Category: General

  • زاد روز

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    امروز سالگرد  وزاد روز دختر عزیزم  اولین دخترم میباشد !  واین روز مصادف است با اولین دیدار پدرش که گمان میبردم ( به مردی  آزاده ووارسته ) دلسپره ام مردی تحصیل کره فرنگ اقتصاد دانی موفق و خانواده ای نسبتا خوب !  اما اشتباه کرده بودم با مردکی ضعیف پژمرده  رمیده  ومفلوک که همیشه میل داشت زیر سایه دیگری پنهان شود  ، اوف ، راستی این تویی ؟   اری خود منم  ، اورا دیگر بجا نمیاوردم  کس دیگری بود ِ  الان دیگر ترسی ندارم  نه از او ونه از اطرافیان نوکیسه اش  که هنوز واپس گرا وگوش بفرمان ملاهای بالای منبر بوده وهستند   وهر ماه وظیفه به ( قم ) صادر میشد !!! 
    آخ …چگونه خفه ام کرده بود  ، چقدر رنجم داد  به نظرم میامد درون تابوتی میخکوب شده ام ودیگر روی زندگی را نخواهم دید ، روح آزاد من ، قلب آزاد م  نیروی من  زیبایی من ، همه داشت برباد میرفت .
    ااین پیکر امروز ازاد است ،  این پیکر را روزی نمیشناختم .
    امروز در سایه مهر همین دختران وپسران زندگی را میگذرانم .  جرئت داشته باش ! اگر ترا میازارند حرف بزن ! پنهان مکن  ، جنگ کن ، مانند یک پرنده مردنی درون قفس نمیز ، در یک مبارزه بزرگ هیچگاه نه گرسنگی را درک خواهی کرد ونه برهنگی  را برایم مهم نبود ِ خانم فلانی باشم وچند کمر بسته داشته باشم نیمی جاسوسان خانگی  ،چقدر از خودت نا مطمئن بودی ! یا هنوز واپس مانده .
    اکنون نفس میکشم  این تن ، این قلب  بمن شادی فراوانی عطا کرده است واز این بچه ها سپاسگذارم که مرا تنها نگذاشتند  وبه مال ومکنت او پشت کردند .
     من خوب آنها را نمیشناختم امروز میدانم که نیروی مرا درخود جذ ب کرده اند  زنانی بزرگ  مردانی بزرگتر ! 
    نه ! آنهارا تقدیم وطن نخواهم کرد  آنها متعلق بخودشان میباشند  حتی بمن تعلق ندارند زنانم هرکدام مردانی هستند ومردانم هرکدام قهرمانانی نه از نوع پوشالی آن .
    دیگر غروب زندگی من فرا رسیده است ، باید چراعی بیافروزم تا جلوی چشمانمرا ببینم  آنهارا درانتخاب دین ومذهب وهمسر آزاد گذاشتم آنها انتخابشان عالی بود ، مذهب انسانیت وشرف انسانی را انتخاب کردند  .
    دخترم ، زاد رو تولدت را بتو نبریک میگویم شاید امروز روز سرنوشت بود که درب خانه را کوبید ، امروز تو نیز یک مادر نمونه هستی وباعث افتخار من وهمه فامیل. 
    تولدت مبارک . ثریا 
    پایان 
    چهاردهم سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۲۳ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی .
    ثریا . ایرانمنش . اسپانیا .
  • روز بی مرگی

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
     بالزاک میگوید ؛
    «دردهای حقیقی به ظاهر آرامنند  ودر بستر عمیقی که برای خود درست کرده اند ،  گویی بخواب رفته اند  ولی همچنان روح را  میخراشند ومیبرند «
    زندگی تعهدی بما ندارد  اما باید خودرا متعهد کرده ایم که تا پایان عمر آنرا تحمل کنیم . زنج ببریم  درد بکشیم وزیر بار حقارتهای احمقانه خورد شویم وهمچنان به راه خودادامه دهیم.
    شب گذشته  اورا پیدا کردم انرژی مثبتی بمن میدهد  حال سعی دارم که به زندگی میخکوب شوم  وبرایش همان آهنگ دلپذیر را بخوانم .  گاهی فکر میکنم  همه چیز را از سر گرفتن  چقدر خسته کننده  وآزار دهنده میباشد اما باید برای دیگران زنده ماند
    امروز سر وکار ما با انسانهای شریفی نیست بلکه با مشتی  بی فرهنگ  وتازه به نوا رسیده  که افق فکریشان از حد تیر چراغ جلوی خانه شان فرا تر نمیرود  .
    سعی کردم خودرا در یک انزوای عمیقی پتنهان کنم  نمیدانستم چگونه باید با اویگانگی را آغاز کنم  سلام وصبح بخیر وشب بخیر .  کناه منحصر باو نبود گناه  منهم بود .
    در شهری زندگی میکنم که افق فکری آنها از چهار دیواری  اطاقشان بیرون نمیرود  هنوز خانوادههای کهن سال فخر میفروشند ونوچه هایشان بر سر ملت سوارند هنوز کبابهای خاطراتشان لبریز از عشق وشیدای ومواد والکل  جز بهترین وپر فروشترین کتابها درقفسه ها جای دارند  زبان من گویا نیست سخت است ترجمه اش گران تمام میشود .!!!
    انسانهای بدبختی که میل دارند مانند اربابانشان درآن سوی قاره لباس بپوشند وزندگی کنند  اما همان لهجه ولایتی وقومی خودرا نیز حفظ نمایند زبانشانرا نیز رها نمیکنند. 
    مردان هرروز تمیز وآراسته به سر کار میروندزنانشان به خانه داری وخمیر های پف کرده درون فر بخود میبالند  ویا به هنرهای دستی شان  برای دخترانشان همیشه باید مردی صاحب نام وصاحب مال پیدا کنند وبرای پسرانشان نیز زنی با کلی جهیزیه نقد وآماده وارد شود . اما  برای تر تیب دادن کلکسیون اثاثیه بی مصرف  کلی فعالیت میکنند وخرج میکنند  اطاقهایشان به یک انبار اشیاه بی مصرف بیشتر شبیه است تا یک اطاق خواب ساده وراحت  همه صاحب یک کلکسیون میباشند .
    همه به دستورهای مذهبی عمل میکندد  ودر آن پرده یکنواختی  مذهبی واخلاق  خودرا پوشانده اند  همه ایمان دارند حتی شکی هم به دل راه نمیدهند  اما هر کسی بخود حق میدهد که به اطاق دیگری نگاه کرده ویا وجدان دیگری را ارزیابی  نماید  .
    چندان همدری انسان دوستانه ای  ندارند بیشتر تظاهر است تا واقعیت  وپاکی قلبهایشان اغلب فاجعه آمیز  است .
    هفته گذشته دو دکتررا دیدم یکی بنظرم جلادی آمد قسی القلب که برایش  مهم کارش بود دیگر ی بنظرم فرشته  ای آمد که با زبان نرم و شیرینش مرا راهی اطاق عمل میکند . برایشان  مهم نیست هفته است غذا نخورده ام وحتی ویتامین در بدنم نیست  آنها باید به وظیفه انسانی ! حود عمل کنند .
    حال با‌امدن دوباره او یک انرژی تازه کرفته ام صدایش را باخودم همه جا میبرم برایم آرامش بخش است .
    دیگر کاری به آنسوی جهان ندارم / 
    پایان   / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /۱۳ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی .
  • برای من گریه مکن

    برای منن گریه مکن   ’سر زمینم
    منهم برای تو. نخواهم .گریست 
    ده ساله بودم مورد ضربت مردان  تو قرار گرفتم 
    بیست ساله بودم فکر فرار در مغزم قوت گرفت 
    نه !سر زمین زیبایم  
    زیباییهای ترا همچنان درسینه محفوظ دارم 
    اما نمیتوانم منکر چهره زشت امروز تو باشم 
    برای من گریه مکن سرزمینم
    منهم برای تو نخواهم گریست
    من برایت درختانی کاشتم  نهالانی 
    همه سبز وخرم وسلامت
    اما زیر آفتاب داغ غربت 
    همه پژمرده شدیم 
    مردانت خشن 
    مردانت وحشی 
    مردانت ریا کار 
    وآخرین شاهبانو  زنی فریب کار 
    قدرت داشتن در  فرا سوی تو 
    دیگر افتخار نیست
    برای من گریه مکن 
    من برای درختن ایستادهام خواهم گریست
    نه برای تو ومردان وحشتناک
    خدا حافظ 
    سرزمین محبوب من 
    خدا حافظ کودکی گم شده ام
     پایان 
    جمعه ۱۳ س تامبر۲۰۱۹میلادی
    ثریا ایرانمنش 
     اسپانیا
  • روی پوست شهر

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ———————————————-
    دانی که نو بهار جوانی چسان گذشت ؟
    زود ! آنچنان گذشت که تیر از کمان گذشت 
    نیمی به راه عشق وجوای  تمام شد 
    نیم دگر  بغلفت و خواب گران گذشت 
    صد آفرین  بهمت مرغی شکسته بال 
    کز خویش  بدر شد و از آشیان گذشت 
    من به دنبال شنوندگان وخوانند گان حقیقی خویشم  آنان که هنوز هیجانی  در وجودشان هست وهنوز هنری واندیشه ای  در کنج سینه پنهان دارند .
    من با روحی دوشیزه وارد وجوان مینویسم  آنچه را که احساس میکنم  بطرز موهومی از این جهان بیرونم  دیگر نه بسوی مردم نه به توده آنها نمی اندیشم  خاطرات زمان کودکی ونوجوانی را درون یک صندوق پنهان کردم تا دیگر آنها نبینم .
    حال مینشینم به فلسفه بافی بازاریابان گوش فرا میدهم ( درآخرین لحظه ) خیال میکنی چیزی  دستگیرت شده اما تازه نقش بنگاههای توریستی ومعاملات هتلها ورستورانها در کشورهای مختلف یک بازاریابی ویک تجارت بی ضرر بدون مالیات .
    خوب تماشا گرانی نیز هستند که دل باین فلسفه بافیها میدهند وچهل واندی سال است که ما دریک قایق شکسته  با پاروهای بدون دسته دور خود میچرخیم .
    آهی سوزناک !!! وای دل در گرو وطن دارم ! نقشهایی که برازنده هنرپیشگاه روی صحنه میباشد  من به تماشای کسانی مینشیم گه گول میخورند ویا گول میزنند  ومانند راهزنان در حین عمل مشغول چپاول  اشخاص هستند برای یک کلمه سکه میخواهند .
    گوسفندانی هم هستند که به راحتی میتوان پشم آنهاراچید .
    برای ذائقه های لطیف الفاظی نمانده  سخنان لطیفی نیز نیست  برای کامهای تشنه وشکمهای گرسنه اما  غذا زیاد است  .
    برای اولین بار که دریک کانون فرهنگی  کمی از انهارا چشیدم  چندان به مذاقم خوش نیامد  اشتهای زیادی نداشتم تا خودم را به جلو بیاندازم وسینه سپر کنم  خودم را کنار کشیدم رابطه ها مشغول کار بودند که ضابطه هار ا تشکیل میدادند . حرف راست من خریدار نداشت .
    بنا براین لقمه هارا بالا آوردم  دلم از پستی و شعور این آدمها بهم میخورد  این معجون قوام نیافته این رشته دراز که یک سرش درون میدان جیم الف بود ونخ دیگرش درون عربستان تنها چند خط شعر زیور بستان کرده بودند ! نادرستی  ورفتار  آنها مرا به وحشت انداخت .
    در خانقاه شب احیاء شیون میکردند وگریه میکردند اما چشمانشان از سفره پهن شده حلوا ومخلفات برداشته نمیشد وسر شام آنچنان دو دستی لقمه هارا به دورن میفرستادند گویی صد ساله گرسنه اند وسپس تابه ای نیر برای بردن ناهار فردایشان باضافه دخترک شوخ وشنگ وملوسی را برای دسر همان شب .
     از نبود راستی ودرستی درمیان این مردم شکفت زده وحالم بهم میخورد .
    به پناهگاه خودم برگشتم  ونشستم با کلمات به گفتگو حال میدانستم که خودم هستم نقشی در ویرانی ها نداشتم درمیان خوانندگانم دوستانی یافتم به بعضی ها دلستگی پیدا کردم  در میان آنها مردی بود  باریک اندیش  در کار تخیل شهوت رانی  وناهنجاری  پاکیزه نبود  مانند یک الکل تقلبی مرا به نشئه وسوسه و به مسمومیت کشاند  تجملات را دوست میداشت  در فکر تحریکات جنسی وتخیل های من بود اورا به دوردستها فرستادم به همانجای که تعلق داشت  گذاشتم با کامجوییها وشهوت رانیهای بیحسابش صاحب ‌آن ( پالتوی ) گران قیمت شود !.
     من به پاکیزگی روح واندیشه میاندیشیدم  به دنبال دوستی بودم نه معشوقی  معشوق زیا د است دوست نایاب است. من سلامت اندیشه داشتم وسلامت  عقل وروح . 
    حال دراین شهر بی پرنسیب درمیان آمهای نا شناخته در این سر بالاییها به تنهایی دردهارا حمل میکنم وبا خود به زیر پوشت شب میبرم و سپس آنها را  به درون فاضل آبها میریزم  هرشب در یک هذیان میخوابم وهر صبح با یک انرژی تازه بیدار میشوم شاید  همین نوشتن مرا بخود مشغول کرده است وداستانهایی که دورن سینه ام انباشته ام .
    افسرده ای که تازه گلی  را از دست داد 
    داند  چه ها به بلب بی خانمان گذشت 
    بنگر شمع عشق که در اشک وآه  او 
    پروانه بال .پر زد و آتش بجان گذشت …….« مشفق همدانی » 
    —–
     این نوشته را به روان پاک |مسعود صدر |هدیه میکنم  که جانش ومالش را درعشق وطن از دست دادوامروز شارلاتانها از عکس ونام او برای پر شدن برنامه هایشان استفاده میکنند . روانش شاد
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا ۹/۹/ ۲۰۱۹ میلادی ( نمره ۹ عداد شانس است )!!
  • عطر کهنسال

