Category: General

  • کشتار تاریخ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 
    ———————————–
    دل عاشق  به پیغامی بسازد 
    بیاد  نامه یا نامی بسازد 
    مرا کیفیت چشم  تو کافیست 
     ریاضت کش  به بادامی بسازد…..” طالب آملی “
    ———
    تاریخ همین تصاویر است  ! تاریخ همین روزهاست ودیروزی دیگر وجود نخواهد داشت تاریخ نابود میشود وفرزندان ونواده های ما از دیروز خود بیخبر خواهند ماند  آنها نخواهند دانست قوم مغول چه کسانی بودندوحمله وشورش اعراب بدوی  یعنی چه  وسر زمین کجاست ونام سر زمین  یعنی چی آنها در بازی های کامپیوتری خود غرق و  دنیای آنها همانجا شروع وتمام خواهدشد .
    بانوی معروف واز رده رنگین پوستان  باداشتن ثروتی هنگفت  امتیاز فیلم (برباد رفته )را خرید  ومیل داردآنرا نابود  سازد ونمایش آن درهمه جا ممنوع است ! واما خانم باربارا استرایسند دختر آن جناب فلوید قهرمان پوشالی بازی گر فیلمهای پورنو را سهامدار شر کت بزرگ والت دیسنی کرد وبرایش یک  کمک هزینه تحصیلی تا آخر عمر باو جایزه داد !!! ایکاش منهم به وضع شنیعی میمردم تا این کمک هزینه تحصیلی به پسرم میرسید تا تحصیلات خودرا در کمپانی  ! ام آی تی ! ادامه میدا د تا پای  امتحان رفت  بی پولی جلوی مارا گرفت !!! فرق ملتها این است در سرزمین من درمیان آن قوم نازنین پوشالی گرسنگان کنار کوچه از بیماری وفقر وگرسنگی میمیرند ودختر فلان مولای ده  سوار بر اتومبیل آخرین سیستم خود از کنارش میگذرد بی آنکه بداند  ویا بخواهد بداند که این خرمراد از شیره جان   آن افتاده بر خاک زیر پای اوست .
    در زیر این طاق نیلی اسمان که کم کم میرود تا زرد وغبار آلوده شود ونفس هارا در سینه حبس کره است  ما هنوز در  دشتها قدیم خود پراکنده ایم  واز دریچه اطاق کوچکمان باغ سر سبز ودشتهای خرم آن زمانرا میبینیم  که امروز تبدیل به جاده شده اند جاده ای باز با  خودروهای مخصوص حمل ونقل جنازها ویا سایرمواد !
     پل زدن میان امروز ودیروز کار هر صبح وشام ماست  وبیاد آن معلم پیز هندسه بر روی صفحه سفید برای خود مثلث ومربع میکشیم  واز نقطه به نقطه ای دیگر میرویم با یک خط صاف بین دو نقطه !
    امروز اما راها کوتاهتر شده اند  بین اطاق خوابمان وتوالت واطاق نشیمن  وهمه چیرا دراطاقمان چیده ایم مانند یک انبار بزرگ وخود روی آن تمرگیده ایم  داریم علم مصرف میکنیم وتجربه ها را  خرج میکنیم  ودیگر ازان خط مستقیم بین دو نقطه خبری نیست  خطوط زاویه دارند ودر هر زاویه چشمی نا مریی پنهان است  دیکر نقطه ولادت  تو گم شده  باید به یک خط منکسر  بسازی  آنرا ترسیم کنی تا به اخر برسی .
    تاریخ را اازما گرفتند دنیارا وارونه کردند  وما باز ماندگان تاریخ در زیر الوارهای ویران شده هنوز نفس نفس میزینم بلکه آنهارا کنار زده از نو خانه ای بسازیم وفرزندانمانرا درآن خانه جای بدهیم نامش خانه پدریست .
    هنوز آن جویبار کنار دهکده زادگاه من در روحم جریان دارد  وهنوز  آن کوچه های خاکی  زیر نور کمرنگ لامپ های زرد  که نم بارانرا میچشیدند  در لابلای درختان سر بفلک کشییده  وانبوه  ماسه ها وخاکها  مرا دربر گرفته اند چه خندان وچالاک میدویدم   ونسیم باد بهاری  !… اوف پر به  بیراهه رفتم نسیم باد وحشتناک کولر  یا پنکه برقی مرابخود میاورد  برخیز ! دیراست ! برای اندیشیدن هم دیر است حهان درحال مرگ است ودارد جان میکند سیل مواد وشراب وسکس روان است  تو ؟  ….  هنوز به دنبال سرابی ؟ .
    آن روز که آن  نماد  فروهر من افتاد وشکست دانستم که همه چیز خواهد شکست حتی رابطه ها نیز تاریک خواهند بود .
    اگر مرد است دوران   بار دیگر 
     بدین  نا پختگی خامی بسازد 
    ندارم ظرف می   – دل را بگویید
     سفالی بشکند – جامی بسازد 
    پایان 
    ثریا ایرانمش /03 ژولای 2020میلادی – 
  • سخنی جدا گانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
    با درود بر شما حوانندگان خوب خودم  ! نه دزدان !
    هر چه فکر کردم  بندی   از اشعاری را دراینجا بیاورم دیدم بیفایده است ودل نمیکشد چرا که دل شکسته وغم ویرانم ساخته  درعزای وطن از  دست رفته باید سیاه پوش شوم/
    بلی خواهران وبرادران  عزیز ونازنین دیگر نیمتوان این کلام را بر زبان آورد  حتی این خط هم کم کم بمدد انقلاب دوم وسوم چینی از میان خواهد رفت وهمین چند کلمه درحلقوم ما گیر کرده مارا خفه خودهد ساخت .
     این آتش بازی ها یا انفجارها طبیعی نیستند دستی یا دستانی درکارند تا بیشتر مردم سر زمین ایران ومرز وبوم مارا بکشند مردان  فرهیخته وزنان دانارا یا فراری داده یا درزندانها زیر شکنجه ویا بر سر دار کنند چرا که باید جا برای تشر یف فرمایی قاان بزرگ آق قولی خان چینی باز باشد که با کپ کپه ودم دمده خواهد آمد  ما مستعمره شدیم راحت با کمک ممد  جججججواد ضخیم وسایرین دهان رهبر را بستند 
     عصایش را به دستش دادند وگفتند درحرم بنشین وبر دهان دیگران پوزه بند بستند تا راحت کارشانرا ابکنند حال عده ای یا با مرض کورنا از دنیا میروند ویا بیماری خوکئ جدید را که چین ساخته وآماده در استین دارد .
    بلی ! به همین راحتی ما سر زمین خودرا تقدیم چینی های چشم بادامی کردیم اول از آنها ملا وآخوند ساختیم برای آدمهای درون طویله دین مبین اسلام وشیعه اثنی اعشار ی  وبعد  سربازانرا وارد خواهند کرد وسپس دیگر ایرانی  میشود برده به همانگونه که درخلیج فارش ماهیگرانررا کشتند ودرروی زمین انفجار بیماراستانرا درست کردند وتنها نخبه گان پزشکان وپر ستان کسته شدند از بیماران تنها دو نفر  سراسیمه به ان دنیا رفتند .
    داشتم زبان فرانسه را یاد میگرفتم حال باید چینی یاد بگیرم  در آتیه فیس بوک  چینی وواس آپ چینی 
    غذایمان سوپ مار / خورش سوک وعقرب و سگ پلو با زعفران رنگ شده خواهد بود !
    چهل سال کارا این ارذل واوباش  مردم راسر گرم نگاه داشتند بیحالشان کردند معتاد کردند دیگر رمقی درجان مردان باقی نماند حال ایران عشرتکه مردان عراقی شده نظیر تایلند وسپس  اژدهای زرد حمله خواهد کرد وحال شما  گوش بفرمان حضرت آیت الله بی بی سی بنشینید برای اقای  ابی کف بزنید واواز داریوش را بشنوید وبگریید . آقای تاریخ نگار شیره ای هنوز دفتر ودستکش براه است وتاریخ را ورق زده و میخواند و شهرام شارلاتان دارد افسانه میگوید تا سرش گرم شده وسرطانش را فراموش کند !
    پادوهایش مرتب  صحنه را  پر میکنند  واورا به عرعش الهی میرسانند کارش خوب بود بسیار هم خوب بود .
    از ما گذشت . امروز نگدهی به  پرچم ایران که بر بالای سرم درون قابی نشسته ائداختم وگفتم :
    تا روزی من زنده ام تو اینجا هستی روزیکه بمیرم تنهاترا باخود خواهم برد کسی ترا دراهتزاز نخواهد دید  عکسی از مریم مقدس روی میزم که دوستی بمن هدیه داده است  گذاشته ام بجای عکس مادرم !هر صبح با او بگفتگویم امروز زانو زدم وگفتم مادر  مقدس سر زمین مرا نجات بده تاروزیکه من زنده هستم ازادی آن سر زمینرا ببینم تا بردگی مردمانم راهر چند مردمان ما به بردگی عادت کرده اند چنانکه هزارو چهار صد سال همین دین احمقانه  بی بنیاد وکثیف را  ستایش میکنند ودروغهایش را باور دارند . 
    امروز شکل وشمایل مردان وزنان وگفتارشان عوض شده است دیگر من آنهارا نمیشناسم اـن ظرافت زنانه وزیبایی اصیل ایرانی تنها درمیان زنان ایلیاتی هنوز بر جای مانده ومردانی که ابر مرد بودند گم شدن دمردانمان امروزهمه عقیمند   .
    شب گذشته پسرم گفت خط فارسی این دستگاهرا عوض کن وخط بهتری بگذار باید برایش  بنویسم که باید چینی بگذارم جون تمام کیبورها همه خط هارا دارند غیر از خط فارسی  در کامپیوتر دیگر من  کییبوردی مخلوط ار خطوط هندی وافغانی در میانش باید چند کلمه را صد بار پاک کنم تا یک کلمه فارسی به دست بیاورم کیبودرهای زبان فارسی در اختیار دستگاهی است که آنها را برای قیمیت سرسام اوری میفروشند  .
    نه باید کیبورد چینی را بگذارم وخط چینی وزبان چینی را ازفروشگاه چینی نزدیک خانه فرا بگیرم وبعد هم زیرنظر یک قانون محکم نمیتوانم هر چه دلم میخواهند بنویسم از اشعار فارسی هم باید حذر کنم مگر اشعار توده ها باشد !!!!
    آه که شب گذشته چقدر گریستم .
    بانویی که حکم ریاست شرکتی را دارد که دخترم درآنجا کار میکند روز گذشته یک بسته بزرگ شکلات برایم فرستاده بود با یک یادداشت به دخترم گفته بود مبادا آنهارا درراه بخوری !!!! عکسی با شکلاتها گرفتم وبرایش فرستادم گاهی برایم دعایی هم میفرستد  باید باو بگویم دعایی هم برای سر زمینم بفرست تا قبل از اینکه مدفون شود. ………اینبود غمنامنه امروز 
    شما راحت باشید هر دولتی وهرملیتی ایرانرا دربغل بگیرد برای شما فرقی نمیکند در قایقهای بزرگ خود نشسته روی اقیانوسها  سفر میکنید زمینرا دیگر نمیخواهید درون شیشه ها گل میکارید ودرون ظروف پلاستیک ساخت چین سبزیکاری میکنید ولباسهایتان همه دوخت وساخت چین با مارک عالی فلان  مزن معروف است نگران نباشید شما درامانید تا زمانیکه پولهایتانرا باد نبرده است .پایان 
    ثریا ایرانمش / 2 ژون 2020 مییلادی ! اسپانیا !
