دارم  . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » 20/09/2018 میلادی / اسپانیا .
  • بی مار ستان

    درود بر دوستان وآشناین وخوانندگان عزیزم
    در بیمارستان بودم از دروازه جهنم عبور کردم حال با لطف ایزد توانا دوران نقاهت را میگذرانم وبه زودی در خدمت خواهم نشست
    بامید سلامتی  وشادی وسر انجام آزادی سر زمینم ازدست چپاول گران مذهبی
    با مهر دست یک یک شمارا میفشارم
    ثریا /اسپانیا ۱۵سپتانبر ۲۰۱۸میلادی 
  • اکبر شاخ !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا 
     آنقدر ایرانیان عزیر ما راست میگویند که گاهی  امر بر خود ما مشتبه میشود که آیا واقعا  ” امیر کبیر همان بود که گفتند ونوشتند ! یا او هم کسی شبیه همین آقایان بود ” ؟
    قبل از هر چیز میل دارم بدانم اکبر شاخ  کوسه معروف به اجازه چه کس ویا کسانی  در کاخ سعد آباد  سکونت کرد ؟ بخاطر چند گروه مافیایی و چند دسته آدمکش که به هرکجا میفرستاد ؟! مردم هم همیشه جذب قدرت میشوند بطرف کسی میروند که قدرت دارد وکم کم از عدالت واقعی به دور میمانند ، جنایات این جناب کوسه درکرمان بی حساب است اما کسی جزئت ندارد ویا نداشت که آنهارا بر ملا سازد ویا به رسانه ها برساند ،  چه قربانیان محفلی ویا منقلی  به عناوین مختلف آنهارا میکشت ،  زمانیکه بردرش وپسرعمویش  در کرمان حاکم  هنمه کاره بودند اولین کار آنها کشتار دسته جمعی  خانواده ” ابراهیمی ” بود  وصادارات مرکبات وپسته وخرمارا از دست آنها بیرون کشید  این پسر زارع که با برادرانش روزی در باغ های رفسنجان کارشان پهن جمع کردن و برگهای خشک مزارع بود حال بر مسند بزرگان نشسته اندوباید شاهدها را از میان بردارند .
    او به پیر وجوان  رحم نمیکرد همچنان درو میکرد ومیرفت تا اییکه  رفسنجان شد ( میراث ) پدری ایشان !!! او یک بچه دهاتی از ده و حومه بهرمان بود اما خودش را زیر نام هاشمی رفسنجانی پنهان کرد وشد امیر کبیر زمانه با قدرت آن دسته مافیای آدمکش وصد البته دوستانی که در  میان دولتهای فخیمه و عمو سام داشت ! 
    او همه دشمنان وکسانی که شاهد زندگی ننگین او بودند از میان برداشت  حال دختر نازنینش مانند بی بی نخودی که روی سبزه عید میگذارند اظهار فضل وکرامات میفرمایند  گاهی از این دولت خوششان !! میاید گاهی از دولت دینی بدششان میاید !!! بستگی دارد ومعلوم هم نیست کارد را درکدام سوی آن چادر مطهرشان پنهان کرده اند .
    و….وای بر ما که همیشه دنبال روی نا نجیبان ودزدان وآدمکشانیم انسانهارا رها میکنیم تا در خلوت خود بپوسند واین است سزای ملتی که خود با دست خود چنین افرادی رابر تخت مینشاند وخود بنده وبرده او میشود ، بنا براین باید از یک یک این آدمها دوری کرد .
    فریدون فرخزاد به دستور او کشته شد ! بختیار به دستور او کشته شد ! البته با اجازه بزرگترهایش ……و مثله کردن تک تکه کردن مردان بزرگ کرمان به دست او اتفاق افتاد  ونامش را گذاشتند  ” قتلهای محفلی  ” حال چگونه این ملت رویش میشود که یک قاتل رادر تاریخ خود جای بدهد ؟ هرچند تاریخ ما هیچگاه از پهلوانان به درستی نام نبرده است همیشه این قاتلین وآدم کشها بوده اند  که نامشان جاودان و بر برگ زرین نوشته شده است مانند هلاکوخان  مغول ، چنگیزخان ،  و اسکندر خان !! وجالب  آنکه بیشتر  خانواده ها این نام هارا بر روی فرزندان ذکور خویش میگذارند !!! 
    شما سری به کتابخانه های بزرگ دنیا بزنید ، ببینید آیا کتابی را مییابید که درخور فرهنگ ایرانی باشد ، تنها خیام است که بر آسمان ما میدرخشد وحافظ  ودر گوشه وکنارها شاهنامه !ملتی که ادیب نداشته  باشد ویا ادبایش گرسنه باشند محکوم  به فناست . دراین سالهای  من همه تجربیاتم را روی بررسی نوشته ها وگفتار وتغییر رفتار ایرانیان گذاشتم  ویادداشت برداشتم  شاید ، نمیدانم شاید روزی  به دردکسی خورد شاید هم بقول آن شاعر درسکوت بیابان به همراه  استخوانهایم  سوختند  واز بین رفتند .
    تا کسی دهان باز میکرد تا کمی اظهار عقیده بکند ، فوراا با تحقیرو توهین وصله نانجیبی چسپانیدن  به او  دهانش را برای همیشه میبندند  ، اگر کسی آمد  راهی جلوی پایشان بگدارد قبلا با زنبیل خاک و خاشاک بر سر راهش ریختند این ملت گرسنه است ، همیشه هم گرسنه بود وآن اربابان  سنگدل ما میدانند عرب را که سیر کردی سرش را روی کونه شترش میگذارد ومیخوابد وخواب حرم را میبیند امااگر ایرانی را سیر کرد بر خواهد خاست وخنجر در چشمانت فرو میکند ( من شخصا این امررا تجربه کرده ام ، غذا دادم حتی لباس تنم را بیرون آوردم وبه او که  گرسنه بدخت  و  مامور بود دادم  ونا نجیبی و زیانی که به حرمت من زد تا امروز باقیست ) !.
     بنا براین این  نکته را همیشه  برای خود نگاه داشته اند که : عرب را سیر و ایرانی را گرسنه بگذار !!!! حال تازه گرسنه اند وای به روزی که سیر شوند دنیارا میخواهند ببلعند بازهم سیر نمیشوند   در دین شیعه رسمی است هنگامی که مرده ها را  بخاک میسپارند کمی خاک درچشمانش میریزند تا شاید دل از دنیا برکند !!! 
    و….وای به حال نسل آینده ما یک نسل سوخت ونابود شد ویا اسیر ودربند  حال وارد فاز دوم این جنایات میشویم .
    در چنین  دنیایی وچنین  مردمانی  آنچنان اسیر توهمات شده ایم  که همه معیارها بهم ریختند  جنایت  در پشت ماسک سیاست قرار گرفت  تدبیر وهوشمندی  ودرایت  نامی است که به آدمکشان میدهند  آدمکشی زمانی که با مصالح  در آمیخت نامش یک عمل شرافتمندانه  میشود مانند کشتار 67 واعدامهای بی پایان ،  وجنگ هم  زیر عنوان دفاع  از حقوق مسلم یک ملت  نامش مصلحت اندیشی میشود که بسود آقایان است نه بسود ملتی رنج کشیده ودربند اسیر  وعجب آنکه چنان باین اسارت خود خو گرفته اند اگر زنجیر را ازپاهای آنان باز کنید  همچنان زنجیر را  مقدس  میشمارند .ث
    در شهر زشت ما  ، 
    اینجا  که فکر کوته و دیواره بلند 
     آکنده  سایه  بر سر ز مین و سرنوشت ما 
    من سالهای سال 
    در حسرت شنیدن یک نغمه  نشاط
    در آرزوی  دیدن یک شاخسار سبز
     یک چشمه ، یک درخت 
    در باغی  پر شکوفه  ، یک اسمان صاف 
    در درون  خاک و آجر و آهن دویده ام ………..ف. مشیری 
    ——–
    به روز شده در تاریخ 07/ 09/ 2018 میلادی / اسپانیا .
    پایان
  • گرگهای گرسنه

