Category: General

  • شهری پرکرشمه

    ثریا / اسپانیا !!!!
    بافتنی حللم را گرفته ، کمی به آشپزخانه رسیدم ، ماشین لباسشویی مشغول کار است ، هوس تخم مرغ نیمرو با کته دارم !!! خوب باید کاری بکنم ، نگاهی به اینستاگرام انداختم خانم پریوش همه جار پر کرده است ، چشمم به جمال بانویی افتاد  که روزگاری پر کرشمه وناز بود دختر شاعر بزرگ ! نه حوصله ندارم به آن روزها بیاندیشم ، ما خیال میکردیم آدمهای متمدنی هستیم همه کاغذی بودیم ، مقوایی  که با وزش یک باد به هوا رفتیم .
    اطرافیانمان چه کسانی بودند ، بازاریان تازه به دوران رسیده که از شهرستانها به تهران کوچ کرده بودند ، تیسار  وسر  تیپهایی که از یتیمخانه ها نه به درجات  عالی رسیده بودند وحال ما باید درخدمت ایشان افتخار میکردیم ، وزرایی که هرکدام روزی پسر یک باغبان یا یک درجه دار بودند ، تحصیل کرده ها همه درفرانسه وانگلیس والمان  مشغول شعر وشاعری ویا نوشتن کتابها به زبانهای مختلف ویا تشکیل حزب وفدراسیون مید ادند  ، عارشان میامد با زبان فارسی چیزی بنویسند ،  تیمسا ربختیار را از نزدیک دیده بودم مردی پر صلابت وگاهی ترسناک  بخاطر  گرفتن  یک ملاقات برای   یک زندانی  با پارتی بازی  به دفتر کاراو احضا ر شدم ، پر صلابت بود همان خوی لری کوهستانی وهمان خودخواهی با آن سبیلهای مشکی ابروان پهن چشمان درشت رویهمرفته مردی زیبا بود ، چیزی دردست داشت  که نمیدانم شلااق بود یا تنها برای ترساندن مراجیعن   شلوار سواری نظامی اش درون چکمه هایش بود ، از پشت میزش بلند شد منهم از ترس از روی صندلیم برخاستم نگاهی به قد وقواره من انداخت وگفت “
    دختر ! نو چرا وارد گودال مار شدی ؟ 
    گفتم وارد گودال آنها نشدم ، تنها یک اتفاق بود که نامشرا من عشق گذاشته بودم  به ازدواج ختم شد همین  نه بیشتر  با بقیه خانواده شان کاری ندارم  ، دوری زد تا ته اطاق رفت خوشبختانه همراه  من مردی پر صلابت ودوستی دیرینه با او داشت درکنارم بود درغیر اینصورت ممکن بود از ترس قالب تهی کنم !! میدانستم با یکی از خوانندگان تازه به دوران  رسیده سرو سری دارد اورا از شوهرش جدا کرده بود زن چندان درزندگی او وزنه ای نداشت او قدرت روحی وجسمی خودرا خوب میشناخت شکارچی ماهری بود میتوانستم عاشق او شوم ! اما ترسم بیشتر  بود  مرد من درمیان دستهای او بود وحال پس از سه ماه  میل دشتم تنها یک ملاقات خصوصی بگیرم از انفرادی به قصر منتقل شده بود بند دوم .
    باردوم که اورا دیدم تنها نبودم بهمراه همه خانواده میبایست شاهد سومین شکنجه باشیم  روز وحشتناکی بود .
    شاه محمد رضا شاهد از او واهمه داشت وهمیشه دراین فکر بود که مبادا روزی او بر ضد او کوتاه کند وحتما این کاررا میکرد . ساواک در زمان او ترسناکترین اداره بود  سرانجام از کار برکنار ، تبعید ودست آخر به تیر غیبی در عراق  کشته  شد .
    وزرای  دیگر را گاه گاهی درکاباره های شهر میدیدم ، وه چه افتخاری بود معاشرت با آنها !!! فلان پادوی کارهای دستی اصفهان بخاطر پا اندزایها ومیهمانی دادنهاا ناگهان به نوا رسید وشد سرمایه دار!!!
    نه دوران چندان خوبی نبود ، دورانی بود که سرزمینی ر ا از مقوا ساخته بودند وهمه این سرزمین به چهار شهر  منتهی میشد / شیراز / اصفهان / تهران / خراسان  . کویر ما تنها  بی آب  وبی مصرف افتاده بود  ارک بم تنها در گوشه ای سر برافراشته بود وباعث افتخارمان بود که ناگهان اورا نیز به زیر خاک فرستادند امروز تنها عکس  اورا من زیر شیشه میزم گذاشته ام واین تنها یادگاری است که من از زادگاه خانوادگیم دارم عکسی بریده شده از یک روزنامه .
    نه ! ما مردمان وطن دوست ومهربانی نبودیم همه هم غریبه بودیم قوم گرایی درمیانما ن بود  اقوام مختلف یکدیگررا قبول نداشتند بهم فحاشی میکردند برای هم جوک میساختند ، مشتی قبیله ای دورهم جمع شده تنها وجه اشتراکشان زبان فارسی بود  اما بهم که میرسیدند زیان قومی خودرا بلغور میکردند !
    نه ! امروز که عکس ان بانو را روی اینستا کرام دیدم همه چیز را بیاد آوردم چه زود پدر ایشان تغییر مسیر دادوخودرا اول به خراسان و سپس به حضرت خمینی سپرد همه وطن وهویت چندین ساله خود وخانواده اش را به هیچ فروخت به چند سکه طلا . نه توقع نداشته باشید ما کشوری شویم مانند همین سر زمین که مارا مجبور میسازند طبق قوانین آنها رفتار کنیم ،  فرهنگستانی دارند ،  موزه های لبریز از  تاریخ گذشتگانشان  میباشد   وقدرت ساخت  مجهزترین ووحشتناکترین اسلحه های دنیا  را دارند.
     وهمه این هارا باید مدیون ملکه  آنها بود که مانند یک بانوی قدرتمند  چندین سال پادشاهی را نگاه داشت وهنوز هم مورد علاقه  واحترام مردم این سر زمین میباشد ، ملکه آنها با پشتوانه هشتصد سال پادشاهی  مانکنی نبود برای چاپ عکسهایش در مجلات زرد وسرخ ! ، باید  مارا تحقیر  کنند وباید  با زبان آنها حرف زد خودشان با خودشان خوبند ومهربان ودست یکدیگر را میگیرند و  اما  ، ما درپشت شیشه های خاکی   وبخار گرفته تنها یک تماشا چی هستیم چرا ما ایرانیان که اینهمه به گذشته پر افتخارمان مینازیم اینهمه ازهم دور ودشمن یکدیگریم وچرا اینهمه جدا ازهم پرواز میکنیم ؟ نمیدانم   ،  شما میدانید ؟ پایان 
    همان روز 24 اکتبر 2018 میلادی 
    ثریا / اسپانیا 
  • گذشت !

    ثریا ایانمنش » لب پرچین« …..
    ……………………………..
    درون مسجد خالی  چه میجویید ؟
    ره پندار  باطل  از که  میپوئید  ؟
    سخن از طاعت  و اجر و قیامت  ، از که میگوئید  ؟
    شمیم حوری و غلمان  و رضوان   از چه میبوئید ؟ 
    غبار مکر و تدلیس و ریا را با چه  میشوئید ؟ …..” شادروان حسن شهباز “
    چه دون کیشوت وار  همه زندگی را ببازی گرفته ایم ، بی خبر از خواب شومی که برایمان دیده اند .
    دیگر انسانها  وانسانیت د ر هیچ جامعه ای راه ندارد  هرچه هست ریا ومکر  وفریب است ، روز گذشته  عکسی از  یک کارناوال بزرگ  عزا داری  را روی صفحه ای دیدم که در شهری در  سوئد متجدد و پیشرفته ، سر  زمینی که برای اولین بار به  زنان حق رای داد  سر زمینی که خود را نماد  آزادی و آزاده خواهی میدانست حال این نمایش چندش آوراا به تماشا گذاشته است .
    خوب بنا بر این دیگر راه فراری دراین دنیا نیست  وبه هر کجا بروی آسمان همین  رنگ است پرچم سبزو سیاه ومردان سیاه پوش وزنان چهره پوشیده با تیر وتبر وتفنگ وعلم وکتل سر راهت ایستاده اند  ر اه  فرار نداری .
     سلفی ها شهرکی را در  آلمان بکلی  گرفته اند  هرچند کمتر تظاهر میکنند اما درعمل  همان کاری را میکنند که روزی هواداران احزاب  با نوجوانان کردند .
    واین در حال حاضر  بهترین بیزنس دنیاست  شستشوی مغزی جوانان برای دنیای آینده ، اگر دنیایی باقی بماند همه که نشان آخرت را بما گوشزد کرده اند نشان پایان یافتن زمان وفرو ریختن قرن  و آوارگی و ویرانی تمدنهای بزرگ .
    امروز کشتن یک قاچاقچی اسلحه  بزرگترین منبع خبر ی شده است تا جنگی دیگر به راه افتد ، واین حکومت کشتار چند سالی دیگر  ویا بقول خودشان تا سال 1444 بر سر کار باقی بمانند دیگر از یک ایرانی اصیل نشانی نخواهد ماند همه به جامعه پر بار وجامعه حسین تبدیل خواهند شد . 
    (آه ای زیبای جاودان ، چرا بر عشق دلدارت  نمی نگری ؟ )  !!!! اینها دیگر افسانه شده اند  دیگر نمیتوان درباره درختان سر سبز وگیاهان خوشبو  وگلهای زیبا چیزی گفت ویا نوشت  باید تنها از” خون” بنویسی وقساوت ، دیگر آن دوران گذشت که دختر نازنین من شب کر یسمس شامش را برمیدارد ودر سرمای زیر صفر  ” شهر  ماساچوست ” به دنبال آن پیر مردی میگردد که روزها زیر پل می نشسته ودخترک گاهی باو کمک میکرد حال گریان ودوان دوان به دنبال آن در بدر میگردد اورا نمی یابد  ، همسرش باو اطمینان میدهد که درحال حاضر همه در گر مخانه های شهرداری مشغول شام خوردن میباشند ، اما فردا باز آن مرد زیر پل مینشیند ودخترم شام شب خودرا باو میدهد وشالی پشمی بر دور گردنش میاندازد . 
    دیگر آن دوران گذشت  امروز اگر  میل به کمک هم داشته باشی باید آهسته آهسته جلو بروی چه بسا آن فقیر نه تنها غذایت را بخورد بلکه خودترا نیز خواهد بلعید . واین است دنیای ما در زیر سایه امامان زمان که هرروز مانند علف هرزه از هر سور اخ سر میکشند .
    بلی همه ما دون کیشوت وار داریم به یک زندگی ادامه میدهیم که نمیدانیم نامش چیست ودر انتظار هولناکی چشم به آسمانی دوخته ایم که هرروز تاریکتر میشود ودیگر ستاره ای در پهنه آن نمایان نمیگردد .
     نه! به حیرت بمن نگاه مکنید من حادثه را قبل از وقوع احساس میکنم ،  حال به حسر ت به پشت سر م مینگرم  ودلی که روزگاری  معدن مهر ومحبت بود  وروانم با آن همراهی داشت ، گم شده  کاشانه ام ویران  شده  وزندگیم به مویی بسته است و ” ترس”   از سپاه اهرمن  ، ترس از فرود آمدن  قرن جهل  ونادانی  وفریب ونیرنگ  دیگر نام ” خرد ” گم شد  شرف دامانش آلوده گشت  وطن با خاک یکسان شد گل وگلخانه  تبدیل به سر دخانه شدند  ، همه مردند  در بستر اندوه  ویا درکنار آرزوهای گمشده خود .
    مر دی را میکشند ، به آتش میکشند با کمال وقاحت میگویند خودکشی بود ! خودش دشته  را درپشت خودش فرو برده وسپس در حال جان دادن خودش را به آتش کشیده است ؟مردم هم بی تفاوت میگذرند  ” خوف ووحشت ” همه را فرا گرفته  است آمید خودرا از دست داده اند  حال من درپی کدام سوراخ باشم تا خودرا پنهان نمایم ؟ویا درپی کدام یار  مهربان باشم تا دستم  را بسوی او دراز کنم ؟ یاری نمیخواهم ، کمک نمیخواهم ، مهربانیرا بمن ارزانی بدارید وگذشت را . اینها همه گم شدند 
    صوفی ، بیا  که خرقه سالوس برکشیم 
    وین نقش زرق ر ا خط بطلان بسر کشیم 
    نذر  و فتوح صومعه دروجه می نهیم 
    دلق ریا  را به آب خرابات بر کشیم 
    آیا این دلباخته راستین خد اوند  واین عاشق  واقعی زندگی  که به هرچه داشت خوشنود بود  وبه هر قسمتی  که برایش مقدر شده  راضی بود  مانند هر انسانی  آرزو داشت  واین آرزوها رنگ زیادت طلبی نداشتند ، آیا او میدانست  روزی تنها راه فرار ما بسوی اشعار ناب اوست ودلمان پر میکشد تا بر تر بت او بوسه زنیم ؟! 
    دیگر نمیتوان از گذشت ومهربانی دم زد  همه شمشیر خشونت را از رو بسته اند .  حافظ هم درزمان فساد وتباهی میزیست آما درآن زمان دنیا اینهمه حیوان تولید  نکرده بود .
    بعد از ما چه خواهد شد ؟ کس نمیداند ونخواهد دانست . پایان 
    به روز شده ” 24/10/2018 میلادی / برابر با 2 آبانماه 1397 خورشیدی .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
  • هرکه آمد ….

