Category: General
-
بانوان آهنین !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!شب دوش از گرسنگی تا صبحخواهر شیر خوار من نالیدسوخت در تاب وتب برادر منتا سحر درکنار من نالیدمن اجازه ندارم درباره خیلی از مسائل روز بی پرده ویا بعنوان یک معترض سخنی برانم همینقدر که این « تایتل را رژیستر »کرده ام کلی هنر بخر ج داده ام من نه بعنوان روزنامه نگار ونه خبرنگار هیچ اجازه ای ندارم تا درباره مسائل پراهمیت روز قلم فرسایی کنم آزادم درهمین چاردیوار خودم !بهر روی[ برگسیت ]در سرنوشت ماهم دخالت دارد اما کجا وچه کسی حاکم بر سرنوشت خویش است ؟ روز یکشنبه آخرین روز وآخرین گفته درباره این اوضاع موهوم وپیچده به سرانجام میرسد وپرچم اروپا از کنار پرچم بزرگ بریتانیای صغیر وکبیر برداشته خواهد اولین بانوی آهنین خاور میانه وجنگ را بهمراه داشت واین دومین درست کاریکاتو راو شده میل دارد درتاریخ نامی از خود بجای بگذارد اما آن یکی .واقعا آهنین بود زیر بار حرف زور نمیرفت این یکی مانند بچه ننه ها دست دست \پدر بزرگ دارد ! وقلاده گردنش نشان بردگی وبندگی اوست .بریتانیای صغیر سخت گرفتار است حال دلش برای کلونی های خودش تنگ شده دلش برای امپراطوری دنیا تنگ شده سگهایش را این سو وآن سو میفرستد تا بوبکشند ُ پرتغال قدرتمند امروز گرسنه است واسپانی که روزی سلطان دریاها بود اینک مانند ( من) درگل وامانده جبل الطارق را ازدست داده است حال چه بسا آندالوسیا را نیز ازدست بدهد هرکجا \پای میگذاری گویی دروسط لندن نشسته ای !خبری از آنهمه فرهنگ کهنسال ورقصهای فلامنیکو وجشن های روزانه وشبانه نیست همه گرسنه اند وبیکار !آقایانی که درکمون اروپا تکیه بر صندلیهای چرمی بزرگ خود داده واتومبیلهای ضد گلوله شان درانتظارشان میباشد سخت گرسنه اند وبدهکار ! حضور سرخ ها اندکی لرزه براندامشان انداخته است .ودیدم که ماریانا راخوی چه بموقع دست از سیاست کشید ورفت دوباره درمحضر خود نشست تا سند هارا مهر بزند مردی محترم ُ خانواده دوست ومومن بود اما سیاستمدار خوبی نبود مدتی از او استفاده کردند وسپس رهایش ساختند .نه میتوانست بکشد ونه گذاشت که کشته شود رفت دیگر نامی هم از او برده نخواهد شد .دیگر من نمیتوانم تنها به یک جا بیاندیشم حال باید به همه دنیا بیاندیشم به گرسنگانی که هرروز بر تعداشان افزوده میشود وقاتلانی که هروروز تیغشان برنده تر کثافت وبوی تعفن سکس ومواد همه دنیارا فرا گرفته دیگر کسی رغبتی ندارد تا به آوای ناقوسها گوش فرا دهد عده ای محو صدای بلند وانعکاس دار زیر گنبدها شده اند وخیال میکنند سعادت در آنجا نهفته است .وما مانده ایم در « فعل مجهول» !فعل مجهول فعل ان پدری است که دلم را پر دردکرد وپرخون ساخت وشب از گرسنگی بیخواب بودهم خود وهم خوانوده اش . فعل مجهول این است که ناگهان مراسم سالگرد خانواده « فروهرها »سر دسته قتلهای زنجیره ای برپا شد ومردم رویشانرا به آن سوی چرخاندند ویادشان رفت که کا رگران حقوق یکسال خودرا نگرفته اند وتجمع کرده اند ودیگران را نیز ودار به شورش کرده اند ُ بلی همیشه نمایشی هست که ترا سرگرم کند وفراموش کنی درد از کجا بر میخیزد نقطه دردرا از مغزت بیرون میرانی وبه تماشای سیرک میروی . وفراموش میکنی که فرو شکوه سر زمین تو که چشم گردون را خیره میساخت از یادها رفت وحال تنها اشک گرمی در چشمانت مینشید وکلامی که ترا به لرزه درمیاورد ونگاههای یاس آلودی که دیگر کم کم پلکهارا رویهم میگذارند تا خاموش شوند برای همیشه .طوطیان شکر شکن ومرغان سخنگو ترا با افسانه های تکراریشان سرگرم میکنند خوش زبانند وشیرین بیان مهم نیست در دنیا چه میگذرد آنها بکار خویش سرگرمند وشب را نیز به آن کار دیگر !!!فعل مجهول همان فعلی است که مجهول است ونا شناخته .همان فعلی است که پدری ترا میسوزاند زیر حریق هوس وشراب وعشق مادری میسوزد در فضای بی پناهی . ثثریا ایرانمنش « لب پرچین » !جمعه تاریک وسیاه برای مشتاقان خرید !اسپانیا /23-11-2018- میلادی ! -
که مرا حادثه بیخانه کرد
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !ما همیشه چشم به پشت داریم نه رو به جلو ُ امروز میان دو احساس متضاد دارم با خودم میجنگم ُ این جنگ بهر روی برنده ای دارد وآن تبعید ابدی من است ُ باید برای دادن رای به انتخابات \پارلمانی برویم واین یک قانون است ُ حال امروز فکر میکردم که درایران گذشته ما هیچگاه رای ندادیم ! صبح بلند میشدیم ودر روزنامه ها میخواندیم که فلان بانو یا آقای روزنامه نگار وکیل ونماینده مجلس شد ؟! اهه!فردا شهردار سناتور میشد ! پس فردا فلان نویسنده سناتور انتخابی میشد !۱ نه اینچا خا ازاین خبر ها نیست برای هر فرد قانویی وضع شده وهر فرد موظف به اجرای آن است مگر آن پدر خوانده ها که درهمه جای دنیا فراوانند مانند الان سر زمین مصادره شده من به دست حسن بنفش ویا بقول آن مرد حسن قطیبه ! نه آنجارا رها کن قانون من بزن تو بخور وقانون زور است . اما اینجا قانون بر همه جا حاکم است حتی در بیمارستانها تا زمانی که \پای من در در راهروی بیمارستان است همه \پرستاران ودکترها مسئول جان منند مگر اتکه خودم بیرون بیایم باید کاغذی امضا کنم که خودم با پای خودم بیرون رفتم اما درییمارستانی خصوصی مانند همه جا ی دیگر ……بهتر است درز بگیرم .بین دو احساس ایستاده ام چرا سر زمینمرا ازدست دادم ؟ چه کسی مسئول آن بود چه کسانی وچرا باید آنقدر ضعیف و بدبخت باشیم که کشورهای دیگری برای ما تکلیف روشن کنند چشم به دست انگلستانی دوخته ایم که بوی گند ان عالم را برداشته ویا امریکا که خود دارد ا زهم میپاشد ُ چرا امروز همه از آن کارگران گرسنه کارخانه جات حمایت نمیکنیم ومیگذاریم جلادان آنهارا شکنجه بدهندآنهم با نام ؛ دین چیزی که دیگر دراین عالم خریداری ندارد ! چرا حمایت خودرا از فلان آرتیست جهان صرف میکنیم اما سر زمینمان را فراموش کرده ایم ! و چرا چیزی را بنام « قانون » نمیشناسیم ؟ چه وقت چشمان خودرا باز میکنیم وبیدار میشویم ؟ کی ؟ چه موقع ؟ تنها افاده ها طبق طبق نسل گذشته را دیدم افاده هایشانرا بخوبی لمس کردم زخمهایشان هنوز درروی پوست لطیف ونازک من بجای مانده عجب آنکه بچه ها خانه ها چشم به دهان ننه جان یا باباجان دوخته بودند وبه همان چشم بمن مینگریستند ُ یک غریبه ! از ولایتی دیگر ! از دینی دیگر ! حال نگاهی به دربار پر بار اربابتان بیاندازید یک ارتیست درجه سوم امریکایی را روی سرشان گذاتشه اند .نه ُ من از خاکم فرار نکردم ذرات آنرا مانند سرمه برچشمانم میکشم ُ من ازدست شما مردم فرار کردم وبسوی غرب گریختم وخانه کردم ُ خانه ای که نه متعلق به من است ونه اختیار زمین آنرا دارم بچه ها همان بچه های کارند با شکل دیگری نامش چیز دیگری است !شب گذشته چنان درخواب غر ق بودم که بیدار نشده ناگهان خودرا دروسط راهرو دیدم ! کجا میروی ؟مدتی طول کشید تا حواسم را کاملا به دست اوردم ُ چه خوابی میدیدم ؟ نمیدانم ُ هرچه بود یک فرار بود – فرار ازکی ؟ وکجا ؟ نمیدانم خوشبختانه دیگر آنقدر رشد کرده ام که دچار تزلزل شخصیت نشوم اما نمیتوانم فراموش کنم که کی بودم ! کجا بودم ! چه ها کردم ! همه خاک شدند خاکستر شدند وتنها چند آلبوم\پاره با عکسهای رنگ ورورفته بجای مانده است ومن تنها ُ تنهای تنها دریک خانه به دور خودم وقانون میگردم !دوستنان ؟ کدام دوستان ؟ ا زدوستی سخن میگویی که از پشت کاردش را تا دسته در قلب من فرو کرد ؟ از خواهری حرف میزنی که همه عمر باو کمک کردی وسر انجام اموالت را بالا کشید؟ از دوستی سخن میگویی که چهل سال با او دمخور بودی ناگهان اوارا درجلد یک سوسمار ی دیدی که بتو حمله ورشده چرا که نتوانستی مانند او سجاده ریارا بردوش بکشی . تونشستی از عشق گفتی ُ از مهربانی سخن راندی اینها برای تو نه نان شد ونه قبض برق را پراخت کرد ! فرزندان ؟ همه رفتند بسوی لانه خود وکاشانه ساختند ُ نوه ها ؟ آنها زبان ترا نمیفهمند ! باید زبان آنهارا فرا بگیری ! سهم تو از زندگی همین است یک سقف سفید با دیوارهای گچی وگلدانی با گلهای پلاستیکی ُ.روز گذشته گنجه امرا باز کردم ُ لباسهایم همه اندازه ام بودنداما زیر کاورها کفش های قیمتی درون جعبه ها ُ پاپوش من یک جفت کفش ورزشی است با شلوار ویک پلور ویا گرمکن ! این زندگی راحتی است زنده بگور دور از هیاهو وخالی ازهر احساسی .ثپایانگفت ؛ دیدی زیر تیغ دشمنان رونق فرش بهارستان نماند ؟گفتکش اما زجامی یا دکنکز سخن گل در بهارستان فشاندگفت – در بنیان استغنای ما آتشی فرهنگ سوز انگیختندگفتم – اما سالها بگذشت وباز دست دردامان ما آویختندلفظ تازی – گوهری گر عرضه کردزادگاه گوهرش دریای ماستدرجهان ماهی اگر تابنده شدافتابش بوعلی سینای ماست…………باز هم نباید امیدرا ازدست داد .ثریا ایرانمنش « لب پرچین »اسپانیا / ۲۲/نوامبر دوهزارو هیجده میلادی ! -
