Category: General

  • شکوفایی !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش ، اسپانیا !
    ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
    از عمر ، چون  غروب  زمانی بجای نمانده است 
    وزجور  شام تیره  امانی نمانده است 
    چون شبنم خیال  به  گلبرگ یار 
    از ما ، نشانه  دیر زمانی نمانده است 
    بودیم یک فغان  و خموشی مزار ماست 
    جز لحظه ای  طنین  فغانی نمانده است …….: زنده نام بانو سیمین بهبهانی  از دفتر تازه ها ! :
    امروز از  کمند وسمند نام آواران  ونو دولتان  چوبین پا  باید ترسید ، هراس همه را برداشته است  واز امواج هوا گویی تننها غبار  سرب وآهن وامواج نامریی فرو میریزد وهوای زیستن چقدر سنگین است .
    شب زنده داران وثنا گویان .ودعا خوانان همچنا ن چون کلافی سر درگرم وبهم پیچیده درخونابه زخم زهر آلوده امام خود میگریند  وناله ونوحه سر مدهند  دیگرنمیدانند  چرا وچگونه  صد ها هزار لاشه خونین در پشت مرزهایشان انباشته  خواهد شد .
    امروز سخن درسینه مرده  ولب از کلام فرو بسته  ودرکام میپوسد  فغانها بر هواست کسی نمیداند فردایش چگونه است .
    وآن چشمان شیشه ای ساخته شده از لعاب  سر به دست دخترکی طناز داده تا اورا بشوید وتمیز کند وچه با افتخار این را میگوید گویی او تنها کسی است که میتواند بدین سان سر بشوید ! وما درسکون  ودرکنار خیل آدمیان  به مرکی نا بهنگام میاندیشیم .
    به خوشرقصی های این دلقان مینگریم  واز خود میپرسیم  کشتزار آنها وتغذیه شان از کجاست ؟  بر چه مداری  وگرد چه محوری میچرخند ؟  این مردا ن کاغذی  که کودکانه  با دستکهایشان  ودانش نداشته شان  بازی میکنند ومیفریبند .
    آ نها ، این قهرمانان مقوایی در  انتظا رکدام نسیم نشسته اند ؟ .
     مردان حماسه سرا لب فرو بسته اند  وبر جان ودستهای پینه بسته خود مینگرند  ودرانتظار شکل وحشیانه شهریاران وسرمایه داران وتجارت پیشگانند . 
    د رنور  پیه سوز شما  جز دروغ نیست 
    خورشید راستین  من آیننه دار کیست ؟ 
    سر بازان چوبی  آدمکهای مقوایی وبی اراده از هر سو راه افتاده اند  تا جاده را  برای آن ( مریم نما)  هموار کرده از شکوه بی جلال او پرده برداری کنند . او که نقاب روسپیانرا کنار زده وبر چهره خود نواری بسته  در میان شکوه جمع مواجب بگیران  همچو یک ستاره مرده خودرا میکشد  وفریب میدهد  مزرعه او لبریز از دلارهای تخم آفتاب گردان است  وزبانش  غیز ار دروغ مانند زورقی نیم شکسته بر فراز  مغزها نیست .
    فردا باید برویم وبه دست آوردهای او رای بدهیم !!!!.
    میگفتند انگور است از تاکستانی  نوین  ومن فریاد بر داشتم  که  غیزا ز چشم  کور چیزی نمیببینم . 
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تودیدی همه برباد آمد …حافظ
    ثریا ایرانمنش  شنبه ۲۵ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با  سوم خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی.
  • دنیا ی خر تو خر !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    دوست نازنین ! 
    نامه بلند وبالای ترا  که به هنگام  شگفتن  شکوفه های گیلاس  با بوی عطر دلنشین مهربانی توام بود دریافت کردم .
    این اولین نامه ای بود که  برایم رسید ،  پس از سالهای سکوت وبیخبری از همه کسانی که نه آنها رادیده ونه میشناسم تنها مرا دنبال کرده اند  با مهربانیها  پیام شما برای همدردیهای من بسیار برایم ارزنده وگرانبها بود  دراین دنیای لبریز از خشونت وفتنه وآشوب  یک قطره مهربانی  یک دریاست .
    نامه شما از سرز مینم بود ، از جاییکه گویا کاغذ هم گران است ونایاب ومشگل رسانه ها بیشتر  خوشحالم که شما دریک آرامش نسبی بسر میبرید  منهم بدینگونه چون در  آخرین پله ها هستیم چیزی دیگر نمانده دنیارا برای مردمان دنیا پرست میگذاریم آنهاییکه از هیچ به همه چیز رسیدند !  آوای فاخته  خاموش شد  وهر رور غصه من بیشتر  که سرانجام او چه خواهد شد .
    منهم مانند او  صاحبخانه یک میهمان ناخوانده هستم وروز گذشته از زیر مقدار زیادی ازامایش  وکاغذ وعکس واسکن بیرون آمد م. نه خوشبختانه ایشان سر جایشان امن راحت نشسته اند نه بزرگتر شده اند ونه کوچکتر ومن همچنان باید درحسرت غذاهای خوب بمانم ! 
    نامه شما بوی جوانی میداد  مفهموم کلمات آن نو وتازه  بودند من هنوز درهمان راه گذشته طی طریق میکنم  اینجا هم مانند آن سر زمین  انسانهایی هستند که فرق بودن ونبودنرا میدانند تاریخچه فرهنگی پر باری دارند وبه آن خیلی مینازند .
    از مهربانی شما سپاسگذارم که دیگران بمن نه تنها بعنوان یک نویسنده بلکه بعنوان یک ماجرا جو  مینگرند  من ادعای نویسندگی نکرده ام چرا که درس آنرا نخوانده ام  روزنامه نگار هم خوشبختانه نیستم تحلیل گر سیاسی هم نیستم تا اخبار را از رسانه ها جمع کرده جلوی دوربین بنشینم وتفسیر کنم تا خودی بنمایانم دم طاوس را بخود بسته ام ودراین گمان که طاوسم ، نه . اینها تنها یک گوشه ای  از تاریکی های تاریخ ماست  گوشه ای از رفتار دد منشانه ما با یکدیگر است . نه قهرمانی آفریده ام ونه درصدد آفرینش  هستم قهرمان خودم میباشم  با عشقی که به نویسندگی دارم  وبه خط وزبان مادریم وشعر که مرا تسکین میدهد .
    عده ای قربانی  اجتماع وسپس افسار گسیخته  با یک تربیت غلط  وپیروهیچ آیین وکیشی هم نیستند من پیرو حقیقتم وبه دنبال انسانم چراغ به دست  روغن چراغم روبه پایان است اما همچنان میگردم .
    زمانیکه چشمانم را میبندم وروزهای زندگیم را بیاد میاورم فورا  نعره میزنم بس است  سرم را پیشانیمرا فشار میدهم تا چیزی را بیاد نیاورم . و روزی گمان میبردم افکار پاک مسیحیت میتواند بمن کمک کند  نا امید برگشتم  ودریک ارامان گرایی  وبیگانکی خودرا مانند کاهی روی |اب دیدم همه چیز وابسته به هم  هرچه بود افسانه بود حال خودرا  ، تنها خودرا میشناسم  انسان را .
    وهنوز به کتابهای کهنه وورق شده قدیمی خویش وفادارم هنوز ژان کریستف برایم سنفونی اجرا میکند ونقش تولستوی را  در پیشرفت رومن رولان نادیده نمی پندارم .  آن شعله ای که دردل من افروخته بود هنوز خانوش نشده است  حتی  دراین روزهای غمگین وملال آور .  گویا ما سر انجام باید خودمانرا بیابیم  واز رنجها وجان  وصدای قلب خود  که خیلی ها آنرا گم کرده اند  به بلوغ فکری برسیم وبه درون خویش سفر کنیم دنیای اسرار آمیز وشگفت آوری است ،دوست نادیده . خانه اجدای ما کم کم رو به ویرانی میرود وغیر از  چند خشت وسنگ ومقداری خاطره مدفون شده چیزی باقی نخواهد گذاست تنها بیان وزبان است که مارا بهم متصل میساز دوافکار پاک . پاینده باشید . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنس « لب پرچین » ۲۴ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با سوم خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی. 
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد ….: حافظ !
  • کفر زمین

    « لب پرچین »ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————-
    این روزها  سالگرد درگذشت بهترین شاعر ونویسنده وتحلیلگر  وفعال سیاسی  دوران ما  شاد روان « نادر نادر پور است » او نیز اهل کرمان بود ! وافتخار من .
    ———
    امشب ، زمین تمام گناهان خویش را 
    بدرد گفته است 
     زهد سپید برف  ، کفر  زمینینانرا درخود نهفته است 
    ا ین سیمگون  عقاب 
     بر چهره سیاه طبیعت  
    زیباترین دروغ جهان است  
    امشب درخت پیر گمان میبرد  که ، جوان است 
    اما پس از  تولد خورشید 
    اندیشه های  برفی او آب میشوند……… از کتاب « صبح دروغین چاپ آمریکا »
    دوستان  عزیز من ،  شماایرانیان  گذشته به فضلیتی  که هرگز نداشتید  مغروز بوده وهستید  وبیشترین سر زنش هارا  به دولتهای دیگر روا میدارید  به دشمنانی نامریی که همواره از افتخارات قرون شما سخن گفته اند وپرده از روی راز زمان برداشته اند خیامرا  ادوارد فیتیز جرالد ترجمه کرد  شما آنچنان  درخودخواهیهای خود غرق بودید  که گویی ساخته وپرداخته خود ایزد متعالی میباشید . شما هیچگاه آدمهای صاف وصدیقی نبودید حتی با خودتان  شما با خود نیز روراست نبودید  وهمین نفرت  دنیای سیاه را برای شما به ارمغان آورد  همه چیز را با پول  وموفقیتهای نا پایدار سنجیدید  میگویید که درآن زمانها همه چیز سرجای خودش بود ! خیر نبود چیزهایی لب طاقچه درحال فروریختن بودند موحوداتی که کمی فضلیت وراستی را میشناختند  آنهار ابه کنجی راندید  حال دشمن بزرگ شما با منطق تجارت با شما رودر روست  هیچ گاه  یک اندیشه ژرف  را با خود حمل نکردید  سر سری از روی همه چیز گذشتید حتی از روی مردگانی که برای شما جان دادند قهرمان شما مردی گنده لات به شیوه فحاشان دوره گرد کوچه های پشت قلعه ( احمد  شاملو) بود دیگران همه فراموش شدند وپشت سرش جناب حضرت اجل  داستایوسکی زمانه ( سایه )  آمد وقهرمان شد  دراین حال دشمنان شما  بر ثروت شما  حسرت بردند  واین ثروت  حسادتهارا برانگیخت  موفقیتی درکار نبود  حسادتها بجا بودند  ودنیا  آنهارا با شوق پذیرفت .
     شما میتوانستید بهتر از اینها باشید چرا نویسندگان ومتفکران ودانشمندان شما همه یا گریختند ویا خانه نشین شدند  ولب دوختند ؟  زیرا میدانستند که شما یگانه نیستید  تنها نقشی را خوب بازی میکنید  با کمک وروجکهای روی صحنه و دیزی ابگوشت وگوشت کوب ! 
    همیشه نام خدارا بر زبان  اما دستهایتان  درون کیفتان  بود از قانون  ومزایای آن چزی نمیدانستید  هریک خود یک قانون بود تشکیلاترا به درستی نمیشناختید  از تشکیلات سخن میگفتید اما هدف شما تنها « پول» بود  وبدین سان هم خود وهم آن کسیکه میل داشت شمارا بسازد از بین بردید امروز چه هستید دلقکانی رنگ شده دور دنیا ! در عمل چه میکنید چهل سال چه کردید ؟  خوب ! مرا به باد فحاشی بگیرید  من پر آزارتان دادم  عادت ندارید کسی بدیهای شمارا به رختان بکشد . عادت داردی ناسزا  بگویید  عقده های تجاوزتانرا بر او خالی کنید  وهمیشه هم حق با شما بوده است آیا میتوانید وقدرت آنرا دارید که  دردرا بدرون وارد ساخته وعذابش را بکشید ؟ اگر میل دارید  با زندگی همراه باشید  ودردنیا  راه خودرا داشته باشید  بدانید که دنیا مکانی سرد وگاهی  تنوری داغ وسوزنده است  خانه وکاشانه نیست  جایی نیست که بتوان  دوران کودکی  را یافت ودر پناهگاه  یک گرمای ابدی نسشت .
    دنیا ظالم است  وغیر قابل اعتماد  ،عاشق انسانهای قوی  وقادر،  وعاشق  آنهایی است که باخودشان  روراست  باقی مانده اند  شاید دیگران موقعیتی موقتی به دست آورده باشند اما به زودی همه چیز را ازدست خواهند داد  ازهمان نوع موفقیتهای موقتی زمان جنگها  وخود فروشی ها .
    دوستان عزیزم !  باتمام سر زنشهای بی رویه  ، من  این پیام را برای شما  دارم  که همه شما را دوست میدارم  بشما اعتماد کامل دارم حتی دشمنانمرا  من یک زاهد گوشه نشین نیستم  تقدیر ساز بودم وخود بی تقدیر  شامه من حساس است  وبه چیزی که میبینم  یا بی اعتمادم یا اطمینان دارم گاهی میان شک ودودلی میمانم وسپس شک را بر طرف ساخته  تردیدرا نیز رها میکنم چرا که دروغی دیگر درپیش رویم سبز شده است . .
    من ونادر نادر پور هردو باین هیجان بی شکوه و شورش شما بی اعتماد بودیم او توانست درون یک دفتر بنویسد اما من تنها گریستم برحال شما وسر زمینم .
    تو از کرانه  خورشید می رسی ای دوست !÷
    پیام دوستی ات درنگاه  روشن توست 
     بیا بسوی  درختان نماز بگذاریم 
     که آرزوی سحرگاهشان دمیدن تست ……نادر نادر پور …
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۲۳ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با دوم خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی !
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تو دیدی مه بر باد آمد . حافظ
  • انکار خدایان

