Category: General
-
دهکده
روز گذشته بعد از ناهار برای رفتن به زیر آفتاب از فضای خانه یخ کرده به همرا ه بچه ها به آن دهکده موعود ومحل همیشگی من رفتیم سالها بود که به همه جا سر نزده بودم تنها به یک غار تنهایی میرفتم ودر سکو ت می نشستم امروز این دهکده رنگ دیگری بخود گرفته بود جبالطارق تازه که خوب معلوم بود چه دستهای درکار ساختار آن بوده اند عجیب است که این قوم جزیره تاریک همه بلندی هارا دوست دارند ومانند عقاب بر بلندی های سر زمینها لانه میکنند چهره زیبای آن دهکده بکلی عوض شده بود رستورانهای شیک با نام های عوضی مغازه های هندی پاکستانی و چینی دیگر از آن کافه تریا های محلی خبری نبود تا بنشینی ویک چای یا قهوه بنوشی خوشبختانه کلیساهارا دست نزده بودند آپارتمانها رویهم سوار به قمیت دوازده میلیون دولار و طبیعی است که باغی را هم بشکل کیو گاردن با درختان نوظهور بوجود آورده ونام وشجره نامه هر درخت نیز زیر آن بود خبری از بوی پهن اسبها نبود اثری از کالسکه های محلی نبود تنها چند کالسکه نوظهور که با الاغ کشیده میشد لاشه های توریستهای اروپارا حمل میکرد به طرف کلیسای بزرگ رفتم که جلوی او همیشه یک کافه تریا بود اما حالا یک خیابان بلند با تیمکتهای آهنی دیده میشد به درون کلیسا رفتم عیسی مسیح در یک گوشه در یک قفس آهنی به همراه ماریا ماگدلنا ویکی از همرهانش همچنان به صلیب آویخته بود در آنسو ی اما بانوی مقدس درلبلسها ی حریر وتور ومخمل بچه بغل نشسته بود میله هاراگرفتم دلم سوخت گریستم و پرسیدم چرا به خودت کمک نکردی؟ جوابم معلوم بود او هم خدایی در سینه داشت که میل نداشت باو خیانت کند او پاکترین و بیگناهترین موجود روی زمین است دلم گرفت آن صفای دیرین دیگر نبود بازار بزرگی بود که روی یک تپه جای گرفته کوهها تراش خرده در میان آنها خانه های پنهانی چندین هزار دلاری پنهان بودو….. این آخرین جایکاه امید من که مرا بیاد آن ده سر سبز خودمان میانداخت نیز از بین رفته و مارکت بساز وبفروشی شد مید این اینترناسیونال !!!!!!غمگین وپریشان برگشتمدیگر نه دنیا ونه مردم آن برایم ارزشی ندارند نه تبریکاتشان نه فریاد هایشان ونه بیا وبرو هایشان تنها چند رباط بمن غذا میفروشند گاهی هم ماشین ها ومن در خلوت تنهاییم به قعر زمان فرو میروم زمان نیز ایستاده بی حرکت به شعله ها ی آتشی مینکرم که روزی قبله گاه زیبارویان ومردان ثروتمند بود . حال تلی از خاکستر روی جنازه های سوخته همین /ثریااسپانیا دوازدهم نوامبر دوهزارو هیجده میلادی -
یکصد سال بعد
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !پریشان کلبه ای دارم که ویران میکند بادشمن از اب وگل غم میکنم هر لحظه ابادشدل تنگ مرا هنگامه عشرت نمیسازدبه جنگ ماتمش افکن که ماتم میدهد دادش…… رفیق ! طالب آملی !مبارک است انشا٬الله ! ضیافت بزرگ صد ساله ویرانی دنیا بشکل زیبایی ! بر گزار شد وعاملین وبزرگان فرمودند که ؛ملی گرایی چیز زشت ونا مطلوبی هست همه باید یک واحد شویم !در گذشته که هنوز موهایم سیاه بودند وعمرم از بیست نمیگذشت گاه گاهی مطالبی در روزی نامه ها میخواندم ویادر نشست بزرگان !!! خودرا مینشاندم که بگویم بزرگم ! در همان زمان بسیاری از دانشگاهیان ونویسندگان اظهار میداشتند که ؛ هشیار باشید دستهای بیگانه ای درکار ویرانی ماست واز راه ؛ دین ؛ وارد میشوند ومارا به سرا شیبی بدبختی وسیه روزی میکشانند اما کو گوش شنوا دردریای آرامی در یک قایق زرین راحت لم داده وآوازهای بند تنبانی را میخواندیم ومست از باده غرور که هیچ قدرتی نمیتواند تخت طاوس را سرنگون سازد !درهمان زمان سیمین خانم دانشور همسر بزرگوار جلال آل احمد نویسنده چپی مذهبی توده ای بی وطن مشغول ترجمه آثار چخوف و\پوشکین بودندومیگفتند اگر شاه برود من خود اولین کسی هستم که لچک بر سر میکنم !!! و به این ارزوی خود رسیدند لچک را \پوشدندوبه دستبوس امامی رفتند که ناگهان از میان ماه به قعر چاه فرود آمد ودستهای چروکیده ومبارک مزین به مارک مید این اینگلند / یو اس / ایشانرا بوسیدند وسرشانرا گذاشتند وبه درک واصل شدند .ما ماندیم دنیایی پرا ازرنج ونکبت وشیون وگریه وقحطی وحال دیگر هیچ ایرانی دلش با ایران نیست دلش گرد دنیا میگرددد تا جای امنی را بیابد و سوار بر اسب کهردر خیابانها بتازد در حالیکه درهمین حال حاضر الان بهترین وشیک ترین شهرهای امریکا همان بهشت موعود دارد زیر لهیب آتش خاکستر میشود وآنهمه افاده ها وطبقه بندی ها ناگهان فرو ریخت ُ واما شاه چگونه معجزه آسا رفت ونامش را برای ما بجای گذاشت ُ نامی که درسینه ما نقش بست ومابقی غیرا زعروسکهای خیمه شب بازی نیستند که عربها نانشانرا میدهند واین عربهای \پا برهنه وگرسنه وسوسمار خور ناگهان از زیر زمین آن مروارید سیاه را یافتند حال نمیدانند با کدام جایاشان باید آنرا بنوشند وبرای دنیا تعیین تکلیف میکنند وایرانی بدبخت سرخورده که روز ی به افتخارات گذشته هاش مینازید حال جیره خور این بچه های عبا بدوش ونعلین به پا وچکی یقال بسته شده اند .در آخرین سفری که شاه فقید به امریکا داشت درزمان آن بادام فروش که عده ای با لچک یورش اوردند وگاز های مصنوعی به هوا فرستادند در یکی از مصاحبه هایش گفت ؛آنهایی که با نقاب در تظاهرات ضد ایرانی شرکت میکنند ُ چه کسانی هستند ؟ خوب ما اکنون اطمینان داریم که برخی از آنها حتی ایرانی هم نیستند بلکه تند روهای فلسطینی هستند که با برخی از انقلابیون که برایمان نقشه کشیده اند مخلوط شده اندشاه میل نداشت به صراحت بگوید که آنهاییکه برضد من برخاستند همان تربیت یافته ایی سازمان مخوف ؛ سیا؛ میباشند وهرگاه مایل باشند آنهارابه صحنه میفرستند آنها مزد بگیران ومزدوارنند مهم نیست سر زمینشان کجاشت .حال امروز میبینم که سخن از ملی گرایی یک حرف مفت ُ قردا غیر قانونی وپس فردا یک گناه بزرگ محسوب خواهد شد.هم اکنون به نام حفاظت وامنیت !! جلوی خیلی از کارهای اینترنیتی را گرفته اند باید همه چیز کنترل شود حال من یک بیت شعر از طالب آملی گذاشته ام فردا این جرم مخسوب میشود به حریم خصوص آن شاعر صد ساله زیر خاک تجاوز شده است اما تجاوز درخیابانها به زنان جرم نیست بلکه صواب دارد.بهر روی هر روز که میگذرد امید ما به تا امیدی مبدل میشود وچه بسا درتدارک یک جنگ دیگر باشند وصد سال بعد نتیجه ها ونبیره های ما در آن جشن شرکت کنند و روباتهای آهنی ومردان فضایی را ببیند که مشغول گذاشتن گل پوپوری روی دیوارهای ناشناس میباشند ! پایاندلی دارم که هرگز سر زحکم غم نمی پیچدتو پنداری که درروز ازل غم کرده ایجادشهنوز از پیکر پرویز خون تازه میجوشداز آن نشتر که بر شریان جان زد ز رشگ فرهادشثریا ایرانمنش « لب پرچین » ÷اسپانیا / ۱۲ نوامبر ۲۰۱۸ میلادی ! -
سایه گذشت
