Category: General

  • پرنده لال

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    قبل از هر چیز وهر نوشتاری از دوستان نازنین ونادیده  بخصوص « زمستان سرد  » وجناب احمد  .ر\   که من ناچیز را تشویق کرده ولطف بیکران خویش را  از طریق پیام هایشان مورد مهر قرار داداه اند سپاسگذارم وامید آنرا دارم که همیشه مورد مرحمت ولطف همهگان باشم . با سپاس . – ثریا –
    سنگی ناچیزم  / پرنده ای لال 
    ریشه نازکم درون لیوانی پر اب 
     آب تلخ و ناگوار این جهانم 
     در جویبار جهان همیشه روانم 
    افسون شده  پنهان 
    در یک پوشش به رنگ شراب 
     هزاران سا ل است که چشمانم 
    بیدار
    وبیدار وهوشیارم 
    اما …
    من ! همان پرنده لالم 
    من همان سنگ فیروزه ای ایمانم 
     خود جوهرم 
     خود خدایم 
      یا مرا بشکن ویا ؟……. ثریا 
    امروز به آن نیمه حقیقتی که داشتم وصله ای زدم وکمی آنرا پررنگ تر کردم  وهنوز نمیتوانم به زبان دیگران بنویسم  اما میتوانم برای مردم عادی بنویسم  همیشه نمیتوانم از ملول و غم بگویم  پشت به آن کرده  وبه آن نیمه باطل اندیشه هایم فرصت رشد ونمو نمیدهم    هرچند آنها مادر حقیقی اند .
    به دنبال کتابی میگشتم همه کتابها رویهم انباشته  واطاق یخ کرده چشمم به کتابی افتاد  ( کوروش آریا منش / که دراصل نامش رضا مظلومان بوده ! ) بخوبی بیاد نمی آورم چه کسی این کتاب را بمن داد  حتی آنرا ورق هم نزدم  از نام او بیزار شدم مگر نام اصلی وحقیقی تو چه عیبی داشت ؟ نام آریا را برخود گذاری تا از چه کس ویا کسانی حمایت کنی ؟ اندیشه هایترا خوانده بودم میدانستم مانند من درغربت اندوه خویش با کاغذ وقلم کلنجار میروی اما با نام خودت نه با یک نام مصنوعی .
    او نیز نیمه  حقیقی خودرا گم کرده بود  او توانست  به زبان تازه حرف بزند وجانش را دراین راه ازدست داد 
    همه اورا با نشاط پذیرفتند  وآ|ن نیمه باطل شده را که زیر نام اصلیش بود نیز  پذیرفته از آن بهرمند شدند اما به زبانی دیگر  .
    از نیمه بی جان  او .
    کسانی هستند که در دوزخ بی حقیقتی خود میسوزند واین سوزش را نمیدانند سر منشاء آن از کجاست  من در زباله دانی حقیقت خود  دور افتاده ودرحال گندیدن بودم که ناگهان بیدار شدم .
    امروز در ست پانزده سال میگذرد که من روی این دستگاه نوشته ام  وپانصد هزار  صفحه را نیز سیاه کرده ام  تاریخ یک عمر با نکته سنجی خالی از هر ریا ومکر ودورغی  آدمهارا رسوا کرده ام وبحودشان شناسانده ام  روزگار درازی خیلی ساده با مردم حرف میزدم  اما کسی چیز نخواست بفهمد  وهیچکس نفهمید چه میگویم مانند امروز که بعضی ها آنچنان در توهم وبزرگی خویش خودرا گم کرده اند که حتی جواب درودت را نیز نمیدهند  این بزرگی زمانی پر ارزش  وگرانبها میشود که تو درمیان ملت خود ودر سر زمین خود باشی در  روزی صحنه های نمایشی خارج از سر زمینت تو تنها یک ستاره ای که زود هم خاموش خواهی شد – چند صباحی میدرخشی وسپس مانند یک شهاب بر زمین افتاده خاکستر خواهی شد .
    حال با زبان خودم حرف میزنم ومینویسم  عده ای هرجا  نکته ای را میبابند  ویا از دور میبینند  یا به راحتی از روی آن میگذرند  ویا دور آن میچرخند  وبه دنبال مسائلی هستند که خود در میانشان گم شده اند  واگر این گفته ها وکردار ها انبوه شود  از فراز آن  میگریزند .
    امروز ما با شهبازان  بلند پروازی  که خودرا صاحب معرفت وکیاست میدانند روبرو هستیم گفته هایی را که روزی خود خوانده وغرغره کرده ایم آنها دوباره بخورد ما میدهند  شب تاریخ را میخوانند صبح مانند یک شاگرد مدرسه آنرا جلوی دوربین تحویل ما میدهند   وخود هر جا که هستند  ویا هر کثافتکاری که میکنند  همیشه آهسته از کنارش عبور مینمایند – شاید این آدمها برای نسل جوان وبیخبر  یک رویا باشد  اما آنها نیز فورا سر میخورند وبر میگردند – چرا که حقیقتی درمیان آنها  موج نمیزند 
    چه سبکبالند  ومن چقدر همیشه سنگین دل .
    روز گذشته پسرم به دیدارم  امد تمام مدت داشت عکس های بره تودلی یا همان سگ کوچک مامانی را که به قیمت دوهزار یورو خریده بمن نشان میداد درحال غذا خوردن / حمام کردن / بغل پاپا خوابیدن ومن مشغول بازی با آن پسرک شیرنم که همیشه میخندد بودم   با نکاهی به شکاف تازه باز شده روی دیوار اطاق با خود  گفتم که ایکاش من جای این سگ مامانی بودم ! خانه ای که ازآافتاب خیلی دور است ونم همه جارا فرا گرفته ومن مانند پیاز خودرا میپیچم وگاهی مجبورم دستکش بپوشم وآشپزی کنم  من گدایی نخواهم کرد . 
    نه عشق را ونه چیز دیگری را  همه جهان قربانی من است  .
    —–
    من خود یکجهانم 
    جای همه حیوانات وگیاهان 
    میرویم 
    در بارگاه  اصیل دل من 
    چیزی بنام ولع 
    نیست 
    من هیچگاه گرسنه نبودم
    از هیچ خدایی متوحش نشدم 
    امروز خدایی متوحش تر از همه 
     افریده شد
    پیکر من ترد تراز ساقه نعناست 
    وگاهی دلم  سخت تراز پوسته گردو میشود 
    تا درخدمت دیگران نیفتم 
    دلم گرفته 
    خو د گرفته ام 
    غیر از یک جسم مرده را که بردوش میکشم
     میل ندارم آنرا به طبیعت برگردانم 
    من …یک …انسانم  …انسان 
    همه انسانها سیری ناپذیرند  اما من 
    سیرم 
    با روزگاری که درپشت سر گذاردم 
    واندیشه هایی که هرروز روشن تر میشوند ! ؛ثریا ؛
    پایان 
    چه خیالی …..چه خیالی …. می دانم 
    پر ده ام  بی جان است 
    خوب میدانم  خوض نقاش من بدون ماهی است …..سهراب سپهری 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا 
    /14-01-2019 میلادی  برابر با ۲۴ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی!
  • فرزند خواندگان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”

    اسپانیا  
    مریم بانو  را دیدم مانند گل مریم در میان مردان قدرتمند  امریکا   جناب جرج پمپئو وسایرین  با آن خنده شیرین وآن لباس متین وآن گارد مجهز به لچکهای سرخ و سبز وسیاه ؟!
    مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو 
    یادم از. کشته خویش آمد وهنگام درو 
    بهر روی  در حال حاضر بهترین گزینه برای جانشیتی سید علی   رهبر  نماینده خداو ند رۆی زمین  است واگر گرد هم آیی لهستان جوابی ندهد  وآقایان  از جنگ خسته باشتد بهترین کار این است که یا یک معامله پرسود با رهبر مسلمین  ومستضعفین  جهان  انجام دهند وپای میز  مذاکره  بنشینند ویا فرزند خوانده های مریم بانو را که جاده را صاف کرده  درانتظار یک اشاره مادر هستند  ایشان را با سلام وصلوات  و دود کردن اسفتد وقربانی کردن گوسفندانی که دیر خبر دار شدند بر. تخت بنشانند !به به عحب حالی دارد ومش قاسم مغبون شده باید  به گوشه ی فرار کند  هر چه باشد مریم بانو از خودشان میباشد از ذات قجر ها که اجدادش سالها خدمتگذار ارباب بزرگ بوده وهنوز هم در آن سر زمین  گرد هم آیی دارند . 
    خیال نکنید  بی بی سکینه بیکار نشسته –  نه قربان چند نقشه را در کارگاه تقشه کشی  به دست  رفقا  کشیده وحال  از جوانی وبی تجربگی امریکا  که فرزند فراری خودش میباشد استفادهکرده و آنر ا به روی  سن میاورد . 
    در حال حاضر فرزند خوانده های مریم بانو وعاشقان دلباخته اش که شیفته آن لبخند ودند انهای مصنوعی او هستند مشغول اسفالت کردن جاده  میباشند  عده ی نوجوان را نیز بکار گل گرفته اند  وپس از اتمام کار معلوم نیست که آنها را نکاه  میدارند  ویا به زباله دانی میفرستند / هرماه هم سفری به پاریس میکنند وحقوق خودرا که بسیار هم قابل توجه است میگریند  وبرای هر نشستی وسخن گفتن یک مرد  یا زن مشهور مبلغ  کلانی پرداخت میکنند /کاسبی شان هم روبراه است  مواد غذایی را از چین میخرند بعنوان مواد غذایی ایرانی بخورد ما میدهند سوپرها یشان  تا نیمه شب باز است و… دیگر دکانهایشان !
    فریب این زد  خوردها وجنکهای ظاهری را تباید خورد  نمیدانم آیا راه سومی هم هست ! 
    شه زاده رویا با اسب سپیدش  ظاهرا مورد تایید مردم ایران است آنهم عده ای که میدانند او هیچگاه بر نخواهد گشت مگر دیوانه شده کار وزندکی خانه وخانواده را آواره کرده به یک سر زمین ناشناس که روزی در آن متولد شده برود ؟خیر قربان از بابت ایشان خیالتان راحت باشد  آن چشمان غضب آلوده وترسناک رضا شاهی را فعلا دیگری به یغما  برده است راست یا دروغش دیکر  بما مربوط نیست .  بهر روی ما بعنو ان تماشاچی تنها باین نمایش کمدی تراژدی مینکریم واشک حسرت در گوشه چشمانمان میتشیند  زمانی  که میبینم کار کران شهرداری استا نهای  این سرزمین  با کوله  باری از هیزم  در هر خانه  سالمندی را  میکوبند  وباو خرواری هیزم میدهند تا بخاری یا شومیته اش را گرم کند چرا که هوای سرد وسوزناکی  در راه است  ومرتب  توصیه میکنند که چه بخوریم وچگونه خانه را گرم نگاه داریم وآمبولاتسها آماده برای کمک به خانواده ها  خوب این است فرق دولت ها وملتها وما هنوز اندر خم یک کوچه به بازی موش وگربه واره وچاقو کشی وقمه زنی مشغولیم .
    عمرتان پایدار
    یک دلنوشته  در یک شب سرد زمستان   /  دوشنبه ۱۴/۰۱/۲۰۱۹میلادی 
  • نسل ما