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  . اسپانیا .
    ———————————————
    خدا دمی بود ، که باد شد ، آب شد  ، زمین شد ، گیاه شد ، جانور شد ودر پایان  ، انسان شد !!!
    اما عده ای درهمان حال وهوای جانوری یا بادی ویا گیاهی ماندند  خدا در انسان به تکامل رسید ورشد کرد وسپس شامل پرستش شد  ما اورا آفریدیم  او در پهنه  وگسترده حکمرانیش خدا شد وووووو
    امروز با نگاهی به این خدایان دورغین  میبینیم  تا چه  حد حقیریم !  نگاهی یه مردان سیاسی میاندازم گویی همه از پشت الاغ در راه صحرا پیاده شده وحال روی نمیکتها نشسته اند برای یک بشقاب غذای بیشتر فریاد میکشند .
    یک چپول در ‌آنسوی دنیا  این گرسنگانرا میخرد تا اروپارا ویرانه سازد ویک مست ومشنگ دراین سوی دنیا میخواهد امپراطوری جهانرا داشته باشد وما مانندمورچه های گرسنه دورخود مچیرخیم تا ذراتی را جمع کرده بال وپری برای خود بسازیم ودرکنار آنها باد کنیم ولانه خودرا برای سرمای زمستان انباشته سازیم .
    ما ملت ایران تا چه حد حقیریم حتی آن پیر احمد آباد نیز حقیر بود مرتب درون پتو با دمپایی درون مجلس میحوابید ولب ورمیچید « شاه برود » شاه رفت او میخواست رییس جمهور شود مانند رهبر امروزی وکتاب اشعار شاملو را به چشمانش سرمه کند که منکر همه داده های ایرانی بود حتی منکر زرتشت بزرگ ! او میخواست همین جمهوری را برپا سازد امریکا منافعش اقتضا میکرد که شاه را برگرداند شاهی که وطنش را مانند دو چشمانش دوست میداشت اما حوصله این مردم را نداشت او خوب مارا شناخته بود .
    دیگر کسی بفکر خود آفرینی نبود  هر چیزی را به نیش میکشید  وخودرا میساخت بال وپر طاوس را بر دم خود میبست وخودرا طاووس علین میپنداشت .  چیزی زاده نشد از تخمه اصلی ونجابت ذاتی همه ذلت شد   هر چیزی را که دیدم همه ذره بودند میان زمین وهوا معلق .
    همه ناگهان خدا شدند  وخدایان بهشتی  را بیرون رانده خود جای آنهارا گرفتند  بی خرد وبی دانش  هیچ مهری دردلی زاده نشد  تنها سر کشی بود  وقدرتنمایی .
    یک انسان واقعی  هیچگاه از مهر ورزی خسته نمیشود وتوبه نمیکند  این سر سختی  گوهری است که دروچود اسنان واقعی  یافت میشود ودر خون وگوهر هر ایرانی واقعی است  ما دیگر ایرانی واقعی نداریم . وخدایان بخود لرزیدند .
    همه نصفه شدیم  یک چهارم شدیم خرد واندیشه های ما درون کنابهای چیده شده درقفسه خاک خورده پنهان بود دهانمان باز بود وشکمها باد کرده .
    وآ ن نیمه حقیقت را که نیز داشتیم از دست دادیم وامروز چقدر حقیر شده ایم  ودر دوزخ دروغین خویش میسوزیم .
    امروز تصویر حضرت رهبری را دیدم که کتاب شاملو را درافطار با خوشحالی ورق میزدند  خوب شاملو هم احمقی وشارلاتانی مانند خود ایشان بود نه فردوسی را قبول داشت نه ذات ایرانی را ونه زرتشت را ونه موسیقی ایرانی را او خودش را میپرستید  با حروفی که چا بجا میکرد ویا کپی از روی اشعار کتب خارجی وارمنی !  
    من تا بن هستی رفتم  هر جا با مسئله ای روبرو شدم  ایستادم تا آنرا خوب حل  کنم  \انرا بجوم زیر دندانهایم  مزه آنرا احساس کنم  در بعضی از این جویدنها دندانهایم شکستند  ومزه ها ناگوار بودند  دچار شکم روه شدم  اما !!! عده ای آن بیخردان را شهبازان  بلند پرواز معرفی کردند  ومارا بیمارانی  که هرجا میرسیم ایراد میگیریم .
    آنها جستند ، پریدند ، زمین خوردند روی زمین پهن شدند  با لباسهای گرانقیمت خود  وما هنوز مشغول کاویدنیم  وسبکبار درحال پرواز  وسبک دل  وبه اکراه باین مورچه ها ی روان وصف کشیده مینگریم ودراین فکریم که چگونه میتوان ملتی  آزادی خودرا به دست بیاورد  بااین پیشتازان وتاری پرستان .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا / ۲۲ ماه می ۲۰۱۹ برابر با اول خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی.
    از من اکنو طمع بر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد …….حافظ
    —————————————————————————————————–
    توضیح :برای آنهاییکه از من در باره  این عکس پرسش کرده اند .
     یک خط از ابیات  حافظ واین لب پرچین  به ثبت رسیده بنام من اما عده ای خوش مال آنرا کپی کرده بنام خود به چاپ رسانده اند دست من کوتاه وخرما بر نخیل باید این علامت را ضمیمه این صفحه نمایم . عمرتان طولانی .ثریا 
  • چرا ایران ؟