ثریا « لب پرچین » !عمر آن بود که درصحبت دلدار گذشتحیف وصد حیف که آن دولت بیدار گذشتآفتابی زد و ویرانه ی دل روشن کردلیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت …….عماد خراسانیروان شاد شاعری بود در خود فرو رفته بی هیچ ادعایی وهیچ رونوشتی وکپی برداری از سایر شعرا ویا شعر شاعری را باسم خود به ثبت رسانیدند !!! تا بشوند سخن سالار ُ در یک گوشه در محفل محقرش بحال خود زندگیش را باتمام رسانید .امروز هوا به راستی فرحبخش و آسمان صاف پرندگان درهوا خودرا گویی در حریر پهنه آسمان میشویند وآواز میخوانند خوش بحالشان !قرار ناهار بیرون داشتم بهم زدم ُ وگفتم خودتان غذایتان را بیاورید درهمین جا درگوشه آشپزخانه من بخورید ! حوصله بیرون رفتن ندارم ُ ناهار خوری من درآشپزخانه است ومیز بزرگ ناهارم کار میز تحریر را انجام میدهد !!! دیگر برای همه چیز دیر است ودیگر حوصله ای باقی نمانده است .امروز بیاد آقا مصطفی افتادم هر بار که چهره پر مهر ومحبت آن پیر مرد درنظرم مجسم میشود کلی به روح او شاد باش میفرستم او وخاتواده اش که به راستی \پدری مهربان وانسان همسری بی نهایت مهربان که هنوز همسرش را با لقب ….خاتم صدا میکرد واحترام خانواده را داشت وفرزندانی برومند وتحصیل کرده دوراز همه هیاهوهای زندگی فامیلی ! مرد بزرگواری بود وچه نظرهای خوبی بمن میداد واین او بود که گفت بچه هارا از دسترس خارج کرده به خارج بفرستم خودش نیز اینکاررا کرد وبرای خانواده اش در جنوب امریکایک خانه خرید ودر لندن نیز .حال امروز نیست تا نوه هایش را ببیند روانش شاد .وهنگامیکه بیاد بقیه میافتم تنها لعنت بر زبانم جاری میشود اعم از زن و مرد وخردو ریزشان !!!این حالی که امروزدارم نتیجه دردهای آن روزهاست که همه را به درونم فرستادم امروز سر در آورده ومرا آزار میدهد در یک قلعه خاکستری که همه چیز خاکستری بود از درب بزرگ آهنی تا دیوارهای اطاق تا پرده ها رنگ درآن خانه گویی حرام بود وآشپزخانه آهنی خاکستری وسبز !بهر روی امروز روز آرامی است روی بالکن رفتم چند درخت خزان زده درمیان پارک روبروی خانه ام بود اما آن درخت تناور که نمیدانم چیست همچنان سبزو واستوار روی \پاهایش ایستاده بود وبید مجنون سرش را تکان میداد ُ حیابانها خلوت ُ اثری از سرو صدای هر روزه بچه های مدرسه وهنرمندان تاتر نیست ! وچه بسا بچه ها بتوانند جای پارکی برای اتو مبیلشان بیبابند .شب بد وخسته کننده ای را گذراندم ُ قلبم بقول شاعر معروف سر جایش نیست فریادکشدم ای عشق ! مرا دریاب !کدام عشق ؟ از چه میگویی از دنیایی که سیب زمینی های شیرینی را که درگذشته برده ها بعنوان قوت در مزارع میخوردند امروز در بسته بندی های شیک در ویترین گذاشته اند وتو با قیمت گزافی چند تای آنرا باید بخری که نایلون آن بیشتر از خود سیب زمینی وزن دارد ! همه چیز بسته بندی شده دیگر حق نداری دست به چیزی بزنی تنها چند پرتقال ونارنگی گندیده زیر درختی رویهم تلمبارند وچند گلایی که از کشورهای دیگر میایند وموزهای که درلابلایشان موادمخدر صادر و وارد میشود میشود !!!ازکدام عشق سخن میگویی ؟ در باره چه کسی حرف میزنی ؟ کسی نمانده ُ همه رفته اند توتنها هستی با چند نفر که گرد ترا گرفته ودرحال ترس و خوف که این شمع خاموش نشود چرا که آنها هم تنهایند با داشتن فرزند وهمسر وخانواده ! اما غریبند وتنها ومیلی به دیدار فامیل بزرگشان ندارند ابدا ! با آن.که بچه بودند هنوز چزهایی را بخاطر دارند که گاهی اشک درحلقه چشمان بیگناهشان مینشاند آنها از دنیای ما غافل بودند پر معصوم وساده اندیش بودند .بیادم آمد اولین روزی که میبایست به خانواده همسرم معرفی میشدم او مرا با خواهر بزرگش تنها گذاشت ُ اولین سوال این بود که : نماز میخوانی ؟ نه ! مگر براد رشما نماز میخواند ؟ مامانتان چی نماز میخوانند ! بلی ! به خراسان رفته اند ؟ بلی ! به کربلا رفته اند بلی برای آوردن کفن وتربت ومهر وتسبیح ! به مکه مشرف شده تند ؟ خیر ! اعتقادی به آنجا ندارند وخودشان میگویند مکه من در\پشت همین خانه است کمک مالی وغذایی به درماندگان وکمک بمن برای نگهداری بچه ها واداره کردن خانه وچشم به دستان دزد خدمتکاران ! این مکه ایشان است !تو هم عرق مینوشی ؟ گاهی بلی چطور مگه ؟ مگر برادر شما عرق نمیشود ویا بقیه فامیلتان حتی همسرتان وخودتان ُنه ُ نه ُ من توبه کردم دیگر عرق نیمخورم شورم میخور به زور بمن هم استکانی میداد منهم دردلم میگفتم این دواست بخور !!!…….این نمونه یک خانواده متشخص ونوبل وفرنگ دیده بود با بقیه اش دیگر کاری ندارم .وچه فریبی بود فریبی دردناک که تاعمر دارم فراموش نمیکنم. نه محال است خودمرا ببخشم . محال است در یک خانه که همه درها به رنگ خاکستری بودند واین زندان خاکستری ده سال طول کشید تا توانستم در یک فرصت مناسب فرار کنم .ث -
گلچین روزگار
ثریا ایرانممنش « لب پرچین » !تا کی ببزم شوق غمت جا کند کسیخون را بجای باده به مینا کند کسیایشاخ گل بهر طرفی که میل میکنیترم دراز دستی بیجا کن کند کسی ……..قصاب کاشی !واقعا قصاب بوده وشعر میسروده ُ عطار هم دکان عطاری ودارو فروشی داشته اما امروز اشعار این مردان بزرگ نماد فرهنگ بر باد رفته ماست .نمیدانم آیا گذشتگان ما هم در دوران خود یک هیتلر ُ یک موسولینی ُ یک فرانکو ویا خمینی داشته اند ! حتما داشته اند که درزویایا ی صورتهای افتاده وپر چین وچروکشان دردها را میتوانی خط به خط بخوانیبعد که اخباررا تماشا میکنی ویا گوش میدهی : انفجار ُ کشتار ُ سقوط هواپیما ُ قتل ویا خودکشی کشتن درمدارس کشتن درخیابانها ُ خوب ! این همان جنگ است اما ازنوع اقتصادی آن که وحشی تر وخشونت بار ترا زجنگهای اتمی میباشد . از خود میپرسی « کجا باید آسایش را یافت » سیل مهاجرین پشت درهای بسته ُ سیل مهاجرین درون دریاها غرق شده میل دارید به کجا بروید و دنبال چه رویایی سر زمین خودرا ترک میکنید ویا شاید سر زمین شمارا نیز از شما گرفته مشغول غارت آن میباشند ؟.در سر زمین من امامان جماعت دستور اکید صادر کرده اند که به معترضین رحم نکنید فورا آنهارا بکشید آنها مفسد ند ! اعتیاد بیداد میکند رمق درکسی نمانده وهفته گذشته حدود دویست وهفتاد کیلو گرم هرویین از ایران به اروپا صاد رمیشد که درگمرگ اسپانیا گیر افتادندُ حال آین ها سودش را میبرندحال ای شاعر بنویس و شعار بده که ای هم میهن هم ولایتی ُ همشهری ُ هیچ اندیشه ای در هیچ کجا در درازای تاریخ جهان به والایی ارزندگی ُ شکوهمندی ُ مردمی اندیشمند نیاکان تو نیست !!! وتو آگاه نیستی به آنها وخودرا دراختیار کسانی گذاشته ای که ترا به بردگی وبیگانگی کشانده اند به خود آی ُ ..نه ! همهرا خواب خوش مستی درربوده وبی خیال نوچه ها که بر خر مراد که چه عرض کنم بر سواری گرانبهای مراد وسط خیابنها جولان میدهند « کار یکه عربهای نوکیسه درگذشته انجام میداند»
ودلشان خوش است که شلوار پاره جین دو میلیون تومانی کهنه امریکایی را \پوشیده اند درهمین حال مادران و پدرشان مشت گره میکنند که مرگ بر فلان …
بهر روی اسلام راستین که نامش دین صلح ورفاه وآسایش بود برای ما روشن شد ورهبر معظم وبنیان گذار این اسلام ناب محمدی گفته اند :آنهایی که میگویند اسلام نباید آدمکشی کند ُ نفهمند اینها نمی فهمند ُ که این یک رحمت بزرگ الهی است وروز خوارج ر وزی است که امیر مومنان شمشیر کشید وصد هاهزار نفر از این نادانان !!! را کشت آن روز واقعا روز یوم الله بود !!! یک زلزله بود یک سیلی بود که خداوند تبارک التعالی برگوش کافران زد ! باید شمارا شلاق زد تا آدم شوید ….
حال امرو زما بمقام هیچ رسیده ایم به مقام یک آدمکش ُ یک ترورویست ویک وامانده از درگاه وهیچ کجا جای نداریم آش خودمانرا میپزیم وخودمان باید بخوریم چون دیگران از رنگ سبز وسبزی بیزارند اما رنگ سر خ گوچه قرمز برایشان ایده آل است .رنگ خون !
