Category: General

  • خیال بافی !

    دیگر نمیخواهم  که دراین پرده ی رنگ
    نقش آفرین  سرگذشت خویش باشم 
    امروز دراین خیال بودم که داستان بنویسم  اما همه داستهانها درون دفترچه ها مدفونند وپنهان !دیگر حوصله ندارم یک داستان خیالی را بنویسم  امروز با مردمی بی شکل  بی قواره  که مانند ژله لرزان وگاهی جا خالی میکنند ، روبرو هستم .
    چه میتوان کرد ؟  امروز هر اندیشه وهر فکری وهر نجابتی  وهر نیرویی  ناگهان ناپدیدمیشود  درست مانند آنکه تکه سنگی را درمیان یک برکه گوگرد رها کنی !  گاهی چند چین روی آن برکه میلرزد وتمام میشود .
    این مردم را نه میتوان دشمن خطاب کرد ونه دوست  اما ایکاش دشمن بودند  ویا مردمی بودند  که جایی برای دوستی نداشتند  وآن نیرومندی وخرد را نیز از زندگیشان  برده اند  تنها برای  دشمنی آفریده شده اند 
    هرچیزی را که میگویی یک یا چند ناسزا نثارت میکنند  نه برای  امیال راستین  ونه برای بی ایمانی درهر زمینه ای هیچ نیرویی باطنی ندارند  امروز خواه در زمینه هنر ویا سیاست  یا درزندگی روزانه  نیروهایشان بیهوده مصرف میشود .
     دین کهن سازان نیز درهیچ موردی کار گر نیست نه تاریخ گذشته ونه گفته های بزرگان تنها راه خودرا میروند گاهی بخود رنگی میزنند وماسکی میگذارند  تا با بند وبستهای تهوع آور  درجهت منافع خود کاری انجام دهند  آن ایده آلیسم قدیمی بکلی مرد  وآن کوششی که برای درستی وراستی  میشد ناگهان از میان رفت وامروز من بیاد آن فیلم معروف زندگی نرون افتادم  ، نه دنیا فرقی نکرده است مردم عوض میشوند و مکان وما اسیر زمانیم .
    با درگرگونی که در سر زمین ما رخ داد گویی یک ویروس ویا یک بیماری  همه گیر  دردناکتر ازیک طاعون  برهمه خاور میانه  رسوب کرد وکم کم اروپای ضغیر وکبیر را نیز  آلوده  ساخت .
    زمانی که مرد اول جهان ریاست جمهور سخن میراند وهمه هورا میکشند وهای های میکنند بیاد نرون میافتم که آیا درمقابل انسانهای واقعی انگشت خودرا رو به پایین میفرستد ویا به بالا ! روزی آن سر زمین آمال  وایده آل بشریت بود ان اینک هم خود شکست خورده وهم دیگرانرا شکست داده است  امروز به درستی نمیدانم کدام سر زمین قدرت بیشتری دارد ؟ وتنها میدانم که یکنوع جهان پرستی درمیان مردم رواج یافته  ومیهن پرستی وستایش خاک وزادگاه یکنوع ضعف بشمار میرود  آنهم برای خیال بافی ها ونوستالوژی ها .
    امروز مردم دورخودشان میچرخند ودر دنیای خیال مشغول چرا هستند شعار حقوق بشر تنها درهمان محوطه وچهار دیورای سالن کنفرانس مطرح میشود تنها حقوق گزافی به کارکنان آن پرداخته میشود وبرای تحقیر سر زمینهای دیگر استادانه کار میکنند .
    زادگاه من درجنوب سر زمینم بود  بالاتر از کویر ، کویر زیر پاهایم بود آن مادر بخشنده ودارا وپر بار  میل داشت که سر نوشت خویش را خود تعیین کند  او در بخشندگی خستی بخرج نمیداد معادن زیادی زیر |آن خفته بودند ، در موهبت های خود  موجودات خوش ترکیبی را  میساخت  که پیکرشان برای  شکفته شدن درآفتاب  ساخته وپرداخته شده بود کوهستانهای بلندی داشت ودشتهای فراوان ومردمش مانند  همان کویر تشنه پر طاقت بودند تنها به پرستش آب / خاک / وخورشید میپرداختند خورشید خدای واقعی آنها بود که درشعله های آتش بر افروخته جان میگرفت .
    با آمدن دزدان وتجاوزگران از دیار بکر وعمر وعثمان همه چیز زیر روشد شاهان همه دست به کشتارهای فراوان میزدند وسر انجام دراین روزهای آخر آن سر زمین پاک ودست نخورده که مانند دختران  زیبایش باکره بود به دست عده متجاوز نابود شد ، معادن بر باد رفت ابهای ذخیره تمام شدند وخاک توبره شده به صحرای کربلا رفت مردمش ؟ اما درسکوت جان دادند ویا میدهند دیگر حتی فریب آن آتش پرستانرا نیز نمیخورند دردرون خود نیرویی یافته ان وبا کمک آن نیرو بر همه چیزهایی که ممکن است سد راهش باشند نبرد میکند .
    مرحوم رضا شاه کبیر تنها سه شب در آنجا اقامت کرد واز آنجا به زاهدان وسپس برای ابد به تبعید رفت
     آرزو داشت درهمان خاک بماند .
    قبل از آنکه با مادر محمد رضا شاه عروسی کند در همان دهکده شمال وزادگاهش با زنی ازدواج کرد وصاحب پسری شد وخود وارد دسته قزاقان وسپس رفت تا جاییکه تاج را بر سرنها د.
    آن زن وآن پسر فراموش شدند وآن پسر با همان چهره وهمان قامت وهمان چشمان تیز وبراق اما بیمار ومعتاد وارد شهر ما شد وپدرمن اورا بخانه آورد پنهانی برایش تدارک همه چیز دید درها را بست فردا او رفت معلوم نشد به کجا وپدر بما گفت این برادر ناتنی شاه جوان است  نام او نیز رضا بود .
    اینهارا درکودکی بچشم دیده ام با آنکه سه یا چهار سال بیشتر نداشتم اما ذهنم کار میکرد وحافظه ام مرتب مانند یک ماشین خودکار همه چیز هارا ضبط مینمود متاسفانه امروز شاهدی براین ادعا ندارم .
    امروز ار روبرو شدن با حقاقیق فراریند  از جنبه معنوی به انسانها فراریند  عاجزند ، کورند ،  همه جا همان ترسوها  همان فقدان مردانگی  وهمان شور وشر هیچان بیهوده وبی بنیاد  همان شکوه پر زر وزیور که به نمایش گذارده میشود  خوداه در نماد میهن پرستی ویا در باده پرستی  برایشان یکسان است مذهب در ردیف همان میخانه ها جای دارد  برای جام شراب نیز سرود میخوانند. ! ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۱۹ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی !.
    ——————————————————————
  • فضیلت .

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    ای باغ  ناز کودکی  ، ای آرزو ی رام 
    شعرم ز عمر رفته  غم آگین حکایتی 
    در چشم تو نجابت پنهان  پرستش است 
    دردا  که هر حکایتی  اکنون شکایتی است …….« پرویز خائفی )
    ما نمیدانیم معمای  فضیلت چیست هیچگاه هم در صدد معنای واقعی آن بر نیامدیم هیمنقدر که استاد خوب درس میداد ویا معلم خوب دیکته میگفت اورا صاحب فضیلت  مینا میدیم  هیچگاه بما یاد نداندند  که درکار دیگران دخالت نکنیم ودر جستجوی ارزش های  او بر نیاییم وانسانهارا هماگونه که هستند بپذیریم اگر این بود دنیا بهشتی بود ! .
     دلیلی ندارد  که آن  انسانی  سفاهت دارد یا بلاهت ویا غمگین است  آرزو کند که همه  مانند او باشند اگر به دنبال تقدس میرود نباید به زور دیگری را به دنبال خود بکشند ( مگر درمواردی که مزدی در کار باشد)  قضیلت  باید چهره ای  سعادتبار  داشته  باشد  بی آزار وبی تکلف  امروز این لحن پرهیاهو بین مردم سر زمینها  این سختگیری ها بشیوه معلمین مکتبها این بخث های بیهوده  این مجادلات  زننده  وبچگانه  این سر وصدا ها  این بی ظرافتی درکلام وگفتار   در این  زندگی امروزه عاری از زیبایی  ونا فهمی وپر غرور   هر آنچه را که هست نابود میسازد  این بدبینیهای فرو مایه  از یک زندگی آرام یک دنیایی لبریز از خشم میافریند  اینها هم اصول بی اخلاق  وبی علمی وبی کفایتی  اشخاصی را میرساند که کمتر از درک آنچه بر آنها رفته باخبرند  حقیر شمردن دیگران  را آسانتر کرده است  همه این اصول  اخلاقی وعظمت  دور از سعادت وخوشی  وزیبایی بین این تازه به دوران رسیده ها  نفرت انگیز وزیان بخش است  ونشان میدهد که تاچه حد از فضیلت انسانی به دورند .
    مردم بینوا وگرسنه ونادار وفقیر به همین گونه بوده اند  آنها گناهی ندارند  گناه از زندگی  ناخوشایند اطرافیانشان  وبی پروایی  رفتار واندیشه هایشان  سرچشمه گرفته  وبی ریختشان کرده است  اما نه به آن بدبختی که به یکباره فرو ریزد  بدبختی درمیان بدبخیتها ی دیگر زاده میشود  وآن حقیر ذره ذره  قطر های روزانه اولین  روز زندگی را میچشد  او نمیداند که هنوز باید ودارد دنیایی شود که لبریز از چیزهایی گوناگون است باید تسلیم اراده دیگران باشد  هر بیچاره ای قصد آزار دیگری را ندارد مگر آتکه ذاتا نا دان واحمق به دنیا آمده باشد ، حال با این کیفت واشخاص تازه وورود عده ای ناشناس بر سر زمین ما  همه آن روزهارا به یکباره درکام میکشد  وتازه میفهیم که در بین چه اشخاصی میزیستم ودرگام دوستی وصفا وعشق جانمان لبریز از گرمای وجود  خود بود  وچه جای بدبختی بزرگی است  که ناگهان این پوشش این روکش را باد میبرد  وچهره خشن وبیرحم آنها هویدا میشود  وآن گنج های  راستین  وپنهانی  مردان قهرمان زنان بزرگ  بیصدا  درذخیره های خود گم میشوند  .
    سراسر نیروی یک ملت  شیره پروده گان آینده است وما آینده ای نخواهیم داشت حد اقل تا پانصد دیگر .
    منتقدی  که با سماجت میکوشد  تا دیگران را واندیشه های بزرگرا  تا حدود قد وقامت پست خود پیایین بیاورد .
    نه این نامش فضیلت نیست بلکه کثافت است .
    بعضی از شبهای شنبه ودوشنبه من یک برنامه از یک مردی  مسن ودنیا دیده را میبینم گاهی خوب است وزمانی واقعا دلخراش شب گذشته نمیدانم چه بر او گذشته بود که همهرا بباد ناسزا گرفت آرامشی دراو نیست حکایت از بیماری درونی وناخوشی میکند . اگر میدانی که طرفداران تو نخبه نیستند وترا درک نمیکنند غیر از چند زن ! خوب رها کن همه اعصاب خودت را زیر فشار مگذار وهم دیگران را مایوس مکن ، این نامش فضیلت انسانی  نیست یکنوع سر کشی  ویا خشونت ناهموار است . ث
    پایان 
    زان نعره های دل انگیر  تند پوی 
    رنجی نماند وعهد  بجا ماند و بار درد
    زان رنگ رنگ شعله ای  رقصان آرو 
    خاکستریست مانده  به ویران اجاق سرد 
    ثر یا ایرانمنش . اسپانیا . ۱۸ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی !.
  • قانون خدا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    و…. چه قانون ظالمانه ای ! : 
    « ای شماییکه   باید رنج بکشید  وبمیرید ، رنج بکشید ! کسی برای خوشبخت بودن  زندگی نمیکند برای آن زندگی میکمد   که قانون (مرا)  به سرانجام برساند ،  رنج بیشتر  …بمیر ولی آن باش  که باید باشی « انسان !» بر گرفته از یک نوشته : رومن رولان  نویسنده نامی فرانسه !.
    آری ، به یکباره همه چیز فروریخت  پایه همه نوع آن ساخته ها وما چه بدبخت شدیم حتی در ظلمت شبانه غربت  هرچه را ساخته بودیم  به غنیمت بردند  دیگر شعور وعقل  به هیچکاری نمی آید وتاریخ مصرف آن  تما م شده است .
    حال میبینی  که هیچ نمیدانستی ، هیچ نمیدیدی ، درون حجابی  از پندارهای نیک  ونزدیک به فریب میزیستی بین تصور  ودرد موجودی که خون خودش را  مینوشد برای درمان  بین تو وآنها هیچ ارتباطی وجود ندارد  میان اندیشه مرگ  وتشنجات  تن وجان دست وپای میزنی  دربرابر این موجودات  بینوای ساختگی – مقوایی که همه تلاش بیهوده دارند برای آنکه ثابت بمانند وخود وزندگیشان درامان .
    آنهم یک زندیگ که درحال پوسیدن است .
    خودرا پنهان کردی در میان این گفتارها  ومیپنداشتی درکنار این  عروسکهای بی کار وبیجان  تو نیز جایی داری اما از ( اهمیت اجتماعی) بیخبر بودی  ! نه چیزی نبود غیر از یک فریب  از آن پس یاد گرفتی  که بدانی  زندگی یک مبارزه  دائم است بر ضد سرنوشت خونخواری که میل نداشتی  بر تو چیره شود  ودرهمان حال فهمیدی که سرنوشت از تو قویتراست .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / دوشنبه .۱۷ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی . 
  • اگر ودیگر هیچ ÷

