Category: General

  • چه عاقبتی !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ——————————————–

    مردی که  راز آفرینش را  /در تیشه  خارا شکاف  خود نهان  می دید 

    مردی که  داود  پیامبر را  پس از مردن 

    در مرمری  بیجان حیاتی  جاودانه بخشید 

     میگفت ” 

    ای یاران  ! تندیس ها در سنگها پنهانند   من لایه های زائد  وبی شکل را پس میزنم /  ” نادر پور ” 

    جرج اروول نویسنده توانای انگلیسی در دو کتاب خود مزرعه حیوانات و هزارو نهصد وهشتاد چهار. / امروز را پیش بینی کرده بود از خوکها که بر آدمها حکومت میکننند واز برادر بزرگی که همه دنیارا زیر ذره بین دارد سخن گفته بود  اما از کفتارهای هوایی چیزی ننوشته بود وچه بسا بفکرش نمیرسید روزی  کفتارها هم بال وپری یافته ودراسمانها سر   زمین  ها را ویران سازند کفتارهای سیاه وسفید که قبلا مانند موشهای های کور زیر زمین مشغول ویران کردن  واز بین بردن بشریت بودند . نه دراین باره چیزی ننوشته ویا اگر نوشته به دست ما نرسید .

    مطابق معمول هر  یکشبنه کانال دو یک برنامه کوتاه مدت موسیقی کلاسیک دارد اما اگر این نمایش مسخره را نشان نمیداد چه بسا ما از یا دمیبردیم که درکدام جهنم داریم زندگی میکنیم ودر انتظار یک آتش بزرگتری نشسته ایم تا همه را مانند درختان وجنگلها وپارکها به یک باره بسوزاند وجانوران جدیدی را که خود ساخته روانه دشت وصحرا نماید . 

     یک سوپرانو خوان درانسوی سن در تاریکی  ویک تنور دراین سوی سن در تاریکی   یک پیانو  یک فلوت دو ویلن ویک ویلون سل همه ارکستر را درتاریکی  تشکیل میدادند و آوازها هم معلوم است از جناب ” سپاستین باخ” بود  

    دلم گرفت تلویزیون را خاموش کردم دیگر خبری از آن دسته کر واوازاخوانان زیبا نیست همه دریک بسته بندی  قراردادی با فاصله های حساب شده ومیانشان چند تابلوی طلقی از نوع همان ماسکهایی که برصورت آتش نشانها میگذارند  همه ارکسترر ا تشکیل میداد با پوزه بند ! واین است بردگی نوین !!!

    جنگلها میسوزند درختان فرو میریزند  سیلابها سر زمین هارا و خانه هارا ویران میسازند تا زمین مسطح شود <اقایان آنهارا برای خود برداشته به کشت انگور خود مشغول شوند مهم نیست اگر با بیماری از دنیا نرفتیم با واکسن ها اجباری واگر آنهم کاری نبود با ماسکهای مخصوص  خفه خواهیم شد دنیا باید تنها برای آنها بماند کفتار ها / خوک های مزرعه / وبرادر  بزرگ که هیچکس نمیداند درکدام گوری پنهان است  خدای ساختگی هم کم کم جایش ا به رباط ها خواهد داد ومجسمه های درون کلیسا ها که هرکدام برای خود قدیسه ای بودند حال بشکل یک عروسک کوچک درگوشه ای نشسته اند وا زآن  ازاد کننده دلها وآن مرد پا برهنه که مرده  هارا زنده میساخت اثری نیست . موزه ها تبدیل به مسجد شده اند ومساجد نیز تبدیل به مجالس عیش ونوش وحریفان ومیگساران " روحی"   جسمی ! جسم را درجای دیگری هم  بکار میگیرند !

    المان امروز نیمی از آن زیر گلل ولای فرو فته وخانه ها برسر مردم ویران شده  بلژیک نیز همچنین و درانسوی جهان سر زمین خشک وبایر من هر روز به قعر جهنم فرو میرود وخوکها هنوز مشغول نشخوارگوشت آدمها هستند  دیکر شهامت  ایرانی بودن  دروجود کسی باقی نمانده است  خودشان نیز درغوغای احساسات دروغین خود گم شده اند  کسی هم راهنمای آنها نیست  المان حد اقل چند نویسنده وفیلسوف بزرگ را به جهان عرضه کرد که امروز راهنمای آنها وبا عث افتخارشان  میباشد ما همان چند نفری را هم داشتیم به زیر خاک بردیم وخود روی  خاک انها رقصیم با ساز دیگران .

    دیگر کسی در خیابانها  آوای سرودی را نخواهد شنید ودیگر کسی به ان روز بزرگ نخواهد اندیشید اندیشه ها همه کنترل شده اند ودر بعضی از جا ها مهر وموم میشوند ویا پاک شده از بین میروند تنها باید درخدمت ” برادر بزرگ ” بود وبا خوکها هم آخور شد .

    خوب ما میگذاریم هر انسانی با هرچه که دلش میخواهد  ووجدانش به او میگوید عمل کند  حال اگر باید بکشد خوب میکشد واگرباید کاسه ای خون نوزاد را سر بکشد ! خوب ! به راحتی سر میکشد  حال اگر روحش را گم کرده است این دیگر به کسی مربوط نیست  تنها یک تن بی ارزش را درخدمت بزرگان قرار میدهد . ….

    “” اکنون من  . گفته های  آن پیر توانا  را  درخاطر خود باز می یابم  / پیکر تراشی دیگررا می بینم که از آسمان  با ضربه های  تیشه  جادو  ذرات اندام  مرا برخاک میریزد  / تا ان هیولای کریهه استخوانی  را از ژرفنای  من برون کشد ……..”” …..” نادر نادر پور ” از گفتار همزاد پنهان  کتاب زمین وزمان ! رواشن شاد .

    نه دیگر چیزی برای گفتن ونوشتن ندارم  یکسال واندی زندانی ودنیارا تنها ازپشت شیشه کدر وخاک گرفته که حتی حوصله پک کردن آنرا نیز ندارم . میبینم وچه دنیای کثیفی وچه همه الودگی / قحطی/ بیماری / بیچارگی / درماندگی/ بیکاری و…بیگاری  در همین حال دلم برای جوانان تازه بالغ شده میسوزد سرنوشت آنها چه خواهد بود ؟ خدا میداند .

    ستم عشق تو هر چند کشیدیم بجان / ز آزویت ننشستیم  خدا میداند .

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 18/ 07/ 2021 میلادی .

  • هیا هوی بسیار

     ثریا ایرانمنش ؟ لب پرچین ” اسپانیا !

    اینهمه جنگ وجدل حاصل کوته نظری است /گر نظر پاک  کنی کعبه و بت خانه یکی است 

    اینهمه  فریاد وهیاهو برای  آن بود که نیم دیگر سر زمین مارا تقدیم جناب اجل  وریاست کل دنیا  ؟ پوتین ” بنمایند نیمی از انرا چین گرفت ونیم دیگر را هم روسیه ملاها به قم  برمیگردند و کردستان میشود ایران وبقیه هم برای خود  زیر نظر یا بدون نظر یا زنده میمانند ویا به قعر زمین فرو میروند وما ” ایرانستان” را بر پا خواهیم ساخت حال هرچه میخواهید فریاد بکشید وبه دنبال معصومه قمی بدوید . 

    وآ ین بود پایا ن ماجرا  ما با پوتین  وقوای آن نمیتوانیم  دربیفتیم با اژدهای  سرخ هم همینطور درحال حاضر مشغول خالی کردن معادن طلاست وبعد دیگر نوبت کجا میرسد خدا میداند وبس .

    سخن عشق تو هر چند شنیدیم بیهوده بود وتو گفتی که ما ایرانستان خواهیم شد . 

    حال دیگر برای کی وچه بنویسیم برای چه کسی پرده بهاران را بالا بزنم ودرکدام زمستان پاهایم را درآغوشی گرم بگذارم  وپیکر یخ زده خودرا درکجا به دست گرما بسپارم ؟.

    حال ماهیان جوان ما همه درون قوطی های کنسرو ردیف شده از مقابل ما  خواهند گذشت جنگی بیهوده وبی اثر/

    گردش درچنین ابهای متعقنی دیگر افتخاری ندارد  وآفتاب فروزان  همیشه خاموش خواهد ماند  وما خاطره هارا راگر بیاد داشته باشیم مانند علف خشکیده میجویم  باید روسی یاد بگیرم هم اکنو ن روی تابلت من زبان روسی وچپنی را درس میدهند واولین کلام را ان جانی آدمکش  با آن خنده های چندش آور بگوش ما رساند وخود دربغل پدر بزرگش پنهان شد .

    حال دیگر میلی ندارم  پرنده  خیال خودرا رها سازم تا بر شاخساری بنشیند وبرایم آوازی تازه بیاورد  باید بخودم بیاندیشم وبه آنکه درجودم نشسته و هر از گاهی مرا ندا میدهد  که اهای من هنوز هستم !!! جایی نمیروم تا اخرین لحظه با تو هستم  .گاهی از حرارتی که دروجودش هست مرا به فغان  وا میدارد .