نشکفته غنجه که بباد فنا نرفت
دراین چمن چگونه دلی واکند کسیخوش گلشنی است حیف که گلچین روزگار
فرصت نمیدهد که تماشا کند کسیعمر عزیز خودرا منما صرف ناکسان
حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی ……آفرین بر جناب قصاب کاشی
پایان
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
اسپانیا
به روز شده شبه ۱۰ نوامبر دوهزارو هیجده میلادی ! -
من ثریا هستم
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »من ثریا هستم ُ خودمم نه ملکه زیبای ایران بلکه کمی پایین تر از کوهستانی که او وخانواده اش میزیستند در نوشته های گذشته داستان فرار خانواده امرا نوشته ام ُحال رویاهای من ُ رویاهای شبانه من مغشوش است شبها به میهمانی کسانی میروم که هیچگاه درعمرم آنهارا ندیده ام ُ از خیابانهایی میگذرم که در همه زندگیم نمیدانم درکجا قراردارند ومن آنها را نشناخته ام ُ روز گذشته ضمن گنجه تکانی چشمم به چند مجله افتاد که دیگر چاپ نمیشوند صفحاترا را ورق زدم دیدم ایوای منهم در آنجا هستم منم نوشته ام درسالهای ۱۹۹۹ ! وچه زیبا هم نوشته ام !!!خوب کلی بخودم مغرور شدم یعنی کلی خودمرا آدم حساب کردم !…………….ز منجنیق فلک سنگ فتنه میبارد ُچه أتشی افشانی ُ چه سنگبارانی !چه فتنه ای ُ چه هجومیچه رعد وتوفانی ُبه رنگ خون نشسته زمینرنگ خون گرفته زمانخون فشان شده است جهانابرو باد ُ خونینی آگینمهر و ماه به خون آذینکوه ودشت ُ خون آجینچه سر زمین به خون خفته ایچه دورانیوطن فدای تو جانم که جان جانانیکه زادگاه بزرگمردان ونپکمردانیکه آتشی ُ که سرودیکه نور پاک سجودیکه قبله گاه بزرگی وآفتاب تابانیکه خاک ایرانیگمان مدار که تنها وبیکسیای خاکدلاوران تو ای خاک پاک خفته بخونبر آورند دمار از دشمن دونبساط فتنه ضحاک را براندازندبه سر زمین تو طرحی نوین اندازند۰۰۰۰۰۰۰وشما این بت پرستان قبله تان ایران آباد است که نور یزدان درآنجا میتابد .شب گذشته در رویاهایم از کوچه ای میگذشتم درختی از دیوار باغی آویزان بود که میگفتند بوته خیار است ومن دراین فکر بودم چرا بوته خیار روی دیوار آویزان است آهسته یکی را کندم آنرا باز کردم درمیانش خون بود ُ آنرا به دور انداختم ودوان دوان میدویدم ُ به کجا ؟ نمیدانم .وامروز درمیان مشتی آدمک که هر کدام ترکیبی وشکلی وتریبونی ودوربینی هیاهوی بسیار دارند برای هیچ تماشاچی ام .دراین فکرم که آخرین باز سی وچند سال پیش که برای انحصار وراثت به سر زمینم رفتم چقدر غریبه بودم حتی درمیان کسانی که میشناختم اما همه گرد من جمع شده درانتظار وراثت بودند درمیان آنها برگی دیدم که همسر متوفی بنده وکالت تام الاختیار به برادرزاده اش داده ودرعوض همسر اورا تصاحب کرده است واو همه چیز را بالا کشیده غیرا ازآنهاییکه بنام بچه های من بوده درانتظار یک وکالت نامه دیگری بود هوای آلوده افعی هایی درلباس دوست وهمراه وقوم ….نه آنجا دیگر برای من جایی نبود وکالتی تمام به یک هنر مندی که میشناختم دادم واز طریق او که بهر روی مورد لطف رهبری بود خودمرا به منزل اجاره ای غربتم انداختم و…….حال دیگر درانتظار کدام معجزه نشسته ام ؟ پایان……ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیابه روز شده ۹/۱۱/۲۰۱۸ میلادی ! -
سخن کوتاه
گفتن نشانه زندگی و… خاموشی نشانه مرگ است !طبق آمار سازمان یخشودگی جهانی بر پایه بررسیهای بسیار گسترده وکشتاری که درجمهوری اسلامی وسر زمین اشغال شده ایران انجام داده شده است تا امروز بیش از یکصد وپنجاه هزار تن از ایرانیان کشته شده اند این کشتار بطرق مختلفی انجام میگیرد مثلا درهمدان از بالای کوهها آنهارا \پرتاب کرده اند ودر شهر ها به روش ملاها وآخوند ها یا باشمشیر گردن زده اند ویا آنهارا بر بالای جرثقیلها وطناب دار آویزان کرده اند زنانرا راهنوز مانند گذشته دربعضی از دهات سنگسنار میکنند اکثر جنازه هارا به خاتواده هایشان بر نمیگردانند ُ وبسیاری از زندانیان زیر شکنجه های دردناک جان میسپارند وهیچگاه بر پیکرهایشان آنگونه که آخوندها بر مرده ها نماز میگذارند بر روی آنها انجام نداده اند کشتن ایرانیان درراه خدا یکنوع نیایش و صواب درراه دین آنها میباشد وهرکس را بیشتر بکشند صواب بیشتری را دریافت خواهند داشت ( ازکی ؟ وکجا ) ! هم اکنون زندانها پر از زندانی میباشند که از بسیاری از آنها هیچگونه آگاهی دردسترس نیست .حال آموزش دیدگان پروروش نیافته ای که ایران را بباد دادند وخود گریختند ُ بخوانند تا ببیند چه بر سر این مردم وکشور آورده اند وهنوز هم شرم نمیکنند ودر تریبونهای بازاری وسود جو وابسته به آن جانوران سنخن پراکنی میکنند .خوب ُ دیر یا زود مرگ که هیچگاه گریزی از آن نیست فرا خواهد رسید ویکی یکی را درو خواهد نمود همانگو.نه که سازندنگان ونیکو خواهان جهان سر انجام به کام مرگ رفتند خون خواران وخون ریزان نیز که برای زمانی بر اریکه قدرت نشسته از هیچ تبهکاری سر باز نزدند هیچگاه نخواهند توانست از کام مرگ بگریند آنم مرگی دردناک .یک درو روزی پیش و پس شد ُ ورنه از دور سپهربر سکندر نیز بگذشت ُ آنچه بردارا گذشت !امنا چیزی هست دراین میان که گروهی هیچگاه نمیمرند اگر چه تن خاکی آنها درگور خفته باشد وگروهی همیشه مرده اند اگر چه آن پیکر منحوسان هنوز تن خاکی آنهارا تغذیه میکند چند گاهی بیشتر دم میزنند سپس به مرگی دردناک خواهند رفت وآنهایی که به راستی نبرد میکنند وخودرا فدای میهن خویش کرده مردنی نیستند اگر چه بمیرند وزبانهایی که مهر خاموشی بر لب زده درپی منافع خود راه میروند مردگانی هستند که خود نمیدانند مرده اند اگر چه چند سالی دیگر بخورند وبیاشامند وبپوشند.تا دراین پیکر خاکی جان استقبله و کعبه ما ُ ایرا ن است .پایان یک دردنامه /ثریا /اسپانیا / جمعه نهم نوامبر ۲۰۱۸ میلادی \\ -
سرزمین مهر واهورا
در میان کاغذ هایم نامه ای به دستم رسید از بانوی بزرگوار توران (بهرامی ) شهریاری * که روزگاری در کنار دریای آتلانتیک میزیستند امروز دیگر خبری از ایشان ندارم واین اشعار ضمیمه آن نامه بود :مهربانا ُ مام مهر آ میز ماسر زمین مهر ومهر انگیز ماچار سویت سرو کاج ویاس وگلچهار فصلت طبله گلبیزهاشاعرانت بسکه شکر ریختند !بسته شد بازار شکر ریزها !!!بارها در زیر این سقف کبوددیده ای غوغای رستاخیز هاگه زمستانت نکو تر از بهارگه بهارت گونه پاییزهالرزه بر اندام قیصرها فکندهیبت شاپورها وپرویزهاهر کجایت بس نشان بگذاشتندرخش ها شبرنگها وشبدیز هاهر کنارت از هزاران سال پیشکنده شد سر چشمه کاریز هاهر چه با تدبیر آوردی بدستخصمت از آن ساخت دست آ ویزهازآنهمه گنجینه های بیشمارگنجها بردند آن ناچیز هاآتش روشنگرت خاموش شداز تف افسون افسونخیز هادیده ای با دیدگان اشکبارحمله تیمورها ُ چنگیزهاچنگ ودندان بر کشیدنت برویتیز چنگالان ودندان تیزهااز سمند پر توان گه پیکرتتیز چنگالان ودندان تیز هادیده ای بس تگنا درزندگیعاقبت بگذاشتی از دهلیزهاهمچو کوهی ایستادی استوارماندی ورفتند آن خونریزهابهر حفظت جان وسر ها دادنداز خلیج فارس تا تبریزهاتوران شهریاری…………..نمیدانم این بانوی گرامی هنوز در قید حیات میباشند وآیا خبر دارند که خلیج فارس دردست چینی ها ودریای خزر دردست شوری است ؟ !.روسبی از خاندان خود نکند دلکمتر از او کسی است که دل زوطن کند ….قابل توجه آنهاییکه ایرانرا جای زندگی نمیدانند وبا پولها ی دزدیده از مردم بینوا به کانادا وامریکا ولندن رفتند روزی برخواهند گشت گرسنه و پا برهنه ویا مرگی دردناک آنهارا به کام خواهد کشید .این اشعار را به روان پاک مادر بزرگم تقدیم میدارم که درسن چهار سالگی به همراه خانواده اش مجبور به فرار از خانه وآتشکده وخاندان خود شد وراه کویر را گرفت ! روانش شاد -
یکروز از…….