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا
    بر ما اگر ببخشی وقت است وقت یارا
     چون رحمت تو افزون شود ز عذر خواهی 
    هر چند بیگناهیم  ، عذر آوریم گناه را 
    در گذرگاه زندگی پر فراز ونشیب  ودر تمام شادی های زود گذر  ما نباید دشمنان خودرا از یاد ببریم وآنهارا فراموش کنیم مااگر پایمال شدیم  مقصرآ ‌نها بودند  حال اگر آنها پایمال شوند ما باید مقصر باشیم  اما بدانیم که تقصیری از ما سر نزده است .
    تنها میتوانم بنویسم که هستند کسانی  که ما نباید بسلامی آنها چیزی بنوشیم !
    امروز در این فکر بودم که ؛ ناپلئون بوناپارته » به سرنوشت اعتقاد داشت ومیگفت تاج شاهی روی زمین افتاده من خم خواهم شد وآنرا برمیدارم وبر سر میگذارم ! این عمل را انجام داد بهر روی بین اطرافیان او نیز خیانتکارانی بودند که هنوز دربار آلوده لویی را بیشتر میپسندیدند  نا پلئون یک چرخ روی دنیا زد ودریک جزیره جان داد از جزیره ای در این سوی آبها به جزیره دیگر در آن سوی آبها رفت ! 
    این سرنوشت او بود اما نامش باقیست چرا که فرانسه را ساخت .
    از خاتواده تزارها چقدر باقی مانده ؟ هیچ چند دیکاتور آمدند کشتند ، بردند ، وخوردند بعهد هم رفتند وامروز تنها یک دیکاتور مادام العمر دارند ! که به طلا عشق میورد .
    امروز ما دریک بلای آسمانی گیر افتاده ایم ، نه روی زمین هستیم ونه در آسمان مانند پرندگان پرواز میکنیم  واین همان چیزی است که روزی شاعران ظریف پرداز ما  با انگشتان آلوده شان  نوشتند  وبر آن نامی نهادند ! عشق را کشتند ُ سازهارا خاموش کردند  وچنان بحران هولناکی بر ان سر زمین فرود آمد که حتی زمین ها نیز شکاف برداشتند همه چیز درحال ویرانی واز بین رفتن است  با این طوفان عظیم  در شرف نابودی   است حال آنکه هنوز ما درتشنجات  رنج وشادی وبین تاج وریاست درجا میزنیم ایمان واندیشه وخرد را بر باد دادیم  وبر این باوریم که دوباره همه چیز از نو شروع خواهد شد اما تنها یک دیوانه میتواند فکر کند که چگونه میتوان مغزهای پوسیده ولبریز از خرافات ومهملات پاکیزه ساخت وبجای آنها تخم خرد را کاشت ؟! کسانیکه  به چند متر پارچه سبز دور یک  چهار دیواری آهنی خالی میگردند وبرای نیازهای خود میگریند آنهارا چگونه باید ودار کرد که این درون خالیست ، چیزی نیست ، کسی نیست به درونتان  سفر کنید آنجا اورا خواهید یافت نه درآن بارگاه عظیم شیطانی . قرنها باید بگذرد نسلها باید فنا گردند اگر زمینی باقی ماند واگر انسانی روی آن یافته شد شاید دوباره بتوان دیواری کشید وزمینی را شخم زد  .
    درمن هیچگونه نیروز مبارزه ای وجود ندارد برای کی ؟ برای  چی ؟  چیزی وکسی نیست که بتوانم بر آن چنگ بیاندازم  مقابله با هجوم  آشوبها ودشمنان  ، نه هیچ پلی نیست که من بتوانم به راحتی  با افکارم از روی آن عبور نمایم .
    این زره ها ، این دیوارها  همه درونشان خالی وبرهنه است  تنها موریانه ها وخزندگان سمی در آن میلولند وما چگونه میتوانیم ازیک جسد پوسیده بخواهیم بیماری مارا / فرزند مارا / جنگها را / متوقف کند ؟!.
    چندی پیش جوابی به یکی از فالورهای مثلا روشن فکر ایستاگرامم در یک خط نوشتم با کمال بی ادبی بمن مینویسد با من کتابی حرف مزن وکتابی ننویس  اورا از روی صفحه پاک کردم وتازه فهمیدم که این مردم حتی معنی کلام را نیز نمیفهمند همانگونه که حرف میزنند به همان گونه  مینویسند .
    حال همه مانند جسد های متحرک دور خود میچرخند  ویا دراطاق تاریکشان  دراز کشیده  میان موروملخ ها  گاهی سر به طغیان بر میدارند یا درپی فرار به سر زمین دیگر میباشند ، با چه پشتوانه ای ؟آنقدر گیج ومنگی که حتی معنای درودرا نیز نمیدانند چیست . 
    معنای زنذگی وسر نوشت ما دچار ویرانی شده  گاهی میجوشد وزمانی کف میکند وسپس خاموش میشود  همه چیز از هم گسیخته  وبسیاری  چیز ها گم شده اند حتی دردنیا نیز تعداد ی از درختان وگلها نیز گم شدند میوهای خوب فراموش شدند بجایش میوهای جنگلی را با هورمون بزرگ کرده بما میخورانند .
    امروز از خود میپرسیدم که چه رابطه ای بین این مردم   ، این موجودات  ومن هست ؟ ! جوابی نیافتم .
    پایان
    گرد بادم  ، سرنوشت من  همان آوارگی است 
    کی برای  این سرنوشت  شوریده سامان خواستم ؟ 
    شعله برقی شد و درخرمن  جانم گرفت 
    قطره اشکی  که از ابر بهاران خواستم 
    دیگر از آشفتگیها میگریزم  همچو موج 
    من که دردریای دل  پیوسته طوفان خواستم !
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / ۱۶ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی —
    ————————————————————
  • پرسجو

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    —————————————-
    یک چند  پی زینت وزیور گشتم 
    یک چند  پی دانش و.دفتر گشتم 
    چون فارغ  ازاین جهان ابتر گشتم
    دست از همه شستم و، قلندر گشتم 
    ———-
    وباید دست از همه شست  بعضی از روزها گویی از آسمان برای یک انسان همه گونه نوازش های میرسد ! این نوازشها بیشتر تلخند تا شیرین .  روز گذشته کنترل خودرا ازدست دادم واعصابم کشیده شد مردی گریست که من همیشه بقدرت کلام وگفته او احترام میگذاشتم کاری به نحوه واعتقادات  او نداشتم چون درهیچ گروه ودسته ای خودرا وارد نساخته ام نه چندان شم سیاسی خوبی دارم ونه میتوانم مانند دیگران خودرا به شیرینی عرضه کنم « خودم» هستم یا بد یا خوب اما دستهایم پاک / روحم خالی از هر  آلودگی وپیکرم بیمار ! بنا باین دراین اجتماع بزرگ وسر شناس مردم سر زمینم نه احترامی دارم ونه دلخوشی را که احترام را باید با پول خرید ، اجتماع کاری ندارد که تو چه بودی وچه کردی درحال حاضر اندوخته تو چیست وارقام بانکی تو چند رقمی است وآیا خانه ازخود توست ؟ وآیا چند فلات درکدام کشورها داری ؟ مهم نیست چگونه آنهار ابه دست آورده ای مهم این که تو ـ دارا – هستی وباعث افتخار !!
    نه من صاحب هیچ یک ا زاین توصیفهای بالا نیستم همه عمرم کار کردم آنهم کار شر افتمندانه فاحشه های رسمی با پولهای  متعفن خود خانه وزمین خریدند وببرکت آن شوهری را نیز درکنارشا ن نشاند وهمه لکه های ننگ گذشته شسته وپاک شد من دل سپر دم بیک موجود مفلوک وبیچاره که خود او خودش را نمیشناخت وهمه چیز را باختم / حال بازنده منم چون او درخاک خفته است  انسان بازنده حق حیات ندارد حق اظهار وجود ندارد حق ندارد حتی برای سرز مینش بگرید حتی برای آدمهای بیچاره بگرید نه کسیکه صاحب مزایای بالا نیست هر آشغالی از گوشه وکنار اول بتو احترام میگذارد بعد از آن ترا میرساند به کف بیابان وخارهای مغیلان چر ا که به درخواست آنها ترتیب اثر ندادی .
    امروز چندان خوب نیستم باخودم فکر میکردم در سال هشتاد در شهر کمبریج من بزرگترین وخطرناکترین عمل جراحی را به عمل آوردم وتا دالان مرگ رفتم اما طبیب کوشش کرد تا مرا زنده نگاهدارد ! آنروز ها مسئولیت داشتم اطرافم را بانوان وآقایان متشخص !!! گرفته بودند ! اما امروز دیگر کاری ندارم وحال از یک بیماری مرموز یک موجود ناشناخته که دردرونم زیست میکند وحشت دارم از بیمارستانها وحشت میکنم از دکترهای گوناگون نفهم خسته شده ام  کسی هم درآن بالاها ویا روی زمین یا دراطاق خوابم نیست تا باو متوسل شوم برای شناسایی خدا هم باید پولی پرداخت کرد !
    لاجرم خودرا با بیگانگان مشغول میدارم وناگهان چنان سیلی سختی در گوشم مینشیند که تا مدتی گیجم ، آیا این همان آدم بود ؟ انسانها چه زود تغییر میکنند وچه زود شخصیت ذاتی خودرا نشان میدهند  باز گشتم بسوی همان دفتر وکتاب وهمان زمان دورودراز  دیگر برایم نه سیاست مهم است نه گردش دوران ونه اینکه چه کسی حاکم خواهد شد برایم مهم است که دررختخواب خود جان بدهم نه درملافه های بیما رستان .
    دیگر  هیچ چیز برایم مهم نیست . هیچ کس وهیچ جا !
     خودرا زده ام به بیخیالی آنمرد که گریست درجای خوبی زندگی میکند / معروف است دکترهای خوبی دست درکار سلامتی او دارند من دراین ده کوره که روزی خیاررا بجای کدو سرخ میکردند وکارد نوک تیز پنیر خوری را روی میزشان میگذاشتند  بجا ی درپاکت باز کنی وتنها صندلی ریاست برایشان مهم است ودزدی وبردن وخوردن یعنی همان برادر دوقلوی سر  زمین اهورایی خودم میباشد ، نه توقعی از  اینها هم ندارم اینجا تنها شغلی که بوده ماهیگری وزنان بافنده ودوزنده ناگهان تبدیل شده به یک کشور اروپایی حال نه خودشان هستند ونه کسی آنهارا قبول دارد اکثر طبیبان از کشورهای امریکای جنوبی باینسو میایند بی تجربه بی آنکه تعلیم دیده باشنذ با گذراندن  چند ماه دریک مرکز آموزشی طبیب میشوند ویا اگر کمی چیزی بارشان باشد فورا خودرا به ورزشگاهها میرسانند وطبیب ورزشکارن میشوند سهم زیادی تری دریافت میکنند . 
    با این تفاصیل دیگر امیدی به زندگی نیست ، امیدی به آینده نیست وامیدی باینکه کسی درب خانهرا بکوبد وبا تو  یک چای بنوشد نیست ،  خانه ات کوجک است قصر نیست ! مبلمانت استیل نیستد !!! وظروفت از نقره ساخته نشده ! اتومبیلت چندان معروف نیست تنها یک چهار چرخه است که تر ا جا بجا میکند ودخترک را تا یکصد وچهل کیلو متری به دفترش میرساند . نه همه رفتند با باد همسفر شدندوبخودشان اجازه میدهند تا هر غلطی که می خواهند بکنند من نه فحاشی میدانم ونه کلمات زشت وموهنرا بلدم تنها ( یک انسانم ) با تمام خصوصیات یک انسان .ث
    گفت « عالم که هر ذره شکافت 
    وندر دل او  هزار خورشید بتافت 
    شاید که بود  آگه  از این سر  ، دیدم 
    او خود بکمال  ذره ای راه یافت 
    پایان  این دلنوشته .
    شنبه ۱۶/ ۶/۲۰۱۹ میلادی /
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
  • شاعران گذشته !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    یارب  ، مردی که رهنما مردی  نیست 
    صد راه وزهیچ رهگذر گردی نیست 
    هرکس برهی  جهانده اسب  اوهام 
    در پهنه  اندیشه ، هماوردی نیست 
    کتابهای جیبی شاعران متعهد وانقلابی وچهگوارایی واستالینی را درون یک بسته بندی محکم بسته ام برای روزهای آینده ؛ اگر آینده ای وجود داشت ؛  ودراین فکرم که آیا هیچکدام از آنها به فعلات ومفاهیم واوزان عروضی شعر توجهی داشته اند یا مانند پیشوایشان جناب نیما قلم را به دست احساسات روزانه خود سپرده در یک برهه از بیخبری ناشی از مواد ومستی چیزکی  بنام شعر نو سر هم کرده و آنهارا به دست چاپگرها داده  درنسخه ها جیبی ومقوایی که  در سر هر کوی وبازار بفروش میرسید  دکتر حمیدی شیرازی  فراموش شد ، دکتر خانلری بکلی از میدان بیرون شد ، شاعر گرانمایه ما نادر نادر پور خودرا در گوشه عزلتی  پنهان ساخت  استاد ومعلم همه آنها با پول دربار رفت تا مغزش را عمل کند هنگامیکه برگشت گویا درون مغزش را پاک خالی کرده یک روبات کار گذاشته بودند بر ضد  ، همه برخاست جوانان ما هم تنها بت پرستی  را میدانستند میدانند وهنوز هم دنباله روی اشخاصی هستند که پهن بارشان نیست  سیمین بگوشه خزید لعبت والا قلم ودفتر به کناری نهاد فروغ به زیرخاک رفت پروین اعتصامی مد نبود اما جناب دکتر رحیمی که  با یک سروده چند صحه ای میفرمودند ( ای سیاهروی ترین امپراطور ان ) !!!  سر دسته وگل سر سبد شدند !انگار که همه امپراطوران بیگناه واز اصحاب پیامبران دورغین بودند حال کجایید تا ثمره این بافته هار اببینید؟ حال کجاییدتا گرسنگی وفقر وبیجارگی وخیابان  خوابی تجاوز به مال وونامو س مردم را  که شما زیر دیگ آنهار اروشن ساختید ، ببینید؟ کجائید تا درون  زندانهارا ببیند که چگونه جوانان به دست مشتی معتاد وآدمکش حرفه ای که به عمد آنهارا  هم بند زندانی میکنند تا یکدیگر ا ویا شخص بیگاهی را بجرم واهی زندانی شده بکشند روزی آه وفغان این مادران  داغدار دامن آلوده شما وخانواده تانرا خواهد گرفت .
    وامروز در فضای مجازی  ظهور مردانی  دانا ویا نادان ویا آبشوگر وشارلاتان چهل سال است که همه را سرگرم ساخته اند نسلی سوخت ونابود شد وما پیر شدیم ودرحسرت همان دود برگهای خشکیده ماندیم .ما نیز در آتش درون سوختیم .  
    ولیعهد ما دریک بیمارستان دولتی در جنوب شهر به دنیا آمد وبچه یک  جنوب شهری ومعلوم الحال بچه اش را برده درکانادا به دنیا بیا.ورد !!!بهشت دزدان وآدمکشان حرفه ای . دفتر زمانه این گونه ورق میخورد ! 
    جناب شاملو وآن مردک دیوانه  جلال ال احمد هنوز خدایگان این بت پرستانند وستایش وپرستش میشوند .وهنوز ضحاک ماردوش بر تخت نشسته معلوم نیست چه آیه هایی  را میخواند که همه مردم  درخواب وبیهوشی فرو رفته اند ؟  وبه تازگی  مردکی دهاتی با لهجه شهرستانی بوشهر ی یا نمیدانم کدام شهرستان با یک لپ تاب پیدا شده لباس همگرایی ملی گرایی را پوشیده دنبال خاندان پهلوی است ومیل دارد همه را ( کشیده ) بزند مشتی الاغ هم به دنبالش رفته اند بیکارند ! ملت بیکار است این نوعی سر گرمی است .
    وبدین سبب این خاندان عدل الهی وعلوی پایدار میمانند تا زمانیکه سر زمین ما  تکه تکه شود ویا آنقدر بلاهای طبیعی ظاهر میکنند که بکلی ایران با خا ک یکسان شود .ث
    آشفته و حیرت زده  از جویایی
    ز استاد  حکیم  جستم  این بینایی
    دیدم که چو نایافته  بیدار کسی 
    او نیز بخواب  رفته از تنهایی
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا ! جمعه ۱۴ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی / 
    اشعار متن از ؛ وجدی شیرازی ؛‌
  • داستان چهل وشش سال نشستن درغرب !

    ثریاایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا !
    —————————————–
    دیدم که قلندری بجز مستی نیست 
    جز بی خبری  زعالم هستی نیست 
    بیگاری وکم مایگی  وبی هنری 
    جز شیوه  نامردمی وپستی نیست 
    —
    خیلی روی این برنامه اندیشه کردم سالهاست که دراین فکرم که این چهل واندی سال را در کتابی بگنجانم وهر بار صفحه ای را پرکردم در دفاتر گوناگون اما باید روزی آنهار ا به دست ماشین بسپارم روز گذشته هنگامیکه با پسرم بسوی مطب دکتر میرفتیم احساس کردم درکنار پیر مردی ضعیف ولاغر نشسته ام  از ساعت پنج صبح بیدار بود !  باز باید به سفر بزود گونه های سرخ وتپل او فرو رفته درعوض آنهارا به کوچکترین پسرش داده ودرنهاد او به ودیعه گذاشته است او تنها سه سال داشت که دست اورا گرفتم به همراه برادر وخواهرانش که هرکدام یکی دوسال بزرگتر بودند با چند چمدان لباس مورد احتیاج آن ( خانه بزرگ را ) برای همیشه تر ک کردم ومیدانستم هیچگاه برخواهم گشت نشستن مادرجانم کنار کوچه وتکیه بر دیوار بی پناهی نیز مرا از رفتن باز نداشت میبایست فرار میکردم درغیر اینصورت باید همه چیز رارا رها میکردم حتی فرزندانمرا ودرکنج ویرانه ای تنها مینشستم ! هنوز انقلابی نبود شورشی نبود همه چیز بجای خود بود اما یک احساس بمن میگفت برخیز وبرو.
    در طی این چهل واندی سال  در غربت وغریبی وبیکسی آدمهای زیادی سر راهم قرار گرفتند ! هرکدام قصه ای دارند وافسانهای که لزومی نمیبینم آنهارا اینجا عریان کنم . تنها بودم یکی از بچه ها درشبانه روزی بود دو دخترم درمدرسه روزانه درس میخواندند  وهمین پسر که امروز چهل وهفت سال از سن او میگذرد د رکنارم با اسباب بازیهای تازه ا ش بازی میکرد وهنوز بیاد اتومبیل کوچک فراری اش بود که برای جشن تولد  دوسالگیش کادو آوردند !!! اینجا خبری از این نوکیسه گریها نبود اینحا ( لندن ) است وقانون دارد !! ماهم نوکر قانون بودیم مرتب باید جواب همسایه / فروشنده وبقیه را میدادم که چرا بچه به کودکستان نمیرود  لندنرا ترک کرد یم وبه گوشه دور از شهر کمبریج که هنوز ساکت بود پناه بردیم تنهای تنهای کسی نبود حتی خط تلفن مارا وصل کند در  خانهای دو دطبقه ونوساز که دختر فامیلی  به ما انداخته بود با اثاثیه دست سوم کنار کوچه بعنوان مبلمان !!! مجبور بودیم زندگی کنیم حتی راه مغازه هارا نیز نمیدانستم کسی نبود جواب مرا بدهد ِ نه شهر  مردگان بود تنها کسی که نمیدانم نام دوست بر او بگذارم یا دشمنی درلباس دوست که عمویش اور ا بمن معرفی کرده بود گاهی کمکهایی بمن میکرد برایم حساب بانکی باز کرد تا بتوانم با کار ت  پلاستیکی  خرید  کنم وکم کم از مردم خیابان آدرس مغازها وقصابی وسوپرهار امیپرسیدم . بلی عزیزم روزگار  غریبی بود ناگهان سیل ایرانیان فراری مانند یک رودخانه طغیان کرد همه یکی دو خانه قبلا خریده بودند میدانستند بو کشیده بودند ساواکی بود ند شهردارچی بودند پولها را  قبلا خار ج کر ده بودند وه که چه خوشحال شدم اما ……دیری نپایید که این خوشحالی به رنج واشگ چشم تبدیل شد  آنهم بماند .همه نوشته ها موجود است ُ روزی با یکی از همین مردان فامیل به دیدن دوستی رفتیم که د ر لندن زندگی چند گانه داشت !؟ با خوشحالی ان دورا به هم معرفی کر دم بادی درغب غب انداختم که !!
     تا به آن فامیل از راه دور آمده بگویم ببین چه دوستانی دارم ؟ ! خانم پرسید قهوه میل دارید ؟ البته رویش به آن مر د جوان بود که چشمانی روشن داشت ومن با همسرش دوست بودم ( مثلا ) من گفتم من چای مینوشم ! ناگهان آن دوست ر و بمن کرد وگفت ؛ 
    تو برو گمشو تو چه میدانی قهوه چیست وازآن مرد با لبخندی مهر بانانه پرسید با شیر یا خامه یا تاریک ! 
    از خجالت وشرم نزدیک بود بمیرم توقع ویرانی سقف ر ا بر سر م داشتم اما توقع این بی احترامی که مانند سر زنش یک اربا ب به خدمتکارش بود برایم گران تمام شد واین اولین تجربه من درلندن بزرگ بود !
    بر تافتم از قلندری  روی نیاز 
    رفتم بسراغ زاهد حیلت ساز 
    دیدم که نمیدهد  بجز بوی ر یا 
    سجاده ی بوریا ومحراب نماز 
    کردم به سپهر عشق  چون شمس  ورود 
    پرسیدم  از |ن مطلع  اتوار شهود
    گفتا :  پی راه  بردن  این مقصود 
    در رقص نگر  جمله ذرات وجود
    ورو زگذشته زمانی فهمیدم پزشک تازه من سر وکارش با دزدان تازه وارد شده ومجاهدین ودزدان قدیمی است نسخه هایش را پاره کردم وبه دور ریختم ودیگر هیچگاه به مطب او برنخواهم گشت ..وهمچنان این حکایت باقیست /ثریا / اسپانیا 
    \نجشبه ۱۳ ژوئن ۲۰۱۹ میلادی !!
  • بهار عمر