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « !
    لحظه ای فکر کردم خواب میبینم ، اما درست بود  آنچهرا که نوشته بودم و نگهداشته بودم  اگهان از روی صفحه پاک شد ، تنها عکسی ماند از یک شاخه گل !! 
    خوب من از رو نمی روم هنوز کلمات در ذهنم حضور دارند ومیدانم چه  نوشته ام  !……
    نوشته بودم که  >
    شنیدم مهندس نادر ثروت شرمینی هم به رفتگان پیوست ، نوشته بودم امروز  جنازه اورا چه کسی  بر میدارد ؟ وآیا تربیت شدگان وشاگردان قدیم  اورا بیاد دارند ؟ 
    کسی از او بجای نمانده ، یک خواهر نیمه دیوانه ، یک پسر که درامریکاست ، مهندس شرمینی با مادر گرامیشان ویک برادر که هنوز در شکم مادر آرام گرفته بود به همراه دوخواهرشان وارد ایران ما شدند از کجا؟ از روسیه ! خود ایشان در استالین گراد متولد شده بودند ، در ایران بزرگ شدند ، مادرشان ریاست یتیم  خانه یا پروورشگاه مشهد را به عهده گرفت ، در زمان  شاد روان رضا شاه بود  مرحوم تیمرتاش فریاد برمیداشت که این یک جاسوسه است اما گوش کسی بدهکار  او نبود ، مادر به پرورش فکری فرزندان ایران زمین پرداخت تا آنهارا به مقام بالاتری برساند مهندس شرمینی نام ثروت را برای خود برگزید وریاست کانون جوانان حزب  توده را بر عهده گرفت ، خواهرانشان به تعلیم دادن زنان بیسواد شهری وروستاها پرداختند ، صده هزا ر جوان از زیر دست این خانواده بیرون آمدد ، عده ای درزندانها جان سپردند ، کشته شدند ، اعدام شدند عده ای فراری ونتیجه ؟ وخود ایشان ؟ بهتر است دیگران درباره آن بنویسند ویا سخن برانند !      امروز سر زمین مادری واجدادی ما دردست عده این خدا نشناس که درلیا س دین همان راهی را میروند که مهندس فکلی میرفت وکشورمانرا به دست دیگران دادند وما ؟ ما دیگر وجود نداریم ؟ ارواحی سر گردانیم .
    ============
    دوست نادیده من 
    برایت نوشتم و پاک شد .ساعات زندگی من بدین ترتیب میگذرد ، مینویسم و پاک میشوند همه چیز را بهم ریخته اند ، من پررو ترم  برایت نوشتم تو نمیتوانی تنهایی مرا پر کنی  ، وسعت آن خیلی زیاد و طولانی  است ، اما من ترا دزدیده ام ، مانند دختر بچه  ای که یک عروسک را میبیند ، میپسند وآنرا میدزدد ، ترا درگوشه ای پنهان کرده ام  گاهی به لبخند تو زمانی به چشمان زیبایت و ساعاتی به خود تو مینگرم مهم نیست چه دستهایی  ترا لمس کرده اند وچند بار دست به دست گشته ای ، مهم آن است که من ترا دزدیده ام و در گوشه ای ترا نشانده و تماشایت میکنم  .
    نه دیگر نمینویسم دستهایت را دردست من بگذار تا یکی شویم ممکن است این یکی هم ناگهان از روی مونیتور محو شود ، نوشتم دستهایم کوچکند  اما دنیارا درمیان آنها داشته ام ، نوشتم شانه هایم خیلی باریک ونازکند اما دنیارا روی آنها حمل کرده ام وتنها قدرت روحی من باقی مانده که هنوز دراختیار خودم هم نیست  .
    نوشتم دستهایت را میفشارم وبیا باهم یگانه شویم ، یکی شویم تا دیوارهای بتونی را ویران سازیم  همه اینها  ناگهان از روی مونیتور پاک شد .
    من زنده بگورم ،  محکومم به این زندگی  دلیلش را هم خوب میدانم  بازیگری را بلد  نیستم  نسبت به اجتماعی که درآن هستم وزندگی میکنم ، بیگانه ام  در حاشیه راه میروم  درحول وحوش  یک زندگی  تنهای خصوصی  وآمیخته  با بیگانگی ا ،  تو تصویر درستی از من نداری ، هیچکس ندارد همه درذهن خو د مرا نقاشی کرده اند وهرکی از ظن خود شد یار من  مپرس چرا درست بازی نمیکردم  جواب خیلی ساده است  » از دروغ گفتن میترسیدم «یک شو ر بی اما ن درمن مانند سیلاب میغلطد  شوری به حقیقت گفتن وحقیت جویی واین را اجتماع نمی پسندد  ، نکته ای منفی است  ویک ضعف بشمار میرود  وحقیقت هیگاه پیروز نشده  تنها زمانی عریان شده که دروغ نا پیدا میشود  من دیگر نمیتوانم با برجهای انسانی روبرو شوم از انها واهمه دارم  پای بند هیچ مذهبی هم نیستم ایین من درستی وحقیقت وراستی است . همین  پایان 
    قد ر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند 
    بس خجالت  که از این حاصل اوقات بریم 
    در بیابان  فنا گم شدن آخر تا کی 
    ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم ……” حافظ “
    به روز شده درتاریخ 23/10/2018 میلادی 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« !
  • تو درمنی

    ثریا ایرانمنش!
    شبی اگر رها کنم دل را بسوی تو  ،
    زنجیرهای گسسته  غوغا بر خواهند آورد 
    شبی اگر تارهای تاریک درهم  فرو رفته را 
    رها کنم  بسوی تو ، هریک با جنبشی 
    بر سر انگشتان تو خواهند نشست 
    دستهایت را بمن بسپار 
    تا به هنگام  سرکشی از درون قفس 
    دستهایم را با تو یکی کنم 
    تو باغرش  طوفان زای خود 
    من با سکوت  سنگین وبی ثمر
    تو مانند سیلاب  پر میکنی همه جارا 
    من ، لیکن در کنار زمزمه باشکوه اب 
    تنها یم !
    به آن دو برکه سبز میاندیشم ، 
    ما درنبردی  بزرگ  میان تیره دلان  وکینه توزان 
    در ستیزیم  ، ستیزی  بی گزند 
    بند ها را پاره کن ،  زنجیر هارا از هم بگسل 
     بگذار چون یک شراره آتش 
     من ، بر دستهای تو بوسه زنم ….بوسه عشق
    تو در منی ، به پاکی یک زمین بکر
    من در خویشم  به سخاوت زمین 
    پایان 
    ثریا  ایرانمنش  /  یکشنبه  22 اکتبر 2018 میلادی 
  • پیش بینی