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    بخت نا فرجام  اگر با عاشقان یاری کند
    یار عاشق سوز ما ، ترک دل آزار کند 
    چاره ساز اهل دل  باشد ، می اندیشه سوز
    کو قدح ؟ تا فارغم از رنج هشیاری کند ………..شادروان ” رهی معیری “
    روز گذشته سخت احساس مذهبی بودن بمن دست  داده بود ! میل داشتم در این راه کاری بکنم ، !!! همه چیز دردرسترسم بود اما همه بیفایده اند ، فیلم ” زنگهای سنت مری چرچ”  را با شرکت اینگرید برگمن و آن آوازه خوان محبوبم با صدای گرم وجادویش  را گذاشتم ونشستم به تماشا 1
    سپس برخاستم این احساس مدهبی ته کشید ،  فیلم را نیمه کاره رها کردم وبه خیابان رفتم چند  گوله کاموا خوشگل دیدیم آنهارا خریدم  وحال مانند یک خانم خوب مشغول بافندگی هستم تا هم دستهایم  بکار بیفتند وهم بقیه نور چشمانرا از دست بدهم ، رنگی گلی این کاموا آنچنان درخشان وزیبا بود که پاهایم سست شد تی دخترک فروشنده هم گفت عجب نخ زیبایی وخوش رنگ !
    خوب دوران باز نشستگی یعنی همین  تنها یکدوست واقعی دارم که او هم از من دوراست وتنها با تلفن با یکدیگر حرف میرنیم او هفته آینده برای دیدن تنها دخترش به آمریکا میرود ، ودوماه تمام میماند ،  او از خانواده های قدیم وصاحب نام خراسان است ، که امروز متاسفانه شهر ودیار و ابادی وخانه آنها دردست مشتی ارازل افتاده است  هم از طرف خانواده وهم از طرف همسر صاحب نام وشهرت واعتباری بلند پایه میباشند وتا امروز کسی نتوانسته لکه ننگی بر دامان این خانواده بچسپاند تنها تازه به دوران رسیده ونو کیسه گاه خودشانرا باو چسپانیده اند تا از قدرت خانوادگی او تغذیه کنند وبرای خود اعتباری بخرند  . از دوران دبیرستان با عمو زاده ها واین خانواد آشنا بودم وتا امروز  همچنان سرنخ را دردست دارم .
    خوشبختی  آدم ها  زمانی است که کار زیاد داشته باشند وبعد  درکنار این کار ، غمی هم  در زندگیش  باشد  غمی برای  یک بدبختی موهوم  ، فایده این غم این است که آدمرا وا میدارد  تا به تلاش برخیزد و آن غمرا به طریقی از یاد ببرد ، البته این گفته  بیشتر به زمانهای گذشته میباشد امروز غمی نیست انسانها بی تفاوتند در برابر مرگ ونیستی ونابودی همچنان یک علف خشک ایستاده اند وتماشا میکنند .
    این انسان دوپا آنقدر بی تفاوت می ایستد تا سه پا بیابد  پیرو فرتوت شود  با یاری عصا  ویا یه سه پا نقل مکان کند  وسپس روی یک صندلی چرخدار بنشیند تا دیگران اورا حرکت دهند آن زمان است که دیگر  تراژدی  ” اودیپوس ”  صورت تحقق بخود مگید  مصیبت اینجاست که دیگر نمیتوان به جای اول برسد .
     اودیپوس  پدر خویش را  کشته  وبا مادر خویش همخوابه شده است  این سیمای دردناک تاریخ است  وهنگامیکه راز  از پرده برون میافتد  پسر مادررا نیز میکشد  وبا دودست خود چشمانش را از کاسه بیرون میاورد  آنگاه بصورت گدایی بدبخت وکور  از دیاری به دیار  سفر میکند  تا سرانجام  در نزدکی آتن  به ناکامی میمیرد  وآن عقده ” اودیپ ” از همینجا ناشی میشود .
    امروز دیگر این داستانها کهنه شده عقده اودیپ در قلب یکی یکی آن گرگان آدمخوار که درسر زمین ما مشغول درو مردم بیچاره میباشند یک چیز تازه ای نیست آنها نیز پدرشانرا کشتند وبا مادرشان همخوابه شدند وطفلانی  حرامزاده جانشین مردان واقعی ایران زمین کردند .  
    » هنوز آن کشتار وحشیانه  سالهای 67 از یاد نرفته است  وخون آنها تازه است » .
    امرور من باید سر گذشت مردانی را بخوانم که روزی با آنها دمخور بودیم وامروز جایشان درکنارم خالیست و فرزندان آنها مارا نمیشناسند  آنها مردان خود ساخته وبزرگی بودند که هنوز هم خانوادهایشان درسراسر دنیا مشغول ادامه راه مفید پدرانشان میباشند .
    شب گذشته به گفته یک مرد مطبوعات  ونویسنده گوش میدادم  از آمدن به غربت سخت پشیمان بود اما درعین حال ماندن را نیز جایز نمیدانست . میل نداشت جزیی از یک کل باشد  درحال حاضر کل  مدفوع  سر تاسر ایران را فرا گرفته است وهر قدمی که ما برداریم ویا چیزی برای آن کودکان بدبخت زباله گرد بفرستیم  خدمتی باین  گرگها کرده ایم .
    نمیدانم چرا روز گذشته درگیر یک روح مدهبی شده بودم ؟ منکه ایمانی ندارم  خودم هستم وقلب پر طپشم که لبریز از عشق است  شاید  دارد خالی میشود ! برای همین جانشین میخواهد ،  انجیل را برداشتم متنی که به زبان لاتین  بود خواندم ، |  مادر آسمانی نامت مبارک  خداوند همیشه باتوست  برایم دعا کن برای گناهانم از حالا تا روزیکه خواهم مرد | سانتا ماریا ………
    بهر روی منهم انسانی هستم وصاحب گناهانی نه از نوع دزدی وآدمکشی ووصله بر دامن دیگران چسپانیدن  بلکه دروغ های سفید که بجایی بر نمیخورد تنها خودمرا آزارمیداد . آنقدر شهامت داشتم که به همسرم گفتم دیگر ترا نمیخواهم وزندگی در کنارتو بمن این احساس را میدهد که برای بقاء خود وفرزندانم دارم خودمرا بتو میفروشم و از این کار نفرت دارم ، مرا رها کن و رها شدم .پایان 
    هایهای گریه در پای توام آمد بیاد 
     هر کجا  شاخ گلی  بر طرف جویی یافتم .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 06/ 09/ 2018 میلادی برابر با 15 شهریور 1397 خورشیدی !
  • فانوس کور

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    نامه ای به پدر !
    ——————
    پدر ، مادر ،  زیر شکنجه و تجاوز است ، 
    پدر مادر دارد جان میسپارد ، بر خیز 
     پدر خواهران و برادرانم  اسیرند  و در اسارت بسر میبرند ، متجاوزین  بر مادر ما را دشمن میپندارند 
    پدر ، بر خیز ، از جای بر خیز ، 
    دختران  و پسران جوان  آرزویی بجز ساختن یک لانه ویک کاشانه ندارند  آنها میل ندارند بسوی  افق های دوردست پرواز کنند ،  جولان آن سالهاست که پایان گرفته  است ، 
    پدر دلبستگی ما بتو بی حساب وبی اندازه بود ، آنقد رآرامش داشتیم که فراموش کردیم تو زیر چه شکجه ای جان داده ای ، 
    پدر مارا ببخش ! ا فرزندان تهی مغز واز خود رها شده  ما تنها به تفکرات والهیات پرداختیم تفکراتی  که پایه واساس نداشتند والهاماتی  که بهمراه سرم غذایی بما تزریق کردند . پدر همه ما معتاد شدیم .
    پدر ما شکست نخورده ایم و نخواهیم خورد ، اما تنها مانده ایم در بین لاشخورانی که از هر سو چشم طمع بخانه ما دوخته اند .
    پدر به کمک ما برخیز  ما هرروز شاهد  تشییع جنازه های بی صدای  خواهران ومادران  وبرادران خود هستیم  ومن دردرونم  تشییع جنازه خودرا  حس کرده ام .
    ما همه سوگواریم ،  سوگوارانی در جلو حرکت میکنند وما باید به صف درپشت سرشان راه برویم  پاهایمان  با زنجیر وقفل بسته است ، پاهایمان زخمی است ، 
    وآنها بر روی جنازه های ما آنسان پای میکوبند  که احساس بشریت از جان ما نیز بیرون میشود .
    پدر ! بر خیز ،  قبل از آنکه بر طبلهای جنگ بکوبند  بگذار ناقوسهای  آسمانی بنوازند و ورد ترا اعلام نمایند .
    ما همه به یک تله خاک تبدیل شده ایم ،  همه بر سر راه مرگ قرار گرفته ایم ودر انتظار ان ارابه سهمگینی که آن سیه پوشان وسیه کاران بر ما تحمیل کرده اند .
    آرام اشک میریزم ، آرام میمیرم  واز دوران کودکی وکودکستانی خویش یاد میکنم  و آن صحنه های صبگاهی با زنگ مدرسه که اول دعا بود وسپس سرود ودعا برای جان تو وروح وروان تو . 
    حال درآستانه  بنایی ایستاده ایم که هرآن امکان ریزش آن  بنظر میرسد 
    ما روی قلب ورم کرده زمین بین جنگ ، فحشا ومواد  توقف کرده ایم  ودیگر چشم اندازی نداریم ، بام خانه ما ویران شده است ودیگر شبها نمیتوانیم در پشت بام خانه به تماشای ستارگاه درخشان بنشینیم ودر امان باشیم که راهزنی نیمه شب بما حمله نکنند ، پدر آرزویم محال نیست ، میتوانی برخیزی . ث .
    ——–
    کلید دار بنفش  وسر دم دار فاحشه خانه دولت جیم الف   افاقه فرمودند  محال است ایران بتواند به چهل سال قبل برگرددد کور خوانده اید ما نمیگذاریم ! 
    خوب تا زمانی جناب شهرام همایون دراین سوی دنیا دارد مردم فریبی میکند وشما خرج ومخارجش وسگهای در خانه اش  را میدهید و آن علیرضا تاریک زاده درآنسو ومسعود بهنود درسوی دیگری و رادیو فرد در بوق ابدی شما دارند مردم را از هم دورکرده و وبشما  نزدیک  میکنند ، معلوم است با بودن چنین  دوستانی ما احتیاج به دشمن نداریم و….یک چیز را فراموش مکن ، 
    ما هنوز زنده ایم وشما پوسیدگانی بیش نیستید .
    در خاتمه باید سپاس  خودرا با تما م قد تقدیم حزب سوسیالیست  اسپانیا کنم که از واگذاری چهار صد  هواپیمای جنگی بمب افکن  خودداری کرد وپیش پرداخت را نیز در پاییز بر میگرداند این تجهیزات  را دولتهای عربی خریده بودند در زمان آن نخست وزیر مهربان با ریش سفیدش . شاید مرافعه  کاتالونیها نیز بر سر همین باشد هر چه باشد دلالان بیشماری دراین راه سود برده اند  جان مردم مهم نیست مهم آن دلارهای  لعنتی است که چشم همهرا کور کرده  وهمه نابینا با عصا راه میروند . پایان 
    من وتو ، چون دو آشنای دوراز هم 
    هریک در پی ساختن دیگری است 
    از درون اطاقهای خود 
     با یکدیگر سخن میگوئیم 
    تا اینکه روزی لبان ما کی شوند وفریاد آزادی بلند شود 
    آنگاه من درپای تو  خواهم افتاد 
    وجان خواهم داد 
    نام ما زیر یک پوشش ابدی ثبت خواهد شد 
    ————- ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 05/ 09/ 2018 میلادی  برابر با 14 شهریور 1397 خورشیدی !
  • محرم

