Category: General

  • یک روز ساده

    ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین ، 

     نه ، خبری نیست. غیر از سلامتی. خبرها را دیگران می‌دهند وما تماشاگر این آش. شلم  شوربا هستیم از این صبح به آن  شب  وحال تاز ه کشف شده که موجودات فرا زمینی از سیاره های دیگر دربین ما هستند  وما را آزار می‌دهند ومیل دارند که زمین را ضمیمه گالکسی خود بکنند ،برای ما زندانیان  ابدی فرقی ندارد. تنها چشمانمان آزار می‌بیند که ابنهمه زشتی وپلیدی را. جلوی خود داریم ، نه برای من هیچ فرقی ندارد کجا بروم وچگ‌ونه زندگی کنم .

    روزی باید رفت حال چه بهتر سفری هم به سیارات دیگر بکنیم  وبا زبان بین‌المللی. همان زبان  لالها کور ها  حرف بزنیم   عده ای دچار نوستالژی شدید شده اند لباسهای  سال‌های پنجاه را میپوشند خانه های شان. را مانند گذشته  دکور می‌کنند  عده ای سر به کوه وبیابان گذاشته اند  وعدذه ای معدود در جزایر خصوصی خود به آن کار دیگر مشغولند ….همه اینها بما مربوط نیست گویی در این دنیا نیستیم در حاشیه آهسته قدم بر میداریم مبادا پرمان به پر بزرگان واز ما بهترین بخورد و آنها را دچار رعشه ولرزش کند ، ما هم لال هستیم هم کور هم کر. شبیه همان سه میمون معروف واژه ها که گم شدند. کلمات میان لبهایمان  یخ میبنند  ‌ما در پناه  درخت پنهانیم  وکشنده خویش  تا. روزی مارا به میدان فرا بخوانند  دیگر نه دره  گل ‌لاله هست ‌نه می دآنیم که قرنفل چگونه گیاهی است   چهرهایمان. همه یک شکل وخودمان بی نام ونشانیم  وایننه را به دست باد سپرده ایم تا چهره مارا در میان زمین وهوا. خورد کند.  گاهی با خود میکفتم.  نه ، همیشه چیزی. میان درختان هست واین سایه ابدی است. درختان هم مصنوعی شدند  حال من  وتو  ‌او و ما وشما  در این گوشه از جهان بهم رسیدیم  . پایان ، ثریا ایرانمنش  بیست وسوم آذر ماه  و دیگر هیچ ……

    اس‌‌‌پانیا 

  • هرگز….

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپان 

    هر گز نزیستم با مرگ / با زندگی قرارم هست  

    گیرم  که در زمستانم  / میعاد  با بهارم هست ..

    بر کاکتوس دلبسته ام / سر شاراز  خار و زیبایی 

    احوال  لطف و آزارش / با خلق روزگارم  هست ……بانو سیمین بهبهانی .

    در رویا برای پدرم  نامه مینوشتم به بهشت  که ” پدر بی پدری بد جوری است بخصوص که بی پدران ترا حمایت کنند .

    دیگر نمیتوان در عمق نگاهی نگریست واحوال دل را خواند ویا درچشمانی  نگاه کرد ونگاهی را  خواند  همچین دیگر نمیتوان بر احوال باد وباران وخورشید  مهر بست  غیر از ملال چیزی نیست .

    اسمان  هم بی وقارا است  ودم دمی وهوا نیز دمدمی گهی سرد وگاهی گرم خورشید گاهی زیر ابرهاست وزمانی روشناییش  تا اعماق جهان میرود  حتی در تاریکترین  دره ها  اما ابرها همیشه در آسمان سرگردانند   که کجا  باید گریست وکحا باید ایستاد .

    ما هم مانند همان ابرهای سرگردان گرد جهان میگردیم بی انکه  امانی داشته باشیم ویا قراری .

    امروز دراین فکر بودم خدایی که برما حاکم وفرمانرواست تنها با خون زنده است مهم نیست این خون کودکان اسیرو گرسنه باشد ویا خون جوانان ویا خونی که از یک پیکر برون میزند همانند فواره علم هم دراین میان بیچاره ودست روی دست  گذاشته است .

    کجا دیگر میتوان فریاد کشید ویا گفت ” ای مهربان  از  روی چشمان من راهی به اسمان پیدا کن ! این گفته ها همه دیگر کهنه شده اند .

    امروز دریکی از برنام های جناب کاردان دیدم جشن تولد کورنارا برپا ساخته کیکی بشکل ویروس کورونا دست پخت  مغازه داران شهر وشمعی روی آن گذاشته  وفوت کردند وکیک را بریدند !!!! تولدشان مبارک !

    یک روز قبل از فروردین بیرون رفتم  تا لباس عیدرا تهیه کنم وامروز ؟ درست نه ماه هست که پای از خانه برون نگذاشتم حتی برای آزمایش باید درخانه بمانم پرستاران خواهند آمد ! 

    درخت کریسمس را در بالکن  خانه جای داه اندوانرا تزیین کرده اند برای من حکم همان کاکتو س را دارد با خارهای الوان .

    از کجا میتوانم نیرو بگیرم .یا افکارم را شکل بدهم بین اطا ق خواب / آشپزخانه وحمام ! 

    شب گذشته خواب خانه ای جدیدرا دیدم داشتم آنرا دکور میکردم !!!!

    پشت پلک چشمانم  دذ انتهای اطاق تاریک  فضایی را روشن دیدم وگفتم چرا اطاق خوابم اینهمه کوچک است  این خواب بی هنگام چه چیز را برایم پیام می آورد  خوابی که در سپیده دم دیدم اطرافم ادمهای زیادی بودند . بیدار شدم دیگر به رختخواب نرفتم. 

    حال گره تعبیر این خواب به دست  رمالان است .

     اشفته وسراسیمه خودرا به آشپزخانه رساندم تا قهوه ای را بنوشم وچشمانمرا بازکنم وخدایی را که  میپرستیدیم  زیرپاهایم له کنم  او عاشق خون است وخون مینوشد . 

    وامروز از سطر نخست  در خیال من  آنچه را که در پنهانی ترین زوایای ذهنم داشتم  وخفته بودند بیدار کردم  ودراین حا ل دیگر اضطرابی نداشتم  دیگر به آن  .سر زمین شاهان وعظمت ویا  ویرانی  آن نمی اندیشم  به خدایی می اندیشم که درگنج یک مسجد درتنهایی خفته است چه بسا روحش بر فراز سر زمینش  میچرخد واز خود میپرسد  این بود آنچه را که ساختم  کشو رخسروان عالم را …..حال تبدیل به ویرانه ای شده که دران جغدها لانه کرده اند ولاشخورها درقصرها میچرخند …… .

    افسوس که هیچ معجزه خداوندی  ویرانه ای را ابا د نمی سازد .