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    روز این کره خاکی  وسر تا سر  آن را مشتی کپک  پوشانده  ورشد کرده اند وما خیال میکنیم که میتوانیم کارهای بزرگی انجام دهیم  ویا چیز ی را بیافرینیم .ویا طرحی نو براندازیم !
    روز گذشته  مردکی را دیدم پشت یک میز  الهی مذهبی داشت امریکارا تهدید میکرد که اگر مسلمان نشود ما چنین میکنیم وچنان میکنیم  ؟ همه دنیا باید مسلمان شود  بدون هیچ دین دیگری ! بوی بدی به مشامم خورد  تصور آن نیز پشت مرا لرزاند  فهمیدم که یک ملت متهاجم  میتواند ملتی دیگر را در خود حل نماید که سر زمین آن ملت  را با فرستاده های خود  لبریز کرده باشد .
    ودولت الهی ونظام مقدس اسلامی این کاررا کرده است برای آنکه جاده را هموار سازد تا آن دین ابدی ولایزالی ویگانه  بر قرار شود  درآ ن دین اول باید مسلمان حقیقی بود سپس از کانال دین موسی عبور کرد وداخل محراب شد .
    چرا ایران را برای این امتحان واین ویرانی انتخاب کرده اند ؟ 
    علتش بسیار روشن است . ایرانی زود باور است ، ایرانی معتاد است / ایرانی خیلی زود خودرا بفروش میرساند برای چشم هم چشمی ورقابت دست به هرگونه جنایتی میزند ایرانی را میشود مانند فنر خم وراست کرد . ایرانی خود سر است  وپای بند هیچ اصولی نیست  نه قانون میشناسد ونه روش آنرا  حتی به زور سر نیزه نیز نمیتوان  قانون را باو تزریق کرد . 
    با دیدن وشنید ن  سخنان ان مردک  باخود گفتم یا موادی که زده  خالص نبود ویا زیادی مصرف کرده است ! وچه بسا هم دستوری داشته ا زبالا بالاها .
    دنیایی که میرود تا دین وامورات مذهبی را فراموش کند وتکنو لوزی همه را بهم ریخته الین ها روی کره ماه ومریخ نشسته اند ودستوراتی صادر میکنند وکپکها روی زمین تنها میتوانند زیر پا له شوند .
    این دولت مهاجم که به ایران تجاوز کرده است زاد ولدش بسیار بوده  اما ایرانیان واقعی یا فراری هستند ویا تن به همان ازدواج سپید ویا صیغه داده اند واز زاد ولد خبری نیست  بنا براین فرهنگ این قوم دارد حسابی نقش ایران وایرانی را از ضمیر همه پاک میکند وکم کم نام ایران از روی نقشه جغرافیا نیز محو میشود  نقطه ای کوچک میماند بنام سر زمین فارس  یا با نامی دیگر  مگر امروز کسی میداند سودم وگمورا کجا بوده اند ؟ ویا باغهای معلق درکدام سر زمین ساخته شده است کشورهایی که نامشان حتی درکتب تاریخی نیز  یافت نمیشود .
    تنها باید درکتابخانه های پنهانی  ومرموز  آنهارا یافت . 
    نگاهی به زندگی ارامنه  کافیست بدانید چرا این ملت پس از آنهمه  کشتار به دست سلطان عثمانی هنوز زنده است  تنها رمز وراز |انها این است که وارد هر سر زمینی که شده اند اول بنای مدرسه را گذارده وسپس صلیب کلیسارا برافراشته اند زبانشان  را حفظ کرده اند مرامشان همان که بوده هست با غیر ارمنی ازدواج نمیکنند  به ندرت یافت میشوند مردمی که به دستور سربازان عثمانی روزی دویست نفر از از کودک تا پیر را میکشتند وبا عرابه به دریا میریختند  آنها هنوز زنده اند و\آواز میخوانند میرقصند ……
    بهترین نویسنده  ومترجم زن ما فورا چادر بسر کرد ورفت به دستبوس عمام بهترین خوانند ما برای چشمان شاه بیدار  ترانه میخواند رفت روضه خوان شد بهترین  نشاعر مابرای دیبا وحریر وگلستان شهریار ترانه سرود ورفت برای عمام نیز یک ترجیح بند بلند ساخت تا حلقه گلی را به گردن بیاویزد بهترین بداهه نواز ما رفت وتغییر شکل دا دبه دست جراحان وشد مطرب خیمه وبارگاه رهبری ودست درکار معملات خرید وفروش مواد وسایر چیزها …..وبهترین  روانکاو ما دکان سکس  را باز کرد !
    حال بگویید ما فرزندان کوروش وسیاوشان ایران زمین هستیم ! خیر قربان اینها شعر است وترانه که باید باساز ودهل به همراه  دسته سینه زنی درمیان شهر فرشتگان خواند وسینه زد .ث
    پایان 
    عبث چرا بنگر م
     به جای پایی که نیست 
     چرا جستجو کنم سرایی را که ویران است 
    نه خنده صبحگاهی  ونه شادی شبانه 
    نه می در ساغر  ونه رقص پروانه 
     نه سایه زلف شب سیه  ونه بوسه جوانه 
    کنون منم  این ویرانه  سرا 
    کنون منم  نشسته با بیگانه 
    کس با کس نبود دشمن که ما چنین بودیم
    آنچه تو میجستی در من 
    نبود  آنرا که تو میخواستی  زمن 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا  / ۲۱ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی .
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تودیدی همه برباد آمد .
  • سفر!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    شب گذشته مادرم را بخواب دیدم  بایک عینک بزرگ داشت از دوردستها میامد ، بمن نزدیک شد وگفت که : 
    همسرت گفته بخانه برگرد ! 
    پرسیدم  کدام خانه ؟ خانه که ویران شده  .
    گفت : نه خانه سر جایش هست وکیسه ای بمن داد لبریز از کاغذ ! 
    باو گفتم عینک مرا پوشیده ای
     دست درون  جیبش کرد  مشتی عینک بیرون ریخت وپرسید کدام یک ا زاینها متعلق بتوست؟
    پیاده راه افتادیم دنبال اتوبوس میگشتیم درخیابانهای تاریک وبی سرو صدا هیچکس نبود درمیان راه  دوستانی را میدیدم با آنها ساعتی می نشستیم  در یک ویرانه  که مشتی خار وخاشاک ریخته بود باو گفتم یادت میاید اینجا بود  حالا ویران شده  او ساکت بود ! گفتم حصارک چی ؟ سکوت بود !  دوباره راه میافتادیم ، اتوبوسی از راه رسید  که تنها دومسافر داشت ! من گفتم : 
    ما بلیط نداریم  ! 
    گفت پس پیاده بروید ! 
    به دنبال گیشه همچنان میرفتیم  در پیچ خیابانی گیشه ایر ایافتم  رفتم بلیط بخرم دیدم یک کیسه آجیل بمن داد !وناگهان ازخواب پریدیم !!!!
    روز گذشته پر بیحال وبی حوصله بودم آنچنان که حتی  روی تختخوابم خوابیدم  وزیر یک پتوی نازک  وچه زود بخواب رفتم ! 
    برای چندمین بار کتاب آنا کارنین را میخوانم دردنیای آنا حالم بهم میخورد اما زمانی که به مزرعه |لوین |میروم با آنکه کارهایش را دوست ندارم اما از مزارع ونشستن کنار آن کارگران وترید آبگوشت وشیر تازه غرق لذت میشوم گویی درمیان مزرعه خودمان نشسته ام بیرون آمدن از آنجا برایم مشگل است دنیای  بیرونی آنا لبریز از ریا دروغ وکثافت است گویا تولستوی خودش نیز روزی دربین کارگران همان نقش |لوین | را داشته است با آنها  زمین را شخم میزده  وخودش زمین را به همراه  کارگران   بذر میکاشته  گار گران با لوازم جدید بیگانه اند  ولوین رنج میبرد او مردی  بیحوصله که یکبار درعشق شکست خورده حتی دیگر میلی به املاک بی حساب خود نیز ندارد !
    دنیای جالبی را به تصویر کشیده است هر بار که این  کتاب را میخوانم چیزهای جدیدیرا درآن کشف میکنم .
    من از مرک باکی ندارم تنها  از دوباره به دنیا آ مدن ودربین این مردم  بودن  مرا رنج میدهد معلوم نیست به چه شکل وشمایلی  دوباره زنده شوم شغالی شوم یا یک مرد قوی هیکل ویا زنی مکار !!! ویا سگی ملوس ومامانی ویا کبوتری عاشق !
    هر چه هست دنیای من روبه پایان است دیگر نه انتظاری دارم ونه توقعی  روز گذشته دخترم  بلوزتازه ای را که  برایم خریده بود وداشت آنرا درون کمد  آویزان میکرد  پرسید : 
    چرا تگ های لباسهایت را هنوز قیچی نکرده ای ؟  چرا این لباسهارا نمیپوشی ؟ 
    پرسیدم که کجا ؟ برای سوپر مارکت یا نانوا ویا قصابی محله !  برای کجا این لباسهارا بپوشم هر
    گاه کمی دیپرس میشوم  میروم چند دست لباس میخرم  ومقدار ی آشغال درون گنجه میگذارم وفراموششان میکنم باز همان پیراهن همیشگی هما ن ژاکت  روی آن وهما ن قیافه همیشگی  بروید خدار شکر کنید که با لباس خواب جلویتان ظاهر نمیشوم !!! 
    قیچی را برداشت ویک یک تگ  هارا برید وآنهارا منظم کرد .زندگی در غربت ودردهات میان آدمهای ناشناس هم مزایایی دارد وهم زخمهایی . 
    خالی ز بانگ رهروان دور ونزدیک 
    از کوچه هایشان 
    باریک چون  دالان گورستان تاریک
    ازخانه هایشان  همچون قفسهای  منظم بسته  باهم 
    از چشسمهای شیشه ای : بی خنده ، بی اشک 
    آه ..از دل  تنگ سیاه کینه جویشان 
    یکجا بمن دیوار ودر میگفت دشنام 
     یکجا زمین خفته با من داشت پیغام …..؟ 
    پایان 
    ثریا ایرانمشن  « لب پرچین » اسپانیا . به روز شده  دوشنبه ۲۰ ماه می ۲۰۱۹ برابر با ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !
  • خوش شانسی .

    دلنوشته :\
    « لب پرچین » ثریا ایرانمنس . اسپانیا .
    ———————————————–
    خوش آنکه حلقه های سر زلف  واکنی 
    دیوانگان سلسه ات  را رها کنی 
    کار جنون ما به تماشا کشیده است 
    یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی !
     —–
    انسان یا باا قبال به دنیا میاید ویا بدون شانس همچنان مانند تکه سنگی در جویبار زمانه میغلطدد .
    شب گذشته باز بادمجان دور قابچینان  بانوی  شهر ما از باله ای او سخن گفتند که با ریتم ونت های ریمسکی کورساکوف بنام باله ( فرح) در روسیه !!! اجرا میشود ! چرا درروسیه ؟ نمیدانم . 
    عکسهای از محمد رضا شاه پهلوی دیدم درزمانی که در کشورهای اروپایی ملکه ها وشاهان  دربرابرش کمر خم میکردند بدون ( همسر ) همه مشتاق بودند اورا بربایند زیبا بود ، ورزشکار بود ، تحصیل کرده بود وبه چند زبان زنده دنیا به راحتی سخن میگفت ، هیچ پشتوانه ای ازنجبای امروزی نداشت که پدرشان با هزاران رسوایی بجایی برسند ومادرشان معلوم نیست با چه کسانی رابطه ها داشته اند ! او بدون اقبال به دنیا آمد بهترین دوستانش باو خیانت کردند اطرافیانش اورا رها ساختند کشورهایی که روزی سران مهم آن تا کمر درمقابلش خم میشدند اوار تنها گذاتشند بیمار بود وسرگشته وملت بی شعور وبیمار ونمک نشناسش باو خیانت کرد . 
    نه از همسر شانس آوردا ونه از فرزند ونه از خانواده تنها یکنفر بود که اورا حمایت میکرد واو خواهر دوقلویش والاحضرت اشرف بود.
    امروز دختری که معلوم نیست پدرش کی وچکاره بوده مادرش با جه کسانی رابطه داشته ونسب او سرانجام به یک ملای روضه خوان میرسد هنوز حاکم بر روح دنیاست . 
    دست تصاوف امروز ارکستر سنفونیک اسلو داشت قطعاتی ار ریمسکی کورساکوف  مینواخت تلویزون را خاموش کردم دشمن او هم شدم .
    مطمئن هستم مرگ او هم به شور شر وتبلیغات فراوانی برگدار خواهد شد چون میداند کجا تخم بکارد .کجا زرده هارا بنوشد .\
    محمد رضا شاه مانند من بدون شانس پای باین دنیا گذاشت . هرچه کرد دستش بی نمک بود ودندانهای گراز مانند دست اورا جویدند .
    اصولا  چیزی بنام کمونیست وجود نداشت تنها دسیسه گران  که همیشه یک قدرت ویران کننده دارند  وخطرناک دشمن موهومی را میبابند  این نیرگ قدیمی است  نه آنچه لازم  است  همه به دور  مردی کلاش بنام لنین  که تکه های از کتاب مارکس  را برداشت وسر لوحه قرار داد وسپس بقیه کشورهای کمونیستی به ظاهر  همه درفکر جمع آور ی( طلا ) بودندوهستند !  دنباله روی این کلاشان شدند وشد آنچه که نباید بشود  وما ؟ ….
    خدایی که صلیب  ر ا بردوش ما گذاشته  قوت کشیدن را نیز بما داده اه است تا آنرا به آخر بکشیم .
    خریدن چند تابلو ودست دردست مافیای قدرت گذاشتن وخودرا فروختن کار هرکسی نیست . ثریا اسفندیاری بختیاری  نیز بخاطر عشق شاه همه چیز خودرا ازدست داد ودرناتوانی وزاری وبیکسی جان سپرد .زنی که درزیبایی او شکی نبود نه صورتش را به دست جراحان سپرد ونه شکم وباسنش را !!! اما نامش همه جا هست .
    و…دیگران منافع  شخصی  را   وبا طبیعتی زیاده از اندازه  با تمام قدرت  خودرا درمیدان میگذارند  وبا سوداهای خود سوادگری میکنند  دهانشان  را پاک  میکنند  که کسی چیزی نبیند ونفهمد ( ماکه میدانیم )!
    حال امروز نمیدانم آیا کارهایم برای دیگران فایده ای دارد  وبرای چه کار میکنم  از وانمو کردن آن  نفرت دارم .
    دوستاتی دارم مانند آب جویبار روان دورجهان میلی هم به دیدارشان ندارم آنها به دنبال اعیان ونجبا میروند !!! احتیاج دارند .
    حال همه به دنبال آزادی وآزادگی میروند چیزی که کم کم گم میشود ونامی میشود بر یک دیوار  آنها باندازه من  به سرچشمه نور نزدیک نیستند  مناعتشان کافی نیست  آنهارا میتوان با پول خرید  برای آنکه باقی بمانند وزنده باید دنبال مکتبی بروند  ویا مسلکی عرضه کنند  چیزی که خودشان هم به آن اعتقادی ندارند  تنها حاصل آن این است که حقوق های گزافی را میگیرند من وخانواده ام تنها یک مزیت با دیگران داریم  : مارا نمیشود  خرید ! به هیچ قیمتی حتی به قیمت ازدست رفتن جانمان .  ما صداقت را پیش گرفته ایم این صداقت وصافی ساده لوحی نیست وحماقت نیست بلکه جزیی از وجود ماست  نمیدانم آیا همیشه بدینگونه باقی خواهد ماند ؟!.ثریا 
    به روز شده در تاریخ یکشنبه ۱۹ ماه می ۲۰۱۹ /  برابر با ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !اسپانیا .
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  – کان تحمل که تودیدی همه برباد آمد ……حافظ 
  • سرزمین فارس

