Category: General

  • هیلری

    ثریا ایرانمش، لب پرچین،‌ اسپانیا

    دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد

    سعادت آن کسی دارد که از تن ها به پرهیزد

    گریزان و تنها، و تنها پای بر هفت اختر جهان دارم. مادر طبیعت که این روزها از زن پدر هم بدتر شده مرتب اشک میریزد و شهرها و دهاترا لبریز از آب میسازد. شاید برای از دست دادن یگانه طفلش باشد کهنه شده زشت شده با آرایش که نو‌کیسه به او داده اند زشت تر از همیشه می‌باشد دیگر خبری از درختان قرون نیست آنها را اره می‌کنند و به مصرف داخلی میرسانند. خبری از انبوه جنگل‌ها نیست انها را میسوزانند وخانم هیلری روی خاکستر آن ماکارون میرقصد.

    آمدنش به این سو بیخود نیست، انهم صاف به قصر بزرگ ‌زیبای معر‌وف سویا برود. نقشه ها در سر این پیر خود فروش‌ و دوستانش هست. مردم اسپانیا هم بعضی ها ندید بدید عکسی در کنار اومیگیرند و در اطاق پذیرایی آویزان می‌کنند و افتخارشان هست. خوب توانسته مغزها را بخورد و همه را تهی سازد.

    هرچه هست دیگر برای من جنبه ای ندارد. دلم برای زیبا روی میسوزد که در بیمارستان افتاده زیبا ترین زن دربار انگلستان. چه شوم است این دربار تنها عنکبوتهای پیر در قصرها ساکن هستند جوانانشان از دست میروند. ‌آن عروس طلاق نگرفته دچار سرطان شده است تنها عنکبوت دیر گاهی خودی میآراید و میل دار پا جای پای آن ملکه واقعی بگذارد. متاسفانه شاهنشاه نیز دچار عارضه تخمگذاری شده اند وپر‌وستاتشان ورم کرده است. حال آیا شاهنشاهی از بین می‌رود و یا آن هنرپیشه دست سوم رنگین پوست ملکه آن امپراطوری قدیمی خواهد شد ، داستان را دیگر باید در تاریخ خواند. متاسفانه یا خوشبختانه ما حضور نخواهیم داشت.

    جنگ‌های نیمه قلاب همچنان ادامه دارد. روی هوا مرتب موشک پرانی است و عجب آنکه مادر طبیعت گویا این گوشه ای را که من ساکنم فراموش کرده قطره ای آب بر زمینه‌ای خشک ‌باغچه ها و درختان خشک نثار کند. روی نقشه تنها یک لکه آفتابی با درجه بالا دیدده می‌شود انهم همان تکه ای است که ما لانه داریم بنا بر این باید در آب صرفه جویی کنیم.

    حوصله نوشتن ندارم حوصله هیچ کس و هیچ چیز را ندارم. مشغول تماشای شهر فرهنگ هستم باهزار رنگ . پایان

    ثریا دوشنبه 22 ژانویه 2024 میلادی

    در خاتمه برای آن زن زیبای بیمار، آن گل خوشبوی دربار انگلستان، دعا می‌کنم تا بهبود یابد و به بچه هایش برسد. آمین

  • شاها. آریا مهر ا

     ثریا ایرانمنش ، لب پر چین  ، اسپانیا ).

    سینه از أتش دل  در غم  کاشانه بسوخت  / أتشی بود که  در این خانه  که کاشانه بسوخت 

     روز گذشته سالروز  رفت تو برای همیشه بود زیر لب گفتی بر میگرم ومیدانستی  که هیچگاه  دیگر بر نخواهی گشت  همه گفتند همه نوشتند چهره ترا مخدوش کردن اما مردی در این میان  هنوز با گفتن نام ت‌و‌از جای بر میخیزد  مردی که نه ترا خدایکلن خطاب کرد ونه در انزمان کسی اورا میشناخت در گوشه دفتر ملکه بکار خودش مشغول بود ، امروز به تنها کسی که می‌توانم اعتماد کنم همان مرد سرخ چهره وخوش زبان است ،

    هنوز پای تو در پلکان هواپیمای بی مقصد  بود که سالار سخن ترجیح بندی طولانی  در رثای  آن دیو سیاه  سرود وخوب از خانه اجاره ای  به خانه نه یکی بلکه سه  عدد  منتقل شد در امریکا هم خانه داراست اما خودش در گوری بشکل مقبره  حافظ خفته  خیلی منم منم می‌کرد برای تو وملکه سرود میساخت وسپس  مرافعه داشت که چرا در انقلاب کم ادم کشته  اند باید حد اقل روزی چهار صد تن را بکشند ،

    تو در چه خیالی بودی در خیال انسانیی شبیه خودت ، با قلبی گشاد روحی بخشنده ‌سری تترس که یک تنه درمقابل جهان ایستادی همهرا دچار خوف وحشت کردی  سر زمین ما نمونه شد بهاری زیبا شکوفا شد همه ما همان گلهعا خندان گلستانی بودیم که تو انرا ساختی ،امروز چیزی بر جای نمانده غیر  ازمساجد که در آنها انواع واقسم جنایت‌ها صورت می‌گیرد  ود شبیتانهای انپسرکان کوچک وزیر سن بغل خوال مردان ریا هستند ،

    اگر آن چند خواب لعنتیرا که تنها یک برهان و  یک توهم بود از یاد برده بودی شاید قدرتی مافوق قدرتتان داشتی ،

    چه خوب شد که رفتی  دنیا پس از تو ویرانه شد تبذیل به یک خرابه  که مشت زاغ و پرندگان مرگ در بالای  تپه‌های ویران کوکو‌میزنزز جغد ها در انتظار لاشه ها در کمین خوابیده‌اند  مردانی  که  امروز  مثلا  جایگاهترا گرفته اند حال یک لات مستی  ارا دارند که تفنگ به دست تلوتلو میخورند ومیل دارند شلیک کنند ارتشی  وجود ندارد  مشتی آدمکش اطراف خیمه را گرفته اند وان مرد بقول بعضی ها عمود بر خیمه اثر نئشه تریاک تنها در آسمان‌ها پرواز  می‌کند  سلطان شده نه به خدایی رسیده آست  قانون  یعنی او  وجود ندارد تسمه وشلاق وزندان  پانزده هزار زندانی در آن دیار بیهوده در انتظار نشسته اند تا نو بتشان  شود وطناب دار بر گردن آنها خلقه بزند ،

    این باقیمانده آن گلستانی است که تو ساختی انراتبیل  به گورستاتی پهناور  کردند بجای شیر و وبیسکوت که تو در مدارس برای بچه ها میفرستادی  امروز نعش کشها  تابوت میبرند بچه ها غش می‌کنند ،

    گفتنیها زیاد است تنها آرزویم این بود که سرم را روی آن سنگ مرمر بگذارم وجان به جان  آفرین تسلیم کنم  شاید روحم در آنجا در کنار تو‌جای میکرفت وحرفهای بیشتری را با تو میگفتم افسوس  ، فلج شدم تنها شدم وشب وروز  برای تو‌میگریم  قلبی به پاکی فرشتگان روحی به پاکی  ملکوت  آسوده بخواب دنیا پس از  تو تبدیل به یک ویرانه شد ، اشک تو اشک جهان بود  نامت جاون روانت شاد  .

    پایان 

    ثریا 18/01/2024 میلادی

  • سیمین / یک مرثیه برای تو بی مانند بودی .

