Category: General

  • خانه دوم

    ثریا / اسپانیا /
    حال  این دستگاه باز است ومیتوانم بنویسم وتازه سر از خواب برداشته تا نوشته را سر موقع به پشت !!! برسانم دیدم بد نیست که  از احوال خود نیزبنویسم .
    اگر از من بپرسند بدترین روزهای زندگی تو کدام است  خواهم گفت  آن روزیکه درخانقا ه مادرید درخدمت دراویش تازه کار وتعلیم دیده از بنگاه  درویش سازی نعمت الهی  بیرون آمدم کرم هایی که تربیت شده وتبدیل به مارگردیده  بودند ومن ساده دل برای آنکه تنهایی خودرا فراموش کنم پای به آن درگاه گذاشتم ! بامید آتکه دردریایی از معرفت غرق خواهم شد  اما درلجن زاری از سکس وتجارت وکثافت پای گذاشته بودم بیخبر .
    دختر بزرگم در امریکا بود بچه ها مشغول درس خواند ن ومن تازه بیوه شده مشغول دوخت ودوز برای استراحت روح وران به چند انسان فرهیخته !!!! آویزان شدم اما دیدم همه گرسنه اند ودرفکر نان وچشم به آن  الونک من .
    رفتم تا گم شوم ازخودم بیروم  روم روانم را گم کنم شاید بتوانم دردهارا فراموش نمایم در کنار مردان  ( خدا) که  همه چیز داشتند غیراز خود خدا همه معتاد همه شیره ای بنگی چرسی وتنها باید ماهیانه  پولی میدیم تا در درگاهشان چند دقیقه ای مینشستم  وچرندیات آنهارا گوش میدادیم همهرا بکار گل واداشته بودند همه خدمتگار پیر بودند ! یکی اشپز بود دیگری جارو کش حرم وسومی زمین شور وچهارمی لله بچه آنها  / هر شب هم یک بدبخت سیگار فروش با چند کارتن سیگار وچند بسته چای به حضور درمحفل راه میافت ودرگوشه ای کز میکرد ومیگریست ویک قاچاقچی قالی بر سرگذاشته وسط اطاق پهن میکردهمسرش با اتومبیل بی ام دبلیو می آمد ومادر زنش آشپز وهمه کاره آن خان بود وفکلی جوانی  را از آلمان آورده بودند تا برایمان ساز بزند واشعار شیخ بهایی را بخواند وسپس همه را وادار میکرد وسرهایشانرا تکان بدهند شاید بدینوسله میخواست باقی مانده مغز هارا نیز خالی کند .
    حال هرشب دچار این کابوس میشوم وبا فریادی از خواب برمیخیزم این خانقاه با کمک همان رفقای فراماسون در لندن / شیکاگو / سانفرانسیکو و استرالیا / اتریش؟ آلمان / فرانسه / بهر ر.وی بیشتر پایتختها شعبه دارد وبدبختی این بود که ارباب بزرگشان دوست عموی من وهمشهری من بود به همین خاطر افتخار داد تا من هم جزیی از آن دستگاه منحوس بشوم حقه بازان وزن بازان وشکار چیان مال وناموس گرد آمده هم آوایی میکردند / من میاندیشیدم برایشان سنگین بود مغر مرا خالی نمیکردندفایده نداشت نبایدمیدانستم از عشق وکتاب واشعار حافظ خبری نبود هرچه بود شیخ بهایی بود ومولانا وبس / بیچیاره مولانا دیگر درخاک پوسیده ذراتش ازدست این موجودات نیز تبدیل به آتش شده است .
    مردی جوان با همسرش که زنی جوان بود ارباب این قلعه بودند وفرمایش میداشتندهمه سرو دست میشکستند تا خودرا وخوشخدمتی خودرا به آنها اراپه دهند تنها من درگوشه ای کتابی را دردست داشتم  میخواندم برایشان کتابهایمرا بردم / یکصد پوند ناقابل برای دیگ جوشان تقدیم کردم وچهل عدد کاسه آبگوشت خوری چهل عدد پارچ وچهل عدد بشقاب وکارد چنگال وغیره تقدیم داشتنم  این  بارگاه تازه داشت نوسازی میشد در کنار سفارت جمهوری اسلامی!!! و ….یک صبح زود  با دردی دیوانه کنند درون  سینه ام تاکسی گرفتم وخودرا بفرودگاه رساندم وبا هواپیما بخانه برگشتم ویک ماه بیمار بودم / اینهارا مینویسم تا دیگران فریب این  خانه های امید را نخورند که دکانی است برای چاپیدن مال وروح ودل شما .همین وبس ومن چقدر خوشحالم که توانستم  خودمرا نگاه دارم ودرآنها گم نشوم ومحلولی از آب وگل  برای بچه ها نمانم. در حال حاضر خبر ندارم آیا هنوز  آن بارگاه  برقرار است یا نه ریاست کل پس از یک افتضاح سکسی در لندن جان به جان آفرین تقدیم کرد اما نوچه اش حکم ولایتعهد را داشت وحتما باید جانشین او میشد مگر میشود این خرگاه را بست ؟ . باید برده تربیت کرد  این یک حکم است . ث
     / \پایان  / همان یکشنبه ششم ژانویه !
  • وامانده

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ———————————–
    در چه طلسم است که ما مانده ایم 
    با تو بهم – از تو جدا مانده ایم 
    نی که تویی جمله و ما هیچ 
    مانده تویی – ما بکجا مانده ایم ؟
    باید گم شد  وازدیده ها نا پدید  ورفت درگوشه ای آرمید آنگاه به جستجتوی تو بر میخیزند  تا گمشده را بیابند –  آنچه که امروز در ما گم شده  وما آنرا میجوپیم خودمان هستیم  نه خدا ونه پیامبربلکه به دنبال خودیم  وحقیقت زندگی  مهربانی درما گم شد از این رو دردریای تاریکی ها غوطه میخوریم . زنده ایم نمیدانیم چرا ؟ میجنگیم  باز هم نمیدانیم چرا  بی هدف ونداشتن امید به فردا نیامده .
    روزی روز گاری دنیا نه چندان اما کمی مهربان بود  دریا واب وزندگی برایمان معنا داشت  ونمیدانستیم  تاریکی چیست ودرکجاست تنها به قله های دوردست مینگریستیم ودراوج فکر خود دیوان را ساکن آن قله ها میدانستیم  اشعار بزرگان را غرغره میکردیم  و  همه میل داشتند به دریا به پیوندند وما دریایی بزرگ یک اقیانوس را درنظر میگیرفتیم که این  قوم میل داشتند درآن غرق شوند اما منظور آنها دریای معرفت وعشق وحقیقت  ومهر بود نه دریایی لبریز از خاکستر وجسدها ی گم شده .
    آن کشتی که در کتب  مقدس آمده ومربوط به نوح میباشد  همان کشتی سازندگی است نه واقعی  انسان امروز وارونه شده است با سر راه میرود ودستهایش حائل اویند وپاهایش درهوا معلق و  این دریایی که امروز تبدیل به یک دوزخ  وتازیانه قهر شده است  نمیتوان باعث ایمان ما باشد   هیچ کشتی وکشتی بانی به نجات ما برنخواهد خواست  وما هنوز چشم براه آن اقیانوس پیما هستیم تا خودرا برهانیم از دست خودمان  خطر دردریا نیست درخود ماست  بریده شدن ازخود وبی مهر گشتن  وجدا شدن از طبیعت واقعی خود .
    داریم به کجا میرویم ؟ ذهن ایرانی  یک پیشینه  فرهنگی طولانی دارد  روان بود ورونده و وشاد حال این ذهن کدر وتار شده است  خودرا در اشعار گذشتگان غرق میکند تا شاید بخود آید اما بیفایده است عقل او گم شده  وتازه رسیده به گمگشتگی خویش . خیر الامور اوسطها /  عقل هارا ربود  عشق را ممنوع ساخت  چرا که عشق ایده عقل  وپیوند میان دل وشعور بود  عقلها وارونه شدند بجایش موهای زخیمی روپید که نشان علم ومعرفت نامیده شد !  دختران  کوچک ما درسن نه سالگی  همخوابه این مردان وحشی میشوند بی آنکه خبر از زنانگی خود داشته باشند  این آذرخش ها  که انگیزه زندگی در انها میجوشید ناگهان تبدیل به یک تکه گوشت لخت  شدند  از خود جدا واز دیگران نیز جدا  خوب اگر هر چیزی نوبتی  باشد بنا براین زمان هم نوبتش فرا رسیده است  ودارد دنیارا ابستن میکند  زندگی ما دراین زمان گم شده  وزندگی گمشده  چیزی نیست که مارا به شوق بیاورد ویا انگیزه ای درما بوجود آورد . 
    آیا آنچه را که گم کرده ایم  دراین  شرایط بسیار سنگین وسهمگین  دوباره آنرا خواهیم یافت ؟  وایا برای انسان بودن  آنچه را که کم داریم پیدا خواهیم نمود ؟  گمان نکنم  .
    امروز دنیا وزمان وزندگی چرخان آن چندان بزرگوار نیستند  تا مانند گذشته  در فکر وعمل ما رخنه کنند  آنها باقیمانه را نیز میطلبند  تا اثری دیگر بوجو آورند که خالی از آمیزش وتهی از آبستنی باشد .
    زوز ی یک آهنگ / یک مارش ملتی را به حرکت وا میداشت / امروز حتی پر صدا ترین سنج ها وشیپورها آنها ازخواب بیدار نخواهدکرد دریک بیهوشی  مطلق فرو رفته اند .
    گر سکندر چشمه حیوان  نیافت 
    نیست عیب  چشمه حیوان که هست 
    ایا بار دیگر  اندیشه های چشم گیر وبرجسته ای  درپس این تصاویر مصنوعی  پیدا خواهیم کرد ؟ وما گم شدگان  دریا طلب آب از ساقی میکنیم که مشک آب او نیز سوراخ سوراخ است وایا روزی ما دارای تجربه خواهیم شد ؟  به کجا میروی ای مرد ؟ ای انسان ؟ .ث
    مرغ دل  آواره دیرینه بود 
     باز یافت  از عشق او حالی نشان 
    در پرید  وعشق را دربر گرفت 
    عقل وجانرا  کارد شد با استخوان 
    عقل – فانی گشت  وجان معدوم شد 
    عشق ودل ماندند با هم  جاودان 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » » ! اسپانیا / ششم ژانویه دوهزارونوزده میلادی .!
    اشعار متن : از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری .
  • روز شاهان