    خدا وکیلی هرچه این ننه ما گفت راست از آب د ر امد
    گفت :
    این زن ملک را بر باد می دهدراست درامد 
    گفت:
    یک روز این تهران به گوه فرو میرود 
    آنهم  راست در آمد 
    بیشتر زمینهای تهران نشست کرده است
    نکند که پیشگو بود ؟
    بمن هم گفت :
    تو سر نوشت ندا ری  تو پیشانی نداری 
    تو فقط سرنوشت سازی
    انهم راست در امد
    رحمت پرو گار بر روانت !!!!!
    ثریا
  • جمع فامیلی !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    ……کار ما شاید این است 
    که میان  گل نیلو فر و قرن 
    پی آواز حقیقت باشیم ……..”.سهراب سپهری “
    اشک جلوی چشمانم را گرفته  وبه سختی میتوانم کلماترا بیابم ، این اشک ، اشک ندامت  است اشکی که چرا خانه را رها کردم همان کلیه کوچک درون شهرک کمبریج را وبسوی این شهر بی ترحم آمدم  وبقول حافظ : 
    که کند آنچه توکردی به رای  همت وجهل  
    ز گنج خانه برون آمده خیمه بر خراب زده 
    خیمه  بر جایی زده ام که دارد دیوارهایش فرو میریزد وزمین زیر پاهایم خالی میشود  ،  شب گذشته از خدایی اگر وجود دارد  خواستم که دراین سر زمین جان ندهم تا خاکستر من آلوده نشود .
     از مدتها پیش  بچه ها تصمیم گرفتند دور هم جمع شوند شیرینی آوردند و بساط چای برقرار شد جناب قلتشن گفت من قهوه میخواهم ، قهوه نداشتیم تنها نسکافه بود ، نه تنها قهوه میخواهم بهر روی در ته گنجه درون یک پاکت مقداری قهوه از سال پیش مانده بوده به حلقوم ایشان فرو کردیم   بچه ها به بالکن  رفتند نوه کوچکم داشت فیلمی را تماشا میکرد  قلتشن برخاست و در حالیکه کیف اوا خواهری خود را باز میکرد تا سیگارش را بیرون بکشد رو به بچه کرد و مانند یک پاز پرس باو گفت ” 
    تو دراسپانیا زندگی میکنی ، چرا اسپانیایی حرف نمیزنی ؟ چرا فیلمهایت را به زبان انگلیسی میبینی ؟ پسرک گویی ناگهان سیلی محکمی بگوش او زده باشند  از جایش پرید وبا ترس ولرز گفت : 
    من اسپانیایی هم حرف میزنم .
    . احمق ! تو در فامیل بین المللی داری زندگی میکنی ، با چند ملیت مختلف  زنی را بخانه برده ای که اگر آنروزگار ما بود حتی راننده هم نمیشدی ! حال برای من مانند مردان گردن کلفت قرن های گذشته که به زور سر زمین امریکای جنوبی را مجبور کردید دین شما را بپذیرند با زبان شما حرف بزنند وطلاهایشانرا نیز به یغما بردید هنوز از آن قرن درخوابی ؟ بیدار نشدی ؟  اگر درخیابانها ی انگلیس کسی عربی یا فارسی یا به هر زبانی دیگری حرف بزند کسی معترض او نخواهد بود ، تنها دراین سر زمین بدبخت که هنوز هیچ کدامتان نتوانسته اید یک زبان خارجی را درست فرا بگیرید ،  اما در رستورنها  برای خود نمایی غذای فرانسوی سفارش میدهی گوشت خام با تخم مرغ حال  امروز زور تو به سر این بچه رسیده است . 
    تمام شب گریستم ،   کاری نمیتوانم  بکنم تنها امروز صبح غذاهایی را که شب گذشته برای ناهار پخته بودم درون سطل زباله خالی کردم واگر بخاطر داروهایم نبود  همان فنجان چای را هم نمیخوردم  وهمچنا ن گریان درحایکه قیافه معصوم آن پسرک عزیزم جلوی چشمانم بود راه میرفتم  ، او پدرش امریکایی است مادر بزرگش امریکایی است  خودشان امریکایی هستند وطبیعی است که درخانه آنها زبان اصلیشان انگلیسی است  ومادرشان گاهی چند کلمه فارسی به آنها یاد میدهد . ( فراموش کرده بودم که این جناب آنارشیزم چپی  چقدر از امریکاییها متنفر است حتی از فروشگاههایشان نیز خرید نمیکند ولباهایشانرا نمیپوشد ) بلی فراموش کرده بودم .
    من مجبورم  گاهی در خانه تو بنشینم فیلمهای آشغال و سریالهای گند ترا ببینم وبافتنی ببافم وسرم را به دیوار بکوبم که چرا اینگونه شد وتو تحمل نداری برای چند ساعت در جایی بتمرگی حد اقل با گوشی ات بازی کن !!!! عکس نوه هایترا تماشا کن ! .
    این نوشته  تنها یک درد نامه است ، من نمیدانم آیا دیگران نیز با این صحنه ها روبرو میشوند یانه ؟ وجالبتر آنکه دختر نازنینم نیز طرف همسرش را گرفت ! این درد  مضاعفی   بود !.  دیگر برای همه چیز دیر است حتی برای فرار به سر زمینی دیگر . 
    روزی سر زمینی داشتیم ، خانه ای داشتیم درب آن به روی همه باز بود همه نوع ملیتی درفامیل بود وما باچه احترام ومهری از آنها پذیرایی میکردیم ، حال آن سر زمین به دست غارتگرانی نظیر همین قلتشن افتاده ، خانه ویران و من روی یک تپه خاکی حتی اکراه دارم  بیرون بروم  تا خرید روزانه ام  را انجام دهم واین کاررا به دیگری واگذار کرده ام ، هفته ها ازخانه برون نمیروم ، ده سال  است که همسایه های من تنها با دوربین مرا زیر نظر دارند، کدام کانال را میبینم ، چه کسی به دیدارم  میاید ؟ وچرا خانه را رنگ میکنم !
    هنوز اشکهایم روی دکمه ها جاریند و هنوز نمیدانم چه کسی را ببخشم وچه کسی را نبخشم ، بیخود نیست که این پسر تنها مانده وتنها به خواهرش امید بسته خواهرش نیر مقیم لندن شده است بچه دچار اندوه وتنهایی  تنها خودش را پشت سایه ها مخفی کرده است وتو احمق از این بچه بزرگتری  نیافتی تا عقده خودرا خالی کنی وجوابترا دریافت نمایی . احمق من روزی وارد این سر زمین شدم با اتومبیل بی ام دبلیو وپول فراوان وارد شدم نه با قایق روی دریا وفورا بهترین وبزرگترین خانه این شهرک بی قواره را خریدم ، حال اگر” مرد من ” احمقی  مانند تو بود  دیگر گناه من نیست ، من نتوانستم مانند سایر اقلیتها باشم ودر دزدی ها وریا کاریها وکارهای کثیف شما شریک شوم من مانند یک انسان زیستم ، یک انسان متمدن که این روزها نامی از آن نیست .، گریه امانم را  بریده میدانم شکاف عمیقی بین من وآن خانواده ایجاد شده و از همه مهمتر دخترم را نیز از دست داده ام او عاشق کثافتهای اینهاست چرا که عاشق این قلتشن است  بیچاره پدری که بخود ندید حال هم پدر دارد هم همسر !!!! وهمه اسرارخانواده را نیز باید مو به مو باو بگوید . هرچه باشد شوهرش میباشد !  پابان 
    کارما نیست شناسایی ” راز ” گل سرخ 
    کار ما  شاید این است 
    که در ” افسون :  گل سرخ شناور باشیم 
    پشت دانایی اردو بزنیم 
    دست در جذبه  یک برگ  بشوییم وسر خوان برویم ….
     بیچاره سهراب در عمق زمین راز برگهارا دید وما درروی زمین انسانهار نمی بینیم . پایان 
    به روز شده درتاریخ  22/ 10/ 2018 میلادی / 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « مقیم اسپانیا !
  • نکته ها وگفته ها !

    ثریا  » لب پرچین « اسپانیا !
    تلویزیون را که باز میکنی  گویی یک آبشار از بلاهای طبیعی بر سرت فرو میریزد ،  لقمه  دردهانت  میماند ، من نمیدانم چرا این باران وسیل لعنتی تنها جاهای توریستی گردش گر ی را  نشانه رفته وانجارا ویران میسازد چرا سری به خراب آباد ما نمیزند تا کمی زمین تشنه وخشک شده  وآبهای فروخته شده را  آبیاری سازد  ؟!  مالاگا دررده دوم جهان توریستی قرار داشت وامروز نیمی از آن زیر آب است ، انتکرا حومه ای تماشایی و در دنیا منحصر بفرد بود ، چرا که دریا تا آنجا میامد وبر اثر تابش خورشید وطی سالها وپس رفتن دریا ، سنگها و تپه های زیر دریا همچنان باقیمانده ودست تعدی به آنها نرسیده بود وبهترین مرکز گردشگری ویکی از عجا یب طبیعت بود ، این مردم با همه مشگلاتی که دارند سر زمین خودرا مقدس میشمارند ویک ریگ را  نیز بیرون  نمی آندازند .
    دست اندازی او به شهر  سیول و  هنوز امروز هم ادامه دارد  اما نمیدانم هدفش ویرانی چه قسمتی  از این سر زمین است ؟!
    امروز نمیدانم چرا بیاد  شادروان  پرویز وکیلی افتادم ، ( گمان نکنم میان قشر این زمانه  چندان شناخته باشد ، متاسفانه ترانه سرایان همیشه درآخر صحنه قرار دارند مگر آنکه خودرا بشدت مطرح کنند وطاوس علین شوند ) وآن ترانه معروف را که خانم پروین خواند | نقش آرزو|  گویا نام داشت ! سروده ای بسیار زیبا ، پرویز وکیلی شاعری دیر آشناا ، مردی مودب وشیک پوشو بسیار خوش قیافه بود  ، کارمند دولت بود وهمیشه بان کارش افتخار میکرد  حقوقی از ترانه سرایی چندان دریافت نمیداشت  وبرای فیلم های فارسی  ترانه نمیساخت ! واگر در محفلی میهمان بود تنها بعنوان پرویز وکیلی میرفت نه شاعر  وترانه سرای معروف ! ا درترانه اش بتی ساخته بود نه برای یک معشو ق واقعی بلکه خیالی  بود وآنرا ستایش میکرد از شب وام گرفت  ، از امواج دریا وام گرفت  ، از جام شراب وام گرفت ، واز طوفان  ، تا شکلی وشمایلی به آن معشوق نادیده داد وسپس به ستایش آن نشست درواقع او اشعارش را عاشقانه دوست میداشت وبرای هرکسی هم ترانه نمیساخت ، بیشتر ترانه های اورا ویگن ویا بانو پروین ویا خانم دلکش خوانده اند . 
    امروز دیدم جا پای او گذاشته ام  ! نقشی در ذهنم ساخته وبه ستایش او مشغولم  ، روز گذشته چند خطی نوشتم وبه انجمنی که درآن عضو هستم فرستادم  ، تمجید یکه از این چند خط شد برایم بی سابقه بود درجواب بعضی از آنها که بمن نزدیکتر بودند نوشتم :
    » میدانید تنها آرزویم دراین  دنیا چیست ؟ خوردن کشک وبادمجان کرمانی !!! « که متاسفانه آنرا هم نمیتوانم بخورم واین سروده تنها یک ” خیال ” است !
    خیالی بر تر از افسانه .
    امروز صبح روی یکی از کانال ها که موسیقی کلاسیک را پخش میکرد ظاهرا  زنده ! بانویی که سوپرانو  میخواند ، بگمانم مایو خودرا با یک دامن پوشید بود !!! ویا ناگهان از تختخواب بیرون پریده با لباس خواب روی صحنه رفته بود  !!! پشت او تا کمر عریان وسینه اش تاروی نا ف باز ودو عدد نان بربری نیز  از لابلای شکاف پیراهنش  دیده میشد !!! 
    از آنجاییکه من خیلی برای موسیقی بخصوص کلاسیک ارزش قائلم این کونه لباس پوشیدن را  نمیتوانم قبول کنم آنهم زیر چشمان پنجاه نفر خوانند  “کر” مردانه !! بقیه پوشیده وکاملا به سبک وسیاق یک خواننده  روی سن حضور داشتند اما این بانو که چندان هم جوان نبود ….خوب بمن مربوط نیست هنوز دارد میخواند ، ومن مشغولم وشادمان که توانستم آن جعبه کذایی را که درگوشه صفحه ناچیز من بود سر انجام بیرون بفرستم تا  بتوانم دوبا ره  به چرندیات خودم ادامه دهم  تا دچار دیپرشن وآلزایمر نشوم !!!
    مهم نیست شمارا سرگرم میکنم ویا حوصله تان را سر میبرم ، مهم این است که » من مینویسم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 21/10/ 2018 میلادی !
  • یادگاری!

