Category: General
-
بوی خوش نعنا
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !من دیده ام رنگین کمان را ـ خندید در ذرات بارانمن خوانده ام رازی نهان را – در دفتر سبز بهارانزمانی که با کسی آشنا میشوم نیمی از وجودم را در او به ودیعه میسپارم تا بتوانم کاملا با او هم آهنگ شوم – زمانی احساسم دراین زمینه بمن کمک میکند وگاهی هم سخت راه را اشتباه میرود ُ زمانی فرا میرسد که من همه وجودم را تقدیم کرده ام وخود دردیگری غرق شده ام آنچنان که گم شده ودیگر راه خانه را نمیدانم !سپس با یک سیلی جانانه از خوب خوش مستی بیدار میشوم وبه دنبال خودم میگردم ُ کجاست ؟ در کجا پنهان است ؟ اورا سر انجام میبابم ومیشوم خود .هیچ گفت ای مرا از راهی که برگزیده ام منحرف نمیکند تا خودم بروم وبقول مرحوم فروغ سرم به دیوار بخورد زخمی شو م وخونین و مالین برگردم .درگذشته ما آدمهای بهتری بودیم اگر چه زخمی به یکدیگر میزدیم اما سر انجام استخوان یکدیگر را دورنمیانداختیم به همان گوشت اکتفا میکردیم .امروز همه چیز عوض شده جای خودرا به یک نا سازگاری همگانی وجنب وجوش های بی ارزش وبی بنیاد داده است انسانهایی که نمیدانی رباطند یا یک انسان از گوشت وپوست واستخوان چشمانشان مانند مردابهای درحال خشک شدن در قاب میگردند همچو چشم مردگان واز جنب وجوش آن زنده دلان دیگر خبری نیست .در شوره زار سینه من نیز شاخکی شگفت بامید آنکه بار میگیرد وباز بر میگردیم به سر حد مقصود اما گویی در یک تاریکخانه که از همه ادراکها خالی وتنها خودش بود مرا بورطه نا امیدی کشاند نیمه خودرا پس گرفتم ودر جسمم چون لاک پشت پنهان شد وخودم نیز .حال اشکارا میبینم که آن ؛ دوستان ؛ دستهایشان به خونی آلوده بوده وچگونه خودرا برسم زمانه آرایش کرده اند ومن همان دختر دهاتی باقی ماندم بی هیچ پیرایه ای .دیوار دروغ وریا آنچنان بالا رفته که دیگر هیچ نردبانی قادر نیست آنرا پایین بیاورد کنکاشها در خلوت های خاموش صحرای بی اعتمادی / داستانهای خاردار بی چاره جویی یاران همیشه استوار .نگذاشتند که آن دانه خاکی را که مانند بودا درزمین کاشت ما هم بکاریم تنها به پوسیدن پیکرها اندیشیدیم وآنهارا مانند قوت روزانه پذیرا شدیم .من جبر زمانه را دیده ام نابودی زنان ومردان فرسوده را دیده ام و درعین حال دیده ام که مشتی آدمهای نامی ! نادیده از کنار آنها گذر کرده اند بی آنکه خود دیده شوند این آدمهای دروغین با سرخابی سرخ چهره را آراستند این صورت نگاران همیشه درصحنه بیخبر ازعطر بوته برگ نعنا بودند با کرم های زیر خاکی بیشتر مانوس شدند ومعامله گر .ومن همچنان در پی نیمه دیگر خویش میگردم تا اورابیابم وبا خود جفت کنم .ثهمچو اتش بودم وآن گرمی لعل سرشتدر غبار سردی خاکستری فامم کشیدکمتر از هیچم بلی – ته مانده مرگ آورمهر جذام آلوده ای یک جرعه از جامم کشیدچون کبوتر های چاهی – با دوچشم چون عقیقهر کبوتر باز مسکین بر سر بامم کشیدپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! . اسپانیا /شنبه / ۸دسامبر ۲۰۱۸ میلادی !اشعار متن / از کتاب رستاخیز سیمین -
فریب ونیرنگ
ثریا /”لب پرچین ” اسپانیاجمعه هفتم دسامبر ۲۰۱۸میلادی !سوگند میخورم که در سال جدید به هیچ وجه بکسی اعتناد نکنمسوگند میخورم که خاک ایران را میپرستمسوگند میخورم که تنها به همان شعر ومعر اکتفا کنم وپایم را از گلیم خود بیشتر دراز نکنم تا بیشتر فریب بخورم .سوگند میخورم تا لحظه مرگ ایرانم را دوست میدارم منهای مردمش بخصوص نسل جدیدی که روی کار آمده هفت خط است .سوگند میخورم که دیگر هوا خواه وطرفدار کسی نباشم غیر از خودم !!!!بلی جناب کاووس پهلوان شما راست گفتی عجب صبری خدا دارد وعجب صبری ما ملت درد کشیده داریم .ای کسانی که روزی شما را باد میکردم بامید رهایی وطن خدا حافظ من نواده وزاده جوانمرد بزرکی هستم که هزارتای شمارا درون چاه میانداخت (میرزا آقاخان کرمانی ) !من از تبار او برخاسته ام با اندیشه های بزرگ و شناخت شما بزمجه ها وسر انجام نیز بدون محاکمه سرش را بباد داد بخاطر اندیشه های پاکش.رفتم که رفتم همه شما مبارزین این میدان گلادیا تور وبازار خرید وفروش را بخودتان مسیپارم با آرزوهای گمشده .ثریا ایرانمنش/اسپانیا /یک جمعه غمگین -
مرز خود فروشی !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا .سحن از زلف تو گویند دل و شانه بهممی نمایند دو گم گشته ره خانه بهمآشنای تو بدل غیر تو را راه ندهدکه نسازند بیک خانه دو بیگانه بهماین کلمه جدید « سلبریتی ها) که به تازگی در فرهنگ زبان فارسی رشد کرده ما درقدیم هم داشتیم منتها ازنوع مدرن آن ! شیکترنه مانند الهام چرخنده خودرا درلای هراز پارچه \وشانده وپشت میکروفن زنان بی حجاب را نفرین کنیم ونامش را بگذاریم مسلمانی !!!!!دراین دنیا باید بلد باشی خود را بفروشی هرچه قیمت بیشتری روی خود بگذاری خریدارانت بیشتر میشوند ودولت در اقبال را به رویت میگشاید ُهر کدام از این خود فروشیها راههای مختلفی دارند واز هرکسی هم ساخته نیست باید | ژن| درخون تو باشد ورشد کند تا به بالا بالاها برسی وسپس با سر به قعر دره سقوط کنی چون پیری از راه میرسد ویا جنون مغزت را میخورد به ناچار به مواد مخدر پناه میبری وسر انجام مانند یک حیوان مهجور وامانده لاشه ات درگوشه ای میافتد .اما خود فروشانی را میشناسم که هنوز نوه ها ونتیجه هایشان باین کار شرافتمندانه ادامه میدهند موروثی است !متاسفانه این ژن بزرگ وارزشمند درخانواده ما وجود نداشت مالک بودیم و سپس خیاط شدیم ودرزی ودر گوشه ای راه خودمانرا میرفتیم هیچگاه درمتن نبودیم همیشه حاشیه نشین وکناره گیری میکردیم این خاصیت مردم کویر است تنها به طاقت وتوانایی خود اتکاء دارند .وفکر میکنم این بهترین نوع زندگی باشد هم خودت راحتی وهمه بقیه را راحت میگذاری ! اما آنها ترا راحت نمیگذارند چشمان تو دیده وگوشهایت شنیده باید بنوعی ترا یا سردرگم کنند ویا برایت افسانه بسازند تا مانند خودشان باشی ویا اگر بتوانند ترا از سر راه بر میدارند این قانون بیشتر در بین مردمان ساکن گرمسیر میباشد چون اروپای شمالی هنوز درگیر این زد وخوردها نشده این حس خودخواهی وخود بزرگ بینی وخشم وشورش تنها منحصر بفرد همین مردم جهان سوم میباشد .فاطمه خانم ! یکی از انواع همین خود فروشها بود بر ورویی داشت ُ اولین کارش این بود که نام فاطمه را بایک نام شیک ومدرن عوض کرد ُ سپس مدل وآرتیست شد ُ نه! هنری ندارد اما دراین راه مردان بخصوص از نوع جاهلان وگاراژ داران با وخدمت زیادی کردند یکی اورا بقول معروف نشاند برایش خانه ساخت وبرایش یک بوتیک درست کرد بهر روی با احترام خانم با عینک فروشی پیوند زناشویی بستند !درهمین احوال بیا وبرو بین تهران ولندن با یک تاجر یهودی نیز آشنا شدند وایشانرا نیز به حرمسرای خود بردند ُ شوهر بیچاره رفت فروشنده یک سوپر مارکت شد خانم سلمانی باز کرد بوتیک باز کرد ورفت ورفت تار سید به جاهای بالاتر ومیهمانیهای درباری !!! همسرش را به حزب رستاخیز برد با کمک دوبرادر معروف ! وهتلی در لندن ایجاد کردند واین هتل همان هتل کذایی است که لیلای مارا کشتندهتلی محل رفت وآمد قاچاقچیان ارز ومواد مخدر واسلحه پسرانشانرا بجرم اختلاص ودزدی پلیس دستگیر وسپس آزاد کرد آن تاجر یهودی قدرت زیادی داشت . ؟!هنوز هم دارد وآوازه اش همه جا پیچیده اما نه خودش بلکه وراث او .فاطمه خانم هم بین لندن وپاریس در رفت وآمد بودند !بهر روی امروز بیاد آن دو گل نوشگفته افتادم لیلا وعلیرضا / بیگناهترین اعضای خانواده پهلوی گه هر دو کشته شدند ویا خود کشی شدند در زمانیکه لیلا درحال جان دادن بود شهر بانو در شوی لباس والنتینو مشغول انتخاب بودند !در سفری که به لندن داشتم از کنار آن هتل رد شدم آنرا بسته بودند ویا بظاهر بسته بود!! فاطمه خانم لابد الان یک حج عمره هم بعمل آورده وآش نذری وسفرهای ابوالفضل او در لندن پر سرو صداست بهمراه سایر دوستان وهمپالگی های خودش .نمیداتم زنده است یا مرده برایم مهم هم نیست این یک نمونه زنده بود که من دیدم بعلاوه هنرمندانی که بظاهر روی صحنه هنر برایمان میخواندند واما همسران مارا هفته ها درخانه خودشان نگاه میداشتند چرا که خوب لب به وافور میزدند.خوب ! حال نباید گفت بمن ای زن نادان نه تریاک بلد بودی بکشی ُ نه بلد بود ی خودترا دراختیار این وآن بگذاری نه توانستی خودت را به درستی عرضه کنی وبفروشی حال دراین محنت سرای بیگانه نشسته ای ومشغول نوحه خوانی میباشی وتمام هم وغم تو این است که بچه ها در سفر آسایش داشته وبسلامت برگردند.خوب از قدیم گرفته اند که :خلایق هرچه لایق توهم داشتی میخواستی بفروشی پنهانش کردی برای کی وچی ؟! ثحرمت کوی تو گر شیخ وبرهمن یابندنفروشند دگر کعبه وبتخانه بهمدر قیامت برهش باز فرو ریزم جانافتد آنجا چو گذار من وجانانه بهمکمتر از جغد و غراب اهل جهانند « صغیر»که نسازند دراین منزل ویرانه بهمپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۷/ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی ! -
ادب ایرانی