    انگار غنچه ای درمن  /  از شعر بوسه میخواهد  / با واژه عشق میورزم / وقتی قلم بکارم هست ./پایان 

    ثریا  ایرانمنش   10/12/2020 میلادی . اسپانیا 

     

     

  • فرا رارواح

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

     ماه…….. 

    یک تکه یخ  / درون کاسه  آب ما بود 

    دست ما به ان نمیرسید  از دور   بوسه بر رخ او میفرستادیم 

    حال درجهانی تاریک ومبهم  در کنار سیاره مصنوعی  درمیان جهانی تهی  ویخ بسته  راه میرویم –

    ریشه هایمان روی آبهای وگندآبها روانند  وما گوش به آوازهای غریبی میدهیم که محتوی ندارند –

    هر صبح با ابرهایی طلایی از شهرهای طلایی با بوهای ضد عفونی نوارهای بهداشتی =  پوزه بندها ی مدرن  درکنار وحشی ترین  باد منطقه  بر میخیزیم .  .

    دیگر حتی نمیتوان به چشمان معصوم کودکی نگریست که مهربانانه  ترا مینگرد  همه بسوی یک دره روانیم یک در گمشده  ونا شناس  که هنوز دهنش برای بلعیدن باز است .

    حال تقویم نیز شرمسا راست  میل ندارد روزهارا بما نشان دهد گاهی روزها – ماهها – هفته  ها  از میان آن گم میشوند .

    همانند آواز سحر گاهی خروسان که درزمان گم شدند  اتش درون ما نیز کم کم فرو خواهد نشت  خورشید  نیز درمیان ( ابرهای   پراکنده  سین وجین  وف )…گم خواهد شد  ……

    من خواب روستارا میبنیم خواب چاه اب را به زلالی چشمان کودکانم  در روزگار کهنسالی  درمیان یک زندگی موهوم  خیابانهای قدیمیرا می یابم درآنها قدم میزنم وخسته وعرق ریزان روی مبل ابدی خوش میافتم دیگر میلی به شنیدن  هیچ خبری ندارم تنها اشکهای بی امان  با من همراهند و مرا کمک میکنند .

    دیگر هیچگاه صدای پاشنه ای کفش خودراروی سنگ فرشهای خیابانی نخواهم شنید به تصویر جوانیم درقاب خیره میشوم ….آه آنهمه زیباییی کجا شد ؟ وآنهمه  آبروی ریخته چگونه باید جعع شود درمیان خیل بییگانگانی که ترا نشناختند وتصویر  واقعی ترا  درون چاه  انداختند .وخود دور چاه رقصیدند .

    امروز همه رسوای زمانه اند .

    باز به غربت خویش پناه میبرم غربتی  که بمن آرامش بخشید . آرامشی که درمیان  مردم خویش نیافتم .

    مستیم ومستی ما از جام عشق باشد / این نام گر بر ارم  از نام عشق باشد 

    روزی که کشته گردم بر استانه او / تاریخ بهترینم ایام عشق باشد ………”اوحدی مراغه ای “

    پایان / ثریا ایرانمنش  09/12/2020 میلادی .

     

     

     

  • سفر امروز

     ثریا ایرانمشن ” لب پرچین  ” اسپانیا 

    ———————————-

    من – کودکیم را در راهی گذاشته ام   

    کز راه دور سایه هارا جمع اوری کرده 

     تا به رودخانه فراموشی بسپارد 

    ——-

    پنجره ها مجازی همه باز هستند وهمه  گفته های یکدیگرا نشخوار میکنند چیز تازه ا ی نیست  مردن هر سوسک یا پشه ای را بزرگ میکنند جنازه را  دست به دست میبرند  یکی در سوگ آن پیر احمد آبادی زار میزند که خودرا گنده نشان دهد دیگری هنوز به دامن اشرافی بانو چسپیده  ومن ؟….. 

    من هنوز در خیابان نادری   راه میروم تا خودمرا به قنادی خسروی برسانم امروز خیال دارم دو عدد پیراشکی بخرم  یکی کرم دار و دیگری با سیب زمینی ….خیابانرا ادامه میدهم بر میگردم   به سوی  کافه نادری  بوی قهوه  مغازه موسیو سبیبل همه خیابان را  پرکرده است به کافه نادری میروم  وقهوه ترک   سفارش می دهم کتابهایم را کنارم جمع کرده ام  همه  بمن نگاه میکنند دختری تنها با روپوش مدرسه پشت یک میز نشست  ؟ لابد درانتظار اسست  ….نه انتظار کسی  را نمیکشم از رفتن به خانه وحشت دارم  از صدای منحوس آن زن وفریادهای آن جوان تازه بالغ شده وفرمان آقاجان   ….. اینجا امن تراست کتابم را باز میکنم درس  فردا چیست ؟؟؟………

    پیراشکی هارا با قهو فرو میدهم درکنار قهوه همیشه یک لیون آب خنک هست . آب را سر میکشم  راه درازی است تاخانه  دانشجوها با سر وصدا وارد مغازهای نادری ها میشوند واقایان روشنفکران با  سبیلهای از بنا گوش دررفته با چشمانی خمار آلوده از علف وموهای چرب دفتر چرکینی زیر بغل دارند  درگوشه ای یکی چرت میزند وآن یکی سر یرسد وسومی وچهارمی  هوای سالن لبریزاز دود سیگارهای ارزان قیمت یا با دست پیجیده میشود نگاهی  تحقیرامیز  بمن میاندارند  یک دختر مدرسه اینجا چه کار میکند اینجا تنها محل مردان  روشنفکرتازه بلوغ ؛ شده است که یکی در کلاس مستر شین  درس مارکس را گرفته  دیگری درجلسات مهم مستر الف  دستوراتی را  نوشته به رمز  در باره انگلس ویاا اینکه برادر  بزرگمان را چگونه ستایش کنیم …اوف ازاین الودگی  این شهر واین زنان واین خیابانهای بیقواره باید رفت …!!!!

    بلی باید رفت سعی دارم هرچه آهسته تر راه بروم وپیاده آنراه طولانی تا خانه را طی کنم  میدانم چه چیزی درانتظارم هست ……

    عاشق خیابانها .وکوچه باغهای پشت تپه های الهیه  هستم هنوز ساختمانی درانجا نیست خیابان پهلوی با درختان سر سبزو بلند پارک تازه ای را درآنجا ساخته اند با نهالهای کوتاه  نامش را برای بزرگداشت بنانگذار آن پارک ساعی گذاشته اند چه هوای مطبوعی دارد   ……. کتابهایمرا باز میکنم وزیر سایه درختان لبریزاز اکسیزن تازه درس فردارا آماده میکنم …..میدانم اگر بخانه برگردم  چه چیزی درانتطارم هست .خانه نیست جهنم است .با ماموری که ازپشت خانه های عفاف خراسان بیرون آمده وحال لقب بانوی خانه را دارد .

