Category: General

  • بر چین !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————
    شدزغمت خانه سودا دلم 
    در طلبت رفت بهر جا دلم 
    در طلب زهره رخ ماه رو
    می نگرد جانب بالا دلم ……: شمس تبریز:
    برای پیدا کردن معنی کامل یک لغت فارسی مجبور شدم به کتاب  لغتنامه ( َعمید ) رجوع کنم ! درصفحه اول کتاب چشمم به برگی سپید افتاد که فرستنده کتاب برایم نوشته بود :
    نوشته بود که  ، تو لغتنامه را برای چه میخواهی ؟ تو یک کلامی  که باید ترا صدها هزار بار خواند وبردیده گذارد وبرلب وبوسید ! ؛ میم؛  آه ، مدتی به این کلمات خیره شدم  ومدتی به کتابهای دیگری که با صرف هزینه زیاد |آنهار ا برایم فرستاده بود ومن بی توجه وگیج حتی فکر نکرده بودم که حد اقل پول پست را برایش بفرستم ومیدانستم با چه تنگدستی و عسرتی زندگی میکند ! حال کجاست ؟ زیر هزار خروار خاک در کنار نوه اش برای ابد خفته . رواش شاد .
    به بقیه کتابهایم نگریستم ، چه دوستان خوبی بودند وچه دوستان بهتری را دراین غربت سرا برایم فرستادند بی هیچ چشم داشتی  چشمم به یک کتاب قطور شعر افتاد که شاعری بی نام با اشعار بسیار زیبایی با خط خود آ|نرا نوشته با نقاشی ها ومینیاتورهایی که خود آنهار ا ترسیم کرده بود با نامه ای که هزاران بار مرا ستوده وباافتخار ! این هدیه ناقابل را برایم فرستاده بود آنهم از ـ شهر فرشتگان ) کتاب سنگین که تنها خدا میداند چه هزینه سنگین تری برای پست کردن آن متحمل شده  بود ! من اورا نمیشناختم گویا یکی از ارتشیان سابق بود که  اوقات خودرا به بطالت نگذرانید واین کتاب زیبا ونا یافتنی را  تنطیم کرد و  دراختیار  همه قرار داده بود .
    امروز همه سیاسی شده ایم تنها از سیاست روز حرف میزنیم وتنها دنباله روی حرفهای مفت هستیم حرفهایی که خروارهای آن یک پنی هم ارزش ندارند .
    آن مردان خوب  وبزرگ از دنیا رفتند وجایشانرا به پسر بچه های دیروزی که امروی کمی رشد کرده اند ، دادند حال هرکدام صاحب یک عقیده ویک سلیقه میباشند واگر کاری نداشته باشند یک کامپیوتر را جلوی رویشان میگذارند ومانند خاله خانباجی های  بیسواد دیگرانرا  رسوا میکنند وبقول خودشان ؛پرده دری؛! 
    خوب روی بکجا کنم تا  موقعیت خودمرا فراموش نمایم ؟ رو به چه کسی  بکنم تا به او بگویم چگونه احساس میکنم کفتاری جلوی درخانه نشسته ودرانتظار خوردن پپکر من است  من اورا بچشم میبینم 
     روز گذشته به دنبال آثار تو رفتم !  کمی جستجو ترا یافتم ! نگاهت کردم  ! به تصویرت  ! نه ترا نیز مانند یک شئی گرانبها درون یک ویترین گذاشته ام وهر گاه دلم تنگ شود به آن مینگرم هیچ میلی ندارم بتو نزدیک شوم ویا ترا لمس کنم ویا ازبوی تو بهره ببرم درهمان ویترین جایت خوب است .
    ترا که یک شیطان مجسم هستی با همه جست وخیزهایت با همه عهدهای دورغین وگفته های بی اساس وبی پایه ات اما من خنده هایترا دوست دارم / خشم ترا / وفریادهایترا که از روی بی پناهی به آسمان میرود  همهرا دوست دارم دیگر کسی نمانده از دوران گذشته همه رفته اند منهم باید بروم  تنها بقول آن شاعر بدبخت مجار که درسن سی سالگی از دنیا رفت  میل ندارم زیر یک ملافه کهنه دریک اطاق متروک وبد بودی بیمارستان جان بسپارم  میل دارم دریک نبرد بمیرم ویا مانند یکدرخت یک صائقه مرا ازپای درآورد مردن دربیمارستان کار من نیست کار بیماران مفلوک وبی دست وپاست کار انسانهای ضعیف وبیماران مسلول میباشد من با آن تکه گوشتی که درجان من جای خوش کرده درحال مبارزه هستم آنرا به دست دژخیمان اینجا ندادم که هردوی مارا به آن دنیا بفرستد آ|نرا نگاه داشتم باهم خواهیم مرد او درمن دفن خواهد شد ومن دریک آتش سوزی مهیب خاکستر میشوم شاید دود مرا از دوردستها احساس کنی وبگویی آ|ه !!!!!اوهم رفت ؟! .
    درون همان ویترین خوشگلت بمان ومن هرگاه دلتنگ شدم ترا تماشا میکنم مانند یک عروسک زیبا که طبیعت بمن هدیه داده است  درضمیر ناخود آگاهم هرگاه ترا فریاد کنم ناگهان روی یک تکه سنگ هویدا میشوی . 
    امروز را بتو اختصاص دادم وبه آنهایکه دوستشان میداشتم وهمه رفتند  نمیدانم شاید یکی دوتا از آن سرخها وکمونیستهایبکه با اشعارشان وگفته هایشان مرا وترا باین روزکشاندندهنوز  زنده باشند روزگذشته کتاب شعر یکی از آنهارا دورن سطل آشغال توالت انداختم ! شاعری که درفرانسه جای خوش کرده بود وبرای مردم ایران دل میسوزاند دکتر هم بود !!!  چه خوب است که شاعر نیستی  تنها خاطراتت رامینویسی وبرای خودت نگاه میداری مانند من ! من دفترهای زیادی  دارم که درون آنها اسرار ناگفته زیادی ثبت شده است برای آینده  هستند کسانی درمیان فامیل من که میتوانم آن دفتر هارا به |انها بسپارم تا آ|نهارا به چاپ برسانند  وفرهنگ پر بار  وبی رقیب قوم آریایی را نشان همگان بدهند  همه جهان بدانند که ما چند روی داریم وچند صد ماسک ! این نوشته های روزانه تنها برای مصرف روزانه  است وخرید یک لوله ماتیک یا یک کرم نیوا ویا یک پودر تالک نه بیشتر ! 
    از دل تو در دل من نکته هاست 
    وه  چه رهست از دل تو تا دلم 
    در طلب گوهر گویای عشق 
    موج زند موج  ُ چو دریا دلم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » ۲۵ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی . اسپانیا !.
  • راه عوضی

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !.
    ——————————————-
     چه شد ؟ 
    راه اشتباه بود 
      راه اشتباه رسیدن به یخبندان است 
    ورسیدن به برف 
    مفهوم دندان زدن به علفهای  گورستانهاست  
    در قرن بیست ویکم !
    ——–
    رفقا فریب خوردند  ، راه را عوضی رفتند ! تنها کار {بن سلمان} همین بود که به جیم الف کمک کرد وجنگهای خیابانی را به راه انداخت !  حال آن مردان سیاه پوست که بعنوان ایرانی در خیابانهای شهر راه میروند ویا آن زنان سیاه پوش  که تا انتهای بازداشتگاهها رفته اند  مشغول چیدن گلهای تازه شکفته  میباشند .
    شهر شلوغ شده است  فروشگاهها غارت / ودیوانه ها لجام  گسیخته . ما ودیگران فریب خورده وسرگردان .
    میان کتابهای قدیمی ورنگ ورورفته کتابی یافتم  بنام مشت آهنینن زندگی  ولادینیر ژاپوتینسکی / اسحاق شمیر ومناخین بگین ! 
    برایم جالب است باید آنرا تا انتها بخوانم  وفرق بین صیهیونیزم  ویهودی را بدانم !! درحال حاضر همه چیز دردست آنهاست از رسانه ها تا غذای روزانه ونان ما  ! 
    آرزو داشتم که دراین دنیا انسان  آزاد به دنیا میامد  ومانند حیوانات بدون ایجاد محفل ومسجد ودیرو کنیسا وکلیسا زندگیش  را ادامه میداد وسپس راحت سر ببالین مینهادبرای ابد میرفت  ، اما متاسفانه زندگی خیلی ها از همین راه دین وسیاست پر میشود وبا پوزش از شما خرهم زیاد است .
    آیا کسی هارلم را میشناسد |؟ محله هارلم درآمریکا محله ای که گذر از \انجا دل شیر میخواست امروز محلات سر زمین من وما از هارلم وحشتاکتر شده است  وخوف ووحشت بیشتری در انسان ایجاد میکند .
    هر برگی را که ورق میزنی یکی نشسته واظهار نظر میکند بی آنکه حقیقتی  پشت آن باشد  تنها سوگوارن شهرند   که بما میگویند چه در شهر ها چه میگذرد .
    ای قهرمان بزرگ !!! دست خدا به همراهت   من به دنیال مردی شریف میروم  به چستجوی کسیکه میتواند تاج را کنار بگذارد وخاررا جایگزن تاج نماید .
    بایدگفت ؛ خداحافظ ای سر زمین مادری ویا پدری ویا برادری وخواهری من  دراین چاه فرو میروم در همان زندان سلمان  اما قلبم همچنان مانند یک چشمه  بحای آب روان خون جاری مینماید .
    من روحم را درهمان  چشمه سار پاک که از پشت  خانه ما میگذشت وزنان شهر لباسهایشانرا درآنجا میشستند ! جای گذاشته ام  دیگر هیچ حویباری وهیچ چشمه ای برای من آن زیبایی وصفا را ندارد حتی بزرگترین آبشارهای دنیا که ازآن وحشت دارم .
     بنا براین روح من دیگر متعلق بخودم نیست  . 
    آه همان بیوه تنها  درجستجوی مردی که تاج افتخاررا برسرم بگذارد  نه بر سرمن بر سر زنان سر زمینم من نه محتاجم ونه واژگون بخت  من هنوز در جستجوی اویم  وامیدوار ! 
    یک دلنوشته دریک  روز سر د پاییزی . خسته وخسته وبیحوصله 
    ۲۲ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا 
  • تاریخ جنون