تابه ثریا ! ”لب پرچین”یک روز از زندگی یک بانوی باز نشسته !دیگر آن توش وشتاب نیست میداند که دنیا از او غافل ودر دست تولیدکنندگان وفرشتگان نمایش دهنده وشیطانکهای مصرف کننده میباشد .میداند که باید امروز دنیا را از پشت شیشه های کدر خاک گرفته ببیند هنگامیکه به آیینه مینگرد در پی بلندی مژگان وکشیدگی ابروان نیست تنها به سفیدی چشمان خود مینگرد تا مرز سلامتی خود را بشناسد دستهایش را از همه جواهرات تهی ساخته تنها نبض خود را میگیرد تا شمارش آن به او آوری کند قلبش هنوز میطپد تنهاست مانندهمه خودش این تنهایی را انتخاب کرده ومتکی به آن ابیات ابن یمین است که میسراید :دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزدسعادت آن کسی دارد که از تن ها بپرهیزدواو از تن ها وچند تن گذشته هرصبح سینی صبحانهاش را که حاوی فنجانی قهوه یک سانویچ وچند قرص وبهمراه یک لیوان آب روی میز جلوی آن صندلی تنهایی میگذارد پس از صبحانه به آشپزخانه میرود تا ناهار ظهر را ترتیب بدهد در راهرو نگاهی به موهای نقره ی اش میاندازد ومیداند که آنها را به نقد جوانی خریده است دستی برای گرد گیری به اطاقها میکشد تختخواب تنهاییش را مرتب میسازد نکاهی به درون کمد لبریز از لباسهایش میاندازد هنوز اتیکت بعضی ها رویشن نصب است .برای یک موسسه کار میکند باید هرصبح یک مقاله بفرستد وتمام شب به دنبال سوژه میگردد سپس بافتنی نیمه کاره را به دست میگیرد وبا صدای موزیک به عالم دیگری میرود ….آه …بوی سوختگی میاید اوف باز غذا سوخت!!!! ساندویجی دیگر برای ناهار به همراه قرص دیگری وباز بافتنی را به دست میگیرد ، خانه در سکوت کامل است بهتر است فیلمی را تماشا کند ،ماشین لباسشویی را روشن میکند وبه تماشای فیلم مینشیند در عین حال میبافد وسپس دوباره میشکافد چرا که حواسش پرت شده نه آن پنه لوپه معروف نیست کهدرانتظار قهرنانش باشد که به جنگ رفته قهرنانان او هریک یک پنه لوپه ویا یک هرکولس دارند .ردیف عمسهای قاب کرفته نوه ها روی دیوار خود نمایی میکند تنها یک ربع فاصله بین آنهاست اما تنها ماهی یکبار یکدیگر را میبینند بچه ها مشغولند دارند نو جوان میشوند یکی فارغ التحصیل شده واز این کشور رفت . قهرنانانش پراکنده اند .فیلم وموسیقی ونوشتن وخواندن بزرگترین سرگرمی اوست گاهی آلبوم گذشته را ورق میزند اۆف حالم بهم میخورد تنها دوران خوب او دوران تحصیلیش بود همه عکسهای دوستان قدیمی اش را در آلبومی جمع کرده ودستخط آنهارا دارد در میان آنها نیز یک جعبه اسرار آمیز نیز وحود دارد نامه هایی از سراسر جهان واز عشاقی دلخسته !!!!!بگمان آنکه بیوه ای ثروتمند را در چنگ دارتد !!!اشعاری در وصف زیبایی او مهربانی او وسخاوت او سروده اند ؟!!خوب باشد بعدها روزی در یک شب چهارشنبه سوری هنه ڕا به دست آتش میسپارد !( خیال کردید ؟من به کسی باج نمیدهم تا مرا دوست داشته باشد احتیاجی بشما ندارم عاشقان واقعیم همه به زیر خاک خفته اند) وگاهی قطره اشکی روی گونه هایش مینشیتد چه حیف نامه هایشانرا از ترس محتسب از میان برد !ساعت از هشت گذشته هوای اطاق سرد شده بهترین جا زیر لحاف وتختخواب وخواندن کتاب است .شام چی ؟اوف ! یادم رفت لیوانی شیر یا یک لیوان ماست به همراه چند میوه بی آزار .وباز فردا همین برنامه از نو شروع میشود بهترن وتنهاترین تفریح او خرید از سوپر مارکتهای زنجیره ایست که مقداری را باید درون زباله دانی بریزد ،پایان /ثریا پنجشنبه هشتم نوامبر دوهزارو هیجده /اسپانیا -
سایه های محبوس
ثریا ایرانمنش ”لب پرچین”مالش صیقل نشد آیینه را نقص جمالپشت پا هر کس خورد درکار خود بینا شودو….ظاهرا با آنهمه پشت پایی که ما خوردیم هنوز همان کوران عصا به دستیم دوران جوانی ما گذشت محال است که اشتباه نکرده باشیم جوانی با بی تجربگی همراه است وزمانی تجربه ها را به دست آوردی که کمی دیر است زرنگی وپشت پا اندازی میراث خانواده را نمیتوان با تجربه یکی دانست . این طبیعی است که هر انسانی باید تمام مراحل آزمایشها را بگذراند تا بمرحله رشد عقلی برسد وزمانی فرامیرسد که فراموش میکند از تجربه های خود استفاده کند ودر آن زمان است که اشتباه از او سر میزند وسپس افسوس .در حال حاضر در زمان بدی زندگی میکنیم خشم طبیعت توام با گرسنگی وکمبود مواد غذایی وخشم انسانها همه را دچار یکنوع جنون ساخته جنونی نا پیدا تکنو لوژی نوین هوش وحواس همه را بخود اختصاص داده است همه در یک انزوای ناشناخته بسر میبرند هر چه هوش وادراک ما قوی تر باشد مرارت ها را بهتر درک میکنیم .نزدیک چهل سال است ملتی خانه خراب شده وعده ای ناشناس که تنها وجه اشتراکشان یک زبان است بر آن سر زمین حاکمند وهنوز تا هنوز فسیلها دورهم جلسه دا رند /نیمچه روشنفکران باهم جلسه دا رند وآنهاییکه باعث وبانی و ویرانگری شدند پیر وعقل باخته در کنجی تنها نفس میکشند زمانی از خود میپرسم آیا ملت در آن زمان به رشد عقلی رسیده بود تا معنای آزادی را درک کند؟ نمیدانستم هنوز مردان وزنانی هستند که به رشد عقلی نرسیده اند بنا بر این آزادی برایشان هیچ مفهومی ندارد در دنیای خودشان سیر میکنند امروز نسل عوض شده جوانان بیشتر میفهمند دانستنیها زیاد تر شده اما هنوز عقلی رشد نکرده که بر خیزد وفریاد بکشد که این خانه خانه من است میهمانی کافی است .قوانین ومقررات طوری وضع شده که زندگی را برای آدمهای ترسو ودروغگو آسانتر میسازد این گفته برنارد شاو است .زتدگی ما با هر سختی ومصیبت ودردهای جانکاهی بود رو به اتمام است فرزندانمان بکلی با فرهنگمان غریبه شده اند حتی دیگر میلی به غذاهای سنتی سر زمینشان هم ندا رند من از نسلی که در وطنم رشد کرده بیخبرم با آنها نمیتوانم رابطه ای بر قرار کنم شاید در ضمیرشان مرا یک دیوانه بخوانند اما من تجربه های زیادی دارم واین تجربه هارا مدیون احساس ویاهمان حس نا خود آگاهم هستم نهایت آنکه تا امروز زیر سلطه هیچ مردی نرفتم یک دیکتاتور تمام عیار بودم راحت آنهاراسر جایشان مینشاندم اجازه نمیدادم دست روی من یا فرزندانم دراز کنند در و اقع من مرد بودم واز اینکه میبینم زنان ما حتی در خارج تا چه حد خودرا کوچک کرده وتابع مردشان میشوند دلم بهم میخورد حتی عشقهای آتشین هم جلوی این دیکتاتوری را نمیگرفت واگر زنان ما یک پارچه دست در دست هم داده بلند میشدند چه بسا امروز سر زمین ما آزاد شده بود در حال حاضر نیمی از سیاست اروپا دست زنهاست دیکتاتورتای خشنی میباشند وسخت قوانین را حفظ میکنند مردان کاری ندارند چاقو کشی میکنند اسید پاشی ورنگ کا ری میکنند وبزرگتر هایشان پای میز های قمار ویا پولهارا دیار به دیار میبرند تا جای امنی برایشان بیابند متاسفانه زنان ما هنوز در حرم هستند وهنگامیکه حجاب اجباری شد یکی از همکاران من که لباسهایش از زانوانش پایین تر نمیاآمد ا ولین کسی بود ًکه با چادر بر سر کارش حاضر شد ترفیع هم گرفت !!! خوشبختانه من دیگر در آن سر زوین نبودم وچه بسا سرم را بباد میدادم حالا شما ثجبور نبودید این خطوط بی ربط را بخوانید ویا بگویید زنان را از راه بیرو ن میبری پایانثریا ایرانمنش ”لب پرچین”8/11/2018 میلا ی -
قانون بزرگ