    دیگر  فرشته خیال را به دوردستها نمی فرستم تا برایم پیامی تازه بیاورد  ودیگر برای هیچ  برگی که ازدرخت می افتد نخواهم گریست .

    به زیر روشنایی ماه میروم  وخودرا عریان میسازم تا پیکرم را مالش دهد   بی آنکه لب به شکایت باز کنم  دیگرلبخند شیرین را فراموش خواهم کرد وقهقهه خواهم زد تا صدای مرا دنیا بشنود  فریاد من اکنون درگلو نشسته وتبدیل به یک بغض شده است میدانم  که دیگر فردایی نخواهد بود .

    من در همین سر زمین با همین مردم دوباره بزرگ میشوم رشد میکنم وباز  پیر میشوم . 

    وتو شاها  ! …. 

    اسوده بخواب  ماهم همه خوابیدم تا فردای قیامت . پایان 

    ثریا ایرانمنش 16/-7/2021 میلادی 

  • معصومه ای دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    برواین دام بر مرغ دگر نه / که عنقارا بلند است آشیانه 

    هرکسی را بخواهی فریب بدهی من یکی فریب ترا نمیخورم واز روزاول نیز سر مخالفت با تو و.هوادارانت برداشته ام چرا که میدانم کجا دوره دیده ای وچگونه بازی را بلدی ایکاش میرفتی در برادوی وآرتیست میشدی شاید جایزه اسکاری هم نصیب تو میشد . 

    خداوند هیچکس را به زوال عقل دچار نکند . در گذشته بانویی دراین شهر زندگی میکرد که روزی برو وبیای وخانمی داشت حال با بافندگی  اموراتش را میگذراند ودخترش ماهی پانصد دلار برایش میفرستاد . روزی هراسان به نزد من آمد وگفت همسایه ها میخواهند مرا بکشند ! پرسیدم چر ا همه که با شما خوب هستند .گفت  نه ! میخواهند مرا بکشند چون من دلا دارم دلار وآنچنان این دلار را محکم ادا میکرد گویی مخزنی از طلا دارد ! پرسیدم از کجا میدانند شما دلار دارید ؟ مگر از طریق بانک پولتان تبدیل نمیشود ؟ گفت چرا  برای همین هم هست که میخواهند مرا بکشند حال دخترم با سازمان اف / بی / ای / در امریکا تماس گرفته وآنها گفته اند نگران مباش ما برای محافظت مادر شما مامور به آنجا میفرستیم !……اینجا بود که دیدم طرف بدجوری قاطی کرده وبدجوری دچار زوال عقل شده است .گفتم خوب است اقلا اف بی ای تا این ده کوره می اید تا ازپانصد دلار شما محافظت کند !.

    حال نوبت معصومه خانم است  شاید درانتظا ریک ضریح طلایی دریک از دهات رشت است تا برایش بسازند ومردم به زیارت او بروند ویا شاید  درپشت توالت کاخ سفید دوستان گلو بالیستی اش یک بنای یاد بودی برایش بر پا کنند  وشاید مردم اورا نجات دهنده وژاندارک ایران بدانند . 

    زنک ! مگر اف بی ای بیکار است که به دنبال تو بیاید  آن مردان دزد وشرورو قاچاقچی را گرفتند برای جرم دیگری تو هم خودت را فورا با یک کلیپ مسخره به انها چسپانیدی ودر آن کلیب به زنی که مثلا مادر یک کشته فرزند بود نفهماندی که حد اقل درست گریه کن ومصنوعی زیر چشمی به دوربین  گریه سر نده وآن پیرزن خندان در بغلش  حظ میکرد  مارا  چی حساب کردی  خر ؟ یا پولی ووجهی تازه رسیده تا دوباره تو مهره سوخته را جان بدهند ودوباره عده ای را به کشتن بدهی همان چهار شنبه سفیدت چند دختر بیگناه را به زندان وراهی طناب دار کرد  حال جیم الف دچار درد سر شده ودوباره ترا علم کرده است کشتن تو از کشتن یک گربه هم اسان تراست چرا ترا بدزندند  همانجا مگر نمیشود  یک کارددرون شکمت بکنند؟ حتما باید یک قایق پرسرعت بگیرند وترا به ونزولا ببرند ؟! چرا به ترکیه نبرند یا به عراق ؟  آخ  !!!ما مردم تاکی میخواهیم فریب این موجودات پلید را بخوریم این کرم مرده چگونه  یک هفته شرو شور به پا کرد <ان تلویزونهای دست نشانه نیز اورا تا عرش اعلا بالا بردند . پشت یک پنجره  خالی نشسته پرده را کنار میکشد ویک ماشین پلیس که چراغ میزند نشان میدهد ومیگوید پلیس مواظب من است !!! واف بی ای خانه مرا عوض کرده است !!!!

    من دراین ده کوره مجبورم تنها زندگی کنم  بچه ها به سر خانه وزندگیشان رفته اند پلیس دستگاهی درخانه ام گذاشته با یک تکمه  نامریی / هنگامیکه میروم روی بالکن تا باغچه را اب بدهم میدانم درانسوی خیابان درپشت پنجره ها ی سفید شده دوربین روی من ذوم است ودرطرف چپ وروبرو نیز دو دوربین روی بالکن خانه من ذوم است …نه به خاطر آنکه من آنچنان عزیزکرده ویا صاحب شخصیتی هستم خیر آنها تنها ازیک شهروند تنها ی خود محافظت میکنند ومیدانند که دستی به قلم دارم وچه بسا روزی فربانی شوم با انکه سعی دارم  مراعات خیلی چیزهارا بکنم  اما میدانم از چهار طرف من زیر نظر انها هستم وهمسایه  من نیز یک پلیس گارد است چسپیده به دیوار خانه ام ! نه دلار دارم نه طلا دارم ونه فرشهای گرانبها  وابریشمی درون اطاقم پهن است تنها آنها از یک شهروند تنهای خود مراقبت میکنند بچه ها هم هرروز تلفن میکنند وهرکجا بروند آدرس میدهند من از چیزی یا کسی واهمه ندارم سالهاست که تنها زندگی میکنم اما همین دستگاه بالای سرم بمن قوت قلب میئدهد وآن دکمه نامریی که برگردن دارم .

    دیگر مارا فریب نده حضرت معصومه خانم مایکی کف دست ترا تا آخر خوانده ایم حال اگرمرحوم پرو.یزکاردان از شما خوشش میامد وشمارا به عرش میبرد چیزدیگری است ویا اگر مردی از شما خوشش می اید وشما را زیبا میبیند درانتظار لطف شما ست آن بحثی دیگر است .

    این مهره سوخته بوی کباب وگوشت تازه را احساس کرده واین بازی جدید را به راه انداخته است   مارا ز سر بریده میترساند  خودش درمحفل عاشقان  آن آدمخواران خوب رقصیده حال آب توبه بر سر  ریخته  پا روی مین گذاشته است .

    اینرا نوشتم تا هموطنان عزیزو نادان  من فریب این نیرنگ وبازی جدیدرا نخورند وبه مبارزه خود بر علیه آن آدمخواران وازادی ایران زمین ادامه دهند بقیه اش به خود او  وتختخوابش  مربوط است .

    > پایان 

    ثریا / 15/-7/2021 میلادی !
     

  • با با بیا بابا بیا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در تمام تاریخ  آینده / آیا  کسی خواهد توانست این دوران وحشت و ظلمات را بنویسد  ؟

    وآیا ایند گان ما خواهند توانست سر گذشت  این دوران تاریک و وحشتناک را احساس کنند ./یا تبدیل به رباطی خواهند شد  ایا خواهند توانست نتیجه ای از این روزهای تلخ به دست آورند ؟ آیا از این روزهای ظلمت وتاریک  داستانی  درست خواهند گفت ؟  وآیا آن نورسیدگان  ونسل بی هیچ احساسی از روی آن خواهند گذشت .واین نوشته ها نیز پاک  خواهند شد همچنانکه همین الان هم بعضی جاها بفرمان  دستگاه پاک میشوند !!!!!

    وآن دستی که امروز درحال برهم زدن و ویرانی این جهان است  هرر وز درازتر میشود  وتکه هایی را میرباید درختان را میسوزاند جنگل هارا به زمینی بایر تبدیل میسازد وابهای جاری وروانرا خشک کرده برای ایندگان کپسولی خواهد ساخت ویا انهارا برای تشنگان مریخ خواهد فرستاد !

