Category: General

  • کیفرما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    داد از اسمان بی هنجار 
     داد از دشمنان  که شب را دوباره بخانه آوردند 
     وروزمارا بجرم نفس کشیدن  وزیستن به سیاهی شب آلودند 
    وامرور ما دربیدادگاهها به تلخی محکوم به هیچ هستیم 
    روزنه ای را روشن نمیبینم وچراغی نیست تا رهنمود ما باشد  تنها  عده ایرا بسوی اعدام میفرستند  میدان تیز نام شفق سرخ را بخود گرفت نام خون بیگناهان را ودر آنجا فرشته عدالت به رسم همیشگی چشمانشرا بست  با دستمال خاطره ها .
    امروز ما با چه ترسی درکنار پنجره ای ایوان راه میرویم وبا چه خوفی نفس میکشیم که مبادا جن از خواب  بیدار شود  خورشید رو به تاریکی میرود ویک یک ستارگانرا فریاد میزند تا پنهان شوند .وما؟ تکیه بر شهامت یک دیوار گلی کرده ایم دیواری که نه پشتوانه آجری ونه سیمانی  دارد تنها ازچند خشت طلایی وشکنند ه درست شده است .
    دیگر درانتظار هیچ شعله ای نیستیم و درد کیفر را درتیره پشتمان احساس میکنیم  هنوز درانتظار کرکسانی هستیم تا جگر مارا نیز برای زنده ماندن با خود ببرند .
    دیگر آن آتش غرور  از پناهگاهی بر نمیخیزد وشیطان سر شار از شادی میرقصد  ومن ! دراین غروب عمر  نخواهم توانست نام ( آزادی) را بر لوح ضمیرم نقش کرده وبا خود ببرم .
    کجا شد آن روح رافت  ومهربانی ؟  وکجا شد آن کتیبه های جاودانی ؟ پاسخی برای این پرسشها نیست  چرا که من همان درخت قدیم وکهنسالی هستم که ریشه درخاک دارم وعلفهای تازه وسر سبز راز زمستانرا نمیدانند .
    آنها تنها امروز راز کینه های دیرین  را درسینه های کوچکشان پنهان کرده اند .
    من شاهد وگواه خواری انسانهایی بودم که جان داشتند وروحی پاکیزه فرسوده شدند ناکام ماندند ورفتند  به همراه همان آتشی که مایه فخر ومباهات ما بود آن آتش همیشه روشن اهورا مزدا دردلهای مهربانی وخالی از کینه .
    بر کتیبه جاودانی  شاهنشاهی از اهورا مزدا خواسته بود که سر زمینش را از دروغ / خشکسالی وجنگ دورنماید  واهورا مزدا پشت به این التماس ودعا کرد وهرسه را رواج داد هم دروغ را که روح را ویران میسازد هم خشکسالی را که انسانهارا میکشد وهم جنگ را که ویرانیهاونابودی را  ببار میاورد .
    درعوض برایمان گفتاری پلید وزبانی نا هنجار وانسانهایی که زاییده حیوانند به ارمغا ن آورد .
    ابها ازحرکت باز ماندند ومن نگاه نگرانم را به ته جوی ولایه از گل دوخته ام ودرانتظار فوران آبشارهستم که سرازیر شود وهرچه را که آلو.ده است شسته ونابود سازد . هنوز درانتظارم . پایان
    رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
    دستم اندر ساعد ساقی سیمن ساق بود
    در شب قدر ار صبحی کرده ام  عیبم مکن 
    سرخوش  آمد یارو جامی بر کنار طاق بود…..” شمس الدین میم. حافظ شیرازی “
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه 15 ژانویه 2020 میلادی برابر با 25 دیماه 1398 خورشیدی!؟./
  • کویر در کویر

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا!
    ——————————-
    تو از کرانه خورشید میرسی /ایدوست 
    پیام دوستی ات در نگاه  روشن توست 
    بیا  بسوی درختان  نماز بگذاریم 
    که آرزوی سحرگهان / دمیدن توست ………” زنده نام . نادر نادرر پور “
    روز گذشته به برنامه ا ی از شاعر  زمان دیرین _ وفا یغمایی گوش میدادم  بهترین کلامی که تا امروز شنیده بودم  واو آنرا چند بار تکرار کرد که :
    ما همیشه به خود  ظرف نگاه میکنم نه به آنچه دردرونش نشسته است یعنی  اینکه ما همیشه تنها به جغرافیای ایران مینگریم نه به آدمهایی که درآن زندگی میکنند  !
    ومن چقدر دراین دوران آوارگی از دور شاهد این مردم بیگانه که ظاهرا هموطن من بودند نگریستم وتا چه حد از یاد آوری رنجهایی که از آنها برده وحورده بودم میاندیشیدم  که خود یک رنج مضاعف است .
    همیشه نمیشد با شعرای نازک  خیال ونویسندگان نشسته در کاخ صدفی همنشین شد   آنها در اقلیت بودند ودر میانشان گاهی آدمهای حریصی نیز یافت میشد که بقول فروغ فرخزاد چه بسا برای یک بشقاب پلوی بیشتر چنین فریاد میکشیدند وبسرعت برق رنگ عوض میکردند .
    من همیشه به تنگ شراب و تراش کریستالی آن مینگریستم وتلولو درخشانی که از تابش نور آفتاب بر آن مینشست نه به محتوی سمی که دردرونش جای داشت .
    در خارج نیز کسی را نیافتم تا باو دلخوش کنم وبگویم این یکی با همه فرق دارد  تنها زمان کوتهی شخصی بعنوان نویسنده وخالق یک کتاب جهنمی ظاهرشد  که من مدتها باو  گویی به یک ستاره درخشان مینگریستم جای اورا د راوج ثبت کردم وناگهان ……. دیدم یک بادکنک توخالی است که حکومت اورا باد کرده وبه هوا فرستاده برای آنکه مدتی چشم ما به اسمان خیره باشد واز زمین دورشویم وکثافتهای آنهارا نبینیم وسپس  دیدم این دانه های سمی وخودرو بسیارند . وبا یدبسوی شب تاریک سفر کرد وبه لطف همان تاریکی به اندیشه هایم امان دادم تا روان شوند وسپس از تنگنای گلو تا اوج سینه ام فریادی بیصدا کشیدم کسی این صدا  را نشنید  تنها سلولهای پیکرم به لرزه درآمدند .
    گاوهای فربه وچاق در چراگاه آن سر زمین میچرند وهنوز این چریدن ادامه دارد ودراین سو کرمهای کوچکی که بخیال خود شبچراغند میل دارند مارا به روشناییها هدایت کنند درحالیکه خو دشان درتاریکی ها غرق شده اند.
    ضحاک همچنان مشغول نوشیدن خون جوانانی است که تازه پای به آن علفزار گذاشته اند نه از دیروز چیزی میدانند ونه فردایی دارند وگاوهای شاخدار وفربه با نقاب بسوی آنها خدنگی زهر آلود پرتاب میکنند .
    بر سر  ضحاک دستاری از ابریشم خام وبر تنش وبر کمرش مخمللی زرین وبر انگشتش انگشتری که درونش زهرجای دارد .
    او بجای شاهان ما نشسته است غریبه ای از سر زمین بادیه نشینان  تکیه بر جای بزرگان  داده به جای کوروش وداریوش واسفندیار ونقش رستم را از همه اذهان پاک نموده است وامروز جوانان ما نمیدانند که  کوه بیستون را عشق تراشید با دستهای فرهاد وکسی از قصه شیرین وفرهاد وخسرو پرویز چیزی نمیداند  اولین کار او این بود که همه کتابهای تاریخی واشعار مهم  به زبان پارسی را جمع کرده  تا تنهایک کتاب  حاوی دروغ های بی معنی را جایگزین همه نمایند  ودیگر کسی عاشق نشد .وشاعری شعر نگفت  چرا که کلمات زیبا گم شده بودند .
    حال ای صبح تاریک تاریخ ! از کدام سو دمیده ای وبه کدام سو روشنایها را  خواهی فرستاد . 
    ظرف ما خالی از مظروف است باید دنیای دیگری ساخت واز نو آدمی دیگر  واین درد همیشه درسینه همه مردمان آن دیا ربوده است وهمیشه از خودی ئالیده اند تا ازبیگانه . ومن امروز باید ثنا گوی بییگاناگان باشم که مرا درخود جای داده اند  وپشت به آدمهایی بکنم که تنها تصویر ونقاب آدمی را بر صورت نقش کرده اندوچه درد آور است که تو رنج خودی را در پیش بیگانگان اقرارکرده  ونگاهت تنهابر موزه ای باشد که پیکرهای سوخته را به نمایش گذارده است . پایان
    ثریا ایرانمنش ” اسپانیا / چهارشنبه 15 ژانویه 2020 میللادی برابر با 25 دیماه 1398 خورشیدی؟!