    مادر؟ مادر مشغول زعفران دان به ته دیگ است  تا ارسطو خان که میهمان ماست از دست پخت بی بی کیف کند .سفرم طولانی  شد باید  برگردم …من آواره  آبهای اقیانوسهای جهانم  زیر باران زیر برف وزیر ابرهای پراکنده اکسیژن را به  هرسختی باشد به درون ریه هایم میفرستم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 07/12020 میلادی …..

  • برزخ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    ——————————-

    برزخ جایی است بین بهشت وجهنم  – جایی که هم میسوزی وهم  در دریای  ابی میتوانی  اب تنی کنی وزخمهارا بشویی .

    عدهای درجهنم خود زندگی میکنند بی آنکه بدانند وعده ای دربرزخ  بهشت یک رویاست ! 

    اینجا که منم گویی در همان بهشتم در میان همه انهایی که دوست میدارم ودوستم میدارند خالی از هر کینه ونفرتی  اینجا که منم حریم رحمت الهی است . خورشید را زندانی نکرده اند ( هنوز ) !  اینجا که منم کسی عکس رخ محبوب ر را درجام رویاها نمیبیند بلکه  درحقیت راه میرود .

    میل ندارم بنالم . راه رفتن برایم سخت شده  اما فرشتگانم  در اطرافم اطاق را وخانه را غرق نور وروشنایی کردند با چراغهای الوان و کاغذ های رنگین وشمع وشیرینی تا سالی را برایم با شادی به ارمغان بیاورند .

     اینجارا میتوان بهشت نامید جایی که بی ریا ترا دوست میدارند ودرانتظا رمیراث تو نیستند میدانند غیراز مقدرای کاغذ ودستخط چیزی برایشان باقی نخواهی گذاشت  اما انها ازجان ودل  دست به یکی کرده ومرا فرشته وار محافظت میکنند .  اینجا نه تنها زبون تر وخار ترا از سر زمین من نیست بلکه بالاتر است  مهرباین انها بی  اجر.  مزد است یا هستند ویا نیستند ریا کاری ندارند . 

    دراینجاست که از دور به افق مینگری ووهمه چیزرا درست میبینی نه وارونه  مانند سحری که درخود خفته ای .  نشاطشان طبیعی وخشمشان راستین است بوی افیون را نمیشناسند ودرخون کبوتری نالان نیستند مردمانی محکم  واستوارند .

    نمیدانم نامشرا چه بگذارم تنها از فرزندانم سپاسگذارم  خیلی هم  سپاسگذارم وچه بسا مدیون مهر ومهربانی  انها نیز باشم .

    عمر پایان یافت وما !

    در سبزی کهن مهربانی آمرزیده شدیم 

    پایان 

    با سپاس ازهمه فرزندانم ونوه های شیرینم / ثریا 

    یکشنبه ششم دسامبر 2020 میلادی 

     

  • دوهزارو پانصد سال

     ثریا /لب پرچین / 

    اقایی دریک  برنامه ماهوارایی اصرار داشت 

    که ما از تاریخشاهنشهی خود استفاده کنیم  بلی دوهزارو   وپانصد سال شهاهنشاهی داشتیم آیا توانستیم آنرا نگاه داریم. آیا امروز از آنهمه ادب ‌فر‌وتنی  بزرگواری وگذشت   وقهرمانی وار خود گذشتگی آن زمان چیزی برایمان باقی مانده که به این تاریخ آویزان شویم ،؟نه ادب  ، نه انسانیت ، نه نام نیک ، نه شرف ، نه.  راستگویی  و نه درستکرداری  ‌اندیشه های پاک. نه هیچچیز غیر از یک بلبشو وانارشیزم در آن سر زمین فلک زده باقی نمانده شاهان بزرگ ما دست دختری ناشناس را نمیگرفتن  وتاج بر سرش بگذارند او هم سر زمین را بسپارد به دست. ‌دوستانش وخود راهی  جایی شود که در آنجا  تربیت شده است و 

    امروز برای ما چی مانده 

    بقایای آتشکده را نیز تبدیل به آمامزاده کردند همه خود فریب  ودیگران  را تیز فریب میدهیم. ‌بیاد آن شعر ایرج میرزا افتادم  که ایکاش همه «خر»    بودیم  این تاریخ را در کنار شاهان در موزه بگذارید. واگر عمری باقی ماند اولین سنگ وبنای زندگی. را بر راستی درستی واندیشه‌ ای پاک بگذارید. وامروز  دست از خدایانمان بکشید وانها را بحال خود بگذارید شاید. روزی. ‌دوباره ظهور کردند که شک دارم . 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش. ، اسپانیا  پنجم دسامبر د‌و هزار وبیست

  • راز درخت انار

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    ————————————–

    روزگار سختی است نازنین !دلها لبریز از کینه ونفرت  وصورتکها برایت نقش بازی میکنند .

    جهانی کوچک – کوچکتر از  سیاره من وتو  جهانی نفرین شده – 

      جهانی سرد وبی مشتری . 

    ریشه ها در آشوب لجن ها از بین رفته اند  آوازهای فریب بگوش میرسد 

    وتو درانتظاز وحشتناکترین باد روزگاری.

      در بی پناهی  به چشمان کودکانی مینگری که هنوز  بیگناهند .

    دره های آزاد لبریز از یورش شن های سوزان وداغ  

    واگر دهانه ای باز است برای  تو نیست تو تنها روی ریگهای داغ پاهایت میسوزند 

     ودر لابلای تقویمی که شرمسا ر روزها وشبها وماهها وسالها را طی میکند 

     /تومیدانی  عده ای هنو زدرانتظار غذای روزند  ودیگران لبریز از طعام 

     خاموشی بر قلعه زندگیت سایه افکنده است وخود نیز میروی تا کم کم خاموش شوی .

    من به هراس تو راهی ندارم  وبه ان پناهگاه قدیمی  دیگراحتیاجی نیست 

     به ان لباس ساده عادت  کرده ام  وبه پنجره ای که رو به دیوار  باز میشود .

    نه روبه دریای آبی ومواج .

    من از مسیر جسم کودکانه ام خارج شده ام . 

    دیگر هراسی ندارم .

    در سر زمین من هر بوته ای که میروید  – راز مرگی دردناک را درخود دارد 

    راز قلب دختری  چهارده ساله را که از ترس پنهان میشود 

    زمانی که میفهمد دیگر تنها شده است  – حال گرگها درکمیند . 

    درکمین پاره کردن او  

      واو همیشه پنهان میشود .

    او راز روح خودرا  با بوته ای نقاشی دفترچه اش پیوند میزند .

    درتنهایی درخون خود میغلطدد 

    هر شهدی برایش حنزل است وتلخ  

    او هنوز درحسرت طعم انار است که بر شاخه ها  آویزانند .

    پایان

    یک سروده  برای امروز !

    ثریا ایرانمنش  04/12/2020 میلادی 

  • سیزدهم آدر

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / برای دخترم بمناسبت زاد روزو تولد او.