    امروز روزیست که شاهان ویا ستاره شتاسان  تولد ستاره ای را درغرب دیده بودند !؟حال با هدایایی ارزنده وارد کلبه بانوی باکره میشوند  وبنا بر. این سنت انروز است که کودکان  امروز هدیه میگیرند  !!ونان کماج  میخورند ومن درانتظار همان نان هستم !!.
    ترانه ای از پوران خواننده قدیمی بر مغزم  نشستکه میل داشت از همه دنیا بکریزد ودرکوشه ای  بنشیتد وبرای خود دل بسوزاند واشک بریزد چرا که گریه بر هر درد بیدرمان  دواست واین امر تنها در. میان ما مسلمین وبقولی مسلمانان سراسر جهان حکم میکند در حالیکه  در دین مسیح گریه کراهت دارد باید خوشحال بود حتی در مرگ عزیزان تنها باسکوت این جراحت را پنهان میدارند  وتن به گفته یکی از قدیسه ها بنام سانتا ترزا سپره اند که :گریه وغصه حرام است یک کاتولیک مومن  هیچگاه غمگین نیست ویک انسان غمگین هیچگاه یک کاتولیک مومن نیست ! بنا براین در این سر زمین تنها برای جنایاتی که صورت میگیرد اشک میریزند تنها برای مال از دست رفته میکریند . 
     پس از چهل سال سر انجام حزب کنسرواتیو  یا پوپولار با کمک چند حزب تازه سبز شده  احزاب سوسیالیست  را به گوشه ای راندند وخود قدرت را به دست گرفتند واولین دست خوش آنها این بود که خیلی از مزایای کارگری وکارمندی را زیر. فرش پنهان کردند .
    در اینجا همه چیز  همه وسائل برقی است مگر آنهاییکه یک شومینه بزرگ در خانه داشته باشند که از چوب درختان زیتون برای گرم شدن استفاده کنند درعین حال برای بازنشستگان کمی تخفیف قال میشوند مثلا  قیمت  برق ده در صد کران میشود وبرای کمک به همان درماندکان یک در صد کم میکنند !سالی یک یورو هم به حقوق بازنشستکان اضافه مینمایتد ! پول زیادی است ! نه ؟…..
    خوب امسال  نه از اضافه حقوق خبری بود وآن اعانه مصرفی برق را دوباره صدها مدرک لازم دارند ……
    اولین هدیه سال نو نیز برگ مالیات بود که به در خانه ها فرستادند هر جه باشد حقوق  کارمندان وکار گزاران  کمون  اروپا را باید تانین کنند تا آنها  راحتر بتوانند تشکیل جلسه بدهند  ودستور صادر کنند  که خوب گندم نیست  /آرد نیست/ واردات هم کم شده  بنا براین از آرد هسته زیتون میتواتید استفاده کرده  نان بخورید !!!گل گندم مال من هرچه میکارید مال ما تفاله ها برای شما .
    امروز روز  شاهان است  واز فردا همه چیز بشکل عادی خود بر میکردد واربابان پشت میزهای بیضی شکل خود سیگار میکشتد قهوه وآب پرتغال مینوشند دلقکان روی تلوزیونهای بزرگ ویا روی اسباب بازیهای گوناگون برایمان افسانه  میسرایند بچه ها با صدها هزار بازی های  گوناگون سر گرمند وآقایان پس از یک دهن دره طولانی  میکویند :چطور است چغندر قند را بحای مربا بگذاریم ؟مگر مربای گوجه فرنگی بد فروش داشت وهویچ وزردک های ساختگی را در سبد میوه جای بدهیم ! 
    آه ……چقدر امروز کار کردیم  بریم یک سونا بگیریم سری به بارخودمان بزنیم گیلاسی بنوشیم بعد سوار کشتی تفریحی شده آنجا چند ب ب و د د و از ما بهتران مارا ماساژ میدهند وما آنهارا ! ث
    ثریا / اسپانیا / شنبه پنجم ژانویه 2019 میلادی 
  • باز گشت به اصل

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 
    محصول دعا درره جانانه نهادیم 
    در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش 
    این داغ که ما بردل دیوانه نهادیم………؛ حافظ شیرازی؛
    شخصی در یکی از همین رسانه ها ادعا میکر دکه مردم  دیگر در پی خرید کتاب هستند وهمه به دنبال کتاب حافظ !  بنا براین معلوم شد که اصل ما شیرازی واز سلسله آن بزرگواریم وچنان در فکر و تباه کردن اشعار آن بر آمده وحافظ به ببازار عرضه کرده اند که دیگر نامی از شاهنامه ومردانش درمیان نیست .
     بهترین  شیوه برای ا زبین بردن  ساپقه وجود میباشد  جستجورا بایدمتوفق گرد  فلسفه دیرین دیگر به درد نمیخورد  وما همان  ( خودیم )  که آنچه را امروز  هویت میخوانند  ما همان هستیم  با خود نیز بیگانه .
    حقیقت ودین وفلسفه  خودر ا کل حقیقت میدانیم  وجستجو دردیست  که درجستجوی درمان است !.
    وهمچنان این جستجو پیش میرود  ودرد میکشد ودر پی معرفت انسانی است  تسکین هم نمی یابد در گوهر وجود جستجو چیزی است که باید حد اقل یک قرن صرف آن کرد چهل سال هرچه را که از زیر منابع وخاک ها بیرون کشیدیم دوباره به زیر خاک فرو بردند وآب را نیز بر روی آن بستند وبه آن شکل دادند  که آیندگان اگر روزی بفکر حفار ی افتادند آن شکل نو ظهور را منبع اصل خود بدانند .
    این جستجوی  با دردهای  موضعی  ومحلی وافکار محدود کاری ندارد  بلکه با پادردی کار دارد که کل وجود انسان با آن گره خورده است . آیا کسی باین جستجو پرداخته است ؟.
    سر زمین فلاکت بار افغانستان روزی پادشاهی داشت / تمدنی داشت / موسیقی آن سراسر جهان را فرا گرفته بود ورقص زیبای دختران وآواز غم انگیز زنان ومردان تازه داشت از دل قرون بیرون میزد ُ ناگهان یکشبه همه چیز ویران شد امروز اگر از یک افغان تحصیل کرده بپرسید محمد ظاهر شاه چه کسی بود  ؟ جواب خواهد داد آواز خوانی  بسیار مشهور وخوش صدا !.
    امروز ایران ما تبدیل به یک مکزیک  شده محل رفت وآمد قاچاقچیان وتردد مواد مخدر ولقمه ای هم به دردهان ملاها میمالند تا مردم را با اشعار پایین تنه سرگرم کنند تجاوز به دختران وپسران معصوم از میراث ارباب بزرگ  جزیره نشین کم کم به نوکران خورده پاها نیز سرایت کرده است . یک رسم نوین  دیگر – زن موجودیتی ندارد تنها یک ( ماد ر) است باید نماز بخواندوبرایمان آشپز خانه  را  تمیز نگاه دارد  دختران تا مرز زیر سن بیست سالگی بازارشان  گرم است وپسران تا نوجوانی تا هنگامی که موی زخیم  رشد نکرده باشد !!.
    این انسانهای نو پا   با آنچه  به کردار غیر از خود  ویا ضد خود باشد حمله میکنند  بازار آشفتگی وویرانی وکشتار رواح دارد  میل دارند همه چیز را تجربه کنند  این انسانها تنها دراین گره خوردگی مجبورند باهم باشند  از این رو همیشه میکوشند  که این گره را بگشایند درعین حال میل دارند پیوند را نیز نگاه دارند  واینجاست که گشودن گره به مشگل برمیخورد  ودر آخرین مرحله به گره کور  تبدیل میشود .  واین انسان دست از گشودن گره میکشد  جون نمیتواند آنرا بگشاید  واینجا ست که حقیقت گم میشود .
    چنان گم گشته ام  وز خویش رفته 
    که گویی عمر  جز یکدم ندارم ………؛عطار؛ 
    همین یکدم را غنیمت دان وداد خویش بستان از کبیر وضغیر ….واین است فلسفه امروزی ما !
    در هر انسانی  دو گونه تجربه هست  یکی گرایش  بسوی  تنیدن وپیله  ای به گرد خود  آفریدن ودیگری  در گسترش وپیداکردن جهان هستی  وجمع کردن مال است  یکی در پی خود میرود دیگری درپی دیگران وآنکه درپیله خویش باقی مانده  کششی بسوی تکاپو ها دارد  برای او چیزهایی هستند  که خارج از پیله وجود دارند واو میل دارد آنهارا تجربه نماید  هرچه درقفس تنهایی خویش زندانی  باشد برای او وجود ندارد  موجودات برای  او تنها وبریده بریده میباشند  هر چیزی تا ثابت نشود قبول ندارد  میل دارد برای اثبات آن بکوشد   او ذره پرست است  واقعیت پرست است  بت پرست نیست  مرز محکمی دارد  ومیتواند وجود خودرا از هر روزنه ای به اثبات برساند .
    پر وارد مسائل فلسفی شده ام  میل دارم بگویم ریشه اصلی ما  حضرت حافظ نیست اگر چه با صدها کتب آسمانی برابری کرده وبه آنها طعنه میزند اصل وجود ما خاکی است که از آن گل شده وساخته شده ایم ودر پی خرد ومعنی زندگی به جستجو پرداخته ایم  – گاهی خودرا گم میکنیم  ویافتنمان دشوار است زمانی پیدا  میشویم با دستهای خالی وآویزان وبی خیال .ث
    سلطان ازل گنج غم عشق بما داد 
    تا روی دراین منزل ویرانه نهادیم 
    در خرقه از این بیش منافق نتوان بود 
    بنیاد از این شیوه  رندانه نهادیم 
    المنته الله که چو ما بی دل و دین بود 
    آن را که لقب  عاقل وفرزانه نهادیم 
    ….
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! / اسپانیا .
    چهارم ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !
    ——————————————-
  • دلنوشته نیمه شب

