Category: General

  • قدرت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————-
    در آن شهرتاریک  از یادر فته 
    که ویران شد از فتنه روزگار 
    شبی پرستوی دست بسته ای دید 
    او که نامش  نپرسید از رهگذران 
    ——————-
    دراین فکرم که این جادوی قدرت تا چه حد میتواند ریشه در رگ وپی  انسسانها بدواند  وآنهارا از انساتیت جدا ساخته بسوی هدفی نا متعادل ببرد .
    امروز صبح که سر از خواب برداشتم تنها فریاد کوچکی دردلم بود که آنرا رها ساختم ” این چه زندگی بود برای ما ساختید ؟ (برای کسب بیشترقدرت ! ) سپس به کجا خواهید رسید که نامتان برسنگی یا لوحی نوشته شده باشد اینجا مردی خوابیده که همه عمرش تنها بفکر جمع آوری سکه بود وکشتن انسانها !
    نگاهی با تصویر خندان وخوشحال جناب بیل انداختم برای او مردن وزنده بودن انسانها فرقی ندارد برای او که امروز صاحب بزرگترین قدرت تکنولوژی هاست ما انسانها همان مورچه های ریزی هستیم که زیر دست وپا راه میرویم وبه انبار آنها رخنه میکنیم آذوقه آنهارا میخوریم  آنها کم خواهند آورد برای بچه های ازمایشگاهیشان .
    نیمه شب گذشته طوفانی وحشتناک برخاست همه چیزبهم ریخت  از خود پرسیدم باز چه غلطی دارند میکنند دراسمانها زمین را که به کثافت کشیدند حال دراسمانها چه میکنند ؟ خانه میسازند ایستکاه قطار میسازند فرودگاه میسازند سیاره  دیگری را تسخیر میکنند تا آنرا مانند  همین  سیاره زیبای زمین به گوه بکشند . قدرت تسخیر درآنها مانند یک هجم دیوانه وار که جا برای غلیان ندارد آنهارا به مرز دیوانگی کشانده است . 
    آن روزها یک نرون بود امروز صدها نرون داریم / آنروزها یگ ناپلئون بود امروز میلیونها ناپلئون داریم / آنروزها یک هیتلر وموسولینی  زاده شدند امروز  درهر خانه ای یک هیتلر   ویک یاچند 
    موسولینی .پرورش میابند .
    امروز همه زندانی هستیم زندانی دستگاه امنیتی آن مردانی که هیچگاه آنهارا وچهره واقعی انهارا نه مبینیم ونه میشناسیم تنها دستگاه مخوف امنیتی را دور ما ساخته اند تا نفس ها ی مارابه شمارندازصد بالاتر نرود درغیر اینصورت یک مصرف کننده بی فایده ایم باید بسوزیم درتنور  بیخردی آنها .
    حال امروز این بچه خورده ها این موچو لهای نیز میل دارند با هر چسپی که شده شده خودرا به انها بچسپانند ونمیدانند که برای آنها تنها اینها یک دمل چرکینند وبه زودی با تیغ جراحی انهارا بیرون انداخته وجایشانرا نیز ضد عفونی میکنند .
    قدرت این ارزوی هر انسان امروزیست   پولهارا میزدند تا با کمک آننها قدرت یابند  ادمهای بیگناه را میکشند تا قدرتنمایی کنند  قدرت / قدرت این اژدهای سیری ناپیر یکه بر دلها نشسته وخون میطلبد .
    ایمان کجاست ؟ درون صندوقخانه مادر بزرگهای فرسوده  عشق کجاست ؟ در بازار خود فروشدان ! مهر  ومهربانی ومحبت کجاست ؟ اوه …. سالهاست که مرده وپوسیده امروز بارگاه قبور بلند تر وبلندتر میشوند تا بازماندگان به آن آجرها وسنگها  افتخار نمایند  وبه ان جسدی که زیر ان خاک پوسیده وگندیده است  دیگراز اعمال نیک خبری نیست هر چه گنبد بارگاه بزرگتر باشد نیکی آن موجود مفلوک بیشتر نمایان است !!!
    موزه قدیم وتابناک ایا صوفیه  ” ترکیه “تبدیل به مسجد شد وسلطان ابو قادر اردوغان عثمانی انرا افتتاح فرمودند  دیگر موزه ها به درد نمیخورند موزه ها امروز در زیرزمینهای مخفی درون اطاقهای تاریک درون شیشه های گوناگون  یک نوزاداویا یک مغز ویا یک سر بریده ویا یک دست جای دارد موزه یعنی این  نه مشتی لگن وتشت وقابلمه وسینی وقاب عکس !!! آنهارا درخانه ها در زیر زمینهای از ما بهتران درفضا های بسته ومخفی میتوان …نه نمیتوان دید آنجا پنهانند .
    ضحاک پیر زمانه همچنان خون مینوشد ودیگران نیز در آغلهایشان خون نوزادنرا تا جوان باقی بمانند .
     خوابهایم رویاهایم همه آگاتا گریستی شده اند ! بسکه از صبح تا شب تلویزیون یا تختخواب وصندلی میفروشد ویا فیلمهای آگاتا  گریستی را میگذارد  خدا میداند چندین  سال است  که مستر ” پوارو ” دارد روی صفحه تلویزون سبیلشرا چرب  میکنند وفرانسه حرف میزند . وما؟ ….. مشغو.ل پختن لوبیا هستیم برای نهارمان ! از گوشت بیزا رشدیم از مرغ واز ماهی های  یخ زده  حالمان بهم میخورد …..پایان 
    ندانست سعدی که این موجود  تنها 
    ز روز ازل بر ستون بسته بود 
    ندانست  کز روزگا پیشین 
    همه شب پریشان ودلخسته بود 
    ثریا ایرانمنش / 21/07/2020 میلادی . اسپانیا !.
  • در آغوش تو

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————— 
    من دراغوش تو میمیرم 
    در آغوشی مهربان وگرم 
     درآغوشی که ماتم ها ازآن به دورند
    تو با من باش من زنده میمانم 
    تو با من باش 
    خبرها همه از تعداد مرگ  میرها میسرایند  اگر بیماری وویروس کاف 19 نباشد  زلزله وسیل حتما هست .
    دنیا بوی تعفن ومرگ گرفته گویی در چاهی عمیق زیر کثافات فرو رفته ای ومجالی نیست حتی سرت را بیرون بیاوری ونفسی تازه کنی نفس تو همان  چند گرم اکسیژن درو ن آن پارچه ایست که بر دهانت بسته اند.
    بوی تعفن بوی اغذیه های مانده بوی زباله ای شهر  وبیمارستانها همه جارا فرا گرفته است  بزرگان خودشان در جزایز شخصی ویا درون قایقهای پهناورشان پنهانند .
    از آنجا دستوراترا صادر میفرمایند  به پاپت هایشان  وموشهایی که روی جوال های گندم وخوراک روزانه مردم نشسته اند درعوض فروشگاهها ومغازه ها لبری از 
    پارجچ های گنداب رنگ شده بصورت لباس ویک تخته به ان اویزان که حراج ما تا هشتاد در صد هم ببالا رفت وکسی نیم نگاهی به ان نمیکند  .
    همه بفکر نانند که نیست . ارد نیست گندم نیست اب  گوارا هم نیست درعوض حرف هست سخن پراکنی هست دروغ هست وکثافت های دیگری که نام بردن از آنها بیفایده است  مردان همه بصورت غولهای بدون شاخ درآمده پیکرها همه خال کوبیده با گردنبدهای مضکی که بخودشان میاویزند گویی زیر آن گردنبند وآن زنجیر احساس بزرگی وقدرت میکنند بدون آن هیچند . هیچ .
    زنان ودختران عروسکانی پاکیزه وصاف وجراحی شده درون پارجه های رنگا رنگ دورخودشان میچرخند واز خودشان سلفی میگیرند وهر شب دراغوشی بسر میبرند  مهم نیست این آغوش کیست  مهم این است که شبی را به عشرت بگذرانند  وبه صبح  صادق وروشن برسانند .
    ظاهرا بیماری بیداد میکند وهرروز هم رسانه ها نشانه ای دریافت  میکنند که مثلا اگر مچ پای تو قرمز شد تو داری کاف 19 شده ای ! .