    ثریا ایرانمنش « پرچین » اسپانیا!
    ————————————–
    تاریخ ! 
    این دوران ظلمت وجنایت  را ، 
    آیا خواهد توانست سر رشته ای  ، 
    از این تاریخ وحشتناک  بدست آورد ؟
    واگر کسی نقل صادقانه ای بشنود 
    از روزگاری که بر سر ما میگذرد 
    آیا باور خواهد کرد ؟
    کیست که باور کند ؟ 
    اینهمه بدبختی  فرارسیده 
    کیست به هنگام شنیدن  
    فکر نکند که همه تصویری خیالی 
    از مغز یک دیوانه بوده است !……….« شاندرو پتوفی ، شاعر انقلابی مجار » با ترچمه شادروان محمود تفضلی ……
    نه کسی باور نخواهد کرد  از بوگاتا تا شیلی و سایر کشورهای در حال رشد یا ضعیف شده به دست دیکتاتورهای هوسباز ودلالهای  خود رو دچار اغتشاش وخیزش ناگهانی مردم شده اند  اما کسی توجهی به آنها ندارد گذری وتمام ! دخترک راست میگفت هنگامیکه یک خبرنگار رسمی درآن کشور نداریم چگونه خبرهارا پوشش دهیم ؟ خبرنگار مجازی زیاد است !!! 
    گلهای انقلاب مشروطیت نصیب شما باد  آقایان با خونهایی ریخته شده وباز هم ریخته خواهد شد  درحالیکه نصیب مردم بدبخت غیر از تیر چیزی نیست  شتاب کنید  هر چه زودتر وسايل سفر را آماده ساسد سزانجام این ملت یک خیزش ناگهانی است .
    حال همه ( اورا میخوانند ) او که رفته ودیگر نیست  درحال حاضر اسیران به دست دژخیمان  فرزند اورا میخوانند دستشان را به یک طناب نازک ودرحال پوسیدن بند کرده اند  ، بیایید سوگند بخورید که هیچگاه دیگر اسیر نخواهید شد نه اسیر دین وایمان ونه اسیر دولتهای فشار وسر سپرده استعمار بیایید جدا شوید از همه بند وبستهای سر زمین را دریابید بی خانه ماندن بدترین نوع زندگی است بیگانگان خانه مارا به یغما گرفته واحاطه  کرده وآنرا ازخود میدانند آنهارا بروبید خانه را تمیز کنید خانه متعلق بشماست  نگذارید دیوانه ای دیگر زیر نام دینی تازه  بر سر شما فرود آید این نقشه شومی است که تنها وآخرین مذهب دنیا برایمان تهیه کرده است .
    پدران ومادرانتان \آشفته حالند جنایتی که درحق شما نسل جوان انجام دادند بی اندازه وخیم ودرد اور بود حال پشیمانند شما برخیزید واگر کسی جرئت مردن را ندارد همان به که درکنج خلوت خود پنهان شود 
    بما گفته بودند آنقدر خواهیم کشت تا دیوار یکمتری را خون بگیرد وسپس ( آن دیگریکه آخرین برگزیده خداوند است خواهد رسید ودرشیرار اقامت خواهد کرد هم اکنون دربیت اعظم با کلید طلاییش درانتظار است !!! همان امام زمان که شما درانتظار  آن هستید .
    نام ایران دوباره زنده خواهد شد اما زیر ردای دیگری ودوباره بندگان باید بسوی پیامبر جدید بروند وسر عبودیت بر آستان او بگذارند او نیز مسلمان است از نوع نوین ومدرن آن ! ویا ؟ جدایی وتکه تکه شدن آن خاک زر خیز . 
    شاید بجای زندگی کردن در رویاها  بهتراست برای  آینده فرزندانتان  زندگی کنید  بفکر آنها   باشید اما شما از تمام فضاپل دانش حکیم عمر خیام تنها همان ( دم غنیمت ) را برداشته وتاج سر خود کرده اید .
    زمانی میگذرد که به اندیشه هایم راه پرواز را نشان میدهم بسوی دیگری میروند بسوی کسیکه او.را چند بار بخاک سپرده ودوباره از خاک بیرون کشیده به سجده او پرداخته ام  کار دیگری ندارم باید بیاندیشم نمیتوانم همه ساعاترا به جنگ وخون ریزی سپری کنم چیزهای دیگری درون سینه ام انباشته است .
    چیزهایی که ناگهان مانند  ستاره ای در میان آبهای یک دریاچه آبی  وآرام  میدرخشد گوشی را برمیدارم ودوباره سر جایش میگذارم  شادیهای رنگا رنگی در درونم به رقص در میاینند سپس مانند یک شمع خاموش میشوند وتنها دود آن به چشمانم میرود واشکهایمرا سرازیر میسازد.
    او درکجای زمان زندگی میکند ؟ ودرچنین احوالی بسوی مرگ رفتن …..  آیا سرنوشت چنین میخواهد ؟
    پایان 
    تو یک تخته پاره  از یک کشتی  غرق شده ای ،
    که کشاکش امواج وباد 
    ترا به ساحل دریا افکند است …….« ازهمان شاعر »
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا  ۲۱ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ! 
  • دانش بی دانش !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین» اسپانیا!
    —————————————–
    این منم ، خسته دراین کلبه تنگ 
    جسم درمانده ام از روح جداست 
    من ! اگر سایه خویشم  ، یارب
    روح آواره من کیست ؟ کجاست ؟
    ای سر کشیده از صدف سالهای پیش 
    ای بازگشته  ، ای بخطا رفته 
    با من بگو حکایت  خود تا بگویمت …….
    شش روز از فغان وفریاد وخون وکشتار مردم سر زمین من میگذرد دریغ ودرد ازاین رسانه های عمومی که حتی اشاره ای بکنند ( دراین شهر بی ترحم ) در فلان گوشه ده کوره کلمبیا بادی وزید برفی فرو ریخت  آنرا فورا برنامه میکنند اما از کشتار بی امان مردم سر زمین من با تک تیر اندازان بیرحم فلسطینی / سوری ، لبنانی وداعشی ، سخنی به میان نمی آید . نه درحال حاضر اقتصاد اقتضاء نمیکند 
    هنرمندان سکوت کرده اند حتی هنرمندان خارج نشین  در حال جاضر باید ببینند باد از کدام سو میوزد به آن سو بروند .
    خوب دانش ما بی اثر مانده !!  هیچ اثری وانعکاسی درهیچکس بر نیانگیخته  توقعی ندارم وارد گودال کثیف ومتعفن سیاست وکیاست واقتصاد نشده ام . تنها میبینم تا چه حد باین عزیزانم بدهکارم 
     میل داشتم که خودرا به نزدیکترین وعمیقترین پندارها نزدیک سازم ! پندارها در هوای مسموم ودود افیونها گم شده اند .
    ولتر را هاکردم . گوته را بحال خود گذاشتم ودر رویاهای خود غرق شدم   باصطلاح  درجهان واقعیت  شنا کردم  رویاهای خودرا به دست فراموشی سپردم  ، آن دیدگاه عجیبی را  که نسبت به آینده داشتم ونمایانگر رویاهایم بودند در پشت سر پنهان کردم  میلی ندارشتم  پای به جهان واقعیت بگذارم  اما  وارد شدم و……همچنان میترسم ، مانند گذشته !  رویاهارا از جلوی نظرم میگذرانم  یعنی سرنوشت خویش را  محصول تمامی عمرم را .
    در جهان واقعیت  محصولم تنها بدهکاری به فرزندانم میباشد ومیبینم  تا چه حد به آنها بدهکارم .
     دراین اینجا چشمم به یک خط افتاد که داشتم آنرا میخواندم  جمله ای از(سی/جی/ یونگ )  شاگرد بزرگ اما نا شایست مرحوم فروید ! در مقدمه کتاب  « مردگان تبت » مینویسد :
    چه آسان تر  ، قطعی تر ،  وموثرتر است  که بگوییم  برمن چه میگذرد  تا بگوییم  من آنرا انجام  میدهم !
     ( اخیرا سخت دچار تب مدیتشن وخواندن کتب مربوط به آن هستم ) !!! بنا براین دچار وسوسه روح شده ام .
    بهر روی امروز همه ما بنوعی دچار یکنوع سرگردانی روحی  شده ایم هرچند بخواهیم بی تفاوت از کنار رویدادها بگذریم . 
    نمیدانم سر انجام این رستاخیز چه خواهد شد نگاهم به دست دولتهای بزرگ نیست نگاهم بسوی ملتی است که دیگر تحمل رنج وعذاب وزور را ندارد وبرخاسته اگر تیراندازان سوگند خورده و شکم سیر  بگذارند .
    پای ارتش را بمیان کشیده اند آیا ارتش طرف مردم  را خواهد گرفت  وآیا باید دستوری از بالا بالاها برسد ؟ درحال حاضر بی بی سکینه سخت مشغول مبارزه بنفع ملاهای کاشته شده در آن خاک میباشد وخود فروشانی که کمر به خدمت آن  دستگاه  مخوف بسته اند ودر| سوی دیگر  بلبل همیشه درصحنه  ونوکر عربستان در لب پنجره خانه پدریش نشسته ونانرا به نرخ روز در اب میزند ومیخورد ولب ودهانش را پاک میکند با همه میخوابد برایش مهم نیست  او هم درانتظار وزش باد است . ث
    پایان 
    هنوز م چشم ودل  دنبال فرداست 
    هنوزم  سینه لبریز از تمناست 
    هنوز این جان بر لب مانده ام 
    در پی  بی آرزویی آرزوهاست 
    اشعار متن : از شادوران فریدون مشیری دفتر برگزیده ها !
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا ۲۱ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی !
    ===========================================
  • باز گشت .

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا .
    ——————————————-
    امشب زغمت میان خون خواهم خفت 
    وز بستر عافیت برون خواهم حفت 
    باور نکنی خیال خودرا بفرست 
    تا درنگر د که بی تو چون خواهم خفت …..« حافظ شیراری » 
     حافظ علاو بر غزلهای  زیبا وبی نظیرش  ابیاتی را نیز سروده که در  آخر کتابها قدیم به چاپ رسیده است نه درکتاب جناب شاملو !.
    در سر زمین من ویرانی است وتش وخون دیگر من نمیتوانم چند از قطره خون بگویم   دستهایم هردو زخمنی وبا پنبه نوار چسپ  بسته شده اند .
     رگهایم بسختی هویدا میشوند بنا براین هر بار موقع گرفتن خون باید صد جای را سوراخ کنند ! دو زن یکی پرستار آزموده دیگری شاگرد که دارد کار پرستاری را فرا  میگیرد ما شده ایم  آزمایشگاه آنان . بهترین  کار است قبل از تشریخ جسد ! .
    داشتم از بازگشت به دوران کودکی  مینوشتم دوران بی خیالی  دوران خوشی که میرفت به نوجوانی برسد این دوران کاملا روانکاوی شده  وبارها وبارها همه آرزوی بازگشت به آن دوران را دارند .
    دورانی  که بی ثمر طی میکنیم وبی هدف راه میرویم ادای مادرشدن وپدر شدن را درمیاوریم درحالیکه درعمق ضمیرمان نقش دیگری بسته شده است  بهترین دوران زمانی است که ما مشغول تعلیم وتربیت هستیم ( الیته درزمانهای گذشته) امروز تربیت وتعلیم آن به صندوق خانه های فراموش سرازیر شده است .
    امروزاز همان اوان کودکی بما درس جنگ وکشتاررا میدهند امروزجوانان ما بستوه آمده وبه خیابانها ریخته اند پیرمردان و\پبر زنان درکنج پنهان خود میگویند  : ما ویران ساختیم شما درست کنید وعده ای خواب بازگشت را میبینند تنها برای یکبار هم شده سری به وطن بزنیم اگر برتخت نشستیم که بسیار خوب است وگرنه دوباره راه فراری داریم ( پدرخوانده ) پشت سرمان ایستاده است  ، شما با خون  ورگ وپی خود جاده را صاف کنید تا ما برگردیم !!!.
    جوانان وکودکان با هیچانهای کودکانه خود راه میافتند بی هیچ هدفی  وآنهاییکه هدف مشخصی دارند درپستو ها تفنگ به دست ایستاده اند خوب چه عیب دارد تقسیم بندی  جغرافیایی ! مانند هند !.
    دیگر امروز کسی نمیتواند حتی اندکی هم راجع به آینده حرفی بزند یا بنویسد آینده ای درکار نیست هر چه هست درهمین حال است  من روی بالکن می ایستم وتنفس عمیق میکشم ریه هایمرا لبریز از هوای مه گرفته ودود وآدلوده  میسازم بخیال خود اکسیژن گرفته ام ! نقشی از خود فریبی  .
    نی قصه  آن شمع چگل  بتوان گفت 
    نی حال دل  سوخته دل بتوان گفت 
    غم در دل تنگ  من از|آنست  که نیست 
    یک دوست  که با او غم دل بتوان گفت 
    هر روز  دلم بزیر باری دگر است 
    در دریده من ز ذنج خاری دگر است 
    من جهد همی کنم ، قضا میگوید 
    بیرون ز کفایت تو کاری دگر است ( شمس الدین محمد خواجه حافظ شیرازی ) 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ۲۰ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی .!اسپانیا !
  • فرشتگان

