Category: General

  • بیماری نا هوشیاری

    یک دلنوشته !
    یکشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی 
    ———————————-
    بطریق اولی شاید بیمار بود ، بیمار روانی  بیمار جنسی بیمار خود خواهی وخود شیفتگی!
    در غیز اینصورت محال بود که چنین راهی را طی کند  ، قهرمانیهای بیمارگونه اش که به سادگی معرف یک مغز پریش بود .
    تضادهایی که معرف شخصیت چند گانه اش بودند  امروز نمیتوان از همه مردم آواره  انتظارداشت که که به درستی  راه بروند حتی راه رفتنشان نیز مانند مستان  کج ومعوج است .
    من شادمانم که سالهای قبل ازوقوع شورش ودگرگون شدن  سر زمین بیرون آمدم حسی نا روا مرا بسوی غرب میکشید بوی نامطبوع دورنگیها ونا مردمی ها حتی درکنارم درمیان خدمتکاران  خانه ودر بستر زناشویی بینی مرا میازرد باید بروم  هرچه زودتر باید بروم  .
    بنا براین با مردمان پس از آن شورش بزرگ چندان آشنا نبودم ومیانه ای نداشتم  همه خارج شده بودند وهمه بسوی قبله آمالشان  کعبه ابدیشان ( امریکا) میرفتند من اروپای کهنه وقدیمی را بیشتر دوست داشتم با دیوارهای نمناکش ومردمش که سخت به سنتهای خود چسپیده بودند .
    امروز  نمیدانم کارم درست بود یا نه هیچگاه به پشت سرم نگاه نکرده ام واز این خط پیروی کردم که آب رفته وریخته شده را نباید دوباره نوشید وهیچگاه نباید به پشت سر نگاه کرد باید چشمانترا به جلو بدوزی وآنچه که بعد ازاین بر سرتو خواهد آمد . 
    امروز به درستی نمیدانم خوشبختم یا بدبخت  وامروز صبح گریستم خیلی زود بود که برخاستم اما دوباره سرم را به زیر لحاف بردم وگریستم ! برای کی ؟ برای چی؟ برای زندگی که از دست دادم وبا باقیمانده آن دارم برای خود قصری میسازم که شابدشادی را درآنجا بیابم  نه شادی گم شده سعادت رخت بربسته هرچه هست رنج است ورنج ورنج .
    روز گذشته با پسرم وعروسم ومادرش که راهی  کشورش بود ناهار خوردیم هشت نفر سر یک میز هیچکدام زبان یکدیگررا به درستی درک نمیکردیم !مادرعروسم که گویی لال بود غیراز زبان خودش هیچ زبانیرا نمیدانست بنا براین ارتباطی با نوه هایش نداشت تنها نگاهش را به آنها میدوخت عکسی از \انها درون قاب گذاشته  بودم که به او هدیه کردم تنها فشار دستهایش ولبخدش وبوسه هایش بمن میگفت که چقدر از دریافت این هدیه  خوشحال است .
    همه بظاهر باهم حرف میزدیم اما هریک دنیای خودرا داشتیم ودردنیای خود سیر میکردیم آفتاب دلپذیری بود ودریا صاف وارام عکسی گرفتم هیچ موجی روی دریا نبود گویی یک عکس رنگی در کنار ما بود یک نقاشی . 
    بخانه تنهایی خود برگشتم وکتاب را دربغل گرفتم ودوباره مشغول خواندن شدم ودرانتظار آنچه که باید باشم .
    نه دیگر کسی نیست تا باودلخوش باشم وشادی آینده را در سیمای او ببینم هر چه بود ریا بود ، فریب بود ،ونیرنگ بود چه بی بها دلخوش کرده بودم که روزی سر زمینم آزاد خواهد شد ومن دوباره آنرا خواهم دید  چه رویای عبثی .
    نه !نا امید نیستم اینجا  خانه ندارم خانه ای هم بنا نکرده ام درسر زمین  غربت خانه وزمین متعلق بمن نیست صبرکردم به زمین خودم برگردم ! کدام زمین ؟ کدام خانه ؟ وکدام سر زمین ؟ دنیا همه جا یکی شده است حال گلو بالیستها شکست بخورند یا نه باز هنو زهرکجا بروی آسمان همین رنگ است  . پایان
    ثریا / یکشنبه دهم  نوامبر ۲۰۱۹ میلادی اسپانیا .
     دراین فاصله  رفتم رای خودرا به صندوق انداختم وآمدم میدانم  که ( او ) برنده نخواهد شد اما من کوشش خودرا کردم .ث
  • از چه مینالی

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا .
    جمعه وآخر هفته است برای من فرقی ندار نه جمعه ونه سه شنبه گاهی بکلی فراموش میکنم چه روزی است  باید روزهارا پشت سر گذاشت واز روی آنها پرید .
    دلم برای یک مجمع یک گرد هم آیی تنگ ده  ولو به دروغ  امروز باز بیاد خانقاه افتادم روح پلید آن با سا کنینش مرا رها نمیکند . 
    ما ملت بیچاره ای هستیم واز فرط بیچارگی تن به هر حقارتی میدهیم دروغ میگوییم  تهمت میزنیم اگر دستمان برسد برای مقاصد شخی خود دیگری را بقتل میرسانیم / ما ملتی نمونه نه در تمام دنیا وکره زمین هستیم .
    سالها اول چه دلبستگی بزرگی به مردان سیاسی داشتم  بخصوص مردان اهل وزارت خارجه !!!!گمان میکردم مردانی جدا بافته وساخته میباشند زمانی که به آنها نزدیک شدم دیدم این جامه را تنها برای آنکه
    ابهتی بخود بدهند  پوشیده اند مردانی دله /گرسنه/هرزه/ وبرای پیشبرد مقاصد خود تن به هر کاری میدادند درکارت ویزیتخود  قید میکردند فلانی سفیر اسبق  وسر دم دار آنها دامادشاه بهترین ونزدیکترین فرد به شاه که باو خیانت کرد .
    خوب میرویم به سوی هنرمندان شاید راه امنی باشد  نه یک یک آنها نیز خائن از آب در آمدند مطربانی دورت گرد دربار نیست بارگاه هست فرقی ندارد منقل هست مهم نیست برای چه کسی کار میکنیم کارمان  خبر چینی وجاسوسی است در کسوت ولباس هنر نوازنده آرتیست هنر پیشه مهم این است که نان را از نوع اعلای آن با نرخ روز میخوریم .
    اخ گریختن از دنیا یک هنر است  وامن ترین  راه به آن پیوستن نیز هنر است  درمیان این.شبه هنر مندان تنها مسعود اسدالهی خودش باقی ماند در پوست خودش پنهان شد ار تباط او با هر یک از هنر ها وهنر مند نماها باعث نشد که رنگ عوض کند .
    امروز آفتاب درخشانی بر پهنه دریا گسترده شده  هوا بگونه ای است که ظهر هم میتوان در دریا شنا کرد !!!.
    من در انتظار گرمای نیمروزم و مصاحب خویش  که مرا  برای هوا خوری وپیاده روی ببرد  نه خوشحالم نه غمگینم  تنها با همان دو چشم تیز بین خود شاهد تلاش مذبوحانه وبی فایده عده ای هستم که نام هموطن روی آنها چسپیده  آیا هموطن منند ؟؟یا غریبه هایی در لباس هموطن  .
    در تمام مدتی که در خارج نشستند حتی دو خط برای آیندگان ننوشتند تا باقی بماند اگر هم چیزی از صافی افکار مغشوش آنها بیرون  زد تنها خود نمایی ونبش قبر گذشتگانشان بود نه بیشتر خاطرات ملک خاتون دوم ملکه سر زمین پارس نیز نه جنبه تاریخی دارد ونه جنبه رمان نویسی وادبیات مقداری شر وور سرهم شده وخودنمایی بیشتر در آن بچشم میخورد.
    آهای ای آیندگان ونسل های آینده  شمانیم قرنی  از زمان خارج بودید  زمان وجود نداشت یک سایه وحشتناک روی همه چیز را پوشانیده بود وچندصد غول یک چشم نگهبان این چادر سیاه بودند. پایان 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین) اسپانیا ۸نوامبر ۲۰۱۹میلادی !.
  • من غلام قمرم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپا نیا !
    —————————————–
    من و مسعود اسدالهی هر دو یک بیماری داریم وخون خودرا باید بدهیم وخون دیگرانرا بما تزریق کنند !واین داستان همچنان ادامه دارد تا روزیکه بقول او قطار  درایستگاه بایستد وما پیاده شو.یم .
    تنها برنامه ایکه با میل ورغبت میبینم قبلا همه را میدیدم امروز همهرا  پاک کرده ام پر به بیراهه میروند  اما مسعود هنوز در هوا گل میپراکند ورایحه آن مرا به دوردستها میبرد نمیدانم ببویمش یا آنرا درسینه محفوظ نگاه دارم ،  چه درپیرامونم دامن کشان میگذرد مانند یک موسیقی  ،او ازهمه چیز وهمه کس یاد میکند  نمیدانم هم آنرا بنوشم یا درکنج  لیوانم نگاه دارم ؟! 
    بوی شامه نواز  گفته هایش مرا از این دیار وازاین موقعیت بیرون میبرد  ودر امواج خروشان دریای بیکران شناور میسازد متاسفانه فیس بوک ندارم تا این گفته ها را  باو برسانم .
    در چرخش امواج گفته های او  به جهان گذشته برمیگردم وساعتی از خود بیرون میشوم گویی دریک خواب لطیف فرو میروم سپس بیداری تلخ وروح بیمارستان که هوز مرا آزار میدهد .
    روزی روزگاری در نفس موسیقی چنین غرق میشدم اما  دیگر از تکرار ها خسته شده ام چیز تازه ای ببازار نیامده  تا مرا دگر گون کند ، نه ! چیز تازهای نیست تنها  درکنار فیلمهای مستهجن  موسیقی راه میرود . 
    دراینجا تناقصی وجود ندارد اما چه کسی میتواند مجددا سیبهای گندیده را بو کند ویا آنهارا گاز بزند ؟ .
    چقدر  ساعاتم  تغیر کردند ِ کجا بودم ؟ برگشتم ِ بجایی که ابدا برایم جالب نیست روی همان صندلی همیشگی با همان کتاب کهنه ورنگ ورورفته که خوشبختانه دچار سانسور مترجمین نشده چون تنها یک بیوگرافی است وهما ن پتوی نازک که روی پاهایم میاندازم  ودرانتظار مصاحب خویشم تا بیاید وناهار مرا آماده کند ودرون سینی جلویم بگذارد ! ویا مرا برای پیاده روی ببرد وبرای نوشیدن استکانی قهوه تلخی وبد مزه دریک کافه پرسر وصدا وپر هیاهو . امروز خیال ندارم بیرون بروم درخانه خواهم ماند .
    زندگی در جایی ایستاد ومرا نیز متوقف کرد تنها شعورم هنوز مانده وکمی از حافظه ام  بطور مرتب از آنها استفادمیکنم .
    اما کم کم خسته میشوم  فیلمها تکراری برنامه های تلویزیون تکراری وتنها ویترنیی برای عرضه اشیاي بنجل وفروش آنها به پیرزنان وپیرمردان ویا زنان خانه داردکنار اجاق !
    انفجاری از توهمات مغزی ناگهان همه چیز را بهم میریزد میل به فرار دارم به کجا ؟ به هرکجا روی آسمانت همین رنگ است .
    خوشا بحال بچه های دهکده وخوشا بحال کسانی که این خانه خانه آنهاست ! خانه من نیست ما تنها ملتی درجهان هستیم که اجازه ورد به خانه شخصی وواقعی خودرانداریم خانه مان درگرو مشتی راهزن است وهمه درسکوت راه میرروند بی هیچ گفته ای ویا نکته ای ویا دردی گویی همه رباط شده اند .
    چه غم اگر امپراطوری عظیم ودیرین ما ویران شود  درعوض هنر اسلامی زنده است !!!!!
    عده ای احساسات به ظاهر میهنی پرستی را دست آویز قرار داده ونان میخورند عده ای بی تفاوت وعدهای شیاد ودروغگو  درد ما درد بی فرهنگی وبی سوادی است درد بی دردی است  ودردخودفروشی آسمان به هر خریداری برایمان فرق نمیکند خریدار چه کسی است .
    گاه مشگل ایت که انسان نسبت به اصالت  بعضی ها شک کند من عده ای را بکلی منکر میشوم آنها خیانتکارند . 
    تلخی نکند  شیرین ذقنم 
    خالی نکند از می دهنم 
    عیان کند هر صبحدمی
    گوید که با من جامه کنم 
    تنگست مرا هر هفت فلک
    چون میرود او در پیرهنم
     پایان 
    ثریا ایرانمشن « لب پرچین » اسپانیا / ۷ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ….
  • آوازه خوان دوره گرد