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنس . اسپانیا !
    ———————————————
    آینده ما درحال ویران شدن است  درانتظار  فراموشی سر زمین  با آنکه گذشته ما گلوی مارا میفشارد  هنوز چشم ما در انتظار ابر بی باران است .
    با دست خود آتش به خرمن خود زدیم عده ای سود بردند عده ای برای خود دولتی جداگانه تشکیل دادند ودرحال حاضر دنیا ازآ|نها میترسد ! ما با سرخ شدن در آتش دنیای کهن  عقلهای دیگرانرا روشن کردیم وخود خاموش شدیم.
     آتشکده ها خاموش  وخشمگین نشسته اند  وما مانند یک جنین  ناقص دررحم مادر همچنان میلیولیم  وهمشه درانتظار یک « ماما » یا قابله هستیم تا مرا به دنیا بیاورد بما شیر بدهد ما بزرگ شویم ودوباره خرمن خودرا به آتش بکشیم این کار ما بوده است .
    و\پس از آن به تاریخ با شگفتی بنگریم  ودرخانه  عقیده ها ی خود زندانی شویم  وهمیشه درانتظار یک آزادی مبهم درغربت  دق مرگ شویم .
    ولیعهد ما درهمان شغل ولایتعهدی خواهند مرد وشهربانو  مشغول برق انداختن نگینهای تاجش میباشد وچند پرنسس هم به دنیا ی مدرن داده ایم !
    گفته های  ما همیشه درانتشار معنا کردن مانده اند  وهنوز تا هنوز است که معنای آنرا دریافت نکرده ایم .
    حزب بزرگ  وسکت مخوف مافیایی  تا پای کمون اروپا هم رفت وقصد دارد نماینده ای به کمون اروپا بفرستند زیر سایه یک دموکراسی دروغین ووعده های  دورغین دست درست مافیای قدرت مواد واسلحه دارد وطالب جنگ .
    ما ندانستیم پیشگفتار تاریخ  یعنی چه  تنها به استخوانها مردگانمان درگور افتخار کردیم  حال درانتظار یک نشان هستیم یک وحی یک صدا وهر کرمی را اژدها میخوانیم .
    همه دربهای قفل شده درانتظار کلیدند ؟! کلید دردست روباه بنفش است  وما همه کلید بند ها هستیم آویزانیم  پشت درهای بسته .
    روشنفکران تاریک فکر میل داشتند  ملت را برای همیشه بیدار  سازند این بیداری در رختخوابهای سه نفره وچهار نفره ونوشیدن ودکا وکشیدن سیگار وصبحانه کله پاچه  واشعار نا مربوط بی قافیه شروع وختم میشد .
    دزدان درانتظار  خوابیدن مردم بودند  آنها همیشه درانتظار اینبودند که ملتی بخواب رود ودریک خواب هستی اورا بربایند  وهستی یک ملت را دزدیدن وبردند .
    امروز عروسی پسر فلان خواننده دوره گرد بصورت لاکچری  وخرمای لاکچری آلوده با گرد طلا مصرف میشود  وما هنوز منتظریم ………!
    اما نمیدانیم درانتظار کی وچی هستیم  وهمچنان تشنه لبان گرد جهان میگردیم  تا کسی را بیابیم که منتظر ما باشد  ما ارزش انتظار کشیدن را نداریم .ث
    « سیمین بهبهانی » 
    با نان شان  ، با تنورشان  ، 
    با چانه های  خمیرشان ، 
    با مشتریهای خسته شان 
    با سکه های حقیرشان 
    با خانه وخانواده شان ، 
    جد وعروس ونوادهشان 
    اسبا ب وابزار  ساده شان 
    فرش وگلیم وحصیرشان 
    مردان وکد یمینشان 
    نقش عرق بر جبینشان 
    واشد دهان زمینشان 
    در شور « بستان وبگیرشان « 
    ترکید ناگه جهنمی ،
     اشفته شد   روی عالمی 
     بر فلک  دودی ودمی 
    از پخته نان فطیرشان 
    دیگرنه غوغای تیشه بود 
    ترکیدن  بیخ وریشه بود 
    بارانی از سنگ وشیشه بود 
    در فرصت ناگزریشان 
    گردونه ها با شتاب  خود 
    بیرون کنندت زخواب خود 
    تا بشنوی در عذاب خود 
    سنج عزا از صفیرشان 
    گر هر چه  شادی عزا شود
    گر هر چه هستی فنا شود 
    این حق شناسان به تخمشان 
    وآن حق بگیران به …….شان 
    » سروده بانوی بزرگ شعر : « سیمین بهبهانی «
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . شنبه ۱۸ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
    از من اکنو طمع صبر ودل وهوش مدارد 
    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد/  ثریا 
  • برده داران