    ثریا » لب پرچین » اسپانیا !
    در معرکه عشق ز جرات خبری نیست 
    غیر از سپر انداختن  اینجا ، سپری نیست 
    سر گشتگی ما همه از عقل فضولست 
     صحرا همه را هست اگر راهبری نیست ……صائب تبریزی 
    خوابهای پریشان من ، و تعبیر آنها چیزی نیست که بتوانم آنها را توضیح دهم . 
    زیگمویند فروید  در کتاب  تعبیرات  خود  از اختلالات و درآمیختن  آرزوها  و به تصویر کشیدن  آن بصورت یک رویا  واز توده  احساسات انسانها  درعالم خواب   آنهارا  به  یک شئی  معین  وبی اهمیت  ویا شاید مهم جلوه میسازد .
    رویاهای من پنهانی وگاهی وحشتناکند  و چه بسا آن نیروی خرد کننده  و حکومت مرد سالاری  وزندگی کودکی امروز بصورت اشباح وحشتناکی  در عالم خواب ظهور میکنند . حال برای من این سئوال پیش آمد است  که  ایا  رویاها تنها جلوه های گذشته میباشند  ویا آرزوهای ما نیز در آن دخالت دارند  ویا اینکه میتوان بازتاب  یک ترس درونی ما باشد  شاید هم  یک رویا  انعکاسی  از یک خاطره است .
    بهتر است که نامش را همان ترس درونی بگذارم ،  چرا که روزها بیهوده دارند به پایان میرسند دیگر از آنهمه جلال وشکوهی که ما درگذشته میخواندیم ویا میدیدیم  خبری نیست حتی یک درخت کهنسال  نیز بر جای نمانده است  دیگر از فراز و نشیب  شهرها  که دست طبیعت  آنهارا به ویرانی میکشد نشانی باقی نمی ماند  تنها چند جویبار گل آلوده یا خشک  از تپه ها سرازیرند ،  تابستان ما بی سبزه زار گذشت  تنها ویرانه ها باقیماند و…ویرانگران   ! 
    حال به چند تخته سنگ  که یادگار  گذشته پر شکوه ما بوده است  دلخوش کرده ایم ومقبره ای که میرود تا به زمین فرو رود .
    چرا فراموش کرده ایم که درهمین سر زمین قرن ها پیش مردمی زندگی میکردند  که همچو ما با غم وشادی آشنا بودند  وچون ما درپی زندگی تلاش میکردند واز بیم جان  شاید هم احتیاج  تن بفرمان زمامداران میدادند وهمه چیز خودرا با طلا میخریدند ومیفروختند  و سپس  بخاطر ظلم بی حد ناگهان منفجر شده وقیامی مردمی  میکردند آن کاخ امروز تبدیل به یک اطاقک حقیر شد ه است  از برج و باروی  در اطراف آن خبری نیست   ودست روزگار نیز کم کم شکافها را بین دیوارها انسانها ا بیشتر میکند .
    امروز دیگر چیز ی برای ما وامثال ما نمانده تا به  آن دلخوش کنیم ، گذشته  کم کم به زیر خاک فراموشی میرود و آینده ناپیدا  آنهمه جشنها وشادیها جای خودرا به اندوه وغم داده اند  .آزمندی بشر بیشتر شده است  وکوته بینی حکمرانان   افزونتر .
    حال دیگر باید به رویا ها توجه کرد وآنهارا تعبیر وتفسیر نمود ویا تعداد مرده هارا شمرد  دیگر طلوع وغروب  خورشید در افق مانند روز و شب یکسان است .
    »روزی روزگاری میتوانستیم در برگی از کاغذ سفید   بی آنکه سخنی از غم بر زبان بیاوریم برای معشوق بنویسیم که ( تنها کسی را که دوست میدارم تویی ! )  دختری ویا » زنی که ازجان ودل ترا دوست میدارد   به پیرامون خود بنگر  حدس بزن که او کیست ؟! ……..«
    امروز دیگر عشقها در یک دقیقه روشن و خاموش میشوند  دیگر رازی نیست که بتوانی دردل پنهان نگاه داری همه چیز عریان است حتی کلماتی که تو بر روی قلبت نوشته و پنهان کرده ای  عریان میشوند .  آه ،  آیا کسی باور دارد که که این قلب من پس اینهمه سال  وطبع من  پس از گذراندن  سالهای تاریک  هنوز  یارای  سرودن  اشعار تازه داشته باشد  ؟  قلبی که از زیر کشتزاران  یخ زده گاهی بمن لبخند میزند نمیدانم شاید این لبخند به زودی خاموش شود .
    من هنوز انگتشتانم   روی تکمه ها میچرخند  و در دل آوازها میخوانم  اما ….دیگر کسی صدای ناتوان مرا نخواهد شنید و تازه بیاد میاورم که باید اول بفکر تندرستی وسلامتی خود باشم !!!! خوب !ما همه چنین هستیم  ، پای به جهان میگذاریم  ، زندگی میکنیم ، عشق میورزیم وسپس جان میسپاریم  واین جان به کجا میرود ؟ این است آن سئوال !
    ما خنده را  مردم بی غم دنیا  گذاشتیم 
    گل را بشوخ   چشمی شبنم  گذاشتیم 
    دیگران  بیادگار  اثرها گذاشتند 
    ما دست را بسینه عالم گذاشتیم 
    پایان 
    به روز شده در تاریخ 20/10/2018 میلادی / ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا .
  • بسوزان

    هوا بس دلگیر وتاریک وبارانی است ،
    خانه دل منهم دلگیر وبارانی است  بیاد این ترانه شادروان  عبداله  الفت افتادم که بانو  سیمین غانم با چه استادی کامل آنرا خواند وشادروان  تجویدی بر روی آن آهنگی گذاشت که بیشتر به یک سنفونی شباهت داشت .آواز آنرا شجریان که در آن زمان زیر نام ”سیاوش ” میخواند با اشعار دلپذیری از حافظ در بر نامه گلها اجرا کردند ’
    گلهای رنگارنگ /برگ سبز / گلهای صحرایی/تکنوازان /  همنوازان به کجا رفتند واین زحمات چندین ساله این هنر مندان چگونه بر باد شد وجایش را کلاغان سیه پوش گرفتند با هزار ترفند وریا ؟؟؟؟؟
    بسوزان ،بسوزان ،شعرهایم را بسوزان 
    بر گ برگ خاطراتم را بسوزان 
    در سکوت بی سر انجام بیابان 
    آتشی از استخوانم بر فروزان 
    در میان بوته های خشک بیجان 
    در غبار آسمان گرد بیابان ،بسوزان 
    شعرهایم را بسوزان ،برگ برگ خاطراتم را بسوزان 
    تا نماند دیگر از من یادگاری 
    در خزانی یا بهاری 
    بسوزان 
    تا نماند قصه ای از آشنایی 
    تا شود خاموش فریاد جدایی
    بسوزان ،بسوزان 
    ……………
    وصیت منهم به باز ماندکانم همین است .بسوزانید آن همه دفتر را وآنچه وجود مرا اعلام میداشت  بگذارید با خاکستر من یکی شده بسوی عرش نا متناهی برویم ما خسته ایم از زمین واز زمان .ثریا / /اسپانیا  
  • Amir….