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————–
    خوب از این وضع معلوم است که حال چندان درسیتی ندارم تب های پشت سرهم وضعف عمومی وغیره باز هم به نجات جان خود برمیخیزم  ، برای کدام دنیا ؟ برای  آنهاییکه درکنارم ایستاده اند واشک میریزند باید بمانی باقی بمانی ،  من بی آنکه بتوانم احساس خودرا تحمیل کنم ویا تجزیه  عطر این عشق را به سینه میفرستم  این عطر کهن سال را که درسینه این موجودات کوچک دفن کرده ام  از آن تمدنی که درآن رشد کرده بودم حال دراین دنیای جدید واین تمدن ظاهری میبینم همه جا دنیا یکی است همه دریک حالت خشونت ووحشی گری بسر میبرند دریک درهم برهمی ، دریک بی اعتنایی وبی خودی  این سر زمین کهن چند قرن ساله کم کم دارد فرو میریزد  همه چیز سطحی وبی پایه است  رفتار آدمها همان است ک امروز در سر زمین خودم میبینم تنها آن صورتک مسخره را ندارند  عده ای حتی پایین تر از مردم ما میباشند  عطر زیبایی از میان برخاسته  چیزهای زیادی  از این دنیا گم شده  مثلا دیگر یک لفظ ملایم وبا ادب را نخواهی دید که باتو سخن بگوید  نرمی درکردار ورفتار هیچکس دیده نمیشود هرچه هست خشونت است ، هرچه هست مقوایی ودروغ است ،  همه به یکدیگر بگونه ای شکاک  مینگرند ، همه ازهم واهمه دارند ،  هرچه هست زشت وزمخت است دیگر اثری از آن موسیقی وعطر ملایم کتابهای نیست .تنها عده ای روشنفکر نما با عینکهای پنسی خود درتالارها نشسته اند ومردمرا معاینه میکنند ! روزی همه انسان  بودند وامروز …..؟
    .
    چه نمای زیبایی بود در جلوی چشمان من در آن روزها  امروز همه چیز واقعیت خودرا ازدست داده است  درزیر همان چتر  اما بگونه ای دیگر  هنوز عده ای درمحافل اعیانی بخود فروشی مشغولند وعده ای تماشاچی  خیلی ها سست وبیحالی را پیشه کرده زیر آفتاب پاییزی لم داده اند . 
    اینها همه از همه عقیده ها بری هستند  با هوسبازی کاری را انجام میدهند وسپس سر جای اولشان برمیگردند دیگر در میان آنها یک سر شت دلفریب نیست که بوی عطر  آن برجان تو بنشیند  ازآن \چهره های زیبای اشرافی که روز ی در میدانهای شهرهای قدیمی میدید ی خبری نیست همه چیز یک شکل زمخت وزشتی را بخود گرفته است همه بیهوده بزرگ شده اند  ، شاید من درهمان کابوس سفرهای گالیور محبوسم ! حال به سر زمنی غولها سفر کرده ام ؟! .
    آسوده زیستن ، این آرزوی همه انسانهاست  حتی نیرومند ترین آدمها  کسانی که فعالیتهای سیاسی دارند ویا  دهکده ی را رهبری میکنند  حال فلان نیمه دست آفرین ماکیاولی  فروانرواست  کسیکه قلبش باندازه  مغزش عاری  از شعور فکری  ویا دلی روشن باشد . دیگر کمتر دل وجرائت در سینه ها دیده میشود تنها دود باروت ولوله تفنگ و شاخه بمب است که حرف میزند جاه طلبی بی حسابی همهرا دربر گرفته است .
    من راه خودرا گم نکرده ام  همچنان خرامان پیش میروم  اما فراموش کرده ام که دنیای من کجا بود وکی بود چه بود حال بی تفاوت راه میروم  کناره گیری بهترین است در همین کناره گیری ها به گردش میروم  زیر ان جاذبه دروغین راه میروم  دیگر به روشنایی باغهای معلق نمی اندیشم  همچنان به آفتاب داغ وق زده که  هر صبح از پنجهره اطاقم به درون میتابد مینگرم  سالهاست رطوبت  بارانرا احساس نکرده ام  اما باید  شال خودرا محکم بر پپکرم بپچیم .
    قوم بنی اسراپپیل  از ماموریت خود بخوبی  پیروی کرده وآنرا حمایت ونگهداری میکنند  وآن اینکه دربین سایر نژادها  همچنان  بیگانه ای باقی بمانند  همه چیز را درمیان دستهایشان دارند ملتی که در سرتا سر عالم  تنها خودش را میشناسد  درعین حال سد های معنویت بشریت را درهم میکوبند  تا میدانرا برای خود باز تر کنند در تکنو لوژیها از همه دنیا پیشرفته ترند وهمه رسانه را دردست دارند همه جا دیده میشوند وبه همین شیوه بانکداری وبهره برداری وبیمه ها را دراختیار دارند  آنها خواه ناخواه 

     آینده جهان هستی را پایه میگذارند  ما تنها حرف میزنیم در عمل بیحا ل وبی رمقیم همه سخن رانان خوبی هستیم چه شیوار وپربار سخن میرانیم چه گویا مینویسیم ! .

    خوب من کم کم پیر میشوم  دیگر کسی را گاز نمیگیرم دندانهایم ریخته وخودم افسرده شده ام  دیگر میلی ندارم به دیدار هنرپیشه های روی صحنه زندگی بروم  اندیشه را برگزیده ام درخیالم عاشقم ، درخیالم فارغم ودرخیالم با کسی حرف میزنم  که اورا نمیشناسم .
    دنیا با من بازی بیرحمانه ای را به آخر میرساند طنز شومی بود . ث 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۹ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی و
  • بانوی سردار

    « لب پرچبن» ثریا ایرانمنش . اسپانیا.
    اخیرا در یوتیوب سریالی ظهور پیدا کرده  بنام بی بی سردار حال چقدر از آنرازده وچقدر جای سخنان را عوض کرده اند بمانداصل داستان چیز دیگری است .
    این بی بی همسر عباسقلی خان ودختر سردار اسد خان بختیاری یود زنی بی نظیر اسب سوارکاری  ماهر ویک  تفنگچی ماهر  که با یک تیر صد ها نفررا میخواباند و مادرش نیز زنی با قدرت که بر عده ای حاکم بود .
    همسر ش را کشتند واو به دنبال او میرفت * پدرش را کشتند اما او خون بختیاری  را دررگهایش داشت .
    در آن زمان انگلیسها به همراه  گروه قزاق های روسی سر تاسر دشت پهناور ایران را گرفته بودند این خانها برایشان درد سر ساز بودند یک ایل قشقایی در شیراز ودیگر ی خان بختیاری درکوهای سر بفلک کشیده  لبریز از منابع طبعی .
    در آن زمان  دربین ایرانیان شریف مردانی نظیر یزدیها / بهنود ها وسایر خود فروشان را داشتیم که سر به بیداگاه اربابشان انگلسنان داشتند انگلیسها برایشان  خدابود با شکلاتهای خوش مزه وکمی آب خورش !
    بقول بی بی سردار که میگفت آنقدر از غریبه ها نمیترسم که از هموطنام میترسم ، یک حقیقت انکار نا پذیر  منهم از هموطنانم بیشتر میترسم تا یک غریبه  شاید آن غریبه بمن کمک برساند هموطنم آنرا با گوشت وپوست من از تنم جدا میکند .
    بنا براین عده ای دور بی بی را خالی کردند وبه حاکم اصفهان که از قاجاریه بود ودست نشانده دولت فیخیمه  پناه میبردند بی بی یک زن بود ومردها از یک زن نه حمایت میکردند   ونه کمر بخدمت او میستند برایشان سر شکسگی داشت  بهتر بود نوکر عوامل خارجی میشدند.
    در آن دوران در کتب مدارس ابتدایی ما اشعاری چاپ شده بود که ما مجبور بودیم آنهارا از حفظ بخوانیم.
    داشت عباسقلی خان پسری 
    پسر بی ادب وبی هنر ی …….. « درحالی که این پسر کوچک با برادرش تیز اندازن ماهری بودند بسیار با ادب بودند وبیشتر اوقاتشان را درمیان کار گران خودشان میگذراند ورخت لباس خودرا به آنها هدیه 
    میدادند .» 
    اسم او بود علیمردان خان 
    کلفت خانه زدستش در اما ن 
    هرچه میگفت لله لج میکرد 
    دهنشرا به لله کج میکرد  …….البته لله از نوع لله های قاچاریه بود که به  میبایست علیمردان خانرا تربیت کند آنهم تربیت انگلیس !!»
    هر چه میدادند  میگفت کم است 
    مادرش مات  که این چه شکم است 
    .غیره وذالگ برای ما سر مشق گذاشتند ما بیخبران از تاریخ سر زمین خودما ن نسبت باین  علی مردان خان کینه داشتم .
    زمانها گذشت تاریخ زندگی ما ورق شد و فهمیدم سر انچام بی بی را دستگیر زندانی واورا کشتند باین هم رحم نکردند همه خانه ها  وچاد رها وحتی آتشکده های زرتشیان  با خانه هایشا آتش زدند ، عده سوختند وعده ای از راه کوه کمر خودرا به شهرهای نزدیک وسرانجام هند وزنگبار رساندند .
    ملتهای انگلیسی دست بسینه ایستاده بودن وتکه تکه سر زمین تقدیم اربا مینمودند !
    آفاخانی پیدا شد بنام آقا خان محلاتی   وزنش به ده ها تن میرسد وبرای ان وزن را اضافه نگاه داشته بود که میبایست هموزن او در ترازو طلا والماس بریزند وبا وهدیه کنند او حکومت هند وسپس مدتی هم حاکم کرمان شد.
    بختیاری ها نابودن شدن قشقاییها همه آواره شدند خوب نام راهزنی را برآنها نهادند در حالیکه ملتی غیور وبا صلابت ومیهن پرست بودند 
    قاجاریه سقوط کردوپهلویه آمد اما دیگر خبری واثری  ازآن ایل با صلاوت نبود تنها نامی مانده بود ثریا اسفندیاری بختیاری ووووو.
    چندی پیش از طریق همین ایملها با جوانی بختیاری آشنا شدم وچقدرذوق کردم اما متاسفانه این جوان نیر به گروه جوامع خود پرست پیوسته بود ولباس های مارکدار وپالتوی گرانقیمت را به همان جلیقه وردای  وسرداری ها  ترجیح میداد متاسف شدم .
    دردوران کودکی ودوران مدرسه روزی  بخانه آمدم وبه تبعیت از بچه های تهرانی مادرجان را مامان خطاب کردم .مشت محکمی بر دهانم خورد او گفت 
    من نه مامانم ونه چیز دیگری یا مادرجان ویا بی بی  ….اوف  ، مادرجان بهتر از بی بی است اما خدمتکاران ونوکران قدیم هرگاه به دیدارش میامدند اورا ( بی بی ) خطاب میکردند ….ماد رجا بی بی چهار عدد است که آنهم دروق جا ی گرفته است . 
    آن دوراتها گشت ، ما در چهارراه غربت با دیدن  این دشتها سر سبزم وخرم این کوها که به دست عده ای دزد واراذل اوباش افتاده ومیل دارند سر زمین اسلامی بسازند وخاور میانه یک پارچه دردست اسراییل بزرگ بیفتد ، تنها تماشاچی با چشمان گریانیم .
    بی بی بزرگ بود هیچ زنی به پای قدرت معنوی وروحی او نمیرسد . بی بی آتش را خیلی دوست میداشت بهر کجا که پای مینهاد اول آتشی روشن میکرد تا گرگهای درنده وگرگ نماهارا فراری دهد ،  پایان
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا یکشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی .( یگ دلنوشته )
  • ویرانی ویرانگری