رقیب گفت در این در چه میکنی هر روز ؟چه میکنم ؟ دل گم گشته باز میجویم ….سعدیمبارک است در انتخابات سنای امریک دموکراتها برنده شدند و خوب خوشا بحال قانون گزاران ؟ قانون برای کسنی است که باید سطلهای زباله را تشخیص داده وهر آشغالی را درون همان سطل بریزند قانون برای آن کس که در گود سیاست وتجارت با چمدانهای لبریز از سکه مرزهارا در مینورد وجود ندارد ،قانون دیواری است بین دارا وندار .دریا خاموش خسته وبی نگ ویکنواخت در زیر نور خورشید در انتظار طوفان دیگری ست وعجب آنمه نام همه طوفانها نیز مونث میباد تنها یکی از آنها که صدمه کمتری وخسارت جزیی ببار آورد نامش هاری بود بقیه همه از جنس اناث میباشند .این کوهستانی که دیروز هنگام غروب مظهر رنگهای رنگا رنگ وجالب بود امروز مانند پیر مردی که دندانهیش ریخته با خانه های کچی وبیقواره در آن سوی شهر هنوز روی پا ایستاده است .در این گیر ودار ها ی ناگوار وملال انگیز در گوشه ی نوری تابید که امیدها را زنده ساخت امروز بیشتر امید ها به یاس تبدیل شدند .دنیا با ادیان احترام میگذارد باید هر یکشنبه به کلیسا رفت ونماز اعشای ربانی را بجای آورد وهر شنبه در کنیسا سبات را اجرا کرد وهر جمعه نماز جمعه عبادی سیاسی را بجای آورد عده ای هم که دیگر اواخر عمرشان رسیده از ترس آتش سوزان جهنم روزی بیست رکعت نماز میخوانند وگذشته ننگین خودرا فراموش کرده اند ،حال امروز من میان این دو رشته کبود لایتناهی وملال انگیز که مانند حمام های قدیمی ایام پیری طولانی میباشد در پی هیچم ! هیچ نیست جسم است .ماده است . وجود دارد نامی دارد .چندی چشمه ای از نور وامید بر دلها تابید ومردم آن سر زمین خیال کردند که دیگر به زودی از دست اشباح تیره وبخار دهانهای بد بو ورنگ سیاه به دنیای زیباییها پای میگذارند ودوباره با رنگهای جانبخش وبدیع وحریر وپرنیان دست خواهند یافت وآن دنیای فرسوده را رها کرده جوانان جوانی میکنند وسالخوردگان دست به قلم برده خاطره نویسی را آغاز خواهند نمود متسفانه اهریمن بر اهورا پیروز شد وحال هر لحظه سایه های وحشت ویاس بر همه وهمه جا سایه انداخته وتا لجظه آخر کسی نمیداند چه خواهد شد .امروز خورشید از پس ابرها نمایان بود و رفلکس آن بر برج بلند بوداها افتاده گویی خداوند در آنجا با فرشتگان هم آواز است دوباره به شکار خورشید رفتم ، هنوز میتوان به خورشید قبل از موتش نام خدایی را داد واورا ستایش کرد چه کسی میتواند مرا ملامت کند که خورشید را ستایش میکنم واورا بر هر خداوندی ترجیح میدهم این نور خدایی در یک حاشیه نازک وگاهی همه آسمان پهناوررا در بر میگیرد وزمانی من غم گین میشوم که ابرهای سیاه بر آن سایه می افکنند /حال باید درانتظار کاترینا بود .پایانثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا7/11/2018 میلادی -
تراژدی انسانها
بزرگترین تراژدی یک انسان این است که یکبار از آتش وخشم خصمان گذر کرده ای و هربار در نیمه شبها مانند فیلم سهمناک وترسناکی از جلوی چشمانت بگذرد راه فرار نداری باید تا به آخر باین فیلم وحشتناک بنگری ودرجاهای سر خودرا به دیوار بکوبی .شاید عده ای از انسانها ی گذشته برای فراموشی چاره دیگری اندیشیدند خدایی خلق کردند واز ورای دنیای متافیزیک در ساعتی که این افکار به آنها هجوم میاورد بسوی او پرواز کرده واورا میخواندند وبرایش دعا کرده اورا سجده میکردند خالی میشدند اما این کار از من ساخته نبود بنا بر این راهی وجود نداشت تا مرا از همه چیز واز هجوم خیال وتاثیر خیانتها وجراحتی که بر سینه ام نشسته وهرازگاهی سر باز میکند .التیام بخشد .تو در تمام عمرت بشدت کار کرده ای ودر مقابل اینهمه کارهای سخت تنها زور مندی روح تو بود که میتوانست بتو یاری بدهد .آه شبها که در آیینه مقابلم به آ ن دوچشم خسته وغمگین مینگریستم خودرا قوی تر احساس میکردم وایستادگیم در مقابل ناملایمات بیشر میشد خستگی شدید در چشمانم دیده میشد شبها بیشتر از سه یا چهار ساعت نمیخوابیدم برای فردا نقشه میکشیدم میبایست در مقابل خیلی مسائل ایستادگی میکردم .امروز خبری از آن روزهای شوم نیست همه چیز تغیر شکل داده دنیا بکلی عوض شده وبا دنیایی که من در آن میزیستم هزاران مایل فرق کرده است بجایی کوچ کردم که طرز رفتارشان بکلی با مردم دیا فرق میکرد امروز همه مانند هم در یک جهت حرکت میکنند اما آن روزها زندگی نسبتا آرام بود تنها گرسنگانی از اطراف دنیا سرازیر خانه ام میشدند کسانیکه پولهای کلان خودرا پنهان کرده واز سفره کوچک من وسهم خانواده ام خودرا سیر میکردند آنها اعتقاد داشتند که از یک طبقه متمدن بر خاسته اند درحالیکه نیمه وحشی بودند طرزفکرشان هزاران سال با من فرق داشت میل داشتم در گوشه مبل راحتیم بنشینم وکتابم را بخوانم اوقات فراغتم در خدمت آنها میگذشت سر زمینم چار آشفتگی شده بود ودیگر راه برگشتی نداشتم مردمی را که به آنها مهر داشتم وعاشق آنها بودم هریک به گوشه ای از دنیا گریخته بودند احزابشان را رها کرده افکار وکارهای بزرگشان را نیمه کاره بجای گذشته در شهرهای غریب سر گردان بودند ارتباط ما قطع شده بود حال سر وکارمان با مردمی دیگر بود که خدارا از آسمان به زیر کشیده عریان اورا بر تیرکی بسته ودر مقابلش خم میشدند گفتارشان با رفتارشان هیچ هم آهنگی نداشت تنها کارشان تبلیغ بود همه نیروی خودرا صرف اعانه جمع کردن وتبلیغ بکار گرفته بودند دیگر چیزو یا کسی وجود نداشت تا به آنجا ویا به دامن او پناه ببرم همه به دنبال پناهگاهی میگشتند . زندگیم از تمام شعاعهای رنگین تهی شده بود همه چیز بنظرم تازه وغیر طبیعی جلوه میکرد واو که در کنارم بود برای به پایان رسانیدن رویاهای من کافی نبود حال تبدیل به یک موجود حقیر وتو سری خورده شده بود که همه قدرت واقتدار خودرا از دست داده تنها مونس او بطری ها لبریز از مشروبات بودند با چشمانی که هیچ نوری در آنها دیده نمیشد غیر از خشم وگاهی نا امیدی وانگاه آن بنای عظیمی را که در خیال خود ساخته بودم ناگهان با صدای مهیبی فرو ریخت دیگر عشق غروب کرده بود نفرت داشت کم کم جایشرا محکم میکرد و……میبایست به دنبال پناهگاه دیگری میگشتم تا کمی امن باشددنیای ما تمام شده بود حال هر نیمه شب رسواییها جنگها جدالها مرا از خواب بیدار کرده وزندگیم فرو ریختن را آغاز میکند .پایاننیمه شب چهارشنبه ششم نوامبر 2018/ثریا /اسپانیا -
غبار سرب
ثریا ایرانمنش «لب پرچین !زمین نیزار زوبین ها ُ فضا خونین چرا بایدزمین وآسمان من ُ بدین آیین چرا باید ؟به چشمم\پلکها هردم درشادی چرا بندد ؟ز اشگم مخمل مژگان بلور آجین چرا باید …؛سیمین بانوی بهبهانی ؛من همیشه معتقد بودم که بعد زندگی یکی از مظاهر ذهنی وخداوندی است وروح \پرتوی از نشان اوست ُ وزمانیکه دنیا دچار بلبشوی ادیان شد وهمه چیز بهم ریخت .من نیز نا امید شدم وبقول آن \پیر خردمند مردانی فکلی آمدند واسلام وقران را با سوسیالیزم بهم آمیختند از آن آشی \پخته شد که تنها جان و\پیکر مردم ایران را سوزاند . آنهاییکه دردرونند نه آنهایکه دربیرون هنوز اداهای گذشته را درمیاورند وبه فریب دیگران مشغولند !خوب ! برای خودم فلسفه ای داشتم چرا عقاب باید بخود ببالد چون دراوج اسمانها پرواز میکند ومن هم برای ا آنکه به ملکوت خداوندی نزدیکتر شوم صد ها کتاب ومجله وبروشور را خواندم ودیدم درمیان آنها دهانی باز است وطلب اعانه میکند خبری از ملکوت آسمانی نیست .برای یک انسان حقیر ویک ذره فنا پذیر واگر کمی هم نادان باشد ونتواند دیگران را بفریبد وتنها خورا بستاید این زندگی … چندان خوش آیند نبود .