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    میزبانی که زجان آزرده کند میهمان را 
    چه ضرورست که آراسته  سازد خوان را …..صائب تبریزی 
    متاسفانه این برگ کاغذ  در دست همه هست وبه سختی میتوانم آنرا بیابم وچند خطی بنویسم ، من نمیدانم تو درکجای دنیا هستی اما بطور قطع ویقین میدانی من کجا هستم !
    تنها چیزی که از تو باقیمانده همان کلمه تیتر بالی  این صحه است که روی گوشی تلفنم می افتد ، بقیه گم شده اند  از روی ایستا گرام ناگهان پرواز کردی ورفتی ! فیس بوک را خودم بستم وتگرام قبل از باز شدن خود بخود بسته شد !! وصفحه فارسی از روی کیبرد های من کم کم گم میشوند وجایشانرا به خطوط دیگری میدهند که من ابدا دوست ندارم  شکل ” سین ” آنها بشکل دندانهای خودشان و” عین ” آن بشکل همان دهان گشاد وباز خودشان ، من ابدا آن خطوط زشت را دوست ندارم وتا حد امکان سعی میکنم خطی را بیابم که با خط قبلی من وزمان کودکیم  همراه باشد .
    روزی شخصی آمد با یک پرونده قطور درباره تو ، همهرا رو کرد وعکسهای اعضاء کنگره را که نشان داد ، دیگر چیزی نمانده بود فریاد بکشم ، باخود گفتم اینها میخواهند سر زمین مارا آزاد کنند ، نه بهتراست زیر پرچم همان  جیم الف بمانیم ، حال آیا آن عکسها واقعی بودند یانه ؟ د رمیان  آنها  مردی نبود تنها یکی دو جوان که من دربرنامه تو دیده بودم .
    درحال حاضر این صفحه نیز درانحصار دیگری است من نمیتوام آنچه را که در ون سینه وقلبم نشسته برایت بنویسم  ، بزرگترین خیانتکاران ما در حال حاضر در روی رسانه های بزرگ نشسته اند وگنده گویی میکنند ، عده ای  فسیل ویا خانم های مکش مرگ مارا بعنوان تحلیل گر میاورند وهمه مانند مورچه روی تابلت من مینشیند باید یکی یکی را پاک کنم ویا آنرا بطور کلی بلاک کنم ، به صفحه آ ن ” گنده ”  که درلندن نشسته وپدر خوانده است ابدا نگاهی هم نمی اندازم شارلاتان تراز او کسی را دراین زمانه ندیدم .
    راست میگویی ما همه بوقلمونهای رنگنین هستیم که هنرکجا لازم باشد رنگ خودرا عوض میکنیم وبادی در غب غب میاندازیم وخودرا بعنوان یک طاوس زیبا جا میزنیم . 
    بهر روی نمیدانم این نام را خود تو گذاشتی  یا طرفدارنت ؟ من تنها همین  را دارم وبه همان گوش میدهم . 
    روزی تصویر ی از آرم کنگره قانون اساسی شمارا دیدم که شبیه تصویر آرم سپاه بود ، کمی مشکوک شدم اما ، دراین فکر بودم شاید میان آنها نیز چند ایرانی وایران دوست وجود داشته باشند .
    گناه ما تنها این است که به خاک خود ومردم  واقعی خود عشق میورزیم همین گناه بزرگی است . باید ایران را فدای اسلام کنیم درغیر اینصورت بر سر ما همان خواهد آمد که بر سر دیگران آمده است . 
    سعی دارم کمتر وارد گودال متعفن سیاست بشوم واین نامه را بطور خصوصی برای تو مینویسم حال اگر دیگران هم خواندند مهم نیست نوشته های من همه بر باد نوشته میشود وخیلی ها بعضی از اشعار مرا بنام خودشان چاپ کرده اند این را بانویی از آلمان برایم نوشت ، برایم مهم نیست اصل آنها موجود است خوشبختانه آنقدر دراین کار خبره شده ام که میتوانم از خودم واین برگ  نگهداری کنم . احتیاجی ندارم دست به دامنی کس ویا کسانی بشوم . 
    امروز صبح باز دچار مشگل بودم ساعتها وقت صرف کردم تا توانستم این صفحه را بیابم واین چند خط را بنویسم بطور یقین فردا دوباره همان آش است وهمان کاسه .
    دوربینم را خاموش کرده ام ، میلی  به دیده شدن ندارم تنها کسی هستم که پشت عکس خودم پنهانم  نه درپشت سر دیو ودد  و  وگل وریحان  وقرنفل . تو میتوانی درخانه ات بنشینی و عقده دل را باز  کنی  ااما این کار ازمن ساخته نیست به هزار دلیل. بهر روی اگر نمیتوانم چیزی بنویسم ویا کامنتی بگذارم متاسفم چون هیچ  چیز برایم باقی نمانده تنها یک تابلت پنهانی دارم که آنرا دیگر دردسترس کسی نگذاشته ام  چرا که ممکن است حروف آن نیز  ناگهان عوض شوند وعجب آنکه روی اینستاگرام من آدمهایی آمده اند که من ابدا آنهارا دعوت  نکرده ام ، من تنها از آسمان  تنهایی خودم عکس میگیرم وخورشید را شکار میکنم ویا از طبیعت وگلها نه از هیکلی  رعنا ولبهای برجسته وسینه های عریانم .من هنوز دراین شهر ک داغ  در میان  دست انداز های زیادی  هیچگاه لباس باز نپوشیده ام چرا که میل ندارم دیگرنرا دعوت کنم تا عریانی مرا ببینند . 
    پر نویسی کردم ، میدانم که این صفحه را خواهی خواند درانتظار هیچ پاسخی نیستم کامنتهارا بسته ام وایملهایم مستقیم به ” جانگ ” میروند فعلا با این صفحه مشگل دارم تا بعد .
    بامید دیدار 
    بامید پیروزی پاینده باد ایران 
    ثریا / اسپانیا / 20/10/ 2018 میلادی ! 
  • خرکی را به عروسی خواندند

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
                                                            تصویر بالا کار اینجانب است !!!!

    این نوشته بمناسبت  روز حجاب و نمایشگاهی که در اتریش  در باره حجاب به معرض تماشا گذاشته اند وگویا این حجاب قدمتی 4000 هزار ساله ! دارد از دوران امپراطوری ایلام  وحتی در تصاویر مذهبی حضرت مریم نیز چادری بسر دارند ومردان نیز اکثرا سرشان پوشیده یا با عمامه ، یا کلاه شاپو ویا یک دستمال ! چه بسا ترس دارند که مبادا مغز از سرشان بپرد واین حجاب ! حاجب و نگاهدارنده  مغز میباشد شعور که گاهی گم میشود و پروردگار در این مورد کمی خست بخرج داده هردو را به انسانها نمیدهد یا عقل میدهد ویا شعور  و یا هیچکدام را !.

    عروسی فروزنده خانم بود ، زن زیبایی که در آن محیط ودرمیان زنان سیه چهره کویر مانند خورشید درخشان بر همه جا میتابید ، پوستش سفید موهایش خرمایی وچشمانی به رنگ آسمان داشت اورا برای پسر بزرگ حاج آقا نامزد کرده وحا ل امروز  مراسم عروسی اورا برپا داشته بودند ، من از خوشحالی درپوستم نمیگنجیدم  هفت سال بیشتر نداشتم کلاس دوم ابتدایی بودم درمدرسه خانم ” ف”  آنهم با پارتی بازی چون تنها مدرسه ملی بود بچه های اعیان شهر به آنجا میرفتند متعلق به طایفه شیخیه بود ! منهم بواسطه یک پیش آمد ویک وصلت ناجور میان این گروه بر خورده بودم .

    پیراهن تافته صورتی  خودر ا که خش خش  آن مرا تا عرش میبرد ودوخت عمه جانم بود پوشیدم وبه رنگ آن نیز یک جفت جوراب ساقه کوتاه با کفش سفید ، وموهایم را که حمام به حمام بافته وباز میشد باز کردم ، آنهارا باروبان سفیدی ارایش دادم گاهی روبانرا کج میبستم  وگاهی صاف بر فرق سرم مینشاندم موهایم تا کمر رسیده بود آنهارا رها کردم ومانند پروانه درون درشکه نشستم ، آه از نهاد  مادرجانم بر آمد ، دختر چادرت کو ؟ این چه شکلیه  ، گفتم بی خیال شانه هایمرا بالا انداختم باز مادرجانم ناخن هایش را درگونه ای نازکش فرو برد ومشتی محکم نیر بر سرش کوبید که  من با این دختر آخر بدبخت میشوم !! درشکه به راه افتاد درخیابانهای خاکی تا به باغ بزرگ رسید ، به به چه هوایی ، گویی بهشت را آنجا درمیان صحرا ودرمیان خاک کویر ساخته بودند  ، حوض بزرگ بیضی شکل اطرافش را گلهای سرخ محمدی وگل زرد ویاس ولاله عباسی احاطه کرده بود هنوز درشکه درست نایستاده بود که خودم را به سر سرای باغ انداختم ، درانجا با چندین چشم مواجه شدم خانم ها با چادر مشکی  میامدند و خدمتکارانشان  جلوی در با یک بقچه آماده بود چادر مشکی را برمیداشتند وچادری از نوع وال یا ابریشم بر سرشان می انداختند همه توالت کرده صورتها از فرط پودر سفید ویا سفیداب نقره ای به رنگ مرده درآمده بود ونعلین های زیبای ابریشمی را میپوشیدند وپای در راهروهای مفروش میگذاشتند اول به سوی بانوی کاخ میرفتند ودست اورا میبوسیدند وسپس با آرامش وآهستگی سری برای دیگران تکان میدادند ودرگوشه ای مینشستند ، خدمنکاران  با گلاب دستهای آنهارا شستشو مدادند سپس قائوت و وشیرینی وچای دور میگشت ، دهانم آب افتداه بود خود را به وسط اطاق انداختم ، نگهان دیدم زنی با سرعت برق بازوی مرا گرفت واز اطاق بیرون کرد وگفت برو چادرت را بپوش !!

    مهم نبود ، رفتم کنار حوض که مرغابی ها درونش شنا میکردند با گلها بازی میکردم  پسران درپشت شیشه ها جمع  شده مرا تماشا میکردند پاهایم عریان بود وای چه گناهی وچه مصیبتی ! درپشت شمشادها مردان با عمامه ها ویا کلاههای شاپو نشسته بودند وجلوی انها میزهای کوچکی لبریز از میوه وشیرینی ونقل ونبات بود وحضرت داماد هنوز تشریف نیاورده بودند .ایشان باید درمعیت سرکار آقا وارد میشدند اول به زنانه میرفتند خطبه عقدرا جاری میساختند سپس بر صندلی بزرگی خویش تکیه میداند وحامیان حرم ونوکران وخوش خدمتان گردشان بودند چرا که جواز هر کاسبی دردست ایشان بود ! .

    دور حوض قدم زدم ، به در اطاق وپنجره هار فتم همه بسته بودند ، تنها شدم به کنار مطبخ رفتم آشپزها تند تند مشغول  پختن و پز غذا وشیرینی خانگی بودند بوی سوهان بوی باقلوا بوی  آه چه بوهایی ….. از مادرجان هم خبری نبود درگوشه ای نشسته بود درکنار خاتمی وقلیان میکشید چای میخورد ودرددل میکرد از پدرم شکایت میکرد وچطور شد که به این قبیله آمد همه اینها را بارها وبارها شنیده بودم ، تا آنساعت حتی قطره ابی نیز کسی به دستم نداد تشنه  بودم درمطبخ لیوانی آب خوردم ودوبار به زیر درختی پناه بردم ،حتی دختران خدمتکاران نیز از نشستن کنا ر من اکراه داشتند !
    صدای هلهله وفریاد زنان ومبارک باد نشان داد که خطبه جاری شده وحال فروزنده خانم میتوانست آن روسری سفیید کذایی را از روی صورتش بردارد ، اورا به بالکن  آوردند واقعا گویی یک فرشته از اسمان به زمین نشست چه زیبا بود وچه با شکوه .
    در میان خانمها خواهر ناتنی ام نشسته بود  سر درگوش زنی دیگر داشت سبدی از میوه ها ی عالی جلویشان بود بسمت آنها رفتنم هلویی برداشتم ، آن زن پرسید :
    دخترجان ، چرا چادرت را برداشتی ؟
    گفتم ازاول چادر نداشتم همین جوری آمدم   ،  وای چه مصیبتی ؟! خانم جانت فهمید ؟ بله !  باهم آمدیم  ،      میدانی این نوع لباس پوشدن کار دخترهای نجیب نیست ؟!
    کدام مدرسه میروی ؟
    مدرسه خانم فروتن جلوی بازار قیصریه .با هلویم از کنار آنها گذشتم .