  • ایرانی بودن

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    چو با تخت  منبر برابر شود
    همه نام ها بوبکر وعمر شود 
    تبه گردد این رنجهای دراز 
    شود ناسزا شاه گردن فراز 
    نه تخت ونه دیهیم  بینی نه شهر 
    ز اختر همه تازیان راست بهر 
    بپوشند از ایشان گروهی سیاه
    ز دیبا نهند  ازبر  سر  کلاه 
    نه تخت ونه تاج ونه زرینه کفش 
    نه گوهر نه افسر  نه بر سر درفش 
    ز پیمان بگردند  واز راستی 
    گرامی شود کژی وراستی 
    ز ایران  واز ترک واز تازیان 
    نژادی پدید  آید اندر میان
    نه دهقان ونه ترک ونه تازی بود 
    سحنها به کردار بازی بود 
    همه گنجها زیر دامن نهند 
    بمیرنند وکوشش به دشمن دهند
    نه جشن و ونه رامش نه کوشش کام
    همه  چاره و تنبل و ساز دام 
    زیان کسان از پی سود خویش
    بجویند و دین اندر آرند به پیش
    ابیاتی که در بالا ذکر شد تنها  ظرفی کوچک از دریای بزرگ  پر گهر شاهنامه فردوسی است که نه برای ستاندن وجوه وصله بلکه برای  آن رسالتی که برخود واجب میدانست سی سال تمام نشست تا این دریای بزرگ را بوجود آورد از ملک ومال وثروت خود دست کشید وچشم داشتی به صله سلطان جبار وظالم محمود نداشت .
    ایکاش بجای زر گرفتن وآنرا درموزه نهادن اشعاری را از این دریای پر گهر به چاپ میرساندند وبه دست نو آموزان میدادند تا امروز دچار سر گردانی روحی وگم کردن راه خود نشوند .
    تنها درکتب دبستانی چند استان از قهرمانی های  رستم وسهراب  بود وبس .
     اسکندر پس از حمله به ایران ودیدن تمدن پر شکوه  آن یونانرا دربرابر این عظمت یک دهکده دید  وهمه فرهنگ را با خود به یونان برد وجانشینانش همان سلسله سلوکیان با زنان ایرانی  پیوند بستند تا خونی تاره به رگهای آن یونان متمدن وقدیمی تزریق کنند  سد سازی / ساختن کانال وجاده سازی ورعیت پروری اینها شمه ای از حکومت شاهان هخامنشی ایران بود که به دست اسکندر نابود گردید .
    امروز تراژدی بزرگی بر سر زمین ما فرود آمده وباید به هرگونه که هست خود را وفرهنگ مانرا نجات دهیم تنها افتخار کردن به گذشته ها هنر نیست  ویا نشستن در پشت میکروفوونها ودوربینها وفریاد کشیدن واخباررا  دوگانه وسه گانه تفسیرکردن و جمع آوری  واندوختن مال وکسب درآمد برای چند چرند گویی .
    امروز درهر استانی هر شهری وهر دهکده ای یک ملای بیسواد حاکم است تا مردمرا از جاده شعور وفرهنگ خود جدا سازد ومغز اورا با هزاران کلمات وافکار واهی وخرافات پر نماید  فرودسی  شاهنانه را باخون دل نوشت به همانگونه که من امروز دراین گوشه  تاریک ومتروک نشسته ام وبه سهم خود برای بالا بردن فرهنگمان به نوعی کوشش میکنم سعی دارم از بزرگان فرهنگ ایران زمین اشعار وقصائدی را بیاورم خوشبختانه کتابخانه من بجای رمان های لندنی وفرانسوی وآلمانی وادبیات احساساتی دوران مدرسه ونادانیها لبریز از کتب دانشمندانی است  که امروز دیگر  درمیان ما نیستند ومن میتوانم از بیان وگفته ها ونوشته های آنان استفاده برده آنرا برای شما عزیزانم وهمه دانش آموختگان به وام بگذارم .
    امروز دیگر اثری از آن مردان بزرگ که دود چراغ خوردند تا ایران ایران وسر زمین دلیران شود / نیست وحتی یادی ویادبودی هم از آنها بر جای نمانده  به عمد دست به ویرانی فرهنگ ایرانی زده اند ئا آن سر زمین  تازی وعرب زبان نمایند  مصریان میگویند برای آن زبانمان عربی شد وخود مسلمان شدیم که ( فردوسی ) نداشتیم .
    همه بودنیها ببینم همی 
    وزو خامشی گزینم همی 
    بر ایرانیان زار گریان شدم 
    ز ساسانیان نیز بریان شدم
    امروز سالار .وسردار ودلاور ما یک قاتل بالفطره ویک دزد وجانی است که حتی همسر وهم بالین او نیز ایرانی نبود حال باید به همه نو آموزان وجوانان گفت ونوشت که زبان ما فارسی است نه عربی وشما مانند مردان وگذشتگان  قدیم کتابهایتانرا به زبان فارسی بنویسید نه عربی . 
    درپایان اشاره باین نکته نیز لازم است که دربین همه این آدمها بوده اند کسانیکه دلشان وروحشان برای ایران میلرزید وقلبشان تنها به ایران تعلق داشت نه به چادرسیاه  کعبه .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 14 ژانویه 2020 میلادی !
    ماخذ ” کتاب فردوسی /وشعر او  به کوشش شادروان مجنبی مینوی / از انتشارات دهخدا / تهران .
  • رواق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    رواق منظر چشم من آشیانه توست 
    قدم نما وفرود آی که خانه خانه توست ……”حافظ شیرازی “
    تا آنجاییکه که شعور کم من  حکم میکند / ا دیان برای  تکامل روح  وآرامش خلق شده است در پنج قاره دنیا هریک برای خود  دینی را برگزیده اند دراین میان گاهی انسان دچار شگفتی هایی میشود از اینکه میبیند این ادیان  مردم را بسوی حماقت ونا دانی میکشندوبجای آتکه روح اورا تسکین داده وشاداب سازند بیشتر باعث تخدیر ونادانی وسبک مغزی وباعث تحمیق  انسانها میشوند  وزمانی این ادیان خطرناک میشوند که با نجاست سیاست  نیز آلوده شوند وآنگاه بر مردم مسلط شده اورا به ورطه نابودی میکشاند /
    در این میان مردم  کم کم دچار وهم وشک ویقین شده وکم کم خودرا از آنچه بنام دین بر آنها نازل آمده جدا میسازند وچه تلخ است که حاکمین روح وادیان حاکم بر سرنوشت  ملتی شوند  وجامعه را بسوی بدبختی وسراشیب سقوط بکشانند  مردم تخدیرشده وروانی ودچار شک نا گهان سربه  شورش بر میدارند بی آنکه خود بدانند تنها فریاد میکشند روحشان از جانشان جدا شده وبسوی نیستی رفته است  اعتقادهای کورکورانه وچشم وهمچشمی وایمانهای بدون پشتوانه  ومکتب های گوناگون  انسانهارا ازهمه چیز جدا میسازند .
    دراین میان خدا ویا همان عشق گم میشود  ومیکرب مخربی روی  دلها وشعور  رشد میکند وتعصبات بعضی از مذاهب از انسانها حیواناتی درنده وخونخوار میسازدکه بزرگترین ووحشتناکترین جنایتهارا که حتی حیوانات نمیتوانند به آن عمل کنند این جنایتکاران مرتکب میشوند ( با نگاهی به زندانهای مخوف  با زندانبانان دیوانه ومذهبی میتوان بخوبی این موضوع را درک کرد ) .
    حیوانات / پرندگان وحزندگان همه داری یک آشیانه ولانه وهستند وبا  قدرت تمام از آن حمایت وپاسداری میکنند غیر از بشرتنها وسر گردان ومردان وزنانی که جانشانرا درراه بهبود سر زمینشان داده اند یا درکنج زندانها میپوسند ویا بر سردارند  .
    امروز دکان  ادیان کم وبیش کساد است بنا براین درمیان سیاستها خودرا جا زده اند وهرکدام دسته ای وگروهی ورهبری دارند  که بر ضد دولت انتخابی بر میخیزند ( مانند مردان تازه سر از تخم درآوده این سرزمین ) با همان ریش وهما ن فرم موها که از جانب مذهبیون تغذیه شده اند ناگهان بر ضد دولت انتخابی بر میخیزند وعجب آتکه هرکدام درپستوهای خود دسته وگروهی را نیز پنهان دارند که ناگهان مانند ملخ بر سر ملت فر ود میایند میان هنرمندان وبرگزیدگان واهل تفکر !.
    وصاحبان ادیان بدون اندیشه وبی ایمانی به تفکرات خویش با درخواستهای نادرست صاحبت بهترین آرامگاهها ویا مالک بزرگترین کاخ های میشوند آنهم روی دوش مردم بیشعور واحمقی که گفته های نادرست آنهارا باور کرده اند . نمونه آنهارا ما درانقلاب خودمان مشاهده کردیم .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 13 ژانویه 2020 میلادی !!/ 
  • خدا / عشق است

    ثریا ایرانمنش” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
    زو جز بی نشانی  کس نیافت 
    چاره ای جز جانفشانی کس نیافت
    ذره ذره در دو گیتی فهم توست 
    هرچه را گویی خدا ” آن وهم توست ……” عطار نیشابوی “
     آقایان معمم ومکلا ! از شما بیزارم وبیزار / شما هر چه را که من داشتم از من ربودید با نام خدایی جبار وقهار  وآدمکش وخونخوار که تنها به خون بندگان بیگاهش زنده است ! من خدای شمارا نمیپرستم چون زاده شماست وشما خود شیطانید . 