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین .‌اسپانیا ،

    کدام  پایه نصب  جهان باید  کرد / که در مسالک فکرت  نه بر تر أیی

    درون خلوت کروبیان عالم مستی / شریر کلک تو باشد  سماع جاودانی

    روز گذشته  زیبا ترین لوکس ترین بانو ترین و بهترین دوست عالم را که داشتم از من خدا حافظی کرد  آخرین ناهارش را با پسر من صرف کرد  وروی دوربین  پیکر در هم ریخته اورا که به سی وپنج کیلو گرم  رسیده بود نفس نفس زنان  مرا گویی می بویید  من تنها میگر یستم،‌…..

    این أخرین یاد،گارا از دوران زندگی خوب گذشته ام بود  او از فامیل بزرگ و نجیبی برخاسته بود تحصیلات عالیه داشت  شیک ترین زن جهان بود  والبته زیباترین ،

    نامی بزرگ از خودش بیادگار گذاشت  هرچند تنها نام فامیل مادری او برای همه ایران کافی بود   وامروز تک وتنها در کنار چشمان وحشت زده تنها دخترش داشت جان میداد وبا هر نفس مرا میبوسید ،

    کجا مثل تو عزیزی  دیگ ر پیدا کنم  تنها گریستم گریستم وهنوز اول صبح روز بعد دارم میگریم  ومرثیه نویسی می‌کنم ،

    جایت در کنارم در دلم ودر زندگیم خالیست ای سیم ب بی نظیر جهان که هیچ طلا  ‌نقره ای هیچ ألیاژی قادر به   ساخت امثال تو نیست آلیاژ تو نوع دیگری بود افسونی در آن دیده نمیشد ریا کاری های گربه های ملوس را نداشتی شیر جنگل اما آرام ، ،

    گفتنی ها زیادند اما اشک آمانم را بریده  آسوده  و آرام  در کنار فرشتگان ملک‌وت پرواز کن  شاید در دنیای بهتری توانستیم یکدیگر را ببینیم ،

    ثریا 

    15/01/2024  میلادی 

  • نیمه شبان

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین . اسپانیار

    ساعت‌های متمادی  است بیدارم احساس گرسنگی  می‌کنم اما حوصله خوردن ندارم از امشب  از ساعت دوازده تاهفت  صبح آب را قطع می‌کنند آسمان خست زیادی بخرج دادا قطره ای باران در جنوب بر دشت تشنه وخشک نبارید  کمبود نان  وسایر مواد احساس  می‌شود  البته پایتخت شاهانه تر است   بدبختی ها اکثرا در جنوب اتفاق میا فتند یک نمونه آن منم از جنوب سر زمینم به جنوب کشوری غریب وناشتاس پرتاب شدم وکم کم زیر خروارها گنده گوییها ‌رفتار اشراف منشانه گرسنگان تازه به دوران رسیده گم  شدم محو شدم کسانیکه در آن زمان‌ها حتی اکراه داشتم در کنارشان راه بروم  خوب دنیاست عوض می‌شود مانند روز وشب .

    خواب از سرم پریده بچه ها آمدند ورفتند تازه امروز فهمیدم آن کوچکترین  که هنوز در نظر من یک بچه تپل است در کلاس هفتم درس میخواند . بقیه در دانشگاه  در این مورد شانس آوردم ولگردانی بیمار به جهان هدیه ندادم  این جهان بیمار این جهان کهنه با مردمی بی تفاوت  گویی مشتی سنگ واهک دور هم راه میروند ،

    من در بدترین دوران زندگیم بسر میبرم با سرطانی که در گوشه ای نشسته وارام است  گاهی قلقکی می‌دهد فریادم به آسمان می‌رود یک مسکن وسپس خودرا به رختخواب سپردن   پاهایم را بکلی فلج  کرده راه رفتن برایم مشکل است ایستادن برایم  مشکل ‌سخت است  ساعت‌های باید در انتظار باشم تا کلیدی در قفل بچرخد ودستی لیوانی آب جلوی من بگذارد ویا برنج وسبزیجاترا مخلوط کرده  برایم غذا درست می‌کنند بعد هم مستقیم  به سطل اشغال روانه می‌شود انها هر کدام  به سبک زندگی خودشان غذا تهیه می‌کنند یکی تنها با باربکبو سرش گرم است دیگری باکمی  نخود اب و سومی ساندویچ یا غذاهای نوظهوری که من بیزارم ،

     خواب از 

    چشمانم گریخته ساعت‌های به دنبال یک آهنگ میگشتم تا شاید سرم گرم شود پس از  مدتها  ویلنی گویی از روی یک صفحه کهنه کپی شده زر زر کنان در کنار گوشم نشست  دیگر خبری هم از آنهمه شور موسیقی نیست  هر چه هست تکرار همان گذشته است  وضع دنیا  عوض شده دختر یک قاتل حرفه ای با چادر سیاه جای مارا در تالار رودکی گرفته انهم در ردیف اول آیا اژ سنفونی پنجم چیزی میفهمی یا به همراه آن مادر دهاتی ‌خواهرت چرت می زنیز و کمان داران کردن  کلفت عرق خور با لباسهای متحدالشکل در پشت سر شما چرت میزنند .  .

    جای همه چیز عوض شد ومن تازه جنس اعلای هموطنان خودرا شناختم البته زمان من انسان‌های دیگری زندگی می‌کردند   انسان‌هایی به معنای واقعی حال اگر چند نخاله هم در بین آنها دیده می‌شد  همه انهارا شناسایی کرده ‌دور میشدند  اما امروز ،،،،نمیدانم که أیا انسانی باقی مانده  یا نه ؟  غیر از چند هنر پیشه فسیل و چند پیو پاتال  که حوصله  حرف زدن هم ندارند همه هم بیمارند تنها سئوال  وگفتگوی ما در دو کلام خلاصه می‌شد نه بیشتر  حتی حرف زدن هم مکافات سختی دارد ،.

    ضعفشدید  خستگی  واز همه بد تر بی آبی 

      چگونه دست‌هایم را بشویم ، رویهم رفته زندگی  متعفنی داریم  یا جنگ وادمکشی  یا دزدی ویا تجاوز وچه راحت از تجاوزاتشان پرده برداری می‌کنند  فرقی ندارد مرد باشد یا زن  گویی در دنیا تنها همین لذت  کاذب مانده ،  وتماشای دزدان بزرگ از ریاست سر زمینه‌ای بزرگ و‌پهناور  تا کوچکترین تنها سکه ها هستند که حرف میزنند بقیه فریب است فریب بزرگ،رویهمرفته

     دنیای خر تو خری است متاسفانه ما هم حضور داریم ، پایان . ثریا  نیمه شب شنبه  سیزدهم ژانویه  سال بیست وچهار میلادی. 

  • ایران فلسطینی

     ثریا ایرانمنش  لب پرچین  اسپانیا

    سر انجام آنچه باید بشود شد وایران تقدیم فلسطین شد آوارگان  فلسطین خانه دار شدند حال باید به آوارگان  ایرانی  نگاه کرد  که همچنان مشغول  رقص در میانه هستند  وهمچنان اعلامیه می‌دهند وهمچنان  سخن رانی می‌کنند وهمچنان قانون اساسی تدوین می‌شود واین أخرین کلام است ،  

    ایرانیان بدبخت در حال حلق اویزن کردن خود هستند یا دیگران طناب  را بر گردنشان میاندازند  پیرو پاتالهارهم با ذکر نصیبت افسانه گوی شده اند  ودیگر کسی نمانده  .سر انجام آن دستمال  پیچازی حضرت  عمود بررخیمه کار خود را مرد و  کشور را تقدیم نمود با عشق ؟؟؟؟ 

    زیاده سخنی نیست .پایان  11/01/2024 میلادی  

  • کجا ومانند چه کسی ؟

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا .

    دریغ و‌درد که زن بودم .! 