    در اوایل آن شورش وحشتناک  مردم  میخواندند ” بابا بیا . بابا بیا ایران شده اسپانیا حال باید خواند مادر توهم بیا ببین که اسپانیا شده ایران  دربعضی از ساعات روز وگرم تابستان برق برای چند ساعت قطع میشود  ودربعضی از شهرستانها آب نیست واگر هم باشد ابی الوده که پس مانده های شتشوی دستهای دیگران درلوله ها سرازیر است مطمئن هستم که درهتل های لوکس چند ستاره آبی به زلالی جویبارهای بهشت روان است وهیچگاه برقشان قطع نخواهد شد تنها آن دهاتیان بیچاره که احتیاج به ابیاری مزرعه های تشنه خود دارند امروز باید با تانکرهای  نفت کشی اب را بخرند برای نوشیدن  درختان همچنان زیر شعله های اتش  میسوزند وفرو میریزند وکسی جوابگوی نیست  اصلا کسی نیست شهر خالی .خانه خالی . کوچه خالی همه جا خالیست . 

    زمان بدبختی ها فرا رسیده است گمان نبرید که این افسانه از یک مغز تهی ودیوانه برمیخزد نه جهان دارد ویران میشود آهسته اهسته ودر برابر ما جنگها  وتفنگ ها وتیرهای زهر الود وموشک های اماده  به صف ایستاده اند .

    طاعون قرن با نام جدیدی همچنان به کشتار ها ادامه میدهد وکارخانه چات واکسن سازی همچنان اب مقطر ونمک را درون  لوله ها کرده شاید سمی را نیز به ان اضافه نموده  انسانها را  به صف کشیده اند  بیزنس پر درامدی است این دارو سازی !!!وبا قطع شدن برق واب معلوم نیست تکلیف بیماران درون بیمارستانها چه میشود برای کسی مهم نیست اقایان پوزه  بندهای الماس نشان خودرا بسته اند ودرون خانه های شیشه ای ایزوله شده  نشسته اند وبه سلامتی یکدیگر مینوشند بچه های کوچک خردسال وبی صاحب نیز درانتظار انها درگوشه ای بر خود میلرزند حساب آنها پاک است .

    دیگر کسی امروز به یک هدف مشترک نمی اندیشد  هدفی نیست همه چیز زیر سایه ابرها ی نامریی گم شده ونفس های مارا نیز میشمارند وضربان قلبمان را نیز حساب میکنند سکه هایمانرا نیز میشمارند نباید بیشتراز چند سکه ناچیز دردرون کیسه هایمان باقی بماند اربابان کار همچنان کارمندان  را بدون حقوق رها میکنند  وبر تعداد فاحشه های دوجنسی هر روز اضافه  میشود پدر روحانی  هنوز از پدر آسمانی میخواهد که نان روزانه شان را قطع نکند وبه انها اسیبی نرساند خدای  اسمانی نیز درون موشکی در فضا معلق است .

    ما بره  هاوگوسفندان در یک چراگاه با علوفه یا بی علوفه یا با علفهای خشک هرزه دیگر درآروزی هدفی نیستیم در آرزوی ازادی هم نیستیم چون تا درون تختخواب ما نفوذ کرده اند .

    تنها ما از اسا ر ت خودمان شرمساریم   وخشم وخروش خودرا فرو میدهیم ویا درپنهانی فریادی کوتاه میکشیم تا مبادا همسایه گوشش ازار ببیند پلیس پشت د ربها ایستاده  وآماده به خدمت است . 

    ما به نیایش صبحگاهی خود بر میخیزیم چیزی نداریم که بگوییم وچیزی نیست که طلب کنیم ومیدانیم که کم کم باید خود به بقربانگاه برویم وسر را به زیر تیغه بگذاریم تا ارام از پیکر ما جدا شود .

     خوشیختانه گورستانها درامانند وگرگهای گرسنه شبها قبر هارا نمیشکافند  اکثر مردگان به خاکستر تبدیل میشوند بهترین کار است .

     دشمنان ما خون مارا خون عزیزان مارا ریختند ودشنه هارا تا دسته دراعماق قلب های ما فرو بردند مردانی بیشعور وبیسواد که تا دیروز درکوچه ها نمک میفروختند  وکاغذ وزوزنامه میخریدند ا مروز بر مسند وزرات تکیه  داده اند آنهم بهداشت عمومی وجان مردم وبا همان زبان کوچه  با یکدیگر حرف میزنند .دشمنان ما شعله های فروزان زندگی  هارا خامو ش ساختند  حال دوباره به روشنایی جدیدی احتیاج دارند  “جفت گیری را اعاز کنید ما احتیاج به قربانی داریم ! ”  ودیگر خونی در رگها ی ملتها باقی نمانده  ملتهای زیر دست وخود فروخته تا نثار آن بزرگوارن کنند .

    این روزها تنها موسیقی که روی صحنه ها  هویدا میشود همان داستان مادام  کاملیا زیر عنوان دیگری با موسیقی پوجینی  چه چیزی را بما میخواهند بگویند ؟  دوران سر مایه داری آغاز شده است  آنکه دارد زنده میماند وآنکه ندارد خواهد مرد !” البته زیر نام دیگری “

    زمین دیگر رمقی ندارد دارد فرو مینشیند دیگر یک میدان بزرگ  برای جنگیدن نیست زمینی نیست وآنچه باقی مانده  بیشتر انسانهارا به کام خود خواهد کشید دیگر میدان فراخی برای فریاد کشیدن نیست  برای کسب ازادی چون ازادی ومجسمه اش سالهاست درون دریاچه ای غرق شده است و پیرزنان یائسه شده وپیز مردان  مقوایی ومردان همجنس باز  روی ان ایستاده بر جهان حاکمند جوانان را برای خوردن میخواهند برای تمرین  وبازی وسرگرمی ! نه بیشتر.ث

    پایان ثریا یرانمنش / 14/-7/2021 میلادی !

  • به عزم توبه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم /  گفت کو زنجیر  تا تدبیر این مجنون کنم 

    قدش را سرو گفتم سر کشید  از من بخشم / دوستان از راست میرنجند  نگارم چون کنم ……

    این ابیات  به ارامی و زیبایی از دهان شما بیرون میامد اعیحضرت  بدون هیچ  فشاری بر کلمات چه آسان وچه روان  من آنرا پنهان داشته ام وهرگاه که خیلی غصه دار میشوم به آن گوش میدهم .

    دراین فکرم که من وشما هیچکدام شانس نداشتیم  وبقول معروف دستهایهمان بی نمک بودند وآنچه را که ساختیم وپرداختیم ویران کردند . عشق واقعی خودرا ازدست دادیم وهریک یک بیگانه درکنارخود نشاندیم که هرد.و خوب نقش بازی میکردند . 

    من که ره بردم به گنج بی پایان دوست  . صد گدای همچو  خودرا  بعد ازاین  قارون کنم .

    شما بیشی از مردم را واطرافیانتان را  قارون کردید منهم  کسی را که  دریک اطاق زندانی  بود به خانه ای بزرگتر  بردم داشت قارون میشد ! که خداوند متعال رحم کرد  وجلویش را گرفت وهردوی  انها مارا ازسر زمینمان بیرون انداختند !

    حال پرده هارا کشیده ام اطاق تاریک است در زیر نور چراغ مینویسم از روشنایی وآفتاب  بیزارم  نه جغد شوم نیستم اما از روشنایی سوزنده بیزارم / باد هم نیستم  اما همیشه تشنه فریادم  دیوار هم نیستم اما همیشه  اسیر پنجه بیدادم  سنگ هم نیستم اما همیشه هدف تیشه فرهادم .

    سخت است بنویسم که چه ها برسر ما وخانه ما آمد  شما خیلی زود رفتید  وچه خوب شد که رفتید واینهمه خیانتهارا ندیدید حیرانم  چیزهایی هستند که نمیتوان درباره انها نوشت ویا گفتگو کرد باید آنهارا مانند همان قرصهای مسکن قورت داد..

    در حال حاضر ان سر زمین زیبایی را که شما بما دادید وما درآن مانند پروانه گرد گلها میچرخیدیم ویرانه ای بیش نیست گرگها درزیر اسمان کبود وسیاه آن طوفانی سهمگین بر پا ساخته اند دیگر خبری از باران وبرف وگلهای بهاری نیست ودیگر درخت بیدمشک سر از زمین بیرون  نمیکشد دراین  سو درگوشه ای که بیشتر به صحرا شبیه است  ما  فرش پهن کرده ایم   حتی یک باغچه کوچک هم نداریم  دربیرون داغی ودردرون گرسنگی ودشمنان بیرحم  بما چیره شده انده .

    صدای مهربان شما مانند یک لالایی درگوشم نشست وارزو کردم  اگر روزی شانس آنرا داشتم  که ازاین جهان بروم حد اقل خاکسترم را جلوی درگاه  آرامگاه شما در سوراخی پنهان کنند  وحال ما درانتطار دشمن سوم نشسته ایم .