    من یک( ایرانی ) هستم  از تبار والای خاک پاک حافظ وسعدی وعطار وخواجو شما آنهارا نمیشناسد شما غیر از خون چیزی در پیاله تان ندارید ودر شعورتان غیراز یک شمشیر دودم .
    تبار والای من جان خودرا درراه   حفظ وطنشان / خط وفرهنگ آن دادند سرشان را وجانشانرا چرا که قبل از شما نیز  آدمخوارانی بر این سر زمین حاکم بودند که خوراکشان انسانهای فهمیم بود .
    امروز دوباره موزه تاریخ ورق خورد وآن پرده های زیبا ونقوش دار از میان رفت وبجایش همه جارا سیاهی گرفت .
    مونس شبها وروزهای من گم شد  درمیان اینهمه تزویرو رویا ودروغگویی . 
    من میل دارم تا دوباره درآیینه خودرا تماشا کنم همان زن ایرانی همسان سودابه وتهمینه وگرد آفرین نه هم پیاله کبرا وصغرا ورقیه .
    حال همه شب ها یکسره تاریکند وبر آسمان آبی وپرستاره ما غیر ابرهای سیاه چیزی نقش نبسته وهر روز از دیوارها کنار شهر خونی بیرون میزند  همه آن خورشید دروغین را دیدند اما دیگر دست کمک بسوی آنها دراز نبود همه خودرا به حجله های آذین بندی فروختند . آقایان من از شما بیزارم / بیزار .
    امروز خوابهای کودکیم را به همراه  گریه  دنبال میکنم  چون دیگر برگ هیچ گلی در جویبار زندگی ما دیده نمیشود وهیچ آب روانی نیست که بخون بیگاهنان آغشته نباشد و… دیگر باران آن لطافت را ندارد تا باقطره های نمناکش روان مارا زنده کند همه ما زنده بگور شدیم ودر دستهای شما گروگانیم وزندانی .
    در سر زمینی که هرروز  قارچ های سمی رشد میکنند دیگر خبری از درختان کهنسال نیست علفهای هرزه رشد کرده وبر پر وپای درختان چسپیده اند تا ریشه آنهارا خشک کنند  واز شادی ولادت خود طبل میزنند وزاغهای سیاه پوش برایشان کف میزنند وشب را در بستر تنفر آفرین  آن موچودات منفور به صبح میرسانند /
    آه برهنگی شما تا چه حد نفرت  آور است .
    دیگر  نمیتوان  فریاد کشید وبر دیواری سپید نوشت  ” ای آنکه  در صبح نگاهت  میتواند دید “
    همچشمی  خورشید وباران را ”  چرا که دیوارها نیز سیاه ویا آلوده به خونند .
    دیگر لبی نمیحندد  غیر از غمها وزخمهای بد فرجام  دیگر کسی چیزی را نمیبیند  دیگر هیچگاه کسی عکس رخ یاررا در جام گلگون شراب نخواهد دید جام شکست / شراب ریخت / بجایش خون فوران زد 
    وتنها منم اینجا که فریاد میکشم  / آقایان  وخود فروشان بازار برده فروشی از شما بیزارم وبیزار .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / یکشنبه 12 ژانویه 2020 میلادی !اسپانیا .
  • دیار بی دیار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
     آه – ای دیار دور 
    ای سر زمین کودکی من !
     اینک خورشید درتو مرده است 
    تا سایه شوم آن دیوانگان  با توست 
    من ناتوانم 
     ای خاک یادگار- ای لوح جاودان 
    ای آلوده تر از دامن بی عفتان 
     بی آب وبی آینه وبی طهارت  بسوگ نشسته ای 
    من / نقش خودرا از چهره تو پاک نمودم 
    تا چشم بر تو  داشتم ازخود بیخبر بودم 
    روزی تو کاح آرزوهایم  بودی
     امروز لانه مورها وحشرات کشنده ای
    ای ” بام لاجوردین تاریخ ” 
    فانوس  افسون تو درمن به حاموشی نشست 
    من زیر رواق غربت همچنان به درون میگریم 
    برق خیال تو برای ابد از سرم گذشت 
    دراین  بامدادان ابری وبی باران 
     روزی تو  روشنایی من بودی 
     ای زادگاه مهر  امروز زداگاه جانوران ووحوشی 
    اینجا دیگر تاریکی ابدی  بر خیالم نشست 
    وشب در مقابل من ایستاده  
    چشمانم از بلندی این شهرک بینوا 
    روزی بسوی تو مینگریست وامروز بحال کوری نشسته است 
    شب دربرابر ما ایستاده 
    در تب بلندی وپستی های زمین 
     در آسمان ابری وتاریک  بیدار میشوم 
    بی تاریخ !
    روزی ترا سر زمین بی غروب مینامیدم 
    امروز زوال وغروب ترا مینگرم 
    ای مرزو وبوم  دوران کودکی من 
    امروز تنها  جنازه ها ازخاک تو میرویند 
    دیگر خبری از شکفتن گل نسرین نیست 
     ودیگر خبری از ریختن برگهای گل سرخ نیست 
    دیگر مرغان خوش الحان آوازی سر نمیدهند 
    تنها کلاغان بر جنازه ها آواز شومشان را رها کرده اند 
     گلاب معطر تو که روزی مدهوش کننده بود
     امروز بوی تعفن نعشهای بو گرفته را میدهد 
    روزهای متمادی اسست که خون درزهد تو جریان دارد 
    کفر وایمان همه ازدست شدند 
    دیگر نمیتوان ترا نامی داد 
     ” ای مرز پرگهر ” که خاکت سرچشمه هنر بود 
     پایان 
     تقدیم به رفتگان وکشته شدگان بیگناهی که به تیر غیب این جنایتکاران وخونخواران گرفتار آمدند وتقدیم به مادران وپدران وهمسران وفرزندان داغدار سر زمین واقعی من  ایران زمین / .
    ثریا / اسپانیا 
     10 /01/ 2020 میلادی برابر با 20 دیماه 1398  خورشیدی تازی !
  • دیوانگان شهر ما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا !
    ————————————-
    قبل از هر چیز اندوه عمیق خودرا برای آنهاییکه درون هواپیمای (اوکراین ) در تهران سقوط کرد تقدیم همه خانواده های داغدار ایرانی واوکراینی مینمایم اندوه من بیشتر ازآن است که بتوان با کلمات آنرا بیان داشت تنها گریستم . 
    دو دویوانه دور گوشه دنیارا گرفته اند برای چند قطره آب سیاه مردم را تکه تکه میکنند یکی زیر نام خدا والله دروغینش  ودیگری زیرنام آزادی  که هیچکدام وجود خارجی ندارند وتنها دو کلمه برای تسکین وسکوت مردم بی دفاع میباشد .
    ومن دراین گوشه دنیا  هر صبح وشب شاهد خونهایی هستم به رنگ قبای کاردینالها  / سرخ وصورتی ونارنجی وارغوانی  آنها در معبد خویش در سکوت واعتماد  واطمینان محکم  به نوشیدن چای مشغولند وبرای دنیا نقشه میکشند .
    به بوته های خشک شده باغچه ام مینگرم گلهای شا پسند هنوز زنده انده وعاشقانه سر درون شکافها ودیوارهای نم کشده باغچه گذاشته اند ودر میان برگهای کاکتوس چشمم به گلی افتاد عجیب وغریب با رنگی غیر طبیعی نه سرخ نه صورتی نه نارنجی . دراین دیار غیر از کاکتوس ونخل وچند درخت سرو کاشتنی وزیتون چیزی نمیروید  گلی نیست گلهای نیز مانند غذاهای ما یخ زده درون کامیونها وارد میشوند بدون عطر وبدون روح .
    گاهی دربعضی  جاها نیز میتوان چنارهای بلند ودرختان اوکالیپتوس را دید چمن ها همه مصنوعی اند وساحت خاک پر برکت چین !چیزی یا جایی وجود ندارد که آویزه دست من باشد کسی هم نیست تا غمهای درونیم را با اوتقسیم کنم مانند غم بزرگ امروز که درتنهایی گریستم .