    در آن سوی زمان در میان آن گروه   زن بودن  حکایتی است غریب و زن بودن گاهی ننگ آست ، خود من یک ننگ بودم  زمانیکه متولد شدم ، پدرم رویش  را برگرداندو رفت  مادرم مرا به دست دایه سپرد تا روی نحس  مرا نبیند همه زندگی ان دو تنها سه سال طول کشید انهم با جدایی های ماهیانه و روزانه .

    بزرگ شدم درخانه دیگری با پول دیگری  با متلکها وطعنه  های دیگری اما مدرسه را رها نکردم ، 

    شب گذشته تمام مدت جبر و مثلثات  دور سرم میچرخید و با چه بدبختی و سختی و زیر صد ها هزار فشار میل داشتم  مدرسه را تمام کنم وبه دانشگاه وارد شوم ،

    همیشه در کلاس های  ابتدایی با درس عربی مشگل داشتم ونمره هایم   از دو بالاتر نمیرفت ودر دبیرستان با حساب جبر  ومثلثات   و با کمک  کلاس های تقویتی وخوب؟  بعد  ،،،،،،، درب دانشگاه به رویم بسته شد   بیخیال برو شوهر کن برو کار کن برو  ،،،، فقط برو  که هیچ چشمی ترا نبیند.

    شب گذشته میان دردها وخواب وبی آرامی بخود میگفتم  ؟ راههای دیگری بودند که میبایست از انها عبور میکردم .راههای پر فریب ومکر ، راههای ریا ودروغ  وراهی برای ثروتمند شدن  ! چگونه ؟ با خود فروشی ؟؟؟؟!!  نه اینکار از من ساخته نبود  روحا نجیب بودم   

    حتی برای ازدواج نیزانتخاب با من بود  زیر بار هیچ  حرفی نمی رفتم راهمرا خودم انتخاب میکردم با کمک هوش وحواس خود  در من همه چیز پاک ودست نخورده بود ،اما،واما اجتماع کثیفی داشتیم و آدم‌های باسوادی  که تنها متکی به  ثروت و اندوخته ‌میراث  پدری  خود بودند حتی هنوز طرز لباس پوشیدن انها مسخره بود  عده ای به فرنگ رفتند  یاد گرفتند بجای سیگارها ی بد بو وچپق های کت ‌کلفت  پیپ در گوشه دهانشان بگذارند پیپی که اکثرا خامو ش ویا توت‌ون سوخته در ان بود وکتابخانه نداشتیم   جایی برای رشد شعور وعقل خود نداشتیم تازه از زیر زنجیر قجر ها بیرون آمده بودیم وهنوز عده ای قجر زاده حاکم بودند  بما فخر میفروختن . ای داد وبیداد .

    معلق بودن میان  زمین  واسمان روحم در آسمان  ودر جهانی پهناور شنا می‌کرد جسمم در میان مشتی خاله زنک ها  ومردان  گرسنه  داشت تحلیل میرفت .

    پس جبر ومثلاث به جه درد من خورد. ؟ تنها چند صب می از آنها بعنوان مدرک تحصیل

    بلی  توانستم رشته نقشه کشی را بیاموزم مهم نیست خدا بزر گ است شاید منهم توانستم راهی  به دانشگاه   پیدا کنم  رشته مورد علاقه آن که ارشیتکت بود بخوانم،

    بقول لات های  سر محل ……اهای زرشک .

    سرنوشت قلم  را در میان د‌واتی  لبریز از مدفوع  فرو برد وبر پیشانیم مهر کرد حال تنها شده ام  بیمارم احتیاج به کمک دارم و کسی نیست  نه، هیچکس نیست   من که روز ی مانند یک مادیان قوی  راههارا میپیودم ساعت هاربا دهان خشک روی  صندلی ام مینشینم  و‌انتظار  یک لیوان آب خنک را دارم ، کسی نیست باید خودم برخیزم دردهارارنیز با خود ببرم وفریاد بردارم که  این آخر کار من نبود  من پاکیزه زیستم دستهایم به هیچ مال آلوده ای  تماس نداشتند ‌خوددم در هیچ راه کثیفی گام بر نداشتم غیر از راه عشق  آنهم سخنی ‌کلامی بود بی ارزش . باید فرا میکرفتم  که چگونه فریب بدهم ، اما فریب خوردنم ، .خوب  از جبر ‌مثلثات تنها جبرش بمن رسید آن  را خوب  تحمل کردم  و…..می‌کنم .

    آنهمه دود چراغ خوردن  به پشیزی نمی ارزید و زر واندوخته کجا دار ی؟ زیورت کجاست؟ مکرو ریا وفریب  را کجا پنهان داری؟  در انتظار لیوانی آب خنک بنشین تا کلید در قفل بچرخد  ‌وکسی از راه &رسد برایت دلسوزی کنند  اما غرورت  همچنان کف دست‌هایت دارد آب می‌شود .

    نه ما تاریخمان بر دیوارها حک شده بود  ما تمدنی اگر داشتیم در دخمه ها  بود  اجتماع ما خالی از هر نوع ادب و تربیت اموزش و تمدن بود  تنها مقلدانی هستیم  که ادای دیگری را در میاوریم  همه پوسته های خالی  بی هویت و بی ادب ،

     پایان  واین حککایت همچنان  باقی است، 

    ثریا 09/01/2024   میلادی 

  • شرم تاریخ

     ثریا ایرانمنش  ، لب پر چین ، اسپانیا ،‌.

    ای که گفتی  هیچ مشگل جز فراق یار نیست  / گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست .

    امید کدام وصل ؟ کدام امید وکدام انسان ، در تاریخ  داستان حمله ها وهج‌م قبایل وحشی را میخواندیم ورد میشدیم  اعراب وحشی ،‌چنکیز مغول ، خان تمو‌چین   وغیره اما برایمان  افسانه بودند   حال امروز این افسانه‌ها به حقیقت پیوسته اند  عددهای حرام زاده تشکیل شده از چندتخمک حیوان وانسان  با چهره های  وحشتناک هیکل های دیو مانند  چهره های کریه  حاکم سر نوشت ‌ جان ومال وروح ماشده اند ، روحانیون واقعی به خلوت پناه بردند ولب فرو  بستند وشیطان  ناگهان ظهور کرد ان هم در  حباب نا مریی پرور،گآری که روزی از ته دل اورا میپرستیدیم وامروز رهایش ساختیم ،

    نماز هایشان  روی  شکم زنان هرزه وروزه  هایشان نوشیدن خون جوانان وکودکان است  سحری ‌افطاری آنها تنها خون است باشکال مختلف.

    سر زمین با شکوه  سبز وخرم  سر شار از موسیقی و آواز ناگهان تبدیل به یک ماتمکده شده با ردیف جنازه‌ها  موسیقی گم شد کتابخانه ها به آتش کشیده شدند سینماها ویران شد وبجایش در هر گوشه یک گنبد بشکل بیضه خودشان    ساختند  تا تهمانده جیب مردم را نیز ببرند 

    مردم هم پرداخت کردند  همجانشانراهم مثالشان را وهم روحشان را و چیزی غیر از مرگ  دریافت نکردند ،

    هنوز عده ای  ایمانشان را محکم درون صندوقچه دلشان پیچیده اند ونماز میگذارند و روزه میگیرند ،‌اداب  صحرای وحشتناک اعراب بدوی را بکار میبندند نامشرا ایمان گذاشته اند  ‌دریغ ودرد اگر دست افتاده زپایی را  بگیرند  نجس می‌شوند  !!! .