    فردای آن روز از دفتر مدرسه مرا خواستند  ، خانم مدیر با زن فراش ماند جلاد و دستیارش ایستاده بودند ، خانم مدیر  رو بمن کرد وگفت :
    بمن اطلاع داده اند که درمیان موهای تو شپش هست و رو به زن فراش کرد وگفت آن قیچی را بیاور ، قیچی حاضر شد و
    موهای بافته شده و روبان خورده من از بیخ بن بریده شده وسپس خانم مدیر آنهارا با اکراه به دست زن فراش داد وگفت زود برو آنهارا بسوزان !!!!
    من مانند مرغ کل دستهایم را به پشت سر گرفتم ودوان دوان بخانه رفتم ،  درحالیکه میدانستم دختران دیگر در پشت پنجره های کلاسها   خنده هایشان  تا آسمان میرود !  دیگر چیزی برایم مهم نبود ا ز مدرسه تا خانه خیلی راه بود ، بخانه رسیدم خودم  را میان رختخوابم انداخنم و تا میتوانستم فریاد کشیدم و گریستم ، چند سال دیگر طول خواهد  کشید تا من دوباره آن موهارا داشته باشم ،  بعلاوه توهین بزرگی بمن شده بود  من بر خلاف  بقیه که ماهی یکبار به حمام میرفتند  ، هفته ای یکبار میرفتم ویک  روز درمیان در خانه   موهایم را باز میکردم ومادر آنهارا شانه میکشید ، نه دیگر این توهین  برایم غیر قابل تحمل بود ….مادر سراسیمه رسید همه چیز را باو گفتم و در نهایت خانم مدیر وزن فراش اخراج شدند و من در بستر بیماری افتادم با یک تب شدید که بعدها نامش حصبه شد .
    دیگر پای به آن مدرسه نگذاشتم و راهی پایتخت شدیم شاید کمی روی آزادی را ببینیم ، خیر در پایتخت هم چادر بر قرار بود ویا روسری وتوسری . پایان

    بود آسان  علاج درد بیمار
    چو دل بیمار  شد ، مشگل شود کار
    به روز شده در تاریخ 19 /10/ 2018 میلادی
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین « مقیم اسپانیا !!!

  • راز شادمانی

    ثریا » لب پرچین  «اسپانیا !
    مستان خرابات ، ز خود بیخبرند 
    جمعند و زبوی  گل پراکنده ترند 
    ای زاهد خود پرست ، با ما منشین 
    مستان دگرند  و خود پرستان دگرند …….شاد روان  » رهی معیری «
    راز شادمانی ما در کجاست ؟ در کنار یک چمن مرطوب با عطر گل سرخ ؟ 
    در کنار گلهای مصنوعیی و رنگا رنگ ؟ 
    نشستن در یک کافه و نوشیدن لیوانی آبجو ؟ 
    ویا در زمانی که  بلبل  دل افسانه ساز کند ؟ 
    آنگاه ،  همه جا گلزار میشود 
    دیده بجای اشگ غم ، گهر بار میشود 
    و میتوان از محنتکده   خود بیرون رفت ،
     و جلوه صبح بهاران  وبرگ ریزان خزان   وشادمانی مرغان مهاجر  را شنید 
    راز شادمانی ما در کجاست ؟ 
    در عالم هستی ؟   
    نه ! دیگر نمیتوان فریب داد وفریب خورد ،  
    هرچه درعالم هستی  است گریان است  وزیدن  باد سحری رقصان نیست 
     باغی نیست که از عطر وسبزه  نشاط برآن باشد 
    دشتها چون  مرده های بیجان  تشنه لب  در خاموشی میمیرند 
     اگر قدمی پیش بگذاری و لحظه ای گوش فرا دهی 
    پای فرو  رفتن  آنرا  میشنوی 
    دیگر نمیتوان  فریب خورد که  نسترن با گل سرخ همنشین است 
    و دیگر نمیتوان گفت که چشم نرگس نگرا ن است  
     داستان  غم عمر  را باید شمرد 
    وآن ارغوانی که شاعر!! بدان دلخوش بود  ، در معرکه آتش بیداد سوخت !
    راز شادمانی  ما ؟ 
    خوشبویی کلام است که ار دهانی نیکو بر میخیزد 
    دران زمان که دل به طپش در میاید ،  آن دل مرده !
    ابرها به فرمان خدا میگریند 
    تا گل و سبزه  شکوفا شوند 
    تا لب سرد تو پر خنده شود  
    تا شب تار تو تابنده شود  
    تا پیکر مرده  تو زنده شود 
    و ببینی عشق را در باغچه طبیعت 
    ثریا 
    ——–
    غروب  پاییز و زمستان غمگین است ،  راهرو های تاریک را باید طی کنی ، تنهایی ، روز به اتمام رسیده است ، کتاب را بر میدارم ، تلفن را  درجیبم  میگذارم وبا یک بطری اب بسرعت برق به طرف اطاق خواب میدوم ، گویی ارواحی نا شناس مرا دنبال میکنند . 
    همه چراغهارا روشن میکنم  و سپس هنگامیکه وارد اطاق خوابم میشوم درب را ازدرون قفل میکنم  ، موقع خواب نیست ، اما باید از جا بلند شد  تلویزیون برنامه ندارد جسدی است که تنها من روی آن فیلمهای چندین باره را تماشا میکنم . 
    در جایی خواندم  که زیگمویند فروید بیماری نوشتن داشت مرتب مینوشت همیشه درحا ل نوشتن بود اگر او یک روانکار وفیلسوف بزرگ نبود  حتما یک نویسنده بزرگ وبلند پایه میشد .
    این بیماری بمن هم سرایت کرده است ، درون کیفم دفترچه وقلم درون اطاق نشیمن دفتر چه وقلم ودر بالای تختخوابم  دفترچه وقلم  ، مینویسم مهم نیست که چی مینویسم تنها باید بنویسم و بنویسم .
    جانم بفغان  چو مرغ شب میاید 
    و زداغ او ، با ناله بلب میاید 
    آه دل ما ، از ان غبار آلود است 
    کاین قافله  ، از دیار شب میاید 
    —————————–
     شبتان خوش وروزتان پر بار 
    ثریا / اسپانیا / 18 اکتبر 2018 میلادی /
  • باز آمدم !

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا !
    رفته بودم کز پریشانی ره صحرا بگیرم ، رفته بودم  ،ر فته بودم 
    آمدم تا قصه جانسوز   خود باتو بگویم ، آمدم من ، آمدم من !……….از یک ترانه 
    آه اگر امروز تاج  ملکه های دنیارا بمن میداند اینقدر خوشحال  نمیشدم  که چشم باز کردم صفحه خودرا جلوی چشمان دیدیم ، رفت وبرگشت ، خوب آیا بکارت اورا برده اند ؟ ویا اورا دستکاری کرده اند ؟ نمیدانم ! 
    این صفحه تنها چیزی است که من دراین دنیا دارم ، هم دوست من است گاهی هم دشمن وزمانی عاشق وساعاتی صمیمانه به خوابهای شبانه ام گوش میدهد  آرام وبیصدا! 
    هوا بارانی ، از آن بارانهایی که تبدیل به سیل میشوند وباز نگرانم که بچه ها درجاده های طولانی چگونه باید رانندگی کنند وآیا سلامت بخانه بخواهند گشت ؟! 
    سر زمینهایی را که باید ! زیر آب برود روز گذشته در یکی از سایتها دیدم  مهمترین آنها یک معبد قدیمی درهند میباشد که تا کمر دراب نشسته است . 
    خوب شد جناب قالیباف وخانواده به  حومه استرالیا رفتند وآن برج بلند چند صد متری را خریدند وخودشان درهمان بالا بالا ها در یک آپارتمان محقر وکوچک هشتصد متری زندگی میکنند  ، آن برج صاحب مغازه های بسیاری است بقول خودشان برند های مشهور  ومن بیاد آن ساختمان القانیان که برای اولین بار درایران ساخته شد وبرای ما چقدرچشم انداز خوبی بود وسینمای تابستانی داشت ، افتادم که چگونه مانند برگهای پوسیده با آدمهای درونش ومغازه ها وکلیه لوازمی که میان  آن مغازه ها بود به زیر فرو ریخت وآب از آبی تکان نخورد وخیلی زود هم فراموش شد .
    میدانید ، کینه ونفرت وفریب از کودکی درما ودرجان ما فرو میرود همان پستاتک پلاستیکی را که بجای پستان مادر دردهان ما گذاشتند اولین فریب بود وسپس آن شیرهای خشک مانده ته انبارها را بعنوان تغذیه  بما وبه شکم ما فرستادند فریب دوم بود وما فریب خوردگان ، فریب دهند بار آمدیم این خصلت تنها در میان انسانها است حیوانات بتو حمله میکنند  حضورشانرا اعلام میدارند  یا تو قربانی هستی ویا آن حیوان اما ما انسانها درلیاس دوستی ، مهربانی وشهامت یکدیگر ا پاره پاره میکنیم بعد هم چاقوی خودرا تمیز کرده به راهمان ادامه میدهیم .
    باز من وآن بانوی محبوب اقلیتهای خشت مال  رو درروی هم قرار گرفتیم  .
    تولد هشتاد سالگی ایشان بود ، باید قیافه بانوانی که سخن رانی میکردند  تماشا میکردید وصورتهای باد کرده ازهمه مهمتر چرا به زبانی انگلیسی ؟ مگر شما ایرانی نیستید که دورایشان  جمع شده  برا ی جشن زاد روز فرخنده ومبارک هشتاد سالگی ایشان ، آیا ایشان زبان مارا فراموش کرده اند ؟ یا شما زبان فارسی را نمیدانید ؟ بهر روی من دیگر حوصله ندارم درباره آن بنویسم بقول آن پیر سر زمین ما  را به ” گا » داد وخود رفت درچمنزار امن نشست به همراه  بره هایش ومشتی مفت خور وبیزنس من بساز و بفروش وغیره نیز تملق گویان گرد اورا گرفته اند اما او خوب میداند  باید کجا بنشیند وکجا راه را بند بیاورد .
    از اینکه این صفحه ناقابل برگشت سخت خوشحالم واز اینکه   امروز کار زیاد دارم وفرصتی برای نوشتن نیست وخود نمایی !  غمگینم تا روزهای بعد اگر دوباره مانند کش از دستم نرود ! پایان 
    ثریا ایرانمنش م لب پرچین « مقیم اسپانیا / 18/10/ 2018 میلادی !.
  • شرلی والانتین

    در حال حاضر صفحه کامپیوترمن از طریق رفقا در کالیفرنیا دچار حال تهوع  شده است  بنا بر این با همین  تابلت قراضه خودم را راضی میکنم  تازه برای چه کسانی ؟برای این مردم ؟! که هنوز فرق بین الف وعین را تشخیص نمیدهند ؟
    کمی مشگل است اما باز سرم گرم است که دارم گوهی میخورم !.
    د رمدرسه ابتدایی من ودختر عمویم در یک کلاس بودیم  او افاده های طبق طبق داشت چون مادرش امام جمعه زاده بود ومادر من زرتشتی زاده بنا بر این چندان با هم حرف نمیزدیم  در زنگ تفربح من تنها بودم فقط چند دختر لوس گاهی روسری مرا از سرم میکشیدند !!
    در دوره دبیرستان  دبیر جدیدی سر کلاس آمد باز من ویک شاگرد دیگر نام فامیلمان یکی بود نام او منیره بود  خانم دبیر وارد کلاس که شدند ویک یک فامیلها را پرسیدند هنوزبمن  ترسیده بودند  از آن شاگرد هم فامیلیمن بود   پرسیدند که تو همان ایرانمنشی که خانم مدیر میگفت چشمان بسیار زیبایی دارد ؟ دخترک  چشمانش معمولی بود سرش را پایین انداخت  وخجالت کشید خانم دبیر بمن که رسید چند دقیقه  ای بمن زل زد وسپس لبخندی شیرین تحویلم داد  زنگ تفریح مورد حمله شاگردان وهمکلاسیها قرار گرفتم !
    آهای ،چشمانت را خمار میکنی که بگویند خوشگلی؟؟! 
    آن شاگرد زرنگ وهم فامیلی من بعد ها آرتیست سینما وخوب جز از ما بهتران شد ونام فامیلش را عوض کرد ومن ؟؟؟؟
    درکنج خانه داشتم کهنه  بچه میشستم ویا آشپزی میکردم حضرت آقا تنها دسپخت مرا دوست داشتند !!!
    دیدم به وبه  زندگی من وشرلی تقریبا شبیه هم است  ودیگر هیچ /ثریا ایرانمنش /لب پرچین مقیم اسپانیا !!! !
      