ُ وبقول شاعر :نه درمسجد دهندم ره که رندی نه درمیخانه که این خمار خام استمیان مسجد ومیخانه راهی است غریبم ُ عاشقم ُ آن ره کدام است ؟وهیچکس آن ره را ندانست نشستم از شعر قصه ساختم واز صه ها شعر درحالیکه از خوف ووحشت میلرزیدم ُ چرا ؟ چرایش را خودتان بیابید .شادمانیها وخوشیها وبهترین چیزها ُ گم شدند ُحق تولد از من گرفته شد وحتی حق مردن به دیگران اختصاص داده شد ُمن شدم حیوانی ماده درون اصطبل مردان !میل داشتم سرودهای بلندی را با آواز بلند درمیدانها بخوانم ُمیلی به آوازاهای مداحی نداشتم تا انتهای روزقیامت ُآن روز خدایان هم خواهند مرد منهم خواهم مرد حال چرا باید از مرگ بشری رنج ببرم ؟ واین پیاله زهر آلوده راتا آخرین روز سر بکشم ؟آه چه دردرنا ک است که تو از هر کاسه ای قطره ای جرعه ای نوشیده باشی وامروز تماشاگه خلقی باشی که پای جای پای تو گذاشته اند سر شار از شراب مستیها وخوشیها تنها بدبختی من این بود که نمک غرورم کمی زیاد بود ودیگر رسوب هم نکرد بیشتر بمن قدرت بخشید .من یک انسانم وانسانیت را فراموش نکرده ام درغم دیگران سهیمم تنها به خودم نمی اندیشم وتنها به پیکر درددناکم نمی اندیشدم با همان آهنگ همیشگی آواز خودرا سر میدهم واین عطش سیر اب ناپذیر تا روز مرگ با من است تا اعماق زندگیم را که نابود سازد ُ من با ان خواهم بود .من به رنکین کمان عشق بیشتر نگریستم تا صدای سکه ها آنها برای پایان دادن رویاهای من کافی نبوده ونیستند من بودم سرگشته وحیران در دنیایی خود دنیایی بشکل یک خیال وآرزو .امروز این تراست ها هستند که کار میکنند ومعامله گران وچقدر بمن خواهند خندید که بشیوه آنها راه نمیروم آنهاییکه راه را میدانند واز بیراهه ها عبور میکنند ُ تولید میکنند اجاره میدهند میفروشند من کارم از بین بردن است . وگم کردن اشیاءهمین .به همت سروریها را اگر امکان نمی بینمبه خواری بندگیها را چنین تمکین چرا بایدنگاهم نور در آیینه گردون نشد ُ باریغبار خفته بر دیوار پولادین ُ چرا باید ؟………پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین »اسپانیا۶/نوامبر ۲۰۱۸ میلادی ! -
جواد آقا
نا کی ببزم شوق غمت جا کند کسیخونرا بجای باده به مینا کند کسیدنیا وآخرت را به نگاهی فروختمسودا چنین خوشست که یکجا کند کسی …..؛ قصاب کاشی ؛جواد آقا مرد خوبی بود مرا دوست داشت بمن راه ورسم زندگی وآینده سازی را خوب آموخت دوستان متنفذی داست ومرا با همه آشنا کرد ُ تنها همیشه بمن میگفت ؛ تو کلک این مردک را بکن دنیا را میگذارم کف دستت وتا آخر عمر همه جا نقش تو روی سکه ها وبناها وحتی پارچه ها نقش میبندد ُ باو گفتم منکه نمیتون باو سم بدم او بهترین دکتراروپا رو داره ُ بهتره بگذاریم خودش بمیره چواد آقا گفت نه! من یک ویروسهایی دارم همهرا به خانه تو میفرستم واونا خوب میدونند چطوری با او بر خورد کنند اما تو مواظب خودت باش با هیچکدام طرف نشی وحرف نزنی وخودترا پنهان کن من ریشه اونو از جا میکنم !!!جواد آقا یک غرور وقدرت خاصی داشت با همه پدر خونده ها دوست ورفیق بود سفارش منو به همه کرده بود ا. میگفت ؛خدا ترا برای همین نقش آفریده سرنوشت بقیه رو دیدی ؟ تو سعی کن نقش یک خانم خوب ومرتب وبا فهم واینکه کارت خدمت به همه میباشد بازی کنی نه بری کنج اطاق بنشینی ودر انتظار فرمایش باشی خودترا به وسط بیانداز کاری کن همه جا تورا نشان بدهند تو یک سر وگردن باید از او بلند تر باشی !من اعتقادات دیگری داشتم ووقتی شوهرم مرا میخواست من نیز فورا به طرف او میرفتم جواد آقا همیشه مواظب این کارها بود وروزی بمن کن بسه دیگه توله بسه برو شکم خودتو کوچک کن ولوله هارا هم ببند من رفتم بیمارستان خصوصی وهمین کارو کردم . جواب آقا مثل عقاب بود بخودش خیلی مییبالید بهر حال یکر وز رسید که من بیوه شدم با همان ویروسهایی که جو.اد آقا به خونه ما فرستاده بود او مریض شد وویروسها برنده شدند . جواد آقا اولین کاری که کردیک کتاب بزرگ به زبان خارجی درباره ما نوشت اما همه جا عکس من بود . جواد اقا بقول خودش وفا کرد اولین کارش ان بود که رفت دریک کشور بزرگ یک قصر برای من خرید با هیجده اطاق وبیست حمام ُ بعد دراروپا هم مقداری خانه وزمین برایم خرید جواد آقا داشت پپر میشد اما نوکرانش یودند اونا هم بمن گفتند تو باید کاری کنی که چزو میلیونرای دست اول اسمت توی دانشنامه نوشته بشه و……شد جواد آقا مرد حالا من باید دست دردست پدر خونده ها داشته باشم هرچه اونامیکن بکنم چندتا بادی گار د یا مراقب دارم هفت وهشت جا لیموزین منو بدرقه میکنند حتی اگه بخوام تا اون ور خیابون برم . راستیش کمی خشته ام میخوام زندگی خصوصی خودمو داشته باشم اما دیگه دیره نوچه های جواد آقا مراقب منند ودیگه قریانی ندارم به آنها بدم باید هرچه دستور میدهند بکنم پولهایم دارد دور دنیا برایم کار میکنند من تنها امضا میکنم واوناهستند که دستور میدن برو وبیا بخواب بنشین و بقیه شو خودتون حدث بزنین . من دختر جواد اقا هستم دختر خونده او .پایان -
ویروس مارک
آنچنان تب برند ویا مار ک بر لباسها سر تا سر ایران را فرا گرفته که همه چیز فراموش شده است روزی یکی از آن بزرگان وکارخانه داران ساخت لباسهای مارکدار گفت :
مااین احناس ولباسها را برای جهان سوم تولیدمیکنیم واکثر یا تمامی آنها در چین /بنگلادش/ وهند دوخته ومارک را بر آنها نصب کرده ببازارهای جهان عرضه میکنیم خوب عده ای دوست دارند وآنهاییکه دیگر از رده خارج ویا مد نیست در جاهایی بنام اوت لوک میگذاریم که طبقه متوسط آنهارا میخرند این مطلب را سالها پیش در یک مجله مد خوانده بودم .روزی به مغازه چینی بزرگی رفتم ودر قفسه نیمه خالی آن چند بسته دیدم دستمال گر دنهای مارکدار درون زرورق وشال وچند بلوز چند حوله وچند شال !!! آنها را به نزد صندوقدار بردم وپرسیدم که آیا اینها واقعی هستند ؟
در جوابم گفت ،بلی اما ما دیگر برایشان کار نمیکنیم تولیدات خودمان را ببازار میفرستبم اینها اصل میباشند کپی نیستند حوله را باز کرد م از جنس آن فهمیدم که راست میگوید چند دستمال گردن وشال وحوله را رویهم به قیمت بیست ودو یورو خریدم هنوز درون گنجه افتاده اند مارک فندی /مارک ایوسن لوران /وغیره !!!
در گذشده در زمان شاه پهلوی نیز این ویروس وتب همه را فرا گرفته بود روزی پیراهن همسرم را دیدم که نقش یک گل رز صورتی در پایین آن نقش بسته پرسیدم این چیست ؟گفت مزون دیور برای هر مشتریخود یک رنگ رز را دارد آنها نام وفامیل وآدرس وشغل مارا دارند واگر لازم باشد تنها با یک تلفن دستور میدهیم برایمان چند پیراهن بفرستند !!!عموجان رز قرمز دارد /فلانی رز زرد من صورتی وبرای زنان هم مغازه بزرگ سلین در نیو باتد استریت لباس تهیه میکرد ساخت چین ،
تازه از سفر اروپا بر گشته بودم دو پاکت باز شده کنار تلفن بود از موسسه دیور که برای نمایش فاشن جدیدش مارا دعوت کرده بود !!!!از همسرم پرسیدم این چیست ؟! اول گفت .من نمیدانم تو تازه برگشتی وسپس دید من مانند یک خر در گل مانده ام گفت چون من مشتری دیور هستم وعضو کلوپ فلان وقمارخانه بهمان برایمان کارت فرستادند ؟؟؟؟
در آن زمان من از پارچه فروشی مقدم حریر چالوس ونساجی چالوس پارچه میخریدم وخیاط برایم میدوخت در دوره ها زنانه همه بمن ایراد میکرفتند همه مانند یونیفورم مارک سلین را بر پشت سرشان داشتند ،
گفتم من برده مد سازان نیستم تا برایشان تبلیغ کنم کرپ مقدم از پارچه نایلونی فلان مد ساز زیباتر وشیک تر است !!!