    ثریا/ » لب پرچین «  اسپانیا !
    این مرگ نبود ، زیرا که من بپای خاسته ام 
     وهمه مردگان آرمیده اند 
     شب ، نبود  زیرا همه ناقوسها 
     برای  آوای نیمرزو زبان از کام بیرون کشیده بودند 
    سر ما نبود  ، زیرا گرمای  باد سام را حس میکردم که بر گوشت و پوستم میخزید 
     واین آتش نبود 
     زیرا زیر پایم آنسان سرد  بود که میتوانستم محراب کلیسای  را خنک نگاه دارد ……….امیلی دیکنسون 
    —–
    من خوشبختانه به ماههای هجری عربی کمتر نگاه میکنم اصولا تقویمی ندارم از روی سایتها میفهمم که امروز  مثلا سیزدهم ماه شهریور است ! حال او آمد وبما گفت محرم نزدیک است ، بین خواب وبیداری بودم صدایش اول نرم و نوازشگر و سپس به یک فریاد بلند وغرشی شیر مانند تبدیل شد  گویی  طوفان  از راه رسید و منکه در رویاها بسر میبردم ناگهان سراسیمه نشستم .
    من از محرم وحشت دارم از آنهمه آدمها با چهره های منفور  و زنجیر ها و قمه ها ی خونین  وبچه های کفن پوشیده وآن نمایشات مسخره غم انگیر ، اینهارا درکودکی دیده ام وترسی وحشتناک دردرونم ایجاد شده است وبد ترین  شوکی که دراین ماههای منحوس بمن وارد شد درست همان شب عاشورا پدرم مرد ومن خیزش آن مردان وحشی را که به دنبال جنازه او میدویدند واورا یک قدیس میخواندندوحشت کرده بودم وراه خانه را درپیش گرفتم ، نه او هم آدمی نظیر همه ما بود تنها بخاطر بی مبالاتی وبی احساسی مادرم که درخانه مرد دیگری میزیست او تنها درگوشه خانه دوستش بدون غذا وآش آلو که درحسرتش بود جان داد اورا به بیمارستان بردند دیگر دیر بود ، خیلی دیر او تنها سی وشش سال داشت ومن چهارده سال  ، برای یک دیدار کوتاه به پایتخت آمده بود ، مردی بود با غرور فراوان  ، اهل نقاشی وشعر وموسیقی و بقول آن مادر اینها  نان نمیشد .از آن پس شبهای عاشورا خودرا درجایی پنهان میساختم در گیر یک  هیستریک شده بودم دکتر بمن قرصهای آرامش بخش داد وهمان قرص ها تا امروز با من همراهند از آن تاریخ محرم برایم یک جهنم سیاه شد که عده ای دیوانه خودرا برای افسانه های دروغین به در دیوار میکوبند شاید هم بهانه باشد  برای آنکه زنان بدبخت توسری خور وعقده ای خودرا خالی کنند .
    اینهمه علم وکتل ونیزه ونوار سبز وخونین برای چیست ؟ برای یک نمایش بزرگ برای اینکه نشان بدهی قدرت تو بیشتر است  شبها در محله های جنوب شهر بر سر اینکه کدام دسته جلو تر برود چاقو قمه کشی میشد وصبح سپورها  به همراه پاسبانان محله میبایست جنازه هارا جمع کنند این دین نبود یک کاسبی بود یک بیزنس .
    وامان آن آن شبهای روضه خوانی درخانه مادرجانم که هنوز  ملای بر روی منبر دهان باز نکرده بود مادر یک یا حسین میگفت وغش میکردومن مانند یک جوجه بی پناه میلرزیدم  و زمانی  این خوف و ترس بیشتر میشد که قرار بود دسته سینه زنی بخانه بیایند وپس از اتمام کارشان شام بخورند در آن دقایق خوف انگیر من نمیدانستم به کدام سوراخ پناه ببرم میرفتم همه رختخوبها را بهم میریختم وزیر آنها پنها میشدم واشک میریختم واز ترس میلرزیدم .
    مادر از دادن یک کاسه آش آلو به پدرم خودداری میکرد  اما برای مشتی مفتخور  روزهای متوالی خورشهای رنگین میپخت  تا نشان دهد که قدرت دارد !
    از آن  تاریخ  میل داشتم از ان سر زمین فرار کنم بجایی بروم که خبری از دین مذهب نباشد و خوب در این سر زمین نیز دچار همین بلیعه شدم اما دیگر کسی مرا مجبور نمیکند حتما به کلیسا بروم در روزهای کریسمس ویا روزهای دیگر کمی مواد غذایی میخرم درون   کیسه های مخصوص که از طرف یونیسف بما داده شده میریزم برای بیماران ویا گرسنگان حال چقدر از ان مواد به دهان آنها میرسد دیگر بمن مربوط نمیشود .
    عزاداریهای آ نها مانند شادیهایشان بخودشان مربوط است و ایمان و عقیده من بخودم ،  درهمان حال مطابق  طمع و مذاق آنها چیزی به دهانم میگذارم که پر به بیراهه نرفته باشم .
    هیچ کند وکاوی یا مطالعه ای درباره این اسلام ندارم میدانم دین مردان است ودینی بسیار خشن وبیرحم  ، تنها این را فهمیدم بر خلاف نامی است  که بر روی خود گذاشته  نام تسلیم !!.
    سعی دارم بنوعی این روزهای وحشتناک رااز جلوی چشمانم پاک کنم ونگاهی به تقویم ها نیاندازم صبر کنم اما دوماه تمام آنها بر علی اصغر وعلی اکبر  و کبرا صغرا و طفلان مسلم میگیرند بی آنکه به زیر پاهایشان نگاه کنند که چگونه ستاره های کوچکی خاموش میشوند یا ببردگی میروند .
    دیگر میل ندارم آن پیکره هارا ببینم دیگر میل ندارم به ان سوی زمان برگردم .
    اما ،    همه این آشفتگیها  بی وقفه  و سر د ، بی فرصت  وبی مهلت 
    ویا ناله و خروشی از زمین 
     واقعیت  یک چیز  را ثابت میکنند ، ..نا امیدی  .ث
    ثریا  اسپانیا / » لب پرچین « همان روز سه شنبه چهارم سپتامبر 2018 میلادی !
  • ضایعه

