Category: General

  • یتیمچه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————-
    شب گذشته  میان خواب وبیداری هر جه فکر کردم کدام خاطره خوب را از سر زمینم دارم بیاد بیاورم ودرآغوش بکشم دیدم ….نه ! همه تلخ وناگوارند تنها دهانمرا تلخ میکنند خوشیها هم کاذب بودند.
     یک کار دوسره داشتم  بین ساعت 1 تا 4.3- دقیقه بعد از ظهر یا اضافه کاری میکردم ویا دریک شرکت تبلیغاتی  مشغول کار بودم  ساعت 4/30  بعداز ظهر کاررا تعطیل میکردم ومجددا تاساعت هشت به سر کار قبلی برمیگشنتم ! روزی مادرجانم دلش بحالم سوخت تلفن کرد وگفت اگر پیشخدمتی ویا نوکر درآنجا داری بفرست تا من ناهارت رابرایت بفرستم یتیمچه درست کردم ! نمیدانستم یتیمچه یعنی چی  رییسم پرسید جریان چیست ؟ ماجرا باو گفتم  گف : نوروزی ! فورا برو خانه خانم وناهار ایشان را بیاورد سر راه چند نان هم بخر ! 
    نوروز ی رفت با موتور ونیم ساعت بعد برگشت با یک بقچه بزرگ دوعدد نان داغ سنگک ویک دیگ گنده یتیمچه با دوشیشه ماست پاستوریزه !!! خوب به ناچار با کمال شرمندگی از جناب ریاست محترم ونوروزی هم دعوت کردم که دراین ناهار فقیرانه بامن شریک شوند ..به به عجب یتیمچه ای با بادمجان نعنا خشک کشک یا ماست !!!
    مدتی گذشت  یک روز جناب ریاست فریاد زد نوروزی برو درخانه خانم وبه خانم بزرگ بگو ا زآن یتمیچه یکی دیگر هم برای ما درست کنند وبفرستند ! موقع ناهار بازنوروزی با قابلمه یتمیچه از راه رسید و باز سه یا چهار نفری ناهار خوردیم  ومن بقچه را جمع کرده تا باخود به سرکارم برده وسپس بخانه ببرم !! این داستان تا مدتی ادامه داشت .
    روزی مادرم گفت خاک بر سرت فلان بده کالا بده دوقازونیم بالا بلده ! مگر من خدمتکار رییس تو هستم که هرروز برایش یتیمچه بپزم  بجای آتکه او بتو ناهار بدهد تازه تو باید ناهار اورا هم بدهی  مگر چقئر بتو حقوق میدهد؟ 
    گفتم دویست تومان !!!! گفت و….ل…لش کن فورا  این زرنگی است نه دوستی ویا ریاست وکارمندی !!! وماهم آن سازمان  تبلیغاتی را  که داشت ورشکست میشد رها کردیم بدون حقوق ومزایا.
    در کار اصلی یک روزی جناب ریاست محترم دیدم حقوق همه کارمندانرا سیصد تومان بالا برده اما حقوق من  همان بوده که هست وکلی به صندوق بدهکارم 
    پرسیدم جناب رییس مگر من از زن ضیغه بودم که حقوق مرا زیاد نکردید   من بیشتر ازهمه اینهایی که اینجا هستند کار میکنم  کمتر از همه حقوق میگیرم سواد ومعلوماتم  از همه این اشغالهال زیادتر   است گریه ام گرفته بود!
    جناب ریایت محترم درگوشم فرمودند تودیگر به حقوق  احتیاجی نداری استعفا بده برو ماعروسی میکنیم !!!!! ایکاش این کار احمقانه را نکرده بودم واداره را روی سر همه خراب میکردم اما شعف وخوشحالیم از حد بیرون بود رفتم تا همسر جناب مدیر کل شوم !!! اهای زرشک پلو با مرغ/
    حال امروز یتیمچه پختم   بیاد آن روزهای نمیدانم نامش را چه بگذارم ….. پایان 
    همان روز شنبه  15 آگوست 2020 /
  • انشای امروز ما !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا /
    15/08/2020 میلادی!
    ——————–
     شب گذشته  میان خواب وبیداری آوازی شنیدم ار گوشی روشنم درکنارم که ناگهان بیدار شدم ودیدم دارم  گریه میکنم . 
    این صدا .این موسیقی واین گفته متعلق به زنی بود که د رکنار ارامگاه فریدون فرخ زاد ایستاده وداشت میخواند  چه صدایی ملکوتی وچه اشعاری که خود آن بانو سروده وآهنگرا نیز ساخته بود ……….
    این ملودی میتواندیکی از سرو.دهای ملی  مدارس شود یا سرود صبحگاهی کودکان اینده . پاینده باشی هر کسی که هستی .
    از اینکه ما مرده پرستیم شکی درآن نیست ارامگاه باشکوه فریدون فرخ زاد که واقعا شایسته اوست وگلهای زیبایی که تمام محوطه راپر کرده وهجوم عاشقان او از سراسر دنیا که با فاصله ایستاده بودند وصدای ملکوتی ان بانو که میخواند ” رضا شا ه روحت شاد”  بحق باید گفت رضا شاه روحت شاد امروز ارمگاه تو کجاست تا قبله آمال وزیارتگاه عاشقان ایران باشد ؟ 
     صبح هر چه گشتم آن صاحب صدا را نیافتم تنهادریک سایت مردمی آنرا یافتم ایا این همه مراسم به همت آن سایت بود یا دیگران ؟ بهر روی هنو زچیزی  نمیدانم .
    من وآن ثریا که از دنیا رفت همان ملکه چشم زمردی زیبا ی بختیاری هر دو ارزومند بودیم که برای آخرین بار شاه را ببینیم من قدرت مالی نداشتم واو اجازه آنرا ازبانوی اول دریافت نکرد ! ما هردو بد شانسیم بقو ل دکتر جشم من درایران میگفت این چه نام منحوسی که بر روی تو گذاشته اند میدانی ستاره ثریا یک ستاره تنها وبه دوراز سیاره هاوخارج از کهکشان درگوشه ای سو سو میزند ؟! برو نام دیگری را پیدا کن ….آن روزها من تنها هیجده سال داشتم اهمیتی به این گفته دکتر مهربانم ندادم مردی  بسیار ماهر ومعروف بود .
    اگر آن ثریا برای  شاه ایران ولیعهدی میاورد چه بسا سرنوشت ما کمی تغییر میکرد وفریب خیانتهای فرانسه والمان واتگلیس وروسیه را نمیخوردیم . 
    اگر من ؟ من چی ؟ من همیشه تنها بوده ام تنها به دنیا امدم تنها زیستم وتنها دیگرانرا حمایت کردم وتنهاشدم  ابد ازاین تنهایی ناراضی نیستم حد اقل اینکه توانستم به راز طبیعت واسرار کیهان اشنا شوم وفریب نخورم سر نوشتم را خودم دردستهایم گرفتم بد یا خوب نگذاشتم کسی یا چیزی درزندگیم دخالت کند مانند سیل مانند یک ابشار وحشتناک از بالا  سرازیر میشدم وآنچه را که دوست نداتشم میشستم وبیرون میریختم .
    نه ضرر نکردم هنوز هم آنقدر قدرت درمن هست که سر به حقارت ندهم  کسی نمیداند من چگونه زندگی میکنم وکسی نمیداند که من حسرت هیچ چیزی را دردل نمی پرورانم غیرا ز زیارت آرامگاه شاهم .
    بر بالای سرم عکس پرچم ایر ان دراهتزاز است واگر کسی اعتراضی بکند که تو زیز پرچم  دیگری زندگی میکنی جوابی خواهم داشت .آن پرچم مانند یک لباس عاریه برتنم نشسته  اما این پرچم نژاد منست  زیر ان زاده شدم وزیر آن خواهم مرد .
    آن روز که ناگهان از پنجره شیشه ای  وقوع حادثه را دیدم  دانستم بلوغ ما به پایان رسیده است وما خواهیم مرد  ودیگر اینده ای طلایی در جلو رویمان نخواهیم داشت  آن سایه رفت ومن نیز پا به پای او رفتم  .
    امروز  بناهگاه را  دراینجا یافته ام  یک اینده نامعلوم  آن سایه سیاه هنوز در میان اسمان میچرخد وبیم انرا دارد که هران بر سرمان فرود اید  او یک هیزم نیمسوخته  ویک جاهل تمام   از چاه جهل .
    حال دیگر نه پشت به گذشته کرده ام ونه چشم به اینده دوخته اتم .
    باید بروم وآن سایترا بیابم وآن صدای جادویی بغض گرفته را که برای سرزمینم میخواندبیابم /
    پایان 
    ثر یا / اسپانیا !
  • ساندیس!

    گفتار  روز شنبه 14 آگوست 20202 میلادی  !
    ———————————————
    درست سی وهشت سال است که ما از کمبریج انگلستان باین سرزمین  کوج کردیم !  علتش معلوم است لزومی ندارد بنویسم  روزیکه آمدیم اینجا یک دهکده کوچک بود نظیر میگون با  آب وهوایی دلپذیر  صدای خروس سحری و ردیف گوسفندان دربالای تپه ها ! نه از سو پر ها خبری بود  ونه از شاهراهاا ونه از پارک وی ها ونه از اتومبیلهای آخرین مدل! ونه از پارکینگهای زیر زمینی چند طبقه !
     ! ماربییا هنوز باین صورت بورلی هیلز در نیامده و”پورتو بانو س ” دردست شیو خ کویت واعرابی بود  خیلی ها هم ا زاینکه راننده شیخ عرب هستند افتخار میکردند مرتب ساعت های مطلا بود که رانندگان گارسنها بعنوان پاداش  خوشخدمتیهای خود میگرفتند حتی شلوار جین پیدا نمیشد  ویزا هم نمی خواستیم راحت آمدیم  چند اقلیت مذهبی  وچند ایرانی  اهل جنوب شهر دراینجا زندگی میکردند  اشراف بودند ! ما اشراف ندیده ها به دنبال شلوار جین برای بچه ها میگشتیم نه کسی جین را نمیشناخت تنها یک سوپر بزرگ بشکل انبار در میان جاده خاکی بود که هر هفته ما ذوق داشتیم به آنجا برویم وچیزهایی را که لازم داریم بخریم  در رستورانها  اگر چایی با شیر میل داشتیم  تی بگ را درون شیر میگذاشتند وبرایت میاوردند واگر چای با لیمو میخواستیم لیمورا درون یک قوری فلزی میگذاشتند با اب داغ وتی بگ را کنار استکان  و……..
    کم کم سرو کله رفقا از انگلستان ظاهر شد  به به عجب جایی ارزان ومفت هر اپارتمان  چهار اطاقه با حمام وآشپزخانه دریک محل خوب تنها یکصد پوند بود ….جه راحت بودیم از تمدنها وهر صبح شنبه ویکشنبه ساعت هفت تا هشت صبخ تلویزیون  که تنها دوکانال داشت درس انگلیسی میداد ( هنوز هم ادامه دارد  وهنوز هم این ملت انگلیسی را خوب حرف نمیزنند ) نه خبری از اینترنت بود ونه از کانالهای آنچنانی  تنها دو کانال بود  بیشتر هم برای بچه ها . چه راحت بودیم  بعضی از روزها که بچه هارا پیاده به مدرسه میبردم ازکنار یک مزرعه رد میشدم درونش با دمجان وسیب زمینی واسفناج بود  صاحبش تعارف میکرد  قابلی ندارد هر چقدر مبل دارید بردارید  …….

    سیگار بسته ای صد پزوتا بود یعنی پنجاه پنس  چه عالم خوبی داشتیم ….. کم کم سر وکله مغازه های انکلیسی باز شد آشغالهای  انگلستان  را بار میکردندوبه اینجا  میاوردند ایسلنداولین انها بود  ! کلوب انگلیس ها زمین گلف وآپارتمان سازی وخانه سازی ناگهان یک شبه  چهره شهر عوض شد !!!وکلید خرید وفروش ملک وزمین دردست انگلیسها بود  دیگر نمیتوانستی آپارتمانی  ارزان پیدا کنی ویا خانه ای که به مبلغ سی هزار پوند خریده ای  دوباره به همان قیمت بخری !
    نان بریده یخ زده  مواد یخ زده ( هنو زهم هست  اما رویه اش را عوض کرده !  بهر روی زندگی ما درارامش میگذشت .وخبری از دکتر جکیل ومستر هاید نبود  راحت بودیم  من وبچه ها تنها باید بفکر کار میافتادم ….چه کاری دراین شهر هست >؟ گارسنی دررستورانها  آنهم باشرایط مخصوص ویا خدمتکاری وتمیز کاری هتلها واپارتمانهای شخصی انگلیس ها / نوروژی ها / هلندی ها / وسایر سر زمینهای  یخ که اینجا برایشان یک بهشت بود . ییلاق وقشلاق کردند  تابستانها در کشورهای خودشان وزمستانا دراین جا  که چندان سرد نبود ! اینجا به سکوی پرتاب نیز معروف بود عده ای به اینجا میامدند تا ویزای امریکارا بگیرند وبه آنسوی قاره پرتاب شوند ! وشدند ورفتند !
    خیاطی ودوخت ودوز بهترین کاری بود که توانستم آنرا انجام دهم !وسر زنش دوستان که زن این چه کاری بود که کردی قصری را به ذغال دانی فروختیووغیره !!!!!