    به هر روی دیگر خرمی سر سبزی صدای زمزمه ریزش آب‌ها  از کوهستانها  خاموش شد  حتی کوهها نیز از  میان  رفتند  همه به صحرا نشینان فروخته شد  حال با یک زمین  خالی بیمار  به همراه مشتی سوسمار  ، مار ، کژدم ، ومارمولکهای ریز ودرپشت چه میخواهید بکنید شعور وعقل پرواز کرد  وجایش را به خرابات داد وچهل و  پنج سال از آن فاجعه میگذارد  هر جا سری فرو میبری همه تنها حرف میزنند همه سخن ران وسخنگو  شده اند   ‌مرتب سوار ماشین زمان شده به عقب سفر می‌کنند ، سر زمین بیچاره من ، سر زمین  زخم خورده وبیمار ما ، سر زمین رو به مرگ  ،از دست من یک نفر کاری ساخته نیست  بقیه کیسه ها را دوخته اند ودر ب انرا  باز گذاشتند برای نمایش شوم دوم  ومن چشمانم لبریز از اشک  شبانه وروزانه ودهانم دوخته  دستهایم کوچک وقامتم حمیده ، اما ترا دوست دارم سر زمین نیمه جانم  شاید عشق معجزه کرد ،‌ پایان ،

    ثریا . 05/01/2024 میلادی  شروع خوبی نبود ،

  • کرمان

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین  اسپانیا 

    کرمان ، شهر بی گناه شهر مردمی که به خاکشان چسپیده اند  شهر زادگاه من  ونام فامیلی همه  هم تام من است منش ایرانی خودرا از دست  ندادند  دارای منابع طبیعی  مس طلا  ذغال   ‌ذغال سنگ  ونقره  آن بیشرفها میدانند که آنجا را  ویران کردند  یک مردک  لندوک بی کس وکار  چه و بی سواد را که گل لگد می‌کرد ناگهان سردار ساختند اوحتی نامش را بلد نبود بنویسد خوب تریاک میکشیدخوب   لوازم  اتمی را با هوا پیماهای  مسافری حامل مردم بیگناه حمل می‌کرد خوب چمدانهاهای دلار را به آدمکشان آنسوی   رودخانه میرساند خوب تریاک واسلحه میاورد خوب آدم‌ها را به تیر می بست وخوب حضرت ملا را پشت وما ل میداد .‌حال این اعجوبه بی خاصیت زنده و‌مرده اش قربانی میگیرد .ه ومردم

    زادگاهم  برای همیشه ویران شد محل  دفن خواجو شاعر بود حال قاتلان درانجا آرمیده اند ومن از فامیلی بیخبرم . 

     

    پایان   چهارم ژانویه 2024 

  • حزب خران !

    ثریا ایرانمنش. لب پر چین، اسپانیا .

    غمِ جهان مخور و پند من مبر از یاد

    که این لطیفهٔ عشقم ز رهروی یادست….

    در گذشته که هنوز سرزمینی داشتیم، کشوری داشتیم و تازه پای به سن بلوغ فکری گذارده بودیم، احزابی هم داشتیم که مهم‌ترین آنها حزب خران بود که روانشاد توفیق سردبیر روزنامه فکاهی توفیق آنرا بنیاد گذارده بود. اعضای این حزب برعکس نامش مردانی با فرهنگ و قوی البنیه و با شعور و مودب بودند ،کم کم آن به حاشیه رفت و بعد هم منحل شد. بگذریم…..

    امروز بیاد شعری از ایرج میرزای مرحوم افتادم که آرزوی خریت می‌کرد و میگفت آیکاش خر به دنیا آمده بودم .

    در تمامی طول شب به این فکر بودم آیکاش منهم کره خری به دنیا آمده بودم و در میان خران واقعی بسر میبردم چه زندگی سلامت و پر باری میداشتم!

    با سکوت بار خود را هر چند سنگین بود حمل می‌کردند هیچ خری به خر دیگری تجاوز به عنف نمیکرد وهیچ خری ادعای خدایی یا پیامبری نداشت و هیچ خری پادشاه و یا ریاست جمهور نبود و هیچ خری تاج گذرای نمی کرد. در سکوت بار خود را میبردند کتک میخوردند، آرام اشک از گوشه چشمانشان میریخت، اما هیچ خری گردن خر دیگری با تبر نبرید و هیچ خری طناب دار نداشت ، و هبچ خری زندان ‌و زندان بان نداشت. خودش زندانی خرهای دو پا بود و از کره خود یا بزرگتر توقعی نداشت ،

    اه آیکاشم منهم درمیان همان کره خرهای به دنیا آمده و امروز حتما مرده بودم و این ننگ را که نامش زندگی است با خود حمل نمیکردم .

    در میان حیوانات زیستن به از زیستن بین انسان‌های دو پا وصاحب کمال است هرچه کتاب بخوانند و کسب معلومات کنند سر انجام شهوت بر آنها غلبه خواهد کرد. خود پرستی، طمع، خونریزی، تنها بفکر شکم و زیر آن هستند و بس. شاید بتوان در میان آنها چند انسان یافت و یا کسانی که بهرروی در ساختار زمین و محتویات و فرهنگ آن دست داشتند. اما هیچکدام خر نبودند و مردم خر را نمیشناختند. مرادشان صدای سکه ها و ضرب آنها بود ، چقدر افسوس میخورم که مرام خریت را دارم اما مجبورم بین آدم‌ها زندگی کنم .

    نشان عهد ‌وفا نیست در تبسم گل

    بنال بلبل بیدل که جای فریاد است

    پایان ثریا سوم ژانویه 2024 میلادی

  • کله جوش یا اشکنه؟

    ثریا ایرانمنش، لب پر چین، اسپانیا

    مسکینی و غریبی از حد گذشت ما را

    بر ما اگر ببخشی وقت است یارا

    چون رحمت تو‌افزون شود ز عذر خواهی

    هر چند بیگناهم ،‌ عذر آورم گناه را

    روزها بادرد و آه و افسوس و افسون میگذرند. سالی گذشت بی آنکه به حال من فرقی کرده باشد. همچنان روی همان صندلی تکیه دادم و همچنان زیر پتو دردهایم را پنهان ساختم.

    حال دیگر همه میدانند، چیزی نیست که پنهان باشد. در روی صفحات مجازی به دنبال یک شعر یک نوشته یک تکه موسیقی میگردم. خیر عده ای سکینه سلطان های چارقد بسر دستور اشکنه و یا کله جوش ارزان‌ترین غذای فقرای شهرهای دور افتاده را می‌دهند.

    علی آقا که خواب نما شده و در لباس پیامبر از خواب برخاسته البته باقلا پلوی مجلسی همراه با گردن میخورد، سوپ جوجه تازه سر میکشد، خاویار میخورد. در مقام خدایی باید اینگونه تغذیه کرد. دست در خون ملتی و سر کشیدن کاسه خون بچه های نوزاد برای عمری طولانی حال باید در انتظار روز تاج گذاری باشیم. فرشتگان ملکوتی از آسمان با تاجی از الماس ‌برلیان و نور خدایی فرود خواهند آمد و او را بر تخت می نشانند، ما هم کله جوش را از فاطمه کماندو فرا میگیریم و اشکنه را از زهرا خانم آشپز و به تماشای سینی های لبریز از غذاهای مجلسی مینشینیم. با دستهای کلفت و کثیفی که با مشت بسوی غذا ها حمله ور می‌شوند. به این میگویند دموکراسی و برابری و انقلاب مستعضفین….

    نه،‌ دیگر چیزی ندارم بنویسم. درد همه وجودم را فرا گرفته و تنهایی مزید برعلت.‌ سر انجام روزی همه چیز خوب خواهد شد، میدانم، بخوبی میدانم. اما آن روز من نیستم تا برفراز بام آوازی سر دهم. پایان

    ثریا

    اولین نوشتار در سال جدید

  • أخرین شب سال

     ثریا ایرانمنش  لب پرچین  ، اسپانیا 

    همه شب در این امیدم که نسیم صبگاهی  / به پیام آشنایان بنوازد این آشنا را ،

    همه چیز رو به  آسارت وفنا است شاید جهان کهنه هستی نیز خسته شده ومشغول پاره پاره کردن خود می‌باشد .