    خبر کوتاه بود ، مانند برگی در  دوردستها که از یک شاخه درخت خشک فرو افتاد .
    احسان یار شاطر مرد ، به همین سادگی ! واین ضایه ای را که بر پیکر ادبیات ایران  وارد آمد نادیده گرفتند مانند همه چیز های دیگر را  البته  ایشان عمری طولانی اما پر بار داشتند ومهمترین کار سترگ ایشان همان بنیاد ” ایرانیکا” بود  که خوب  معلوم  است  ایران دوستان عزیز جایی پولشان را خرج میکنند که صدا دار باشد !
    همچنان که راه میروند وزنجیرهای دستشان صدا میکند وغلاده های گردنشان  پولهایشان هم باید با صدا خرج شوند .
    دیگر امروز ادبیات کهنسال  ما به درد کسی نمیخورد  کسی حوصله ندارد ببیند شاه شجاع مثلا درکدام  زمان میلش به اشعار حافظ میکشیده ودرکجا قوام الدین   اورا حمایت میکرده است ، امروز همه چیز آنی وفوری شده است . ازدواجها فوری  وآنی طلاق ها وعشق ها لحظه ای .
     قهرمانان بزرگ آنهایی هستند که بیشتر آدم کشتند واز جمعیت جهان کم کردند مانند جناب » مک کین «  دومیلیون انسان بیگناه در ویتنام به دست ایشان وهمپالکیهایشان جان دادند تا آمریکا پیروز وسر بلند بیرون آید ، کسی امروز ایران باستانرا نمیشناسد  ایران باستان برای همان کتب وجایش در موزه هاست امروز ایران را درردیف تایلند   قرار داده اند که  یک فاحشه خانه بزرگ  که سر دسته بزرگ وخانم رییسان وآقایان باج بگیرشان  را ملاها وفاطمه کماندو ها  اداره میکنند  ، دیگر ایرانی آبرویی ندارد .
    تایلند روزی  کشوری ثروتمند بود پرنسی داشت و یک ابهتی امروز تنها انجارا بممد فاحشه خانه های رنگ و وارنگ ودختران چشم تنگ میشناسند حال  حمله بسوی زنان  ایران ودختران وبازماندگان آن جنگ لعنتی  شروع شده است . 
    دیگر کسی برایش مهم نیست که مردی نجیب وادیب  عمر خودرا سوزاند تا ایرانرا ونام ایران را جاودانه سازد ، ایران از طرق دیگر جاویدان خواهد ماند .
    از کدام طریق ؟ نفت رفت ، زمین رفت ، آب ها رفتند ، دریاچه ها رفتند ، خاک رفت ، همه دلار شد در زیر متکای حضرت رهبری وخانواده جای گرفت ویا در کشورهای بزرگ به سرمایه  گذاری وبورس تبدیل شدند  باسن بزرگ آقا از روی صندلیشان تکان نمیخورد وآن موش پیر نامیرا روی صندلی طلایی خود همچنان  اداره این جنایاترا بعهده دارد . دیگر  ایران غیر از زنان ودخترانش چیزی نداشت مردانش که کشته شدند یا درزندانها  در انتظار طناب دار صف کشیده اند بچه های کوچک را بکار وادشته ونه تنها به آنها دستمزدی نمیدهند بلکه  با چاقو گوش آنهارا برای تنبیه میبرند وکف دستشان میگذارند ، این بدعت تازه است که مامورین شهرداری برای بچه های خیابان بنا نهاده است .
    خوب دراین میان هم عده ای بی تفاوت  تنها به  انباشته شدن  مال ومنالشان میاندیشند که معلوم نیست از چه راههای به دست آمده است وچه رابطه هایی  وجود دارد ، با مربوط نیست روزیکه ما داشتیم آنها گرسنه بودند جهان درگردش است امروز بحمدلله ما گرسنه  نیستیم چون قانع به حق خویشیم اما بعضی ها دچار توهم شده اند ومیخواهند همه دنیارا ببلعند  از واسطه گری و دو بهم زنی تا ریا ودروغ وپرونده سازی وسر انجام فحاشی فرقی نمیکند زن یا مرد دهانها کثیف است وزبانها آتشین باید هرچه میتوانی از این جماعت دور شوی وخودرا کنار بکشی  نام دوستی بسیار پر ابهت وقابل احنترام است  به هر خسی وخاشاکی نمیتوان این نامرا اطلاق نمود .
    بهر روی  روان  جناب احسان یار شاطر شاد عمرشان طولانی  اما بی بهره نبود ونامشان تا ابد جاودان خواهد ماند  …….ووای بر مال پرستان دنیا دوستان .ث
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 04/ 09/2018 میلادی برابر با 13 شهریور 1397 خورشیدی .
    خورشیدی که ما گم کرده ایم ………
  • یقین وایمان

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا ! 
    ————————————
    ایمان بکلی غیب شد ،  یقین هم بفراموشی سپرده شد ،  خدا دراین میان گم شد تنها نامی از او بجای ماند مانند کوه احد  ! واین عقل ماست که باید بین این همه  خطوط نامریی جایی را بیابد ،  ونشان   دهد چگونه میتوان دوباره زندگی را از نو ساخت ، هر  چند بار ویران شود ؟! .
    نباید نقش شاعران ونیسندگان دوره پنجاه  وشصت را نادیده گرفت نقشی مخرب وویران کنده  خود مواد را زده در عالم هپروت چیزی را مینوشتند ویا میسرودند وبه دست باد میداند باد آنها را جمع کرد و ناگهان طوفان برخاست .
    حواسها به لباسهای رنگین و عطریات ومواد  آرایشی و سالنهای  مد و کلو پ های قمار  پرت شد ،  هر بچه شهرستانی  تازه به دوران رسیده از برنج فروش تا روغنی همه صاحب خانه و آلاف واولوف شدنداما سرشان درجاهایی گرم بود که بیشتر میچربید . بازار که اصولا با ملا وآخوند گره خورده بود طبقه  متوسط نیز هر چیزی را که داشت تقدیم این ارواح پلید میکرد و طبقه ممتاز نیز بکلی خودرا از جامعه این مذهب بیرون کشیدند مگر در موقع نام گذاری اطفال یا مراسم سوگواری  !
    اما عقل سلیم درهر یک از این سه دسته کار نمیکرد آنها  مانند اسبهایی  که اطراف چشمان آنهارا بسته وتنها یک راه داشتند آنهم سرشان درون آخور باشد  ویا راهی را بروند که برایشان تعیین شده بود  بروند ویا برای چشم هم چشمی سفره پهن کنند .
    من دراین چهارراه گم شده بودم ،  روز شد  ومن بدیدار یک صورتگر رفتم  که اورا از دیر باز میشناختم ،  باو گفتم چکنم ؟  او که هرروز  با رنگها  وتیغه و نور هنر نمایی میکرد  ، گفت فرار کن ،  در آنها هیچ چیز نیست  تنها ترا خالی خواهند نمود از خودت ،  همه مرده هایی بیش نیستند  و روزی این سر زمین تبدیل به گورستانی بزرگ برای آنها وخانواده شان خواهد شد ، هر چه زودتر فرار کن .
    امروز من هستم  با تنها چیزی که دارم ، خرد و اندیشه خود ،  از آنها  پیکری میسازم برای شما  به هرشکلی که بخواهم آنها را در میاورم  مواد خامی دردست دارم  که در ظاهر هیچند اما در باطن  متشکل ار همه دنیا  هستند .
    ایمانی نداشتم ، ایمانم تنها به عشق بود وانرژی داخلیم را عشق لبریز میساخت ، امروز  تنها انرژیم را ازدست داده ام چرا که دیگر عشقی درمیانه نیست  عده ای انرژی آنها سکه است مرتب سکه را دست مالی میکنند تا انرژ ی  از دست رفته را باز یابند ، اما عشق را نمیتوان دستمالی کرد ، باید بوئید  لمس کرد نوازش کرد واز نوارش بوی خوش آن جانی تازه گرفت .
    زاهد به ره کعبه رود کاین ره دین است 
    خوش میرود اما ، ره مقصود نه این است

    ره مقصود هم آکنون در سه هزار فاحشه خانه  با سر دستگی علم الهدی وابوابش در خراسان برپا شد  و روزی سه طیاره لبریز از مسافران عراقی برادران فلسطینی رو به مشهد مقدس میاورند در کنار فاحشه ها نماز میخوانند ودرکنار بطریهای مشروب وسپس به نوبت دختران وزنان ایرانی را به تختخواب میکشند  بهایش را با دلار به » ارباب « میپردازند . به سر دسته  پا اندازهای جهان که عمامه اش به بزرگی لگن  مدفوع بچه ها میباشد .

    خوب ، کجائید شاعر خراسانی واهل طوس ؟  جناب شهریا رکه همه هستی چندین ساله  ادب خودرا به یک ترانه فروختید !  کجائید جناب تولستوی زمانه  که ریش تا خشتک خود  بلند کرده اید  بیاید به تماشای دستپخت خود  ، ننگ بر شما ، نفرین برشما  هرچند یکی اهل طوس و دیگری  اهل شمال است وسومی اهل کاشان وچهارمی اهل دهی از خاک کردستان  وهمچنان شاعر وترانه سرا بود که مانند علف از زمین سبز میشدوشما کجائید جناب ملک الشعرا سالار سخن سرا که برای خراسان غزلی و چکامه ای جانانه سرو.دید و برای رهبر مسلمین  نیز یک ترجیح بند عالی  سر از خاک بردارید و از شرم دوباره جان بسپارید .  و وای بر ملتی که چنین بی درد وخوار شده و هنوز هم برای یک بشقاب پلوی قیمه  خود را کنار میکشد تا دیگری از راه برسد و او را نجات بخشد . ث
    پایان 
    چهل سال  ، در عین رنج ونیاز
     سر از بخشش مهر نپیچیده ام
    رخ از بوسه ماه  بر داشته ام

    به خوش باش حافظ  ، که جانانم اوست
    به هرجا  که آزاده ای یافتم
     به جامش ، اگر میتوانستم
    می افکندم  گل برافشاندم

    چهل سال  اگر بگذراندم به هیچ
    همین بس که در رهگذر وجود
     کسی را بجز خود ، نگریاندم …….”.ف. مشیری “