    یک روز با صدای تریلیهای ا بزرگ از خواب بیدار شدیم وتا امروز که این شهر به یکی از شهرهای امریکایی انگلیسی هلندی نروزِی  تبدیل شده دیگر هیچگاه خواب به چشمان ما نرفت .
    برای نوشتن یاین خاطره تنها یک چیز مرا بیاد آن روزها انداخت ! لیوان اب پرتغالم درکنار شیر وقهوه با خود به اطاق میبردم  روزی یکی از کارخانجات  آنچنانی  فورا فکر به سرش زد وشیر واب پرتغال را مخلوط کرده درقو.طیهای کوچک ومتوسط ببازار فرستاد تا مدتی همه از آن استقبال کردند اما چندان برای شکم ومذاق خوب نبود !!! آخرکدام احمقی اب پرتغال تر ش را با شیر  مخلوط میکند >! 
     شکمها هم دردگرفته وعده ای دچار سوء هاضمه شدند ! آنهارا جمع کردند 1 
    حال در سر زمینی زندگی میکنیم که خودش دچار سر گیجه شده نه سنتهای خوبش را داردونه توانسته خودش را به پای بزرگان برساند بیسوادی هنوز دراین سر زمین بیداد میکند  درست مانند سرزمین اجدادیم ایران اصل کار بر رو / کچلی زیر مو /
    مدارس انگلیسی وامریکایی دراینجا خوب کار میکردند بچه ها خوشبختانه توانستند  دوره مدارس را طی کنند وحتی یکی از انهادرهمین شهر به دانشگاه رفت وفارغ التحصیل شد وامروز برای خودش کلی مردشده وپسر را روانه دانشگاه میکند .
    رویهمر رفته ملتی تنبل وتن پرورند بین خودمان بماند !
    اما زندگی برای من خیلی سخت گذشت  خیلی داستانها دارم دردها و نا گفتنیها  باید همه چبر را فراموش کنم  وبه فردای نیامده بیاندیشم به بیماری دیگری که درراه هست به فروش سر زمینم ونابودی ان برای همیشه  به اینده  نداشته کودکانم  وآن میهمان  ناخوانده  که هر روز وشب حضورش را اعلام میدارد . پایان 
    ثریا / اسپانیا / امرداد ماه 1399 /
  • یک دلنتوشته !

    نمیدانم ساعت چند است ونمیدانم چرا ناگهان از تختخوابم بیرون پریدم تا این نامهرا برایت بنویسم ! ” امیر” 
     امیر عباس مسعودی ! برادر زاده سناتور مسعودی ! ترا رد کردم چرا قدت کمی کوتاه بود ورفتم به دنبال او که پاهایش بلند بود!  تنها پاهایش بند بود ومغزش خوب کار میکرددرعلم اقتصاد  تو میدانستیی که من تازه از یک تجربه تلخ بیرون امده ام وتو میل داشتی مرا خوشبخت کنی  با خرید صفحات موسیقی / کتابهای مورد علاقه ام وعطرهای گرانبها  وسر انجام اتگشتریت را که هنوز دارم وشرمنده ام آنرا پنهان کرده ام که   نقش جنایت خودمرا نبینم .
    امروز جلوی دست وپاهایم بودی ناگهان از تو پوزش خواستم وبرایت شمعی روشن کردم  روزی که عروسی کردم بمن بجای تبریک گفتی ترا نفرین کرده ام ومن چقدر آن روزخندیدم اما نفرین تودامن مرا گرفت وتا امرورهایم نکرد .
    با اون مرد ماجرا ها داشتم زندگیم به یک تراژدی مبدل شده بود با مرگ او تراژدی هم به پایان رسید ومن توانستم نفس راحتی بکشم  اما ا زتو بیخبر بودم  بعدها شنیدم درکنار خانه ما  آپارتمانی خریده ای تا هرروز مرا ببینی ! میبنی چقدر احمق بودم ؟؟؟؟ انسانها بدبخت  به دنیا نمی ایند خودشان با دست خودشان بدبختی را برای خود میسازند .امروز از تو طلب بخشش کردم وا زتو خواستم  مرا ببخشی ومرا کمک کنی یک همنام ترا یافته ام اما او مانند تو نیست یک بچه است بچه ای که تنها قد کشیده ومن تنها نگاهش میکنم .
    امیر . نمیدانی  چقدر تنها مانده ام  ونمیدانی  درایندوران بدبختی وبیماری چه شبهایی را به صبخ میرسانم  از تو میخواهم نفرینت را پس بگیری من پوزش میخواهم .  برایت هر هفته شمع روشن میکنم برایت دعا میکنم برای خواهرت ناهید که انهمه اورا دوست داشتی وجوانمرگ شد دردبزرگ تواو بود …..امیر  تنهایم . پر غریبه هستم بچه ها بزرگ شدند من روی پله های شصتم نشسته ام میترسم بالاتر بروم .
    او مرد ولیافت دیدن نوه هایش را نداشت امنا من این شانس رادارم که بانوه هایم همراه وهم گامم برای انها یک دوستم  نه یک مادر بزرگ گویا مادر بزرگی هنوز برازنده من نیست .
    امیر ! امروز خیلی زیادبیادت بودم بیا مهربانیهایت برایم اول بهار میوه بهارانه تحفه میفرستادی وهرشب جلوی درخانه کشیک میدادی  بارها سعی کردی مرا بنوعی روشن کنی وبمن بگویی که دارم به سوی چاه میروم اما من آنچنان شیفته آن مرد دوجنسه شده بودم که اهمیتی به حرفهای هیجکس نمیدادم  واولین ضربه را هنگامی خوردم که باردارشدم  واو گفت که هیچگاه بچه دار نخواهد شد واین بجه متعلق باو نیست  من عصبی شدم وفورا خودمرا به پزشک رساندم وبچه را از بین بردم ودرانتظار ظلاق بودم که گریه کنان دوباره خودش را به پاهایم انداخت همیشه گریه میکرد ومن چقدر از مردانی  که گریه میکنند متنفرم . 
    بچه د.وم وسوم امد دیگر دیر بود  او هر شب مست ودیوانه  با یک بطر عرق بزرگ زیر بغلش افتان وخیزان بخانه میامد تریاک نیز مزید بر علت شد  فردا شخصیت او بکلی عوض میشد مردی بود با دو چهره همان دکتر جکیل ومستر  هاید وتو این را میدانستی ومیخواستی بمن بگویی اما من هم کر بودم هم کور .هر چه بود به پایان رسید .امیر اگرر وحی دراین دنیا هست وتو روحت واقعا دور من گردش میکند مرا ببخش اما بر روح او تنها لعنت ونفرین میفرستم او درگو رستان شهر دریک دیوار درون یک جعبه پلاستیکی افنتاده دوبار مجبور شدیم گور اورا عوش کنیم واخرین بار تنها استخوانهای پوسیده اورا درون یک جعبه پلاستیک ریخیتم  درون دیوار جای دادیم نامشر ا باران شست وبرد هیچکس به دیدارش نمیرود حتی فرزندانش  اورا بکلی فراموش کرده اند تنها عکسی از او ومن بعنوان والدین روی کمدهایشان گذاشته اند جه تفاوتی  باهم داشتیم  فرها د دهخد را بیاد میاوری او هم بارها بمن نزدیک شد تا چیزی بمن بگوید اما سکوت کرد همه ساکت بودند 
    امید بخششش دارم از تو امیر عباس مسعودی  / 
    ثریا / اسپانیا . جمعه شب  13 آگوست 2020 میلادی برابر با 23 امرردادا ماه 1399 خورشیدی.
  • انگلها !