همان روز وچند ساعت بعد !مطلبی روی اینستا گرام گذاشته بودم که حقیقتی در آن موج میزد حال طرفداران شاهی با ادبیات زیبا وکلماتی که از تفسیر آن میگذرم مرا مورد نواز ش قرار داده بودند . آنها تازه به دنیا آمده اند ُ آنها تنها یک تصور وخیال ازآن زمان دارند بعضی ها هم دچار نوستالوژی شده اند ! آنها نمیدانند که دردربار فساد تا کچا ها پیشرفته بود! وشاه تا چه اندازه نا امید وغمگین بود اما ظاهر را حفظ میکرد آیا هیچگاه از خود پرسیده اید چرا به نفع ولایتعهد خود کنار نرفت ؟ چرا بانو اشرف \پهلوی آن زن خردمند وکاردان را به ریاست شورای سلطنت انتخاب نکرد ؟ چاره نداشت شهر بانو واقوامش گرداگرد اورا احاطه کرده بودند حال جیره خوارا او هریک منبری ودستکی دارند وچرند مینویسند /شاهنشاه روزی به امیر اسداله اعلم گفت ایکاش این پسرک آنهمه که علاقه به ملخک خود دارد کمی احساس مسئولیت به مملکت خود داشت . هیچگاه کسی پرسید چرا شاه درآخرین سخنان خود گفت : مگذارید ایران ایرانسنتان شود .؟!او خوب میدانست اما دیگر راهها بسته بودند او بیمار ُ تنها وتقریبا غریب وشعله ها ی درخشان از لابلابلای موها بو.ر شده وکلاهای لگنی و\پوستیٰژهای رنگی ولباسهای فاخر رنگا ر نگ سر مردمر ا گرم میکرد هنر بود که پشت سرهم زاده میشد جشن هنر شیراز یک سرگرمی برای ایشان تا موقع اجابت امر برسد.من چندان حوصله ندارم جوابگوی این مردمی باشم که مانند گوسفند تنها دهانشان برای جویدن علف باز است وحتی جرئت آنرا ندارند که عکس خودرا روی صفحاتشان بگذارند همه زیر یک شماره \پنهانند مانند زندانیان .من چهل سال واندی از آن دیار به دورم چیزی ازآ ن سر زمین نه میدانم ونه میل دارم بدانم تنها خاکم را میپرستم خاکی که داشت قوت میگفت حال دارد به گوه میشنید ومشتی دیوانه معتاد وزنجیری بر آن حاکمند وبا چرندیات خود سر مردمرا گرم کرده اند وهر روز یکی تازه متولد میشود وخیال میکند دنیا همین است تنها نوک بینی خودرا میبنند / مانند شتر /آسمان خالی است – خالی – روشناییش را که برد ؟تاج ماهش – سینه ریز کهکشانش را که برد ؟گیسوان پریشان است چون آشفتگانموی بلند نیلی پولک نشانش را که برد ؟\پایانثریا / اسپانیا « لب پرچین » ! -
تیغ سانسور
ثریا / اسپانیا «لب پرچین»!هر صبح که این ماسماسک یعنی دوربین موبایل راذوم میکنم روی آسمان ویا طلوع خورشیدپس از تمیز کردن آن چیزهای عجیبی بچشمم میخورد / مثلا درعکس بالا در آسمان د.و چشم غضب آلود میان ابرها دیدم !!! شاید هم خطای چشم من باشد / ماننده همه خطاهایم .دراین فکر بودم اگر مثلا بخواهم برای حمایت کارگران ومردم سر زمینم یک کاغذ به دست بگیرم چگونه میتوانم اجازه داشته باشم وچند نفر گرد من خواهند آمد ؟ حکایت همان طویله وتله موش است مشگل من نیستم مشگل تله موش است .دراطراف من تنها همان هایی هستند که گاهی به ایران سفر میکنند وبرمیگردند درساحل آفتابی لم میدهند وجبران مافات میکنند ُ من تنها کسی هستم که دراین دارو دسته نیستم وتنهایی را برگزیده ام اما این تنهایی مرارتهایی هم دارد .شب گذشته ناگهان برق رفت تنها یک قسمت آنهم اطاق خواب من وحمام وراهرو / تعجب آور بود چراغ قوه را به دست گرفتم واولین کار م این بود که جعبه کلیدهارا نگاه کنم / بلی تنها یک کلید افتاده بود آنهم بیخود چون نه چیزی روشن بود نه بخاری نه تلویزیون ونه رادیو مطابق معمول بخواب رفته بودم کلید را بالا زدم واطاق روشن شد اما تا مدتی از خود میپرسیدم به چه علت؟ وآن جعبه لعنتی محافظ من هم مرتب فریاد میکشید که برق نیست برق نیست وهنگامیکه برق آمد جعبه هم خوشحال که خوب برق رسید !امروز صبح همه را چک کردم هر قسمتی یک کلید دارد جدا گانه وآنقدر فاز بالاست که من مجبورم ماهی سی یورو برای اضافه فاز برق بدهم وحیرانم که این قدرت برای این آپارتمان خیلی زیاد است / خوب چاره چیست ؟نه من دراین دهکده نمیتوانم برای حمایت هموطنانم برخیزم وخودی نشان بدهم چون وطن من از نظر آنها اینجاست من حق ندارم به کشورهای دیگر بیاندیشم ویا دخالت کنم برنامه ای از پرویز کاردان را میدیدم وآن خانم چرخنده پشت میکروفون داشت برای زنان بی حجاب نفرین میفرستاد من از چه کسی حمایت کنم این زن هرجایی که دیگر نقشی در سریالها باونمیداند ناگهان یکشبه خواب نما شد وفاطمه اطهر بخوابش آمد واورا لای گونی پیچید وگفت ؛ انا ولله والراجعون !!وایشان رجعت کردند به ریشه اصلی خود !ومن دراین گورستان سردی ها در آغوش که خواهم مرد ؟چهارروز تعطیلی پشت سرهم وامروز روز بنیان قانون اساسی این سر زمین است چهار روز تنهایی وفراموشی را به هیچ خواهم شمرد .دراین ژرفنای مضحک در کنار ابلیس بزرگ وخالی از هر اندیشه ای فرصت بیکرانی خواهم داشت تا عقده های دل را خالی کنم گرفتاری وغمها را وروزهای تبه کرده را بیاد بیاورم وسرانجام بخود بگویم : خود کرده را تدبیر نیست شرکت درآیین تاریک اهریمنان جایز نیست .لب من امروز لبریز از خالی هاست روح ومغزم نیز وافکارم در رکود جاده ای درپیش رو دارم بسیار صعب العبور واز هیچ جاکمکی نخواهدرسید ( این خاصیت ما ملت شریف ایرانی ) است که به کمک هیچکس نرویم حتی جواب سلام را هم ندهیم چون درچند جبهه مشغول کاریم ؟!عشق واینده در حال جان کندن وبی اعتنایی بینندگان رنج آور تر .چه میشود کرد / مارا با دروغ وفریب پرورانده اند با مهر ومحبتهای دروغین ولبخند های زهر آلود مارانواخته اند / دیر زمان است که روح سر گشته من درپهنه بینهایت ها از پی جانهای از هم گسیخته میرود تا بانوازش ها وبوسه ها تن افتاده بخاک وخون آنهارا ُ تن های افتاده دربند را بوسه باران کنم اما دیگر راهی ندارم راهها همه بسته اند وزنجیر شده اند چشم به آسمان میدوزم ودو دیده غضب آلوده را مینگرم آسمان هم با من سر غضب دارد /زمستان از راه رسید از برگهای مرده پاییز دیگر اثری نمانده تا پوششی باشد بر ای رنجها وزخمهای دل ما .من ناله نمیکنم گاهی دریچه اندوه را باز میکنم تا سینه ام هوایی بخورد. بر یاد ها وخاطره ها دیگر پیکر افسرده من تنهامیتوانند سخن از زخمهایی بگویند که درطی سالها بر آن وارد شده است وبااقرار به ناتوانی خود دربرابر آن نامردان ودیگران را بیاد بیاورم .ای تیره روزان محروم – چندان ملول نباشیدچون دولتمندان هر گروهآرزوهای نا پاکشان راچون رنج های بی کران شمابه زیر خاک خواهند بردحتی جبروت وخوشبختی ُ حتی انقلاب راستینحتی انقلاب فرشتگانهر گر فریاد رس بیچارگان نخواهد بوددر میان ادیان نیز گذشتی نخواهد بودچون همیشه مارا از عقوب های نا پیدا ترسانده اندوما در دهلیزهای خوف ووحشت بی پایان این آیین ها تهدید شده ایم ………ومیشویم .ثپایانثریا « لب \رچین »اسپانیاششم دسامبر ۲۰۱۸ میلادی برای با ۱۵ آذر ۹۷ خورشیدی / ثریا . -
پوپولیزم
ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!شوری نه چنان گرفت ماراکز دست توان گرفت ماراما هیچ گرفته ایم از اواو هیچ ازآن گرفت ماراخوب ! مبارک است حزب تازه ووکس یازده کرسی از مجلس آندا لوسیارا اشغال کرد وعلنا آن >ژن های خوب >! حاکم میشوند !بیچاره ما ُ بیچاره مردم ُ بیچاره ملتها وبیچاره تر ازهمه دنیایی که دارد رو به ویرانی میرود آهسته – آهسته .شب گذشته دچار کابوس وحشتناکی بودم ُ بیدارهم نمیشدم دستهایم را مانند مسیح صلیب کرده بودند وبا سرنگ خون مرا میکشیدند اما رنگ خون نبود رنگ زردی داشت واطرافیانم میگفتند این همان زهر است که خورده ای حال از بدنت خارج میکنیم!!کدام زهر ؟ زندگی همه گوشه وکنارش زهر است از زمین گرفته تا آب نوشیدنی از آسمان گرفته تا قعر گودالها همه جا زهر نهفته است .من چند کتاب دارم که روبرویم نشسته اند عصر تجزیه وتحلیل / عصر خرد / عصر بلند گرایی / عصر ایده ولوژی / وعصر اعتقاد ! وعصر روشنگری ! اینهارا در زمان گذشته درهمان زمانیکه عده ا ی از ایرانیان اعتقاد داشتند که سر زمین ما بهشت روی زمین است خریدم وهمیشه درهمه جااین کتابها اولین چیزی بودند که درچمدان من جای میگرفتند اما هیچگاه من از روی آنها کپی برنداشتم تا بخورد دیگران بدهم ! ویا آنهارا برای کسی بخوانم تنها برای روشن شدن ذهن خودم بود وبس – حال میبینم عده ای روی برنامه هایشان کتاب را ونوشته های آنرا ماخذ قرارداده وبرای امروز ما نان تازه ای میپرند ُ این گفته ها متعلق به قرن شانزدهم بوده امروز دیگر تکنو لوژی آنچنان \پییشرفته که نوه چهار ساله من هم میداند گالیله کی بوده است .بدبختی ما ملتها این است که آموزش درستی نداریم درهر جای اروپا که شما بروید میبیند عده ای هنوز نمیدانند مثلا ترافلگار کجاست پجناب نلسون آیاهنرپیشه تاتر بوده است ؟ آیا میدان است یا خیابان ودرکدام شهر جا دارد در انگلستان بچه های من شیمی وفیزیک نداشتند درسها را میبایست انتخاب کنند وبرای هر درسی مبلغی معین بپردازند بنا براین نمیدانند شاغول چیست دراین سر زمین کمی بیشتر به آموزش کودکان میپردازند بشر ط آنکه مخیل آسایش بقیه نشوند .در سیاست آزادند میتوانند وارد هر حزبی که میل دارند بشوند ! میتوانند با خانواده خود یک حزب تشکیل دهند وحال این آخرین حزب که به تازگی نامش را شنیده ام گویا به عقب گرد سریعی مردم را میکشاند / مخالف مهاجرت ومهاجرین است . راهی را میرود که مرحوم فرانسیسکو فرانکو رفت ! آندا لوسیا چهل سال زیر نفوذ حزب سوسیالیستها بود وامروز ریاست آن استعفا میدهد میرود ما بازنشستگان !!!تکلیفان نامعلوم است آیا باید به سر کار برگردیم ؟ وآیا هجرت ما پایان می یابد ؟ حال مثلا از ماکیاولی یا هگل مثل بیاورم ؟ آن دوران سیاه با روشنگری های این مردان به روز روشن تبدیل شد وحال دوباره تاریکی شومی بر دنیا سایه انداخته وپوپولیستها ( عوام گرایی ) پوست انداخته دوباره زنده شده اند.ومن ؟! دلم خوش است که قطعه شعری را برای انجمنی میفرستم وچند به وبه وچه وچه میشنوم وتشکر میکنم وبه خدمتکاری خود ادامه میدهم تا روز موعود فرا برسد .آسمانم خالی / بدون روشنایی در انتظار تیرهای شهابی هستم که از سویی که نمیشناسم بر سینه ام پرتاب شوند حال مانند آن درخت سرو دیر پای ودیر سال آزرده وغمگین از همه بیهودگیها . دیگر نمیتوان نگاهی به کوچه انداخت ومردمی را دید که از نگاهشان امیدواری میتابد همه مانند گل یخ بر شاخه ها نشسته اند بی هیچ حرکتی ودرانتظار .انتظار بهم ریختن تمدنهای بزرگ ویکی شدن جهان .خوشحالم که دو عدد درخت سرو بلند جلوی خانه ام کاشته اند ومن میتواتم از روی بالکن دستم را بسوی آپها دراز کنم ولمس شان کنم وانرژی تازه ای بگیرم .گلهای کاغذی وپلاستیکی به کسی انرژی نمیدهند ! مانند آدمهای پلاستیکی .هر گه بتو عرض حال کردیمدرحال زبان گرفت مارادرد دل ما نمیکنی گوشدرد دل از آن گرفت مارامردیم وزکس وفا ندیدیمدل از همه – زان گرفت ماراپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا /۵/۱۲/۲۰۱۸ میلادی برابر با ۱۴ / آذرماه ۱۳۹۷ خورشیدی!————-اشعار متن از : رض الدین آرتیمانی -