    نه هیچ غمی دیگر برای زندگی نداریم همه چیز هست  افتاب هست / خورشید هست / ماه هست . ستارگان میدرخشند نانها درون کیسه ها بو گرفته اند وگوشتها تکه های انسانی هستند وآب همان ادرار خودمان است که ریسایکل شده بخودما برمیگردد مانند گردش کره زمین ! درعوض واکسن زیاد داریم مرتب واکسنها وارد بازار میشوند وگویا تا ابد ما باید واکسن بزنیم حال دیگر دنیای ابرها واینترنت  چندان بازدهی ندارد واکسن بیشتر سود میدهد وکم کم ما بردگانی خواهیم شد مانند همان رباطهایی که درست کرده وامروز در بازار همه گونه نقشی را بازی میکنند و….ایران ؟! به گمانم همان ایرانستان شود . همان که شما  پیش بینی کردید . آسوده بخوابید درعوض صدای رحمت مردم بسوی شما روان است واشکهایی که برای رفتن شما میریزند وسوز ی که دردل دارند نسل جوان هم که شما را  نمی شناسد تنها نامی ازشما  میبرد آنهم به حکم دستور یک رهبری که باز درگوشه ای آتشی به پا کنند .

    دیگر دررویا  زندگی نمیکنیم ودیگر به فردا هم نمی اندیشیم تنها زمان حال است نه گذشته ای هست ونه اینده  .

    زرد رویی میکشم  زان طبع  نازک بیگناه / ساقیا جامی بده  تا چهره را  گلگون کنم /

    روانتان شاد یادتان گرامی /. 

    ثریا / 13/-4/ 2021 میلادی /
     

  • در شهر خبری نیست

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین 
     اسپانیا 

    لب دریا برویم .  نوری در اب بیاندازیم/ وبگیریم طراوت را از آب !!

    متاسفانه امکان  آن نیست در حرارت 37 ویا چهل  درجه دیگر نمیتوان لب دریا رفت مگر پوستی از گردکدن داشته باشی ومانند یک خرچنگ آب پز از درون دیگ اب گرم بیرون بیایی . 

    در شهر ما خبری نیست غیر ازهمین گرما  ودرجاهای دیگر هنوز فحاشی ها … به یکدیگر ادا.مه دارد جناب خی …. باشی از  اون شارلاتان  در عذاب است وشرم اور هنوز با تمام پررویی روی صحنه  حاضر میشود وتفاله ای دیگرانرا نشخوار میکند مردم هنوز در آن سوی زمان در آتش میسوزند  وهر بار خود را  لعنت میکنند ویا از فرزندانشان لعنتی میشنوند که چرا آئهارا به این روز انداختند دیگر برگشت هم بی فایده است دیگر نمیتوان بر خرابه های آلوده معبدی ساخت وبه عبادت نشست .

    روز گذشته یک کلیپ دیدیم از شاهنشاه اریا مهر خودمان که داشتند حافظ را میخواندند  معلوم بود دریک محفل  این برنامه اجرا میشد وجه زیبا آرام بی هیچ حساسیتی وفشاری روی کلمات غزل را به پایان بردند  آنرا نگاه داشته ام جواهر گرانبهایی است .

    وهفته گذشته بانو جهان سادات همسر ان مرد بزرگوار انور سادات نیز به بهشت رفت زنی که درتمام مدت همراه وهم یار خانواده اریا مهر ما بود وهمسرش جانش را برای این کار ازدست داد وپس از او مصر دیگر مصر نشد بلکه همان شام ماند واین بانوی بزرگوار چه صادقانه ونجیبانه زندگی  پر بارش را ادامه داد در دانشگاه درس میداد کتاب مینوشت ودر مجالس سخن رانی میکرد بی هیچ ادعایی . روانش شادهمه  میروند قطار ما به ایستگاه نزدیک میشود  شب گذشته به حال این رفتگان حسادت کردم  ایکاش مرا هم باخود میبردند چه فایده دارد ماندن ونتوانستن  چه فایده دارد از اعصاب وشعور ومغز خود بیهوده کار کشیدن برای چی ؟ وبرای کی؟  گویا دنیا  برای آدمخواران جا باز میکند ویکی یکی انهاییکه روزی باید بر شانه هایشان دو بال  ودراسمان نگاهشان داشت با خود میبرد  جه بسا من هنوز گناهان زمینی ام پاک نشده تا بسوی اسمان صعود کنم وهنوز باید درگوشه ای بنشینم ودرهم فشرده شدن قیافه ها وادا واطوارهای این تازه به دوران رسیده ونوکیسه هارا ببینم  وبگویم ما نیز این راه را طی کردیم  راهی است ناهموار  ما سهره های زیباتری را دیدیم که آوازشان تا عرش میرفت حال باید پنبه درگوشمان بگذاریم تا صدای انکرالصوات وقار قار کلاغان سیه پوش را نشویم .

    باید پرسید مرگ درکجا  نشسته است ؟  اب هوای خوش اندیشیدن یا در هوای متعفن فریادهای آن دیوانگان از بند گسیخته .

    روز گذشته نوه بزرگ تعطیلاتش را شروع کرده وحال به خانه برگشته بود ونمیدانست تمام تابستانرا چگونه بگذراند  باید به پدرش میگففتم اورا برای اسب سواری بفرست پاهای بلند او برای اینکار ساخته شده اند اما پسرک انچنان خسته بود که کلمات به سختی از دهانش بیرون میامد گرما ی اطاق منهم آنهارا بیشتر کلافه  کرده بود پرسید چرا کولر را روشن نمیکنم  جواب دادم سه سال است که فیلترهایش تمیز نشده وتنها هوای بد بو وکثیف را  به سینه من میفرستد …. سکوت حواسش جای دیگری بود .  این یک دیدا ر خانوادگی است ! چند دقیقه ملاقات زورکی  . تمام شب ا ز فشار گرما روی تختخوابم غلطیدم نزدیک صبح بود که خوابم گرفت اما چه خواب  آشفت ای ؟؟ بلند شدم وا زخودم پرسیدم ایا سفره ای را نذر کرده ام؟ نه !  تنها گرسته ام بود شام نخورده بودم !!! برای  مزاج من بسیار ی از غذاها ضرر دارد !  درگرمای طاقت فرسا هم نمیتوان جلوی اجاق داغ ایستاد باید بسرعت چیزی را سرهم کرد درحلقوم فرو برد !.

    ریگی از آرزوها از روی زمین برداریم / وزن بودن را احساس کنیم /  بد نگوییم به مهتاب / اگر تب داریم / من دیده ام گاهی در شب / ماه می اید پایین ! ” سهراب سپهری ” 

    نه دیگر کار ما از این حرف ها گشذته واینهمه ظرافت درشعر تنها مارا به خواب فرو میبرد امروز تنها سکه ها هستند که از اسمان برای بعضی ها پایین میایند وماه درزیر کبودی وسیاهی ان دستار پیچان وردا وعبا پوشان  خونخوار گم شده است  وباید نماز را درتوالت رو به قبله ادرار شبانه خواند ! وروزه را درپشت کوهها ومعادن  طلا گرفت ودر تاریکی ها با محارم هم آغوشی کرد  این است ان زندگی معنوی که برای ما به ارمغان آوردند .ث

    پایان/ ثریا ایرانمنش 12/ 07/ 2021  میلادی !
     

  • مرثیه ی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آنچنان زیبا زیستی و زیبا رفتی که همه آرزو دارند مانند تو دنیارا ترک کنند حتی زیباتراز آن قوی وزیباتر از ان پرنده روی شاخسارها .تو نه یک سرزمین  بلکه دنیارا به دنبا ل خود کشیدی وهنوز  هرگاه  اوراقی گشوده میشود  عده ای تازه به دنبالت نوحه میکنند واشک میریزیند ویا از خاطراتی که با توداشتند با افتخار سخن میگویند . 

    میراث تو برلیان چند قیراطی نبود که درحراجی ها خاک بخورد / میراٍث تو آن کودکانی هستند که امروز بدون تو بی سر پرست وچه بسا گرسنه خواهند ماند  / میراث توآن دختران وپسران  منگولی هستدکه  دست طبیعت درحق آنها نا مهربانی روا داشته  است تو آنهارا دریک جا جمع کردی وبرایشان خانه ساختی وبا آنها  مانند یک  انسان  رفتار کردی  همه شیفته تو بودند شیفته آن لبخند مهربان وآن موهای دخترانه ات  حال معلوم نیست که چه برسر آن طفلان خواهد امد .

    آخرین عکسی را که از تو دیدم گویا پنهانی گرفته بودند  دستت را   روی جعبه ای یا میزی گذاشته بودی  وچه بسا دست روی  آخرین خوابگاهات  با موهایی که دیگر دیده نمیشدند وآن پوزه بند وان لوله هایی که از تو اویزان بود وداشتند بتو زندگی میدادند اما گویا تو نخواستی  آنهارا پس زدی وبه درون همان جعبه خزیدی .

    هنگامیکه ” دون جیوانی ” نماینده پاپ سخن رانی خودرا درباره تو اغاز کرد اشک در حلقه چشمانش میچرخید و آخرین بار زانو زد بر زمین وتابوت ترا بوسید هنامیگه برخاست با دستمال فورا اشکهایش را سترد کسی آنها را ندید اما من دیدم حتی آن مردان  خدا وبی خد اوصاحبان ردا نیز برایت اشک ریختند .