نامه
ثریا \ لب پرچین !ال. میم . ر . \ ف……..اگر میل نداری که در سیاست آنیده نقشی داشته باشی ُ چرا مبارزه میکنی ؟ خیال میکنی با شروع یک دولت ائطلافی یا شورایی جایی برایت تهیه میکنند وترا به خانه ات میرسانند ؟ نه ! اگر آن سر زمین را تکه تکه نکنند واگر یک ملای مکلا بر سر کار نیاورند واگر قوچعلی ادعای وزاثت آنرا نکند ُ واگر اینها به همانگونه حکومت یکصد ساله بمانند ُ بهر روی روزی دست از مبارزه برخواهی داشت واگر همه اینها برعکس بود .شخصی مردمی ودولتی متخصص روی کار امد ُ آید ترا زنده میگذارند وپاداشت را میدهند ؟نه ! عزیزم ُ این ملت کارش کشتن است چه روح ترا بکشند وچه جسم ترا از بدو تاریخ هجری نگاهی به دولتهایی که بر سرکار بوده اند بکن . درهمان زمان \پهلوی نیز بعناوین مختلف انسانهارا بی صدا سرشانرا زیر آب میکردند مانند افشار طوس وبقیه وعده ای فراررا بر قرار ترجیح میدادند فسیلها هنوز تا آخرین نسلشان زنده است مانند کرم شبتاب میدرخشند –با آقازاده های نوچه ها چه خواهی کرد که مانند کرم تخم ریخته اند وهمه جا را لبریز از وجود منحوسشان کرده اندمتاسفم من نه فیسبوگ دارم نه تلکرام ونه راهی دیگر که برایت بنویسم وبپرسم با آن جمعی که گرد خود آورده ای وآن دوستان ! مانند زمزم بهار وغیره چشم من آب نمیخورد که تو جان سالم بدر ببری این را از روی کنجکاوی مینویسم دوستی درمیان خیل این جمع نداری همه یکپارچه دشمن تواند عده ای از فرط حسادت / عده ای خودرا صاحب فهم سیاسی میدانند وعده ای هم دنباله رو هستند وچشم به دست ننه دارند تا مانند او غربیله کنند . شاید هم آن ننه که در پاریس \پرجم به دست درانتظار است بتو وعده های داده درآن صورت دیگر از چشم همه افتاده ای بهر روی این را برای کنجکاوی خودم نوشتم ملتی که تو از انان نام میبری دیگر وجود خارجی ندارند این نوچه های همان لاتهای سر گذر قلعه وبا چنار ودروازه دولاب وکوره های آجر پزی هستند – بهترینشان خودرا دراختیار امنیت وامام ورهبر گذاشت . به هر روی امید است درراهی که گام برداشته ای موفق باشی شاید من از پشت \پرده بیخبر باشم .امروز دراثر یک خبر ویک حادثه همه امید خودرا ازدست دادم ودانستم که هیچ نمیدانم. ثریا -
زهری که بیرون رفت
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !| شب وکولاک رعب انگیز وحشی |شب وصحرای وحشتناک وسرمابلای نیستی ٰ سرمای پرسوز| حکومت میکند بر دشت و برما |چند روز پیش نوشتم حالم درست نیست ُ مانند مسمومی که سم را خورده وحال یا باید آنرا هضم کند وجان بدهد ویا آنرا به هر طریقی هست بالا بیاورد ُ زندگی با سم بسیار سخت بود سر انجام آن زهررا بالا آوردم وحال راحترم هرچند که دیگر در پی پیامی ونامی وخبری نیستم اما هنوز سرم دچار دوران است .نمیدانم در آن سر زمین چه میگذرد وچه کسانی برخاسته اند وچه کسانی سر جایشان نشسته بی تفاوت – برایم باید تمام شود همه چیز را کنار بگذارم ـ حال باید بفکر این سو باشم بفکر رای که باید به صندوق بیاندازم طبیعی است که همه سر زمنیها مارا زنده نگاه میدارند برای روزهای انتخابات مانند گله بسوی ………روان شویم وآرای خودرا به صندوق بیاندازیم درحالیکه میدانیم در پشت پرده وپنهانی انتخابات بین خودشان شروع وتمام شده است مسئله منافع ورابطه هاست نه ضابطه . زد وبند های سیاسی بین کشورهاست ما مردم برایشان ارزشی نداریم ُ وجود نداریم –یک شرری از یک عشق هویدا شد دوش نا پدید گردید وگم شد واین عقل بود که نهیب زد : خوب تماشا کن \ شهر شهر فرنگه \ راهها وواسطه ها همه اغیارانند تو خودرا داخل آنها مکن هنوز راههارا نسنجیده ای وآموزه هارا نیاموخته ای شناخت بین منجی وتو سالهای وقت لازم دارد تو یک کشش را نامش را عشق گذاشتی وبخود وبقیه رحم نکرده حقیقت را فراموش کردی ؟ چرا تو همیشه درون زباله دانیها به دنبال مروارید میگردی ؟ مروارید دردریاها واقیانوسها که آنهم به مرور زمان گم شده ودردل نهنگهای روی زمین ساخته وپرداخته میشود .تو خود گوهری ویک کشش گوهری در سینه داری آیا از ترس گم شدن بود ؟ با خود میاندیشیدم شاید او روزی آنشدانهارا دوباره روشن نماید وما دوباره دور آتش برقصیم با پیراهن های سپیدمان ُ واین غایت ارزوی من بود دیدن ونفهمیدن را باید بیاموزم امروز بازار سود ها وتجارت سیاست هاست با گذشته ها کلی تفاوت دارد امرو زهمه نگاهها سود جویانه است تو تنها یک ابزاری ُ یک آلت ویا وسیله . این راهها همه وسیله اغیارند وواسطه ها و توبا درک وکشش غریزی خود باید بدانی که راه وروش آنها چیست ُ برای چندمین بار داری پایت را درون یک گودان پرلجن های چسپیده میگذاری ؟ .راه رفتن مهم نیست ُ باید دید چگونه راه میروی واین تو که رهروی – راه را بر میگزینی نه باکشش ورویا بلکه با یک حقیقت گویا .[عطار] این گمشدن را سروده است گم کردن وگم شدن ُ انسان چیزی را گم میکند وبه اندیشه جستن آن میافند سپس متوجه میشود که راهرا گم کرده است وگم کرده را نیافته تکه ای از خودرا در راه بجا گذاشته حال غیر از یافتن آن گم شده باید تکه های که بجا گذاشته را نیز بجوید واین ارزش چندانی نداشت که تو تکه ای ازخودترا بجای بگذاری ….وچه خوب شد که آنرا بالا آوردی به همراه زرداب وصفرا .حال تنها یک زخم « گمگشتگی » در برخورد با آن در سینه ات باز شده ومبدل به یک درد عضلانی گردیده است خوشبختانه به زودی آنهم رفع میشود .{ نه مارا گوشه گرم کنامی –شکاف کوهساری – سر پناهی }+ نه حتی جنگلی کوچک – که نتوان –در آن آسود بی تشویش – گاهی }پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا / 21-11-2018/ میلادی ……اشعار متن : میم / اخوان ثالث ! -
ما آدم بشو نیستیم
بلا نسبت بعضی از سروران وبانوان مبارز وتوانا روی سخنم به بقیه میباشد !مدتهاست که مردم فریاد میکشند و مدتها ست که تظاهر میکنند تازه دوهزاری آقایان خوش نشین افتاده وکمی باسن خودرا تکان داده که خوب حال ما اهل سیاست نیستیم ومیلی نداریم که وارد گود آن شویم یا کاره ای شویم تنها میل داریم رابطه فقیه را با ودین اسلامرا با سیاست جدا کنیم ُ همین ملاها از روزن اطاقشان اوامر را اجرا کنند ودوباره جزیه بگیرند !یکی که اشعار آهنینی میسراید هما ن مجنون مجاهد دیگر ی جاده را برای مریم بانو دارد صاف میکد خوب که چی میخواهید ایران را به دست قوچ علی بدهید ؟ واین گفته ها واین رفتار بافت فرهنگی ملتی را نشان میدهد که مانند ماهی حافظه تاریخی ندارد اصلا حافظه ندارد از روی کتاب میخواند یا رونویسی کرده جلویش میگذارد مردم بامید شما برخاستند ! خوب بنابراین ؛نه مرد مناجاتم ُ نه رند خرابایتمنی محر م ومحرابم نی درخور خمارمنی مومن توحیدم نه مشرک تقلیدمنی منکر تحقیقم نی واقف اسرارماز بس که چو کرم قز بر خویش تنم هردم\پیوسته چو کرم قز در پرده پندارمبنا بر این با چنین علمی همه جا باید با حیرت روبرو شد ویا شاید اربابانمان درکیسه مار گیری شان یکی از <ان ملاهای مکلا را شسته ورفته بر سر مان سوار میکنند کاسه همان کاسه وآش همان آش تنها کمی روغن داغ بیشتری روی آن داده اند .خوابم نمیبرد ُ در رختخواب غلط میخوردم وگفتم تا ننویسم محال است تا صبح بخوابم حالم از این مردان اپوزسیون بهم خورد مردان که چه عرض کنم فسیلان بازنشسته وچند بچه نوچه با چند کتاب زیر بغل .مرد عاقل را کجا میشود یافت ؟ حیرتی در میان جمع اضداد درمیان گزینش ها دردامنه بی عقلی ها وخوش خیالی ها در دامنه مقام وتضاد منافع اینهارا نمیشود دریک کاسه جمع کرد .چرا از گذرهای تاریک رد نشده اید تا شگفتی ها راببینید زیباترین زیباهایی را وتاریکترین زوایای را حال چه کسی میتواند آن خانه را بروید وتمیز کند بی آنکه از نوکز سابق مطبخ کتکی نخورد .واقعا دستخوش دارید همه شما اعم از <ان مشیرالدوله تریاکی که سالهای نشست قصه حسین کرد وابن یزید را برایمان از روی کتاب خواند تا آخرین آنها که با نوک پنجه به ریش این وان آ ویزان است .همه راهها باز است واسطه ها نیز فراوانند باید جانشینی یافت یک انسان با گوهر انسانی وشرف تا راه رفتن روی ریل را بداند ما چه چیزهایی را که ازدست ندادیم اخلاق – روش ُ فرهنگ ُ حتی خط وزبان مان را حال <اقایان تازه کمی خودرا تکان داده اند درانتظار قوچعلی هستند تا فرمایش فرماید برویم یا نرویم ؟! متاسفم برایتان . واقعا متاسفم .اینجا راحتیم / عادت کرده یم چلو کباب ومحصولات عالی صدف هم هست آزادیم \پولی میرسد قمارخانه بغل دستمان فاحشه خانه انطرفتر وامامزاده وخانقاه هم داریم کلیسا هم اگر لازم بشد باندازه کافی یافت میشود / برند های شیک هم داریم !همه از ترس گم شدن تنها از سوراخ دیوار به درون نگاه میکنند همین وبس . باشد تا صبح امیدتان بدمد . با \پیروزی ایرانیان واقعی ووطن پرست .نه زر پرست .سه شنبه شب ۲۰ نوامبر دوهزارو هیجده میلادی / اسپانیا /……………………………………………………………………………….واین آخرین ترانه من است برای زاری کردن دیگر کافی است .ثریا . -