  • الهام بچرخ !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا !
    شب گذشته یک برنامه دیدم  از بگو وبستان سر کارعلیه عالیه فاطمه زهرای نوین اسلامی خانم الهام چرخنده که هنوز هم میچرخد دست بردار هم نیست  کسی نیست باو بگوید زن تو چکاره هستی که میخواهی زنان ایرانی را دربند بکشی ، آنهم زنانی  که مانند قره العین را داشتند پروین اعتصامی را داشتند و فروغ را  ،  اگر شادروان فریدون فرخ زاده زنده بود چه ها که  نمیگفت وچه ها که نمیسرود  ، حال بجای شمع کافوری شمع مرده و نیم سوخته دارد پر پر میزند .
    ماروزی زنی ماننند فرخ روی پارسا  را بر وزارت آموزش  و پرورش داشتیم  و یا زنی مانند مهر انگیر دولتشاهی که سفیر بود  حال این نکبت  از چاله هنری بیرون آمده درکسوت  فاطمه زهرا  بین زنان چادر پخش میکند چرا که مبادا تاجر و وارد کننده چادر ورشکست شود به آنها وعده خانه وماشین میدهد بشرطی که چادر بر سرکنند !! تا آنجا که ما میدانیم  فاطمه زهرا یک عبا برسر میکشید وپای برهنه دنبال  گوسفندی در بیابانهای کربلا میگشت تا شیری بدوشد و دوغابی بسازد برای  حضرت اعلی نه اینکه  چادر کرپدوشین ومقنه پولک دوزی وسر بندی سیاه ابریشمی انگشترهای آنچنانی  وارد معرکه شده  که ( زن ایرانی ) را به درون  چادر فرا بخواند ، 
    دلم برای آن زنانی میسوزد که رنج تحصیل را حتی در خانه شوهر تحمل کردند به مقام دکترا رسیدند و حال کجا هستند ؟! در پای دیگ آش یا طبق حلوای نذری ؟!
    اگر هم دنبال دینی میروید اول درباره آن خوب تحقیق کنید ، از خود بپرسید چگونه بانو خدیجه چهل وپنج ساله بعد از سه شوهر با یک جوان بیست ساله که نوکرش بود عروسی کرد وبچه آورد ؟!  چرا از سه همسر خود بچه نداشت ؟! لابد از معجزه های الهی است ؟! 
    بپرسید حضرت علی قبل ااز بعث کدام دینی را داشته ؟ هیچ بت پرستی  بتخانه بزرگ درهمین کعبه امروزی که نام الله را برآن  گذاشتند  بزرگترین  بت نامش الله بود  خانه خالی است کسی درونش نیست  این ابراهیم بود که بتها را شکست والله را به زمین آورده برایش خانه ساخت ! عربها هم ازاین تجارت استفاده ها میبرند  بلی تا ما  کره خران دردنیا هستیم مفلس درنمیماند .
    تازه اینرا هم از آخرین فرعون مصر فرا گرفتند که او بت رها درهم شکست وتنها به یک موجود  نا مریی  میاندیشید . 
    در یکی از سایتها دیدم  یک فاطمه کماندی دیگر با اسلحه زمان رستم گرز زنجیری با سپر به همراه نوچه هایش وپا اندازان دیگر  گویی به جنگ دیو سپید در قله کوه دماوند میرود !در محله ها راه افتاده اند تا دیگر درهیچ محله ای کسی جرئت نفس کشیدن نداشته باشد نامش گروه ” رضویون” میباشد .
    خوب تا اینجا فهمیدم که زنان ایرانی  بخصوص مسلمان از مردان خطرناک ترند وباید  حتماازآنها دوری کرد تا اندازه ای دراین  شهر زنان ایرانرا دیدم وخطر آنهارا بوئیدم  ، فاحشه های اجاره ای هفتگی  وپا اندازان قلعه  وکوره های آجر پزی ! حال درکسوت  بانوان نجیب حرم مانند بانو الهام سر بر سجاده گذاشته وتصمیم  داشتند  مارا به راه راست ارشاد کنند بعد که کمی به سابقه آنها اشاره میشد میگفتد “
    درتوبه باز است !!! خدا بخشنده است !!! 
    مانند همان آخوند زپرتی که روی منبر نشسته به مردان میگوید دروغ را تنها به زنتان بگویید هرچه میتوانید به آنها دروغ بگویید ، عیبی ندارد تا فلانشانرا به دست بیاورید به انها وعده ها دورغین بدهید !!
    خوب ، تا این جانوران  در آن  محیط زنده اند چگونه میتوان برایشان از قانون و اساسنامه  ویا گفتارهای نیک سخن راند اینها چیزی حالیشان نیشت همه منگند وپریشان .
    در کشورها ی پیشرفته  زنان مصدر کارهای بزرگی شده اند ودر کشورهای در حال رشد  نیز کم کم دارند به جلو میروند اما دران سر زمین فلک زده هر روز  مردم بیشتر به درون فاضل آب مذهب فرو میروند .
    واین کدام عشق است  که حافظ فریاد بر میدارد : 
    از صدای سخن  عشق ندیدم خوشتر 
    یادگاری   که بر این گنبد دوار بماند 
    این کدام عشق است ؟  عشق مجازی ؟  یا یک عشق حقیقی ؟  عشق انسان به انسان ؟  یا عشق انسان به آفریننده خویش  این عشق قابل رویت نیست  ورای  پدیده های دیدنی است  حال عده ای این نام پر ابهت را آلوده ساخته بر اسب راهوار آن سوار شده وبسوی تاریکی ها میتازند  و واژه اصلی را گم کرده اند .
    نظامی گنجوی میگوید : 
    طبایع  جز کشش کاری ندارند 
     حکیمان  این کشش زا  عشق پندارند 
    و حال من با لباس تمام رسمی از فاطمه زهرای ناگهان ظهور کرده بر ملت بی آشیان  و سوخته ایران ، سرکار  خانم الهام چرخنده میخواهم که تنها به دور خود ومادر مهربان ودو پسر نظر کرده شان که نام ارسطو را برانها نیز نهاده اید بگردید وآن قاشق » گوهی « را که خود میل مینمایید به ز.ورد در داخل حلقوم زنان واقعی ایرانی ننمائید  شما بقول حودتان از باز ماندگان یاغیان و زاهزنان  کوههای بختیار بوده اید به همان میراث پدری بپیوندید راهزنی مالی  بهتر است تا افکار را بزنید  سود بیشتری  عایدتان میشود هم شما وهم آنهاییکه در پشت سر شما ایستاده اند  ! ملت را خر فرض ننمائید  که با هزینه شخصی به این شکل وحشتنا ک ا درآمدید ، برای ” گوگوش ”  شدن کمی سنتان بالا بود  !
    ما  به صد  خرمن پندار  ز ره چون نرویم 
    چون ره ادم  خاکی به یکی دانه زدند
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا /02/09/2018 میلادی برابر با 11 شهریور 1397 خورشیدی .
  • واژه گم شده

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا !
    چقدر واژه وکلام  در زبا ن  ما گم ویا پنهان شده اند ،  خواستن ، عشق ورزیدن ، بوسیدن ، وآرام گرفتن درآغوشت   و می میکده ساقی و ساغر  همه رفتند و بجای  آنها کلمات نا مفهموم و نا شناس   نشستند ، اعمالش را انجام میدهند با زبان بسته ! وبا کلمات ناهنجار .
    ترا میخواهم ای یار  تا در آغوشت بگیرم 
    من با لبان سرد نسیم  صبح 
    سرمیکنم ترانه ای برای تو 
    من آن ستاره ام که درخشانم هر شب در آسمان سرای تو 
    غم نیست گر کشیده حصاری  سخت 
     بین من وتو  پیکر سحر ، اما 
    من آن کبوترم  که به تنهایی 
    پر میکشم  به پهنه  دریاها 
    شادم که همچو شاخه خشکی باز 
    در شعله های قهر تو میسوزم 
    گویی  هنوز آن تن تبدارم 
    کز آفتاب شهر تو میسوزم 
    مگذار  زاهدان  سیه کردار 
    رسوای کوی و انجمنم   خوانند 
     نام مرا به ننگ بیالایند 
    اینان که آفریده  شیطانند
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / » لب پرچین « 01/09/2018 میلادی برابر با 10 شهریور  1397 خورشیدی 
  • خط ارتباط !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    در این فکرم که چه کسی خبر مرگ مرا بتو خواهد داد ؟!
    دوشب  پیش جناب اجل عزرائیل پشت در بود  در نهایت توانست مرا بر زمین بکوبد آنهم نیمه شب  تنها دست چپم آسیب دید ونتوانستم درست بنویسم در حال حاضر هم یک انگشتی مینویسم .
    نامه ای  از طرف ارباب آمد اگر میل داری خط اشتراک را باز کن وکامنتها را ببین باز کردم  من هما ن لوح  ساده ام اما خمیرم را کسی نمیتواند تغییر دهد ویا شکل دهد  شکل ناپذیرم  شکست هم نمیخورم ، مگر آنکه جنگ جهانی سوم  که نماد ونشانش معلوم است با آرایش قدرت زور مند ارباب پوتین دردریای مدیترانه زیر منطقه سوق الجیشی ارباب بزرگ بی بی سکینه  حال یا نشان جنگ است یا نشان یک نمایش  بهر روی آنرا دیگر نمیتوانم  تحمل کنم .
    حال راه ها باز است  رفقای دهان گشاد ،  بیایید تا به اندیشه های من برسید ،  بیایید شریعتی تازه بنا سازید ،  مرا باطل نمیتوانید بکنید ،  من خود حقیقت هستم  خدایی نیستم 
    اما از دگرگون  شدن تصویرم واهمه دارم .
     میل ندارم هریک بمن نقشی بدهید  نه میرنجم ونه خشم میگیرم  هرچه را که د ر من میبیند  در ذهن خود بکارید شاید روزی بکارتان آمد .
    من همان  موجود  تصویر ناپذیرم  همان مفهوم نا مفهومم 
    واین صورتکهایی که شما از من ساخته ویا میسازید  تنها دردفتری پنهان میشوند  بی هیچ معنایی  من میل دارم هر آن دریک شکل دیگری عیان شوم  ، دوست دارم درلحظاتی  در پیکری دلپذیر دلربایی کنم ،  گاهی گم شدن را نیز دوست میدارم   وگم شدن شما را در خودم .
    مرا بو بکشید  مرا گمان برید ،  هر چیزی را بچشید  و مزه کنید  مرا درهر گوشه ای میتوانید بیابید  ومن همیشه » یک شاید ویا یک اگر « باقی میمانم  
    احتمال اینکه از حقیقت دروغین شما دور باشم بسیار است  شما عقابهای بلند پرواز ، تا اوج آسمان پروازکنید سپس ناگهان فرود خواهی آمد  شما تنها  آسمانرا دوست دارید اما من به زمین میخ شده ام  .
    با کمال شرمندگی  بیشتر نیمتوانم شمارا درد سر بدهم چرا که با  یکدست نوشتن کار آسانی نیست . تا روزهای آینده . ث
    مرده بدم زنده شدم ، دولت عشق امد ،  دولت  پاینده شدم .
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین / اسپانیا 31/08/2018 میلادی /
  • ایران ما