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————–
    گر چه افتاد ز زلفش گره ای درکارم 
    همچنان چشم  گشاد از کرمش میدارم 
    بطرب حمل مکن  سرخی رویم  که چو جام 
    خون دل عکس برون میدهد  از رخسارم 
    ….« حضرت صاحب کلام  حافظ شیرازی »
    روز گذشته دو فرشته مامور  بخانه آمدند یکی دکتر ودیگری دستیار  ! فشار خون اندازه ضربان قلب  و….با خجالت پرسیدم کدام یک دکترید ؟ یکی از آنها دستش را روی سینه اش گذاشت  که یعنی من !  شرمنده  گفتم : ببخشید یک نسخه میخواهم !
    چشمانشان  هردو گرد شد بمن نگاهی کردند ! نسخه؟ نسخه برای چی ؟ 
    درگوش خانم دکتر گفتم قرص والیوم پنج ! ؟وات ؟ بلی من سالهاست که این قرص را به هنگام ترس وخوف وبیم میخورم  راستش را بخواهید یک دکتر روانکاو آنرا بمن داد من از خیابان ومردم واهمه دارم ! میترسم از بیمارستان وحشت دارم ! از همه کس وهمه چیز میترسم این ترس داستانی دارد که باید یک روز تمام حکایت آنرا برای شما بازگو کنم .
    گاهی گیلاسی کنیاک یا یک لیوان شراب مینوشیدم برای آنکه مثلا قوی !! شوم امروز بخاطر مصرف داروها نمیتوانم از کنیاک یا شراب استفاده کنم بنا براین دوباره به دوست قدیمی ام یعنی همان قرص والیوم پناه بردم ! دکترها مواد مخدر را راحت به معتادان میدهند اما درباره این یکی خیلی سخت گرفته وبه راحتی نمیتوان از آنها نسخه ای گرفت .
     نسخه را گرفتم با اکراه  این فرشتگام چمدان به دست با داروهای لازم وسایر لوازم پزشکی هر روز محله به محله به دیدار بیمارانی میروند که قدرت بیرون آمدن ندارند ویا مانند من از مطب ودکتر فراری هستند وتا پای مرگ درون تختخواب میخوابند آ|نها برای یک موسسه خیره کار میکنند بی هیچ مزد ومنتی  وچنین است که ملتی به هوش میاید وسر زمین ومردمش را حفظ میکند وانرا  به سادگی نمی فروشد  فردا فرشته دیگری خواهد آمد تا خون مرا برای آزمایش بگیرد وفورا به لابراتوار برساند . 
    مهم نیست درچه حال واحوالم امروز مانند همیشه  از جای برخاستم ودو قابلمه حاضر کردم گویی ابدا خبری نیست یکی را درونش کلم وغیره ریختم برای یک برش روسی ودیگری را یک خوراک کامل برای تولد داماد عزیزم که آنهمه بمن مهربانی کرد .
    کمی ضعف داشتم پاهایم خسته بودند اما بخودم نهیب زدم که زن ! بلند شو  از جایت بلند شو مرگ چندان تلخ نیست این زندگی هم چندان شیرین ولذتبخش نیست  نترس برخیز !و… برخاستم .
    حال این موقعیت ثمر بخش را بخودم تبریک میگویم البته آشپزخانه ام  دچار تحولات زایدی شده  اما خوب کم کم بهم عادت میکنیم .
    حال در سرزمینی بین آزادی ومهربانی وحمایت قانون هستم دلم درآنسوی مرزهاست اما چاره ندارم قفل محکمی بر صندوقچه دل زده ام تا هجوم خاطره ها ونواها بیرون نیایند چهل واندی سال سرگردان دوردنیا هنوز عادت نکرده ام گویی روی لبه صندلی نشسته ودرانتظار قطار بعدی هستم قطاری که میدانم هیچگاه نخواهد آمد واگر هم سر راه ایستی داشته باشد مرا سوار نخواهد کرد .
    این خصوصیت وکشش احساساترا بطور وحشتناکی سرکوب کرده ام وآن فر شتگان از دردهای روحی من بیخبرند .
    آنها نسبت به روح وعواطف آنچه درروخ میگذرد کاری ندارند جسم برایشان مهمتر است اما من درخیابان ویلا میگردم در بوتیک قاسمی دنبال یک ٰٰژاکت کشمیر هستم ودر کفاشی \پیکولو \پایم را روی صندلی مخصوص گذاشته ام تا  اندازه آنرا گرفته برایم کفشی بدوزد برای پاهای  کوچک من کفش گیر نمی \اید یا خیلی بزرگند یا خیلی کوچک گاهی مجبورم از قسمت دخترانه کفش بخرم !!! درخیابان ایرانشهرم خانه خاله صدیقه کنار کتلتهای خوشمزه او با سیب زمین های برشته ونخود سبز وسپس برای خرید به لاله زار میرویم مغازه پیرایش هنوز باز است واجناس فرنگی آن روزانه میرسد چه بوی خوبی میدهد !!! 
    درون حمامم تعداد زیادی  عطرهای قدیمی را گذاشته ام بلکه بوی ا\شنارا بیابم اما …… خبری نیست ! نه دراینجا تنها بوی ماهی وبوی دریا وخزه هاوبوی غذای همسایه میاید . ث
    پرده مطربم  از دست برون خواهد برد 
    آه اگر  زانکه  دراین پرده نباشد  یارم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » . اسپانیا  ۱۹ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی !‌( ا۹ عدد مبارکی است برای عده ای *
  • مردی در بالکن .

    ثریا ایرانمنش« لب پرچین» . اسپانیا !
    ——————————————-
    در طول قرنها 
    فریاد دردناک  اسیران خسته جان،
    بر میشد از زمین 
    شاید دریچه زرین آفتاب 
    یا ازمیان سپیده غرفه سیمین ماهتاب 
    آبد برون سری اما …..!
    هر گز نشد گشوده از این آسمان دری
    وآن مرد چه رندانه   خبر را بگوش   دژخیمان وآدمکشان داد ( دانشجویان با ماسک به بانکها حمله میکنند ودوربینهای مدار بسته را نیز میشکنند ) واین خبر فورا بگوش آنها رسید واز امروز هرکه ماسک برچهره دارد  موردحمله تیز جانسوزی قرار خواهد گرفت .
    ودیگری در پشت درهای بسته پیام میدهد !  مردم هم بامیدی نشسته اند چهل سال سرشان با همین پیامها گرم است ونمیدانند که او هیچگاه هتل بزرگ ومنحصر بفرد ( لا فرانس ) وکازینوی آن مردی که روی صخره ها حاکم بر سرنوشتهاست ، دوستی تو برایش ارزش بیشتری دارد تا  خودرا به ملتی تحمیل کند که نمی اورا میخواهند ونیم دیگر نه  او آن دوست را  رها نمیکند وبه خیابان امیریه نمیرود تا نان آبگوشت بخورد مزاق او به غذاهای آشپزخانه  آن ( پرنس) عادت کرده است وبا نیمتاجی که در جیبش گذاشته حضورش همه جا هویدا ست .
    بعلاوه سر مایه گذاریهای گوناگون نیز این اجازه را باونمیدهد که پشت خودرا خالی کند .
    چگونه باید باین مردم گفت  اگر برخاسته اید از بین خودتان کسی را بیابید تا شمارا رهبری ویا راهبری کند وچشم براه هیچ معجزه ای نباشید تاکی تنبلی وبامید دیگری نشستن تا برایتان تشکچه پهن کنند وشما لب بر لب وافور یا شیشه می بگذارید ؟!.
    نه ! او هیچگاه این زندگی  تازه شکل گرفته را رها نمیکند در میهمانی آن پرنس د.و گونه آدم  دعوت میشوند  !قدیمیها وخودی ها وپدر خوانده ها. ومیهمانی دوم «جت ست ها» یعنی تازه به دوران رسیده های نو کیسه که هستی خودرا درکازینو به گرو میگذارند برای مردن هم راههای زیادی وجود دارد .
    همه دنیا از زیر نظر همان اربا ب صخرها وایادیش میگذرد باید با او  وسایر پدرخوانده ها دوست شد درغیر اینصور بلایی بر سرت خواهد آمد که بر سرما آمده است چون که پدر  خوانده نداریم !!! .
    پسرک در فکر یک سر پناهی برای فرزندانش بود شهرداری سنگی جلوی پایش انداخت که حال سالها باید در راهروهای بیدادگاهها بدود تا آن سنگ را تکان بدهد  .
    این سر زمین  / ایتالیا / وآن پرنس نشین هرسه دارند دنیارا میگردانند وفرانسه تنها خورده هارا جمع میکند سایرین نیز در انتظار فرمان اربابان نشسته اند هیچ دموکراسی و یا تشکیلاتی  از این قبیل وجود ندارد  تنها باید سری به آن ( پرنس نشین) زد ودر حوض آنجا غسل کرد مردانشان مشغول کارهای خویشند وزنان در حوض معطر عطرهای گوچی / وغیره غسل جنابت  بعمل میاورند !.
    زندان زندگی انسانها دری ندارد 
    هر در ، که ره بسوی معبد ی داشته باشد 
    باید بتی را پرستید 
    تنها یک در وجود دارد 
    که نامش « مرگ» است !
    حال من درفکر خودمان نیستم درفکر فریب هایی هستم که از بیرون مردم نادان وجوانان  بی تجربه را جلوی گلوله توپ میگذارد آنها تجربه شان کم است  شاید دانا تر باشند اما تجربه از دانایی بیشتر است .
    امروز این اسیران  ورنج دیدگان  ومحکومان به قهر خداوندی  قرون واعصار  از ژرفترین غبار تا اوج آسمان میل دارند خودرا بیرون بکشند  آنها پر گشوده اند اما دستان نامریی پرهای آنهارا خواهد برید وبال پروازشانرا خواهد شکست . چگونه میتوان به آنها کمک کرد  علیا مخدره شاهبانوی ملک خاتون قرن بیستم !!! 
    بقول شادوران فریدون مشیری  ؛ پر کن پیاله را ! 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۱۸ ن.دمبر ۲۰۱۹ میلادی !
    اشعار متن از ؛ فریدون مشیری  زنده یاد .
  • آخر دنیا !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا 
    —————————————–
    * دلنوشته * 
    هله هشدار که در شهر  دوسه طرارند 
    که به ندبیر کله از سر مه بردارند 
    دوسه رندند که هشیار دل  وسر مستند 
    که زمین را بیکی  عریده از چرخ بر آرند 
     برای چه اشک میریزی ؟  اشکهایت را پاک کن دنیا رو باتمام است دیدی که خر دجال ظهور کرد وحال امام زمان برتخت نشسته ومشغول کشتار است تا پای اسب که ندارد منبرش خون بالا بیاید  مشغول کشتار یک نسل است .
    برا ی  چه گریه میکنی ؟ : ونیز ؛ زیبا به زیر آب  رفت کم کم ما همه دمرو میشویم  هیچ معجزه ای   نخواهد شد و پیغمبری نخواهد آمد تا  همهرا  از آب بگذراند وبه خشکی برساند نه معجیزه  دیگر وجود ندارد و  اتفاق نخواهد افتاد وهیچ پیامبری هم نیست  مارا مانند مسیح در بغل گرفته واز آب بگذارند حکومت شیاطین است ما با شیطان عهد وپیمانی نبسته ونخواهیم بست .
    اشکهایت را پاک کن درفکر یک قایق نجات باش تا مارا بخشکی رهنمون گردد .
    خرقه پوشانه یکی با دگری در جنگند 
    لیک چون  وانگری متفق ویک رنگند  
    همچو شیران بدارنند وبلب  می خندند 
    دشمن یکدگرند  وبه حقیقت یارند  
    گریه برای هیچ دردی درمان نیست فریاد کشیدن نیز مباهات ندارد  ما به دنبال نان دویدیم وفراموش کردیم که درکنج خانه چه  خبر است وچه دزدانی در کمین نشسته اند .
     این آخزین ویا حقیقت ترین کلام  در مورد  جها ن است  جهانی که میرود  فنا شود حال ما روی آب خواهیم ماند ویا غرق میشویم ویا به دست اراذلین کشته میشویم آنرا نمیدانم درحال حاضر سنت کریستفر محلی خوب برای آنهاییکه در بغلش جای میگرفتند یافته هرچند آنها نیز درامان نخواهند ماند
    در چنین دنیایی دیگر نه هنرمندی زاده خواهد شد ونه هنری بوجود خواهد آمد  ما اگر زنده بمانیم تنها یک شاخه یک ریشه ویا یک ساقه ایم که درگلخانه های شیشه ای باید رشد کنیم مانند هویچ یا شاه توت  نه بیشتر وبا شماره مارا میشناسند .
    میوه هایی  هستند که باارزشند ومیوه هایی هم  بی ارزش واز فرط بدبختی به همراه  باد بر زمین فرو میریزند .
    دیگر نباید آرزوهای ( میهن ) در دل بپرورانیم  جزو یک اتحادیه خواهیم شد  یک شماره   درتبعید دراشتیاق وطن خواهیم سوخت  بازگشتمان نیز غیر از یاس و نومیدی چیزی ببار نخواهد آورد تنها هنرپیشه های معروف وآنچنانی میتوانند به سر زمین ما سفر کنند وراه ( ابریشم ) را بیابند وبا کوله باری از ابریشم بخانه برگردند ما اجازه ورود به حریم آن سرزمین را نداریم  این بی لطفیها شامل حال من ناچیز نیز خواهد بود  .
    امپراطوری عظیم ما فرو ریخت وباقیمانده  آن نیز درحال ویرانی است  برای سفر به سر زمین غربت 
    نه ایمانی دردلمان هست ونه شوقی .
    اشگهایت راپاک کن دنیا  نه آن است که تو میپنداری  برخیز وبه گلهای پژمرده باغچه بنگر آنها نیز درحال عبور از مرز زندگی هستند وحوصله رشد ندارند .
    مردمی کن  برو  ار خدمتشا ن مردم شو
    زانکه این مردم  دیگر همه مردم خوارند ……..( شمس تبریزی ).
    پایان 
    شنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی . اسپانیا . ثریا .
  • تکا مل یا؟….