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    مار افروختند به  پشیزی
     آن روشنفکران زمانه !
    ما را فروختند به  نه چیزی 
    آن مردان خدای  بیگانه !
     امرو ما بردگان عاصی  پیمان شکسته  بند ناف رابریده
     دردورترین نقاط جهان سر بگیریبان داریم 
     با اندک پشیزی که مارا خریدند 
    آن دیو سیرتان با آن 
     شیطان صفتان 
     مارا فروختند 
    وما اکنون دردورترین نقاط جهان سر بگریبان داریم 
    چرا تمام شب بیدارم ؟ چه چیزی مرا رنج میدهد  ( ایران من ) گم شد با خاک بیگانگان مخلوط شد  دیگر ایرانی برایم  وجود ندارد . 
    هر صبح با ولع نگاهی به تصاویر مردان وزنانی میندازم که برایم بیگانه اند وهرکدام ساز خودرا میزنند .
    همه به زبان خودشان سخن میرانند ومترجمین  نیمه کاره آنهارا برایمان ترجمه میکنند !! 
    رقاصان دوره گرد برایمان میرقصند   روزی ورزوزگاری رنگ سرخ رنگ غرورونشان دلیری ما بود  امروز رنگ خون است .
     رنگ سبز سبزینه ای بود  درون دلم رسته بود 
     ورنگ سپید نشان پاکی وصداقت وصافی روحم بود  امروز همه به رنگ سیاهی درآمده اند ودگرگون  شده اند .
    شیر پیر خوابید .
    چرا هرشب چشمانم  بهم نمیچسپند تا صبح روشن را بخوبی تماشا کنم  شیری را که خفته بخون  دردرونم غوغا میکند  بس طعنه میزند غرش میکند  ومن با نگاهی زبون وخسته با و مینگرم .
    چه چیزی بمن دادی که باید پس بدهم ؟ من به همراه  سکوت  بی ثمر کوهسارها  وآن سیل  سهمگین  از جا کنده شدم  منی که آواز جویبارها برایم لالایی شبانه بود ونی لبک چوپان دردلم خانه کرده بود .
    چیزی دردل من نیست  ویا اگر هست آنرا سرکوب کرده ام اما هر نیمه شب غوغا میکند .
    قدرتهای بزرگ  ( به ظاهر بزرگ) اما همه مقروض وبدهکار  طلب ازمیراث پدری ما دارند باید بنوعی دهانشانرا بست  باید باج داد تاجرند سوداگرند . فرزندان ابراهیمند گرسنه اند .
    وتو ای  پهلوان  مرد  پارسی ! 
    تا کی  زسینه برکشی  این بانک نامرادی را 
     نا چند پنجه افکنی  از ملال به دل 
    وقت است که سر بدر کنی  ای شیر  خفته واز قفس گریخته وروبهانرا برون برانی  آن مردان پست وفرمایه را .
    اما نه چنان که لچک به سر دیگری را با لشکرش جانشین سازی  اوقدرت باروری دارد از همه آبستن است وبرای همه میزاید .
    ثریا / اسپانیا . « لب پرچین » جمعه ۱۷  ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۷  اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی!
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  –  کا» تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد ——-حافظ 
  • ای انسان !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ————————————————
    راست گفتی ُ عشق خوبان آتش است 
    سخت میسوزاند ، اما دلکش است 
    اما این بار به نظر نمیرسد که عشق خوبان  آتشی دلکش باشد همان ایرانستان بوجود خواهد آند ، راست گفتی .
    امروز قدم های ما  استوار نیست  لنگان لنکان میرویم  آفتاب هم کم کم نور خودرا ازما دریغ خواهد کرد ، وما برای گامی که بسوی نیستی برمیداریم احتیاجی به نور نخواهیم داشت  این آفتاب تاریک میشود  وبرای همیشه روی سر ما سایه خواهد افکند .
     ما همیشه گذشته را درآینده میدیدیم  فردای ما دیروز بود هنوز هم هست  حال یک چراغ فتیله ای جلوی ما روشن است گاهی پرنور وزمانی سوت کور میشود .
    ژیگلوهای  خوش برو رو  زیر دست  اسرائیل که روزی دوست وهم پیمان ما بود وامروز دشمن سرسخت ماست تعلیم میبینند از گرسنگی نجات پیدا کرده اند بمدد خود فروشی  حال چشم امروز بین ما بر ضد فرداهاست .
    ما برای زنده ماندن دوراه بیشتر نداریم یا هم پیمان ویا بیگانه  یا درروشنایی کاذب  ویا گامی درتاریکی مطلق  دیگر آینده ای را نمی بینیم  تنها روز را به شب وشب را به صبح میرسانیم وخاطراتمان را نشخوار میکنیم فرو میدهیم دوباره بالا میاوریم دوباره میجویم وسپس فرو میدهیم . گاهی قهقه های ما بصورت دیوانه واری به دیوار روبرو میخورد وزمانی اشکهایمان  به فراونی یک جویبار دراستکان قهوه  فرو میریزد .
    ایکاش مادرمنهم زنده بود وامروز اورا جلو ی دوربین میاوردم  تا قصه غصه های مرا برای همه میگفت  وبیست وپنج سال زندانی بودن را دریک خانه ایکه با دربهای اهنی وپنجره های آهنی خاکستری ویک زندانبان وچند قراول داشت محبوس بودم  نه آب بود  ونه آبادی ونه تلفن ونه بنیاد مسلمانی !!!به همراه قرصهای خواب آور  تنها زمانی توانستم از زندان بگریزم که سازمان شاهنشاهی یقه  کارگزاران  تغذیه مدارس را گرفت !!!! 
     بسوی آفتاب  دویدم آفتابی که مرا بیاد زادگاهم میانداخت  اما پر پروازم سوخت چون درخم کوچه های وخیابانهای آ وارگی پر پروازم شکست دیگر قدرت  پرواز نداشتم .حال آنهارا برای خودم نکاه داشته ام به کسی مربوط نمیشود  میل داشتم خوب باقی بمانم  چشمان من آفتاب شناس بودند  از تاریکی روح وحشت داشتند  توانستم جلوی گرفتن خودرا ازدرون گودالها بگیرم  به هنگام پرهیز  توانستم از جای بجای بگریزم  وکهکشانهارا  از پنجره اطاقم تماشا کنم  .
    امروز دیگر زمانرا نمیشناسم نمیدانم چند ساله هستم  سراسر زمان برایم یکسان است  .دیگر رد پای اندیشه هارا به میان نمیکشم   ودیگر میل ندارم پایم را به فردای نیامده بگذارم سر جایم میخکوب شدم   امروز دیوارها همه تاریکند  ونور  نمیتواند عبور کند  دیوار تاریک شب جنگ  عبور نور آفتاب  را  نگاه میدارد . 
    هراسی ندارم  گاهی میغرم وزمانی میایستم  وسپس از چشمان خشمگینم اشکهایم فرو میریزند  وباران را میجویم که همه چیز را تر وتازه میسازد وزمین را میرویاند  امروز در زمین خشک وتهی   خالی از هرگونه مهربانی  درمیان زمین وآسمان معلق  سرگردان وتنها میگذرم  شاید تو بارها مرا دیده باشی  دیده ای که چگونه از بادهایی گوناگون فرار میکنم  شاید کوبش تازیانه هایی را که برتنم خورده شنیده ای  چون هنو ز پیکرم لرزان است  اما همیشه ترا درآغوش جای میدهم  وهمیشه آبستن فردای نیامده تو هستم  تو  ، ای زندگی .ث–
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »| اسپانیا / پنجشنبه ۱۸ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !.
    ————————————————————————————————————————–
    نوضیح : روز گذشته در  جایی دیدم شخص  خودرا بجای من جا زده  مردی  چون نوشته بو د مرد : !! ونامردی بود که  کم کم نوشته های مرا میدزد  برایم مهم نیست خودمرا دارم واندیشه هایم را بیشتر آ\نها درون دفترچه ها پنهانند اینها تفاله های خاطراتند بگذار آن دزد به کاهدان بزند ……ثریا / اسپانیا /
  • افسوس !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش / اسپانیا !
    ———————————————
    چون مردمک دیده  در این خانه دلتنگ 
    یک عمر دویدیم   وبجایی نرسیدیم !
    صورتگر نقاش چین بمن نزدیک شد  ودستم را فشرد ،
    با لبخند گفت : 
    این پیکرها ، کودکانی بوده  اند که روزگاری در زهدان  سنگها خفته بودند  ودرانتظار روزی  که از زهدان تاریک بیرون آیند  ِ آمدند اما باز درتاریکی کورمال کورمال  راه رفتند وبجایی نرسیدند ودر آرزوی همان زهدان نشستند از پای گذاشتن به این جهان پشیمان گشتند .
    خوب برای یافتن خیلی از شگفتیها ودست یابی به جهان مرموز باید  دل سنگ خارا را  شکفت  وبه آنها زخم زد  این سنگها مادر همه پیکرها بوده اند که امروز دیگر نیستند  ناف آنها بریده شد برا ی قربانی شدند وآنهاییکه تواستند  خون آنهارا مکیدند  وخون زندگی را نیز .
    من یک مادرم ودرفکر پیکرهایی که زاده ام  پیدایش هر پیکری برایم یک جشن وسرور بود  و سروش ایزدی حال باید در نگرانی ها جان بسپارم  !مبادانا گهان سقف بر سرم ویران شود ویا آتشی از بیرون بخانه ام روان شود  برای یک یک پیکرها نگرانم  قربانیانی که برای ظالمان بوجود میایند  وآنها بنام عدالت وصلح ظلم را بر سر ما میریزند مارا میسوزانند  وظالم حق دارد  بر ضد مظلوم برخیزد  ونیروی ابتکارش را که شارلاتانی وخیانت است بکار ببرد  وظلمهای دیگر را ایجاد کند .
    آفتاب همچنان  مانند هرروز بر پیکرهای سوخته وسنگهایی که روزی انسان بودند میتابد  او احتیاجی به برق وچراغ تیرو تفنگ ندارد  او خود خدایگان است  گام بگام میرود وهمه جارا نورانی میکند  وتا زمانی که شب تاریک فرا رسد وچشمان ما بهم آید درعین نگرانی ها  .
    چرا نمیگذارید  که ما درآفتابمان آسوده بخوابیم  درروز روشن جاویدان  با چراغ خرد ودانش  ونور  وازته دل بخندیم  به یک شاخه گل  چرا مارا میکوبید بی سبب؟ .
    همه میل دارند برتخت بنشینند وفرمان برانند وبردگانی را شلاق بزنند فرقی ندارد چه لباسی برتن میکنند لباس ریا  ویا لباس عزا  دیگر زیر پاهای هیچ کدام  از ما استوار نیست  قدمهارا باید با احتیاط برداشت مبادا درچاهی فرو رویم چاهی متعفن از باقیمانده غذاهای بالا آورده قدرتمندان !   آفتاب امروزز ما همیشه برای فردا نور باقی میگذارد  وسایه دارد  اما دیگر ما اینده ای نخواهیم داشت  حتی فرداهایمان نیز تاریک است  وچشمان ما برای دیدن فردا نابینا ست .
    فتیله چراغ را پایین میکشیم تا که دشمن نداند  ما درخانه ایم .
    روزی روزگاری بود که روح  من بسوی وطنم کشیده میشد امروز آن روح مرده  وانرا ازدست داده ام  دیگر میل ندارم بدانم  کجا لانه داشتم وکجا خانه  دیگر مرزی ندارم  دیگر عبور من آسان است بر فراز آسمانها  مانند ابری  روانم بسوی دشت بیکسی ها  خسته ام از افسرده بودنها  ودرخود ماندنها  وازسخت شدنها  واز دیدن شکستن دیگران  .من نمیدانم خورد شده ام یا نه وایا شکسته ام ؟  نیازی ندارم بدانم  دیده ونگاه من تنها شبنم گلهارا میبیند وبس .
    روز گذشته سی امین سالمرگ « او» بود  بچه ها رفتنند من اما حتی بیاد نیاوردم  برایم خبر آوردند که نام وتاریخ فوت اوبکلی از روی سنگ پاک شده  نثار من به او تنها یک لعنت ابدی بود وبس امروز میبینم امثال او در دنیا فراوانند آن روزها من پاک بودم وپاک زیسته بودم از کثافات بیزار بودم هر روز دوش میگرفتم از آلودیگیها خودمرا کنار کشیدم اورا بحال خود گذاشتم تا درمدفوع خود بلولد وبمیرد و ….مرد 
     امروز مانند او بسیارند وپاکی ونجابت بکلی خودرا کنار کشیده ودرپستوی زمان گم شد است  بهترین ومشهور ترین روانشناسان ما تنها بنای سکس ها ی متعفنرا مناره کرده روی آسمان میفرستد بنا براین من خیلی عقب مانده ام !!!
    هنوز درمیان کوهستانهای بختیاری گم شده ام وهنوز در انتظار آتشکده ها هستم تا دوباره  روشن شوند من دختر آب وآتش وخاک وهوا هستم .  نیاز ندارم که گناهی را ببخشم   سخت شده ام  وسخت میمانم . ث
    افسوس که نه میوه به دست  آمد ونه گل 
    چندانکه  از این شاخه  بدان شاخه پریدیم 
    گفتیم سخن ها وشنیدیم  سخن ها 
    افسوس  ؟ چه گفتیم ؟  دریغا چه شنیدیم « شادروان پزمان بخیتاری »‌
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا . ۱۵ ماه می ۲۰۱۹ برابر با ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • دوریس