تک شاخه ها
ثریا ایرانمنش «لب پرچین»!اینان که دلشکسته ودلبسته میروندچو اشک ُ از دو چشم من آهسته میروندتک شاخه های چیده گلزار درس منبازو به هم فشرده چو گلدسته میروند ………دیگر مهر از تو بریدم ای وطن ودل از تو کندم ای خاک زرخیز عزیزکه امروز بجای لعل وزرو فیروزه ازآن شاخه های ترد وخشکیده \ زایده خون وشهوت میروید .دیگر از تو دل کندم ودراین سرای بیکسی دلخوشم که امروز سالروز میلاد دخترم میباشد هما نکه مرتب مرا مانند یک بچه مامانی دربغل گرفته لیوان آب به یکدست وقرصی به دست دیگر ومرتب میگوید این را بخور آنرا نخور منهم اطاعت میکنم .امروز فهمیدم حزب جدیدی به احزاب رنگ ووارنگ این سر زمین اضافه شده است ! جالب است چهار نفر میتوانند یک حزب تشکیل بدند ومردم را به دور خود جمع کنند ما از روز ازل تنها وابسته یک حزب بوده وهستیم ( مخفی میماند ) !.وامروز تصمیم گرفتم دیگر به هیچکس فکر نکنم وبه هیچ چیز وبه فردای سر زمینم ایران که فردایی ندارد غیر از تاریکی مطلق ! با این مردم واین دسته بندی ها واین بده وبستانها واین فریبکاری ها گمان نکنم آن سرزمین دیگر سر زمینی باشد که قبلا بود اگر هم روزی بخواست یزدان پاک رفت وریشه اش را یافت دیگر بما وصلت نمیدهد .در گذشته « مردانی » داشتیم بمعنای واقعی مرد ! با یک رشته موی سبیل خود ملکی را قولنامه میکردند امروز علنا ملک ترا میگیرند واضافه میکنند اگر حرف بزنی میدانی جایت کجاست ؟!دیگر نمیتوان به اشکهای ریخته شده نام درج گهر نها د باید گفت اشک تمساح !دیگر به هیچ عهدی نمیتوان پایبند بود ومهر بست که نشکسته میروند ُ این آهوان تازه سینه سپر کرده مژّه مخملی غمی درسینه ندارند که از خنجر زمانه زخم برداشته باشد آنها در مکتب آن بزرگان قدیم نسیم وار آمدند ورفتند وحال از راه نرسیده وبه دل جای نگرفته میروند ُ از دیده هم میروند آری ُ همین آهوان دشت که دلشکسته ودلبسته میباشند آنها هم میروند .در آن زمان در کوری میان کوچه های بن بست وتاریک ما از که باید طلب کنیم که آب ما چه شد ؟ خاک ما کجا رفت ؟ وآسمان ما چرا تاریک شد .درب را میکوبی ُ صدایی بر نمیخیزد کوشها همه کر / زبانها بریده وچشمها همه کور شده اند تنها مرعان لاشخور در آسمان پرواز میکنند ودر انتظار لاشه ها میباشند .در این مغاک بسته در خورشید کی دارد گذربیهوده با یاد سحر – چشم طلب وا میکنم .پایانهمچو گرگی از اشتیاق طعمه لبریزید – آریمعنی این خنده دندان نمارا میشناسمباورم را آشنایی نیست با گفتار لبهامن زبان ساکت اندیشه هارا میشناسم———————————————-ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۴دسامبر ۲۰۱۸ برابر با ۱۳ آذرماه ۱۳۹۷خورشیدی!!اشعار متن : از بانوی بانوان والهه شعر سیمین . -
دل عاشق
ثریا / « لب پرچین » !دل عاشق به پیغامی بسازدبیاد نامه یا نامی بسازدمرا کیفیت چشم تو کافی استریاضت کش به بادامی بسازد….در تمامی عمرم ناهاری باین گندی وسردی نخورده بودم ُ راه را کوبیدیم به شهر پر کرشمه مالاگا رفتیم دریک رستوران سوزن فرو نمیرفت هوا سرد بود گارسن ها مرتب دررفت وآمد خیلی نشستیم تا یک ماهی یخ زده ویخ کرده با یک بشقاب سالاد بدون همه چیز ویک بشقاب میگو وهشت پا روی میز گذاشته شد و بعد ار آن ریگه یا شل ها ُ من بلند شدم بی آنکه دسری سفارش بدهم از رستوران خودمرا به پارک انداختم تا زیر آفتاب گرم شوم برگشتیم . اوف ُ بچه ها یک درخت نره خر که برای وسط یک باغچه خوب است درکنار اطاقم گذاشته بودند دیگر جای نفس کشیدن نماند بود ُ خوب ! حالا زنگوله هایش گو < کلی زندگوله از امریکا آورده بودم کجا هستند ُ مهم نیست با کاغذ کشی هم میشود دکور کرد اما دیگر نفس کشییدن موقوف .باید با قافله همراه بود پس از مدتها نوه ها آمدند آن که از همه کوچکتر بود حال موهای بورش را کوتاه کرده مانند یک پسر بچه هشت ساله تنها میخندید به هرچه میگفتیم میخندید خنده او کمی سردی محیط مارا عوض کرد چشمم به پسرم بود که پس از ماهها دیدم پیر مردی با موهای سپید خسته وچه بسا بیمار خودش را روی صندلی انداخت . واین بچه ها بیخیال بازی میکردند برایم از چین چای آورده بود ویک دستمال گردن ابریشمی ساخت چین ! اوخ پسر کوچک ونازنین من زن وبچه اینهمه ترا پیر کردندچرا از بدرت یاد نگرفتی ؟ بی تفاوت همه چیز را گردن همسرت بگذاری ؟ دیدی هنگامیکه مرد مانند جوانان سی ساله خوش برو پز بود !چون مسئول شما وخانه وهمه چیز من بودم اما همسر تو با سگ زیبا وگران قیمتش روی تختخواب مجله روسی میخواند واحیا نا ییراشکی درست میکند تودوردنیا برای کنفراسها وفروش برنامه ها وتغییر وغیره ! گویی آتشی دردلم افروخته شد دیگر دنیا را نمیخواستم مردم را نیز ! به چشمان بی رمق او که پشت عینک خاک گرفته اش پنهان بود مینگریستم ومیدانستم دردهایی پنهانی اورا نج میدهد اما آنها درون سیاره خودشان زندگی میکنند کمتر با فامیل رفت وآمد دارند تنها گاهی به دیدار مادر ومادر بزرگ میایند ساعتی شادم وسپس غم عالم بر دلم مینشیند .دیگر حوصله هیچ کای ندارم به آن درخت نره خر مینگرم که خوب با تو چکار باید بکنم ؟ بچه ها برای کریسمس نیستند بعضی هایشان در مسافرتند . خوب عیبی ندارد زاد روز خورشید را جشن میگیریم !!! اما چگونه ؟ .امرو صبح افق به رنگ خون بود هر چه کردم نتوانستم از ان عکسی بگیرم ماه وستاره کنار هم البته ماه دریک هلال / مهم نیست ! ه هیچ چیز مهم نیست !درون کشو ها به دنبال زنگوله ها وآویزه های درخت میگشم اوف چه چیزهاییرا من نگاه داشته ام ! اولین بارانی که از جورجیو آرمانی خریدم به همراهش یک ساعت رومیزی بمن کادو داد سالها این ساعت برایم کار میکرد تا افتاد وشکست حال جسد اورا برای چه نگاه داشته ام؟سی دی ها درون کشوی دیگر بگمانم کپک زده اند چسپیده روی هم اینهمه کاغذ ودسته چک وآشغال را برای چی نگاه داشته ام ؟ کشورا سر جایش برگرداندم مطابق معمول روی تلفنم زنگ به صدا درآمد که ماما قرصت را خورده ای ؟ حالت خوب است واین برنامه هر روی ادامه دارد ودیگر باین زنگ آلرژی\پیداگرده ام. روز خوشی واحوال خوشی ندارم روی توئیترم آن آقای محترم بنیان گذار قانون اساسی یک ردیف عکس گذاشته بود اما زیر عکسها نوشته بود که این صفحه قابل استفاده نیست درعوض خانم ملانیا برای همه تبریک فرستاده بود ! خسته ام / خیلی خسته ام وبا این درخت غول پیکر نمیدانم چکار کنم ؟ تمام و\پایان چس ناله ها !!!سوم دسامبر ۲۰۱۸ / بابر با ۱۲ آذرماه ۱۳۹۷ خورشیدی !!!ثریا / اسپانیا /شعر از / طالب آملی -
انتخابات محلی
ثریا « لب پرچین »امروز روز انداختن رای به صندوق آرا وانتخابات مجلس آندا لوسیا میباشد هر سال من اولین تنی هستم که پشت در ایستاده م واولین رای را درون صندوق میاندازم آنهاییکه د.ور میز ه ا نشسته اند وبررسی میکنند ونام هارا میخوانند تا بیابند میباند همه محلی واز کاسبان یا معلمان ویا نانوایان ویا فروشندگانند .نیمی از راه را مروز طی کردم ودیدم نمیتوام برگشتم عصارا یافتم ولنگان لنگان خودم را به مرکز انتخابات رساندم معلوم شد امسال برای ازدیاد جمعیت سالنی دیگر در کنا رهمان سالن این اور را اداره میکند لنگا ن لنگان خودم را به آنجا رساندم ای داد وبیددا چند پله دارد/ خانمی موقر با نواری که برگردن انداخته ومعلوم بود حکم ریاست آن گروه را دارد به \پیشوازم آمد دستم را گرفت وبالا برد رای خودم را به صندوق انداختم با فامیل من مشگل دارند ایرانمنس/ نه ! منش با اس و اچ بهر روی موقع برگشتن آن زن آهسته به دنبالم میامد وسر پله ها رسید کمکتان بکنم / سپاسگداری کردم وگفتم نه پای \پیچیده ودردناک درون پو تین با کمر درد شدید هنگامیکه از تپه بالا میرفتم کمی ایستادم وبه درختان سروی که تازه قد کشده بودن نگاه کردم وگفتم :زمانی از مستی وجوانی تلو تلو میخوردی ُ درآن مستی شادیها بود وزندگی /امروز از شکستگی لرزان لرزان گام بر میداری خالی از مستی وشور وحال .با پای شکسته ؟!آفتاب زیبایی سر تاسر خیابان را \پوشانده بود در راهروی خانه زن ومر دی جوان از مقابلم گذشتند هلو سینورا / آه همسایه طبقه سوم من است چقدر شبها از دست من رنج کشیده از صدای رادیو از کشیدن سیفون گاهی یادم میرود که نمیه شب است دستی برشانه ام گذاشت از سر مهربانی وگفت داریم میرویم رای بدهیم شما خوبید /تشکر کردم / برگشتم به درون زندان انفرادیم که هفه ها حوصله ندارم پایم ر ا بیرون بگذارم واین مر دم مهربان چگونه مرا میشناسند ؟ .همه اینهارا نوشتم تا بگویم این افرادند که قانون را رعایت میکنند وبه دیگران نیز یاد میدهند که قانون چیست اگر صبح زود یکی از کارمندانشان دیرکرده باشد ومثلا من آنجا باشم باید تمام روز پشت میز بنشینم ودنبال اسم وفامیل وشماره وآدرس خانه دیگران بپردازم مهم نیست چکاره م واز کجا آمده ام بعنوان یک اسپانیول باید قانون را رعایت کنم .گاهی هم با نامه مارا فرا میخوانند وباید برویم !.قانون دراینجا حاکم است بدون دخالت \پلیسهای تفنگدار ویا آدمکشان حرفه ای مردم خودشان به وظاپف خود آگاهند .چرا که عاشق وطن خویشند اگر هم به جاهای دیگر میروند برا ی تحصیل ویا کار باز یکدیگرا میابند وبا هم هستند واز راه دور از طریق ماهواره با سر زمینشان ارتباط بر قرار میکنند .وما؟……. هیچ قانون آهنینی حریف ما نخواهد شد .===================================بهر روی امروز تولد دخترکم هست ومرا به ناهار دررستوران دعوت کرده است . باید روز خوبی باشد دردها را تحمل میکنم . ث -
روح قانون
ثریا ایرانمنش لب پرچین »!