    ثریاایرانمنش.« لب پرچین» اسپانیا !
    ——————————————
    ز همراهان جدایی مصلحت نیست 
    سفر بی روشنایی مصلحت نیست 
    چو ملک پادشاهی دیده باشی 
    پس از شاهی  ِ گدایی مصلحت نیست……..؛ شمس تبریزی ؛ 
    ما خیلی زود از دسته وگروه  آوازه خوانان زندگی جدا شدیم ِ اما کسی هست که هنوز آواز مارا میشنود !.
    هنگامیکه  به تلاش بی فایده او منیگرم  بیشتر دلم برایش میسوزد  تا اورا تحسن کنم میل دارم بپرسم این همه جنجال وسروصدا وفریاد برای چه کسانی است  وبه کدا م قلک فرو میرود ؟‌ هر روز تحلیل میرود هر صفحه ای را که باز میکنم اورا میبینم گویی سایه ایست که  به دنبالم روان است  ،سایه بدون آفتاب .
    هچیکسی تا بحال عاشق نقش خویش نبوده است اما گمان کنم او عاشق خوداست  ونقشی راکه روی صحنه بازی میکند بیشتر می پسندد .
    بهر روی  قصه او به پایان  رسید به همانگونه که همه چیز روزی پایان میگیرد .
    خدایان لا بتنهای همه دزماندگان بارگاه خوبش ر ا میبخشند  لذات  بی حساب ودردهای بی امان را چه بسا روزی بر او هم رحم آورند واورا ببخشند .
    امروز در اخبار خواندم که بیشتر ادبیات گذشته مارا از کتب درسی برداشته وبجایش اشعار شهدا وحججی را گذاشته اند  البته در وقوع انقلاب  اشعار آن دیو سیرت سیمین دانشور وسایه وآن پیرمرد خراسانی  اخوان ثالث جز ادبیات ما بود  ادبیات حزب توده !! در کنار اشعار بیهقی حال همه کم کم  فرو ریخته اند زندکی فاطمه  حسن وحسین وغیره وسپس اشعار معرب تبدیل به فارسی شده ، بیچاره نسل آینده چه خواهد شد چه بسا نقش این جانوارن همان  از بین بردن  ومحو نمودن سر زمین اهورایی باشد وما دربیرون دل به (پنل سیاست ) خوش کرده ایم وچشم به راه  تصمیم نورچشمی نشسته ایم تا خاک ما با کوفه یکی شود .
    امروز من این احتیاج را درخود احساس میکنم که بنویسم نه اینکه دردنیا شناخته شوم بلکه خود خودرا بشناسم  مهم نیست آهنگ این نوشته ها  چه تاثیری در دیگران دارد وتا چه حد آنها را از جای میجنباند  دیگر کسی میل به جنبش ندارد همه سر جایشان نشسته اند زیرشان گرم است  ورقاصان سیاست برایشان هم آواز میخوانند هم لالایی وهم گاهی کمر را میچرخانند .
    من تنها باین قلب تشنه میاندیشم ِ قلبی که هنوز پا برجاست  در  پرتو خورشید میطپد از زیر برف سپید میانسالی هنوز آتشفشانی فوران میکند  هر سحر بامیدی  بر میخیزد تنشی میان گرمای درون وسرمای بیرون وآیا میتوان این احسا س  وتنش را نادیده گرفت ؟ اشعاری با قافیه کامل که  به زیباییهای گذشته وجلوه دنیای جوانی متصل است   چکونه میتوان اینهمه احساس را محکوم کرد ؟.
    خوب از شمامی پر سم  که آیا میشود بشر را نیز تفکیک کرد ؟!
    شما را بی شما خواند آن یار 
    شما را بی شمایی مصلحت نیست 
     چو خوان آسان آمد پدیدیدار 
    از این پس بینوایی مصلحت نیست 
    بگو آن حرص .آز   راهزن را 
    که مکرو  بد نمایی مصلحت نیست 
    چو پا داری  برو دستی بجنبان 
    ترا بی دست وپایی مصلحت نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / ۶ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی !.
  • هیجده سالگی