    ثریا ایرانمش : لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    هرکه دربزم سخن اید – سخندان میشود 
    چون به درمانگاه شد- بیمار درمان میشود 
    بر سر خوان  بخیل از اب هم سیراب نیست 
    وای بر آنکس که بر این سفره میهمان میشود 
    ———
    دیگر زمان آن رسیده که پرده ها برافتند وزمان ان رسیده که آن انگلهای رسانه ای  یک یک شناخته شوند همان خیانتکارانی که با پولهای کلانی بر سرسفره  مجازی نشسته اند وسفره اصلی را پر ساختند ازان شین: شارلاتان تا ان علی خوش خنده وآ ن دیگری کوتوله مضحک  وشاعر   وآن سخنگو وآن مفسر سیاسی  هرکدام دکه ای را باز کرده اند ویکی درون آن دکه نشسته برایمان قصه میگوید وما درخواب خوش مستی  جام با ده دریک دست وجهان  زیر پایمان ومادر را همان  سر زمین را به دست عیاران داده ایم تا جلوی چشمان ما باو تجاوز بکنند  وما تماشا میکنیم شاید بابت این تجاوز چیزی هم بما رسید واندوخته ها بیشتر شد .وتوانستیم  چند ملک .وخانه بیشتر  درهمین سر زمین خارجیان بخریم !
     ظاهرا ناله ای میکنیم واهی میکشم وخاطرات  حاج قنبر علی ویا شاه سللطان صفوی را هم برای بچه هایی خواب آلوده  گفته   اما درواقع باید سکه هارا بشماریم که پنجره ها راباز تر کنیم  وخود چاکر درگاه آن بیگانه گان نشان دهیم حال عرب نشد مهم نیست روس روس  نشد چین وماچین  مهم این است که ما همه شاعریم !!! همه نویسنده ایم ! همه اهل تفکر وتبخریم !…..
    تمام شب دراین فکر بودم که چه نامی میتوانم بر این خیانتکاران  بگذارم که  خوشبختانه کسی 
    پید ا شد ونام ” انگلهای رسانه ای ” را عنوان کرد بهتر از آن نمیشد همان انگلها که هرروز هم به تعداذ آنها افزوده میشود .
    درخارج میخ را کوبیده اند . حانه خریده اند ساختمان سازی میکنند  تجارت اکسپرت واینپرت میکنند خرید وفروش ارز بالا رفتن ارزهای خارجی ……برایشان ان کویر بی ا ب وعلف وآن مردم نادان که تنها بفکر زیبایی لب ومار ک لباسهایشان هستند که مهم نیست !اصلا یادشان  رفته درکدام ده کوره   زیر چه شرایطی به دنیا امده وبزرگ شده اند  مهم الان است که خیلی….ی گنده شده اند  دارند میترکند !!!
    اما این روزها یک لقمه چربتری یافته اند وان ( بیروت)  پایتخت لبنان است امروز میتوان ساعتها نشست وقصه ها گفت اردا ئشگاهها قمارخانه ها کلابها وغیره خوب دزد سوم آمد مانند سر زمین من انرا برد تا در حوض اسلام  اورا غسل دهد وبجایش حسینه باز کند مسجد بازکند هردو منافع دارند یکی با تکان دان باسن دیگری با دمرو خوابیدن .
    بیروت منفجر شد به هر علتی که هست ناگهان ” قهرمان  کوتوله ” از راه رسید …. آهای ! این یکی  مال من  است قبلا هم ما من بوده  دست درازی موقوف .
    آه ….من نمیدانم چرا همه قهرمانان  کوتوله هستند ! ناپلئون هم کوتوله  بود اما انچنان قدمایش را گشاد گشاد بر میداشت  خیال میکرد ی این گالیور است که در شهر کوتوله ها راه میرود .
    شب گذشته برنامه ای دید م بسیار سنگین ومناسب از یک بنیاد مطالعاتی وچگونه بدبختی بزرگیر ا که بر سر ما امده است برایمان تشریح کرد انهم نه از روی باد معده بلکه با نشست کاملی که اهالی فن داشت دانست که چه نقشه شومی برای سر زمین ما کشیده اند ودیگر در اینده سر زمینی بنام  ایران وجود نخواهد داشت بلکه روسیه شمالی وجنوب چینی ! به حال اقایان وبانوان فسیل فرقی نمیکند آنها حلوایشانرا میپزند وماست وخیارا نان درونش ترید میکنند وبه نمایش میگذارند ویا کباب درست میکنند ویا عکس زاد روز تولد نوچه هایشانرا میگذارند ویا برایمان از قدیمیها و….دوستی داشتیم …حرف میزنند سرمان گرم است  مهم نیست جوانان ما کشته میشوند ویا اواره سر زمینها میشوند اگر راه خود فروشی را بلد نباشند  پناهنده شده وتنها افتخارشان ریاست توالت فلان کشور اروپایی باشد ویا عمله ای درامریکا .
    درگذشته نویسندکان ما از راه ورسم ایرانیان  داستانهانوشتند  وخودشان درخارج یا بمرگ طبیعی جان دادن ویا خود کشی کردند نخاله ها . رجاله ها / خود فروشان  / وخلق وخوی ما ایرنیا ن اینها همه تیتر کتابهایی بود که من امروز دیگر نام آنهارا نه میدانم ونه میل بخواندن انها دارم .
    اینرسانه ها ویترین ها  واین دکه ها مانند سیگار اعتیار اوراست  وهر روز یکی را باز میکنی تا ببینی امروز چه تحفه ای برایت اورده است بعد میببینی از روی دست هم کپی کرده اند  کپی کردن وبه عبارت دیگر تقلید درمیان ما ایرانیان یک شغل عادی ومعمولی است بعد هم آتکه زنده اسست اورا میکشیم سپس بر مرگش میگرییم فریدون فرخ زاد تازنده بود صدها هزار ننگ وتهمت بر دامن اوزدند چرا که میرقصید آواز میخواند عده زیادی را به نان ونوا رساند امروز که اورا تکه تکه. کرده اندهمه برای خود سفره ای پهن کرده وتکه های او درمیان سفره گذاشته واشک میریزند وآواز میخوانند .
    رضا شاه بزرگ روزی رضا قلدر بود  !!! امروز پدر ایران وبنیان گذار ایران نوین نام گرفته همه براو میگریند  محمد رضا شاه را به صدهاهزار تهمت وافترا متهم کردند امروز حسرت دورانی  که  او زنده بود میکشند…اگر زنده بود شما اورا تکه تکه. میکر دید ومیخوردید فلم به دستان/ نویسندگان /شاعران /نکته پردازان -مفسرین سیاسی که مانند علف هرزه همه جا رشد کرده اید همه استادید همه دکتررا دارید همه بزرگید !!!!شما لیافت او وپدرش را نداشتید  حال بگذارید سرباز چینی   جلو چشم شما به دختران وپسران شما تجاوزکنند ویا افسر روسی به همسر شما مادر وخواهر شما تجاوز کند برایتان مهم نیست به همانگونه که امروز( ایران )سر زمین شما برایتان مهم نیست   بعد  هم سرتانرا میگذارید وجان میدهید  درقبرستانی عمومی خارحی دفن میشوید عده ای برایتان وسجایای اخلاقیتان افسانه ها میخوانند شامی میخورند ومیروند وشما برای همیشه فراموش میشویدیک لکه ننگ یک خیانتکار بررگ یک تفاله ویک انگل دارای رسانه .و رساله ×××× 
    دیگر عرضی ندارم  جز دوری از دکه های شما که برای فرار  از گرما وتنهایی  دریجه هارا باز میکنم گاهی هم عکس خودمرا میبینم که برایتان نامه فدایت شوم نوشته ام . پایان 
    ثریا ایرانمنش / 13 آگوست 2020 میلادی  / اسپانیا .
  • حال ما بین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا –
    ——————————–
    تا کی اندیشه  این عالم  پر شور کنی 
    دست  تا  چند دراین خانه زنبور کنی 
    خلوت خاص تو برون  ز فلک خواهد بود 
    خانه گل چه ضرور است که معمور کنی 
    ” صائب تبریزی”
    بکلی  دلم  از این دیار واین بام واین در این ایوان گرفت  بکلی دلم از یار ودیار وشهر ویران گرفت  .
    نه میتوان جنبید ونه حرف زد ونه گفت حتی شنودها راهم برایت باقی نمیگذارند غیراز یک نمایش مسخره —–
    چه خواب خوشی داشتیم که نا گهان به این بیداری وحشتناک رسید ! جقدر آ نروزها ادمها برایمان مهم جلوه میکردند وجقدر عده ایرا دوست میداشتیم  ارباب بزرگ جهان برایمان یک رویا بود ……
    آن رویاها به پایا ن رسید  آن وزنه معادله میان خاور میانه وجهان رفت وعمارتها فرو ریختند  تا مدتی همه درخواب بودیم  وچه بسا هنو زهم عده ای درخواب باشند . 
    ناگهان دیو سیاه شب از خواب بیدار شد وتنوره کشان دنیارا درمیان مشتهای خود گرفت وحال ما درمیان دستهای این غول بالا وپایین میرویم تکان میخوریم دچار سر گیجه میشویم بخودمان  نهیب میزنیم که هی ! بیدار شو کابوس است ….اما نه ما بیداریم وآن رویاهای طلایی به پایان رسیدند  حال اربا ب بزرگ وسایر دول را میبنیم درمیان دستهای مشتی دیوانه  …بلی دیوانه چرا که کمبود انسان داریم کم بود انسانهای فهمیده وسیاستمداران ورزیده داریم  رویاهایما ن فروریخت همه چیز بهم ریخت حال امروز چهره تازه معاونت ریاست اینده جمهوری امریکا مرا بیاد چه کسی میاندازد ؟  دارای کمال است ونامش کماله  وبطور یقین ریاست جمهور ی اینده   خواهد مرد ودنیا درمیان دستها بانوکماله مچاله میشود   یک دورگه یک ناشناس همان طور که ازدرون قابلمه جادوگری بزرگان ناگهان ابو عمار مبارک حسین بیرون آمد  این یکی هم ازدرون همان دیگ   پخته  وبیرون میاید  است !
    این اینده ماست  دران سو ان غول یک چشم  مشغول تدارک ریاست بر جهان هستی است  وسوی دیگر اژدهای سرخ دهان گشوده است  وما ؟ در خاور میانه ؟ مشغول آنش بازی هستیم .
    شب گذشته بیاد ” او ” ان بچه  افتادم که لباس پدرش را پوشیده بود وخیال میکرد مرد بزرگی است کفشهای پدرش را نیز پوشیده بود وداشت میدوید  عده ای نشسته بودند / عده ای راه میرفتند وعده ای باو بیتفاوت از راه رفته بر میگشتند اما او همچنان میدوید  باو تنه میزدند اورا باین سو ان سو میانداختند اما او هنوز میدوید تا اینکه ناگهان باسر بر زمین افتاد وهمه به تماشای ا و نشستند تا ببیننند ایا میتواند ازجای برخیزد یانه ؟  بستگی دارد چه عصایی بسوی او پرتا ب شود عصای موسی  ویا عصای محمد !
    روز گذشته  با دخترم میگفتیم درمیان دیوانگان محصوریم نه راه فرار داریم  ونه تاب نشستن  هردو با یک فاصله طولاتی از یکدیگر او با ماسک ودستکش ومن عریان خسته گرما زده  وعرق ریزان …..
    بلی درست شش ماه هست که بیرون ازخانه را ندیده ام تنها از فراز بالکن خانه وا زپشت شاخه های ناهموار درهم پیچیده گلهای درخاک خشک  فرورفته زرد وخشکیده به خیابان نگاه میکنم اکثر مغازه ها بسته  وهرشب ساعت سه پس از نیمه شب باید با صدای خالی کردن سطلهای بزرگ زباله وریسایکل شئن آنهار ا در محل  بشنوم خواب ازچشمانم میپرد ودهان خشک میان تختخوابم مینشینم نه چیزی برای خواندن هست ونه برای دیدن  انقدر صبر میکنم تا صداها تمام شوند شاید کمی خوابم برد  آنهم شاید .وصبح تنها آب سرد و خنکی که برپیکرم میپاشم  کمی بمن  انرژی میدهد تا بتوانم راه بروم  راه بروم ؟ کجا همه خانه هفتاد متر است .
    جهانی زیر ورو  مانند دیگی که دمر شده وته آن سوخته  حال میبینی ازهمه آن بوی عطری که ازان دیگ بلند میشد تنها مقداری پس مانده غذاها سوخته بود بخاری که بلند میشد بخار افیونی بود که از درون مغزهای ما بلند میشد  برندی کوروازیه  ویسکی اعلای  اسکاتلد مارتینی وجین ودرای مارتینی  همهرا > او ” لاجرعه سر میکشید تا نه چیزی ببیند ونه چیز ی بداند ونه چیزی بفهمد خواب بهترین   اوقات زندگی او بود  روز گذشته به زنانی فکر میکردم که یک یک ظاهرا دوستان من بودند اما درباطن در اغوش او میغلطیدند میاندیشیدم کدامشان درست وحسابی بودند همه به ظاهر شوهر وبچه داشتند  تنها یکی خیلی مشهور بود  خوب تریاک میکشید ….(آه اکر این اراجییف دست از سر من بر میداشتند ) اه اگر دچار فراموشی میشدم ……
    حال باید ازهمین ساعات ودقایق وهمین هفتاد متر نیز لذت ببرم فردا یکمتر شاید نیم متر وشاید پنجاه سانتیمتر نصیبم شد .
    چند درخواب  رود عمر تو ای بی پروا 
    آنقدر خواب نگهدار که درگور کنی 
    شب بیخواب تو بس نیست که از بیخبری 
    روز نورانی  خود را شب دیجور کنی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  /12 آگوست 020 میلادی / 
  • مهمترین خبرها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “- اسپانیا 
    ———————————-
    خبری نیست  غیر از سلامتی  شما ! خبرها چندان مهم نیستند تنها یکی از آنها  خیلی خی…..لی مهم بود  ! پنج میلیون کورنایی در غرب امریکا مهم نیست  استاندار  تقصیر شهردا رمیگذارد شهرادارتقصیر دولت میگذارد دولت تقصیر ریاست جمهوری  میگذارد اینها مهم نیستند بستن تعداد زیادی از مدارس ودانشگاهها نیز مهم نیستند و نشستن مردم درون خانه هایشان  وکسادی بازارها وبستن شرکتها وکارخانه جات اینها هیچکدام مهم نیستند  . نه ! خبرهای روزانه وهمیشگی هستند  مهمترین خبر آن بود که جناب جیگولو  که ریاست” تالنت  “شوی را بعهده دارد واز نامش خودداری میکنیم ( دچار دردسر نشویم ) ! روی دوچرخه الکترونیکی  زمین خودره اند وپشت مبارکشان شکسته الان دربیمارستان زیر عمل جراحی میباشند !!!! خیلی مهم بود  نه ؟؟  مئسله لبنان کم کم کهنه میشود  مردمی که بر ضد دولت قهار برخاسته اند دوباره منکوب میشوند ملتهایی که میل داشتند دست دردست یکدیگر گذاشته وخودرا از زیر یوغ جنایتکاران خلاص کنند دوباره به سوراخهای خود پناه میبرند . نفسها درسینه ها حبس است وسکوت ……. مهمترین خبر همان بود که من در بالا نوشتم  حال دختران وپسران ونوجوانان این نمایش در حال حاضر بی قرارند .
    تمام شب بیدار بودم  وتمام  شب بین دو اطاق درحال رفت وامد  کسی نبود تشنه ام بود درد داشتم اماا کسی نبود .
    سالهاست باین بیکسی وتنهایی خو کرده ام  اما شب گذشته دیگر فشار بالا رفت ونه ! گریه نکردم  تنها نشستم چرندیات روی موبایلم را خواندم  یکی غذاهایش را به نمایش گذاتشه یکی خودش را یکی عکس سفرهایش را  چند آهنگ نیمه کاره هم آنجا داشت دورخود میچرخید  امروز چقئر خوشحال شدم که درامریکا نبوده ونیستم  همین سر زمین کهنسال قدیمی برایم کافی است خودم هم قدیمی شده ام .
    کجا شد واکسن این بیماری که انهمه فریادتان به اسمانها رفت ؟!  پنج میلیون انسان شوخی نیست وگمان نکنم همه را همه اما ررا درست گفته باشند ایران که از هر صد نفر یکنفر را حساب میکند حساب او مانند همان حسابهای دکان بقالی  با انگشت است  اگر صد نفر بمیرند مینویسد یکنفر ! واگر هزار نفر بمیرند مینویسد بیست نفر  بنا براین آمار آنها به درد همان رهبرشان میخورد .
    حال نمیدانیم ایا دبستانها ودبیرستانها ودانشگاهها باز میشوند ؟  خیلی ها مخارج زیادی را صرف کودکان وفرزندان وجوانان خود کرده اند  . نه ! ابدا برای کسی مهم نیست !
    برای منهم دیگر چیزی مهم نیست  برای هیجکس هیچ چیز مهم نیست درتاریکی بسر میبریم نفسهایمان حبس وخودمان لال و در گوشه ای افتاده ایم حتی قدرت آنرا نداریم که به یکدیگر یاری برسانیم  خوشا بحال بزرگان ونادانان ومستان و بیعاران وعیاران وعیاشان . 
    هوا تاریک بادی  ابری و شاید هم بارانی واما خفه کننده است باید برخاست وزندگی را ازنو شروع کرد هرروز روز جدیدی است وهرروز باید برخاست . تا بعد 
     پایان 
     ثریا ایرانمنش / 11 آگوست 2020 میلادی . اسپانیا 
  • یلاگر !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————
    در بیابان  فراخی که ازآن میگذرم  –
    پای سنگین کسی  دردل شب 
     بامن وسایه من  همسفر نیست 
    نادر نادرپور ” زنده یاد”
    …………
    هنگامی که ” میم”  گفت که من واو هیچکدام نمیبایست زن میگرفتیم  من سه زنرا بدبخت کردم واودوزن را دهانم از تعجب باز ماند .
    نگاهی بمن انداخت وگفت : مگر نمیدانستی ؟  حتما میدانستی ! نه ؟ …..سکوت کردم .
    نه ! حتی به فکرم هم خظور نمیکرد تنها به دوستی  شما حسادت میکردم  میدیدم او ترا بیشتر ازما دوست دارد وآن زن چلاق را  همین اما دیگر دیر بود  من بچه دار بودم ! 
    آه….بخاطر همین مرتب مرا مورد بازخواست قرار میداد که ایا مطمئن هستی این بچه من است ؟ ومن مشت بر گردن او میکوبیدم واورا ازخانه بیرو.ن میراندم؟!  آه//……..چقدر آن روزها ساده بودم !
    چشمانش را به زیر انداخت / پیر شده  بود از آنهمه زیبایی و رعنایی در او چیزی باقی نمانده بود تریاک اورا بصورت یک لوله دراز بیقواره وخمیده  ساخته بود  بیاد همسرانش افتادم یک ازیک زیباتر رعنا تر واز خانواده های بزرگ وفامیلهای پر اعتبار  غیر از اولی که با (دوست ) دو دوست را گرفته بودند از المان …….
    ادامه داد  که درایران نتوانستم بمانم  به نزد سومین همسرم  به امریکا رفتم او در دانشگاه کار  گرفته بود اما کاری درخور من نبود پولی هم دیگر نداشتم  همه کارخانه  واموالمرا دولت  ضبط کرده بود مجبور شدم راننده  تاکسی شوم ………راننده تاکسی ؟ در نظرم مجسم میکردم آن سکرتر  زیبای انگلیسی آن شرکت عظیم ان کارخانه فولاد سازی این مرد زیبا وبلند بالا که ارزوی هر زنی بود …… حال ؟! 
    او تنها شاهد عقد ما بود و پس از عقد زیر گوش همسرم گفت : 
    لقمه دهان تو نبود اول من اورا درمیهمانی دیدم  …….
    من چیزی ازاین زمزمه سر درنیاوردم اما دوستی آنها ادامه داشت او هرشب راس ساعت شش درخانه مرا میکوبید وبه خانه میامد تا مرد از راه برسد دیگر باز ی با بچه هارا رها میکرد وبا دوست به خلوت مینست  × 
    تا اینکه با همسرش به امریکا  رفتند .ودیگر خبری از انهانداشتم هنوز دستمالهای توری  را که برایم از سویس اورده .بودند درون کشوهایم دارم  همسرش زن با کلاسی بود تحصیل کرده واز یک خانواده بزرگ ونامی شهر وبس مهربان .
    حال امروز هردو فرسوده  من با چادر و روسری وحجاب اسلامی واو با ریش  پیراهن یقه باز استین بلند با یک فولکس .واگن عهد دقیانوس  داشت مرا بسوی خانه دوست مشترکما ن میبرد ان دوست مشترک هم میدانست بهتر ازمن گاهی نگاههای  ترحم آمیز مرد را ویا همسر ارمنی اش ا به روی خود احساس میکردم واز خود میپرسیدم آنها چه چیزی را میدانند که من نمیدانم × 
    حال او در راه برایم همه چیز را گفت ان سکرتر هم میدانست آن دختر شاد وطناز انگلیسی برایش مهم نبود همسررش نمیدانست اما از رفتار وتریاک او بیزار بود اورا بحال خود گذاشت .رفت  و…من ماندم . 
    ( این چکیده نامه است که  آن دوست برایم نوشته ومن بدون کم وزیاد انرا  اینجا میاورم .)
    مدتهاست این نامه ها جلوی رویم نشسته اند ومدتهاست که به او میاندیشم  بیچاره زن  امروز کجاست ؟
    —————————-
    من این حروف چنان نوشتم که غیر نداند 
    تو هم زروی کرامت چنان بخوان که تو دانی
    ……………………….
    پلاگر مرتب برایم پیام میدهد که این صفحه تو کهنه شده وباید آنرا عوض کنی منهم از نوع جدید آن بیزارم بنا براین اگر میل نداری جناب بلاگر خداحافظی میکنیم هنوز دفترچه های سپیدم خالی هستند .
    اقلا تا روز تولدم بمن مجال بده تا خود نمایی کنم بعد !!!!!تنها یک هفته باقی مانده  تنها یکهفته !!!
    پایان 
     ثریا ایرانمنش  10 اگوست 2020 میلادی !
  • انتقام دوزن