    ثریا /اسپانیا 
    داشتم فکر میکردم که نسل ما که کمی پاکتر  واصیل تر بود رو به نابودی رفت  درحین ملافه عوض کردن بودم که بیاد نسلمان افتادم شاید تختخواب خالی مرا باین فکر وا داشت !!!!؟
    یک نسل به دست مجاهدین نابود شد زنان وشوهران از هم جدا شدند چه بسا دختران جوان همه باردار حضرت  رهبر غایب  امام مسعودالله رجب الزمان باشند وما بیخبرانیم  وبا این حمایتی که دولت مقتدر انریکا از مجاهدین میکند شاید ناگهان امام غایب در کنار فرشته آزادی مشعل به دست با ریشی سپید وبلند ویک مشعل  یا گرز آتشین هویدا شد !؟ کسی چه میداند – از این دنیای دم بریده هرچه بگویید بر میاید  خوب نسلی که ما تربیت کردیم به آنها یاد د  ادیم که چگونه بنشینند وچگونه  غذا بخورند ناگهان بین المللی شدند  درحال حاضر در توییتر من پسرم را دنبال میکنم او به انگلیسی جوک مینویسد من بفارسی فریاد بر میدارم که ای وای خاک ما از دست رفت !
    خوب این نسل  وفرزندانش هم به درد آن سر زمین نمیخورند چون ابدا آنجا را نمیشناسند تنها زبانشان را از یاد نبرده اند وبا کمک گوگل فارسی مجبورند خیلی از نا گفتنی ها را بمن اخر بالتشدید یعنی خری با دو تشدید حالی کنند وبگویند که فرق ترب با شلغم چیست !.
    بنا بر این نسل ما بقول جناب اجل فخرالدین  نسلی است که باید از دور زادگاهش را دوست داشته باشد اما نقشی در ساختار آن نخواهد داشت  چون همه جوانند ؟؟؟!
    ای داد وبیداد چای ام سرد شد .
    راست گفتی عشق خوبان آتش است 
    سخت میسوزاند اما دلکش است 
    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین” ساکن اسپانیا 
    دوشنبه ۱۴ژانویه ۲۰۱۹میلادی 
  • زمانه .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !                  عکسی از آسمان شهر ما ! 
    زمانه پندی آزاد وار داد مرا 
    زمانه را چو بنگری همه پند است 
    به نیک وبد دیگران غم مخور زنهار 
    که ای بسا کسا به روز تو آرزومند است ….؛.حضرت رودکی سمرقندی ؛
    درست است  خیلی ها آرزوی این زندگی خالی از خلل وفرج را دارند پای بر هفت اختر فلک نهاده ونه براشتری سوارند ونه چو خر به زیر بارند . اما . همه زندگیها  در کنارش مالیاتی هم دارند که بی چون وچرا باید پرداخت .  و…. ما میپردازیم .
    بی سر زمین / بدون خانه وکاشانه وآشیانه در یک غربت ابدی  ودرانتظار پستان پر شیر روزگار هستیم  تا شاید بارور شده وروزی بتوانیم به  راحتی سری به خیابان خاکی خود بزنیم ودرب خانه دایه را بیابیم وبوسه ای بر تربت رفتگان که بی ما رفتند وما آنهارا ندیده برایشان گریستیم   -بزنیم  نباید نومید بود 
    بهر روی  جویبار ها در حال غلطیدند وآب  گر چه گل آلوده اما روزی  سر انجام از صافی رزوگار  رد شده وپاک ومطهر میگردد  وپلک افق  باز شده ونگهی به فرزندان آواره خود میاندازد  که درارزوی خورشید سوختند .
    امروز کار ما این است که به کنکاش ها گوش فرا میدهیم  چیزهایی را که روزی خوانده ودر ذهن خود انباشته بودیم  تکرار  شده آنرا میشنویم  در یک خلوت خاموش  وبه داستانهایی گوش فرا میدهیم که از قوه تخیل ما خیلی به دوراست  واز چاره جویی ها به دور  . گمان نکنم در هیچ زمانی از تاریخ وحشتناک سر زمین ما این چنین رنج وخون وآتشی که این مردان خدا بر پا ساختند  بر خود دیده باشد ویا شاید در جمله اول اعراب بدوی زمان ساسانیان این چنین بوده وتاریخ تکرار شده است تا ما نیز ببینیم .
    من جبر زمانه را دیده ام  ونابودی سوداگران را   هیچگاه نادیده از روی آنها عبور نکرده ام  اگر توانسته ام خم شدم ودست کمکی به آنها داده ام که بجایش گاز محکمی رو ی دستم مانند لکه نیش مار نشسته است اما باز بکار خود ادامه داده ام  دیدنیهارا دیده ام  وخون را درون سینه گلچین شده فرزندان آن سر زمین که بیگناه ریخته شده است وگدایان شهر نان خودرا دران زده وخورده اند ولذت را برده اند  سرخاب دروغین را بر گونه های گرسنه ولاغر زنان  که میل دارند رسوایی گرسنگی وبی چیزی خودراپنهان نمایند / همه را دیده ام .
     حتی  روزهایی که رنگم بشدت پریده وگاهی زرد شده مفصل روی گونه هایم سرخاب مالیدم تا بچه ها مرا سرحال ببینند در حالیکه درددرونم داشتم با خودم جدال میکردم . 
    دروغ های شاخدار  ورسواکننده را نیز شنیده ام  وحال چگونه میتوانم با کرم های شب تاب  از افتاب سخن برانم  ویا از گندمزاری که تبدیل به یک برکه متعفن شده است حرف بزنم ؟.
    ای روزهای خوب آفتابی   با آسمان پاک آبی  / کی وچه موقع بر سر زمین من میتابی ؟ این آسمان ابی است  آفتابش درخشان است اما متعلق بمن نیست چرا که چهره من بادیگران فرق دارد نشان آن چهره های قدیمی نقاشی شده روی دیوارهای حمام های عمومی سر زمینم را دارد .
    دست به چهره ام نبردم تا جوانش سازم وجوانی کنم  وباز دل ودین رااز دلها بربایم  وخواب را ازچشمان بر گیرم  چرا که خود خواب از چشمانم رفته و اشک آنها از هرگوشه  بسوی میغلطدد  آنقدر تا طوفان درونیم فرو بنشیند  وآتگاه به دریا مینگرم ساکت وآرام گاهی امواجش را به ساحل میفرستد تا آلودگیهای روز را تف کند  نقش سپیده دم  تاریکی شب را میزداید  من نیمه خواب ونیمه بیدار بر میخیزم  مانند یک رباط راهم را میبایم درانتظار آفتاب مینشینم تا نقاب از چهره بر گیرد  همه چیز زیباست اما من میهمان موقتی تنها اجازه دارم از این زیباییها لذت ببرم وزباله های فروشگاههارا بخرم ودر زباله دانی خود خالی کنم  درانتظار آن شهزاده  زرین سوار هم  نیستم  ونخواهم بود  او هیچگاه نخواهد توانست پای بر رکاب گذاشته بر اسب مراد سوار شود او ومادرش هنوز درپای سفره ابی ابن ابوالفضل از برکات عالیه مومنین آن دیار سیر میشوند میل به تغییر ندارند  آنهابر سر قول خود ایستادند «ما مردم را سر گرم میکنیم شما با ما کاری نداشته باشید وحقوق ماهیانه بموقع برسد »  تنهاعکس بود  یاد بودهای آن زمان ونمایش لباسهای مدیست ها آنها درکارهایشان حسا ب و کتاب است  هیچگاه اشتباه نمیکنند  هرچند دراسارت بمانند .
    اینک فغان  مردم از هر سو بر خاسته  وینجره  شب  جهان درپیچ وتاب آن است که آیا  جنگی دوباره شروع خواهد شد ؟ نام اوران  گرم از سر زمین سرد  در انتظارند  شاید از این خوشه های زرین جنگ  شاخه ای  را بچینید بی آنکه بفکر کودکان بدبخت آن سرزمین باشند . 
    نگاهم  نور  درآیینه گردون نشد  باری 
    غبار خفته  بر دیوار  پولادین چرا باید  ؟
    مجال ناختن حاصل نشد  – کرسی سوارانرا   
    سمند دولت  نا م آوران چوبین چرا باید ؟ 
     زامواج قضا گویی غبار سرب میریزد 
    هوای زیستن  – یارب چنین سنگین چرا باید 
    خوشا بحال آنانکه هیچ احساسی درهیچ موردی ندارند  ودردرون خودشان مانند یک کرم میچرخند .ث
    پایان « لب پرچین » ! ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    به روز شده درتاریخ 14 -01-2019 میلادی برابر با ۲۴ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی.
    اشعار ؛ از بانوی غزل سیمین بهبهانی از دفتر رستاخیز !
  • رسالت !

    پدر یادت گرامی 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    تعطیلات تمام شد ! سرمای شدید وبرف وبوران  درهوای چهار درجه  بالای صفر میزکارم از سنگ وروی آن شیشه وغیره ! 
    حال صبحانه درصبحانه خوردم وبه ندای  عده ای گوش دادم و….. همه چیز همان بود که هست وخواهد بود . همان ناله های بی امان   وهمان ساقه های لاغر  روییده در صحرای فقر ودر کنار مغزهای لزج  ودر کاسه های سفالی وتهی  وخشک …
    آه از  زبونی ونادانی این مردم  وشب های بینواییشان  که همه بیزار ند از روز روشن  وهمه خسته از هوای دردناک وبو گرفته مکر وفریب با اینحال همه یکدیگر را فریب میدهند  وفریب فروشان ویاوه سرایان دوره گرد  همه دامن های انباشته  از شعر تر ! وعقل خشک در همان زمانه خویش بسته وقفل شده اند .
    دختران شعر در اشعار شعرا گم شده اند  ودرعوض اژدها دهان باز کرده  بی هدفف  وبا صدایی نارسا وخشک  ومن یاور آور آن روزها ودریغ ودرد بر آن همه زوال وشگفتگی که ناگهان مشتی پا برهنه همه را به یغما بردند سیر شدنی هم نیستند .
    سر زمین را خارستان ساختند که از هر بوته ای تنها خار میروید  دیگر خبری از بوستان نیست مگر بوی افیون ومی انباشته از ننگ  که اعتبار قرن هارا بر سنگ کوبیده وشکستند .
    زندگی ما ؟ ما زندگی نکردیم زندگی را دیدیم   ومانند آخرین برگی که برچنار اویخته  با پیکری افسرده  بر شاخه آن درخت کهن آویزانیم .
    خوب هنگامیکه حاکم حکم کند  طلا خدا میشود  ودروغ  وفریب ونیرنگ  شاهد هر ماجرا  ودیگر هوایی برای تنفس باقی نمانده  سر پوش مرگ در پشت درب در انتظار  است  که سر وصداهارا خاموش سازد همه با یک پاره استخوان سیر وسپس هار میشوند  وآن گاه هنگامه برپا  میکنند  چه بلوایی است این روزها  تا زمانیکه اجل فرا برسد وسایه جنگ بر سر آن سر زمین بیفتند و آنگاه خانه ما / کوچه ما / برای همیشه نابود شود  دیگر نمیتوان به بوی آش و آبگوشت همسایه  دلخوش بود  ویا به سفره دوستی  تنها سوسمارها درآفتاب میخزند  وزنگشان هر لحظه عوض میشود  رنگ بیرنگی ویک رنگی گم شده  ودامن عفت وشرف وناموس  آن سر زمین اهورایی  در کنار رجاله ها  وپتیاره های سیه پوش  در منجلاب گند نطفه گیر میشود .
    دیگر امیدم را بریده ام . چه امیدها براو بسته بودم / چون به حقیقت اورا دیدم  همه نیرنگ بود ونیشخند  مانند پارگی های دامن دخترکی که اورا بی عفت کرده باشند .
    هوای خانه سرد است  مردمک چشمان من داغ – از اشک –  شهر از پاکی میدرخشد  ودل من دیگر تاب رسوایی ها را ندارد آسمانم آبی / دریایم نیلی /  وخانه ام خالی از روشناییها  هلال ماه درآسمان وستارگان گرداو میچرخند هنوز دود باروت وبمب ها  آسمانرا تیره نساخته  وهنوز پرندگان آهنی از این سو عبور نمیکنند ومن دیگر نمیتوانم نگاهی بسوی  امیدواران کنم چون امیدی در دلی باقی نمانده است  گل یخ دردلها گل کرده  ودل به سرد مهری آن یار .
    اگر ماه بودی – بصد ناز  شاید 
    شبی بر لب بام من می نشسی 
     وگر سنگ بودی – بهر جا که بودم 
    مرا می شکستی – می شکستی 
    پایان 
    به روز شده یکشنبه  ۱۳ ژانویه 2019 میلادی  برابر  با ۲۳ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی !
     شعر متن / شادروان فریدون مشیری !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !اسپانیا .
  • عطر گذ شته