    نه ! هیچ چیز وهیچ کس نیست تا مرا بیاد روزهای گذشته بیاندازد  گذشته را فراموش کرده ام درمیان دیوارها نمناک ویخ بسته این سر زمین در بین نا مهربانیها وبی تفاوتی ها همه احساسات من تبدیل به اشک میشوند / این سر زمین من نیست / خاک من نیست هرچند خاک من نیز آلوده شده بخون بیگانگان .وخودیها  هیچ بویی نیست که مرا بیاد روزهای خوش بیاندازد تنها بوی ماهی سرخ کرده وسوخته ویا راگو !  زمان میگذرد وتاثیروجای پایش را در صورت وپیکر ما بجای میگذارد  این سر زمین که تنها مصرف کننده میباشد بتدریج روح انسانهارا می فرساید وانسانرا از پوسته جدا میسازد همه بی تفاوت ازکنار یکدیگر میگذرند  چشمان همه گویی از شیشه های رنگی ساخته شده است .
     نمیتوانم به درستی بگویم دراین گوشه دنیا  چه کار مهمی انجام داده ویا میدهم ! ( تنها بچه هارا بزرگ کرد م وآنهارا بخانه خودشان فرستادم)!
    تنها به چند حروف بیمعنی چسپیده ام  همه هستی من درمییان مشتی زباله های بی مصرف و پیش پا افتاده خلاصه شده است  ودرمیان دیوارها نم کشیده  وکهنه این سر زمین مذهبی که حتی ایمان آنها نیز مانند دیوارهایشان نم کشیده  در حال فروریزی وسست وبی پایه است خودرا تنها میبابم .
    دیگر نمیتوانم به نوع دیگر زندگی کنم دیگر راهی برایم نمانده وجایی نیست که به آنجا بگریزم سر زمیم  زیر دست غارتگران ودزدان ومتجاوزین وآدمکشان دارد جان میسپارد وسر زمینهای دیگر نیز درهمین راه روش راه میروند جنگی پنهانی ومرگی حاموش همه را تهدید میکند . 
    من نمیتوانستم برای آنکه خودمرا ازدست ندهم بنوع دیگری برای یک بشقاب برنچ یا یک دامن اطلسی خودرا ودیگرانرا فریب بدهم  ویا بفروشم .
    امروز چیز های زیادی دردرونم دارم  که نمیتوانم  آنهارا نابود سازم ایده آلها گم شده ورنج ها باقی مانده اند من همانم که بودم  به همان شکل  نیز خواهم مرد  چرا که سر نوشتم بدینگونه رقم خورده است  ودرخاتمه باز خودرا درغم  آن مردمی  که نمیشناسم اما غمشانرا احساس میکنم در اندوه بی پایان آنها شریکم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 9/01/2020 میلادی !
    .
  • اصالت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا !
    در نمازم خم ابروی تو با یاد آد 
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ” حافظ شیرازی”
    به پسرم گفتم :
    شاید خانواه ما  بسیار قدیمی  ومحترم باشند اما  اصل ونصب ما دربرابر شجره نامه این ” سگی” که بخانه آورده ای  اصلا وابدا ارزشی ندارد .
    خوب خداوندا  – این را بدان که مانند گذشته از تو بیم وهراسی ندارم  – چقدر از مجازات تو درعاقبتم میترسیدم  در تمام طول زندگیم  به خاطر  همین ترس راه راست  را پیمودم  وزندگیم  را محدود کردم  اما این طاعت واطاعت  چه چیزی برایم به ارمغان آورد  ؟  غیر از آنکه  مرا ازتمام آرزوهایم  دور ساخت   هرکجا خانه ای بنا کردم  ویران شد به هرکه دلباختم شیطان شد . 
    امروز دیگر از هیچ مجازاتی  از طرف تو نمیترسم  تو  مقصر اصلی هستی  من نمی فهمم  چگونه باید یک دژخیم را بپرستم   ؟ نه من دیگر نمیترسم  هرچه که باید مجازات شوم شده ام ودارم بار خوش دلی وخوش قلبی خودرا بردوش میکشم .
    در کودکی  هیچ امید وآرزو ورویایی را در سر نپرورندام  وهیچ افسوس نمیخورم برای آنچه را که از دست دادم من فرصت نداشتم تا برای آینده نقشه بریزم .
    چه فایده دارد انسان خانواده تشکیل دهد  وصاحب فرزندانی شود  ومیداند  که آنها به همان راهی  که مارفته ایم میروند وآنچه را که ما بر دوش کشیده ایم  آنها نیز بر دوش میکشند .
    امروز – روز سختی را آغاز کردم روزی که شاید  هیچگاه آنرا فراموش نکنم  این خشونت واین درماندگی در خانواده ما گویا ارثی باشد  همه باهم غریبه ایم تنها وجه اشتراک ما همان زبان مادری است . 
    امروز روح مادرم در دخترم زنده شد  چه اصراری دارند زنجیرزندگی  مرا دردست بگیرند  . اگر مرگ گمان میکند که او هر لحظه  رفتن مرا انتخاب خواهد کرد  سخت دراشتباه  است  من در همان موقع که خود انتخاب کرده ام  خواهم مرد  بی آنکه پای خودکشی درمیان باشد  این ارداده زنندگی است  که مرا  به پیش میراند  ومشگل نیست که به زندگیم خاتمه دهم .
    آن خدا وند وآن تقدیری را که شما از آن نام  میبرید تنها یک رویاست  همه ما عادت کرده ایم که رویا پرست باشیم ودررویاها غرق شویم از متن زندگی غافلیم اما دست تقدیر مرا به میان زندگی فرستاد وگفت برو تا ببینم چه خواهی کرد ومن همه چیز را میان دستهای کوچکم فشردم هر شاخه هرزه ای را خود هرس کردم وهر تیغی را که میرفت تا چشمانم را نشانه بگیرد خود شکستم . اما خودمرا نشکستم خیلی ها میل داشتد که مرا بشکنند اما هنوز ایستاده ام  مانند همان درختان نارون باغ خانوادگیم .پایان 
    یک  دلنوشته در روزی بسیار سخت وغمگین .
    ثریا / 8 / ژانویه 2020 میلادی .
  • واقف اسرار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    دلا رو رو همان خون شو که بودی 
    بدان صحرا وهامون شو که بودی 
    دراین خاکستر هستی چه گردی 
    در آتشدان  وکانون شو که بودی………” شمس تبریزی “
    تعطیلات  با همه خوشیها وغمها وآمد وشد ها تمام شدند وزندگی روی غلطک خود ایستاد بی آنکه دیگر از روزگاران گذشته یادی نماید .
    گویی که  منهم  نیز به ابتدای زمان باز گشته ام  در بین این بیگانگان وچند بیگانگی دل به دریا سپرده نغمه ها ساز میکنم .
    نمیدانم درکجای زمان باید مکث کنم و به کدام سو رو کنم زندگی بطور وحشتانکی مانند یک سیلاب خشمگین به جلو میرود باید از جلوی سیلابها عبور نکرد  روزگار دیوان  است واز دور دستها سر زمین پدری را نشانه رفته اند  هیچ فروغی بر آسمان یخ زده آن سر زمین نمینشیند دیگر درانتظارطلوع خورشید نیستم  ومیدانم که این غروب ابدی است  روزی  وروزگاری شاهد بر آمدن آفتاب بودم وامروز شاهد فرو شدن آن به پشت قله های سنگی وحشت . 
    دراین طلوع وغروب تازه گاهی ستاره ای درخشیدد وزود خاموش شد وآن شعله اسرار آمیزی که از زمین بر میخاست وبما شادی وروشنایی میداد هم اکنون در تاریکی بسر میبرد / آن شعله که زندگی بخش بود او نیز کیفر گناهان مارا میدهد منقار کرکسان بر روی گرده انسانها دردهای را جانگداز تر کرده است .
    آن شعله ای را که روزی از درگاه خدایان ربودیم وبر زمین آوریم هم اکنون رو بخاموشی میرود .
    ومن بیاد آن  دستها هستم وآن چهره وآن صدای گرم مهربان  او نیست تا بگویم خنده هایترا دوست میدارم وهنگامیکه لبانترا جمع میکنی تا خنده را پنهان سازی بیشتر دوست دارم فریادهایت برایم آوازی دلکش است .
    اینجا خانه هاهمه   یخ بسته است  وما از دریچه های کوچک  دردوردستها خورشید را مینگریم بین ما وخورشید یک سر حد  ناگشوده  است ودیدارش کم /
    در اینجاهیچ چراغی روشناییش را بسوی تو نمیراند چراغ همسایه همیشه خاموش است  ودیدارها غیر ممکن .همه با وحشت بتو مینگرند دراین  دیار همه درها به درون باز میشوند ودراینجا همیشه شب است  روزی در این گمان بودم که میتوانم  شامگاهان  ستاره شب را بنوشم  با هردو دست اما بی فایده بود میل داشتم دروزش باد های داغ سرمای درونم را بزدایم اما بیفایده بود .
    امروز تنها میتوان تماشاچی شکستن قرص ماه باشم که درابهای لرزان درهم میغلطدد و شکستن غروری که که درلابلای شاخه های درخت اقاقی میپیچید .
    ای یار  / ای یگانه یار که دردوردستها بر اوج نشسته ای از  این چون وچن چند پرسی ؟!/پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 7/01/2020میلادی
  • برو ای شیخ

    دلنوشته  !