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————
    برای مبارزه کردن ، حتی خواستن کافی نیست  باید دربرابر خدای ناشناخته  که هروقت وهر جا میلش کشید  باد عشق بکارد یا نفرت وسردرگمی ویا ویرانی  بین زندگی ومرگ  تنها باید چهره بخاک بمالی  تا اراده او نباشد  هیچ کاری از تو ساخته نیست  یک لحظه برایش کافی است تا سالهای کاروکوشش وزحمات ترا بر آب بریزد  وتو باید اراده آهنینی داشته باشی تا درمقابل این خدایان گوناگون  وآن خدای اصلی ایستادگی کنی .
    او هنزمندی را میافریند بندگانش اورا ویران میکنند  حال این هنرمند بزرگ میتواند از لجن هایی که باوپاشیده میشود سر بلند بیرون بیاید  هیچکس بیش از هنرمندی که خود آفریننده است  حکم خودرا صادر نخواهد کرد .
    این مرد ، این خدای  یگانه با صدای جادویی وصورت مهربان تنها باز مانده دوران طلایی ماست حال امروز سگهای  ولگر به دنبالش افتاده وحساب پر وپاچه اورا گرفته اند .
    هر کسی را بخواهند ویران کنند این سگها وجود دارند ناگهان گله وار بیرون میریزند . 
    هر بیزنسی را که بخواهند از بین ببرند ناگهان چند جسد را به نمایش میگدذارند باز این سگها هستند که واق واق کنان دنیارا متوجه خود میکنند .
    وهر بلایی که میل دارند بر سر بشریت میاورند .
    همه اورا میشناسند ومن یکی از ستایشگران او هستم دیگران بیشتر از او به ( زنها) میل داشتند  تا او یک مرد خانواده با بچه ها وهمسرش وبسیار معتقد ومومن  خوب اگر گاهی لبخندی از روی مهر بنه زنی زیبا که شاگرد یا همکارش بوده زده دلیل بر اهانت ویا چیز دیگری نمیشود بعلاوه این سگهای ماده تا امروز کجا بودند ؟ چرا پس از سی سال تازه بیادشان افتاد که این آقا انگشت آنهارا فشار داده ویا راندوو خواسته ویا بوسه بر گونه هایشان زده ؟؟ چرا حالا ؟ آیا کسی میتواند جواب بدهد که پس از اینهمه رنج  فداکاری درراه هنر با این سن بالا هنوز میخواند ورهبری میکند چه کسی را به دردر آورده ؟ که سگهای ولگرد را بجانش انداخته اند .
    آه …. روزهای هستند که انسان تنها میتواند  از روح خود تغذیه کند  وبه امیدی واهی همچنان طی طریق نماید  یک تماس کوچک ، ذره ای غبار  کافی است تا نطفه ای را دردرون  تو بکشد .
    چگونه میتوان  این احمقهارا تحمل کرد ؟ چگونه باید مردان دیوانه وزنان خود فروش را بر پایه های بلند زندگی نگریست واز \انان فرمان برد ؟  خود   ما بخوبی میدانیم که بعضی از مردان  دربرابر یک زیبایی ویا رعنایی بسیار ضعیف میشوند  عده ای میتوانند بر ضعفشان غالب شوند  حال این مرد دراین سن وسال بجای تقدیر وتحسین او  ، با هیچ به ویرانی او پرداخته اند میل دارند آخرین آثار گذشته هارا نیز پاک نمایند ، مادونا برایشان کافی است وسر جان التون تمام عمرشانرا لبریز از شادی ها میکند !!!
    اولین ندا در یک روزنامه انکلیسی به چاپ رسید  واورا درحالی نشان میداد که درکنار یکی از شاگردانش ایستاده با لبخندی مهر آمیز با او گفتگو میکرد فورا صفحه بزرگ شد آنقدر بزرگ شد که همه شهررا گرفت ( او ، فلانی با شاگردش رابطه دارد ) ! اما از روابط خودشان با پسر بچه های زیر سن درون قایقهایشان  وهنرمندان پا اندازشان حرفی بمیان نمیاید .
    حال با ز این سگها سر به شورش برداشته اند ووباید چیزی را زیر نام این بزرگوار پنهان کنند < شکست مستر جانسون است ؟ شکست ویرانی امپراطوری گندیده بریتانیاست ؟ چه چیزی را میخواهید پنهان کنید که این مردر ا قربانی کرده اید ؟ لعنت برشما . ث
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا /۶ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی !
  • کتاب گویا …

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    شب گذشته در یک کانال یوتیوبی  کتابی یافتم  که گویا بود اما گوینده معلوم بود که از درون خود حرف میزند از گفته های کتاب . ( جای شاهرخ مسکوب چقدر خالیست ) تا طرز درست نوشتن و درست گفتن را بما بیاموزد .
    روزی روسیه شوری آنزمان  دریکی ازپیامهای رادیویی وجنگ سرد گفت : 
    (کاری خواهیم کرد که ایران دیگر هیچگاه روی هیچ مذهبی را نبیند ) ! 
    خوب کارشانرا خوب انجام دادند  حکومتی   روی  کار آمد که نامش ( در فرهنگ لغات  تئو کراسی ) یعنی  حکومت مذهبی است خوب طبیعی است که خود خواسته را نکوهش سزا نیست .
    حال این حکومت درکنار  پس مانده ها ی گذشته و بقولی خود روشنفکران بورژوازی نوین چه خواهد کرد ؟ هیج وسط خیابان  شهرکانادا فریاد میکشد « یا حسین » به همراه  آش نذری وکسانی که روی خودرا گرفته وهمه از همقطاران وفامیل خود همین بی مغزان میباشند .
    جناب پوتین زن چندان دوست ندارد بنا براین به عمله واکره خود  دستور صریح داده که زنها را پنهان کنید تنها درموقع احتیاج از آنها استفاده فرمایید ! 
    بیچاره ( آزادی )  از ترس در گوشه ای ازاین دنیا فرار کرده است تا از دید امنیتی ها درامان باشد هر چند اورا زخمی ساختند وچه بسا درحال مرگ باشد .
     در خراسان بزرگ که مرکز  عراقیها واعراب بدوی شده است آوازهایشان ورقص هایشا ن در خانه های عفاف به زبان عربی است  وچقدر هم سوزناک وعروسکان ولعبتان جلوی آنها باسن عریان خودرا تکان تکان میدهند.
    امروز دو قدرت بزرگ در جهان ما یعنی روی کره زمین  دارند با سر نوشتها بازی میکنند یکی روی سرزمینها واموال آنها کاو میگذارد پوکر باز ماهری است ودیگری با کبریت  که آنرا بالا وپایین میاندازد ونشان قدرت اوست هر دو بهم چشم غره میروندوهر دو سهم بیشتری میخواهند  خوب عروسک آن کبریت باز روی صحنه مشغول رتق وفتق امور وآشپزخانه ارباب است از نوجوان تا نوزاد درون دیگ میجوشند ارباب سیری ناپذیر است .
    انسانهای درمانده واز کار افتاده ویا مادرانی که فرزندان برومندشان درون زندانها با حکم طولانی مدت محکومند  تنها چشم امید به یک ناجی دوخته اند اگر عکس دوباره خمینی را درماه ببینند مجددا شیون کنان راه میافتند .
    نه دیگر  چیزی از عمر وزندگی امثال ما باقی نمانده  که ‌آ نرا هم صرف مصرف داروهای بیمصرف وکهنه میکنیم و.سپس روی تختخوابمان دراز میکشیم درانتظار عزراییل  هر چه باشد ازد کترها وبیطار ها وبیمارستانها بهتر است. 
    در یکی از سایتها  شخصی با کلاه بره  ژست روشنفکران  نوشته بود که  ؛ 
    گفته های خودرا ضبط کنید ونوار یا سی دی کنید ببازار بفرستید ؟! عجب شغل جالی خواهد شد همه باید برویم کنار دست نویسنده آیات شیطانی .
    دیگر از ما وامثال ما کاری ساخته نیست تنها  درچهار دیواری خودما ن عقده هارا  خالی میکنیم تا بقول آن پسرک غده نشود میان گلو یمان  ومارا خفه کند .
    مردم درون دیگر به سیم آخر زده اند  هیچگاه هیتلر وچائوچسکو  مائو هم این همه جنایت نکرد .
    اما این مردان سیاه پوش وسیاه دل ومغز فندقی  کارشان کشتار است خدایشان تنها خون میطلبد آنهم خون جوانانرا چون میدانند  که  افراد مسن خونی در اندامهایشان نیست آنقدر گردش آن کند است که حتی به قلبشان نیز نمیرسد .
    حال چند قایق  روی آبهای آزاد شناورند عده ای  خودرا باین قایقهای شکسته آویخته اند  یا خوراک ماهیان گوشتخوار وکوسه ها میشود ویا قربانی مردان بزرگ . 
    خوب عده ای هم برای \آنکه زنده بمانند درعین آویزان شدن یکی  دوتا هم  ماهی را نیز برای روز مبادا شکار میکنند.
    چیزی ندارم بنویسم ، نه هیچ چیز همه را همه گفته اند نوشته اند وروی یوتیوبها آورده اند تنها ضجه مادری که دختر بیست ساله اور ا بجرم حرف زدن گرفته وبه سی سال زندان محکوم کرده اند فریادش همه آسمانرا لرزاند اما در دل سنگ اربابان ذره ای اثر نداشت وچه بسا خود او نیز قربانی  دختربیست ساله اش بشود .
    کتاب گویارا میتوان زد زیرش وگفت که ؛ نه این نوشته من است واین صدا ، صدای من اما نوشته هارا نمیتوان پنهان ساخت همه زوایا وگوشه کنارها عیان است ودیگر حاجت به بیان نیست .ث
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا .۵ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی ……. 
  • فریب بزرگ