    ”لب پرچین ” ثریا ایرانمنش .اسپانیا !
    از عمر چون غروب  زمانی نمانده است 
    وز جور  شام تیره  امانی نمانده است 
    چون شبنم خیال  به گلبرگ یاد یار 
    از ما نشانه دیر زمانی  نماندهاست 
    بودیم یک فغان و  خموشی مزار ماست 
    جز لحظه ای طنین  فغانی  نمانده است ۰۰۰۰۰۰۰سیمیندخت بهبهانی
    دیگر برایم مهم نیست چه مینویسم وچه خواهم نوشت  برای چه کسانی برای مردان وزنان عمر پرست  و پرستگاه عمرابن رقاص که بما تجاوز کرد ؟ویا متجاوزین امروزی وآنهاییکه  خواهند آمد . ذات وبنیاد واصل ما وریشه اکثر نا با تخم دروغ کاشته شده وبا ریا آبیاری گشته  آشفته حال وسر نکونی وبی خبری از تاریخ گذشته خود تنها امروز دنیا مارا بعنوان وحشیانی میشناسد که اسلام نا ب محمدی آمد ومارا به آدمیت رساند گویی مشتی الاغ بودیم یا قاطر.  که عرب بدوی از قبل تجاوز به کشورها وراهزتی ناگهان پیامبری  از میان  ابرها برایمان فرستاد تا در برابر آن خم شویم آنهمه نه یکبار بلکه روزی هیجده بار .
    اوستای ما گم شد شاهان همه بد بودند وظالم اما بعضی از نوشته ها اوستا نیز زینت بخش گفته های آنان شد وچنان ذلیل  شدیم که به راحتی همه این حقارتها را پذیرفتیم هنوز بهترین کاوشگر وتاریخ دان ما از مرگ ابوبکر میگوید.  واز پیمان عمر آریو وبرزن فراموش شد بابک خرمدین برای ابد بخاک رفت کاوه آهنگر در همان اجاق آهنگری تبدیل به یک یا چند میخ طویلع شد تا اربابان تازه ا افسار شترهای  خودرا بر آن ببنند چوگان بازی از میان  ایران برخاست حال بصورت گلف بازی در میان اشراف دست به دست میگردد  قلبها ،چهره ها ،چشمان همه از فروغ مهربانی  و محبتی که دردلهابود تقریبا به حالت کوری وکوردلی رسید  پاکی وگذشت  وتفویض مطلق  دیگر بما زندگی نمیبخشد .
    بعضی ها بقدری نادان وبی اعتماد به نفس وعمل خود بودند که عقل خودرا درون جام های می ومیگساری میدیند ویا میبینند ودر کنارش اعتیاد بمواد مخدری که دنیای اقتصاد امروز ما روی آن میچرخد  واربابا ن همین موادند که حاکمند برایمان ایمان تعیین میکنند  وغذایمانرا بصورت یک لقمه درون چندین  لایه میپیچند وبر سر نوشت نا حاکمند .
    نمیدانم اگر خدیجه چهل وپنج ساله با شتر چران  جوان بیست وپنج ساله عروسی نمیکرد آیا هنوز پیامبری  بود وچگونه یک زن چهل وپنج ساله بچه آورد که قدیس زمانه شد ؟! نه باید خاموش نشست وهمه این کلمات را به همراه زهری که درونمان هست  قورت داد وسپس جان به جان  آفرین تسلیم  نمود !
    باز هم مینویسم نه موسی در کوه طور بود نه ابراهیم فرزندی  قربانی کرد ونه محمدی به معراج نزد خدا رفت اینها همه افسانه اند که درطی قرون بصورت واقعیت در آمده وخوراک عده ی عوام  فریب  وشکمباره ومشتی بیجاره دچار بی عقلی  درخواب غفلت فرورفته  و……سر زمین وتاریخ ما به زیر خاک خواهد رفت این خواست بزرگان است وتنها چندین قبیله  که شب وروزشان به جدال وتجاوز به یکدیگر بر جای میماند  اماملکهذ کندوها همیشه زتده است . پایان
    جای آن است که خون موج زنددر دل لعل
    زین تغابن که خزف میشکند بازارش
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا!13/06/2019میلادی
  • فردای نیامده

    « لب پرجین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    بجان آمد دلم  زین  دیر پا ، شب
    چه جانفرساست این بی انتها ، شب 
    فرو ریزد دلم  در سینه  از  بیم 
    بهنگامیکه  افرازد  ، نوا  شب …… ع . اطهری 
    رک وراست سخن بگو وراست بگو  بی بزک وبی پیرایه  حرف بزن برای آن بگو یا بنویس که مفهوم گردی  نه مفهمو گروهی  خاص  بلکه مفهوم  هزاران تن  حتی حقیرترین  وساده ترین انسانهای عالم  حرفت را روشن بگو  وخودت روشن باش واستوار  مهم نیست اگر زمین خوردی  اما بی ابهام حرف بزن  .استوار بر زمین بایست  .
    آیا کسی باین  نوشته ها وگفته ها گوشی فرا میدهد ؟ گمان نکنم ! باید نقابی بر صورت زد واصل خودرا پنهان ساخت دیگری شد انواع واقسام نقایهاب موجود است مانند دکان برای اجاره لباسهای بالماسکه ! یکی خروس میشود دیگری مرغی چینه خوار وسومی گرگی درنده .حال باید درانتظار  آ|ن ماده گرگ نشست که همهرا با پول خریده است ! حتی اطرافیان ریاست جمهور امریکای بزرگ را ! ماده گرگی که دهانش باندازه دهان یک تغار باز میشود گویی همان |آن میل دارد ببلعد درانتظار  مکیدن است وبلعیدن  کلمالتی که میگوید بدون |اهنگ وبدون هنیچ  طنینی از ظرافت یا خواستن یا شعله کشیدن تنها دهانش باز وبسته میشود کلماتی که هیچ |اهنگی ندارند تنها میل به ریاست دارند ! همسرشانرا پنهان کرده اند تا امام زمان شود ! وسر از چاه موال دربیاورد . 
    خصلتی که طی این چندین سال  درنهادش پیدید آمده  پر اورا استوار ساخته است  آن ایدالیسم گندیده ووامانده و\پس زده  هر آن درمیان گفته هایش ورفتارش دیده میشود تلاش غریبی برای آشتی دادن خود با ملت وسایرین مینماید  این پس مانده بورژوای قدیم  ،ومن نمیدانم این ترکها قاجار چه چیزی را به سر زمین سرخ پوستها ووواکینگها داده اند که هنوز تا هنو زاست آنهارا میطلبند ! طالب حرمسرا  ها هستند از نوع مادینه ونرینه ! حال این معجون شگفت آور با \ان چارقد ابی رنگش  به پا خواسته ومیل جهانگشایی دارد !  با بی پروایی  وبوی معجون دو رویی وکم وبیش نفرت |اور  اما زورش میرسد حسابی ثروتمند شده وتوانسته حتی کودن ترین  آدمهارا نیز بخرد .
    من مرده ام دیگر نیستم تا ببینم سر زمینم دردست این فواحش تکه تکه میشود فواحشی که خود تکه تکه از گوشتهای مانده وبو گرفته خمیر در خون سفلیس وسوزاک رشد کرده اند . نه ! من نیستم . بعد از رفتن ( او) منهم رفتم با رفتن  او دنیا دچار دگرگونی شد همه چیز زیر روشد اما نام او بر بسیاری از سینه ها نقش بسته است . پرستش میشود ستایش میشود . آنتگاه بجای شمع کافوری \پیه سوز گندیده چربی های مانده درکوزه های دول مختلف چشمک میزند . 
    من حرف خودرا میزنم  ومینویسم ومسئولیت آنرا نیز بر گردن میگیرم . نفرت باین فاحشه قرن که نام قدیس بر خود نهاده است و ننگ ونفرت بر آنهاییکه از قبل او بهرها میبرند وسودها وبرایش خدمت میکنند .
    وبدینسان من که خود بارها از بیعدالتی  رنج برده ام  یاد گرفتم که دیگری را به ناروایی رنج ندهم .ث
    رفتم بر سر تربت  شیخ شیراز 
    با او سخن خویش نمودم آغاز  
    فریاد بر آورد منم  کشته عشق 
    از کشته ی عشق برنیاید آواز 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا ./ ۱۲ ژوئن ۲۰۱۹ میلادی . …..
  • سرودی تازه

    « لب پرچین » ثریا ایرنمنش . اسپانیا !
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست ؟
    که من خموشم واودر فغان ودر غوغاست 
    برای هر چیزی وهر کاری سرودی تازه هست  برای وقتی که دوراز یاران وفادار مانده ای ، برای وقتی که عشق تو بگور رفته است ،  برای موقعی که درپیشگاه آفریدگار خودرا گناهکار میدانی ودرآن زمان میل داری که اشک بریزی  برای آن موقع که دلت شاد وخرم است  وتو درآسمان آبی بین ستارگان وکهکشان خدای  آبی خودرا میبینی که بتو لبخند میزند  ، آری برای هر چیزی سرودی هست .
    این روزها کار من چیدن داروهایم بطور مرتب درون  سینی صبحانه و شبانه است وهر روز هم بر تعداد آنها افزوده میشود چرا ؟ 
    که میل ندارم میهمان  ناخوانده را بیرون بفرستم مهیمان عزیز است وباید مقدمش را گرامی داشت !
    امروز با خود گفتم : 
    مانند همان سروهای بلند قامت که دراطرافت هستند خودت را محکم نگاه داردوبایست پیراهنی به رنگ سبز  همان سروها پوشیدم وایستادم با تمام قد ایستادم روز گذشته برایم از مرکزسنتری که عضو آن هستم پاکتی رسید درونش کتاب بود لبریز از دعاهای گوناگون ودرعین حال اعترافات ! اعتراف به چی بکنم ؟ باینکه خم نشده ام ؟.
    بیاد روزگاری افتادم که با منوچر خان نیکپور  کار میکردم پدرش بانکدار بود روز عروسی دخترش در میان یک جام طلایی درکنار نقل های درشت وسفید ورنگی سکه های نیم پهلوی وربع پهلوی  طلا نیزبود   که بر سر عروس وداماد ریختند !همه با با لباسهای آنچنانی با خش خش آنها  برای جمع کردن سکه ها دویدند  ! من روی صندلی خودم ساکت نشسته بودم  میل نداشتم که ؛ خم ؛ شوم  ومنوچهر خان یک سکه بمن دادبا  مشتی نقل درون یک کیسه توری ! 
    روزهای خوشی بودند اما من ازاینهمه اصراف میترسیدم درمیان میهمانان  مردان ( روشنفکری ) هم بودند هم سکه هارا برداشتند وهم فحشی نصیب دارنده آن سکه ها کردند .
    روزهای خوبی بودند من مانندیک پرنده آزاد تنها به یک مرد کوچکی میاندیشیدم که درخانه اورا پنهان کرده بودم ونگرانش بودم آیا شیر دارد ؟ ایا پرستارش بخواب نرفته ! 
    روز گذشته یک اپرا دیدم ( لاتراویتا) اثر پوچینی که در تاتر رویال ژاپن اجرا میشد چه دکور زیبایی وچه همه خواننده ژاپنی که به همراه  خوانندگان ایتالیایی برنامه اجرا میکردند چه رقص های زیبایی  چه موسیقی وعظمتی البته این سر گذشت همان( مارگریت گوتیه ) یا مادام کاملیای معروف  فرانسوی  میباشد که آنرا تبدیل به یک اپرا کرده ونامها را نیز عوض کرده اند .  موسیقی درون خانه  مانند افتابی که صبحگاه از پنجره به درون  میتابد  انسانرا گرم میکند  ودر بیرون درتالارهای گوناگون  هوای صاف ولطیف ترا به خدای مهربان نزدیک میسازد  انسانهایی که از موسیقی بی بهره ولذت نمیبرند نمیتوان نامی غیر از شتر یا قاطر یا الاغ  بر  آنها نهاد  .
    داستان اپرا را برای دوستی مهربان نوشتم  وباو گفتم که قرار بود روز ی ما ژاپن شویم ! در جوابم نوشت که « انگلیسی ها مثلی دارند که قاطر را میتوان تا نزدیک جوی آب برد اما نمیتوان اورا مجبور کرد که آب بنوشد »! این ملت با همان حال وهوای  چادرهای سبز وتکیه ها  دعاهای اچیز ومجوز وپختن حلوا شله زرد ،  بیشتر  حال میکنند ، چه توقع  داری زمانی که  استا د کله پز وزیر شود وفلان بنا سر دار  وفلان کارگر کوره پز خانه  سرمایه دار !!!  .
    آن روزهای خوب رفتند وما ماندیم مشتی خاطرات درون صندوقچه سینه ویا درلابلای اوراق پراکنده . 
    حال کم کم  میرویم تا مانند زنبوران  عسل درکلونی ها زندگی کنیم وتنها یک ملکه داشته باشیم وچند نریینه برای تخم گذاری وخوابیدن با ملکه ! بقیه کارگرند ! ث
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش دار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد /
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . ۱۱ ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با  ۲۳ خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی!
    اشعار متن. « حافظ شیرازی » .
  • غروب بی پایان