    دردناگهان امانمرا برید  نزدیک افطار بود همه سر سفره جمع درانتظار مناجات واذان درخانه عموی بزرگت  بودیم  . مدتی بخودم فشار اوردم اما  فایده نداشت جیغی کشیدم وسراسیمه همه بلند شدند ومرا به بیمارستان رساندند همه امدند از ریزودرشت راهرو پر شده بود  ….بله قول میدهم این بار  پسر است  از طرز حرکت کردنش وپنجا ه وهفت پله را بالا رفتن ! معلوم است که پسر است ! شرط بندی ها شروع شد اما من وتو باهم میدانستیم که تویی با هم بودیم و……چندان عذابم ندادی مانند یک ماهی بیرون لغزیدی .اوه……بازهم دختر  برو بابا اینهم از اون دختر زا هاست فرت فرت  میترکاند ….بیمارستان خالی شد  خالی من بودم وتو ……تو دراطاق نوزدا ن راحت خوابیده بودی با  ابروان پر پشت چشمانی باندازه دو ستاره بزرگ درخشان پوستی سرخ وسفید با موهای سیاه  انقدر لاغر وکوچک بودی که پرستار ترا به یک عروسک تشبیه میکرد ……

    ومن به سرنوشت خودم میاندیشیدم که باز باید با شرمندگی ترابغل گرفته بخانه برگردم !!!!!!

    چهارساله  بودی که  ارباب بزرگ دستور داد بروید به اتریش وبه آن زن اتریشی بگویید که برگردد دو تا دختر مامانی درانتظارش هست دیگر لازم نیست گربه هارا پرستاری کند …… اورا  بیاورید حد اقل نوکر خودمان است وزبان مارا نمی فهمد .

    من وتو تنها شدیم تنهای تنها قد ووزنت درست به یک عروسک شبیه بود خیلی ترا دوست داشتم  خبر از اتریش بمن رسید  وان زن بزرگوار به آنها گفته بود چگونه شما دلتان می اید مادری را ازفرزندانش جدا کنید من برنمیگردم هیچگاه اما به آن بانو وبچه هایش بگویید مادری دراینجا دارند ……

    چهارساله  بودی  آنها با یک برگه تلکراف دردست برگشتند که چه نشسته اید  خانم  دوباره حامله است . 

    آنهم با  داشتن دستگاه ضد حاملگی آی / یو / دی !!!!واین بار پسرم  نجاتم داد ! 

    بیشتر نمینویسم چیزهای زیادی است اما همین خاطرات تلخ امروز  برای ما شیرین است آنروزها هنوز مارا روی صندلیها میخکو ب نکرده بودند  وهنوز دهان مارا ندوخته بودند آزاد بودیم آنقدر ازاد که من توانستم همه شما ها را  مانند بچه گربه زیر بغل بگیرم وازان سر زمین موعود بیرون بیاورم .

    دخترم زاد  روزت مبارک امروز مرد واقعی خانه من تویی درکنارم تویی دربیمارم درشا دیم ودرکنار  همسر مهربانت که برایم برادری دلسوزاست  .گاهی ازاینهمه  قدرت بدنی وروحی تو دچار تعجب میشوم واینهمه آرامش وخود داری بتو تبریک میگویم .  تولدت برای من میمون ومبارک بود . مبوسمت .مادرت 

    ثریا / 4 دسامبر 2020 میلادی 

    ….ونشانی از فرهنگ نر پرستی !

  • مهربانان همه رفتند

     ثریا ایرانمنش  «لب پرچین  »/اسپانیا-.

     غزلی زیبا از بانوی شعر وغزل. شادروان سیمین بهبهانی  .

    مهربانان همه رفتند و تو هستی ای دل 

    وه !چه هستی !که غرقه بخون نشستی ای دل 

    در تو دیگر نتوان  روی دلارامان  دید 

    تو همان آینه   هستی که شکستی ای دل 

    بود  تقصیر  ز تقدیر  که همسفران 

    این چنین رشته پیوند گسسته ای دل 

    بار بستند وحریفان بسوی رفتند 

    مانده بر دوش تو باری  که نبستی  ای دل 

    رنج سنگینی  غم  هر دل نازک را هست 

    چه گرانجانی  ‌چه سختی  که نخستی ای دل 

    از گرامی گهرانی  که ز کف دادیشان 

    هیچ اندیشه نمی داری  ومستی و ای 

    منکه اینگونه به گل بسته فرو دارم پای 

    کی توانم. زانو دستی بر ارم ای دل 

    سیمین بهبهانی  بهمن ۸۴ تقدیم به رامش عزیز 

  • صنعت در گفتار

     امروز بیاد گفته های همسر شریفم افتادم وگاهی فکر می‌کنم کسانیکه در اطراف او‌مینشستند وبه او گوش میدادند یا تنها سری میجنبندند ویا  …..؟ اصلا به حرف‌هایش اعتنایی نداشتند چون تکراری بود  

     مثلا  اول می نشست از حاج آقایش یعنی پدرش  میگفت. وته دیگ مخصوص زعفرانی.  سپس. میخواست برای اثبات گفته هایش سوگند بخورد  که من نه رشوه می‌گیرم ونه دزدی می‌کنم ونه با زنان شوهر دار وبی شوهر محرم ونامحرم نمیخوابم ،،،،میگفت :بجان چهارتا بچه ها ،،،،،،  ویا این نان را توی این عرق ریختم اگر دروغ بگویم ،،،،،،منهم پررو بودم از اینکه خر حساب  شوم لجم میکرفت. ، میکفتم کدام بچه ها بچه ها ی همسایه یا بچه‌های برادرت چون لطفی به بچه های من نداری ، 

    یا اینکه میکفتم. :تو الان این نان را با کباب ‌سبزی فرستادی داخل شکمت لیوان عرق را هم روی آن سر کشیدی خوب چه فرق می‌کند دست تو  نان را درون عرق بریزد یا شکم تو ؟

    فریادش به آسمان میرفت که ببینید چگونه مرا مسخره می‌کند  مرا ؟!!!!

       ازدست این زن. رها کنید عدهای میخندیدند  خاله زنکهای اطرافش هم بمن حمله میبردند  که  زن بالای حرف شوهرش حرفی تمیزند ،،،،،، واین بود قصه  زمانه ما 

    یک روز از روزهای بیکاری وخاطره نویسی  !!!!