    چهار شنبه ۴ سپتامبر ۲۰۱۹  برابر با ۱۴ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی / اسپانیا 
    (یک دلنوشته ) !
    پدیدیه غریبی بود ،  ناگهانی  بود ، ضربت فرود آمد  گویا فرشتگان نگهبان من  مرا از خواب چند ساله یا چند ماهه بیدار کردند  با چکش بر سرم کوبیدند ؛ هی  بیدار شو / در شهر خبری نیست !!
    در ته دلم تردید داشتم  شاید  همه لاف وگزاف  بودند  گفته های  ( آن مرد) بی شائبه بودند با مدرک ودلیل بردلم نشست  حال نیرومندی ( او) مانند یک مرغ کرچ  بیحال درگوشه یک مزرعه ! بدبخت  بیشتر نمایان شد .
    او هنوز لجاجت میکرد  بی پروا بود  سر سختانه  با طنز و خنده  تلخی همه را غرغره کرده  وایده ولوژی مسخره  خودرا با دروغ  وهر گونه  کوششی به حلقوم همه فرو میکرد .
    برای آرتیست بودن وفیلم بازی کردن خلق شده بود شکی درآن نبود که کاندیدای جایزه اسکار هم میشد !.
    چه کسانی باو گوش میسپردند ودامنه پندارهایش تا چه اندازه بود ؟  بر هیچ پایه ای  واساسی در کافه ها / رستورانها  می فروشیها  پلاس بود  چه بسا  درمیان آنها  کسانی بودند  که اورا ساخته  وآماده  پذیرفته بودند  واین چار پای خسته  در خمار وقمار زندگی  داشت  روی صحنه  نقش یک اسب اصیل را  بازی میکرد .
    من ! میان شک ویقین ایستاده بودم  خوب ! این روزها کار ما همین است وارد روزی نامه های سیاسی بشویم  دل به رهبری ببندیم  وسپس نا امید شده دل برکنیم  ودیگری را بجای او بنشانیم  .
    حال باید پرسید چه کسانی  دارند خیانت میکنند  ؟ ملتی قربانی جهل وبیسوادی خود شده  زخمی هم دل وهم جان ، حال دل به مردانی سپرده بودند  مردان سیاسی  که همه  بر آب  روان دراز کشیده  شاد وناشی از پولهای  باد آورده  / زن / خانه / اتو مبیل/ کشتی / جت خصوص/  واخیرا گویا بالن هم باین اشیاء اضافه شده است !؟.
    واو درمیان جبهه های مخالف وموافق  مشغول جمع |آوری کشت بود  مهم نبود  کشتزار  
    چه کسی است  وچه کسی  آنهارا کاشته  موسم درو فرا رسیده بود  حال این نیمه مردان  که اعتیادشان  با کام جویی وخستگیهای ناشی از آن آنهارا فرسوده ساخته  مرتکب کارهای ناشایستی شده اند  ناگهان آ ب توبه بر سر میریزند  بی لاف وگزاف  سکانی را به دست گرفته یک کشتی شکسته  را راه میبرند درون کشتی تنها جوانان ساده لوح وزود باور نشسته اند ونمیدانند که آنهارا بقربانگاه میفرستد .
    این جوانان متاسفانه دردامن زنان بیسواد ومردان خشن بزرگ شده اند واز بدو تولد غیر از خشونت وجنگ چیزی ندیده اند   اکثر \انها معتادند  / مواد برسد / فرقی نمیکند سینه میزنیم / نه ؟ عریان میشویم وازین اطاق به آن تختخواب پناه میبریم .
    آگاهی بر این ناتوانی بسیار مشگل است  ما بهای گزافی را پرداخت کرده ایم به قیمت جوانی وهستی خود  از رذالتها دور وبیزار بودیم  حال با نگاهی  بانی قبیله سر گردان  دریافتم  که این مردان تا چه حد  پایین تر از هدفی  هستند که ادعای آنرا دارند  چه نیرویی |انهارا  قدرت میبخشد ؟ هر چه هست قدرتی نیرومند است که توده هنگفتی  از غریزه های خفته  ونداشتن ایمان وایثار و وطن پرستی  برایشان به ارمغان میبرند .
    حال گرسنگان دیروز  فرزندانشان  به هر علف هرزه ای میچسبند  / چنگ میاندازند  تا سیر شوند  موهایشانرا رنگ میکنند  لباسهای آراسته میپوشند  همه آنها  قربانیان زخمی میباشند .
    متاسفم امروز \اخرین سنگر را نیز رها کردم وبه کتابهایم پناه بردم  بی \ازار ترند  همه این ( رهبران )  ریز ودرشت برای جلوی گلوله توپ  مفیدند . پایان 
    ثریا ایرانمنش  / اسپانیا /
  • بر….اکسیت!

    « لب پرچین » ثریاایرانمنش ! اسپانیا .
    ———————————————-
    بر سر بازار جانبازان  منادی میزنند 
    بشنوید  ای ساکنان  کوی رندی بشنوید
    دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده 
    رفت تا گیرد  سر خود ، هان،هان  حاضر شوید 
    سودا گری واستبدا د امروز گریبان همه را گرفته است این عالیجنابانی که درکوشه های مبل سبز وقرمز چرت میزنند ودرفکر حقوق ماهیانه واسباب عیش خویش میباشند ، همه بهر روی دست دردست اقتصادی اروپایی دارند واگر بیرون بیایند ضررها خواهند  نمود .
    مرغ یک پا دارد جناب نخست وزیر تازه که دست کمی از سلف خود ندارد با لجبازی میگوید (ما باید امپراطوری خودرا حفظ کنیم )!! آنهم یک  امپراطور پوسیده وبو گرفته  که از درون آن صدها  کثافت دیده ونادیده بیرون میاید . وبوی تعفن آن همه گیر شده است .  
    خوب محکم آنرا بچسب امروز تنها هنری که برایتان مانده  هیکلهای چرب ولبریز از پیه  وپر گوشت  از وجود هیچ روحی در جسمتان دیده نمیشود .
    دراین سر زمین زورکی باید آن زلف گلابتون با آستین های بالا زده گویی میخواهد درون یک طشت لباس بشوید با زلف  جمع شده پشت سر تحفه ودست آورد جمبوری افلاسی باید وارد  دولت شود !!!
    خوب ! چقدر دنیای خوب وشیرینی داریم هر روز بر تعداد گمشدگان وکشته شدگان افزوده میشود چه با بلاهای طبیعی ویا به دست خود افراد  .
    اینک نخستین روزهای  ماه سپتامبر است  ومن بحساب اینکه این ماه کم کم هوا خنک ودلپذیر خواهد شد دلخوش بودم 
    اما بما مژده دادند که این پاییز نه خبری از باران است ونه ا زخنکی هوا گرما همچنان میتازد  مقصر چه کسی است ؟.
    امروز ما  وزندگی ما در میان دستها ومغز مشتی اشخاص  مبتذل  مسخ شده  میباشد که بجای همدردی با یکدیگر دستهایشان را پشت سر پنهان میکنند  همه قمار باز شده اند ، بلوف میزنند !
    زندگی بمن آموخته  که چندان سخت گیر نباشم واز روی خیلی چیزها نا دیده بگذرم  ، نه ، این دوره زمانه نباید از زندگی  ومردم صد هزار رنگ توقع زیادی داشت  همین که سر وکارت با یک انسان ساده وبی ریا افتاد باید هزار مرتبه شکر کنی  ما کاری به آن اشرافیت ساختگی  تازه وامروزی نداریم هنوز در گوشه وکنار قصرهای کهنه ونم دار وبو گرفته تره تخم شاهان زاد ولد میکنند ودنیا را پر میسازند!
    حال باید  باین اشراف تازه از راه رسیده  بی فرهنگ وبی دانش  تنک مایه  که تنها به پتشوانه خانوده زورکی خود متکی هستند بنگریم  توقعی نخواهیم داشت  کسی دیگر میل وطن نمیکند میل اینکه خاک بپرستد ، همه جا خاک هست / درخت هست / جویبار هم هست باید جهانی اندیشید وجهانی زندگی کرد 
    در خیابانهای لندن گویی در خیابا نها وبازارهای اسپانیا بودم  نه ! همه چیز که اینجا هست در|آنجا هم هست تنها کمی گرانتر با چاشنی افاده !.
    زمانیکه به گذشته مینگرم میبنیم ما چگونه از روی یک زندیگ ساده وبی درد سر به جهنم افتادیم  از خانواده دور شدیم  خانواده ای که هرکدام روز معینی داشتند وما میتوانستیم همهرا ببینیم  وبرای \ان روز در فکر تهیه لباس وغیره بودیم !  امروز حتی یک فامیل به زحمت لای درخانه خودرا باز میکند  مگر شام خودرا باخود برده باشی ! .
    در گذشه کمتر کسی ثروت ودارایی خودرا به رخ دیگری میکشید مگر  آنها که تازه از جنوب شهر به بالای شهر کوچ کرده وهمه هم ( وزرا ) نشین بودند  نام وزرارا به تمسخر بر آن خیابان گذاشته بودند .ناگهان فروش نفت به سیزده میلیون بشکه درروز رسید گرسنگان  سیر شدند شکمها ورم کرد پولهای به خارج گریختند در بانکهای انگلیس محفوظ تر بودند و…….انقلاب کردند ! حوصله شان سر رفته بود خیال کردند یک بازی است وزود تمام میشود اما آن بانکداران وسهام داران میدانستند که حالا حالا ها نباید باین بازی خاتمه داد پولهارا  ضبط کردند ومردان را کشتند حال مانند خروس جنگی موهایشانرا سیخ کرده درون پارلمان چند صد ساله شان بهم مییپرند !!!.
    زندگی وسرنوشت ما دردست این حیوانات است . انسانها از زمان گریخته اند وگم شده اند حال در پرده یکنواختی یک مذهب  یک دولت دست نشانده ونوکر وار واسیر خرس سفید که با روباه پیر شریک است  باید همه یکسان رفتار کنند آهسته بروند  لب فروبنندند تا گربه شاخشان نزند .
    در بیرون  هم ما سرمان  با افسانه ها گرم است هر کانالی را که باز کنی یکی دارد برایت قصه عموسام وگربه اش را میگوید یا قصه حسن کرد شبستری را .
    دراین میان کاسبی حراجیهای حسابی بالا گرفته است آثار دزدی شده  برای تشکیل گالریها  نقاشی ها موقوفات  ثروت زیاد برای کلکسیونرها  ودر کنارشان ! بنگاههای خیریه …….پایان 
    دل منه  بر دنیی و اسباب  او 
    زانکه  از وی کس وفاداری ندید
    کس عسل بی نوش از این دکان نخورد 
    کس رطب بی خار زین بستان نچیند 
    اشعار متن ؛ از حافظ شیرازی !
  • دریای متلاطم