    ثریا /!”لب پرچین”
    ساعت از دو  نیمه شب هم گذشته  تمام دیروز غمگین بودم لباس بوشیدم بیرون بروم اما آسانسور را تعمیر ویا به عبارتی دوربین در آن نصب میکردند روی سقف زیر چراغ نیز دوربین  دارم ود رکنارم نیز دستگاهی که مثلا مرا حمایت میکند تمام شب روشن است ؟! خیلی زود  به رختخوابم پناه بردم اسباب بازی  ها را کنار گذاشتم وکتابم را بیرون کشیدم  با  با (ژان کریستف)همراه شدم تا با او به سفرهای پر ماجرایش بروم  برای یک شرکت باید مطلب بفرستم وهر صبح قبل ویا بعد از صبحانه دق دلیم را خالی میکنم  مطالب باید پر محتوا وخالی از هر خللی باشد ! گاهی برای خودم مینویسم  شب .گذشته یکی از اسباب بازیهای جدیدم از دستم افتاد ود ونیمه شد  با شکل طلایی براقش مانند یک اسکلت جلوی پایم خوابید سیم کارتم را بیرون کشیدم تا درون دیگری جای بدهم از این تکنو لوژی  ها بیزارم واز اینکه مجبورم با حروف رابطه ام را با دیگران حفظ کنم چندان خوشحا ل نیستم  این زباله ها در دست همه هست وهمه مانند افیون به آن معتادند تلفن خانه در سکوت نشسته وهمه  دست روی این حروف بیکانه گذاشته ارتباط را بر قرار میکنند  خوب حالت خوب  است ؟ یک صورتک مضحک نه بیمارم همین ! 
    فضای مجازی  امروز  حقیقی تر شده است همه گم شده ایم همه مانند دیوانگان  سیمی از آنها آویزان ودر. کوچه وخیابان گویی با خودشان حرف میزنند دیگر. از آن کابین های تلفن خبری نیست همه چیز وهمه کس عوض شده غیر از من خودم همچنان محکم در جایم ایستاده ام میگذارم که فریبم بدهند گاهی میل باین کار  در من قوت میگیرد اگر طرف دلش باین خوش است که مرا فریب داده  مهم نیست این منم که فریب میدهم خودم را نه دیگری را .
    هنوز این تابلت بیچاره بمن وفادار است با خطوط وحروف زیبایش با آنکه بارها وبارها سقوط کرد اما باز زنده شد بمن یاد داد که هر انسانی زمانی در. خود میمیمرد واز نو زاده میشود مانند عروس دریایی هیچگاه نمیمیرد درخود زندگیرا دوباره آغاز میکند باید کتابهای جدید آن خانمی را که نامش را فراموش کرده ام بیابم که مینویسد :
    زمان وجود ندارد  بشر زمان را اختراع کرده است ؟! زندگی ما همچنان در کنارمان ا دامه دارد ؟!
     باید وحشتناک باشد زجرها  در بدریها حقارتها توهین ها کشتارها همچنان ادامه دارند ؟ اوه نه !میل ندارم  به عقب برگردم وحشت میکنم دیدن آن صورتکهای مضحک وبدبخت درعین حال حقیر !نه ! بس چرا شکل ظاهر ما عوض میشود؟ چرا از آن خرمن موهای براق اثری باقی نمیماند! چرا دیگر چشمانمان نمیدرخشد !چرا همه مانند مرده هایی از درون گور بیرون آمده بی تفاوت ویا مانند رباط راه میرویم ؟ چرا فریب میدهیم وچرا جنایت میکتیم ؟!نوشته ام طولانی شد باید تن بخواب بسپارم وبرای خود قصه تازه ای از عشق بسازم !!!…..ثریا /نیمه شب جمعه   چهارم ژانویه نوزده میلادی😔
  • غروب زمستان

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    یک غروب ساکت پاییز بود 
    بر درختان – برگ – حلق آویز بود 
    غربتی  با هر که –  یا هر چیز بود 
    ماه – این افتاده  آن  شب از سریر 
    این عجوزه  منکسر – این در کویر
    چون غریق خسته ای در آبگیر 
    از پس آن شیشه های سبز کدر 
    چشم تو 
    دیدم که  بودی منتظر ……….. « میم . نیستانی » 
    زندگی را دریک نا امیدی مرگباری ادامه میدهیم  وچشم به آخرین برگی داریم که بر شاخ درخت آویخته  وسر خم کرده تا بر زمین فرود آید .
    زندگی ما درهمه جا یکسان است  فرقی نمیکند  درجنوب باشی یادر شمال تنها دمای هوا کمی ترا بخود میلرزاند که در .کجا  افتاده ای .
    در هرکجا که افتاده باشیم  باید مالیات سختی را پرداخت – حتی برای نفس کشیدن  با بوی تعفن مردان  زنان دور میزهای گرد ویا بیضی تا تصمیم بگیرند کدام را حلق آویز نمایند .
    تا چه نازنینانی  را بر دار بکشند برای آنکه میل دارد زنده بماند وزندگی کند .
    در آنسوی   کره خاکی  دیوانه خانه ای بنام ( ایران)  هنوز دارد جان میدهد در زیر دست وپاهای حیواناتی که تازه از درختان پایین افتاده اند با افکار زبون  وشبهای بینوایی  بیزار از  آفتاب  وملول از هوای فرح بخش بهاری  یاوه فروشان دوره گرد  انباشته  دامن خودرا از فریب و نیرنگ  با دختر  شعر وموسیقی  جدال دارند وبا دختراکان نابالغ همبستری –  چون یک اژدها  در یک صحرای خشک وبی آب وعلف  گویی رسالتی دارند تا نام پر ابهت آن سر زمین را از روی نقشه جغرافیایی پاک  نمایند  ُ دریغا بر این رذالها .
    گفتی رسالت ؟  نه ! ضلالت . نه نمیتوان دراین این چند کلمه  ویا الفاظ  آن زوال وآن فرو رفتگی و بی فرهنگی را  به نمایش گذارد  .
    خار وخسانی  که وامانده از  بستان سرای دیرین  زمانه  نام صراحی را نیز نمیدانند وآنرا با لگن اشتباه میگیرند  وبر سنگ فرش خیابانهای  بو گرفته و ویران آنرا میشکنند .
    دیگر نمیتوان گفت ویا نوشت : 
    من بودم وتو بودی  وآن سایبان سبز ! 
    باید نوشت من بودم وتو بودی آن همه فریب ونیرنگ  دست نواز ش تو در دستکشی از سیم خاردار بر پشت من ساییده میشد وپیکرم را دچار چندش ورعشه میکرد  دیگر خبری از آن بوسه های آبدار نیست  که به ریا نامش را شهد وشراب نهاده بودیم  هرچه بود کثافت بود وبوی گند افیون .
    دیگر نامه رسانی نیست  تا بر پشت پاکتی تمبری به چسپانم وبه او بدهم تا برای خدا ببرد چرا که خدا نیز سخت مشغول سرچ کردن است وبه دنبال بنده میگردد.
    دیگر زمان درخاطر نقشی بجای نمیگذارد هرچه هست فورا دلیلت میشود !! 
    دیگر نمیتوان به آسمان چشم دوخت وگریز یک شهاب را دید .
    باید درسستی وبیخبری نشست وچشم به دردوخت تا نامه رسان دولتی نامه اعمالت را بیاورد ورقم بدهی مالیات ترا که چرا درهوای بهاری  تنفس تو  از حد بالاتر بود . ! 
    حال باید به تماشای  مغزهای لزج وبویناک  عجز ولابه نشست  که درته کاسه کاشی قدیمی  دریک سینی سفالی  ماسیده است .ث
    دیدم  آنک از پس  آن شیشه های 
    سبز در سبز  آن اندیشه ها  ( دربیشه ها ) !
    نقشی از یک رنگ وریا  خون درمتن آن 
    خون پاک دختران  وزنان ورفتگان 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا . سوم ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !…
  • عصر وحشت