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    دلنوشته !!
    بیهوده چه میبندم  – در مستی وهشیاری 
    زنجیر نگاهم را -بر ساعت دیواری 
    این هردو سیه رو را – گرعقربه می نامی 
    یک لحظه  به رقص آور – بر صفحه زنگاری 
    روز گذشته مانند هر هرهفته روز گردش وبیرون رفتم من بود یعنی خرید ! جز خرید چیزی برایمان باقی نگذاشته اند وفریب .
    بهمراه دخترک وهمسرش راهی شهر بزرگ شدیم تا ایشان  کت وشلواری را بیابند وبخرند برای یک سفر چند روزه ویک کنسرت ! ناهاررا در رستوران همان فروشگا درآخرین طبقه نوش جان فرمودیم وازپله های برقی شش طبقه خودرا به کف فروشگاه رساندیم ناگهان جلوی  غرفه عطر فروشی ؛ گرلن؛ پاهایم سست شد  بایستید ُ به جلو رفتم وپرسیدم که ایا فلان عطر گرلن را دارید ؟ نمونه آنرا روی یک مقوای دراز بمن داد بو کردم ….زمان توقف کرد – ایستاد ومن رفتم به خیابان وزرا درون مغازه یا بوتیک قاسمی در خیابان جردن که به تازگی همه در آنجا  بیتوته کرده بودند وداشتم بین عطرها خودم را خفه میکردم  زمان متوقف شد ومن رسیدم به بیست وپنج سالگی با عطری که پنجاه تومان خریده بودم خوشحال بخانه برمیگشتم !!! خانم فروشنده مرا نگاه میکرد  ُ ا.ه خودش هست  من یک شیشه از این عطر میخواهم  فورا دست درکشو کرد ویک جعبه طلایی را بیرون کشید وگفت این است ! یکصد وبیست یورو اما عطر نیست تنها ادوتوالت است چرا که عطر دراین هوای اینجا چندان خوب نیست هوای اینجا گرم است وما معمولا ادوو توالت میفروشیم ؟ مهم نیست همین را میخواهم  ! عطر را یا همان شیشه ادو توالت را درون یک پاکت زیبای گرلن با روبان قرمز وبا مقداری نمونه  نمونه ویک کیف آرایش بمن داد گویی جواهری قیمتی را دربغل گرفته ام  حال میتوانم با بوی ان دوباره  وچند باره به گذشته برگردم به زمانی که هنوز در خانه پسر حاجی نبودم مانند یک سرو در کارگاه نقشه برداری وشرکتهای مهندسی میچرخیدم وآرزوهارا زنده میکردم چشمانی که به دنبال من وبوی من بودند در راه مینشاندم وخودم رد میشدم ……درهمین آرزوها بودم وبخانه که رسیدم جعبه را باز کردم از بسته بندی آن فهمیدم درهمین سر زمین پر شده مخلوطی از اب والکل وکمی اسانس عطرمن ابدا بوییرا که بمن ارائه داد نبود  به شیشه زرد رنگ با در پلاستیک آن نگاه میکردم ! خوب همین است دیگر پاریسی نیست کارگران میان خیابانها دارند فریاد میکشند کارخانه های قدیم اکثرا ورشکسته ویا صاحبانشان از دنیا رفته اند امروز روز لویی ویتان وکارولین هرهر است !!!  عطر را کنار بقیه گذاشتم برای اسپری کردن درهوا خوب است نتنها یکصد وبیست یورو از کیفم پرید ! خوب درعوض غذای بسیار عالی خوردم وحسابی دور شهررا گردیدم وخسته ووامانده بخانه برگشتم ویک راست به تختخوابم رفتم بوی عطر ونمونه آن هنوز مرا قلقلک میداد اما دیگر آن نبود همه چیز عوض شده کشوی من لبریز از عطرهای گوناگون وبد بوی امروزی است ومن هنوز در خاطر عطر شمد گرلن وآرپژ لانون مغازه هارا میگردم حتی درخود پاریس نیز یک ادوتوالت قلابی بمن فروختند .
    حال بانگاهی به انبوه جمعیت ریخته درخیابانها مرا بیاد آن فیلم لعنتی میاندازد که اربابان درقصرهایشان راحت نشسته وکار گران گرسنه از گوشت همکارانشان تغذیه میشوند  همان فیلم معروفی که دیگر نامی از آن برده نمیشود ( سیلون گرین ) !  مهم نیست که چه بر سر مردم وبخصوص زنان میاید درقرن بیست ویکم هنوز زنان باید چراغ به دست درخیابانها مانیفست راه بیاندازند که مردان مارا میکشند وبه ما تجاوز میکنند کسی هم نیست از آنها حمایت کند تنها زنان بادیگارد که در باشگاهها بدن سازی کرده واز هیبت زنانه خود بیرون آمده یک مرد شده اند از آنها هم باید ترسید !!! حالا زنان با زنان مردان  با مردان خوش ترند  …..ث
    نسیم نیست – هوا نیست – نور وشادی نیست 
    درون این خفقان  – هر چه هست  ونیست منم 
    فضا تهی است  صدا درسکوت  میمیرد 
    کدام پیک  رساند  به گوشها  سخنم 
    به همزبانی  مستان و جوشش می شعر 
    زکنج محبس خود  غمگسار مردو زنم 
    واین بود پایان  گردش یک روزه ما وداستان ماشین زمان / زمان دیگر به عقب برنمیگردد هر چه هم جلو تر برویم  تنها با چشمان ساخته از شیشه  روبرو خواهیم بود که بی انتظار  به هر رهگذری مینگرند  وعده ای از آدمکان با سکوت مرگ  درکارگاهها بجای خود مانند مجسمه گچی ایستاد اند  وخودرا یادگار مینامند . 
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 13-01-2018 میلادی برابر با ۲۳ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی. 
  • پایان کار

    ثریا / اسپانیا !
    دلنوشته !
    روز های شنبه ویکشنبه  تعطیلی دارم ومیتوانم برای دل خود بنویسم  چه کسانیرا خوش آید وچه  بی میل باشند !وبی تفاوت ؟! .
    او میرود با گامهای سست ولرزان 
    او میرود با جامه دانی کهنه  دردست 
    آغاز بر ف و ابتدای یک شب ژرف
    پایان کارش با چنین آغاز پیوست 
    پایان کار من این بود وشاید پایان کار همه زنان مردانی که میل نداشتند از جلد خود بیرون آمده ودرجلد شیرو پلنگ فرو روندویا لباس رنگ وریا بپوشند – همین باشد .
    شب گذشته باز آیپد من بر زمین افتاد وامروز خاموش شد نمیدانم این خاموشی ابدی ویا موقتی است او بهترین دوست وهمراه من بود گویی باهم یکی بودیم درونش همه اسرار من خفته است . با دیگران تنها میتوانم بازی کنم !!! 
    امروز صبح هنگامیکه چشم باز کردم دیدم دارم گریه میکنم ! چه خوابی دیده بودم ؟ نمیدانم ! آیا بیاد آیپد بودم که گریستم ؟ ویا برای آنچه را که میتوانسته داشته باشم وحالا ندارم اشگ حسرت بر گونه هایم جاری بود ؟ .
    کجا درآن زمان زنان  آزاد بودند ؟ ازاد بودند که تخمه بشکند پشت سرهم بدگویی کنند قمار وسیگار ومشروب بنوشند وبا داشتن همسر وفرزند چند بوی فرند را هم یدک بکشند رانندگی کنند ودراستخر ها با مایو های دوتکه روی آب ها خودرا به نمایش بگذارند ودرخانه برایشان مهم نبود که همسرشان جلوی چشمان آنها با رفیقه اش معاشقه میکند آنها نیر شب با گرفتن یک تکه جواهر اورا میبخشیدند وصبح دربغل معشوق همه چیز را فراموش میکردند ! این تنها ازادی بود که زنان  تازه مرفه وتازه به دوران رسیده داشتند زنانی که عاشق فرزندانشان بودند وصمیمانه در خانه همسر بکار بردگی ادامه میدادند خیلی کم شده بود ! زنانی مانند من که کمی رمانتیک فکر میکردند .خیالشان براین بود که همسر همان عاشق دیرینه است ودرسکوت  ودرهرگام  صد افسانه تردید دردلشان مینشست اما چاره نبود  چون یک پیگر جوان  وپوینده  درخواب  تا پیشخوان گدایی عشق میرفتند ! امروز صبح با چشمانی از اشک بیدار شدم  ! چرا گریسته بودم ؟ نمیدانم !  یا آور روزهای خوش عاشقی ؟  ویا برفی که برموهای سیاهم نشسته  برای آن پیکر سیمین ولب افسونگر ویا میان یک آشیانه کوچک سرد وبی یار ویاور  با آرزوهای بلند ی که درخاک شد  بی ثمر جوشید وسر آمد  وآن آشیانرا که قصری بلند میپنداشت حال میدید خرابه ای بیش نبود که درمیان آن جغد ها وکلاغهای خوش خبر وکثافت وول میزدند .
    همبستر دیرین وعاشق پرشور حال  با صد سیمن تن دیگر درهم میغلطید با سرگرم بودن حساب سود وسرمایه-   روی من دیگر سرمایه نمیگذاشت مرا با چهار فرزند بحال خودم رها کرده بود  دیگر درآن قصر بلند آن دل گرم وجود نداشت  همه درها به رویش بسته بودند غیر از یک درب وآن فرار  این بیوه قانونی مردی توانگر در یپش چشمان کور قانون ایستاده بود وقانون پشیزی درمیان دستانش نمیگذاشت حتی فرزندانش را نیز میگرفت  واحساس کرد دیگر آن خانه ای که بادستهای خودش آنرا ساخت وکانون گرم ومهربانی بوجود آور متعلق باو نیست  آن دلهای به ظاهر مهربان  اورا به گوشه ای پرتاب کردند  ودرجایش نشستند  درپاکی این چشمان شسته از اشک  چیزی بجز نا پاکی نمیدید .
    امروز میروم  در پی سرنوشتی  از بد وخوب  آشفته از سرگذشت دیروز  وگریزان از آنچه که برمن گذشت  گاهی بخود میپیچم  وسپس در یک سایه از غبار فرو میروم سایه ای منحوس از گذشته ای دور .
    آن رزو – او در موجی از تور وپر وگل 
    سیمین تنی  شیرین لبی  افسونگری بود 
    تا چشم برهم زد میان شوروشادی 
    در دفتری نامش کنار همسری بود 
    فردا میان آشیان کوچک عشق 
     با آرزوها ی بلند خود زنی شد 
    کوشید وجوشید وتلاشی بی ثمر
    وآن اشیان  قصر بلند روشنی شد ………(.سیمین بهبهانی )
    وآن قصر بلند روشن ناگهان تبدیل به یک زندان با درهای آهنی  خاکستری شد واو محبوس افکار پوسیده  مشتی خاله زنک که مانند کرم ناگهان از هر سوراخی بیرون شدند وحاکم بر سرنوشت او .
    امروز صبح با چشمانی اشکبار ازخواب برخواستم  ! چرا گریسته بودم ؟  هوا سرد وودر شمال برف فراوان ومن مانند یک پیاز درون روبدوشامبر نمدی پشمی خود مجبورم هوای سرد اطاقهارا تنفس کنم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » / اسپانیا /
    دوازدهم دسامبر دوهزارو نوزده میلادی /برابر با ۲۲/دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی . 
  • تلنگر!

    ثریا ایرانمنش « لبپرچین » !
    سخنی که با تو دارم  به نسیم صبح گفتم 
    دگری نمیشناسم  که  بتو آورد پیامی !———–سعدی 
    فایده ندارد هیچ پیامی وهیچ گفتگویی هرکسی راه خودش را میرود ُ حال سر انجام حضرت والایتعهدی اراده فرموده اند که بروند واز زیر ساختار !!! شروع کنند ( لابد از چاه چمکران )  وآن خدایی را که بر گردن ملتی زنجیر افکنده  از هم بگسلند  وخدای دیگری بسازند وخانه دیگری ودوباره آن خانه به دست حریق نابود گردد .
    رفقای نا اهل یعنی ؛ مجاهدین خلق: درعراق گوش به زنگ نشسته اند با زنان مردان پیر وازکار افتاده وچند نسل جوان که به آنها ملحق شدند کارشان را خوب اتجام دادند واز برکات عالیه نیز حسابی بهره بردند نسلی را به نابودی کشیدندیعنی  نسل پاک ایرانی دختران وپسران تحصیل کرده وبیشتر از خانوادهای افسران وتاجران کاسبان !  برای آن ها تکلیف شرعی وقانونی تعیین کردند  وخدایی را ساختند که چون سنگ خارا سخت وسفت بود .
    حال این ساختار باید از کدام نسل شروع شود؟ از نسل سید ابوطالب جگرکی یا ابوالفضل قصاب ویا مهرداد اهل کوره پزخانه ؟! .
     بعد هم دست تمنا بسوی ارباب که مارا وخانواده مارا محافظت کنید چون ولایت فقیه به دنبالمان هست مردی با پنج زن ! وشهسواری با صد ها هزار لشکر مجازی  .وغیر ه که تنها کلماترا از بیخ گلو  آلوده کرده به روی همه تف میکنند .
    خدای ما  که مارا به درون  حقیقت میخواند کم کم گم شد  چون حقیقت و بی کشش بود  یا لااقل  برای ما چنین بود  ما به دروغ  اورادبرصدر نشاندیم وسجده کردیم درحال حاضر خدا درگوش ای از ویرانه های مسگر آباد که امروز شهر ی آباد شده دریک قپل  منقل بزرگ آرمیده وهیچ بمبمی نمیتواند اورا ویران کند بندگانش گرد اویند .
    چقدر باید فریب بخوریم وفریب بدهیم واز یاد برده یم که ما کشورهای خاور میانه همه  عضو کلونی اربابان میباشیم ما خلاصی نداریم ما نوکریم وبرده وبنده از سیاهان افریقا که امروز برای آن رییس جمهور گنده شان شادی میکنند تا آن جناب  ریاست ونزوئلا که به زور خودرا بر تخت نشاند تا آن مردک یکدست ونحیف با پیپ آتشین یا گرز خود همه دراختیار دیگری هستیم یا شمال یا جنوب یا شرق یا غرب  نوبت اینها که تمام شود وبخاراتشان بخوابد  قوم عجوج ومجوج که درحال حاضر اقتصاد دنیارا دردست گرفته اند حاکم میشوند رحم هم ندارند قمه دردست دونیمه میسازند ویا چهار تکه !!
    ما به دنبال کدام رویا هستیم ؟  یک رویای بی پایان پرچمی  بدون نقش با یک فرش آبی !! پرچمی  دیگر با نقش یک  جانور و پرچمی با نقش داس وچکش که نخ نما شده است ؟ !
    ما درانتظار یک خدایی یک مرد نشسته ایم که ازمیان برخیزد  .چون یک رود از البرز اسطوره ای ما  فرود آید ودر رگهای منجمد وتنگ شده ما روان گردد .
    او دیگر  بنده وفرمانبر خدایی نیست که ما اورا نه دیده ونه میشناسیم تنها نمایندگانش ر.وی زمین آتش به پا کرده اند –  و خدایی است که به ساز ناکوک  ما میرقصد  وما به آهنگ  دل او هم آواز  میشویم   وراهها وشهرهای ویرانرا از نو بنا میکنیم  ومیگذاریم تا  از بخشش ناچیز ما سیر شود  وما از او شوق زندگی را میاموزیم  آنرا بچشم میبینیم  واز زیباییش لذت میبریم  او را میبوییم  بوی گل سرخ وعطر یاس خواهد داد  او حقیقتی غیر قابل انکار خواهد بود .
    حال دل به کاه های زرد شده روی جویبار لجن بسته ودلخوشیم که دوباره بر میگردیم به دوران گذشته ! خیر قریانت گردم  دو پادشاه  با جان ودل هشتاد سال در این راه جانفشانی کردند تا ایران ایران شود سپس یک مرده خور از راه دور با کلمه ( هیچ) ارباب شما شد وشاعر وسالار سخن برایش ترجیح بندی ساخت که امروز باید آنرا قاب کرد وبر دیوار مقبره اش  آویخت وتفی هم بر بالای آن چسپانید .
    ما هیچپگاه به زندگان آفرین نگفته ایم .
     تنها برگور آنها  بوسه میزنیم  وامروز گروهی از ( خودی ها)  آن آرامگاه مقدس را  تبدیل به یک مکان توریستی کرده اند  همانهایی که اورا زنده بگور کردند  حال بوسه مدح وثنا بخاطر شهرت ادامه دارشان بر گور ناپیدای او میزنند  اینان – این بزرگان شهرت سازان  همه دوستانی هستند که اکثرا کورند  واز درک بزرگی غافل وخیلی دورند . خیلی دور !.
    امروز در این فکر بودم که  امریکارا نیز به همین ترتیب ساختند عده ای بعنوان توریست وبعد  حاکم نسل سرخ  پوستانرا برافکندند  امروز فقط از آنها در فیلمها استفاده میکنند همه وحشی وهمه آدمکش در حالیکه ملتی نجیب ومهربان بودند تاریخ بوقلمون را کم وبیش همه میدانند / اقوام مختلف از سر تاسر جهان راهی آن سر زمین بکر ودست نخورده شدند وامروز ؟! ……..\پایان 
    مسکینی و غریبی از حد گذشت مارا 
    بر ما اگر ببخشای وقت است وقت  یارا 
    چون رحمت تو افزون شود زعذر خواهی 
    هر چند بیگناهم  – عذر آورم گناه را ………….طبیب اصفهانی 
    ——–
    ثریا ایرانمنش «لبپرچین» ! / اسپانیا . 11-01-2019 میلادی برابر با ۲۱ دیماه ۱۳۹۷ خورشیدی !
  • میان یقین وایمان