قانون روحی دارد و تنها مونسیکو با روح القوانین خود قانون را بر دنیا حاکم نساخت ژان ژاک روسوو نویسنده بزرگ فرانسوی در کتاب معروف خود « امیل » نیز قانونی نوشت که قاتون اساسی فرانسه از آن سر چشمه گرفت وهمچنان مانند جویباری در اروپا چرخید امروز قانون اساسی اسپانیا نیر مانند همان قانون فرانسه است .
قانون / قاتون است وهر فردی موظف است که از آن حمایت کرده وآنرا بپذیرد البته این گفته متعلق به دنیای متمدنی بود که روی چرخه هایش بهمراه چرخه قانون واقعی میگذشت در دنیای بلبشوی ما دیگر آ ن روح قانون وجود ندارد وهر حاکمی که برسر زمینی حکومت میکنند مانند لویی چهاردهم میگوید « قانون منم » راست هم میگفت / قانون در دست کلیسا وادایان متفرقه آن است / قانون دردست بزرگانی است که سر زمینیهارا بجای قمارخانه ها عوضی گرفته اند ومردم برایشان تنها یک مهره ویا یک ژتون ناچیز میباشند /
امروز برای همه ما تاریخ مهمتر از اسطوره میباشد واقعیت جای خودرا به امکان داده است امکان های ما واقعیت را نمیسازد میان این دو فاصله های زیادی است امکانات امروز ما ایرانیان دیگر آن هسته واقعی که پدران ومادران ما بر روی خاک پر برکت افشاندند – نیست حال باید با زور خارجی وبیگانه آنرا آن امکانات را به واقعیت نزدیک ساخت !دنیا ومردمش بیمارند جای شک وتردیدی باقی نمانده است پیرمردی در اوج خونسردی میگوید تا الان نود زن را کشته ام ! پشیمان هم نیستم قانون این را گفت ورفت دیگر خبری نشد ُ در واقعیت امکان \پیروزی بیشتر است تاریخ آنکاه با برتری که وجودش به قدرت بشتر است ُ کار دارد درهر واقعیتی \پیروزی نهفته است ودرهر امکان ازدست رفته وگمشد ای / شکستی / که نشانه قدرت واقعی نبوده است دیده میشود امروز همه مردم سر زمین ما به تاریخ گذشته بیشتر ارزش میدهند به شعرا واسطورها ای ایده آل وورویاها تاریخ درست را کی نمیداند آن زنجیره قدرت را به درشتی کسی نفهمیده است تنها ند خارجی آمدند وتفسیرهایی برایمان کردند و رفتند ! زمانی میگویند : انوشیروان عادل که حتی به دردل یک الاغ درمانده میرسید وزمانی میگویند انوشیروان قاتل که مزدکیان آن کیش نو پدیرا کشت وجوی حمام براه انداخت / زمانی نادرشاه فاتخ الفتوح است وزمانی یک تاراج گر ومردی که پسر خودش را کور کرد .
تاریخ ما مجموعه است از شکستها وخون ریزی ها واز بین رفتن ارزشها وآرمانهای اخلاقی است درحال حال حاضرمقدار زیادی دروغ وافسانه ساختگی در مغز نوجوانان ویا بیوه زنان ویا سایرین با نوک خنجر فرو میکنند .
ما امروز احتیاج به یک پزشک حاذق داریم که این بیماران را شفا بخشد / بما امید بخشد علیرغم أنچه میگویند این ما هستیم که اول باید خودرا بسازیم سپس کودکانمان را ودست آخر جامعه را .
امروز همه تجربیاتی که درادیان سامی به پیامبران نسبت داده اند وآنها مظهر خداوند مینامند در شاهنامه ما مخصوص پهلوانان بوده است .
پیا مبرهمیشه نشانه اصالت خدا هست این اوست که پیام خدارا میرساند او فرستاده خداست پیامبر بخودی خود اصالتی ندارد او تنها نماد ایمان است او مستقل نیست .
واین ایمان وابستگی مطلق را به دیگری نمایان میسازد ودراینجااست که حقیقت گم میشود وقانون است که باید ا زاو سر چشمه بگیرد تنها اطاعت .
در حالیکه پهلو.ان – استوار ونیرومند وسر چشمه زندگی وهستی خویش است بیانگر اصالت انسانیت وفروشکوه او دیگر نیازی به یک پیامبر ورسول ومظهر وواسطه ندارد این قصه هارامیتوان به راحتی درکتاب بزرگ شاهنامه یافت وخواند
هر مومنی در شناخت خود دچار تراٰژدی زندگیش میشود وهمه را از خدا میداند معرفت را باید کسب کند درخود اصالت را باید بشناسد درون خود هرچه در اطراف ماست میتواند زیبایی وظرافت بشد وزمانی میتواند خشونت ووحشت ببار بیاورد .زهدان افق بارو از نقطه نور است
خورشید جگر گوشه این ظلمت کور استفرداست که بروسعت این بام کشد تن
آن صبح که از باور چشمان تو دوراست———–
درنهایت ما باید از خود شروع کنیم وسپس به دیگران و سر بسوی آستانی بگذاریم که خود ساخته وپرداخته ایم . پایان
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »
یکشنبه / ۲/۱۲/۲۰۱۸ میلادی ! -
شفاف نیست !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !پستان خشک شام سیه بارور نشدجوی رگش گذرگه شیر سحر نشدپلک افق نهانگر خورشد آرزوست.ان مردمک به مرد میان جلوه گر نشد——باورم نمیشد ُ او مرا بیاد سهراب همسر دوستم میانداخت گویی کپیه او بود \پارچه ای سفید برسر میبست عبایی میپوشید ویک تنتبان تا زیر گردنش بپا میکرد تلفنش هم اکثرا درون\پاچه شلوارش یافت میشد با این هیبت جلوی دوربین حاضر میشد و« شفاف سازی» میکرد ! به هیچ حزب ودسته ای هم وابسته نبود در آلمان بود سپس به فرانسه رفت ودر یک اطاق کار گری روی زمین ویک کاناپه رنگ وروفته زندگی را میگذارند نه قلم خود ونه کلامش را در ترازوی خرید وفروش نگذاشت او نیر مانند آن هنر مند گرامی وبزرگوار که با کمر جلوی او خم میشوم ( پرویز صیاد ) راه خود فروشی را به روی خود بسته بود ودستمال ابریشمی را دردست نگرفته مرتب ….پاک کند ! ناگهان دردو خط تنها دوخط نوشتند که علیرضا سکته کرد ومرد ! تمام شد آبی نبود که چرخهای آسیاب را بگرداند . مادر پیر واز کار افتاده اش تنها گفت :خواهش دارم موقع دفن او بمن بگویید اورا در گورستان معمولی شهر دفن کردند بیصدا حال تازه عده ای به صرافت افتاده اند تا ازاین خوراک نیز لقمه ای بخورند ما سکوت همچنان ادامه دارد چه شد که او ناگهانی رفت هنوز جوان بود بیشتر از پنجاه وچند سال نداشت .شب گذشته پرزیدنت سابق امریکا جناب ؛ بوش؛ پدر در سن نود وهفت سالگی جوانمرگ شدند !! تمام خبر گذاریها بکار افتادند حال یک هفته ای نمایشی دراین زمینه داریم .بعضی از مرگها خاموشند وبیصدا .من آن چهره غمگین وآن سبیبلهای سیاه پر پشت وسیمای لبریز از غم اورا ازیاد نبرده ام او هم مانند چند نفری که میشناسم نتوانست انگور هار از آسمان بچنیند وبهم بفشارد او نتوانست اشک انگوررا به هرسو پرتا ب کند خود او در نقش یک خمره شراب بود در میان کرباس ها وتیره گیها ومانند شمع در باد خاموش شد .روز ششم این ماه روز ( قانون اساسی ) این کشور است همه جا تعطیل وشاه وخانواده به مجلس میروند واین روزرا پاس میدارند قانونوی بلبشو که از نو نوشته وتنظیم گردید وقانون قانون شد نه دستخط رهبری را قانون بشمارند ! دراین روز باز باید اشک ما سرازیر شود سر زمین ما ومردم چیزی را بنام قانون نمیشناسند قلدری – گردن کلفتی وزد وخوردها نامش قانون است قانون زور حال صد هزار صفحه قانون نوشته شود ثبت شود حتی با طلای مذاب ٌ بیفایده است قانون همان قانون باغ وحش است آنک زورش بیشتر است ضعیف را میخورد .دیگر بفکر سر زدن خورشید از مشرق نیستم ودیگر بر اسب بالدار بسوی افق ها پرواز نمیکنم تنها باید از اشتباهاتم پند بگیرم .هر کاری کردم حسابش را پس دادم وحال فغان دارم که چرا دل به همه سپردم .امروز احساس کردم شخصی که همیشه با من است چه درصفحه اینستا گرام وچه درتوئیتر ! حساب اورا درتوئیتر بسته اند وایشان درکنار من آهسته آهسته راه میایند بی آنکه من بدانم خوب اینهم یکنوع عشقبازی است !ثبر پای عشق دست امیدم هر آنچه بستزنجیر اهنینی شد وخلخال زر نشدمرداب دل – چو آئینه چشم مردگاناز جنب وجوش زنده دلان باخبر نشددر شوره زار سینه من – دانه امیدپوسید ومایه بخش نهالی دگر نشدپایانثریا ایرانمنش « لب پرچین «!اسپانیااول دسامبر ۲۰۱۸ میلادی /——————————اشعار متن از بانوی بزرگوار سیمین ! -
مردم فریبی !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!من نمیدانم که این مرحوم محمد رضا شاه شاهنشاه قبلی ایران چه هیزم سوخته ای به ماتحت این آقایان فرو برده که با آن دستمال پیچازی چندش آورشان میکروفونهارا اشغال کرد واوارا میکوبند یعنی آنکه نصب واصل خودرا با و نسبت میدهند :حالم بهم میخورد حتی جمله را بنویسم ُ تنها میدانم که شاه ُ ایرانرا میپرستید او میخواست به جهانیان ایران وایرانی را همراه با گذشته شکوهمندش بشناساند وبلند آوازه سازد .خوب معلوم میشود که هنوز سر تا \پای آن آدمهای کوچک که امروز بزرگ شده اند کینه ونفرت است وچیزی بنام انسانیت دروجودشان نیست .او اکثرا درسخن رانی های بیرون از مرز خود اظهار میداشت :هنگامی که بفکر ایران مترقی هستیم نه ایران قرون وسطی قابل قبول نیست که در مملکت تنها عده ی کار کنند – قابل قبول نیست که نیمی از جمعیت ایران برودودرکنج خانه \پنهان شود – همه مردم باید در تولیدات داخلی سهیم باشند وهر کس باید کاری انجام دهد که برای خودش وبرای جامعه فایده دارد .چطور میشود نیم مرم ایران یعنی زنان را نادیده گرفت اگر نصف جمعیت مملکت از جامعه بیرون رود وخودرا بپوشاند آیا ما به هدفهای ملی خود خواهیم رسید ؟.