    شب از نیمه گذشته خواب از سرم پریده وان مسافر عزیز که چند روزی پذیرایی من بود به زودی خواهد رفت باز من میمانم وخانه تنهایی وجدال با آنچه که نامش حالم را بهم میزند ، زندگی در مردگی  دیگر به چیزی نمی اندیشم  پسرم گفت در طول زندگیت با مشاهیر بزرگی  برخورد داشتی نامشان را ذکر کن بنویس تا برایت خاطره زنده کنند  در میان آن مشاهیر شاید چند زن   نظیر عروس تیمور تاش  ویا مهناز افخمی

    چشم میخورد بقیه  همه بزرگان بودند نام خیلی هارا فراموش کردم آنها یا میهمانان خانه ام بودند ویا روابط کاری داشتیم مانند تیمسار تقی زاده وحاج آقا رزم آرا در شرکت نقشه  برداری  مهم نیست همه امروز خاک وخاکستر شده اند وتنها یادی از آنها باقی مانده رذالتی نداشتند متین بودند ادب داشتند تربیت شده بودند و‌احترام مرا نگاه میداشتند من کار مند یا بانوی خانه دار  همه احترام مرا داشتند 

     زمانی آنهمه احترام وبزرگی را از دست دادم که به خارج  امدم برای لحظهای آزادی نمیدانستم که آزادی چه بهای گرانی دارد با مردمانی روبرو شدم که در تمامی عمرم انهارا ندیده بودم ناگهان صحنه عوض شد گویی خاک وطن زیر ورو شد علف های هرزه سر بلند کردند رشد کردند ادب ‌نزاکت ومهربانی جای خودرا به فحاشی های رکیک داد  و….زندگی به پایا رسید  .

    روی خاکستر سرد زندگی ومیهن از دست  داده نشستم به تماشای سیرک جدید  وحیواناتی که نقش بازی می‌کنند ،

    نیمه شب است خواب  رفته دهانم خشک به فردا میاندیشم که خوب این سال نکبت هم به پایان رسید سال نکبت تری در پیش داریم سالی  که کم کم بشر تبدیل به یک جانور یک برده ویک حیوان می‌شود. سبزه ها گم شدند گلهای که میشناختم  پنهان شدند آن صحرای زیبا تبدیل به کویری خشک شد دریاچه ها رو به زوال ودرحال خشک شدن و  آسمان از باران تهی ‌وخالی است  عده ای خوش کذران بابرفهای مصنوعی اسکی بازی می‌کنند  و با بچه ها‌ای  کوچک  بازی بازی می‌کنند !!!! تنها یک چیز برایمان مانده ، انهم مغازه های عطر وسرخاب و روژ لب وعطرهای متعفن و لباس های ریسایکل شده ،

    بوی گند همه خیابان‌ها و کوچه هارا حتی منازل را گرفته  دیگر خبری از آن عطر های خوشبوی کذشته نیست  دیگر خبر ی از أن همه زیبایی‌ها وخاطرات نیست همه چیز پاک خواهد شد حتی تمدن‌ها قدیمی ‌کهنه هفت هزار ساله  تنها دو طبقه ارباب ‌رعیت  بر دنیا حاکم خواهندبود وچه خوب دیگر ما نیستیم  خاک شده ایم    …………….نpuc

      دنیا بشدت مشغو ل برده سازی است ارباب و‌رعیت قشر    وسطی وجود نخواهد داشت  ،مهم نیست من روزانه کاهی  ساعتی زندگی می‌کنم ابدا چیزی برایم مهم نیست نیست  روز کریسمس همه بچه ها  نوه هایم اطرافمرا گرفتند اطاق جای نداشت  من روی صندلی همیشگی خود  به زیبا رویان  ااین قشر تازه ‌نو وبی گناه مینگریستم و چه غروری بمن دست داده  بود سرم را ودستهایم را به آسمان بردم اگر خدا در انجا هست   این موجودات بیگناه وپاکیزه  وتربیت شدهرا حفظ کند  وکوچکترین آنها مانند بچه خرسی خودش را در أغوشم انداخت و…… این ثروت واندوخته های من است  به آنها مینا زم و افتخار  می‌کنم ،یزدان پاک وبزرگ نگاهداره آنها باشد از کثافت امروزی به دورند  واین بود قصه امشب من تا فرصتی دیگر، وتا سالی دیگر !!!!! . حضرت عیسی گفت ، اگر خدا در آسمان است  پرندگان قبل از تو اورا دیده اند واگر در اعماق اقیانوس باشد ماهیان قبل از تو نیز اورا دیده اند خدا در اندرون توست همانکه حافظ گفت  ،،،،، در اندرون من خسته دل ندآنم کیست  ،،،،،، او همان خدای توست وبس  امید  را باید زنده نگاه داشت  با امید باید زیست  شاید خدایان  روزی دلشان به رحم آمد   امید دلپذیر است ،‌پایان . ثریا 

    نیمه شب شنبه  30/12/2023  🙏

  • گذشته ها .

    ثریاایرانمنش ، لب پر چین ،‌ اسپانیا

    هرگاه چشمانم را می بندم از همه آن سرزمین بربادرفته تنها یک منظره جلوی چشمانم درست می ایستد و آنهم رستوران مادام پیتروی فرانسوی ؟ دوباره چشمانم را میبندم شاید جاهای دیگری را بخاطر بیاورم ، خیر. پرده های تور او از پشت شیشه های بلند خیابان و درب آهنی بزرگی که در کوچه کناری داشت باان نوکر گردن کلفت هم خانه آش آنجا بود هم رستوران یعنی میهمانخانه آش راه بصورت یک بار و ستوران در آورده بود هرکسی را هم راه نمیداد یا باید عضو ویاشناخته شدهباشی ،سالاد الوبه خوشمزهاو وشنیتزل مرغ که غذای همیشگی من بود یک قهوه ترک یک بستنی در هوای گرم ومطبوع دو گارسن یک بارمن و دو آشپز این رستوران‌ را اداره می‌کردند تنها نه میز داشت همه از اشراف ونامبران بودند مردانسیاسی زنان شناخته شده همطراز مهناز افخمی ، .

    منهم شانسی پایم به آنجا باز شد به همراه وکبلم مسیح عین که روانش شاد رییس ثبت احوال بود ویک ناهار مرا آنجا برد تصادفا مادام پیترو از من خوشش آمد ودررکنارم به دردهایم گوش میداد ، .یک خدمتکار داشت که در بالاخانه کارهای اوراانجام میداد واجازه نداشت پایین بیاید و،.غذایش بی نظیر بود

    باز چشمانمرا میبندم شاید در بند ،‌میهمانیهای باشگاه هتل واریان ؟؟؟؟!!نه تنها آن رستوران روزهای سرود برفی و سپس آن خانه کوچک در یک بالا خانه که زنی زیبا برای فرزندش بافتنی میبافت وهمسرش در کنارش روزتامهذمیخواند وبوی خورش وپلوی شیرازی تمام خانه پیچیده بود من برای فروش کالایی به آنجا رفته بودم آن مرد محترم بمن گفت این کار تو نیست برگرد برو بهدرس خود ادامه بده.پولی که دربساط تداشتم مجبور بودم وار کنم باز چشمانمرانیبندم پرده های طوری پشت رستوران تکان میخورند هیچ چیز ارانسرزمین در ذهن من باقی نمانده غیراز سیاهی و نکبت همه را پاک کردم خیلی زحمت کشیدم تا اندوده های سیاه را سقف شعورم پاک کنم وپاک شدند غیراز رستوران باصفای مادام پیترو …….. حتما حالادر اسمانهاستروانش شاد مسیحهمرفتهمه رفتندومن تنهاماندم تنهای تنها! پایانی همانروز سیزدهم !!!!!