    به چه بیاندیشم  تنها بتو میاندیشم ای همه سرا پا مهربانی  نو با منی ود ر منی  با پرهیز از هر الودگی مرا ازخود پر میکنی  مرا از آتش سخنانت  مرا از برق چشمان خسته ات  که روشنایی درآنها کم کم گم میشود . لبریز میسازی.
    گاهی دراین اندیشه ام که این زندگی  نه نامش زندگی است ونه مردگی  بین ایندو مرز یعنی هیچ وبا هیچ بودن چگونه باید زیست ؟.
    به هرچیز دست میزنی بوی میدهد حتی لباسها بو /گرفته اند پارچه های مصنوعی  الیاف مصنوعی غذاهای مصنوعی علفزار مصنوی بدون شکوه وجلوه گلها مصنوعی  وخودت مصنوعی  راه میروی مصنوعی عاشق میشوی  مصنوعی فارغ ودراین فکری که خوشا بحال انان که رفتند واین روزهای سنکین واین جهنم را ندیدند .
    آن روزها که تازه راه اروپا برای ایرانیان نو کیسه باز شده بود .
    وما میتوانستیم به راحتی به اروپای مهربان وشیک خوشبو برویم حتی درون هوا پیما ها  عطری روحئنواز پراکنده بود میهمانداران شیک وآراسته با مهربانی واقعی ترا تر وخشک میکردند غذاها درسینی های چرخ دار سرو میشد .  جایگاه ایرنیان یا لندن بود یا ایتالیا  وخیابانهای بزرگ وفروشگاهای بنجنل فروشی که  رفقا دانسته بودند  انسانهایی نوکیسه  شیفته وار  بدان سوی راوانند /
    دست به هر پارجه یا لباسی میزدم کش میامد  چرا کش میاید ابریشم که کشی نمیشود  کتان که کشی نمیشود  چرا ابریشمهایشان انیهمه کلفت  وزمختند ؟   …… تنها بودم با دو دختر خردسالم خوب آنها جین دوست داشتند مهم نبود روزی دریک فروشگاه ایتالیایی کت وشلواری تابستانی دیدم او چه همه صفر داشت و فروشنده بمن گفت سه عدد از صفرهارا کم کن قیمت اصلی آن است  هفتاد وپنج تومان ؟
    پیش بسوی خیابان ویا ونتو وکفاشی معروف کیف چهار صد تومان ! چه ارزان ؟ دوستی را درا یتالیا ملاقات کردم که میهمان سفیر ایران بود !! شماره تلفنش را بمن داد وگفت من فردا به لندن میروم اگر به لندن آمدی سری بمن بزن تاباهم یک چای عصرانه بنوشیم !!! با خودم گفتم عجب خسیس است  نگفت یک ناهار بخوریم !!! نمیدانستم چای عصرانه لیدی ها ولردهای انگلیسی چگونه است  باو زنگ نزدم  فراموشش کدم درعوض شهر کهای لندن را یافتم برای اقامت بچه ها وفرار از دست دیو ….این روزها ان دوست لیدی شده وبا دوشس کورنال همسر ولیعهد انگلستان چای عصرانه میخورد ؟! خوب خلایق هرچه لایق .
    بهرر وی لباسی برای مادر جان خریدم پس از دوماه گردش دور  اروپا بخانه برگشتم ورفتم خودم را باو رساندم تا اوراببوسم….گففت نزدیک من نیا نجسی اول دوش بگیر از اروپا امدی نجسی !!! ای وای درعرض دوماه تواینهمه  عوض شدی ؟  لباسی را که خریده بوم بودم  با اکراه دستی به ان  کشید وگفت :
    این پارچه  نفتی است از قیر درست شده  نه ابریشم نیست  برو بیانداز دور !!!  مادرجان من امروز  تازه فهمیدم  تو چی گفتی  
    پول کمی بابت آن  لباس ندادم مارک معروفی بود اما ان روزها من چندان خبره نبودم   من خیلی جوان بودم ونادان واین دومین سفرم به خارج بود. لباس تا روز آخر درون کیسه باقی ماند امروز می فهم که او چه گفت حال با بوی گندی که از فروشگاهها بلند میشود وبا عطر ها وخوشبو کننده ها میل دارند آن بوی گند را ازبین ببرند میدانم که دیگر هیچگاه روی ابرییشم را نخواهیم دید وهیچگاه رو ی کتان ویا نخ را نخواهیم دید  مخمل که سالها به د نیای اشراف و به   درون کلیسا خزیده است وبر تن مجسمه هاست.
    این دنیای امروز ماست با صدای ماشینهای ضد عفونی  کنند ه از خواب می پریم ابی قهوه ای رنگ بنام قهوه مینوشیم ویک تکه خمیر باد کرده بنام نان فرو میدهیم  میوه ها قالبی رنگ شده وهندوانه ها با شکر  شیرین شدند ودیگر هیچ …… بر من مپیچ که چین در پارچین است .
    تا ظهر هم راه دازی است  . پایان 
    ———
    تبی نماند که درمن عطشی بر انگیزد 
    عرق نشست  برآن  تن  که همچو آتش بود 
    چه شد که شعله  سوزان  به دست باد سپرد 
    شبی که اندر نفسش   گرمی نوازش بود 
    “نادرخان ناد ر پور”
    ثریا ایرانمنش . 20/07.20 میلادی / اسپانیا . 
  • شام غریبانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    حالیا مصلحت وقت درآن میبینم
     که کشم رخت به میخانه وخوش بنشینم 
    جز صراحی وکتابم نبود یا روندیم 
    تا حریفان دغار ا به جهان کم بینم 
    حافظ
    یکی دیگر از قدیمی ها  رفت  .
    بی آنکه به آرزویش برسد وصدایش را از رادیو مرم درتهران فریاد کند  سعید قائم مقامی رادیو صدای مردمرا داشت  درلوس آنجلس  بعضی از بعد از ظهرها همسرش برنامه ای را اجرا میکرد من کمتر گوش میدادم سرم به گروههای دیگری گرم بود  اما  سعید را از رادیو ایران میشناختم با کارهایش آشنا بودم 
    امروز آنقدر زباله واشغال  وگوینده سراینده وبرنامه ریز دور ما ریخته که درون گوشهایمان پنبه گذاشتیم تا نففهمیم چه میگویند .بهر روی  روزی همه بزرگان میروند وجایشان را کسی پرنمیکند مگر جای روانشان شجاع الدین  شفاررا با انهمه معلومات کسی پرکرد ؟ مگر جای نادر نادرپور شاعربزرگ  که گفته های او هرکدام یک وزنه سنکین بودند  کسی توانست بیگیرد ؟ مگر بجای مسعود صدر کسی نشست ؟ مگر دیگر رهی نامی پیدا شد ؟ 
    درعوض هر کسی یک دوربین یا کامیپوتری گذاشت جلوی خودش وشد سیاستمدار  عده ای جوانانرا فریب دادند وبه قربانگاه فرستادند بعد هم برایشان عزا گرفتند هنوز این کا رادامه دارد جیره ومواجب خوبی میرسد .
    دیگر کسی بفکر ان دیار نیست  منهم دیگر دندانمرا کندم وگذاشتم  گوشه رف وبرایم دیگر آنچنان اثری ندارد دلم برای جوانانی میسوزد که فریب این شیادانرا میخورند  خیلی باید بگذرد تا بتوانند  بفهمند دوست کیست ودشمن کجا نشسته است   وروشن شوند وبفهمند که درغرب خبری نیست مگر خودت رافروخته باشی  تازه پس از مصرف مانند یک لته دورت میاندازند  کمتر کسی میتواند خودش را حفظ کند ومحکم سر جایش ببنشیند  غرب فریبکار است واغوا گر.
    بسترت خالی . حانه ات خالی  ماه شبها د رخانه ات میدرخشد خالی وتنها  کسی نیست تا لالایی شبانهرا برایت بخواند  وتو تنها چشم درچشم ماه میدوزی  به دنبال چه کسی هستی / اشنایان همه رفتند / همه رفتند با این غریبه ها واین بچه ولگردهای کوچه هم نمیتوان تیشه داد واره گرفت . 
    کاش باز کوچک بودم ودردامن امن مادر با اسایش میخوابیدم . 
    این روزها سرم را با خیلی کارها گرم کرده ام برای روی میز نوه ام یک رومیزی میدوزم با دست وگلدوزی  دوست دارد .کمتر فکر میکنم کمتر میخوانم وکمتر چشم به آن اینه چند هزا رو میدوزم 
    باز درانتظا ر ماههای اینده مینشینم خوشبختانه جواب ازمایشگاهم خوب بود  همه چیزخوب بود تا دسامبر دیگر کاری با من ندارند مگر آنکه من کار با انها داشته باشم 
    .یک شب ای کسیکیه تنها یک ابلیسی 
    دزدانه بسوی خوابگاهم آمد ی
    ترا در ون بسترم خفته دیدم 
    با تیغ تیز ناخنهایم سینه ترا  شکافتم –
     هنوز چنگهایم  ازخون تو رنگین است  
    یکباره  ا زتخت عرش ترا فرود آوردم 
    وبر زمینت کوبیدم تو ابلیس بودی 
    درگمان من خففته بودی بنام خدای
     ترا کشتم 
    ترا کشتم 
    پایان 
     ثر یا / اسپانیا / بعد از ظهر  یکشنبه 19 /07/ 2020 میلادی . 
  • آزادی . تهمتن !

    سوگ نوشته در مرگ ناگهانی  قاضی سعید !
    —————————————
    قبل از هر چیز عروج او را به عالم بالا به همه دوستانداران و فامیل او تسلیت میگویم و بدینوسیله هم همدردی خود را به آنها اعلام میدار.م  همه امروز مشغول نوشتن سوگنامه و تاریخ نگاری درباره آن مرحوم میباشند . (برایشان کار جدیدی پیداشد )!
     امروز  داشتم فکر میکردم زمانی که من نوشتهای آن مرحوم را در مجله اطلاعات هفتگی میخواندم چند ساله بودم ؟! تازه نامزد آن ( پسر توده ای ) و روشنفکر شده بودم و مشغول مبارزه با دو خانواده یکی کلی متجدد وپیشرفته (البته به ظاهر ) و دیگری فناتیک به معنای کلی و جمع آن . 
    مرتب این مجله از دستم گرفته و پاره میشد که دختر تو شعور نداری مینشینی این آشغالها را میخوانی ؟  او بود جواد فاضل بود و چند نویسندهٌ که تاریخ نگار بودند و سلسله تاریخ را تا ابد ادامه میداند .

     روزها از پی هم گذشت  جناب سعید خان به گروه هنرمندان  پیوست و گوینده رادیو شد وسر انجام نامی شد در میان بزرگان .
    شبی دریک دوره دوستانه که ملک الشعرای توده هم حضور داشتند [( جناب  ه.  الف . سایه >  زنهای روشنفکر در یک گوشه اشعار فروغ را میخواندند و یا طاهره صفار زاده را و مردان درگوشه ای دیگر و یک موسیقی ضعیف نیز از نواری که دردرون یک ضبط بود پخش میشد .
    همه آدم گنده های آن زمان بودند !!!  نویسنده ومترجمی نامی  مانند یک عقاب با بینی دراز و چشمانی که به راستی عقاب را بیاد میاورد با گردنی چروکیده وچند طبقه داشت میخواند :
    ای ازادی  / ای تهمتن !!!!
    همه دست زدند   افرین / آفرین …..
    من دراین فکر بودم که ما به رستم میگفتیم تهمتن .  خوب حال گوش میدهیم ببینم سر انجام این شعرها کجا میرسد …..

    مردک زن داشت / بچه داشت / خانه  بزرگی  داشت / از اقوام قدیم و فامیل درازی بود که نیمی از آنها به وزارت و قضاوت مشغول بودند. در اداره فرهنگ و هنر شغل و مقامی  داشت رایزنی فرهنگی را میکرد خلاصه  چیزی از یک زندگی کم نداشت غیر ازاینکه هر زن ودختر جوانی را که میدید .میخواست درسته ببلعد  حال اگر با شعر نشد با جنگ و دندان .

    دیگری به دنبال عقاب عشق بود  خوب دراین فکر بودم باین قیافه مفلوک  و این پشت خمیده کدام دختر چهاده تا هیجده ساله میتواند عاشق تو بشود ؟! بساط ودکا و خیا رشور و ماست خیاربرپا  بود و خانم خانه مشغو.ل چیدن میز و کوبیدن گوشت با گوشتکوب .درون دیگ .
    نوبت به خانمی رسید که میبایست  شعری را بخواند باز شعری از کتاب فروغ فرخزاد انتخاب شد و ایشان به آه و ناله ساز خواندند.
     این برنامه ها هر هفته  تکرار میشد و درمیان انها کمی  هم صبحت زندان وبند چندم وشکنجه توسط  کسی  بود.  زندانها هم  بشکل  یک هتل یک ستاره بود شکنجه گر هم پیکر مردی را به تنه  درخت نمی ببست در میان میدان  شهر زیر چشم کودک و یا خانواده  آن مرد شلاق  نمیزد بلکه درپستو و یا حمام  شلاق میزدند .

    دختری را بجرم آنکه کمی از موهایش روی پیشانیش افتاده به زندان نمیبردند وباو تجاوز نمیکردند و یا ز نی را با بچه کوچکش به زندان نمی انداختند و یا زنها را نمیکشتند !
    با خود میگففتم این مردان جه میخواهند ؟ این زنان اینجا به دنبال جه کاری آمده اند؟ من خواب الوده  داشتم خمیازه  میکشیدم  هنوز خیلی بچه بودم / بلی از نظر آنها من بچه بودم که ساعت هشت باید میخوابیدم .
    امروز دیگر اثری از انهمه روشنفکران نیست تنها چند فسیل باقیمانده اند وقهرمان پوشالی بعضی از جوانهای دهاتی  وبیسواد. اگر میدانستند که این واعظان چون بخلوت  میروند چه کارهایی انجام  میدهند گمان نیمکردم امروز سر نوشت ما به اینجا میکشید.
    از نظر آنها من امل بودم چرا که حافظ را بیشتر  دوست داشتم و داستانهای اطلاعات  هففتگی برایم جالبتر بود، به همانگونه که داستانهای هفتگی مجله ترقی برای مادرم جالب بود . من هنوز بچه بودم خیلی کار داشت تا بزرگ شوم و……..خوشبختانه زندان انها بزرگتر بود و من رها شدم .
    به پایان رسید این افسانه وهنوز  باقیمانده  داستها ی ییشتر . ونوارها موجودند برای روزهای مبادا !

    ثریا  ایرانمنش / 19 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا /
  • و….ما دلقکان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ”  اسپانیا !
    ——————————-

    من آن سنگ  مغرور  ساحل نشینم 
    که میرانم از خویشتن موجها را 
    خموشم –  ولی د رکف آماده دارم 
    کلاف پریشان  صدها صدا را …..” نادر پور “
     خوب ! فعلا از آماده ساختن (سایت )  صرفنظر کردیم با همین  صفحه گدایی لک ولک میکنیم چرا که اکثر این داده ها وارایه کنندگان  انحصاری دردست هکرهای سپاه پاسدارانند و ما در خور وشایسته مبارزه با ان مردان مبارز و اتشین نیستیم !!!!  باید یا رو داشت ویا بو و یا چیز دیگری که ما متاسفانه از همه مال دنیا کف دستمان تنها یک مو دارد و بس!
    چند روزی است که عده ای از فرط بیکاری و  نبودن ستاره وبی ستاره و اخبار هنری دنبال هنرپیشه قدیمی فسیل شده بانو آذر شیوا افتاده اند و ما هم خوشحال ازاینکه این هنر پیشه نجیب وبی سر وصدا چند کلمه ای از گذشته میگوید و ما را کمی سر گرم میسازد .

    در یک کافه خیابانی رو ی صندلی آهنی پیر زنی نشسته بود با موهای سفید و روبرویش زنی باد کرده دست به سینه و یک پسرک مشغول بادبادک بازی  بود ! خوب تا اینجا مهم نبود مصاحبه در کافه انجاام میگرفت !

    مصاحبه کننده کلی حرف زد اظهار نظر کرد از این  و آن گفت از کتابهای اهدایی گفت از کسانی که برای دیدن بانو آمده اند گفت و او همچنان مانند بز اخفش نگاه میکرد و سرش را تکان میداد. گمان کردم که بیچاره دچار سکته ای چیزی شده که حرف نمیزند! نه بابا! خانم فارسی یادشان رفته بود و گفته های  جناب مصابه کننده را درک نمیکردند ویا ما درک نمیکردیم.

    پس از مدتی مصاحبه گر با چند کلمه فرانسه چیزی را بلغور کرد و ایشان هم رو به دخترشان یا عروسان نمیدانم چه کسی بود  چند کلمه با زبان فرانسه فرمودند که باید برویم !!!!