  • بی بهانه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    آسوده بخوابید  شب زنده داران  با اختیار 

    ما بیداریم  -هر صبح وهر شب 

    آسوده بخوابید – صاحب اختیاران ما 

     که مابیدارم 

    وشما ….عروسکهای  گوشتی  سر برهنه 

     با چشمان  ابی وسبز وسیاه  – عروسکهای عریان 

    با لبخندهایی به طول یک آه  

    عروسکهای غریبه  ساخته شده از خدعه وگوشت  

    وخارچ از مدار  زندگی من 

    با عطوفت شیطانی آوازه خوانان 

     بخانه من چرا آمدید ؟

    شما که تصویر گذشته مرا ندیده اید 

    در تخیل روزانه و افیونی خود  مرا به تصویر کشیده اید

    بی آنکه بدانید وحشت شبانه من از چیست 

     به خانه ام چرا آمدید ؟

    ———————-

    تنها به آسمانی مینگرم  که آیینه دار چشم من است  خوشبختی با کیست ؟  خورشید نورانی درکجاست ؟  تنها خاکستری خاموش وداغ  نشسته بر یک خاکدان  بی مصرف / خاکستری کز او  دیگر امید هیچ روشنایی واتشی نیست .

    آیا بار دیگر پرتوی از خورشید را که تابیده بر فراز  پنجره ها  خواهیم دید ؟ 

    آیا باز در یک پیکر درهم فرو خواهیم شد ؟ 

    آسمان سیاه / ابرها سیاه / کوچه خالی وآوای مرگ در گوشها  – میپیجد .

    باید رو به دیوار نشست وپشت به روشنایی کرد  باید با آینه سخن گفت  وآرزوهارا بردل راند که خاموش مانند رودخانه ای از فراز سرتو میگذرند تو درغرقابی . 

    آسوده بخوابید شب زنده داران  ابدی  ما بیداریم تمام شب  / تمام رو دریک وحشت ناشناخته .

    نهیب من بر ماهیچه های پر قدرتم میباشد . برخیزید  وروی ابها شناور نباشید  در کمین آه …

    باید دنیارا بخانه آورد ودرکنارش نشست .ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  02/12/2020 میلادی …..در انتظار این این سال نحس وشوم .

  • ناله عشاق

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    اگر نه باه غم دل زیاد ما ببرد / نهیب حادثه بنیاد  ما ز جا ببرد 

    آن شبها که ما بامید صبح روشن  که خورشیدش از اسمان بر پهنه زمان میدرخشید گوش به نوای لالایی تو میدادیم نمیدانستیم که نهیب حادثه مارا تا کجا آورده و.چگونه ویرانمان خواهد کرد/

    شمع قامت تو که فرو کش کرد جلو چشمانم نشسته  تو یی که با طلایی ترین آوا ها میل داشتی ماهی شوی  وارد دریا امروز به کام دل رسیدی برایم بنویس که درعمق دریاها چه دیدی وکدام ماهی شدی .

    همیشه یک حالت خجلت وشرمندگی  ترا احاطه کرده یود بی پروا نبودی  دراغوش هیچکس هم لم ندادی که امروز نادی  ها برخیزند وفریاد بزنند وترا درسطر خبرها بگذارند .

    چه اسان رفتی  وچه بیصدا مانند زندگیت که خالی هر از هیاهو وجنجالی بود  حال ما کشتی شکستگان بی ساحل درگلهای ی الوده ولجن خودرا همچنان میکشیم ونامش را گذاشته ایم زندگی .

    روزهای پریده رنگ به شب میرسند  وگاهی به خون مینشینند  ومن ازمیان دریایی خون  سررا بیرون میکنم تا بنویسم و بدین سان  بگویم زنده ام ! خورشید هم دیگر تیرش به سنگها نمیخورد  وما هردو  درمیان دودرب انتظار ایستاده ایم  روبروی هم  وبه ناچار  مانند دوآیننه  رفتار میکنیم خودرا تکرار میکنیم و نمیدانیم فردا چه خواهدشد .

    میل ندارم دچار احساسانی شوم احساسی برایمان نمانده همه سنگ شده ایم بی تفاوت به نظاره یکدیگر به مرگ یکدیگر ایستا ده ایم  واز جایمان تکان نمیخوریم مبادا که قالب ما درهم بشکند  همه قالبی شده ایم  یکی درون یخ دیگری درون آتش 

    دیگرنمیدانم شکوفه چه رنگی دارد ودرکجا میروید درختان با دام کدام سویند  ایا برف وبهار باهم خواهند آمد ویا پشت سر یکدیگر  روزی با درختان بید تفاهمی داشتیم از سایه آن لذت میبردیم درخت بید هم گم شد  دیگر سایه اشرا هم گم کردیم  اما همیشه بیاد آن که چه ازادمنشانه سر خودرا خم کرد وبر لب جویبار سایه میافکند هساتیم  مروز شاهد درختان خشک وبیعار وبیماریم که تنها سر بر اسمان دارند 1

    حال دراین غروب  عمر  نمیدانم ایا مانند تو به راحتی ماهی دریا خواهم شد یا دچار دندانهای تیز تمساحها خواهم بود . پایان 

    ثریاایرانمنش  اول دسامبر 2020 میلادی 

  • رامش

     ثریا ایرانمنش  «لبپرچین» 

     رامش هم رفت تا به آرامش ابدیش بپیوندد  تنها یک خبر ، رامش مرد، تمام  جهل سال گوشهای ما از چرندیات وگفتارهای بی سر وته  وته وخوانندگان بی هویت. پرشده بود چهل سال غیر از آیات عظام چیزی نداشتیم  آذر پنهان شده بود او هم مانند من از این دنیا ومرذمش بیزار شده بود ،رامش یا آذر محبی  آن صدای  طلایی. ،،،،،من نیازم تورو  هرروز دیدنه،،،، 

    کمکم همه میروند  همه باید برویم وجای را برای پدر خواننده ها وسر زمین موعود باز بگذاریم ،

    گریه می‌کنم  با خیالت اذرجان محبی. دختر  سنگر های وصخره  ها نازنین زن زیبا. روانت شاد ،

    ذوشنبه. ۳۰نوامبر ۲۰۲۰

  • هرجایی

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا ×

    جامی است که عقل آفرین میزندش / صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش 

    این کوزه دهر چنین جام لطیف   /میسازد  و باز بر زمین میزندش > خیام نیشابوری<

    فریاد ما از آسمان بلند است واز کج رفتاری او  آسمانی که عاشقان شب را میکشد  وبه زیر می اندازد  وروز را برای  از ما بهتران  که دلبرانه و دلیرانه زندگی میکنند  آسان میسازد 

    این کوزه گر دهر نیست بلکه سر پنجه انسانهایی است که نامریی اند  خود  دراندرون  دادگاه میسازند ومحکوم  میکنند ومیکشند واز بین میبرند . وآنگاه دور هم به سوگ مینشینند .  مغزها باید ازبین بروند  فکر کردن موقوف باید همانند یک الاغ سر به زیر انداخت رفت وچرید وسواری داد بعد هم زیر بار سنگین زندگی جان سپرد .