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا !
    ——————————————–
    عکس نزیینی است !
    چون پیر شدی خافظ ، از میکده بیرون شو !
    دلم گرفته !  بغضی نا شناس راه گلویم را نیر بسته  اشکهایم درحلقه چشمانم میچرخند اما جرئت پایین آمدن را ندارند !
    این روزها برایم سخت وبسیار غم انگیز است  چیزی برایم عوض نشده ونخواهد شد همه روزها یکی هستند  تازه بیاد بیماریم افتادم ! چگونه راحت خوابیده بودم  درانتظار مرگ  تنها چیزیرا که بیاد دارم این بود که پسرکم داشت با نی  آبی خنک را به گلویم میفرستاد ،  وبا قاشق سوپی را که پخته بود به زور به حلق من فرو میکرد .  آّ بگذار بخوابم ! خواب  خوب است خواب فراموشی میاورد  بی آنکه بدانم این خواب مرا بسوی نیستی ومرگ میبرد  .
    دختران از راه رسیدند بهمراه مردی گردن کلفت مردک مرا بغل کرد وگفت دستهایت را به گردنم قفل کن دهانش بوی بدی میداد ! چه کسی است ؟ چرا مرا بغل گرفته نگاهی به رختخواب تمیز وسپیدم انداختم ، نه بگذار بخوابم  … به زور مرا روی بک صندلی چرخدار و بعد روی یک تختخواب فلزی درون آمبولانس انداخت دخترک بسکه گریسته بود چشماش باد کرده حال با عینک تیره درونن آمبولاس نشسته بود ! 
    کجا میرویم < به چراغهای سفید رنگ به دستمالها ی ضد عفونی به آشغالهایی ک به سقف آویزان بود مینگریستم آمبولانس شیهه کنان بوی بیمارستان رفت  پرستاران به دورم ریختند ! بگذارید بخوابم تختخوابم کجاست ! 
    چشمانمرا باز کردم سینه ام میسوخت  فریاد دکتر بلند بود : 
    اگر نمیتوانی روی دستها وبازویش رگ اورا بیابید سینه اش را بشکافید وطرف چپ سینه امرا شکافته رگی را یافته وحال مشغول بخیه بودند بی حسی اثر خودرا از دست داده بود  مهم نیست میتوانم بخوابم .
    چشمانم را باز کردم  پرستار خوشگل همیشه که شبیه سوزان ساردان است ومن اورا سوزی مینامم به درون آمد  مرا بوسید دستی به روی پیشانیم کشید فشار خون ، تب ،  کیسه های بزرگ نمک روبرویم آویزان بود وکیسه های خون و / سرم وآنتی بیوتیک ! مهم نیست ! راحتم میتوانم بخوابم .
    چرا اینهمه خسته ام  فرشتگاه آبی پوش اطرافم بمن گفتند مرده ترا اینجا آورده بودند میدانی گلبولهای قرمزتو به زیر چهار رسیده بود یعنی مرگ ! اوه نه  دوباره باید یکهفته اسیر این تختخواب وسوند واین کیسه ها باشم . 
    بخانه برگشتم مانند یک کودک نوزاد مرا تر وخشک میکنند نمیگذارند حتی لیوان آب را خودم بردارم  مهم نیست من بچه نیستم بزرگ شده ام  !!!
     اوهوم اگر بچه نبودی تا دم مرگ نمیرفتی !!!‌ 
    زندگی برایم مهم نیست  من زندگی بدون عشق را نمیخواهم  ! 
    ما چی؟ یعنی مارا هم نمیخواهی ؟ 
    چرا شما همه هستی منید اما دلم خالیست باید آنرا بکسی اجاره بدهم !!! دلم یک مستاجر میخواهد ! اهه !
    بافتی ام را برداشتم ودوباره مشغول بافتن شده ام  ومرتب میشنوم که تو مانند یک بچه تخس ولجبازی  آه عزیزانم ! نه ! من تازه به تکامل رسیده ام وتازه فهمیده ام که زندگی هیچ است / هیچ / 
    حال هرصبح مینویسم درباره چی ؟ در باره کی ؟ او مرده ! او رفته ! اورا برده اند !  درباره هیچکس  نیست ویا هست نمیدانم !  مشگل است که انسان به اصالت اشخاص اظهار نظر کند  انسانی درمیان نیست  تا ارزش نظر خواهی را داشته باشد  همه زئوس شده اند  همه خدایگانند  همه قدرت گرفته اند  ومیل دارند برتو حاکم شوند وحکم برانند  عده ای گم شده اند ویا مرده اند  حال امروز تنها شاهد خشونت آشکاری بین مردم هستم  از هموطنانم بکلی دل بریده ام زیر کدام جلد خوابیده اند ؟  ( بیگانه هموطن من نیست ) !. از همه مهمتر دیگر دراین دنیا یک وجب خاک متعلق بمن نیست دردبزرگی است 
     همه به دنبال یک هدف میروند  این قدرت کاذبی را که زمانه به آنها ارزانی داشته  با کمک همین دستگاههای الکترونیکی مدرن ! من به دنبال رهایی هستم  رهایی بشریت که درمیان تجربه ها وتخیلها وامتحانها گم شده است  دنیای من مرده وتمام شده است ودنیای جدید چیزی جز ویرانی ببار نیاورده است  ومن میل ندارم به همراه این دنیا ویران شوم میل دارم خودمرا داشته باشم .
    کمبود غذا وآب را بخوبی احساس میکنم  غذاهارا گویی برای مرغ ریزکرده اند  و…… ( خرمالو ) بکلی گم شد خیلی چیزها گم شدند بی آنکه ما متوجه کمبود آنها شویم .
    نه نمیتوانم بی اعتنا باشم اما درعین حال فریادم بجایی نمیرسد  چرا که دیگر پای به دوران میانسالی دوم گذاشته  ام. پایان  
    ثریا ایرانمنش « پرچین » . اسپانیا . ۱۵ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ….!
  • توهمات

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————-
    سر به آزادگی بر ارم چون سرو 
    بنده عشقم واز دوجهان آزادم 
    مطابق هر چهارشنبه چند سایت را باید زیر رو کنم تا دریکی از سایتهای نامطبوع اورا بیابم  مانند همیشه با سخنان او دلخوش وشاد بودم او نیز در هنگام بحران بیماری دچار توهمات عشقی شده بود ! خیال میکرد هنوز جوا ن است ودراوج شهرت ومعبود درکنارش نشسته که او را نوازش میکند  ناگهان دو  باز جو بقول خودش دو دکتر آمدند واورا به سوی اطاق اسکن بردند از مغز وسر او عکس برداشتند تاببینند دچار هیچ حادثه ای شده یا نه تازه از زیر عمل بیرون آمده بود وتازه با کیسه های خون داشت جانی  میگرفت .
    با من نیز چنین  رفتاری شد وهرروز صبح مجبور بودم که به هزاران سئوال جواب بدهم تا به آنها ثابت شود دچار عارضه مغزی وشعور نشده ام وخون  کاملا در رگهایم نشسته اگر چه خون من نیست .
    او خوب از دانش وفضیلت خود استفاده میکند دلم هنگامی گرفت که میگفت در تنهایی اطاق بیمارستان آرزو داشتم مادرم یا خاله م یا داییم ویا کسانی را که دوستم میداشتند ومن دوست میداشتم کنارم بودند ! او درجنگلی پهناور زندگی میکند که تنها باید بجنگ برود  وهر روز دانش جدیدی را دنبال کندد وهر چه در گذشته داشته فراموش نماید  او هنوز جا نیفتاده است ونمیداند  بما بصورت دیوانگانی مینگرند که از قفس رها شده حال دریک فضای مجازی خودرا نیز گم کرده ایم.
     من باید دراین جا به  عمیقترین  ومرموز ترین  نقطه تماس بشر  اشاره کنم وآن روح اوست که گاهی از بدن جدا شده پرواز میکند بسوی دشتهای ناشناخته ویا آشنا ! .
     او نیز در رویا برای خود قصری ا زعشق ساخته بود وبا آن دلخوش بود تا ازچنگ پرستاران رنگ ورارنگ رهایی یابد . 
    من نیز برای خود کلبه ای ساخته بودم که درآن غریبه ای را پنهان ساخته وباو میاندیشیدم نمیدانستم کیست واز کجا آمده حتی اورا ندید بودم تنها صدایش را شنیده بودم . دریک رویای عمیق وعظیمی  خودرا غرق کردم تا روزیکه از بیمارستان بیرون آمدم .
    ما هریک نماییشگر  رویاهای خود هستیم  همچنان  که درجهان واقعی   رویای عظیمی را با یک جوهر منحصر بفرد نقاشی میکنیم  وجلوی دیدگان خود میگذاریم وآن ساخته وپرداخته رویای خودرا ستایش وپرستش میکنیم .
    سرنوشت ما شاید منحصر بفرد باشد مردمی رویایی واهل دلیم  وسرنوشت ما شاید محصوص  درونی ترین  احساسات ( نفس) ما باشد  محصول اراده  ما ،  وما درواقع باید همه اینها را به سر انجام برسانیم .
    این رویا ها  طرحی روانکاوه دارد وباید یک روانکاو مارا  وروح مارا بشکافد  که چرا اینهمه اسیر وپایبند عشقیم تا پای جان  وبین مرگ وزندگی ازا و یاری وکمک میخواهیم نه از : کائنات : ! 
    وچنین است نگاه خیره ای که یک هنرمند به دنیای اطرافش دارد.
    پایان 
    ثریاایرانمنش « لب پرچین » .اسپانیا . ۱۴ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی .!
  • غبار ابهام