امروز دیدم که نه چیزی عوض نشده تنها عده ای تازه وارد ونو کیسه جدید جای قدیمی ها را گرفته اند واز اینکه شلوار کهنه وپاره فلان مردک را با یک مارک قلابی میپوشند افتخار میکنند واقعا باید کفت آفرین باین ملت شریف ووطن دوست وطن پرست صد آفرین !! عده ای هم شیفته لباسهاس پر زرق وبرق کشورهای عربی میباشند
خو ب
بقول معرپف خلایق هر چه لایقپاین قصه امروز ما ۱۴ آبانماه ۹۷
ثریای بینوا پشت دیوار لب پرچین !😂😂😂😂😂 -
سرزمین خاموش
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »شهر خاموش من ُ آن روح بهارانت کو ؟شور وشیدایی انبوه هزارانت کو ؟میخزد در رگ هر برگ تو خوناب خزاننکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟ ………..شفیعی کد کنیبا این حروف بزرگ وسیاه که هرکدم یک صفحه را میپوشانند ُ نمیدانم چه چیز ی را میتوانم بر روی این صفحه بیاورم ؟ تنها امروز امام زمان قرن را دیدم که دوباره وارد شورش انتخاباتی شده قبلا همراه ویگانه دوست او مدتها برای انتخاب یک زن ازتیره وتبارخودشان بر کرسی انتخابات فرمانداری شهر جورجیا مشغول فعالیت بود وهنگامیکه وارد جلسه شده چه غوغایی برخاست گویی بانوی مقدس از آسمان بر زمین فرود آمده وحال در پشت سراو باز امام زمان همان ابو عمامه مبارک حسین خان وارد کمپین انتخاباتی شده اند همه اورا امام زمان ویا مسیح دوران میدانند ! خوب خر دجال که درشرق ظهور کرد متاسفانه امام زمان درجای یگری فرود آمد اما بندگانش را فراموش نکرده ونخواهد کرد . این یکی هم که بقول معروف …… وما درانتظار یک سروش ایزدی نیستیم ودیگر کوشهایمان برای سرودهای ملی که درآن قدرت میهن \پرستی را بما ودردلهایمان مینشاند ُ کر شده است ُ وحال باید با این نعره ها وطعمه ها وغرشها بسازیم وسروش را گم کرده ایم ُ منهم درخاموشی خود شبهارا به بیداری میگذرانم .مردم دیگر حوصله شان سر رفته باری به هرجهت به دنبال کلمات درشت وخشن وافشاگری میروند لحظاتی خوشند بعد فریاد میکشند هیچکس خاموش ننشسته همه درخودشان فریاد میکشند بی ثمر .گوش من دیگر برای شنیدن این گفته کر شده است رهروی هستم خانه گم کرده میروم تا خاموشی را بیابم .همه گونه خاموشی را درراه دراز زندگیم بسیار آمومخته ام همیشه خاموش بودم حتی درمقابل توهینها وتحقیرها ودرهرکدام خودمرا گم کردم حال که \پس از سالها کم کم خودرا یافته قدرت جهانی این آرامش را ازمن گرفته است ونمیتوانم ساکت وآرام وبی تفاوت بنشینم چگونه میتوان خاموش نشست همین خاموشی ها بود که سر زمین مارا نیز خاموش ساخت وچراعی که میرفت تا شعله برافروزد وجهانیرا نورانی کند ناگهان با یک پوف خاموش شد .امروز هم برای اینکه مبادا گفته هایم فتنه ای بر پا کند آرام وآهسته درحاشیه راه میروم گرنه زبانم پرده های هر قدرتی را میدرید .وهستی خودمرا نیز میدرید .حال با شعورم خلوت کرده ام وعقل را به کمک گرفته ام باهم میاندیشیم وزمانه را میبینیم که رو به فنا میرود وبرای بچه هایمان آینده ای وجود ندارد کسی دیگر دست به ساختار نمیزند ماشین ها کارهارا انجام میدهند وکم کم این ماشین ها هستند که مارا میبلعند ازما تغذیه میکنند اندیشه ها افکار ونظم شعور عقل بشر رو به فنا میرود .( چقدر با این خط بیگانه ام وچقدر حالم را میگیرد ) !حال درابهامات خویش شناورم وبه این خرده پاها ونوکرانی مینگرم که برای یک سکه چگونه از این دیوار به آن دیوار میپرند وچگونه خودرا درمعرض فروش میگذارند وزندانها هرروز وسعت بیشتر ی پیدا میکند نظم مرتب جهانی به دست چماقداران امنیتی افتاده وعده ای اوباش باا سپریهای رنگین ویا اسیدی بر ضد زنان برخاسته اند .شهر خاموش شد ُ> بلبلان در قفسها خاموش نشستند وسر درگریبان بردند : سازها شکست ُ بجایش ناله ها برخاست واشعار سخیف تختخوابی و آنچه را که بوی نجابت ونیکی وسخاوت ومهربانی داشت از میان برداشتند کلمات بگو ش من نا آشنا وخط وزبانم دریک بسته بندی آماده فروش !!.وچرا نمیخواهند باور کنند که این سمبل وهویت وبازمانده شاهنشاهی یک مو از \پدربزرگ وپدرش درپیکراو نیست . او درغرب بزرگ شده ثروتمند است تواناست ونوکرانی از هزار رنگ درخدمت دارد واربابانی از خدایان قدرت محال است او اینهمه نعمت را فدای مردمی بکند که با پدرو اجدادش آنگونه رفتار کردند ُ محال است تنها برای سرگرمی مانند یک شومن خبره از این اطاق به آن اطاق میرود وبقیه بماند بما مربوط نیست ……..فعلا درحال حاضر باخودم در ستیزم .و امیدم را ازدست نداده ام ودر این آرزو نشسته ام که :مردی از میان برخیزد وسپر وپیش بند چرمی کاوه را به همراه سر نیزه به دست بگیرد ومردم نیز هوش وگوش خودرا خوب آماده سازند وبدانند که اگر خاک ازدست رود دیگر آنها هم وجود نخواهند داشت پایان .کوی وبازار تو میدان سپاه دشمنشیهه اسب وهیاهوی سوارنت کو ؟زیر سر نیزه تاتارچه حالی داریدل پولاد وش شیر شکارانت کو ؟………..ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۵/۱۱/۲۰۱۸ میلادی ! -
تو کجا من کجا
ساعتهاست که بیدارم میاندیشم به چی وکی ! به جنگی که در را هست به گرسنگانی که روی آب زندگی میکنند، به پسری که روز گذشته از طبقه ششم فروشگاه بزرگ خود را به زیر اتداخت وکشت چون آیندهای تاریک را در پیش داشت به خوش خیالان وخوش گذرانان موقتی سر زمینم میاتدیشم که برای سگهایشان پرستار میگیرتدوپاپیون گردن هر سگ میتواند خوراک یک ماهه یک خانواده را تامین کند به برادران جانی میاندیشم که خود را برای انتخابات آینده رهبری آماده میکنند وسر انجام به سمبل وهویت ایرانی میاندیشم که مردم خارج را مانند یک شومن خبره سر گرم میکند و دست آخر به کسی میاتدیشم که میخواهد به رویاهایش جان ببخشد با یک ارتش مجازی ودست خالی با هزاران دشمن در کمین ،ساعتهاست که خواب از سرم بیرون شده وبه دنیایی میاندیشم که تا چه حد پوشالی وتا چه حد بی اعتبار ودر حال فرو ریختن است .شب گذشته برایم شب سختی بود پسرکی که خودرا کشته بود از شاگردان مدرسه دخترم بود واو گریه کنان از گورستان برگشت ظاهرا پسرک به همراه دوست دخترش تصنیم بخود کشی گرفته بودند پسر خودرا پرتاب میکند ودختر به تماشا می ایستد وفریاد میکشد ،باید صحنه دلخراشی میبود .بدرفکر جوانان بی آینده میباشم دنیایی که دلقکان آنرا اداره کرده وحاکم بر آنند رهبران خانه های عفاف حال رهبری دنیارا در دست گرفته اند .کجا شد آنهمه علم ودانش وادب وفرهنگ !؟ راست میگفتی ژنرال پنبه که با دزدیهای کلان خود درغرب میگشتی وبر معلومات من شا……ی وپرسیدی پول چقدر داری ! در آن زمان من چندان دور اندیش نبودم روی ابرها سیر میکردم به چیزی احتیاج نداشتم ،الان هم ندارم وهیچ تمایلی ندارم در زمره نوکیسه گان امروز دربیایم وهمپای آنها در بارهای لوکس کوکتل شامپاین بنوشم وکفش هزار پوندی بپوشم !چه چیزی را میخواهم ثابت کنم ؟موجودیت خودم را ؟من وجود دارم میاندیشم پس هستم وزندگی میکنم .تا چه تا چه حد از این مردم متظاهز بیزار ومتنفرم .میلی به گردش با آنها ندارم حوصله گفتگو با آنها نیز از حوصله من خارج است .شب گذشته شب سختی برای من بود وهنوز شب به پایان نرسیده وتا صبح خیلی مانده بیاد دزدان خاتقاه در مادرید افتادم دکانی در کنار بازار ایمان ومذهب در حال حاضر تنها مذهب وسیاست وپا اندازی ودلالی از شغلهای پر در آمد میباشت ودنیای پدر خوانده ها .پایانثریا”لب پرچین”دوشنبه ۵نوامبر ۲۰۱۸ -