    اینهمه هیاهو برای هیچ است انسانهارا بیگناه بسوی جوخه اعدام میبرنذ  میدانشان نام شفق سرخ .را دارد 

    دیوانه مست واز خود بیخبر به پادشااهان گذشته سرزمین ما ناسزا میگوید فریاد میکشد بروید گم شوید این سر زمین ماست ؟! بلی سر زمین حرام زاده ای یاسرحان است و سر زمین نواده ای فاحشه های شهر نو که از یک بطن متعفن وچرکین بیرون آمده اند همه دچار نوعی بیماری روحی وجسمی .

    درآن سر زمین   فرشتگان عدالت جایی ندارند  وابدا به رسم وداب خود عمل نمیکنند آنجا کره ای دیگر است وآن عده که دربیرون مشغول نشخوار کلمات میباشند  تنها برای وقت تلف کردن وفشار خون خودرا پایین آوردن  ودران میان هم چند سکه صدقه گرفتن برای بیان شیرینشان !

    به جرم چه گناهی به این سرنوشت دچار شدیم ؟ گناه معنا ندارد  بجرم ناسپاسی وحق ناشناسی این امر درجان وریشه یک یک ما جای دارد نه حق را میشناسیم ونه حقوق را ونه سابقه واحترام را سابقه همه خراب است همه هر جایی اند !!!! واین تحفه های  دشت بی سامان قلعه همه پاکیزه دامان !

    هر روز رنگ پریده وبی آفتاب زمان با رنگ خون  روشن میشود خورشید بیهوده میتابد جلوه اش  زیادی است

    کافی است از اسب چموش خود پایین بغلطی دیگر همه پای روی سرت میگذارند وآنقدر فشارت میدهند تا قالب تهی کنی این کار کوزه گر دهر نیست کار جانورانی است که از سوراخهایشان بیرون جهیده وفرهنگی نو برای ما به ارمغان اورده اند . 

    روزهای پریده رنگ  به شب مینشینند ومن  خسته وبیمار از میان دریایی خون برون میجهم وچشم باز میکنم هنوز زنده ام برای چی ؟ آه فرصتی دیگر میخواهم کتابم ناتمام است باید تمام شود اگر چه به دست چاپ نرسد.

    دریک اطاق کوچک /  با سینه ای پردرد

     دیواری سفید / در کنار پرده هایی که دل به دست باد داده اند 

    میل دارم باز درجایی دیگرریشه بدوانم  این بار درمیان اوراق سپید بی زبان 

    پایان / ثریا ایرانمنش  30 نوامبر 2020 میلادی 

  • مستر پرزیدنت

     دلنوشته روز شنبه / ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین  ” / اسپانیا 

     تمام شب این کلمات تو مغزم میکوبید مستر پرزیدنت  …. بیدار میشدم ومیخوابیدم باز  همچنان تکرار میشد  شما مرا نمیشناسید مستر پرزیدنت  این اولین باری است که من  درانتخابات یک  سر زمین در هراس وحولم چرا که برنده شدن شمارا  با مرگ وزندگی خودم تقسیم کردم ! 

     امریکا  ! سر زمین رویاها والام وارزوهاا  ! سر زمین ازادی  هنوز توتالیریسم  بر آن سایه نیانداخته بود   وهنوز زنها مردانه نشده ودوجنسیتی یافت نمیشد مرد مرد بود وزن زن وخانواده حرمتی داشت ! هرروز صبح  که را دیو  را روشن میکردید فرانک سیتاتراا با صدای جادویی وطلاییش میخواند ” گود مورنیگ ” امریکا ” وما دراین سوی دنیا در زیر خروارها خاک ودود وآهن وسرب وبیسوادی  دردل آرزوها میکردیم .ودلمان بسوی آن قاره ازادی پرواز میکرد 

    امریکا ! امریکا  بود وهیلی میلز آواز میخواند هالیوود .فیلمهای زیبای خانوادگی  میساخت خبری از اینهه کشت وکشتار وتجاوز ودیوانگی نبود  .

    امریکا مانند سرزمین من رو به فنا رفت تنها نامی از آن باقی ماند وشما میل داشتید که انرا دوبار ه رونق ببخشید وبه دوران کودکی خود برگردانید اما نمیدانستید که گرگها زاد ولد کرده اند واطرا ف شما را  گرفته اند آنها همه دنیارا میخواهند .

    امروزمستر پرزیدنت من نگران شما هستم که مبادا   خدای ناکرده مانند سایر روسای جمهوری دچار تیر غیب ویا سکته دردفتر کارتان شوید برنده شدید میدانیم   نیم بیشتر جهان اگر انصاف داشته باشد این موضع را درک کرده است  اما  رهایش کنید بر گردید بسوی زندگی سابق خودتان وازان لذت ببرید .

    امریکا دیگر امریکا نیست دنیا ی دیگری است  مادربزرگ هنوز سایه اش بر آنجا حاکم است وبچه هایش پادوهایش  ونوکرانش مشغول انجام وظیفه  گرگهای  جوان وپیر  که همه چیزها را برای خو د میخواهنند دنیای ابرهای سیاه بر فراز اسمانها دنیای بارانهای شیمیایی دنیای بادهای سمی  ودنیا ی درختان مصنوعی وبرگهای پلاستیکی وچمن های پلاستکی !  دنیای جو!……. نه جناب بایدن  بلکه جوانا که به دنبال معشوق به امریکا رفت دچار صدها هزار سختی شد وزخم خورده به اروپای کهنه وبو گرفته برگشت این داستانی است از ( اوریانا فالاچی ) همان خبرنگار چپ که سرانجام هم درمانهتان جان سپرد ! همان زن  ضد امریکایی اما عاشق امریکا .

    مستر پرزیدنت خوشحالم که شما برنده شدید ومنهم زنده خواهم ماند  اما بشما توصیه میکنم  دیگر میل برگشت به کاخ  را نداشته باشید  بانوی شما داشت دامنش را میگرفت که باد انرا بالا نبرد وشما دست اورا  گرفتید   فیک نامه ها مینوشتند که حتی بانویش ازاو بیزار است ! من تصادفا بانوی شمارا دوست دارم وخود شمارا نیز احترام میگذارم  اما توصیه من بشما این است دیگر به کاخ بر نگردید آنجا سالهاست که کرمها لانه کرده اند  ومارمولکها ومارهای زهر دار  جای شما انجا نیست همان مزرعه  زیبای شما  با بازی گلف برایتان بسیار خوب است .مستر پرزیدنت . دنیای ما تمام  شد دیگر خورشید هم دروغین است وتابش آن سوزاننده .ث

    پایان 

    ثریا ایران منش / 28/11/ 2020 میلادی /

  • الف .میم امید !

     ثریا ایرانمنش ؟ ” لب پرچین” اسپانیا ! 