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا !
    ——————————————
    چندین هزار قرن ،
    از سرگذشت  « عالم» و « آدم» گذشته است ،
    وین کهنه  آسمان گرانسنگ
    بی عتنا به قربانیان خویش 
    آسوده گشته است …….؛ فریدون مشیری ؛
    دنیای خر تو خری است ومتاسفانه ما هم هنوز حضور داریم ! واین بار سنگین را هنوز بردوش میکشیم بی اعتنا به آنچه در پیرامون ما میگذر د ،هریک بخود مشغولیم .
     در انجیل نوشته است که : اولین بار سنگین بردوش « سنت کریستفر » بود چرا که بچه ای را حمل میکرد این بچه عیسی مسیح بود که داشت دنیا را با خود حمل مینمود ! »
    خوب اگر باین امر توجه داشته باشیم  همه ما  حامل این سنگینی بوده  وهستیم  تنها باید سعی کنیم شهید راه بیماریها بخصوص بیماری اعصاب نشویم که راه گریز از |ن بسیار دشوار است . باید همیشه صبرداشت وانعطاف بخرج داد صبر وشکیبایی سر انجام محصول خوبی ببار خواهند آورد گرچه تو دراین دنیا نباشی !.
    حافظ میفرماید که : صبر وظفر هر دواز دوستان قدیمند / بر اثر صبر نوبت ظفر آید ؟! بسیار خوب ما چهل واندی سال صبر کردیم وهنوز در انتظار مظفریم ؟!.
    یکی قداره  بسته وراه افتاده دیگری شمشیر بکمر دارد سومی با تانگ وتوپ\ وجت  خواهد آمد وآن مرد هنوز در مواقع اضطراری مردم را به صبر وشکیبایی دعوت میکند چرا که هنوز موعد وفابه عهد  نرسیده است همان مردی که چهل سال مارا فریب داد وامید بسیاری از قربانیان بوده وهست .
    چه نبوغی در ساختار جسمی ما  نشسته است ؟  که مارا به راههای غیر معقول رهنمون میشود ؟  چه معجونی دراین گفتارها هست که ما دهانمان بسته وگوشهایمان وحواسمان را به آنها میدهیم ؟  چرا اینهمه مقاومت کرده ومیکنیم؟  باید قبول کرد که دراین راه پر خطر  یک خواست خد ایی نیز وجود دارد باید تنبیه میشدیم ( البته بنده خیر ) ! سرانجام چه قدرتی راه مارا بسوی  امالمان خواهد برد ؟ .
    هیچ  ما می مانیم و  یک « ایرانستان» سیاه وخشک بی آب وعلف  چرا که دست تعاون  ویگانگی واتحاد واتفاق بهم نمیدهیم هریک سار خودرا مینوازد وهر کسی آواز خود را میخواند وخیال میکند که بهتر ازهمه میباشد .
     عده ای فریاد میزنند که : ما با بیچارگی  کار میکنیم وبه نان شب محتاجیم در آنسو کشتی حامل خوشگذرانان ودزدان دریایی وزمنیی مشغول  راندن بسوی سراب است .
    من میان این نوشته ها ورنجهایم ارتباطی کامل دارم اینها همه رنجهای منند که بصورت حروف سیاه روی این صفحات مینشینند  شاید بادیگران نیز درا ین رنجها مشترک باشم  به دنبال ایده آلیسم نیستم  معنی زندگی درخود زندگی نیست  بلکه درچیزهای دیگری است  چیزهای عالیتر در وظیفه وفعالیتهای بهتر  چرا عده ای به کارهایی میپردازند که خود به آ\ن نه علاقه دارند ونه اعتقاد ؟ به کلیسا میروند ۱ به مسجد میروند ۱ به کنیسا میروند  درهمه جا دیده میشوند ومیتوان رد پای  آنهارا  درهمه جا یافت  باین وآن آویزان میشوند از قدرت بالاتر ها سوء استفاده کرده زیر نام \انها به کارهای ننگینشان وراه بی افتخارشان ادامه میدهند ؟!  خود را فریب میدهند .
    من نمیتوانم آنچه که مرا با خصوصیات شخصیم  مرتبط میکند وداع کنم ودر جلد دیگری فرو بروم این یکنوع خیانت اول بخودم وبعد به مخاطبین من است  دیوانه کننده است  برای انسانی .که  ارباب زندگی خود بود برای او هدفی بشمار میاید  ین امر کاملا طبیعی است  من حنی حوصله کشمکش با دیگرانرا ندارم   این کش مکشها وجدالهای  برای من غیر قابل تحمل واعتقاد است  من اگر بخودم دروغ بگویم  دیگران را نیز فریب دا ه ام  وچنین حقیقتی را چه کسی میتواند درک ویا باور کند  . آخ که این زندگی امروزه چقدر ننگین وبرای من درد آور است  مجبورم  مدام بجنگم  وبرای او که زانو میزند برای یک کاسه آش لعنت بفرستم  چرا که منظور نهایی او آش   نیست بلکه تواضع وخضوع وبردگی وبندگی در برابر قدرتی بالاتر است واین خضوع وبندگی است که توانسته چهل سال  ملتی را در اسارت نگاه دارد  چه موقع ما واقعا به آن رستگاری حقیقی خواهیم رسید ؟! نمیدانم ، جوابش را شما بدهید . پایان
    در شهر زشت ما ، 
    اینجا  که فکرکوته ودیوار بلند 
    افکنده سایه برسر وسرنوشت ما 
    من ! 
    سالهای سال 
    در حسرت شنیدن یک نغمه نشاط 
     در اررزوی  دیدن یک شاخسار سبز
     در دود وخاک  وآجر وآهن دویده ام 
    ……فریدن مشیری …..
    (تنها  نه من ِ بلکه کودکان  شیرین زبان من نیز 
    از من حکایت گل وصحرا شنیده اند ، 
    پرواز  شاد چلچله را ندیده اند )!
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا . ۱۳ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ! ( ترسو ها مینویسند ۱۲+ ۱ ) !
    توضیح ؛ عکس بالارا در لندن گرفته ام راهی را که هرروز میرفتم .!
  • ایرانی سرگردان

    ثریاایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !
    —————————————-
    خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی
     همچو آب روشن که به تشنگان درآیی
    آتش پنهانی  که درونم را میسوزاند 
    آی بیچاره ! تو بر آنی  که    آنرا شور عشق بخوانم 
     آه… نه  دل بیتاب من  خواهان رستگاری است 
    ای کاش این فرشته  برای نجات روح من بیاید …….. سرودی در اپرای  ؛هلندی سرگردان : 
    حضرت رهبر معظم عالم  معنویت وروحانی سرگردان شیعه  در یک گرد هم آیی بزرگ به همه ایرانیان سرگردان توصیه فرمودند برای نجات از عذاب الهی بسوی ایران عزیز برگردیم وبا تیرو یا طناب دار ویا شکنجه به مکافات برسیم تا اینکه درغربت بمیریم ودرتابوتهای شیشه ای وتمیز بخاک رویم !
    البته پیشنها بدی نیست وکسی اگر آخر عمرش فرا رسیده ویا به یک بیماری لاعلاج گرفتار است چه  بدی دارد که یک بلیط یک سره  به مقصد سرزمین پر برکت ایران  خریده   ودرآنجا به دست مامورین  الهی  کشته شود تا به دست یک جراع نادان ویا یک دکتر بیهوشی در غربت ؟!  بد فکری نیست ! نه؟ 
    خوب من امروز اشعار بالا را دریک صفحه خواندم  چه عیبی دارد یک نسخه برای خودم بپیچم ودر کنار معشوق بمیرم ؟! آنچهرا که من امروز یک پایان ساده به آن دادم  مقایسه با گفته های آن جادوگر پیر بنظر من بهتر است وآسان تر است .
    چون هنر قوی و آخرین آوازی دارد ومن میل دارم این آواز را درآغوش معشوق بخوانم ودر میان بازوان او بمیرم مگر عیبی دارد ؟  اما این دو باهم بسیار فرق دارند  حتی تشابهی هم بین آنها نیست  برای تعالی ودرامان بودن از عذاب الهی باید به دست چند غول یک چشم کشته شوی درحالیکه میتوانی به ارامی درمیان نفس گرم مشوق جا ن بدهی .
    واقعیت  کامل  عشق  فقط از طریق  یک بغل خوابی نیست  باید صمیمانه دوست داشت  تمام عشقهای دنیا ازهمین سر چشمه گرفته که متاسفانه  به دست اهالی علم وقلم به ناکامیها کشانده شده یعنی درهمه ادیا ن( عشق ممنوع) است  .یا بطور مصنوعی باید نقشی را بازی کرد  عشق بطور کلی  مقام عالیتری دارد ووالاتر از همه احساسات بشری است ، 
    چرا یک مادر فرزند را دوست دارد آنهم عاشقانه ؟ حال اگر ( جناب  فروید ) آنرا عقده  خوانده بما مربوط نمیشود فروید یک یهودی آلمانی  روسی فرانسوی وغیره است حساب ما با دیگران فرق دارد ما با مولانا وحافظ وسعدی وعطار  عراقی زندگی کرده ایم .متاسفانه درقرن غمگینی زندگی میکنیم  قرنی که عشقها تغییر شکل داده واشعار گم شده وموسیقی درلابلای جنجالهای سیاسی بکلی از میان رفته است وجای خودرا به نوعی حرف زدن وبددهنی داده که آنرا موسیقی مدرن و( رپ) نام گذاشته اند  من متعلق باین دنیا نیستم ترجیح میدهم روزها وهفته ها بخوابم وبیدار نشوم تا این کثاف دنیارا نبینم.
    اکثر اوقات احساس ضعف میکنم بندرت خودراز اد وقوی میبینم  تنها زمانی که نور عشق دردلم میتابد ناگهان برمیخیزم وهمه چیز را همه کس را به رقص میاورم  میل ندارم شهید یک بیماری عصبی شوم  میلی به خواندن آثار رمانتیک نیز ندارم وبه تماشای فیلمها ی آنچنانی ! میل دارم خودم باشم با همان قلب روشنم که بی ریا وپذیرای  هرگونه مهری میباشد  دیگر از اصوات روشنفکرانه وگفتگوی های بیهوده خسته ام  دیگر از تهمت هایی که بوی جاه طلبی میدهد  با مفهوم امروزی خسته ام  چرا نمیخواهیم  باورکنیم که ( هنر مرده است )  آنهم به دست مشتی بیمار روانی وسکس منیکی  قلب بیمار من از اینکه میبیند  میهن  وسر زمین روشنم  چگونه تحقیر شد  وهمه اروزهای آن امپراطور بر باد رفته  وامپراطور جدیدی نیز یافت نشد تا راه اورا بپیماید  ، درد میگیرد  امرو زهرچه هست نفرت است همه باین ایمان  بی هویت تسلیم شده اند  حال  بایدیک بلیط یک سره ابتیاع کرد وبسوی بیدادگاه رفت آنها هنوز خون میطلبند سیر نشده اند از خون نوزادان به دنیا نیامده تا خون مردان وزنان جوان تغذیه میکنند تا ( نامیرا ) شوند شریک شیطانندومهر پنجه  اورا بر پیشانی خود نقش کرده اند وچرا تسلیم شدیم ؟! برای آنکه گرسنه بودیم ؟! ما هیچگاه سیر نخواهیم شد !نه همه  سیری ناپذیریم ! . پایان 
    اسپانیا / ۱۲ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی .
    نوضیج ؛ با پوزش از بعضی از کلمات  دو تکه شده ! این برنامه یک خط \پاکستانی / عربی  میباشد .من مجبورم بطور مرتب بعضی از الفاظ اضافی را بردارم ویا دوباره بنویسم  کار مشگلی است دستگاه من برنامه فارسی را قبول نمیکند ؟!!!!با سپاس از تحمل شما عزیزان  . ثریا 
  • آدم مهم