    « لب پرچین » ثریا ایرانمش . اسپانیا !
    ——————————————-
    شب رسید با تب رسید ، به هیچکس نگفتم ، درهارا بستم ودرون اطاقم پنهان شدم ، خاموشی همه جا را فرا گرفته بود تلفن را خاموش کردم ودر زیر ملافه ها وپتو میلرزیدم تا داغ شدم تب رسید بیهوش شدم در دوردستها در طلاطم دریا  درمیان هوا وخاموشی  باز دهانم خشک وتاریکی همه جا را فرا گرفته بود  بادی داغ بصورتم خورد  زمنی گرما زده  داشت میرفت تا بخواب رود .
    در رویا اورا دیدم ؛
     آمدی ؟  باز  آمدی  ؟  تویی که خیال میکردم گم شده ای  ، برای چه مرا ترک میکنی مرا تنها میگذاری ؟ 
    وظیفه ات چیست به کجاها میروی  مگر تو فرمانروای همه قلبها نیستی ، من به اشتباه بتو میاندیشیدم همه عمر ؟  آه میبینی که 
    چه آتشی دردرون من شعله میکشد  ومن مانند یک هیزم تر درمیان زمیتن وهوا بین سوختن وخاموش شدن معلقم .
    باید بگوم شکست خورده ام !  دیگر برای هیچ کاری خوب نیستم .
    اما باید به آنها بیاندیشم به آنهایی که گرد منند اما تنها هستم غیر از تو کسی را ندارم ، 
    نه ! تنها نیستم  من یکی از همان سروده های تو هستم  تو مرا درمیان بازوان خود سخت پنهان کن  برایم سخن بگو ، شمشیر بزن حتی اگر بازوانت شکسته ویا زخم برداشته اند  تو نباید شکست بخوری .
    شب با چادر سیاشی خود همه جارا پهن کرد  ، آه ایکاش سگ بودم سگی خوشبخت مانند ( مافین ) چند پرستار دارد دکتر مخصوص دارد غذای مخصوص دارد وعزیزکرده همه فامیل است ! مامان وپاپایش برای تعطیلاتی چند روزه رفته اند ودیگران خدمت اورا انجام میدهند !
    آه ، کجا هستی ؟  امروز سایه اترا دیدم با آوایی تازه  تو در شمار بزرگانی اما من نمیتواتم یک سپاهی باشم اگر تو شکست بخوری  باز درقدرتی .
    آّ ….خداوندا 
     چقپدر رنج برده ام  وخداوند درجوابم گفت ؛ 
    خیال میکنی من کمتر ازتو رنج میبرم  قرنها وقرنهاست که نیستی ومرگ به دنبالم میباشد  درکمینم نشسته است تنها با یک ضربت پیروزی است که دربهای بسته را به روی خود باز میکنم  باید همیشه جنگید ناله را فراموش کن  برخیز ! 
    برخاستم . دوش گرفتم دهانم تلخ و خسته بود م آه امروز دیگر کسی نیست حتی خداوند هم گفت که خسته است وتحت تعقیب آدمخواران .
     بیچارگی ما دراین جهان آن است که درموقع لزروم همدمی نداریم  وهمسری نیز نداریم شادی چند دوست اتفاقی  که تنها نام دوستی را برخود نهاده اند ودر انتظارند که مجلس یابودی برایت بگیرند !
    تابلت را روشن کردم باز این موسیقی بود که بفریادم رسید  همه چیز را فراموش کردم کمتر  به اخبار توجه دارم دختری نهساله به عقد پسری ۳۵ ساله در آمده آنهم بصورت موقت صیغه !!! باید خانواده اش خیلی گرسنگی کشیده باشند که اورا فروخته اند .
    نه آنهاهنری ندارند غیرتی هم ندارند باری به هرجهت تا ردا خدایشان بزرگ است ونمیدانند که خداهم خسته شده ودارد دربهارا میبنند تا بسوی آسمان دیگری برود .
    از تو دورم اما آنچنان بتو نزدیکم که دردرونم نشسته ای میدانم مرا دوست میداری منهم ترا دوست میدارم  بیشتر از آنچه که گمان بری من سرشتی درستکار دارم از بی نظمی ووسر درگمی بیزارم . 
    من همان زندگیم که در جدال با کثافت واهریمنان در جنگم  وتو فرمانروای منی .تنها نیستی  از آن خودهم نیستی  تو یکی از آوازهای وسرودهای منی ترا زمزمه میکنم ، ترا میخوانم  .
     میل دارم فریاد بکشم از شب بیزارم شب برایم معنا ومفهومش را ازدست داده است . شب با تب همراه است .پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / ۳ سبتامبر ۲۰۱۹ میلادی !
  • ملاهای مکلا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
     این روزها یوتیوب گردش خودرا عوض کرده است دیگر از موسیقی ها ی گذشته و چیزهای خوب خبری نیست درعوض ( ملاهای نرینه ومادینه مکلا با فکل وکراوات ) مشغول  تهیه جهنم وبهشت هستند برای مردم بیچاره که نمیدانند رو به کدام سو بکنند .
    جناب حضرت پاپ فرانسیسکو فرمود : 
    نه بهشتی وجود دارد ونه جهنمی ونه کشتی نوحی همه افسانه وقصه های قدیمی است که از کتابهای  نقل مکان کرده اند ! او مردی باهوش وطنز گویی زیرک است روز یکشنبه گذشته ۲۵ دقیقه در آسانسورش گرفتار شد برق نبود !!! اما نه سکته کرد ونه ترسید |اتش نشانی آمد اورا نجات داد وهنگامیه به میدان سن پیترو رسید از مردم عذر خواهی کرد از اینکه دیر آمده واز آتش نشانها تقدیر وتشکر کرد  وبه مردم گفت که آنهارا تشویق کنید وتشکر ! درست همانگنه که جمبوری افلاسی  از |آتش نشانهای بیلدینگ پلاسکو تشکر کرد !!!. 
    او  جناب پاپ مردی راستگو ودرستکرداروبه راستی مومن است آن جلال وجبروت را از واتیکان برداشت ویا کمتر کرد  بخوبی ضعف های خود ودیگران را میشناسد وبی هیچ زحمتی توانسته گفته هایش را بمردم بقبولاند  ، خوب پس ؛
    چرا کشتی نوح به داد مردم فلوریدا نمیرسد وآنهارا سوار نمیکند وبه دریایی آرام نمیرساند ؟! 
    امروز دیدم یک کشیش جدید فارسی زبان با فکل وکراوات دارد از زنی گفتگو میکند که سه روز مرده بود وحال به لطف خداوند دوباره به زندگی برگشته !؟ وداشت احوالاتش را میگفت  چرندیاتی که تنها برای بچه ها خوبند دیگر کسی زیر بار این حرفها نمیرود  باندازه کافی ملاهای درون ایران همهرا دچار سر درگمی کردند وسر انجام فهمیدند که هر چه هست در ( ثروت اندوزی ) است خدارا هم میشود باپول خرید ودرکنج پستوی خانه پنهان کرد .
    در حال حاضر نوعی آنارشیزم  بر دنیا حاکم است وواقعا گاهی دچار حیرت میشویم  گاوها مست ودیوانه ار میان میدان بسوی تماشا چیان حمله میبرند وآنها زیر شاخهای خود میکشند  من باین بازی کثیف همیشه اعتراض داشته ام این نه ورزش است ونه مسابقه مرد با مرد نر با نر !! بیچاره هیچکدام مرد مرد نیستند وگاوها همه اخته شده کور مال باچشمانی وازلین مالیده داروهای وحشتناکی به آنها تزریق شده باید در میدان بمیرند ؟! گوشت آنها مانند گوشت قربانی  بین همه با قیمت سر سام آوری پخش میشود !!! گوشتی مسموم از دویدن وعصبانیت حیوان ولبریز از چربی وهمه خون او بیرون ریخته است . ( تا خر در جهان هست مفلس درنمیماند ) .
    گویا انتخابات سومی در راه است وآن مردک کوتوله سر انجام باید بر تخت وزارت اسپانیا  بنشیند  واینمرد تحصیل کرده وخوش قامت ( پدرو سانچز) باید بکلی از صحنه  سیاست بیرون برود هرچه باشد دنیای ما دنیای اقتصاد است .نه من دیگر رای نمیدهم ، رای به کسانی که نه میشناسم ونه میدانم چه 
    کاره هستند وبخودشان نیز دروغ میگویند . عده ای با پولهای مجاهدین روی کار |آمده اند ، عده ای باپولهای جمبوری افلاسی روی کار |آمده اند با زلفان انبوه وگلابتو ن میل دارند جیب خودرا سنگین تر کنند  بیمارستانها دکترهاراکمتر کرده اند پرستاران کم شده اند عده  زیادی از مردم  بکشورهای دیگر  کوچ کرده اندودیگر هم حاضر نیستند باین سر زمین برگردند خواهر دوقلوی ایران .
    کم کم دنیا وارد  بازی خطرناک میشود  الاغها یکسر رها شده اند با خود خواهی ذاتی بی پروایی  تنها ادعاهایشان بالاست  کسی جرات آنرا ندارد بپرسد که من ودنیای مرا به کجا میبرید ؟! جهان امنیتی شده است باید درانتظار آن « چیپس » مخصوص بود که به زیر پوست ما تزریق خواهد شد تا نفس کشیدن مارا نیز در اختیار داشته باشند وببیند درروز چقدر اکسژن از هوا گرفت وچه مقدار گارز کربینک رها کرده ایم !.
    دنیای وحشتناکی است خوب است که من کم کم بار سفر را میبندم اما نگران باز ماندگانم میباشم  ، خوب انها هم عادت میکنند! با همین اسباب بازیها به دنیاآمده اند.
    روزگا ری که باغ وخانه وخاک ما از دست رفت ، مادرجانم میگفت ؛ 
    دلم برایت میسوزد چگونه میتوانی تک وتنها دراین دنیا زندگی کنی نا بود میشوی !  من نه ترسیدم ونه نابود شدم عادت کردم بنی آدم بنی عادت است  بچه های ما هم عادت خواهند کرد با همین  حیوانات بزرگ میشوند خوی درند گی را فرا خواهند گرفت ما بااسب بزرگ شدیم ونجابت اورا بجان گرفتیم اینها با الاغها وکره الاغها وگوسفندان بزرگ میشوند ووکم کم سر به راه شده بسوی آغل یا کشتارگاه روان خواهند شد.
    زندگی میگذرد  تن وجان  ما همچو امواج  دریا  در جریانند وتنها موسیقی این دوست با صفا ومهربان است  که با چشمانی درخشان وروحی صاف به کمک ما می آید  این موسیقی از زمان تولد درگوش ما به صدا درآمده از زمزمه های لالایی مادر ودایه تا ویلونهای کوچک وبزرگ وتار ودف وتنبک ما از سنج ودهل وشیپور بیزاریم  ساز ما پیاتو / ویلون /تار/ سه تار/ قیچک ؟ کمانچه ودف است .  واین موسیقی است که برروح دردمند ما  لالایی میخواند  وجان مارا آرام میکند نه نوحه جغد های شوم بر فراز خرابه های سر زمین از دست رفته . پایان .
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا ./ ۲ سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۲ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی .
  • سلام به سپتامبر!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————
    دلنوشته ؛ اول سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی !
    همیشه ماه سپتامبر را دوست داشته ام وهمیشه فرا رسیدن روزهای پاییز برایم یک نشاط ونشئه بخصوص دارد  در سپتامبر عاشق شدم ودرستامبر آ|واره شدم ودر سپتامبر کوله بار رنجهارا بردوش گذاشتم اما هنوز سپتامبر را دوست دارم .
    جناب پاپ اعظم فرموده امد که نه بهشتی هست .ونه جهنمی ونه کشتی نوع وغیره همه اینها افسانه های قدیمی وترساندن مردم بوده است ، اما هنوز جانورانی در لباس روحانیت مشغول از بین بردن روحهای مردم وشستن مغز آنها میباشند وتو باید یکی از این ادیانرا در آستر کلاهت داشته باشی !
    روزی وروزگاری این خواهران روحانی وراهبه ها برای ما نماد فرشته ها بودندکه در بیمارستانها ومدارس وجنگها مرهم گذار زخمهای ستمدیگان و بیماران بودند اما امروز باید از |انها ترسید  چرا که دردرون آستینهای  گشادشان یک دشنه پنهان دارند مانند همان فاطمه کماندوهای ما .
    برای چه باید دراین کمدی ها شرکت داشته باشیم ؟ دراین نمایشات تهوع ور ودروغین  بیفایده است مردم هرروز عقب تر میروند حال هر صفحه ایرا که باز میکنی دارند راه ورد مدیتشین وراه بودار ابتو نشان میدهند ! راه کریسناها ویا شیوا ! حال میان اینهمه بلبشوها من باید رو به کدام سو بکنم وکدام قبله را ستایش نمایم ورو به کدام دیوار نماز بگذارم ؟ آیا کسی در کاينات هست که صدای مرا بشنود ؟!
    هیئت سوگوران وعزادارن حسینی دور دنیا راه افتاده اند تا این مرکب را به همه هدیه بدهند آیا بهتر نیست سید ملا نصراله بجای |آنهمه ایات کذا وکذا عکس چند خشخاش ویک وافوررا میگذاشت هرچه باشد ریاست کل مافیای مواد مخدررا دردره بقاء دارد ویا دیگری با سه کیلو ریش وپشم نما د دین وایمان است !! حالم بهم میخورد .
    همه آنها به ایمان خود خیانت میکنند  بین هیچکدام تفاوتی نیست  باید تنها مراقبشان باشیم  وآنهارا ما به راه راست بخوانیم  چه زندگیها که دراین راه به هدر رفت  ، چه نیروها  وچه استعداد ها  !  دیگر بوی لجن آنها بلند شده است  خوب دست کم میتوان آنهارا رد نمود وتاییدشان نکرد .
    ما ملت ویران میکنیم تا بسازیم ودوباره ساخته هارا ویران میکنیم برایمان نوعی بازی است یک روز مرد خداییم روز دیگر اهل ریا وروز سوم حاتم طایی روزچهارم مردی گدا ! .
    چه جانهای پر ارزشی که درون سیاهچالهای دارند میپوسند ویا پوسیده اند نسل کشی یعنی همین وما هنوز بیدار نشده ایم .
    همین نشان پوشش فرمانرواهای ستمکار بر مردم است  مردمی ناتوان وبی قدرت  وزخم خورده ونا امید  همه رو به آفتابی دارند که کم کم دارد غروب میکند .
    امروز اکثر ایرانیان واقعی مانند هما ن ارامنه درسرز مین ما مشغول زندگی هستیم غیر از آنهایی که زد وبند های آنچنانی دارند خانه وحیاط دارند ویلا وکاخ دارند از چهار جهت به آنها سهمیه میرسد اما ما  که تنها عشق وطن داریم در بیغوله های روزهارا  به شب میرسانیم ومنت کش میزبانمان هستیم که مارا قبول فرموده بما مهر عطا کرده اند  باید در تمام صحنه ها حضور خودرا اعلام نماییم .
    خوشبختانه من از این دین گرایی موروثی  خالیم  چرا که  بیش از حد به سر زمینم عشق دارم تا  به یک افسانه موهوم روی به هرطرف کردم دیدم دیواری ضخیم وسیمانی  است .
    دیگر میان ما یک دلی ویک رنگی وجود ندارد همه خالی شده ایم ، تهی هستیم ، تنها شعور خودرا بباد میدهیم در باد حرکت میکنیم وبا باد مینشینم مانند همان بابادکهای صد رنگ کودکان .
    آزادی  روزهای تاریکی شروع شده  اماهنوز پاپهای روم  فروغ عقل را رد میکنند  پاپهای پاریس  ولندن روشناییهارا خاموش میسازند  چراغهای کوچه کم سو واکثرا خاموش است  وجهانی وحشتناک ـ( امپریالیسیم ) همه جا  چیره شده است وچراغ سرمایه داری روشن تر  با بورو کراتهای  تازه شکل گرفته ونوظهور  جمهوری ما نمونه آن است دیکتاتوری انقلابی ؟! بیچاره ( آزادی )  این جهان برای او نیست  تنها تبلیغات با نام او و…. خداست همین وبس .ث
    پایان  
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اول سپتامبر ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۱۰ شهریور ۱۳۹۸ حورشیدی . اسپانیا 
  • شراب تلخ انقلاب