درهمان زمان سیمین دانشور استاد دانشگاه ! همسر کمونیست دو آتشه جلال آل احمد میان استادان ودانشجویان با فریاد گفت :« اگر بنا ست که با لچک کردن من ودیگران شاه از ایران برود من لچک بسر میکنم وبه خیابان میروم » وهمین استاد دانشکده ادبیات ! با آمدن آن اهریمن با چاد رولچک سیاه به نزد او رفت دو زانو همچو بردگان در برابرش نشست ودری وری هایی و………گفتنی هایی که حتی یک آدم بیسواد رانیز شگفت زده میکرد گویی همین الان از دل قرن تازیان وهزارو چهارصد سال قبل برخاسته است .امروز ایرانیانی با نقاب مانند گذشته در میان سیل تظارهر کنند دیده میشوند ُ اینها چه کسانی هستند ؟روزی یکی از کمونیستهای بسیار معروف گفت :ما کاری خواهیم کرد که دین ومذهب بکلی از میان شما مردم کوته فکر برود ودیگر برای ادای شهادت قسم به فاطمه زهرا نحورید !-وحال کم وبیش به مراد خود رسیده اند واین مردان کله پوکی که پشت تریبونها تسبیح ریا را به دست میگیرند ویا آن آخوندی که تازه پشت لبش سبز شده وهنوز شاگر پادوی فیضه میباشد برایمان حدیث وقصه میگوید باید روزی بروند به زباله دانی وریسایکل شوند وسپس باقیمانده را درتوالتها دفن کرد .شا ه اشتباهات زیادی هم کرد ! به انگلستان باج داد کارخانه های ورشکسته آنهارا خرید درآنجا خانه داشت اسب داشت واتو مبیل همه نصیب دزدان شد .حال یک بچه آخوند پیزوری که پدرش روزی روضه خان درحرم بود با جلال وجبروت وخدم وهشم وارد انگلستان میشود ویکماه یک هتل را دراختیار میگیرد تا تحفه اش به دنیا بیاید !!!! صد البته دولت فخیمه از شاه استفاده های زیادی برد وبا آوردن این موجودات قرون وسطی با همدستی برادر بزرگش رسید به آتچه که میخواهد برسد مشتی آدمهای نیمه دیوانه ُ معتاد ُ بی خیال واز همه مهمتر بیسواد در جامعه بجای گذاشت وحال در فکر آن است که خطوط مرزی را ایجاد کند بین خود وبرادر بزرگ .زنانی که شاه روی آنها حساب میکرد امروز غیر از ماتیک ولب ها قلوه ای وصیغه شدن وتریاک کشیدن کار دیگر ی انجام نمیدهند با برادران قدیس خود همخوابگی میکنند مهم نیست دم غنیمت است وآن بالایی هم از زنانی بود که با پولهای ما تحصیل کرد وکشوررا به دست دشمن داد.دیگر شعار ما همه یکی هستیم همه برادر وبرابر رنگ باخته است مردی هم نیست تا برخیزد باز باید دست به دامن یک سرزمین خارجی شد تا منافع خودش را در خطر نبیند هیچ کمکی نخواهد کرد مردم ا ایران یک پارچگی را نمیدانند چیست هرکسی اول خودش / دوم خودش / سوم هم خودش / گاهی برای نمایش وخودنمایی دستی بسوی اسمان بلند میکنند اما سر تا پا ریا – تزویر دروغ ومن حیران مانده ام که ذات این مردم از چه نوع خاکی ساخته شده است ؟ طبیعی است حملات بزرگی که تنها تاریخ معرف آ>نهاست قومی بوجود آورد که نه ایرانید نه از ذات وقبیله خود چیزی میدانند یکی روی به قبله حسین دارد دیگری سر بر دامن مسیح میگذارد سومی پا درآستانه قوم ترکمن ومغول وسرانجام ؟ هیچ در هیچ / بیخود درخود مپیچ / پایاننور یزدان همه جامیتابدلیکن اندر دل یک سنگ سیاهاهرمن یافت پناهپایگاهش دل این سنگ بودسنگ او قبله نیرنگ بودتیره دل مردم آزرده روانگرد این سنگ پرستاننداهرمن یارانند——ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا۳۰ نوامبر ۲۰۱۸ میلادی !تصویر بالا شاهنشاه ایران به همراه ملکه الیزابت اول در زمانی که هنوز مورد خشم نبود! -
جهان گمشده
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !چنان گمشده ام وز خویش رفتهکه گویی عمر جز یک دم ندارمندارم دل پی جستی دلی بازوگر دارم از این عالم ندارمعشق ورزیدن – دوست داشتن از مرز فردیت گذشتن است ما باید از مرز وپیله خود بیرون بیاییم وبگذریم تا زمانیکه در ون پیله هستیم نمیتوانیم دم از دوست داشتن خود ویا فرد دیگری یا موجودی حرف زد .ما هنوز یکی یک در پیله های خود سر گردان وگم هستیم برای یافتن خود باید اول آن پیله را ازهم بدریم .آن « منم » را کناری بگذاریم درغیر اینصورت همه تنها هستیم .اگر آن پیله پاره نشود وما بیرون نیاییم درغیر اینصورت مانند همان کرم پروانه میشویم ـ معلق میان زمین وآسمان دریک پرواز بیهودگی خود را از دست بدهیم ویا باخود ودیگران بیگانه شویم هر یک پروانه .ناچیز .احساس از خود بیرون آمدن آن نیست که خودرا بیرون بکشیم . جستجو دردی است که همیشه درپی درمان میگردد . درمان این درد باز هم دردی است این دردها با دردهای موضعی ومحلی ومحدود کاری ندارد بلکه بادردی همراه است که کل وجو دانسان را درخود گرفته وگره خورده است .یک اجتماع وقتی به حالت یک « انقلاب» میرسد که دیگر نمیتوان دردهای موضعی محلی آنرا محدود ومعالجه کرد او از درد که کل وجود اجتماع را گرفته فریا دمیکشد .امروز این بیماری در سر زمین ماعود کرده است اما هنوز همه درپیله های جداگانه بفکر بالا رفتن از نردبان سروری میباشند – ما ار دینی هر ایده ولوژیواز هر فلسفه ای تاری بگردن خود میبندیم ودردرون این تار گرد خود خودرا گم میکنیم باید بدانیم که سراسر هستی خود سایه ای ازوجود ماست .در فرهنگ ایران زمین نیاز به پرورنده ورویاننده برترین نیاز بود از این رو خدا وحکومت ار دریک قالب ریختند محلوق ناچیز – بی اراد ه -تنها سر به آسمان دارد چه بسا خالق ما درزیر زمین باشد چرا که ما از خاک برخاستیم جان گرفتیم وشکل گرفتیم ایران در پیله خود ماندگار شد ونشست به نشخوار گذشته ها ایرانی هم روح داشت هم جسمی قوی دم ومنشی داشت که درسایر سر زمین ها دیده نمیشد حال آن سر زمین ومردمش دیگر وجود ندارد حال همه نیازمند خدایی هستند که نه اورا دیده ونه اورا میشناسند وباز گشتند به درون همان پیله تا روز مرگشان و با زهم درانتظار یک ناجی .یک جهود ومسلمان نزاع میکردندچنان خنده گرفت از حدیث ایشانمبطیره گفت مسلمان گر این قباله مندرست نیست خو د را جهود مید انمجهود گفت بتورات میخورم سوگندور خلاف میکنم همچو تو مسلمانم !!!واین همان پیله ایست که ما درونش رفته وخزیده حودرا درامان میدانیم .هر چه هست ا.وست هرکه هست توییاو تویی وتویی اوست نیست دوییدر حقیقت چو اوست جمله تو هیچنو مجازی چه ببینی وچه بشنوینرسی دروصال خود هرگزکه تو پیوسته در فراق توییما همیشه مانند گربه به دنبال دم خود میگردیم تا اورا یافته وگاز بگیریم.پایانثریا ایرانمنش « لب پرچین »!اسپانیا۲۹ /نوامبر ۲۰۱۸ میلادیاشعار : شیخ فرید الدین عطار -
به جنایتم چه بینی؟
ثریا ایرانمنش «لب پرچین» !این روزها درکنار اخبار دردناک وگاهی وحشت آور اخبار خنده داری را نیز میخوانم مانند عکسی نقاشی شده از عیسی مسیح دریک غار واخیر پیدا شدن بقایای کشتی نوح !!! آنهم درایران ؟! …….بماندکشتی بر اب و در دریاست ومنمنتظر تا باد دریا کی جهدگر نباشد باد کج از پیش وپسو ه که این کشتی با هامون جهدکشتی هر کس از این دریای ژرفهیچکس را جست ؟ تا اکنون جهدکی بود آخر که بادی دررسددل ز دست صد بلا بیرون جهدخوب اگر آن کشتی یافته شده میتوان خودرا نجات داد همانند یک شناگر ماهری واز خطرات احتمالی خودرا جدا ساخت ! خیر وشر راه روش معینی دارد وهمه جا را فرا گرفته است .گویا آن ملت میل ندارد خودرا نجات دهد نه از دریا چیزی میداند ونه دردریای جهل خطری را احساس میکند ونمیداند که خود و یک خطر است برای جان دیگران وسر زمین که میرود تا برای همیشه از روی نقشه جغرافیا محو شود.نه نوشته های من / نه گفته های دیگران چیزی را عوض نکرده ونخواهد کرد چهل سال ات که در روی همان پاشنه میچرخد وجناب رهبر نان وپنیر خووخیار خودرا با نان تست و خاویار عوض کرده اند ! همین !همه ما جمع اضدادیم وبگرد خود میچرخیم وخودرا ستایش میکنیم .من بگرد آن نقطه ُ دائما چون پرگارمبسکه همچو پر گاری گرد پا وسر گشتمامروز برایم روز بدی است تمام شب گریستم وعجب آنکه دستمال گردن هایی را که سالها پیش خریده بودم کتانی واعلا حال دستمالی شده اند که اشکهای مرا پاک میکنند .!دل به قایق خوش رنگ ونگاری بسته ایم حال تا چه حد برایمان راهی را باز کند نمیدانم / برای من تمام شده است زندگیم با بچه هایم وهستی ام همه پایمال این نوکیسه گان ونو رسیده ها شدیم !دوش چشم خود زخون دریای گوهر یافتمدرمیان هر گوهری دریای دیگر یافتماین چنین دریا که گرد من آمد از سرشکگرد کشتی بقا گرداب منکر یافتمدر چنین بحری نیارم کرد عزم اشنازانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتمهمچنان باید درمیان این دریای بزرگ گم شد واز خود بیرون . دیگر باید رشته را برید شانه ها را بالا انداخت وراه خود را رفت / درحال حاضر من باید دراین سر زمین وعضو حزبی باشم وبه آن رای بدهم نان آنهارا میخورم در خیابنهای انها راه میروم وکار برای آنها انجام داده ام حال در سنین بازنشستگی باید خودرا بنوعی سرگرم کنم یا کار دستی وگلدوزی یا بافتنی وبرای آنکه مادرم را برد وپدرم را کشت نقش بازی کنم / نه دیگر بس است فریب کافیست همان بهتر که دردریای بی انتهای ؛ عطار؛ گم شوم که خود او قطره ایست از یک دریا .هر که در راه عشق ذره نشدپیش خورشیدپای کوبان نیستذره میشود هوای جانان راکه بجانان رسیدن آسان نیستپایان.ثریا ایرانمنش «لب پرچین» !اسپانیا28-11-2018 میلادی .——–اشعار متن از : عطار نیشابوری -
دلم گرفته …..