    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا !
     قبل ار هر چیز بخودم نبریک میگویم  که جناب پدرو سانچز در انتخابات برنده شد واین سومین بار است که ما  پای صندوق رای میرویم وهر بار ایشان برای کمبود کرسی دچار اشکال میشوند   وباید با دیگر احزاب  شریک شوند بعضی ها دندانشان گرد است و پستهای  حساس کشور را میخواهند  !!! حال باید دید  این بار چه خواهند کرد ؟ .
    خیلی ها سعی دارند  که خودرا بزرگ جلوه دهند وبه با طبقات بالا  یکی شوند واز زیر بار عمله گی خلاص شده تن به مفتخوری بدهند  راه تقدس ومذهب بهترین است  هم خودرا از طبقه ممتاز میدانند وهم تافته جدا بافته  بنا براین از درب تقدس وارد میشوند  مهم نیست چه ادیانی باشد  برای خر کردن مردم وارام نگاه داشتن آنها بهر روی باید یک لولو  ویک چوب بلند داشته باشند  برای تبدیل زندگیشان   به یک زندگی  خوب به تقدس میچسبند  آنهم از طرف  کسانی که حتی  ذره ای ایمان ندارند وحتی خدارا نیز باور ندارند !   از  او بعنوان  یک تراکتور برای صاف کردن جاده استفاده میکنند .
     گاهی هم انگولو ساکسونها ویا سایرین آنهارا به میان خود راه میدهند تنها درگوشه ای بایست ونظاره گرباش  نه بیشتر .
     سیاست نیز تقریبا باین تقدس چسپیده وکمتر دچار وا زدگی است  چند نفر از آقایان   احزاب جدید  آنچنان  به ملاهای ما شبیه اند  که گویی درخلوت عمامه  را از سر برداشته ریش همان ریش دندان همان دندان ورخنه درکار دیگران نیز به همان شیوه رندانه .
    بهر روی سیاست نیز بی پدر ومادر وحرام زاده است .
    بین طبیعت وفرهنگ راهی بس طولانی  وچه بسا  ارتباطی نیز نداشته بانشد  طبیعت بی هدف است  وعده ای  را بسوی خود فریبی میکشاند .
    خوب ! تا کسی نباشی نمیتوانی حتی  بسوی قدیس شدن بروی در حال حاضر  من چه کسی هستم ؟  کیم ؟ !.
    چه کسی مرا میشناسد  اما من همهرا میشناسم !
    کار من از روز ازل واول با فرهنگ وادبیات بوده است بنا براین کمتر گرد مسائل سیاسی وتقدسی رفتم  گاهی بکلی منکر همه چیز میشوم  فریاد برمیدارم آیا کسی هست تا صدای مرا بشنود ؟ تنها خودم صدایم رامیشنوم. این آخرین ووالاترین کلام درباره طبیعت  است  اما باید روی سن نقشی را بعهده گرفت وبازی کرد شاید در آخر سر چیزی نصیبت شد طبیعت  چیز را عریان میکند .
    خوب ! بنا براین نباید درانتظار هیچ پیروزی ویا تاجی باشم تنها آمدم تنها زیستم تنها مبارزه کردم وتنها هم خواهم رفت  نمیدانم به کجا  گاهی باخود میاندیشم اگر بروم بسوی آن دنیا  همهرا خواهم دید اما باید سفرها کنم یکی در آلمان دیگری دراتریش سومی درامریکا چهارمی درایران ونه خوشبختانه درفرانسه کسی را ندارم اما درانگلستان جرا چندین جسد و چند موجود زنده !  چرخش بزرگی خواهد بود . 
    طبیعت هدف ندارد  درست است اما کارش  را به درستی انجام میدهد  آمدی زیستی  وباید بروی میهمانی  خداوند تمام شد.   داخل رنگها میشوی ودرعطرهای غوطه میخوری  تحولات مرموزی ترا دربر میگیرد  همهرا میبنی حتی کسانیرا که زبانشانرا نمیدانستی واز طریق آثارشان عاشق آتها شدی درمیان آنها نیز خواهی نشست  رنج دیدگان گذشته را  که خود را  وقف دیگران کردند  کار وکوششان برای ترحم به دیگران بود  حال باید تو به ماورای طبیعت سفر کنی   اما باید بدانی که قلب هنرمندان اکثرا از مهر تهی است  ولبریز از آرزو وجاه طلبی  با مفهموم عادی روزمره  نباید نا امید شوی  آن نیروی درخشانی که میاندیشیدی درهنرمندان هست  شمعی کاذب بود که فورا سوخت  .
    حدا اقل تو در هنگام نوشتن وحلق هرچه که نامش را میخواهی بگذاری  خودت هستی  بدون هیچ    حسابگری  واگر باید با رنود دمساز شوی میدانی از کدام درب وارد شوی . 
    دیگر نبوغی درهیچکس باقی نمانده است نبوغرا باید در میان صفحات الکترونیکی یافت . پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا . ۱۱/۱۱/ ۲۰۱۹ میلادی .
  • بیماری نا هوشیاری

    یک دلنوشته !
    یکشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی 
    ———————————-
    بطریق اولی شاید بیمار بود ، بیمار روانی  بیمار جنسی بیمار خود خواهی وخود شیفتگی!
    در غیز اینصورت محال بود که چنین راهی را طی کند  ، قهرمانیهای بیمارگونه اش که به سادگی معرف یک مغز پریش بود .
    تضادهایی که معرف شخصیت چند گانه اش بودند  امروز نمیتوان از همه مردم آواره  انتظارداشت که که به درستی  راه بروند حتی راه رفتنشان نیز مانند مستان  کج ومعوج است .
    من شادمانم که سالهای قبل ازوقوع شورش ودگرگون شدن  سر زمین بیرون آمدم حسی نا روا مرا بسوی غرب میکشید بوی نامطبوع دورنگیها ونا مردمی ها حتی درکنارم درمیان خدمتکاران  خانه ودر بستر زناشویی بینی مرا میازرد باید بروم  هرچه زودتر باید بروم  .
    بنا براین با مردمان پس از آن شورش بزرگ چندان آشنا نبودم ومیانه ای نداشتم  همه خارج شده بودند وهمه بسوی قبله آمالشان  کعبه ابدیشان ( امریکا) میرفتند من اروپای کهنه وقدیمی را بیشتر دوست داشتم با دیوارهای نمناکش ومردمش که سخت به سنتهای خود چسپیده بودند .
    امروز  نمیدانم کارم درست بود یا نه هیچگاه به پشت سرم نگاه نکرده ام واز این خط پیروی کردم که آب رفته وریخته شده را نباید دوباره نوشید وهیچگاه نباید به پشت سر نگاه کرد باید چشمانترا به جلو بدوزی وآنچه که بعد ازاین بر سرتو خواهد آمد . 
    امروز به درستی نمیدانم خوشبختم یا بدبخت  وامروز صبح گریستم خیلی زود بود که برخاستم اما دوباره سرم را به زیر لحاف بردم وگریستم ! برای کی ؟ برای چی؟ برای زندگی که از دست دادم وبا باقیمانده آن دارم برای خود قصری میسازم که شابدشادی را درآنجا بیابم  نه شادی گم شده سعادت رخت بربسته هرچه هست رنج است ورنج ورنج .
    روز گذشته با پسرم وعروسم ومادرش که راهی  کشورش بود ناهار خوردیم هشت نفر سر یک میز هیچکدام زبان یکدیگررا به درستی درک نمیکردیم !مادرعروسم که گویی لال بود غیراز زبان خودش هیچ زبانیرا نمیدانست بنا براین ارتباطی با نوه هایش نداشت تنها نگاهش را به آنها میدوخت عکسی از \انها درون قاب گذاشته  بودم که به او هدیه کردم تنها فشار دستهایش ولبخدش وبوسه هایش بمن میگفت که چقدر از دریافت این هدیه  خوشحال است .
    همه بظاهر باهم حرف میزدیم اما هریک دنیای خودرا داشتیم ودردنیای خود سیر میکردیم آفتاب دلپذیری بود ودریا صاف وارام عکسی گرفتم هیچ موجی روی دریا نبود گویی یک عکس رنگی در کنار ما بود یک نقاشی . 
    بخانه تنهایی خود برگشتم وکتاب را دربغل گرفتم ودوباره مشغول خواندن شدم ودرانتظار آنچه که باید باشم .
    نه دیگر کسی نیست تا باودلخوش باشم وشادی آینده را در سیمای او ببینم هر چه بود ریا بود ، فریب بود ،ونیرنگ بود چه بی بها دلخوش کرده بودم که روزی سر زمینم آزاد خواهد شد ومن دوباره آنرا خواهم دید  چه رویای عبثی .
    نه !نا امید نیستم اینجا  خانه ندارم خانه ای هم بنا نکرده ام درسر زمین  غربت خانه وزمین متعلق بمن نیست صبرکردم به زمین خودم برگردم ! کدام زمین ؟ کدام خانه ؟ وکدام سر زمین ؟ دنیا همه جا یکی شده است حال گلو بالیستها شکست بخورند یا نه باز هنو زهرکجا بروی آسمان همین رنگ است  . پایان
    ثریا / یکشنبه دهم  نوامبر ۲۰۱۹ میلادی اسپانیا .
     دراین فاصله  رفتم رای خودرا به صندوق انداختم وآمدم میدانم  که ( او ) برنده نخواهد شد اما من کوشش خودرا کردم .ث
  • از چه مینالی