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    کاش منهم  ، همچو  یاران  عشق یاری داشتم 
    کاش منهم  جان از ام بیقراری داشتم 
    ای که گفتی انتظار  از مرگ جانفرساتر است 
    کاش جان میدادم  ، اما انتظاری داشتم …………..بانو سیمین بهبهانی !
    امروز متوجه شدم همه عکسهایی را که جمع آوری کرده بودم از روی صفحه رفته اند گوگل برایم خانه تکانی کرده وتنها عکسهایی را که خودم گرفته بودم برایم نگاه داشته است .
    این روزها چندان  خوش نیستم وخوشحال هم نیستم  جهان دربرابرم یک دالان تاریک است همان دالانی که به مرگ منتهی میشود هیچ چیز نه خوشحالم میسازد ونه غمگین   تنها خورشید یا تشعشات حواسم  کار میکنند وبه عقلم نهیب میزنند  که هی ! روز شد بر خیز  وبه دیار یک صورتگر دیگر برو تا نقشی از تو بیادگار بگذارد ! 
    برای کی وبرای چی ؟ زمانیکه نوشته ها واظهار فضلهای دیگران را میبینم حالم بهم میخورد گویی هنوز بچه اند بزرگ نشده اند  در روز روشن با تیغ  تیز نور  هنز نمایی میکنند سر میبرند دهان میدوزند بی آنکه بدانند که درچه خامی ونا پختگی بسر میبرند .
    همه مرده اند  وگویی همه هیچند  تنها من هستم با حواس خویشتن  وخواستن  وساختن ! چه چیزی را میخواهی بسازی ؟ همه چیز ویران شده واگر هم چیزی باقیمانده باید ضد عفونی شود تا کثافت را از همه چیز پاگ کند  وشکل دیگر به آن هستی بدهد هرچه بود گذشت ورفت  من تنها به این کلمات جان میبخشم  پیشرو وپیشقدم هیچ رهروی هم نیستم .
    بر گردم به سن شش سالگی وانگشت درون قوطی کرم مادر بکنم وصورتم را غزق رنگ اصرار عجیبی داشتم خیلی زود بزرگ شوم ! آن روزها امروز را نمیدیدم ومردم هم هنوز  باور نمیکردند همه انسان میزایدند وهرکی میتوانست از یک تکه سنگ یا یک تکه خمیر وکچ  صورتی بیجان بسازد وما به \انها جان میدادیم  امروز همه چیز ناگهان از میان رفت وصورت بیجان ساختن گناهی  بزرگ محسوب میشود  شنیدن آوای موسیقی گناهی سنگین تر دارد  تنها درختان هستند که میتوانند بما بگویند هنوز زندگی هست اگر چه پیکری نیست . پرندگان روی شاخه ها میخوانند بما یاد آوری میکنند که هنوز آوایی در دنیا طنین انداز است .خوب ما درحال جنگ هستیم سالهاست که درحال جنگیم اما نه درپشت جبهه ها بلکه حتی دورن خانه ها نیز ترا هدف میگرند .
    نخواهند گذاشت که بینندگان  با \افتاب بزرگ شوند  در روز دراز روشن همه جارا تارک میسازند چراغ خرد خاموش شده تنها کمی نور   برون میتابد نوری که میرود پشت اشعه های لیزر گم شود . باید از ته دل خندید  نباید کذاشت کوس کوته بینی مارا بکوبند  گام به گام جلو میرویم تا به انتها برسیم  همه ما  رهروانیم . 
    دیگر سخن از  عشق گفتن گناه است تجاوز حلال آنهم با یک کلام  چشمان من دیگر این دنیارا نمیبیند به دورنم سفر میکنم  تا ببینم آیا جای خالی وجود دارد تا کمی بیاسایم ؟ .
    شاخه  عمرم نشد  پرگل  که چیند دوستی !
    لاجرم ، از بهر دشمن  کاش خاری داشتم 
    خسته و آزرده ام  از خود گریزم نیست  ، کاش 
    حالت از خود گریز  چشمه ساری  داشتم 
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا /دهم ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۲ خدادا ماه ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • ابر روشن

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    نامه به یک دوست !
    هزاران رنگ ونیرنگ  از فلک دید م وحیرانم 
    که مقصد چیست  گردون را از این بازی نمودنها!…….| پژمان بختیاری |
    دوست عزیر ! سپاسگذارم که مرا به یک ستاره تشبیه کرده اید ومن درجوابتان ابراز داشتم که « یک ستاره خارج از منظومه خود . سر گردان درآسمان غرب » وشما ابراز داشتید که آروز ی دیدار مرا دارید  ! دریک کافه رستوران ویا کنار یک مزرعه !!! متاسفانه درجایی که ماهستیم  مزرعه ای وجود ندارد ودرجایی هم شما هستید مزراع تبدیل به صحرا شده اند وتنها خزندگان خطرناک راه عبور خودرا پیدا میکنند .
    چه امر غیر ممکنی !  بعلاوه من دراین گوشه یک منظومه کوچک تشکیل داده ام با ملل مختلف ایمان مختلف و کردار های  گوناگون ،  اما همه داخل همین منظومه هستیم وهیچ یک از دیگری نمیتواند جدا شود چرا که اگر یکی  خارج شود بقیه به دنبالش سثوط خواهند کرد وخاکستر خواهندشدزیر پای  ما تنها ابرها حرکت میکنند وما چنان به آسمان چسپیده ایم که جدا شدن ما منجر به سقوط ومرگ ما میشود .
     خورشید ما کوچکترین سیاره است که تنها جای پایش را بر روی ابرها احساس میکنیم اما میدانیم که هست وستارگان ریزودرشتی که دورهم جمع شده  همه در برابر پرودگار یکی هستیم وبهم پیوسته و چسپیده ایم که اگر روزی بر روی زمین بیفتیم خاکستر خواهیم شد وگمان نکنم شما طالب دیدن مشتی خاکستر باشید !
    نمیدانم در روح ومغز خودداز من چه موجودی ساخته اید اما مرا نمیشناسید لبخند مرا دیده اید اما خود مرا لمس نکرده اید ونمیدانید که یک تکه سنگ یک آهن سرد میباشم هر چه را بوده دردرونم به دیگران داده ام تا آنها گرم باشند  وبه همان چند نخودی که درآبگوشت روزانه خود میریزیم خوشحالیم و خوش بخت چرا که میدانیم این آ ب واین  نخود از دستهای پرکار وزحمتکش ما ساخته شده  نه اینکه از دهان دیگری ربوده شده باشد .
    همه ما همان تخته سنگهای  استواریم  وچنان پاهایمان درون زمین فرو رفته که هیچ تبر زنی قادر به زمین انداختن ما نیست بعلاوه در آنجاییکه شما زندگی میکنید مزرعه ها همه تبدیل به بیابان شده اند وتنها خزندگان خطرناک آنهم اکثر شبانه  درآن راه میپیمایند دیگر مزرعه ای وجود ندارد نه درآن آنسوی قاره نه دراین سو اما اینجا مردمانی مهربانی ، آرام وساکت و پایبند یک قانون واقعی هستند ایمانشان محکم واعتقاداتشانرا وروسمات خودرا محکم چسپیده اند حال اگر دربین آنها چند ( فروشنده ) هم یافت شود اندک است اورا رسوا میسازند . 
    در گذشته ما در کتابها میخواندیم که ؛ هیچگاه آب رفته را مجوی ومنوش وهیچگاه دیگر به پشت سر نگاه مکن من  این سخنان را باخود آورده ام تنها کار من این است که نگذارم زبان ( پارسی) از بین برود با همه با زبان مادریم گفتگو میکنم وسعی  دارم دربین کلمات بیگانه چند جمله فارسی بگنجانم . 
    هنوز موسیقی سنتی برایم یک سفنوی بزرگ است وهنوز آ|وای شجریان مرا وپیکرم را میلرزاند وهنوز نوای ویلن خرم وتار شهناز برایم افسانه گوی شبها یم میباشند ودرکنار بقیه باز هم به سنفونیهای ا\نها گوش میدهم نه آواز ان مرد بیمار روانی خال کوبیده ویا آن آوازخوانان دوره گردی که روزی در دربار شاهی میخواندند امروز در وصف واوصاف شهدا اشک تمساح میریزند ! نه ما یکی هستیم راهما ن صاف ومستقیم است چپ وراست را نمیشناسیم هر حرکت ناروایی برای ما یک سقوط است مانند کوهنوردان حرفه ای هر قدم را با تردید بر میداریم چرا که ممکن است سر راهمان گودالی باشد .
    عمرتان طولانی ومهرتان پایدار 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / یکشنبه نهم ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۱ خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی .
  • دل صحرایی

    یک دلنوشته : 
    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    امروز در قرن بیست ویکم ما شاید تنها کشوری باشیم که رهبر وپادشاه ما یک ملای بیسواد گرسنه  دیروزی باشد  وما تنها کشوری هستیم که فردایمان دردیروز خلاصه شده است وما هنوز خون داغ اعراب  در رگهایمان میجوشد هوس حرمسراهارا داریم و دربار هارون الرشید را درخانه های خود ساخته ایم !همه زندگیمان دریک رویا میگذرد. 
    سر زمین وما وشرافت مارا باید در اشعار ایرج میرزا وعبید ذاکانی خواند وتفسیر کرد بقیه دیگر همه برای اربابان دیگری هستند که فهمشان بالاست  ما هنوز قبیله وار وطویله دار زندگی میکنیم وهنو ز بوی گند پهن  الاغ را بر گرانترین عطرهای دنیا ترجیح میدهم  یک کشور وسر زمین که همه عمرش در رویاها بسر برده است آسان خرید وفروش میشود ، آسان دروغ میگوید وبه راحتی آدم میکشد وبه راحتی طلبی  خود بیشتر اهمیت میدهد تا فرزندانش وهمسرش . 
    درحال حاضر  درجهان متمدن  هنوز پرنسها وپرنسسهایی وجود دارند  که پادشاه ودربارشان  خویشاوندی نزدیکی با پادشاهان انگلیس  ودرنتیجه  پرنسها وپرنسسهای روسی دارند . 
    ما از کشورهای متمدن نیستیم دوهزارو پانصد سال یکهزار و هفتصد شاه ورهبر بر ما حاکم بوده است ما مستعمره هستیم بیهوده داریم تلاش میکنیم که خودرا زیر تندیس کوروش پنهان سازیم همه خریدنی هستیم یا یک لول تریاک  یا چند بسته سیگار ویا چند میلیون دلار بستگی دارد که چه شغلی بما پیشنهاد شود درکار سازندگی ؟ دیگران عمل کنند  آنها بکارند ما بخوریم .
    ما هم درقدیم برده داشتیم ودر شغل شریف برده فروشی  مشغول تجارت بودیم سپس برده هارا آزاد کردیم بیچاره ها راه به جایی نداشتند به ناچار با یک دست لباس ونان بخور نمیری با  همان شغل بردگی ادامه دادند اما دیگر در سوراخ بینشان حلقه ای نبود ودردستهای وبازویشان بندی زنجیری بسته نبود 
    واماامروز بهتر است  محصول  خودرا در درویاها بکاریم  ودر رویاها درو کنیم  ووقتی خورشید طلوع میکند  باید بخوابیم  وبرای آنهاییکه که گریخته ویا خواهند گریخت شاید همه چیز وارونه باشد  وچه بسا آنهاییکه میمرند وضعشان از وضع فعلی ما بهتر باشد ؟ کسی چه میداند ؟ مردن گاهی یک آرزو میشود وزندگی نامش جهنم است .
    نسل کنونی نسلی افسار گسیخته بی پروا وبی فضلیت وبدون هیچ مسئولیتی کارش را جلو میبرد ومربی اخلاق ما جناب دکتر |هو | مدرس روانکاو معروف است که هروز یک درس تازه ار انواع واقسام سکسهای وارداتی روی صفحات مجازی میگذارد وجوانان در درون کشور \انهاراتجربه میکنند .
    صد ها هزار مربی اخلاق وسیاست مدار درخارج داریم هرکدام برای خود جایگاه وپایگاهی دارند وزیر نظر ارباب بزرگشان بی بی سکینه مشغول انقلاب زیر بغلی وپایین ترین ها هستند ! 
    نه دیگر نباید هیچ آرزویی را دردل پروراند وبرای فردا چیزی اندوخته کرد هرچه هست در سر راه باد وسپس طوفان قرار دارد . ث
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » شنبه هشتم ماه ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۰ خرداداماه ۱۳۹۸ خورشیدی ! پایان 
  • یک دلنوشته .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    همان روز جمعه !
    روزهای جمعه برای من یک روز مخصوص است روزی است که میتوانم بروم درون سوپر های یخ کرده وآشغالهای فریز شده سایر کشورهارا که باینجا میرسد بخرم وبعد از دو روز آنهار ابه دورن سطل زباله بریزم باز به \همان آرد نخودچی وگوشت قلقلی خانه قدیمی اکتفا کنم !
    امروز صبح یک کیسه بسته بندی شده سیب زمینی ( بیو) نامی که بتارگی روی کهنه ها وزباله تر هامیگذارند به درون  آشغال ریختم از هر سیب زمینی  شاخه ای بنفش رنگ برون زده بود سپس نوبت هویچ ها رسید بوی گند سم وکود شیمیا یی باعث شد از خیر آنهاهم بگذرم !  حال به سوپری دیگر میروم زباله های آلمانی را میخرم بازارها کسادند وکمتر درونشان میوه تازه وسبزیجات تازه میتوان یافت همه چیز باید بسته بندی شده باشد !.یک دستور است !!!
    امروز دراین فکر بودم که چقدر دلم برای گوجه سبز تنگ شده تا دندانهایم ر ا کند کند وچقدر هوس الو بالو دارم  وآن هندوانه های تخم امریکایی ویا خربزهای بلند وزرد رنگ حال بجایش ایتجا کمبوزه میخوریم بنام خربوزه وطالبی  رفته جزو میوه های اشرافی اگر هم یکی دوتا پیدا شود  یا گندیده ویا یخ زده ویا کال است ! متعلق به سالهای قبل از درون فریزرها بیرون کشیده شده است  چقدر دلم هوس |آن سیبهای کال زیر درختان را که میافتاد ومن بسرعت برق  آنهارا به دندان میکشیدم  ویا خودم را به بالاترین نقطه  کوهستانی میرساند  همانجایی که آب فوران میکند میخروشد وسرا زیر میشود وبه جویبارها میرسید وسپس از آنجا راهش را کج کرده بطرف مزارع میرفت من خودم را درون  آن کفها میانداختم لیزمیخوردم تا درون آ|ن خیزاب میافتم مهم نبود زخمی شده ام مهم این بود که خنک شده ام فریاد مادرجان بلند میشد فورا خودم را درجایی پنهان میکردم یا از درختی بالا میرفتم تا میوه های تازه را بخورم .
    اینجا چیز هایی دارم که ابدا به دردمن نمیخورند لباسهای جورواجور وکفشهای گوناگون  لواز آرایش  مارکه های مختلف !!!اما چیزهایی را که میخواهم نیستند وچه بسا دیگر دردنیا وجو نداشته باشند ویا اگر هم باشند بصورت مصنوعی درخانه های پرنسها وپرنسسهای تازه سر از تخم در آ ورده  است .
     روزی که درپایتخت  از شیر آب مینوشیدیم مادرجانم گفت کم کم این اب را  درون بطری میکنند ومیروشند همانطور که نور درخشان را درون یک ( گلوپ ) لامپ کردند وما با کورمال کورمال زیر آن چیزی را بخوانیم خورشید راهم کور خواهند کرد .
    چه بی خیال باین طرز تفکر با کلید برق بازی میکردم دیگر نمیبایست اطوی ذغالی را مصرف کنیم برقی شده بود ورادیوهایمان  ترانزیستوری !!!
    حال تنها سر گرمی این است یکشنبه ها بیرون غذا بخورم وجمعه ها برای خرید ته مانده زباله  انبار های بزرگ امریکا یا اروپا  بروم صبحانه ام جوی له شده مخلوط با جانوران چندین ساله ناهارم گوشتهای یخ زده وزنگ شده وشامم ؟ اکثرا یک ماست است .  بزرگان  اقتصاد امر کرده بودند که انبارهای ما دیگر لبریز شده بهترین خریداران ما در اروپا اسپانیا / پرتغال / وکشورهای خاور میانه وامریکای جنوبی است ما مزارع خودرا داریم گاوهایمان با موزیک شیر میدهند ومرغدانی ما با ارزن های مقوی مرغهارا تغذیه میکندکبک وتیهو و غاز وفیله دولفین بهمراه خاویار دراختیارمان هست . مرغهای درون قفس مرده وزنده ویخ زده درون بسته بندی ها روانه بازارهای اروپا شد وگوشتهای ژنیکی تولیده شده با رنگهای سرخ وسفید درون قصابیها  مکدونالد وبرگرکینگ وپیتزا بهترین  غذاهایی است که میتوان از آنها  تغذیه کرد . وبهترین سر گرمیها تابلتهای کوچک وبزرگ با اخبارهای غیر واقعی دیگر نه از موسیقی خبری هست نه از نمایش فیلم تازه  هرچه بود تمام شد وارد دنیا ی بهتری شده ایم !عطرهای ما گم شدند  درختان وگلهای شبو گم شدند درعوض بازار لبریز از گلهای پرورشی مصنوعی در خاکهای مصنوعی ویا پلاستیکی ……زنی را دیدم که ا زپنجره گلها ی مصنوعی خودرا آبیاری میکرد !ودر جویبار آبهای آلوده به سم رادیو  اکتیو روان بود .
    هنوز  شب  وصالی هست باشدتا  صبح درخشانتری برسد .پایان / ثریا 
  • زمان پیروزی !