    ————
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
    خبر داری  ای شیخ دانا که من 
    حدا ناشناسم  / خدا ناشناس 
    نه سر بسته گویم دراین رو سخن 
    نه از چوب تکفیر دارم هراس …..”شادروان سعیدی سیرجانی “
    آه …  این یاوه گوییها کی تمام خواهند شد ؟ چرا باید جنگی دیگر آغاز شود ؟ آنهم جنگی که تنها انگلستان وامریکا واسراییل وچه بسا روسیه حتی چین هم درآن سهیم باشند ؟!.
    آنها از مردمان ما میخواهند دیواری وستونی از گوشت تازه بسازند تا خو دشان راحت درسر زمینهایشان راه بروند آنها تنها به منافع خود میاندیشند  آنها نیروی جوانی را لازم دارند نوکرانشان ان نیرورا جمع آوری کرده وآماده دارند تا درراه مام میهن جانفشانی کنند  ! کدام مام میهین  واین مام چه چیزی را به آنها د اده است ؟ میهنی که متعلق به آنها نیست چرا نمیخواهیم بدانیم که ما مستعمره میباشیم نه یک سر زمین آزاد روزی  وروزگاری  داشتیم بسوی یک تمدن واقعی وآزادی نسبی گام بر میداشتیم  آنرا نیز از ما گرفتند /  بنا براین این مام .میهن تا امروز به ما وشما چه داده است ؟   آنها مرا میکشند تا خود زنده بمانند وزندگیهایشان محفوظ باشد ما مستعمره نشینانی  به ظاهر آزاد به دنبال کدام هدف میرویم ؟ ما پناهندگان بی تقصیر وآواره در سرزمینهای تازه رشد کرده وبی فرهنگ که میل دارند بما  فخر بفروشند ومارا حقیر میپندارند  ما هرچه را که داشتیم دادیم از قدرتهای جوانی را تا آخرین حصیر زیر پایمانرا .
    چقدر خوب میشد اگر انگلستان دراین جنگها شکست میخورد  وپوزه اش بخاک مالیده میشد وتلافی همه بلاهایی را که درطی قر ون واعصار بر سرملتها آورده پس میداد  متاسفانه ایرانیانی که نام ایرانی برخود نهاده  خودفروشانی که نوک دست به سینه آن پیر منفور مییباشند جلوی همه چیزهارا میگیرند ما باید تلافی کنیم  ما تازه داشتیم به استقلال خود نزدیک میشدیم امروز مانند یک هندوانه بو گرفته بین کشورها تقسیم شده  ودست به دست میگردیم   وهمچنان باج میدهیم تا چند صباحی دیگر زنده باشیم  جوانان ما بی تجربگی را آموخته اند وخود فروشی را فرا گرفته اند منظور جوانانی که در آن سرز مین بلاخیز بزرگ شده اند از تمام فرهنگ سر زمینشان تنها ریا کاری ودروغ ودرکنارش اعتیاد وخود فروشی  برای چند روزی بیشتر زنده ماندن  ان زندگی نیست  بردگی است چرا ما نباید از سایر مبارزین دنیا  راه  میهن دوستی را فرا بگیریم ؟ چرا نباید احساس مسئولیت نسبت به خاک خود داشته باشیم  من کار ی ندارم مشهدی قاسم سلیمانی که بود وچه کاره بود چه بسا او نیز غیرت دررگهایش بود ومیل داشت خودرا از بردگی رها کند  چرا باید برای مرگ او جشن بگیریم وشیرینی پخش کنیم وبه جناب مک دونالد با ج بدهیم ” هورا میتوانی مردان مارا بکشی پس بازهم بکش چرا مقام رهبری را نکشتی  او که فرمانده همه آدمکشان   وتروریستهای جهان است   پس میل به جنگ داری درانتظار صدور  فرمان مامان جان در کاخ  نشستی ؟!.
    =======
    زدم چون قم از عدم در وجود 
    خدایت برایم اعتباری نداشت 
    خدای تو ننگین وآلوده بود 
    پرستیدنش اعتباری نداشت 
    پایان 
    خدایی بدین سان اسیر نیاز ؟ جناب شیخ ؟
    ” لب پرچین ” ثر یا ایرانمنش . اسپانیا  /4 ژانویه 2020 میلادی !
  • مش قاسم

    ثریا ایرانمنش > لب پرچین < اسپانیا !
    ———————————–
    مش قاسم کرمانی هم به جمع شهدای راه اسلام ناب محمدی پیوست .
    حضرت رهبری  زمانیکه نشان بزرگ ذوالققار را بر سینه او میزدند برایش آرزوی شهادت کردند وسرانجام  به آروزی خود رسیدند وحال ملت شهید پررو در عزای سردار بلند پایه  اهل کرمان وهمشهری من نشسسته است منهم بعنوان یک همشهری که سردار را نشلن خاک از دست رفته خود میدانست به اهل ولایت تسلیت وتبریک میگویم !
    باید  جاده  صاف شود برای دو فرد دیگری که در آب نمک خفته اند وقبل از  آن تجزیه کامل وپاکیزگی سر زمین پهناور ایران ودیگر کسی نامی از ایران نخواهد شنید مانند یوگسلاوی سابق که امروز چند تکه شده وهمه بدبخت رویهم ریخته اند  کرد وترک وخراسانی  از حالا تمرین زبان مادری را به راه انداخته اند  !
     کرمان درکجا قرار خواهدگرفت دردشت پهناور کویر کرمان تشنه همیشه بی آب وبا پرورش مارهای زهر داری نظیر طوایف مختلفی مانند شیخی وبالا سری ! وچه مردمش  مانند خود کویر پر طاقت میباشند .
     آن اسمان پرستاره و کوهپایه هایی که دست پروردگار درآنها ستاره میکاشت  وشا مگاهان ما در روی بامهای کاه گلی مشت مشت ستاره را از آسمان میچیدیم ودرون  سینه های بدون پستان خود پنهان میساختیم  وپدرم همیشه آن ستاره تنها ونورانی را که درکنجی نششسته بود بمن نشان میداد ومیگفت ” این توهستی همه جا نور میپاشی وخو دت تنها به تماشا میایستی .
    ومن تا صبح  دم به تماشانی آن ستاره مینشستم بی خبر ازآنچه که سرنوشت برایم نقش آفرینی کرده بود 
    تا صبحدم آن چراغ تنها  درگوشه آسمان میدرخشید  وامروز او از سر زمین غربت من مایل های به دوراست .
    مش قاسم چهره اش نشانی از هم ولایتی های من داشت  من از زنبورهای عسلی که گرد او میچرخیدند بیخبر بودم  واز گلهای مسمومی که در کنارش روییده بودند  او چه بسا میل داشت  تا تمامی باغ  را مانند گرده های  سبکبال دیرین  به ابادی برساند  وخورشید  ظهر را با تلاوت خدای خویش با ذره بینهایتی که روی ملخ های همیشه درپرواز شهر  بودند  ذوم میکرد  تا بال این پرنده هارا به دست قیچی بدهد  ونقشی از شاهپرکهای دوردست درختان اقاقیا  برایمان به ارمغان بیاورد  او از تشنگی ولایت با خبر بود  ومیدانست که جویبارهایمان بجای آب در آنها حونابه جاریست . 
    من کودکی خودرا درچهره او میدیدم . حال جاده صاف است برای بانوی بانوان با چارقدک رنگینش همسان لباسهای ابریشمی  ساخت چین  او دیگر بفکر  بینوایان ئخواهد بود او به پیشواز  گل شقایق  .شفق سرخ میرود  واز پشت بام خانه مجلل خود  شب را درپشه بندهای ابریشمی!!! به صبح میاورد  او میلی به دیدار عکس ستارگانی که یکی یک از آسمان فرود آمده وروی زمین سقوط میکنند ندارد . 
    تمام شب به “او ” میاندیشیدم به کسی که همه دلمرا باو سپرده بودم  امروز کجاست به دستهای زیبایش وبه چشمانی که مانند مار ترا ذوب میکردند  میلی به دانستن وشنیدن آوازهای دور دست نداشتم  به هنگام صبحانه اخبار  گوشم را آزار داد نام اورا نمیدانستند به غلط چیزکی گفتند  ومن همچنان به گم شدن او میاندیشیدم  وبه آواز مرغان سحری  وزنجره ها درسکوت شب  وگفتگو جن وپری  وآوازهای بی معنا .ث
    بوی درخت در شب کوهستان 
    عطر عفاف تازه عروسان را 
    در حجله تصور  من میریخت 
    من با نسیم در پی آن بوی آشنا 
    همراه  بودم . “نادرپور” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش > لب پرچین < اسپانیا / سوم ژانویه 2020 
  • صذای بی صذا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    آواز من بی  صدا وکوتاه است 
    صدایم را بگوش کسی نمیرسانم 
     فریادم  در سینه پنهان است 
    صدایم بیصداست 
    ظاهرا تعطیلات به پایان رسید  وآن سیرک  سال نو با تمام زیور آلات واویزه ها کم کم جمع آوری میشوند تا سال آینده اما هنوز امکانات بیشماری برای فروش زباله ها دراختیار  آقایان هست وآن روز هفتم ویا ششم ژانویه میباشد عده ای بر این باورند که مسیح در روز ششم به دنیا آمده وعده ای براین باورند که درآن روز غسل تعمید گرفت اما افسانه ها چیز دیگری میگویند زمانی قصه   بی حقیقت باشد همه چیز تکرار میشود یک تکرار بیهوده مانند  پیامبران دورغین وفرشتگان مقرب درگاه انسان خود  خدای خویش است وآفرینده خویش بقیه یک واهمه وترس بیهوده است که برسر مردم فرو ریخته است .