گمشده
ثریا ایرانمنش « لب پرچین» !……. گفت دیدی با زبان پاک ماکینه توزی های « آن تازی» چه کرد ؟گفتمش فردوسی پاک رایدیدی اما در سخن سازی چه کرد ؟گفت : دیدی پتک شوم روزگاربارگاه تاجداران را شکست ؟گفتمش – اما اشک خاقانی چو لعلتاج شد بر تارک ( ایوان ) نشست——گویی چیزی را گم کرده ویا خدای ناکرده عزیزی را ازدست داده ام تمام روز بیهوده وغمگین نشستم ومرتب دکمه اورا فشار میدادم والتماس میکزدم بیدار شو ُ اما گویی و برای همیشه رفته ویا چه بسا دریک کمای طولانی بسر میبرد ُ او هم از من خسته شده بود بیست وچهار ساعت دردستهایم میغلطید حال دیگر رابطه من با آنهاییکه برنامه هایشانرا میدیدم نیز قطع شد روی گوشی ام چیزی را نگذاشته ام تنها برای استفاده های فوری است حتی فیلمی را هم دانلود نکردم .خوب ! باید تا بعد از جمعه سیاه صبر کنم وبعد از آن تا آخر ماه تا مهندس از راه برسد وبگوید نه ! نه ! او نمرده با دستهای جادویش برای چندمین بار اورا از نو زنده سازد ( تابلت را میگویم ) !!!!!شب گذشته «او» را بخواب دیدم همان عشق دوران خردسالیم را همان که میپنداشتم پنجه های طلاییش روزی دنیای موسیقی مارا زیر ورو خواهد کرد ! اما او زندگی محقر خودرا به ارگ پاد شاهی تبدیل ساخت باز مانند دوران گذشته ( در خواب ) مرا تنها گذاشت وخود به سفر میرفت وبه من سفارش میکرد که باکسی حرف نزنم !!!!گاهی فکر میکنم که این مردان هیچکدم لایق عشق ودوست داشتن نیستند آنچنان در کارهای خودشان غرق میشوند وآنچنان خودرا دراختیار آنچه که درپندارشان هست قرار میدهند که دیگر جایی برای عشق ودلدادگی باقی نمیگذارند ُ اکثر آنها برای دوست داشتن ساخته نشده اند آنها باخودشان بهتر کنار میایند وبهتر میتوانند عاشق یکدیگر شوند ! تا با یک مادینه بخصوص اگر این مادینه صاحب چند فرزند شود وسینه را دراختیار شیرخوران بگذارد دیگر بکلی از چشم آنها میافتد میشود یکی از اثاثیه خانه که گاهی گرد وغبار آنرا پاک میکنند ُ نمیدانم شاید برای همین هم هست که مادران بیشتر عاشق پسران خویشند ودخترا ن را کمتر به حساب میاورند اکثر زنها نرینه را بیشتر دوست دارند ! برای من فرقی نمیکند همه فرزندان منند کاری به نر وماده بودن آنها ندارم بیشتر به عشق میاندیشم واگر کمی از مهر آنها بمن کم شود غم سنگینی روی دلم مینشیند که خوشبختانه تا به امروز این اتفاق نیافتاده است .به دنبال عشقی هستم که دور از دسترس من باشد ُ درکنارم نباشد ! بقول عوام وگذشتدگان دوری ودوستی ! وشاید آن عشق که اینهمه سال طول کشید این بود که از هم دور بودیم همه جا یکدیگر را تعقیب میکردیم او با خشونت من بی گذشت وخونسرد وآخرین باز درسال دوهزارو چهار اورا دیدم که آمده بود تا مرا به ایران برگرداند ُ گفتم نه ! هیچگاه ! برو باهمان زنی که برایت درنظر گرفته اند عروسی کن تا آخر عمری از تو نگهداری کند من اینجا مسیول عده ای هستم که بی گناهند و به میل خود باین جا نیامده اند . او درمیان همه لذات جهان غوطه میخورد آن دستان پاکی که روزی مضراب را به دست میگرفت ودلها را به لرزه در میاورد حال درآستینش ورق هارا پنهان میساخت وآن چشمانی وزبانی که روزی قصه عشق را برایم میخواند حال دگر گون شده وجای خودرا به ریا ودروغ داده بودند وآن نجابت وشرم وپاکی که درگذشته دروجود او غلط میخورد جای خودرا به انسانی داده بود که سر تا پا مانند لاتهای اطرافش با زبان دیگری سخن میراند ! او هم تکه ای از وطن من بود که نابود شد .گفت : دیدی دست خصم تیره رایجلوه را از « نامه تنسر » گرفت ؟گفتم : اما دفتر زیب ورنگ مااز هزاران |تنسر| دیگر گرفتگفت : از پرویز جز افسانه اینیست زان طلایی بوستانگفتمش ؛ باسعدی شیرین سخنرو بسوی |بوستان| با دوستان !پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین» !اسپانیا / 20-11-2018 / میلادی !اشعار متن : از بانوی سخن سیمین بهبهانی از دفتر « رستاخیز»….. -
عارف قزوینی
ثریا / اسپانیا « لب پرچین » !چه داد خواهی از این داد خواه پوشالی ؟ز شاه کشور جم ُ جایگاه پوشالیبجای تخت کیانی وتخت جم مانده استحصیر پاره بجا وکلاه پوشالیبقدر سر یک مویی عدو نیاندیشداز این ؛ سپهبد واز این سپاه پوشالیز آه سینه پوشالی آتش افروزیمبکاخ وقصر وبارگاه «امام » پوشالیببین چه غافل و آرام خفته این ملتچو گوسفند در آرامگاه \پوشالیپناه ملت مجلس بود چو گردد چاه !!!پناهگاه – بسوز این پناه پوشالیبهار آمد وعارف نمیشود سر سبززباغ و لاله خرم گیاه پوشالیدوشنبهتقدیم به ؛ کنگره ایرانیان . -
درخروش باد
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !در حال حاضر مهم نیستت کجاییم ودر چه سر زمینی زندگی میکنیم مهم آن است که چگونه باید خودرا از دست حوادث طبیعت که ناگهان همچو بلا بر سر ما ظاهر شد خودرا نجات بخشیم ُ امروز دیگر اتومبیل به درد نیمخورد باید قایقی ساخت وبر آن سوار شد وشناور درمیان آبهای گل آلود ومسمو م کارخانه جات به حال سکوت نشست .دیگر مهم نیست درکدام سر زمین جان میدهی قایق روی سیلابهای شناور ترا میبرد ُ تنها کار ما این است که مرتب از حال یکدیگر با خبر شویم ؛خانه تو نریخته ؟اتومبیلت را آب نبرده ؟سقف تو ویران نشده
دررفت وامد میان اینهم آب چگونه خودرا به دفترت میرسانی ؟ …..این سر زمین را برای بارانهاهای سیل آسا نساخته اند برای آن ساخته اند که چند روزی توریست ها زیر آفتاب داغ آن خودرا بسوزانند چهل سال است که حزب سوسیال بر این جا حاکم است حال درحال حرکت بسوی دیگر ی میباشند انتخابات شروع شده ومن درفکر این هستم که بیخود نبود شهردار ورییس حزب فاخر ! برایم تبریک تولد فرستاد ومرا شهروندی ؛ عالی نامید ه وبمن افتخار کرد ند ! دوم دسامبر باید برای شرکت درانتخابات خودرا آماده سازم ……چهل سال است که حزب سوسیال این قسمت را دردست دارد زمانیکه من وارد این سر زمین شدم جناب فیلپیه گونزالس از شهر سویل مشغول تدارک انتخابات ونخست وزیر ی بودند وپس از آن اسپانیا وارد کمون اروپا شد ! درست چهل سال از آن تاریخ میگذرد ومن تازه وارد بی خبر از هر زد وبندهای سیاسی از کمبریج وکاشانه ام دست کشیدم وباین سو آمدم تا زندانبان مرا دربند نکشد وعجب آنکه به دنبالم آمد دیگر راه فراری نبود ماندگار شدم میخ کوب شدم ُ انه این سر زمین را برای این سیلابها نساخته اند . سیل وارد خانه ها شده مردم تنها کارشان شستن وپاک کردن زمین ا وریختن گل ها ولجنه به بیرون است وآب مانند یک رودخانه طغیان کرده همچنان درکوچه های شهر روان است ومن ؟ ! نگران جاده .واحساس شدید گناه که چرا آمدم ؟!.دیگر مهم نیست درکجاایستاده ای اول باید جان خود وفرزندانترا نجات بدهی بالکون خانه من هر آن درحال فرو ریختن است خوشبختانه رفت وآمد در زیر آن کم است درغیر این صورت چه فاجعه ای ببار میامد ُ تمام شب باران میبارید ومن ؟ در فکر کی وچه کسی بودم ؟ فراموش کردم شام بخورم وتابلتم ناگهان ازکار افتاد ظاهرا به کما رفته ! مهم نیست دیگری را بر میدارم از این اسباب بازیها زیاد دارم !!آنهمه شورش وغوغا واعتصاب کشت وکشتار درآن سرزمین پدری من بدون کوچکترین اشاره ای بی هیچ پوشش خبری بیصدا از روی ان میگذرند اما فلا ن مردک قلدر در فلان دهکده یک ته سیگا ر را روی زمین زیر پا له کرده معرکه میگرند ! باین میگویند سیاست وزدبند های سیاسی !گویا رعد وبرق روز گذشته بر نوک یک آنتن درشهر ماربییا برخورد کرده وساختمان دچار آتش سوزی شده از ان هم زود گذشتند ! درحال حاضر تب انتخابا ت در رگها نشسته وتنورش داغ است .چرا ؟ حال من گرفته ؟ چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ احساس بدی دارم ! از ساعت چهار بیدارم وساعت شش یک قهوه نوشیدم وحال درحال نوشتن فرمایشات بیهوده هستم اما چیزی دردرونم مرا دچار یکنوع دلهره کرده است ُآیا تو میدانی رفیق ؟!آیا تو خواهی رفت ؟آیا دست از همه چیز خواهی کشید ؟آیا مرا بفراموشی خواهی سپرد؟من دراین سیلاب خروشان میان مردمانی بیچاره تراز مردم سر زمین خودم دارم بیهوده دست وپا میزنم ُ .میدانم که تمدن امروزی رو به فناست ومیدانم که همه درحال رقص روی یخها میباشند ومیدانم که به زودی همه چیز به پایان میرسد . اما تا آن روز باید درکنارم بمانی . ثپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا 19.11.2018 / میلادی ! -