     اقامت درکشور ها ی خارج همین است تو زبان مادری را ازیاد میبری.  بیاد فرح پهلوی و نوه هایش افتادم هرکدام حد اقل چهار زبان را فرا گرفته اند اما نوه او “نور” آنچنان با فارسی سلیس و تمیز حرف زد که اگر جلوی رویم بود بیش از هزار مرتبه دهانش را  میبوسیدم. این پیز زن حتی نگاهی هم با خدمتگذارنش نیانداخت !  من این را به حساب توهین به شعور ایرانیان میدانم . باندازه کافی دلقکان سیاس روی صحنه ها ورجه ورجه میکنند و دلقک بازی در میاورند و ما را میخندانند عده ای هم که کارشان درست بود دیدند کار برای این جماعت بی فایده و کوبیدن آب درهاون است.  به دنبال دلقکان بیشتر میدوند دکانشانرا تعطیل کردند و رفتند ! حال این بانو که روزی ستاره خوشنام و سلطان قلبها بوده نمیتوانست چند کلمه فارسی حرف بزند ترسیده بود؟ یا مزایایش کم میشد؟ ویا چیزی ا از دست میداد؟ نه ابدا این کاررا نمی پسندم  همانطو که نوشتم توهین مستقیم به شعور ایرانیانی  است که سالها جانشانرا کف دستشان گذاشتند برای  پایداری زبان مادری حال ؟ خوب بهتر است که حرفی نزنم اما به راستی بالا اوردم (  این روزها دست به بالا آوردن من خیلی خوب شده ! ) !!!! متاسفم و شرمنده .

    آذر پزوهش هم در همان پاریس زندگی میکند اما او تا قدرتی داشت همیشه دراین کانون های فرهنگی مجانی کار میکرد . خدا رحم  کرد که خانم آذر شیوا شیدایی سوفیا لورن را نداشتند و یا بریژیت باردو نبودند  بهرروی در قاموس ما ایرانیان طبقه بندی / جدا سازی / و خودی بودن یک تاریخ طولانی دارد وهر کس از جزیی از یک قبیله  نباشد  کسی نیست ! قبیله لیلی / قبیله مجنون / قبیله عزرا / قبیله بیژن / قبیله منیزه / مشتی قبیله دورهم چمع شده اند تنها وجه اشتراکشان همان زبان فارسی بود که آنهم بباد رفت.  حال لرستان  ساز خودشانرا میزنند کردستان ساز خودش را میزند بختیاری حرف خودش را میزند  خراسانی دعای خودش را میخواند  بندری رقص خودش را انجام  میدهد شمالی حرف خودش را میزند  ….نه چیزی زیر نام ( ایران ) بزرگ وجود ندارد هما ن تهران  است وقم وکاشان  که لعنت به  هرسه تاشان . پایان

    ثریا / اسپانیا / شنبه غمگین روز یکه مسافر عزیزم رفت /18 ماه ژوییه 2020 میلادی .
  • رویای شیرین

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————-
    در آیینه  دوباره  نمایان شد 
    با ابر گیسوان درباد 
     باز  آن سرود سرخ ” اناالحق”
    ورد زبان  اوست 
    تودر نماز عشق چه خواندی 
     که سالهاست  بالای دار ر فتی 
    واین شحنه های پیر 
    از مرده ات هنوز 
    پرهیز میکنند؟!…….”کد کنی” 
    خواب خوشی بود  خوابی شیرین روی همه نقشه ایران دراز کشیده بودم  وآنرا در آغوش داشتم سپس دستمرا دراز کردم وگفتم من اینجا سکونت خواهم کر…… زنگ ساعت به صدا در آمد ! برخیز موقع خوردن قرص است !!!!!
    ساعت هفت بود من کمتر دراین ساعت بیدار میشوم معمولا بین ساعت پنج وشش بیدارم شب گذشته لابد با زماست کار خودش را کرده بود .
    به اطرافم نگاه کردم  لیوان اب خالی بود فورا خودمرا به اشپزخانه رساندم  ابی درجلوی دستم نبود حتی کتری هم آ ب نداشت کمی در ته آن مانده وبد کافی است میتوانم این یگ تکه چوب دراز را بعنوان قرص قرودهم . هنو زگیج بودم  نمیشد برگردم ؟…
    شب گذشته داشتیم فیلم ” نت ورلد ” را میدیدیم همه  هنر پیشه های آن فیلم از جهان رفته اند اما داستان همین امروز اتفاق افتاده بود ” نظم نوین جهانی “!!!!! چهل وپنج سال پیش هنوز ما چیزی از این فیلم نمی فهمیدیم (نتوورک ) برایمان تام وجری بود عصر هجر بود  زیبای خفته بود  بقیه اش دیگر بما مربوط نمیشد از اخبار از صالی در رفته  هم چیزی نمی فهمیدیم  درانتظار کارتونها  که عصر دو باره روی تلویزونها ظاهر شوند  همه مهربان خانم خانه با تام دعوا میکرد جری فرار میکرد خانه چه صفای داشت جه همه زیبا بود خدمتگار رنگین پوست گنده با جارویش به دنبال تام وجری بود که یخچاال را  ویران کرده بودند  وما چقدر  میخندیدیم  همهزندگی ما همین بود بعدها کمی فیلمهای جدی تری نیز به ان اضافه شد از پشت پرده بیخبر بودیم از زد وخوردها  از عشقبازی ها از رنجها  واز فشا ر بی امان روسا ! از همه چیز بیخبر بودیم  زندگی در یک جوی ارام میگذشت  ابها همه ابی بودند واسمان همیشه ابی با تکه های ابر سپید وباران همیشه لطافت داشت وبرف برایمان جالب بود  که .روی آن سرسره  بازی کنیم .
    آن دنیا تمام شد  دنیای پدر خوانده آمد  بما چه مربوط است !  ما درمیان اوای موسیقی شاد بودیم …….
    رویای نیمه شب من به پایان رسید حال درکنج یک ویرانه که متعلق بمن نیست باید زیر با رمتنی باشم که مرتب بمن گوشزد میکند : فراموش مکن تو دراینجا در سر  زمین من زندگی میکنی ! وبه نوه  من دستور میدهد که باید با ز بان اسپانیایی حرف بزنی  این زبان چه تاجی بر سر شما گذاشت به هر جای دنیا که میروید  مردانتان دربان ونوکر وباغبانند  وزنانتان  خدمتگار اما مردان وزنان سر زمین من در مرکزناسا هم جای  دارند ! 
    هر چه گشتم نامم را برای وبسایت به عر ض برسانم مورد قبول واقع نشد قبل از من همه نام هارا برده بودند . حال باید بنشینم ودفترا شعارم ا باز کنم واز میان سروده ها نامی بیابم که چندان تلخ هم نباشد .
     رویای شیرین من به پایان سید ورویای شیرین جوانان ما نیز به پایان خود نزدیک است  آنها نمیدانند که سر  زمین ما برای آدم گنده ها یک آزمایش بود برای کشتن وبردن وخوردن وزیر بنای ساختار یک ” نظم نوین جهانی ” !!!! وجناب سروژ ودوستان چقدر از این راه منفعت بردند واز خون جوانان ما نوشیدند تا بازهم زنده بمانند .
    حال ارزن را برایمان تبلیغ میکنند برای پختن نان  همه شدیم جانوران باغچه بزرگ دنیا ! 
     حال دنیای ما  ودنیای تام وجری به پایان رسید <ان مامی بزرگ تبدیل به یک غول بزرگ تبلیغاتی شده که نام بردن از آن جرم است  همچنانکه سیگار کشیدن درملا عام جرم است / همه خوشی های  کوچک مارا ازما گرفنند   وبر دهانمان پوزه بند بستند تا خفه شویم ! ودر خانه هایمان تا ابد زندانی …… آقایان   صاحب نت وروکها !!!پایان 
    ———
    نام ترا با رمز – رندان  سینه چاکت 
     در لحظه های  مستی  
    -هما ن مستی وراستی 
    اهسته بر لب میرانند 
     آهسته زیر لب تکرار میکنند 
    ثریا ایرانممش / 17 / 07/ 2020 میلادی اسپانیا 
  • چه غمگینم

    درد نامه  امروز!
    دیگر نباید نوشت دلنوشته چرا دیگر دلی نمانده هرجه هست خون است ودر دیگران نیز سنگ . اگر چیزی بگویم مانند یک   نوزاد  ناقص است  اگر شعری بسرایم برای خیلی ها نا مطبوع است  همه شاعر شده اند !!!همچنانکه همه سیاستمدار شده اند  دکانهای دو نبش وچهار نبش هر هفته  هر روز وهر دقیقه  .
    پنج میلیون نفر  که ما جزیی از انها بویدم رای نه دادیم به اعدام تنها دو فاحشه رسمی د ستپخت اقایان که آمده بودند مردم را به مقام انسانیت برسانند  کفتنند  خیر ! حکم  است .اعدام باید اجرا شود  شود .  زنک بی همه چیز این بیچارگاه حتی پرونده ای نداتشند جرمی مرتکت نشده بودن تنها فرا رکرده بودند تا امثال تو حاکم بر جان ومال آنها نباشید  شمابرای گرفتن یک رل در فیلم صدها تختخواب را با عطر   خود معطر میسازید آنها جوانانی  بیگناه بودند شما یکتنه در مقابل شش میلیون انسان دیگر هیج غلطی نمیتوانید بکنید جرم شما سنگین تر است شما انسان نیستند حیواناتی دست اموز هستید   در قبیله آدمخواران . 
    من امروز زیر این بار سنگین  نه آن هستم که بودم 
     همه پیکرم یک پارچه درد است  درد  در زیر بار اشکهای سوزان خود  تنها نقش خودرا دررون شیشه های خاک خورده میبینم  دریک زندان  .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / پنجشنبه  16 ژولای 2020 میلادی / 
  • بازنده


    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا


    کاش میشد نام این وبلاگ را عوض میکردم و چین آخر را بر میداشتم  همه چیز ما سر انجامم به چین میرسد . شاید جای ج وچ را عوض کردم تا اطلاع ثانوی تا روزیکه  وبسایتم آماده شود باید  بااین حروف و همین ادا و اصول این زباله بسازم  .
    روز گذشته پس از پنج ماه  برای دیدار فامیلی به خانه بچه ها رفتم برای یک باربکیو  نه بوسه / نه در آغوش گرفتن و نه نزدیک شدن به یکدیگر و نه احساسی. همه دریک بیم و خوف بسر میردیم. پشه ها هم از فرصت استفاده کرده حسابی مرا مشت و مال دادند سر انجام بخانه باز گشتیم البته میبایست حتما ماسک لعنتی را داشته باشیم. من تنها روسریم را بسبک  مردان ماجرا جوی هقت تیر کش بسته بودم !  پر خسته شدم  پس از ماهها تمرگیدن روی یک صندلی و یا دور خود چرخیدن و یا به روضه خوانیهای رو وبسایت ها و یوتیویها گوش سپردند و ادا اصول های دوگانه و چند گانه و قصه های حسین کرد را از دیگران شنیدن وبخورد تو دادن  ….اوه…. دارم دیوانه میوشم.  واین داستان حالا حالا ها ادامه دارد.  این تنها ماندنها و این اراذل و این در خانه ماندنها…  کم کم عادت خواهیم کرد به زندانهایمان ! دیگر دلم هوای هیچ شهر و دیاری را ندارد. عده ای مفتخور وبیکار مشتی مطالب را روی سر هم میگذارند و به حلقوم تو فرو میبرند.  شب گذشته یکی از آنهارا دیدم دخترکی هفده هیجده سال ؟  آورده بود از کجا نمیدانم دخترک شاید  کمتر از هیجده سال سن داشت مانند یک پرنده اسیر گاهی نگاهی به دوربین میکرد و گاهی سرش را تکان میداد اما حرفی نمیزد اظهار عقیده ای نمیکرد . تنها استاد بودند که دهانشان از جنبش باز نمی ایستاد نمیدانم چرا حال تهوع گرفتم دلم برای دخترک سوخت آیا بمیل خودش آمده بود یا او را آورده بودند برای تمایش که بلی طرفداران ما همه جوانان امروزند ! ما  آنهارا خوب تربیت میکنیم برای اینده و با خوب آنها را به قربانگاه شیطان میفرستیم .
    به به چه سر زمینی خواهیم داشت و امرروز صبح روی فیس بوکم نوشتم هیچگاه تا این حد احساس تنهایی و خفگی برای خودم و سرزمینم  نکرده بودم متاسفانه برای  هر دو ما دیر  است،  خیلی هم دیر . حال فرح بانو پیام صوتی بدهند و یا شاهزاده کسی از این حرفها بگوش هوشش نمیرود هوچیها زیادترند و خود فروشان بیشتر .