    « لب پرچین » ثریاایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————
    هیچ انسانی دنیارا درکمال پیروزی ترک نکرد ه یا پیروزمندانه جان نباخت همه بنوعی از پای در آمدند ویا درخواهند آمد ، قرن بیستم تمام شد با همه دردها / رنجها / جنگها / کشتارها /  وقرن بیست ویکم با قحطی  شروع شد ، آهسته آهسته گام برمیدارد  بنا بر این همه از پای درخواهیم آمد  شکست میخوریم واز شکستی به شکستی دیگر روی میاوریم بامید یک پیروزی !.
    نمیدانم  هیچ توجه کرده اید که تمام رجال سیاسی ومردان قدرت کراوتهایشان سرخ است ؟ این کراواتها دربازارهای عمومی بفروش نیمرسد از جنس ابریشم اعلا وقیمت هرکدام نزدیک به سی هزار دلار است !  باهمین  رنگها ما باخطرها روبرو خواهیم شد  بنای گذاشتن یک دهکده جهانی ودلخوش داریم که همه برابر وبرادر خواهیم بود !  اما تنها مردان وزنان قوی وجوان وبا قدرت واربابان با نفوذ که بر سر زمینها حاکمند  ما باید هر چه زودتر جای را برای آنها خالی کنیم تنها آدم های احمق  زندگی را  بانتظار خبرهای  خوش میگذرانند  یامستان از خود بیخبر  خبرهای طبیعی آنهایی است که وحشناکند  هنوز هیچ انسانی به دنیا نیامده است که تا به آخر با یک زندگی  از بدبختی جداشده  وامیدوارانه   به داشتن یک زندگی  خالی از خطر  ویا بدبختی بسر آورد  سرمان گرم است با همه چیز های خوب بدون غذا ! 
    توماس مان نویسنده ، پزوهشگر سیاسی آلمان عقیده داشت که تنها قرن نوزدهم بود که انسانهای والایی را ساخت غولهایی که ما امروز روی شانه آنها به سختی خودرا بالا میکشیم ، او راست گفت امروز ما درمیان نسل حاضر  بخصوص از نظر ازدیاد جمعیت  ودشمن میلیاردر هستیم  وما که درخارج مانند یک ستاره سرگردان خارج از منظومه خود زندگی میکنیم قانون بدوی |آنها نام مارا  مانند مردگان خط زده ومارا درردیف مردگان گورستانهای ناشناس گذارده اند .  انها بیخبر از احوال ما هستند  بیخبر از مالیاتهای سنگینی چه رایج وچه نارایج پرداخت کرده ایم آنها نفهمیدند که ما بخصوص ( ما)  هر گام خودرا با تردید برداشتیم به سختیها ها خو گرفتیم با دردها ساختیم وآنهارا  از یکدیگر پنهان کردیم  وروزی در یک گورستان بی نام ونشان خاکستر مارا خواهند  ریخت نه نام ونه نشانی ونه علامتی که کیش وآیین ما چه بوده وسر رشته خانواده ما ازکدام سنگاب ها ورودخانه ها نشات گرفته است .
    آخوندی در گوشه ای نشسته بود واظهار میداشت که وظیفه مرد است که نان آور باشد ووظیفه زن است که نانخور واجیر باشد این سر چشمه وبنای زندگی ما بود که خشت ا.ول را بنا نهاد مرد شد سرور وارباب نه خورشید درخشان خانه وزن شد یک کنیز که تنها کارش باروری وپختن غذا وخدمتکاری بود ه وهنوز هم هست اگر زنی سر به عصیان برداشت وگفت من نیز همانند یک مردمیتوانم نان آور باشم اورا سنگسار میکنند از اجتماع پرشکوه خود میرانند باو وصله های ناجور  توام با آلودگیهای وجرم ها میبندند آنهانفهمیده اند ویا نمی فهمند که هرانسانی یا از طریق عشق یا از طریق شرف  با زندگی پیوند دارد بیشرفها نان آور شدند وزنان درکنج مطبخ سوختند وخاکستر شدند ویا قربانی امیا ل هوسهای مردان چرا که مردان این ستاره های نیم سوخته خودرا چنان میاراستند که گویی همین الان  از میان فرشتگان بر زمین فرود آمده اند .
    وما روی بسوی منطق واخلاق کردیم نفهمیدیم که منطق مانند لجن است  وجز لغزندان وفرو بردن ما درلجنزار کاری نمیکند مبایست ماسکی دیگر برچهره میزدیم .
    هیچکس نفهمید که ماهم دلی نازک وزود شکن داریم  که خودرا درزیر یک لاک استخوانی ویا سنگی پنهان کرده است  ندانستند که قلب ما  آکنده از سوزش وطپش است  آنها تنها همان تکه سنگ را میدیدند  کاری به درون نداشتند . 
    روز گذشته نگاهی به درودیوار  خانه انداختم  دیدم که احتیاج زیادی به تعمیر دارد  اما من دیگر در فکر آراستن خانه نیستیم چون دراین سر زمین بیگانه ام  ودراین دنیا مجازاتی سخت ترا زبیگانه بودن نیست  هرکلامی را که بر زبان میرانم تنها خودم میفهمم وهرچه را که مینویسم تنها خودم میخوانم ترجمه ان آسان نیست ! کلمات من رنگ وبوی دیگر دارند  مانند صد ها هزار قوس و قزح در اسمان سر زمینم درپرواز بودند  امروز این گفته رنگ وبویی ندارند این سیاست است که بوی گند آن همه جا را فراگرفته است وهر بچه ولگردی خودرا با وقاحت وارد این گودال متعفن ساخته با یک دوربین ویک میکرفون  خودرا داخل مویز های درشت کرده است . من از سیاست واین مردم نه چیزی میدانم ونه میخواهم بدانم و……متنفرم وبیزار . پایان .
    از من اکنون طمع صبرو ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد ..
    ثریا ایرنمنش . اسپانیا . 07-06-2019 میلادی برابر با ۱۹ خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی!.
  • زمان گمشده