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا !
    ری ، دماوندی دارد  ، همدان ، الوندی دارد ، اصفهان رودی دارد  و شیراز صفایی و 
    کرمان بقایی ، 
    ———-
    طوس ما از برکت هایی که در اوست  ،هر قدم عاجز و آخوند گدایی دارد ، علم الهدایی دارد ! ؟  ” اصل این شعر ، از مهدی اخوان ثالث است ، باکمی دستکاری من ) !
    …—                                                                                       —————–
    نزدیک به چهل سال  چه غم انگیز است  که برای ایران ما که آرزوهای دیرینه  داریم  و همچنان  در میان آرزوها وا مانده ایم .
    حکومتی را که رضا شاه  از دست ملایان  مردم فریب  و دروغ پرداز و لاف زن  در آورد    و مریدان نادانشان را  به مدرسه و دانشگاه  فرستاد  ، دوباره بصورت وحشتناکتری  در اختیار ملایان  قرار گرفت  که همه فعال مایشاء و خود مختار  و هرکدام در کنارشان قزل باشان اوباش  که هرگز  پیش از این چنین قدرتی نداشتند .
    ولایت فقیه ، فرمانروای مطلق دین و دنیای ما شد  و چاه چمکران  و هزاران نیرنگ دیگر بنام  دین  بازیچه دست  ملایان وعمله هایشان  میباشد .
     دلهای پر امید  مردم  از  اندوه و کین  و رشک و حسد پر شده است  و نشاط و شادمانی   ها پژمرده اند  خوشی ها  در دلها برای همیشه پنهان شد  ایران ما لانه کرم های زشت و مارهای مهیب  و چهل سال است که غیر اندوه  چیزی باین سر زمین  ومردمش نداده اند .
    دوباره عاشورا از راه میرسد و دوباره مردم سرگرم پختن نذری و حلوا خواهند شد و گویی غیر ازاین  کاری ندارند !
    چهل سال است که مردم ایران  جز ریش جنباندن  و لفاظی بی سروته  و حرفهای بی مصرف  ندیده  و نشنیده اند ،  در این  دوران طولانی ،  بشریت یک دوران بزرگ تکنو لوژ ی را پشت سر گذاشت  وهر لحظه  افق های تازه تری را می گشاید ورازهای پنهان و نا پیدا را کشف میکند  وآقایان میل دارند نقشه جغرافیای جهان را دگر گون  کنند وکشوری را از روی آن محو سازند ، درواقع  تاریخ جنایات هیتلر را ازنو تصحیح نمایند  وحال آنکه  باید تاریخ همین  چهل سال   خودشان که انباشته  از تحریفها وجعل  گفته ها وپنهان کاری ها وانبوه دزدیها ی سهمگین  است رسما تصحیح و تائید نمایند .
    رضا شاه در مدت  پانزده سال  از مملکتی  ویران و آشفته  و درهم سر زمینی ـآباد  ساخت  ، دانشگاه را  بنا نها د ارتش منظم ایجاد کرد  راههای ایران وراه آهن سرتاسری  را با دهشاهی مالیات روی قند وشکر  ؛ بنا نهاد  و در سراسر ایران امنیتی  بر قرار ساخت که میگفتند حتی یک پیر زن با طشتی از طلا  میتواند  بی هیچ  واهمه ای در کوچه ها راه برود  و کسی با وا عتراضی ننماید .
    ودر طی این چهل سال  با میلیاردها پول  نفت  واینهمه تکنو لوژی  های نوین  وآدمهای متخصص چه کرده اند ؟  آقا زاده به راه انداخته اند وتخم وترکه هایشان دور دنیا برای مردم تعین تکلیف میکنند ویا خرج  آدم های بی سرو پا تا برایشان جاسوسی نمایند .فحشا ، فقر ،  و اعتیاد دارد بیداد میکند  هیچکس به جان خود  و زندگیش ایمنی ندارد ،  در پایتخت  آدمها را  گروگان  میگیرند  وباج میخواهند ( نظیر نازنین ساغری )  دشمنی این ملایان وگدای گوره های سر قبر آقا  با رضا شاه  بخاطر دین نبود ، اینها  با  برپا  شدن دادگستری  و آموزش و پرورش  نوین  و کار برد قوانینی مدرن  و طلوع  درختان  تازه ، وبر خوردهای وجهانی شدن ایران ودرخشیدن ن مانند یک برلیان  براق در بین کشورهای کوچک وناتوان وبدبخت و، دنیارا شگفت زده کرد ه بود   ،  حجره های گذشته  و افکار منحط  آنها را در همه زمینه های زندگی  به نبرد خواند ،  مخالف بودند  و امروز  که در جایگاه قدرت  ایستاده اند  از پیشرفت  و از ترقی  انتقام میگیرند .
    کارمندان محیط زیست را سر به نیست میکنند ،  با شادی سر جدال و جنگ دارند ،  و جامعه را به ذلت کشیده اند  و درهم شکستند  تا بهتر بتوانند بر آن حکمرانی کنند  ، فضیلتها را به رضیلت تبدیل  کرده اند  و بهمان اندازه  که خود را بزرگ میپندارند  رذل وپلید میشوند …..
    و….کار امروز ما بجایی رسیده است که هند ما را “بربر” میخواند !!!!
    دوران دوران سقوط است  ، سقوط معنا ها  از واژ ه ها وسقوط  هر چه نیکی  و پاکی است  وگویی ملتی در انتظار همین سقوط نشسته است وما ؟ ما بیچارگان آواره وکوچ کرده ها  از سر زمین مادری  ، از سر زمین پر ریشه و استوار  سرشار  از اندیشه های پر بار دیروز   و جایگاه افکار پوچ و خالی   و ناتوان امروز  تنها به هر علفی که رشد میکند خود را میاویزیم ، هیچ جای جهان وطنی  به دست نیاورده  ایم  و دریغ ودرد هنوز در انتظاریم  ، انتظار  چیزی در حد تاریخ امید وار ی انتظاری  که ما را در رخوت  رویا ی سر زمینمان فرو برده است  ، بی حرکتی وبی جنبشی در  بین بیم وامید  .
    در یک سراب زندگی میکنیم  . وبه تماشای نوکیسه گان  دنیای نوین پرداخته ایم . ث 
    چگونه باز به ماتم نشست ، خانه ما 
     هزار نفرین با د
     به دستهای پلیدی 
    که سنگ تفرقه بین ما افکند ……..حمید مصدق  
    ——–
    ایستادم در برابر خورشید  
    و چشمان  لبریز از عشق خود را  ، در چشمان روشن  خورشید دوختم ،
    خورشید ،   از چشمان سبز او  شرمنده شد ، آب شد 
    و قطره قطره چکید  بر پیکر من 
    پیکری که زیر تابش آفتاب میسوزد ، میسوزد و همچنان میسوزد .ث
    پایان 
    از یاداتشهای نیمه شب !!!
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 29 08 / 2018 میلادی برابر با 7 شهریور ماه 1397 خورشیدی !
  • فریاد به فریاد

    ثریا / اسپانیا /

    در میان کهنه کتابها و دفاتر و مجلات   این اشعار را یافتم  که سراینده آن شادروان » فریدون مشیری « میباشد  و دیدم مورد قبول امروز است .

    فریاد به فریاد بیقراری !

    تقدیم به » دوست «  و گله هایش »

    ای خشم به جان تاخته  ، توفان شرر شو
     ای بغض گل انداخته ،  فریاد خطر شو

    ای روی بر افروخته  ، خود پرچم ره باش
    ای مشت بر افراخته ،  افراخته تر شو

    ای حافظ جان وطن ، از خانه برون آی
     از خانه برون چیست  که از خویش بدر شو

    گر شعله فرو ریزد ، بشتاب  و میندیش
     و ر تیغ فرو بارد  ای سینه سپر شو

    خاک پدران است  که دست دگران است
     هان ای پسرم  ، خانه  نگهدار  پدر شو

    دیوار مصیبت کده ی حوصله بشکن
     شرم آیدم  از این  همه صبر تو ، ظفر شو

    تا خود  جگر روبهگان را بدرانی
     چون شیر  در این بیشه  سراپای  ، جگر شو

     مسپار وطن  را به قضا و قدر ای دوست
     خود بر سر آن  ، تن  به قضا داده  قدر شو

    فریاد به فریاد بیقراری  ، که وقت است
    در یک نفس  تازه اثرهاست  ، اثر شو

    ایرانی آزاده ، جهان چشم به راه است
    ایران کهن  در خطر افتاده  ، خبر شو
    پایان

    مارا از خانه نیز حقی است که خورده اند وبرده اند .