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 
    ——————————————
    هنوز چند بطری ویا شیشه محتوی شراب آن شورش در بعضی جا ها دیده میشود ، شیشه های ته مانده عرق سگی که هنوز عده ای از بوی آن مست میشوند ،  عو عو ی سگهای پاسدار  از میان انبوه جنگل پر شپش  از کوچه ای به کوچه ای میخزد  ، هنوز این سگها بیدارند ،  وباد انعکاس صدای آنهارا بگوش دنیا میرساند .بیداگری از حد فزون است  همه برای یک لقمه نان ننگین  در کنار سر زمینی مثله شده  وخانه های غارت شده  وآینده ای  نا پیدا  میجنگند خوب ، هر زمینی بیدادگریهای برای خود دارد . شاه تبعید شده ومرده  هنوز سایه اش ترسناک بر سر این سگهای درنده است هرکجا کم میاورند آنرا بحساب بد کاری او میگذارند .
    به دنبال هیچ حقی نیستند غیر از حق خودشان  باید حقوق خداوند ومردانش مرتب پرداخت شود مهم نیست مردم گرسنه یا بیمارند  تا زمانی که آنها به رشد عقلی نرسیده اند این خدایان همچنان مشغول چاپیدن آنها میباشند .
    عده ای هنوز از مستی وخماری برنخاسته اند  همه با غرورو خودخواهی این مستی مضحک را به رخ میکشند  در عین حال بسیار ناتوانند ومیدانند که روزی سر انجام این دریای شور همهرا خواهد شست  ویکجا با خود خواهد برد از حقوق زن وحقوق بشر چشم پوشیده اند چون بشر نیستند رباتند کشاوری را به دست صنایع ماشینی داده وبه هر کلعبلی یک تفنگ داده تا بکشد ارتشی به راه انداخته اند بی انتها تنها میکشد .
    مغز ها خالی ، تهی ×، ولبریزاز خرافات !   بسیار ی آنها که به کاخهای جدید خود میایند هنوز شور مستی آ\ن روزهارا درسر دارند وهنوز از ته مانده ان شورش مستند ، آه چه کسی دست در  کار ساختن این شراب داشت ؟ چه پیوند خوبی را در باغچه خانه  ما کاشت چه عرق خوبی وچه شراب نابی  حتی بوی آن مارا مست میکند .
    خوب طبقه جدید ی روی کار \امده نه آنطرفی نه این طرفی . میان راه مانده نیمی شرقی نیمی غربی .
    تر کیه دارد جلو میتازد شمس تبریز را صاحب شد وسایر شعرا ونام آوران حتی ابن سینارا نیز در اختیار گرفت درحالیکه گور ابن سینا در همدان است واین مردان خود باخته از خود رمیده با این سر زمین مثله شده که کم کم بیابانی بی آب وبرهوت خواهد شد هنوز دست در شلوارشان ویکی در جیبشان پی چیزی میگردند که خود نمیدانند چیست .
    ( اپوزیسیون ) !!! خنده دار تر ازآ ن حرفی وکلمه یافت نخواهد شد هنوز توده دارد از پرولتاریا حرف میزند دیگر ی پای \آن پیر مرد منحوس را به وسط کشیده سومی از خواب خوش مستی بیدار شده حال با کمک چند نفر مشغول وسوسه است همه برای جیب خودشان کار میکنند  وهیچکدام هم نه با خود ونه با دیگران صاف وصادق نیستند .\
    از این اوباش در همه جای دنیا هست  وخدارا شکر که هیچ حزبی مسئولت آنهارا بر عهده ندارد  تمام  وجودشان نفرت است واین نفرت را به همه جا میباشند .خوب عده ای هم مانند من قطع امیدکرده تنها کلماترا نخ کشی میکنند وبر گردن  ستونهای دیوار میاندازندتا روز موعو فرا برسد .پایان .
    گر دست دهد  در سر زلفین تو بازم 
    چون گوی چه سرها  که بچوگان تو بازم 
    زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست 
    دردست سر مویی از آن عمر درازم « حافظ» 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » اسپانیا  ۳۱ آگوست ۲۰۱۹ میلادی .
  • خدواندگان عقل!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 
    ——————————————
    ما همه بنوعی از پشت سر در فشاریم  در گذشته ایمان  نسبتا کمی داشتیم به آن میپرداختیم حال دیگر آنهم از میان رفت وحال مانند کشیشیان روز مره تنها سرسری چیزی را میخوانیم وادای وظیفه کرده رد میشویم ، دیگر  چیزی نیست که دستگیره ما باشد وبتوانیم دست خودرا بسوی او درا ز کنیم  .
    حال  شما ای مردان خدا  بخود بنگرید وببیند  تا چه حد احمق هستید  وبر حسب سرشت نا پاکتان میل دارید خود ودیگرانرا شکنجه دهید  درمیان شما هیچ خردمندی ظهور نکرد  وهیچ قهرمانی ویا زورمندی وزرمنده ای  وهیچ شهریاری  پای نگرفت ،  اما گفته های دیوانه وار شما مردمرا به دیوانگی کشاند  وهمه حیران ماندند  ورفتند به دنبال چیزی های بی ارزش  نا توان شدند  چیزهایی را یافتند که بسیار حقیر است  بهتراز لاطائلات شما ست .
    این روزها سخت باخودم درجدالم  ، زخمهایی که برمن وارده شده همهرا ترمیم کردم وهرچه مربوط به گذشته بود درون یک جعبه محکم گذاشتم وفراموش کردم تنها به فردا مینگرم  میدانم که فردایی هم وجود نخواهد داشت .
    روزی روزگاری کشورها وسر زمینها ی دیگر برایمان یک جاذبه داشت وآرزوهایمان را به سوی آنجا پرواز میدادیم امروز دیگر خبری نیست  غیر از دلقکهای روی صحنه چه ایتالیایی باشند چه فرانسوی وچه سویسی  همه سرشان درون آخور است  میخورند تعداد رستورانها از تعدا دنماز خانه بیشتر شده است وتعدا درقا ص خانه وخانه های عفاف  همه چیز جنبه سکس بخود گرفته  با چه حرصی درمصرف گوشت  میدوند ومیخورند گویی در قفس در ندگان ریخته شده  موسیقی های کثیف که مخصوص کازینوها  ورقاص خانه هاست  عربده های نفرت انگیز ی برای   مشتی احمق که برای هر لات بی سر پایی دست میزنند وهورا میکشند  دیگر کتابفروش معنی ندارند بتو خواهند خندید  همه جا مطبوعات هرزه زرد  دیده میشود دیگر سر گرمی  زیادی وجود ندارد همه روی یک قاب دستی خم شده اند به دنبال چیزی میگردند که نمیدانند چیست .
    حال من مانند یک آدم سر گردان دریک دشت پهناور  بی کس وکار  فریاد میکشم  تنها خودم صدای فریادم را میشنوم   بیچارگی وبدبختی آنقدر دراین دنیا زیاد شده است  که هرگز نمیتوان همدمی برای خود یافت  به اصرار با گشاده دستی روی هر کسی نام دوست میگذاریم ویا نام معشوق  همه اینها یک اتفاق ساده است  وبخیال خود سعادت بزرگی بما روی کرده توانستیم محبوب قلبها باشیم .
    نمیدانیم در بالاترین نقطه زندگی یا این  کشتی شکسته چه کسانی نشسته اند وفرمان میرانند ، آنها ما را  برای بردگی میخواهند با همین موسیقی کثیف وهمین رقاصی ها ولات بازیها  مارا اازد گذاشته ان اما خودشان در سالن ها بزرگ تزیین شده با چهل چراغهای کریستا ل به آواز بهترینها گوش میدهند غذایشان از مزرعه شخصی تامین میشود تنها مردان خدارا بجان ما انداخته اند تا مارا مانند برده اسیر نمایند با گفتارهای  بی مایه وآیه های بی سایه .
     حال من شب را دوست دارم به شب بیشتر میاندیشم با یک موسیقی ملایم که مرا تا انتهای خوابها ببرد به شهرهای طلایی با کفشهای مختلف ومردمانی که در عمرم هرگز آنهارا ملاقت نکرده ام در  رویاهایم همه دوستند ، همه معشوقند وهمه دنیای منند . پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۳۰ آگوست ۲۰۱۹ میلادی برابر با هشت شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی! اسپانیا .
  • شاید آنجا؟!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش ! اسپانیا .
    ———————————————–
    شاید اونجا توی ان دنیا ، دردبیزاری نباشه 
    میون پنجهرهاشون دیگه دیواری نبا شه !
    بجای رفتن ووقت تلف کردن برای نوشتن این  ارجیف میرفتی تو هم صاحب دینار ودرهم میشدی تا درکنج اطاقت درتنهایی با بیماری و تب ولرز وغیره دست وپنجه نرم  نکنی وصدها خدمتکار  وپیشخدمت ودکتر مخصوص  بربا لای سرت بودند اما…. هیچکدام  قادر به عقب انداختن مرگ نیستند  .
    خاطره آن سالها ، آن دردها  زمانیکه که راه میرفتم تا حق زندگی کردنم را به دست بیاورم  نمیدانم موفق شدم یانه !  بجای گریختن از همه مظاهر  زندگی  میبایست درصد د دوختن  یک کیسه بزرگ بر میامدم چه بسا آن طماع هم بیشتر کیف میکرد  . اوف نیازی بنود راه درازی را بروم  .
    حال همه ایند نیا یک بیمارستان شده است با بیماران گوناگون بدون طبیب ودرمان  دردها جای اضطرابهارا گرفته اند  شکنجه روح ها زخم دیده  ورنج کشیده  با عذابهای گوناگون در کنج زندانها  زنان فریب خورده مردان فریب داده  سرخورده از زندگی  عشق وایمانرا ازدست داده  گروه رقت  انگیزی  که نامشرا زندگی گذاشته اند .
    .انکه از همه دردناکتر است فقرو بیماری نیست  بیرحمی مردم نسبت به یگدیگر است  اگر سر پوش دوزخ را برداریم شعله های جهنم همه مارا خواهد سوزانید .
    حال سر پوشی روی این بی تفاوتی ها گذاشته ایم . دیگر درون گوشهایمان پنبه گذاشته ایم وصدای هیچ ستمدیده ارا نخواهیم شنید .
    اروپا طعمه گرگان درنده امریکای ورشکسته ورندان درگوشه ای دست ( پدر وانده  را میبوسند ) همه راهها به رم ختم میشود  وکلید دار ما هم از رم کلید دربهشت را گرفت .
    نه ، نباید تنها به غرقابها  نگاه کرد ؟ خوب پس به چه کسی وکدام منظره بنگرم به  مناظر درختان به آتش کشیده وساختمانها دود زده مهم نیست چه جنگی در کنارمان هست جنگ است یک جنک اقتصادی که بیشتر از جنک اتمی تلفات میدهد .
    حال چگونه خودرا نجات دهیم ؟ با چه امیدی وکدام سو ؟  اوف خدا پاداشت را خواهد داد!!! خنده دار تر از این کلمات چیزی نیست کدام خدا ؟! کدام کائنات همه چیز درخود ما  جای دارد  حقوق خدایان منحصر به پاپها وملاهای  خطا کار است  آنها فرمانبردارند .
    دیگر هیجانی نیست ، شوری نیست تا نا امیدی  را ازتو دور کند درون پتو ها وملافه ها میلرزی دندانهایت بهم میخورند تب جدیدی وارد میشود تب چیست ؟ تب عشق نیست تبی است که هرروز ترا به تحلیل میبرد . وپس از بیست وچهار ساعت دوباره برمیخیزی دورهمان اطاق همان راهروهای تاریک وهمان حمام  دیگر به کسی نمی اندیشی باز سیل در جانت روان است سیال است رودخانه زندگی  ، به چه چیز دلبستگی داری ؟ ……
    همه  دلها به آنسو پرواز میکنند  جانهای دلمرده ورنج کشیده  عده ای چشم ودل سیرند وعده ای هنوز دستشان از تابوت دراز است ومیل دارند اازهم توشه ای بردارند شاید دران دنیا گرسنه ماندند.
    چو بشنوی سخن  اهل دل ، مگو که خطاست 
    شخن شناس نئی  جان من خطا اینجاست 
    سرم به دنیا وعقب  فرود نمی  آید 
    تبارک الله  از این فتنه ها که درسرماست 
    در اندرون  من خسته دل ندانم کیست 
    که من خموشم واو در فغان ودر غوغاست 
    دلم زپرده برون شد کجایی ای مطرب
    بنال هان  که ازاین پرده  کا ر ما به نواست ( حضرت حافظ ) 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا  ۲۹ آگوست ۲۰۹ میلادی …..
  • باز نشستگان