سیاوش در آتش
در اطاق تنهاییکه به بد نامی از اندوه من مشهور تر استوعدکاه روح من با یکصد تن تواسب را آرام از آتش گذراندیوپرندگان اندیشه ها را پریشان ساختیقفس باز وحسرت پرواز در منسایه تو در برکه آن (فرش گرد آبی)!!!چشمها دوخته بر پرپال تونقش یکصد هزار ویرانیگاه با خشم وگاه آرام وخموشنیش خندی بر لباندیر گاهیست که حرف تو درمیانبوده ها همه بادند ورفتتی ها رفتنیدستهای رنگا رنگ از چپ و راستدر اندیشه زد وخورد با تووین جدال ادامه دار استهمه گویند که آوازت نا رساستمن میگویم طوفانی در راهبا کدام اسب سرکشبا این حریق سوزانپروازت راادمه خواهی دادمرغان رنگ شده در غربت خود شاددر قفس مانده ملتی رفته بر بادبا غروری که دراوستلب فرو بسته همچناندر اتتظارثریا /یکشنبه شب -
در آنسوی زمان
ثریا ”لب پرچین ”!چند روزیست که مرا بخود میخوانیبا من در آیینه خاموش سخن میگوییدر خلوت تنهای این اطاقبویی پیچیده بوی عطری آشناآیا تو بخلوت من آمده ای ؟تصویر من در آیینه دیوار ترا میبیندآیینه سخن میگوید ومن سرا پا گوشمدرکدام گورستان خفته ایدر کدام شهر ؟وآن آخرین جام که دردست تو بودبیاد کدام آشنا نوشیدی ؟!چه آسوده بخواب ابدی رفتیدر پیچ وخم یک شهر گمنامکه من تنها نام آنرا میدانمصد پنجره باز بود وصد نفر بیخبردرها همه باز مانده دراندیشه رفتن توخانه ای لبریز از خوشی های دروغیندرها همه در زمزنه وهم آلودزان سوی شهر خبری آمد که تو رفتیبیمارتر از منومن دراین سوی شهرگریانتر از توبامن دلی ماند اما نامانوسوآیینه ها چه معصومانه مرا فریفتندمن غرق در بیخبری با لبان یخ بستهزیر لب گفتم که :او هم مردپایانتقدیم به میم /میم/ف/ -
خاطری نیست
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !بر خاطر آزرده غباری ز کسم نیستسرو چمنم شکوه ای از خار وخسم نیستاز کوی تو ُ بی ناله و فریاد کذشتمچون قافله عمر نوای جرسم نیست …..رهی معیریآواراه ای سر گردان ُ آهسته آهسته در کوره ه راههای باریک میگذرد ُ لباسهایش از خار مغیلان راه پاره میشود ُ گل ولای رودخانه های \پر خروش سرا\پایش را آلوده میسازد .با اینهمه هیچ کمکی باو نمیرسد ….هیچ دستی بسویش دراز نمیشود .در آن حال در تنهایی وخاموشی غم انگیز خود انگشتهای نازک وغمگینش را بر تارهای مویش میکشد ودر دل مینالد که :چه سرنوشت عجیبی برای من مقدر شده بود ؟! همیشه سرگردانی وبیکسی وتنهایی من برای این مردم همیشه شادی وارامش با خود حمل میکردم اما آنها ذره ای از این آرامش را بخود من \پس ندادند من گنج امید را به رایگان دراختیارشان گذاشتم ُ خوشبختشان کردم آنها حتی صدقه ای هماز آن امید ها بمن پیشکش ندادند .بهاران گذشت ُ زمستان سردی آمد او نیز با بی اعتنایی شاخه ها وبرگهای زرد ریخته را همچنان میرفت تا بهار آینده وهمچنان امیدرا دردل میپروراند ُ در خود یک نیروی سحر آمیزی را احساس میکرد وآروزیش این بود که تنها قلبش از یک رشته عشق به لرزش درآید ُنغمه سرایی میکرد آواز میخواند ُ گوشهای خانه همه کر وبی اعتنا بودند نه ! ناله وافسوس بی فایده است باید بسوی آن الهه شعر بروم که مرا تسکین میداد وبازهم خواهد داد .| بر خیز ورنج خودرا فراموش کن ُ ُ چند مرد درخانه داری ؟ به زودی از اینهمه رنج رهایی خواهی یافت ُ | وآنچه را که دراین خراب اباد میجستی در کاخی \پرشکوه \پیدا خواهی کرد ُ چرا که روحت آزاد است |مگر نمیبینی.|که ترا میخوانند وآوازت میدهند ؟ تو خود یک شهنشهی ُ ||تو خود تنها داور خویش هستی برای آنکه هیچکس درباره تو از خود تو سختگیر تر نیست .چه باک اگر آن مردم نادان با تو دشمنی کنند بگذار آن احمقان در آستانه معبد مهر تو که آنچنان شعله میکشد آب دهان افکنند وبا سبکسریهای احمقانه خود پایه های مشعل ترا بلرزانند اما آن پایه ها محکم ودر زمین فرو رفته اند وفروزانند وسر بلند .محال است روخ هریک از ما راز دل دیگر یا بداند ودریابد ویا به غم پنهانی او پی ببرد ُ……امروز سومین روزی است که چهره ترا در خیال دارم وبیادت هستم ُ چرا؟تو تنها کسی بودی که روح مرا شناختی و به آن پی بردی بی آنکه آنرا ویران سازی ُ ما غیراز سخنان عشق چیزی بهم نگفتیم هردو پاهایمان درگل بودُ هردو زنجیر بر پاهایمان بسته بود روح هریک از ما راز دل دیگری را درمیافت وپی به غم او میبرد من تنها یکبار ُ بوسه بر سر انگشتان تو زدم ُ تنها یکبار ُافسرده ترم از نفس باد خزانیکان نوگل خندان نفسی همنفسم نیستصیاد ز پیش آید وگرگ اجل از پیآن صید ضعیفم که ره پیش وپسم نیستبیحاصلی وخواری من بین که دراین باغچون خار بدامان گلی دسترسم نیست پایانثریا / اسپانیااز دفتر روزانه !!!یکشنبه -
روح این یخ بستگان
ثریا ایرانمنش« لب پرچین»این توده های یخ را ُ گر آفتاب گیردسامان خفتگان را ُ یکبار آب گیردخشم سپپید گردون در انجماد مدفونسیلی شود خروشان راه شتاب گیرد ….سیمین بهبهانیسر انجام پیروزی با بردگان است ومن مجبور شدم با یک خط نا متناسب ودرشت مانند دندانهای سگهای هار وجا بجای حروف با یک کیبورد فارسی زشت بنویسم . در باره کی وچی ؟در باره قدرتوپرستش وستایش آن .همیشه پرستش با قدرت همراه وروبروست وهیچگاه نباید از یک قدرتمند سیوال کرد حق پرسش نیست باید آنقدر بمانی تا قدرت او رو به باتمام رود ویا دربی نهایت دست نخورده باقی بماند .در حال حاضر من پیایبندی به یک خدای نادیده دارم گاهی اورا میبینم وحس میکنم وزمانی گم میشود ومن حق ندارم بپرسم کجاست اوپاسخی من نخواهد داد .بستگی به عنایت وبزرگی اودارد واین عنایت هیچگاه دریک دیالوگ نوشته نشده است ودرهیچ کتابی نیز روایتی پیدا نخواهم کرد .روز گذشته انجیرهای خشک صادارتی ترکیه را میجویدم وبیادم آمد که در کتاب آسمانی نون وانجیز هست ُزیتو ن وشیر هست ُدختران وپسران خوبروی وجویبار عسل بنابر این من دربهشت هستم !حال اگر اهریمنی میخواهد مرا فریب بدهد باز دل خودم میخواهد ُ گاهی انسان دوست دارد فریب بخورد ویا با فریب دلخو ش باشد .قربانی کردن عقل سبب گریختن عقل از قربانی خود میشود وچه بسا دیگر برنگردد همچنانکه دیگر در سر زمین پدری ما برنگشت جایش را چیزهایی گرفتند که در هیچ کتاب ومکتبی نه خوانده ونه نوشته شده است .خوب : پسر گر بنزد تو بود خوارکنون هست پروده کردگارنه دیگر میلی ندارم برگردم به عقب آب رفته از جویباررا نباید دوباره نوشید ونباید نگاهی به پشت سر انداخت .باید به جلو رفت برای بقای خود وجاودانگی آنچه که نصیب تو شده است نباید قربانی شد آنهم قربانی که ادیان برایمان ساخته اند هیچ چیز در آن زمان از روی تفکر نبوده است بلکه تنها رویاها در محیط بیابان وصحرا وآسمان پرستاره بوده است حقیقتی در میان آنها نیست ُ افسانه اند مانند افسانه های والت دیزنی گاهی لذت میبریم وزمانی خشم مارا بر میانگیزد .اوف ! این خط انقدر درشت است که دیگر جایی برای اظهار نظرهای بی مصرف من نمیگذارد .ثتوفان فرو نشیند وآنکاه جام دریانقش سپیده دم را ُ در باز تاب گیردکرباس تیرگی را شمع شفق بسوزدوآن آفتاب روشن ُ از رخ نقاب گیرداین روح زمهریری با این رکود وپیریگرمی گمان ندارم ُ کز افتاب گیردپیغام گرم خورشید ُ بر نخلها نتابیدکز خوشه های زرین ُ شیرین جواب گیردپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین »اسپانیا /۳/۱۱/۲۰۱۸ میلادی !