    «لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————
    دلم میخواست امروز را بتو اختصاص میدادم  اما تنها یک شمع برایت گذاشتم میدانم یک شمع برای آن وجود نازنین کافی نیست ومیدانم کسی  دراین دنیا برایش مهم نیست که تو چگونه آمدی چگونه زیستی وچه انسانی فکر کردی وچگونه رفتی دردهارا زیر لبان شیرین ودندانهایت که مانند گل میشگفت پنهان میداشتی و هر بار که غم داشتم  با نگاهی بتو همه دنیا به رویم میخندید تو طلوع  آفتاب بودی وگمان نیمکردم که هیچگاه غروب کنی ……ورفتی  ….کسی چه میداند چه خواهد شد . روانت شاد> دوریس دی> ……
    باید یاد بگیرم لال بودن یعنی چه  وبه قعر فراموشی فرو بروم  دنیا امروز من وما دردست مش قاسمها وفخریه ها ونوریها ست  دیگر نمیتوانم به اوج شنوایی برسم  هرچه بگویم ضد آن برخواهد خاست  وهر گفته ای ناگفته ای دیگررا به دنبال دارد .
    خاموشی بهترین هاست  وژرفترین  بنیادی ترین  حقیقتها  حال من مانند کف دریا  سبک وتهی روی آبهای جهان سرگردانم  وبه تمناهای  خاموش خود  رشک میبرم  گوشهایم از خروش نعره نهنگهای دریایی  وتوفانهای صحرایی  میلرزند  واز شیدن خاموشی وحشت دارم .
    باید لال بود وسکوت اختیار کرد  قدرتمندان میدانند چه میخواهند  مردک یک لا قبا آن موش خندان  سر زمین مارا مانند ارث پدریش  « فدارالیزم » میخواهد  سر زمین به ده بخش قسمت شود خوب وقتی فکر میکنی میبینی زیا دهم بد نیست گوشه ای را مریم بانو میگیرد تا کمتر غصه بخورد ودرانتظار ناجی بنشیند گوشه دیگری را پادشاه نو پیر شده ما که میرود به مرز هفتاد ستالگی برسد شاید ٬!! بگیرد وگوشه ای را جوان عالیقدر وبنیان گذار قانون اساسی با کمک رفقا خواهد داشت  و قم واتیکان خواهد شد ودرانتظار ظهوری دیگر ! قسمتی را جناب نوری اعلا با شهبانویش خواهد گرفت وقسمت اعظم آن نصیب نوری زاده ها وبهنود ها خواهد شد  تا روضه خوانی  کنند  نذری بپزند وصیغه بگیرند وتریاک بکشند واز گذشته ها بگویند که چه شاهکاری بخرج دادند تا سر زمین ایران  مهد دلیران را باین روز سیاه نشاندند ونیمی هم نصیب اقوام بهاء الله …..اقوام بی اقوام قوم بی قوم  حال بزنید به سر وکله هم …… .
    حال از فشار درد میل دارم لال شوم  دردی که کلمات دیگر نمیتوانند  کمک کنند  آواز وطنین  کلمات در خاموشی مطلق فرو خواهند شد .
    قدرتمندن این تاخورگی را احساس نخواهند کرد به آنها نخواهم گفت  که تا چه اندازه درپیچ وتاب خود مانند یک مار میپیچم وسپس خودرا نیش میزنم تا بمیرم   من چین نخوردم تا نشدم چند لا نشدم پیچ وتاب بخود نداد م خم نشدم  این چین خوردگیها حیله وتزویر  لازم دارند  دراین چین وچروکها کرم لانه میگذارد  فساد تولید میشود چرک وبوی تعفن بر میخیزد  من ایستادم همچنان یک شاخه سرو . شکنجه شدم روانمرا از دست ندادم  استخوانهایم  هنوز بقوت خود باقی اند  نزد آن گروهی  نشستم که ناگهان همه خاموشی را پیشه کردند لال شدند  وتنها بخودشان فرصت سخن سرایی را دادند  نه خشم گرفتم ونه فریاد کشیدم  تنها نابرابری بود که فریاد میزد  فریب بود که فریاد میزد  زور بود که فریاد میزد  ومن سرا پا گوش بودم. ث
    شب از هول سحر  جان داد  ،
    سرود مست را بانگ عزای صبح  ، پایان داد 
    اذان ، آواز را برچید 
    قبا پوش پریشان حال را دیدم 
     که از خواندن دهان بر بست ومن ، مست سرود 
    لبانم را به اشک وخنده آلودم 
    زمانی ، کوتاه  به پشتش راه پیمودم 
     سپس درگوش او با شیطنت  گفتم :
    نمی دانی   ! کلاغان خبر چین  مژده آوردند 
    که درقلب دیار کافران  انبوه دین داران 
    هزاران شیشه می را  به حوضی سرنگون کردند ( درآن غسل ارتماسی انجام دادند * 
     بهشت عدل اگر خواهی  برو  بیرون ز میخانه 
    که از پشت درت  یکسر  به  دور اندازیم 
    نسیم  عطر گردان را به بوی  زهد بفروشیم 
    شراب ارغوانی  را به حوض کوثر اندازیم 
    سیه مستی که از خمخانه تاریخ میامد ،
    به اغوش  زمان برگشت  ومن ، با گریه خندیدم 
    من آن شب  حافظ جاودانه را در خواب خوش دیدم …… « شادروان نادر نادر پور » از دفتر صبح دروغین  ! « قسمت ستاره دار را خود اضافه کرده ام همان غسل ارتماسی را » !!!
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / چهارشنبه ۱۴ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • فاحشه های سیاسی

    « لب پرچین » 
     سر دسته  فا حشه های سیاسی خود فروخته به عربها و بی بی سکینه ، خائن بالفطره که برای یک پستان وچیزی درون شلوارت  غش میکنی ، نامه اترا یافته ام که به امام فرستادی تو وسایر خودفروشانی که هرکدام یک تریبون ویک دوربین مردم را سرگرم کر ده اید وایرانرا بسوی جنک سوق داده ومیدهی تا قبایی طلایی تر بر پیکر بو گرفته خو بپوشید  جنبش ما ادامه داردا بی آنکه شما راه  وروزنه آنر ا بیابید نام یک یک شما درتاریخ بعنوان خیانتکاران وفتنه گران  ثبت شده است تاریخ ما ازنوع تاریخ نویسی شما وهزار فامیل نیست تاریخ ما پیرامون گرسنگان وبرهنگان وقربانیانی است که شما آ|آنهارا شناسایی کرده وبه قتلگاه میفرستید .
    نامه ترا  که برای امام نوشته ای  آنهم یک صفجه  بزرک وکامل دارم خیلی چیزها دارم که بموقع رو خواهد شد ویک یک شما خود فروشان ونوچه هایتان را شناسای کرده وبمردم بدبخت ایران میشناساند 
    من خیلی از این خود فروشها رادیده ام  مردمی عامی وبدبخت  که قبلا در سر خزینه وحمام  
    پشت قلعه زندگی میکردند امروز دارای چها رتا پنج ویلا در سر تا سر دنیا وبا پاسپورتهای گوناگون دارند  آنها از فروش همسر ودختر ومادر وخواهر خود نیز ابایی ندارند  آنهارا به نمایش میگذارند برای جلب مشتری بیشتر .
    هرگاه نگاهم به تو و آن  قیافه منفور وخنده نکبت بار تو میافتد حال تهوع بمن دست میدهد و نوچه هایت که گرداگرد سر زمینها مشغول نوحه خوانی وسرگرم کردن مردم میباشند . جنگ تا پشت درخانه آمده وتو نامرد بی ناموس هنوز نشسته ای وقصه حسین کرد را برایمان میگویی دوباره خیل جوانان وبچه ها زیر سن مارا بسوی قتلگاهها میبرند تا اربابان شما سیر شوند واستخوانها ی پس مانده را چلوی شما سگهای هار بیاندازند وشما پا چه آنهار لیس بزنید .
    شما از زنان خود فروش وتن فروش فرو مایه ترید وکثیف تر آنها برای سیرکردن شکم خود تن باین ننگ داده اند وشما برای فروش سر زمین ومردم آن وهرچه بیشتر افزودن به دارای هایتان ! شهرت شمارا دیوانه کرده است تو رهبر خانه قلعه خود فروشانی وشاگردان خوبی تربیبت کرده ای روی دست خودت بلند شده اند  اوف برتو نامرد روزگار . 
    عکس شاهنشاه را در آتش میاندازی  وسپس با بیوه او مصاحبه کرده ولاس میزنی واو تا چه حد دیوانه شده که خودرا به دست شماها سپرده است او نیز ازشماهاست با بزرگان مینشیند دنیای دیگری دارد عادت کرده دردام افتاده دیگر رهایی مشگل است ، قربانی داده اما هنوز هم بوی خوش زدگی را به دورن ریه های سیاه  وگبره گرفته اش میفرستد وتو …..نوکر نوکران سر پیشخدمت اربابان بد جوری به ملت ایران ضربه زدی نامرد . 
    پشت شما ر.وزنامه نگاران ورادیو چی ها وسایر رسانه ها غولهای بزرگی خوابیده اند شمارا از جویبار های حقیر صید میکنند ، گنده میکنند ووسپس زمانی که تاریخ مصرفتان تمام شد شمارا به جای اولتان میفرستند . شب درازی در پیش است . ثریا 
    دوشنبه ۱۳ ماه می ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا /
  • خدایان گرسنه اند .