    یک دل نوشته !
    روز یکشنبه نهم ماه آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
    ——————————————–
    باید مینوشتم . باو قو ل داده بودم که بنویسم . هنوز چشمان لبریز از اشک او جلوی چشمانم  وپیکرلرزانش که مانند درخت  بید لرزان درهم فشرده میشد سعی داشت خودش را  جمع کند . اما بیفایده بود  رها شدبود با یک گیلاس برندی پاک از خودش بیخود وبکلی دگر گون شده بود . کارش همین بود مرتب گریه میکرد . حال با زبانی که لکنت داشت میگفت : 
    بنویس حد اقل انتقام من وآن زنی که امروز مرده ودیگر نیست تا ازخودش دفاع کند  گرفته باشیم منهم شاهدم سکسکه امانش نداد ……
    مردک دو جنسی بود یعنی هم بازنها بود بیشتر با مردها دران زمان این حرفها جزایش مرگ بود  بخاطر همین امرهم ان زن بیچاره  خارجی را گرفت وزمانی باردار شد اورا به دست جراح داد تا رحمش را دربیاورند وهیچگاه بچه دار نشود …..
    اورا به دست  آورد  مرتب باو امر ونهی میکرد اورا به دست خاله زنکها  سپرد تا به راه راست هدایتش کنند باونماز خواندن یاد بدهند  تائورا به مسجد ببرند وبه قم ببرند و…..وخود با ان یکی آنمرد خوش هیکل وزیبا دریک محل بودند   یک رفیق المانی هم داشت که اما این یکی را بیشتر دوست داشت لحظه ای از هم جدا نمیشدند  هردوهم به ظاهر زن وبچه داشتند  تنها یکنفر آن راز را میدانست آن عفرینه پا کوتاه وپا چوبی !
     دهان اورا هم با باج های کلانی   میبستند .
    مست میکرد دست به گردن با مردان میشد ویا زنانرا دربغل میفگرفت برایش مهم نبود که آن زن همسر دارد یا نه بنا براین مرتب هم کتک میخورد وخونین ومالین بخانه می رفت .
    حال  …امروز که به اشکهای آن زن بیچاره فکر میکنم میبینم چثقدر درمقابل /گفته هایش بی تفاوت بودم  او میگریست وناله میکرد من میگفتم مهم نیست  خیال کن یک ماشین جک 
    پات است دسته را فشار بده پول ها را بگیر وبرو  خوش باش اما آن بیچاره با قلبش  با روحش با دلش خود را به دست این مرد سپرده بود  پر روستایی بود  وروز ی پیش من امد وگفت میدانی ! تازگیها چاق شدم رژیم گرفتم اما شوهرم گفته اگر از این لاغر تر بشوی ترا طلاق میدهم من فقط  عاشق باسن تو شدم همین ….. تازه فهمیدم اشکال  ما کجاست .
    اما دیگر دیر بود .
    حال با ز سکسکه میکرد واشک میریخت .باو گفتم : 
    الان این گریه ها بی فاید است  دیگر  هرچه بوده تمام شده رفته همه مرده اند میگفت اما من زنده ام  زندگیم رفت ازدست دادم .
    درجوابش گفتم بعد از انقلاب بیشتر ادمها زندگی وخیلی ها جانشانرا از دست دادند  این موضوع آنقدر ها هم مهم نیست که تو آنرا گنده کردی ….نگاهی از خشم بمن انداخت وگفت :
    آن زن بدبختی که نه ماه در دیوانه خانه بدون لباس تنها یا یک پیراهن بود حتی پیراهنش دکمه نداشت میترسیدند آنرا بخورد  نه ماه تصورش را بکن دریک اطاق تنها  جواب اورا چه کسی خواهد داد . 
    برای همه دیر شده اما این قانون طبیعت چقدر ضالمانه است وچقدر قربانی  میگیرد . بیادان عفریته افتادم با سینه های برجسته  مرتب خودش را در میان بازوان ان مرد میانداخت وتقاضای لباس ویا پالتو پوست ویا لوازم ارایش میکرد  خانه برایش خرید خانه را مبلمان کرد اه….. وبسیاری کارهای دیگرکه بماند !!!!
    نه نمیتوان سکوت کرد حق با این زن است  اما من نه قاضیم ونه وکیل ونه خداوند مردی آمد وزد وبرد هرکاری که دلش خواست کرد هرچه دلش خواست بردهر چه دلش خواست خورد وهرکجا که دلش خواست رفت از فاحشه خانه های شهر تا میان زنانی که برای او خودشانرا لوس میکردند بیخبر از آنچه که او در سینه اش داشت .دورغگوی قهاری بود خوب نقش بازی میکد ….نقش یک مردی حسود و خیلی مردانه اصلا باو نمی آمد  زمانی که  بلند میشد وسط میهمانیها میرقصید  حال من بهم میخورد نگاهی به همسرش مبانداختم او هم از اطلق بیرون میرفت  اوف …جه فاجعه ای حالا تازه فهمیدم …تازه فهمیدم بیچاره این دو زن !
    آه …. حالا درد این زن را میفهمم …اما دیگر دیر است بعلاو ه کاری از دست من بر نمی اید اسرار اودردلم پنهان است گریه هایش را  به جان میخرم اما کاری ازدستم ساخته نیست  بقول  معروف من قدرت ندارم اورا به دیسنی لند ببرم ! . ث
    از یادداشتهای روزانه دیرین !
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
  • عجوزه ها ا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    امید پرنده ایست که در سینه تو 
    جای میگیرد 
    باید هرروز باین پرنده  بیشتر نگریست و……. غیره !
    اما اینها همه شعرند امید ی نیست  امید یک اندیشه واهی است که ما به ان دلبسته ایم ! امید تنها یک واژه است وبس .
    هر روز صبح صفحه را که باز میکنی عده ای روانکا  وروانشناس وناصح برایت از فردای خوب وشیرین واینده واینکه چگونه امیدرا دردل بپروانیم نا تبدیل  به یک غول شود وسپس مارا ببعلد  ! باید انهارا به گوشه ای پرتاب کرد خیلی از روی باد شکم حرف میزننند ویا  ابدا دراین دنیا نیستند ودر تخیلات افیونی خود راه میروند کشیدن یک سیگار حشیش  یا یک استکان ویسکی آنهارا به عالم هپروت راهنمایی مکیند .
    نزدیک به سی واندی سال از مرگ دیانا پرنسس زیبای انگلیسی میگذرد وهمه بخوبی میدانند که قاتل او کیست اما نباید صحبت از (عجوزه ها) گرد  این جادوگران پیر  این  متعفنین متعیین  درپیراهن های ابریشمی  زیر  الماسها بازهم بوئ میدهند بوی کهنگی بوی مرگ بوی قبرستانهای هشتصد ساله ونمناک وارواح پلید .
     چه ارام وبیصدا از کنار  سالگرد او میگذرند تا دوباره خاطره ها زنده نشوند و عجوزه ها درکنار هم راه میرروند ونماد خوشبختی را به مردم نادان نشان میدهند مردم بخواب میروند حافظه شان اندازه ی دارد سپس خاموش میشوئد ودیگر بیاد نمیاورند که چگونه مانند فیلمهای جمیز باندی دختری زیبا  لبریز از امید را به دست مرگ دادند وهمه چیز به دست فراموشی سپرده شد .
    امروز  تنها شعری  را که بر زبانم جاری بود یک بند  از اشعا ر فرخی یزدی بود  ( زندگی کردن من  مردن تدرجی  بود / آنچه جان کند  تنم عمر خطابش کردم ) . همه جان کندنهارا عمر رفته به حساب آوردم  دیگر امیدی دردلم نمانده  وامروز صبح دراین فکر بود که باید هرچه زودتر اسباب سفررا اماد ه کنم مرگ هر انسانی به دست خود اوست اگر میل داشته باشد خواهد مرد بقیه همه شعرند وافسانه .
    دیگر چیزی نمانده که با ان دلخوش باشی یک زندانی ابدی درکنج خانه  دیگر میلی نداری حسرتی نداری امیدی نداری  حتی به درختان که منیگرم درنظرم انسانهای مرده ای هستند که بیهوده ریشه کرده تلاش میکنند تا زنده بمانند.
    یک سو بیماری / یکسو انفجار / یکسو بیداد وبی تفاوتی / یکسو قتلهای بی صدا وبا صدا کجای این زندگی شیرین است تا ما تکه ای آنرا در جیب خود پنهان کنیم .
    امروز  زندگی در میان دستهای استخوانی وپوسیده مشتی عجوزه ویا اسکلتهای بیجان میباشد به همراه محافظین گردن کلفتشان ویا قانونهای نانوشته شان  چرا نام فلانی را بردی ! چرا گفتی سیاه یا سفید ؟ چرا نوشتی قرمز ؟  دنیای ادمخواران  وگوشتخواران ونوزادخواران ونوشیدن خون انهاست انسانی دیگر درمیان نمانده انسانها خیلی زود فنا شدند آنچه باقی مانده تنها حیواناتند بصورت انسان راه میروند اروح وشیاطیند .شبها درمعابد پنهانی خود جمع میشوند برای زندگان نقشه میکشند چگونه فردا غذای سیری را ببلعند .
    زمانی که به عقب بر میگردم پشتم از ترس میلرزد چگونه توانستم تحمل کنم وچه دستی کمک کرد تا فرارکنم ……امروزدر میان خانه ای کهنه اثاثیه کهنه و مردمی کهنه وبو گرفته درمیان فریادهای مستانه عربده ها و عصیانها باید راه بروم بی هدف  وبی امید  بی آنکه  آینده ای درانتظارم باشد نه من همه  با نگاهی به چهره های پژمرده وخسته فرزندانم میفهمم که انها هم چندان از زندگی راضی  نیستند نوعی بی تفاوتی وبی بند وباری بی احساسی همه را فرا رفته است مهم نیست با زیر شلواری درکوچه راه بروی یا بالباس ابیه هردو یکی است .
     با رفن  زیبایی از دنیا زشتی ها جای انرا گرفت ومن چقدر امروز دلم برای آن خانه کوچکم  قبل از ازدواجم تنگ شده چقدر خوشبخت بودم دوسئتانی داشتم  واینده ای وجوانی درپیش  نمیدانم ایا آن خانه هئوزهست ؟  طبقه اول  یک اپارتمان با سه اطاق یک راهرو یک حمام ویک ابگرمکن ویک آشپزخانه بزرگ که هیچگاه درآن غذا پخته نمیشد مگر میهمانی داشتیم  حوضی بشکل یک نعل زیبا یک باغچه کوچک وااطاقهای که هرصبح به آفتاب سلام میگففتند  و و…. همه چیز درآنجا بود صفا بود مهربانی بود اندیشه بود آینده بود امید بود همهرا چشم بسته به دست کسی سپردم که …….بود . تمام .
    پایان 
    ثریا ایرانمشن  09. 08.2020 میلادی / اسپانیا .
  • تو کیستی ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
    یک دلنوشته / روز شنبه !
    من کیستم ؟ هیچکس ! .وجود ندارم ! در هیج کجا نامم نیست نه درسرزمین خودم ونه درهیچ کجای دنیا ( من ) دیگر وجود ندارد منی که درمن هست پنهان است برای خودم وشبهایم وگاهی از رورهایم .!
      اماآ ن منی که دیگران میبنید  نامش چیز دیگری است  آن من نیستم .
    نه من! هیجکس خودش نیست  امروز  شخصیت آدمهارا  آن دیگران مد تعیین میکنند  باید یکی از آنها باشی ویکی از برند های  آنها وکیف وکفش  یکی از آنها حتما درون گنجه ات باشد  مهم نیست از کجا آورده ای  مهم این است که درکنار آنها   جلوه کنی وعکسی بگیری  مردم ترا بشناسند !  آنگاه همه بتوحرمت میگذارنذ اگر چه ” گ “را از”ب “تشخیص ندهی مهم نیست مهم آن لباسی  است که برتن تو نشسته  مارک وبرند فلانی ! است پس توا زخودشان هستی از گروه مافیا / دزدان  وداد وستدیان قاچاقچیان  خود فروشان وفاحشه خانه داران این شغل از همه مهمتر وپر درامد تراست پا اندازی کردن برای دیگران وسفره پهن کردن  خودش هنر است وترا بر سر صدر مینشانند .مهم نیست چقدر میدانی وچقدر خوانده ای مهم آن است که دم تو به کجا وصل اسست وچقدر داری …آنگاه دندانسازت  تا کمر جلویت خم میشود وبهترین موا د موجودرا دردهانت جا سازی میکند نه پلاستیک ! دکتر چشم تا کمر خم میشود ونمیگوید برو به شهر دیگری در هتل بمان تا دکتر دیگری را بفرستم ترا معاینه کند . دکتر قلب تا کمر خم میشود  ودرب را به رویت باز میکند ونمیپرسد  ترا چه کی به اینجا فرستا ده است وهمچنین این راه راست ومستقیم به بهشت ادامه دازد ! 
    برو بابا ! حقوق بگیر کارمندی ! ونه اینها این ادمها برای مردن خوب هستند از دستهایشان نباید کار بگیرند از مغزشان باید کاربگیرند اینها این کارمندان این کار گران تنها باید بمیرند ! بلی حکم مرگ انها صادر  شده است باید بمیرند !  مگر آنکه بلد باشند بدزدند  ودوباره بر گردند ا زنو لباسهای دوخت دست آن  از ما بهتران  را بپوشند این لباس است که برای تو تعیین شخصیت میکند  ومعرف تست نه باقی هنرها . باید بلد باشی خودت را خوئب بفروشی ا ین مهم است  دنیا همیشه همین بوده وهست وخواهد بود!.
    چندی پیش کیفی دردست خانمی تازه به دوران رسیده از نوع حاشیه نشینها ی جنوب شهر یک شهرستان  که حال به بالاها رفته دیدم ! آه چقدر ساده وشیک است ! بلی مثل تو سا ده است اما میدانی  قیمت آن چقدر است ؟!هزار یور و ؟؟! …../. چه عقب افتا ه ای ! خیر خانم !  قیمت  این کیف سیصد وهشتاد ونه هزار دلار است !!!!
    چرخی خوردم دوباره پرسیدم چند ؟  389 هزار دلار  ! برای یک کیف ؟ بلی //.ا زنوع مخصوص است چرم ان از یکنوع کروکودیل پرورشی  سفید رنگ است  وتنها در سال دو یا سه عدد از ان ببازار میاید  روسری هایش هم نزدیگ به چهار صد هزار دلار است !!!!!!
    سپس ادامه دااد  بین خودمان بماند من انرا دست دوم خریده ام از یک مغازه دست دوم فروشی درلندن که  مارکهای معروف دست دوم را میفروشد !!میخواهی آدرس انرا بتو میدهم  !!!  چند ! هزار پوند ؟ .
    بعد هم نگاهی تحقیر امیز به سرو وضع من انداخت وگفت ” 
    جان به جانت بکنند همان که بودی هستی ! 
    بلی ! همیشه خودم بوده ام وهمیشه همان خواهم بود کسی نمیتواند مرا مجبور کند که چی بپپوشم وچی بخورم من صاحب اختیار خودم هستم تاز مانی که قدرت دارم اگر روزی دیدم ارباب برایم پیدا شده آنروز زنجیر هارا پاره میکنم  ومیروم من برده وبنده کسی نخواهم بود شاید برای تو مهم نباشد  اما برای من گم کردن خودم مهم است .
    ———————————
    یاد م آمد اولین بار سازنده این کیف برای مرحوم پرنسسی که برای همه شناخته شده است آنرا ساخت ودرفیلمی به نمایش گذاشت  از آن پس تنها برای او میساخت بقیه حق نداشتند   یعنی بیشتر از دو یا سه عدد درست نمیکرد  حال ان مرحوم مرده صد ها هزار پرنسس بر جایش نشسته اند بی انکه مالک جایی یا چیزی باشند  تنها میدانند کجا بروند وبا چه کسی راه بروند تا اجتماع نوین  جهانی آنهارا بپذیرید بعنوان یک عضو نه یک انسان . باقی بماند . پایان 
     ثریا ایرانمنش  / 08/08/ ئ2020 میلادی / اسپانیا !
  • آسوده بخواب مادر!