هر غروب
تو هر غروب گذر میکنی بخانه مناما دریغ درها بسته وپنجره ها خاموشند !روز گذشته سری ببازار کالاهای مدرن تکنو لوژی زدم به وبه قیمتها بهتر است حر فی نزنم برای نو کلاسها خوب است تنها یک لپ تاپ دیدم قیمتش برای جیب من کمی زیاد بود یعنی در واقع برای سرم زیاد بود یکهزارو صدو پنجاه یوروی ناقابل رفتم به طرف تابلتها خوب آی پد بد نبود حال در انتظار جمعه سیاه هستم تا قیمتها بشکنند ،امروز رعد وبرقی در آسمان زد که درتمام عمرم نه دیده ونه شنیده بودم برق رفت وگفتم که پنداری این رعد وبرق الان از شیشه میگذرد ومارا خشک میکند در تاریکی نشستم ونشستم تا برق آمد جناب اینترنت هنور دارند خود را آرایش میکنند که کم کم نمایان شوند گاهی هم این تابلت گویی مانند کش بند تنبان بعضی ها در میرود ر یعنی کنترل خودرا از دست داده با اینترنت قهر میکند مدتی باید صبر کنم تا دوباره بهم وصل شوند وشربت وصال رابنوشند فعلا هوا بارانی ومن نگران جاده ها ورفت وآمد همه هستم بخصوص بچه ها .نه کاری نمیشود انجام داد هوا سرد بارانی ونمناک بهترین کار این است فیلمی بگذارم وبه تماشا بنشینم اما خودمانیم د هنوز دلم در بازار تکنیکهاست ودلم پیش آن لب تاب مسی رنگ که باندازه یک دفترچه نازک وبدون برگ باریک بود ا خوب که چی ؟تابلت را میشود شبها در بغل گرفت وبه موسیقی گوش داد آن لب تاب نمایشی است حالا چند تا دارم ؟ اولین کامپیوتر با تنوره بزرگش هنوز خالی نشده ه درونش پر است دومین لپ تاپ درون چمدان است وهنوز نیمی از نوشته ها وعکسها درونش خوابیده سومی روی میز افتاده گاهی یک توسری از من میخورد بسکه تنبل است !! چهارمی عزیز دردانه ومخصوص دفتر !!!!میباشد این تابلت هم بیچاره دیگر به گریه افتاده وبمن میگوید رهایم کن منهم به او قول دادم بعد از جمعه سیاه نه آن جمعه ای که مثجاهدین وانقلابیون نامشرا به رخ دنیا کشیدند -نه !همان بلک فرایدی که همه چیزهای آشغال نصف میشوند اوف چقدر آشغال توی این مال ها پیدا میشود زباله دانی است بهرروی فعلا در اطاق یخ بسته با دستهای یخ کرده مشغول همان بافتنی کذایی هستم وگاهی سری به او میزنم او که مرا در میان دستهایش جای داده تا کمی گرمای را احساس کنم / تا بعدروز یکشنبه غمگین هیجدهم نوامبر دوهزارو هشت !!! -
نوشتن !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین « !نوشتن فرزند ضرروت است – ضرورتی که از ارتباط انسان وتولد او با او زاده میشود میل به نوشتن دربعضی از نویسندگان به یک تشنگی آتشین تبدیل میشود واگر این شعله خاموش شود ویا بنوعی از آن دور گردد بسیار دچار تاسف وتاثر میشود .یک قوه ویک قابلیت جزیی را نباید با هوش سر شار والهام حقیقی مخلوط کرد بنظر من یک نویسنده میتواند در تعیین سرنوشت سر زمینش نقش بزرگی داشته باشد ( مانند نویسندگان چپی وخود فروخته ما) که با چند جلد کتاب وچند چرند وچند شعر بند تنبانی خودرا خدای عالم علم دانستند وهنوز هم دست هم دست پروردگان ودوستان آنها دست نمیکشند . انسان همینکه تهیه احتیاجات ابتدایی خودرا تهیه کرد میل دارد دست بکاری بزند که برای او وسایر همنوعش مورد قبول وتاثیر را روی جامعه اطرافش داشته باشد سودای بزرگی در سر میپروراند تا صاحب یک شخصیت ممتازی گردد یک قوم دلیر وپهلوان پرور حاصل سعادت خود را درهمین راه میباند در دلیری وبی پروایی دریک ملت متمدن امروز همه میل دارند سیاستمدار شوند وقبایل وحشی همیشه این سودا درسرشان هست که در آدم کشی وغارتگری مرد میدان باشند !اکثر نویسندگان و فیلسوفان ودانشمندانی که دل باین سودا سپرده اند اکثرا درتنگدستی وفقر وفلاکت وگاهی با عزت نفس زندگیشانرا به پایان برده اند اما نامشان همیشه جاودان است .برای شروع واینکه چگونه یک ملت میتواند به اوج برسد ویا به فقر وفلاکت بیفتد یونان قدیم را میتوانیم درنظر بیاوریم ؛سقراط – ؛ افلاطون ؛ که فلسفه دنیارا بوجو آوردند هومر که از دوچشم نابینا بود وتاریخ دنیارا ازروی او کپی شد همه آن نوسندگان آن زمان هیچکدام جیره خوار پادشاهان نبودند واز خوان بزرگ آنها لقمه ای نمیربودند شاید به همین دلیل هنوز نامشان از خاطره ها محو نمیشود ودر میان متاخرین کسانی مانند ماکیاولی بایل ژان زاک روسو ومیلتون بوده اند که حقوق انسانی را نشان داده اند این گروه هیچگاه خودرا به شهریاران نفروختند واگر خیلی دچار فقر وتگدستی میشدند تنها روزگاررا مقصر میدانستند . یونان تا زمانیکه آن مردان بزرر را داشت حاکم بر دنیا بود با آمدن رومیان وآوردن چند نویسنده دست آموز مانند کاتول وهورااس وویرژیل که همه چندان قدرتی نداشتند آن یونان قدیم را درهم شکست ُ هوراس درجایی گفته بود اگر من متمول بودم محال بود است به نویسندگی یا چکامه گویی بزنم میرفتم درجایی میخفتم !! حال چگونه این شخص میتواند هیجان فکری داشته باشد ؟! یونان روبه تحلیل رفت روم هم چندان بزرگ نشد وسپس کم کم این بیماری نویسندگی به همه جا رخنه کرد ُ در روسیه اکثر نویسندگان از خاندانها برجسته ویا صاحبان زمین بودند در فرانسه کمتر ودر آلمان همچنین مردان وزنان بزرگی برخاستند تا رسید به خاور میانه ُ درهند هم نویسندگانی بودند که تنها دل به ملت خود خوش کرده بودن اما چه فایده که نوکر ارباب بودند واین بیماری بما هم رسید اول از خودمان وشهرمان شروع کردیم اما با توپ وتشر وایرادهای بنی اسراییلی درحالیکه هوز مردم سر زمین ما به مکتب میرفتند وچوب معلم را میخوردند شاعرانی برخاستند وبرای آنکه دست آورد خودرا برای ما بگذارند به ناچار در خدمت شهریاران ومداحی آنها گام بر میداشتند که از حوصله این نوشته خارج است .همه این گفته ها برای این بود که اگر ملتی یک نویسنده خوب ویا یک شاعر خوب ویا یک معلم خوب نداشته باشد ذهن او میپوسد ورو به قهقهرا میرود وبر سر آن ویرانی میاید که بر سرما آمد امروز تنها افتخار ما به یک نویسنده که آنهم اّ ه وناله اش تا آسمان هفتم میرود | صادق هدایت | است با آنکه دست او به دهانش میرسید ومیتوانست بهتر بنویسد تنها به محله های پایین شهر اکتفا نمود بعد هم بیماری داشت غیر قابل علاج !! که اورا به مرزخودکشی کشاند در شروع انقلاب دل به شاعران قدیم خود خوش کرده بودیم که آنها به پا بوس امام رفتند کاری نمیشد کر د شهریا رما خود مذهبی بود ومرتب برای همه این امام های قلابی نذر نذروات میفرستاد ملاهارا تقویت میکرد بامید آنکه همیشه سلامت وپایدار بماند وما دیدیم که احمد شاملوی خاین از او پایدارتر ماند واو چگونه هم سلامتی وهم تاج وتحت شهریاری خودرا ازدست داد تقصیری هم نداشت پدر رفته بود ومادر مذهبی درجیب او قرانی گذاتشه بود تا حافظ او باشد ودست آخر ماری آنتوانت از راه رسید وبقیه اش دیگر شما بهتر ازمن میدانید چون من نبودم . قفس را شکسته وفرار را بر قرار ترجیح داده وسالهای روابطی با هیچکس نداشتم همه دردهایم روی کاغذ نقش میبست .در حال حاضر هوا طوفانی وباران زا ست در آسمان اثری از نور خورشید نیست ومن میل داشتم خانه را تمیز کنم اما حال باید بنوعی خودرا سرگرم کنم تا این طوفان فرو بنشیند از تنها چیزی که میترسم ؛ باد وطوفان است . امیدوارم بانو کاترینا باین شهرک واین دهکده رحم کند ومارا درهم نکوبد . آمین !ثپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا 18-11-2018 میلادی ! -
پشت پا