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین »!
    چه گوارارست این آب !
    چه زلال است این رود ! 
    مردم بالا دست – چه صفایی دارند !!!
    در خبر ها خواندم که شاعر فراموش شده ؛ بیژن سمندر ؛ در سن هشتاد ویکسالگی با بیماری بارکیسنسون وفراموشی جان خودرا به جا نداد سپرد / چه بیصدا همان شاعری که گل سنگ را سرود وخواننده های بسیاری آنرا خواندند وهمان شاعری که سرود :
    آسمان ابر تو دیگه دریا نمیشه 
    نه هیشکی دلش مثل دل ما نمیشه ……..
    ورفت . بیصدا حال عده ای فرداها وپس فرداها سوژه دارند تا مردمرا سرگرم کنند وبرای تشییع جنازه اش بروند هرچه باشد روزشان میگذرد .
    دراین فکر بودم که  ما زنان ایرانی بی هیچ زحمتی وبی هیچ تلاشی ناگهان  بسته ای را مانند کادو کف دستمان گذاشتند وگفتند که شما آزادید ! آزاد ید رای بدهید  وازادید که سر پرستی بچه هارا  داشته باشید وآزادید که وکیل ووزیروسفیر شوید اما بما یاد ندادند که چگونه دربرابر قلدری مردان بایستیم وحق خودرا طلب کنیم مردان موجودات وحشتناکی هستند از ما زنان مانند یک آدامس شیرین استفاده کرده وبعد  مزاحم آنها میشویم  باید شیرینمان که رفت دورمان بیاندازند وما به تخته کفش دیگری بچسپیم .
    نزدیک به هشتاد درصد زنان ما بیسواد بودند واگر خواندن ونوشتن را میدانستند درحد همان  جدول حل کردن ویا قصه های دنباله دار جواد فاصل را بود اما باز غروب زیر همان چادر کذایی به نماز میایستادند . 
    ناگهان زنانی وارد مجلس شورا شدند که بعضی ها نامی  وبعضی ها گمنام بودند درطی این چند سالی که تکیه بر صندلی وکالت مجلس داده بودند چه قدمی برای آن شهری که از آن آرائ جمع کرده ونمانیده آن شهرستان بودند ُ برداشتند ! هیچ تنها ازاتومبیلهای دولتی استفاده میکردند حقوق کلانی میگرفتند ودختران وپسرانشان بما فخر میفروختند که مامان جان وکیل است ! مانند شهر جیرفت دراستان کرمان !!
    زنان در چادر راحتر بودند شلخته وار با نعلین ودمپایی پلاستیکی ساخت کارخانه پلاسکو وخرید ظروف برای جا دادن درکنج مطبخ ویا در گوشه اطاق نشیمن  هنوز بودند کسانی که بخانه ما میامدند میبایست تلویزیون ورادیورا خاموش کنیم چون حرام بود !!!  آنها هنوز گوش به سخنان ملای بالای منبر میداند گفته او برایشان حجت بود- وسخت بود زنی که کمی میاندیشید خودرا از ان مخمصه نجات بخشد  آماج تیر خشم ورشک بود  وسر انجام در آسمان  فرازمند فراررا بر قرا رترجیح داد  وتخت پرقدرت خودرا بر جای نهاد  وخود شد آفریدگار خویش  / خود من اورا آفریدم ! وامروز در برابرش زانو میزنم  وخم میشوم . 
    دیگر به آ نکارگاه برنگشتم  تنها به آفریدن خویش پرداختم  اکنون ا زخود میپرسم  ایا این همان خود من است ؟  آیا این خود  همان که دیروز در کارگاهم بود  سرگرم آتش افروزی است ؟  ومی آفریند غیر از خودش ؟ .
    هر صبح که از تختخواب بیرون میایم مانند زمان گذشته اوایل قرن بیستم واواخر قرن نوزدم در طبقه بالا وطبقه پایین باید هولکی خودم را مانند پیاز بپوشانم وتا آشپزخانه بدوم از راهروهای سرد وتاریک نه کینه ای دارم ونه برای خود دل میسوزانم خود این راهرا انتخاب کردم . دستهایمرا جلوی دهانم میگرم تا گرم شوند ویا زیر فشار آب داغ آن چند اسباب بازی که بر دیوار آویزان وبعنوان سیستم هوای داغ وسرد نشسته تنها هوای کثیف را به حلقومم مینشاند هوای خشک بی رطوبت را ودر تابستان گرد وخاک بیرون را از درون یک صافی آب رد میکند وسینه هادچار بیماری بنا بر این باید به همان بخاریهایها برقی توسل جست شومینه ها تنها برای دکور ساخته شده اند ! بعضی ها درونشانرا گل کاری میکنند من شمع گذاشته ام البته این معضل واین بدبختی تنها برای ما آپارتمان  نشینهاست در غیر اینصورت درخانه های بزرگ شومینه ها کار میکنند وگرمای مطبوعی ایجاد میشود . 
    یکهزار متر مربع خانه وسیصد وپنجاه متر مربع زیر بنارا با یک آپارتمان هفتاد متری عوض کردم تا از آن کادوی زیبایی که بمن داده شده وسپس \پس گرفته شد فرار کنم  مالیاتش سنگین بود !!! 
    حال دراین اطاق سرد مشغول آفریدن هستم  یعنی باز برگشتم به همان جایی که بودم دویدم ودویدم سر کویی رسیدم ودوباره غل خوردم آمدم سر جایم بشر به فطرت خود باز میگردد شکی درآن نیست  باید کار کنم حقوق باز نشستگی زورکی کفاف نمیدهد تازه قانونی وضع شده که  تا سن شصت وهفت سالگی بلکه تا هفتاد باید کار کرد درآن زمان شصت سالگی آخر کار بود !!!!
    خوشا آنان که دانستند وتوانستند خودرا بفروشند  اما من امروز با بال اشتیاق به اسمان پرواز میکنم  وفردا در آسمان میبینم که وطنم  همان روی زمین است  من آنرا درگلدان زرینی  در گلخانه  آبیاری میکنم  ومیرویانم  وفردا خواهم دید که علف های هرزه  گم شده اند  .
    امروز در فراز مخمل نرم اسمانها  کفشهای سبکی بپا میکشم  وفردا درسنگلاخهای  زمین  شاید پای برهنه باشم / کسی نمیداند .
    مردم بالادست  ؟! 
    چشمه هایشان جوشان  گاوهایشان شیر افشان باد !
    من ندیدم  دهشان 
    بی گمان  پای چپر هاشان  جای پای خداست 
    ماهتاب آنجا میکند  روشن پهنای کلام 
    بی گمان  درده بالا دست – چپرهایشان کوتاه است 
    و…..مردمش میدانند که شقایق چه گلی است !
    پایان 
    به روز شده در تاریخ 10-01-2019 میلادی !
    ثریا / اسپانیا / « لب پرچین » !
    ——–
    اشعار متن از زنده  نام : سهراب سپهری .
  • بی تو !

    ثریاایرانمنش « لب پرچین » !
    بی تو هیچم  هیچ- همچو سال  بی ایام خویش 
    بی تو پوچم  پوچ – همچو پوست  بی بادام خویش 
    ای تو همچون غنچه عطر عصمتم پایدار 
    ای پناهم داده  در خلوتگه آرام خویش
    خوابم  همچو عمر دیوان  در پشت شیشه های  نهفته  ودر خوابگاه تنهایم گذشت .
    اینک بجای  لبهای گیلاسی   لبانی خشک  دارم  حال اگر مانند گذشته ارغوانی بودند وتر وتازه  باز هم خشک میشدند از بی آبی گفتار  عشق  . 
    روزی همچو آتش بودم  وآن گرمای لعل نوشین  ُ لعلی سرشت ناپذیر  گرد وغبار خاکستر ی را از چهره ها میشست –  امروز کمتر از هیچم  وهر جذام آلوده ای  یک جرعه  از جام زندگیم کشید .
    امروز مانند هما ن کبو.ترهایی که بر بام خانه ام مینشینند بادو چشم چون عقیق 
    به بی تفاوتی زمانه نشسته ام  وبی تفاوت روزهارا پشت سر میگذارم   .
    دیگر به پیکرم نگاهی نمی اندازم  لاغر است یا فربه / سفید است یا سیاه / ودر این تنگنای ایام  عمری با همه مدارا کردم  اما آن پیکر نگار ونقاش روزگار  از من   بتی ساخت  از لای ولجن .
    دندان به خارها فشردم  ودیوارهارا کندم  چاله هارا بستم تا دیگران  آرام از روی آن بگذرند بی هیچ صدمه ای  حال احساس آن گربه وحشی  را دارم که برای زیستن  هنوز تلاش میکند ودالان میسازد  در تنکنای  این قفس که نامش زندگی است  ناله را با آه همراه ساخته سودا میکنم  وچشم بخورشید میدوزم که درچه زمانی طلوع میکند و چه زمانی شب میشود دربها همه بسته پرده ها همه کشیده شب وروز ها برایم یکسانند بیهوده با یاد سحر  چشم باز میکنم وبیهوده با یاد شب پلک بر هم میفشارم .
    دیگران همچو گرگهای گرسنه  ا زاشتیاق طعمه ها لبریزند  دیگر آشنایی را باورندارم وبه همان زبان ساکت هستی  مینگرم که بی زیان است . پایان 
    سخن دیگر نگفتی  -ای سخن پرداز خاموشم 
    فراموشت نمی کردم  چرا کردی فراموشم 
    ثریا ایرامنش « لب پرچین »!
    اسپانیا / چهارشنب / 09-01-2019 میلادی !…
  • بوته گلپر