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش
    شب است و بیشه ها  غمگین وخاموشند 
    چراغ  لاله ها  از غم  ، سیه پوشند 
    کبوترهای زخمی  از سموم  گل 
    بدار آویخته  ، مبهوت و بیهوشند 
    صف ارایی جنگی وآماده کردن مردان و جوانان وکودکان  برای قربانی کردن ! وخدایان  که مارا به حقیقت اغوا میکردند  خود درپستوهایشان پنهانند .
    چون  حقیقت آنها برای  ما  نا پیدا ودر پناه خدایان دورغین خویش  مارا نیز بفریب  میفریبند . دروغ زاده خیال است  وهمه این دروغ  را دوست میدارند .
    کجاست آن خدای قدرتمند  که چون یک آهوی تیز پا میدوید بسوی دشت بیکسی ؟  ونمیگذاشت مارا شکار کنند ؟  حال خود خدا شکارچی ماهری شده است  از بام تا شام  مارا درون جنگلهای فریب میدواند  ومیدواند .
    امروز دیگر وجود او  مانند سنگ خارا شده است ودعای سحر خیزان اثری بر این سنگ ندارد حتی تیزاب نیز نمیتواند اورا دوب کند  .
    ما درآستان یک امید بودیم  وآمدن  زمانی را بخود نوید میدادیم  فاحشه های سیاسی برایمان  دوساعت افسانه سرایی میکردند  وما درخواب خوشی فرو میرفتیم ُ ما درخواب رستم را میدیدیم با گرز آتشین وافراسیاب را با تیر وکمان وبهرام گوررا که به شکار گورخر میرفت ،  رستم به خدای دورعین درس اندازه گرفتن را میداد  وباو میاموخت  ما سپاسگذار بودیم .
    حال نه از رستم خبری است ونه از سهراب ونه فراسیاب ونه قصه های شبانه  یک ملت برا ی همه  بی حرمتی و بی فروغی وبی عزتی میگرید ودر عزای تازه ای نشسته است  مادران  لرزان از بیم رفتن نوجوانان به جبهه های جنگ وعبا بدوشان ردا پوشان قدرتمند تر با نعلین باین سو آن سو میروند تا آنهارا به بهشت راهنمایی کنند .
    رستم خوار شد . دیگر افسانه ای نیست ، زیبایی نیست ،  هر چیزی ر ا آنقدر کاویدیم تا  عنصر اصلی خودرا ازدست داد  حال با چاقوی جراحی  باید امعا واحشاء جگر خویش را بیرون فرستاد وجلوی سگهای درنده انداخت تا بخورند وسیرشوند  دیگر نباید از زیبایی نام برد معنایش سخت است ونامفهوم تنها دود خفه کنند نفس های شوم است که بر روی آسمان میچرخد میل دار ند گنجی نهفته را  بشکافند  وبر ویرانه هایش پایکوبی کنند  وجغد ها بر فرازش  با آوای شوم خود  همه را  پراکنده  سازند این کاررا کرده اند همان نعلین وردا وخرقه پوشان ساخت آن سوی آبهای سرد وسرگردان . 
    خدایان گرسنه اند  دیگر حتی خاری در بیابان نیست تا نواله کنند  تنها خار مغیلان است که همیشه دردلهای پاک  میخوابد ومیخزد ومیخراشد .
    امرو ز اشکها نبدیل به خون میشوند  وچکه چکه  درچشمان همه خواهند نشست تاروزیکه خدایان سیرشوند  اشتهای سیری ناپذیری دارند  همه کره خاکی را میخواهند  .
    آن همای گسترده پر افسانه ای در لانه خود جان داد  وما با پرهای بر زمین افناده او  برای خود بالی ساخته ایم برای پروازی دیگر. ث
    پرنده ها ، دراین این شبهای  طولانی 
    میان بیشه ها  ، آرام وخاموشند
    ز رخسار کبود لاله ها پیداست 
    تبر با ساقه ها  ، دیگر هم آغوشند 
    ستاره ها ، دراین فصل ملال آو 
     دوباره  از خیال  شب فراموشند 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » دوشنبه ۱۳ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی ¡!
  • لب پرچین !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش .اسپانیا !
    ——————————————–
    لب پرچین زندگی من است ، همه هستی من است خاطرات بد وخوب من است خاکستری است روی دردهایم  نام واحدی است که به آن داده ام  بیاد « آن روزهای کودکی» که بی خیال پشت دیوار پرچین میدویدم تا درختی را بیابم واز آن  بالا بروم وشکمی سیر میوه بخورم در حالیکه در‌آن سوی پرچین چشمانی مضطرب ونگران وعاشق بمن خیره میشد وچه بسا در دل آرزو میکرد چند گیلاس یا آلو بالو یا یک سیب ویا هلو بسویش پرتاب کنم ، من بی تفاوت میگذشتم باغ متعلق بمن تنها بود ! باغ آنها در آنسوی \پرچین قرار داشت وبزرگترها درانتظار  بزرگ شدن ما بودند !  انسان همیشه به دیدن  یک چهره  خو میگیرد  ونام های گوناگونی به آن میدهد  چهره های گوناگونی از آن میسازد .من هرچه درونم را کاوش میکردم  خبری از یک  عشق نبود  نمیتوانستم عاشق  شوم  من برای عشقبازی  آفریده نشده بودم  محبت ها ودوستی هارا ترجیح میدادم  هزار بار بر یک عشق زودگذر  پر ارزش تر بودند  گاهی  بیاد آن روزهاخنده ام میگیرد وزمانی دلم سخت میگیرد ! تحمل آنرا  نداشتم عروس فلان مالک باقی بمانم  روحم بسوی جاهای دوری پرواز میکرد جاهایی ناشناخته ومرموز . حال گاهی خنده ام میگیرد ا زاینکه  تصور میکنم عاشق  شده ام  وخنده دار  آنکه  تصور کنم  که دراین دنیا مردی عاشق من شده است  من سالهاست که  برای همیشه  با این موضوع  خداحافظی کرده ام .
    حوصله وتحمل هیچ مردی را ندارم  از راه دور دوستی ودوری  .
    امروز که به آن روزهای گذشته مینگرم  ودراین گمان بودم  که مردی را دوست میدارم  ! نه اشتباه میکردم  واز خودم بیزار میشوم  هدایا را پس میدادم ناهار خودرن وتمام شدن نخود نخود هرکس رود خانه خود !  هیچ میل نداشتم تختخوابم را آلوده سازم  ملافه هایم باید بوی خودم رابدهند  ( هنوز هم هنگامیکه بخانه بچه ها میروم ملافه های خودمرا میبردم ) ! خودخواهی بزرگی است ! نه ؟ . من اینم !
    با همسرم دردو تختخواب جدا گانه میخوابیدیم هر کسی ملافه خودرا داشت  وچه بسا او فهمید که من برای مادر بودن بهترم تا معشوق یا عروسکی  که مرا به نمایش بگذارد . نامش هر چه  میخواهد باشد 
    در زندگیم چهره های گوناگونی را دیدم  ونام های گوناگونی را شنیدم  که شمردنی نیستند  همه برایم تجربه هایی آوردند  شگفت آور وگاهی خنده دار  در نهایت همه بیگانه .
    امرو من با حقیقت  یکی شده ایم  هر تجربه ای برایم عادی است  وفورا گم میشود  همه مردم  درپشت این تجربه ها گمشده پنهانند  وگاهی خودرا نیز انکار میکنند  دروغ وفریب  نامی است که برای حقیقت یافته اند ، حقیقت همیشه تلخ وناگوار بوده اما درپس ابرهای پنهان نمیماند مانند انوار خورشید میدرخشد .
    بازی وتصادف نام دیگری است که برای کارهای نامربوط خود یافته اند همه ضد ونقیض  من راه خودمرا میروم راهی صاف ومستقیم  ومیتوانم رو در دروی کسی بایستم ودرچشمانش نگاه کنم وبگویم که از او بیزار م از کارهایت نفرت دارم ویا برعکس کارهای اورا تحسین کنم .
    امروز بیاد آن پسرک همشهری پشت لب پرچین افتادم آیا زنده است یا مرده ودرکجا سیر میکند میدانم از آن باغها ودرختان وجویبارها دیگر خبری نیست ولپ چین ها پر چین شده طبقه طبقه رویم مانند زنان ورقاصه های اسپانیولی رویهم فشرده شده اند شکیل اما خالی .
    روزگار ی هنوز اندازه خودرا نمیدانستم  وخودرا نمیشناختم  هرچیزی را آموختم  با خطر یا بی خطر بسوی تجربه ها رفتم دیگری را به خطر نیانداختم  در میان خطرها اندازه هرکسی  معین میشود  شناخت اندازه ها ! مهم است .
    من خود  امکانات مرا نیز تنگتر کردم  کمتر خطر کردم بیشتر آموختم  وامروز همه را درون یک کاسه جمع کرده ام  تا روزیکه به او ج تنگی ام برسد  ودیگر پس از آن چیزی نباشد تا بیاموزم   ودرآن زمان زندگیم بی خطر خواهد بود  اما اوج فضلیتم بیشتر .
    بگردید واوج فضلیت ومعرفت وحقیقت را بیابید  که نیاز به آزمایش نداشته باشد . 
    زیادی وارد فلسفه شدم  میل داشتم  از آن « لب پرچین » باغ وپسرک همسایه یادی کرده باشم .امروز چشمان منتظرا ورا در نظر آوردم که به من وبه بالای درخت الوبالو ویا گیلاس میچرخید ! کدام یک بالا برویم ‌من زودتر میرفتم همانجا میخوردم ودامنم را \پر میکردم و وا زراهی  دیگر بر میگشتم درحالیکه چشمان منتظر او مرا تعقیب میکرد . چقدر بد بودم ! نه ؟ . « لب پرچین » دنیای دیگری را بیاد من میاورد نه این دنیای الوده ومتعفن را . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . یکشنبه ۱۲ ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • زاد روز

    (لب پرچین ) ثریا ایرانمش /اسپانیا !
    تولدت مبارک بهترینهایم برایت بهترین آرزوهارا دارم .
    —————————————————–
    و…..با نهایت تاسف  روز گذشته بهترین وخوش نام ترین سیاستمدار حزب سو سیالیست  این سر زمین به دیار باقی سفر کرد مراسم با شکوهی برای بدرقه او انجام گرفته است   این سر زمین همه باهم دست در دست یکدیگر دارند اگر چه بظاهر دشمن یکدیگرند اما درمواقعی که باید همه یکی میشوند روانش شاد یادش گرامی . ثریا 
    شتبه یازردهم ماه می ۲۰۱۹میلادی .
  • کجا هستیم ما ؟

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    من نمیتوانم بنویسم که رروز صدها ایمیل برای من میاید ومن به آنها جواب میدهم یا نمیدهم ! 
    داشتم به یک یوتیوپ که پسرم در آمریکا دریک کنفرانس بزرگ ده ها هزار نفری  برای برنامه ای که ساخته بود نمایش میداد وهمه  فریاد میزدند  ما دوستت داریم ! وبرایش کف میزدند دهان خشک خودرا با یک کمی آب تر میکرد ودوباره به گفته هایش ادامه میدا د روی یک چارت بزرگ سه صفحه ای  داشتم خداوندرا سپاسگذار ی میکردم وداشتم  زمین را  میبوسیدم  ……
    چشمم به یک یوتیوب دیگر افتاد که پسری با کمال وقاحت وبا کلمات چندش آوار از اینکه باو تجاوز شده واو هم تلافی را سر دیگری در آورد با جزییات وبردن نام تمام اساففیل !!!  حالم را بهم زد ……
    رفتم به سراغ ایملیهایم که مدتها بود فراموش کرده بودم  به آنها سر بزنم خوب چند تایی را که میشناختم جواب دادم وبقیه را درحال دلیلت کردن بودم که چشمم خورد به کلمه « بانوی عزیز ومحترم و… آنرا نگاه داشتم تا سر فرصت بخوانم وبقیه رابه چاه دلیلت وسپس تراش روانه ساختم . شب گذشته نتواستم بخوابم حال تهوع داشتم  برخاستم ، نشستم ، آب خوردم ، تنها آرزو داشتم تبری دردستم بود وبه سراز تن آن مردی که باعث نوشتن این نامه شده بود جدا میکردم .
    بانوی عزیز ومحترم …..
    با آنکه فیلتر هستید من با فیلتر شکن وگاهی از اینترنت دیگران شمارا دنبال میکنم ، من درایران هستم صاحب چهار فرزند که کوچکترین آنها یکساله است وهنو ز شیر میخورد ….
    بدبختی این است که همسرم نیز به همراه پسر  یک ساله ام نیز شیر مرا میخورد  کاری نمیتواتم بکنم بچه گرسنه میماند مجبور میشوم باو قند داغ یک شیر خشک بدهم ودرهمان حال که همسرم دهانش لبریز از شیر پستان من است به کار دیگری نیز مشغول میشود وبچه در بغل من دچار وحشت وفریاد وگریه را سر میدهد !!! سپس همسرم از جای بر میخیزد ومیگوید ؛
    خوب ! خداوند شما زنهارا برای همین کار آفریده  چه مزه ای داد دهانش را با دست پاک میکند ومیرود تا وعده بعدی که باید به بچه شیر بدهم سینه هایم متورم وباد کرده ودردناکند  شما که میتوانید درخارج بلند گو باشید بنویسید که با ما دراین سر زمین  چه میکنند ومن چگونه میتوانم این راز را به دیگران بگویم وچه کسی فریاد رس من است ؟ او با ولع شیر بچه را مینوشد وبچه گرسنه میماند وو……
    دیگر به بقیه آن ادامه نمیدهم .
    حالم دگر گون است ُ از یک سو آوای طبل جنگ وجغدی که بر فراز سر زمین ما در پرواز است برای تکه تکه کردن آن از یک سو عصبانیت درونی من ازاین خائنین ووطن فروشی نظیر شهرام شارلان وعلیرضا خود فروش ومسعود مزلف وسایر کارکنا بی بی سکینه فارسی وصدای رادیو فردا که چگونه چهل سال مردم را نگاه داشتند  تا امروز واز سوی دیگر این  رفتار جوانان ماست وآن کردار مردان خانواده دار !ْدیگر چیز ی ندارم بنویسم .
    پسر من بدون پدر بزرگ شد با دستهای تهی من وبی پشتوانه معنوی ومالی در غربت وتنهایی وبی کسی امروز برایم غرور آفرین است از شدت شوق به گریه افتادم ونگاهم به جوانی است که درخانواده اش درکنار مادر بزرگش وپسر عمویش ودختر عمویش مشغول سکس های چند جانبی میباشند مادر بزرگ هم خواب است . پایان 
    جمعه دهم ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۰د شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی ! با حال تهوع !
  • تکه تکه .نکته نکته