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!این آسمان من است وآن خانه بالای تپه را من اشغال کرده ام ُ با اینهمه دلم گرفته ُ خوب ! الهی شکر که اولین ماشین فضا پیما سرانجام به مریخ رسید وروی آن نشست حال درون پر آتش آن کره را نیز مانند زمین معصوم ما بکنند سالها طول میشکد . وخدا را شکر رکه دیروز حقوق مارا دوبرابر دادند تا برای کریسمس خرج کنیم وهمه خرج شد برای چند بسته موز و چند تکه کلم وهویچ و کدو ! همه چیز دربسته بندیها و آماده پخت !!! برای خودم یک \پالتوی کرم خریدم ؟ آنرا درکنار بقیه آویزان کردم با تگ هایش !!! .تودرچشم من همچو موجیخروشنده و سرکش وناشکیباکه هر لحظه ات میکشاند بسویینسیم هزار آرزوی فریباتو موجی ÷تو موجی ودریای حسرت مکانتپریشان رنگین افقها ی فردانگاه مه آ لود دیدگانتمرتب با خود در جدالم وجنگ مرغی دور افتاده از پرواز ونشسته درقفس درحالیکه هنوز بالهایش قدرت پرواز را دارند خیلی زود پرهایم را جمع کردم وخودم را مانند مرغ کرچی درون قفس جای دادمسکوتم را نشکستم اما بر آشفته هم نشدم . نه ! نومیدی در دلم خانه وجایی ندارد امید همیشه مرا نگاه داشته است ! رفتم تا یک تالت جدیدی بخرم همه \ول آنرا صرف خریداری غیر روری کردم وحال دوباره روی مبلم گاهی دستی به گلدوزهایم میزنم وزمانی بافتنی را برمیدارم . وچشم به دردوخته ام که چه کسی از در خواهد آمد تا اورا بربایم وپنهان کنم ؟ .روز گذشته با عصبانیت روی پیام گیر با پسرم حرف زدم سپس پشیمان شدم بیچاره تازه در فرودگاه یکی از کشورهای خاور دور پیاده شده بود سه هفته است که از کره به چین واز چین به ژاپن واز ژاپن به سنگاپور میرود ماههاست اورا وبچه هایش را ندیده ام . به آرامی نوشت میدانم حالت خوب نیست به زودی بر میگردم !!! من شرمنده از این احوا ل بی آنکه خستگی روحی وجسمی اورا درک کنم فریاد کشیدم این چه شغلی است که تو بر گزیده ای ؟ تا کی؟ سئوالم بیجواب ماند .من از اینجا آزاد وبیخیالدیده میدوزم به دنیایی که چشم توراههایش را به چشم من تیره میسازددیده میدوزم به دنیایی که چشمان نگران توهمچنان درظلمتهای پر رمز وراز آنگرد من دیوار میسازدنه امروز بیقرارمبیقرارو… بیقرار تر از هر زمانی دیگر .——-هوا عالی / آفتابی درخشان بر همه جا تابیده ومردان تبر به دست مشغول تبرزدن واره کردن درختان شاه بلوط میباشند تا آنهارا به .کار خانه ها ببرند برای آ رد کردن وچوب پنبه درب بطریهای ؛ شامپاین ؛ !میوه هایش را سر هر چهارراه درون آتش سوزانده ومیفروشند هر درختی که بر زمین میافتد مرا بیاد قامت انسانی میاندازد . بیرحمها !در این ماه واین فصل من غمگین میشوم علت آنرا نمیدانم با پوزش بسیار .ثریااسپانیا « لب پرچین » !چهار شنبه . نوامبر /۲۷ – دوهزار وهیجده میلادی ! -
نمایش ساواک
ثریا / « لب پرچین »اخیرا چند عکس در فضای مجازی ساخته وپرداخته اند وبعنوان شکنجه گاه ساواک به مردم معرفی کرده اند \پرچم خودشانرا دمرو گذاشته اند ودر بعضی جاها \پرچم شیرو خورشید را آتچنان \پهن نشان داده اند وچند عکس هم از فرح وشاه جدا جدا روی دیوار ها گذاشته اند هنرپیشه ها معلوم است گریم کرد ه با سبیلهای شاه عباسی وکراواتی که برگردن زده اند ناشیانه از همه مهمتر صندلیها و فرشهایی که در نمایش دیده میشود ابدا درآن زمان وجود نداشت !درهیچ اداره ای عکسهای فرح نبود مگر به دلخواه صاحب اداره به مناسبتی تنها عکس شاهنشاه بالا سر ریاست بود ! وگاهی هم عکس ولیعهد در کنارش ُ فرشهاییکه زیر زندانیان پهن شده بیشتر گلیم هایی هستند که درمساجد پهن میشودندویادشان رفته که صندلی مدل امروزی را از زیرپای عکاس بردارند شکنجه گر در همه صحنه ها یکنفر است وبعضی جاها هم از عبدی هنرپیشه چاقالوی کمدی استفاده کرده اند خاک بر سرتان مردم را اینقدر ساده لوح فرض کرده اید ؟ لباسهای زندانیان آن زمان این رنگی نبود یا برا ی عده ای قابل قبول فهم نیست یا عده ای که مرده اند ویا برای عده ای بی تفاوت است /خوب زلزله به کمکتان آمد یعنی ترکاندن یک بمب دیگر درمرز عراق مردم را سرگرم زلزله کردید خوب هر کاری میل دارید بکنید نرون هم کرد هیتلر هم کرد سلطان عثمانی هم کرد پینوچه هم کرد خوب که چی ؟ چه چیزی را میخواهید ثابت کنید شما شکنجه نمیدهید صاف طرف ر امیکشید اعدام ! وراحت اگر هم طرف از خودتان باشد ظاهرا اعدام میشود اما درزیر زمین فورا طنابها با زمیشوند طرف را فراری میدهند وجنازه بدبخت دیگر ی را به گورستان میبرند اخیراهم که جنازه ایراپس نمیدهید لابد از گوشت آنها غذا درست میکنید وبخورد بقیه زندانیان میدهید از شما هرچه بگویند بر میاید. مردم را الاغ ونفهم فرض نکنید وبه شعور بالای خیلی ها هم جسارت وتوهین ننمایید هرچند خودتان بی شعوریدوبی عقل /\پایانهمان روز دوشنبه -
آخرین کلام !