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    ——————————–
    من دیده ام  رنگین کمان را  خندیده  درذرات باران 
    من خوانده ام رازنهان را   دردفتر سبز بهاران 
    تغیی فصل بی بری را  سر سبزی وبار آوری را 
    حس کرده انگشتان سردم  در برگچوش شاخساران 
    این روزها  سرگرم تماشای  دخترکی هستم که تنها چهار دقیقه برنامه دارد وهمین چهار دقیقه کافی است که غم هارا از دلهابشوید وبرون بریزد یک استند آپ کمدی زنانه ! نمیدانم چد ساله  وچقدر زیباست  چادررا محکم بر پیکر خود میپوشاند وآنقدر رنگ بر صورت ولبهایش میگذارد که شناختن او مشگل است .
    روز گذشته داشت درس ابرو کشیدن را برای زنان هیشه درپرده نشان میداد ! یک پاچه بز  را بشکل ابروی بالای چشمانش نقش کرد وگفت اگر چند دانه مو هم پشت لبانتان بگذارید بهتر است !
    من چندان  وارد امور داخلی بخصوص هنر مندان نمیشوم اما این ابروی پاچه بزی مرا بیاد زنی انداخت که دیگر امروز در دنیا نیست وبا باهمه زرنگیها وپشت وپا اندازی ها وریا ودروغگوییها  معلوم نشد باجسد او چه کردند وکجاست ؟! برای من مهم نیست ونبوده ونخواهد بود .
    این خانم روزگاری  در کارگاهی یا درگاهی ویا دفتری وفروشگاهی هرچه میخواهید نامش را بگذارید همکار این حقیر بود اما او کجا ومن کجا  با لباسهای سبز وزرد وقرمز وکلاههای عجیب وغریب ومن ساده با یکدشت لباس مشکی ویک سنجاق سینه ویک ساعت ارزان قیمت !  ایشان درسمتهای مختلف در مقام معاونت ویا ریاست کار میکردند ومن دردفتر ریاست کل منشی بودم !  ایشان  از زنان اجاره ای هفتگی بودند بخصوص با روزنامه نگاران واهل بخیه ومردان مهم ساواک  / من شاهی به شاهی را میشمردم تا ببینم  به آخر ما ه میرسم یا نه ؟ گشتیم وگشتم وگشت تا دراین گوشه شهرک یکدیگر ا یافتیم ….اوف با چه قیافه ای دوابروی پهن بشکل همان پاچه بز بر بالای چشمان روشنش  خالکوبی کرده بود .
    زن این چه قیافه ایست درست کردی با موههای بور پوست نسبتا روشن واین ابروی سیاه  وهمه اهل خانه باو مینگریستند واز من سپوال میکردند که یعنی چه ؟ ….
    او گفت  : 
    مد است مد امروز در سر زمین ما این است باید ابروها کلفت باشند گفتم پس سبیلت کو ؟ تو که روزی ملکه زیبارویان شهر بودی وشهر ی را با زیبایی خود آباد میکردی امروز ؟؟ گفت چاره چیست همه که مثل تو خر نیستد باید نانرا به نرخ روز خورد من حالا توانسته ام از چهار محل بازنشستگی بگیرم یک خانه در تهران  خریده ام وحالا یک خانه هم اینجا میخرم ورفت خانه اش را دورتراز دستر س ما خرید ودیگر خبر نداشتیم تا خبر فوت ایشان را شنیدیم ؟! .
    امروز نمیدانم چرا یاد او افتادم  بیاد خنده های دروغینش  بیاد خودرا به خریت زدن وخودرا به نادانی زدن وبشکل ساده لوحانه ای همه را فریب میداد البته همسر سوم ایشان هم دست کمی از خودشان نداشت وتنها باز مانده وولایتعهد شان نیز مانند خودشان به بابایشان رفته بودند من ساده اندیش وساده دل تنها یک تماشاچی بودم حال دراین فکرم که آیا واقعا ارزش داشت که یک نفر خودرا به هزار رنگ بیامیزد برای چند قاز برای چند روز بیشتر در این دنیا کثیف وبی فرجام ؟ نه ! گمان نکنم  ُ نه من همان خط صاف ومستقیم را میگیرم عمود بر زمین وراست راه میروم شاید تنها زنی بودم که اولین کشیده محکم رابرگونه همسرم خواباندم واوبرای همیشه از من میترسید ! شاید اولین زنی بودم که بی آنکه عشوه ای بیایم مانند ریلهای کشیده شده فرودگاه ها چمدانم به این سو غلطید بدون دخالت دست دیگری وماندگار شدم ستون شدم رشته ای شدم برای پیوند دادن فامیلم وخود بنیاد گذار شدم نام بزرگ پر ابهت همسر را به کناری گذاشتم وزیر نام فامیل خودم با شهامت کامل راه رفتم نترسیدم از هیچ .
    میراث شوم ایشانرا به بینوایی بخشیدم وخودرا خلاص کردم آن میراث متعلق بمن نبود به نام منهم نبود .
    او از من میترسید بنا براین زیر پستانهای برجسته زن برادرش پنهان میشد پستانهایی که با کمک سینه بند ها لیدی مادلن برجسته میشدند وآن نان بربری های افتاده را لوله میکردند وبه جلو میفرستادند درآنجا او احساس امنیت میکرد منقلی بود بویی وپستانی در منزل من عشق بود کتاب بود وموسیقی بود وشعر ! اینها کفاف اشتهای اورا نمیداد او بیشتر میخواست  وامروز شباهت بین این دورا کشف کردم هردو تولدشان ماه اردیبهشت وهردو دستهایشان همیشه درجیبشان وسکه هارا لمس میکردند از خودم می\پرسم چرا آنها  باهم جفت نشدند؟ او در زنده بودنش هر ماه بر سر مزار همسر من میرفت وگل سرخ میبرد چرا درزنده بودنش از او استفاده نکرد ؟ …… 
    حال با گفتار آن دخترک شیرین زبان میپرسم : چتونه ؟ مرده شور برده های نمک نشناس !!! همیشه که نباید چیزهای جدی نوشت منهم درد دلهایی دارم . اما خوب به کسی مربوط نمیشود . ث
    پایان / 
    ثریا / اسپانیا / 09-01-2019 میلادی .
    آه راستی  / اشعار بالای صفحه مانند همیشه متعلق به معلم بزرگوارم سیمین بهبهانی است .ثریا 
  • موجودی بنام زن

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” !
    ساقی بیا رآن می که حال آورد 
    کرامت فزاید  وکمال آورد 
    بیار ساقی آن آتش تابناک 
    که زرتشت میجویدش زیر خاک 
    روز گذشته ظاهرا روز هفده دی وروز کشف حجاب ودر کارنامه ایرانیان گذشته روز بزرگی بود  روزی که آن مرد دانا ومقتدر توانست زنان را از کنج خانه ومطبخ ورمال  خانه ها بیرون کشیده وآنهارا وارد اجتماع کند وفریاد برداردکه این نیم بیشتر اجتماع است  واویلا شد  آتش جهنم جلوی زنان همیشه در حرم دهان گشود  اما بودند زنانی که از این آزادی استفاده کرده مدارس دخترانه  را گشودند هنر سرا ها وهنرستانها برای دختران نوجوان ایجاد شد وبعد از آن  پسر نازنینش محمد رضا شاه پهلوی استقلال بیشتری  به این موجودهمیشه  محبوس داد تا جاییکه سناتور ووکیل وزیر هم شدند .
    وناگهان صفحه کتاب زندگی ورق خورد ورسید به انتها واز نو هرچه را که آن دومرد بزرگ رشته بودند پنبه ساخته  درون انبارها جای دادند  زنان اما از رو نرفتند  آنهاییکه در مدارس بزرگ تحصیل کرده بودند  وآنهاییکه در. خانواده روشنفکر وروشن گرای زاده وبزرگ شده بودند زیر بار این اشرافیت تازه برخاسته از درخونگاه وکشتارگاه وچاله میدانی نرفتند  یا گریختند ویا برای همیشه در خانه خودرا پنهان ساختند اما به کمک نوجوانان پنهانی میپرداختند .
    این اشرافیت تازه ونوظهور همه قاطر چیان و سرایداران  امجدالدوله ها و حسام السلطنه ها و غیره بودند که خود آن سلطنه ها نیز روزی  توپچی ویا باغبان ویا درهنگ قزاق های روسی وانگلیسی کار میکردند حال دیگرچیزی غیر از چند  خانه ویرانه از آنها باقی نمانده بود وتره تخمشان نیز کم کم باد وافاده هایشان خوابید چرا که  از زمین طبقه ای برخاست بنام روشنفکری   کمی زمان جا بجا شد وخانه تکان خورد اما این طبقه نیز نتوانست تنها روی  پای خویش بایستد جوانانی تحصیل کرده کتاب خوانده فرنگ دیده ودانشگاه رفته تاب مقاوت  در برابر چاقوی ضامن دار  حاج مختار پسر ارباب ممد صاحب کوره پز خانه را ند اشت واین قشر رشد کرد  قشری بشدت مومن وقربانی اراجیف ملاهای ساخت  یونایتد کینگ دام ! نمازشان قطع نمیشد روضه خوانی ماهیانه سفره ابوالفضل العباس بی بی رقیه وبستن بیمار با زنجیر به ضریح امام هشتم  از این دور تر جهنم بود و نکیر ومنکر ونماز وحشت  روشنفکران واقعی دچار تزلزل  شدند یکی فرار كرد دیگری خود کشی کرد اماخانواده  حاج مختار ممد کله پز مشغول خریدن زمینهای یایر اطراف تهران شدند از کرج تا قزوین واز شمال تا حنوب تهران  اما هنوز ا ربابخانه  حاج آقا بود وپس از مرگش پسر بزرگ همه کاره مادر تنها کارش خرید  تان تازه وبجوش آوردن سماور وپختن حلوا وشله زرد نذری بود  کمتر کسی از ساختن بیمارستانهای تازه ساز /خط راه آهن سر. تاسری / وتاتر ونمایش وسینما خبر داشت اینها متعلق به بالای  شهر. بود  پایین شهر تنها مسجد بود وآب انبار وحمام شب جمعه  کسی روزنامه  نمیخواند  روزنامه  تا هم خبر هارا بمیل  خود ویا اربابایشان تنظیم کرده بخورد خلایق میدادند دکانداری / سقط فروشی شیرینی پزی ونانوایی کله پزی وخوردن حلیم صبح وکله پاچه  چیزی جز اشرافیت آنهابود و هنو زهم هست ! کسی نمیدانست گراند   هتل کجاست ؟! وعارف قزوینی کیست ونماش های او چگونه است  روزنامه ای بنام  شفق سرخ  گاهی این اعلانات   را چاپ میکرد  عکسهایی از تاج گذاری رضا شاه  وعکسهای زنانی که بدون چادر در خیابانها رفت وآمد میکردند  . تنها چند نفری دراین خانواده ها به مدارس دولتی میرفتند و اندکی سواد آموزی میکردن آنها هم زیر قمه پدر که برای روز سالار مردان  در زیر زمین \پنهان  داشت جان سالم بدر نمیبردند  دسته های عزا داری هر روز بیشتر شکیل تر وبزرگتر میشد و….. /د ربار چای وحشتناکی بود!!!!زنان مقتدری میان  آنها بودند مانند والاحضرت اشرف د ربار از نظر آنها آلوده ونجس بود !!!!ورضاخان قلدر که بی عفتی کرد وچادر وحجاب را از سر ناموس آنها برداشت !!!زاد وولد در این قشر از خانواده هازیاد بود  گاهی سیزده تا پانزده بچه داشتند واگر یکی میمرد پدر خانه وسرپرست بیخبر بود  این قشر با پس مانده  های قاجار بیشتر الفت وانس داشتند  برادر. بزرگ حق داشت برادر کوچک را کتک بزندویا  حتی بکشد مادر تنها فدایی برادر بزرگ بود اگر چه اورا در کوچه ها رها میساختند حال نباید تعحب کرد که امروز این علفهای هرزه که تبدیل به کاه شده وروی  آبنمای لاجوردی  مارا با ماهیان قرمز گرفته اند  وبا چند کلاس درس خواندن  وچند کلمه زبان خارجی را فرا گرفتن آنهم برای ورق زدن مجلات مد  سر زمین مارا که میرفت خانه ای امن برای ایرانیان واقعی و بیگناه شود  باین شکل مضحک ومسخره در آورده وهنوز هم دست از سر پدر قهرمان  ایران نمیکشند لاتها وچاقو کشان دیروز با کمک آخوند های خر سوار امروز  اربابند و زن مجددا خزید به کنج خانه  وکتب آیات الهی مربوط به آرایش پایین تنه برای مرد!!!.
    ساعات جفت گیری را هم تعیین کرد /  زیرت !!! مبارک  زن ایرانی .پایان .
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    08-01-2018 میلادی / اسپانیا 
  • بی سرنوشت