ثریا / « لب پرچین » !از برای کام دنیا خویش را غمگین مکنپشت پا زن بر دو عالم خویشرا سنگین مکننخل نو خیز تو بهر بوستان دیگریستریشه محکم در زمین عاریت چندین مکن ……..جناب ضایب تبریزی !نیمه شب تشنه بودم بیدار شدم تا لیوانی آب بنوشم دیدم چراغ گوشی ام روشن است آنرا با زکردم در لیست او نام خودمرا دیدم شخصی نوشته بود که ؛خانم ایرانمنش شما مرا بیاد میاورید ؟ دنباله نوشته را گرفتم تنها چند نقطه باقی ماند وتصویر آنجناب که درانتظارشان نبودم هرچه گشتم بقیه آن نوشته را بیابم چیزی پیدا نکردم نام آن شخص گویا محمد یا محمود به درستی یادم نیست ُ گوشی من مانند خودم چندان مموری ندارد ونمیتواند همه چیز را سکرت پیش خود نگا دارد حال در انتظار کادوی کریسمس هستم تا یک گوشی مجهز کادو بگیرم !!بهر روی نه فهمیدم ونه توانستم بفهمم چه کسی چه چیزی را میخواهد بیان کند تنها کامنتها بودند که پشت سرهم بالا میرفتند هم از با ادبیترینهای ایرانی که همه چیز خودرا بیرون میریزند در بشقابی تحویل گوینده میدهند وهم کسانی که دامن اورا سجده میکردند من ابدا باین فضای مجازی واین آدمهای پشت پرده نه اعتمادی دارم ونه اعتقادی حرفهایشان وگفته هایشان نیز گاهی خارج از آنچه نامش ادبیات است میباشد . بنا براین برای این صفحه خودم کامنتهارا وهمه راههارا مسدود کرده ام تنها میتوانم بدانم چند نفر در طی روز آنرا خوانده ویا ورق زده اند ایرانیان چندان حوصله کتاب خواندن ندارند حتی بحث های طولانی را نیز نیمه کاره رها میکنند ُ بنا بر این من ابدا به دنبال یک پابلیشر ویا چاپخانه نمیگردم تا این چند خط کذایی را به دست ماشین بدهد وکل کتابهارا نیز تحویل خودم ! چون کتابخوانی نیست منهم شهره آفاق نیستم نه چندان دلبرم ونه چندان دلبند ونه چندان دلپسند ! باید هفته ای چند مطلب بنویسم که به آن میپردازم بقیه اش ذکر مصیبت است وخودمرا خالی میکنم تا سر بقیه فریاد نکشم !!گاهی چنان درگیر احساسات شدید میشوم که همه دلم را روی کاغذ میاندازم خونین و خسته برمیخیزم وگاهی چنان در گیر خشمی شدید میشوم که هرچه درددل دارم باز تحویل این دستگاه بیچاره میدهم واو هم آنهارا بر میگرداند یعنی بالا میاورد ومن خسته تر بر میخزم تا باز یچه بهتری بیابم .دیگر چیز نمانده تا آنرا آرایش دهم غیر ازیک روح که توانش از شعورم بیشتر است ویک\پیکری که خودش را هنوز محکم نگاه داشته مانند یک زندانی نیمه جان واندیشه هایی که گاهی پریشانند وگاهی کلاف سر درهم وزمانی روشن وروان .وخودم ُ در پی لقمه نانی نه بیشتر ٰ- بیشتر نمیخواهم میلی به نمایش ندارم این ماشین خود فروشی وعرض اندام را گذاشته ام برای آن نوکیسه گان وتازه به دوران رسیده ها که درگذشته یکبار از میان دره های سنگباران آنها گذشتم یکی نوه قاجاریه بود دیگری نوه قلان حاجی وسومی نوه فلان ملای ده ومن بیچاره از میان یک مذهب بر باد رفته برخاسته بودم نه این بودم ونه آن خانواده ام اهل کتاب مادر همیشه حافظش درکنارش بود پدرم خواجوی کرمانی را میخواند ومرتب میان دستفروشان کتابهای کهنه را میافت وبخانه میاورد لقمه نانی داشتیم سر چشمه ای از آب روان ودهکده ای که مالک آن بودیم بیشتر نمیخواستیم . همچیز درهم فرو ریخت وماوارد بازار برده فروشان ؛ شدیم مادر خاموش ماند پدر از دنیا رفت من ماندم بین مردمانی ناشناس حال همه تکیه به قبرستانها پرشده داده بودند واستخوانهای مردگانشانرا بر دیوار میخ کوب کرده فخر میفروختند متاسفانه اجداد من همه اعدام شده بودند !!! یا سرشانرا بریده برای قبله عالم برده بودند . بنا براین غیز از سکوت میان این نو کیسه ها چاره ای نداشتم . حال چیزی عوض نشده آنها رفته اند جایشانرا به دیگری داده اند که از آنها بدترند وخشن تر ومرده خوران سر قبر اقا وخونخواران چنگیزی . خوب بنا براین میبینید که چقدر تنهایم ؟! نه ! دلتان برای خودتان بسوزد من خودمرا دارم با تمام قدرت وسینه ای که عشق را درآن نشانده وسجده میکند .بی تو هیچم ایدوست همچو یک سال بی ایامبی تو پوچم ایدوست همچو پوسته بی بادامواز آن جناب استدعا دارم اگر گفتنی دارند به ایمیل من پیامشانرا برسانند در خاتمه باید بعرض همه اهل فن برسانم که به دنبال هیچ دسته وگروه وفرد خاصی نیستم تنها بامید کسی هستم که آن سر زمین را نجات دهد وآنکه بر آنجا حاکم میشود غیر از دستورات کوروش وداریوش کمی هم ادب واحترام وتربیت به آن سر زمین به ارمغان ببرد . از ما گذشت .ثپایانچشم خواب الوده را در گوشه نسیان گذارراه دوری پیش دار ی بار خود سنگین مکنمیچکد خون از دم شمشیر محشر انتقامپنجه از خون ضعیفان سرخ چون شاهین مکن « برای رهبر» !——شنبه شانزدهم نوامبر دوهزار و هیجده میلادیثریا / « لب پرچین » ! -
سبزترین سبزینه ها
ثریا .« لب پرچین »!سبزینه هایی آرام وخفته ُ- بی خیال ُ- دردیدگان وی گویی نور آفتاب میدرخشد اما پیشانی او زیر اخم وموهایش گره خورده است .چشمان اورا جدا ساختم امروز اورا تکه تکه کردم وچشمان اورا در آلبوم چسپاندم وآن عکسی را که باخشونت تمام بر امواج رنج ها شناور بود درکنارش نشاندم .در کنار خند ه اش امید حیات ونجات زندگی موج میزند ودر لبخند شیرینش گوی یک حرمان ورنج ابدی نهفته است در گفته هایش اشارتی تلختر وگاهی لطفش شیرین تراز شهد است .در صورت او رنجی پنهانی نهفته وهر آن با کوچکترین اشاره ای جمع میشود پروردگار اورا در گلستانی سر سبز در میان عشق وجوانی آفرید برای آنکه مورد حسد دیگران ویا مورد مهر کسانی قرار بگیرد همه باو حسد میورزند از دشمنان فهمیده قدیم تا دوستان نادان امروز او دلی ساز گار دارد ودر دلش به هرکسی مقامی وجایی داده است گویا نشانی از زاده مریم دارد شاید به همین دلیل به دلهای درمند میاندیشد .نمیدانم چگونه بر میخیزد وچگونه می نشیند پر بر گفته هایش مشتاقم وعاشق وزمانی که ابروانش رابالا میاندازد خشمی نا گفتنی بر چهره اش مینشید آنگاه میتوان فهمید که راحت تر از همه مهربانی ها میتواند لوله تفنگ را بسویت نشانه گرفته وتیر را رها سازد ُ گاهی مهربانی های او مرا مجذوب میسازد وگای دچار خشم میشوم روح من درفهم وادراک همه حقایقی نیرومند است او آرام است ومیدانم پشتوانه ای قوی دارد من مانند کورها دستمالی به دنبال هدف نمیروم من درکنار حقیقت راه میروم وسخت بر آن تسلط دارم کمتر شعور من مرا فریب میدهد تنها زمانی میرسد که میل دارم تن به فریب بدهم چرا که به آن احتیاج دارم .امروز نه وطنی دارم ُ ونه شاهی ونه راهی دردلم نهالی کاشته ام بامید آنکه روزی سبز شود گاهی در این فکرم که دیگر دراین دنیا چه کار ی مانده انجام دهم نمیدانم کمی زود تر ویا کمی دیر تر به دنیاآمدم تنها میدانم که غم زیادی بر دلم نشسته است .بعضی از سر گذشتها وماجراها در دروح اثری جاودانی میبخشند وهر چه روزگار از روی آن بگذرد محو نمیشوند واز خاطر نمیروند ُ ایکاش این خاطرات شیرین بودند اما تلخی ها بیشترند .همیشه آدمها چیزی را که دوست میدارند میکشند گروهی عشق خودرا درجوانی از بین میبرند عده ای به هنگامی که پیر میشوند وبرخی آنرا با قدرت شهوت خفه میسازند وعده ای به دست طمع اما …. آنکه از همه مهربانتر است خنجری در مشت دارد که آنرا بکار میگیرد وزودتر میکشد . پایانشبنامه ! ثریا / از پشت « لب پرچین » ! جمعه شب پانزدهم نوامبرهشتاد ویک ……… -
تولدی دیگر
به به عالی ! دوباره زنده شدم بلی مرده بودم زنده شدم دولت عشق آمد ومن پایندده شدم !!جواب آزمایشاتم رسید هیچ /هیچ چیز در میان أنهمه اوراق بد نبود تنها کمی فقط کمی چربی بد من بالا بود همان که نمیگذارد من کیک بخورم شیرینی بخورم و دسرهای خوشمزه مملو از رنگهای مصنوعب وخامه ها ی مصنوعی !بخورم جای شکرش باقی ستهنگامیکه زیر اسکن بودم تنها به یک چیز میندیشیدم به عشق/ زمانی که سیمهای جور واجور از مد رفته وکهنه دستکاه الکترو گرام به پیکرم وصل بود باز ضربا ن قلبم که آهسته میزد ناکهان تند میشد وآن زمانی بود که باز به عشق فکر میکردم تعحب نکنید من اورا درون یک قاب شیشه ای از چشم بخیلان پنهان کرده ام وهرصبح وشب اورا میبوسم وستایش میکنم وبه آن دوبرکه عمیق وزلال که از غم ایام فارغند مینکرم خوشا بحال بیخبران ونادانان (کلماتی از مسیح مقدس )تمام روز به تماشای کانالی مینشینم که جواهرات وکیف ولوازم بدلی را میفروشند محصول کارخانه جات ایتالیا وکارخانه بارکاه مقدس که همه چیز در آن یافت میشود .خوب حال باید آن شرابی را که بمن داده اند سر بکشم وآن گل سرخ زیبا را بر سینه ام سنجاق کنم وآن قلب را به درون سینه ام بنشانم واین تولد دوباره را جشن بگیرم .باز باید از آن بلندیها بالا روم وآن میله ها آهنی را بگیرم وبگویم گراسیاس سینور عشق را تو بمن هدیه دادی وسلامتی ام را مدیدن همان عشق میباشم وشمعی از نوع الکتریکی روشن کنم ودوباره سرازیری را پایین بیایم واز پشت پنجر های ساکت به هیاهوی مردمی بنشینم که بیخیال در انتظار بر گزاری عید کریسمس دور خود میچرخند در این ایام است که من غمگین میشوم چرا که این جشن متعلق بما بوده روز بیست وسوم روز تولد خورشید وپرستش میترا حال جناب کنستانینوی اول آن روز را از ما گرفته با دوروز اضافه تقدیم عیسی مسیح کرده است خوب فرقی نمیکند .بهر روی ما هم نان را پشت شیشه پنیر میمالیم ومیخوریم مانند همان که ………پایان یک دلنوشته -
برف میبارد !