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————
    (کوروش آسوده بخواب که ما بیداریم )! این صدایی بود که به زودی خاموش شد دنیا را شگفت زده کرد روز گذشته کلیپی از ورود شاهنشاه ایران به سر زمین وایکینگها جزیره مرموز وسیاه یعنی انگلیس دیدم که شاهنشاه با قطار وارد ایستگاه ویکتوریا میشدند ملکه انگلیس که آن روزها هنوز جوان بود به همراه همسرش وتمام خانواده سلطنتی به ایستگاه ویکتوریا رفته بودند تا از شاهنشاه ایران استقبال کنند او تنها  دست داد دستی را  نبوسید و سر خم نکرد  مانند یک درخت سرو یک صنوبر  راست قامت زیبا وجوان وآرزوی هر زن ودختری !با سلامی نظامی وکرنش یکی یکی بانوان درباری را با یک سلام نظامی  پاسخ میداد هنوز همسری وشهربانویی نداشت وهنوز خودش میتوانست بداند که به کجا میرود ! وبا کی کجا بنشیند وهنوز شاعران نو پرداز  اهل بخیه وارد دربارش نشده بودند وبانوی هنرمندی همسری اورا نپذیرفته بود هنوز تنها بود ! 
    در زمان وقوع شورش ها و انقلابها  حقیقت گم میشود  وگفتار راست  را یکباره از میان بر میدارند  ودروغ  را جانشین آن میسازند  عدالت فراموش میشود  وجای خودرا به زور وقدرت وسر نیزه وکشتارمیدهد  دخترهای نجیب وباکره  پنهان میشوند  .فواحش بجای \انها در انظار ظاهر شده  همه چیز  شکل دیگری بخود میگیرد وباید بگیرد  دراین  میان تنها معلولین  پیرزنان ومردان ویران شده اند که مانند حیوانات حرام گوشت  در انظار ظاهر میشودند عده ای هم خودرا وچهره خودرا تغییر میدهند  یعنی مدارا با دشمن  با پلیدی وزشتی ها  وویران کردن خوبی ها وزیبایی ها .وهمکاری صمیمانه با غارتگران و نشان کردن جوانان وسپردن |آنها به دست تیر زدگان .
    آ نروزها روسیه درانتظار رسیدن سیب روی درخت بود تا فرو افتد  وما افتادیم دردامن روسها  وامروز هنوز به درستی نمیدانیم  دشمن ما کیست  باید از خواب بیدار شویم دشمن درمیان خود ماست در چهرهای تقلبی واصل ونصب ها ی قلابی ..
    قرن بیستم  زمانی آغاز شد پیشگویان گفتند که قرنی طولانی قرنی لبریز از خون وکشتار که هیچ قرنی درهمه دنیا نمیتواند مانند آن بوجود آید قرن شانزدهم شروع جنگ جهانی اول وچهار سال بعد جنگ جهانی دوم . تشکیل جبهه بلوشویکها دعوای میان روسهای سفیدو سرخ وما درمیان چهار کشور سر سرگردان ویران خرد شده بی آب بی نان میان قحطی ها ، گرسنگی ها بیسوادی ها بیشعور یها  اعتیادها  میان خیر وشر ایستاده  بودیم تا درباره ما تصمیمی بگیرند خوب هندوانه دوقسمت شد نیمی سهم روسها ونیم دیگر سهم انگلیسها انگلیسها وامریکائیها  باهم فامیل بودند اروپا یک فامیل بزرگ داشت دیگر ناپلئون بوناپارته آن جوان ماجرا  جویی اهل کرس ایتالیا  نبود تا بخواهد اروپارا یکی کند وخود فرمانده کل قوا بشود ، بهترین سرباز وژنرال او هم عشق اور اربود هم باو خیانت کرده بود جناب ژنرال  برنادوت !فرانسه را فروخت برای ولایتعهدی سوئد !!!! 
    شاه جوانبخت ما رویش را بسوی امریکا کرد  که هم جوان بود وهم پیشرفته ودردل رختخوابهای بوگرفته جای خوش نکرده بود دوست شد با همه دنیا دوستی را برقرار کرد او میدانست  در زیر سر زمین پر برکتش چه ها نهفته  است تنها یک چیز را هیچگاه نتوانست هضم کند  دورنگی ها ی ملتی را که با زحمت از زیر هزاران کرم وجانور وخاک برون کشیده بود حال باو پشت کرده واورا تنها گذاشتند وسر بسوی خرس قطبی سپید سپردند . نه او در قلب روشن ومهربان خود هیچگاه نمیتوانست احساس کند که حتی نزدیکترین  آدمها ودوستان او نیز باو خیانت خواهند کرد وبا دشمن  خواهند ساخت روحی پاک وسینه ای بی کینه داشت .
    حال امروز ما مانند یک تکه سنگ دردل صخره ها بخیال خود پنهانیم  سعی کردیم زباله روی آبهای وجویبارهای کثیف نشویم تنها نمیدانیم تکلیف ما باخودمان چگونه است با روسها که ابدا آنها را نمیشناسیم آ|نها ودکارا مینوشند سر روی سینه های برجسته کولیها میگذارند میرقصند ومست میکنند وعاشق طلاهستند اکثر زنان اهل ولایتهای دور ونزدیک آنها دنداهایشان نیز از طلا  وروکش طلایی دارد !تقوی ونجابت آنها یکی است هم به فاحشه خانه ها میروند لذترا که بردند به کلیسا میروند هردو مکان برایشان یکنوع لذت داردودوباره سر به دامن زنی دیگر میگذارند تقوایشان هیجان احساسات است  \آنها خدا وابلیس را به یک جور دوست میدارند « مانند نوکرشان ایران » وروز ی که تمام قوای خودرا ازدست دادن به نقش پیامبران  ومرتاضان در میایندومدعی کشف وشهود شده اما پنهانی در لابلای صخرها در آ ب رودخانه ها  ابشخور مردم بینوا وحیوانات همه زباله ها ی اتمی شان روان است ! نوکرانشان جیرخوارانشان دوردنیا نقش بازی میکنند  امروز دیگر ولخرجی را مانند سر زمین مصادره  شده یعنی همان سیب رسیده  به حد وفور بالا برده اند مارا از جهنمی میترسانند که امروز در آتش آن داریم میسوزیم لبریز از ملا وکشیش وآخوند وغیره میباشد ..
    امروز برای عمامه بسر فرش قرمز پهن میکنند نشان راه رفتن روی خون است اما در ایستگاه ویکتوریا تنها یک قالیچه ایرانی پهن بود وشاهنشاه بزرگ ایران پایش را روی آن قالیچه گذاشت .پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار ، کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » 06-06-2019میلادی برابر با ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸ خورشیدی !اسپانیا …
  • مقصد نا پیدا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    فقط کسی که  به عدالت  خدایی معتقد است حق دارد ناظر اجرای آن باشد !
    ———————————————————————————————–
    امروز همه تنها  سخنی که بینشان رد وبدل میشود وهمه اخبار جهان مربوط میشود به یک سفر سه روزه جناب دولاندترامپ ! من نه سیاستمدارم ونه از دخالت دراین کار خوشم میاید تنها میدانم سیاستمداری یکنوع خود شیفتگی وپر کردن جیبها وبردن اموال وویران کردن روح آزادی مردم است در لباسها ورنگهای گوناگون  هیچ دولتی بفکر ملتش نیست مگر تظاهر به آن  میکند .
    من از ترامپ  باین  جهت خوشم میاید  که« خودش» است نه رنگ ولعاب خانواده گودی گودی کندیهارا بر چهره زده ونه نقاب مسلمان زاده ابوعمامه  را ! کندی محبوب جهان است هم خوش قد وبالا بود هم خانواده اش روی شاخ بزرگ مافیای قدرت میچرخیدند واز زمان او بود که طرح ویرانی ایران ریخته شد ودرزمان او بود که کنفدارسیونهای گوناگون شکل گرفت  اما نهایت نشان میداد پدری مهربان وهمسری وفادار است !!! درحالیکه همه میدانستند معشوقه اش کیست وچرا کشته شد ؟  هر بیست وپنچ دقیقه برایش اطاقی را خلوت میکردند تا یک هلوی تازه را بمکد  یاسر عرفات را بیست وپنج دقیقه درراهرو بانتظار گذاشت چون دراطاق پهلوی « مشغول » بود ! این اخبار را بی بی سکینه اگرا ندایسمان نمیکند وسایر سیاستمدارن آبکی ریز ودرشت که امروز مانند شعله اتش دامن همه را گرفته است خاموشند . ترامپ خودش هست با همه کلفت گوییها وگردن کلفتی هایش مردم را فریب نمیدهد ( من اینم ) حال  همه باید اطلاعات از پیش نوشته خودرا روی دایره بریزند ودر قالب یک سیاستمدار پا روی پا بیاندازند که ای وای او به شهردار توهین کرد اما نمیگویند که اول شهردار لندن بود که فرمود برای این لات گنده فرش قرمز پهن نخواهم کرد ! نه این را هیچ کجا نه گفتند ونه نوشتند توهین میشد به مقام والای صادق خان !!تصفیه حساب  ها همچنان ادامه دارد  دیگر کسی به دنبال عدالت واقعی نیست  همه وارد کار سیاست شده اند بهترین شغل پس از دلالی است میتوان هم خود شیفتگی را تسکین داد وهم ارقامی را درلیست خرید وفروش پنهان گذارد .
    در جنگ جهانی دوم ژاپون با خاک یکسان شد اما امروز ژاپن نمونه یک کشور بزرگ صنعتی ونماد پیروزی است ونزوئلا با لات گردن کلفتی که پوتین زیر بغلش را گرفته با همه ثروت زیر زمینی اش مردمش گرسنه اند ودست دیگرش زیر عبای مولای بزرگ سر زمین ایران است قول داده آنهارا تنها نگذارد . ( رای مردم کجاست )؟ چه کسی به جناب مادورا رای داد ؟ چه کسی به امیرالمومنین رهبری رای داد ؟ غیر از مشتی مزدور خریداری شده ؟ .
    من طرفدار امریکا نیستم  پرستش بی بی سکینه را نمیکنم روسیه برایم یک کشور غریب است اما چیزی را نمیتوانم فراموش کنم که « بنی آدم اعضای یکدیگرند » نه این از عهده من  خارج است برای من دین وایمان رنگ وملیت فرقی ندارد .
    شاید تنهاکسی باشم که سر سفره خانوادگی هم امریکارا دارم هم روسیه وهم اسپانیا وهم ایران را ! بی هیچ دعوا ومخالفتی وپهن کردن سفره پاره پاره سیاست را ! .
    امروز مردم سر زمینها دچار سرگردانی شده اند ودر پی یک مهاجرت نا خواسته میباشند  جنون آنکه از کشور خویش خارج شوند دامن همه را گرفته است درجستجوی جایی هستند  که بتوانند   زندگی کنند  به هرجا میرسند  تصور میکنند محل دلخواه خودرا یافته اند وهمه کارهایی را که باید انجام دهند با قاطعیت تمام به سر انجام میرسانند خانه میخرند ، آنرا نزیین میکنند ، اما بی درنگ متوجه میشوند  که این خانه  خانه خودشان نیست  رهسپار جای دیگری میشوند  وباز درگمانند  که به محل دلخواهشان  رسیده اند  اما هیچگاه آن  محلی را در آرزو  ورویای آن هستند پیدا نمی کنند  چون به هرکجا که بروندخاک از آن ایشان نیست .
    روز گذشته بادخترم میگفتم چرا سرنوشت مرا باین دهکده پرتاب کرد ؟ گفت : 
    بخاطر آن میوه های کوچکی که هر هفته ترا درآ|غوش میگیرند ودربغلت جای خوش میکنند به آنها بیاندیش میبایست اینجا آنها به دنیا میامدند وبه ثمر میرسیدند شاید بهترین  جایی بود که تو از منظومه خودت بیرون شده وپرتاب شدی ! سکوت کردم وبه آن دودست کوچک مهربان میاندیشیدم که چگونه مرا درآغوش میگیرد  آن دستهای کوچک چهارساله ونیمه با چند زبان  مختلف ،  چهار زبان )  غیر از زبان من ! وباز دیدم که چقدر تنها مانده ام همان ستاره دنباله دار خارج از منظومه خود وسرگردان دربیکران  کهکشان .
    خوب  ظاهرا ، امریکاییها  به مالیخولیای آزاد ساختن  ملت ها  گرفتارند  خودرااخلاقا موظف دانسته اند  که بنا به قوانین دموکراسی !!!! از عموم ملل برای شرکت  در جنگها ویا صلح یا تجارت  دعوت بعمل |اورند و جناب مک دونالد نیز فرستاده آنهاست حال ا گر کسی در رقص آنها شرکت نکند  موجب ریشخند  وتمسخر  ودچار کسری ها وگرسنگی .سر انجام فراموشی میشود  حال ایران فلک زده نمیداند آیا آلمان  دوست ومتفق اوست یا روسیه ویا خوب مادر بزرگشان هنوز زنده است بی بی سکینه او نمیگذارد چندان گرسنگی  بکشند چرا که خودش نیز به نان محتاج است نمیتواندنگین های تاج را گاز بزند .  پرنوشتم  بمن دیگر مربوط نمیشود  باید هما ن رجز نامه خودمرا تکرار کنم وهمان آههای سوزناک ودردعاشقی را !!! 
    مرا چه به سیاست ؟! هان ؟ ازشما میپرسم !. پایان 
    از من  اکنون طمع صبر ودل هوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !!!!
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 05-06-2019 میلادی برابر با ۱۷ خرداد ماه ۱۳۹۸ خورشیدی ! 
  • خوش آمد مرا !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————————-
    خوشم آمد ! کیف کردم  از رفتار ترامپ به سر زمین وایکینگها با آنهمه تشریفات فاتحه بی الحمد برای هیچکس نمیخواند  ومتلکهای  آبداری را نیز نثار صادق خان شهردار مسلمان  بریتانیای کهنه کرد!  رفتارش  رفتار یک خود مختار ولجباز واینکه من میدانم میتوانم با جت جنگی در وسط چمنهای کاخ نشست وولیعهد از کار افتاده وهمسر پیرش از او وسپس ملکه که درانتظار بود بطور رسمی از او استقبال کردن شام هم مفصل وشاهانه در کاخ باکینگهام صرف شد ! بقیه اش دیگر تشریفات بود . 
    در توییت خود به شهردا رصادق خان نوشته بود که بهتراست اول به شلوغیها وکشتارهای شهر لندن بپردازد تا دخالت در سیاست خارجی ! بانویش واقعا بانو بود ظریف ، زیبا خوش هیکل ! صد البته تره وتخم شاهنشاهی هم در آنجا حضور داشتند غیز از شوهر ملکه که دیگر پس از شرابخوارهای  بیحساب نمیتوانست هشیار میان مستان بنشیند واین کاررا به عهده پسر بزرگش وا گذار کرده بود وهمسر پیرزالش با انهمه رنگ وجواهر وتوالت و نیمتاج وغیره ! همسر ترامپ تنها یک حلقه ازدواجشرا به همراه   یک ساعت ویکجفت گوشوار داشت نه بیشتر زیباتر از \ان بود که بخواهد توجه دیگرانرا باین آلنگ دولنگها جلب کند \
    از همه مهمتر عمو عمامه  ریاست سابق  از پشت موش دوانی میکند و به همه  توییت  میدهد که فریب این عمو را نخورید بیایید پیش این  عمو برایتان با طیاره دلار های دیگری میفرستم تا راضی تر شوید شاید هم پنهانی بفرستد کسی چه میداند !.
     بهر روی فهم وشعور من بیشتر از این جلو نمیرود برایم نیز مهم نیست . دیگر نه جهان مهم است ونه مردمش تنها دم را غنمیت میشمارم واز اینکه صبح هنوز زنده ام وشب تاررا به صبح روشن رسانده ام خوشحالم . برایم دیگر نه ایران مهم است ونه ایرانی  ونه مردم  دنیا .
    همه را بیا زمودم زتو خوشترم نیامد .
    درکنار این سر و صدا ها  امکان نشستن ندارم آرزویش را نیز نداشته وندارم  بیشتر به هوای در بندگانم  وبه آنها میاندیشم به گرسنگانی که برگهای خشک شده را از روی زمین بر میدارند  میجوند  بجای تنقلات !  وتمکینی که به زور باید از مشتی بیشعور بکنند  اگر چشمانم  نورانی در آیننه صبح ندرخشد مهم نیست  آن براده های  خوابیده بر دیوارهای سپید اطاقم  مرا مانند فولاد دربر گرفته اند  ومجال میدهند تا سمند خیال را رها سازم .
    هوای زیستن پر سنگین است  ومجال تاختن نیست در حال حاضر خر سواران بر  کرسی نشسته ومیتازند  ودولتمردان واقعی روی اسب چوبی خود تنها تکان تکان میخورند . 
    واز هوا گویی تنها امواج سرب فرو میریزد  وباید شاهد تن پوشهای ریاکاران باشیم  وکاری هم نمیتوانیم انجام دهیم مرتب نوحه بخوانیم  بر لاشه های خونین  وکلام  را در سینه پنهان سازیم وزبانرا درکام بکشیم .
    به دوست همت جان  چیست بار منت چشم 
    مرا که چشم تمنای دل بسویی نیست .
    به میهمانی من پای منه  ، که دراین بزم 
    به غیر چشم ودلم  ، جامی وسبویی نیست .
    رخ خورشید سوزان تر بر قله ای ودیوارهای کهنه وفروریخته ودرختان نیمه سوز  میتابد  دیگر تصویرگل شببو را باید درقاب گذاشت وتماشا کرد  گلهای مصنوعیی را درگلدانهای بلورین  خیلی از گلها از میان ما گم شدند گویی با رفتن ( او ) گلها نیز از روییدن باز ایستادند دیگر محبوبه شب نیست یاس ززد خوشبو نیست هر چه هست برگهای پیوندی وحرامزاده وکاکتوس  دیگر چشم نوازشگری نیست که بر پهنه یک باغچه پر گل بنگرد .ث
    هنوز  دست را حرکت ستیزی هست 
    هنوز پای مرا  قدرت گریزی هست 
    نشان هستی من  همچو نقطه ای بی بعد 
    اگر چه  هیچ ندارد ،  ولیک چیزی هست ….
    پایان 
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد .
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 03-05- 2019 میلادی برابر با ۱ خردارا ۱۳۹۸ خورشیدی. 
    اشعار متن ؛ از بانوی شعر ایران : سیمین بهبهانی .
  • گریختم.