    ثریا ایرانمنش ، اسپانیا / سه شنبه 28 آگوست 2017 میلادی برابر با 6 شهریورماه 1397 خورشیدی .
    .

  • آن مرد آمد

    ثریا/ اسپانیا !
    و……. آن مرد آمد ، 
    آن مرد با کلید آمد ، و همه دربها را را باز کرد ، و دزدان را  فرا خواند .
    دزدان همه چیز مرا بردند  ، آب مرا  خاک مرا ، و آسودگی مرا ،
    دیگر بابا نان نداد  و دیگر بابا آب نداد و سار درروی درخت خشکیده  جان سپرد 
    پدر مرا ببازار برد برای فروش 
    مرا به دکانی برد تا برای مواد بفروشد ،  در پشت قفسه دکان پنهان شد  ، 
    من خوابیدم  ،  زیر چادری سبز ، پیراهنی سفید و کفشهای قرمزم ، 
    در خواب دیدم سوار بر یک شیرم و تکیه بر خورشید داده ام و همچنان میتازم ، 
    ناگهان با صدایی بیدار شدم 
     از چادر سبزم خبری نبود پیراهن سپیدم خونین بود  بمن تجاوز شده بود و کفشهای قرمزم را نیز برده بودند ، 
    در کوچه ها میگشتم زنی مرا درون پستویی کشید و پیکرم  درون یک پارچه سیاه پیچید ، 
    پدر را گم کرده بودم و مادر از رنج مرده بود ، آنقدر گونه هایش را خراشید تا خون به راه افتاد 
    در کوچه ها میگشتم  پاهایم خونین و دامنم آلوده و کثیف  جویبارها خشک بودند و درختان گم شده  اثری از باغچه ها ی پر گل نبود ،
    بجایش مناره های بلند  که کلاغان درونش غار غار میکردند 
    قفسهایی که گرداگرد شهر آویخته بود و درونش پرندگان نیمه جان پر پر میزدند 
    درسوی دیگری چوب های بلندی با طنابهای رنگین  بچشم میخورد  ؛ نمیدانم میدان ” تیر بود ” یا میدان اعدام  !
     هیچ کجا را نمیشناختم ، خانه های قدیمی ویران شده بود  برا ی بردن آجرهای قدیم و ستونهای مرمر قدیم و پاک کردن  خاطره ها
    خانه ام را گم کرده بودم 
    همچنان میگشتم  به دور کوچه ها ی ناشناخته 
    فریا دی خاموش میکشیدم ، کسی مرا نمیدید  اما من همه را میدیدم 
    کسی صدای مرا نمیشنید ، اما من همه صداهارا میشنیدم 
    زنی در کنار کوچه ایستاده بود سیگار میکشید 
    مردی دور او میچرخید و مواد میفروخت 
    آهای  :  آیا من همان آلیسم در سر زمین عجایب ؟ 
    یا ان مسافر گمشده 
    کسی صدایم را نمیشنید 
    من همچنان میرفتم وبه دنبال کسانی بودم که آن روزها گم کرده بودم .
    این آدمهای غریبه را نمیشناختم 
    این شکلهای عجیب و غریب  که گویی از هم آغوش یک حیوان به دنیا آمده اند 
    من گم شدم 
    در زیر خروارها خاک و پلیدی 
    تنها صورت شیطانی آن مرد جلویم میگشت با کلیدی که دردست داشت 
    و آن لبخند مزورانه .
    ——–
    وناگهان از خواب پریدم  ، حال  تهوع داشتم 
    ——
    مپندار  آهوی سر در کمندم 
     که من ، شاهین کهسار  بلندم 
    نیازم زیستن در خانه ، زین دست 
    اگر صد گونه  سازی پای بندم 
     زبان فرسائیت  شیدا ترم کرد 
    گران  گوشم ،  مده بیهوده پندم ………توللی 
    پایان 
     از یادداشتهای نیمه شب ! 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا  28/08/2018 میلادی / برابر با ششم شهرویر ماه 1397 خورشیدی .
  • ای انسان !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا !
    ………………………………………..
    معرفت نیست در این قوم ، خدایا مددی 
    تا برم  گوهر خود را به خریدار دگر !
    و…. خدایان دروغین  ما  را از بهشتی که با جوش و خروش و فریاد ساخته بودند ، بیرون راندند .
    در کنار این بهشت دروغین چند غار بزرگ نیز بازگشایی شده بود بنام ” خانه حق یا دراویش ” این یکی دیگر بدتر از  رویاهای اولی بود  این سر اژدها بود که زیر پر ترمه ها و رو اندازهای حریر پنهان شده بود! .
    در این  غار بزرگ که اژدها   نشسته بود انسانها چهار و دست و پا مانند حیوان میبایست از جلوی او رد میشدند و یا به خدمت او میرسیدند .
     او دکه های فراوانی را در همه  جای دنیا با کمک  جده اش !!! عمه سکینه   ساخته بود و بچه مارها را میگرفت آنها را تربیت میکرد و به صورت مارهای گزنده یا اژدها بجان دیگران میانداخت ، هم مال را میگرفت وهم جان را و بقول خواجه عبداله انصاری که میگوید : 
    خدایا ، هرکه را که خواهی براندازی  با درویشان در اندازی ! 
    وحافظ میگوید :
    مصلحت نیست کز پرده برون افتد  راز 
    ورنه در محفل زندان خبری نیست که نیست 
    و آن خانه ای که شاعران  و نویسندگان وقدیمی های ما در باره اش گفته ها داشته وسروده اند  این نبود  آن خانه زیبایی که پدران ما در آن معتکف میشدند ،  نبود  این بنای تازه روی پایه های رسوایی وچپاول  وکسب مال  و جان ساخته شده بود .
    و ما در درون این خانه  به کار گل مشغول بودیم  چرا که مال فراوانی نداشتیم تقدیم حضور  حضرت بنماییم باندازه کافی نان خور در اطرافمان بود ودزدان حرفه ای   و روزی سر به عصیان برداشته وطی نامه به آزدهای پیر همه چیر را عریان کردیم .
    هیچگاه از مهری که به انسانها داشتم کاست نشد  همه انسانهای شریف خویشاوند من بودند ،  ومن در آرزوی بهشتی  که آفریدگار ساخته برای آنها بودم ،  نه برای سرکشی قدرتمندان .
    من هیچگاه ازاین کار خود توبه نکردم .
    چرا که یک انسان هیچگاه از مهر ورزی و عشق نمیتواند توبه کند .
    این سر سختی در درون من است  و در گوهر اندیشه هایم  اگر چه مرا دو یا چند تکه کنند باز از هر تکه من آوازی بر میخیزد به همراهی  نای عشق  ، آن اهریمن درون من از ازل نبوده  فرشته خو به دنیا آمدم  و احتیاجی نبود که مغز و اندیشه مرا اره کنند و خودم را دو تکه نمایند .
     گوهر وجود من از عشق ساخته شده است  و هیچگاه هم توبه نخواهم کرد .
    زمانی بود که در کوره راه این سر زمینهای ناشناخته  خود را گمشده ای میپنداشتم که به هر خار وخاشاکی  آویزان میشدم  و نمیتوانستم با زبان آنها سخن بگویم آنها نیز راز مرا نمیدانستند ،  همه مرا باطل شده پنداشتند و خود را حقیقت جو !!!  ومن از آن نیمه باطل خود بهره ها بردم  تا رسیدم به خود ، به انسان و حقیقت ذات او .
    اگر چه امروز در دوزخ این حقیقت میسوزم  آما دلشادم که در زباله دانی دورافتاده  و گندیده  آن مارها  نیافتادم  ، همه چیز برایم یک تجربه تازه بود  انسانی بودم که تازه به راه افتاده  مانند یک کودک نو پا داشتم درمیان مارها و افعی ها و عقربها ی گزنده و کشنده راه میرفتم  بی هیچ ترسی یا توهمی  همه را مانند  خود میپنداشتم ، حال شبها  که بیخوابی بر سرم فرود  میاید  به آن روزها ی وحشتناک درون آن غارها میاندیشم  که چه جانورانی را در میان خود پنهان کرده تا از رسوایی و فرار مالیاتها وکثافتکاری پنهانی خویش درامان باشند  نشان آنها یک انگشت رنقره مزین به نگاره حق  چند مدال و چند زنجیر بردگی .بندگی و سر سپردگی .ویک کلید است ! 
    این سر سپردگی تا به ابتدای خود نقطه ازلی و اولی میرسد  همان قوم( فراماسون ) !! که یک  کلیدش در دست  روحانی بنفش است .
    آه … که چه وحوشی را درسر راه خود دیدم چه جنگل وحشتناکی بود چگونه توانستم بگریزم بی آنکه زخم بردارم ؟  حال امروز هر جمله را هزار بار میجوم تا درگوشم فرو کنم  و دیگر دلبند و بنده کسی نیستم . پیکار با این اهریمنان  پایان ناپذیر است  و دیگر پهلوانی بر نخواهد خواست  تا به جنگ اهریمن  برود  پهلوانان همه مرده اند  و دیگر به جدال خود  د رتاریخ پایان داده اند .
    در عوض رباط قاتل  ساخته و پرداخته شد ! آماده برای بهره برداری ! / ث
    در ازل پرتو حسنت  ز تجلی دم زد 
    عشق پیدا شد و  آتش بر همه عالم زد 
    جلوه کرد رخت  دید ملک عشق نداشت 
    عین اتش شد ازاین  غیرت و بر آدم زد 
    مدعی خواست که اید به تماشا گه راز 
    دست غیب آمد و بر سینه نا محرم زد…….» حضرت شمس الدین  محمد حافظ شیرازی « 
    پایان 
     نوشته شده   :درتاریخ 27/ 08 /2018 میلادی / برابر با 5 شهریور ماه 1397 خورشیدی .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
  • ساقیان بزم طرب