ثریا ایرانمنش «لب پرچین»!این چشمهای ساخته از شیشه کار کیست ؟بی انتظار ُ دوخته بر رهگذار کیست ؟این جمله خیل آدمکان ُ با سکوت مرگدر کار گاه مانده بجا ُ یادگار کیست ؟امروز صبح جون کالینز روی اینستاگرام خودش پست زیبایی گذاشته بود که اولین برف درمنهتان نیویورک را نشان میداد !او در جنو ب فرانسه و بعضی شهر ها برای استراحت چند ماهه یا چند روزه ویا حتی یک روزه خود خانه هایی دارد !در نظر گرفتم هم اکنون روبدوشامبر ساتین زیبای خودرا میپوشد وبا دمپاییهای که مخصوص او دوخته اند وجلوی پنجره میایستد ودوربین را زوم میکند برای عکسبردار وسپس به زیر دوش همیشه داغ وگرمای مطبوع حمامش میرود و سرانجام آرایشگر مخصوص او از راه میرسد ُدر آ ن زمان هم هنگامیکه اولین برف را روی زمین میدیدیم از خوشحالی فریاد میکشیدیم ودراطاقهای گرم وبزرگ میدویدیم بچه ها برف ُ برف ُ جمعه میروم دیزین یا پلور !!! بچه ها خواب آلود چشم میگشودند اتوبوس مدرسه میامد آنهارا میبرد ومن با نگاهی به زندانبانم که همچمنان با چشمان از حدقه درامده وبف آلوده به راننده میگفت ؛ امروز خانم جایی نمیروند میتوانی بروی !؟ اوفاو که میرفت پالتویم را بر دوش میکشیدم دوان دون خودمرا بخانه دوست میرساندم ُپروانه- ُپروانه برف میبارد – ُ میایی باهم برویم در چاتا نوگا یک شکلات داغ بخوریم ؟ او عصبی با چشمانی بف آلوده از گریه میکفت ؛دلت خوش است ؟ من از این سر زمین نکبت بار میروم دارم اثاثیه خانه امرا میفروشم تا به خارج بروم اینجا دیگر جای ماندن نیست ! تو پیانوی مرا میخواهی ؟ مشتی لوازم را جلوی من میریخت ومن چند قطعه را برمیداشتم تا اقا پول آنهارا بپردازند ُ اما چی شده ؟ چرا میخواهی بروی ؟چی شده ؟ هفته پیش مرا از ساواک خواستند تا درباره شوهرم تحقیقات کنم ُ به آنها خبر بدهم مگر ممکن است که من جاسوس خاتواده ام باشم ؟ بمدرسه اطلاع دادم دیگر درس نخواهم داد ودارم میروم .خوب ُ پروانه جان همسر تو چپی چپی وزندان رفته است طبیعی است آنها ….حرفم را ناتمام میگذاشتم با فریادهای جنون آمیز او از خانه بیرون میرفتم وپای پیاده زیر برف راه میافتادم بی خبر از <انهاییکه هم اکنون در جنوب شهر ویا دهات اطراف زیر حلبی یا چادر ها زندگی میکنند وبرای گرم شدنشان روزنامه ها ی کهنه وچوب های افتاده از درختانرا میسوزانند – بی خبر از همه عالم بودم چرا که تنها درهمان حواشی خانه وفامیل میگشتم وتنها منبع خبری من روزنامه اطلاعات ومجله تماشا وکیهان بچه ها برای پسرم بود ُ نه خبر از هیچ نداشتم وامروز که صبح زود مشغول باند پیچی خودم بودم ومانند پیاز خودمرا درون چند پلورو وروبدوشامبر وغیره میپوشاندم بیاد آن روزها افتادم ُ خانه گرم همه جا یکنواخت شوفاژ حتی در توی توالت زیر زمینی هم بود و اما شوفاژ های اینجا بر دیوار مانند یک جانور نیمه مرده آویزان با هوای خشک که تنها نفس ترا میگیرد وساعتها طول میکشد تا گرم شود وصد البته اداره برق هم آخر ماه با چند رقم بزرگ از حسابت کم میکند .. همه چیز برقی است بخاری های دستی برقی بخاری حمام برقی و خوب ؟! زندگی مالیات دارد آنهم مالیاتی سنگین تنها برای آنکه ندانست وندانست وندانست وبه دنبال آزادی روحش پرواز را بخاطر آورد .امروز در خبر ها خواندم مشغول بازداشت معلمین اعتصابی وسایر مردم میباشند وطناب دار همچنان مانند گیوتین دوران انقلاب فرانسه مشغول خفه کردن است . آخرین نفس هار ا میکشند ومیل دارند تا آخرین لحظه خون بیاشامند وعکسهای چندش آوری از مردی درشوشتر که به پسران کوچک تجاوز میکرد ودرحال عملیات محیرالقول خود عکس وفیلم میگرفت !!! .ثخوش رقصی های کودکی مارا نگاه کنکاین گرد گرد گشتگان بر مدار کیستاین کودکانه کشتی کاغذی به روی آبدر انتظار موج نسیم از دیار کیستاین تک سوارهای مقوا سرشت رالبها پر از حماسه پی کارزار کیستدر نور پیه سوز شما جز دروغ نیستخورشید راستین من آیینه دار کیست ؟پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا16-11-2018 / میلادی !اشعار متن : از زنده نام سیمین بهبهانی ( خلیلی) !تقیم به «او» بخاطر مبارزاتش وپیام زیبایش – همچنان باو اعتقاد دارم / ثریا -
جون کالینز
باور نمیکنید که من یکی از دنباله روهای این بانوی زیبای هشتاد ویکساله هستم هر روز ویدیو وعکسهای زیبایی میگذارد ومن باو لایک میدهم او بر خلاف ظاهرش زنی بسیار مهربان ،نویسنده ای توانا ،مادری مهربان وهمسری وفدار ومادر بزرگی دوست داشتنی است .