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین» !
    ——————————–
    او میرود  با گا مهای سست  ولرزان 
    او میرود  با جامه دانی  کهنه دردست 
    آغاز برف و ابتدای یک شب ژرف 
    پایان کارش  با چنین آغاز پیوست ……….سیمین 
    دیگر نمیتوانم  هیچ چیزی را تاب بیاورم  هرچیزی که پیش آید  ویا آمد تا توانستم  آنرا پوشیدم  تا شعورم  حواسش از محاسبات سود آور  وحیله های مقدس پرت نشود ! تا ایمانم پرچم کفر را بر نیافرازد .
    امروز میبینم که ما چه ملت حیله گری هستیم ومن ازکدام سیاره به درون این حیات افتادم ؟  وچنان زیستم تا  آنچه را که پروده ام  بر صلیب  شوق  ودرد هایم فرود نیاید .
    دهه ها  با رنج  در حافظه ام اندوختم  وپیش از اندیشیدن با خود حساب میکردم که به جایی وبه کسی برنخورد .
    امروز دیگر از اینهمه زدو خورد میان این ملتهای واین دنیا  خسته ام گفتار من امروز دیگر گفتاری نیست که درشعور پنهانی آدمهای مضحک اثر بگذارد  من نمیتوانم با چاقوی جراحی مغزهای آنهارا بشکافم وآن خود خواهی وخود پرستی را از آنها دورنمایم .
    آنها بذرهای خودرا میکارند چه جو وچه علف هرزه  کاری به زیبایی آنچه را که ساخته اند ندارند میتوان آنرا وشکل آنرا عوض کرد حتی میتوان به دروغ  خودرا فریب داد وناگهان یکشبه بانوی مقدس شد وخواب نما  وعاشق ایمانی که بر ما مانند سیل فرود آمد  ُ بلی  ! بازار خود فروشی گرم است وبازار ناز وکبر وغمزه نیز !  همه عم  من در پی زیبایی وزیبا شناسی گذشت  و پیرامون  آنها حرف زدم حال امروز باید خاکستری روی همه بریزم واز خود بپرسم که: 
    از کجا آمده ام ؟ این آمدنم بهر چه بود ؟  همه معنای زندگیم را پنهان میدارم وروی آن خاکستری میپاشم  تا آتشی برنخیزد  ویا دود آن دیگرانرا خفه نسازد  ویا درپیرامون  احساسم چاله هایی باز میکنم  تا گنجی درویرانه وپنهان  شود .  وجغدی بر فرازش آن مینشانم  تا با آوای شوم  همه را برماند .
    دنیا درتسخیر کیست ؟  زنکی که قبلا روزی آرتیست فیلمها لخت بوده امروز سخت به محبان خدا و عالمان  ایمان دلبسته ! خوب ! انسان ناگهان یک شبه عوض میشود !!! ناگهان دیوانه وار عاشق این نظام پرشکوه شده ومیداند که سیاره ما ار درون همین ایمان عوض خواهد شد !!! ومن آنقدر گرد خود پیله بسته ام  تا ستبر شود درسراسر عمرم کوشیده ام تا خودرا عریان نشان ندهم  وسعی کرده ام آنقدر زیبا بمانم تا  صورت خودرا درآیینه  بتوانم ببینم  بی آنکه عاشق خویش باشم . 
    چگونه آنها ناگهان باین تجربه ها میرسند ویک شبه آواز کلا غ سر میدهند ؟  من پس از درگذشت شاه وآرایش مفصل همسرش بر بالین او بشت از خانواده اش بیزار شدم غیرا زآن لیلای ایرانی و آن پسرک ناکام  محبوب و شیطان با بقیه میانه خوشی نداشتم  وندارم امروز هم بر سر قول خود ایستاده ام وعوض نخواهم شد اگر چه همه دنیارا بمن ببخشند ویا نفسم را بگیرند در گذشته بواسطه ارتباطات خانوادگی با خیلی ازاین اغیاران واربابان دولت آشنا شده بودم .درمحضرشان مینشستم در حالیکه بهترین  زندگی هارا داشتند اما روی دشنام تنها بسوی یک نفر بود آتکه من عاشقانه اورا میپرستیدم وارزو داشتم حد اقل چهل سال دیگر زنده بماند تا کمی شعور  به مغزها تززیق شود دریغ وصد دریغ که امروز اورا گناهکار ترین انسان روی زمین مینامند وموسی چومبه را قهرمان ! من واو گویا هردو از یک سیاره دیگری پای باین سر زمین میان مردمان منفور  ونادان گذاشته بودیم ؟!.
    وهنوز این نادانی ادامه دارد او همیشه خود بود  وهمیشه بیدار  او خود خدا بود  نه بفکر مالکیت جان  اما کمتر  با مردم ورویای مشترک ودرد آور آنها آشنا بود  او میل داشت همه « ما» بشویم .
    حال امروز نوچه او با صد هزار عشوه  در شب تاریک  مردم آن دیار  هنوز هیچ احساس هم آهنگی ندارد  ومیل ندارد که ازتنهایی وبریدگی خود بیرون آید  حال بگذار آن مالکان بی مقدار  سند مالکیت  آن سز زمین را به نام خود کنند وما  دررویاهای خویش  بخواب مقتدران میروم تا آنهارا بترسانیم .ث
    پایان 
    ای خانه های گرم وروشن وای دلهای خالی از مهر 
    در گوشه ای از گوشه هاتان  جای من واونیست 
    در پاکی چشمان ما  این چشمان شسته از اشک 
    چیزی بغیر پاکی در امتداد روشن درناپاکی شما نیست 
    ———-
    دوشنبه 07-01-2019  میلادی 
    اسپانیا .
  • خانه دوم

    ثریا / اسپانیا /
    حال  این دستگاه باز است ومیتوانم بنویسم وتازه سر از خواب برداشته تا نوشته را سر موقع به پشت !!! برسانم دیدم بد نیست که  از احوال خود نیزبنویسم .
    اگر از من بپرسند بدترین روزهای زندگی تو کدام است  خواهم گفت  آن روزیکه درخانقا ه مادرید درخدمت دراویش تازه کار وتعلیم دیده از بنگاه  درویش سازی نعمت الهی  بیرون آمدم کرم هایی که تربیت شده وتبدیل به مارگردیده  بودند ومن ساده دل برای آنکه تنهایی خودرا فراموش کنم پای به آن درگاه گذاشتم ! بامید آتکه دردریایی از معرفت غرق خواهم شد  اما درلجن زاری از سکس وتجارت وکثافت پای گذاشته بودم بیخبر .
    دختر بزرگم در امریکا بود بچه ها مشغول درس خواند ن ومن تازه بیوه شده مشغول دوخت ودوز برای استراحت روح وران به چند انسان فرهیخته !!!! آویزان شدم اما دیدم همه گرسنه اند ودرفکر نان وچشم به آن  الونک من .
    رفتم تا گم شوم ازخودم بیروم  روم روانم را گم کنم شاید بتوانم دردهارا فراموش نمایم در کنار مردان  ( خدا) که  همه چیز داشتند غیراز خود خدا همه معتاد همه شیره ای بنگی چرسی وتنها باید ماهیانه  پولی میدیم تا در درگاهشان چند دقیقه ای مینشستم  وچرندیات آنهارا گوش میدادیم همهرا بکار گل واداشته بودند همه خدمتگار پیر بودند ! یکی اشپز بود دیگری جارو کش حرم وسومی زمین شور وچهارمی لله بچه آنها  / هر شب هم یک بدبخت سیگار فروش با چند کارتن سیگار وچند بسته چای به حضور درمحفل راه میافت ودرگوشه ای کز میکرد ومیگریست ویک قاچاقچی قالی بر سرگذاشته وسط اطاق پهن میکردهمسرش با اتومبیل بی ام دبلیو می آمد ومادر زنش آشپز وهمه کاره آن خان بود وفکلی جوانی  را از آلمان آورده بودند تا برایمان ساز بزند واشعار شیخ بهایی را بخواند وسپس همه را وادار میکرد وسرهایشانرا تکان بدهند شاید بدینوسله میخواست باقی مانده مغز هارا نیز خالی کند .
    حال هرشب دچار این کابوس میشوم وبا فریادی از خواب برمیخیزم این خانقاه با کمک همان رفقای فراماسون در لندن / شیکاگو / سانفرانسیکو و استرالیا / اتریش؟ آلمان / فرانسه / بهر ر.وی بیشتر پایتختها شعبه دارد وبدبختی این بود که ارباب بزرگشان دوست عموی من وهمشهری من بود به همین خاطر افتخار داد تا من هم جزیی از آن دستگاه منحوس بشوم حقه بازان وزن بازان وشکار چیان مال وناموس گرد آمده هم آوایی میکردند / من میاندیشیدم برایشان سنگین بود مغر مرا خالی نمیکردندفایده نداشت نبایدمیدانستم از عشق وکتاب واشعار حافظ خبری نبود هرچه بود شیخ بهایی بود ومولانا وبس / بیچیاره مولانا دیگر درخاک پوسیده ذراتش ازدست این موجودات نیز تبدیل به آتش شده است .
    مردی جوان با همسرش که زنی جوان بود ارباب این قلعه بودند وفرمایش میداشتندهمه سرو دست میشکستند تا خودرا وخوشخدمتی خودرا به آنها اراپه دهند تنها من درگوشه ای کتابی را دردست داشتم  میخواندم برایشان کتابهایمرا بردم / یکصد پوند ناقابل برای دیگ جوشان تقدیم کردم وچهل عدد کاسه آبگوشت خوری چهل عدد پارچ وچهل عدد بشقاب وکارد چنگال وغیره تقدیم داشتنم  این  بارگاه تازه داشت نوسازی میشد در کنار سفارت جمهوری اسلامی!!! و ….یک صبح زود  با دردی دیوانه کنند درون  سینه ام تاکسی گرفتم وخودرا بفرودگاه رساندم وبا هواپیما بخانه برگشتم ویک ماه بیمار بودم / اینهارا مینویسم تا دیگران فریب این  خانه های امید را نخورند که دکانی است برای چاپیدن مال وروح ودل شما .همین وبس ومن چقدر خوشحالم که توانستم  خودمرا نگاه دارم ودرآنها گم نشوم ومحلولی از آب وگل  برای بچه ها نمانم. در حال حاضر خبر ندارم آیا هنوز  آن بارگاه  برقرار است یا نه ریاست کل پس از یک افتضاح سکسی در لندن جان به جان آفرین تقدیم کرد اما نوچه اش حکم ولایتعهد را داشت وحتما باید جانشین او میشد مگر میشود این خرگاه را بست ؟ . باید برده تربیت کرد  این یک حکم است . ث
     / \پایان  / همان یکشنبه ششم ژانویه !
  • وامانده