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    ما پیروز میشویم ُ
    قهرمانان آزادی 
     وکهنسال 
    در برابر ما « ارک بم »  هنوزقد برافراشته 
    ودر یک انتقام میسوزد 
    آن ستاره خونین شهر خشک 
    ما فرزندان کویر 
    پرطاقت وصبوریم  واز این دوران  وحشت عبور –
    خواهیم کرد .
    کسانیکه هنوز با مفاهیم   زبان آشنا نیستند و در یک درک  ضعیف دانش بسر میبرند  لاجرم دل به کلمات  آلوده به لجنی که خود درمیان آنها رشد کرده اند – میسپارند .
    از یک گفتار ویک کلمه میتوان  رمز وراز های درونی آن اشخاص را دریافت  شاعران ما اکثرا کم سواد بودند  ومخاطبانشان بیسواد  نویسندگان ما بیشتر دل به ترجمه های سپرده بودند  ومارا از درون واقعیت زندگی بیرون کشانده وخودرا دراختیار خیالهای گوناگون گذاشته  ورها شده  بودیم 
     .
    هر کلمه ویا گفته ای  در ذهنی ایجاد تصوری میکند  ومحال است که یک ذهن سالم  از برخورد با این  گفته ها کل عینی گوینده را نشناسد  امروز اینگونه عمل کرد وگفته ها در سر زمین ما  عادی شده است حتی در شعر شاعران ونویسندگان نیز رخنه کرده وبعنوان طنز بما میخورانند .
    اگر  گیلاس بلورین افتاد وشکست  یک ذهن عادی  از آن میگذرد اما یک شاعر  آنرا به تصویر میکشد مانند خاقانی :
    شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم 
    که درمیانه خارا کنی زدست رها 
    بعضی شعور ها  وخام ونا پختگی  هنوز در ذهن پیچیده خود  در تصوراتی عجیب وغریب بسر میبرند  وزمانی این قوه تخیل شکل بالایی پیدا میکند و آن شخص دمی هم بخمره زده وگردی در بینی گندیده خود بالا کشیده باشد  دیگر نمیتوان با او سخن از مهر وایمان وعشق وصافی گفت . باید سکوت کردواورا به حال خود گذاشت  مانند یک بیمار روانی باید با او برخورد داشت نه بیشتر .
    جای آن است که  خون  موج زند دردل لعل
    زین تغابن که خزف میشکند  بازاراش …..؛ حافظ؛
    آب گوارا وصاف هیچگاه آلوده نخواهد شد تنها خسی وخاشاکی روی مینشیند اما آن آب صافی گوارایی خودرا حفظ کرده است  تاسف از نبودن یک انسان  وفقدان غم انگیز رفتگان صاحب نام  وتاسف از اینکه در چه عصر وحشتناکی بسر میبریم .
    امروز دیگر عرق وطن و وطن پرستی ومیهن دوستی  بازارش کساد است هرجا که خوش باشد آنجا وطن است ! اما گاهی برای آنکه همرنگ جماعت شده ویا از ته سفره برکات عالیه بی نصیب نباشند خودی به دریای وطن پرستی میزنند بی هیچ عشق وعلاقه ای ! اگر کسی وطن را دوست میداست درهمانجا میماند وبیرون نمیزد ( نگویید چرا خود تو بیرون زدی ) ؟ از دست مردم آن آب وخاک وآن بی شعوری ها وبی ثباتی ها ونوکری ها ونوکیسه گی ها  بعلاوه هدفی داشتم چرا که میلم براین بود فرزندانم صاحب علمی شوندکه بتوانند به سر زمینشان کمک کنند نمیدانستم که چاهی ژرف ومتعن  در پشت سرم دهان باز میکند وآنچه را که ساخته بودیم یکجا مانند سیلاب میبرد  وراه را برای ما سد میکند .
    من هدفی داشتم  میل داشتم که زنجیر های اسارت را ازدست وپاهای خویش با زکنمُ چهره غمگین ودردکشیده مادر همیشه در برابرم بود که میگفت : 
    بیل زدند  تراکتور انداختند  درختان کهنسال را از ریشه بیرون کشیدن حال علفهای هرزه رشد کرده اند وبه پر .وپای ما میپیچند . 
    حال باید بنویسم برای آن رهزن تاجدار  که با هنگ مزدورش مارا بسویی میراند  اما نمیداند ما ازنعش آنها پلی خواهیم ساخت  برای آنکه از روی آنها رد شویم  .
    یک گله وتنها یک چراگاه  وهمه بی اعتقاد  ُ در کنار بت های سنگی  که درهم شکسته اند  روزی ما از همان سنگهای شکسته  معبدی خواهیم ساخت  که تا اسمان ها برود  سقف آن همان اسمان لاجوردی با ستاره های درخشان خواهد بود  وخورشید همان چراغ همیشه روشن آویزان میان سقف معبد ما .
    خوابی به نرمی  ابریشم  ُ در کوهپایه  آرامش 
    ای سیل – ضربت سیلی شو – بر چهره این خنکا  بشکن 
    مرداب خفته ذهنم  را پوشانده  جلبک غفلتها 
    ای سنگپاره  آگاهی  – در قلب دایره ها بشکن .……| سیمین  بهبهانی| 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « – اسپانیا .
    چهارشنبه / دوم ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !
  • کوتوله ها

    ثریا /اسپانیا 
    تو راست گفتی پسرم کوتوله ها همیشه باندازه همان  قد وقواره شان رشد عقلی پیدا میکنند  / بیاد روز گذشته هستم که تو اینجا بودی  وامروز جایت خالیست  .  با هم نشستیم وفیلم هوس های بهاری خانم استون را تماشا کردیم من بافتنی دردستم  بود  زیر چشمی فیلم را میدیدم  هنگامیکه فیلم تمام  شد .گفتی :
    مادر واقعا بتو افتخار میکنم چگونه اینهم سال را تنها گذراندی ؟
    گفتم  که احتیاج به هیچ ژیگولویی  نداشتم تا ارباب  وصاخب روح و قلب  من شود  من خود صاحب همه أنچه را که باید داشته باشم  هستم .
    از این ژیگولوها وکو توله ها زیاد سر راهم ایستادند اما من  زیر چتر. شعر /موسیقی/ سپس نوشتن خودرا پنهان از همه کردم  حالم بهم میخورد بخصوص پس از نشست وبر خاست با ان بزرگان اهل دل واهل کتاب  حال در کنار مشتی بچه کلاغ که تازه سر از تخم بیرون آورده هنوز قار قار را هم نمیدانند ودرست فرا  نگرفته اند  وقت خودرا تلف نمیکنم  ایران  سر زمینم در میان  مشتهای گره کرده ام میباشد درون سینه ام میباشد . درون کتابخانه ام میباشد .
    نوزده سال  داشتم که راهی اروپا شدم  شهر به شهر دهکده ه دهکده ها را دیدم تارسیدم بجایی که نبایداطراق میکردم متاسفانه همانجا فرش را پهن کردم  اما روحم بطرف سر زمینم بود میداتستم چشمانی در انتظار منند  زمانی از بند رهایی یافتم که دیگر دیر بود  شما ها ریشه  کرده بودید  وحاضر به برگشت نبودید  شما نیز مانند من آن خاک را بدون آن  کوتوله های تازه از تخم لاک پشت در آمده ،دوست داشتید اما نمیشد همه را تربیت کرد  مقداری از تربیت ها ذاتی وارثی میباشند  متاسفانه امروز این آدمها که زیر لوای مدارک دهان پر کن دور دنیا راه افتاده اند اصالتشان از نوع همان برفهای  مصنوعی است که پایت را بکذاری تا لجن فرو میروی آنها  فرزندان دشتهای خار  خاشاکند نه زاییده کوهستانهای بلند  ودست نخورده و رودخانه های شیب دار و  پر آب ودماغه ها که فوران میکنند آنها حتی در یک برکه هم نمیتوانند شنا کنند اما خودرا  شناگر ماهری میدانند  که میل دارند ما غرق شدگان را نجات دهند!!!! 
    بهر  روی من هنوز  محکم روی  پاشنه های پای خود ایستاده ام  تنها نیستم  شماهارا در. سینه ام دارم  ترا  دختران را نوه هارا که برایم افتخار آفریدند  نه بی آبرویی 
    همین  تنها راهش این است که از شهر کوتوله ها  دور شوم ! . 
    یک دلنوشته  روز سه شنبه  اول ژانویه ۲۰۱۹/ اسپانیا ی
  • سال نو