     آسوده بخواب مادر که فرزندت همیشه بیدار است!

    آن نفرین بزرگ تو  بخاطر دختر بودنم همچنان دامن مرا گفته همان آتش سرخی که برایم ارزو کردی. 
    آسوده بخواب مادر که بجرم زن بودنم دچار عذاب روحی تو بودم. گوش به نصایح تو ندادم و در سن ده سالگی به عقد پیر مردی درنیامدم.

    آسوده بخواب مادر که دخترت همه شب بیدار است… 
    بخاطر دختر بودنم همسر جوانت ترا رها کرد. بخاطر دختر بودنم رنجها کشیدم و اگر آن دایهٔ مهربانم نبود من نیز مانند بقیه امروز درون گوری ناشناس خفته بودم.
    آسوده بخواب مادر که دخترت بیدار است. همه شب بیدار است و با افتخار میگوید من برنده شدم  اگر چه خورد شدم اما زنده ماندم و زنده خواهم ماند ومردان بسیاری را ساختم وخواهم ساخت. 
    به درستی نمیدانم درکجا خفته ای. برایم هم مهم نیست. سالهاست که دیگر ترا نمیشناسم. از همان اولین خیانت تو بخودم دیگر با تو رابطه ای نداشتم. 

    ترا تحمل کردم همچنانکه تو مرا تحمل کردی. چاره ای نبود، مانند یک بند ناف بهم گره خورده بودیم و از هم  جدا هر کدام در دنیای خود سیر میکردیم، تو به زیباییت و خانواده ات مینازیدی و من بخودم.
    راستی مادر آخرین باری که ما بوسه از یکیگر گرفتیم چه زمانی بود؟

    تو در زمان خوبی زیستی و زمان خوبی هم از دنیا رفتی. اما زمان من دگرگون است ویران و خود آواره سر زمیننهای بیگانه.

    نیمه شب است و من هر نیمه شب بیدارم، یعنی تمام شب بیدارم در عوض روزهارا میخوابم. کاری نیست انجام دهم، کسی نیست تا باو بگفتگو بنشینم  ،جایی نیست تا بروم. دریک زندان خانگی با چند اسباب بازی که گاهی آنهارا نیز از دست من میگیرند.
    با چند کتاب اوراق شده و قدیم به دوردستها سفر میکنم وبه درون داستانهایی میروم که درنوجوانی میخواندم و خودم را در نقش قهرمان داستان میدیدم.

    گاهی ژاندارک دختر اورلئان میشدم. گاهی کوزت میشدم. گاهی نفرتی تی میشدم و زمانی ملکهٔ هزار و یک شب و در دل مصر در کنار رود نیل درکنار مارک انتونی خودم کلئوپاترا بودم. همه رویا بودند و من با رویاها زنده بودم. اگر به زندگی واقعی بر میگشتم تنها کاری که میکردم خودکشی بود.

    سالها بعد کتابی خواندم، زنی مانند ترا درون آن کتاب یافتم و نقش خود مرا نیز یافتم اما من حاضر نبودم آن نقش را بازی کنم. نقش بهتری را بازی کردم، نقش یک مادر خوب و فداکار! بی آنکه منتی بر سر دخترانم بگذارم و یا مردان را برنجانم درکنارشان راه رفتم سایه وار و هنوز هم راه میروم. تکیه گاه آنها شدم،  یک دیوار سیمانی و محکم ساخته از اهن و فولاد که انها بتوانند به آن تکیه دهند. من به یک دیوار گلی  تکیه داد بودم که با یک نم باران ویران شد.

    آسوده بخواب مادر! دخترت هرشب بیدار است. در کنار همان آتش سرخ .چقدر درهنگام درد بیاد تست!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا
    07/08/2020 
  • روز مرگی

    ثریا ارانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا 

    نخیر! دیگر هیچ احتیاری از خود نداریم, افکارمان را نیز باید استفراغ کنیم ! تمام شب دراین رؤیا بودم  مرتب زمزمه ای در مغزم میچرخید! مردم بیرحم تر شده اند! مردم بی تفاوت تر شده اند ! مردم دیگر مردم نیستند از ادمی بیرون شده اند مردم به نقص عضو تو میخندد / مردم بر ناتوانی تو میخندد / مردم از افتادن تو لذت میبرند / کدام مردم؟! مردمی مرد و تمام شد. هرجه هست جنازهٔ های رویهم انباشته و بگرفته. هرچه هست انفجارها در زیر  پایت. هر چه هست بیماری ها و دست آخر در زندان و حبس خانگی و با کونه آرنج با یکدیگر تماس گرفتن. بوسه ها تمام شدند، آغوشنها نابود شدند.  هر چه بود تمام شد و ما رسیدیم به پایان دنیا، دنیای که چه خوب وچه بد برایمان خاطراتی داشت حال خاطرات نیر کم کم محو میشوند و می‌میرند. تنها چیزی که در رؤیاها وذهن تو جای میگیرد آدمهای آویران بر طناب دار . همین نه بیشتر  بیگناه یا گناهکار فرقی ندارد، نمایش باید ادامه داشته باشد.

    امروز صفحه ای دیدم ازهمان جناب امیدوار بنام انگلهای تصویری! عجب تشبیه خوبی کرده بود دیگر حالم داشت بهم میخورد کار و زندگی همه شده: نشستن پشت کامپوتر و دوربینها و چرند گویی. همه سیاستمدارند. همه گفتارشان گویاست.  همه صاحب نظرند و همه بزرگانند!!!

    و ما مرغان کور جنگل همچنان گوش به صداهای ناهنجار آنها میدهیم.

    بیاد همسرانم افتادم، هر دو بچه ننه گریان و آویزان به دامن ننه هایشان. چگونه زندگی مرا و جوانی مرا از من گرفتند .

    بیاد دوستانی بودم در لباس دوستی که سخت میل داشتند مرا عریان کنند و بر عریانی من بخندند. حال آنها روی کار آمده بودند و دوران ما تمام شده بود.

    اولین ضربهٔ زندگی را از مادر خوردم که مرا به بیمارستان کشاند و سالها ازخودم بیخبر بودم . او آهسته و بی کلامی راه میرفت گویی من وجود ندارم!

    من سوختم، امروز آنچه بر هیکل من نشسته تنها یک پوستهٔ سوخته لبریز از تاولهای روزگار است. امروز نمیتوانم در برابر اینهمه خشونت دنیا حرفی بزنم چرا که هر روز دنیا وحشتناکتر میشود و هر روز ما بیشتر خود را در پستوی اطاقمان پنهان میکنیم و از یکدیگر  بیخبریم .مگر من چقدر فرصت دارم ؟

    حال دیگر نه زیبایی خورشید ما را اغوا میکند و نه ستارگان روی پهنهٔ آسمان.  خورشید تنها داغیش را بما تزریق میکند و ما در پشت درهای بسته پرده های کشیده زیر باد کولر خود را زنده نگاه میداریم  واز لابلای  پرده ها به زندگی می‌نگریم.  هیچ دستی دیگر برای مهربانی بسوی لانهٔ ما نخواهد آمد مگر برای کشتن.