    ثریا ایرانمنش ”لب پرچین ” اسپانیا .
    جمعه وآخر هفته است برای من فرقی ندار نه جمعه ونه سه شنبه گاهی بکلی فراموش میکنم چه روزی است  باید روزهارا پشت سر گذاشت واز روی آنها پرید .
    دلم برای یک مجمع یک گرد هم آیی تنگ ده  ولو به دروغ  امروز باز بیاد خانقاه افتادم روح پلید آن با سا کنینش مرا رها نمیکند . 
    ما ملت بیچاره ای هستیم واز فرط بیچارگی تن به هر حقارتی میدهیم دروغ میگوییم  تهمت میزنیم اگر دستمان برسد برای مقاصد شخی خود دیگری را بقتل میرسانیم / ما ملتی نمونه نه در تمام دنیا وکره زمین هستیم .
    سالها اول چه دلبستگی بزرگی به مردان سیاسی داشتم  بخصوص مردان اهل وزارت خارجه !!!!گمان میکردم مردانی جدا بافته وساخته میباشند زمانی که به آنها نزدیک شدم دیدم این جامه را تنها برای آنکه
    ابهتی بخود بدهند  پوشیده اند مردانی دله /گرسنه/هرزه/ وبرای پیشبرد مقاصد خود تن به هر کاری میدادند درکارت ویزیتخود  قید میکردند فلانی سفیر اسبق  وسر دم دار آنها دامادشاه بهترین ونزدیکترین فرد به شاه که باو خیانت کرد .
    خوب میرویم به سوی هنرمندان شاید راه امنی باشد  نه یک یک آنها نیز خائن از آب در آمدند مطربانی دورت گرد دربار نیست بارگاه هست فرقی ندارد منقل هست مهم نیست برای چه کسی کار میکنیم کارمان  خبر چینی وجاسوسی است در کسوت ولباس هنر نوازنده آرتیست هنر پیشه مهم این است که نان را از نوع اعلای آن با نرخ روز میخوریم .
    اخ گریختن از دنیا یک هنر است  وامن ترین  راه به آن پیوستن نیز هنر است  درمیان این.شبه هنر مندان تنها مسعود اسدالهی خودش باقی ماند در پوست خودش پنهان شد ار تباط او با هر یک از هنر ها وهنر مند نماها باعث نشد که رنگ عوض کند .
    امروز آفتاب درخشانی بر پهنه دریا گسترده شده  هوا بگونه ای است که ظهر هم میتوان در دریا شنا کرد !!!.
    من در انتظار گرمای نیمروزم و مصاحب خویش  که مرا  برای هوا خوری وپیاده روی ببرد  نه خوشحالم نه غمگینم  تنها با همان دو چشم تیز بین خود شاهد تلاش مذبوحانه وبی فایده عده ای هستم که نام هموطن روی آنها چسپیده  آیا هموطن منند ؟؟یا غریبه هایی در لباس هموطن  .
    در تمام مدتی که در خارج نشستند حتی دو خط برای آیندگان ننوشتند تا باقی بماند اگر هم چیزی از صافی افکار مغشوش آنها بیرون  زد تنها خود نمایی ونبش قبر گذشتگانشان بود نه بیشتر خاطرات ملک خاتون دوم ملکه سر زمین پارس نیز نه جنبه تاریخی دارد ونه جنبه رمان نویسی وادبیات مقداری شر وور سرهم شده وخودنمایی بیشتر در آن بچشم میخورد.
    آهای ای آیندگان ونسل های آینده  شمانیم قرنی  از زمان خارج بودید  زمان وجود نداشت یک سایه وحشتناک روی همه چیز را پوشانیده بود وچندصد غول یک چشم نگهبان این چادر سیاه بودند. پایان 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین) اسپانیا ۸نوامبر ۲۰۱۹میلادی !.
  • من غلام قمرم

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپا نیا !
    —————————————–
    من و مسعود اسدالهی هر دو یک بیماری داریم وخون خودرا باید بدهیم وخون دیگرانرا بما تزریق کنند !واین داستان همچنان ادامه دارد تا روزیکه بقول او قطار  درایستگاه بایستد وما پیاده شو.یم .
    تنها برنامه ایکه با میل ورغبت میبینم قبلا همه را میدیدم امروز همهرا  پاک کرده ام پر به بیراهه میروند  اما مسعود هنوز در هوا گل میپراکند ورایحه آن مرا به دوردستها میبرد نمیدانم ببویمش یا آنرا درسینه محفوظ نگاه دارم ،  چه درپیرامونم دامن کشان میگذرد مانند یک موسیقی  ،او ازهمه چیز وهمه کس یاد میکند  نمیدانم هم آنرا بنوشم یا درکنج  لیوانم نگاه دارم ؟! 
    بوی شامه نواز  گفته هایش مرا از این دیار وازاین موقعیت بیرون میبرد  ودر امواج خروشان دریای بیکران شناور میسازد متاسفانه فیس بوک ندارم تا این گفته ها را  باو برسانم .
    در چرخش امواج گفته های او  به جهان گذشته برمیگردم وساعتی از خود بیرون میشوم گویی دریک خواب لطیف فرو میروم سپس بیداری تلخ وروح بیمارستان که هوز مرا آزار میدهد .
    روزی روزگاری در نفس موسیقی چنین غرق میشدم اما  دیگر از تکرار ها خسته شده ام چیز تازه ای ببازار نیامده  تا مرا دگر گون کند ، نه ! چیز تازهای نیست تنها  درکنار فیلمهای مستهجن  موسیقی راه میرود . 
    دراینجا تناقصی وجود ندارد اما چه کسی میتواند مجددا سیبهای گندیده را بو کند ویا آنهارا گاز بزند ؟ .
    چقدر  ساعاتم  تغیر کردند ِ کجا بودم ؟ برگشتم ِ بجایی که ابدا برایم جالب نیست روی همان صندلی همیشگی با همان کتاب کهنه ورنگ ورورفته که خوشبختانه دچار سانسور مترجمین نشده چون تنها یک بیوگرافی است وهما ن پتوی نازک که روی پاهایم میاندازم  ودرانتظار مصاحب خویشم تا بیاید وناهار مرا آماده کند ودرون سینی جلویم بگذارد ! ویا مرا برای پیاده روی ببرد وبرای نوشیدن استکانی قهوه تلخی وبد مزه دریک کافه پرسر وصدا وپر هیاهو . امروز خیال ندارم بیرون بروم درخانه خواهم ماند .
    زندگی در جایی ایستاد ومرا نیز متوقف کرد تنها شعورم هنوز مانده وکمی از حافظه ام  بطور مرتب از آنها استفادمیکنم .
    اما کم کم خسته میشوم  فیلمها تکراری برنامه های تلویزیون تکراری وتنها ویترنیی برای عرضه اشیاي بنجل وفروش آنها به پیرزنان وپیرمردان ویا زنان خانه داردکنار اجاق !
    انفجاری از توهمات مغزی ناگهان همه چیز را بهم میریزد میل به فرار دارم به کجا ؟ به هرکجا روی آسمانت همین رنگ است .
    خوشا بحال بچه های دهکده وخوشا بحال کسانی که این خانه خانه آنهاست ! خانه من نیست ما تنها ملتی درجهان هستیم که اجازه ورد به خانه شخصی وواقعی خودرانداریم خانه مان درگرو مشتی راهزن است وهمه درسکوت راه میرروند بی هیچ گفته ای ویا نکته ای ویا دردی گویی همه رباط شده اند .
    چه غم اگر امپراطوری عظیم ودیرین ما ویران شود  درعوض هنر اسلامی زنده است !!!!!
    عده ای احساسات به ظاهر میهنی پرستی را دست آویز قرار داده ونان میخورند عده ای بی تفاوت وعدهای شیاد ودروغگو  درد ما درد بی فرهنگی وبی سوادی است درد بی دردی است  ودردخودفروشی آسمان به هر خریداری برایمان فرق نمیکند خریدار چه کسی است .
    گاه مشگل ایت که انسان نسبت به اصالت  بعضی ها شک کند من عده ای را بکلی منکر میشوم آنها خیانتکارند . 
    تلخی نکند  شیرین ذقنم 
    خالی نکند از می دهنم 
    عیان کند هر صبحدمی
    گوید که با من جامه کنم 
    تنگست مرا هر هفت فلک
    چون میرود او در پیرهنم
     پایان 
    ثریا ایرانمشن « لب پرچین » اسپانیا / ۷ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ….
  • آوازه خوان دوره گرد

    ثریاایرانمنش.« لب پرچین» اسپانیا !
    ——————————————
    ز همراهان جدایی مصلحت نیست 
    سفر بی روشنایی مصلحت نیست 
    چو ملک پادشاهی دیده باشی 
    پس از شاهی  ِ گدایی مصلحت نیست……..؛ شمس تبریزی ؛ 
    ما خیلی زود از دسته وگروه  آوازه خوانان زندگی جدا شدیم ِ اما کسی هست که هنوز آواز مارا میشنود !.
    هنگامیکه  به تلاش بی فایده او منیگرم  بیشتر دلم برایش میسوزد  تا اورا تحسن کنم میل دارم بپرسم این همه جنجال وسروصدا وفریاد برای چه کسانی است  وبه کدا م قلک فرو میرود ؟‌ هر روز تحلیل میرود هر صفحه ای را که باز میکنم اورا میبینم گویی سایه ایست که  به دنبالم روان است  ،سایه بدون آفتاب .
    هچیکسی تا بحال عاشق نقش خویش نبوده است اما گمان کنم او عاشق خوداست  ونقشی راکه روی صحنه بازی میکند بیشتر می پسندد .
    بهر روی  قصه او به پایان  رسید به همانگونه که همه چیز روزی پایان میگیرد .
    خدایان لا بتنهای همه دزماندگان بارگاه خوبش ر ا میبخشند  لذات  بی حساب ودردهای بی امان را چه بسا روزی بر او هم رحم آورند واورا ببخشند .
    امروز در اخبار خواندم که بیشتر ادبیات گذشته مارا از کتب درسی برداشته وبجایش اشعار شهدا وحججی را گذاشته اند  البته در وقوع انقلاب  اشعار آن دیو سیرت سیمین دانشور وسایه وآن پیرمرد خراسانی  اخوان ثالث جز ادبیات ما بود  ادبیات حزب توده !! در کنار اشعار بیهقی حال همه کم کم  فرو ریخته اند زندکی فاطمه  حسن وحسین وغیره وسپس اشعار معرب تبدیل به فارسی شده ، بیچاره نسل آینده چه خواهد شد چه بسا نقش این جانوارن همان  از بین بردن  ومحو نمودن سر زمین اهورایی باشد وما دربیرون دل به (پنل سیاست ) خوش کرده ایم وچشم به راه  تصمیم نورچشمی نشسته ایم تا خاک ما با کوفه یکی شود .
    امروز من این احتیاج را درخود احساس میکنم که بنویسم نه اینکه دردنیا شناخته شوم بلکه خود خودرا بشناسم  مهم نیست آهنگ این نوشته ها  چه تاثیری در دیگران دارد وتا چه حد آنها را از جای میجنباند  دیگر کسی میل به جنبش ندارد همه سر جایشان نشسته اند زیرشان گرم است  ورقاصان سیاست برایشان هم آواز میخوانند هم لالایی وهم گاهی کمر را میچرخانند .
    من تنها باین قلب تشنه میاندیشم ِ قلبی که هنوز پا برجاست  در  پرتو خورشید میطپد از زیر برف سپید میانسالی هنوز آتشفشانی فوران میکند  هر سحر بامیدی  بر میخیزد تنشی میان گرمای درون وسرمای بیرون وآیا میتوان این احسا س  وتنش را نادیده گرفت ؟ اشعاری با قافیه کامل که  به زیباییهای گذشته وجلوه دنیای جوانی متصل است   چکونه میتوان اینهمه احساس را محکوم کرد ؟.
    خوب از شمامی پر سم  که آیا میشود بشر را نیز تفکیک کرد ؟!
    شما را بی شما خواند آن یار 
    شما را بی شمایی مصلحت نیست 
     چو خوان آسان آمد پدیدیدار 
    از این پس بینوایی مصلحت نیست 
    بگو آن حرص .آز   راهزن را 
    که مکرو  بد نمایی مصلحت نیست 
    چو پا داری  برو دستی بجنبان 
    ترا بی دست وپایی مصلحت نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا / ۶ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی !.
  • هیجده سالگی