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « 
    قبل از هر چیز فرا رسیدن سال نوی مسیحی را به عموم  عزیزان تهنیت میگویم وامید آنرا دارم سالی پر بار  لبریز از خوشی وسعادت به دو را ازجنگ ونکبت وآزادی سر زمنیها ی اسیر باشد ُ منجمله ایران ما .
    بنویس ُ کانجا  کبوتر پرواز  را  خوش نمیداشت 
    از بس که در اوج  میتاخت  رویینه باز شکاری 
    نستوه ُ نستوه ُ مرد ! این شیر دل  ُ این تکاور 
    بشکوه ُ بشکوه  مرگا ! این وطن از وطن پاسداری ………« بانو  سیمین بهبهانی » 
    حال اگر پاسداران خارج بگذارند واز روی نقشه به جوانان نگویند کجا بروید کجا نروید وآنهارا به قتلگاه راهنمایی نکنند !
    مردم برخاسته اند واین خیزشی پایان نا پذیر است تا آستانه آزادی آن سرزمین شعر وموسیقی وادب به دوراز نگاه خشگین ملای عرب ومهاجم .بی حرامزاده های صیغه ای !!! 
    بنویس  ازآنان که گفتند ُ یا مرگ یا سر فرازی 
    مردانه تا مرگ رفتند بنویس ُ آری ُ اری !
    ایکاش این گروه اپوزسیون درحال شکل ویا شکل گرفته وکهنه شده دست از سر مردم بیچاره برمیداشتند وپاسداران وقاتلین را بسوی آنها راهنمایی نمیکردند آنهم دریک عشوه گری فریبانه !
    بهر روی  هر چه بود سال وحشتناکی حد اقل برای من بود –  تا اینکه درآخرین دقیقه فرشته امیدم بیخبر آمد ومرا از تختخواب بلند کرد وبه میهمانی گنجشکهای دیگرم برد ُ انرژیم داد . امروز  رفت نه گریستم ونه شادمانم نخوابیدم تمام شب بیدار بودم ُ حال با نوشیدن قهوه ای  اولین دستویس را تقدیم میدارم هر چه هست وهر آنچه میخواهد باشد .
    سپیده دم فرارسید   سیاهی شب رفت  .عمر من نیز پرده وار میرود  زین سیاهی وسپیدی  زندگیم راه راه  شده مانند شلوار پیژامه های زندانیان دوران گذشته ُ  این که میرود  ُِ مینشیند بر میخیزد میخوابد ُ من نیستم –  نبضم  از شمارش خسته شده است ولحظه ها  کم کم کوتاهتر میشوند امیدی دیگر نیست غیر از اینکه سر زمینم را ازاد ببینم بی خون وخون ریزی وبدون بی حیایی مردان خوشگل زن کش  که خطی میان ما مردم میباشند  در آبگینه  سرایی که ساخته اند  یکی با بانگ بلند  دیگری با زمزمه آبشارهای طلایی وما کم کم درخوابی بنرمی  ابریشم در کوهپایه ها همچنان  دریک آرامش ناشناخته راه میرویم .
    از تو هم خسته ام  با گفتارهای بی سر وته وآهنگ های بلند وکوتاه صدایت وهدایت قاتلین وشورشیان را بسوی آنهاییکه تو نشانه رفته ای ترا خوب میشناسم  تو یک تند یس یخ بسته  میان یک زندگی مصنوعی روزی خواهی شکست مانند یک لیوان لب پریده وبی ارزش . .
    من با دو آیینه  رویا رو  وتکرار  بیهوده خویشم 
     آغاز قصه ها   به پایان بر ُ بشکن خودت را نه مرا .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / اول ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !
  • سی ویکم

    ثریا /اسپانیا
    امروز آخرین  روز  سال وآخرین روز های دلخوشی من است ! از فردا صبح باز در. سکوت خانه من میمانم  واین حروف .
    رزوهای خوبی  داشتم با او که یگانه همراهم  بود با اطمینان راه میرفتم  نوه ها  خودشان را در اختیارم میگذاشتند  ; خوب تو گرسنه ای  مارا ببوی وببوس تا میتوانی  ویکی شان به همراه جراغ روشن زندگیم امروز به مقصد  خانه اصلی خود بر میگردتد خانه اصلی که در  حال ویرانی است جاییکه بعنوان مسکن بر گزیده اند وشغلی که نان رۆزنه را تامین کند دور از همه  هیاهو وگفتگو ورفت وآمد ها وآنچه که در دل ومغز من میگذرد  درختهایشان زیبا  واجاقاهایشان روشن من همیشه میهمان  درگوشه ی به نظاره مینشستم درهیچ یک از بحثها شرکت نداشتم  سرم را میان اسباب بازی های اهدایی فرو میبردم  ویا عکس میگرفتم ،به همین دلخوش وشاد بودم . مادر بزرگی مهربان که حضورش همه جا ضروری است !!
    امروز آخرین روز شادی من است وشب دوباره  چراغ تنهایی را روشن میکنم وبه بستر.میروم وبرای تهیه یک نوشته جدید باید طرحی بریزم .
    طرح یک دنیای فرو ریخته ودرهم  طرحی که بزرگان  در پنهانی برایمان تهیه خوراک فردا را میریزند طر ح کشتار  جوانان وطرح سوختن دخترگان ملوس و بیگناه   طرح رد شدن اتو مبیل ارباب دانشگاه از روی پیکر یک دانشجوی معترض.  طرحی نو برای یک آینده ای نا پیدا .
    گفتنی ها زیادند داشتم خواب میدیدم دارم برای شاه نامه  مینویسم ومیگریم شروع نامه این بود :
    پدرمهربان وعزیزم از ……. نامه که تمام شد فرح خانم بالای سرم بود وگفت :نامه را به من بده برایش  میفرستم  منهم نامه را باو دادم با هم دوست شدیم  رفتیم بخانه ما !درخواب آن خانه من نبود خانه ای در دست تعمیر بو د در راه دیدم که نامه مرا پاره کرده  تکه ها ی نامه را از روی زمین بر. داشتم اورا بخانه بردم  دریک گیلاس کریستال آبی برایش شراب ریختم وبرایش ناهار درست کردم با هم دوست بودیم واو میگفت   که باید فکری برای لباسهایم بکنم ومن میخواستم از او درخواست  کنم آن پیراهن حریر آبی با دست دوزی های زنان شهر اسکو آذربایجان را بمن بدهد که ناگهان بیدار شدم  مشتم بسته بود گویا هنوز  تکه های نامه پاره در دستم بود .
    رویای عجیبی بود در میان یک خانه در حال تعمیر ما دوتا روبروی  هم شراب مینوشیدیم !!!!! او درفکر فروش لباسهایش بود ومن به اثاثیه درهمی که در اطرافم ریخته شده بود ودر فکر این چه موقع تعمیر خانه به پایان میرسد ؟؟؟!
    امروز را باید به آرامی بگذرانم فردا روز دیگری است وشروع سال نوی میلادی برای من فرقی ندارد نه شب ونه روز .پایان 
    دوشنبه ۳۱دسامبر ۲۰۱۸میلادی 
    ثریا /برکه ها ی خشک شده در یک دهکده جنوب اسپانیا 
  • گفتنی ها

    این چند خط را تنها برای اطلاع هموطنان  وهم میهنان واقعی سر زمینم مینوسم .
    روزی از روزها سر انجام چهره واقعی خیانتکاران از پشت پرده یرون خواهد افتاد ومعلوم خواهد شد که چه کسانی در پشت پرده های رنگا رنگ وچهره های متفاوت کمک کردند تا چهل سال جمهوری ویران کننده وتاسیان چهره عوض کرده  همچنان بر سر قدرت بنشینند  ودست به دست کنند که امروز  نه فردای بهتری خواهیم داشت  نه دیگر  آن فردا به درد ما نخواهد خوذد به فرزندان ما هم نخواهد رسید تنها  بلی تنها خاک بود که مارا فرا میخواند که آنهم آلوده شد این خاک را همیشه هزاران جوان با خون خود آبیاری کرده اند  دیگر آب هم نیست وسر زمین ما بر باد رفت تنها به دست عده ای آرتیست روی صحنه وخود بزرگا بینان  واشراف !!!!!وسر انجام گروه لمپنها در لباسهای مارکدار  .
    باور کنید آن روز از سر خشم ویا تعجبب به مرز خودکشی خواهید رسید  وشعار من این است : نه میبخشم ونه فراموش میکنم تا دم مرگ
    مویه کن ای سر زمین اهورایی ’ مویه کن  ونفرین بر خود فروشان وخیانتکاران باد که هر لحظه بشکلی بت عیار در میایند  شارلاتانهای  دوره دیده  ونو یسندگان خود فروخته  .پایان
    سالی پر بارتر برایتان آرزو دارم آقایان وبانوان محترم مبارز  با شرفها اعدام شدند  آنهاییکه نیمی شرف داشتند  در زندانها بسر میبرند  بیشرفها دور دنیا به عیش مشغولند . 
    جمعه  بیست وسوم دسامبر  وشب یلدای  دوهزارو هیحده میلادی🐊🐊🐊
  • گفتیم ورفتیم !

    ثریاایرانمنش «لب پرچین » !
    وهمچنان بذر باقی میمانیم !
    بجای هر نوشتاری وگفته ای غزلی از خاقانی  روی این صفحه میگذارم  ویلدا و/ کریسمس/ وسال نوی مسیحیان  هرسه را درون  یک بسته کادویی پیچیده تقدیم حضورتان مینمایم . تا روزی دیگر واگر بماند عمری  / و نوشتاری دیگر .
    شب من دام خورشید است ُ گویی زلف یار است این 
    شب است  این یا غلط کردم ؟ که عید روزگار است این 
    اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمیدانم 
    مرا درناف شب دانم بهشت آشکار است این 
    سرشک من برقص افتاد بر نطع زر از شادی 
    چو جاتم  در سما  امد که یارب « وصل یار است این !»
    قرارم شد  زهفت اندام  –  کو هر هفت ناکرده 
     زهفتم پرده رخ بنمود  – گفتی نوبهار است این !
    بخستم نیم دینارش  به گاز  از بیخودی  – یعنی 
    که : گر جم  را نگینم  است  آ ن  ،نگینش  را نگار است این ……….
    دنیای دیوانه دیوانه دیوانه  را باید در کنج خلوتی وگوشه ی  تنها با تصویر غزلها  تحمل نمود .
     شام یلدار برای همه شما بامید صبح روشن  تهنیت میگویم . تا دیداری دیگر .همگی را به یزدان پاک میسپارم . 
    پنجشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۱ میلادی 
    ثریا ایرانمنش « لب  پرچین » ! اسپانیا / برکه های خشک شده !؟. 
  • رویای دریا