    بموقع رفتی  دیگر دنیا جای ماندن نیست  ودیگر آن می در شیشه ها ی حصیری از لذت ها خالیست  دیگر زمان خنده ها  به پایان رسیده است  همه گریانند  مدتهاست که شادی وخوشحالی ر ویش را از ما برگردانده است  از همان زمانی که تو صحنه را خالی گذاشتی  در سوگ تو من نیز اشک ریختم  نا آن غبارهای غمی که دردرونم انبوه  شده بودند بشویم گذاشتم اشکهایم چون باران بر روی یک زمین خشک وخالی سرازیر شود  بیاد سر زمین بلا گرفته وانمرغان شوم که مانند کفتار بر روی شاخه های بلند درختان نشسته اند وبا قار قار وفریادهای منحوسشان دل هارا چرکین کرده اند   /گریستم  .خوشحالم که تو نیستی تا ببینی ادمها شبانه به گورستانها حمله میبرند تا گوشت تازه مرده هارا از درون قبر بیرون کشیده وبخورند همه حیوان شده اند گرگهایی در لباس آدمی . خوشالم دیگر نیستی تا دنیا خشک وردخانه های خسته را ببینی که دهان تشنه خودرا همچنان باز نگاه داشته اند  فواره های شهر تو هنوز به اسمان میرسند واب رابه هوا میفرستند درحاالیکه در سر زمین من  لاشه ها بو گرفته از بی ابی خوراک سگها وروبهان گرسنه میشوند عده ای هم از این فرصت استفاده کرده اب را قطره قطره به انها میفروشند !!!

    من نیز بر بهار مرده خویش میگریم  اما کسی به گریه من  دل نمیدهد  غیر از زمین خشک بدون فرش !بدرود  بانوی نازنین بی آنکه مرا ببینی  من برایت گریستم برای انهمه انسانیت که دروجود همه گم شده بود وتو همه را یکجا داشتی  حال تنها شب را از لابلای درزها وشکاف کرکره ها فریاد میکنم تا هرچه زودتر به خوابگاهم برگردم بی آنکه مجبور باشم چشم در چشم دیگری بدوزم .ث

    پایان 11/07/2021 میلادی 
     

  • را فا ئلا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 

    من دیده ام  که ماهی  سرخ لبان تو  / در چین  آبهای روان  در گردش است 

    برپشت ماهیان  لبت /  برق خنده ها / چون آفتاب  صبح  خزان پر نوازش است 

    گذاشتم همه بنویسند / همه بگویند  و بازار  از توان وتنش بیفتد  تا ارام بنشینم وبرایت بنویسم  روانت شاد  بقول هموطنانت امروز فرشته ها واسمان دیوای آنهارا دربغل دارد /

    اولین بار در سال های نوجوانیت هنگامی که تازه شاید ببست سال بیشتر نداشتی با گروهی در سر زمین ما یک برنامه اجرا ردی چندان خوشحال نبودی با آن پیراهن بلند  با استین ها پف دارد ودامن گشاد جلوی همه توان و قوای ترا میگرفت به سختی آهنگی با گروه هم خوان  اجرا کردی و رفتی و دیگر هیچگاه بر نگشتی هفته ها من بانتظار ان شوی بزرگ ایتالیایی بودم اما  خبری نشد  .زمانیکه ترا در شوها ی شبانه در اسپانیا دیدم باورم نمیشد  توهمانی ؟  حق داشتی بر نگردی  آنها ترا با  مثلا خانم فلان خواننده که با یک کله گنده  وموهای اضافی دستهایش را قفل میکرد  ومی ایستاد  تا لبخوانی کند فرق داشتی میکروفون دردست تو یک بازیچه بود مانند یک کبوتر سبک بال به اسمان میپریدی مردانی  ترا روی شانه هایشان حمل میکردند چه همه انرژی داشتی  . هیچگاه خنده از لبانت دور نشد حتی آخرین عکسی را که باکلاه گیس نایلونی سپیدت  بوسه خداحا فظی برای طرفدارانت فرستادی باز خندیدی تو به ان بیماری خندیدی به  دنیا خندیدی وخندان نیز از دنیا رفتی  صف طولانی که برای آخرین دیدار تو درخیابان ایستاده بود بیشتر از صفی بود که برای یک فرمانروای مقتدر  بایستند  همه با گل واشک ترا بدرقه کردند درمقابل تو زانوزدند تو در خوابگاه ابدیت خوابیده بودی اما میدانم که روحت گرداگرد سالن میچرخید همه جا عکسهای خندانت را اویزان کرده بودند  راستش منهم گریستم  چه انرژی داشتی چگونه آنرا کسب کرده بودی ؟ 

    حال ان تحفه ما نیز که روز ی همسرش اورا به نزد تو آورد تا روش صحنه را بیاموزد وتو اولین دستورت کوتاه کردن آن موهای بلند اژدها مانند بود که همه را شوکه کرد او از  تو خیلی چیزها فرا گفت اما هیچکاه نتوانست قدمی جلو تراز تو بگذارد با ان ترانه های انتخاب شده شعرای متعهد توده او نمیتوانست برقصد تنها تکانی به شانه هایش میداد توانایی آنرا نداشت که پاهایش را با زاویه یکصد وشصت سانیتمتر باز کند پاهایش کوتاه بودند .تو زیباترین پیکر عالم را داشتی گویا خدایان هنر ایتالیا سر از خواب چند هزار ساله خود  برداشته ترا ساختند وپرداختند ودوباره بخواب رفتند تا ما آنهارا فراموش نکنیم . 

    بیماری قرن بتو این فرصت را داد که تودر خلوت خودت بنشینی واز دیگران دور باشی  پنهان شدی  ودر پنهانی به دور از چشم کاسبکاران دوره گرد به معالجه ادامه دهی بیست سال با ان بیماری مبارزه کردی ! آفرین بر تو فرشته زیبا .

    خنده هیچگاه از لبانت دور نشد حال آن تحفه ما موهایش را بشکل تو ارایش میکند وخیال میکند پس از مرگ او همه دنیا شیون برایش میکشند  در حالیکه منفور ترین خواننده زمان ماست .

    من سر زمین ترا سه بار دیدم وهر بار احساس میکردم درآنجا به دنیا آمده ام روحم درآنجا درگردش بود هنوز هم ارزو دارم روزی به آنجا برگردم واگر قوای جسمی ام  اجازه داد شاخه گلی را برایت بیاورم هرچند دیر باشد گل بخکشد اما د ل من تازه است با دل تو .

    تو هما ن حوری برهنه باغ خیال  مردمان روزگارت  بودی  که گاهی با یاد تو ترانه ای میسرودند  وپیکر لرزان تو که  زلال تو از درختان بید لرزان  بود واز ماهی های اقیانوسها لغزان تر  از درختان بید کرم خورده نیز بلند تر  طرح قامت ترا طراحان در نقاشی ها ومجسمه ها ریخته اند  تو برای همه اشنا بودی با آن لبخند شیرینت که هیچگاه لبانت را رویهم نمی گذاشتند وهمان باعث میشد همه غصه هارا به دور بریزند وبا تو بخندند  دیگر مانندی نخواهی  داشت  همیشه تنها یک قهرمان دردنیا زاده میشود وقهرمانانه زندگی کرده وقهرمانانه میمیرد .

    با تقدیم بهترین  درودها به روان پاک تو  .ث

    ثریا ایرانمنش / 09/07/2021 میلادی 

     

  • خود شکنن تا….

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    در معر که عشق  ز جرئت خبری نیست /  غیر از سپر انداختن  اینجا سپری نیست 

    سر گشتگی ما  همه از عقل فضول است / صحرا همه را  هست اگر  راهبری نیست 

    خودرا  بشکن  تا نشکنی  قلب  جهان را /  این فتح میسر به شکست دگری نیست ” صائب تبریزی ” 

    درست به چشمانش نگاه میکردم  تصویر او را زیاد تر از حد معمول ساختم  علت این بود که چرا همه میگفتند این شخص  بو” میدهد وبد جوری هم بو میدهد  ا ز او دوری میکردند  مگر میتوان بورا از روی تصویر ویا گفتار احساس کرد ؟ همه خودرا کنار میکشیدند  واز او بعنوان آن مردک  دیوانه ویا آن عنصر پلید ویا آن مزدور کثیف یاد میکردند ! مگر مدرکی دردست داشتند ؟  حال دچار نوعی سر درگمی بودم بروم ببینم درشهر او چه خبر است ! ظاهرا مرد  خانواداه دار  پدری مهربان وهمسری وفا دار !!! وغیره وخود صاحب اعتبار !!.