    چرا برای همه ما جشن کریسمس این جشن کودکانه مدتی طولانی و بعنوان ابراز احساسات درونی  همه جا آنرا پخش میکنیم تاریخ ما به پایان رسید واین جشن ها جانشینی کودکانه  برای ابراز احساسات وتقلیدی بی ارزش جای همه چیز را گرفته است .
    سالی یکبار ما آنچنان رفتار میکنیم که گویی یک داستان مهم را با همه دنیا گره زده وبه آن  ارزشی بی پایان داده وچه مخارج سنگینی برروی شانه های ما مینشیند .
    به راستی احساسات ما نسبت به زیبایی پاک چیست ؟ گرایشی احمقانه به جشنهای بی پایان  که هرچه بزرگتر ومفصل تر باشد احساسات ما را  بیشتر تسکین میدهد .
    وآیا آن فرمان مسیحیت در زندگی ما نقشی دارد ؟ همه باهم برادریم وبرابر وهیچگاه بدی را پیشه نسازم وغیره ؟؟.
    احساسات واعتقادات ما تنها باین است که جشن ما بزرگ باشد ومفصل وزباله های بسته بندی شده را از فروشگاهها بعنوان ارمغان با ارزشی گرانتر از معمو ل خریداری کرده وبه دوست بدهیم حتی داستانهای زیبایی نیز مانند داستان هدیه کریسمس اثر ( او. هنری ) نیز برایمان این جشن هارا مهمتر جلوه میدهند تا جایی باید کاسه ودیگ را گرو بگذاریم ومخارج این سیرک بزرگ را فراهم نماییم .
    وچقدر درست  تراست که تنها عشق میتواند مارا نجات  دهد وچه غمگین است که ارزش این احساس بزرگ در زیر انبوه زباله های کارحانه داران گم شده است  اعتقاد داشتن  به عشق کار بزرگی است .
    زمانی که پدر مقدس وکشیشها ابراز ناراحتی میکنند که  ایمان وشادی  به ایمان از بین رفته است  باید گفت که حق به  جانب آنهاست  گرایش ما نسبت به تمام  احساسات بشری احمقانه وبسیار وحشی است وامروز ما بی عاطفه تراز همه زمانها وقرون واعصار شده ایم  کمتر گرایشی به مذهب داریم  انسان امروز وتربیت شده فرهنگ این زمان  کمتر به تعلیمات مسیح برخوردی مشخص  پیش میگیرد  درتمام سال بی هیچ هدفی به کلیسا میرویم تا اوقاتمانرا پر کنیم وسالی یکبار بفکر افسانه زایش  او میافتیم که آنهم زاییده کشیشهای قرون وسطی است وتعلیمات  ستایش خورشید را از ایرانیان بصورت زشتی دزدیدند منتها در روزآن اشتباه کردند  وبیست وپنجم را بجای بیست وسوم زایش خورشید به ثبت رساندند/
    برای من شب زایش خورشید یا همان ( یلدا ) بزرگترین شب وزیباترین جشنهارا دربر دارد واعتقاد من به آن شب به حدی است که کریسمس را به زیر فرش پنهان کرده ام .
    امروز هیچ ملتی جنگ را نمیخواهد اما قدرتهای بزرگ آنرا بما تحمیل کرده اند وگناهش را به گردن تروریستهای تربیت شده دست خودشان میگذارند  اما چهارده ساعت کاررا درروز  بما تحمیل میکنند بی آنکه از ما بپرسند  توانایی ما چقدر است .
    چه خوب است قبل از آنکه ما کریسمس را جشن بگیریم کمی در باره فرونشاندن آرزوهایمان ویک استراحت کامل واحساسات تقلیدی  برای مصرف های گسترده کارخانه داران بزرگ بیاندیشیم .
    یکبار نیز نوشتم ویاد آوری کردم که صدای خدا از کوه سینا نمی آید / از انجیل نمی آید از قران نیز نمی آید / عشق وایمان دراندیشه های پاک مسیح وافکار بلند گوته ویا جناب تولستوی گسترده نشده است .
    دراندیشه های پاک من وتو واو شکل میگیرد تنها کمی اندیشه درست وسینه ای خالی از خلل وفرج نفرت وجنایت وحسادت .
    شمع های کریسمس را برای کودکانت روشن کن وبگذار آنها سرود بخوانند وسالهای سال خودرا خشنود بدانند  با احساسات رقیق وزمانی که تعطیللات را تمام میکنند تازه زندگی با همه خشمش جلوی تو پدیدار میگردد بگذارید عشق وشادی همیشه دروجوتان  بنشیند وآنهارا آبیاری کنید  عشق وشادی چیزهای اسرار آمیز وزشتی نیستند که آنهارا پنهان ساخته اید  آنها تنها بما کمی سعادت موقتی میدهند آنهم درمیان آتش سوزیها / جنگهای خیابانی  وبیابانی / در کنار قدرت بی حساب دیکتاتورها وآ دمکشان بی مغز وبیشعور که ما آنهارا سعا دت نام گذاشته ایم آنچهرا که نیستند وما خودرا فریب میدهیم درکنار فرمایشات قطبهای ساخته شده دست فراماسونری. پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 2/ ژانویه 2020 !
  • 2020دلنوشته

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    امشب  – زمین  تمام گناهان خودرا 
    به درود گفته است 
    زهد سفید برف 
    کفر زمستان را درخود  نهفته است  ……” نادر پور” 
    امروز شروع جدیدی است برای آنهاییکه دلی خوش  وروانی آسوده دارند  واین درخت کهنسال  در کنار باران میگرید * 
    گریستنی به وسعت تمام اندوه زمین !  وبزرگی آسمان .
    این درخت کهنسال بر غفلت زمین میگرید  واینکه صبح روشنی را با طلوغ خورشید شروع کرده ودر اندوه از دست دادن خون پاک خویش است .
    گریستین که حتی زمین صاف را با یک روز برقی دروغین که دردوران نوجوانی وبیخبری بود  اکنون آنرا میجوید .
    دیگر چیزی نیست تا اورا به دوران کودکی ونوجوانی نزدیک کند  او میگرید برای آنچه را که ازدست داد برای سر زمینی  که مانند خود او از قرون وعصار بیرون آمده بود برای چشمان کودکانی گرسنه وبرای دلهای  بریده ا زشادی ولبریز از غم .
    آه ! ای صبح وطلوع روشن  ! آتش عشق درون سینه کم کم خاموش میشود  وخورشید در افق همچنان میدرخشد بیخبر از آن تاریکی که ترا دربر گرفته است .
    در شب همیشه حقیقتی پنهان است  وگریستنی پنهانی  . 
    نه ! ترا نخواهم بخشید ای ابر سیاه غم انگیرکه  بر زندگی من سایه انداختی ومن در پی یک مهربانی 
    بودم  .
    در آرزو ی کوچه های خوشبختی . امروز خوشبختی من درکنار موجوداتی است که بیخبر از درد درونم میباشند وبا امیدواری بمن مینگرند در آغوش گرم ومهربان آنها آرزوی زندگی دوباره را دارم اما !!!! اما هر صبح با نگاهی به کاسه خونی که باید از دست بدهم میدانم دیگر فرصتی برای ماندن نیست ومن دیگر برف زمستانی را نخواهم دید ودر حسرت درخت بادام  به آسمان بی ابر  مینگرم 
    .
    ای ابر بی سامان   /باران گریه  به وسعت وبزرگی اندوه دل تو همه زمین را آبیاری خواهد کرد  ودر شام نوجوانی وصبح کهنسالی  ترا به روشنایی دوران کودکی خواهد برد  . 
    بگذار همه چیز همان طور که که میخواهد بگذرد زمانرا دردست بگیر. 
    آمدم تا بخورشید برسم اما خورشید  جانم را  به آتش کشید .
    سال 2020 شروع شد ونمره  امتحان خیلی از آدمها بیست خواهد بود آنهاییکه سر زمینها  را وزندگی هارا به تباهی وسیاهی کشاندند .
    سال 2020 برای همه شادی آفرین باد. ثریا 
    اول ژاتویه 2020/ اسپانیا !
  • فردای نیامده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    نمیشود گفت کجا خوب است وکجا بد وکجا میتوان دمی به آرامی آسود خوشا بحال آنهایکه  در مغزشان چیزی نیست ودلی ندارند وهیچ احساسی /
    امروز تنها وسیله ای که میتواند   این فاصله هارا این فاصله های وحشتناکرا  از بین ببرد پل زدن  بین من وخاطراه هاست خاطراتی که نه چندان شیرین بودند  ونه تلخی امروز را داشتند .