  • این یک ترانه نیست

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    اغلب دراندیشه ام  ونمیدانم درکدام اندیشه !
    سرنوشت این نوشتارها به کجا میرسد ؟ وچه کسی یا کسانی انهارا میخوانند ؟ درحال حاضر از دسترس عموم  خارج است ودر یک منبع گرد آوری شده است /
    عضو هیچ منبعی وهیچ حزبی وهیچ گرد هم ایی نیستم مانند آن دوست از دست رفته که تنها حامی او مدیر سایت او بود کتابهایش را باخرج خودش به چاپ رسانید وهمهرا اباو پس دادند ودرقفسه خانه اش ماند وبه صورت پی دی اف مجانی دردسترس عموم قرارداد دوستانش اوا فراموش کردند در گمنانی جان سپرد .
    امرو ز نمیدانم ایم نوشته ها دردست چه کسی است وایا بنام خود از انها بهره برداری میکند وسایتش را پر مینماید نام من از ویکی پدیا و گوگل پاک شده است بجای من کس دیگری گذاشته شده وجه بهتر که ناشنانس بمانم از هیاهو وهوچی گری ها بیزارم .
    شاید بهترباشد به فردای نیامده بیاندیشم  باشد بجای زندگی کردن دررویاها 
    شب گذشته مرگ را بخواب دیدم داشت درو میکرد  وامروز دیدیم در سر زمین من بیمارستانهارا با بیماران آتش میزنند  نگاهداری این بیماران به صرفه ان غولان اقتصاد نیست  اصولا عده ای باید جا خالی کنند تا برای تازه رسیده ها جا باشد دیگر نمیتوان نانهارا با مواد باد کنند بدون آرد !! عرضه کرد  خوب کیک میخوریم ! 
    آهای دوستان شتاب کنید وانچه را که آن مردان بنام ( توده وحمایت از زحمتکشان وبیچارگان ) مینامیدند به انها بسپارید عجله دارند تا سوراخی  امن را بیابند  همه نوکر یکنفر خواهند شد ودستورات اورا اجرا میکنند مو بمو دیگر نامی از انسان وانسانیت  درمیان نخواهد بود عده ای جوان که کار گر باشند وبچه های کوچک که هوسهایشانرا بخوابانند و دیگران زیادیند  دیگر نامی از گرد همایی فامیل وبزرگ فامیل وننه بزرگ وبابا بزرگ نخواهدبود  گورهای دسته جمعی  نیز صاف میشوند  وبر فراز آنها ساختمانها وکارخانه ها بنا خواهدشد .
    همین روزها کمبود مواد غذایی را به چشم میبینم  وآفتاب داغی که تنها  مغز  استخوانرا برشته میکند از ما بهتران در پناهگاهایشان  پنهانند کار گران کوچک ما برای یک لقمه نان تنها یک لقمه نان با پوزه بند باید جاده هارا بپیمایند .
    دکتر ها با تلفن ترا معاینه میکنند ودارو میفرستند وتو با شک وتردید آن دارو را به حلق خود میاندازی .
    این هیاهوی  دیوانه وار تا کی ادامه خواهد داشت ؟  وتا کی اینهمه غرش  وفریاد بنام ” وطن” وطنی درکار نیست همه جهان وطنیم ..
    تنها زبان شما مردان  وزنان پیر وباز نشسته وفسیل ویا جوانانی که فورا پیر شدند مانند پیر  زنان  غرغرو مرتب صفحاترا پر میکنند  سرمان گرم است  خورشید وماه و اسمان  گم شده اند خورشید دشمن ما شد واسمان نیز دشمنی دیگر  با ترس  وخوف به ان مینگریم .
    فدا کاری وجان دادن درراه وطن تنها یک سرود ملی ومذهبی است یکی برا ی ایمانش نوحه میخواند ودیگی برای وطن نداشته در رویا اینهمه فریاد برای جمع آوری سکه های طلاست ودلار های درشت .
    آه ……که شما چقدر نابینایید  چیزی را نمیبیند  عوامفریبی دیگر از حد گذشته است  تنها فریب خوردگان کور ونابینا به پای منبر شما مینشیند  شما لاف وگراف میزنید  با هیاهو آنهارا وادار به سکوت میکنید  من درمیان آنها نیستم .
    تها برایت یک تخته پاره بیادگار مانده  که ترا کشان کشان بسوی یک ساحل نا امن میکشاندوتودر کشا کش امواج دست وپا میزنی تا غرق نشوی . خوب بگونه ای دیگر ترا خواهند کشت . با سرنگ حاوی سم بنام واکسن !!.پایان 
    ثریا ایرانمنش . اول جولای 2020 میلادی . اسپانیا .
  • اولیگارشی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا 
    ——————————-
    واقعا جای ایرج میرزا خالی تا یک سروده دیگر به دیوان اشعارش بیافزاید حیف که دیگر مانند او نداریم !.
    خنده دار تر ومضحک تر از این تا بحال من نشیندم که یک دهاتی بیسواد که حتی زبان انگلیسی هم نمیداند بحکم  قضاوت وقاضی بودن بر صندلی داوری بنشیند ورییس جمهور یک کشوری را متهم کند  بی هیچ مدرکی واورا بعنوان متهم  بخواند وحکم دستور جلب اورا بدهد آنهم به پلیس اینتر پل !!!! خود گوزی خود خندی / عجب مرد هنرمندی !._ (جای ستوان کلمبو خالی است )!

    دنیا مارا به تمسخر گرفته است شما میتوانید مرا بکشید چرا که آدمکشانتان دور دنیا با قمه وچاقو راه افتاده اند اما نمیتوانید حتی به رییس جمهور زیمباوو هم اسیبی برسانید چرا که اولا حق ندارید د.وم اینکه اوآنقدر قوی واستوار واطرافش را /گارد گرفته که دست بنی بشری باو نمیرسد  شما هنوز درهمان دوارن شاه عباسی زندگی میکنید وزیر چا رسوق مش ممد بستنی فروش ! 
    البته با پولهای دزدی وفروش مملکت وخریدن آدمکش میتوانید ترتییی بدهید تا مثلااورا ترور کنند  اما شما حق محاکمه یک  ریاست جمهور کشور دیگری را ندارید ! مگر ما دردوران جنگ جهانی زندگی میکنیم وشما اسیر گرفته اید ؟ !! شما هول هوش همان زینب خاتون دختر قهرمان پوشالی خودتان بگردید یک بنای دهاتی امروز قهرمان شده  ودخترش  با بردن انبوهی طلا برای آن پدرخوانده لبنان  سوژه تمام مطبوعات زرد وقرمز شده است . 
    افسار خررا بچسپید سواری پیش کشتان !
     دینای مافیا خرید وفروش مواد واسلحه وقاچاق  عتیقه جات و بنگاه فروش زن وپسر برایتان کافی است جزیزه کیش را که روزی شاهنشاه میل داشت بعنوان موناکوی خاور میانه برای توریستها بگذارد شما به چینی های بی دماغ واگذار کردید از فردا سیل چینی ها وارد ایران خواهند شد وهمچنانکه اعقاب شما  تر وتخم خودرا رها کردند به زوروتجاوز آنها نیز چنین خواهند کرد . قول میدهم اگر این ملت نیمه بند دیر بجنبد دیگر خیلی دیر است فردایی وجود نخواهد داشت .
    جنس ما ایرانیان ابدا پاک نیست !
    مخلوطی از   یونانی / مغول / ترک / چینی / ودست اخر عرب های بیابان گرد از خودشان تخم وتره به جای گذاشته اند امروز کمتر میتوان یک ایرانی  خالص را که خون او پاکیزه باشد در تمام کره جهان بیابی  برای همین هم سنت اربابان خودرا پیش گرفته  با مسلسل درو میکنید ومیکشید  سر زمین ایرانرا خون فرا گرفته است وروحی دربدن هیچکس باقی نمانده تا جلوی شما  قاتلانرا بگیرد .
    اگر محمد رضا شاه پهلوی اینرا از پیش میدانست هیچگاه اینهمه زحمت نمیکشید بقول خودش میرفت درگوش ای وویلون میزد بهتر از شاهی بر ایران بود مگر آن مردک کوتوله محئد شاه نگفت نوکری در خارج  ارزش دارد تا شاهی برایران؟! هر چه بود اعقاب او باو /گفته بودند بابا تو فعلا برودرون تاریخ بخواب ما نوکر دیگری میاوریم تربیتش میکنیم اما این بار اشتباه کردند او نوکر نشد ارباب شد وخواست یوغ بندگی را از گردن همه باز کند که به تیر غیب گرفتار شد حال دوباره همان زباله هاگرد هم جمع شده اند .  خوب  !ایران را باخودشان به خارج آورده اند بهتر است تنها حزب خرانرا کم داشتند  که انهم بمدد پادوهای خود فروخته شکل گرفت  حال یا باید درانتظار جهانی شدن دنیا بنشینم یا  جنگهایی بکنیم که بقول آن بانوی اهل سنت تا زانو خون روان شود وسپس پیامبر اصلی ما از راه برسد فعلا درون سردابه ها پنهان است تا بموقع اشکالات رفع شود یا جهانی دیگر بسازند ویا خوب اگر نتوانستند دوباره یک پیامبر جدید برایمان بیاورند وصد ها هزار امام وامازاده که هم اکنون در بنگاه متعفن قم مشغول تحصیل میباشند آنهم ازنوع چینی ان !!!!/
    دیگر هیج حس وطن پرستی وناسیونالیستی در  وجود هیچکس نیست باری به هرجهت پول برسد / می برسد / زن برسد / یا کشتی وقایق اتومبیل و لباسها مارکدار سرخاب وپودر وماتیک وسلمانی وهمو سکس.وئلهای دوگانه وسه گانه با بچه یا بدون بچه ؟؟؟ با تزریق  ژن میمونها وغیره !! باشد بقیه است به …. ام . این پول است که حکومت میکند اگر نداری ومحکوم به مردن هنستی  چس ناله کردن فس فس زندگی کردن دیگرانرا خسته میکند  کسی حوصله ندارد مردم عجله دارند  خودرا به ( محفل ) برسانند  جلوی پایشان منشین  بلند شو . میبینی که حوصله خواندن هم ندارند بازی با اسباب بازیها وتماشای  فیلمها ی پورنو وباخود وررفتن بهترین  اوقات است  بدرک هرچه میخواهد بشود !! ادب چیست  افتخار چیست ؟ وطن کجاست ؟ حوصله داری توهم این وقت صبح ؟! بگذار بخوابیم /پایان 
    ثریا ایرانمنش / 30 ژوئن 2020 میلادی برابر با 10 تیرماه 1399 خورشیدی/ اسپانیا .
  • انتهای زندگی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————-
    چیز ها دیدم در روی زمین 
    کودکی دیدم  ماه را بو میکشید 
    قفسی دیدم که درآن روشنی پرپر میزد 
    میوه کال خدارا آن روز میجویدیم درخواب 
    آب بی فلسفه مینوشیدیم 
    توت را بی دانش می چیدیم
    ………. وفکر بازی میکرد 
    { سهراب سپهری }
    اگر همه عالم را بمن ببخشند واگر همه سر چشمه های  جهانرا بمن هدیه بدهند برایم بی تفاوت است .
    دیگر بفکر ابر باران زا نیستم  ودیگر به اسمان نمی اندیشم تا برای فردای بهتری  ابرهارا جدا سازد .
    حال سیلی بنیان کن همه هستی را تهدیدمیکند   وراهی پنهانی بسوی ایمان وافکارما ن یافته  شب را با اندوهی بی بهانه به صبح میرسانیم .
    همه باد کرده ایم ! ورم کرده ایم !  دیگر لهیب  دردهای خاموش مرا تهدید نخواهند کرد  وغم تلخ هستی برایم بی تفاوت است .