    شب گذشته نوه من از من پرسید اگر ده میلیون یورو بتو بدهند حاضری یک سیلی بگوش مامانم بکوبی ؟ گفتم ابدا درازای صدها مییلیون هم اینکاررا نخواهم کرد. چشمهای همه گرد شد. گفتم چرا بمن اینگونه نگاه میکنید ؟ اگر او مرا سخت عصبی کند تنها از او روی بر میگردانم اما هیچگاه او را نمیکوبم  یا او را بزنم …درسی بود باید باین بچه ها ی کوچک میدادم پر حواسشان باین شعبده بازیهای روزگار زنجیر شده است . جرا باید در ازای گرفتن مبلغی کاری را که میل نداری و به ضرر دیگران است انجام دهی ؟ این را من میگویم دیگران بمن خواهند خندید اما من با آن پول چکار میتوانم بکنم بروم به تماشای خرابه های دنیا ؟ زمانی من اروپا را گردیدم که هنوز تازه بود ونو بود و من میتوانستم به راحتی وارد بوتیک هرمس شوم ولباسم را سفارش بدهم حال دیگر برایم مهم نیست که چه میپوشم چون دیگرکسی نیست.  آنهاییکه میدانستند نیستند حال بر خرابه ها چه میتوانم بکنم ؟ غیر از انکه خاطره هارا ویران سازم . ماهها حقوق من درون حسابم خوابیده گاهی بجه ها خریدی میکنند درون یخچال میگذارند من با بی میلی دستی میبرم و لقمه ای میخورم ابدا میل ندارم بیرون بروم و این دنیای  بیمار را تماشا کنم .  بنا بر این  بپول هم احتیاجی ندارم. گرسنگانند که برای این چند دلار خودرا میفروشند خانواده شانرا میفروشند و دختران و پسران جوان را به قربانگاه میفرستند موهای سرشان همانند همان اربابشان شیطان در اطراف سرشان ریخته . شب گذشته بیاد آن قهرمان نوشته گوته بودم: نامش را فراموش کرده بودم. گویا ” فاوست
     ” بود که روحش را به شیطان فروخت تا بتواند هرچه میل دارد انجام دهد نهایت آرزوی او همخواب  شدن با  هلن ترویا بود صدها تاتر و اپرا ازاین نمایش ساخته شد امروز از این قهرمان داستان فراوان داریم  اما آنها آرزوی بغل خوابی با فلان هنر پیشه و یا فلان  فاحشه را دارند و برای به دست اوردن آرزوهای احمقانه شان مانند ارباب کوچک  روحشان را به شیطان فروخته اند و خود نقشی از شیطان روی چهره شان  دارند اما نمی دانند که بالاترها  خیلی بالاتر ها که ما آنهارا نمیشناسیم چه نقشه بزرگی برای ویرانی  این کره  زیبای جهان کشیده اند . و نه نمیدانند آنها روزانه با آروزهای کودکانه شان با عقده های فروخورده شان زندگی میکنند.  برایشان فردای جهان مهم نیست …. فردا را کی دید؟ من با چشم روشن ضمیمرم میبینم شما کورها هیچگاه و گر نه این سر زمینتان نبود . پایان 


    ثریا ایرانمنش . 16/07/ 2020 میلادی . اسپانیا
    ه
  • بالش من باش

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    آخ… ای دوست من ! از هرجا که رانده میشدم تو بودی وهستی اما گویا ترا هم دارند میبرند ! خطوط زیبای  (اریا ) گم شد خطوطی نا هنجار  روی کیبوردها   گویی مورچه ها راه افتاد ه اند / روزی برای کسیکه ترا اختراع کرده بود کلی دعا کردم اگر چه قلم وکاغذ هنوز هست اما همه چمدانهایم لبریز از دفترچه هایی است که خوشبختانه  حتی خودم هم نمیتوانم خط خودمرا بخوانم !

     شب گذشته  آخرین فیلم را از آخر ین امپراطوری ایران دیدم ! بلی درست است همه پادشاهان باید بروند تنها یک پادشاه باشد یک ایمان ویک کره ویک ارباب !!!! خوشحالم که من دیگر در آن زمان نیستم  منم هنوز توی کوچه پس کوچه وکو چه باغهای زاد گاهم گم وگورم از هوای انجا تنفس میکنم.
    شبها بیخوابم وساعتیکه خواب بر من چیره میشود  و میل دارم  بخوابم اتومبیلهای زباله جمع کنی / سپس  اتومبیلهای ضد عفونی کننده ودست آخر نمیدانم هنوز مشغول کارند وهنوز صدا میدهند انگار درون یک کارخانه چوب بری نشسته ام .
    بیاد  کاخ باکینگهام افتادم با ششصد اطاق خواب وحمام !!!!! ومردم  در قفس برده وار زندگی میکنند ؟!  این است دنیای ما  نمادش را داریم میبینیم .

    داشتم از ان  فیلم وآن دوران میگفتم  نقش اصلی دردست فرح پهلوی بود  مانند همیشه ونقش دومر ا رضا شاه دوم  باری میکرد یعنی مصاحبه میکرد. من یک فیلمی دارم گمان کنم دیگر نایا ب شده باشد این فیلم  مروط بود  به انقلاب سپید شاهنشاه وکارهای ابادانی ومردم آن زمان اما …. اما به قیافه که نگاه میکنی گویی این ملت هیچگاه نباید از هیچ  چیز خوشحال باشد با اخم وتخم ژست  ….ای بابا  چه مرگتان است وچخ مرگتان بود ؟.
    مثلا اگر  میخندیدی جلف بودی ! اگر میرقصیدی وخوشحال بود ی خراب بودی !! اگر قهقه میزدی دیوانه بودی وباید میرفتی تیمارستان باید  صم وبوکم محکم خودت را میگرفتی برای کی ؟ برای آن مردان شیره ای وتر یاکی وافیونی ومست وکثیف که ظاهرشان مرتب وادوکل زده   ودرونشان شیطان خوابیده بود که به هیج قیمیتی نمیشد   انرا کشت ؟!دورن لبریز از ریا ودروغگویی ! .
    خوب البته تره هایشان نیز به تخمشان وصل بود وبخودشان می رفت خیلی کار داشت  تا بتوانی تربیتشان کنی !
    زنها هم آراسته به لباسهای مدرن سنگین ورنگین بایک جعبه جواهرات که بخودشان آویخته بودند! لب از لب بر نمیداشتند تنها سقز میجویدند  وبا ورقها بازی میکردندبعد هم مانند یک گاو میخورندند …..

    امروز  دلم گرفته ازهمه وهمه کس وهمه جا …….  
     روز گذشته پر بیحال بودم گرما رمق مر ا گرفته بود قهوه ای درست کردم ومقداری برندی درونش ریختم  اوف…. آهسته اهسته نشاطی در وجودم نشست باز بیاد آن شیطان افتادم ….آنکه اورا بخاک سپرده بودم و……
    روحش مرا  رها نمیکند  هیچ جادویی دراو کار گر نیست .
    یکی از بالشهایم را بنام او کردم بودم  بعضی از شبها ناگهان میبینم  اورا محکم درآغوش فشرده ام …اوف بالش را بسویی پرتاب میکنم اما گویی او حروف اسم را  درلابلای تارو پودش گذاشته ومرا رها نمیکند.
    هوا  نا  جوانمردانه داغ است خیلی داغ است  پرده ها همه پایین صدای موتور  از بیرون وآنطرفتر دارند یک ساختمانرا بالا میبرند خدا کند  بر ما سایه نیافکند  وهوای تازه مارا که از آن سوی تپه ها میرسد بما برسد جلوی دیدگاه مرا که دریا بود گرفتند دیگر دریارا نمیتوانم ببینم درعوض ساختمانها بالا رفته ان و…همه قفسهای خالی !!!

    دفنر نقاشی ام پر شد باید عکس  نقاشی هایمرا بگیرم وروی اینستا گرام ببگذرام شاید خری پیدا شد وخوشش آمد وبرایم یک نمایشگاه ترتیب داد!!!!! دفتر دوم را هنوز شروع نکرده ام میهمان عزیزی دارم باید بیشتر اوقاترا د ر کنار او بگذرانم  آخر هفته میرود با زتنها میمانم  حتی نتوانستم اورا ببوسم  شاید موقع رفتن اورا بوسیدم کسی چه میداند فردا چه خواهد شد ؟….. هیچکس  نیست با اودر باره گذشته  های خوب حرف بزنم درباره اداهای  مادر و غذاهای خوشمزه ای که میپختم  واو هنوز بیاد داردومرباهای رنگ وارنگ با قالب های ماه وستاره مربای کدو / خیار /ا لبالو / سیب / گوجه سبز/  …مخلوط برای  اشغالها !!!!
    امروز صبح درب یک شیشه مربارا بازکردم انگار لجن سیاه میخوردم روی نوشته بود مربای توت سیاه !!!! از کی تا بحال توت سیاه مربا شده آنهم بااین وضع نفرت آور ! بوی دارروبوی کثافت کارخانه  مجبور شدم نان خالی را باقهوه بدون شیر بخورم .

    هنوز دوران خوشی را میگذارنیم روزی فرا خواهد  رسید که باید قاشق مربای همسایه را لیس بزنیم 
    آیا کسی تا بحتال فیلم  ( سیلیون گرین )  را دیده است ؟  آن دوران درانتظارمان میباشد جناب سروژ قبل از مرگ باید دنیارا نیز ویران کند سپس با دل راحت به جهنم روانه شوند وصد البته دوستان مشترکشان وهنربندان وسلیبیرتیهای تازه به دورانرسیده که ایشان تربیت کرده اند .وجیره خوار ایشانند مانند سگ درگاه . پایان
    ثریاایرانمنش / 15 ماه ژولای 2020 میلادی / اسپانیا .
  • بیخبری

    ثریاایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————
    من بی خبر  به راه سفر پای گذاشتم 
    آگاهی از نیاز عزیزان نداشتم 
    در کوره راههای تهی میشتافتم 
    چون سوسمار مست به دنبال افتاب 
    ——————————–
    میخواهم دراینده بجای سرودن ونوشتن ویا یادی از بزرگان گذشته کردن تنها دستورآشپزی بگذارم شاید به مذاق شکم پرستان خوش اید درحال حاضر درمیان اینهمه بیماری ها ودردها تنها دو چیز مهم کار میکند شکم وزیران !برای زیر شکم چیزی ندارم ارائه کنم راهشرا  نیزنرفته ام ودرس آنرا نیز نخوانده ام خوشبختانه  پرستوهای دست آموز مولاهای وحشی در سر زمین من فراوانند .
     روز گذشته یک آخوند جلنیر ونکبت که کراهت از همه شکل وشمایل او پیدا  بود گفت : 
    ما در سال57 این سر زمین را قتح کرده ایم  مادر فلان خیال میکند درعهد عمر ودر عصر هجرت زندگی میکند ! این سر زمین متعلق بماست هرکس بگوید ایرانی است محارب با خدا محسوب شده واعدام میشود . تمت……
     من خوشبختانه بخاطر فامیلم بار ایران را تا آخر عمر بر دوش میکشم .
    نه بحال من فرق ندارد اینجا باشم  یا انجا ! در آنجا هم اکثر دوستان من یا ارمنی بودند یا خارجی  کمتر با ایرانیان اخت میشدم  راحت نبودم اداها ریاکاریها دروغهایشان مرا به سکته نزدیک میکرد.
    با دروغهای آنها رسوا میشدم با ریا کاریهاهشان بمرگ میرسیدم  نه ! برای من همین جا همین چهار گوشه داغ عرق ریزان مینویسم کافی است .
    روز گذشته بانویی اسپانیایی  در یک اگهی کوچک روی فیسبوکم نوشته بود که من سرطان دارم هیجکس را ندارم از من پذیرایی کند فرزندی هم ندارم مبلغ پانصد وچهل هزار یورو ذخیره دارم به کسی میدهم که مرا نگهداری کند . دوستان بشتابید ! اگر توانستید اورا سر به نیست کنید وپولهارا برداشته فرار کنید .
    باخودم فکر کردم این آگهی نباید درست باشد آنقدر دراین سر زمین سازمانهای بهزیستی برای این بیماری  هست ;مجانی از آنها نگاهداری میکنند مجانی  برایشن دارو میبرند وتو  لزومی ندارد  دست به دامن غریبه ای شوی که شاید ترا هم بکشد ! 
     هر پانزده روز  پرستاران به خانه میایند مرا معاینه میکنند خون میگریند  برای ازمایش  هر روز بمن زنگ میزنند  احوال مرا می پرسند  بدون دریافت کوچکترین  چشم داشتی ویا هزینه ای .درحالیکه هنوز در بستر نیفتاده ام . تا سر حد مرگ رفتم وبرگشتم چیزی مرا زنده نگاه داشت آن چیز حال یک در.وغ بزرگ شده ست یک ریا کار ویک جانی بالفطره که قصد جانم را میکرد .دهانش کثیف رفتاش مصنوعی وخودش بی شخصیت .
    بگذریم گذشته ها گذشه  حال باید تصمیم بگیرم اشپزی یا نوشتن با حرو.ف فارسی کم کم خط ما دارد ازبین میرود یویتوپ ها کثرا با روسی یا ترکی نوشتاری دارند که من نمیتوانم بخوانم شاید دراینده باید چینی نوشته شود چه کسی حوصله دار د  این چرندیاتر ا بخواند . عشق مرد / موسیقی نابود شد / سینه ها لبریز از بی تفاوتی یا نفرت مهم نیست  اما شکم چرا ! گاهی اشعاری روی  بعضی جاها میبینم که منتسب به فروغ میکنند در حالی که  میدانم  این  اشعار متعلق به فروغ نیست  کسی هم نیست ازا و دفاع کند وحرمت اشعار ونوشتارهای اورا نگاه دارد  آخرین معشوق هنوز زنده  است اما درقصر طلایی خود مشغول  کارهای سیاسی است !!!!
    روز گذشته در روی فیس بوک خانمی یک سینی مسی پلو گذاشته بود بنام قنبر پلو !!!! اما ازمحتویاتش چیزی ننوشته بود  ! خوب منهم از فردا یک سس درست میکنم بنام سس ماریا مگدالنا یا مریم مجدلیه !
    ویک ابگوشت بنام کله یحیی تعمید دهند یا بقول این کفار  سنت خوان  شاید گرفت !! کسی چه میداند ؟
    اول باید از ارباب بپرسم وبگویم بجای شرکت مطبوعا تی  یک کله پزی باز کن تا من پختن چند نوع کله را برایت بنویسم کله میمون / کله انسان /کله مورچه / کله خرس  خلاصه هزاران کله پاچه  وطر ز طبخ انهارا برایت میفرستم . بیکاری نشستی پای آن شرکت ومگس میپرانی !.
    چند نوع ماست وخیارا بدوغ  از شیر گاو گرفته تاشیر شتر وشیر خر وشیر میمون !!! هزار نوع   خورش از نوع خورش پای عقاب با خورش شپ کورها ومربای عقرب وژیگوی موش !!! /
    ای ریگ های سوخته وتشنه 
     این باراگربسوی شما ره یافتم 
    برایتان نوشیدنی از شاش شتر خواهم اوررد 
    بادوغی ا زخون ان  فرزند  گم شده !!!. 
    پایان
    ثریا ایرانمنش / 14/ ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا ً!
     . 
  • گندابه