    دیگرنمیتوانم بنویسم و یا بگویم. این دست دست گرم تو بود که پشت مرا نوازش کرد؟ نه  هرچه بود  شلاقهای های سیمی بودند و هنوز جایشان میسوزد .

    همهٔ انسانها مرده اند. ما برای مردگان اشک میریزیم. مردگان رویصحنه ها برایمان آواز میخوانند و مردگانند که دردل های مرده ما خاطرات را زنده میکنند .پایان

    امروز شکل و شمایل وبلاگ من تغییر کرده و برایم غریبه است. از عکسهایم نیز خبری نیست.  گویا شبها دستی درون لانهٔ من میخزد و همه چیز را زیر و روی می‌کند.  یک دست ناشناس وبیگانه و ….دزد. 

    ثریا ایرانمنش / 06/08/2-2- میلادی / اسپانیا 
  • امردادا ماه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————
    شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟
    شور وشیدایی  انبوه هزارانت کو ؟
    میخزد در هر برگ تو خوناب خزان 
    نکهت  صبحدم  وبوی بارانت کو ؟
    در گودکی شا روان یمنی شریف اشعاری را در کتابهای درسی گذاشته بود بدین سان :
    فریدون مهربان است  – عزیز کودکا ن است 
     به نرمی میزند حرف – چقدر خوش زبان است 
    ماه وحشتناکی ی است هرچند ماه نامیرا وهمیشه زنده نام گرفته اما همه مردان بزرگ ما دراین ماه از دنیا رفتند ومشروطیت نیز دراین ماه شکل گفت که امروز به مشروعیت تبدیل شد .
    این روزها معلوم نیست چه روزی روی قصابی کردن وسلاخی کردن مرد بزرگ اواز وهنر مند بزرگ و بی رقیب ما فریدون  فرخزاد  خوش  زبان ما است  برای آن نمیدانیم چه روز ی که چند روز از مرگ دلخراش او گذشته بود وگندیدن پیکرش زیر داغی اجاق برقی اشپزخانه تقریبا اورا پخته بود .
    چقدر باید دل سخت وحیوان ووحشی باشیم وجقدر بایدکینه دردلهایمان پینه بسته باشد تا باین وضع فجیع انسانی را  تکه تکه کنیم !؟ حماقت ؟ استبداد؟ حتی گوسفندی را نیز یک گرگ بدینسان پاره نمیکرد که انسانی کمر به قتل دیگری  بست یا حیواناتی کمر به قتل فریدون بستند .
    فریدون اما زنده ماند خمینی اما گور به گور ونفرین میلونها ادم ولعنت هایشان درپشت سرش ادامه دارد تا ابد .
    ماه بدی است بیشتر بد که تولد من نیز دراین ماه است من ونوه ام هردو دریک روز به دنیا امده ایم !!! سرنوشت هردو ی ما به مبارزه با زنده ماندن گره خورده است .
    زنده برای چی ؟ برای دوست داشتن  انسانها وعشق به پاکی عشق به نجابت  اینها امروز دیگر خریداری ندارند بازار بزرگ چین همه چیز  ها رازیر لوله های مخوف خوردکننده اش بلیعد وخورد کرد .
    دیگر  کسی اوای بلبلان را نمیشنود هرچه  هست فریاد اتومبیل های شوینده وکشنده است  وفردا این رباط  ها هستند که درب هارا میشکنند  وارد  خانه ها میشوند  ومیکشند ومیروند رباط هایی که از راه دور کنترل میشوند  .ودیگر عتشق آوازی ندارد /
    فریدون زاده شد او نمرد اگر چه درزمان زنده بودنش اورا به هزاران طعنه بد نام کردند اما امروز کار بجایی رسیده که خودی هایشان نیز بر مرگ او نوحه سرایی میکنند .
    او هما ن مسیح زمان بود که صلیب خودرا بردوش کشید وتا شهر بن رفت تا درانجا بمیرد .
     همه ما صلیب خودرا بر شانه  هایمان داریم .
    می خیزد  در  رگ هر برگ  تو خوناب  خزان 
    نکهت  صحبدم  وبو ی بهارانت کو 
    کوی وبازار تو  میدان  سپاه دشمن 
    شیهه اسب و  های هوی  سوارنت کو ؟
    امروز حتی از مرگ او از جسد او نیز میترسند همانند  همان کس که  فریاد انا الحق را زد واسرار هویدا میکرد وبر سر دار شد امروز از بردن نام او نیز میترسند .
     روان همه رفتگان دراین ماه شوم شاد وخرم باد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  پنجم آگوست 2020 میلادی / اسپانیا 
    اشعار : شفیعی کد کنی 
  • بانو فرح پهلوی " دیبا"

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————–
    روز گذشته بر نامه ای را دیدم که درتمام مدت اشک ریختم وآنجا بود که بانو فرح به شهامت ودلیری وپایداری شما  صد آفرین گفتم باآنکه با بعضی از کارهایتان موافق نبو ده ونیستم اما ازاین که  با اینهمه شهامت وفدا کاری شاهنشاه محبوب مارا تا آخرین دقیقه همراهی کرده واورا تنها نگذاشتید با همه خطرهایی که شمارا تهدید میکرد از شما سپاسگذاریم از طرف خودم وملتی که قدر شناس اعلحضرت هماویون شاهنشاه ایران است .
    تمام شب دراین فکر بودم درآن جزیزه ترسناک چه کسانی  همراهد شما بودند پسر خاله خیانتکارتا ن یا اردشیر خیانتکار ویا بقیه که کم کم راهشانرا عوض کر دند  باید از شادروان انور سادات وپرزیدنت نیکسون نهایت سپاس را داشته باشیم که دران بحران وحشتناک شاه مارا تنها نگذاشتند . 
    لذا بدینوسیله با سپاس تمام از شما پوزش خواسته مرا برای بعضی از گفته هایم نیز نادیده انگاشته عشقی که به شاه  ووطنم داشتم مانع از آن  بود که به بقیه چیزها بیاندیشم .
    شب گذشته دریک کلیپ مردی که تا بحال اورا ندیده ویکبار تنها صدای اورا از رادیو  شنیده ام ومقیم  امریکا  ( حال راست یا دروغ ) عکس شش نفر خاین را گذاشته بود در کنار صفحه اش وانهارا تهدید به مرگ میکرد  این شش نفر مورد نفرت من نیز هستند روزی  به یکی دو تای ائها کمی امیدوار بودم اما دیدم همه برای همان یک لوله تریاک وآن ذره گرد سفید است که خودرا مانند میمون بالا پایین میاندازند ! هادی خرسندی که از ازل واول از زمانیکه دریتیم خانه بود با شاه مخالف وقربانی مصدق است / حسینی نامی که خوشبختانه اورانه دید ونه میدانم کیست بنام ری استارت / بهرام مشیری که خود بخوبی میدانیم نوکر دست به سینه اربابان و درگاه رهبری است / امیر عباس فخر آور که من روزی اورا  یک مبارز واقعی میپنداشتم وبا شادران مسعود صدر مرتب درتماس بودم که ازاو حمایت کنند تا او به بوضیفه  میهنی خود عمل /کند  کاشف بعمل آمد که عضو ارشد اطلاعات وامنیت ایران است / ان مردک منفول  منفور امید نادان ناشریف تکلیفش برای همه روشن است  وآن کرد که تجزیه طلب درلباس خبرنگار مستقل مشغول کار است ! بهر روی این شش نفرا آن مرد ناشناس که چهره اش را نمیدیدم داشت تهدید میکئد .
    ا.ما داستان شما دران جزیره وحشتناک درمیان آن قاتلین بیرحم وان قاچاقچیان  در کنار قطب زاده   حرام زاده داشت سر شاهنشاه وشما با گروگانها با ان پیر خرفت احمق جیمی کارتر دهاتی چانه میزد وخدا ی مهربان   چه لطف بزرگی کرد که طیاره شما زود برخاست وشمارا به مصر وبه دست ان انسان بزرگوار وشریف انور سادات فرستاد .مرحبا حرحبا انور سادات مرحبا !

    اینهارا نوشتم تا بگویم حکو.مت کردن بر این ملت چند چهره وچند پاره کار درستی نیست واینها معنای وطن وطن پرستی را نمیدانند جیست  وطن انهادرون جیبشان ودرحساب بانکیشان ودرمیان لنگ و
    پاچه فواحش روز است وبس این فاحشه ها میتوانند مرد باشند ومیتوانند زن باشند .
    من شخصا هیچ رایی به رفن والاحضرت رضا پهلوی بعنوان رهبر ایران نمیدهم جان او برای ما بیشتر ارزش دارد تا کار او  دو گل سر سبد رابردند تا ندایی باشد وامید ندارم که جان ایشان  درخطر   نباشد . رها کنید سلسه را رها کنید مگر پس از انقلاب  بزرگ فرانسه  بوربورنها توانستند  کاری بکنند آخرین انها امروز از ترس  میل  به فرار دارد  ً.
     من باتمامی وجودم  از شما بخاطر حمایت وهمراهی با شاهنشاه بزرگمان قدر دانی کرده وامید آنرا دارم که دیگر میلی به ر فتن به آن سر زمین را نداشته باشید  من همهرا بیازمودم خیلی چیزها دیدم امروز در گوشه سینه ام زخمی عمیق نشسته که نمیتوانم مرهمی برای آن بیابم واین زخم اکثرا شبها دهان باز میکند وروح مرا دچار درد وافسردگی میکند  من درمیان این ملت بزرگ شدم همه  شب وروزم به مبارزه گذشت مانند پشه دور گوشم وزووز میکردند همه دروغگو همه ریا کار وهمه خبر چین وهمه خود فروش .ملتی دور وچند رو حتی ایمانشان نیز دروغین است .
    در طی سالهایی که کار میکردم شاید بدون اغراق چهار یا پنج نفر انسان شریف را در کنارم دیدم که روسای من بودند یادشان وروحشان گرامی  بقیه مرتب مانند یک سگ دله به دنبالم له له میزدند  خیلی درد کشیدم خیلی زیادتر ازحد تنها یک نور امید دردلم بود وهمان نور به کمکم امد وتا امروزمرا زنده نگاه  داشت .
    آن نور دیگر نیست برای ابد خاموش شد اما یا دش گرامیست وافتخارش برایمان باقی است .
    برای پر نویسی پوزش میخواهم  جانتان سلامت اما ازمن هموطن بشنوید دور حکومت ورفتن به ایرانرا خط بکشید بگذارید هر که را دلشان خواست  یاری کنند  ملتی که شاه بزرگ وخدمتگذار خودرا بکشد ودر خون اووضوبگیرد ودرپشت یک احمق بیسواد به نماز بایستد لیاقت بیشتری ندارد اینها هنوز فرق ملیت با ادیانرا نمیدانند چیست  همهرا درون یک کاسه ریخته وسر کشیده اند بزرگترینشان همان دوست شما ان لاشه متعفن احمد شاملو  بود که با پول شما به مداوا پرداخت وامروز گفته ها واشعار ش را باید بخوانید  یا ان شاعر شهیر سایه  وآن دیگر ی که امروز درخاک خفته است  همه مجیز رهبر روز را میگویند  فردا دیگری را میابند !!!مامور دوجانبه ! بماند بقیه دردلم میماند و…….. 
    با سپاس وعمر طولانی برای خانواده  وعزیزانتان ….. یک دوست / ثریا / ایرانمنش / اسپانیا 
    درتاریخ 05/08/ 2020 میلادی برابر با 14 امرداد ماه 1399  خورشیدی و2579شاهنشاهی  وروز مشروطیت . !
  • ما انگلیسیها!!!!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ×
    ———————————-
    به جبر خاطر ما کوش کاین کلاه نمد 
    بسا شکست که بر افسر شاهی آورد !
    با موها وزوزی وباد کرده اش که هران خیال میکردی چندتا پرنده از میان انها بر خواهند خاست مرتب  این  تکیه کلامش بود ما انگلیسها ما انگلیسها !!! اهل یکی از دهات کردستان بود ومادر بزرگ پدریش کنیز وسیاه پوست واین رنگ  واین موههارا به نوه ها نیز داده بود  که گاهی  بچه هایش گریه کنان بخانه میامدند که درمدرسه بما میگویند{نیگر }  یعنی سیاه ! اما مرتب تکرار میکرد  ما انگلیسیها مالیات میدهبم ما انگلیسها سر ساعت ووقت معین  داریم باید قبلا ازما وقت بگیرید ! چکاره بود ؟ اهان پدرش نوکراصلی انگلیسهیا وچهار شغل بزرگ درایران داشت ( البته ظاهرا پنهانی یک فاحشه خانه بزرگ اشرافی را ینز اداره میکرد )  برادارنش نیز به همین نحو پیرو پدر بودند یکی از برادرانش هم پس از انقلاب فورا خودرا داخل سپاه انداخت با لباسهای کهنه سربازی پدرش وتفنگ شکاری خودش وجلوی خانه خودشان پاس میداد!/
    این موجود که امروز درباره اش میل دارم بنویسم سالها درانگلستان دریک مدرسه زبان یاد گرفته .وهمانجا به سایر شاگردان خارجی درس میداد همین ! نه بیشتر شوهری کرده بود برای 
    گرفتن اقامت  دایم همسرش نیز دریک داروخانه شاگرد بود !اما دزدیهای پدرر وبرادران بحساب واریز شد به حسا ب او او هم شروع به خرید مستغلات کرد !بخاطر پدرش پلیس محلی اورا استخدام کرده بود وهفته ای پانزده پوند باو میدادند برای آنکه بقیه را  مواظب باشد  یکی دیگر هم اهل شمال بود او هم بخاطر پدرش وسوابق درخشان  او همکا رهمین خانم بود درنقش مترجم / درنقش راهنما کسانی که زبان بلد نبودند ویا پیدا  کردن مدرسه برای خارجیانی که ناگهان پس از انقلاب راهی سرزمین 
    پدری واجدادی خویش انگلستان شدند !!! 
    حالم رااین زن بهم میزد اما چاره نداشتیم هم همسابه بودیم هنم فامیل !!! خوشبختانه نه فامیل من  فامیل من همه دهاتی از سر زمینشان پایشانرا بیرون نمیگذاشتند  آنچنان دلبستگی به خاک واقوام خود داشتند که خبراز بیرون نداشتند  .
    بهر روی این خانم وبستگانشان که مادرشان سواد خواندن ونوشتن  هم نداشت با قدرت پدر وپولهای باد آورده برای خود شهر را خریده بودند نوکرانی داشتند چاپلوسانی که مجیز انهارا میگفتند  ……
    حساب من با همه جدا بود  نه در دوره هایشان میرفتم ونه کاری به کارشان داشتم از همه مهمتر چند اشنا نیز که روزگاری  درخدمت حزب توده بودند نیز به نوکری آین خانواده پیوستند  نوکر ما نوکری داشت نوکر او چاکری داشت ! بیشتر آنهایی که درخدمت _ ما (انگللیسها ) بودند یا اهل شمال بو دند ویا اهل کردستان ! خوب خریده میشدند راحت / مانند ا بخوردن  خائه داشتند پول داشتند  حسا ب بانگی داشتند از همه مهمتر پاسپورت انگلیسی داشتند این خی……..لی مهم بود ! حال تو دماغت را گرفتی بالا وبروکتاب اشعار فلان  شاعررا باز کن بخوان وگریه کن خاک بر سرت آدم بشو نیستی هنوز هم نشد ی با این سن وسال ؟ باز همان گلی که بودی هستی ونشدی ما انگلیسیها ! خوب خاک بر سر  توهم میرفتی به آنهامیکفتی ما هم چاکریم  میرویم ایرانیانرا  لو میدهیم از حسا ب وکتاب آنها سر در میاوریم  از مبلغ بانکی انها وبشما هر هفته خبر میدهیم پانزذه  پوند بد نبود هفته ای !!!! بعد هم میرفتی خودت پاسپورتت را میگرفتی  تا بعنوان گاردین بچه ها !!! نام ترا دردفترشان ثبت نکنند ! اوف همیشه همان احمقی که بودی هستی / خوب حالا یک اسپانیولی شدم  چکار میتوانم بکنم ؟ کنج خانه بنشینم وبرای شما از دوردستها فلسفه ها بگویم وبنویسم که حال روز ما ایرانیان اگر این است  برای آن است که راحت خودرا میفروشیم مهم نیست خریدار  کیست وکجایی است  درغیر اینصورت چهل سال اسیر نبودیم  وچهل سال خاک خوبمان به یغما نمیرفت  ما خود فروشیم فروشندگان خوبی هستیم اما خرید ار نیم !!! ما انگلیسها الان درجنوب فرانسه برای خودش یک قصر خریده حتما پاسپورت کمون اروپارا هم دارد  
    وهمسرش نمیدانم زنده است یا نه وایا هنوز به سیلینگ !!!! میروند؟!تمام 
    گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن 
    شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود 
    .تم…..ام .
    ثریا ایرانمنش / 04/08/2020 میلادی /اسپانیا
  • راز بقای ما