    ثزیا ایرانمنش . « پر چین »  اسپانیا !
    —————————————-
    زمانیکه هیجده سال داشتم َ جهان نیز هیجده ساله بود ! کارم را شروع کردم  اولین چیزی که یاد گرفتم 
    ان بود که وارد کشتزار دیگران نشوم وآنچه را که کاشته وسپس درو کرده اند من  دوباره نکارم  علفزار خودم را داشته باشم  وکشتتزار خودرا .
    باهمه ضعفهای اجتماعی و قدرتهای پوشالی من به دنبال خواسته دل رفتم  قبل از هر چیز اشعار شعرای بزرگ را حفظ کردم  عده ای هنوز برایم بیگانه بودند اما آنها را نیز شناختم  عده ای تازه شاعر شده ونو پا فرهنگ اشعار ما بسیار غنی وپربار است میتوان قرنها دراین اقیانوس شنا کرد بی \انکه گم شده ویا غرق خود خواهی ها شوی ..
    دراین  زمان ( توده ) شکل گرفت وقوی شد مانند شن زاری با باد همه را بسوی خود کشید وجذب کرد زنان به ظاهر مهربان وقهرمان !! ومردانی که تنها سیگارشانرا با یک چشم میکشیدند  همیشه سیگارا  زیر لب و یک چشم آنها بسته بود دنیارا با همان یگ چشم بسته میدیدند.
     بیراهه را نشان میداند وترا میکشیدند  بسوی موسیقی ورزش  پیاده روی رژه وسرود خوانی وبی پروایی !  خشونت عصبی از ا\نها باغث شد که کمی خودرا عقب بکشم  هیچگاه دنباله  روی آنها نشدم  طی یک ازدواج ناگهانی وناخواسته  داخل محافل آنها شدم  خودم را کنار میکشیدم پیراهنهایم آستین بلند وبه ملی گرایی وایران پرستی خود فخر میفروختم ! اوف  ! امل عقب افتاده داریم وارد جهان بزرگ میشویم ؟!‌ پر بی حیا بودند  هیچ اعتمادی به آنها نداشتم همه آنها بخصوص نسل جوانشان تسلیم هوسها وشهوات  بودند وتمام فضائل را تنها برز بان میراندند ومزه مزه میکردند درعمل چیز دیگری بودند  به ظاهر همه خانواده داشتند اما درواقع زندگی ها  اشتراکی بود  باید راه فراری باشد . 
    کار من همیشه فرار بوده است . زندگی یک افسانه احمقانه است نباید آنرا تکرار کرد  ونه بازگو  ویا سخت گرفت  انهاهمه دچار خود بزرک بینی  .خود گنده بینی بودند ( هنو زهم هستند ) پس مانده هایشان  درمقابل انها تنها بودم  همه دم از آزادی میزدند  ! کدام آزادی ؟ تختخوابهای سه یا چهار نفره ؟ ……..
    عزیزانم من برای شما بار گرانی هستم هضم من مشگل است مرا رها کنید  دوران سختی را متحمل شدم اما هر سختی پایانی دارد .
     بگذارید با احترام از یکدیگر جدا شویم  درحال حاضر شما دشمنان خوبی برای من هستید . برگشتم ودوباره عکس شاه را به دیوار  اطاقم پونز کردم .
    از دنیای مالیخولیایی آن روشنفکران جدا شدم  ودوباره آواز آواز ه خوان شهرمانرا زیر لب زمزمه کردم  ؛
    ای شب چه بسر داری 
    بر گو چه خبر داری 
    از عاشق بیمار 
     از مردم بیدار 
    ایشب چه غم افزایی 
    غم بر سر غمهایی 
    عزم سفرت کو  مرغ سحرت کو …….
    اهه  گوینده این اشعار نیز از آنها بود ؟ اوف چه خیانتی چه جنایتی .شاید کهنسالی سر زمینش روی سینه ای استخوانیش سنگینی میکرد  وچه بسا میل داشت مثلا به ( پورتلند) سفر کند !
    امروز برای همه چیز دیر شده است  همه رفته اند  خانه خا لی ودرونش  تنها اشباح  درهم میلولند درکنار مارمولکها  که لقب مارشال گرفته اند  وبرای این نسل بیچاره  هیچ  راه گریزی نیست  وهم نسلهای من نابود شدند  منهم نابود شدم وبه زودی بسوی انها پر خواهم کشید  ایا اطرافیانم نفس راحتی خواهند کشید ؟! 
    میگویند روزی ناپلئون بوناپارته از سردارش پرسید ؛
    اگر من بمیرم مردم  چه خواهند کرد وچه خواهند گفت ؟ 
    سردا رجواب داد  که ؛ همه بسوگ شما خواهند نشست 
    ناپلئون لبحندی زد وگفت !اشتباه میکنی همه یک نفس راحت خواهند کشد وخواهند گفت : آخ راحت شدیم / پایان 
    رونوشتی از دفتر خاطرات روزانه 
    ثریا ایرانمنش / « لب پرچین » اسپانیا / ۵ نوامبر ۲۰۹ میلادی . اسپانیا 
  • دیکتاتوری

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا 
    ——————————————–
    بگذارید این را بطور آگاهانه تکرار کنم که درخانه ما نوعی حکومت دیکتاتوری بر قرار است وهمه زیر فشار آن هستیم  هرکدام برای خود یک دیکتاتوریم وآنکه  دست آخر کوتاه خواهد آمد  ؟ منم !
    با اگاهی به جامعه   اطرافم ودنیا میبینم که بشریت چگونه دچار تززل روح وفکر واندیشه  شده وتنها به دنبال قدرت است وآنقدر از هوسها ونا کامیهای خود سرخورده است که کم کم خسته میشود ودنبال کارهای غیر اخلاقی وخلاف میرود باید بنوعی خودرا سر گرم وسر پا نگاه دارد  ، امروز دیگر احتیاجی  به روزگار تیره وتار  ودنیای بدوی وبی تمدن ندارد  بی آ|نکه بداند تمدن هارا به دور میریزد وبا شتاب بسوی ریشه اصلی خود یعنی بدویت  میدود .
    دیگر کجا میتوان  اورا بر یک نیمکت میخکوب کرد ودنیای ادب وهنر وافسانه های شیرین قرون را برایش گفت وشمرد همه چیز زیر رو شده است .
    امروز دیگر کسی بفکر احیای یک فرهنگ با شکوه وبزرگ نیست همه بفکر ساختمان  های بی پایه وبی بنیاد میباشند هر چه بلند تر آنها احساس شاد تری دارند دنیا تجارت وجنگ و فساد اخلاق.
    در اواخرقرن نوزده واوایل قرن بیستم نیز  این حادثه به نوعی در جامعه فرهنگی اروپا رخنه کرد بود وکم کم همه به نوعی نا امیدی دچار شده بودند  دلقکها روی صحنه آواز میخواندند میرقصیدند  کسی تحت تاثیر قرار نمیگرفت همه مبهوت بودند تا جاییکه ؛ گوته ؛ گفته بود :
    از من مپرس  چگونه گیلاسها وانگورها با هم می سازند از پرندگان بپرس واز کودکان ……..
    بهر روی یک نا امیدی یک عدم اطمینان به اینده ویک تهی بودن  اکثریت را دربر گرفته است مردانی از گوشه وکنار واز سوراخهیا موش برون میریزند وسیاس میشوند میداندار وزیر میشود انبار دار سابق وکیل میشود پینه دوز
    من این بیهودگی  را  احساس میکنم میل دارم زندگیم آرام ودر اسایش بگذرد وتمام شود اما ….. این دیکتاتورهای کوچک با مهربانی های بی اندازه خود فریاد مرا به اسمان برده اند تا جاییکه ساعت پنج عصر به اطاق خوابم پناه میبرم . بخور نه / نخور/ بخواب / بپو ش نه ! نپوش ومن دلم هوای یک ترانه کرده با صدای بلند  آنرا گو ش کنم . تابلتمرا بغل میگیرم وهمان نغمه های قدیمی وگذشته وتکراری را برای هزارمین بار گوش میدهم …..خواب چیره میشود ِ خواب رویای فراموشی ها واز بگو نگو خسته میروم تا شاید کسی را که گم کرده ام درخواب ببینم. پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب چین » . اسپانیا .  ۴ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ……
  • 'جنگ من ودل

    ثریا ایرانمنش « لب پرچبن » اسپانیا .
     پس از مدتها امروز  دستگاه را روشن کردم برایم غریبه بود گویی پشت یک دستگاه نا شناس نشسته ام همه چیز جلوی چشمانم میرقصد حروف بزرگ وکوچک میشوند  گویا هنو در حال رخوت بسر میبرم  صبح زود  موبایل را روشن کردم پیرمرد داشت حرف میزد و همهرا با جاروب میرویید غیراز دوستان بهایی ودوستانی یکه باو نانرا ارزانی داشته اند یک پیام مرا بطور مضجک  ووارونه ای خواند  نوشته بودم  ایرانی واقعی درایران میماند ودور دنیا راه نمی افتد مگر جانش درخطر باشد  هم ولایتی های من سر جایشان مانده اند  ددجوابم گفت برون نیامدن فاطی از بی تنبانی است ! نه پیرمرد آنها  صدها نفر  امثال ترا برای بردگی میخرند وازاد میکنند اما عاشق خاک خویشند ومحکم آنرا چسپید اند جذب  مولای ولایت هم نشده اند .
     حالم بهم میخورد از این آمهای دوره گرد وولگرد که هرکدام سر چهارراهی نبش دکانی باز کرده وبرای خود نان میخورند .
    آن یار غریب من آمد  سوی خانه 
    امروز تماشا کن اشکال  غریبانه 
    آ ن یار وفارا ببین اخوان صفا را ببین 
    در رقص که باز آمد آن گنج به ویرانه 
    چگونه میتوان از این  همه  وسعت فکری دور شد ودر غربت نشست وبا سر انگشت حساب ریال را به دلار انجام داد ونامش را گذاشت مبارزه درراه میهین ؟!‌
    پسر عمویم را کشتند ، خیابانی به نامش بر جای گذاشتند  عده ای جان خودرا درراه جنگ از دست دادند اما سر فراز بودند که از میهن خود دفاع کرده اند نه از گدا خانه های کشور های اروپایی .
    حالمرا بهم زدی پیر مرد کار تو بیرون راندن مردان وزنان مبارز است وبه صدر نشاندن و اوردن شاخ شمشمادت شهرام شیاد. قصه بماند .
    روز گذشته  صبح  اول وقت سر انجام موفق شدم بهترین  قسمت یک کنسرت را که \پلاسیدو دومینگو اجرا ورهبری میکرد ببینم  پیر شده کمرش خم شده بود با اینهمه با چه حرارتی  ارکستر را رهبری میکرد  دلش را شکستند اورا رنجاندند هفتاد سال خاک صحنه را خورد وبهترین  ساعاترا به همه داد وسر انجام با انگ یک ( فاحشه ) حیثت خودرا لکه دار دید این سزای هنر وهنرمند دراین دنیای کثیف است باید مانند همان پیر مرد شارلاتان بود وهزار رو داشت ومانحت همهرا لیسید . بهر روی برای امتحان امروز بد نبود ! تا بعد .
    پایان یک دلنوشته / ثریا ایرانمنش  / یکشنبه ۳ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا !
  • باغ مرده