    متاسفانه اکثر آثار اورا دور ریختم ویا درون کیسه ای گذارده ام تا بیرون ببرم  باهمان نام میم امید شروع کرد آنهم زمانیکه دکتر حمیدی شیرازی وسایر شاعران بزرگ ما درحال کوشش فراوان بودند  برای نسل جوان ونادر نادر پور تازه مانند غنچه ای دمیده بود /

    این جناب امید همان احمد خان شاملو بودند که پشت به فرهنگ ایرانی کردند ونوکر سر سپرده تاوارایش ها ودوست یگانه جناب مسعود خان وهر طرف باد بیاید بادش بدهند درعین حال در کنار علیا حضرت نیز از مزایای قانونی بهره مند میشدند . نخاع خودرا با پول هویدا  ونخست وزیری درفرانسه  عمل فرمودند و……نه سواد داشت ونه  آنکه دانشکده ای را  دیده بود  انسانی مالیخولیایی دارای اعتیاد شدید به انواع واقسام مواد به گفته دوستان  نزدیکش وپسرش وتنها همدم او همان زن  ارمن  بود که خودرا بی مهابا درآغوش او میانداخت تابرایش شعر بگوید وجناب شاعر  درکوچه پس کوچه ها ی خراباتیان رم ولندن وپاریس به عیش میپرداخت ..

    جوانان ما اورا یک قهرمان  شناختند از او بت ساختند  گفتن از او یعنی توهین به بزرگترین  قدیسان   وبه خدا ی یگانه . خوشبختانه امروز زندگی ننگین اورا   او دیدم مرد ی جوان طی یک برنامه مفصل با مدرک واصل گفته ها همه پته های این  قهرمان پوشالی را به روی پرده ریخت .

    دیدم احساس من پر بیراه نمیرود بوی انسانهارا حتی از روی عکسهایشان نیز احساس میکنم ………

    (متاسفانه من عادت دارم با ماووس کار کنم حال ماووس شکسته وبرایم سخت است که چیزی را درست بیان کنم ویا درست بنویسم )این جناب کیبرد هم هرچه دل خودش میخواهد مینویسد   حروف را دوبار یا چند بار تکرار میکند ویا اصلا نمینویسد  خوب زبانها باید از بیین بروند وقومیت جای آنرا بگیرد دیگر یک نویسنده یا شاعر ویا یک مورخ یا یک اهل دلی  نمایان نشد جناب مسعودخان بهنود مورخ شدند خانم  معصومه خانم فعال سیاسی وجناب اجل  اقا احمدی نژاد ریاست بزرگ سیاست روز ! حال ما به دنبال چه کسی برویم تا علم  نیمه کاره خودرا  به پایان برسانیم ویا چیز جدیدی را فرا بگیریم .

    امروز ماری عظیم روی یک صفحه دیدم دربرزیل از دخترم پرسیدم برزیل کچاست ؟ نگاهی بمن انداخت   …مامان ؟! …ا.ه فهمدیم  کارناوال برزیل فوتبال برزیل ومجسمه  عظیم عیسی مسیح دربرزیل  …….

    حال اگر این چند خط را نیز ننویسم با احطیاط کامل !  دیگر حسابی مغزاز کار خواهد افتاد روزی چهار بار کلومبو را ا تماشا میکنیم روزی صد بار فرندز را روزی پنجا ه هزاربار  مدرن فامیلی را واین چرخه هچنان میچرخد  فیلم تازه ای هم غیر از علیا مخدره بانو سوفیا لورن ببازار نیامده  درسن هشتاو شش سالگی  ……ومرا برگرداند  به دوران هیجده سالگی اولین سفرم به اروپا  وایتالیا وافتتاح فیلم سه زن در چینه چیتا  ( ماهم دعوت داشتیم )!!!!!بعد سفر به ونیز که چقدر از انتهای کانال میترسیدم  بار دار بودم ! حال بدی داشتم   هتل  ما درخیابانی  بود که ازپنجره آن میشد میدان سنت مارکو با کبوتران وآن کاتارال عظیم را دید اما من دلم درایران بود احتیاج  به افتاب داغ  سر زمینم داشتم و……نمیدانستم که سر انجامم د دریک خانه سرد ونمناک است که باید مانند پیاز خودرا بپیچم  شوفاژهای بمن نفس تنگی  وسر دردمیدهند مجبورم با یک بخاری برقی خودمرا وخانهرا گرم نگاه دارم خودشان کرسی دارند ویا درخیابانها ودر فروشگاهها  تک تک راه  میروند تاخسته شوند واینها همه نتیجه همان اشعار  جناب احمد خان وسایر همپالیگهایشان بود که بیشتر آنها  هنوز زنده ودرقصرهای بزرگ زندگی میکنند !!!با حزب منحوسشان که مارا به این روزانداختند در زندان ابدی بی هیچ یار ویاوری یا دوستی ! واین است سزای درستکاری ودرست رفتاری وخودرا نفروختن  .پس…. زنده باد آنارشیزم .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / 27 نوامبر 2020 میلادی ! 

  • سیاره دیگری

    —————————————————————————————————-

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین” اسپانیا !

    کرانی ندارد بیابان ما   / قراری ندارد  دل وجان وما / جهان درجهان  نقش صورت گرفت / کدامین   زین نقشها  آن ما ؟ 1

    انبوه  آدمها   در  قابهای یکسان  درهم میلولند آین دنیایی است  نگاه من از گذشته بسوی امروز می نشیند  بیگانه با همه  در ان سو  ودراینسو من تنها نظاره گر این انبو ه وازخود مپیرسم که ” 

    ایا واقعا ما متعلق به این سیاره هستیم یا  ناگهانی بصورت تصادمی  بر روی کره خاکی افتادیم  کره ای که حتی یک وجب از خاک آن متعلق بما نیست  به هیچکدام از ما  .

    شب گذشته باران بی امان میبارید ونگاه من به پنجره بسته دوخته شده بود بیاد ” بلقیس خانم ” افتادم این زن کوژ پشت با گوشهای کر وزبانی الکن  درست مانند همان کوژ پشت نتردام اما  چند نفر میبایست خدمتگذار او باشند تمام روز دراطاقش به ااریش صورتش میپرداخت تا  به خیابان برود دومتر چیت بخرد ویک لباس بدوزد گاهی صد بار آن پارچه را به مغازه میبرد تا پس بدهد  کار او  همین بود هرروز به ببازار برود چیزی را بخرد ودوباره برود وآنرا پس بدهد .

     ویا برای خودش پیراهن چند دامنه بدوزدرزیر چادر وا ل نازک ! او از بطن شاهزاده قاجار پایین افتاده بود  سالها بود که اجدادش درگور خفته بودند اما او هنو زهمچنان  سر وری میکرد با زمینهای بالا کشیده ودهکده وباغات مرکبات و صد ها جواهرات ونقره جات  همسرش نیز  چاق وچله  مانند گوریل ! 

    من درگوشه ای می ایستادم  وبا آن چشمان کوچکم و مغزی که هنوز رشد نکرده بود به این صحنه ها مینگریستم.

      به این ازدحام بی مایه وبی فایده .