    مرک انسانها ! آنهم روزانه !   مرگی که  دیگر حتی فرصت فراموشی را نیز نمیدهد .
    تنها شبها شوری اشک را روی گونه هایم احساس میکنم آنهارا میمکم  بجای اب  وا زخودمیپرسم فردارا به چه امیدی شروع کنم ؟ .
    چه امیدی دیگر میتواند برای ما زندگی را ازنو بسازد  تا بتوانیم دردهای دیرین را فراموش کنیم .
    همه چنان گمشده درخویشیم  که راهی به جایی نمیبریم .” آن فرانک “ها همه درزیر زمین ها بسر میبرند وشاهد جنازه های انبوهی  که هرروز با بوق گوش خراش آمبولانسها بسوی گورستانی  میرود که دیگر جایی ندارد همه باهم دریگ گور دسته جمعی میخوابند شاید ارامش را بیابند .
    دیگر نسیم نیز هیچ اشنایی با من ندارد و ودیگر بانک مرغ سحری گوشم را نوازش نمیدهد  هر شب عمرم را میبخشم  برای هیچ  – دیگر صدایی نیست حتی در سوگ هم نمیتوان نشست  .
    چه غریبانه ازهم جداشدیم  وچه غم بزرگی چهل چراغ زندگی ها را خاموش ساخت .
    حال شبهارا دارم  در تاریکی  تمام روشناییها فرو مرده  واختران سکوت کرده اند  احساس میکنم درمیان مردگان  همان پیر بی خوابم  که دردستش کتابی فرو میافتد .
    خوابی نیست  خستگی جانمرا فرا گرفته  ومرا درخویش ودیگران  را  بیزا رساخته خیلی میل داشتم قهرمانانه وارد گود شوم اما دیگر بی فایده است  داس مرگ دارد درو میکند .
     مردی جوان در آخرین لحظات زندگیش داشت از این درد میگفت وسپس چشمانشر ا برای همیشه برهم گذاشت جوان بود زیبا بود خوب آواز میخواند .
    کجا میگویند این بیماری تنها سالخوردگانرا میبرد  او درو میکند جوان وپیر وبچه و نوزاد برایش یکسان است پر حریص است و پر گرسنه . 
    .تو کجایی ؟ ای یار دیرین  وای دیار دور  ای گهواره کودکی من  این بود آخرین لالایی تو ؟ ……
    نه دیگر میلی به رفتن هم  ندارم  در ان دیار شیطانی  تنها شعله های آتش است که به هوا میرود آنجا خانه من نیست جایگاه اروح پلید ودیوان وغولان است . پایان
    ثریا ایرانمنش / 29 ژوئن 2020 میلادی برابر با ن9م تیرماه 1399 خورشیدی ؟!..
  • رفیق شبانه

    دلنوشته !
    ——-
    از زمان پیدایش این دستگاههای نوین ورابطه من با دنیای خارج  سالها میگذرد  هیچگاه نیمه نگاهی هم به کسی نیانداختم سرم گرم گفتار خودم بود بد یا خوب آنهارا دوست داشتم ” خود م” بودند  آدمهای زیادی را دیدم  بی آنکه بشناسم ویا باآنها درگفتگو باشم یا مراوده ای داشته باشم  حتی زمانیکه درمجلات خارج هم مینوشتم اربابانرا نه دیده  ونه میشناختم غیر ازیکی از آنها که بسیار ناقص العقل وبیمار بود  رابطه اش با داخلی ها خیلی خوب بود به هر گله ای سر میزد دراصل جزو حزب توده ها بود مثلا زندانی هم بود اما برادرش در این دوران صاحب پست ومقامی شده بود وبرای او در خارج نیز دم ودستگاای به راه انداخته از طریق مثلا پناهندگی مردم را سر کیسه میکرد رویهم رفته آدم کثیفی یود من دیگرهیچگاه  نوشته هایم را برای او پست نکردم ونفرستادم . سالها گذشتند نیمی از آنهایکه میشناختم به سرای باقی شتافتند بیخبر ویا باخبر قبلی !.
     با تو برخورد کردم تک نوشته هایترا دربعضی از جاها میخواندم وناگهان خودت قد علم کردی ! آه اورا میشناسم اورا از دیروز میشناسم اورا از قبل ازتولدم میشناسم چقدر اشناست ! شبیه کیست  شباهت به کسی ندارد اما خیلی اشناست  ! او کیست ؟ به دنبالت آمدم  تا جاییکه دیگر همه اوقات مرا گرفته بودی شب وروز به دنبال تو ونوشته ها وگفته هایت بودم  او چه همه شور وشوق و حرارت ….خوب برویم ببینم سر انجام این قهرمان به کجا میکشد  برایت ا پوششها دوختند  تحقیرت کردند این کار همه ما ایرانیان اریایی است تا کسی را نقش زمین نکنیم راحت نمی نششینم  از پیر وجوان شمشیرا هارا بر علیه تو از رو بستند اما من یک تنه سینه سپر کردم ودرمقابل همه ایستادم عده ای را نیز بخاطر تو ازدست دادم  خوب بدرک …تو هستی  وراهی را  که مییروی درست است باید بتو کمک کرد هر چند به کمک من احتیاجی نداشتی وبا بزرگان گام بر میداشتی اما خوب منهم بنوبه خودم سعی  داشتم مثلا ترا محافظت کنم !!!و… یکروز ناگهان همه چیز فرو ریخت ! دیواری را  که ساخته بودم پی والوار درستی نداشت ناگهان تبدیل به مشتی گل ولای شد . 
    خودمرا کنار کشیدم وآخر ین امید را نیز از دست دادم  باز برگشتم تا پا به به پای نو جوانان خودم گام بردارم  دیگر هیچگاه  نه بتو ونه به آن سر زمین نیاندیشیدم  حتی دیگر نگاهی هم به تصویرت که مرتب بالا وپایین میرفت نینداختم  دیگر برایم جسدی بیش نبودی  واز یک جسد انسان نمیتواند امید زندگی داشته باشد جسد بو میگیرد متعفن میشود باید زود اورا بخاک سپرد ومن ترا بخاک سپردم .
    حال میبنیم سر از خاک در اورده ای با  مشتی ” لمپن” میل ندارم این کلمه منحوس را بکار ببرم اما برایم بسیار تعجب نه شاخ درآوردم  ایا اینهایند دوستان تو وتو با اینها میخواستی با اهریمن بجنگی ؟  اوف …… حال دیگر از هفتگی به روزانه رسیده بودی ومن هر روز  آن چهره پیر شده نحیف وخورد شده وشکست خورده را  میدیدم که درکنار آدمهای از نظر من عوضی نشسته وتیشه میدهد واره میگیرد .
    میدانی ؟ دراینجا دلم برایت سوخت واین بدترین نوع یک احساس است  دلسوختن برای یک قهرمان برای خود منهم دردناک بود .
    زندگیت را باختی  مفت ومسلم تاختی بی هیچ پشتوانه ای  پشتوانه های تو همه عوضی بودند ریا کار بودند دروغگو بودنددستشان درون کاسه  ومشتشان بر پیشانی تو  .
    روزی برایت نوشتم اینهارا رها کن  بنویس تاریخ را بنویس شاید بجایی برسی اما چنند پله یکی را بالا رفتی وبا سر بر زمین افنادی حال مرتب باید جواب بدهی  ودروغهایت را ثابت کنی !.
    من به اصل دولتها نیز اعتمادی ندارم چه برسد به نوتها ونوشته ها وگفتارهایشان  دررسانه ها .
    دلم سوخت واین بدترین احساس است .
     من پا به پپای جوانان خودم راه میروم از انها دزس میگیرم با انها مجادله میکنم هیچگاه به پشت سرم نگاهی نیفکندم واز گذشته ها برای آنها چیزی نگفتم سکوت همیشه بهترین  گفتار است .
    چندان خودم را درگیر سیاستهای اب دوغ خیاری امروزی نکردم دیگر برایم همه چیز به پایان رسیده بود تمدنی که داشت شکل میگرفت ناگهان با یک لگد فرو ریخت  حال دیگران چه تمدنی برای ما به ارمغان خواهند آورد ؟ آویزان کردن عکس کوروش وسیروس ودیگران بر در ودیورا وپیکر خود نشان تمدن فروریخته نیست بلکه یک نوع بیچارگی است .
    امروز حتی متدین هم صلیبهارا از گردنشان باز کردند  دنیا رو به انحطاط میرود وسر زمین من بهترین نمونه این انحطاط بود یک ازمایش بود مانند همان بمبی که بر روی هیروشیما انداختند   دیگر تمدنی شکل نخواهد گرفت همه چیزمخلوط شده  زباله ها در اب گلاب خودرا  غسل داده اند سالها طول خوهند کشید تا .کسی بتواند اصل خویش را بیابد .
    حال تو روی کدام ویرانه میخواهی اشیانه بسازی آنهم بااین مردان وزنانی که از دیدن ائنها تنها وحشت سر تا پای مرا فرا میگیرد . 
    کجا شدی ؟  چگونه شد ؟ وچرا درراه حقیقت گام برنداشتی مگر چه عیبی داشت ؟. پایان 
    ثریا / اسپانیا / 28ژوئن 2002 میلادی . 
    ” لب پرچین ” !
  • خود شناسی

    دلنوشته روز شنبه  27 ژوئن 2020 میلادی  برابر با 7 تیرماه 1399 خورشیدی 
    =============================================
    بمن روح  عیسای مریم عطا کن
     که عمری دگر باره بخشم جهانرا ؟
    نه خشمی  به او دارم ونه جدالی ونه جنگی  اما میگو.یم که : بس کن !
    میل داشتم برایش بنویسم  بس کن اما …… ؟!
    چه اصراری داری خودرا بشناسانی آنهم با این وضع رقت انگیز 
     بلاگم  قفل شده مهم نیست من همچنان مینویسم وهمچنان میتازم  برای آنکه روح خودرا نفروخته ام به هیچ چیز درجهان .
    در فیس بوک داستانی از یک زن پیشخدمت یک رستوران وبزرگواری وبخشش اورا  خواندم که گریستم دیدیم هنوز دردنیا انسانی باقی مانده دراین جنگل وحشتناک که از هر سو خطرهای گوناگون مارا تهدید میکنند وما با چه بهانه وچه زوری اصرار داریم همچنان این راه پر خطر را ادامه دهیم شاید هر کدام از  ما سهی داریم  ورسالتی داریم که باید آنرا به  سزانجام برسانیم وشاید خیلی ها ازاین رسالت خویش بیخبر باشند چرا که روح خودرا فروخته اند .وچه ازاین خود فروشی بخود میبالند وافتخار میکنند .
    بارها وبارها خسته تر برخاسته ام  اما صدایی دردرونم فریاد میکشد به درشتی که هستند کسانی بتو وابسته واحتیاج بتو دارند  وخوب ا
    اگر  چنین است چرا سالها خودرا زند بگور ساختم ؟  بیاد گفته پسرم افتادم که روزی بمن گفت تو تنها  قهرمان ( هیرویی )منی ! آه پسرم چقدرمهربانی .
    حال باو به ” ناشناس ”  میاندیشم شب وروز در این ویرانه های مجازی دارد خود کشی میکند تا خودش را بشناساند یا گناهکار است میل داد خودرا بیگناه نشان دهد ویا واقعا آنقدر ساده لوح است که همه چیز بر ایش مهم جلوه میکند .