  • جنایات حماس

     ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ، 

    همه عمرم از نام فلسطین وفلسطینی بیزار بودم  همه عمرم آنها در نظرم تنها آدمکش بودند  حال پرده ها کنار رفته اما چپ  بین‌الملل نمیگذارد   آنها رسانه ای شوند ،

     این نامردان این حیوانات جلوی چشم کودکان سر پدر ومادر  ها را  میبریرند وانها را تکه تکه می‌کردند به زنان تجاوز می‌کردند انهم با ادوات وحشتناک  که بهترین آنها بطری های  خالی بود .‌جلوی چشم  پدر ومادر ها فرزندان را میکشتند حتی به زن حامله چاقو زدند تا بچه  به دنیا نیامده  تکه تکه شده آنها شبانه به چند خانه  کپری   در نزدیکی اسراییل حمله کردند  بیشرف ها با صورتهای بسته وچشمان خونین آنها خون میخواستند  ورهبرشان  باج بده آنها با چادر شب پیچازی در  خیمه داشت خاویار میخورد ولبخند میزد ،‌

    نه هیچکس  جرئت رسانه ای کردن این کثافات را ند آرد  مرگ ونفرت بر حماس    وشیاطین خونخوار آن  .وحال پرچم  فلسطین را در دست  بگیرید ودور باسن خود بچرخانید شاید  از آن تجاوزات نصیب شما هم شد . اهای حقوق بشر  ،‌اهای زنانی که کمیته تشکیل دادید برای حمایت زنان جهان تنها به جواهرات خود و رفیق های شبانه تان بسنده  کرده اید خودرا به ندیدن زده  اهای حقوق بی بشری ،       آنچه البته بجایی نرسد فریاد آست .

    مرگ ونفرت  بر سازمان تروریستی مجاهدین وحماس که دست هر دو درون یک‌ کاسه است ملت ایران هم دور خود یواشکی برقصد آند عمود بر خیمه  با آن صورت سرخ و هیکل تناور  در انتظارکباب و شراب وتریاکش در میان خیمه نشسته ‌نوکرانش  به پوزه بند در حالیکه  یک  برگ چند میلیونی بر پیشانی آنها چسپیده  کثافات اورا به چشم میکشند ،‌مرگ بر شما ،‌انسانیت کجا رفت ؟!      گفتنی زیاد وقت کم من بدون اجازه ، پایان 13/12/2023  میلادی 

  • فرح پهلوی

    ثریا ایرانمنش  . لب پر چین ،‌اسپانی

    متاسفم عکسی از تو‌ند اشتم تا زینت بخش این نوشتار نا چیز بکنم ، زمانی که دیدم هفت هزار نفر زیر پایت بلند شدند  دانستم که لیاقت همه گونه بزرگی را داشته و دآری ،

    من و تو در یک سال به دنیا آمدیم  اما در دو ماه  مختلف تو ترازو را زینت بخش سینه ات کردی نماد  مهر ماه  را ومن شیر بی یال وکوپال پیر را که تنها خوابیده غرش  می‌کرد .

    هردو سر نوشتی مشابه داشتیم  با این تفاوت  که مادر تو زنی دانا وشایسته   بود در خانه برادر نشست و چرخ خیاطی را جلوی خود گذاشت تا ترا  با اوج آرزوهایت برساند ،.

    اما مادر من دنبال صاحب میگشت ورفت یک صاحب پیدا کرد که مرا  تا قعر چاه ویل کشاند ،

    امروز نام تو بر آسمان نوشته  اما نام من در ته زباله دانی شهر به همراه خونی که از دست میدهم گم شده است ،

    هر دو‌چهار فرزند داریم    فرق است بین گلها ، فرق است بین انسان  فرق است بین سبزه و، گلستان 

    مقایسه کردن خودم با تو  مساویست  با خار مغیلان در کنار گلسرخی که در گلستان  باز شد  همسر من خیلی میل داشت  ادای همسر ترا  در بیاورد  اما میان ماه  ما تا ماه گردون زمین تا آسمان بود همسر من یک شهرستانی نو‌کیسه که تنها زبان کارگری آلمانی ها را  میدانست  انهم چون  چند سالی در معدن آنها کار کرده بود  وبچه تاجر  همسر تو  مردی تحصیل کرده  با تمام خصوصیات یک انسان کامل وارباب  سرزمین من بود من اورا میپرستیدم .

    گاهی بتو حسادت میکردم سپس نگاهی به قد وقواره لاغر استخوانی خود میانداختم  وبا ماهیچه های قوی تو وقد بلند تو وان هیکل بی نقص تو‌،‌ مشت محکمی بر دهانم میکوبیدم،

    یکی از بستگان همسرم با پسر یکی از اقوام تو ازدواج کرده بود ، داستان‌های عجیب و غریبی برای ما نقل می‌کرد گویا قبل اورا کاندیدای   برای همسری شاه جوان کرده بودند اما چون  ایل ‌تبارش به قاجار میرفت  شاه منصرف شد ،

    تو زیبا بود ی سلامتی در رووح‌وچشمان تو رخنه  کرده ومیدرخشیدی  مادرم سخت بتو بد بین بود ،برای من دیگر مهم نبود  من یک راه لبریز  از سنگلاخ را طبیعت جلویم گذاشته بودومیبایست بحکم اجبار انرا طی کنم ولی کردم  امروز کسی برای من تولدی نمیگیرد   اصلا وجود ندارم  با هر حرکت  مقداری خون باید به طبیعت پس بدهم ، در کنج یک اطاق کوچک در یک خانه چهلو‌پنج‌متری در میان کتاب‌هایم وصفحات موسیقی  وفیلم هایم نشسته ام تا در باز  شود وقبضرا بگیرم ،

    تو واقعا قابل ستایشی من پوزشم را همین امروز تقدیم می‌کنم   نامت را بر یک ستاره در آسمان گذاشته اند  خوشا به حال اغنیا ،پایدار بمانی بانوی واقعی ایران زمین ، واز اینکنه تا به امروز به شاه ما وسر زمین  ما وفادار بودی سپاس بی دریغ خودرا تقدیم تو‌میکنم ،‌

    تولدت مبارک . ثریا 

  • خانه اموات

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا 

    خیال دارم بعد از سال نوی مسیحی به  خانه امواتر  بروم ودر آنجا  تا موقع رفتن ساکن شوم 

    ‌انقدر طول نمیکشد  « کودکا »  را برای همان روزهای   ما ساختند  کمک های من وخانواده ام به آنجا روشن است  بنا براین آنجا تختی برایم آماده هست   تختی که قبلا کس دیگری روی آن نفس میکشید  تنها ملافه های  خود را میبرم حد اقل کسی لیوانی آب به دستم میدهم وسوپی هر چند بی مزه به حلقومم فرو می‌کند ،

    تمام شب درد داشتم دور اطاق  راه میرفتم ،تشنه بودم ، اما کسی نبود ،‌نه  هیچکس نبود  چهار درخت تناور و ریشه دار وپر برگ  آسوده در خواب بودند ومن فریادم را در گلویم پنهان میکردم   .صبح زود خودم را به زیر دوش رساندم  قدرت نداشتم حتی سرم را شامپو بزنم خوب آب کمی از کثافات را میشویم ،

    کاری ابدا به دنیای خارج  ندارم تنها به شاه میاندیشم آهسته وارد اطاق مرگ ش د جراحان ظاهرا روی او کار کردند اما در واقع اورا کشتند  چه آرام وچه بیصدا کفتارش هنوز زنده است وهنوز به کنسرت  می رود ؟

    بهترین فکری که کردم باید با بچه‌ها حرفبزنم وسپس بپرسم آیا اطاقی  خالی برای من دارند ؟   خوب پس از مدتی با دسته کل و تاج گل مرا بدرقه کوره آدم سوزی می‌کنند ، ما آنقدر ثروتمند نیستیم که گوری از خود داشتهه باشیم مارا به دست کوره ها آتش می‌دهند سپس خاکستر را بیخودمان تحویل می‌دهند  خوب با آن خاکستر چه خواهی کرد درون توالت سیفون راه هم دبکش .