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ” 
    ریگی از روی زمین برداریم  –
    ووزن بودنرا احساس کنیم ! …….” سهراب سپهری ” 
    درآن روزگاران  خوب وروزگارانی که هنوز اجازه داشتیم زندگی کنیم /
    و پوزه بند بر دهانمان نبسته مانند سگ مارا دور جهان نمیگرداندند !  در روز نامه  آگهی را میخواندیم که ” مثلا در فلان تالار روز فلان سخن رانی فلان استاد درباره  فلانچیز است ! ودر زیر آن اضافه میکرد که ”  ورود برا ی همه  ازاد است ” !
    اما  مثلا اگر ئنه من میل  داشت فلان استادرا ببیند  از ورود او به سالن جلو گیری میکر دند ! آیا دعوت شده اید ؟ بلیط دارید ؟ معلم هستید ؟ ویا از اعضا ء  معلوم است که ننه ما تنها بخاطر آن شخص میل  داشت به آن تالار برود وبه روضه او گوش دهد واحیانا بخا طرمصائبی که بر سرش آمده چند قطره اشک هم بریزد  اما عضو هیچ گروه ودسته ای نبود  پس چگونه زیر آگهی مینویسید ورود برای  همه آزاد است ؟…. تنها محل های روضه خوانی  برای همه ازاد بود !!!!
    امروز هم در فضای مجازی هر کسی منبری دارد  با قدرت جناب یوتیوپ فعال  وماهواره ها البته کمک آن جعبه جادویی که نامش کامپیوتر است  اما ورود برای همه ازاد نیست حتی یک خط را نمی توانی بدون  فشار آن دکمه لعنتی عضو شدن وبه به گفتن یعنی لایک دادن  نه بشنوی ونه ببینی  حال هرکس میخواهد باشد درهر موردی  هم که میخواهد سخن بپراکند !  خبر یکی است وتو آنرا صبح زود در اخبار یا شنیده ویا خوانده ای  اما رفقا واخیرا بانوان نیز آن اخبارا را به آرایشگاه میبرند کمی بزکش میکنند وسپس با اهن وتلمپ پشت میزهای گنده شان مینشینند ویا می ایستند ویا دراطاقکی برایت آنرا تفسیر میکنند ازان قصه حسین کرد را میسازند ویا تاریخ را ورق میزنند همه نوشته ها وگفته هارا دوباره برایت تکرار میکنند !.
    خوب بنا براین من بیچاره  بدبخت فلک زده که نه کیبل دارم ونه عضو هیچ یک از این  گروه ودسته هستم تنها عکسهایشانرا میبنیم ویا گاهی آن خبر نگار ” آزاد” !!!! برایمان خبرهای خوبی میاورد وما غرق شعف  وذوق میشویم !  
    یا کاسه گدایی را به دست گرفته وطلب سکه مینمایند بعضی ها ازجاهای  خوب خوب تغذیه میشوند تا همان افسانه حسن کرده را برایمان  شیرین تر وجذابتر بگویندوما درخواب خوشی فرو میرویم بیدار که میشویم میبینم باطریمان یعنی باطری دستگاهمان تما م شده !!!!!
    چهل ویک سال این زندگی ما بوده است اول با رادیو شروع شد وبا این آخرین تکنو لوژی به پایان رسید و.آن قاتل هچنان تکیه بر صندلی طلایی داده وان فسیلها همچنان مشغول نوشیدن خون جوانانند تا زنده بمانند .
    دلم برای والاحضرت ولایتعهدی مادام العمر میسوزد من اگر جای او بودم همه چیز را رها میکردم میرفتم به دنبال کسب وکار بهتری حکومت کردن بر این ملت هیچ افتخاری ندارد  هیج !بیاد شاد روان نادر نادر پور افتادم  که روزی سیمین بهبهانی مرحوم رفته بود تا اورا دعوت کند که به ایران  برگرددودرمیا ن ملت خود  به زندگیش ادامه دهد وجوابی را که مرحوم نادر پور به بانو سیمین داد برایم بسیارجالب وکلامی ابدی شد او ( ملا ) را دوست نداشت اگر چه فصیح المبلغ  خداوند  بوده باشد او میدانست که زیر پرده چه ها میگذرد اما این ملت هنوز هم دست به دعایند واز همه جالبتر 
    گروهی از ارامنه را دیدم که برای شهید کربلا عزا داری میکردند !!!!!خوب از این قوم نباید بیش از این انتظار داشت  اگر قوم سالمی بودند  دولت عثمانی  دسته دسته از آنهارا به دریا نمیریخت  وخودشان آواره دنیا نمیشدند حال هم که کشوری یافته اند باز سرشان توی کاسه گدایی این وآن است  ملتی بیچشم ورو ومکار ودورو من   درمیان آنها زندگی کرده ام وخوب آنهارا میشناسم وخیانتهای آنهار ا وبردن جوانان مارا سوی احزاب سرخ وسیاه ……بلی ملت شریفی هستند !
    هوا نا جوانمردانه داغ است چهل درجه وصبح الان سی وشش درجه ومن بانوشیدن قهوه ودرهای بسته دارم خفه میشوم اما باید….بنویسم .
    روز گذشته خبری داشتیم منوط بر اینکه از تاریخ شروع نوشتنم که حدود چهارده سال میگذرد میل دارند نوشته هایم را نبدیل به کتابی کرده وبفروش برسانند ! البته دزدان وکپی گران خوب تا بحالل استفاده کرده اند اما خوب مچشان باز خواهد شد . کلی خوشحال شدم  هر روز صبح مانند یک شاگرد مدرسه خوب ووظیفه شناس  پشت این دستگاههای کوچک و بزرگ وگرد ودراز نشستم ونوشتم مدتها مجانی برای دیگران نوشتم من نوشتم انها فروختند !  حال با گفتگو کردن بایک فرد علم وعالم قرار شد همه را جمع وجور کرده تبدیل به کتاب کنند  لابد نام کتاب  میشود”رفیق ثریا “!!!!!.
    میرسد دست به سقف ملکوت 
    دیده ام که سهره بهتر میخواند 
    گاه زخمی را که به 
    پا داشته  ام 
     زیروبم های زمین را بمن آموخته است 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 03/08/2020 میلادی / اسپانیا 
  • گفته بودی …

    ” ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    گفته بودی به سرت آیم اگر جان بدهی 
     خط تو – نامه تو – پیک تو پیغام تو کو؟
    روزی بود وروزگاری  یعنی یکی بود یکی نبود  غیر از خد ا خیلی ها بودند که داشتند خدارا میافریدند وخدا د رتنهایی خود درگوشه ای چمبک زده وبا خود میانیشید که ” چرا تنها حیوانات را خلق نکردم ؟ وچرا تکامل را بنیاد گذاشتم تا بعضی حیوانات به شکل انسان دربیایند  من این گناه  کرده را بر خود نمیبخشم ورفت درگونه ای خوابید  ودنیارا داد به دست دنیا پرستان .
    دنیا در میان آتش وخون میجوشید  وخورشید صبحگاهی  دیگر از ترس در پشت قله های سنگی پنهان شده بود  که مباد ا این دنیا پرستان ناموس وباکره گی اورا هم بفروشند .
    قله البرز پیر شده وداشت میگریست  دیگر نه درخشندگی داشت ونه خنده های همیشگی را و دیگر  بی آنکه  کهنسالی  خود نشان دهد در پشت ابری سیاه پنهان شد  وچشمان خودرا به شب دوخت . 
    خداوند   چشمانش را بسکه به خورشید دوخته بود  سوخته بودند  واز ان سوختگی وقطره های مذاب   شعله ها بر روی کره زمین نشست  دیگر اشک شب وبارانی نبود هرچه بود سیل مذاب بود .
    ما ؟  ما یعنی جمع کوچک ما  در سر زمین دیگری روی زمین دیگری داشتیم بجای عاشقان دیرین اواز میخواندیم .
    آ ه…..ای خردمندان !  تنها فرصتی اندک میان ما وشما مانده  میان مرگ وزندگی  ایا تقدیر ما چنین بود ؟  فریاد وحشت از لحظه به دنیا آمدن تا آخرین فریاد که به دست جلادان سرمان از تن جدا  میشود ؟  چون آنها به خون ما احتیاج دارند ؟ 
     دیگر هیچگاه نخندیدیم  ودیگر روی بهاران را ندیدیم ودیگر جشن بهاران برایمان به پایان رسید حتی ندانستیم که چگونه پیز شدیم  وخردسالان ما هنوز به دنیا نیامده پیر شدند .
    عقربکهای ساعت زمان تند تند پشت سر هم میدویدند  وما میان مرگ وزندگی دست و
    پا میزدیم  خدا هم  د رخواب  داشت خر وپف میکرد پر خسته بود .
    دیگر خرددمندی نبود تا فریاد مارا بشنود وتاریخ نیز گم شده بود  دیگر همه جهان یکی بود  تنها یکی بود به هرکجا میرفتی همه چیز یک شکل بود  شهرها  دیگر با هم فرقی نداشتند  کوهها مانند هم بعضی ها از بیم وترس سر درگریبان هم برده بودند چرا که دنیا پرستان با گلنک آتش زایی بسوی انها میرففتند درختان  همه  بر روی خاک افتاده بودند تبر زنان زمانه  همهرا از بیخ وبن زده بودند  گلهای های صحرایی زیر خاک پنهان شده بودند ودیگر در هیج باغچه ای گلی به عمل نیامد همه گلها مصنوعی وپلاستیکی بودند 
    پیر زنان هرروز با یک  اب پاش پلاستیکی به گلهای پلاستیک خود اب میدادند …….
    و… دران هنگام بود که من از خواب  خوش مستی بیدار شدم  ودیدم که دیگر  از بام خانه من  اینده ای هویدا نیست  ودر گوشه ایوان من که چند صندلی  خاک میخورد  غیر از کوره اتشین خورشید  چیزی دیده نمیشد حتی در یا هم پشت  ستونهای سیمانی گم شده بود .
     ومرغ شب روی درخت همسایه  در خلوت  وزیر ماه  داشت خنیاگری میکرد  و….بام اندیشه  وعشق من خاموش شده بود .
    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا 
     بر  ما اگر ببخمشی وقت است وقت یارا 
    چون رحمت تو افزون شود زعذر خواهی 
    هر چند بیگناهم / عذر آورم گناه را 
    نام شاعر یادم نیست !! 
    پایان 
     ثریا ایراتمنش . 02/08/2020 میلادی  . اسپانیا 
  • سفر درشب !