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    بنویس ُـ بنویس ُـ اسطوره پایداری
    تاریخ – ای فصل روشن ! زین روزگار تاری
    بنویس  ـ ایثار جان بود  غوغای پیرو  جوان بود 
     فرزند وزن  ، خان ومان بود از بیش کم هرچه داری
    بنویس پرتاب سنگی   – حتی ز طفلی به بازی
    بنویس – زخم گلنگی  – حتی به پیری ویاری 
    در کویر وشهر ما  نه سبزه بود  ، نه آب  ونه درخت   – تنها درمیدانهای پروسعت  وباغهای اعیانی  قدیمی شاهانه  سبزه وریحان وگل از زمین وهوا روییده بود  – بقیه هرچه بود  خاک بود / دود بود .
    گرچه آن کوه  بستر زمان ما بود  باز چشم ما بسوی افق دیگری میگشت وبسوی  سبزه زاردیگری ! 
    دوری  راه را به نزدیکی  دریای آبی وآسمان لاجوردی چاره میکردیم  ولی نمیدانستیم  که همه جا آسمان ما یکرنگ است وسقف ما آویخته  از باد  وما درمیان حریفان همه پسند  وهر جایی . 
    روزی سینه وبازوها گشود میشد  تا ترا درمیان بگیرند امروز…؟ دستهایشان را محکم بر روی سینه هایشان میفشارند  و…..ما برای خود کنجی یافتیم  دورازاغیار  رفته رفته آفتاب  داغ پیکرمان را چنان داغ کرد   تا بر همه جرم ودرون ما  خودرا جای داده و سوزانید .
    لاکن هنوز  ما درانتظار  بوی بهاران  بودیم ودزدیده  از پشت شیشه های باران خورده  به بیرون مینگریستیم  به چشمان شیشه ای وبی رمق  ورفت وآمدهای بی اعتبار  این اغیاران وعیاران .
     خانه ما درکویر ویران شد  خاکش را توبره کردندوبه یغما بردند  وخانه فراموش شد  همه رفتند  اینجا هم کسی نبود  دستهایمان به نرمی ابریشم  درهم قفل شده  وناگهان دانستیم  که چقدر تنهاییم .
    سطح شعور  ومعلومات  وگفته هایشان در حد همان  دهکده کنار آب رکن اباد بود .
    وما درخیال مادر که شعر میخواند ومیگریست  وامروز من میخوانم که ای دریغ از کودکی وبیخیالی !
    آن گسترده سینه ها دیگر  جای کسی نیست  تنها میدانیم که بر درختان مصنوعی  ونیمه روپیده  شیار میکشند  ودر بیخیالی ابرها  تنفس میکنند .
    دیگر مجالی نیست  تا با فوج پرندگان  در اسمان  بی خیالی پروازکنیم  بال زدنهایمان  تنها درهمان اطاق تنهایی است  وشکوه ها روی کاغذ سفیدی مانند جوهر پهن میشوند  وگریستن درپناه یک شمع  نیمه سوخته در  کلیسای  متروک دهکده .
    بی هیچ امیدی  فراز  وفرودمان به پایان رسید  دیگر پاهای لغزان  ما در امواج  موسیقی به دور پای دیگری نخواهد چرخید  وپرهایمان کم کم  در این کوچه های تنگ  در قطعه رسوایی آب های بو گرفته دریا  فرو میریزند  هر چه بود تنها یک رویا بود . 
    در آنسوی شهر ، زنان قدیس نما  همرو  خار وخس ها  امید رجعت دارند  ودرانتظار آن گفته های دیریند ونمایان گر ایمان  همه سیه پوش  که گویی رنگی دیگر درجهان نیست  زنانی که با آینه بیگانه اند وهمیشه شکوه دارند وهمه چیز را گناه میدانند ودر آرزوی رستن ستاره  نشسته اند . پایان 
    بنویس  – قندان  نوزاد  بر ریسمان تاب میخورد 
     با روز با ماه وبا هفته  بر بام بی اننتظاری 
    بنویس کز تن جدا بود  آن ترد – آن شاخه عاج 
    با دستبند طلایی / با ناخنهای نگاری 
    بنویس کانجا عروسک  چون صاحبش غرق خون بود 
    این چشمهایس پر از خاک  آن شیشه هایش غباری 
    بنویس …….همچنان بنویس
    ———- ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا / ۱۹ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی .
    اشعار متن ؛ از بانوی شعر وترانه زنده نام ، سیمین بهبهانی از دفتر گزیده اشعار /چا پ مروارید .تهران .
  • ارزش زندگی !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    کنار آب وپای بید و طبع  شعر ویاری خوش !
    معاشر ، دلبری  شیرین  وساقی گلعذاری خوش 
    الا ای دولتی  طالع  که قدر وقت میدانی  
    مبارک بادت این عشرت ! که داری روزگاری خوش …….؛ حافظ شیرین سخن ؛ 
    این توهم در آ غاز پندار  خواب آلوده ما  تنها یک رویا بیش نیست ،  مینویسم وبسیار هم دراین زمینه نوشته ام  بی خطر  وآشنا وگاهی دلسوزانه زمانی بی هیچان  وبی حادثه  دراین میدان نبرد امروز  زمانم زمان انفجارها ی انتحاری  ، زمان غرش  دهانه پولاتین تفنگها  وزمان جنگ وجنون است  وأتش وخون که در جاده ها سرازیر میشود .
    زندگی  در چشمانم بیابانی بی آب وعلف  ، صحرایی خشک وخالی از هر بوته گل صحرایی است تنها علف های هرزه وبوته های خار میروید .
    روزی  در حریر وابریشم  از خیابان میگذشتم واز بوی عطرم دالانی میساختم  وامروز درمیان کفشها کتانی سفیدم  وپوششی ارزان قیمت  هنوز از  هیبت خود در تردیدم  که آیا این منم ؟ خوب در پیش چشمان زنانی که فرزند ازدست داده ویا همسر ویا خانواده ودر میان سیلابهای وحشتناک  من نمیتوانم دریک قالب اراسته جلوه گر شوم مگر آنقدر بی درد باشم وبی اعتنا مانند خیلی از ما بهتران  آنگاه بگویم که مشگل خودشان است بمن مربوط نمیشود .
    امروز دیگر نمیتوان از  باده ناب گفت وعشق شیرین وفرهاد کوهکن  باید کم کم روی به عقب برگردانیم  سر بریده زهره  را در مجلس  خان ُ بکارت خون افشان دختران را درمرزهای زمان  ودست های بریده را  به نشانه دزدی آفتابه از درختان آویزان  وتیر تیز را نشانگر مردان جاهل وکاهل بسوی چشمان نیمه خمار زنان نشانه رفتن  رو یه زندگی است .
    من دیگر شهامت آنرا ندارم  که چیزی را از بنیاد ویران سازم واز نو بسازم چرا که خود درمرز ویرانیم  اما هنو زاز همان افعال گذشته  استفاده میکنم وهنوز سر بر آستانه حافظ میگذارم وسیمین بانورا ارج میگذارم که زنی بس دلیر وبزرگ بود افسوس ک مرگ اورا ربود او در غزل ها انفجاری بوجود آورد که مردان بزرگ جرئت آنرا نداشتند  وفروغ را تا روزیکه نوکر ابراهیم خان چپی نشده وبرایش اشعار در مدح ( آن کسی میاید ک مثل هیچکس ) نیست سرود ارج میگذاشتم \پس از آن از چشمم افتاد وگذاشتم چپی هااورا سجده کنند ومزارش را گلباران . 
    امروز دراین فکر بودم که پای نهادن بخانه همسر دوم نتیجه اش این شد که پسرم را بکلی از دست دادم او امروز فرسنگها ازمن دور است افکارمان یکی است او هیچگاه به روی من نیاورد که چرا اورا بخانه مرد دیگر بردم چرا که خود نیز در خانه مرد  جهارمی یا پنجمی بزرگ شده بودم گویا در زمانه ما همه چیز میراثی است ! .
    دلم برایش تنگ میشود / دلم برایش میسوزد / او توانست خودرا نجات بدهداما به چه قیمتی ؟  در کنار او حتی نتوانستم باو بیاموزم که عصمت کودکانه چیست  وراز تولد وپرده اسرا آمیز  دوران بلوغ چگونه است دلم خوش بود که اورا بمدارس عالی وگران قیمت گذارده ام فردا وارد دانشگاه خواهد شد واین آرزو بردلم ماند آن یکی آن مرد دوم  زرنگتر ازهمه بود . معشوق را بخانه آورد وگفت این است میخواهی بخواه نمیخواهی برو .
     دیگر رمقی برایم نمانده بود تا به نجات او بر خیزم بقیه ر امیبایست نجات میدادم  بیش ا زاین  درتواتم نبود .
    آه … این مردی  که این سان خفته گرم 
    در کنار این دختر آشوبگر
    جای میداد اندر آغوشش مرا 
    روزگاری گرمتر و وپرشور تر 
    زیر لب گفتم : با خویش آن روزها 
    همسر من همدم این زن نبود 
    این سلیمانی  نگین تابناک 
    این چنین در دست اهریمن نبود 
    وه چه شبها این دو تن  سر مست وشاد 
    بر سرشک حسرتم خندیده اند 
    پیش چشمم همچو  پیچکهای باغ 
    نرم در آغوش  هم پیچیده امد 
    دیگر رسوایی بس است وزندگی تمام وهمه چیز روبه پایان تا انتهای جاده چیزی باقی نمانده است..پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ۱۸ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی …..؟
  • شیر درقفس