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا !
    به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار 
    که بر و بحر فراوان است و آدمی بسیار 
    دل برگرفتم از این ایام روزگار ودیگر پاکان  نیستند تا مرا بسوی آبادانی برگردانند، 
    روز بدی را دیروز گذراندم ، شاید یکی از بدترین روزهایم بود ، من اکثر روزهارا بد میگذرانم  اما این یکی کشنده بود ،  پس از شام  فورا به رختخواب رفتم وبا خوردن یک قرص سرمرا درون بالش فرو بردم وگریستم ، این گریه از ضعف نبود ، بلکه از درد بود .
    برای چند ساعتی  تابلتم را روشن کردم ” فضول محله”  آنچنان پرده دری کرد واسرار مگو را فاش ساخت که دیگر آن ذره امیدی راهم داشتم از دست دادم ، سپس  شاهد ازلی آمد  با همان گردبند د کذایی ورخنه درکار ایمانم کرد کم کم خوابم بردوتابلت  خود بخود خاموش شد .
     چندی پیش کامنتی برای آن بزرگوار خواننده بزرگمان که امروز در سکوت و بیماری نشسته گذارده بودم که روز گذشته جوابش به همراه  یک قلب بزرگ ویک قلب کوچک رسید 
    چقدر خوشحال شدم که هنوز میتواند  شمع محفل ما گمشدگان باشد .
    در اینجا هم خبرها مانند  همان ویران اباد ماست حال بفکر بیرون کشیدن جنازه دیکتاتور از میان گوراو  میباشند که دردره ” شهدا ” دفن شده و سیصدد وچند کشته نیز در آنجا مدفونند ، هم قاتل وهم مقتول ! 
    آیا از جنازه های افسران تیر باران شده ما خبری هست ؟ آا کسی میداند مرحوم هویدا درکجا دفن شده است ؟ ویا باجنازه او چکار کردند ؟! اما این  مردم حد اقل به مرده  ها احترام میگذارند اگر چه یک قاتل باشد .
    روز بدی را گذراندم  غم غربت و غریبی و تماشای ویرانی خانه های مردم در سر زمینم که نیمه شب با یک بلدوزر به خانه  ها حمله میکنند و ساکنینی که بیشتر از هفتاد سال در آنجا زیسته اند با اثاثیه  بیرون  میاندازند تا زمین را  مسطح سازند برای بناهای بیشتر زهرا وحسن وتقی ونقی ونواده ها  وحرام زاده های تخم وترکه  عمه بی بی سکینه وعمو پوتین !
    نه دیگر هیچ اخباری را نخواهم خواند  میل دارم در بیخبری کامل باشم ،  روز گذشته در یک فروشگاه بزرگ کامپیوتر و لب تاپ وفیلم ونوار وسی دی  چند فیلم خریدم ویک سی دی از گروه کر دانشگاه کینگز کالج کمبریج  ! بیاد گذشته  که خیلی زود تمام شد به مدد دوستان عزیز وفامیل بزرگوار ! نگاهی به  لب تاب های جدید که هم تابلت میشوند وهم لپ تاپ بعضی ها با فینگر تاچ کار میکنند دیگر لازم نیست چند رقم اعداد ونوشته بعنوان پاسورد بگذاری ، خوب قیمتها هم از هزار دلار شروع میشدند ! حال باید از اربا ب بزرگ بپرسم آیا میتوانم یکی از آنها را داشته باشم  یا میگوید  همین هارا که داری برایت کافیست !! بدرک که حروفشان کم رنگ شده اند برای آنچه که تو مینویسی همین کافی است !!!! 
    چو قسمت ازلی بی حضو ر ما کردند 
    گر اندکی  نه بروفق مراد است خرده مگیر 
    حافظ اراسته کن  بزم وبگو  واعظ را 
    که ببین مجلسم  و ترک  سر منبر کن 
    بهر روی هر چه بود گذشت تنها زخمی دیگر نه چندان عمیق  اما دردناک بر دلم نشست  ، آنرا ترمیم خواهم کرد مانند بقیه زخمها . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / /26/ 08 / 2018 میلادی  برابر با 4 شهریور  1397 خورشیدی !!!
  • خود آفرین

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا …
    ……………………………………..
    وآن روزها اهورا مزدا ،  بن هستی ما بود ،  
    هر چه داشتیم  در او ریشه دوانیده بود  وا ز ریشه  او زندگانی ما آب مینوشید 
    و جهانمان  درختی بود ،  که همه هستی ما درمیان برگهایش  
    بهمراه تابش نور خورشید  روییده بود ، 
    امروز دیگر او نیست  و جهان هستی رو به تاریکیها میرود 
    و آن خدای نادیده و دروغین نیز در جهان گم شد  و جایش را ” بتهای : طلایی گرفتند 
    امروز ” طلا ”  سخن میگوید  و همه چیز د رتاریکی فرو رفت مگر برق طلا .
    خدا کسی بود که  خود را میافرید یعنی ما او را آفریدیم  ما انسانها  در ورای وحشت تاریکی 
    اهریمن  بر جهان چیره شد  و اهورا مزدا به آسمانها رفت  تا در انتهای هستی  یک دم بیاساید 
    امروز ما اسیر دست بادهای سمی هستیم  و” سیمرغی” که میپنداشتیم زنده است در گرمای سوزان  زیر تابش داغ خورشید و در تشنگی و ناکامی جان داد.
    اهریمن و تخم هایش پراکنده  شدند  در تمام جهان هستی ما  .
    جای زندگی نیست باید د ر پستو ها پنهان شد و به آهستگی زیر لب سرودی خواند و از دم نخستین یاد کرد که در وجود ما دمیده شد  ، باد آمد وبا خود طوفان را نیز بهمراه داشت 
    جنبشهای مهر آمیز در میان آتش و ذرات   ذوب طلا خاموش شدند  و از انسان حیوان پدید آمد  و جانور زاده شد  .
    دیگر افسانه مار اغوا  گر فراموش شد و تنها “حوای ” بیچاره تبدیل به همان مار گردید  با آنکه  تا حد خردمندی رسید اما همچنان در بهشت گمشده  بخاطر نا فرمانیش  آواره و درمانده شد.
    ………………..
    آه ، پسرک زشت رو و کثیف، با آن  لبان کلفت شهوت آلود وبا آن بازوان باد کرده مانند دزدان دریایی خال کوبی شده با آن ابروانی  پر که حسابی دستکاری شده اند و صورت منحوس تو بمدد آرایش بشکل یک هیولا جلوی دوربین آشکار شد که خوب :
    “اگر عرضه ندارید پولدار شید برید بمیرید ، تمام “
    نیمه  شب بود که این صحنه را  تماشا کردم  و رفتم بالا آوردم  حالم دگرگون شد از دیدن قیافه منحوس تو که معلوم بود از نوع حرامزاده گان  قلعه شهر نو برخاستی با اب توبه ! واقعا بالا آوردم  و مدتی نشستم و سپس گریستم بر حال ملتی که باین ذلت افتاده و…… عمامه بسر دیگری میخواند ” اینجا نوشته : چو ایران نباشد تن من… م …باد ، خوب ایران نباشه چی میشه ! 
    وای بر ملتی که تن باین حقارت داده است  در هیچ کجای دنیا مگر  در دورترین قبیله آدمخواران  جادوگران حاکم بر سرنوشت آنسانهای نا فهم باشند  نه ملتی که ادعای فرهنگ چند هزار ساله میکند. 
    حال هنوز بامید این خدایان مقوایی نشسته اند  وآنها هم همیشه به انها نوید میدهند  و وعده به فردایی که هیچگاه نمی آید  ، مانند یک کهنه خود را پس انداخته اند  واین جانوران همچنان به خوردن و جویدن گوشت و استخوان آنها مشغولند  و آدمها همچنان در بند. ث
    خیال نیست عزیزم ……
    صدای تیر بلند است و ناله های پیگیر
     و برق اسلحه ، خورشید را خجل کرده است 
    چگونه اینهمه بیداد ر ا نمی بینی  ؟
    چگونه اینهمه فریاد را نمی شنوی ؟
     صدای ضجه مادری 
    و بانک مرتعش پدری که در عزای عزیزان خویش میگیرند 
    و….. چند روز دیگر نوبت من و توست …….” برگرفته از یک شعر فریدون مشیری “
    ………………….
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا / 25/08/ 2018 میلادی برابر با 3 / شهریور ماه 1397 خورشیدی !