اوهم طول وعرض زتدگی را بسیار خوب پیمود اگر چه چندان در سینما رشد آنچنانی نکرد اما در اکثر نمایشات واقعا معرکه بود ونوشته های کوچکی که در بعضی از روزنامه های انگلیسی زبان مینویسد باور کردنی نیست بسیار هوشیار وداناست
نه چنان مغرور است که غرش او کوه را بلرزاند ونه چنان افتاده حال که خاری پای اورا زخمی کند او خوب میداند کجا بنشیند وکجا برود وبا جه کسانی دمخور باشد
من از او درسهای زیادی گرفتم برای همبن هم هست که برایش نوشتم :
جون عزیز من ترا خیلی دوست دارم بیشتر ازیک هنرپیشه وبرایت ارزش قائلم برای نوشته های زیبایت وخود تو که بی غل وغش دربرابر دوربین میدانی چه بپوشی وچه بگوییامروز مجبور شدم شخصی را که مدتها گمان میبردم درستکردار است از صفحه اینستا گرام خود برانم واورا حذف کنم پر دور برداشته بود
وخوش خدمت مالان به او لقب استاد هم داده بودند این لقب استاد در فرهنگ ما بسیار پیش پا افتاده وبی ارزش شده است
سئوالی از او کرده بودم جوابی درخور شان خود بمن داده بود ومن حوصله کش وقو س رفتن با این جماعت نادیده را ندارم گمان بر دم این یکی راستکردار است اما نه بقول همان پیر تنها بفکر کسب واعتبار است و……آن دیگری همچنان تاج سرم میباشد چرا که خودش هست همین که هست اگر مبخواهی دوستم بدار نمیخواهی برو بی نیاز است کار خودش را همچنان با جدیت ا دامه میدهد مبارزاتش هر جه باشد دست از آن نمیکشد لزومی ندارد اورا معر فی کنم به حد کافی دشمن دارد که اورا معرفی کرده اند همین نشان میدهد که درکارش موفق است
هیچکس نتوانست (او بشود
خوب اینهم از بازیچه ای روزانه ما
تا زمانی دیگر
نوشتاری دیگر
”ثریا /لب پرچین ” -
فضای مجازی
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !کم کم فضای مجازی را خواهند بست وخیلی ها از نان خوردن خواهند افتاد آنهاییکه کارشان وشغلشان روی همین چند صفحه یک پا درهوا بوده است ُ واقعا بعضی اوقات هم دردآو راست حتی درمیان این اشخاص ناشناس که ناگهان لقب ؛ استادی؛ هم از اطرافیان وخوش خشت مالان میگرند باید مواظب حرف زدن ویا سٰیوال کردنت باشی والا زبانی تیز تر از همان نوک قلم تراش های قدیمیچنان در جسمت فرو میکنند که نعره ات تا آسمان میرود .بعضی ها بیخیال راحت هرچه بگویند آنها گویی پنبه درگوششان کرده اهمیتی باین جماعت نمیدهند وکارشان را همچنان ادامه میدهند به آنها باید گفت واقعا که روحی از آهن وپیکری از سنگ دارید .صد آفرین ! من اطرافم را کم وبیش خلوت کرده ام کسانی خودشان آمده اند وکسانی را که من به آنها بفرما زده ام باخود عده ای را آورده اند من چندان حوصله ووقتی برای اینکارها صرف نیمکنم افکارم را باید خوب متمرکز کنم تا ببینم چه باید بنویسم ودرکجا باید بایستم ودرچه زمانی پرخاشجویی کنم آنهم زمانی دست باین پرخاش میزنم ببینم طرف لیاقت آنرا دارد یا نه ؟! آیا چیز ی بارش هست یا تنها برایمان کتاب میخواند ! وقصه های حسین کرد را تعریف میکند .درمیان آنها تنها یکنفر هست که من هر هفته درانتظارش هستم وبرنامه اش را بارها وبارها میبینم حرفهایش را کلمه به کلمه زیر زبانم مزه مزه میکنم واو خودش میداند که کیست احتیاجی به معرفی ندارد بی آتکه خود بخواهد اورا دشمنانش شهره ساخته اند واین مزیت بزرگی است برای او .بد بختی ما امروز دراین است که سیاست با مذهب در یک جوال رفته اند واین جدا سازی بسیار مشگل است وبقول همان بزرگوار افیونی است که درمغزها فرو رفته مردم معتاد شده اند واین اعتیاد به پرستش را نمیتوان با یک دموکراسی مخلوط کرد اصولا معنای دموکراسی را نمیدانند هر جوینده ای در برخورد با ادیان یک فکر دیگر ویا جهان دیگری را میبیند حال بعضی ها تجربه دارند وعده ای باری به هرجهت خودرا سرگرم میسازند وعده ای در فراسوی راهها وفرا سوی عقاید ومکاتب فکری به دنبال حقیقت میگردند وبه دنبال یک آرامش فکری واجتماعی .امروز مردن وکشته شدن وخون جاری شدن برایمان چنان عادی شده که اگر روزی از این خبرها نشنویم ویا نبینیم گمان میبریم که دنیا به آخر رسیده است ُ هرچند با پیدا شدن آن نقاشی !! عهد عتیق در بیت الحم از حضرت عیسی واقعا انسان باین فکر میافتد که نکند به آخر زمان رسیده ایم ؟! واقعا نقاشی معلوم است که تازه میباشد باید خیلی نادان بود تا آنرا باور کرد درروی ویرانه های یک کلیسا مخروبه یک تصویر نقاشی شده ! خوب شاید من شعورم آنقدر بالا نباشد عاقلان دانند .بهر روی در این راهی وچاهی که جلوی پای ما گشوده اند نه رهبری هست ونه راهگشایی که حد اقل راهای گذشته را پشت سر گذاشته باشد همه دربیراهه ها غوطه ورند ودرجایی هرکسی دردل به دنبال یک فلسفه یک دین وآیین ویا چیزی میگردند که خود نمیدانند چیست ما امروز در گسترده راهی افتاده ایم که هیچ معنایی ندارد وهنوز به دنبال گذشته میدویم .این مهم نیست که انسان به جستجوی چه چیزی بر خیزد ودر آغاز چه را .که را بجوید باید اول برای خود ودیگران راه را هموار کند وهدف را مشخص ما تنها به دور خود میچرخیم وسپس خاموش وخسته درگوشه ای میافتیم دردبزرگ ما ایرانیان بیسوادی است بیسوادی به معنای کامل حتی اگر چند پرونده در رشته های مختلف از دانشگاههای بزرگ داشته باشیم هنوز سواد نداریم ُ سواد وآموزش وایتکه برخورد با دیران واحترام وادب ُ نه هیچکدام از اینها درما وجود ندارد زبانمان تیز وکاردی دردست تا مخالف خودرا زخمی کنیم . این است درد بزرگ ما ودراین چد سال مدارس نیز تعطیل یا زیر دست مشتی حیوانات سکس منیک تبدیل به حیوان دیگری شده اند سواد آموزی ودانش چیز دیگری است وآنهاییکه دارای این حسن بزرگ بودند دیگر درمیان ما نیستند تنها چند برگ \پاره واوراق درهم ریخته از آنها بجای مانده اما کتابهای دروس مذهبی وآنهاییکه در پی دین تازی هستند مرتب در مجلد های تمیز وپاک چاپ میشوند آثار کسروی بکلی گم شد چه بسا کسی نام اورا هم نمیداند اما جلال ال احمد وزوجه اش همچنان بر تارک ادبیات جیم الف میدرخشند ( ایرانی که نابود شد ) به دست همین نیمه استادان وخرده پاها وخود فروشان انسان باید خود جستجو گر باشد نه جزوه دیگرانرا ورق بزند وبرای ما تمثیل ومثل بیاورد . چه جای تاسف است . ثپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا / 15-11-2018 میلادی . -
تو کیستی ؟
ثریا / « لب پرچین »ای باتو در آمیخته چون جان ُ تنم امشبلعلت گل مرجان زده بر گردنم امشبمریم صفت از فیض تو / ای نخل برومندآبستن رسوایی فردا ُ منم امشب …. بانو سیمین بهبهانیهر چه میبینم سیاهی در سیاهی همه تیرگی ُ آفتابی نیست قاریان درحسرت نان وخلوای من ُ مرده خواران در خلوت تنهایی مستجاب دعا و…\پای سنگین زمان نشسته بر پیکر من .از تو میپرسم ُ کیستی تو ؟این حکایت چیست ؟ از کجا آمده ای وچگونه نشسته ای ذر یک یک رگهای پیکرمن ؟دیگر از بیم سگهای درنده فراموش کرده ام سودای دل را وافسونگری را .همزبان من باش /مرا بیاد چه کسی میاندازی ؟خسته امروزم از فردا ها برایم بگو ُ دیگر از صحرا نشاطی بر نمیخیزد تنها از ابر تیره باران میبارددیگر در گلزار ما لاله ای نیمروید تنها چشمان خشمگین پلنگان افسانه میسرایند .تو مهتابی وپاشیده شدی در شب جانم امشباز پرتو لطف تو چنین روشنم امشبآن شع فروزنده عشقم که برد رشکپیراهن فانوس ُ به پیراهنم امشبگلبرگ نیم ُ شبنم یک بوسه بسم نیسترگبار پسندم ُ که زگل خرمنم امشبآتش نه ُ گرم تر از آنشم ای دوستتنها نه به صورت ُ که به معنی زنم امشبپیمانه سیمن تنم ُ پر می عشق استزنهار ازاین باده ُ که مردافکنم امشبپایانبا یاد سیمین بانوی نازنین / روانش شادثریا / اسپانیا /برای زنان ایران زمین ودختران کوروش وباکره های اهورا مزدا————————————————————————– -
پایان جهان