    از جاهلیت نشانه هایی در چهره اش میبنیم وگاهی مانند طفلی سرخورده در انتظار نوازش مادر میباشد سعی دارم کمتر وارد جدالها وگفتگوها های فضای مجازی شوم همه چیزرا  درآنجا خواهی یافت با زهم گروهی ودست جمعی باخودند خودیند !!!  باید خیلی  مهم باشی ویا کسی را بشناسی تا درب را به رویت باز کنند آنها از بی نیازی من واز سر فرازی  من بیخبرند واز مبارزه بی امان من با زندگی که تا الان ادامه دارد .
    کسی چه میداند شاید من دراینجا دراین گوشه از تمامی عالم خوشبختر باشم خوشبختی هایم به زیر پاهایم ریخته تنها باید خم شوم وآنهارا بردارم .
    از اینکه در سر زمینی هستم که بهداشت ان  قابل اطمینان وبه شهر وندانش همه گونه امکانی را میدهد ومرتب از حال من جویا میشوند ومواظبت ومراقبت آنها برایم پر ارزش است ازاینکه هنوز درمیان انها انسانهایی پیدا میشوند که انسانیت آنها اشک در چشمانم مینشاند خودرا خوشبخت احساس میکنم بنا براین احتیاجی به دیگران ندارم واحتیاجی به هوار هوار وهوچی گری هم ندارم  آهسته میروم وآهسته برمیخیزیم ومواظب هستم که خاری دردل کسی ننشیند .
    من شب وروزمرا درگور نکردم از هر ثانیه ان بنحوی استفاده کردم  آنچه را مینوسم به رایگان دراخیار دیگران میگذارم ودیگران نصیب میبرند بد یا خوب ایملم را ندیده پاک میکنم وکامنتهایم همه بسته اند چر که از دیوشب بیم دارم  از بیابان گردان وحشی میترسم نه برای خود بلکه خانواده ای دارم که حکم شاخه های زندگیم میباشند .
    هفته گذشته دومین نوه من  دبیرستارا تمام کرد ومیل دارد وارد دانشگاه.شود ناگهان نفهمیدم چگونه بزرگ شدندحال مردان وزنانی جوان اطرافم را گرفته اند برایم موزیک میفرستند به عکسهایم لبحند میزنند مرا دوست دارنددلتنگم میشوند با آنکه فاصله سنی باهم داریم یا…. هم نداریم هنوز جوانم !  میل جوانی دارم هنوز سینه ام میطپد ! درونش قلبی است لبریز از عشق . تو گویی در پشت این  کهنه پیرهن قلب دختر جوانی درطپش است خودرانهان میکند وحشت دارد ازاینکه فریاد بکشد .از طعنه ها میترسد  !پایان
    ———-
    اندیشه های آتشین من 
     در خلوت  آن صبح  ابر آلود –
    خواب مرا  آویختند دربیداری 
    من د ر  فروغ لاجوری سحر گاهان 
     بر  طاق رنگینم  – عنکبوتی  ساده را دیدم 
    که آسان بر ریسمانی آویزان بود !………….” زنده نام  ابدی نادر نادرر پور ”  
    ثریا / اسپانیا /
  • زهی رحمت دمی نعمت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ———————————-
    رحمت  لایموت  چو آن پادشاه را 
    دید آنچنان  کزو عمل  خیر غیر لایموت
    جانش غریق رحمت  خود نمود  تا بود 
    تاریخ این معامله رحمان لایموت ………
    نخست پادشهی  همچو او ولایت بخش 
    که جان خویش بپرورد ودرداو عیش بداد
    نظیر خویش  بنگذاشتند  وگذشتند …..
    خدای عز ووجل جمله را بیامرزد/…….. حافظ  ” دروصف شاه  شیخ ابو اسحق “
     ….واینک ما دوباره بر گشته ایم به همان زمانهای حملات مغول وبچقچیان تمام تاریخ ما غیز ار یک مد ت کوتهی  دوران ظلمت  وجنایت بود  وایا  خواهند توانست دراین دورانی که دنیا میرود تا  به هسته خویش نزدیک شود  سر رشته ای را بیابند وملتهارا نجات بخشند ؟
    درحال حاضر اگر کسی نقل صادقانه ای هم بنماید اول باو تذکر میدهند  بعد اورا وادار میکنند که سری به گفته های قبلی اش بزند ودست آخر اورا میرانند ودکانش را میبنند  وچه کسی باور دارد که برای این چند خط  از چند محله باید گذشت ؟.
    اینهمه بدبختی که بر سر ما آمد اگر دراینده کسی آنهارا بشنود خواهد گفت که افکار یک دیوانه است  که بادست خود خودکشی کرد .
    دوران وحشتناکی را میگذرانیم  آقایان حساب سر انگشتی کرده اند که اگر دهه شستی ها از دنیا بروند  تعادل بر قرار میشود وانها وخانوداهایشان تا ابد درهمان جا  خوش نشسته اند به همراه  برادر بزرگشان چین سرخ ! که مرتب باو باج میدهند .
    همه درگوشه وکنار زیر درختان چنار نشسته اند واز دور  مشغول مبارزه هستند ً با نوک انگشت که بر روی ماشینهای خودکار خود میکشند  مزدورانی که میل دارند به زورر وارد معرکه شوند وزیر دست للهه بزرگشان پررورش یافته اند  وما ؟     هنوز به دنبال قهرمان کهنسال خویش یعنی ازادی هستیم 
    وتو ای راهزن عمامه دار میتوانی  مزدورانت را بسوی ما روانه کنی  اما بدان که ما ازنعش آنها پلی خواهیم ساخت تا از روی آن بگذیرم ودوباره به خانه خود برگردیم  خانه متعلق به ماست  وما نوکر ستاره سرخ نیستیم  ما فرزندان شمشیرو زاده شیریم .
    آه اگر یک چرااگاه بود  همه بسوی ان میدویدند تا علفی بخورند متاسفانه چراگاه خشک شده واب روانی درجویبارها نیست تنها ائفجارها هستند که مارا میترسانند  دوهزار وپاانصد سال این ستاره درخشید خاموش شد دوباره روشن شد  ستاره های دروغینی روی آنرا گرفتند  چرا ما از اسارت خویش شرمسار نیستیم ؟ //
    دشنمنان ما قلبهارا دریدند خون مارا سر کشیدند  تا شعله زندگی را درما خاموش سازند  اما هنوز دررگهای باریک ما خون جریان دارد  خون کافی  تا بتوانیم فریاد خودرا به اسمانها برسانیم .
    امروز همه درهم شکسته / بیمار / وخسته .
    ودرجایی خواندم که  آن دولت مخوف  قاچاقچیان وآدمکشان خودرا روانه بازارهای اروپا کرده بعنوان بیزنس یا چلو کبابی یا بقالی  واز اینسو آن قوم وقبیله مخوف انبارهای بزرگ  مواد غذایی ساخت چینی وعربستان وترکیه را د ربازار ها عرضه میکنند وبه درستی نمیدانی ایا ازانها بچشی یا نه چه بسا مسموم باشند .
    هوای داغ تابستان  درکنار درختان زمزمه میکند  خیلی اهسته  دیر گاهی است که ما بهاررانرا ندیده ایم ناگهان از پاییز به تابستان رسیدیم آنهم در قلعه سنگباران ویا قرنطینه که بازهم خواهد آمد وباز هم باید فاصله هارا حفظ کرد !!! کدام فاصله را ؟ فاصله زندگی با مرگ را  دورنمای خونینی دربرابر چشمانم خود نمایی میکند  هیچ رویایی درسر ندارم هر چه هست اندوه است وبیچارگی .  وآن قهرمان ما که نامش آزادی است امروز در میان خون وبیماری دارد جان میدهد . پایان
    صبا اگر گذری  افتدت  بکشور دوست 
    بیار نفحه  ی از گیسوی  معطر دوست 
    من گدا و تمنای وصل او  ؟ هیهات 
     مگر بخواب ببینم  خیال منظر دوست 
    ثریا ایرانمنش . 26 ژوئن 2020 میلادی برابر با ششم تیرماه 1399 خورشیدی!  ا سپانیا .
  • رومانی .

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد آ
    قضای آسمانست  این و دگر گون نخواهد شد
    رقیب ازارها  فرمود و جای آشتی نگذاشت 
    مگر آه سحر خیزان  سوی گردون  نخواهد شد
    بیشتر اشعارم را از رروی حافظ بر میدارم چرا که زمان ما کمتر از دوران پر خشم وهیاهوی وبدبختی آن زمان نیست . 
    حافظی بود که بر زبان این دردهارا  جاری ساخت اما این زمان حتی درون خانه ات نیز درامان نیستی وحتی در دلت نیز آزاد نیستی که مهری یا خشمی را بپرورانی /

    نوشتم  که دنیا امروز یک تیمارستان بزرگ است از بیمارستان گذشته  بیماران تبدیل به دیوانگان زنجیری شده اند که مهار کردنشان بسیار سخت است .
    پرچم ما فرو افتاد  وملعونانی که نمیتوان نامی بر آنها نها د یا تنبل ویا ترسو  آنرا برنداشتند و خود به زیر پرچم دیگری خزیدند  تا ارامشی بیشتر ببیابند گرسنگانی که برای یک لقمه نان درهوا له له میزدند حال  بر اسب ابلق سوراند ومیتازند  ودر سایه های جهان برای خود  آسایشگاهی ساخته اند .
    زمانی خیلی دور کتابی خوانده بودم درباره سر زمین رومانی وکوهای بلند کارپات ومردم زحمتکش وزنان ودختران زیبای آنجا وانسانهایی که به پرورش اسب  مشغول بودند  همیشه این حس را داشتم که انسانهایی که با اسب زندگی میکنند همه نجیب وشرافتمند هستند چرا که انسان اولیه اصالترا از اسب آموخت ویا دگرفت چکونه  راه برود وچگونه در برابر دشمن بایستد ! وهمیشه ارزو داشتم روی به انجا سفر کنم امروز این رومانی پس از جنگ حهانی دوم یک افغانستان دیکر شده  نه بیشتر وآن کوههای بلند که روزی پناهگاه اسبها ودختران باکره بود امروز تبدیل به پناهگاه دزدان وغارتگران وادمکشان شده است .
    امروز ما زیر سایه پپیامبران کذاب ودورغین  در پیام ها ونیزنگها باید بایستیم  واین بود سر زمین موعود !
    دروغی  وفریبی بزرگ  که تنها کتابها ونوشته ها آنهارا فاش میسازند  زندگی بی امید میلونها انسان که از تشنگی و گرسنگی یا میمیرند ویا هنوز زجر میکشند  دیگر  سهم هیچکس یکی نیست این دروغ بزرگی است  آنکه میتواند بکشد بیشتر میبرد  دیگر روشنایی نیست چراغی برای راهنمایی ما نیست  بر پنجره هر خانه یک پرده سیاه آویخته است   ونسلی میرود تا از نو زندگیرا بسازد بر سر دارها اویزان میشود  همه تلاش های  او بیهوده است  زندگی هیچ پاداشی باو نمیدهد  اما مرگ با نوازش خود  به ارامی جشمان اور ا میبندد  وبارریسمانی که بر گردن او حلقه زده روحش ر ا ازتن جدا میسازد ..
    دیگر آستانه مقدسی نیست که بتوان  با پای برهنه  از آن بگذری .
     وخودرا تسکین دهی  شاید بتوان درکلبه ها ی فقرا وبیچارگان دمی نشست وتقدس را یافت  که آنها نیز کم کم جان میدهند  وهمه آنهاییکه بنوعی وبه درستی خودراد ر راه  انسانها فدا کرده اند  مردان کوخ نشین بودند  امروز مردان کاخ نشین لبریز ازنفرت وننگ و چیزی نصب دنیا نمیکنند  درهمه جای دنیا زمان به همین شکل میگذرد .