    خصوصی نویسی روز شنبه!
    ———————— 
    خلیی جالب است / خیلی دردناک است وخیلی خنده دار  شبها بیدارم مگر باخوردن قرص  امروز در این فکر بودم که حتما یک گناه بزرگ مرتکب شده ام  که باین روز افتادم اما به اطرافم  که منیگرم گناهکارانی را میبنیم که درناز ونعمت سلامتی  کامل بسر مبرند .
    در بیخوابیها به گذشته ها سفر میکنم 
    سر هرراهی  که میایستم  میگویم نه! این خیلی بد بود  بریم خط دوم  انجا ! نه ! این بد تر بود  سفر را ادامه میدهم تا میرسم بتو ! آهان ! این شیرین ترین دوران بود ! مسخره است !  نه؟  …. با این پیغام ویک  عکس  همین  همه ماجرای من تو همین بود ! مدتی رهایت کردم پر ذهنم را مشغول خود ساخته ورهایم نمیکردی  امروز هم سایه ترا دراطافم میبینم  هر صقحه ای را که میگشایم تو  رد میشوی همانند یک سایه . هم خوشحال میشوم هم میترسم .
    اوه ! نه ! اینجا چکار میکند ؟  اما درته دلم غوغایی برپاست  که بار دیگر گرفتمش .
    میخواهم بنویسم که در همه زندگی گذشته وحال من تنها یک نقش باز بود  بقیه همه سیاهی بود ورنج وآن نقش زیبا تو بودی  بنا براین باید دوباره بتو بیاندیشم  .
    چگونه شروع شد ؟  داشتم  از دست کسی فرار میکردم  تو رسیدی برایم پیامی فرستادی اما نه بنام خودت بنام خواهر کوچکت  …… دلم گرفت . کو ؟ کجاست ؟  باید اورا ببیابم  باید همانند خدا اورا دنبال کنم .اوباید به انچه که میخواهد برسد  جنگ من با همه شروع شد  برایم  هیچ چیز وهیچکس در این دنیا مهم نوبد  تنها دیدگانم را به راه تو دوخته بودم  ازاین دیوار وبه ان دیوار ..مهم نیست میل ندارم که اورا دربست دراختیار  بگیرم این یک کبوتر وحشی است رام شدنی نیست دست آموزنیست پرواز را دوست دارد   او مرتب درحا ل پرواز است  وبر سر هر دیواری مینشیند آوازی میخواند ودوباره به پرواز ادامه میدهد  میل دارد تبدیل به یک عقاب شود ….شاید هم شد کسی چه میداند ؟ .
    از پرواز هایت. ودویدن هایت  –  خسته میشدم ترا رها میکردم  ….آه الان کجست  چه غذایی دوست دارد ؟  کجا میرود  ؟ چه عطری میزند  چه بویی میدهد ؟  این شد زندگی من  همه گذشته هارا به دور ریختم وزندگی را ازتو شروع کردم دیگر هیچگاه سزی به  گذشته نزدم .از آ ب گذشته  ننوشیدم  ان آب گوارا وخنگی که روح مرا جلا میداد پرواز تو روی اسمانها بود .. 
    شب گذشته باز بیخواب بودم  میل ند اشتم به قرص خواب پناه ببرم …خو ب !….برویم برای خود یک اقسانه بیابم وبگویم … ا زنوه فاتح هرات ؟ً که همه فامیل به او  مینازیدند ؟ بی آنکه از تاریخ ننگین  وفروش آن  اگه باشند !! یک خود فروش ونو کر انگلستان . اوف نه این طایفه سواداشان درحد همان  نوشتن نامشان زیر قباله هاست  وخواند ن رومانهای جلد کاغذی  وشنیدن اوااز کوچه باغی خوانندگان پایین شهر . منهم آنها  را دوست داشتم اما نه برای همیشه .
    حال از اینکه نواده فاتح هرات  با انها وصلت کرده بسیار مفت خر بودند !!
    نه این قصه را رها کن برویم پاریس  اوه…..نه ! نه !  تنها زمانی آن شهررا دوست داشتم که با کو.دکان چهار ساله وپنج ساله ام رفتم ….هر جا که آن دیو در کنارم بود باید داستانرا سانسور میکردم متاسفانه همع جا حضور داشت یا مریی یا نامریی . 
    خوب است که سری   به دوران نامزدی بزنم …اوف نه  یک بازی بود برای قرار ازخانه  ساختن دو حلقه که نام ما درزیر ان حک شده بود وتاریخ نامزدی وشب نامزدی !!! اوف ….نه  برگریدم وبه سفر خود ا دامه دهیم  به کجا بروم ؟  اینجا ؟ نه آنجا / نه دوستان با کلاسم ؟! اوف ….نه ……مدرسه ؟  دفتر کارم !؟ اوه بد نبود زذ وخوردی بود اما دوستانه حل میشد ……..
     با زرسیدم بتو  بهترین داستان وشیرین ترین آنها  ….خوب از کجا شروع کنیم ؟  وچرا به پایان رسید ؟ نمیدانم .من خسته بودم بسکه دنبال تو از این بام به ان بام رفتم  دیگر خسته شدم وبا دیدن رفقایت  بیشتر خودمرا کنار کشیدم اینها کی هستند که او به دنبال خودش روان کرده است ؟ نه بهتر است باین داستان هم پایان دهم .
    دیگرافسانه شیرینی بجای نمانده تا شبها برای دلم بگویم وبا لبخندی شاد بخواب دلپذیری فرو روم .
    در زیر این بار گران 
    دیگر ان نیستم  که بودم 
    خالیست  از ان اتش  دیرین در وجودم 
    پیجیده  در چشم فضا –   دود کبودم 
     خفته است  در خاکستر  پیری / سر ودم 
    ا فسوس افسوس !
     دیگرنه ان هستم که بودم /
    نادر پور  از کتاب سرمه خورشید /
    پایان  
    ثریا ایرانمنش /اسپانیا / اول آگوست 2020 میلادی !
  • میهن پرست یا تو ده پرست !

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرجین / اسپانیا 
    ———————————
    زین آتش نهته که در سینه منست 
    خورشید شعله ایست که دراسمان گرفت 
    ————————————
    در مذهب ما خامی ونپختگی وحماقت نشان کفر است نه سایر اراجیف !  چند نفری مرا به چالش کشیده خیال مناظره ویا کوبیدن مرا دارند  من بی اعتنا وبدون پاسخگویی از کنار آنها میگذرم وتنها یک سئوال دارم  واگر جوابی درخور آن داشتند ومرا قانع کرد من همه گناهانرا خواهم پذرفت .
    موضوع وقتی داغ شد که نوشتم معرف  علیا مخدره آخرین ملکه ایران شخصی  از گروه چپی ها بود   ودست بیکی کردن  اینها با آن اردشیرجوان داستانها دارد که بماند بمامر بوط نیست تاریخدانان خود آنهارا خواهند شکافت .
    این خانواده همه متعلق به گروه چپ یعنی حزب توده بودند اما نام خودرا ایرانی ووطن پرست گذارده بودند ! دسته جمعی سفری به مسکو کرده  وحا ل برگشته توشه شهر مسکوی استالین زده  را برایمان به ارمغان آورده بودند وزنان ودخترانی که درنانواییها کار میکردند ویا در خیابانها بکار عمله گی مشغول بودند با پوست سفید وچشمان ابی وموهای بور آنها  این مردان وطن پرست !!! را سخت آزرده کرده بود که چرا مثلا ما باید درناز ونعمت باشیم آنها در حال زحمت !!! همه تحصیل کرده دانشگاه  دیده وغیره سفرنامه ها به چاپ رسید که من یکی از آـنهارا دارم با عکس وشخصیات همه اقایان سفر کرده  که متاسفانه اش ولاش شده است .
    این وطن پرستان آز ان روسیه یخ بسته ومردم بد عنق وسر زمین ومردم فلک زده که حتی جرئت اظهار نظر نداشتند در غیر اینصورت جایشان د رزندانهای سیبریه  بود  – آنچنان با آب وتاب تعریف کرده بودند  که  دل آدمی پر میزد بسوی آن گلستان برود  اما بادیدن عکسها من ابدا میل نداشتم بسوی آن جهنم یخ زده بروم  این عالیجنابان  نامشان وطن پرست بود هنوز گلهای صحرایی ولاله های سر به زیر دشتهای سر زمین خودشانرا ندیده بودند اما چنان از یوگسلاوی  وشهرکهای  کمونیستی آن  با اب وتاب تعریف میکردند که انسان بهشت را د رنظر  میاورد . … موسیقی ایران به آنها دل اشوبه میداد اما راپسودی پنج ویا شماره 2  لیست انهارا به عالم دیگری سوق میدا د من عاشق  ترانه های ایرانی بودم وآنهارا با صدای بلند میخواندم  عاشق رهی معیری بودم عاشق ساز خرم وتجویدی بودم  عاشق پینوی مشیر همایون بودم …نه من بد حوری امل وعقب افتاده اما پررو بودم !!!” وچه خوب شد که من بیشتر این سر زمیننهارا دیدم “
    این چگونه وطن پرستی بود که شما همه سر زمینها جهانرا بر کشور خود ترجیح میدادید قبول دارم نواقص زیادی در آن سر زمین ما  بود از همه  مهمتر بیسوادی وبی شعوری اشخاص وگوش دادن به اراجیف ملاهای بیسواد شهر درروی منبر وروضه خوانس هفتگی ونذورات اینها همه ناشی از بیخردی بود !ونجس وپاکی وکردادن واینکه دختر نباید تا ازاو سئوالی  نپرسیده اند لب از لب باز کند !!! به همین دلیل من در نظر انها دختری پررو ودریده بودم ! چرا که حر ف میزدم اعتراض میکردم اظهار نظرم را صریع بیان میداشتم مانند ستارگان سینما لباس میپوشیدم  ایوای دنیارا بهم ریختم جنگ جهانی سوم شروع شد وآتش وسیل در سان فرانسیکو رخ داد همه بخاطر ان بود که بلوزها و لباسهای  من بدون آستین بودند ! من هنو زهم ازآ ستین بیزارم تمام بلوزها ولباسهایمرا از بیخ وبن آسین آنهارا بریده ام  اما با یقه پوشیده مشگلی ندارم (.بازاز مرحله پرت شدم ) ! این چه نوع وطن پرستی بود  که آن مردان شاهد مرگ وفرو افتاددن ستارگانی  در پیش پای خود بودند بی  هیج احساس و  بی اعتنا میگذشتند وچشمانشان بسوی غرب وروسیه بود ؟  بمن بگویید این وطن پرستی بود ؟  اگر آنهمه بارانی که در انگستان میبارید یک قطره آن درایران میبارید ایران بهشت روی زمین بود   اما فرزندان ما زیر دست مردان  دیوانه ای نظیر احمد شاملو  درس بگیرند والفاظ را پس وپیش کنند  شاملو تنها حسنی که داشت نان قیافه وصدای گرم خودرا میخورد مردی بسیار عیاش کثیف ومشروب خور قهاری بود  تا جایی که من صبح یک روز که درلندن بخانه دوستی رقتم جناب شاعرا  درون  وان خفته دیدم  از فرط مستی تمام شب دروان حمام خوابیده بود !!!!وبی ادب پر مدعا حتی .جواب سلام کسی را نمیداد سیگار او امان نمیداد که حرف بزند اینها  استادان زمان ما بودند  استادان اصلی را بگوشه ای رانده واین  زباله ها در میان جوانان بخصوص  خدایگان بودند وملکه جوان هم درمیان آنها میخرامید !
    بیچاره شاه با مادر زنش تخته نرد بازی میکرد ! بلی اینها  مردان  وطن پرست ما بودند وما خایین بالفطره که عاشق میهنمان بودیم امل وعقب افتاده واز دنیای آنها فرستگها به دور بودیم …….باقی بماند حال ملکه پیر هشتاد ساله دخترک کاکل بسر ا مانند  جغد دربغل کرفته وهمه جا عکس اورا تکرار میکند .واز ماست که بر ماست  . نه از دیگران .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش  . 31 ژولای 2020 میلادی / اسپانیا /