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 
    ———————————————
    روز گذشته دل به دریا زدم و پس از مدتها رفتم برای خود یک ( گوشی) تازه خریدم یک موبایل هوشمند  ، برای اولین باراست که من  پولی بابت این آسباب بازی ها میدهم تا بحال مانند سطل زباله همیشه  ازدست دوم دیگران استفاده میکردم !! تنها یکبار پانصد پوند خرج کردم  ویک تابلت خریدم آنرا هم دوست نداشتم به پسر بزرگم فروختم نیم قیمت ! درعوض یک تابلت دست دوم گرفتم که هفته پیش آنرا بسویی پرتاب کردم وشیشه آن شکست ! موبایلم از نوع  هواویی بود که چندان چیزی بارش نیود ساخت چین ! حال ساخت کره را خریدم ؟ کارت شناسایی بده آدرس خانه بده شماره تلفن بده !!! 
    درحال حاضر درون پاکت خفته است .
    من نمیداتم چرا هنگامیکه مارک باز نشستگی را بر پیشانی ما میزنند درست یا غلط دیگران خیال میکنند مانند یک کاغذ مچاله شده ایم ویا سطل زباله !هر چه را میخرند باید درکشویی پنهان کنم ویا پس بدهم آه که چه داستانهای خاموشی در قلب ما میگذرد  بی آنکه دیگران  چیزی از |آنها  بدانند  ویا بتوانند به ان اعتراف نمایند .
     آنها ازآن  پرتو تازه ای که بر قلب ما میتابد بیخبرند  آنها از پرده های رویایی که درسینه ما بالا وپایین میروند بیخبرند  انها نمیدانند که ما میتوانیم باز هم بهاررا باخود بخانه باز گردانیم .
    آنها نمیدانند که ما پلیدی های دنیارا با سرشت درستکاری ونیرومند خویش  در برابر شهرت های دروغین وشارلاتان بخوبی احساس میکنیم  درهمان حال که ساده لوحانه  کسی را تشویق مینماییم دردلمان باو میخندیم .
    آنها  از شور زندگی که هنوز دردل ما میجوشد بیخبرند  خوب دیگر به سن وسالی  رسیده ای که باید ساکت بنشینی وداخل دیگران نشوی وحرف نزنی ودرسکوت بما بنگری چرا که همه گفته  ها وحرفهای تو قدیمی شده اند قلبت نیز قدیمی است عشقت نیز قدیمی است وفاداریت نیز از مد رفته باید روزانه عشق کرد !.
    خوب  بیچاره ها نمیدانند زنی که به سن وسال من رسیده یعنی  پایش را از شصت بیرون گذاشته  میداند که مردان دربرابرش چقدر ضعیف ونادانند  نه همه اکثر آنها  واین آگاهی را بر ضعف آن مردان دارند . بنا براین دیر به تقاضایی جواب میدهند تنهایی را دوست دارند .
    نه ، پشیمان نیستم وباز گشت به عقب را نیز ابدا دوست نمیدارم  من به کمال رسیده ام واین در کمتر کسی موجود است باید قدرت داشت وبلند شد وفریاد کشید وگفت :
    آهای من زنده ام ، از شما زنده ترم تنها نرم خویی را پیشه گرفته ام  وضعفهای شمارا میبینم چرا که خود آنهارا تجربه کرده ام  دیگر به آنچه که کرده اشتباه یادرست نیاندیشید  پشیمانی سودی ندارد  باید به جلو رفت  بعلاوه عزیزان من ! شما فراموش کرده اید که من دختر کوهستانم ؟! .
    نه !چیزی ندارم بگویم ، عقده ای هم ندارم ،  زیادی حساسم وبقول آن بانوی محترم در زیر این پوسته که دارد ا زهم میشکفد هنوز عشق است ، خواستن  هست ، ومیل به دوست داشتن ، اما دیگر این حرفها خریدار ندارد کودکان زیر سن دربرابرت قد علم کرده اند دیگر حتی هیجده نوزده ساه هم پیر است دختران نه ساله تا یازده وحد اقل پانزده ساله  قابل خرید وفروشند ! .
    همه آنهایی را که میشناختم چه از دور وچه از نزدیک با همه کثافتکاریهایشان زیر حمایت یک همسر وپرده نجابت پنهان شدند ، مکه رفتند ، نماز خوان شدند اما من همان هستم که بودم  همان دختر بی کله وهمان زن نترس وهمان مادر سخت گیر ! بی سلاح اما با قدرت جادویی که درپیکرم داشتم ودارم .
    حال باید خاموش درگوشه ای نشست به تماشای سیرک تازه  ،  ساز ما  هر انچه در توانش بود نواخت  ونوا سر داد  دیگر این تن بکار نمی آید  تن دیگری لازم است  .
    چه بسا حق با شما باشد ! من دیگر جوان نیستم  ، گاهی خسته میشوم ،  زمانی که مانند شما قدرت بدنی ندارم  وچندان قوی نیستم  میگذارم که زندگی فرسوده ام کند  اما سر وصدای یک دختر بچه نوزده ساله را دارم وباز اززیر این فرسودگی بیرون میایم فریاد میکشم سپس با خود میگویم فریاد کشیدن چندان مباهات ندارد . بگذار جوجه هایت ترا همانطور که هستی ببینند با کاغذ وچسب برایت طیاره بسازند نرا به دشتهای دور دعوت کنند .، تنها تقاضایم از شما   این است که اگر به نزد من میایید همان راه مرا درپیش بگیرید  همان آتش وهمان شور آفریننده  که مرا سوزاند بگذارید شمارا نیز بسوزاند .پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۲۸ آگوست ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۶ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی !
  • شور بیجا