    وآن بینوایان خوش قلبی که دل به دیگری میدهند وآن دیگری که باورمندانه درانتظا رفردای بهتری است !  : آه برویم فرزندان من  که روز افتخار فرا رسیده است  / دربرابر ما  جباریست  که پرچمی خونین  بر کشیده است ما آنرا فرو میاوریم وپیروز میشویم …. وما باور کرده بودیم این دروغ بزرگ را چرا که همه  آنها زیر همان پرچم خونیند.!
    —————————————!
    خدارا محتسب مارا بفریاد  دف ونی بخش 
    که ساز شرع  از این افسانه بی قانون نخواهد شد
    پایان ثریا ایرانمنش . 25 ژوئن 2020 میلادی برابر با 5 تیرماه 1399 خورشیدی . اسپانیا 
  • آبشا رصبر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    حلقه زدم شبی من در هوس سلام دل
    بانگ رسید کیست این ؟ گفتم من غلام دل
    موج زد روی دل پر شده بود کوی دل 
    کوره آفتاب  ومه  گشته کمینه جام دل 
    نیست قلند رآن پسرکاو بتو گفت مختصر
    جمله نظر بود  و نظر  درخمشی کلام دل ……..>مولانا شمس تبریزی >
    دراین دوران ارتجاع وسکون وبدبختی که کم وبیش دنیارا را گرفته است گاهی میل داری خودترا فریب دهی این فریب تا جایی پیش میرود که آنرا به حقیقت نزدیک میبنی .
    هر   چه بوده وهست  تمام شده دیگر امیدی به یک دنیای بهتروارام نیست هر چه هست فریب است ونیرنگ و اطرافت را هو چیان  با هوار هوار گرفته اند بی هیچ آینده ای .
    شاید بهتر باشد  بجای زندگی کردن دررویاهها  کمی به حقیقت بیاندیشیم  اما همه درخوابی عمیق فرو رفته ایم  وهیچکس میلی ندارد برای آینده نقشه تازه ای بکشد  ویا برای اینده زندگی کند مگر آن گرسنگانی که سالها دربیغوله ها میان خاکها وکرمها  گرسنه بودند وامروز بر خوان نعمت ملتی نشسته ومیبرند اما نمیخورند .مانند همان مرغ بوتیمار تشنه کنار آب میمیرند اما لب به آ ب دریا نمیرنند از ترس آنکه تمام شود .
    زمانیک با شخصی روبرو میشوم ودر آیینه چهره او مینگرم  همه افکارم مغشوش میشود  ” خوب این همان است که ما به دنبالش هستیم  اما ناگهان مانند تکه یخی درمیان مشتهای ما آب میشود وقطرات اب بما نشان میدهد که تنها یک تکه یخ بود که از زمانهای دور در گوشه ای بجای مانده بود .
    دراین هنگام است که فریاد بر میدارم که پس چه زمانی دستهای مارا از زنجیر ها باز میکنید ؟ 
    چرا مرد.م بندگی را تحمل میکنند ؟  چرا قیام نمیکنند ؟  آیا هنوزدر انتظار الطاف خداوندگارید ؟   زنجیر ها هرروز کلفت ترمیشوند کلفت ترمیشوند تا جایی که حتی احساس میکنی درون تختخوابت نیز پاهات را قفل کرده اند بسختی تکان میخوری.
    اندیشه های من در پی جوانان تن پرور نمیروند  آنها همراه  انسانهای شریف راه میروند  اما آن انسانها نیز مانند من در گوشه ای درانتظارند . 
    سالهاست ما سربازی را نمی بینیم هر چه هست پلیس است که امنیت هارا  !!! حفظ میکند  سر بازخانه ها سالهاست  که دیگر درشان بسته شده وصدای چمکه وپاهای پر قدرتی بگوش نمیرسد بنا براین همه درلباس شخصی با کراوت یا با یقه بسته تفنگی زیر بغل دارند که ناگهان بسویت شلیک میکنند آنهم زمانیکه دستشان درون کاسه توست ولقمه ای دردهانشان .
    شبها مرتب خواب بیمارستانرا میبینم  .ویا دراه بیمارستانم تنها جایی که از آن وحشت دارم . چه وحشتناک است به آهستگی پژ مردن درون یک ملافه سفید / آنهم بدون اتکه ازادی  جهانرا ببینی تنها سر زمینها دراسارت  نیستند همه جهان اسیر است .
    تنها جایی که مقدس است درب خانه ام میباشد که به اسانی از میان آن میگذرم  یک کلبه پاکیزه که درمیان ان ارواح پاکی زیسته ویا زندگی میکنند .
    دراین خانه زنان ومردان بزرگی را بوجود آورده ام نجاتشان  داده ام  آنها نه کاخ میشناسند  ونه کاخ نشینانرا ومن در زیر این سقف کوتاه زانو میزنم  بیاد شما که روزهای بهتری را برایتان به ارمغان بیاورد. پایان 
    ثریا ایرانمنش .24 زوئن 2020 میلادی برابر با 4تیرماه 1300 خورشیدی . اسپانیا .
  • سخن مدعسان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 
    ——————————–
    لطیفه ایست  نهانی که عشق ازآن خیزد 
    که نام آن نه لب لعل وخط زنگاریست ……”حافظ” 
    ———————————————
    این روزها در  لینکهای ویوتیوپها  برنامه یست که زیر نام ( اسرارستاه شناسی )  هر هفئه روزهای شنبه اتفاقات یکهفته  را پیش بینی میکند !  خوب اتفاقاتی که باید یبفتد اما من بیسواد ونادان نقش ستارگانرا دراین بازی نفهمیدم مثلا زحل بخانه عطارد میرود وزلزله میشود !!! حال این پیام اور جدید  پیش بینی کرده که جناب دانلد ترامپ در بازی ومسابقه ریاست جمهوری بازنده میشود وبجایش   معاون قبلی آن بابا مینشینداو هم وسط راه سکته میکند معاون او که یک زن است رییس جمهور میشود الیته همه آنها ازحزب مخالف یعنی جبهه دموکراتها هستند ! حتی مرگ بیچاره ترامپ راهم پیش بینی کرده است !!! عجب ستارگان دانایی هستند ؟!!!  اما هیچ خبز از تغییر نظام اهریمن در سر زمین مارا نمیدهند گاهی لولوخورخوره را برایمان میفرستند که بترسیم وبگوییم نه همینها خوبند ! واز همه بدتر ستاره من مار س است که ابدا ازجایش حرکت نمیکند  گویی مر ده ابدا دخالتی در هیچ یک از این اتفاقات  ندارد .
     خوب همان بهتر سر جایت بنشین وچس ناله کن ! بهتر  که وارد معرکه  بازار این اراذل بشوی تیشه بدهی اره بگیری همه سر وته یک کرباسند .
    رو.زی روزگاری دراین پندار بودم که  خونی بحوش آمده ومردی بر میخیزد از همان افسانه های کودکی که برایمان میگفتند ویا درکتابها ی تاریخ میخواندیم  اما کو مرد ؟ مردان امروز زنان خرجشان رامیدهند وبزرگشان میکنند  مردی وجود ندارد همه مردان بزرگ از دنیا رفته اند مشتی  مرد آزمایشگاهی درون شیشه  مانند غول بیرون جسته وتو آنهارا /گنده میبینی نه ذره ای بیش نیستند  ذره های کمتر از خاک .
    کتابهارا که باز میکنم ترجمه هارا میبنیم واشعاررا میخوانم دلم میگیرد کجایید شما  ؟ بجای شمع کافور امروز چراغ نفت که هیچ شمع مرده میسوزد.
    امروزدیدم که  از گوئشه ایوان خانه من تا ساحل  آن سوی زمان غیر از کوره های آتش خبری نیست  چیزی هویدا نیست  تنها مرغ شب است که مینالد  وبر بام زندگی من اندیشه هایم  تنهایند .
    دیدم که دراین دنیای بی باران وبی جنگل تنها آتش شعله میکشد  ودیگر گلهای سرخ اشتیاق من نخواهند شگفت بوی جنازه ها همه جارافرا گرفته است .
    روزگاری برای شنیدن سخن رانی یک استاد  هفته ها دل شوره داشتیم وراههارا میپیودیم هنگامیکه بر میگشتیم لبریز از نشاط بودیم چیزها فرا گرفته بودیم گفته ها شنیده بودیم  .امروز پیر مردی دران سوی نشسته تنها کا رش پرده دری وفحاشی است دیگری درآن سوی خط کارش ایثار گفته هایی است که تنها لیاقت خودش را دارد وسومی میجوشد که آهای سر زمینیم رافروختند  نه چیزی نیست که من بتوانم یاد بگریم باید ازخودم مایه بگذارم پند بدهم آنهم باین اوباشی که معلوم نیست چگونه زاده شدند وچگونه بزرگ   شدند درکوچه پس کوچه ها دویدند تا بجایی دست بند کنند خودرا فروختند تا نانی بخورند وهنوز هم این داستان ادامه دارد درشهر کورها نشان دادن  رودخانه ودره وگلستان بییفایده است کور تنها اندرون خودش را میبیند  بخصوص اگر کوری ماد رزاد باشد .امروز دیگر از این گلبنانگ خروسان آوازی بر نخواهد خاست  وشب  دیگر آبستن یک بلور نخواهد بود بلکه هرچه هست تاریکی است . تاریکی . 
    باغ قدیم ما خیلی دور است وچه بسا ویران شده است تنها به نشخوار میپردازیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش . 23 ژوئن 2020 میلادی برابر با سوم تیرماه 1399 خورشیدی . اسپانیا 
  • کنار خیابان

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    شب در پس لبان درشت وسیاه خویش 
    دندان فشرده  بود بر الماس  اختران 
    الماس هر ستاره  به یک ضربه میشکست
    وزهر کدام  بانگ شکستن  بلند بود 
    در شب هزاران زنجره – فریاد میکشیدند ……..شادروان نادر نادر پور.
    ————
    از وسط خیابان واز میان معرکه به کنار امدم ودر پیاده رو ها راه میروم /
     تنها نظاره گرم وبس دیگر دردی را احساس نمیکنم  گویی مرفین بسیار قوی بمن تزریق شده ! نه هیچ دردی را احساس نمیکنم  بی تفاوتم  به همه هستی وبه همه جهان اطرافم  – سرم را بانقاشی گرم کرده ام .
    شب گذشت بیخوابی داشتم در نیمه شب گرسنه  بودم یادم آمد شام نخورده ام کمی شیر با چند بیسکویت به کنار تختخوابم بردم ود رهنگام نوشیدن به یک مصاحبه که از پاریس با یکی از مردان عضو گارد شاهنشاهی مصاحبه میشد  گوش فرا دادم مردی جا افتا ده بسیار مودب وبسیار دانا  آه…کجا شدند این مردان ؟ میان مصاحبه مرتب آگهی پخش میشد  منصرف شدم  وبباد پسر داییم افتادم او نیز یکی از همین مردان بود  اما درهمان زمان هم با اکراه بخانه ما میامد وبا اکراه دست به غذامیبرد  یا غذا نمخیورد همسرش چادر مشکی بسر میکرد وما کمتر چهره اورا میدیدم عاشق شاهنشاه بود اما درعین حال ازاینکه همسر من مشروب میخورد او خانه وزندگی مارا نجس میپنداشت واگر گاهی مارا بخانه خودشان دعوت میکردند مطمئن  بودم که همه ظروفی را که همسر من ویا من درآنها جیزی نوشیده ویا خودره ایم جدا گانه میشست واب میکشید تنها انسان  سالم برایش همان عمه جانش یا مادر جان من بود بخاطر او میامد البته به او چندان رویی نشان نمیداد چراکه عمه جان هم دردردوران جوانیش با چند شوهر کردن  آبروی فامیل ً!!! رابرده بودبطوریکه آنها حتی فامیل خودشانرا نیز عوض کردند !بیچاره عمه جان ا زهمه جا رانده ودرمانده  بود حال امروز همین پسر دایی رابظه شا ن را با   من قطع کرد ورفت در ساواما مشغول کار شد قبلا عضو ساواک بودوعضو گارد شاهنشاهی  !!!! وبرادر دیگرش را ابدا ندیدم  یکبار مارا دعوت کردند که نشد بخانه انها برویم حتی همسرش را تلفنی میشناختم . از خانواده پدریم حرفی بمیان نمی اورم  که بهتراست بماند 
     نمیدانم ایا پسر دایی هاای  من زنده اند  یا مرده وسایر فامیل  همه دسته جمعی پیرو مردی شدند که برایشان بهشت را آورد !