ثریا ایرانمنش «لب پرچین»تازه باور کرده بودم درجهانم هست یاریباز چرخ داده بعد عمری روزگاری َ روزگاری !!!نه باور مکن که هیچ چیز پایدار نیست ُ در آنسوی دنیا آن جغد تنها نشسته برروی صخره های یخ ودراین سوی دنیا این کلاغ خوش پرووبال بشکل عقاب گویی همه سر زمینهارا خریده وجزء اموال شخصی خویش در آورده درهارا بسته وسر خود هر روز فرمانی تازه میدهد ُ شیر \پیر خفته درکنار سبزه ها میلی ندارد خودرا جزیی از کلونی اروپا بداند او خاور میانه بخصوص ایران را از جنگ جهانی دوم برای خود برداشته ومتعلق باوست ُ من نبودم اما میگویند جنگ اول جهانی اول ودوم از ایران شروع شد !حال شیر پیر از زیر بار یکی شدن با اروپا خودرا خارج میکند تا همیشه یکه تاز وارباب بماند اروپا در تدارک ارتش خود میباشد آنها درتدارک جنگی دیگر میباشند جنگی که کره زمین را به نابودی خواهد کشید آنها در فضا لانه وخانه دارند و….برای آنها مهم نیست که ما درختان نورس خودرا برای آنها قربانی کنیم تا آنها زنده بمانند وباز هم اقای دنیا بهتری باشند .اخبار این شهر تنها گرد داده های خود میگردد از پایتخت به دوراست واز اروپا خیلی دورتر بیشتر اخباررا من باید روی رسانه های خارجی بیابم واز میان آنها چیزکی پپداکنم \ اولین خبر در صبح زود دراینجا این بود که کینگ { بولرو} در سن ۹۰ سالگی از دنیا رفت وسپس هوا وبعد فوتبال وسیاست به دست چند بچه تازه از دانشگاه بیرون آمده وچند خانم با دعواهای زرگری سرمان گرم میشود بما چه مربوط است که دنیا درتدارک جنگ جهانی سوم میباشد واین سیرک یادبود صد ساله را برای آن نمایش دادند که بما بگویند این بوده وبعد هم خواهد بود چنان آرام ننشینید . نانها هرروز کوجکتر وبا خیمرهای یخ زده وارداتی میوه های گندیده درون بسته بندی برنج های ژنتیکی وگوشتهای رنگ شده اینها غذای مارا تشکیل میدهند واگر میل به غذای بهتری داشته باشید یا در رستورانهای شیک گوشت سگ وکلاغ ومغز میمون ویا در فست فود ها همان ریسایکل شده مارا نوش جان کنید !بقول بانویی از رفتگان میگفت : این ایالت پانصد سال از تمدن خودش عقب تر است و این کشور پانصد سال ازاروپا . البته الان آن بانو نیست ببیند که ایالات متحده امریکای شمالی چگونه واردات خودرا بما تحمیل میکند ما {بلک فرایدی} داریم آنهم بمدت یک هفته !!! {وتنکس گیوینگ } میگیریم وبجای بلین کهنسال درختان پلاستیکی چینی با زنگولوله های رنگ و وارنگ وسیل مال ها وفروش البسه صدبار ریسایکل شده با بوی کند مواد ضد عفونی شده همه نفس هارا درسینه حبس میکند .صف دراز مک دونالد وبرگر کینگ واز همه مهمتر پیتزاهای یخ زده وارداتی غذای روزانه را تشکیل میدهدصف طولانی جلوی بیمارستانها وطپش قلب وزخم روده ودست آخر سرطان همه را بگور میسپارد .دیگر چیزی از تمدن گذشته این سر زمین غیر از دهاتهای کوچک آن نمیبینم اینجا هم شیر پیر خانه ولانه کرده است الحمرارا بکلی برای خود برداشته هتلی چند ستاره ساخته برای ورود واقامت عالجنابان اهل بخیه وشه زادگان ! وما سرمان گرم است که جنازه مرحوم فرانکو سر انجام به کجا رفت ؟ بعد از پنجاه سال اورا گور بگور کرده اند ُ خوب این سزای دیکتاتوری است !نه دیگر نه حوصله مانده ونه حیالی ونه دلی ونه رهی بسوی آن جویبار شیرین ونشاط انگیز عشق .امروز نگاهی به باغچه ام انداختم سبزه ها وعلفهای هرزه وخود روی حسابی ریشه دوانیده وباغچه را سر سبز ساخته باخود گفتم بهترا ست چندین شاخه گل پلاستیکی از مغازه چینی بخرم درمیانشان فرو کنم وعکسی بگیرم برای نمایش در فضای مجازی !!! تنها همین کار برایمان مانده نه بیشتر . پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین«اسپانیا . 14-11-2018 میلادی ! -
خنده ها .گریه ها
ثریا / ؛ لب پرچین ؛هر که بد کرد ُ بداندیش سپهرکار او از همه بهتر کردچرخ را عادت دیرینه چنین بودکه به افتاده ُ نظر کمتر کرد ……..پروین اعتصامیشهری در زیر تل یک خاکستر ومحو از روی نقشه جغرافیایی سر زمینش مردمی بی خانمان ُ عده ای کشته وعده ای گم شده بچه های کوچک آواراه و……در حرمسرای حاج شیخ علم الگدا درنمایشی میگویند :چون این سر زمین درکارهایددیگران دخالت میکرد وفضولی خداوند اورا تنبیه کرد !! خوب ملت ایران که درکارهای دیگران دخالت نمیکردند چرا بر سرشان این بلای ناگهانی فرود آمد از آتش سوزی ها گذشته آدمهارا نیز جزغاله میکنند .دیگر شهری پیدا نیست نامش بهشت بود بهشت سرمایه داران و\پولدارن وثروتمندان آنچنانی با روش عالی ساخته شده بود نه شاعری داشتند ونه روضه خوانی تنهبا گویا آن شیخ ریا کار درآنجا محفلی ساخته بود وعده ای را نیز درمحفل خویش نشانده آنهارا وادار میکرد که بگریند ! نه باسوز وگداز وزجرهای زینب وفاطمه بلکه با ساز وآواز واشعار شیخ بهایی ! وچهار پاره هایی از کتاب آن شیخ !بهر روی جای خوشحالی نداشت انسان انسان است ما کاری به اربابان حکومتی وبد ه بستان آنها نداریم سر وکار ما با انسانهاست بیگناه یا گنهکار اما نه باین وحشتناکی قاره امریکا در میان خشکی های شدید طوفانها ونم ها اقیانوس وسر انجام بادهای موسمی و نفت وگاز قرار گرفته است طبیعی است که با یک شعله همه چیز نابود میشود حال چه دستی درکار ای ویرانی بود ؟ آنرا تنها شیخ میداند وبس .بهر روی از خودمان بگوییم که طبیعت بدجوری با ما سر شاخ شده است گویی گوش بفرمان من نشسته تا اولین کلامی که از دهانم بیرون میپرد آنرا قاب زده بخودم برگرداند ُ بافتنی ام تمام شد خوشحال مشغول دوختن آن بودم دیدم \پشت ودو تکه جلو هرسه بیک اندازه میباشند !!! یعنی ٰژیله بی ٰٰژیله حال نشسه ام ونگاهش میکنم سه تکه دریک انداز ه !!!خوب مانند یک حشره درباد در حال پروازم ومانند یک می زده خمار وبی حال ودر مرز کسالتم ومانند یک رودخانه نزدیک به خشک شدن دراانتظار خورشید تابانم ُ دیگر به چیزی خوشنود نیستم وخوشحال حتی دیگر به آیینه نیز نزدیک نمیشوم به درخت بیدی مینگرم که چه سر سختانه در هجوم باد تنها سر تکان میدهد ازجای نمیجنبد وبه آن درخت بزرگ صنوبر مینگرم که چه قامتی کشیده ومن چرا فرو میروم ؟ .خوب روی کانال اینستاگرام ! تنها چیزی که از تمام مواهب جدیدومدرن تکنو لوژی دارم جنابی داشت راجع به نبرد قادسیه سخن رانی میکرد همه کم ووبیش آورا میشناسند گویا ما تاریخ نخوانده ایم ویادمان رفته !!! شاید هم برای نسل جدید این گفته ها جالب باشد تاریخ را پاک کرده اند مانند همه چیز که درحال \پاک شدن است .من به سیبی خوشنودمو به بوییدن یک بوته بابونهمن به یک آیینه یک بستگی \پاک قناعت دارممن نمیخندم اگر باد کنک بترکدنمیخندم اگر فلسفه ای ماهرا نصف کند ……سهراب سپهریتنها زمانی از ته دل خندیدم که گفتند تصویر آن پیر مرد درماه وموی محاسن او درلابلای قران مخفی است دانستم خر دجال ظهور میکند ازته دل خندیم . پایانثریا / اسپانیا / همان روز سه شنبه ۲۲ آبان و۱۳ نوامبر / -
ناپیدا
هر چهرا که انسان مینویسد ویا ثبت میکند متعلق باوست وچه بسا پس از قرنها از زیر خاک بیرون آمده نکاتی قابل وگم شده در میان آنها یافت شود امشب مانند هر نیمه شب بیخوابی وکابوسهای دیوانه کندده مرا در بیداری نگاه داشت کتابی بالای سرم بود زندگی نامه ”تالیران”سیاستمدار بزرگ فرانسوی که از زمان انقلاب تاسلطنت دوباره بوربونها بر سر کار بود وآخرین شغل او سفیر ولایت !انگلستان در فرانسه بود .میگویند مردی وارد وقدرتمند وصاحب نظر بود واگر ناپلیون به سخنان ونصایح او گوش میداد چه بسا در گیر آنهمه جنگهای بیهوده نمیشد وخود وفرانسه را خسته نمیکرد وچه بسا قهرمانی فراموش ناشدنی بود .این روزها فعلا همه درحال پاک کردن واز بین بردن آثار گذشته میباشند در امریکا مجسمه کریستف کلومب کاشف آن سرزمین یعنی امریکا را برداشتند ومحو کردند !!!چرا که با سرخ پوستان بومی أن زمان بد رفتاری کرده بود وحال مشغول پاک کردن آنچه را که از طریق اینترنت روی آنتن ها میرود پاک میکنند یعنی میان زمین وهوا آنهارا گرفته محو مینمایند مگر آنکه مستقیم از یک کانال تلویزونی پخش شود تازه باید اجازه ثبت وپخش آنرا نیز داشته باشند باید همه چیز از زیر ذره بین کنترلچی ها رد شود .بهر روی در اول کتاب چشمم به اشعاری افتاد که آنر منتصب به فریدالدین عطار دانسته اند :در کنار دجله سلطان بایزیدبود تنها فارغ از خیل مریدناگه آوازی ز بام کبریاخورد بر گوشش که ای شیخ ریامیل آن داری که بنمایم بخلقأنچه داری در میان کهنه دلقتا خلایق قصد آزارت کنندتیر باران بر سر دارت کنند ؟در جوابش گفت میخواهی تو همشمه ای از رحمتت سازم رقمتا که مردم حق پرستی کم کننداز نماز وروزه وحج کم کنندبازش آمد کردگار اندر سخننی زما ونی زتو رو دم مزنحال ماهم میرویم آهسته آهسته وکمتر دم میزنیم وتنها به فریاد ومشتها گره کرده مشتی قهرمان پوشالی مینکریم که خود درکار خویش مانند حماری در گل وامانده اند .در انتظار محو شدن یک یک شهر ها از روی نقشه کره جهانی هستیم مانند شهر پارادایس یا بهشت در قلب لوس آنجلس وهیچکس نپرسید چرا وچگونه این شهر زیبا با تمام محتویاتش به تلی از خاکستر مبدل شد ؟ همه چیز پاک میشود واز نو (بیایید دنیای بهتری بسازیم )!!!ودیگر نه مردی مانند تالیران پیدا خواهد شد ونه شاعری مانند فردوسی ویا خیام ونه قهرمانی مانند ویکتور هوگو ونه نویسنده وپژوهشگری مانند ……کی ؟!ما خیلی نویسنده وشاعر وپژوهشگر داشتیم وتازه باین روز افتادیم .بتظر من یکی از بهترین کارهای این زمانه یادداشت کردن آنچه که بر روزگارشان میکذرد یادداشت کردن هر ملاحظه ی را ثبت میکند ویک انبار غنی وپر بار از دیده ها ،لمس کردنها، ولبریز از کالاهای گوناگون میباشد .به خواندن زندگی نامه جناب تالیران ا دامه میدهم شاید کمی خوابم برد !.پایانثریا ایرانمنش ”لب پرچین”اسپانیا به روز شده در تاریخ ۱۳نوامبر ۲۰۱۸میلادی برابر با ۲۲آبانماه ۱۳۹۷خورشیدی