    خوب به چشمان او که همه صفحه را پر کرده بود نگاه کردم . نه چیزی درآن چشمان دیده نمیشد  هیچ احساسی مانند دوشیشه کدر  که گاهی رنگ عوض میکردند . / مرا بیاد چه نو جانوری میانداخت ؟  آهان مار ! مار سبز جعفری  ماری کشنده وزهر الود ماری  که آهسته آهسته در کنار دیوار میخزد وناگهان حمله میکند  فرم سرش نیز مانند مار بود  خود مار بود که بشکل انسان درامده وحال در کسوت یک قهرمان نشسته وداشت جامه چاک میکرد وفریاد میکشید وگاهی لبخندی شیرین نیز بر لب میراند  بیخود نبود همه ا ز او دور ی میکردند وهمه میگفتند شارلان / کلاش / دروغگو/ دزد/ وراست بود همه انها درست بود .

    دزدی بود که اثار عتیقه را دزدیده  وبفروش رسانده بود  موهای بلند وافشانش اورا بیشتر به یک زن لوند تشبیه میکرد تا  یک مرد .ویا یک نوجوان  کولی ! 

     من هیچگاه پاهای اورا درست  ندیدم هنو زهم نمیدانم پاهای او بلند است یا از آن نوع کوتوله های مادر زادی است که میل دارد نشسته ادای هرکول را دربیاورد >؟1.

     نه هیچگاه  درتمام عکسهای  شهرت طلب او میزی جلوی اورا جلوی پاهای اورا گرفته بود او 

    پا کوتاه بود  چیزی از نوع همان کوتوله های که امروزتنها با کمک اسلحه با مردم بی دفاع وگرسنه وتشنه روبرو میشوند او یکی از آنها بود .

    خودرا نویسنده جا میزد / زمانی روزنامه نگار  میشد  ساعتی بعد سفیر میشد  بهر روی برای آنکه خودرا جا بیاندازد به هردری میزد وهر نوع جنایت را مرتکب میشد او نه میهن میشناخت نه وطن او تنها خودرا میشناخت وعقده های فروخفته  را مانند همه همکاران شر یفش ازنوع قلعه نشینان شهر .

    چشمها بمن دوخته شده بودند مانند دومار سمی  لرزه ای بر پیکرم نشست این خود ماربود که حال بصورت انسان مشغول اغوای حوای زمانه بود .

    شبها دیگر نمیتوانم بخوابم  همه حواس من بسوی ان سر زمین سوخته وبلا گرفته است واین هم نسل جوان وتازه  که به این صورت خودرا بفروش میرسانند فحشا بیدا د میکند فقر ودوشقه شدن پیکر ان سر زمین طلایی به دست همین اژدهای تازه از تخم در امده ومار های سمی .

    حال “آن مرد ” محترم چشم به کدام ” سیاوشان ”  عزیز دوخته  که از آنها میخواهد  در ازادی سر زمین شان بکوشند ؟ کسانی که برای یک لحظه خوشی خود  ملتی را به خاک وخون کشیدند وخود از دنیا رفتند اما بازماندگانشان دررفاه کامل بسر میبرند بیخبر از گرسنگانی که برای پدران  نامرد و نا جوانمرد آنها جان دادند . به انها چه مربوط است  انها دراستخر خودشان شنا میکنند  و نان و خامه خودشان را میخورند به همراه  ابهای جاری از کوهستانهای اویان ! واین بچه مار ها را  هم تربیت کرده مانند ان اربا ب خانقاه دار تا افعی شده وبه جان دیگران بیفتند . 

    ما خنده را  به مردم  بی غم گذاشتیم / گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم 

    قانع به تلخ وشور شدیم  از جهان خاک / چون کعبه دل به چشمه ” زمزم” گذاشتیم . پایان 

    ثریا یرانمنش / 08/07/2021 میلادی 

  • خورشید همچنان میدرخشد

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب است و بیشه ها غمگین وخاموشند /  چراغ لاله ها  از غم سیه پوشند 

    واما برای عده ای اینهمه درد و رنج و عذاب  یکنوع تفریح یک گذر از راهی  بی انتها یک صحنه نمایش است  ظاهرا بعنوان یک مبارز در صحه این نمایش مضک ظاهر شده اند اما درباطن هدف چیز دیگری است و دراین راه ازهیچ کوششی دریغ نخواهند  کرد اگر قرار است شب را با  مریم بگذرانند  انجام اینکار  آسان است  واگر قرار است با همسر ایشان بگذرانند باز هم مهم نیست با هردو میشود کنار امد و به هدف رسید .

    وشما که متکبرانه اعلام میدارید  درحال جوشید چرا حتی یک لحظه به فکر ان کودک بیمارکه پدرش  داشت با کولر اتومبیل تب اورا  وخود اورا آرام میکرد  نیم نگاهی نیانداختید  وحرفی نزدید از اینهمه تاریکی ها ووحشت  حرفی به میان  نیاوردید. چیزی دردست ندارید شما ازخودشان هستید ! حال گمان میبرید که این وطن از آن شماست /نه وطن شما همان جایی است که الان در آنجا نشسته اید زیر کولر خنک ونقش بازی میکنید   شما چه نقشی دراینده  خواهید داشت حتما خودرا آماده کرده اید که نوکری  وپادوی رهبر اینده را بر عهده بگیرید  حال درسکوت نشسته اید تنها چند ورق پاره را بهم چسپانیده بعنوان یک مبارز وارد صحنه شده اید با بزرگان عکس میگیرید آنهارا به دیگران نمایش میدهید  ….ما ان بودیم حال این هستیم  ! مهم نیست پیر زنی در فضای خاموش بیمارستان زیر دستگاه از دنیا برود  شما برنامه تان راازپیش ریخته اند وباید نوکر ی همان ها رانجام دهید .

    شما چه افتخاری دارید که نصیب آن وطن کنید ؟ برای پاهای  کار گری  که با سوختگی تمام بر بام ها فریاد برداشته وحق خودرا طلب میکند  شما ناخن هایتانرا د رسلمانی  مانیکور میکنید وآنرا به تماشا میگذارید !

    زیر دو پرجم نیمه بر افراشته که یکی از آنها بیشر بشما افتخار میدهد چرا که شما را  به نوکری خویش پذیرفته  وبه شما اجازه میدهد با گارسن ها .پادو ها عکسی بیادگار بگیرید وته بشقابهای آنهارا لیس بزنید از این پرجم به آن پرجم سلام گرمتانرا می رسانید وحق خودرا میگیرید . 

    بنا م پر افتخار   مردم ایران  خون خودرا اهدا کنید و بشتابید برای مردن  .

    بنام مقدس وطن  این اسب را رها کنید وبر همان  حماری که قبلا سوار میشدید سوار شوید ودرکنار مردم بایستید شاید روزی  توانستند شمارا ببخشند هرچند  تیر شما درترکش است .

     مردم از زندگی جیوانی خویش خسته شده اند وحق وحقوق خودرا میخواهند د باید حق آنهارا داد  محرومیت از حق یک داغ وحشتناک است  و کسی که این داغ را بر دل مردم بگذارد از خشم پرودگار درامان نخواهد ماند  /

    چرا برای خود اینهمه امتیاز  قائل شده اید ؟  چرا حق تنها متعلق به شماست ؟  آن پدر کار گر شما با دستهای پینه بسته این وطن را برای شما گذارد وشما خودرا به دیگران فروختید به دشمنان قسم خورده آن سر زمین اهورایی .

    حال متکبرانه اعلام میدارید که  از بطن مادر به روی یک لگن خون افتاده اید !  روز ی فرا خواهد رسید که مردم بر شما نیز یورش آورند ومن از بالای تپه های بلند شمارا مینگرم ولبحندی برای اولین بار بر گوشه لبانم خواهد نشست .  زمان را  روشن میبینم . پایان / 

    ثریا ایرانمنش / 07/07/2021 میلادی 

  • یادداشتی کوچک

    ثریا  ایرانمنش .

    امروز در یک برنامه داکمنتری هند را تماشا میکردم  واز اینکه سر انجام هند توانست با کوشش مردانی بزرگ سر انجام بهیک دموکراسی نیم بند برسد وامروز اقتصاد او جهان را در بر گرفته است  لذت بردم ،.

    بیاد نا مه تو افتادم که از هند برایم فرستادی تازه سفیر شده بودی یا معاون سفیر به درستی. یاد ندارم. در نامه ات نوشته بودی که : شتیده ام خودرااز بند رها کرده ای  حال بیا سرنوشت  خودرا به دست من بسپار وبه هندوستان بیا. تا درکنار یکدیگر زندگی را آغاز کنیم !

    خنده ام گرفت برایت نوشتم. تو از زنگوله وزنجیر زیاد خوشحال نیستی. زنگوله خودرا به امان خدا در سوییس رها کرده ای اما من امروز چیزی دردرونم هست که به آن سخت دلبسته ام نه هندوستان بلکه با همه دنیااوراعوض نمیکنم. ، 

    خودترا به تهران رساندی  خوب عیب ندارد   بیا برویم . گفتم نه عزیزم چون تو  تعادل روانی نداری تو شاعری نویسنده ای وهمیشه چشم به دنبال یک الهام داری   زندگی کردن با تو یعنی درون یک جهنم. دوست خوبی هستی  عموی مهربانی هستی اما هیچگاه نمیتوانی  یک همسر خوب باشی .