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !یک نامه برای جناب امیر عباس خان آفخر ور!—————————————————اگر مرحوم جناب امیر عباس خان هویدا بود تا بحال جوابی برایم نوشته بود !متاسفانه من نبودم که او به زندان رفت ومن نبودم که اعدام شد !یادش گرامی !حد اقل یک انسان واقعی بود .بهر روی الان درسر زمین شما روز روشن است ودراین سر زمین شاید نیمه شب باشد ومن بیادم آمد که شب گذشته فراموش کردم شام بخورم با چند عدد بیسکویت به رختخواب رفتم تا کتابم ر ابخوانم .حال ضمن نوشیدن یک قهوه بسلامتی شما خودرا برای نوشتن آماده میسازم .آنچه مسلم است من امکان برگشتم به آن سرزمین غیر ممکن است چرا که دیگر متعلق به آنجا نیستم تنها اندوه من مردمی اسیرودرمانده وکودکان بی \پناه ونیمی از هم کیشان منند که د راسارت کامل بسر میبرند ! دسامبر آینده چهل وپنج سال میشود که از ان سر زمین خارج شدم وتنها دو یاسه بار برای بعضی از کارها اداری مجبور به بازگشت بودم وآخرین بار هنگامیکه برگشتم آنقرد ازهم گسیخته وخسته بودم وبیزار که در فرودگاه مادرید اولین بوسه را از نظافت چی گرفتم بعد خودم را درون مغازه بادی شاپ انداختم یک ادوکلن خریدم وخوب خودمرا با آن آلود ساختم تا بوی تعفن سیگار وتریاک وسکس وریا ودروغ وننگ را از بدنم بزدایم وفورا خودم را به فرودگاه داخلی رساندم وسوار هواپیما شدم تا به این دهکده خودمان برسم بلی دهکده خودمان وکیف دستی ام را وسط راهرو انداختم ورویزمین افتادم وموزاپیکهارا بوسیدم . درفرودگا مادرید چمدان مرا برداشته ونگاه داشته بودند \پس از چهل و هشت ساعت چمدانی پاره به دستم رسید تنها درونش چند کتاب وچند دست لباس بود چیز قابل عرضی برای اقایان نبود آنهارا مجبور کردم چمدانی نو برایم بفرستندوهم اکنون بجای زیر پایی ازآ ن استفاده میکنمدیگر ایران وایرانیانرا برای همیشه کنار گذاشتم تنها به چند دوست قدیمی که بعضی از آنها هم آهسته اهسته رفتند اکتفا کردم .درون سینه هوایی دارم لبریز از درختان چنار وبلند خیابان \پهلوی / \پارک ساعی پارک شاهنشاهی وباشگاه وکلوب ایرانیان همین وبس خانه امرا دیدم که با بولدزر ویران ساخته اند ومیان ان برج علم کرده اند هنوز ده ونک درگوشه ای از ذهنم جای دارد وآن خانم سلمانی وخانه \پروانه که درانسوی ده درخیابان تازه سازی ساخته شده بود / به کوچه های آشنا سرزدم همه رفته بودند یا مرده بودند خانه ها همه مانند خانه اموات برگهای زرد درختان آنهار اپرکرده بودند مهندس فخیمی مهندس عزتی خانم فقیهی همان \\پیر زن مهربان همیشه چارقد میپوشید حتما او مرده خانه ناصر ملک مطیعی همهرا دیدم غمگین وسرخورده بازگشتم دیگر میلی به دیدار شهر نداشتم درکنج خانه دوستی نهان شدم تا موقع برگشتم رسید دوستان درآ\پارتمانهای ارمنی نشین گارنی وخورشید وماه زندگی میکردند عده ای هنوز خانه های خودراداشتند بین کانادا وایران دررفت وامد بودند عده ای در شهرک تا زه بنا شده هنوز به زندگی خود ادامه میدادند بین امریکا وایران ! اما برای من مشگل بود همسرم بنام من بی <انکه خودم بدانم پنج آپارتمان درشهرک اکباتان خریده بود من تنها قرارداد یکی را داشتم یک آپارتمان یک اطاقخوابه اما درطی یک سفر اجباری به برادرش وکالت دادم واوهمهر ا فروخت زمینم بی صاحب درکرج افتادو وباغبانی صاحب آن شد که \پسرش در دانشگاه نور دربان بود بنا براین تکلیف زمین معلوم شد !!! بادست خالی برگشتم اما خوشحال که سرم را بباد ندادم برای هیچ وپوچ همان روزهای \پرخاطره هرچند هم تلخ بوده باشند باز خیابانها / کوچه ها ودوستان گناهی ندارند ومردمی که مانند من سر درگربان خودشان دارند.اینهارا براین نوشتم که برنامه آخر شمارا با تی شرت آخرین مد ورنگ سال رنگ لباسهای زندانیان گوانتانامو را دیدم که نیمی از گردنبد اهورایی رانیزبی اعتنا بیرون انداخته بودید . خوب برای چندمین بار بشما نگریستم وبه حرفهایتان گوش فرا دادم به همه حرفهای آن اپوزوسیون زوار درفته گوش میدهم بعضی چیزهایی را که نمیدانستم حال فهمیدم ! شمارا دور از آنها کنار گذاشتم بامید یک ناجی ویک فرستاده از طرف کی ؟ سیمرغ ؟ پدر زال ویا سهراب پسر رستم ؟ نه هیچکدام . گاهی شمارا دوست میداشتم گاهی چیزی دردرونم فریاد میکشید که این یک فریب بزرگ است بزرگتراز آن ملای بیسواد نگاهی به دوستان واطرافیان شما میانداختم کامنتهارا میخواندم دربین آنها چیزهایی میافتم . بوی از ریا به مشامم میخورد [برای خودش کار نمیکند برای دستگاهی کار میکند برای اشخاصی او به تنهایی قادر نیست خودرا بسازد وملتی را نه ! ] او رضا شاه نخواهد شد نوه واقعی رضا شاه دارد بریج بازی میکند ! او تنها نیست حواسم بسوی شهرکی درفرانسه رفت / آنها زیرک ترازآنند که بتوان درکشان کرد حتی نخست وزیر بازنشسته وازمیدان بیرون رفته مارا نیز خریدند باده هزارو وپانصد دلار ُ شاید این یکی از انها باشد کم کم این امر در فکرم بزرگ شد گمراه ترشدم وامشب نیمه شب هنگامیکه به آخرین تصویر شما وان لبخند کج وآن چشمانی که درحلقه میچرخند وبیک نقطه ثابت نمیمانند نگریستم نهیب زدم که هی ! بیدار شو ! چقدر میل داری فریب بخوری ؟ دست اخرترا یک ماچه الاغ مینامند نه یک انسانی که دل میسوزانی . چقدر میل داشتم میتواستم کمکهای خودرا به آن بچه های خیابانهای سر زمینم میرساندم چقدر میل داشتم انبوه لباسهای نپوشیده و\پوشیده امرا به زلزله زدگان میرساندم / چقدر میل داشتم که بلند میشدم وپوتینهایم را میپوشیدم وراه میافتم وبه یک یک زنان وکودکان معصوم وبیگاه غذا میرساندم چادری بر پا میساختم واعانه جمع میکردم وبرای آنها حد اقل اشی میپختم وبه دهنشان میریختم نه اینهمه بنشینم وقصه های هزارویکشب را بشنوم وسپس بخواب روم / امروز حتی کمکهای انسانی ما باید تحت شرایط وقانون ویک بنیاد باشد ! مانند حمایت از سرطانیان !؟ که من حتی پالتوی ویزون خودرا به آن بنگاه برای حراجشان بخشیدم !!!پول آن به انگلستان وبنیاد اصلی زیر نظر ولایتعهد رفت ایشان درکارهای خیریه !! همیشه پیش قدم میباشند ! نه دیگر خسته ام میلی ندارم حتی بیاندیشم ایران را باخود آورده ام درون سینه ام درون قفسه کتابهایم ودرون سینه بچه هایم میباشد دیگر هیچ چیزی را از یک هموطن باور نخواهم کرد/ هیچ چیز خاطرات زیادی دارم / روز گذشته عزیزی بمن پیام داد که تو در آن زمان با آدمهای خوبی دررفت وآمد بودی انسانهای بزرگی بنویس از خاطراتت بنویس / بنویس چگونه همسر ودختر آن شاعر بزرگ گنجه لباسهایت را غارت کردند درحالیکه تو درتختخواب درحال تب بودی بنویس چگونه دختر خواهر همسرت خانه اترا جلوی چشمانت جمع میکرد وسپس بتومیگفت پولش را برایت خواهد فرستاد وزمانی که برگشتی تا پول بیمه چندین ساله اترا بگیری گفت دایی جان بیمه را کنسل کرده چون ازتو وکالت داشته همه ان فرشها ومبلمان گرانبها وتابلوها وظروف کریستال که طی سی سال جمع <اوری کرده بودم به یغما رفت / بنویس حال دلم برای کدام یک بسوزد همه زایده غرب ایران بودند غربی که همیشه گرسنه است وسیر نمیشود وخودرا\پهلوان میداندحال زلزله دارد آنرا تکه تکه میکند .وصاحب طاق بستان وبیستون است !!! بلی بعد ازاین میروم برای نوشتن خاطراتم . بهتر است .شمارا با قانون اساسی وکنگره مهمتان به یزدان پاک میسپارم موفق و پیروز باشید /البته هنوز شمارا دنبال میکنم برای خبرها اما دیگر آن نیستم که بودم . حتی خودم نمیدانم کیستم .با احترام فراوانثریا ایرانمنش « لب پرچین »!اسپانیا ۲۵ نوامبر ۲۰۱۸ میلادی برابر با پنجم آذرماه ۱۳۹۷ خورشیدی ! -
دشت مرده
ثریا « لب پرچین » !روز تلخ وتاریکی است ُ هوا تاریک است تاریکتر ازشب – باران آهسته میبارد اما بارانی شبیه بارانهای بهاری باغچه سر تاسر سبز وخرم با علفهای هرزه که چشم مرا دور دید اند حتی قارچ وحلزون نیز درآن آنجا یافت میشود این باغچه سر تاسر ی رابجای یک مزرعه عوضی گرفته اند .کمی آنهار از ریشه کندم اما باران همچنان میبارد ومرغان وحشی درآسمان با صداهای عجیب وغریب خود یکنوع وحشت دردلم انباشته اند .نمیدانم چرا ناگهان بیاد هوشنگ تیمورتاش افتادم ! پسر تیمورتاش معروف اورا نمیشناختم تنها همسرش همکار همسر من بود ! یعنی مادرخوانده ! او زنان مسن را خیلی دوست داشت که نازش را بخرند احتیاج شدیدی به مادر داشت بهر روی شب بمن گفتند که جناب تیمورتاش با همسرشان میهمان ما هستند طبیعی است که چند تا ازخاله خانباجیها هم میبایست حضور خودرا اعلام میداشتند چون قدیمی بودند ! بمن چه مربوط است آشپز شام را حاضر میکند منهم یک سالاد درست میکنم ُ سالاد میمیوزا ! آه گل میمیوز که تنها آنرا روی دیوارهای شمال میدیدم دیگر گم شدند از آنها ایده گرفته بودم حال با تخم مرغ وگوجه وذرت ونخود سبز ومایونز یک تابلو ساختم وگذاشتم وسط میز ورفتم نشستم کنار دستگاه موزیکم آهنگی را تازه شاد روان همایون خرم برای عروسی لیلا ومرحوم هویدا ساخته بود والهه آنرا میخواند ویلون همایون خرم مرااز میان آن جمعیت ناجور بیرون برد ُ نه حوصله میهمانی ندارم حوصله هیچکس را ندارم خلوتی میخواهم ُ با دوستی ودوستانی همرنگ خودم در سکوت نشستم وبه صمصمام السلطنه ابتهاج السلطنه ویاد بودهایشان گوش دادم برایم بی تفاوت بودندمن هیچکدام را نمیشناختم ! هوشنگ خان ساکت درگوشه ای نشسته بود قیافه ای جذاب داشت اما مانند پدرش کمی ورزیده وبلند بود ُ نمیشد گفت خشن است یا مهربان چیزی از چهره اش دیده نمیشد نگاه کردن باو زیاد دیگرانرا ودار به انگارهای کثیف میکرد ُ تنها به موسیقی گوش داد وسپس تنها کلامی که بر زبان آورد این بود که این آهنگ برای ازدواج لیلا امامی وامیر عباس هویدا ساخته شده است وجایزه هم برده اما من درمیان امواج ویلن همایون خرم گم شده بودم ُ نمیدانستم کجا هستم .