    درد دارم دهان خشک است بسختی کمی املت  قارچ درست کرد بی مزه  زهر مارهرهایش کردم ایستادن برایم سخت است نشستن دردناک .باید پرواز کنم .

    آخر همه ما همین است ، مشتی خاک یارخاکستر ، از خاک بر آمدیم بر خاک خواهیم شد ،

    تا بعد .از تعطیلات  بی مزه کریسمس ویلدای بزرگ ما ،‌،

    پایان 5/12/2023 میلادی! 

     

  • صدف زیبا

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،‌اسپانیا 

    باز شمعی دیگر باید افروخت  روز عجیبی است در یکسو  کشتار ها ادامه دارد  برای تصرف زمین‌ها ودر یکسو  مردم به سوگ  نشسته اندامروز  روز تولد ماریا کالاس  سوپرانو بی نظیر جهان است واگر زنده بود یکصد ساله می‌شد  او بقول موسیقدانان در صدایش سه اوکتاو بالاتر ودو اکتاو در زیر  داشت بینظیر بود یگانه بود،

    و….ناگهان اخبار اعلام کرد که کونچا ولاسکو  هنر پیشه تاتر وسینما وتلویزیون در سن  هشتاد وچهار سالگی از جهان رفت مردم اسپانیا جنگهارا فراموش کردند  وبه دنبال کونچا رفتند  فردا اورا در شهر زادگاهش وایادو‌لید بخاک میسپارند تمیز وپاک زیست و  پاکیزه از  جهان رفت   واین سومین خبری بود که امروز شنیدم .

     تمام افکار م دوران سر زمین واین بازی موش وگربه میچرخد که  عرفات قاتل به رییس جمهور امریکا گفت  امریکا مال تو ایران مال من است وما نوچه ها وپااندازها  با این جنگ زرگری میخواهند  آن سرزمین زخم خورده وبیمار را تقدیم فلسطینی ها بکنند که با آیت الله همخوابه اند  .

    امابمن چه مربوط آست  شاید فردا  بنویسند که   منهم از جهان رفتم همه وجودم درد آست   درد .

    به هر روی چند خطی بعنوان یاد کار نوشتم  روانت شاد کونچا صدف لبریز از اعشق ومهربانی ووشادی   آسوده بخواب  ، ث

    ثریا دوم دسامبر  2023 

  • أهای ، درد،

    ثریا ایرانمنش ، لب  پرچین ،‌اسپانیا ،

    اهای دردهای  بی امان رهایم سازید . بگذارید تکانی بخورم ،‌  بگذارید افکارم را جمع کنم ، 

    اهای ای درد گویا در  قاموس مردم ابن زمانه من داخل آدم نیستم هنوز نمرده بر من فتوا میخواند و فراموشم  می‌کنند ،

     زمانی کوتاه بمن فرصت بده  تا بیاد ایام شیرین  نیز دلی شاد کنم .

    امروز کشو هارا تمیز میکردم ،،،، اه شمعدان کار دست اسراییل  ساخته از برنز  کادوی خانواد بزرگ نوروش ها   ….. ساعت‌هاانرا روی دامنم گذاشتم واشک ریختم   الان کجا هستند حتما از دنیا رفته اند تابلو های نقاشی  انهارا توانستم  با خود  بیاورم اما تلفن برنجی قدیمی را بر جای گذاشتم .

    چه خانواده مهربانی بودند مرا میهمان کرده برای یک چک اپ به اسراییل بردند   چه کادوهای ارزنده ای مهین همسرش برایم میاورد وهمیشه مبگفت  چه شیرینی ثریا خانم  برایم میهمانی میداد  هر جمعه خانوادگی در هتل شرایتون ناهار مبخوردیم .

    آنها به امریکا رفتند از من هم خواستند بروم  گفتم نه ایران را ترک نمیکنم اما ترک کردم به توالت دنیا سفر کردم  آنها به لندن آمدند تا مرا وبچه هارا با خود ببرند  باز کفتم نه از ایران دور نمی‌شوم!!؟؟،‌

    امروز این جای شمعی پنج شعله ها خاطراتی را برایم زنده کرد درونش پنج شمع بیاد آنها گذاشتم  اه پسر خوشگلشان شاهرخ  که عاشق مربای  آلبالوی من بود  ومن هرسال یک شیشه برایش میفرستادم  .

    امروزچقدر 

    جای آنهمه مهربانی خالی است در میان  استوانه ها ی اعمود بر زمین راه می‌روم و خود را فریب میدهم ،  آری استوانه های عمود بر زمین بعنوان  همراه !!!!

    شب گذشته به دخترم آدرس گورستان نزدیک خانه را دادم  وگفتم آنها همه مراسم را  بر عهده میگیرند کشیش انهارا میشناسم  به هیچکس نگویید  هیچکس نباید از مرگ من با خبر شود ،‌من احتیاجی به آن ستونهای گچی ندارم .

    احتیاج به نوروش  ها دارم که مانند یک دختر عزیز کرده  همه خواسته نا چیز مرا بر آورده میساختند .

    یادتان  گرامی عزیزان از دست رفته  شمعد دان شما  را روی میز گذاشتم با پنج شمع سفید ‌قرمز ، یادتان برایم  ارزشمند است ، پایان ، ث

    ثریا بیست و نهم  نوامبر  دوهزارو بیست وسه . اه ، ای درد بی امان 

  • مرگ جوانان

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچلین    اسپانیا 

    در زمانه ما معنی دوستی دگر گون است // 

    هر که  این سودا درردلش بوده وهست مغبون است 

    خبر مرگ دو نو جوان  یکی زنی جوان  ودیگری مردی   که سالها انهارا میشناختم  دور بودیم  اما آنها گلهای تازه رسته و نو جوانی بودند با آرزوهای بسیار 

    و…..متاسفانه من آخرین کسی ب‌ودم که از مرگ آنها باخبر شدم  در حالیکه نزدیکترین دوستی همه چیز را بخوبی میدانست اما ترجیح داده بود که مغز خودرا قفل کند  .

    تمام شب گریه کردم خواب از سرم رفته بود چهره مادر آن دختر را در عکسی دیدم صد ساله شده بود وان زن جوان  ومهربان با تنها دخترش  ناگهان بیوه شد .

    بلی بعضی انسانهارا تنها باید با دیوار گچی مقایسه کرد   نباید از دیوار توقع داشت که پاسخ گوی سئوال های تو باشد  ونباید روی چنین رابطه های هر چند طولانی نام دوستی گذارد یک آشنایی طولانی مدت بدون هیچ توقعی .

    شب گذشته پیغامی از قدیمترین دوست وتنها ترین دوست داشتم دیگر نفسش بالا نمی آمد بطور مقطع  برایم دلتنگی می‌کرد  وبرایم دعا میخواند ،

    فرق است بین انسان ، فرق است بین ماندن  فرق است بین رفتن ویا زیستن  ، فرق است بین گلها در هوای نفس  کشیدن . ،

    روان هردو این از دست رفته شاد و باشد مغزهایی که خام ‌نپخته درون کیسه های پلاستیکی همچنان خام ویخ زده باقی بمانند ،

    زیاده عرضی نیست . ثریا 

    29/11/ 2023  میلادی

  • مستی و مستی ها !