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ———————————–
    در چه طلسم است که ما مانده ایم 
    با تو بهم – از تو جدا مانده ایم 
    نی که تویی جمله و ما هیچ 
    مانده تویی – ما بکجا مانده ایم ؟
    باید گم شد  وازدیده ها نا پدید  ورفت درگوشه ای آرمید آنگاه به جستجتوی تو بر میخیزند  تا گمشده را بیابند –  آنچه که امروز در ما گم شده  وما آنرا میجوپیم خودمان هستیم  نه خدا ونه پیامبربلکه به دنبال خودیم  وحقیقت زندگی  مهربانی درما گم شد از این رو دردریای تاریکی ها غوطه میخوریم . زنده ایم نمیدانیم چرا ؟ میجنگیم  باز هم نمیدانیم چرا  بی هدف ونداشتن امید به فردا نیامده .
    روزی روز گاری دنیا نه چندان اما کمی مهربان بود  دریا واب وزندگی برایمان معنا داشت  ونمیدانستیم  تاریکی چیست ودرکجاست تنها به قله های دوردست مینگریستیم ودراوج فکر خود دیوان را ساکن آن قله ها میدانستیم  اشعار بزرگان را غرغره میکردیم  و  همه میل داشتند به دریا به پیوندند وما دریایی بزرگ یک اقیانوس را درنظر میگیرفتیم که این  قوم میل داشتند درآن غرق شوند اما منظور آنها دریای معرفت وعشق وحقیقت  ومهر بود نه دریایی لبریز از خاکستر وجسدها ی گم شده .
    آن کشتی که در کتب  مقدس آمده ومربوط به نوح میباشد  همان کشتی سازندگی است نه واقعی  انسان امروز وارونه شده است با سر راه میرود ودستهایش حائل اویند وپاهایش درهوا معلق و  این دریایی که امروز تبدیل به یک دوزخ  وتازیانه قهر شده است  نمیتوان باعث ایمان ما باشد   هیچ کشتی وکشتی بانی به نجات ما برنخواهد خواست  وما هنوز چشم براه آن اقیانوس پیما هستیم تا خودرا برهانیم از دست خودمان  خطر دردریا نیست درخود ماست  بریده شدن ازخود وبی مهر گشتن  وجدا شدن از طبیعت واقعی خود .
    داریم به کجا میرویم ؟ ذهن ایرانی  یک پیشینه  فرهنگی طولانی دارد  روان بود ورونده و وشاد حال این ذهن کدر وتار شده است  خودرا در اشعار گذشتگان غرق میکند تا شاید بخود آید اما بیفایده است عقل او گم شده  وتازه رسیده به گمگشتگی خویش . خیر الامور اوسطها /  عقل هارا ربود  عشق را ممنوع ساخت  چرا که عشق ایده عقل  وپیوند میان دل وشعور بود  عقلها وارونه شدند بجایش موهای زخیمی روپید که نشان علم ومعرفت نامیده شد !  دختران  کوچک ما درسن نه سالگی  همخوابه این مردان وحشی میشوند بی آنکه خبر از زنانگی خود داشته باشند  این آذرخش ها  که انگیزه زندگی در انها میجوشید ناگهان تبدیل به یک تکه گوشت لخت  شدند  از خود جدا واز دیگران نیز جدا  خوب اگر هر چیزی نوبتی  باشد بنا براین زمان هم نوبتش فرا رسیده است  ودارد دنیارا ابستن میکند  زندگی ما دراین زمان گم شده  وزندگی گمشده  چیزی نیست که مارا به شوق بیاورد ویا انگیزه ای درما بوجود آورد . 
    آیا آنچه را که گم کرده ایم  دراین  شرایط بسیار سنگین وسهمگین  دوباره آنرا خواهیم یافت ؟  وایا برای انسان بودن  آنچه را که کم داریم پیدا خواهیم نمود ؟  گمان نکنم  .
    امروز دنیا وزمان وزندگی چرخان آن چندان بزرگوار نیستند  تا مانند گذشته  در فکر وعمل ما رخنه کنند  آنها باقیمانه را نیز میطلبند  تا اثری دیگر بوجو آورند که خالی از آمیزش وتهی از آبستنی باشد .
    زوز ی یک آهنگ / یک مارش ملتی را به حرکت وا میداشت / امروز حتی پر صدا ترین سنج ها وشیپورها آنها ازخواب بیدار نخواهدکرد دریک بیهوشی  مطلق فرو رفته اند .
    گر سکندر چشمه حیوان  نیافت 
    نیست عیب  چشمه حیوان که هست 
    ایا بار دیگر  اندیشه های چشم گیر وبرجسته ای  درپس این تصاویر مصنوعی  پیدا خواهیم کرد ؟ وما گم شدگان  دریا طلب آب از ساقی میکنیم که مشک آب او نیز سوراخ سوراخ است وایا روزی ما دارای تجربه خواهیم شد ؟  به کجا میروی ای مرد ؟ ای انسان ؟ .ث
    مرغ دل  آواره دیرینه بود 
     باز یافت  از عشق او حالی نشان 
    در پرید  وعشق را دربر گرفت 
    عقل وجانرا  کارد شد با استخوان 
    عقل – فانی گشت  وجان معدوم شد 
    عشق ودل ماندند با هم  جاودان 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » » ! اسپانیا / ششم ژانویه دوهزارونوزده میلادی .!
    اشعار متن : از شیخ فریدالدین عطار نیشابوری .
  • روز شاهان

    امروز روزیست که شاهان ویا ستاره شتاسان  تولد ستاره ای را درغرب دیده بودند !؟حال با هدایایی ارزنده وارد کلبه بانوی باکره میشوند  وبنا بر. این سنت انروز است که کودکان  امروز هدیه میگیرند  !!ونان کماج  میخورند ومن درانتظار همان نان هستم !!.
    ترانه ای از پوران خواننده قدیمی بر مغزم  نشستکه میل داشت از همه دنیا بکریزد ودرکوشه ای  بنشیتد وبرای خود دل بسوزاند واشک بریزد چرا که گریه بر هر درد بیدرمان  دواست واین امر تنها در. میان ما مسلمین وبقولی مسلمانان سراسر جهان حکم میکند در حالیکه  در دین مسیح گریه کراهت دارد باید خوشحال بود حتی در مرگ عزیزان تنها باسکوت این جراحت را پنهان میدارند  وتن به گفته یکی از قدیسه ها بنام سانتا ترزا سپره اند که :گریه وغصه حرام است یک کاتولیک مومن  هیچگاه غمگین نیست ویک انسان غمگین هیچگاه یک کاتولیک مومن نیست ! بنا براین در این سر زمین تنها برای جنایاتی که صورت میگیرد اشک میریزند تنها برای مال از دست رفته میکریند . 
     پس از چهل سال سر انجام حزب کنسرواتیو  یا پوپولار با کمک چند حزب تازه سبز شده  احزاب سوسیالیست  را به گوشه ای راندند وخود قدرت را به دست گرفتند واولین دست خوش آنها این بود که خیلی از مزایای کارگری وکارمندی را زیر. فرش پنهان کردند .
    در اینجا همه چیز  همه وسائل برقی است مگر آنهاییکه یک شومینه بزرگ در خانه داشته باشند که از چوب درختان زیتون برای گرم شدن استفاده کنند درعین حال برای بازنشستگان کمی تخفیف قال میشوند مثلا  قیمت  برق ده در صد کران میشود وبرای کمک به همان درماندکان یک در صد کم میکنند !سالی یک یورو هم به حقوق بازنشستکان اضافه مینمایتد ! پول زیادی است ! نه ؟…..
    خوب امسال  نه از اضافه حقوق خبری بود وآن اعانه مصرفی برق را دوباره صدها مدرک لازم دارند ……
    اولین هدیه سال نو نیز برگ مالیات بود که به در خانه ها فرستادند هر جه باشد حقوق  کارمندان وکار گزاران  کمون  اروپا را باید تانین کنند تا آنها  راحتر بتوانند تشکیل جلسه بدهند  ودستور صادر کنند  که خوب گندم نیست  /آرد نیست/ واردات هم کم شده  بنا براین از آرد هسته زیتون میتواتید استفاده کرده  نان بخورید !!!گل گندم مال من هرچه میکارید مال ما تفاله ها برای شما .
    امروز روز  شاهان است  واز فردا همه چیز بشکل عادی خود بر میکردد واربابان پشت میزهای بیضی شکل خود سیگار میکشتد قهوه وآب پرتغال مینوشند دلقکان روی تلوزیونهای بزرگ ویا روی اسباب بازیهای گوناگون برایمان افسانه  میسرایند بچه ها با صدها هزار بازی های  گوناگون سر گرمند وآقایان پس از یک دهن دره طولانی  میکویند :چطور است چغندر قند را بحای مربا بگذاریم ؟مگر مربای گوجه فرنگی بد فروش داشت وهویچ وزردک های ساختگی را در سبد میوه جای بدهیم ! 
    آه ……چقدر امروز کار کردیم  بریم یک سونا بگیریم سری به بارخودمان بزنیم گیلاسی بنوشیم بعد سوار کشتی تفریحی شده آنجا چند ب ب و د د و از ما بهتران مارا ماساژ میدهند وما آنهارا ! ث
    ثریا / اسپانیا / شنبه پنجم ژانویه 2019 میلادی 
  • باز گشت به اصل

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    ما درس سحر در ره میخانه نهادیم 
    محصول دعا درره جانانه نهادیم 
    در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش 
    این داغ که ما بردل دیوانه نهادیم………؛ حافظ شیرازی؛
    شخصی در یکی از همین رسانه ها ادعا میکر دکه مردم  دیگر در پی خرید کتاب هستند وهمه به دنبال کتاب حافظ !  بنا براین معلوم شد که اصل ما شیرازی واز سلسله آن بزرگواریم وچنان در فکر و تباه کردن اشعار آن بر آمده وحافظ به ببازار عرضه کرده اند که دیگر نامی از شاهنامه ومردانش درمیان نیست .
     بهترین  شیوه برای ا زبین بردن  ساپقه وجود میباشد  جستجورا بایدمتوفق گرد  فلسفه دیرین دیگر به درد نمیخورد  وما همان  ( خودیم )  که آنچه را امروز  هویت میخوانند  ما همان هستیم  با خود نیز بیگانه .
    حقیقت ودین وفلسفه  خودر ا کل حقیقت میدانیم  وجستجو دردیست  که درجستجوی درمان است !.
    وهمچنان این جستجو پیش میرود  ودرد میکشد ودر پی معرفت انسانی است  تسکین هم نمی یابد در گوهر وجود جستجو چیزی است که باید حد اقل یک قرن صرف آن کرد چهل سال هرچه را که از زیر منابع وخاک ها بیرون کشیدیم دوباره به زیر خاک فرو بردند وآب را نیز بر روی آن بستند وبه آن شکل دادند  که آیندگان اگر روزی بفکر حفار ی افتادند آن شکل نو ظهور را منبع اصل خود بدانند .
    این جستجوی  با دردهای  موضعی  ومحلی وافکار محدود کاری ندارد  بلکه با پادردی کار دارد که کل وجود انسان با آن گره خورده است . آیا کسی باین جستجو پرداخته است ؟.
    سر زمین فلاکت بار افغانستان روزی پادشاهی داشت / تمدنی داشت / موسیقی آن سراسر جهان را فرا گرفته بود ورقص زیبای دختران وآواز غم انگیز زنان ومردان تازه داشت از دل قرون بیرون میزد ُ ناگهان یکشبه همه چیز ویران شد امروز اگر از یک افغان تحصیل کرده بپرسید محمد ظاهر شاه چه کسی بود  ؟ جواب خواهد داد آواز خوانی  بسیار مشهور وخوش صدا !.
    امروز ایران ما تبدیل به یک مکزیک  شده محل رفت وآمد قاچاقچیان وتردد مواد مخدر ولقمه ای هم به دردهان ملاها میمالند تا مردم را با اشعار پایین تنه سرگرم کنند تجاوز به دختران وپسران معصوم از میراث ارباب بزرگ  جزیره نشین کم کم به نوکران خورده پاها نیز سرایت کرده است . یک رسم نوین  دیگر – زن موجودیتی ندارد تنها یک ( ماد ر) است باید نماز بخواندوبرایمان آشپز خانه  را  تمیز نگاه دارد  دختران تا مرز زیر سن بیست سالگی بازارشان  گرم است وپسران تا نوجوانی تا هنگامی که موی زخیم  رشد نکرده باشد !!.
    این انسانهای نو پا   با آنچه  به کردار غیر از خود  ویا ضد خود باشد حمله میکنند  بازار آشفتگی وویرانی وکشتار رواح دارد  میل دارند همه چیز را تجربه کنند  این انسانها تنها دراین گره خوردگی مجبورند باهم باشند  از این رو همیشه میکوشند  که این گره را بگشایند درعین حال میل دارند پیوند را نیز نگاه دارند  واینجاست که گشودن گره به مشگل برمیخورد  ودر آخرین مرحله به گره کور  تبدیل میشود .  واین انسان دست از گشودن گره میکشد  جون نمیتواند آنرا بگشاید  واینجا ست که حقیقت گم میشود .
    چنان گم گشته ام  وز خویش رفته 
    که گویی عمر  جز یکدم ندارم ………؛عطار؛ 
    همین یکدم را غنیمت دان وداد خویش بستان از کبیر وضغیر ….واین است فلسفه امروزی ما !
    در هر انسانی  دو گونه تجربه هست  یکی گرایش  بسوی  تنیدن وپیله  ای به گرد خود  آفریدن ودیگری  در گسترش وپیداکردن جهان هستی  وجمع کردن مال است  یکی در پی خود میرود دیگری درپی دیگران وآنکه درپیله خویش باقی مانده  کششی بسوی تکاپو ها دارد  برای او چیزهایی هستند  که خارج از پیله وجود دارند واو میل دارد آنهارا تجربه نماید  هرچه درقفس تنهایی خویش زندانی  باشد برای او وجود ندارد  موجودات برای  او تنها وبریده بریده میباشند  هر چیزی تا ثابت نشود قبول ندارد  میل دارد برای اثبات آن بکوشد   او ذره پرست است  واقعیت پرست است  بت پرست نیست  مرز محکمی دارد  ومیتواند وجود خودرا از هر روزنه ای به اثبات برساند .
    پر وارد مسائل فلسفی شده ام  میل دارم بگویم ریشه اصلی ما  حضرت حافظ نیست اگر چه با صدها کتب آسمانی برابری کرده وبه آنها طعنه میزند اصل وجود ما خاکی است که از آن گل شده وساخته شده ایم ودر پی خرد ومعنی زندگی به جستجو پرداخته ایم  – گاهی خودرا گم میکنیم  ویافتنمان دشوار است زمانی پیدا  میشویم با دستهای خالی وآویزان وبی خیال .ث
    سلطان ازل گنج غم عشق بما داد 
    تا روی دراین منزل ویرانه نهادیم 
    در خرقه از این بیش منافق نتوان بود 
    بنیاد از این شیوه  رندانه نهادیم 
    المنته الله که چو ما بی دل و دین بود 
    آن را که لقب  عاقل وفرزانه نهادیم 
    ….
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ! / اسپانیا .
    چهارم ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !
    ——————————————-
  • دلنوشته نیمه شب