    حال امرروز دراین گوشه غربت من برای چه کسانی وبرای کی دل بسوزانم ؟ وآنکه باو امید بسته بودم با چند لات گردن کلفت یک کانال را گرفت تا مصاحبه کند دوستانش همه معلوم الحال بودند حالم هم خورد همه چیزبه یکباره فرو ریخت دیواری را که ساخته بودم ویران شد وخاکش بر سراو نشست .
     بیچاره ولیعهد !.خدا کمکش کند وتا آخر عمر  درهمان چهار دایوا ری  خانه و درکنار خانواده اش بماند .
    دلسوراندن برای این ملت  کاری بیهوده است  حال میفهمم که چرا مردان دانا وبزرگ خودرا کنار کشیدند ودرسکوت به تماشای این سیرک بزرگ نشستند. وکسانیکه بی اندازه دل به ان سر زمین سپرده بودند از فرط غم وغصه جان سپردند .
    چگونه اینهمه خرافات میتواند شعور وتعقل ملتی را به یغما ببرد  تا جاییکه حتی خودی را نیز از خود برانند .
    ادیان دیکر /گمان نکنم  بدینگونه باشند درحال حاضر من دربین یک خانواده محترم اسپانیایی بسر میبرم پیوندی با انها بسته ام دخترم عروس آن خانواده است همه معتقد به کلیسا ودین خویشند اما چنان دختر مرا درآغوش گرفته اند واورا بسر صدر نشانده اند وچنان با من مهربانند که تا امروز درهیچ یک از اقوام این جهان ندیده ام وچنان یکدیگرا دوست دارند حتی آنهاییکه بخارج سفر کرده انداز راه دور حال مرا میپرسند و………دوستان نزدیک سی وجهل ساله من ؟….بهتر است حرفی نزنم /
    درکناره راه میروم سعی میکنم /کمتر بخوانم وکمتر به گفته ها وشعارهایشان اهمتی بدهم دیگر برایم مهم نیست چه کسی رهبر میشد وکشور تجزیه میشود ویا ازبین میرود ابدا برایم مهم نیست زمانیکه اینهمه  چند دستگی وریا ودروغ حاکم بر فرهنگ ملتی باشدآن ملت  محکوم به فنا ست اگر تا امروز هم باقی مانده است بخاطر آن رشته طلای سیاه است که درزیر زمین راه میرود آن که تمام شد آن ملت هم خواهد مرد ان سرز مین همیشه روی دست دیگران قدرت گرفته است یا روسیه یا آلمان ویا  امریکا یا انگللستان وحال امروز  چین  کمونیست .
    من یک ایرانی الصل هستم که از نوع من دیگر وجود ندارد همانگونه که دایناسورها از بین رفتند نسل امثال من نیز  رو بفنا میرود..
    من از جنس آنها نیستم . 
    پایان 
    دوشنبه / 22 ژوئن 2020 برابر با 2 تیرماه 1399 خورشیدی . اسپانیا .
    ثریا ایرانمنش /
  • گنه کردم گناهی در بیخبری!

    ثریا ایرانمنش ” ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    دیگر  افکارم را متمرکز کسی یا چیزی نخواهم کرد .برایم مهم نیست که ان سر زمین به اتش کشیده شود و یابسوزد ویا ازروی صفحه تاریخ محو شد .
    ( ما این هستیم ) مشتی هو چی گر وبی ثبات .وبی انصاف وبی هویت .
    امیدم را برداشتم ورفتم .
    روز گذشته – تابلوی معروف  فروهر م افتاد وشکست دو نیم شد به فال بد گرفتم وامروز آن فال تعبیر شد .
    نه دیگر  به دنبا ل هوچیگری ها نخواهم رفت به دنبال نمایشات  وسیر کها نخواهم رفت  دیگرهیچ چیز  برایم مهم نیست دوباره مانند سابق برمیگردم درون لاک خودم  .
    آه …عزیزم  زمانیکه  در اطاق خودت  بی حال  وکرخ افتاده ای  بر روی دیوار سفید  به مد روز  از سیاست بنویس  هر چه میخواهد باشد  از بی حالی خارج میشوی.
    انگار به دوران خردسالیم برگشتم  وکوهی را خورشید پنداشتم  من با اندیشه های بیدار  داشتم به خواب میرفتم  امروز در روشنایی روز روشن اورا دیدم  میان خشت های ناهنجار  دگیر نوری نمی پاشد  او دارد شتابان بسوی هدف خود میرود .
    چرکین  ونا چیز  انگار همین الان از لانه مرغابی ها برون امده است  تنها نغمه میخواند  قد قد میکند  از از گرمای ظهر تابستان داغ ما بیخبر است  بام او خنک است  ودنیایش لبریز از رنگها  .
    دیگر تمام شد  هرچه بود تمام شد . فرورهم  شکست وبه درون  زباله دانی رفت .
    امیدم را برداشتم و رفتم  این بود آخرین پیام . 
    ثریا / اسپانیا 21 ژوئن 2020 میلادی برابر با 1 تیر ماه 1399 خوشیدی.
  • پیک تازه

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
     بیشه ها با برگهای زردشا ن….
    عصرها وافتاب سردشان 
     در خیابان ظهرها  بر سنگفرش
    گاری نفتی – طنینش به عرش!
    آسیاب  بادی  متروک شهر
    غده ای در مغز  پیرمتروک شهر 
    از پس ان چشمهای  سبز سبز
    جنگل بی انتهای سر سبز …………- منوجهر نیستانی –
    نمیتوان هم ایرانی بود وهم مسلمان باید یکی را برگزید  یک ایرانی آزاده وازاد هیچگاه بنده نمیشود   آیا ننگین نیست  مردم سر زمینی که روزی  حاکم وفرمانروای دنیا بودند امروز دردست مشتی بیخبرد اسیر شده وحال دیگران برایش سرنوشت تعیین کنند ؟
    امروز ملتی  خوار  .زار وزیر دست  وازهمه بدتر بیسوادی واسیر موهومات  وخرافات حال در انتظار مدینه فاضله نشسته ایم درانتظار  ماه تابان که از اسمان فرود اید  بجای چادر لچک بپوشیم  باز درصف بایستم واربابرا ستایش کنیم فرقی نمیکند مرد باشد یا زن نر باشد یا مادینه این ازادی نیست که برای ما  میاورند ونسخه میپیحند .
    جرا بلند  نمیشوی مرد ! بگذار جاده را برایت صاف کنند  این ننگ را برای همیشه از دامن سر زمین پدری ومادری ما بشوی وپاک کن .
    تا کی باید خاموش بنشینم تا دیگران برایمان تصمیم بگیرند آنها دانستند که آن شه زاده حوصله ندارد اطاق مخصوص فیلمیش را به تاج پادشاهی ترجیح میدهد  او دانست که سر نوشتی بهتر از پدر وپدر بزررگش نخواهد داشت وآنها نیزدانستن بنا براین از نوکران وخدمتگاراشنا استفاده میکنند تا برای ما وسر پرستی ما بفرستند ما ازیر دستا ن باید زیر نظر خدمتگاران وکنیزهای رنگ ووارنگ تنها برده باشیم وبردگی کنیم سر فرازی مرا برازنده نیست ..
    چرا بر نمیخیزید ای مردانی که اینهمه سال فریادکردید؟ کاری به ان خود فروشان وبازار خرید وفروش ندارم تنها بتو میاندیشم ای همه امید دیرین من .
    نگذار یک فاحشه وپا انداز سر پرستی مارا بر عهده بگیرد / تمام 
    ثریا ایرانمنش . 19 ژوئن 2020 میلادی برابربا 30 تیر 1399 خهورشیدی!!
  • فریاددردناک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    در پیش چشم زندانیان خاک
     غیر از غبار ابی آین اسمان نبود 
    در پشت این غبار 
    جز ظلمت وسکوت فضا وزمان نبود 
    زندان زندگانی آنسان دری دیگر نداشت 
    هر در – که ره  بسوی خدا داشت – بسته بود ………”.شادران فریدون مشیری “
    چیزی برای گفتن  ندارم وبرای نوشتن نیز – تمام شب بیدار بودم  یعنی تمام شب ! 
    نشستم به اعترافات جناب مصداقی گوش  فرا دادم که چهار ساعت مدام درباره رجوی  وفحاشی باو وایراد ازاو میگوید وشاهکارهایی که درطول مبارزات بی ارزش خود انجام دادند  آنهم درست زمانیکه شاه گفت : صدای انقلاب شمارا شنیدم .
    ـآگر آنروز  صبر میکردید وپشت اورا میگرفتید این بلاها امروز  سر آنهمه مردم بینوا وبیچاره نمی آما ومغزها تهی نمیشد داس وتبر واره  برای بریدن سردختران بکار نمیرفت  برای خرمن کوبی وساختار زمین  بوند نه برای خون ریزی .
    در گرگ و ییش صبح  چشمانم را بستم خوابی  کوتاه وسپس بیاد آوردم باید قرصم را بخورم  بیدار شدم با چشمانی بسته وخواب آلوده  نمیدانم چه کردم گویا یک تخم مرغ ساخت چین  در کارخانه ها بعمل میاید روی ماهیتابه وسپس روی نانم ریختم آنرا قورت دادم تا قرص را به دنبالش روانه سازم تخم مرغ از جنس پلاستیک بود  سفیده اش از نوعی پلاستیک ونشاسته وزرده اش مخلوطی از خدا میداند چه معجومی در کارخانه ها قالب گیری وسپس درجعبه ها بعنوان تخم مرغ اکو لوژیک بما عرضه میشود .
    صدای کوبیدن چکشی به دبوار  وبالا کشیدن پرده های پر سرو صدا  وهمئ بر سینه من نشست .
    نگاهم به سوی خبابان همیشگی رفت عکسی گرفتم هوا کمی خنکتر است  واز گرمای طاقت فرسای روز گذشته وشب دوشین خبری نیست !.
    تما م شب وحشتی عجب دردلم نشسته بود  ومشتی بر سینه ام میکوبید  برخاستم . نشستم . دوباره خوابیدم  آب نوشیدم  بیفایده بود .
    زمان مرا به دوردستها برده بود به کوههای سر سبز ی که امروز دستخوش آتش وزلزله های ساختگی میشوند برای زمینخواران ودزدان وشب گردان گرسنه دیروز .
    مسعود رجوی در حرمسرایش خفته وپا اندازش مریم بانو به رتق فتق امورات جاری میپردازد  اموراتی  نیست  کاری نیست همه پیر شده انشورش خوابیده همه   بی چاره اند وبیکار به ناچارباید پولی خرج کنند از یک روسپی قهرمان شورش بسازند هنوز عدده ای امیدوارند ونمیدانند که ان شیر نه تنها شیر نبود بلکه لوله آب انباری بود که متصل به چپهای بین الملی شده بود  .