     ثریا  ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا 

    مست شد و خواست که ساغر  شکند  عهد شکست /  فرق پیمانه وپیمان ز کجا دارند مست ؟! .

    فرق مو‌من وایمان  در همه ادیان  یک سد سکندری هستند  وهمیشه راه را برای مقصود  بسته اند . عده ای راهی را تا انتها میروند   بی مرز  وبه دیوار میخورند  تنها برای رهای خود  سخت به این  کفر وایمان چسپیده اند  ، قانون مینویسند  قانون تدوین می‌کنند پاسدار ونگهبان   پشت همه آنها ایستاده  اما خرد وعقل  گم شده عقل رفته همه دریک مستی  غوطه  میخورند   ونمیدانند که عشق بالاترین آنهاست ،

    منعم  مکن ای محتسب شهر ز مستی  /مستی ره عشق است مگر عشق گناه است ؟ 

    چهلو پنج سال روح عشق ودلدادگی و مستی ‌شادی از سر زمین   آریایی ما رفته همه جا را  سیاهی فرار،گرفته و کارا فراهم می‌کنند تا آن تروریست‌های نو‌پا به سر زمین  تازه بیایند ودر پناه احکام دین  نوک نیزه هارا تیز تر کنند ،

     دیگر انس والفتی  در میان نخواهد بود  تنها خون یکدیگر را خواهند ریخت  وبیگانه هموطن من خواهد شد ،

    سالهاست که مردم فراموش کرده اند عشق جه بویی دارد در عوض در میان کفن سیاه مزین  به یراق های گوناگون خودرا سپه دار وسپه سالار میپندارند ،

    دیگر کسی از خودش نمی پرید که من کیستم ؟ من چیستم  ؟   همه به دنبال  سطل زباله تا یکدیگر را پاره پاره می‌کنند ‌پدران بزرگ فلسطینی در قصر تای پنهانی   زیر سایه درختان  ‌زمزمه آب  دست در آغوش مهرجویی پای درون آتش دارند  پناهنده  کسی انهارا نمیبیند ،

    مستی بهانه کردم وچندان گریستم / تا کس نداند  که گرفتار کیستم  

    ما امروز در سایه هاراه میرویم   همه زیر چتر وسایه دیگری هستیم بوی زندگی  از میان ما رخت بر بسته بوی گند  زباله های  شب مانده ودیوارهای نمدار بوی گند  البسه ریسایکل شده  مارا به نکبت این زمین عادت داده است ،

    عزیزا هر دو عالم سایه  تست  / بهشت ودوزخ از پیرایه  تست ،

    دلم گرفته نازنین  دیگر دلی نمانده  تکه ای گوشت چروکیده وپیه گرفته  که که کاهی  هوایی تازه می‌کند ، وخودمان در پندار های  دیوانه وار خویش گم شدیم .

    چنان گم گشته ام  واز خویش رفته  / که گویی عمر جز یک دم ندارم  

    کم کم دیگر باید با آن خاک‌ گم شده وداع کرد  وفرامووش نمود که از کجا بر خاستی  امروز آن خاک آلوده بخون بیگناهان است  جاده  را برای قوم آدمخوار  صاف می‌کنند وما !!! هنوز اندر خم یک کوچه  سخن رانی می‌کنیم .ث،

     پایان 

    ثریا ، 28/11/2023   میلادی

  • فضای مجازی !

    ثریا ایرانمنش . لب پر چین . اسپانی .
    هر چه رارکه داشتم ‌بستم  همه سوراخ سنمبهرهارا تا حد اقل هکر ها به جاهای دیگرم  نفوذ نکنند،
     برایم رویدادهای جهان ابدا اهمیتی ندارد  وچه کسی ریاست جمهور آرژانتین رارگرفته وخود را شیر مینماید با کلاه گیس  ، تااخرین نمایش تعویض  عروسکهای  ‌مهره های دولت کنونی که من زیر پر چم آن  نان خشکم را سق میزنم ..نه ابدا هیچ چیز دیگر برایم اهمیتی ندارد  روزگاری برای کودکان بی پدر شده امریکایی میگریستم امروز میبینم تا چه حد احمق بودم ، خوب  بزرگ‌تر شدم و اشغال‌های زندگی چنان رویهم انباشته شد که راه نفسم بند آمد  .
    اما بلند شدم خودم را تکان دادم تمیز کردم و تصمیم گرفت هیچگاه برای هیچکس ‌هیچ چیز اشک هایم   مصرف نکنم حتی برای خودم ،
    من درست حرکت کردم با قدم های استوار  در خانه همسر بیمار خود همه گونه حقارتی را تحمل کردم که ! خوب مهم نیست در عوض بچه ها در بهترین مدارس  درس میخواند یکی میل دارد دیپلمات شود دیگری طراح  سومی قاضی چهارمی هنوز  شیرین زبانی می‌کرد  در عالم رویا صاحب ثروت بزرگی بودم مادر یک دیپلمات ‌قاضی ویک طراح معروف ! 
    ناگهان  قانون نظم جهانی  برخاست  طبیعت قانون خودش را اجرا می‌کند  کاری به رویاها و آرزوهای تو ندارد طوفان آنچنان مرا در هم کوبید گویی از آسمان به یکباره بر زمین با مغز فرود امدم ،
    رویا ها پر کشیدند دزد اما در کنج خانه پنهان بود و سکه هایش  را میشمرد  ، 
    احمق های خانه نشین  ما باید خانه سی هزار  پوندی اورا خالی کنیم بهره آش بیشتر از  وجود شما ومن ارزشی دارد انهم طبق دستور اربابانی که در کنج ساری  لندن داشت نه امروز ابدا نه دلم برای خودم میسوزد ونه برای انگه را که بر جای گذاشتم گاهی یاد یک عروسک گچی ومجسسمه ها هستم  اما خوب جایشان پر می‌شود  اما جای آن امروزتان دیگر هیچگاه پر نخواهد شد   حال چهار کارگرمعدن  برای خارجیان دارم هرکدام در سوراخ یک معدنی متعفن دارند کار  می‌کنند ،
    نه ! ابدا دلم برای خودم تمیسوزد هیچگاه هم  نسوخته  من وطبیعت با هم سر عناذداریم قانون او با من فرق می‌کند او دزدان آدمکشان  قاتلین  را بیشتر میپرستد کاری به دل وارسته وا آهسته  بیگناه من ندارد   حوصله ندآرد او میتازد اره می‌کند ومیبرد  نمونه آش را داریم میبینبم مردم برای تروریست‌ها وادمکشها بیشتر دلسوزی می‌کنند تا ملتی رنج کشیده که از کنار کوره های ها آدم سوری خودش را بالا کشیده ،
    آدمکش ها سکسی ترند خوب  سیگار وعلف وغیره میزنند وخوب فریاد کشیده  زنی را تکه تکه می‌کنند  قانون طبیعت اینگونه آدمها را  لازم دارد حوصله پتو نرم ونازک  را ندارد مهم نیست اگر من زیر برف یخ بزنم  او تروریست آدمکش را زودتر نجات  می‌دهد .همین  کمی گفتیم باقی با خود شما ،  
    حال فرش زیر پایم لوله شده در بالکن خاک میخورد به امید اینکه روزی انرا به دست شستش‌ بدهند ویک تکه حصیر زیر انداز من است روی موزاییکها سرد  وخانه بدون نور أفتاب  ، 
    این قانون طبیعت است   .
    نه! ابدا دل برای خودم وهیچکس دیگر نمیسوزانم  به جفت گیری کبوتران گوش میدهم  ‌انداختن تخم های آنها به درون سطل ، بیکارید ؟ بچه برای چی میخواهید ؟!  پایان
    ثریا  23/11/2023  !  میلادی