    ثریا ایرانمنش (لب پرچین )-اسپانیا 
    سخن از پژمردن یک برگ یا یک شاخه نیست سخن از مر  گ تدریجی باغ  بزرگ است سخن از فنا رفتن خانه است .
    دیگر هیچ چیز نه بنظر غریب میاید ونه ناگهانی ودگرگون  ضربت کاری بود وفرود آمد  گویی همه فرشتگان  به همراه بادیگارهایشان   با چکشی بجان آن سر زمین افتادند  روکش همه چیز طلایی وبراق است اما درون خالی وزمین دارد به چاه مینشیند .
    سخن از جدایی من وزمین  وخاکم است سخن از سهم من از زندگی که (هیچ) نصیبم شد امروز سهم من این است که در کافه متروکی بین زنان ومردان از کار افتاده بنشینم ویک قهوه  تلخ را بنوشم واز آفتاب پاییزی بخواهم که بیشتر مرا  در آغوش بفشارد سردم است احتیاج به یک آغوش گرم دارم سالهاست که فراموش کرده ام عشق چه بویی دارد ودم یارچگونه جان میبخشد !.
    دیگر او ومبارزاتش را بباد تمسخر گرفته ام  باید میرفتم تا آخر تا سرم محکم به سنگ میخورد   ، آخ که امروز چقدر در نظرم حقیر وبدبخت  است ،نیرومندی او مانند خشم یک گربه وحشی بود  امروز این  نیرو مندی از یک مرغ بدبخت  درون یک طویله بیشتر نیست.
    او هنوز هم لجاجت میکند  بی پروبال  وسر سختانه همه طنزها وخنده هارا غرغره میکند  وایده ولوژی مسخره خودرا با کمک چند کلم قمری  با دروغ  بی هیچ کوششی به نمایش میگذارد .
    چه کسانی باو گوش میدهند  پندارهایش زیاد است در هوای منگ ونئشه آور  خودرا قهرمان افسانه ها میپندارد با شمشیری  آخته وداغ که خون از آن میچکد  حال آنهاییکه اورا ساخته اند چه بسا پشیمان شده باشند  این چهار پای خسته روی صحنه داشت نقش یک اسب اصیل را بازی میکرد  من وچه بسا امثال من مین شک ویقین ایستده وبه پایان کار میاندیشیدیم  ! این روزها کار ما این است چشم به یک ناجی سپس نا امید شده دیگری را بجای او مینشانیم  حال باید پرسید  چه کسانی دارند خیانت میکنند  ملتی قربانی هوی وهوس یک بانو شد  ملتی زخمی  ومردان سیاسی روی آب دراز کشیده چشم به آسمان دوخته درانتظار وحی ومعجزه  پولهای باد آورده قایق های شخصی  خانه اتو مبیل وجت شخصی  وموسم درو فرا خواهد رسید  مهم نیست در کشتزار ما چند هزار علف سمی میروید  وچه کسانی آنهارا بر میدارند  حال این نیمه مردان  ک.ه اعتیادشان به کام جویی ناتمام وخستگی ناشی از آن  مجبورشان میسازد آب توبه بر سر بریزند  بی هیچ لاف وگزافی تسبیح فیروزه ای را در مین دستهایشان میچرخانند همچنان که سکه های طلا را میگردانند و ما چشم به دیوار سفید دوخته در انتظار معجزه ایم وپایان کار …..
    پایان به یک تراژدی ختم شد .پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا (لب پرچین) ۳۱ اکتبر۲۰۱۹ میلادی .
  • باز گشت

    در آیینه نگاهی به قد وقواره ام انداختم وبه چهره ام ! نه این زن لاغر وفرتوت را نمیشناسم  هیچگاه هم نشناخته ام برنامه دوباره شروع شد وتنها نمیدانم چند روز وقت دارم تا خودم را به مرکز پزشکی برسانم ومقداری خون  مخلوط به رگهایم بفرستم تا چند صباحی برای خوش  آمد بچه ها مانند رباط راه بروم ؟!. 
    تنها چیزی که رشد کرده ناخنهایم میباشند  که با رنگ صورتی رنگ شده همرنگ بلوزم  شده اند  !!!! کلید خانه ام در دست سه نفر دیگر است  که به ترتیب میایند مرا به گردش !میبرند غذا میدهند   وشب به رختخواب میروم .
    روزیکه فهمیدم دیگر نمیتوانم  مبلها را عوض کنم ویا حد اقل رویه آنها را ! روزیکه هرچه به دنبال پرده وپرده دوز گشتم ونیافتم فهمیدم به آخر خط رسیده ام دیگر حتی هوس رفتن به ایتالیا واستراحت در کاخ آن کنت  را هم ندارم ،
    همه چیز رو به فناست حتی دنیا  وماندن در این دنیای ویران با این غولهای تازه  از تخم در آمده چندان دلپذیر  نیست .
    مرگ من به زودی فرا خواهد رسید  حتما زمستان هم خواهد بو د یک گردش هندسی یک چرخش از عمودی به افقی ودیگر هیچ .
    نه واهمه ای ندارم کاری نیمه دردست داشتم ومیخواستم  آنرا تمام کنم.   کس دیگری نمیتواند آنرا به پایان برساند نوشته هایم را برای کسی باقی گذاشتم که دوستش  دارم شاید حوصله بخرج داد وتوانست آنها را ترجمه کند!!! حال هوای  میکده وبوی عشق را چگونه توجیح خواهد کرد . حتما بسبک وسیاق امروزی؟؟.اینطوره خرخه ؟؟؟!!!!
    هوا گرم ودلپذیر در انتظار نگهبان امروزی ورفتن زیر. آفتاب نشستن ویک قهوه خوب نوشیدن چرا از لحظه هالذ ت نبرم ؟
    پایان /ثریا ایرانمنش/اسپانیا/ ۳۰ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی(لب پرچین )!!!
  • کوروش

    کوروش  آسوده بخواب  که ما نیز در کنارت بخواب رفته ایم ودر خواب شربتی وگلاب وشله زرد وحلوا  میل میکنیم .
    کوروش ،پدر معنوی وواقعی ما پس مانده های ا 
    بوی رخوت ناک عرق شبانه اعراب /مغول/ترک/ افغان/رومی  واخیرا مخلوطی از قائوت تمام سر زمینهای روی زمین !!!تنها نامی برایمان باقی ماند .
    کوروش .پدرم /بخون تو واجدادم مغرور بودم ومانند شیر میغریدم پاره میکردم همان شیر بودم که خورشید در پشت سرم  ومحافظم بود ومن از نور بهره گرفته میدرخشیدم  اما امروز با کمال اندوه ودرد  آن خون را از دست دادم روحم را نیز از دست داده ام  خورشید نیز پشت ابرها پنهان شد  من ماندم چند استخوان که تنها باید خوراک حیوانات شوم / 
    کوروش / مرثیه نمینویسم  ترا ستایش میکنم  میپرستم بجای هر خدایی دروغین  خدای واقعی من تویی .تو 
    جاودان بمان اگر چه فرزندانت ناخلف بیعرضه ونادان بودند وخیلی زود سر زمین  آباد ترا تبدیل به تلی از خاک متعفن وآلوده ساختند آنهارا ببخش وبه کمک آنها بر خیز ای خدایگان ابدی وجاودان روزت خجسته باد /پایان 
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا / ۲۹ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی (لب پرچین )!.
  • پایان یک کابوس