    ثزیا ایرانمنش . « پر چین »  اسپانیا !
    —————————————-
    زمانیکه هیجده سال داشتم َ جهان نیز هیجده ساله بود ! کارم را شروع کردم  اولین چیزی که یاد گرفتم 
    ان بود که وارد کشتزار دیگران نشوم وآنچه را که کاشته وسپس درو کرده اند من  دوباره نکارم  علفزار خودم را داشته باشم  وکشتتزار خودرا .
    باهمه ضعفهای اجتماعی و قدرتهای پوشالی من به دنبال خواسته دل رفتم  قبل از هر چیز اشعار شعرای بزرگ را حفظ کردم  عده ای هنوز برایم بیگانه بودند اما آنها را نیز شناختم  عده ای تازه شاعر شده ونو پا فرهنگ اشعار ما بسیار غنی وپربار است میتوان قرنها دراین اقیانوس شنا کرد بی \انکه گم شده ویا غرق خود خواهی ها شوی ..
    دراین  زمان ( توده ) شکل گرفت وقوی شد مانند شن زاری با باد همه را بسوی خود کشید وجذب کرد زنان به ظاهر مهربان وقهرمان !! ومردانی که تنها سیگارشانرا با یک چشم میکشیدند  همیشه سیگارا  زیر لب و یک چشم آنها بسته بود دنیارا با همان یگ چشم بسته میدیدند.
     بیراهه را نشان میداند وترا میکشیدند  بسوی موسیقی ورزش  پیاده روی رژه وسرود خوانی وبی پروایی !  خشونت عصبی از ا\نها باغث شد که کمی خودرا عقب بکشم  هیچگاه دنباله  روی آنها نشدم  طی یک ازدواج ناگهانی وناخواسته  داخل محافل آنها شدم  خودم را کنار میکشیدم پیراهنهایم آستین بلند وبه ملی گرایی وایران پرستی خود فخر میفروختم ! اوف  ! امل عقب افتاده داریم وارد جهان بزرگ میشویم ؟!‌ پر بی حیا بودند  هیچ اعتمادی به آنها نداشتم همه آنها بخصوص نسل جوانشان تسلیم هوسها وشهوات  بودند وتمام فضائل را تنها برز بان میراندند ومزه مزه میکردند درعمل چیز دیگری بودند  به ظاهر همه خانواده داشتند اما درواقع زندگی ها  اشتراکی بود  باید راه فراری باشد . 
    کار من همیشه فرار بوده است . زندگی یک افسانه احمقانه است نباید آنرا تکرار کرد  ونه بازگو  ویا سخت گرفت  انهاهمه دچار خود بزرک بینی  .خود گنده بینی بودند ( هنو زهم هستند ) پس مانده هایشان  درمقابل انها تنها بودم  همه دم از آزادی میزدند  ! کدام آزادی ؟ تختخوابهای سه یا چهار نفره ؟ ……..
    عزیزانم من برای شما بار گرانی هستم هضم من مشگل است مرا رها کنید  دوران سختی را متحمل شدم اما هر سختی پایانی دارد .
     بگذارید با احترام از یکدیگر جدا شویم  درحال حاضر شما دشمنان خوبی برای من هستید . برگشتم ودوباره عکس شاه را به دیوار  اطاقم پونز کردم .
    از دنیای مالیخولیایی آن روشنفکران جدا شدم  ودوباره آواز آواز ه خوان شهرمانرا زیر لب زمزمه کردم  ؛
    ای شب چه بسر داری 
    بر گو چه خبر داری 
    از عاشق بیمار 
     از مردم بیدار 
    ایشب چه غم افزایی 
    غم بر سر غمهایی 
    عزم سفرت کو  مرغ سحرت کو …….
    اهه  گوینده این اشعار نیز از آنها بود ؟ اوف چه خیانتی چه جنایتی .شاید کهنسالی سر زمینش روی سینه ای استخوانیش سنگینی میکرد  وچه بسا میل داشت مثلا به ( پورتلند) سفر کند !
    امروز برای همه چیز دیر شده است  همه رفته اند  خانه خا لی ودرونش  تنها اشباح  درهم میلولند درکنار مارمولکها  که لقب مارشال گرفته اند  وبرای این نسل بیچاره  هیچ  راه گریزی نیست  وهم نسلهای من نابود شدند  منهم نابود شدم وبه زودی بسوی انها پر خواهم کشید  ایا اطرافیانم نفس راحتی خواهند کشید ؟! 
    میگویند روزی ناپلئون بوناپارته از سردارش پرسید ؛
    اگر من بمیرم مردم  چه خواهند کرد وچه خواهند گفت ؟ 
    سردا رجواب داد  که ؛ همه بسوگ شما خواهند نشست 
    ناپلئون لبحندی زد وگفت !اشتباه میکنی همه یک نفس راحت خواهند کشد وخواهند گفت : آخ راحت شدیم / پایان 
    رونوشتی از دفتر خاطرات روزانه 
    ثریا ایرانمنش / « لب پرچین » اسپانیا / ۵ نوامبر ۲۰۹ میلادی . اسپانیا 
  • دیکتاتوری

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا 
    ——————————————–
    بگذارید این را بطور آگاهانه تکرار کنم که درخانه ما نوعی حکومت دیکتاتوری بر قرار است وهمه زیر فشار آن هستیم  هرکدام برای خود یک دیکتاتوریم وآنکه  دست آخر کوتاه خواهد آمد  ؟ منم !
    با اگاهی به جامعه   اطرافم ودنیا میبینم که بشریت چگونه دچار تززل روح وفکر واندیشه  شده وتنها به دنبال قدرت است وآنقدر از هوسها ونا کامیهای خود سرخورده است که کم کم خسته میشود ودنبال کارهای غیر اخلاقی وخلاف میرود باید بنوعی خودرا سر گرم وسر پا نگاه دارد  ، امروز دیگر احتیاجی  به روزگار تیره وتار  ودنیای بدوی وبی تمدن ندارد  بی آ|نکه بداند تمدن هارا به دور میریزد وبا شتاب بسوی ریشه اصلی خود یعنی بدویت  میدود .
    دیگر کجا میتوان  اورا بر یک نیمکت میخکوب کرد ودنیای ادب وهنر وافسانه های شیرین قرون را برایش گفت وشمرد همه چیز زیر رو شده است .
    امروز دیگر کسی بفکر احیای یک فرهنگ با شکوه وبزرگ نیست همه بفکر ساختمان  های بی پایه وبی بنیاد میباشند هر چه بلند تر آنها احساس شاد تری دارند دنیا تجارت وجنگ و فساد اخلاق.
    در اواخرقرن نوزده واوایل قرن بیستم نیز  این حادثه به نوعی در جامعه فرهنگی اروپا رخنه کرد بود وکم کم همه به نوعی نا امیدی دچار شده بودند  دلقکها روی صحنه آواز میخواندند میرقصیدند  کسی تحت تاثیر قرار نمیگرفت همه مبهوت بودند تا جاییکه ؛ گوته ؛ گفته بود :
    از من مپرس  چگونه گیلاسها وانگورها با هم می سازند از پرندگان بپرس واز کودکان ……..
    بهر روی یک نا امیدی یک عدم اطمینان به اینده ویک تهی بودن  اکثریت را دربر گرفته است مردانی از گوشه وکنار واز سوراخهیا موش برون میریزند وسیاس میشوند میداندار وزیر میشود انبار دار سابق وکیل میشود پینه دوز
    من این بیهودگی  را  احساس میکنم میل دارم زندگیم آرام ودر اسایش بگذرد وتمام شود اما ….. این دیکتاتورهای کوچک با مهربانی های بی اندازه خود فریاد مرا به اسمان برده اند تا جاییکه ساعت پنج عصر به اطاق خوابم پناه میبرم . بخور نه / نخور/ بخواب / بپو ش نه ! نپوش ومن دلم هوای یک ترانه کرده با صدای بلند  آنرا گو ش کنم . تابلتمرا بغل میگیرم وهمان نغمه های قدیمی وگذشته وتکراری را برای هزارمین بار گوش میدهم …..خواب چیره میشود ِ خواب رویای فراموشی ها واز بگو نگو خسته میروم تا شاید کسی را که گم کرده ام درخواب ببینم. پایان 
    ثریا ایرانمنش . « لب چین » . اسپانیا .  ۴ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی ……
  • 'جنگ من ودل

    ثریا ایرانمنش « لب پرچبن » اسپانیا .
     پس از مدتها امروز  دستگاه را روشن کردم برایم غریبه بود گویی پشت یک دستگاه نا شناس نشسته ام همه چیز جلوی چشمانم میرقصد حروف بزرگ وکوچک میشوند  گویا هنو در حال رخوت بسر میبرم  صبح زود  موبایل را روشن کردم پیرمرد داشت حرف میزد و همهرا با جاروب میرویید غیراز دوستان بهایی ودوستانی یکه باو نانرا ارزانی داشته اند یک پیام مرا بطور مضجک  ووارونه ای خواند  نوشته بودم  ایرانی واقعی درایران میماند ودور دنیا راه نمی افتد مگر جانش درخطر باشد  هم ولایتی های من سر جایشان مانده اند  ددجوابم گفت برون نیامدن فاطی از بی تنبانی است ! نه پیرمرد آنها  صدها نفر  امثال ترا برای بردگی میخرند وازاد میکنند اما عاشق خاک خویشند ومحکم آنرا چسپید اند جذب  مولای ولایت هم نشده اند .
     حالم بهم میخورد از این آمهای دوره گرد وولگرد که هرکدام سر چهارراهی نبش دکانی باز کرده وبرای خود نان میخورند .
    آن یار غریب من آمد  سوی خانه 
    امروز تماشا کن اشکال  غریبانه 
    آ ن یار وفارا ببین اخوان صفا را ببین 
    در رقص که باز آمد آن گنج به ویرانه 
    چگونه میتوان از این  همه  وسعت فکری دور شد ودر غربت نشست وبا سر انگشت حساب ریال را به دلار انجام داد ونامش را گذاشت مبارزه درراه میهین ؟!‌
    پسر عمویم را کشتند ، خیابانی به نامش بر جای گذاشتند  عده ای جان خودرا درراه جنگ از دست دادند اما سر فراز بودند که از میهن خود دفاع کرده اند نه از گدا خانه های کشور های اروپایی .
    حالمرا بهم زدی پیر مرد کار تو بیرون راندن مردان وزنان مبارز است وبه صدر نشاندن و اوردن شاخ شمشمادت شهرام شیاد. قصه بماند .
    روز گذشته  صبح  اول وقت سر انجام موفق شدم بهترین  قسمت یک کنسرت را که \پلاسیدو دومینگو اجرا ورهبری میکرد ببینم  پیر شده کمرش خم شده بود با اینهمه با چه حرارتی  ارکستر را رهبری میکرد  دلش را شکستند اورا رنجاندند هفتاد سال خاک صحنه را خورد وبهترین  ساعاترا به همه داد وسر انجام با انگ یک ( فاحشه ) حیثت خودرا لکه دار دید این سزای هنر وهنرمند دراین دنیای کثیف است باید مانند همان پیر مرد شارلاتان بود وهزار رو داشت ومانحت همهرا لیسید . بهر روی برای امتحان امروز بد نبود ! تا بعد .
    پایان یک دلنوشته / ثریا ایرانمنش  / یکشنبه ۳ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی / اسپانیا !