    ثریا ایرانمشن ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    به هرطرف که رفتم جز وحشتم نیافزود .
    نه بابا خیلی کار دارد تا ما حد اقل یک انسان شویم  نه بیشتر بقیه پیش کشمان !  در حمام های قدیم  جایی بود که زنان برای بعضی از کارها ی خصوصیان به آنجا میرفتند یک جای تاریک  یک چراغ  نیمه سوزونامش گندابه  بود ! البته به زبان محلی شهرستان ما ! لابد بعدها شیکتر شد ونامی بهتر  یافت .
     با نگاهی به این اپوزسیون  که بیشتر مرا بیاد زباله ددانی ها میاندازد  دیدم بهترین  نام همان ( گندابه سرا ) برایشان خوب است   برای چند کلمه حرف چرند که میزند کاسه گدایی را کنارشان گذاشته اند  یکی نبش قبر میکند دیگری  از گوش وکنار آدم جمع میکند با آنها مینشید به چرند گفتن وخودش چرت میزند  بعد دعوایشان میشود برای هم خط ونشان میکشند  ای بابا !!! شما میخواهید  مملکترا از تجزیه وفروش نجات دهید ؟! 
    روان رضا شاه بزرگ شاد وپسرش محمد  رضا شاه که این نیمه خط را برای ما باز کردند ورفتن بیهوده نبود که مارا قبایل وحشی نام گذاشته بودند وبرایمان فیلم میساختند.
    ملینا مرکوری هنگانیکه سرهنگها کشور یونانرا  گرفتند دور دنیا مجانی کنسر ت داد وفریادش را به گوش جهانیان رساند  تا سر هنگهاارا بیرون راند .
    ما هنو ز با زلف افشان چهرهای خط مال  لبان غنچه با کلی ناز ونیاز واطوار همان چرندایت گذشته را  را گوش میدهم  با آهگهای عربی  هرچند بقول آن مردک همه موسیقی ما ازعراب  گرفته شد ما ابدا جیزی نداشیتم ملتی بیابان گر د وچا درر چادرها زندگی میکردیم  در گوشه وکنار بیابانها هنوز هم این  شیوه شیرین ادامه دارد  حال فراموش کره ایم  هریک برای خود یک مقامی هستیم یک دانا یک مقام والا  ودیگری را قبول نداریم .
    خوب  بهتر  نیست بگویم بدرک که ایران بفروش میرسد ! شاید همان چینی ها  پا  کوتاه وکوچول توانستند ایرانی بهتر برای ما بسازند ابته نه برای ما ونسل های اینده ما برای خودشان .ساختند !؟.
    روز گدشته واقعا سر درد گرفته بودم یکی فحاشی میکرد به دیگرب اورا لمپمن خطاب میکرد دیگری برنامه گذاشته بود و یکی یکی افتخارات گذشت ه اورا  عیان میساخت  سومی داشت روضه رون را میخواندد.
    نه .
    از خبرهای خوب !  برای من نه برای  شما !  نوه ام قرار بود از لندن بیاید  دقیقه اخر معلوم شد بچه ها تبانی کرده اند وپسرم را نیز راهی ساخت اند بیچاره تنها پنج روز تعطیلی داشت مجبور شد با نوه جانم هر دو باهم راهی سفر شوند از دورن هواپیما با ماسکهای مخصوص برای من عکس فرستادند باورم نمیشد …. اما تنها ازیک فاصله  …عزیزم  کفشهایت بیرون بیاور دستهایتر ا باالکل تمیز کن چممدان  وساکترا نیز با الکل تمیز کن خودت بروحمام  برگرد تراهم  نمیتوانم  ببوسم  از راه  دور برایت بوسه میفرستم !!!  حال خوابیده تنها دوساعت باهم بودیم من سخت خسته وبیمار بودم حالا شاید امروز بیشتر بتواتم اورا بینم و آخر هفته برمیگردد  جای شکر دارد شاید دیگر نتوانم اورا ببینم انقدر دلم تنگ شده بود که به بچه ها گفتم مهم نیست یک بلیط میگیرم وبا صندلی چرخدار راهی فرودگاه میشوم وبه لندن میزوم سه سال است اورا ندیده ام  خوب حال دیدم نمیتوانم اورا درآغوش بکشم وببوسم ……..
     عکس دوسالگی اودرقابی جلوی کیک خود نمایی میکند این عکس را خیلی دوست دارم روی مرز خوشبختی وبدبختی ایستا ده بودم  جوان  بودم زیبا بودم واینده داشتم چه غروری این بچه بمن زندگی داد چه آرزوها برای  اوداشتم امروز ؟ او تنها کارمند یک شرکت ویا یک  کارخانه بزرگ است !!!  میل داشت حقوق سیاسی بخوتند جلوی درب دانشگاه همسر نازنیم راهش را بست وگففت من پول ندارم  برو کار کن بنایی کن من نیز اواره شهرها بودم ….او مست همیشه بی اعتبار پسرکم به  هر دری زد تا شاید بورس تحصیلی بگیرد  اما بیفایده بود ….( اینجا  نوشته استپ فادر شما مرد ثروتمندی است ومیتواند مخارج شمارا بدهد این بورسیه برای کسانی است که چیزی ندارند )  استپ  فادر مست ولایعقل بین زنان کوچه وبازار درخیابنهای لندن افتان وخیزان میرفت وفریا د میکشید . آرزوهایم با همه جوانیم به دست یک مرد دیوانه الکلی به خاک رفت  امروز بنظزم مردی سالخورده رسید چقدر این پسر رنج کشید چقدر نجیب بود وجه نجیب ماند . بهر روی فعلا اورا دارم .
     وبهتر  است دست از افکارا دیوانه وار خودم نسبت به ان سرزمین از دست رفته بکشم  که روز گذشته حال مرا بهم زدند / پایان 
    ثریا ایرانمنش / 13 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا !
  • سخن چین!

    گفتار روز یکشنبه  / 12 ماه ژولای 2020 میلادی / اسپانیا 
    ——————————————————-
     راهی بزن  که  آهی بر ساز آن توان زد 
     شعری بخوان  که با او رطل گران توان زد 
    سخن چین  تیتر امروز برنامه واین نوشتار منظور آن سخن چین جناب سیخ سعدی نسیت که فرموده ” میان دوکس جنگ چون آتش است 
     سخن چین بدخت هیزم  کش است 
    خیر من هیزم کشی را شروع نکرده ام  منظور من از سخن چین چیده شده گفتارم بصورت  واضح تری است شاید الاغ هایی که درون  طو.یله هایشان مشغول نشخوارند کمی هم بخود ایند هرچند از این یاسینها بگوششا ن زیاد خوانده  شد  ونرفت میخ آهنی بر سنگ .
    کم کم داشتم بیمار میشدم  غذا خوردن را فراموش کرده بودم وای اگر غریبه شود هم وطن من …خوب مگر الان غریبه هموطن تو نیست نگاه به یک یک  فامیل اعضا ی رهبری ونام آنها بیانداز کدامشان فارسی  ویا ایرانی است ؟ 
    به هرطرف خودرا پرتاب کردم از همه استمداد کردم  وعجب آنکه حضرت  والا گوهراستاد حقوق وقانون اساسی !!! نیز بی انکه اشاره ای با این مطلب ویا آن  قرار داد ننگین بکند مشغول چرند گویی با بسیجی های همردیف خودش بود ویا مشغول مصاحبه در اینسو وآنسوتنها همان برگه قانونش را به دست گرفته مانند یک برگ  کلم  میل دارد انرا به حلقوم  همه فرو کند خبر را نمیتوانستم بخوبی دریافت کنم بعد هم  میل داشتم ازاین جناب بپرسم  که شمال را روسیه برد یعنی ابهای شمال افتاد دردست آنها خلیج فارس  را هم بهمراه  نیمی از استانهارا  چین برد تو با این قانونت بر کجا میخواهی حاکم شوی بر همان سر زمینی که دیگر نه اب دارد ونه ابادی  ومبدل خواهد شد به هما ن صحرای سوزان عربستان همانجایی که این جانوران از آنجا بسوی خانه ما حمله ور شدند .؟
    یکشب تمام تب کردم . گریستم  بی فایده بود دیگر چیزی برایم اهمیت نداشت با کسی گفتگو نمیکردم سخت دچار نا امیدی شده بودم روزی میدانستم خانها ی دارم وبرخواهم گشت اما امروز دیگر چیزی ندارم اگر چه همه ثروت عالم متعلق  بمن باشد .
    دیگر آوای بلبان مست را نخواهم شنید ودیگر آن رطل گران را نخواهم  نوشید ودیگر صدایی درگوشم نرانه ای نخواهد خواند وشاعری شعری نخواهدسرود  میرویم به یک زندان ابدی همان زندانی که مجاهدین برای زنان ومردان ماساختند وهمه را اخته کردند  وحال نوکر ومواجب بگیرشان دور دنیا دارد رقاصی میکند .
    دیگر هیج امیدی ندارم وهیچ چیزی مرا به زندگی بر نخواهد گرداند یک انسان بیهوده که تنها راه میروم تا روز موعود فرا برسد .
    تنها آن جناب  خوش سیمای کرد مرتب اخبار را صادر میکد ودستورات لازم را میداد  اسراییل مشغول داغان کردن همه سلاحها بود تا مباد ا روزی بر ضد چینی های عزیز بکار رود!  مردم بیچاره در میان دود واتش وبیماری وگرسنگی   جان میکنند  !  اخباررا نمیتوانستم بیابم یوتیوپ نیز کلید شده بود  اخبار از صافی رد شته در یورنیوز به درد من نمیخورد اما یک کلیپ از “نوری زاد ” که میل دارند از او یک قهرمان  اسقامت بسازند پخش میشد که داشت به بازجویش نصیحت میکرد گفته  هایش معلوم بود چه کس یا کسانی آنرا ساخته اند برای آنکه   یک قهرمان ملی بسازند مانند روحی زمزم الان آن مهمتر ا ست از اشغال سر زمین ما .
    دیگر  حوصله هیچکاری را ندارم  خط این کیبرد هم هر روز تحلیل میرود کم رنگ وکوچکتر میشود چه بسا روزی بکلی محو شدو دیگر به حروف فارسی کسی احتیا ج ندارد این منم که درزمان خودم قفل شده ام  وبه جهان نوین بی اعتنا هستم . 
    نه کسی حوصله هیچ چیریرا ندارد باید بروم اشعار ایرج میرزا را ویا موش وگربه عبید زاکانیرا بیابم وبرای خنده رفقا روی فضای مجاز ی بگذارم هیجکس حوصله غم ندارد   آشپزی / خیاطی / نقاشی وجوگ / دیگر هیچ.وعشقهای تخیلیی .!
    پایان سخنان چیدنی امروز من 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه …….
  • بردگی