    همه چیز به پایان  رسید وسر زمین من بباد رفت  ومن از هجوم بیشرم خورشید  نمیتوانم بخوابم  تنها روزهارا به شب گره میزنم  با غفلتی امیخته  درهشیاری  و……..چنین بود سفرنامه من .
     و… امروز این انسان اسیر !
    انسان رنجدیده  ومحکوم قرنها 
    از ژرف این غبار 
    تا اوج  آسمان خدا پر گشوده است !
     انگشت بر دریچه خورشید  سوده است !
    تاج از سر فضای لایتناهی برداشته  
    تا باز کند چشمهارا ودرهارا وجهانی دیگر را /
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 18 ژوئن 2020 میلدی برابر با 29 خرداد ماه 1399 خورشیدی ! اسپانیا 
    و…. فردا روز سی تیر است ! بشتابید >
  • زندانی ×

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    امروز صبح یک کلیپ روی  فیس بوکم آمد  مدتی به آن نگاه کردم وسپس گریستم واین گریستن تا الان ادامه دارد .
    فهمیدم زندان یعنی چه  وزندانی بودن یعنی کجا وچگونه است  ناگهان همه ما دسته جمعی زندانی شدیم  وبه چه راحتی توانستند مارا بگوشه خانه هایمان  بنشانند .
    سالهاست که دراین شهر گمشده نه خبری از گل زنبق است ونه ازدرخت یاس ونه از گل سرخ  تنها چند نوع گل در گلخانه ها بعمل میاید  برای قبرها وقبرستانها ویا گلهای یخ زده فریز شده را که با سیم ونخ بهم میچسپانند  
    گلدانم  داشت خشک میشد به دنبال کتاب  دستور گلها بودم که درانگلستان آنرا خریده بودم  …آه چه همه گلدان داشتم وچه باغچه زیبایی د ر انتهایی حیاط یک باغجه درست کرده بودم نامش را باغ ژاپونی گذاشته بودم ودر گوشه ای  دیگر خیار وگوجه ویار الماسی و سبزیکاری داشتم که نصیب همسایه ها ویا فامیل  آقا میشد ! چگونه خانه را از زیر پای من کشیدند ومرا آواره کردند جناب فریدون کار !! استادهمه بود ! 
    حال دراین اپارتمان  کوچک تنها درون باغچه هابا خاکهایی که از زباله درست شده اند تنها کاکتوسها مارمورلکها رفت وآمد دارند  سالهاست که گلی  را نبوییده ام .
    امروز دیدم بین بدبختی وخوشبختی اگر خطی ومرزی باشد من روی آن ایستاده ام ومعلوم نیست به کدام طرف سقوط خواهم کرد خوشبختی که دیگر نیست /
    تمام روز را گریستم  دوش گرفتم هودا داغ است گلدان سوخته برگهایش خشک شده اند پنکه بزرگ شکسته هنوز برای کولر خیلی زوداست باید آنرا تمیز کنند بیاد ” او” بودم او هم شبها تاصبح پنکه را روشن میگذارد اما پنجره های او رو بباغچه اش باز میشود . روزها که نیست وشبها خسته بخواب میرود .
    دوسال است که اورا ندیده ام دلم برایش تنگ شده اما گمان نکنم بتوانم سفری داشته باشم .
    امروز معنای زندان وزندانیرا به تمام وجودم احساس کردم .
    خیلی کم گریه میکنم اما گویا مبایست چشمانمرا شستشو دهم تا بیشتر باز کنم . ث
    پایان 
    چهارشنبه 17/ژوئن 2020 میلادی / اسپانیا.
  • جای من کجاست ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————-
    شهر من کجاست ؟ 
    شهر من گم شده 
    من با تب وتاب  دراینسوی زمان 
    خانه ای ساخته ام   
    از جنس مقوا 
     شهر من گم شده 
    من درلانه مقوایی خویش  شادم 
    بر دیوارهایش با آب دهان 
    پوستر چسپانیده ام 
    من با آب وخاک وگل بیگانه ام 
    وبا ظلمت هم خانه 
    —————
     باز هم جنایتی دیگر آنهم درشهر ساده دلان ” کرمان  اتفاق افتاد  پدری نادان سر دختر زیبایش رابرید چنه بسا برای خاموش ساختن او این کاررا کرد وچه بسا با او هم خوابی میکرد  دران دیار مسلمانی هنمه چیز اتفاق خواهد افتاد .
    پدر با دختر وپسرس میخوابد وخواهر با برادر در یک تختخواب با هم رابطه دارند اینها همه از شیره مقدس اسلام ناب محمدی است که برای حفط بیضه اسلام وحرمت بی  بی زهرا وبی بی فاطمه وبی بی سکینه وبی بی زینب باید مراعات شود عکسهارا  از روی اینستا گرام بر میدارند تا عفت عمومی لکه دار نشود عفتی درکار نیست هر چه هست ریا دروغ وکثافت ولجن وخون  هر روز باید خونی جاری شود تا آنها آن خونخواران  جانی تازه بگیرند .
    خوابی وحشتناک وشگفت انگیز است وما نمیتوانیم بیدار شویم  گویی بختک روی ما افتاده است دیگر به چه کسی اعتقاد کنیم واعتماد داشته باشیم هنگامیکه درحریم مقدس خانواده نیز دچار بیحرمتی ونا امنی است ./
    از ساعت چهار صبح هلیکوپترهای اب پاش  روی اسمان شهر میگردند !
     باز نمیدانم کدام گرگی به صحرا زد وکجارا میسوزاند بوی دود همه جا را  فرا گر/فته است ونفس من سخت بیرون میاید.
    خورشید با بی حیایی تمام همه خانه را فرا گرفته است مجبورم درتاریکی وزیر نور چراغ کار کنم 
    دیگر باران ها تمام شدند  ودیگر آسمان رنگ قوس وقزح را نخواهد دید  وازاین پس ما باید با  گلهای سرخ آتشین که به هوا پرتاب میشوند خودرا سرگرم نماییم  دیوارهای مقوایی  گر اگرد  مارا گرفته اند /
    نه نباید بر خود لرزید  این خواب سر انجام پایان  میپذیرد و بیداری آن نمیدانم چگونه است .
    در انتظار ان بیداریم که بر استانه درب  بکوبد وبگوید بلند شو کابوسی بیش نبود . 
    ————–
    من دراین خانه  به بد نامی مشهورم 
     چرا که با قافله همراه نیستم 
    من دراین خانه با ظلمت همنشینم 
    صدای روشنایی دربیرون است 
    دیگر صدای طپش قلبی را نیمشنونم 
    وصدایی پایی که مرا بسوی خویش میخواند
    وصدای خواهش یک برگ را که مرا درخود جای دهد
    تنها صدای وزش باد است وفریاد ولگردان مست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” 17 ژوئن 2020 میلادی  برابر با 28 خردادماه 1399 خورشیدی.
    اسپانیا 
  • بنده عشق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    در نظر بازی ما – بیخبران حیرانند 
     من چنینم که نمودم  دگر ایشان دانند
    نهایت ما را سر انجامی نیست وسرانجاممان نیز نهایتی ندارد  همه ا زخود وخوبیها سخن میگوییم اما درعمل وکردا همچنان شیوه ای داریم که دیگران دارند باید طوری رفتار کنیم که همه را خوش آید .
    متاسفانه من وخانواده ام ا زاین گناه بزرگ مبرا هستیم ( خودمانیم ) بد یا خوب  بی گناه یا گنه کار  هر چه هست یکرنگیم وخرفمان را میزنیم بی هیچ واهمه ای دستمالهای ما همه ازکتان اعلا وسفید وپاکیزه اند برای مالش دادن چندان خوب نیستند .
     .
    سیلی بنیان کن امد وهمه چیز را ویران ساخت  حال عده ای درمیان این گلهای وسنگها به دنبال خر مهره ها میگردند وآنهارا الماس یا برلیان نامیده بر تارک سرشان میگذارند ونمیدانند که خانه از پای بست ویران است .
    بوی نمناکی که پس از این سیل واین رگبار  برخاست همهرا دربر گرفت وآنکه بینی خودرا گرفته دور شد اورا تعقیب کردند وکشتند مانند همان  ( دف زن ) بیگناه بجرم خود بودن  بجرم بی دینی اوخودش بود عریان ونامش ” بی تو ” بود سر اورا بریزند وروی سینه اش گذاردند برای عبرت دیگران .
    او شاعر بود اما اشعار او دروصف  غارتگران اعراب نبود .
    آن بوی غایت الوده ومتعفن را باید همه به مشام بکشند امروز حتی گلابها بوی گند میدهند بوی مرگ بوی نیستی میدهند آن مرد  بیگناه  آن مهربان باخود خدای خود  که  فریادش را بادف میامیخت  با چاقوق حق وحق ناشناسان ذبح شد .
    خواب وحشتناکی است وما هنو ز بیدار نشده ایم انرا ادامه میدهیم تا شاید صبحی بدمد  کدام صبح  شبی دیگر فرا رسید شبی تاریکتر ووحشتناکتر  باران درد وخون  به پهنای همه افاق جهان باریدن گرفت دیگر خبری از قوس وقزح نیست  دیگر کسی رنگین کمانرا نمیشناسد .
    چگونه میخواهی با گل ولای بارانرا بشناسی ودر لطافت طبع ان بنویسی  دیوار بی تفاوتی هرروز بلند تر میشود  ودیگر شقایق گل نخواهد داد مگر گل طریاق !
    متاسفم که در صفحات مجازی نیز گروه گروه تشکیل شده اند ویکدیگررا لت وپار میکنند   بایدهمه با عقیده های ناشناس آنها  اشنا ویگانه باشند .
    گروهها رییس دارند معاون دارند حسابدار دارند !!!!! پا انداز دارند … مانند کانالهای  تلویزونی خارج .
    نه نباید بر خود لرزید  این ابلهان تعبیری دگر دارند  من از پیش بیداری این خوابهارا  میشناسم  ویرانه سرارا دیدم بر روی استخوانها ی مردم ایران قصرها بناشد وگورستانها ی شکیل به قامت همان سنگهای الوده ای که در زیر ان زیستند  ویرانه ای  بیگانه  از آن  ابادی وویرانه ای دیگر .
     رومی دیگر بنا نهاده شد اما نا پایدار .
    چگونه بتو مهر بورزم ای ناشناس  تو نیز از میان انها برخاسته ای  از میان ماران وموران  واینها مرا به اصطراب انداخته اند  وبیداریم را به جنون مبتلا کرده اند .
    نمیدانم هنگام بیداری من چه موقع فرا میرسد  واین مستی چگونه 
    پایان  خواهد پذیرفت  وآن قاب جادویی درکنار تو چگونه جوابم خواهد داد ؟.
    من هزار بار این بیغوله را برآن قصرهای روی خون بنا شده ترجیح میدهم  .
    نمیدانم تو به دنبال کدام صبح روشنی ؟/……
    مفلسانیم وهوای می  مطرب داریم 
     آه اگر  خرقه پشمینه   بگرو نستانند  
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 16 ژوئن 2020 میلدای برابر با 27 خرداد ماه 1399 خورشیدی. اسپانیا .
    پار میکنند باید همهن با تعقیده آن یکی ستازگار باشند 
  • بخار یا جان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
     اسپانیا !
    ———————-
    ای  بخاری را تو جان پنداشته 
    حبه ای زر را تو کان پنداشته 
     ای فرورفته چو قارون در زمین 
    وی زمین را آسمان پنداشته 
    ای کرانه  رفته عشق از ننگ تو 
    وی تو خودرا درمیان پنداشته ……..{از دفتر شمس تبریزی }
     
    در کتاب ” دیوار بزرگ  چین ” فرانتس کافکا  به جمله ای برخوردم  که درباره مطلق پرستان  بخوبی  راست نوشته است !