    دوشنبه 
    تنها هستم به سختی باکمک عصا کمی راه میروم غذا برای یک هفته پخته وآماده است من تنها میوه میخورم ! سکوت همه جا  را فرا گرفته تنها فروشگاه  تلویزیون باز است تختخواب  جواهر  مانند مسلسل همه را به حلقومت فرومیکند
    پزشکان و پرستاران اعتصاب کرده اند ماههاست حقوق ندارند کاتالونیا همچنان میجنگد از. آنسوی دنیا بیخبرم برایم مهم نیست تنها فهمیده ام که دنیا بد جوری دچار آشوب ودل بهم خوردن است وجود مسلمانان دو آتشه همچنان عقرب جرار هر دقیقه  روح ترا زخم میکند اصولا دین چیز زائدی است  خوب بعضی ها را بای با چوب وفلک پروردگار تربیت کرد وحشی بار آمده اند .
    نمیدانم سر انجامم چه خواهد شد اما این کشش عضلات ودردهای عضلانی  چرا ناگهان بمن حمله ور شدند ؟! باید بجنگم  باید برخیزم  !کی چی!؟ دوباره سر جایت میافتی خیال کردی همان زن شنگول ومامانی هستی  سعی کن این روزها کمی به آیینه هم نگاه کنی !.
    حوصله لب تاپ وغیره را ندارم روی همین صفحه مینویسم . پول ماتیک رسید باید عطر جدیدی بخرم !
    این روزها مرتب  با عطر حمام میکنم  گویی پوسته بیمارستان هنوز به تنم چسپیده ناخن هایم را مانیکور کردم وامروز دوش گرفتم البته با حمایت بادی گارد!!.
    بیماری و ضعف مزخرف است سکته ومرگ .بیاد محمود افتادم چه راحت روی مبل دوست نویسنده اش بخواب ابدی رفت هنوز لیوان شراب در دستش بود وهمه میپنداشتند که خواب است در حالیکه ساعتها از مرگ او گذشته بود میراث خوبی بجای گذاشت.
    چقدر این روزتا بیادش هستم اگر زنده بود با دیدن این مردم چه میگفت ؟ هیچ شاید ترجیح میداد  بجای  شنیدن قصه زم باز بمیرد.
    چقدر کسلم وچقدر احمقانه خودم را باین لکاته های پوست  عوض کرده وآن نیمه مردان سر گرم میکنم  در شهر خبری نیست هرچه هست مرگ است ونیستی ونابودی.پایان 
    ۲۸اکتبر۲۰۱۹میلادی/ثریا ایرانمش (لب پرچین ) اسپانیا.  
  • آخرین لحظه

    پله پله تا درگاه مرگ ونیستی کاری دردناک است  هفته ها بیهوده  درون تختخواب افتادم نوشیدم خوردم  اما خارج از دنیای مادی وهستی .
    مردی قوی هیکلرویم خم شده  بود ومیگفت که :
    دستهایت را محکم بر. گردن من قفل کن  دهانش بوی بدی میداد دستهایم را بی اراده بر گردن او قفل کردم مرا مانند یک بقچه  زیر بغل گرفت  وروی یک صندلی چرخدار گذاشت  اراده نداشتم چند روز بود که چیزی نخورده بودم میل به غذا نداشتم پسرک در کنارم ناله میکرد راه میرفت تلفن میکرد از دکترها استمداد میطلبید  نزذیک غروب بود که آن فرشته آهنی آمد او روزی صدها  جسد را از روی تختخوابها بر میداشت .
    مرا روی یک تختخواب فلزی انداخت مانند یک تکه جل بیمقدار و اتومبیل به راه افتاد با سر وصدا وآژیر دخترک بر بالای سرم اشک میریخت درون آمبولانس تاریک عینک  آفتابی زده بود  فشار خون هر لحظه پایین تر میرفت وگلبولهای خون  کم کم تعداشان به چهار عدد رسیده بودند  یعنی مرگ .
    نگاهی به دستهای  سفید بدون خون خود انداختم یخ کرده بودند اما درون من آتش بود  مرا در راهرو گذاشتند ورفتند تا اینکه سر وصدای بچه ها بلند شد فرمهارا پرکنید /پیمانه هارا پر کنید بیمه باید جواب بدهد  و………فورا  پاره کردن قسمتهایی برای یافتن یک رگ کوچک انجام گرفت  رگ یافت شد سرم وصل شد چشمانم بی تفاوت به اینهمه بازی دوخته شده بود :
    فایده اینکارها چیست  دو هفته دیگ باز این بازی ادامه خواهد  یافت  تا کی باید انواع خونهای حیوانات را به رگهایم بفرستم ؟! سالهاست  که خون پاک اجدادی  را از دست داده ام  اولین بار در شهر کمبریج واز آن تاریخ دیگر من نبودم من مرده بوم  شاه هم مرده بود  من  او با هم مردیم .
    امروز یکصدمین سال تولد اوست ومن دوباره دراین  روز متولد شدم .
    زمانی عشق در دل تو بمیرد زندگی همان مرگ تدریجی است  عشق مرد دلم خالیست دیگر شبهای دراز با که گفتگو کنم؟؟
     پایان 
    از یادداشتهای یک مرده
    ثریا ایرانمنش /لب پرچین ۲۷اکتبر ۲۰۱۹ میلادی/اسپانیای بیچاره که حتی نمیتواند کمی خوشی بملت خود ارازنی کند !!!!! تنها جنازه ها .ا جا بجا میکند ؟!.
  • رویا در رویا

    زندگیم در حال حاضر رویایی است  که از نوعی پرستش عاشقانه  طبیعت  سر چشمه میگیرد .
    موجودی نیست موجودیتی ندارد  وجود خارجی ندارد  شاید عصاره   آن مردان بزگ تاریخ  باشد  که در میان یک برکه جمع شده  ومرا به ستایش وا میدارد .
    عشقی که از یک مظلومیت سر چشمه میگیرد  عشقی که شبهای دراز بی عبادت  مرا در بر میگیرد عبادت من است .
    میل ندارم اورا گم کنم  اورا وارد هیچ مذهبی و یا  ایدولوژی ویا سیاستی به ثبت نرساندم  اورا در میان یک برج عاج نشانده ام  وخود به ستایش او مشغولم  .
    او زنده است مانند همه نفس میکشد ودستهایش را تکان میدهد  وچشمانش که گاهی لبریز از خشونت میشود به اطراف میچرخاند  وزمانی از عشق ومهربانی بسوی من بر مینگرد   وآنهارا در حلقه های بزرگ میچرخاند  ثابت نمیماند .
     اوگاهی همه فرضیه  ها را باطل میسازد  آه ایکاش بیست سال به عقب بر میگشتم  در دورانی میزیستم  که همه چیز برایم  باد هوا بود 
    دوران شباب بود  به خلاقیت ذهنی احتیاجی نداشتم  همه چیز طبیعی بود .
    خوب امروز اگر کسی بخواهد کار بزرگی انجام دهد حتما باید کسی باشد  این فرمول قاطع را (آقایان) ساخته اند  نمیتوان کاری بزرگ وسترگ انجام داد وسپس بزرگ شد بزرگان سر. انجام رویت سوار  میشوند  علاوه بر آن باید  یک دفتر بزرگ  شامل صد ها نام ونشان نیز در جیب داشته اشی  تا بتوانی به بزرگی آنها استناد کنی  .
    نمیدانم من در آینده کسی خواهم  شد ؟!!!!.. 
    بقول مرحوم ”گوته”  زمانیکه کسی تاریخ کشوری را تغییر میدهد  وبه نحو متاثر کننده ای آنرا نابود میسازد  هنوز آن کظور غرق در شکوه وجلال وجبروت تاریخ گذشتگان خود میباشد . پایان 
    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا  سه شنبه ۱۵اکتبر ۲۰۱۹ میلادی 
  • خدای خوتخوار

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    خوشحالم برگشتی ، رفتنت درست نبود متاسفم که سر زمینی ندارم تا ازتو بنحو شایسته ای پذیرایی کنم روز دوازدهم اکتبر روز گریه ها ی بی امان من بود روزی بود که ماهم درگذشته داشتیم پرچمی وارتشی ورژه ای  وهنگامیکه پرچم به اهتزاز در\امد  اشکهای من بی اختیار فرو ریختند .  وما بی همتان وسست عنصران پرچم خودرا  دو دستی  تقدیم چند  کلمه واهی 
    و  بی هویت کردیم ودر زیر \ان به استادیومها میرویم وآنرا بر میافرازیم ! هه هه . 
    امروز زیر دوش حالم بهم خوردم ضعف شدیدی  همه وجودم را فرا گرفت هرچه خون داشتم در بیمارستان از دست دادم  خدا وند وبندگانش همه به خون پاک ما احتیاج دارند با خون زنده تند دشنه ها  وقمه ها همه از نوک آنها خون میریزد گرسنگان  با دهان پر  آب در انتظار لیسدن آ|نها هستند .
     خوشا بحال بچه های دهکده ها  امروز خشونت آشکاری نسبت به تمام خدایان و پیامبران  آنها دارم  ازهمه بریده ام  دیگر مانند سایر افراد افراطی نیستم  از اول هم نبودم  کجاست انسان ؟  انسانی نیست همه با نمایش قدرت پاروی  دیگران وآنها را سرکوب ومنکوب میکنند .
     آنهمه ماسک تعصب بر چهره ها نشسته  به خاطر یک ایمان وایده لوژی نامعلوم و نا  مفهوم  و من درانتظار یک انسا ن با شعوری هستم که این ماسک تعصب را از چهره ها  بردارد  ، بگو به چه کسی دلخوش کنم .
     تلویزیونی برایم  خریده اند باندازه نیم اطاق را گرفته یک پرده بزرگ سینما اما  چرندیات  واخبار  وتبلیغات سی شش زبان را حمل میکند اما هنوز من نتوانستم حتی یک  زبان \انرا تغییر دهم روی همان زبان اصلی ایستاده است !.
    مهم نیست امروز همه عقدهدهایم را روی توییتر خالی کردم  مهم نیست که مرا میرانند یا میخوانند  اما مگر خودشان چه کرده اند  تنها جارویی به دست گرفته همهرا میربوند تا خودشان رشد کنند مانند قارچ از سر روی دیوراهای مجازی سرک بیرون کشیده اند . 
    دشمنانی ترا تهدید میکنند  وهر روز هم بر تعداد  آنها افزوده میشود  برایت اهمیتی که ندارد |/ من نه چیز ی را میبینم ونه  آرامشم  بهم نمیخورد مگر زمانی که تو درکنارم نباشی  من مدتهاست که دارم پوست میاندازم  حال درقلرو تو دارم حرکت میکنم همه خدا یانرا رها کرده ام . 
    چه غم ا گر امپراطوری مقدس رم  ویران شو د درعوض مخالفین ما زنده اند ! اینرا درکجا خواندم ؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا  ۱اکتبر ۲۰۱۹ میلادی . 
  • پرنده که پر گرفت