    بزرگتر که شدم  دلبستگی را شناختم  اما  …. گویا طالع منحوس من مهر ملامتیانرا خورده بود  به اطاعت شیطان  تن درنمیدادم  به دنبال همت بلند خود بودم  که بی فایده بود .

    امروز از خود میرسیدم ایا واقعا من ازاین سیاره واین کرده خاکی هستم ؟ یا بیهوده جلوی پای این مردمان بی احساس افتاده ام ومیغلطم باین سو آن سو . 

    چشم از پنجره برداشتم باران بی امان میبارید  نگران  مبلهای تابستانی در تراس نبودم بدرک از هم وا بروند  چه تابستانی توانستیم دور هم جمع شویم وروی آنها بنشینیم ؟ دیگر برای همه چیز دیر است بگذار اینهارا نیز اب باخود ببرد همه چیز را که برد آزادی / ازادی روح / ازادی کلام /  وشیطان بر منبر رفت وروضه را سر داد وجهانرا سیاه اعلام کرد  نتوانستم دل به را  چاپلوسی ها  خوش کنم  تنها آینه بود که روبرویم صاف وراست  ودرست ایستاده بود این روزها تمام خانه تنها ایننه ها به د یوارها  آویزانند  تکرار تصویرها ویا شکستن تصاویر/

    نه هیچ ارتباطی به این کره خاکی ندارم  ونداشتم  امروز دیگر شهر من آن شهر نیست  وتقدیروتغییری هم  هم نیست که به ان تکیه وامیدوار باشم  حقیقت را زیر ابرها پنهان کرده اند  تنها کلماتی   شیرین دردهانمان گذاشته اند   وما درویرانه ها زیر آفتاب  مانند  آفتاب پرست  درهم میلولیم ونام خودرا انسان گذارده ایم.

    و… این است یکه سوار که گروه گروه مردم را درخانه نشانده  وهمه بیادگار در خانه  هایشان جان میسپارند حال درفکر نسلی هستم که با  هوشیاری بسیار میل دارد با این غول یک چشم که نامش سرنوشت است رو دررو بایستد .

    چه افسانه ها ساختیم وپرداختیم  وبر باورهایمان  پا فشاری کردیم  ما بردگان  فقر واسیران افتاب  وآبرهای تازه از ره رسیده  ما بازماندگان  بررگان ازیاد رفته  درعهد باستان  از نسل انسان   نه از ابلیس.

    نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان  /  کان شاه که که یوسف  را از حبس خرید آمد ! پایان 

    ثریا ایرانمنش  ؟ 26 نوامبر 2020  میلادی …

    جال من با ان تصاویری که رویهم چیده ای چه کار کنم ؟ ……… 

  • خانه عمه جان

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا !

     در پست قبلی هم همین بود  اما با دخالت دست دیگری. که پاک شد ،

    روزهای بدی را میگذرانیم.  روزهایی بد تر از جنگ جهانی ویا هولو کاست  ! هر آن در انتظار فاجعه بزرگ‌تری هستیم. همه تنهاییم ‌دچار اندوه ومشغول نشخوار گذشته ها  در گذشته من چیز شیرینی نبود که امروز  با بیاد آوردنش دهانم را شیرین کنم زهر بود. تلخ کامی. تنها یک نور روشن همیشه در زنگیم هست که مرا بخود مشغول می‌کند آنهم خانه عمه جانم می‌باشد  . عمه جانم خیاط ماهری بود  و تقریبا در شهر شهره بود بهمراه شوهرش  یک دختر کنیز را بفرزندی پذیرفتند بزرگ کردند تربیت حسابی ومدرسه ودیپلم بعد هم شد وارث خانه وخیاطخانه بزرگ عمه جانم. من این شانس. را داشتم اما  مادر اجازه  نداد  گاه گاهی که به خانه او میرفتم میدانستم کلمپه های خرمایی  در انتظارم هست وکلی تاز ونوازش هیچگاه آن خانه باصفا را از یاد نمیبرم. یک حوض کاشی آبی با چند جویبار وبوته های  گل لاله عباسی وبوته های  گل سرخ  تمیزی وصفای  آن حیاط وسماوری که همیشه میجوشید . اطاق‌های بزرگ رو به آفتاب  ومهربانی  از در ودیوار میباریدوصدای مسلسل وار چرخهای خیاطی در خیاطهخانه  بزرگ او  . مادر مرا به دنبال خود کشیدی برای هیچ  برای اینکه شاید در آینده به درد تو بخورم  مرتب در حال نفرین وبدگویی از  پدرم بودی وحسرت  هفت پسرت را که از دست داده حال مجبور به تحمل من بودی. ،ترا نمبخشم هیچگاه بخصوص آن نفرین تو که بر دامن من نشست وهرروز ترا بیاد من می‌اورد. نه ترا نمیبخشم  هیچگاه ،

    ثریا . اسپانیا. بیست وپنجم نوامبر. دوهزار وبیست

  • روزهای پردرد

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » 

    آواره جهانم  ، با کوله پشتی از خاطرهای دردناک 

    لبریز از خستگی  سرگردان  این جهانم 

    آواره این جهانم.  لبریز از گفته ها 

    ولبریز از کلمات 

    مانند تکه سنگی  بر روی تپه ها بیکسی 

     ریشه  ام در آنسوی جهان ً‌ پوسید    در آب تلخ  

    زیارت نامه 

    پنهانم در پشت دیواری کجی 

    گویی هزاران سال است که درخوابم 

    من جوهر زندگیم 

    ثریا ایرانمنش /اسپانیا   یکشنبه بیست ونهم نوامبر دوهزار و بیست میلادی ،

  • دختر کارپات

     . 

    ثریا ایرانمنش. .  ////////

     

    ای دختر کارپات  دختر سر زمینهه‌ای بلند کوهستانی  دختری که دست تو به آسمان میرسید وشب ستاره هارا جا بجا می‌کردی  نامت را نیز از یک ستاره گرفتی اگر آن کوهستانها هنوز پا بر جا هستند اگر آن رودخانه خروشان که از دماغه  کف می‌کرد ‌خروشان خودرا به نهر ها میرساند ‌کسی را جرئت بالارفتن از آن دماغه وان کوهستان نبود استلا 

      تو بر خلاف جهت آب حرکت کردی. کار تو همیشه این بود با اسب به رودخانه زدی ودر درون   حفره میان کف ها گم شدی  حال آیا می‌توانی از آن شهامت  خود کمی هم بمن بدهی 

     حال جرئت خود را شهامت خودرا وغرور وعزت نفس خود را از دست  داده  ایم. ویا از ما گرفته اند  استلا  پر تنها شدیم. ودنیای تو ومن ویران شد  ..

    ببین حتی  جرئت ندارم بنویسم  معلمان نا مربی میل دارند نوشته ها مرا تصحیح کنند وبمیل خودشان بنویسند .

    ثریا . سه شنبه