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————-
    گفته بودی به سرت أیم ا گر جان بدهی 
     خط تو ، نامه تو ، پیک تو ، پیغام تو کو ؟ 
    واما امروز دیگر کسی را بکسی کاری نیست همه به دنبال یک شهرت ونام کاذبند وهمه دارند شیره سیاست را میمکند در آنجا بهتر میتوان صاحب مال وجاه وتجمل شد وتکیه بر جای بزرگان به گزاف زد .
    در طرفداری از عقاید یکدیگر سبقت میجویند  وخودرا صاحب بهترین  عقیده میدانند . بسیاری از آنها بجای آنکه درخانه های عفاف کارکنند سیاستمدار ورییس جمهور شده اند پا اندازی  را خوب میداننذ وبسیاری بجای آ|نکه جلوی دروازه های خانه های عفاف  بایستند وحق اجازه بدهند وجواز ورود  را صادر کنند در لباس ریاست دولت ایستاده به همان شیوه باج گیری را ادامه میدهند ُ ملتها ؟ کدام ملت ها  ؟ جهان یکی میشود زیر سایه یک نفر یک دین یک ملیت اربابهاپنهانی برده های عریان .
    حال گاهی به طعنه خودرا دشمن  یکدیگر خطاب میکنند دراصل دوستانند بظاهر دشمن . خون ملتها را درون  کاسه سر آن سر میکشند مست میکنند خون جوانان را خون بچه های تازه پا به دنیا گذاشته را با آنها بهتر میتوان تغذیه کرد وپیر نشد وابدی نامیرا ماند .
    موسیقی امروی ما ؟ در تمام دنیا چند دختر بچه وپسر بچه  زیر نظر چند پا انداز تمرین رقص های زمان بربریت را میکنند وآوازهایشان ؛ رپ؛  مردم تنها خودشانرا میجنانند مست میکنند آتش میزنند میسوزانند برایشان دیگر فردایی وجود ندارد .
    جوانان پیش از آنکه به پختگی وکمال برسند مغزشان شستشو داده میشود با اسباب بازی هایی که هروروز بر تعداد آنها افزوده میشود وتا داخل شلوار ت نفوذ میکنند  دیگر کسی تعصب ویا ناسازگاری ندارد تنها همه میل دارند  خوب زندگی کنند برایشان مهم نیست چگونه  وآنها که درخموشی وبیزبانی راه میروند  دربازارها تنه میخورند ودرفر اموشی میمیرند سکوت بهترین هاست .
    دیگر جوانان را به زحمت میتوان شناخت  رشد طبیعی آنها متوقف شده درجایی مانده اند با سرهای تراشیده ویا منقش وگلدارد  وبرای همیشه منحرف خواهند  ماند .
    حال کجا هستند آن رفقای نامی ونامدارد وشب زنده دار که میل داشتندز دنیایی بسازند  ومبارزتشان  پیکار جهانی نام داده بودند  مبارزه برای شکم وزیر ان ،  امروز شکست خورده  ، خوب یک حادثه بود ، یک تصاودف بود دیر جنبیدیم حال این رفقای عمامه بسر کارمارا تسریع تر کرده اند  در افتخارت ما سهیم هستند .
    وطن < کدام وطن من رو زگذشته یک مدال بر گردنم |آویختم  بشکل گرده زمین یعنی جهان وطنم !  پایمالم کنید  بگذارید  چرخهای تو پخانه شما از روی من بگذرد  من هیچ دردی را احساس نمیکنم  به راحتی دارم گوشت خودم را شخم میزنم  و دیگر  لگد هیچ پشه ای  را نه احساس میکنم ونه اهمیت میدهم .  امروز فرمان  روای پیکرم وزندگیم خودم هستم  با شماها کاری ندارم .
    پیکرم را با ساروجی مخلوط ازآهن  وطلا ساخته ام  ضربه هایتان کاری نیست .
    آنکه  مرا درید  خدارا درید وخدارا نادیده گرفت من کسی را نخواهم درید اما ضربات سنگین شمارا نیز بیجواب نخواهم گذاشت  همینقدر بدانید که من هنوز وجود دارم وهستم . 
    وچه داستانهایی درون سینه دارم وخاموش نشسته ام تا درموقع لازم آنها را  بیان وعیان سازم .
    امروز بیاد ترانه ای عامیانه « اسپانیایی ) از زمانهای گذشته افتادم زمانیکه تازه باین سر زمین پای گذاشته بودم وموسیقی آنها تا مغز استخوانم نفوذ میکرد دردهارا فریاد میکشیدند عشق برایشان معنا داشت . 
    Quisirera ser  el sepulcreo
    Donde a te han  de enterrar
    Para tenerte en mis brazos
    Por toda la erendidad 
    « میل دارم  گوری باشم  که درآن میبایست ترا دفن کنند ، تا ترا برای ابدیت  میان بازوان خود میداشتم » !
    نهایت عشق ودلدادگی بود وامروز گورهارا میشکافند مرده هارا  آواره میسازند تا طعمه سگهای ولگرد شوند زمینهارا لازم دارند  اما درگورستانهای اینجاهنوز احترام برای مردگان واجب است اگر چه زندگان دیگر احترامی ندارند همه دچار بیماری  ( ارقام ) شده اند  ودیگر خبری ازآ ن موسیقی وشیدایی نیست همه رفته اند  همه  شاعران همه خوانندگان وامروز بچه ها هستند که برای ما نقش بزرگان را بازی میکنند  گویی دنیا نیز دچار بیماری ( بچه بازی شده است ) ! پایان 
    ثر یا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا . ۲۷ آگوست ۲۰۱۹ میلادی برابر با ۵ شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی !!
  • میان هست ونیست !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    ——————————————
    زندگی میگذرد  میان هست ونیست  وروح وپیکرم همچو امواج دریا  در تلاطمند ،  نقش سالها  برجسم درختی که دارد پیر میشود  همه دنیا دچار فرسودگی است ومرگ روح ،  تنها نوای موسیقی  کمی بر روح  نقشی میسازد ولحظه  ای کوتاه ترا از این جهان هستی بیرون میبرد آنهم کم کم گم میشود وجایش را به چیزهای دیگر میدهد .
    شب گذشته با گریه سر ببالین گذاشتم وبیشتر از یکساعت نخوابیدم  برنامه ( او ) شروع شد  مدتی به آن گوش سپردم  مانند همیشه میغرید وخشم داشت ناگهان درمیان برنامه  یک صفحه دعای صبحگاهی کاتولویکلی آمد  آنرا پس وپیش کردم ، رفته بود مجبور شدم به صفحات دیگری بروم اورا بیابم تا انتها گوش بدهم خوابم نمیبرد . تمام شب گریسته بودم .
    با سرور خوشحالی رفتم وبا گریه باز گشتم چه دیدم  ؟ چه ها دیدم ؟ چهره ای فرسوده بیمار که همه پوست او یزان بشکل یک موجود علیلی که خودرا میکشید وهنوز میل داشت که فرمانروا باشد !  آه مگر تو آنهمه نبودی که امرور نیستی ؟  آتش دردلم شعله میکشید چشمانش روی زمین ثابت میماند مانند حیوانی که زجر میکشد وزبانش بسته است . چه بر سر توآمده ؟‌در این زباله دانی میان این حیوانات ؟
    تنها نیستی  ، من هنوز هستم ، اما نه دیگر نیستم میل هم ندارم باشم ،  تنها غیر از خودم کسی را ندارم  وتو تو یکی از سرودهای زندگی من بودی با تو هم آواز بودم  باو گفتم  تو اگر شکست بخوری من همه دنیارا به دریا خواهم ریخت همه آنچهرا که ساخته ام  وتو ساخته ای  به دست اتش خواهم سپرد .
    تو فرمانده این سپاهی هستی  این را باید بخاطر بسپاری  تو حتی درمرگ خود باید پیروزمندانه عمل کنی . 
    تمام شب گریستم .
    خداوندا ! آیا هستی ؟ کاينات ؟! کجاست ؟ که باید به آن وصل شویم ؟  سالهاست که مرگ مرا دنبال میکند ومن میگریزم شب گذشته باو تسلیم شدم جواب مثبت دادم درب خانه باز است کسی را بفرست تا مرا ببرد .
    چقدر باید جنگید وشکست خورد ؟!  خدا !آن خدایی که ترا درمیان چنگال خود میفشارد  وبر زمینت میزند  تو مرتب ضربه هارا احساس میکنی اما دم نمیزنی  میل داری یکنوع هم آهنگی بین
     خود واو بوجود بیاور ی اما او او شیری است درنده به دنبال شکار است وشکار هرچه معصوم تر وبیگناه تر باشد بهتر میدرد بهتر تغذیه میکند  این حرفهای گنده گنده که ادهان قاریان بیرون میاید  برای گوشهای من سنگین است  برای گوشهای احمقها  ساخته شده  که به آنها آرامش بدهد  وبگذارند تا آن خدایان  قهار کار خودشانرا بسر انجام برسانند .
    تا کی میل داری نقش یک قهرمان نیرومند را بازی کنی ؟ بازی را باخته ای  حال میل دارم جان خودرا بدهم تا باور کنم که اشتباه کرده ام .بگذار  آن خدای قهار  جان مرده مرا بخورد  وبه دور بیاندازد .
    نمیدانم چه ساعتی از شب میگذرد ونمیدانم  چند ساعت است که بیدارم  تو مرا به حال خود رها کردی منهم ترا رها میکنم  بی حساب .
    اگر زندگی یکی از آنها خاموش شود دنیارا به آ تش خواهم کشید وخود درمیان شعله ها خواهم سوخت بتو امان نمیدهم  که قهرت را یا مهرت را برمن چیره سازی .
    آیا جای دیگر زندکی هست ؟ نه ما باز خواهیم گشت درنقش حیوانی دیگر  ودرویرانه دیگر باز نقش بازی خواهیم  کرد .
    میل دارم ببینم آن روح منحوس در حال حاضر درکجا ودرکدام جسم فرو رفته است ؟ او خوب میدانست عدالتی درکار نیست وچیزی نیست مدتی درمیان اموالش غلطید خوابید نوشید وسوار همه شد ورفت راحت هم رفت بی هیچ مسئولتی .
    مباره من  بیهوده  بودبرای بقا ء خود ودیگران  برای همه جنگیدم  اما همه دررنج بودند  تنها درمیان ما یک اتحاد بود .
    او جوانی نکرد در جوانی مرد بود ودر جوانی پدر ومسئول یک خانواده . حال …..؟ 
    نه میل ندارم چیزی را ببینم یا باور کنم  هیچ معجزه ای اتفاق نخواهدافتاد  هیچ چشمی به روی من باز نخواهد شد  وهیچ دری برای من گشوده نخواهد بود  بیهوده قلبم بار دیگر به طپش در آمده است .
    مینویسم روزها وهفته ها مینویسم همچنان مینویسم ومیروم همه جا حتی درون توالت دفتر ومداد دارم ومینویسم از قطراتی خونی که از دست میدهم واز جانی که بیهوده فنا کردم  همچنان مینویسم بیهودهم مینویسم . اعتبار ندارند اعتبار  امروز در ارقام بانکی است  اعتبار در کشتار است ونانرا درخون دیگران   ترید کردن  وخوردن .  اعتبار من روی چه چیزی است ؟ روی شکوه های بی سر انجامم ؟! .ث
    پایان 
    چه دور بود  پیش ازاین  دنیا از پیش ما 
    با این سنگها باین این فرشها 
    چه دور بود دنیا میان من وتو 
    به این کبود  غرقه ای اسمان 
    کنون دوباره میرسد  صدای تو  ، آوا ی تو 
    مرا منگر که به کجا رسیده ام 
    به کهکشان بنگر که به کجا رفته است 
    ثریا ایرانمش « لب پرچین » اسپانیا . ۲۶ آگوست ۲۰۱۹ میلادی وچهارم شهریور ۱۳۹۸ خورشیدی
  • چه حالت است ؟…..

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    یک دلنوشته !
    —————-
    چهارم سپتامبر آینده چهل وسه سال میشود که درخارج  میگردم  اینکه میگویم میگردم  چون روحم در یک جا قرار وآرام ندارد . 
    در طی این چهل واندی سال آدمهای مختلفی را سر راهم دیدم روی برنامه وروی رسانه ها  نه ! هیچکدام به دلم ننشست حتی نوشته ها وگفته هایشان.
    و…. ناگهان  او از راه رسید وچهچه زنان روی دلم نشست وآواز خواندنرا فرا گرفت  حال زمانی که باو میاندیشم دلم میلرزد لرزشی ناشی از یک فوران عشق  وانرژی مثبت !
    سعی دارم کمتر از دیگران تقلید کنم رویهمرفت هیچگاه نگاهم به دست وکارهای کسی نبوده راه خودمرا رفته م چه غلط و چه درست مسئول  کارهایم خودم بوته ام وقبول کرده ام وهمیشه هم گفتهام   که خود کرده را تدبیرنیست . خودم مسئولت کارهایم را به گردن گرفته ام .
    امروز دریک نشاط  ویک انرژی مثبت راه میروم  واین  کار هرروزه من است که خورشیدرا فرا بخوانم دربرابرش تعظیم کنم واورا ستایش نمایم وبگویم که مانند یک درخت کهنسال پاهایم تا اعماق زمین ریشه دارد وپیکرم محکم واستوار وروحم سر شار از عشق ونثار آن به اطرافیانم میباشد . چیزی دردرونم هست که فریاد بر میدارد .
    از نق ونق کردن بیزارم  واز اینکه بنالم ویا دیگران  برایم دل بسوزاند متنفرم .
    آهای اهالی ده !  حقیقت را محترم بشمارید ،  من باقلبی  باز وروحی آزاد  وخالی از هر کینه ای با شما سخن میگویم  آنچه آزار که از شما دیدم  وآنچه را  که خود امکان داشته درحق شما انجام داده ام غیر از بخشش ومهربانی نبوده است  اما من آن بخشش ومهربانی وکمکهارا فراموش کرده ام ورنجهایی را که شما بمن دادید نیز به دست فراموشی سپرده ام  اما  بشما میگویم که حقیقی باشید وحقیقت راهیچ\گاه حتی در پنهانی ترنی زوایای زندگیتان فراموش نکنید .
     بگذارید حقیقت با احترام وارد زندگی شما شود وا زشما یک فرد سالم  وقوی بسازد  بی کم وکاستی ها ووجدان بیدارتانرا وروحتان را روشن نماید .
     آنچا که .وجدان نباشد حس بشریت نیز وجود نخواهد داشت .
     ظرفیت ودویدن در پی دیگران فدا کاری نیست خواست دل خود شماست  نجابت نیست تظاهر است  باید این وظیفه دشواررا تحمل کرده  وروحتانرا وقلبتانرا به دست ریا ودروغ بسپارید  دروغ هارا بیشتر تمرین میکنید  تا به کیفیت حقیت بیاندیشید . شما شکست خواهید خورد اما من شکست نخوردم ونخواهم خورد  دروغها بر ضد خود شما بکار خواهند رفت   واز  همان کسی که تغذیه میکند اورا نیز تباه خواهد ساخت .
    برای یک موفقت آنی  یک ثروت مصنوعی ویک نمایش روی صحنه برای دیگران  شما منکر حقیقت وجودتان میشوید  روحتانرا میفروشید  وخودرا بر تلی از خار وخاشاک  مینشانید ونامش را زندگی گذاشته اید  چیزی دردروتان نیست خالی هستید به مواد پناه میبرید  به الکل وسایر کثافات که روح شمار ا بیشتر مسموم میسازد .
    من امروز با یک مخالف با شما سخن نمیگویم  اگر اعتراضی دارید کلمه را دردهانتان بچرخانید  وآنرا غرغره کنید ونام وطن را فراموش نفرمایید .
    وطن تنها خاک نیست ، انسانها هستند که میافرینند اما دروغ  وریا را پیشه ساخته ونامش را پیروزی نهاده اید مانند بوقلمون رنگ عوض میکنید  به هرباد میرقصید ونوکر هر جانی میشوید  قوانیی دردنیا حاکم است که شما نباید از آن سر پیچی کنید  وآن وجدان انسانی وشرف شماست که متاسفانه آنرا بباد داده اید.
    شما امروز دربرابر کسی قرار دارید  که میل فراوان دارد شمارابزرگ ببیند اما متاسفانه خورده ریزه هایی هستید که نه باکائنات ونه با زمین ارتباطی ندارید در هوا مانند ذره ای معلقید نه شاهین بلند پروازید ونه یک کبوتر معصوم یک شاهپرک ناچیزی که میان وزمین معلق مانده است .درشما استعدادهای شگرفی نهان است آنهارا بخاک سپرده اید وبه دنبال هیاهو برای هیچ رفته اید تن خودرا پیکر خودرا وسر انجام روح خودرا فروخته اید که نامتان درچند برگ کاغذ توالت  نوشته شود .
    آری ،  حقیقت نفس افسونی دارد  نفسش تندرست است  وپرتوان  وخودرا برکسانی تحمیل میکند که لیاقت آنرا داشته باشند . وسپس میتوان حقیقت را درتصرف خویش در آورد وبا او دوستانه همراه شد .
     به درستی نمیدانم در ( او ) چقدر حقیقت نهفته است اما میدانم  هرساعت درانتظار ظهور او هستم  دیدار او یاد او وگفتارش مرا سرشا رازشوق زندگی میکند .
    هر صبح کار من  شکار خورشید است روی
     یک دوربین کوچک ودرود بر خورشید وتنفس عمیق و فرستادن امواج مثبت به درونم وبیرون ریختن تمام افکار منفی را . واین است راز زنده بودن من ( عشق ) مرا زندده نگاه داشته وبه همه عشق دارم وبه آنها عشق میورزم بی هیچ  چشم داشتی . پایان 
    تا شوم  چون حلقه بر در ، نازپرودان عشق
    کاشکی گیرند دست و حلقه درگوشم کنند 
    یا درآغوش  سحر یکشب سپارم جان چون شمع 
     یا به کام  دل  شبی ، با خود هم آغوشم کنند ………« شادروان ، عبداله الفت )
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا . ۲۴ آگوست ۲۰۱۹ میلادی  برابر با ۲ شهریور ۱۳۹۷ خورشیدی.