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین” اسپانیا !
    ——————————-
    هر صبح چون یک آهوی رمیده  از دشت 
    از درد  سینه فریاد میکشم 
    وروز را اغاز میکنم 
    در پیله ای درهم تنیده از افکار گوناگون
    بیدار میشوم  بی آنکه بدانم چرا 

    هر شب چون یک بیمار تب الوده 
    بی اراده بسوی بسترخالیم میروم
     هیچ طعمی از اب گواری  زندگی 
    ویا طعم گس باد بهاری را نچشیده ام 
    هیج طعمی از زندگی در دهانم ننشسته است .
    ——-
    امروز روز دیگری است روزی که دیروز بود بود وفردا امروز است زندگی را باید لحظه به لحظه چشید وطعم آنرا دردهان مزه مزه کرد اگر چه تلخ وناگوار است . اما باید میان آن زیست .
    ما ملت شریف ساکن ایران  اصولا عاشق بردگی هستیم وبردگی را دوست میداریم وبه ان عادت کردهایم  ( موضوع انشای امروز ) !
    همیشه برده بودیم واگر کسی یا جایی نبود برده عشق میشدیم زن بردهمسرش میشد وسپس برده  پسر بزرگش ویا فرزندانش  غیر از این بی ادبی وبی تربیتی حساب میشد  یا قلدر بود ویا دیکتاتور .
    اصولان زن برای بردگی مرد خلق شده بود  واینرا بزرگان دین درکتابهایشان رقم زدند با خطوط زرین !!!
    مرد برده میشد برده اربابش رییسش وتا کمر خم میشد نوکری وچاکری را دوست میداشت  . شاه را ما آنقدر بزرگ کردیم که خود او دچار توهم شد  سپس اورا کشتیم وبرده وسگ درگداه حسین وعلی شدیم  فردا هم برده بودا خواهیم شد ( اگر چه امروز بردگانی تربیت شده درهمه جا دیده میشوند ومعلمینی که بما درس میدهند ) ! 
    نقطه ضعف ملتی را که بیابی سواری بران اسان است .
    متاسفانه من تنها فرزند خانواده بودم وهمیشه تنها زیسته ام بنا براین هنگامیکه وارد یک فامیل  میشدم همان نافرمانی   درمن سر باز میکرد میل نداشتم برده کسی باشم وهمین ایجاد تفرقه میکرد میل نداشتم به زود وارد اجتماعی شوم که باان بیگانه بودم ا زدور تماشا میکردم  به به عجب گلستانی !
    تعدا د دوستانم ا زانگشتهای دستم تجاوز نمیکرد اما دشمنان زیادی داشتم به زانودرآوردن من سخت بود .
    امروز دیگر متعلق به هیج کجا وهیچکس نیستم  درختی که ریشه کرده  آنهم درغرب جایی که فرزندانم کوچک  بودند ویکی از آنها مجبور بود   به خدمت سربازی آنها برود  و برای ارتش آنها بجنگد ! جایی که من باید به اعتقادات ورهبران آنها احترام بگذارم  ومیگذارم  میبینم که دراین سر زمین ازانهمه ریا کاری خبری نیست کمتر جلوی شا ه وملکه خم میشوند مانند یک انسان  عادی باو دست میدهند  وراه را باز میکنند تا عبور کند .
    کمتر  دیده ام جلوی ریاست مجلس وسایرر وزرا  کسی خم شود  خدمتکاری نیست تنها گارسن ها هستند که در خدمت جماعت رژه مییروند ” موچاچو یا موچاچا ” لقبی است که به  کار گرخانه میدهند وآن کار گز حق دارد فریاد بکشد قانون از اوحمایت میکند  باید مانند بقیه افراد خانه سر میز غذا بخورد مگر آنکه خودش میل داشته  باشد تنها باشد  اطاق مخصوص خودرا دارد بیمه پزشکی دارد وحقوق ماهانه اش را به حسابش میریزند  حق دارد شکایت کند ..تنها عکسی که بردیوار خانه ها خود نمایی میکند عکس ازدواج پدر ومادر وغسل تعمید فرزندان ویا عکس فارغ التحصیلی آنهاست است وبس کسی عکس جدش را هرچند هنم منهم بوده باشد بر دیوار خانه اش نمی  آویزد تا دیکرانرا تحقیر کند وخودرا مهم جلوه دهد .
    هنگام استراحت  رییس وکارمند دوستانه باهم سر یک میز مینشینند وقهوه مینوشند  . 
    هنوز انسانیت ودوستی ومهربانی دراین دیار دیده میشود  آنها نیز مانند ما چهل سال در گیر یک دیکتاتور بودنداما تنها دیکتاتوری بود که  چندان خونی ننوشید تنها دویست هزار نفررا بسوی مرگ فرستاداما رهبری چینی بالاترین رقم  را د ر صدر  گورستانها دارد یک ساختمان چهل طبقه نزدیک به میلوینها انسان بیگناه .و نفر بعدی رهبر جدید مذهبی ایران اسلامی است – درر وتخته بهم جفت میشوند ودروازه بزرگتر ی رامیگشایند .
    مردم چین امروز همه  بمدد تکنو لوژی نوین زیر پوشش دولت  وزیر نظر هستند حتی د رپنهانی ترین زوایانی خانه شان نیز دو چشم آنهارا میپاید برده داری نوین به صورت واضحی  نشان داده میشود عده ای از این  کارگران حتی  در ازای یک وعده غذا بین هیجده تا بیست ودوساعت کار میکنند !.
    خوب همین برای تربیت ما ایرانیان کافی است  کسانی  که سگ حسین شدند ودرگل ولای خوابیدند وواق واق کردند وقاسم شد سردارشان برایشان همین چین لازم است وبس .
    آنها حتی نمیدانند دموکراسی خوراک است یا لباس اول میپرسند متعلق به کدام مارک معروف میباشد ؟.
    پایان .
    این بود موضوع انشای امروز ما  چندان بیحوصله ام که دیگر میلی ندارم چیزی بنویسم  اما باید بنویسم 
    ثریا  ایرانمنش / 10 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا  
  • مرغان کور

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا.
    ———————————–
    همه مرغکانی کور بودیم  که درظلمت راه میرفتیم  زیر برق ستارکان وتبش ماه خودرا سپید میدیدم با درونی سیاه ترا زشب  همه یک نوع رنگ اندوه برچهره داشتیم  وبرایمان همه چیز  یکسان بود  چه درتابستان وچه دربهار وخزان وزمستان .
    فانوسمان گم شده بود تن به حقارت دادیم   تنها یک دنباله رو ویک کپیه بردارد از سایر دول ویا سایر آدمها بودیم دنبال مد روز بودیم  .وبه آنهاییکه چون هیزم تر دردرونشان میسوختند نمی اندیشیدیم  خودرا برتراز همه عالم میپنداشتیم  .
    بیاد دارم هنگامکه کارمند بودم  اکثر همکاران لباسهایمرا قرض میکرفتند برای یکشب ویا روز بپوسند  روزی در اتوبوس خانمی که لباس مرا به تن داشت پیاده شد منهم پیاده شدم اما او بی اعتنا بمن داخل اداره شد ومن حیران که این چه معنا دارد ؟ در دو طبقه جدا اگانه کار میکردیم با خود فکر کردم زن وقیحی است لباس مرا پوشیده اما جلو جلو راه میرود گویی ابد مرا نمیبیند ! اری همه ما کور بودیم 
    تنها شب که میشد من سرم را به زیر باللم فرو میبردم واشک میریختم واین اشک ریختن تا امرروز ادامه دارد .
    حال  سم اسبان اژدهای وحشی زرد  بر زمین میکوبند  وزنان ومردان ما بیخبردر درمراسم مداحی شرکت میکنند  گویی که دنیا به کمشان برگشته است .
    آنها نمیدانند که درسپیده دم  خورشید دیگر از آن آنها نیست  وچشمان انها با ذغال کور خواهد شد  بیماری برجانشان میافتد ویکی یکی بسوی گورها میروند .
    دست گرم ایمان دیگر برایشان کاری انجام نخواهد داد  این دست گرم همراهی ومهربانی بود که میتوانست انهارا نجات دهد که متاسفانه همه دستها درون جیبشان  مچاله شده است .
    حال به سیمرغ کوه قاف بنازید وهریک خودرا یک ارش بدانید که تیر درترکش دارد تا چشم دشمنرا کور کند ونمیدانید که خود شب کورانید بدون چراغ  راهی میروید که به بیراهه ها ختم خواهد شد .
    ما دیگر سر زمینی نخواهیم داشت  وارزویی نیست وکلامی نیست وخطی هم نخواهد بود
    امروز  تنها اشکهایم درون چشمانم حلقه میرنند اما فرو نمیریزند انها نه  شورند   ونه اشک کینه اشک بی تفاوتی به روزگاری که درپیش داریم .ث
    ————————-
    ابر گریان غروبم  که به خونابه اشک 
    میکشم دردل خود  -آتش اندوهی را
    سینه تنگ من از بار عمی  سنگین است 
    پاره ابرم  که نهان ساخته ام کوهی را 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش . نهم ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا !
  • حوری برهنه