    ثریا اسپانیا / دوشنبه ۱۷/۱۲/۲۰۱۸ ! 
    ازاینکه  تنها نشسته ای ومیاندیشی  وغرق اندوه میشوی  ُ به زندگی زنی بیاندیش که  درتنهایی درگوشه ای از ولایت  تک وتنها ُ حتی  ها حوصله نداشت نامه هایش را از پشت درخانه جمع کند ویا به تلفن های تو پاسخ بدهد  مایلها از تو وبقیه فرزندان دور بود ُ او هم بچه داشت هم نوه ! اما روزهایش را درمساجدی نزدیک خانه میگذارانید  کتابش را به همانجا میبرد ومیخواند / در رستوران نزدیک آنجا غذا میخورد  وسپس شب بخانه برمیگشت تا بخوابد  هیچکدام از این اسباب بازی های امروز ی را هم نداشت 
    تنها مونس او حافظ بود و مفاتیح الجنان ! وکتابی که نامش کتاب اسمانی بود همه را از حفظ برایت میخواند .
    امروز دراین فکر بودی که عروس تو در سوییس در یک هتل پنج ستاره شبی هزار یورو  اقامت کرده برای میهمانی شام کمپانی همسرش ! 
    در آن زمان هم تو در هتل جرج پنجم اقامت  داشتی وآن زن نمیدانست جرج پنجم کیست وهتل کجاست همه جا برایش خارج بود !
    نه درکنار خواهر وبرادر وقوم خویش خود شاد بود ونه ترا داشت با خودش بود ودنیایی اسرار که هیچکس از آن با خبر نبود دست آخر هم هرچه را که داشت به برادر زاده اش داد تا برایش نماز وورزه بخرد!!! او هم خورد ونخرید !.
    این دنیایی است که ما درآن  مانند جانور زندگی میکنیم نه بهشتی هست ونه جهنمی ونه دنیای دیگری  همچنان حوا  باقی بمان  بدون آدم ! وتنها این را باید فهمیده باشی که از هر دست بزنی از همان دست خواهی خورد .
    من دیده ام  جبر زمان را  نابودی فرسودگان را 
      که نادیده بگذشتند  از کنار دیده ها .
    وآیا امروز میتوان  با کرم های گندم زار پیامی گفت وپیامی شنید  ویااز روزهای خوب آفتابی  وآن آسمان پاک آبی  سخن راند که ما همه 
     تا مر ز مرگ وامید در شب شب زنده دارن میرفتیم وبرمیگشتیم بی هیچ واهمه ای ویا ترسی از تیر باران شدن ها .
    آری من دیده ام نابودی  هارا ُ نابودی فرسودگانرا وجبر زمانه را . من دیده ام . ثریا /
  • شهر سکوت

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!
    چهل سال زنج وغصه کشیدیم وعاقبت 
    تدبیر ما به دست می دوساله بود ؟! …….؛حافظ؛
    هر چه میبینم / سیاهی در سیاهی  ودرپس این تیره گیها  روشنایی نیست ،  هنوز قاریان  وزاده تاسیان  آیات خوان بر سر حلوای من وتو  ودر حسرت یک شب رویایی در میان مرده خواران  که برایت دعای نامستجاب میکنند  ، چیز دیگری نسیت .
    پای سنگین زمان  آهسته آهسته بر سینه یک  یک ما جای مگیذارد ومیرود  بیهوده به عقربکهای ساعتم مینگرم  آنها هم بیخیال وبیشتاب راه خودرا میروند .
    نه خبری نیست /  حضرت ولایتعهدی  دست گدایی پیش ناکسان دراز کرده وچشم به اموال دزدیده شده زادگان این تاسیان دوخته  وچشم به ارتشی که دیگران برایش فراهم کنند واو شاهانه  برود وآن انبوه پولی را که دربانکها خفته تا صرف ابادانی سر زمین پدریش بشود بنوعی در قمار زندگیش ببازد .
    نه ! امیدی باو هم نداریم . او در ملحفه های  مخملی خود بیدار مییشود ودوباره میان آنها غلط میخورد  وباز ایاتی دیگر بر گوش ناشنوایان میخواند  اورا وحشتی از بیم پلنگان خونخوار نیست  . او درامان است ، باو فرصت  داده اند وامید امان .
    ودر سر سودایی ما هم  هنوز خماری باقی است  واگر کامنتی میگذاریم فورا پاک میشود تا مبادا به پر نگین بانوی تاجدار لطمه  بخورد سگهای درنده اش مشغول واق واق هستند وهر از گاهی استخوانی جلویشان میانداز د تا بموقع اورا بر تخت روان سوار کرده بردوشش برند !
    نه ُ در سر ما هم  سودای خرید وفروش نیست  وبر لب ما  امید هیچ ناز ونوازشی ننشسته  وشرابی نیست تا با قرصهای خود فرو دهیم  تنها میبینیم  که هر روز  بر شهر ها  ابر تیره ننگها وبیکاری و تیر میبارد  ودیگر لاله ای دردشتی نمی روید  وکسی هم پاسخگوی اینهمه درد ها نیست .
    نیمه شب چراغ تابلتم روشن شد به ساعت نگاه کردم از دوازده گذشته بود و  داشت برایمان افسانه میخواند  ُ دیگر دیر است عزیزمن  .
    به میهمانی من پای منه  ، که دراین بزم 
    به غیر چشم .دلم ،  جامی وسبویی نیست 
    زداوری که کند دشمنم  ، چه غم  ؟ که مرا 
    هوای نامی  وپروای  آبرویی نیست !
    خزان مرگ  بگو رنگ نیستی بزند 
    بهار خاطر مار را رنگ وبویی نیست 
    سیمن بهبهانی 
    آذر ماه کم کم میرود ودیماه با سردی وبرفهایش به میهمانی ما میاید ومن بیاد آن روزهای برفی درهوای سرد زمستانی در کنار بخاری دیواری که تا آسمان شعله میکشید روی مبلی درکنار یار ودوست ومهربانم نشسته بودم خدمتکارش داشت چکمه های پر برف و گلی مرا تمیز میکرد ومن در گرمای تخدیر کنند آن گیلاس برندی کم کم خواب بهشت را میدیدم وهیچگاه در گمانم نبود که روزی بیهوده در دشتهای بیگانه با سرمای سوزنده به چهاراه حادثه بر میخورم بی هیچ گناهی .ث
    هر شب  برنگ تازه تری  جلوه گر شود 
    آن روزهای خوش  که شود دورتر از من 
    وینک منم  که یاد کهن  زنده میکنم 
    چون داغدیده ای که زیازان گوید سخن !
    پایان 
    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » ! 
    اسپانیا 
    ۱۷ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی /………!
  • تصویر مه گرفته

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!
    او میرود  بی سرنوشتی از بد وخوب 
     آشفته واز سر گذشت خود گریزان 
    می پیچد ومی لرزد ومی افند از پای 
    یک سایه از او در غبار بر ……….
    در حال نشئه بودیم وسر حال از خوشی  به صفحه روزگار  شعرهایمان مرتب بر تصویرها نقش میبست  ونغمه و آهنگهایمان  سود آور سوداگران  ُ وخود نماییها ی شاعران  اما افکارمان درگودالهای بو گرفته  تن در تن پروری وشهوت ومیخوارگی کمتر از چهارراه( ولیعهد) پاینتر نمیرفتیم  ! خوشحال بودیم  ! با شمال  وجنوب شر ق و غرب پیوند دوستی داشتیم در  افغانستان خانه ایران میکاشتیم ودر جزیره کیش میزبان میهمانان مد وزیبایی زیر نظر بانو ی تاجدا ربود یم! از جنوب شهرمان بیخبر بودیم واز زاد ولد آنها وتولیدشان مانند مگسان وخر مگسان برایمان تنها حلیم  بامزه بود وگاهی کله پاچه ! آنهم پس از یک میخوارگی مفصل شبانه !  خوابمان لبریز از پولک هایی طلایی  وسیم وزر  وخود درآن پوچی خوشحال اما …..مردد !
    پرستار بچه ها یک روز بچه هارا با اتوبوس به جنوب شهر برد  وهنگامیکه بچه ها برگشتند پژمرده بودند ! پسرم رو بمن کرد وگفت : 
    آیا آن سوی شهر را دیده ای ؟ 
    پرسیدم کدام سو ؟ من تنها میتوانم تا سر چهارراه بروم نه بیشتر  ُ بیهوده دارم دو رخودم میچرخم  افتاده ام چون بیماران درقفس روباه مکاری   شب و روز م یکی شده است  او اما درجوابم گفت  آن سوی شهر  ! وخاموش ماند .
    من درحسر ت پرواز بودم  وجز آسمان دیگری را درانتظار تمیدیدم  مانند یک شاخه نازک بهاری دلم درسینه میطپید  به دنبال ایثار خود بودم  کسی نبود ! با اغیار نشستم  وخودرا شکستم  با نامهربانان مهربان بودم  خود مانند یک آهوی سرگردان درقفس  ودرباورم نبود که زندگانی دیگری هم هست .
    امروز جنوب شهر به بالای  شهر اسبا ب کشی کرده است وآن تخمهای درپیله امروز تبدیل به غولهای وحشتناکی شده اند ُ زبانشان  مانند اره ترا  دو نیم میکنند ترا میشکنند خورد میکنند بیخر از دردهاییکه دردورنت ترا به آتش کشید وسرگردان ساخت وآواره کرد .
    ما درکاهلی خود همچنان  جولان دادیم  وکینه توزی را فراموش کردیم  با تیغ بی ازاری  ُ بی نیازی  ونشستیم  تا تهمت ها با ناکامی هایشان  پی گیر ما شوند  بی آنکه جرمی مرتکب شده باشیم  لاشخوران  در اطرافمان  هوای صید کرده بودند  ومن درآرزو تنها یک ( شیر ) بودم  همین مرا بس بود .
    امروز مانند دیروز است باید تنها دست به یک خانه تکانی بزرگ فرهنگی زد وخانه تکانی حسابی نمود  ونگذاریم که لاشخورانی دیگر بر گرد شهرمان لانه بسازند .
    باز بیاد گفته مادر افتادم که میگفت  این شهر روزی به گوه فرو میرود  نمیدانستم که او همشهریانش را دوست دارد وبا آنها نشست وبرخاست کرده سعیدی/ پاریزی \وخود در خانه  درمیان کتب های قدیم غلط میزده تنها سه کلاس درس خواند آنهم در خانه بسر عت اورا بخانه شوهر فرستادند ! هیچ خیری ندید میراث او بمن رسید . 
    امروز در اخبار خواندم نیمی از تهران نشست کرده  هنگامیکه که محمد رضا شاه  در سخنانش گفت:
    « ما دچار کم آبی وخشکسالی هستیم اگر آن بارانی که درغرب میبارد درسر زمین ما ببارد  خاک ما بهشت خواهد شد ُ» آن روز کسی باو گوش نمیداد  همه فریفته خورشید درخشان أن   بانوی تاجدار بودند !!!  آبهارا کشیدند وفروختند تا اعراب  بدوی را  سیر اب کنند وزمین ما خشک باقی ماند تا کم کم فرو رود وچه بیخیال  تنها بفکر  مصالحه اموال هستیم چه درخارج وچه درداخل !!!
    خاربن را  بخت اطلس پوشی زنبق نبود 
    جامه دیبا  نخواهد  جسم نا هموار ما 
     خود فروشانیم  وبرما  گشته جوشان  ُ مشتری 
    گرمتر  کی دیده ای بازار ی از بازار ما ؟ ………بانو سیمین 
    ——
     تعطیلی رسمی من از  روز جمعه آینده تا روز سی ویکم  دسامبر ادامه میباید وپس از آن دوباره درخدمت وزیر نظر اهل فن ! به خدمتگذاری میپردازم . پایان 
    ————————————
    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    اسپانیا . برکه ها ی خشک شده !
    شنبه / ۱۶ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی !…….
  • یلدا ومرخصی