    « لب پرچبن » ثریا ایرانمنش  اسپانیا /
    چو مرغ شب خواندی ورفتی 
    دلم را لرزاندی ورفتی 
    شنیدی غوغای طوفان را 
     زخواند ن وا ماندی ورفتی 
    نمیدانم  به کجا رفتی وچرا وچگونه رفتی  آیا خبری درراه بود؟ آیا بال وپرت را شکستند یا ترا به کارگاهی بردند تا بال و پری تازه برایت بسازند ، ناگهان گم شدی . ومن حیران درنیمه راه ، گریان
    به کجا چنین شتابان ورنجیر را به دست  بک کلم قمری ویگ گل کلم دادی  تا سر نخ  درنبود تو برای ما  بکشند .
    در طوفانی سهمگینی که مرا دربر گرفته بود چشمانرا میگشودم شاید  خبری از تو بگیرم ! نه همه اطاقها و سالنهاخالی بودند !  کسی نبود ، صدایی نبود ، آوایی نبود غیراز کفتارهای همیشه درصحنه  که همه منفذ ها وسوراخها را پر کرده بودند  
    کجا سفر کردی وبه کدام دیار  رفتی .
    درشهر ما طوطیان شکر شکن نه ا زهند بلکه از استرالیا هجوم  آورده انذ با بیمارهای گوناگون ودولت درصدد از بین بردین این پرندگان زیبا وخوش قامت است ومن بتو میاندیشیم وبه قار قار کفتارها وکلاغهای که هر روز وشب صفحه وصحنه  پر کرده اند نمایشات مختلف گفتارهیا گوناگون خمی رنگین از زنان باد کرده ولبان کلفت مردان خالکوبی شده  چیزی در چنته ندارند  از روی دست هم کپیه میکنند  وآنرا با لیوانی آب داغ به حلق ما فرومیکنند . 
    بیاددستهایت افتادم که چگونه با هر حرکتی درنوسان بودند  وساعتها گفتار شیرینت  حال دیگر چیزی نمانده که همه چیز را رها کنم  همه چیز را هر چه را که درطی این سالها اندوختم ونوشتم همهرا به درون آتش   بریزم وبه دست آن  بسپارم به همراه  پیکرم و روان آن شاعر گرانمایه شاد که سرود ؛ بسوازن  برگ برگ خاطراتم را بسوزا ن منهم خواهم سوزانید درهمان سکوت بی سر انجام بیابان .
    بهر روی  حوصله نوشتن ندارم  حتی خواندن     . پایان 
    سیما جان برایم بخوان که : تو میایی  وای تو میایی به دشت گل زیر باران ! 
    ثریا ایرانمنش . یک شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا . 
  • عصر گم گشتگی

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    ——————————————-
    بکدام دل توانم  که رخ تو باز بینم 
    که به دست غیر دستت به هزار بینم 
    کتاب خاطرات درغربت تمام شد  سه روز تما م چشمم به کتاب دوخته شده بود  نه چیزی بمن اضافه شد .ونه کم ، تنها تاسفم از بیخردی ها ی بعضی ادمها  که همه ناحق نام خودرا انسان گذارده اند  بیشتر شد . 
    از این جا تا آنجا  راهی است بس طولانی 
    هیچگاه به بعد مسافت نیاندیشیده ام 
    حتی به مسافت 
    حس نزدیکی ندارم  نه بخانه ونه بکاشانه 
    شاید  تو بتوانی بفهمی  
    نه با قایق شکسته آمدم  ونه باکشتی پناهجو 
    با پاهای خودم  آمدم 
    آمدم تا دیگر برنگردم وهیچگاه روی آن سر زمین را نبینم 
    امروز نه اینسو هستم  نه آنسو  معلق میان زمین و آسمان 
    نه پروانه ام ونه عقاب 
     میل به زندگیادر من کشته شد 
    آن میل وآن عشق را  زودترا از من گرفتند وکشتند 
    همه رفتند همه ومن تنها درمیان مشتی غریبه جان میدهم 
    پاهایم بمن گفتند  که دویدن   را فرامو ش کن 
    پاهایم اولینها بودند که ایستادند 
    نه باتمدن کار دارم ونه با وحوش 
    نا با امیپراطور  کار دارم ونه  با قوم الظالمین 
    همه بدبختی ها ی ما ازتاریخ است 
    با تاریخ خودرا دنبال کردیم به تاریخ خودرا فروختیم 
     وسپس  آنرا بباد دادیم 
    از جاده ابریشم  عبورمان دادند 
    به جاده ای داغ  سیمانی رهایمان کردند 
    کف پاهایم سوخت 
    به شهری آمدم  که مردمش در مهربانی شهرت داشتند 
    اما …. تنها شهرت داشتند 
    ظرافت اندیشه را درک نمیکردند 
    وبینش والای مارا که همه دست آورد زندگی ما بود 
    امروز نه وحشت دارم  نه خوف  نه ترس
    در شهری  که گورستانها نزدیک آن است وخاکستر مردگان الماس میشوند 
    تا بر تارک  امپراطوری بنشینند 
    منزلی ندارم  ارواح دراطرافم میچرخند 
    میرقصند  میدانم که مرده ام 
      میدانم که سالهاست مرده ام !
    پایان 
    به کدام  درنهم سر ؟ که بر آسمان این در
    بصفای دل جهانی  همه درنیاز بینم  ……؟ 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا . ۱۱ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی . 
  • عصر مرگ بشریت

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    چیزی بر خلاف عقل دراین کار نیست ،  بسیار هم کارم را طبیعی میپندارم  هر صبح  یک صفحه کاغذ سفید روی یک مونیتور در انتظارم هست  تا حرکات وافکار مرا به دست باد بسپارد کجا ها میرود ودر دست چه کسانی میچرخد برایم مهم نیست .
     انسان زمانی که دوست میدارد  میخواهد  آنچهرا که دوست میدارد  یا با همه تقسیم کند ویا از شدت وحشت وحسادت آنرا نابود سازد تا به دست کس دیگری نیفتد .
    امروز دیگر نه به دنیا میاندیشم ونه به آنچه را که پشت سر گذاشته ام ویا آنچه را که درپیش روی دارم  حال تنها باید یک قرعه کشی راه بیاندازم تا میهمانی جدید را وارد خانه بکنم  وارد میدان نبرد  بازنده باید خودش را درون رودخانه غرق کند من نیستم من غرق نمیشوم  امروز درمیان دیوانگانی که دیوارهای  تیمارستانهارا شکسته وبرون جهیده وهمه یک تیر خلاص به دست مشغو.ل درو مردم دیگر میباشند من تنها تماشاچی هستم بی هیچ  احساس دردی ویا احسا س همدردی منهم مانند همه شانه هایم را بالا میاندازم « مشگل من نیست » .
    نه حواسی دارم ونه دل بکارم میدهم  تنها باید بنویسم وسر ماه حقوقم را بگیرم چک برسد ومن چک را خرج کنم ماتیک بخرم ویا عطری تازه  کار دیگر ی نمیتوانم با آن بکنم نه فرا رسیدن پاییز را احساس میکنم ونه برودت هوارا  مانند یک ربات شب به رختخواب میروم دستی مهربان رویمرا میپوشاند وصبح مانند یک روبات روی صندلی بزرگم مینشینم وصبحانه میخورم وبه چرندیات روزانه گوش فرا میدهم ویا مینویسم ومیخوانم ظهر  مانند همان روبات غذایی میخورم وتنی به آفتاب پاییزی میسپارم  وابدا  از بالکن خانه حتی به خیابان هم نگاه نمیکنم برایم مهم نیست در پایین چه اتفاقی افتاده است  ویا خواهد افتاد .
     نه هیچ میل ندارم درانبوه  مردم گم شوم ویا درمیان مردم راه بروم  من آنقدر که به موسیقی نیاز داشته ودارم  به غذا ندارم متاسفانه آنرا هم از من دریغ داشته اند دنیای کثیف سیاست وجنایت وسکس دیگر جایی برای موسیقی نگذارده است همهرا به درون ن زباله دانی تاریخ سرازیر کرده اند وعربده کشان مست خالکوبی شده روی سن زیر نورهای الوان فریاد میکشند وپایین تن خودرا تکان میدهند نامش موسیقی است .
    خود دار بی تفاوتی شده ام اورا فریاد میزنم او نیز گم شده در لابلای صفحات واوراق ونوشته جاتش  او به دنبال نیمه بلوغ سنی خود  به دنبال یک معجون تازه است  تنها بدون پشتیبان  نمیدانم آیا برای اندیشیدن ارزشی قائل است یا نه ؟ .
    اورا نیز بحال خود وا گذاشته ام  امیدی ندارم که سر زمین تازه  ای از زیر خروارها خون وکثافت ولجن بیرون بیاید ِ آنچه که رفته رفته دیگر باز نخواهد گشت برای رفتگان نباید گریست  هرچه بوده تمام شده دیگر چیز باقی نمانده تنها ریگهای بیابان ومارمولکهای سیاه وسفید دررفت وآمدند وکوسه ها وسوسمارها یکدیگرا پاره پاره میکنند میخورند از خون یکدیگر نشئه میشوند .
    (وتو ای یگانه دوست تا هنگامیکه  روحت بدان رضایت نداده  مارا ترک مکن )پایان 
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا .
    ۱۰ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی 
    ================
  • همای همایون