    چهارشنبه هفدهم اکتبر دوهزارو هیجده میلادی !برابر با هیچ ؟
  • قابل توجه !

    بلاگ مرا کور کردید با قوانین جدید واحمقانه خود  من این خط نکبت وسیاه را دوست ندارم !من مینو یسم روی کاغذ  درون دفترچه هاهمه جنایتهایتان را وهمه گفتگوهایتان را اعم از بی بی شهربانو تا پایین ترین رده سیاسی آن حکومت منفور  حا ل آنرا کور کردید چشمان ودستهای  مرا نمیتوانید ببرید اگر هم آنهارا ببرید با مغزم مینو یسم از قوانین جدید شما هم اطاعت نخواهم کرد . 
    من خود تاریخم  یک تاریخ زتده که درتمام محافل گذشته راه داشت وراه شمارا طی نخواهم کرد  . من خود تاریخم که در تاریکیها کور مال کورمال باید راه را پیدا کنم  درب آ کامپیوتر را برای همیشه بستم راههای دیگری هست آنرا پیدا خواهم کرد !
    تاریخ ۲۴ مهرماه ۱۳۹۷ برابر باشانزدهم اکتبر  دوهزارو هیحده میلادی  / ثریاایرانمنش
  • بد صفتان

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا !
    معنی دوستی در زمانه ما دگر کون است 
    هر که این سودا درسرش هست  مغبون است ……رحیم معینی 
    در این دنیا هیچکس با هیچکس  همراه وهمدل  نیست  تنها زمانی با هم یکدل و یگانه میشوند  آنهم برای مدتی کوتاه که مصیبتی بزرگ بر سرشان بیاید .
    هفته هاست در جزیره مایورکا برای یافتن طفلی که آب اورا برد همه بسیج شده اند قوای نظامی پلیس زمینی وهوایی ومن در فکر آن آسمان خراش بلند در خیابان استانبول تهران بودم که حتی ماشین های آتش نشانی آب کافی ونردبان بلند نداشتند وحال گورستانی در آنجا پدید آمده چه بسا ترس ناک .
    سر انجام باد پاییزی  کم کم جای خودرا به نسیمی سرد تر خواهد داد وباز من درخیال مردمانی هستم که شبها را درخیابانها زیر مقوا ها به صبح میرسانند  نگرانی من بیمورد است نه کاری از دستم ساخته است ونه گوشی شنوا برای این گفته ها یافت میشود زیاد هم که وارد معرکه بشوم یک خط قرمز روی همه چیز میکشند امروز صبح دیدم زبان فارسی را از روی  کامپی ترم حذف کرده اند  همه زبانهای دنیا هست غیر از زبان شیرین مادری من نا بر باید از ایت تابلت کوچک استفاده کنم وبنویسم که :
    روزی مرگ من فرا خواهد رسید تنها آرزویم این است که درمیان ملافه ها سفید بیمارستان جان نسپارم خواب ابدیم در میان تختخواب وملافه های خودم باشد  آرزوی بزرگی نیست .
    امروز صبح هنگامیکه به نان در سینی صبحانه ام نگاه کردم  دیدم از کف دستم کوچکتر است وکم کم باندازه ک نگشت میشود  این غیر از نان های یخ زده ورادتی است مثلا نانی است که از سپوس گندم  آنرا درست کرده اند .
    به آسمان چند رنگ نگاهی انداختم وگفتم همانند تو زندگی ما انسانها ی روی زمین نیز  چند رنگ است .
    در گذشته برای ازبین بردن نسانها  بیماری طاعون را رها میساختند آنرا نیز  به خدا نسبت میدادند حال دیگر لزومی ندارد که بیماری بفرستند بشر بینار به دنیا خواهد آمد وعربده کشان  وچاقو کشان ودیوانگان در بند وچرس وغیره تعداد آدمهارا کم خواهند نمود .
    زمین دیگر گنجایش ندارد ،غذا کم است ،آسمانه تسخیر شده وما مانند جانوران به زندگی بی اعتبار خود ادامه میدهیم ،
    پایان 
    چه دستی در کار ویرانی این صفحه نا قابل بکار رفت که تنها دلخوشی من دراین کنج عزلت بود ؟! بریده باد .
    ثریا /
  • باد پائیزی

    ثریا ایران  منش » لب پرچین « اسپانیا !
    ………………………………………
    شاعر نیم و شعر ندانم چیست 
    من مرثیه گوی دل دیوانه خویشم ؟
    نثری کوتاه برای خودم !
    با د پا ییزی  وزید  وهمه چیز را باخود برد ،  درختان با حقارت  شاخه های خود را  بر زمین ساییدند و خم شدند.
    همچنانکه مردان ما با حقارت کمر خم کردند وخم شدند .
     بام ها از جا  کنده شدند  وبناهای  نیمه ساخته و ساخته فرو ریختند .
     به همراه  آنها  بسیار ی چیز های دیگری نیز  از میان رفتند  که هیچکس آنهارا ندید 
    مانند کودکان سر زمین ما ،  هیچکس  به بودن آنها پی نبرد ، 
     آشیانه  پرندگان  که درمیان شاخه ها لانه بسته بودند  ، نا پدید شد .
    ما نند خیلی از آشیانه ها ی ما که تازه آنهارا در میان درختان ساخته بودیم 
    همه چیز گم شد ونا پیدا 
     باد سرد پائیزی  نیمه شب وزید  وخواب وارا مش  همه را بهم زد  ، صبح زود خورشید  سر بر آورد  ،
    وبر این منظره  ودشتهای پهناور   که از این غارتگری باد  نیمه شب خسته ونیمه جان  بودند ، مینگریست  .
     همه جا خاموش بود ، همه چیز آرام بود وجنازه ها با تابوتهایشان روی آب روان بودند.
    پرندگان گم شده بودند .
    و…اما  بودند کودکانی که  هنوز از باد خبر میگرفتند تا بادبادکهای خود را به هوا بفرستند  بی خبر از دل مادران ویا پدران ویا پرندگان بی آشیان .
    شب گذشته فاخته منهم نیامد ، تا آوازش را سر دهد ، او نیز به همراه باد پاییزی لانه اش را از دست داد وخود گم شد ، پرواز کرد به آسمانهای دوردست .
    ومن به دنبالش هنوز درخیال  پروازم .
    بال پروازم شکسته ، او همچنان میرود ، میرود تا آسمانهای دوردست/ .پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 15/10/ 2018 میلادی بابر با 23 مهر ماه 1397 خورشیدی
  • سایه درسایه

    ثریا ایران منش ”لب پر چین”اسپانیا!
    در این سرای بیکسی کسی به د رنمیزند 
    به دشت پرملال ما پرنده پر نمیزند……..هوشنگ ابتهاج ”سایه”
    امروز روی سخنم با شماست جناب راسپوتین ویا به عبارتی تولستوی ایرانی  د رکتاب خاطرات خود  فرموده اید که تنها دو خواننده خوب ما در ایران داشتیم (بنان/وگوگوش)!!!
    فهمیدم دیگر حسابی عقل   نداشته  خود را از دست داده اد ویا چنان د ر محفل رهبری واین حکومتی که به همت شما شاعران   نویسندگان شکل گرفت غرق شده ویا حل شده اید که بکلی منکر همه چیز میباشید این گفته شما مانند این است که سنگ پای قزوین  را با یک الماس در ون ترازو بگذارند در اینکه   ا استاد بنان خواننده خوب ما در زمان جوانی شما بود شکی نیست حال چرا ناگهان دوستی وپیوند چندین ساله خودرا با بز گترین خواننده سر زمین ما  جناب شجریان از یاد بردید واورا کنار گذاشتید وآن زن را بعنوان بهترین خواننده بر گزیدید
    تا جایی که من بیاد دارم شما وهمپالگیهای چپ شما از بنان خوشتان نمی آمد  حال ناگهان خواب نما شدید وبه همراه قافله سالار این جماعت اظهار فضل فرموده اید ،
    میدانید جناب سایه !من خانواده شما را خوب میشناسم قدمت جاسوسی وخود فووشی د رخانواده شما گویا مشروطه میباشد  شما با ابراهیم یزدی فرقی برای ما ندارید یکی دست به کشتار انسانها بیگناه زد شما هم دست به کشتار ادبیات وهنرمندان ما زده اید.
    آخرین کتاب جدید  اشعار شما زیر عنوان ”تاسیان”که همان تازیان باشد  هدیه دوستی در قفسه کتابهای من خاک میخورد رغبت ندارم حتی خاک روی آنرا پاک کنم .
    امروز عده ای جوان تازه بالغ  نادان  با آرایش ها نوظهور گرد شما جمع شده اند  اما نمیدانند شما وآن غول شاعر شاملو چه آتشی را روشن کردید و مارا به دامن ا رباب بزرگتان در دشتهای
     سرد وبرفهای سیبریه انداختید همه ما میدانیم که امروز مستعنره روسیه وانگلستان هستیم این را هر شاگرد کلاس ابتدایی نیز درک میکند واین را به همت شما شاعران !!! داریم  .
    جناب استاد شجریان  مانند یک ستاره درخشان  تابناک بر چهره هنر ایران میدرخشد احتیاجی ندارد که خورده پاهایی مانند شما از او تعریف ویا تجلیل کنند شما بهر روی نوکر شاه  میباشید نه نوکر بادمجان.همان گوگوش لایق شماست 
    شاعر وترانه سرای بزرگ وسالارسخن ما ترجیح بندی بلند در وصف رهبر ایران سرودند وخود  شدند شاه شاهان ادب ایران حال شما هم اشعاری در مدح رهبر حاضر بسرایید تا لقب ملک الشعرایی را صله بگیرید .
    تا خود فروشان ادیبی مانند شما در ایران باشند در بر روی همین پاشنه میچرخد .
    بهر روی شما هم نوعی مداح ومدیحه سرا میباشید از نوع ادبی آن .
    عمرتان طولانی وخط محاسن مبارک طولانی تر باد .
    ثریا /اسپانیا /اکتبر ۲۰۱۸ میلادی  برابر با ۲۳مهرماه۹۷ خورشیدی !
    ؟
  • خشت مالان