     رفتی. برگشتی وبا  پیر دختری که هنوز آن پرده عفتش را نگاه داشته بود وشبانه انرا تقدیم توکرد تا بانوی تو باشد عروسی کردی اما واما چه جهنمی شما  دونفر داشتید  ویک زنگوله هم فورا  پاهای ترا زنجیر و قفل کرد ،

     نه پشیمان نیستم تنها امروز دهانم. تلخ است. از بابت  نیش یک  افعی زهر را بالا. آوردم اما هنوز اثر آن در معده ودهانم باقیست  امروز تو نیستی تاهند نوین را ببینی  وبجای تو چند بچه اخوند سفارت را اشغال کرده اند وهمکیشان من از ترس خودرا در شهرها ی مختلف پنهان ساخته اند.  دیگر امیدی نیست تا من دستی به  آن دیوار بلند بزنم وبه آن آتش مقدس تعظیم کنم. وجرعه ای از شربت آنها بنوشم شاید تتمه این زهر  از جانم بیرون رود. .

    دنیای امروز با آن روزها بکلی فرق کرده است عوض شده  آن زمان تو مرد بزرگی بودی ومن زنی کوچک  خیلی کوچک  باور  کن هنوز بزرگ نشده ام همچنان. کودکی ساده دل باقی مانده ام  ودر زیر نیش افعی ها ومارها وعقربها  دارم همچنان جان  میدهم . ایکاش بودی. تنها آخرین نامه ات  را که روی پلاژ میخواندم  باد برد شاید روح تو در آنجا پنهان است شاید هنوز در فکر نجات منی ،،،،دیگر دیر است. جناب سفیر خیلی دیر. ،

     پایان 

    ثریا ، اسپانیا  سه شنبه  ششم ژولای دوهزارو بیست ویک میلادی ، اسپانیا 

  • ادبیات دزدی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    نشانی هاست درچشمش نشانش کن / نشانش کن / زمن بشنو  که وقت آمد  کشانش کن کشانش کن 

    بر آمد آفتاب جان افزون  ز مشرق و مغرب /  بیا ای حاسد  ار مردی نشانشن کن نشانش کن 

    دزدیدن ادبیات ما و رونویسی از نوشته ها و بنام خود به چاپ رساندن و چندین هزار شاهد را آوردن کار ماست ما هیچ قانونی برای هیچ کاری نداریم آدم میکشیم / دزدی میکنیم / تهمت میزنیم / خانه هارا ویران میسازیم مال د دیگران  را به یغما میبریم فحاشی میکنیم سپس راحت راهمان را میکشیم ومیرویم وبا تبلغات وسیع خود بزرگ میشویم آنقدر که شهرت ما عالم گیر میشود  وهمه ا زیاد میبرند که اولین الفا وبتا ا زچه کسی بوده وچه کسی الفاظ نهاد دردهانم ! ودستم بگرفت وپا به پا برد  اما شیوه دزدی را خود آموختیم  .

    بگذریم برویم سر اصل مطلب هنوز عده ای دراین گوشه وکنار دنیا وجود دارند که میتوانند گواهی کنند که اشعار شمس تبریزی متعلق به همان پیر ویران وخراب عشق / شمس بوده وملای زرنگ همه را از او دزدید وبه نام خودش کرد ودرعوض دحتر چهارده ساله اش  ” کیما خاتون نامی را ”  دربغل ان پیر خراباتی  انداخت وسپس هم پسرانش اورا کشتند .

     مولانا جلاالدین بلخی  یک ملا وآخوند بود ومسئله  میگفت واشعاری ضعیف نیز میسرود که دردیوان کبیر شمس موجود است  در ان روزها کسی را کاری به این احوال نبود  بعدها  مردانی پیدا شدند افسانه هاساختند تا جاییکه زمانی  بهاءالادین با پسرانش بسوی شام میرفت درخانه عطار  شبی را  گذراند وعطار گفت ” باشد که این پسر تو روزی خورشید عالمی شود لابد ذبلی سخن پراکنی را درچشمان واز دهان او خوب دیده وشنیده بود  ودرواقع اینهم معلوم نیست راست باشد .

    تاریخ آن است که ضبط شود وخوب بعضی از ضبط شده ها را اگر به صلاحشان نباشد پاک میکنند ! 

    تمام بیست وپنج هزار ابیات  در آن کتاب قطور نمیتواند تنها متعلق به مردی باشد که ناگهان پیری را درراه دیدو عاشق شد و درس ومدرسه منبر را کنار گذاشت وباهم به حجله رفتند نوشیدند رقصیدند وسپس این اشعار ناگهان درمغز آن ملای اهل بلخ جوشید واز عشق آن پیر مرد ویران شده همیشه مست که تمام زبانش شعر بود حتی گفته هایش را نیز با شعر به دیگران میفهماند وناگهان هم گم شد !!!! بعدها  کسانی  جسد اورا درچاهی بافتند ! خوب پسران مولانا ازاین عشق !!!! ناراضی بودند شمس را کشتند وبه درون چاه انداختند !  وهمه اشعار شمس تبریزی بنام مولاناا جلاالدین بلخی به ثبت عالم رسید ! هیچکس د رباره ان عشق نا متناسب چیزی ننوشت وچیزی نکفت مگر که ” !” بوده باشند و تحقیقی نکرد مردی همیشه عاشق ویران وسیاح وکارش تنها این بود که اشعاری را بسراید نه دینی داشت ونه ایمانی ایمان او تنها به عشق بود که مانند امروز گم شده است .و کارش  رفتن به گرد جهان وگردش دوران . 

     امرو بر من خرده خواهئد گرفت وچه بسا صد ها هزار ناسزا نیز نثار من کنند اما روزی فرا خواهد رسید که خورشید از زیر ابرها بیرون خواهد زد  ایا هیچکس تا بحال پرسیده چرا همه اشعار به شمس تبریز ختم وتضمین میشود؟

     از شمس الدین  تبریز  این  میرسدم چو ماه نو / چشم سوی  چراغ کن  سوی چراغدان مکن !

    گر خواهی که بگریزی ز  بحر شمس تبریزی / مپران  تیره  دعوی  را کمانش کن / کمانش کن 

    وآن پیر  را کمان کردند وبسوی چا هی پرتاب نمودند  من کلیه کتابهای مولانا را دارم  وکلیه اشعار اورا بارها درآنها غوطه خوردم این کلمات این افکار بزرگ از یک ملای ده بر نمیخیزد کسی که غیراز کلام الله وچند کتاب مربوط به ادیانرا بیشتر نخوانده بود  .نه باور نمیکنم به همانگونه که بخواهم منکر خورشید عالم تا ب شوم .

    بهر روی بحث وحدیث ما همچنان ادامه دارد ومن درانتظار پاسخ دیگران هستم کسانی که خودرا صاحب معرفت میدانند وذره ای از انرا بو نکرده اند ونمی دانند  چیست آیا معرفت خوردنی  است یا بوییدنی وایا ملای های حاک بر سر زمین ما  قدرت خواندن یک بیت ازاین این اشعارا را دارند یا نه وایا تابحال ملایی دیده اید که اشعاری غیر از باب حسین تشنه لب وذوالفقار علی بسراید ؟ ……. عشق او تنها  پایین تنه باشد وخلا رفتن ؟ عشق برای اینگونه  انسانها حرام است  شعر وموسیقی وشادی حرام است همیشه باید گریست وگریان بود  نالان بود ونالید وفغان کرد ودست بسوی اسمان برد ! دعای امن الیجیب را برای  درمان بیماری ها خواند !!!واین نحسی را نیز به ادبیات ما وارد کردند و فرهنگ پر بار  ما را آلوده ساختند  . دیگر ایا کسی مانده غیرا زچند جوان که از” گوگل ” بپرسند شمس تبریز که بود وملای بلخ که بود ؟ ….

    چندانکه  گفتم غم با طبیبان / درمان نکردند  مسکین غریبان 

     آن گل  که هردم  دردست باد  است / گو شرم بادش  از عندلیبان ……” حاففظ شیرازی” 

    درحال حاضر آن ملای بلخی در قونیه   وترک شده است وترکها اورا به یغما بردند برای آنها مهم نیست که آن بیست وپنج هزار ابیات متعلق به چه کسی است نمایشی بنام سماع درست کرده اند وهرسال بر سر مقبره ان مولای رومی یا بلخی نمایشی برپاست وکلی سود آور برای اهل قونیه  ماهم  در میان کتابهای کهنه برگ برگ شده به دنبال خود شمس میگردیم تا سر انجام اورا بیابیم  چرا او هم  تنها بود !وبه چاه ظلمات رفت .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش / 06/07/2021 میلادی !