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش  . اسپانیا .
     هما ی عزیزم ، بقول خانم سکندری تو از ان تیپ انسانهایی هستی که باید همیشه ترا نگاهداشت ودوستت داشت .
    شب گذشته کتاب تو دردستهای من که بخواب رفته بودم غلطید وروی زمین افتاد امروز صبح درمیان اوراق  آن کارت پستالی را دیدم که بمناسبت ایام نوروز برایم فرستاده بود ومن همچنان آنرا مانند گوهری گرانبها درلابلای کتاب تو پنهان داشتم . 
    دوباره وسه باره خواندم   خط زیبا و اشنا و شیوا  با تمام تقوا وساده نویسی مقدس خود مرا مورد مهر  قرار داده بودی  واما …. از طبیعت دست نخورده این دیار نوشته بودی  متاسفانه دست که هیچ لگدها هم خورده است  سر زمینی زشت وبیقواری با ساختمانهای وکج  ومعوج با زیر بنای پوشالی وتو خالی ونیمی از آن را آتش سوزان میبلعد ونیم دیگر را  سیلابهای ویران کننده ,مردم  هم هرسال فراموش میکنند مانند فلوریدا برای جلوی خانه های خود سدی بسازند تا  از گزند این سیلابهای ویران کننده درامان بمانند  بوی نمد کهنه بوی لجن وبوی فاضلاب آب سر تاسر شب بینی ونفس ترا میازارد درعوض تا دلت بخواهد هر کوی وبرزن برای خود یک مادر مقدس دارد وبرایش جشن بپا میکند این ملت بیخیال وبیدرد تا ابد مینوشند ومیرقصند بی آنکه بفردای خود بیاندیشند . شاید اینها بهتر از  ما فکر میکنند دم غنمیت است .
    دراینجا آموزشی  نیست تنها نقاشی  ورقص وآواز را آموزش میدهند دانشگاهها همه تهی اکثرا به سر زمینتهای دیگری میروند ویا برای کار به کشورهای دیگری کوچ میکنند ، بیخیال . حوصله داری ! در تمام روز شاید بیشتر از چند ساعت کار نمیکنند یا درحال  صبحانه خوردن  میباشند یا ناهار ویا جشنها ! 
    کوچکترین ترسی از بیسوادی وتهی مغزی ندارند  شاخه های گوناگون  را درلابلای اینترنتها میبابند  به نوشتن وکاغذ بازی خیلی اهمیت میدهند ناگهان میبینی یک کیلو کاغذ جلویت گذاشتند برای  پر کردن چندر  قاز پولی  را که بتو میدهند  هیچکس میلی ندارد از آن اطلاعاتی را که درذهن خود فر آورده جلو تر برود  نه از کتابها ونه ا زمنابع دیگر برایشان چیزی مهم نیست اخبار کافی است و نشستن دورهم وتکرار گفته ای یکدیگر .
    من به سختی توانتستم اینجا  بچه هارا به ثمر برسانم هنوز برای کار باید به کشورهای دیگری بروند و
    ایکاش درهمان زمان که آن دوست مهربان از من خواست به امریکا سفرکنم وهمه جور کمکی بمن میداد به حرف او گوش داده بودم . امروز دراین سر زمین چه خوشبخت باشم وچه بدبخت بحال کسی فرقی نمیکند .
     با تمام  این احوال از خواندن کتاب دریغ ندارم واگر کسی باینسو سفرکند تنها ازاو کتابی میخواهم  . 
    من باید جیزی را بتو بگویم برخلاف تو  من ذره ای دلتنگی برای آن  سر زمین ندارم هر گوشه اش برایم یک شکنجه گاه بود زندگی تو ومرام مسلک تو با من فرق میکرد منهم درباغچه خانه دودرخت مروارید داشتم اما فرصت اینکه به آنها نگاه کنم نداشتم وسی سه شاخه گل رز نایاب اما همیشه میهماندار مشتی صغرا وکبرا وفاطمه سلطانی بود که درلباس بریژیت باردو وجینا لولو بریجیدا خو نمایی میکردند ودر کنار مردی که همیشه مست بود وخواب ! وبه هنگام بیداری تنها متلک وفحاشی بود وفریاد همیشه پیکر من میلرزید  من فرار کردم فرار کاری که جرم بود ومن مرتکب این جرم شدم بچه های خردسال را از میان دود تریا ک وشیشه های مشروب ورقاصی بیتا خانم وبینا خانم به بیرون فرستادم وخودم نیز آمدم تنها با لباسهایم وچند صفحه ونوار وچند عدد کتاب دیگر برنگشتم وبه آتچه که درپشت سر گذاشته  بودم هیچگاه فکر نکردم حتی به آن ( ایران  کامیابی) که زندگی مرا ویران ساخت وبرد. 
    نه چرا باید خودرا فریب بدهم  ذزه ای دلم برای آن سرزمین تنگ نشد برای هیچ کجا وهیچکس و سنگ شدم لازم بود که سنگ باشم تا بتوانم جلوی سیلابهارا بگیرم . 
    حال وقت آن است که به قلمر تربیتی فرزندانم  وکوته نظری انسانهای دیگر بنگرم  ودر آنجا ببینم  که جوانان چگونه  خودرا با زبانهانهای مختلف مشغول میدارند وزبان مرا نیز حرف میزنند . 
    البته دراینجا جیزهای دیگری هم هست که به صراحت نمیتوان درباره آنها حرف زد  فقدان ادب وفرهنگ سر زمینم . 
    وخوشبختانه خودفروشانی هستند که ایران  بزرگ را به یوگسلاوی تشبیه کرده میگویند چه اشکالی دارد ک یوگوسلاوی  زیبا ازهم جدا شد تکه تکه شد وهفت کشور دیگر دموکراسی !!!! از آن بیرون آمد حال باید درانتظار  تکه تکه شدن آن گربه زیبا باشیم وچند تکه از آنرا برای خود قبا بدوزیم . 
    بهر روی هنوز هستی وهمیشه بمان وآن سر زمین را برای ابد فراموش کن تنها یک ملت واحد ورشید میتواند یک سر زمینرا بسازد خاک خود قدرت سازندگی ندارد وما متاسفانه  از داشتن مردانی  بزرگ وزنانی مانند تو  محرومیم .  زیبای ما . پایان 
    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ۹کتبر ۲۰۱۹ میلادی 
  • آوارگی !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    همه شب دراین امیدم  که نسیم صبگاهی 
    به پیام آشنایان ، بنوازد آشنا را 
    برای چندمین بار کتاب خاطرات اورا میخوانم ( ساده وروان بدون هیچ  مبالغه وپیچ در پیچ .قلمبه  نویسی وکژ راهه  روز گذشته  برنامه ای از او دیدم در باره فریدون فرخزاد ویادی از او   چقدر عوض شده بود گرد پیری بر موهایش نشسته وکمی فربه شده بود اما همچنان چابک ورسا سخن میراند وچه محبوب قلبهاست . 
    اگر بخواهم در طول این تاریخ سر گردانی وآوارگی بنویسم چه کسی خوشبختراز همه بود باید اورا مثال بزنم همسرش برایش یک همراه وهم گام  با از خود گذشتگی تما م پسرانش را با تحصیلات عالیه به ثمر رساند ختی مادر خودرا نیز وادار کرد تا دیپلمش را بگیرد !  درتمام مدت دوید تلاش کرد واز همان تخصص کار خود نان خورد .
    زنی بزرگ است ( همارا میگویم ) هما سر شار  که امروز سر شار از اقبال وافتخار است .
    خیلی میل داشتم جای اوبودم  اما هرکسی را بهر کاری ساخته اند  وهر کسی لیاقت هر نوع زندگی را ندارد .
     بهر روی امروز سخت پریشانم وغمگین  ونمیدانستم که عاقبت زندگی من باینجا در این کنج تنهایی وخلوت و بیماری میگذرد  بدون یار وغمخوار وهمراه .
    بچه ها خسته اند خیلی هم خسته وکسی را هم نمیتوانم بیابم که مورد اطمینان باشد وبتواتم شب وروز اورا درخانه نگاه دارم تا برایم حد داقل غذایی تهیه کند . همه رفتند به دنبال زندگی خودشان .
    چه باید کرد ؟ کجا میتوان رفت ؟ وبه چه کسی میتوان تکیه داد ؟ هیچکس  ، نه هیجکس  متاسفانه بدجوری زندگی را باختم دستمرا همه خواندند  نتوانستم آنرا پنهان کنم . 
    تنها بیمار میشوم تنها  میخوابم تنها غذا میخورم وتنها  با خودم سخن میرانم وتنها به دوردستها مینگرم شاید خبری از گمشده بیابم .
    حوصله نوشتن ندارم حوصله فلسفه بافی هم ندارم  زیاد از حد رمق وانرژی ودرا ازدست داده ام باید فکر ی برای خودم بکنم این راه حل نیست . مردن هم راه حل نیست باید  بموقع درایستگاه ایستاد تا قطار سر برسد وترا سوار کند وبسوی عدم ببرد .
    هیچ نمیدانستم  سر انجامم چنین خواهد شد ، نه نمیدانستم در میان مردمی نا جور بی احساس ودزد گیر کرده ام دست کمی از هموطنان عزیزم ندارند  همانگونه نگاه به دست یکدیگر میکنند اینها جاروی خودرا برای رفتن درب کلیساها بکار میبرند وبرده هارا به بیگاری میکشند آنها برای مساجد فرقی ندارند چو نیک بنگر ی همه دروغ میگویند ریا میکنند وخودشان هم خوب میدانند .
    دست کمک ویار ی بسوی دیگر ؟ زهی تاسف وزهی تاثر  اگر بتوانند لگد محکمی هم به آن افتاده از پامیزنند تا درون چاهی سرنگونش کنند . می کجاست ؟ منیر کجاست ؟ دینار کجاست ؟ باید آنجا رفت .
    وبرا ی بخشش گناهان نیز هر ساعت میتوان دست درون آن چاهک متعفن کرد وصلیبی بر پیشانی نشاند وخم شد وعذر خواهی کرد !! بخشش ؟  خداوند  بخشنده است ! 
    باید کار کنم باید بنویسم وباید انرژی لازم را داشته باشم بیمارستان بد جوری مرا بیمار تر کرد نه درمانی که نکرد مرا دچار بیماری وضعف شدید نیز نمود روحمرا کسل کرد خودمرا به نابودی کشاند  حالا حالا ها کار دارد تا بتوانم به دیروز برگردم .
    تا بعد 
     یک دلنوشته 
     سه شنبه ۸ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی 
  • چه پاییزی!