امروز دیگر آن صفا وآن گرمای مطبوع دراین گوشه دیده نمیشود الهه به مجاهدین \پیوست همه هنر چندین ساله خودرا به ثمن بخشی فروخت واز چشم من افتاد اما خرم تا آخرین روز همان خرم بود با یک زندگی ساده .ازاین بیا وبروها زیاد داشتیم میبایست با همه نوع اشخاصی نشست وبرخاست کنیم تازه به دوران رسیده ها با پیراهن های جرسه ایتالیایی! کف وکفش چرم مخصوص ایتالیا ! مردان هم دست کمی از زنان نداشتند \پول نفت سرا زیر شده بود ودستهای آلوده از وزیر دارایی تا وزیر فلان تا کارمند جز همه ناگهان \پولدار شدند تورهای مسافرتی چهار هفته چهار شهر به راه افتاد همه فرنگ رفته شدند وهمه آکسفورد استریت را بخوبی میشناختند زیر زمینهای مخصوص بعنوان « پرشین » روم !!! درخانه ها برای آن کار دیگر بر قرار شد خانم مهستی تازه گل کرده بود وهمه جا دیده میشد وخواهر نازنینش جدا برای دلش میخواند وهمچنان صحنه رادیو وتلویزیون لبریز از خواننده ریز ودرشت شد ویترینی بود برای خودنمایی ویا…. هرکدام قیمتی داشتند !! دراین میان خورده \پاهای کلاس آموزشی دیده ودست \پرودرگان توده مشغول اشاعه فرهنگ نوین خود بود ُ روشنفکری انستیتو گوته شب شعر برقرارکرد ودکتر رحیمی میخواند ای سیاه روترین امپراطوری زمان !!!! ( خوشبختانه کتابهای اشعار آنهارا موجود دارم ) ! سخن ران جلسه را باکلامی از قران شروع میکرد درآنسوی شهر تاتری تازه باز شد روشنفکران دیگری درآن بشکار مشغول بودند این این سوی شهر دکتر شریعتی با کروات با آن چشمان مخمور ولبخند مزورانه اش یک مسجد را گرفته ودرآن زنان ودختران را به قربانگاه مجاهدین میبرد ُ ناگهان در گوشه وکنار شهر دیدم که همه به قرائت خانه میروند وقران را قرائت میکنند از \پیر زنان \پا به سن گذاشته وبیمار تا دختران نوجوان ! چی شده ؟ چه خبر است ؟ من کم کم داشتم چمدانهایمرا میبستم درونش تنها صفحات موسیقی ونوارها ومقدار کتابهایم بودندلباسهایم درون گنجه بامید بازگشت !……. وغارت شدند خانه ام غارت شد آنهم به دست خودی ها نه غریبه ها . نه چیزی درایران عوض نمیشود وعوض نشده است همان که بوده هست تنها فکلی ها وکراواتی ها جایشانرا به عمامه بسرها داده اند .زنان آن روزها هم کنیز وبرده مردانشان بودند وبرای سیگارشان کبریت روشن میکردند وهنوز هم کنیز مطبخ میباشند عده ای هم بجای آن جوجه های دیروزی که افاده های خانواده قاجاریه / بازار / امامان جمعه را میدادند جایشان را باین جوجه های های تازه سر ازتخم در اورده داده اند اما آنها کمی شعور بیشتری داشتند وهنوز ادب را رعایت میکردند وحضور لمپن ها درمیان جامعه کمتر دیده میشد اکثرا حتی به ظاهر هم شده کتابخوان شده بودندوکتاب شو وشون آن پتیاره همسر جلال آقا دردست همه بود سنت / سنت است ! اما چه سنتی ؟ سنتهای مخلوط مانند آش شله قلمکا رکه همه نوع چیزی را درمیان آن میتوان دید /ما هنوز یکی بودن ویگانه بودن را نمیدانیم چیست هر کدام خر خودرا سواریم ومیتازیم درعین حال به دیگری فحاشی میکنیم . نه تا یکی نشویم تا من تو یکی نشویم ایران نجات نخواهد یافت !من کجایم ؟ درکجا نشسته ام ؟ درخودم هیچ چیز درمن عوض نشد نه درآن زمان ونه دراین زمان خودم بودم با همان لطف وسادگی ( نه خریت ) ومهربانی ودلی اراسته برای پذیرش مهربانیها ! خودم باقی ماندم واین بهترین است نه ترسی / نه واهمه ای/ شاید تنها زنی بودم درمیان آن قبیله که بر سر همسرم سوار بودم باودستور میدادم وزیر بار دستورات او نمیرفتم همه مرا دیکتاتور صدا میکردند واورا زن ضعیف البته او هم درجاهای دیگری تلافی میکرد برایم ابدا مهم نبود من میبایست محکم خودم را نگاه میداشتم .روز گذشته دخترم به همراه نوه ام اینجا بودند خودم را دراو دیدم همچنان محکم با قدرت وپهلوانش درکنارش راه میرفت مانند دوعاشق ومعشوق . جوانی خودم را دیدم وحظ کردم .ثثریا / اسپانیا / یکشنبه ۲۵ نوامبر/ -
چه کم دارم ؟
ثریا ایرانمنش « لب پرچین »!نه ذوق نه نغمه آزادی فغان دارمچه سود از آنکه بشاخ گل آشیان دارم ؟صبح خیلی زود است ُ خیلی زودتر از همه صبح بوی عجیبی همه خانه ُ نه آسمان را فرا گرته است بوی بنزین ُ بوی نفت ُ گویی خرمشهر بویش را نیز باین سو فرستاده تا من نیز کمی بخود آیم اما تنها خرمشهر نیست ُ گویی دنیا به فغان آمده است .نگاهی به دندانهای فشرده میسیز ! نخست وزیر میاندازم مانند موشی بر سر جوال خرما دارد دندان قرچه میرود که هرچه ما میگوییم درست است ! همه چیز طبق قانونی که ما گفته ونوشته ایم سر جای خود باقی خواهد ماند !باید بلد بود بلند فریاد کشید ُ باید بلد بود حاکمیت چگونه است در سر زمین ما خشونت ووحشی گری را با حاکمیت عوضی گرفته اند ودراین سر زمین ؟ زبون ! متین ! ودرجاهای فریادشان به آسمان میرود که ابدا لازم نیست فریاد بکشند !نمیدانم چه سری دروجود این موجودات پلید هست که روی سر همه سوارند گفتار ورفتار این خانم مانند مادر شوهری بود که میخواست پسرش را ازدست عروس بیرون بکشد اوف ! درآنسو در پاریس غلغله است وما خوشحال که زیر سایه یک موجود ساده وتحصیل کرده درپناهیم وروزگذشته فهمیدیم قانون بالا بردن مالیاتها همچنان ادامه داراست مگر چقدر میخورید \پول وثروت زندگی را برای شما نمیخرد وعمرتانرا طولانی نمیکند تنها وراث شما آنهارا بباد میدهند مگر آنکه درانگلستان باشند !!!چرا انگلستان اینگونه رشد کرد ؟ از مدرسه شروع شد ُ به بچه های کوچک یاد دادند که سر زمین ما در روی زمین بهشت دنیاست همان بهشتی که پدران ومادران شما از<انها یاد میکنند کسی حق نداشت \پایش را روی یک علف هرزه بگذارد درکلاس انگلیسی ما معلم میگت ؛در قرانسه غذا بخورید درانگلستان بخوابید ! منظور از امنیت آن بود به بچه ها یاد ندادند که امام اول ما چه کسی بوده است وچگونه باید طهارت گرفت وچگونه باید از مرد فرار کرد به آنها گفتند امپراطوری ما همیشه ثابت وبرقرار است .خوب ! در سر زمین ما تنها بابا نان میداد ومادر ظرف میشست وسپس نماز وروزه وحج وذکات خمس وغیره بود – برای ما سر زمین وخاک معنا نداشت چشمان همه بسوی دیگری گشوده میشد هر خارجی برایمان یک خدا بود ! همه کشش ما بسوی انگلستان ومدارس ان بود وهنگامیکه وارد آن شدیم تازه فهمیدیم همان یتیمخانه معروف( جین ایر )میباشد نه بیشتر ! فهمیدیم که طبقه بالا وطبقه پایین واقعا وجود دارد واین تحفه را به همه کشورهای درحال توسعه فرستادند درهند طبقه ندار نجس نامیده میشوند ودر سر زمینهای باصطلاح سوسیالیست نامی دیگر بر آن نهاده اند طبقه مرفه و طبقه بالا میتواند دربهترین رستوران لندن دوسیخ کباب را به قیمت ۱۳۵۰ دلار نوش جان کند وطبقه پایین باید نانی را باندازه کف دست از درون شیشه های بسته با انبر بیرون بکشد تازه میفهمد این نان صد ها بار یخ زده ودوباره درون فر رفته است . مرا بیاد داستان سودم وگومورا میاندازد ُ شاید هم آخر دنیا همین باشد ومن با زمان ومنهدم شدن آن از میان خواهم رفت !.صبح خیلی زود است بوی نفت بوی گازوییل همه جا پخش شده شیشه عطرم را برداشتم وهمه جارا اسپری کردم فایده ندازد عطرهای امروز تنها برای رفع بوی حمام وتوالت خوبند آن عطرهای قدیمی به قسمت طبقه بالا رفتند وقیمت هرشیشه دویست تا سیصد دلار است !!! واین عطرهای \پنجاه وشصت دلاری تنها برای آن خوبند که دورخانه را معطر کنی بوی آشپزخانه وبوی حما م وتوالترا زیر آنها پنهان سازی !نه ! دیگر شوری نیست – وازهمه بدتر این رنگ تازه که مرا بیاد لباسهای زندانیان کوانتانامومیاندازد همه جا را فرا گرفته است .شب گذشته مجبور شدم روی کاناپه بخوابم وبینی ودهانمرا با شالگردنم ببندم تا بوی تعفن به مشامم نرسد .من از وحشت سرای دهر کی اسوده خواهم شد ؟که هرجا بگذرم دامی بزیر هر قدم دارمتنی آلوده درد ودلی لبریز از غم دارمز اسباب پریشانی ترا ای عشق کم دارم !!!!پایانثریا ایرانمنش «لب پرچین » !اسپانیا 25-11-2018 -میلادی !اشعار متن ؟ اگر اشتباه نکم باید از ابولحسن ورزی باشد ! چون آنهارا از حافظه ام بیرون کشیدم !! ثریا -
به رنگ خورشید
ثریا / « لب پرچین » !خفتنی شد به خدا ُ سر سبز چمن هاگفتنی شد ُ به خدا با تو درآن سبزه سختنهاخزه شد مخمل رنگین به گریبان طبیعتلاله شد دکمه یا قوت به سردست سخن ها !رنگ عجیبی بود ُ درست به رنگ انوار خورشید برایم تعجب آور بود او معمولا رنگهای دال وتیره میپوشید حال ناگهان مانند یک خورشید با سایه های انوار کرکره روی دستگاه روشن شد ُ فرصت نداشتم تاهمه را ببینم بعد هاسر فرصت نشستم وبه رنگ او این رنگ تازه خیره شدم ُ خوب باو میامد ُ او از زیبایی خودش بخوبی اگاه است ومیداند چگونه آنرابه رخ همه بکشد حال داشت برای مشتی پاره استخوان بی تفاوت هنگامه ای از جنبش ها میگفت جنبش هایی که نامعلومند آنها همه به بوسه سفره همسایه بالایی که اشتها آورا است خو کرده اند معده هایشان پر گشاد شده است وسوسمار صفت \پیش آفتاب رنگ عوض میکنند نه نامی از شرف است ونه نامی از صفتهای انسانی رجاله هایی هیز وپتیاره واو دراین منجلاب میل داشت ماهی بگیرد .من دردنیای کوچکم به کوچکی یک انزوا در ملال ویاس راه میروم .
خوش رقص های کودکانه را خوب نگاه کن که گرد نشینان نشستشان بر مدار چیست وکیست ؟
این کودکانی که امرور از دیروز ما بی خبرند با کشتی های کاغذی به روی ا ب راه میروند وتو تکسوار آهن سرشت دهانی پر از حماسه بر جان چه کسانی دل بسته ای ؟ اینها همان چوبهایی هستند که که درپشت ویترین ها لباس برتن کرده بی حس وبی احساس با آن سبزه زارها حقیرشان \پاسخگوی وسعت کلام تو نیستند .
اشک گرمی بر سر مژگانم از بهر نثار
\پیکر لرزند ه ام را درانتظار آویختهباغ شد ویران وسیمین پیچک اندیشه را
در سپیدار خیال نوبهار آویخته
پایان
شنبه / بیست وچهارم نوامبر دوهزاردو هیجده میلادی !