    ثریا / اسپانیا » لب پرچین « !
    دلتنگیها !…….
    آوخ  که این شهرت ومال  لعنتی  چه فرومایگی دارد  درتمام  این ایام  آنرا تحمل کردم ، چهل سال تمام ،  خودرا قانع کرده بودم که اشتباه کرده ام  دربرابر بدبختی ها ایستادگی کردم  خودا قانع کرده بودم که عمر من بمویی بسته است  وروحی که از من جدا میشود دلم برای فرو ریختن جوانی جوانها میسوخت که یک یک یا به تیر غیب گرفتار میشدند ویا درخارج بسرعت برق به مرز پیری میرسیدند .
    و…… آن باز مانده گان  که عده ای دل به گروی آنها بسته و دلخوش بودند که سر انجام وطن ازاد میشود وبر میگردند امروز دیدند که چهل سال این خانم ها وآقایان کارشان مشغول کردن  ایرانیان  خارج از کشور بوده است . 
    چه قر بانیها دادیم که ، نه برایاشان مهم نیست  من کسی هستم که با بیرحمی وگستاخی حرف خودرا میزنم  دیگر خسته ام  از اینهمه خیانت و دورویی  حال تنها یک یا دو بلند گو ودو بوق حمام است که همیشه وهرروز بصدا در میایند ،   شرافت همه را به زیر پا برده اند عده ای برای خود یک جارچی  ! هم دارند که برایشان  مرتب بوق بزند ، دیگر برای ما لازم نیست درد دل کنیم ، نسلی فنا شد وماهم به دنبال نسلمان از بین رفتیم  تنها نشخوار کردیم ،  روح های دردناکی که به هم پیوستند  و آنها بما گفتند  به زودی ، هرچه زودتر سر زمینمان آزاد خواند شد !!! خودشان درپارتیهای شبانه مافیای بزرگ پرقدرت صاحبان کارخانه های شراب سازی وعطر  ومدلینگن  همه صاحب امتیاز بودند  به هم امتیاز میدادند ، خوب به خراسان رفتند ،   سپس به کربلا ویک حج عمره همه گناهانشان پاک شد حال قدیس شده اند  .
    آه چه بر سر ما آمد  با اینهمه دروغ وخطا کاری  .
    حال خایه مالان  ورمالان وخشت مالان دیواری را ساخته اند واین مجسمه مومیایی ا درونش جای داده واورا درردیف قدیسان گذاشته اند از این روزها باید مانند حضرت مریم باو نیز تعظیم کرد واورا پرستید .
    چه کارهایی برای ما انجام داد ؟ کارهایی که درونش چیزی نمی ماسید رها میکردند !  وآنچهزرا که انجام دادند با دستور دیگران بود بچه هارا از کودکی شستشوی مغزی دادند شاعران توده را  با خود همراه  کرده پست های مهمی به آنها دادند بر ای فلان شاعر که درتختخوابش  با کمر درد افتاده بود گل میفرستادند اما در حلبی اباد که من  هرماه خود به آنجا میرفتم وبرای آنها غذا ولباس میبردم  بچه ها خاک میخوردند زنهای جوان  با مشتی بچه  ویک شوهر بیکار  درون یک گودال زندگی میکردند  ، حلبی آباد صدا نداشت  پایین شهر بود آنها با پایین شهری ها کاری نداشتند هرچه بود درکولوپهای  های بزرگ بالای  شهر بود  مانند الان که یک جابجایی بزرگ صورت گرفته بچه های حلبی آباد در جای بزرگان نشسته اند  وآنکه همیشه قربانی میشود طبقه متوسط است . 
    بلی گلهای فراوانی از  راست وچپ به همراه  تلگرامها و بوق زدن در نای بوقهای سر حمام  زاد روز فرخنده را تهنیت میگویند !!!!شاید چیزکی بماسد وآنها هم در زمره  حامیان حرم دربیایند ؟
    ایشان درپناه وارث بزرگ  بی خبر از دلهای  خون شده مادران دا غ دیده وپسر ان جوان ودختران بر دار کشیده ویا زندانی  در زیر دست وپاهای متجاوزین بیرحم   تنها به پیامی  بسنده میکنند ،  سیگاری روشن میکنند و ودرفکر آرامگاه خویشند که باید حتی از مقبره ناپلئون وژوفین هم بزرگتر وبا شکوه تر باشد ، هرچه باشد شهربانوی خاردارند . و من خواب دیدم ،  پایان
    گر  کا ر فلک  به عدل  سنجیده بدی 
    احوال  فلک  جمله پسندیده بدی 
    ور عدل بدی  به کارها در گردون 
    کی خاطر  اهل فضل  رنجیده بدی 
    گر بر فلکم دست بدی چون یزدان 
    برداشتمی  این فلک را ز میان 
    و زنو فلک دگر چنان ساختمی 
    کازاده  به کام دل رسید ی آسان ……”عمر خیام نیشابوری “
    پایان  / همان روز یکشنبه ×22 مه ماه !
  • در نوازش های باد

    ثریا ایرانمنش » لب پرچین  « اسپانیا !
    …… حیران نشسته در دل شبهای بی سحر
    گریان دویده در پی فردای بی امید  
    کام از عطش گداخته ، آبش ز سر گذشته 
    عمرش بسر نیامده  ، جانش به لب رسید ….”.ف. مشیری “
    خوب ، زمان ، زمان خوبی است ! بما وعده های خوبی داده اند ، پاییزی دلپذیر  ، همه با هم یکی شده اند ! وخدا کند این یکی شدن به زمستانی سرد منتهی نشود .
    مردان کت و شلواری به صف  در آن سو  و زنا ن و مردان با لباسهای ارزان قیمت موهای آشفته دراین سود ، جدالی بس نا امید کننده است .
    اخبار دنیا ، مهمترین خبرها که تمام صفحات را پر کرده است وجایی برای خبرهای دیگر نمیگذارد ، گم شدن و یا تکه تکه شدن خبرنگار عربی میباشد مهم نیست کدام صفحه را باز کنی ، همه جا او ترا دنبال میکند ، خیلی مهم است ! ساعت اپل او همه چیز را ضبط کرده !! خوب پس چرا دنبال قاتل نمیروید ومارا خلاص نمیکنید ؟ دومین خبر  مبارک و میمون  عروسی نوه پسری ملکه بریتانیا ست  او همه تمام صفحه ها را پر کرده است . دیگ خبری تازه ای نیست  بجز سلامتی شما ! 
    سر انجام نمیدانیم گوگل پلاس هم که راه فیس بوک را گرفته بود از میان رفت ویاهنوز  با آن رنگ قرمزش خود نمایی میکند خوشبختانه من خلاصم  اخبار دنیارا هم باید روی توییت ها خواند که بسرعت برق از جلوی چشمان تو عبور میکنند !
    بما گفتند طوفانی دیگر درراه است واز پرتغال عبور کرده بما خواهد رسید ، صبح سحر  روی بالکن رفتم  هوا مانند ابریشم نرمی به ریه هایم رسید ،  خبری نه از بار ان بود و نه  از باد.
    من به هوا وخاک آلرژی دارم با عوض شدن هوا عطسه ها ی من شروع میشوند واگر  دستم به خاک برسد نفس تنگی شدیدی عارضم میشود واز همه بدتر به بو های بد ومتعفن !  دکتر  معالجم میگفت ترا باید درون یک ویترین گذاشت !!! بهر روی تما م شب عطسه ها مرا بیدار نگاه داشتند وحال درانتظار توفانیم .
    توفانی از نوع  آنچه بر فلوریدا گذشت  ، آب  از آبی  تکان نخورد ، آنچنان درگیر شمارش پولها وپنهان کردنشان مباشند که دیگر به هوا و زمین توجهی ندارند تنها ندا درمیدهند که آهای : آسوده بخوابید شهر درامن وامان است ، نه بمبی دررفته ونه اسیدی بصورت  کسی پاشیده شده ونه جوانی بر بالای دار در حال رقص است . 
    مشتی دیوانه ، معتاد ، وغیره ! بر دنیا حاکمند ومردم بیچاره زیر ذلت وبدبختی وگرسنگی وهرروز هم بدتر میشود . خوب تقصیر ما نیست باید گلخانه هارا ویران کرد وگل گرفت  اینهمه اتومبیل درخیابانها وعده ای بدبخت تازه به دوران رسیده کلکسیون اتو مبیل دارند  همه ااینها باهم در یک خیابان بسوی مقصدی نا معلوم میروند .
    در گذشته  درآن زمانی که ما تازه وارد سر زمین اروپا شده بودیم وانگلستان برایمان یک سر زمین نمونه وبهشت بود ، در متروها همه مردان وزنان سرشان روی یک روزنامه بود دراتو بوسها هم ، همه متین مودب راهرا برای دیگری باز میکردند  جای خود را  به اشخاص مسن میدادند ویا کمک میکردند ، امروز در متروها وحشت میکنی از هجوم مردم که از روی سرهم رد میشوند اتوبوسها درحال حرکت باید خودرا برسانی ، آسمان خراشها ناگهان بالا رفتند  به شکل آلت تناسلی مردان !!!  ونامش را خیار گذاشتند !> مسابقه  آسمان خراش دردنیا شروع شد ، آسمان آبی گم شد خورشید زیر دود ها پنهان شد فصلها راهشانرا گم کردند وحال دوفصل بیشتر نداریم یک تابستان گرم و طولانی ویک پاییز طوفانی به همراه  سیلابها  و ویران کننده ، دیگر نمیتوانی برگ خشکی را از روی زمین برداری واورا تماشا کنی وبر جوانی از دست رفته وخزانش شعری بخوانی .
    نه ! همه چیز تمام شد ،  امروز ما مانند دلقکان رو صحنه ، به تماشای ” موبت ” ها نشسته ایم  کاری هم از دستمان ساخته نیست ، حرف ، بی حرف ، زبانترا از پشت گردنت بیرون میکشند . 
    نه ! دیگر خبری نیست  . باید در انتظار توفان بود .
    ای رهنورد خسته ، چه نالی  ز سرنوشت 
    دیگر ترا به منزل راحت   رسانده است !
    دروازه طلایی آن را نگاه کن !! 
    تا شهر مرگ ، راه درازی نمانده است 
    به روز شده : یکشنبه 14/10/2018 میلادی  برابر با 22 مهر  ماه 1397 خورشیدی .
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « اسپانیا !