    شبهای دراز بی عبادت  وشب بلند یلدا را به تهنیت میگویم   برای چند روز از خدمت مرخص خواهم بود /
    پر خسته ام
    بامید صبح روشن ومرگ تاریکی
    زایش خورشید را جشن میگیریم
    با تقدیم بهترین وشایسته ترین آرزوها برای همه شما عزیزانم
    ثریا ایرانمش
    /لب پرچین/
    مقیم ا سپانیا
    وساکن برکه های خشک شده !!!!🙏💐❤️
  • ما؟ کجای جهانیم؟

    ثریا ایرانمنش « لب درچین » !
    رقص اموات شنیدم  – اما 
    مرده ای کو  که بیافشاند دست ؟ 
    زینهمه خفته به زندان سکوت 
    نه یکی جعبه تابوت شکست …….سیمین بهبهانی 
    این همه غوغا وشور وشر برای چند تیر ویکی دوزخمی ویا مرده   روزهای متمادی است که اخبارا دربر گرفته وخانم ترزا می مجددا بر صندلی رسالت  !نشستند این همه اخبا رجهان است اما خبری ازآن همه بدبختی که درسر زمین وامامده وپس مانده ما میگذرد آنهمه شورش وبلوا وغوغا رسانه های خارجی لب فروبسته اند تنها از طریق  نوشته های داخلی  آنهم یکی به نعل ویکی بچوب که خوب اگر این رژیم ماندنی شد مرا نکشد واگر دیگری آمد بر سرم تاجی بگذارد  ُ همین نه بیشتر گویی ابدا این سر زمین وجود ندارد  اما ….واما شرکت سهامی ریق با مسئولیت نا محدود توریستی مرتب به ایران توریست میبرد وهنگام برگشتن برای ما تعریف میکنند که به به وعجب جایی کو زندانی ؟ کجاست  جنایت ؟ همه راحت وآزاد با غذاهای عالی !!! 
    وروز ما درشب پنهان مانده  وشب هم به دامن سکو ت خفته  تنها ناله جغدی بلند است که بر خرابه ها  ناله میکند .
    نمیگویند که درون کاسه چشم یکی کرم فرو رفته ودیگری دور سینی غذا دودستی دارد لقمه میزند   خانه مغز یکی لانه مار  ورگه های ماریپچ دست دیگری  مانند سیم درهم پیچیده است  متولی با چماق همه جا  ایستاده ُ سکوت !  هیچکس دم نزند از کسب وکار وحقوق تنها بردگی شغل شماست وبس بردگی ما فرستادگان خدایی که کم کم درسینه ها گم شد .
    من به بیهودگی خود مینگرم  که درمستی وهشیاری  نشسته ام  نان هست درون کاسه ام اما نباید آنرا بخورم در عوض جعبه های ردیف قرص های رنگا رنگ مرا فریاد میزنند !  برای خاطر یک سنگ کوچک درون یک لوله ! بلی تنها یک سنگ دو میلیمتری  را هیچکس حریف آن نیست ومانند رژیم خونخوار   بمن چسپیده است .
    به مدد همین قرص ها ونخوردنها نیمه جانم  غذا هست  اما من نمیتوانم بخورم  نگاهم  به غبار خفته روی آینه ها ودیوار میافتد بی حوصله  دیگر مجال ناختن نیست  همه آن اسب سوران تنها به اسب جوبی خود تکیه دادند  ازمن چه کاری ساخته است ؟ همینقدر که به دست خواهر واقوامم کشته نشدم خودش یک معجزه است !  بگذار آنها دردعا وثنای  خود غرق باشند ومن درخونابه نفرین  ریاکاریها  .
    پر نباید بی خدا ماند کسی درجایی هست که بموقع دست مرا گرفت وفراریم داد کسی بود که بموقع مرا ازدست آدمکشانی که چشم به چندر غازم دوخته بودند نجات بخشید حرامتان باد روحنان درعذاب  سخنان من در سینه ماند  وکلامم پوسید  دیگر از فغان هم کاری بر نمی آید .
    نه ! کسی هست که بموقع یقه ترا میگیرد ودرآن موقع بیاد « ثریا» میافیتد وطلب بخشش از او دارید که دیگر دیر است . بمیرید ای حریفان بمیرید . 
    زمین نیز مانند ما  بی نفس مانده وزیر پای سم اسبان بی خردی دارد جان میدهد  دیگر چشم تمنایی بسویی ندارم  ودیگر میل ندارم کسی به میهمانی من پای بنهد  دل به هیچ سو نیمرود  وبه آن سواری که مرا داوری  میکند چه غم که  اوراپروای آبرویی نیست . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا / ۱۳ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی ……!
  • گامی در امتداد واقعی

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    حالم را بهم زدی ُ  منی که در هر گام با هزار تردید را ه میرفتم  درامتداد یک خیابان  یک کوچه تنگ وتاریک  باهزاران تردید دیگر  بتو نزدیک شدم برای کوبیدن دیگری  چون میل نداشتم آن دیگری بر کرسی بنشید به هزاران دلیل حال فهمیدم اگر او کاری را پنهانی انجام میداد تو علنی وآشکارا آنرا به رخ همه میکشی !
    حالم را بهم زدی  به دنبال کارهای بزرگ تو میگشتم که نشان دوستی بدهم با سر افکندگی باید بگویم که شرمنده ام .
    برایم درست حالت یک پا انداز تازه کاررا داشتی  روزی به صد ها  قصه وتردید  نا حواسته وخواسته  چون یک بازوی پوینده به دنبال کسی میگشتم که سر زمینم را نجات بخشد اوف !!! نه همین آقایان جایشان خوب است .
     در شیشه های  آشفتگی ها ونقش های رنگین تو با برفی که برموهای شبرنگ من نشسته  یاد آور  آن  فریب دیرین افتادم .
    چه شرمنده ام امروز  از آن روزی که در امواج  بیخبری  لبریز از گل وریحان  میان شور وهیجان  دردفتری نام ترا نوشتم امروز همه را شستم  وپا ک کردم .
     ود رسوی دیگر احساسم نگریستم دیدم درست  است رقص اموات را دیدم وفهمیدم به راحتی  از روی جسد همه عبور خواهی کرد تا به مقصود برسی  ُ حال برایم یک مرده ای بیش نیستی  نه ناله ای ونه زمزمه ای  تنها رقص ترا میبینم مانند یک مرده  درمیان خفته گان .
    اینک ای رستم زمانه ما !  لاشخور پست مرده خوار  که میکشندت  ز هر شهر به دوش  تا برسانندت به گور  چنان نقشی در تاتر زندگیت بای کردی که رسوایی ببار آمد .
    تن به همت خواری دادی  بندگی  هارا تمکین کردی  نگاهت بی نگاه   بیرنگ وبی نور  چون غباری خفته بر دیوار نشست  مجال ناختن دیگر نداری  من جلویت ایستاده ام  تو تنهامیتوانی بر سمند چوبی خود سوار شوی  وازامواج رویاهای خویش گذر کنی با همان دودهایی که به حلقوم تو فرو میبرند .
    سرودم را تمام میکنم  وسخنم را در سینه نهان  وزبان درکام میکشم  وهرجا گویم که هستی وین زبان بازی زچیست ! 
    تو  ای کرم شب تاب  زبون  وبیزار از آفتاب  وملول از هوای بهاری  وتو ای پر فریب  یاوه فروش  دوره گرد  اینک دل من انباشته ازغم  وخالی از  دختر شعر  که دارد غبار میافریند ومیفرستد به روی تو .
    گفتی رسالت ؟  دریغا رضالت  با چند لفظ بی هدف  ونا رسا  چون یک بوته خار  وا مانده  از بستان لبریز از گل وریحان  ما  بنشین بر سنگستان با صدای خشک وصراحی بستان از …… خوش نام !
    امروز احساس کردم مانند همان بو گیری که درحمام  حال مرا بهم زد ومسموم ساخت تو نیز همان هستی نه بیشتر یک بوگیر مسموم . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    اسپانیا 
    ۱۲ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی …..؟