    در آن زمان هم  بین دو پل  میان زمین وهوا معلق بودیم عده ای گم شده وعده ای تازه به نوا رسیده میبایست هردورا تحمل کنیم ودم نزنیم . 
    در آن زمان نامه ای بود وپاکتی که درونش بوی خوش آشنایی داشت وما مجبورنبودیم با این آچارها واین دکمه ها دست وپنچه نرم کنیم  وآن بوی خوش آشنایی نیز از میان رفت .
    دیگر نمیتوان نوشت که ” در میان فروغ چشمانت گم شده ام ” همه چشمها بسوی یک ویرانه سراست که سالهاست  از ذهن ما دور شده است  حتی نامش نیز عوض شده مگر امروز میوان دانست ویا گفت  ایلام کجاست ؟ امروز به جایش یک ویران سرای دیگری بنام عراق مشغول خون ریزی است وخوردن ولیسیدن پا چه های اربابان  نشسته است .
    این روزها دیگر نمیتوان به آسمان پر ستاره نگاه کرد وستاره بخترا یافت  دیگر خبری از عشق آتشین  شقایق نیست  ودیگر نگاه دختران آن معصومیت را ندارد  خورشید هر روز داغ تر و همه چیز را ذوب میکند .
    دیگر نمیتوان لذت مکیدن یک الو یا یک پرتقال را درذهن نگاه داشت  همه درکام آفناب  سوخته اند  ودرانبارهای آغشته از سم بخواب رفته اند .
    امروز ابلیس با خدا پیوند بسته وبا هم در انتخابات شریکند .
    آبها وخیزابها از حرکت باز ایستاده اند  ومن دررسوب  ماسه های ته جوی  چنگ میزنم بلکه  آن نگین را بیابم  ویا آن گل خشکیده شاید  دوباره شکل آدمی بسازم / 
    نه ! من وخدای  بنی آدم هردو یکی هستیم  خود سازندگان پیکریم  منهم مانند او  بازیچه های خودرا بر سنگ میکوبم ومیشکنم.
    بفکر آن د.و چشم نااشنا هستم  که تصویر مرا چگونه درذهن خود نقش داده است  وگیسوان مرا به رنگی در آورده وایا میداند که من درپشت ظلمت شب پنهانی اورا مینگرم  وایا درذهن بی تفاوت او نقشی دارم ؟ .
    وتو ای چشمان ناشناس ! تصویر مرا تنها درآیینه زمان ببین  در آینه دیرروز نه فردا چرا که فردایی نیست .پایان 
    ثریا / اسپانیا / 30 دسامبر 2019  وآخرین روز از آن سال منحوس /
  • سالی که رفت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا!
    —————————–
    و…. من اورا زیر فانوسی دیدم که میل به سخن داشت .
    او در پایان هر شب بمن مژده آمدن میداد 
    من در آن وادی خاموش در کوچه های پر رمز وراز خاطره ها
    رازی   را درسینه ام پنهان داشتم 
    فریاد او مستانه بود 
    صدای من کوتاه وبریده بریده 
    من از هول شب دهشتناک 
     دیگر به سرود مستان گوی فرا ندادم 
     اذان صبح وشب  
    همه آوازهارا بر چید ولبان را خاموشی فرا گرفت  
    من نیز از خواندن  لب فروبستم 
    آوازم در گلویم شکست 
    قبا وردا پوشان  دهانهارا میبوییدند 
     ودلهارا میشکافتند 
    سپس در گوش ما کلامی نا روا میخواندند 
    کلاغان خبرچین دور آفاق  در پرواز بودند 
    وشب چهره اش را در پریشانی پنهان ساخت 
    و… من در میان شهر کافران  با انبوه دینداران 
    هزاران بار درآن حوض شیشه ای غسل کردم 
    بی انکه سرودم را دردلم پنهان کنم 
    دلم میخواند :
    بهشت عدل اگر میخواهی  برو  بیرون زمیخانه 
    که از پشت درت  یکسر  به پیش  داور اندازیم 
    نسیم عطر گردان  را به بوی زهد بفروشیم 
    شراب ارغوانی  ر ا به حوض کوثر اندازیم 
    وآن سیه مستانی که از عمق تاریک تاریخ ما برخاسته بودند  همه لب فرو بستند ودر شراب کوثردین مبین  غلطیدند   ومن همچنان  در آغوش زمان خویش به چیزی میاندیشیدم  که در زمانه ما گم شده بود .
    به ( عشق ) !
    ثریا / اسپانیا/ 29 دسامبر 2019 میلادی ….
  • ارک بم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا.
    صوقی از پرتومی راز نهانی دانست 
    گوهر هرکس  از این لعل توانی دانست
    بیست وشش سال از ویرانی آن بنای عظیم وسر برافراشته پر غرور ما گذشت بی صدا اما من هرشب صدای ناله خواهرم وفرزندانش وهمسرش وسایرین  صدای آن خواننده کرمانی وبقیه را از زیر آوار میشنوم .
    من صدای آنهارا میشنوم که میگویند : بناحق ما کشته شدیم وبنا حق این بنا ویران شد این غرور ما بود  بسرعت آوای آن بلند آوازخوانرا  زیر نوای بم شنیدم امیدم براین بود که ارک باز سربر آورد وقد براقرازد  اما صدای او نیز به زودی خاموش شد امروز نصیب من از آن همه غرو وسر بلندی عکسی بریده از یک روزنامه خارجی است که آنرا بیادگار  زیر شیشه میز گذاشته ام  تا فراموش نکنم کجا بودم وبه کجا آمدم .در شهر غربت خویش  شهری بیگانه   درتنهایی وبی کسی وبی نوایی راه میروم وچشم بسوی افق دور دارم   افقی که کم کم میرود تا خاموش شود .
    این عربده کشان واین حاکمین جابر حتی از ساختمانها هم وجشت دارند ویا آنکه  ماموریت دارند سر زمینهای کهن سال را به ویرانی بکشند تا اربابان بزرگ وصاحبان قدرت و گلوبالیست ها زمین را گرد  وبصورت یک توپ دربیاورند بامصالح پلاستسکی ومصنوعی ومردم را مانند گوسفند درون یک تابوت متحرک قرار دهند وکم کم انسانهارا بصورت رباط درآورده وخود حکومت دنیارا  دردست بگیرند این پادوهای گرسنه واین قمه کشان واین نوکران شستشوی مغزی شده کاری غیر از ویرانی ندارند .
    جوانان از طریق دستورات  مارهای ارسالی بی اراه بسوی مرگ میروند ونیمه جوانان درخانه هایشان درتنهایی جان میسپارند وکهن سالان را نیز بنوعی با داروهای مهربانی میکشند !
    من برای آن بنای کهن میگریم وهرشب ناله  آنهایی را میشنوم که درزیر آوار زنده بگور شدند ودولت مقتدر تنها به تماشا ایستاد . 
    آه ای ستارگان تر باران !
    امشب بیاد خاطره ها وچراغها 
    از آسمان به چهره من بریزید
    زیرا که چشم گریه من کور است …….” زنده نام / نادر نادر پور”
    پایان رنج نامه امروز 
    ثریا / اسپانیا  27 دسامبر 2019 میلادی /
  • غاشقانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    آن شب که صبح روشنی نداشت 
    ا زآسمان  آمیخته بخون  تیعی بر سینه ام  نشست 
    شمع بلند قامت دلدار  درخلوتسرای بی ترانه من 
    از خجلت وشرم  بر برهنگی من میگریست 
    دز آن شب سسیاه  خونریز 
    من از لهیب دستهای برهنه تو  
    بی تاب بودم 
     بازوی آهنین تو مرا درآغوش داشت 
     من دست ترا درمیان دستهایم  داشتم 
    آسمان ا زخجلت گریست  و……
    تو مرا تنها گذاشتی در میان لزج خونهای ریخته شده 
    آن شهر من بود – شهری لبریز از ستاره  
    شهری که با سنگفرشهای کهن سالش 
    از آبروی ریخته شده  آن وحوش 
     واز سوی ریختگی میخواران دوره گرد 
    لبریز از لجن بود
     آن شهر من بود 
    شهری با قصه های دلپذیر  
    با تکان  خوردن گاهواره 
    ودستهای دایه مهربانم 
     آن شهر قدیم عشق 
    ———
    تقدیم به جان باختگان سر زمینم  > کرمان>
    ثریای گمشده درمیان کاغذ ها ونوارها وجعبه های  زباله ورنگ وارنگ شب ننگین  بی ستاره/
    پایان 
    5 دیماه 1398 خورششیدی برابر با 26 دسامبر 2019 میلادی / اسپانیا
  • کریسمس

    ثریا ایرانمنش / اسبانیا
    ——————–
     کریسمس مبارک با  تابلت جدیدیم که کادو گرفتم هنوز با کلمات فارسی آن آشنا نیستم هنوز نمیدانم   بغضی  کلمات کجا هستند   حالا با آنهاییکه ویران شده اند یا کهنه نزدیک به هشت عدد  از این اساب بازی ها دارم . هورا !!!!!!!!بهرروی سال خوشی داشته باشید وروزهای بهتری در توییترم نوشتم که ” از جان خود گذشتیم / با خون خود نوشتیم / یا مرگ یا ایران  وایران همیشه زنده است  و به زودی ضحاک را به خاک میسبارد  !اگر چه مرا نخواهد  من عاشق بیعارم  / با تشکر از همه شما عزیزانم / ثریا / 
  • غریق

    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا !
    ———————————————
    از کوچه های خاطره من !
    امشب  صدای  پای تو میاید ،
    آه ای عزیز دور ! 
    آیا به شهر  غربت من  پا نهاده ای؟ …..« زنده نام :نادر نادر پور «
    باو ارادتی  سخت داشته ودارم ، تنها دو شب  درزندگیم اورا ملاقات کردم  یک بار به همراهی  دوستانی  در یک شام در رستوران چاتا نوگای تهران ! وبار دیگر باتفاق همان دوستان در خانه ام  که مورد خشم ارباب خانه قرار گرفت وخیلی زود  خانه را ومحفل را ترک کرد ، اهل دود ودم نبود  اهل علم وفرهنگ بود در تنهایی خودش زندگی میکد   وبقول دشمنانش در برج عاجش میزیست . 
    حال تنها مونس شب وروز  من دفتر اشعار اوست که کمی بوی انسانیت  از آن برمییخیزد نه بوی شهوت واوهام .
    رودخانه ها چندان مهربان نیستند ، دراین چند روزه شاهد ویرانی شهرکهای بسیاری در این سر زمین قدیمی وخاک آلوده بودم خود مردم به کمک هم برمیخیزند دولت هنوز درگیر حوادث خودنماییهاست .
    رودخانه ها بالا آ|مده اند وخانه هارا ویران کرده اند البته بالا نشیتها تنهااز پشت پنجرهای \شیشه ای ومیله های آهنی  به پایین مینگرند وجتهای خصوصی هنوز بر فراز آسمانها در رفت وآمد هستند  وبا نگاهی حقارت آمیز باین ویرانیها میگرند  درسواحل کاناری ایلند مردم خوشگذرن تعطیلات  کریسمس را زیر |افناب گرم ودلپذیر وغذاهای لذیذ میگذرانند بیخبر از زنی که خانه اش  را هستی اش وهم چیزش را از دست داده ودرگوشه دیوار اشک میریزد مردم باو کمک میکنند وزنی دیگری درمیان گلهای واب روان داشت سوی نیستی میرفت مردان قویدل وقویدست مشغول لاروبی گل ها وماسه ها وباقیمانده  بقایای ساختمانی هستند وآب گل آلود همچنان میغرد ومیرود وبا خود لاشه هارا میبرد وانسان بیاد روز محشر میافتد .
    گمان کنم درپایان سال کهنه این \اخرین نوشتار من باشد بنا بر این ازاین  فرصت استفاده کرده شب یلدای را بشما تهنیت میگویم وهمچنین سال نوی مسیحی را سالی که گذشت برایم چندان دلپذیر نیود درحالیکه عدد (۹) درخیلی از مذاهب  عددمعجزه آست است اما برای من  زحمت بود ودرد وبیماری ورنج .
    کریسمس شما وسال نو در میان آبهای گل آلود وخون جوانان سر زمینم تبریک میگویم بامید سالی بهتر وشادمانی بیشتر !!!‌ 
    ایمل من هک شد !!! مبارک است !<
    …………………….
    دیدار  ناگهانی  این  سالخورده طفل 
      بر گور وگاهوار  ، مبارک باد 
    آه ، ای شب  شگفت انگیز ،
    میلاد  این ستاره ، مبارک باد 
    بامید دیداری دیگر وسالی بهتر شمارا به خودتان میسپارم .ث
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / ۲۰ دسامبر ۲۰۱۹ میلادی !
  • در میان دود

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » . اسپانیا.
    ——————————————
    آه ، ای طلوع روشن غمگین  ! 
     آیآ با تو بامداذ بلوغی ؟
    آن بامداد دور ، که نور طلاییش 
    در موزه تصور من می تافت .
    ………………….
    کتابهای برگ برگ شده را ورق میزنم  نم هوا وکهنگی وپوسیدگی برگهای کتاب   مرا بیاد  ابدیت میاندازد 
    ؛ نامه یک زن ناشناس؛  یک زن دیوانه درون گرا  فارغ از بدبختی های دیگران وفارغ از آنچه دربیرون میگذرد  زندگی خودرا درخیال  یک رویا  نابود کرد .
    بیاد ویسکی  شیواز ریگال افتادم وکنیاک کوروازیه  کنیاک محبو ب ناپلئون بونا پارته ! از |انها کمتر نمینوشیدم !! به مشروب قلابی آلرژی داشتم !! مینوشیدم تا چهره ها وپیکره های باد کرده از خوشی دوران را نبینم  تا  آن مجسمه خشمگین   را که درخیال تصور کرده بودم ، تحمل کنم ، تا بوسه های شهوت انگیز  را که دربخار  آلوده تنش بر لبان من مینشت به روشنایی روز تبدیل نمایم !.
    امروز دیگر اثری از آنچه که میشناختم نیست ،  وآن بامداد زیبا  اما متعفن  دیگر از دست رفت  به دست جاوگران زمانه  امروز کسی را نمیشناسم وکسی مرا نیز نمیشناسد  ، همه رفته اند ومن درمیان راه  بین این قافله سرگردان تنهایم .
    نه دیگر به طلوع روشنی نمی اندیشم هر صبح از زندان انفرادیم   واز آسمان  آن عکسی میگیرم اگر کمی شکایت کنم راهروی مرگ ( بیمارستان ) در انتظارم هست !! دیگر از ان طللوع پر شکوه عشق خبری نیست  ومن مانند یک مو میایی درون موزه زمان محبوسم .
    دیگر کسی نیست تا باو بنویسم  (ای یار ، ای یگانه یار ، )  اکنون جای خالی همه را درکنارم احساس میکنم وروزهایم رابه تماشای دلقکانی میگذرانم که روی صحنه سیاست  باپولهای ناشناخته ورجه ورجه میکنند ! کاخ سفید  به یک بیمارستان روانی تبدیل شده وپادوهایش  مشغول سرگرم کردن مردم وآن  بانوی همیشه زنده ونامیرا مادر بزرگ اروپا  بی بی سکینه هنوز مشغول بریدن ودوختن عمامه میباشد !
    او سیری ناپذیر است وابدی .
    حال به برگهای ریخته  مینگرم  برگهایی که دیگر همزبان من نیستند  وپرنده ها تنها پروازشانرا به رخ من میکشند  ومن به برگ سرخی مینگرم که آنرا بجای یک شاخه ریشه دارد درون گلدان فرو کرده اند  وبه ویرانه هایی که هر روز افزون تراز روز قبل میشوند  وبه فریاد مردان وزنان خشمگین که کم کم رو به نابودی میروند وبازماندگانشان در آینده برده خواهند شد .
    بعدا ز آن طلوع خورشید  حال نوبت غروب  غربت است  دیگر صبحی باقی نمانده تا به آن بیاندیشم  وتنها به شب میگویم ؛ شب بخیر . 
    در صبح بی آفتاب  بیهوده راه میروم  آهسته وبی صدا گام بر میدارم   وشب در کنار کبودی آسمان وستارگانی که کم کم گم میشوند  وبه کام دریا فرو میروند همنشینم  وبرایشان اسرار جوانی را هویدا میکنم  اسراری را که تازه در پیرانه سر شناختم  وسپس خودرا نو جوان دیدم  وبه خواب روشنی میاندیشم که مبدل به یک کابوس وحشتناک شد .
    به ضحاک زمانه میاندیشم  که دیگر میلی به مغز  سالخوردهگان ندارد مغز جوانان برایش کافی است مارهای بلند چانه اش  با لذت ان لزجه های برزمین ریخته شده را میلیسند ومیخورند  وخود در افکار بیمار گونه اش  تشنه اوهام  واسرار  آسمان است .
    پادوهایش  زمین وزمانرا درنوردیده وهمهرا سوی او میرانند  بانوعی رندی تا در برق تیر تیر اندازان خونشان  بر زمین  بریزد  وآن مارها زخمی  به اندیشه ای پیرش اندکی نوشدارو برساند .\او به مغز من احتیاجی ندارد . 
    او حکومت میکند  بر سرنوشتها  وسر گذشتها  با خود کامگی  وبیداد گری  .
    ننگ ونفرت  ونفرین بر او باد وپاچه خوارانش . پایان
    ثریا  ایرانمشن /اسپانیا/ ۱۹  دسامبر ۲۰۱۹ میلادی . ( ۱۹.۱۹.)!