    دلنوشته امروزی . نامش میان پرده است !
    ————————————-
    روز گذشته  سر گشته بودم به همه جا سر زدم  آهای مردم ایران را دارند میفروشند همه خواب بودند وخوب شخصی آمد واب پاکی روی دستهایمان ر یخت که ایران تجزیه شد وتمام شد ……….
    خوب مبارک است انشاّ اله !
    پر سرگشته بوم  وتمام شب بیدار ماندم امروز کامنتی از یک  آدمی داشتم که نه میشناسمش ونه دیده ام یک نیم رخ یک چهره که آیا خودش هست یا پدر بزرگش  …. چرا به احمد شاملو گفتم اسبش یابواست و سپس افاقع فرموده بودند کهد ما اصلا موسیقی نداریم ونداشتیم هرچه هست متعلق به عربهاست !!!!!! دستخوش بابا تو خیلی پرتی عمو.
    پدر من موسیقی دان بود ساز میزد واستادش روح الله خالقی بود ما درخانه برادر روح الله خالقی مستاجربودیم درخانه اسداله خان  خالقی ! کتاب تاریخ موسیقی را تدونی کرد ردیقهار ا بما آموخت درمدرسه ما معلم موسیقی داشتیم دو/ر /می /فا/ سل /لا/سی/ را میخواندیم زیر نظر آقای ظهرالدینی که ویلن نواز ماهری بود .
    ای داد وبیدا د دستگاه سه گاه / شور نوا /  همه عربی بودند ؟>نگاهی به قیافه مردک انداختم روی فیس بوک دیدیم که یک گروه درست کرده تمام روز وشب از لب داغ وسینه برجسته وباسن کلفت حرف میزند سکس منیک است چند خط شکسته را  سر هم میکند نامش را گذاشته شعر !!! دیدم بابا کار ش خراب است حرف زدن ویکی به دو کردن با این موجود وقت تلف کردن است  حال پیر یا جوان .
     بیاد دکتر هلاکویی افتنادم  دکتر روانپزشک مشهور نامی مقیم امریکا تمام هفته او کارش افشا کردن سکسهای نا مربوط است روزی برایش نوشتم که ” جناب تو دکتری  اول که نباید  اسرار بیمارانترا افشا کنی بعد بمن چه مربوط است که فلانی با  پدر یا خواهربا برادرش  میخوابد این چه نوع فرهنگی است که شما ارائه میدهید ؟ 
    درجوابم نوشت تو دوست نداری نگاه مکن حتما پیر زنی هستی که دیگر به درد هیچ کاری نمیخوری !!!!! چی داشتم  درجواب این مردک مزدور خود فر وخته که هم قاچاق ارز میکند  مطب وبیمارستان دارد ؟!!  کشتی تفریحی  هم  دارد ومسافر کشی میکند چه  بسا جنده خانه هم داشته باشد !   .بهترین کار این است که خودم را ازهمه کنار بکشم وتنها تماشاچی باشم احال توقع ازیک  آدم ناشناس نیمرخ سیاه که تنها لب داغ سینه پر حرارت میخواهد چه دارم  بنویسم من که معلم اخلاق جامعه نیستم خیلی هنر داشته باشم بتوانم خودمرا جمع وجور کنم .   خوب بقول آن دخترک شیرین زنگ انشاء تتتتممممام !ثریا  اسپا نیا  
    یاد بگیر فضولی درکار مردم مکن . شاملو امروز امام و شام غریبان این اشغالهاست .تا بعد  چهارشنبه 
  • ملت افیونی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    از شوق این امید نهان  زنده ام هنوز 
     امید  یا خیال ؟ کدام است این – کدام ؟
    چون شب درین امید  – رسانیده ام  به روز
     بس روز  از این خیال  – به دل  کرده ام به شام ……….
    ——-
    بدترین دشمن درمیان خود ماست  همان برادران بیشرم  که تنها کافی است یکی از آنها شهری را  فاسد کند.
    مپرسی که ددشمن کجاست  او همان خواهر وبرادر بیشرم توست همه جا همراه توست وهمه جا دو چشم تیز او ترا میپاید گفته هایترا چک ومحو میکند .
    ما میتوانیم دشمن بیرونی را به اسانی محو کنیم اما با دشمن داخلی کاری نمیتوانیم بکنیم .
    شیر شیر است اگر چه درقفس باشد باز میغرد وتا دم مرگ پاره میکند  یک پلنگ اصیل هنوز پلنگی زیباست اگر  چه اسیر باشد . اما حیواناتی که از نطفه های مختلفف پدید آمده اند وناگهان  بی آنکه ما متوجه باشیم درمیان دشتها وکوهستانها سر بیرون کرده اند آنها همان  حیوانات آزمایشگاهی هستند که با چند نطقه وجرم مخلوط به زندگی گیاهی خود ادامه میدهند .
     من هنوز میغرم / فریاد میکشم وسر زمینم را می طلبم اما  زمانی که رو ی فضای مجاز ی میروم میبینم همه خود فروشانی هستند که باپولهای باد آورده یا ماهیانه های کلان درصدد ویرانی خاک 
    پدری واجدادی من هستند آنها دردهای مرا هیچگاه احساس نمیکنند  آنها رباطند  مانند همان ممد چواد  بیشرم او فوری تغییر شکل وشمایل داد وبه صورت یک دیپملمات خود فروخته درآمد  سر زمین مرا به حراج گذاشت وزنان ومردان وجوانان ما درزندانها قیمه قیمه شدند رهبر در کنار بدل خود به شیرینی زبانی ولطف وخوشی میتواند  کوهی به مویی کشد . خوب کار انگلستان به پایان رسید / حال دولت همسایه وپدر خوانده وتزار روسیه باید مملکت مرا اداره کند به همراه  نوچه تازه سر ازتخم خود دراورده  که از کهنه دوزی وپشم ریسی مانند بعضی از ادمهای اینجا ناگهان به  هسته مرکزی دست یافت وحال میل دار شاهانه غذا بخورد !.
    از فردا من اگر از جلوی دکان اشغال فروشی چینی رد شدم باید تعظیم کنم وبه سبک وسیاق سر بازان هیتلر ی دست بلند کنم وبگویم هایل ؟جین مانجومن؟ زن بیچاره ای که  با کل خانواده مشغول  اشغالفروشی ودست دوم فروشی بود درکنارآن به تعمیر لباس میپرداخت  حال لباسهار ا دست نخورده پس میدهد خودش پیراهنی از ابریشم ناب بر  تن داردا واز لباسهای این سرزمین بیزار است .
    من پرونده یکی یکی این ایرانیان افیونی را زیر بغل دارم  یک کلاسه بزرگ خود یک تاریخ است عده ای سقط شدن از آنهاییکه اخبار را میاوردند ومیبردند  عده ای از کباب فروشی ناگهان دکتر شدند ! صاحب چند کلنیک وعده ای هنوز به کار شریف اکسپورت اینپورت مشغولند وصاحب چند خانه وآپارتمان  همان اهالی منوچهر ننشین واپارتمان نشین  اقلیتها امروز بمدد همان کار شریف ! صاحب چند خانه وآپارتمان مغازه وغیره میباشند با اتومبلهای آخرین سیستم جواب سلام را هم نمیدهند کسر شان انهاست 
     عده ای با احتیاط با تو برخورد میکنند  آنها دوطرفه کار میکنند ! بلی دشمن همین جاست من برای چه کسی دل میسوزانم تمام شب گذشته روی فیس بوک یا یوتیوپ به همه التماس میکردم نگذارید وطن بفروش برسد اما گرگ بزرگی درلباس مردم گرا وملی گرا جلوی همه را گرفت  وطوقان توییتری به راه انداخت با کلمه رمز جاوید شاه !!!! 
    ظاهرا از کمپ پناهندگی ناگهان یکشبه روی  ماهواره نشست !!!  حال به ظاهر با دیکران در تضاد است وچون نیک بنگری همه یکسانند .
    من تنها چه کاری میتوانم بکنم ؟ وطن را فراموش کنم ؟ اری بهتر است  فراموش نکن تو از دست همین موریانه ها فرارکردی وبه خارج پناه بردی آنجا هم تر ا راحت نگذاشتند ودرحمام خصوصی تو به دنبال کیسه وسفیداب میگشتند تا چرکهای کثیف بدنشانرا پاک کنند . 
    چررا راه دور ی میروی  زحمت کشیدی از یک مرد الکلی  ودیوانه ومعتاد شخصیتی ساختی مردی که هنوز به دنبال حمام عمومی واسمعیل کیسه کش میگشت  برایش حمام خصوصی ساختی خانه را به یک قصر مبدل کردی برای اینده خود وفرزندانت برنامه ها داشتی  دست به آندوخته ها نمیزدی از پارچه های وطن برای خود لباس میدوختی و همه پولهای را بدون اینکه تو بفهمی به خارج فرستاد با کمک برادر زاده هایش وسپس ترا بعنوان_ :(گاردین  به معنی  اصلی دایه بچه ها )  به “هوم افیس “معرفی کرد  از تو یک وکالت تام الاختیار گرفت تو دیگر چیزی نداشتی غیر از بچه هایت ! ومارک دیوانگی را بر پیشانی تو چسپانید همان مارکی را که بر پیشانی همسر بیچاره قبلی  خارجی اش چسپانیده بود !  سپس با عروس برادرش رویهم ریختندیک دختر بیست ودوساله با یک بچه را به امریکا فرستاد وپولهارا نیز برایش دربانکهای امریکا گذاشت  برای بستن دهان برادر زاده اش نیز یک وکالت تام الاختیار باو داد تا تووبچه هایت  از ارث محروم باشید .
    اما توبزرگی کردی  با احترام جنازه اورا برداشتی وبخاک سپردی اما دیگر نه تو ونه بچه ها هیچگاه یادی از او نکردند تنها عکس اورا بعنوان یک نرینه در روی دیوار خانه شان نصب کردند ! 
    امروز تو تنهایی / تنهای تنها  ویک صدای تنها به هیچ کجا نمیرسد بگذار وطن برود   نصیب هرکس که شد . برایت مهم نباشد .  بدرک بقول  آن  زن جنوب شهری ! دیگی که برای من نجوشد بگذار سر سگ درآن بجوشد وحال آبگوشت سگ وخورش سوسک وخفشض پلو نصیب ایرانیان اصیل خواهد شد . نوش جانتان باد و ما که رفتیم .ث
    ما مرده ایم و مرده درخون خویش
    ما کودکانه رو به پیری رفتیم 
    ما سایه کهنه وپوسیده  شبیم 
    ما صبح کاذبیم . 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / هشتم ماه ژولای 2020 میلادی / اسپانیا / 
    اشعار متن از شادوان وعزیزترین فرد جهانم . نادر نادر پور
    .
  • چهره کریه زندگی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    هنوز ضعف دارم وچشمانم سیاهی میروند ! از بیمارستان پرستار فرستادند تا خون مرا بگیرد برای آزمایش  ودسدتوردادند که درراهروی خانه نزدیک در بنشینم با ماسک !  پرستار پر گنده بود همه لوازم  او  درون کیسه پلاستیک بود دربیرون در روی لباس مقدار ی کیسه زباله که بعنوان لباس ضد عفونی باو داده بودند پوشید کلاه پلاستیک دستکش پلاستکی  من روی صندلی دم در نشسته بودم ودعا میکردم که رگم را  هرچه  زوتر پیدا کند ومرا سوراخ سوراخ نکند وهر چه  زودتر   این چهره مهیب  با اینهمه پلاستیک رنگی که بخودش اویزان  کرده از جلوی چشمانم  دور شود .
     خوشبتانه رگ زود خودرا نمایان ساخت  خیلی زود همه چیز به یایان رسید تنها هوا کم داشتم  درون ان دستمالی که بر بینی ام بسته  بودم مرا ازار میداد بی اختیار بلندشدم وخودمرا روی بالکن انداختم تا نفس بکشم ! آه ای هوای آزاد ترا نیز از ما خواهند گرفت  خیلی زود ! ای خورشید درخشان که همه زمستان درانتظارت مینشینم وتو درتابستان حضورت را اعلام  میداری آنهم با چه شدتی وچه داغ !تو نی به زودی خواهی مرد وما درتایکیها دن میشویم .
     استکان قهوه درمیان  دسئتهایم میلرزید نانرا ندانستم  چگونه به حلقومم فرو کنم  قهوه داغ  دهانم را میسوزاند اما احتیاج داشتم صبحانه نخورده بودم شام هم خیلی زود   صرف شد !  پرستار بی آنکه من چهره اش را ببینم  کیسه هارا ازخودش جدا  کرد درون  یک کیسه بزرگتری انداخت  وبا لوله های خون رفت ! گریه ام گرفت ! دلم برای زندگی تنگ شده بود  دلم برای بیرون رفتن از خانه ونشستن با بچه هایم  سر یک میز رستوران تنگ شده است  دلم برای سگهایم تنگ شده  خودم را فریب میدهم  ومارا فریب میدهند .
    او داشت با یک بسیجی سر وکله میزد  چند بار برایش نوشتم ول کن این دیوانه گانرا  از فرصتی که دراختیارت هست برو بنشین وکتاب بنویس  قصه زنی را بنویس که دیوانه وار بتو عشق میورزد  شبها وروزها با تو هم کلام  وهم زبان ودر گفتگو هاست  زنی دیوانه  یگانه درجهان  من اورا خوب میششناسم بتو معرفییش میکنم .
    اما دسترسی باو ندارم تا آن زن را باو نشان بدم ویا باو بگویم  چه کار کن  .
    بقول شاعر مان کندوی آفتاب به درون اطاق  افتاده پرده ها هم کاری نمیتوانند بکنند کرکره ها  همه پایین وپرده های کلفت بسته روز روشن زیر نور چراغ باید نشست وداغ شد. 
    دستهایم میلرزند از همه بدتر بغضی که درگلویم نشسته نمیتوانم رهایش کنم چه زندگی ننگینی   چه زندانی وحشتناکی همه زندانی شدیم همه در انفرادی بدون ملاقات  ویا ملاقات از پشت شیشه های خاک گرفته .
    هیچکس در هیچ زمانی  نمیتواند از سر نوشت خود فرار کند هر کجا که بروی سرنوشت قبلا رفته وجا گرفته است .
    چشمانم میسوزند گویی ماسه های داغی درونشان ریخته شده است میدانم چرا . شب گذشته به همراه دخترم یک فیلم خوب تماشا کردیم زندگی بی بند وبار و پر ماجرای (هوارد هیوز )  دیگر هیچ چیز اورا ارضا نمیکرد  سر انجام نیز دریک برج خودرا زندانی ساخت ودچار وسواس شده بود  تنها عشق او مادرش بود وعشق دوران کودکیش که نصیب پدرش شد. آنهمه ثروت وآنهمه پول را نمیدانست چکار کند تنها یک دختر داشت ! وباقی داستان دیگر نبود –
     باقی داستانرا جناب جرج سروژ ادامه میدهند  مردم  را زندانی میکنند  کشورهارا بهم میریزند قمار وقمارخانه دیگر ایشانرا ارضا نمیکند  باید اسباب بازی بهتری را  یافت وایشان یافته اند با حضور همکارانشان ………
    دستهایم  میلرزند نه از تر س ویا ضعف -.
    بلکه از آینده که نمیدانم به کجا خواهیم  رفت وچگونه خواهیم  مرد ؟!
    —-
    فانوس زرد صبج  / در زیر  طاق سپید 
    درهم شکست 
    واکلیل نورهارا به هوا فرستاد /
    مرغی از دوردستها ناله میکرد 
    مرغی خفته  درکنارش مرده بود . 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 7 ماه ژولای 2020 میلادی . اسپانیا .
  • فیس تایم !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا !
    ===================
    هر صبح  –  چون  پرنده ای  بی بال وپر –
    از زهرنیش خوابهای پریشان 
     بر میخیزم برای روشن کردن یک شمع 
     پیله ای وحشتناک بنام ( فیس تایم)  همهرا درخود پیجیده است واگر کسی بتواند خودرا به ماهواره ای برساند وروی آن خودنمایی کند برای بینندگان بیچاره حق الزحمه وجهی میخواهد تا بنشیند خود لوطی شود وعنتزی را بیاورد برای بازی کردن ونمایش دادن .
     این بیماری همه گیر شده  دنیا ی مجازی تنها به دنبال ( فالاورند )  شاید از طریق آن نمایشات مسخره بتوانند  در دنیای مجازی نیز یک بیزنیس راه بیاندازند درعین حال وظیفه دارند که مغزهارا بنوعی شستشو دهند هریک در دکان بزازی دیگری کار میکند  همه دکانها نیز دونبشند !
    از پیله خودم بیرون آمدم وبا سرز مینم برای ابد خدا حافظی  کردم حال شدم دختر آواره دنیا ! بی هیچ امیدی  با دردهای نهفته  در انتهای قلبم .
    هر  ظهر مانند یک رباط چیزی را به درون شکم میریزم  مهم نیست چی باشد تنها بتوانم  بروم   دلم برای طعم گس یک لیوان شر اب لک زده  دیگر نمیتوانیم مانند گذشته در جایی بنشینم وشرابی ارزان قیمت سفارش دهیم وبا سر درد بخانه بر گردیم  دیگر نمیتوانیم  مانند گذشته  تنها دریک  کافی شاپ بنشینیم ویک شیرینی با یک تکه کیک فریزری با یک لیوان قهوه مصنوعی نوش جان کنیم وبا آنرژی دروغین بخانه برگردیم .
     هلیکوپتر ها دراسمانها با دوربینهای بزرگشان مشغولند  کاغذی به زیر درب خانه ها میاندازنده آهای عفلهای باغچه ات بلند است آنرا ببر تا از حریق جلو گیری شود اما درعین حال بما میگویند که برادر بزرگ همه جا ترا نگاه میکند تا دست از پا خطا نکنی .
    خطا کاران بزرگند  وشما خیلی کوچک !
    روز گذشته درانتطار دیدن فرزندانم بودم ساعتها روی باللکن خنک نشستم مرغان ماهی خوار بر فراز دودکش ها نشسته درانتظار امواج دریا بودند تا از ابهای گل ابود ماهی بگیرند نمیدانم چرا مررا بیاد  آنهاییکه روی فیس تایمها نشسته اند  انداخت آنهم مبارزه جویان  عالی وجان سپار وقوی پنجه  !!!چهل سال است دارند مبارزه میکنند تا سر زمین را بفروشند به چین ویا روسیده حال دوقسمت شد نیمی  روسی ونیم چینی  من چکاره ام؟ هیچ ؟ آن چفاد  دوره گرد بنام وزیر خارجه که تنها برای پا اندازی کنار قلعه ساخته شده با ان دندانهای گرگ نماییش سر انجام سر زمین ما را  فروخت .
    وآن مردک علیل وواخورده زیر عبا با مغز تهی وانبوه بیماری در کنار بدل خود  چرت میزند این بدل اوست که گاهی سخن  مپیراند ودیگران رابگرد خود جمع میکند در دوردستها مینشیند که کمتر کسی بتواندبه چهره واققعی ا و پی ببرد نگاه کردن باو برای زنان حرام وبرای مردان مکروه است !
    احساس میکنم او همچو کرمی پیر  درون پیله ای کثیف  تنیده بی هیچ ابریشمی از خیال  چه بسا از هوش هم رفته باشد ..
    دیگر شوقی ندارم تا از خیال آن برخیزم  . امید ؟ یا خیال ؟  هیچکدام برایم کارساز نیستند  بین شب وروز فرقی نمیگذارم  بس روزها از این چهارراههای بی فایده گذر کرده ام .
    ما همه مرده ایم  ود رخون خود خوابیده ایم  کودکانمان به پیری رسیدند موهایشان سپید شد وما تنها یک سایه درکنارشان راه میرویم  کلام ما نیز قادر نیست رنج را ارزوی شانه های آنها بردارد .
    دخترم فریاد میزند : 
    مگ دراین دنیا قانونی نیست ؟ حقوق بشری نیست ؟ تا جلوی اینهمه جنایاترا بگیرد چگونه بر پیکر دختری شلاق میزنند؟  چیزی ندارم درجوابش بگویم قانون حقوق بشر تنها زمانی کار کرد که میل داشتند  سر زمین مارابه نابودی بکشند وموفق هم شدند دیگر بشری نیست تا حقوقی داشته باشد میان حیوانات داریم زندگی میکنم وگاهی از ترس  مانند یک مییون چالاک به بالای درختی میپریم تا دست شکارچی بما نرسد بالای درخت هم باز از دست مارهای زهر آگین درامان نیستیم !
    دیگر هیچگاه من نخواهم توانست چکمه هایمرا بپوشم وبه میان برفها بدوم وقهقه خنده دیگرانرا بشنوم .یا در بالای کوه توچال عدسی وچای نعنا بخورم ! 
    امروز در میان وحوش ودر دنیای وحشی بسر میبرم در ابی کثیف  از خاطرات تلخ غوطه میخورم  واز درون سینه ام فریادی میکشم که هیچکس صدایش را نمیشنود  واز هیچ امیدی به شوق نمی ایم .
    اینجا تنها دوراه دارم سوی زندگی ومرگ   یکی تنگ ودیگری  تاریک وبد نام  . پایان 
    ثریا ایرانمنش / ششم ژولای 2020 میلادی / اسپانیا !
  • مرگ مرغابی