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
      یهر روی هر روز باید شمعی برای یک رفته ای روشن نمود برای مردی  که از آغوش خانواده اش ربوده شد ودر زندان بجرم ایمانش اعدام شد  برای مترجم ونویسنده ای که ناگهان تصیمیم گرفت خود کشی شود ! ودست آخر برای بهترین  فوتبالیست که شهرت جهانی داشت دریک تصادف !!! اتو مبیل او مچاله شد ! 
    حذف کردن آدمها از کشتن یک پشه مزاحم تابستانی آسان تراست  خیلی آسان وچه زود میتوان از روی |انها گذشت اما مرگ یک فاحشه دنیا گیر میشود هفته ها ماهها خبر گذاریها درباره اش مینوسند گزارش تهیه میکنند که همه دروغ است اما مرگ یک نویسنده / یک هنرمند . یک فوتبالیست حقیقت دارد با چشمان وحشت زده میتوان  لاشه هارا دید.
    دیگر از گوشه وکنار  شهرهای جنگ زده نمینویسم ونمیگویم .
    ایران من ! درون سینه من فریاد مکش 
    که چرا ترا رها کردم وگم شدم عاقبت 
    آن میوه طلایی وخوشه های اندیشه را 
    به میان بیگانه بردم ورها کردم ترا ! 
    من گریختم  چون شعله ای از شاخه خویش
    بند بگسستم  از بندگان وخویشان خویش 
    وخود خیش وخویش شدم .
    نگذاشم که مرا خیس کنند با اب دهانشان  یک عمر درکنار آن مردم بی ثمر خون خوردم  وهر روز سیاه ترا ز شب تاریک بود .
    او شبها در آغوش دلبران  مستانه پای میکوبید ومن گریان در کنار خفته تازه زادگان  شب را به صبح میرساندم .
     بلی ! گریختم  اما همیشه تو و( او )  آن مردیکه ترا ساخت وامروز در آغوش خاک بیگانه خفته است با من است او ودیگرانی که دوست میداشتم .
    با یاد |انها شبهارا به صبح میرسانم وطلوع هر صبح را روی یک صفحه میگذارم تا بدانم که هنو زنده ام 
    از تو دور شدم دورتر از آنچه که میتوان اندیشید امروزدربین بیگانگان خودی شدم .
    گمان مبر که روز ی سر به پایت نهم بنام آشتی چرا که همه زاده اهریمنانند نه فرزند برومند تو ! 
    چهل واندی سال به آ یینه سلام گفتم  چهل واندی سال در ایننه فریب بود ونیرنگ وریا  وهراس تلخ من آهسته آهسته جانمرا فرا میگرفت .
    روزی به دنبال رقاصان  یا یک  نویسنده نو پا ودیر پا میرفتم بامیدی که او یگانه است وجفت ناپیدای خودم  اما همه ریا بود ونیرنگ بود خود فریبی .
    چهل واندی سال  از فراز این قله  که بر صلیب  تماشاگران خیاتکار آویخته بود عشق واهی ودروغین را دیدم  وچهل سال  دل بستم ودل کندم  حتی دو آشنا نبود  ومن کم کم ا زمدار خود بیرون آفتادم چرا که یگانه بودم مانند خدایم تنها  وآفریدگار ، اول خودم را آفریدم وسپس با تو در آمیختم و\نمیدانم آیا هنوز آن درخت کهنسال توت چهل ساله درکنار دهکده  میوه ببار میاورد یا دست تبر زنی اورا نیز از شاخه برید 
     نمیدانم آن  جوانه های نو شکفته وتازه سر هارا بسوی مهربانی میچرخانند یا بسوی کینه های دیرین وچهار سال است بین مرگ وزندگی راه میروم  سکوت من از هر هیاهوی بالاتر است  دیگر از شب تاریک نمیترسم وصبح را تصویر میکنم بسوی دیگران میفرستم تا بگویم هنوز زنده ام  وخواب من یک کابوس بود یک اشفته بازار بود  و …..غنچه هایم بمن میگویند  که ما بیداریم . پایان .
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . سوم ژوئن ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۳ خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی ! ماه شوم …..
  • ای خواب خوش

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ای خواب ُ ای خواب خوش ،  ای هدیه سروش  ،
    زمانیکه از شادی  ، سود ها ، واز درد زاینده ها   حسته وافسرده  میشوم  ترا ارزو دارم ، اما تو هم از من گریزانی . 
    زمانی که میل دارم بر عقل خویش چیره گردم  وزرنگیها ومستی های این مردمان مست وبیخردرا از یاد ببرم  آرزو دارم  ترا در|اغوش داشته باشم  .
    اما تو هم ا زمن میگریزی ، ای خواب خوش 
    چشمانی دیگر درمن میگشایی که روزگاری دیگر داشتم ، چشمانی را درمن میگشایی که روزگاری مانند یک ماهی  در اقیانوسها  ریزش آبی  را  در سدها فرسنگ میدید .
    چشمانی را که درتاریکی  خواب مستی  بانور خود همه چیز را میسنجید ِ جشمانی که سکوت را پیشه کرده بود ، میدید ولب فرو میبست .
     تو نیز از من فرار کردی ونیمه شب امشب بیاداو افتادم ! بیاد مردی که درزمانه یگانه بود ، مردی که مارا از قعر گور بیرون کشید وبما زندگی داد وزمانی که میرفت تا  دنیارا ترک کند ، دنیا اورا مانند یک تفاله از خود دور ساخته بود ، جواهری بود بی نظیر گوهری بود یگانه .
     او همه چیز بما داد ونمیدانست که ما چه جانوارانی هستیم  هرچه داده بود به زیر پای خود له کردیم  ویا به دست عدالت پرورانی دادیم  که امروز بنام عدل طلم را پیشه گرفته اند .
    ظالم همیشه حق دارد ومظلوم محکوم است .
    آن روزها همه شاد بودند درعین شادی ترا محکوم میکردند چرا که تو فهمیده بودی که مورد تهدید دشمنانت هستی دشمنانی که چشم بخانه تو دوخته اند واموالت را میخواهند دزدانی که درپشت پنجره کمین کرده بودند ویکی یکی  جوانان بیخرد وکورمال مارا خریدند آنهم چه ارزان با چه بهایی . 
    امروز همانها درکسوت بزرگان وسخن وران از گدشته خوب سخن میگویند وفراموش کرده اند که چه آروزهای شومی برای تو داشتند.
    اطر افیانت خیانتکار ، دوستانت همه خیانتکار ، درحال حاضر منهم مانند تو اما من توانسته ام تخت وتاج خودرا بگذارم وخودرا نجات دهم  حتی مردیکه از هیچ  ، به همه جا رسیده بود به هنگام تماشای تو در مراسم زبان کثیفش را به فحاشی آلوده ساخته وترا بباد ناسزا میگرفت ، از او میپرسیدم  که : تو دیگر چرا ؟ تو که به همه جا رسیدی ؟! گیلاس دوم را بالا میانداخت ویک فحش هم نثار من میکرد که چرا ترا دوست دارم ! .
    خواب از چشمانم گریخته ، دردی ناشناخته روحم را میخراشد بفکر تو بودم که وارد آخرین سفر خود شدی ومیدانستی که دیگر هیچگاه روی دنیارا واین مردمان کثیف ونحس را نخواهی دید وآن یگانه دوست چه مردانه وبزرگوارانه ترا درآ|غوش فشرد قبل از آکه مرگ ترا ببرد .
    چه شبها برایت گریستم ، وچه روزها بیادت سیاه پوش بودم . 
    چه دنیای کثیفی ، دیگر  میلی بماندن ندارم  جال چشمانم  دشمن من شده اند  همان چشمانی که گام به گام را میدید  حال هنو زهم میبیند  اما آفتابش درحال غروب کردن است و……
    حال یک پایم روی شب ویک پایم روی روشنایی روز است .هنوز گام هایم استوارند  وهنوز احتیاجی به چراغی ندارم  اما نمیدانم آیا آفتاب امروز  به فردای نادیده  سایه خواهد افکند ؟! .امروز همه فردارا درسایه دیروز میبینند حتی آ نهاییکه ترا هرگز ندیده ونشناخته اند حال آرزوی ترا دارند . دیگر نمیدانند ان فرشته آن شهسوا رکه بجای بهرام وکیخسرو درتاریکی نیز نقطه هارا میدید برای ابد چراغ عمرش خاموش شد نامش اما برای ابد تا دنیا روی چرخ خود میچرخد  ، جاودانه است .
    نه مردم همان مردمانند بلکه رذل تر و بی درد تر وبی همت تر بیسوادتر بی شعور تر در گارکاه پیگر آفرین دین مبین به ویرانی ها مشغولند چه خوب شد که زود رفتی وندیدی . راست میگفتی برایت افتخار ی نبود  که براین مردم حکم برانی اما سر زمینت را مانند جانت دوست داشتی وبرایش زحمت کشیدی  چه فایده سر زمینیت را جانورانی که نه میشناسیم ونه شناخته ایم از قرون اعصار از ویرانه ها واز سوراخهای پنهانی ناگهان بیرون شدند وجا خوش کردند چیزی بنام نجابت وعدالت وودوستی وعفت ومهربانی دیگر وجود ندارد  همه چیز گم شد حال ما باقیمانده رهراوان  گام برداشتن بسوی رفتن را بیشتر دوست میداریم . پایان
    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار  / کان تحمل که تودیدی همه بر باد آمد !
    ثریا ایرانمنش . 
    دوم ماه ژوپن  ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۲  خردادماه ۱۳۹۸ خورشیدی !
    ساعت ۴.۵۵ دقیقه صبح !