    ثریا /!”لب پرچین”
    ساعت از دو  نیمه شب هم گذشته  تمام دیروز غمگین بودم لباس بوشیدم بیرون بروم اما آسانسور را تعمیر ویا به عبارتی دوربین در آن نصب میکردند روی سقف زیر چراغ نیز دوربین  دارم ود رکنارم نیز دستگاهی که مثلا مرا حمایت میکند تمام شب روشن است ؟! خیلی زود  به رختخوابم پناه بردم اسباب بازی  ها را کنار گذاشتم وکتابم را بیرون کشیدم  با  با (ژان کریستف)همراه شدم تا با او به سفرهای پر ماجرایش بروم  برای یک شرکت باید مطلب بفرستم وهر صبح قبل ویا بعد از صبحانه دق دلیم را خالی میکنم  مطالب باید پر محتوا وخالی از هر خللی باشد ! گاهی برای خودم مینویسم  شب .گذشته یکی از اسباب بازیهای جدیدم از دستم افتاد ود ونیمه شد  با شکل طلایی براقش مانند یک اسکلت جلوی پایم خوابید سیم کارتم را بیرون کشیدم تا درون دیگری جای بدهم از این تکنو لوژی  ها بیزارم واز اینکه مجبورم با حروف رابطه ام را با دیگران حفظ کنم چندان خوشحا ل نیستم  این زباله ها در دست همه هست وهمه مانند افیون به آن معتادند تلفن خانه در سکوت نشسته وهمه  دست روی این حروف بیکانه گذاشته ارتباط را بر قرار میکنند  خوب حالت خوب  است ؟ یک صورتک مضحک نه بیمارم همین ! 
    فضای مجازی  امروز  حقیقی تر شده است همه گم شده ایم همه مانند دیوانگان  سیمی از آنها آویزان ودر. کوچه وخیابان گویی با خودشان حرف میزنند دیگر. از آن کابین های تلفن خبری نیست همه چیز وهمه کس عوض شده غیر از من خودم همچنان محکم در جایم ایستاده ام میگذارم که فریبم بدهند گاهی میل باین کار  در من قوت میگیرد اگر طرف دلش باین خوش است که مرا فریب داده  مهم نیست این منم که فریب میدهم خودم را نه دیگری را .
    هنوز این تابلت بیچاره بمن وفادار است با خطوط وحروف زیبایش با آنکه بارها وبارها سقوط کرد اما باز زنده شد بمن یاد داد که هر انسانی زمانی در. خود میمیمرد واز نو زاده میشود مانند عروس دریایی هیچگاه نمیمیرد درخود زندگیرا دوباره آغاز میکند باید کتابهای جدید آن خانمی را که نامش را فراموش کرده ام بیابم که مینویسد :
    زمان وجود ندارد  بشر زمان را اختراع کرده است ؟! زندگی ما همچنان در کنارمان ا دامه دارد ؟!
     باید وحشتناک باشد زجرها  در بدریها حقارتها توهین ها کشتارها همچنان ادامه دارند ؟ اوه نه !میل ندارم  به عقب برگردم وحشت میکنم دیدن آن صورتکهای مضحک وبدبخت درعین حال حقیر !نه ! بس چرا شکل ظاهر ما عوض میشود؟ چرا از آن خرمن موهای براق اثری باقی نمیماند! چرا دیگر چشمانمان نمیدرخشد !چرا همه مانند مرده هایی از درون گور بیرون آمده بی تفاوت ویا مانند رباط راه میرویم ؟ چرا فریب میدهیم وچرا جنایت میکتیم ؟!نوشته ام طولانی شد باید تن بخواب بسپارم وبرای خود قصه تازه ای از عشق بسازم !!!…..ثریا /نیمه شب جمعه   چهارم ژانویه نوزده میلادی😔
  • غروب زمستان

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » !
    یک غروب ساکت پاییز بود 
    بر درختان – برگ – حلق آویز بود 
    غربتی  با هر که –  یا هر چیز بود 
    ماه – این افتاده  آن  شب از سریر 
    این عجوزه  منکسر – این در کویر
    چون غریق خسته ای در آبگیر 
    از پس آن شیشه های سبز کدر 
    چشم تو 
    دیدم که  بودی منتظر ……….. « میم . نیستانی » 
    زندگی را دریک نا امیدی مرگباری ادامه میدهیم  وچشم به آخرین برگی داریم که بر شاخ درخت آویخته  وسر خم کرده تا بر زمین فرود آید .
    زندگی ما درهمه جا یکسان است  فرقی نمیکند  درجنوب باشی یادر شمال تنها دمای هوا کمی ترا بخود میلرزاند که در .کجا  افتاده ای .
    در هرکجا که افتاده باشیم  باید مالیات سختی را پرداخت – حتی برای نفس کشیدن  با بوی تعفن مردان  زنان دور میزهای گرد ویا بیضی تا تصمیم بگیرند کدام را حلق آویز نمایند .
    تا چه نازنینانی  را بر دار بکشند برای آنکه میل دارد زنده بماند وزندگی کند .
    در آنسوی   کره خاکی  دیوانه خانه ای بنام ( ایران)  هنوز دارد جان میدهد در زیر دست وپاهای حیواناتی که تازه از درختان پایین افتاده اند با افکار زبون  وشبهای بینوایی  بیزار از  آفتاب  وملول از هوای فرح بخش بهاری  یاوه فروشان دوره گرد  انباشته  دامن خودرا از فریب و نیرنگ  با دختر  شعر وموسیقی  جدال دارند وبا دختراکان نابالغ همبستری –  چون یک اژدها  در یک صحرای خشک وبی آب وعلف  گویی رسالتی دارند تا نام پر ابهت آن سر زمین را از روی نقشه جغرافیایی پاک  نمایند  ُ دریغا بر این رذالها .
    گفتی رسالت ؟  نه ! ضلالت . نه نمیتوان دراین این چند کلمه  ویا الفاظ  آن زوال وآن فرو رفتگی و بی فرهنگی را  به نمایش گذارد  .
    خار وخسانی  که وامانده از  بستان سرای دیرین  زمانه  نام صراحی را نیز نمیدانند وآنرا با لگن اشتباه میگیرند  وبر سنگ فرش خیابانهای  بو گرفته و ویران آنرا میشکنند .
    دیگر نمیتوان گفت ویا نوشت : 
    من بودم وتو بودی  وآن سایبان سبز ! 
    باید نوشت من بودم وتو بودی آن همه فریب ونیرنگ  دست نواز ش تو در دستکشی از سیم خاردار بر پشت من ساییده میشد وپیکرم را دچار چندش ورعشه میکرد  دیگر خبری از آن بوسه های آبدار نیست  که به ریا نامش را شهد وشراب نهاده بودیم  هرچه بود کثافت بود وبوی گند افیون .
    دیگر نامه رسانی نیست  تا بر پشت پاکتی تمبری به چسپانم وبه او بدهم تا برای خدا ببرد چرا که خدا نیز سخت مشغول سرچ کردن است وبه دنبال بنده میگردد.
    دیگر زمان درخاطر نقشی بجای نمیگذارد هرچه هست فورا دلیلت میشود !! 
    دیگر نمیتوان به آسمان چشم دوخت وگریز یک شهاب را دید .
    باید درسستی وبیخبری نشست وچشم به دردوخت تا نامه رسان دولتی نامه اعمالت را بیاورد ورقم بدهی مالیات ترا که چرا درهوای بهاری  تنفس تو  از حد بالاتر بود . ! 
    حال باید به تماشای  مغزهای لزج وبویناک  عجز ولابه نشست  که درته کاسه کاشی قدیمی  دریک سینی سفالی  ماسیده است .ث
    دیدم  آنک از پس  آن شیشه های 
    سبز در سبز  آن اندیشه ها  ( دربیشه ها ) !
    نقشی از یک رنگ وریا  خون درمتن آن 
    خون پاک دختران  وزنان ورفتگان 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا . سوم ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !…
  • عصر وحشت

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » !
    ما پیروز میشویم ُ
    قهرمانان آزادی 
     وکهنسال 
    در برابر ما « ارک بم »  هنوزقد برافراشته 
    ودر یک انتقام میسوزد 
    آن ستاره خونین شهر خشک 
    ما فرزندان کویر 
    پرطاقت وصبوریم  واز این دوران  وحشت عبور –
    خواهیم کرد .
    کسانیکه هنوز با مفاهیم   زبان آشنا نیستند و در یک درک  ضعیف دانش بسر میبرند  لاجرم دل به کلمات  آلوده به لجنی که خود درمیان آنها رشد کرده اند – میسپارند .
    از یک گفتار ویک کلمه میتوان  رمز وراز های درونی آن اشخاص را دریافت  شاعران ما اکثرا کم سواد بودند  ومخاطبانشان بیسواد  نویسندگان ما بیشتر دل به ترجمه های سپرده بودند  ومارا از درون واقعیت زندگی بیرون کشانده وخودرا دراختیار خیالهای گوناگون گذاشته  ورها شده  بودیم 
     .
    هر کلمه ویا گفته ای  در ذهنی ایجاد تصوری میکند  ومحال است که یک ذهن سالم  از برخورد با این  گفته ها کل عینی گوینده را نشناسد  امروز اینگونه عمل کرد وگفته ها در سر زمین ما  عادی شده است حتی در شعر شاعران ونویسندگان نیز رخنه کرده وبعنوان طنز بما میخورانند .
    اگر  گیلاس بلورین افتاد وشکست  یک ذهن عادی  از آن میگذرد اما یک شاعر  آنرا به تصویر میکشد مانند خاقانی :
    شکسته دل تر از آن ساغر بلورینم 
    که درمیانه خارا کنی زدست رها 
    بعضی شعور ها  وخام ونا پختگی  هنوز در ذهن پیچیده خود  در تصوراتی عجیب وغریب بسر میبرند  وزمانی این قوه تخیل شکل بالایی پیدا میکند و آن شخص دمی هم بخمره زده وگردی در بینی گندیده خود بالا کشیده باشد  دیگر نمیتوان با او سخن از مهر وایمان وعشق وصافی گفت . باید سکوت کردواورا به حال خود گذاشت  مانند یک بیمار روانی باید با او برخورد داشت نه بیشتر .
    جای آن است که  خون  موج زند دردل لعل
    زین تغابن که خزف میشکند  بازاراش …..؛ حافظ؛
    آب گوارا وصاف هیچگاه آلوده نخواهد شد تنها خسی وخاشاکی روی مینشیند اما آن آب صافی گوارایی خودرا حفظ کرده است  تاسف از نبودن یک انسان  وفقدان غم انگیز رفتگان صاحب نام  وتاسف از اینکه در چه عصر وحشتناکی بسر میبریم .
    امروز دیگر عرق وطن و وطن پرستی ومیهن دوستی  بازارش کساد است هرجا که خوش باشد آنجا وطن است ! اما گاهی برای آنکه همرنگ جماعت شده ویا از ته سفره برکات عالیه بی نصیب نباشند خودی به دریای وطن پرستی میزنند بی هیچ عشق وعلاقه ای ! اگر کسی وطن را دوست میداست درهمانجا میماند وبیرون نمیزد ( نگویید چرا خود تو بیرون زدی ) ؟ از دست مردم آن آب وخاک وآن بی شعوری ها وبی ثباتی ها ونوکری ها ونوکیسه گی ها  بعلاوه هدفی داشتم چرا که میلم براین بود فرزندانم صاحب علمی شوندکه بتوانند به سر زمینشان کمک کنند نمیدانستم که چاهی ژرف ومتعن  در پشت سرم دهان باز میکند وآنچه را که ساخته بودیم یکجا مانند سیلاب میبرد  وراه را برای ما سد میکند .
    من هدفی داشتم  میل داشتم که زنجیر های اسارت را ازدست وپاهای خویش با زکنمُ چهره غمگین ودردکشیده مادر همیشه در برابرم بود که میگفت : 
    بیل زدند  تراکتور انداختند  درختان کهنسال را از ریشه بیرون کشیدن حال علفهای هرزه رشد کرده اند وبه پر .وپای ما میپیچند . 
    حال باید بنویسم برای آن رهزن تاجدار  که با هنگ مزدورش مارا بسویی میراند  اما نمیداند ما ازنعش آنها پلی خواهیم ساخت  برای آنکه از روی آنها رد شویم  .
    یک گله وتنها یک چراگاه  وهمه بی اعتقاد  ُ در کنار بت های سنگی  که درهم شکسته اند  روزی ما از همان سنگهای شکسته  معبدی خواهیم ساخت  که تا اسمان ها برود  سقف آن همان اسمان لاجوردی با ستاره های درخشان خواهد بود  وخورشید همان چراغ همیشه روشن آویزان میان سقف معبد ما .
    خوابی به نرمی  ابریشم  ُ در کوهپایه  آرامش 
    ای سیل – ضربت سیلی شو – بر چهره این خنکا  بشکن 
    مرداب خفته ذهنم  را پوشانده  جلبک غفلتها 
    ای سنگپاره  آگاهی  – در قلب دایره ها بشکن .……| سیمین  بهبهانی| 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین « – اسپانیا .
    چهارشنبه / دوم ژانویه دوهزارو نوزده میلادی !