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————
    یاد آنوقتها بخیر ! دوره زنانه داشتیم ویا دوره زنانه مردانه ! لباسها همه شیک آخرین مدل  ابریشم خام جواهرا ت ساخت جواهر سازی معروف همه با تور چهار هفته چهار شهر !!! دوراروپارا گشته ! وخرید های خوب کرده بودند بنجلهای خیابان آکسفورد  استریت ویا بازارهای روزانه ایتالیا ویا سر گذر چند مغازه  آلمانی و یادست فروشان روی پیاده روی  خیابانهای عریض فرانسه ! با کلی چمدانها وارد میشدند وبعضی ها هم آنهارا درخانه ها میروختند !  موهاهمه مش شده سلمانی رفته ناخنها  همه مانیکور شده  الماسها وزمردها وفیروزها ها ویاقوت کبود بر انگشتان طعنه به تمام دنیا میزد ! خوب !تازه  چه خبر ؟ 
    هیچ !   همه نگاهی بمن میکردند یعنی  ِ ساکت چون درنبود من دستمال دستشان بودم !!! راستی فهمیدی که پیاز چقدر گران شده ؟  برای من که فرقی نمیکند پسر عمو  مدیر کل شهر روستا برایم یک گونی فرستاد یکی هم برای عماد رام !!! باز نگاهها متوجه من میشد  .پس چرا خفه خون گرفتی حرفی نمیزنی ؟ دیگری  جواب میداد ! خوب چیزی نداره ه بگه ! سومی میگفت آخه او که آشپزی بلد نیست  تنها یک سالاد درست میکنه انوقت  شوهر من میگه اگر یک زن میون شماهها هست اونم فلانیه !!! من نمیدانم زن بودش کجاست ؟ نه رب بلده درست کنه ونه غذای درست وحسابی !!! .
    حواس من پی اشعار تازه واز زیر چاپ بیرون آمده نادر پور بود وکتاب تازه ترجمه شده زندگی بتهون وفکر میکردم چگونه خودم را به شهر برسانم واز کتابفروشی آنهارا بخرم ِ حواسم نبود نه به انگشترها ونه به لباسها ونه چرند یات آنها که تنها دور شکم وزیر شکم میگشت  همه ازخانواده های اشراف ¡!!! بودند واشراف زاده !!! مانند ژن های خوب !!!! امروزی .
    خوب امروز هم هرکجا خبری باشد همه از سیاست حرف میزنند بهتر  است درب خانه را ببندم وکسی را راه ندهم واگر هم جایی بروم کاسه آبگوشت را از روی میز بر میدارند مبادا دو قاشق بیشتر نصیب میهمانان شود . فرهنگ پر بار ایرانی !!! 
    حلا همسایه روز گذشته از دختر م سراغ مرا میگفت  مامان سفرند ! نه ! پس چرا صدایی از خانه بلند نمیشود ؟ مامان صبح ناشتایی را میخورد وسپس  یا مینویسد ویا کتاب میخواند  آشپزی هم مختصر میکند ! 
    اوه فکر کردم سفرند !!! 
    بیاد قطه ای افتادم که روی یک کاغذ لای یکی از کتابهای قدیمی ام بود .
    « بانوی عزیز ! 
    همه آن تالارهای  آراسته  وآیینه کاری شده  انباشته از فرشهای ایرانی  ، اشیاء  قدیمی وکاردست  هنرمندان ژاپونی وچینی !  آن همه آثار هنری وتابلوی های گرانقمیت  وگلدانهای ظریف کریستال مملو از گلهای مصنوعی  وآن سنجاق سینه ای که مزین به صدها برلیان و یاقوت وزمرد است که بر سینه زده ای  آن ایینه ای که زیر چهل چراغها  چهره فرسوده ترا  نمایان میکند .
     آن الماسها  وبر لیانها  که بگوش آویخته ای  آن زنجیرهای مزین به جواهرات گوناگون  که بر گردن بسته ای آن مرواریدها درخشانی  که خوشه وار  بر خود آویخته ای  . هیچکدام ! نه هیچکدام ارزش زندگی یکر وز مرا ندارند » !
    وبراستی هم همین گونه است حال میل دارم کمی شله زرد درست کنم اینجا  همه چیز را با سیر مخلوط میکنند ! چطو راست منهم کمی سیر به شله زردم بزنم ؟ هاها ها ! پایان 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » اسپانیا  پنچشنبه نهم  ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !! ث
  • منهم دیده ام …

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
    ——————————————-
    من دیده ام …… زندانهارا وصدها هزا زندانی وفاداررا که  انباشته رویهم درانتظار عقوبتند .
    من دیده ام ، ملتی ستم کشیده ورنج برده زیر یوغ اسارت  بیدادگری  وشادمانی نوکران برای بیگانگان .
    من دیده ام …. سربازان  ومردانی  از جان گذشته  را که از گرسنگی و خشم وبیزاری جان سپرده اند .
    من دیدهام …  ابلیسی را در کسوت یک « زن »  که قربانی میسازد  خدایش را  ، ایمانش را  ، روانش را  بخاطر  حفظ چند نگین وچند دست لباس  وفرمانراوایی   روح شاه خوش باور را با دردهای درونی  فریب داده است .
    من دیده ام … خود  فروشانی را  با خرقه آلوده به  خیانت و  به سیه فام ترین  آلودگیها  که حتی آبهای همه اقیانوسها کره زمین قادر  با شستن آنها نیستند .
    من دیده ام ؛ پسرکی : را که ( ولیعهد میشود) ! .
    من دیده ام مردکی بد نامرا  کع کارش مسموم ساختن  ذهن  ومغز جوانان است  وحکم میراند .
    اوپو زیسون  غافل وفارغ است  ونا پایدار !!!!
    من دیده ام  دین وامیان هارا که متزلزل شده اند  واعتقاد مردم  در معرض هتاکی  ووطن درآستانه  فنا .
    خطر شورش آشکار  به امید یک ( تاج )  فرومایگان  در انتظار  یک میراث نشسته اند  وسر زمین اهوارایی در شرف نابودی  .
    وآیا … سلطنت خداوند هم در زوایای این حاکمین  فرو افتاده است ؟!.
    ( برداشتی  از یک ترانه ) !
    هر صبح که چشمم به روشنایی آفتاب میخورد تصویر آنرا درون لیوانی میکارم  چرا که ر.وی تاریکی ها ایستاده ام  نه من  ، همه دنیا  یکجا روی یک نخ  روی یک پل معلق ایستاده است .
    نه پاهایش به جلو میرود ونه میتواند به عقب برگردد.
    نمیدانم آفتاب بعدی چه زمانی  جهان بخش همه زمانه خواهد شد  وچه موقع میتوان خدارا درآسمانها دید ؟
    در راه رفتنهایمان همیشه  یک پایمان سست وروی تیغه شب ایستاده است وپای دیگرمان به آهستگی  جلو میرود  آنهم درلحظه ای کوتاه .
    دیر زمانی است که دیگر گامی برنداشته ام ودرجای خود نشسته  ودر راهی که میروم درجا میزنم  دیگر کسی نیست تا باو امید ببندم ویا بدانم پشتوانه هستی ما خواهد شد .
    همه رفتند وما تنها ماندیم امروز نیمی دیگر در راه رفتند باید خودرا برای سوگواری آماده سازیم .
    ابلیس همچنان درلباس حریرخود راه میرود  برایش طلوع ووغروب فرقی ندارد .
    دیگر اندیشه ای در سر نیست ودیگر نوشتاری دردست نیست هرچه هست انبار شده افکارم وذهن که کم کم موریانه خواهد گذاشت .
    چرا خرد ودانش خامو ش است  وآفتاب کم کم پشت ابرهای سیاه ودودهای آلوده به سم پنهان خواهد شد میتوان نگاه را به دور دستها انداخت وبیاد پستان دایه آ بنبات چوبی را مکید ودرون گودالها پنهان شد .
    نه عاقبت  ونه غایت این کار معلوم نیست  باید  به کف دستهایم بنگرم به خطوط درهم برهم آن  وبه پنجره اطاقم که هر صبح آفتاب طلوع میکند ومن میدانم روزی دیگر زنده ام .پایان 
    ثریا ایراتمنش . « لب پرچین » هشتم   ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۸/ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • کجا فرو شدیم ..

    « لب پرچین » ثرا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————
    اگر هنوز مشتاقی که دوستت بدارم ، 
    روزهای جوان عشقم را بمن باز گردان ، 
    کاری کن  که فروغ سپیده دم  آسمان ،
    جای خاموشی  پرتو خورشید را بگیرد …….« ولتر « 
    امروز برای همه این حرفها وگفتار ها دیر است ، بسیار هم دیر است ، باید به تماشای رژه ناوگانهای نشست وبه تماشای ارتشی که از بیخ وبن بی پایه است وبی اساس  .
    آیا خبر آنر نشنیده  اید  ، آنها که خدای خودرا دارند وبرایش خانه خریده اند  وما که خدایمان بی نام است  نمیتوانیم  با نام او همه چیز را بیازاماییم ویا شروع کنیم  نام خدای ما « عشق » بود که اورا کشتند .
    وآغاز تاریکی ها شروع شد  خودشان درتاریکی ها گم شدند  با خدای خوبشان  وابر سیاهی که  آسمان را پوشاند . 
    نه آغازی بود نه سر انجامی  روشن  هنوز آنهاهمه چیز ها را در کشتار  ودر انتهای نام خدایشان میجویند  درحالیکه ریشه هایشان درتاریکی است  آنها نه زمین دارند  ونه کشت  تا در اعماق آن  ریشه داونیده  وتاریکی هارا  ا ز روحشان بزدایند .
    خدای ما نه پیکر داشت ونه نقشی بیادگار گذاشت  ونه کاری کرد که بت شکنان اورا بشکنند  تنها درهنگامه کش مکش ها  نقش اورا از ضمیر ما پاک کردند  ونام او از  زهدان پیکرمادر وپدر وبرادر  ومعشوق وعاشق  زدودند  وهمه چیز را انکار کردند  وعشق ساعتی شد ! 
    حال دربن هر گیاه هرزه ای  خدایی میروید  نه انسانی  آنها دیگر احتیاج به پیامبر بت شکن ندارند  چرا که خودرا شکستند وخدایاشان را نیز .
    خدای بی نام ما در اعماق وجودمان ریشه کرد وسر نا پای ما  را لذت بخشید هر چیزی با نام او شروع وبا نام او پایان میبافت  اونه چیزی را امضاء  میکند ونه اعتبار  بانکی میدهد  او خود نهایت است  نه غایت  وکمتر کسی مانند او شد  تنها آزدی خودرا گم کردند .
    حال دیگر نمیتوان به آنچه که نامی ندارد بسنده کرد  نه نقشی ونه پیکری  نه داراست ونه ندار تنها به بعضی از بندگانش لطف زیادی دارد وبعضی هار امیکشد  او همیشه آواره وبی کس است . وگاهی در پستوهای پنهانی فرمانی صادر میکند هوس آتش بازی به سرش میزند ومیل دارد دنیایی که ساخته ویران کند واز نو بسازد بردگانش بی سوادند وبی شعور وخالی از مهر خداوندی . هر فرمانی را باید کس دیگر امضاء کند  ودیگری به مورد اجرا دربیاورد .
     امروز با نام خدا روز پرهیز  وامساک شروع میشود آیا همه شما بی گناهید ؟‌ هر ستایشی بوی گند خود ستایی میدهد  وهر کسی خود میداند که درکنج دلش چه نشسته است .
    ………
    این یک امریست طبیعی  که هرانسانی دوبار میمیرد  ، یکبار  هنگامیکه شراره عشق دردلش فروزان نیست  وخاموش میشود وآن مرگ با درد و رنج همراه  است .
    ودیگر روزی  که بی هراس  پای به آستان گور  میگذارد …..« ولتر  » خطاب به مارکیز  دو شاتله » دلدار ابدی او ..
    پایان 
     ثریا ایراتمنش « لب پرچین » اسپانیا /هفتم ماه می ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۷ اردیبهشت  ۱۳۹۸ خورشیدی !.