    >همه عارفان برخاسته اند  تا بگویند  که ناشناختی – نا شناختنی است –  واینرا ما خود از پیش میدانستیم> .
     من زمانی خیلی خودرا نزدیک به این دین مهرآیین  و سر تا پامهر ومحبت عیسویان نزدیک میدیدم بسیاری از کتابهای آنهارا تا اندازه فهم وشعورم خواندم  دیدم فرقی با همان کتاب آسمانی تورات وقران ندارد . 
    درکلیساها دربعضی مراسم جشنهایشان شرکت میکردم اما فاصله گذاری هارا بخوبی مشاهده میکردم  بخصوص بین خودم که یک خارجی بودم انهاییکه همه اهل محل ! همیشه درکنار من جاهای بسیار خالی بود  این خالی بودن  وکسی کنار من ننشتسن هارا در زمان اقامتم درکمبریج نیز بارها مشاهده کردم جه دراتوبوس شهری وچه درسینما ها ویا مراسمی که برای کودکانم درمدارس بود . 
    عجب آنکه خود اینها درسر تاسر دنیا به مردان غریبه شوهر کرده ویا زنان سایر کشور ها زن گرفته  وصاحب فرزندانی چند رگه شده اند  اما من همیشه دراینشهر ودربین این مردم دهکده غریبه بودم /
     بسنده کردم به تاریخ  مورخین مسیحی همه دم از مهربانیها  وعرفان عیسویان زده اند  سنت آگوستین در کتب شهر خدا  تاریخ را به یک داستان واقعی واخلاقی درآورده است  وتاریخ مسیحیت را جلوه گاه خداوند میداند  کاری به مجازتهای سنگین  وسهمگین انها ندارم  اما یک جمله همیشه درگوشم فریاد میکشد ( مورو) واینها نمیدانند موروها مردمانی بودند که در زمان هجوم اسلام باین سر زمین  به ظاهر مسیحی بودند اما درباطن مسلمان شده بودند وامروز اکثریت آنها درشهرهای اطراف گرانادا  وشهرک های نزدیک بسر میبرند  آنها از ترس دستگاه مخوف انزیگنسیون  به ظاهر مسیحی بودند! نه چشم بازی ندارند وچشمانشان بسته شده مخصوصا الان که در میان کشورهای اروپایی بسر میبرند تلاطم  وهجوم سیاستها را نیز دیده اند دچار خوف ووحشت شده اند  .
    از طرف دیگر دربیشترین محله ها کولی های  ندگی میکنند  آنها نیز خودرا قربانی میدانند وحال با زدن ماسک بر صورت مارا تهدید میکنند . روز کذشته یک خانوداه در سوپر مارکت  جلو آمد ودرصورت دختر من سرفه کرد  دخترم ایستادوآنهارا تماشا کرد کافی بود حرفی بزند تا مادر وپدر وبرادر آن کولی اورا تکه تکه کنند  .پلیس ! ساکت است ومهربان ! هر چه باشد خون اجدادی آنها نیز مخلوط است .
    امروز نمیدانم درکجای  دنیا باید ارام زیست  وبه درستی پنج ماه است که ازخانه بیرون نرفته ام ودرخانه کار میکنم اروزی دردلم نیست حسرتی ندارم میلی هم ندارم که خودرا به نمایش بگذارم اینها شعور آنراندارند که هرانسانی تحت شرایط اقلیمیی خودبه رنگ همان  سر زمین درامده است پوست من به رنگ زیتون است رنگ شاخه های گندم درایران خودمان نیز چندان مورد لطف هموطنان نبودم  اهل جنوب هستم جاییکه مس وآهن وذغال سنگ  زیاد است ودرمیان کویر بی اب وعلف قرار دارد  جاییکه سالها چشمان ما به اسمان دوخته میشد برای قطره بارانی ویا برفی  واکثر آنها رنگ پوستشان قهوه ای است با مردان کاری ند.ارند.
    حال دراین شهر ک که چه عرض کنم این دهکده که همه اهالی رنگشان گاه ازمن پررنگتر است باز باید درجواب سئوال آنها بگویم که  من اهل کجا هستم ! نه قاچاقچی نیستم آدم ربا هم نیستم دزد هم نیستم یک نویسنده ام  نویسنده ای که باید افکارش را بفروشد ! این روزها حزب بزرگ وپر ابهت  دست راستی ووکس با کمک دیگران دارد سخت  میتازد ” اسپانیا تنها متعلق به اسپانیولیهاست ! خوب من یک اسپانیولی هستم نزدیک چهل سال اینجا ریشه کرده ام  اما فایده ندارد هنوز روی لبه صندلی نشسته ام وهر آن درانتظار آن هستم که باید چمدانم را ببندم  به کجا بروم ؟ .
    روزی در روی یکی از رسانه ها سئوالی مطرح شده بود که اگر  شما یک پاک کن معجزه گر داشتید اول کدام  چیز را پاک میکردید  وسئوالهای زیادی بود من بدون توجه به همه نوشتم ” ادیان را ” 
    واین ادیانند که برای ما خط کشی میکنند .
    انسان بزرگ میشود تکامل پیدا میکند میل دارد ان نیروی فزاینده را که دروجودش نشسته بنوعی ابراز دارد ناگهان سدی محکم جلویش نمودار میشود وکم کم احساس میکنی رو به انحطا ط میروی واقوام  بیدادگر زندگیت را از تو میگیرند .
    در دوره ایزندگی میکنیم  که ازتمام دوره های تاریخ  بمراتب بحرانی تر   پر شور وشر تر  است –  باید با انسانهای جدیدی روبرو شویم و افکار نوینی  وهمیشه نیز در اضطراب  عمیقی بسر بریم  وآنهاییکه سر دربرف غفلت فرو برده  در مردم فریبی یکه تازند  بهر روی از روی این پلهای وحشت میگریزند  تمام تمدن اروپایی  با شتابی  مداوم  بسوی نوعی  فاجعه درحرکت است  ایا ما باز دوباره به همان دوران ( نیهیلیسم)  بر میگردیم ؟  همان بحران نفرت وبحران فرو رفتن فرهنگها  تباهی روح انسانها / پایان 
    ثریا ایرانمنش / 15  ژوئن 2020 میلادی برابر با 27 خرداد ماه 1399 خورشیدی.اسپانیا .
  • قاریان شهر اموات

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    ما آنچنان مرده پرستیم که درتمام عالم همتایی نداریم از زنده ها فراری ودر بیانهای  بی پایان گم میشویم زمانی که میفهمیم  که یک نعش روی زمین است همه مرده خوران دوراو جمع میشویم وتغذیه میکنیم وهرکدام در کنج خاطرات مغشوش افیونی خود به دنبال یک خاطره میگردیم تا با آن نعش گره بزنیم .
     مدتها با عروسک حرمسرای  ” رجوی ” صفحات پر شدند واین روزها به دنبال جمشید علیمرادی هستند که  سالها کسی نامی از او نمیبرد واو درکابارها وکازینوها آهنگهای دیگران را به زبان انگلیسی میخواند گاهی هم آهنگهایی از شادروان ویگن وگویا این روزها در هیاهوی  لوس آنجلس وبین آن شهرنشینان فرشته صفت جان سپرده کسی نمیداند کجا وچگونه زیست وبا چه بیماری فوت کرد اما پیدا کردن نوارهای کلیپهای او اسان بود !!!خاطرات پشت خاطرات روی صفحات مجازی مارا  سرگرم میکند .
    اولین باری که صدای اورا شنیدم  درانتهای سخن رانی نازنینی بود که روی نواری پرشد ه برایم فرستاد  ودرانتهای آن همان شعر معروف  ” آسمان ” بود بخوبی بیاد ندارم که سراینده آن شعر چه کسی بود اما در رادیوی شهر  1پکن !  پس از سخن رانی و دکلمه آن شعر  ایشان انرا خواند با گیتار هنوز آنرا دارم روی یکنوار.
    درایران آن زمان من چندان با موسیقی پا پ آنرزوها میانه ای نداشتم روحیه ام پیرتر ازآن بود که مثلا 
    پای آهنگهای بیتلها بنشینم ویا بلک کتز را گوش کنم وعقیده داشتم اینگروهها بیشتر به دردکاباره ها ودیسکو.تکها میخورند  تام جونز مورد علاقه ام بود وشرلی…..
    پادنیای بیتلها وبلک جونز بیگانه بودم  شاید تنها  یکبار توانستم چند صفحه از  خوانندگان نو  مانند ( آفرویدت چایلد ) داشته باشم  سر زمین ما از آخر شروع شد وبه ابتدا رسید ؟  یعنی اینکه بجای آنکه با زمانه جلو برویم عقب گرد شدیدی کردیم رفتیم تا جایی که امروز علم پزشکی را نیز از میان  زندگیمان برداشته وبخاک سپردیم درعوض درخارح همان حزب خران را برپاا کرده ایم( کرده اند) وباید برای عضو شدن درآن سه صفت خریت خودرا به اثبات برسانند وسپس حق عضویت را نیز بپردازند !!!
    خوشبختانه خر درآنسوی آبها فراوان است !
    نه چندان میلی ندارم  با آن جماعت مخلوط شوم  زمانیکه شاد روان نادر نادر پور درب خانه را بست باوایراد گرفتم که تو همیشه درقصرتنهایی خود بسر میبری  چرا با دیگران  آمیزیشی نداری  وامروز دانستم   که دردل آن مرد یگانه ومهربان چه ها گذشته که اورا درناکامی از دنیا برد . ر.وانش شاد چه خوب شد نماند واین کثافت هاراندید.
     یک کلیپ ویدیویی از فرح پهلوی دیدم دلم سوخت  آنرا روی صفحه فیس بوکم گذاشتم  …آهای هوار هوار بلند شد که ای نابکار خیانتکار تو هنوز بان …..چسپیده ای ؟ نه احمق جا ن مردی یازنی نمیدانم آنقدر شهامت نداشته ای که عکس واقعی خودرا روی  اکانت خود بگذاری معلوم است که ازآن خشت مالهای آن سوی آبها هستی من بعنوان یک مادر که درسوگ فرزندش پیر وخمیده شده درفراق زندگی بر باد رفته اش پیر شده بعنوان یک انسان این کاررا انجام دادم .
    دیدم که بقول معروف خلایق هر چه لایق لیاقت شما هما ن آخوکهای از زیر خاک هزارساله بیرون آمده با بوی گند  ادارشان مشام شمارا تازگی میبخشند شما بوی عطرهای دل انگیز بهاران را هیچگاه نبوییده اید همیشه بوی خاک اموات ومردگان وحلوا بهترین  تفرجگاه وتغذیه تان بوده است . برای شما چه طلا چه مطللا یکی است نگاهتان درپشت سرتان وکورید از کور نمیتوان انتظار داشت که روز وراهمنای تو باشد .او شب را میشناسد نور روشن خورشید چشمانشان را  کور میکند  شب کورانی هستند که با عصای دیگری راه میروند مهم هم نیست کجا میروند .
    بهر روی این بود داستان امروز ما  تا روزهای دیگر کتابی در دست تهیه دارم که مانند بقیه درحال حاضر در نهانگاه پنهان است چرا که دزدان وشبگردان آنرا  نیز خواهند دزدید وبنام خودشان به چاپ خواهند رساند هنوز نتوانتسم نامی برایش بیابم صدها نام را ردیف کرده ام  نام وتیتر کتاب همیشه فریبنده است اگر چه خود کتاب بی محتوا باشد . پایان 
    ثریا ایرانمنش / یکشنبه 14 ژوئن 2020 بررابر با 25 خرداد ماه 1299 خورشیدی .