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————————————–
    یاد آن عهدی  که شور عشق در سر داشتیم 
    الفتی  با شاهد ومینا  وساغر داشتیم 
    خلوت ما بود هر شب روشن از روی مهی 
    دردل تاریک شب ، خورشید انور داشتیم 
    هر کجا بزمی  بپا میگشت  از خوبان شهر 
    ما درآن بزم ، از حریفان جای برترداشتیم 
    ——
    گذشت وگذشت تا رسیدیم به خلوت  دل وتنهایی ودر سکوت به رویا بیاندیشیم ،  زمانی باین  فکر میافتم که اگر چند  فرد با شعور  که اینجا وآنجا یافت میشوند  نبودند ، یک نویسنده  به چه چیزی  باید دلخوش میکرد ؟ یا یک شاعر برای چه کسی میتوانست غزلی شیوا بسراید؟ 
    عده ای مرا تخطئه  میکنند  وکسی نیست از آنها بپرسد نگر خود شما چه کرده اید ؟  با یک نفش محکوم کرده   بی پروا جارویی به دست گرفته ومرا باین سو وآن سو میکشاندید  میل  داشتید از پیش چشم شما دور شوم  آیا خود شما موجودیتی داشتید ؟ غیر از سقز جویدن و قمار کردن ولباس پوشیدن ؟! 
    سر انجام تسلیم من شدید  ومن با میل ورضای خود بر صندلی دلخواه خود نشستم  امروز نامم  روی هر زبانی میچرخد  خوب گاهی کلاغهایی در اطرافم قار قار میکردند  منکه هیچگاه میل نداشتم بر برج باروی گلدسته ای بنشینم خامی وخاکی بودم .
    نمیداتم عشق من تنها نوشتن وخواندن است واین بیماری درمن ریشه دوانیده کاری هم نمیتوانم بکنم با همه خستگی ها ودلمردگیها وضعف ها باز هر صبح پشت این میز مینشینم ومینویسم گویی از این عالم بیرون میروم  وارد دنیای دیگران میشوم   جلوی بعضی هارا دیوار  بلندی کشیده ام ومیل ندارم وارد حرم آنها شوم . گاهی نفسی ودمی از طریق شمیم  نوازشگر به مشام جانم میرسد آنرا میبوبم ودرسینه جای میدهم وزمانی گم میشود  اما اورا رها نمیکنم میدانم دوباره برخواهد گشت .
    من هنوز در هما ن جاده قدیمی خود راه میروم با همان کلوخها وپاره سنگها وهمچنان با نوک پای خود آنهارا از جلویم میرانم وپیش میروم سرم را به هیچ سویی نمیچرخانم  با نسیم وباد درحرکت نیستم راهم صاف ومستقیم بدون هیچ پیچ وخمی  وتمایل بیمار گونه ای به اخلاق خوب وتمیزدارم که این روزها دیگر  جایی درمیان حیوانات تازه رشد کرده ندارد .
    باید به نظرات احمقانه آنها گوش سپرد ودر سکوت خودرا وگوشت بدن خودرا جوید  درس اخلاق میدهند چیزی که نه خودشان به آن اعتقاد دارند ونه میشناسند . سیاست و پرده  خاکستری آن روی همه چیز را پوشانیده حتی روی عشق ومهربانی را .
    میل دارم همه  به یک درک معنوی برسند زیبایی را بشناسند  کسی کوششی دراین راه ندارد هر روز زشتی دنیا وآدمها بیشتر میشود ودنیا ترسناکتر .
    هر صبح باید با مشگلاتی کوچک وبزرگ روبرو شویم دیگر کسی زبان دیگری  را نمیفهمد از درک وقدرت بیان همه عاجزند  امروز همه آن چیزهایی که روزی برای ما شرم آور بود بصورت عریان در معرض تماشا گذاشته میشود وآنچه  را که نزد ما گرانبها بود گم شد .
    دشمنانی نامریی هر روز مارا تهدید میکنند  وهر روز هم بر تعداشان افزوده میشود  برای من اهمیتی ندارد  من همه چیز هارا میبینم ومیشنوم  اما ارامشم را ازدست نمیدهم  آنها تنها پوست ماری را که من انداخته ام بر میدارند  وچه بسا آخرین پوستی را که خواهم انداخت نیز نصیب آنها شود  ومن تازه نفس از قلمرو دیگری سر دربیاورم .
    نگاهی به قفسه کتابهایم میاندازم برگهای کتابها زرد شده اند  عده ای بصورت کاه درآمده اند آنهارا درجلد های سخت ومحکمی  پیچیده ام آنها افکار بلند مردان دیروز وغولهای قرون گذشته میباشند  قرنی که همه به آن  اعتراف داشتند وآنرا قرن غولهای میامنیدندفلاسفه بزرگ ، نویسندگان بزرگ وتجزیه دین وسیاست از یکدیگر با کمک آن بزرگان حال درمیان گوساله های طلایی باید سر به سجده گذاشته ونماز بجای آوریم وگوساله  را بپرستیم نه خدای واحد ویا یگانه را  همه جیز رو بفنا رفته ومیرود وآیا جانشینی خواهند یافت ؟ گمان نکنم هرچه احمق تر ، دیوانه تر   وبیشعور تر باشیم اربابانرا خوش خواهد آمد  ِ  روزی روزگاری برای یک داستان عاشقانه چه اشکها میریختیم واز شنیدن یک موسیقی دلنواز چگونه بوجد وشور میامدیم ودر میان زمین واسمان مانند پروانه چرخ زنان زندگی را مینوشیدیم امروز هرچه هست سیاهی است وخون رنگ سرخ وسیاه به مدد مد  سازان وکارخانه داران مواد واسلحه . باید ساخت وسوخت  وزبان درکام کشید فردا جیره اترا قطع خواهند کرد برق نخواهی داشت واین نعمت بزرگ این دستگاه عظیم تکنو لوژی نیز بی بهره خواهی ماند باید  گوش بفرمان بود . 
    بر بساط عیش کوس پادشاهی میزدیم 
    چونکه ملک شادکامی  را مسخر داشتیم 
    در شبستان راز با زیبا رویان سرو قد 
    در گلستان  ناز ، بر سرو صنوبر داشتیم ……..« موید ثابتی » پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا ۷ اکتبر ۲۰۱۹ میلادی .