    دلنوشته / یکشنبه -5/07/ 2020 میلادی .
    ———————————
    جوان بود وا زاهالی امروز بود  اما روحش  . رفتارش . کردارش دیروزی بود لباس او رفتار او همه متعلق به گذشته بود.
    مانند یک شب روشن بر من سایه افکند  وپر سیاوشان  بر افشانده  درفضا  مانند قطرات  باران پراکنده بود .
    ا زدیر باز اور ا میشناختم خیلی دیر تر از آنکه بتوان تصورش را کرد او اشنا بود چهره اش رفتارش گفتارش / مانند عطر اقاقیا بر همه جا عطر میافشاند کسی را یارای بوییدن این عطر نبود  عده ای رو  برمیگرداندند پر قوی بود  وپر تیز وتند .
    امروز چراغها خاموشند  وساق عریان سیمن بران دیگر اورا به وجد نمیاورد  دیگر  هیچ حوری برهنه ای برای او خدایی نمیکند . من در دور دستها  طرح قامت اورا  درهوای اطاقم  میریختم  آخر خیلی با من اشنا بود  اشناتر ازهمه اشنایان وناشناسان .
    پشت پرده های ضخیم اطاقم اورا میدیدم پرده را بسوی میافکندم  تا پیکر اوا ببینم محو میشد  با پنجه های وحشی خود همه جارا پنجه میزدم  …او نبود تنها خیال او بود .
    گاهی از حرارتی که در پیکر م میپیجید اورا درکنارم احسا س میکردم  او درمیان بازوانم  بود  ومن در فروغ خنده های او  اشک میریختم  زندگی کمان  شادی وغمرا با هم درمیامیخت .
    امروز دیگر نه آتشی  است ونه خیالی  ونه داغی  ونه سوزشی  فریاد من دردلم  خاک میشود  دیگر حتی زمان برای گریستن هم ندارم  تنها گاه اشکی پنهانی با یک اشاره بمن میگوید ” 
    فراموشش کن  او مرده  . دیگر نیست /
    اما میدانم که مردگان روزی دوباره زنده خواهند شد  آنروز دیگر پیری رسیده  ودرختان خمیده اند  ومرغان شب بیاد عمر رفته  غمنامه میخوانند .
    امروز ابادی از این جهان رخت بربسته  ویرانه ها نیز به ماتم نشسته اند –  ومن ؟ 
    بر آن بهار زنده میگریم  اما کسی به گریه های من اهمتی نمیدهد  جز بوته تیز خود روی باغچه  وگلهای بی نشاط  وتک دانه  های  بی معنی که ازدرختان  بی حاصل بر زمین ریخته اند .
    امروز دیگر سبوی عشق من شکسته  و دیگر زمان خنده ومستی  نیز گذشته  وشادی  از دل من پر کشیده است  اندوه خودرا با قسمت دیگر دلم تقسیم میکنم .
    اندوهی که باز بسوی لانه خویش بر  گشته است .
    بگذار که چون ابر بهاران بگریم بر سوگ دل  
    بگذار تا غبار غم را درهوا  پراکنده سازم 
     بگذار چون شبنمی  از یک گل نو جوان فرو ریزم 
    بگذار خورشید را به حسرت نیز وا بدارم .
    پایان 
     ثریا ایرانمش / 05 /-7/2020 میلادی. اسپانیا .
  • چین وچینی

    دردنامه روز شنبه 04 ژولای 2020 . اسپانیا .
    ——————————————-
    شادروان نادر نادرپور 
     درردیباچه دومین یاسومین کتاب  اشعار خود نوشت :
    از همه سراغ گرفتم  وهمه نشانی دادند ! در آخر —- کوچه آخر  انتهای بن بست و…….
    اورفت وبه انتها که رسید برگشت همه شاعران توده بودند و درافیون توده ها غرق راهی فرانسه شد  شعر را کنار گذاشت مدتی در سوربون تدریس کرد بخاطر مادر دوباره به وطن برگشت اما دیگر خبری نبود همه آنچنان شیفته وواله دوران جدیدبودند که کسی نه اورا دید وونه شناخت.
    اگر امروز زنده بود واین وضعیت را میدید ومیدانست که شاعران ونویسندگان احزاب کمونیست “ایران کهنسال”   اورا به ثمن بخش یا مفتی به چین واگذار کرده اند جه بسا دوباره سکته میکرد .
    امروز فیلمی دیدم   در خلیج فارس تیرا اندازی چینی هارا به ماهیگران ایرانی تا  مغز استخوانم  فریاد کشیدم لعنت برتو ای جواد منفور ودزد ومادر به خطا ای حرامزاده  وفورا قیچی را برداشتم هر چه لباس که از بوتیکها خریده ونوشته بود ساخت چین همه را قیچی کردم وراحت شدم  به بچه ها گفتم حق ندارید وارد هیج مغازه چینی شوید واشغالهای آنهارا بخرید  با اسپانیا نیز همین کاررا کرده اند /
     ازهر ده مغازه درخیابانها نه  تای آن چینی است وگویی ارث پدرشان است . 

     این اژدهای زرد خواب  بلعیدن دنیارا میبیند وما؟ اهه  ! هنوز داریم تاریخ را ورق میزنیم از یزدگر د سوم میگوییم از روایتهای پیامبران دروغین درکتاب آسمانی حرف میزنیم وغسل نجاست  وهیز بجا میاوریم وزنان دیگر نباید نوار بهداشتی مصرف کنند حتما مادر بزرگ وزات بهداشت نوار بهتری از چین برایشان آورده است ازهمان نوع نواری که حضرت بی بی فاطمه مصرف میکرده است .
    همکلاسی داشتم که سری بمن زد وسچس به المان وفرانسه وچین میرفت  همه خانواده او اهل بخیه بودن یعنی کمو نیست چپی صنف خیاط صنف بقال صنف فاحشه خانه های شهر به اینجا  امد دیدخبری نیست   رفت ودیگر نشانی از او ندارم به چین سفر کرده بود حسابی پذیرایی شده بود برادران چینی خوب خدمت اورا کرده بودند دیداینجا  آه نیست که باناله سودا کند رفت نمیدانم درازای این خدمتگذاری چه بهایی دریافت کرد  خودرا فروخت  به حزب با داشتن تصدیق کلای نهم منشی یک دانشگاه شده بود !!!
    آه جه خوب شد ناد رپور نازنین از این جهان رفتی درغیر اینصورت الان مانند من اشکهایت روی دکمه های تابلت میریخت ونمیدانستی دست به کجا بیاویزی واز چه کسی کمک  بگیری که اهای سر زمینم بر باد رفت !
    حال با مشتی  نخ وپشم وآشغال قیچی شده روی زمین  نشسته ام تا سر فرصت آنهارا درون سطل زباله بریزم مهم نیست عریان راه میروم  هوا گرم است  تنها لباسهای زمستانیم  ساخت چین نیستند !
    کفش هایمرا به یک کفاشی  ا زطریق ان لاین سفارش دادم  بقیه را که میدانستم کار ودوخت چین است بیرون خواهم ریختت وهمه کیفهای دستی ام را  اوف بالا آوردم ……
    اگر سر شت هر کس سرنوشت  او باشد سرنوشت من دردکشیدن برای سر زمینم میباشد کمکی ندارم بچه ها خیلی کوچک بودند که آنها را به غربت کشاندم چیزی یادشان نیست تنها میدانند که ننه داشتند بیبی سیتر داشتند شف داشتند راننده داشتند خیاط مخصوص داشتند وحالا باید لباس چینی بپوشند وغدای چینی بخورند ! /
    مهم نیست نمی ارزید  همه آنچه که بنظر انها مهم بود برای من  تنها یک بازی بود من خودم نبودم درمیان آنها  مبایست خودم را میافتم  و….یافتم .یک ایرانی  که برای وطنش در غربت ودر  پنهانی اشک میریزد .
    پایان 
     ثریا / شنبه  چهارم ژولای 2020 روز ازادی امریکا !!!!!!!