  • دوست ! همای رحمت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————

    شهر یاری  گشت ویران / شهریانرا چه شد  /  سرنگون این تخت غیرت  تاجداران را چه شد ؟

    صحن میدان وفا خالی  است از چوگان زمان / گوی عشق افتاد  در میدان  سواران را چه شد ؟ 

    دوست نازنیم ! “هما”  روز گذشته ناگهان بیاد گفته قدیمی توافتادم  آن روز یکه از راهی  دور به خانه من امدی ومن حتی نانی نداتشم تا سفره ای را برایت پهن کنم تنها توانستم  یک استکان چای برای تو وعروس زیبات بیاورم وشرمنده درگوشه ای نشستم از ناهار خبری نبود نانی نبود سفره ای نبود …

    به هنگام رفتن دستی بر صورت من کشیدی وگفتی : 

    پر نگران مباش بچه هایت بزرگ میشوند وهریک پایه تخت ترا میگیرند وترا به عرش میرسانند !!آری بزرگ شدند ….اما  ! پایه های تخت من هنوز در گل ولای مانده  آنها خودشان به عرش رسیدند  وایزد توانارا شکر میکنم که میتوانم به آنها افتخار کنم اگر چه آلوده فقرم شرم باد از همتم  گرچه  برتنم لته ای از پارچه های ارزان قیمت باشد .میلی ندارم روی تختی که آنها ساخته اند بنشینم  برای همین گفته  تو به دنبالت گشتم وترا درهنگ کونگ یافتم گویا صاحب یگ کارخانه شده ای  درعین حال معلم زبان …. یادت گرامی بهترین دوستی که درعالم داشتم تو بودی وهمسر گرامیت که روانش شاد .

    من همچنان چون یک ماهی تشنه درابهای گل الود سر زمین دیگران میچرخم  زندگی برایم تنها یک سردابه سیاه است  ودلی لبریز از خون  ونفسی که میرود تا هنگام باز گشت باید درانتطار بمانم  چون راه یافتن گنج قارون را نمیدانستم ومیلی هم به یافتن آن نداشتم . 

    خوشحالم که تو امروز در  آن در ه سر سیز پر افتابی  که بر تخت نشسته ای ایکاش بتو دسترسی  داشتم  تو فریاد مرغابیان را خوب میشناختی  وپر کشیدن انهارا  نیز میدانستی .توهمان ابر   باران زا  بودی که بر سر  خانواده ات سایه انداختی وهمه را به سامان رساندی هیچگاه خنده از لبانت دور نمیشد عکس ترا درفیس بوک دیدم با همسر مرحومت هنوز  خال زیبای گوشه لبانت  صد ها هزار هواه خواه داشته ودارد  موهایت سپید شده بودند مانند من .

    آسمان ما ازهم جدا شد ه  هر یک در زیر یک منظومه   رفتیم وپنهان شدیم تو روی ا آمدی وبزرگ شدی اما من میان رفتن به زیر اب وخفه شدن دست وپا زدم وهنوز این دست وپازدن ادامه دارد چرا که بیماری مرا رها نکرد وبه دنبالم  امد تا الان همچنان من واودرجدالیم .

    خودم را ازهمه کنار کشیدم حال دل به این بام تاریک سپرده ام به امید یک روشنایی ویک سوسوی ستاره  از روز گذشته تا الان یاد تو درخلوت تنهایی من نشسته  یاد آن خنده ها وآن شیرین گفتارها  اما در سینه من ابی یخ زده است که دیگر نمیتواتم آنرا باز کنم  ابی  از یک ناله تلخ وفریادی که حرمت نداشت واعتباری نداشت  حال چشمه دل رو به خشکی میرود چرا که کم کم یکی از پایه ها تختی که توانرا ساخته بودی دارد لق میشود وچه بسا به زودی مجبور به  ایجاد یک میخ دیگر به ان باشیم .

     پژمرد از خشکسالی  کشت زار  معرفت / الله الله  زین  ابر بهاران را چه شد ؟

    بر نیامد   ارزویم  از دراین سفلگان / عرصه گاه  حاجت امیدوارانرا چه شد ………” صحبت لاری” 

    میدانم بی فایده است هرچه را که مینویسم  ایکاش میتوانستم روی صحنه زندگی یک دلقک باشم مردم به خنده و شادمانی بیشتر اعتبار میبخشند تا به گفتارهای  جدی  دیگر حوصله برای کسی باقی نمانده است در حال حاضر همه اسیریم اسیر بی حیایی واسیر زیاده خواهی  واز یاد برده ایم که در کجا بودیم حال دریک پستی و فرومایگی خود را غرق کرده ایم ونامش را زندگی نهاده ایم  وچیزی بنام شرف نداریم آنرا سالهاست گم کرده ایم  حال تنها عکس از گورهای دسته جمعی میگیریم ودرباره  آنهاییکه قربانی شده اند داستان وافسانه مینویسیم  وخود در سایه وتاریکی ها به تماشا ایستاده ایم  .

    بهر روی دوست مهربان وعزیزم اگر  دست تو  به این نوشته رسید در اینستا  گرامت خودرا کاندیا کرده ام مرا پیداکن که پر گم شده ام . ث 

    ثریا ایرانمنش / 05/-7/2021 میلادی !

  • ما دهاتی ها

     

    دلنوشته روز شنبه / ثریا ایرانمنش ؟ ” لب پرچین ” !

    کار ما  شاید این باشد  / که بین  گل نیلوفر  و قرن بی آواز  حقیقت بدویم !…….” سپهری ؟ 

    مادرم روزگاری میگفت  ” خانه بنا کردن دراین شهر واین پایتخت بیهوده است این شهر روزی به گوه فرو میرود !!! فریا دما بر می خاست دکه باز شهر وده خودرا برتر از همه عالم میدانی ؟ اینجا پایتخت  امپراطوری است . 

    لبخندی تمسخر آلود روی  لبانش می نشست موهای بور را که در پشت سرش مانند یک گلوله توب گرده زده بود  کنار میزد ومیگفت ! خوب من مرده تو زنده  .

    او عشقی عجیب به ولایت خود داشت آن شهر میان کویر وان دهی که د ربالاترین قله ها قرار داشت وابشارهای فراوان روی ستگ کوه ها مینشت وانهارا براق میساخت وچه هوایی  داشت آن ده وچه صفایی   داشت ان ده حال بکلی از روی صفحه نقشه جغرافیا محو شده یا ملاهای عصر هجر انرا برده اندویا شیخی ها که خیلی به ان نطر داشتند .

    امروز در یک نقشه دیدم که یکساختمان در پایتخت  نیمش فرو رفته و اطلاعیه ای نیز دراین مورد به ثبت رسیده بود که به زودی تهران تبدیل به یک چاهک میشود ابهای زیر زمین را فروختند زیر زمین خالی شد ساختمانهای بی رویه بساز وبفروش بر ای تازه به دوران رسیده ها حال هرکدان مانند قوطی کبریت  رویهم تلنبار خواهند شد . آن ساختمانهایی که دردوران شاهنشاهی ساخته بودند هنوز روی ستونهایش ایستاده مهندسین تحصیل کرده ان زمان میدانستند درکجا اسمان خراش بسازند ودرکجا خانه های ویلایی ….الهی شکر که خانه بزرگ ما با بولدزر خراب شد وحال یک برج بزرگ کج گمان روی  ساختمان ” گارنی ” ویران شود وچند تنی از اهالی آنجا را به زیر خاک بفرستند چه بسا خودشان رفته اند درجاهای بهتری شایده هم همچنان  با اب دهان خانه را تمیز میکنند !به همراه  یک کهنه  آشپزخانه .

    ایکاش مادر زنده بود وپیش بینی میکرد که سر انجام ما چه خواهد شد ؟ ما روی زمین خودما ن نیستیم روی زمین دیگری راه میرویم زمین زیر پاهایمان میلغزد ما شادی ها وجشن های خودرا نداریم ما تولد های فرهنگی خودرا نداریم مامانند تماشا گرانی هستیم که درپشت شیشه به تماشای تاترهای مسخره انها می ایستیم بی هیج هیجانی وحرکتی . 

    تابستان ازره رسیده باهوای چهل درجه پرده هارا نمیتوانیم بالا ببریم تا جان ما نفس بکشد  تنها میگذاریم تنهایی درگوشه وکنار آواز بخواند تنها یک نفس اسست که درخانه میچرخد . 

    هیچ صبحی درهوای تازه نیز نمیتوانیم  هیجانی را احساس کنیم انگار که دست درقابلمه دیگری برده واز پس مانده های دیگری میخوریم احترامی نداریم واگر هم باشد مصنوعی ودروغین است . 

    ده ما صفای دیگری داشت ومردمانش   ازنوع دیگری بودند  صدای بع بع گوسسفندا ن وفریاد خروسان وبال زدن مرغان وهیاهوی پرندگان درلابلای درختان  روح مرا تازه میساخت  گاهی  از فشار اب رودخانه قطرهای مانند باران درهوا پراکنده میشد درختان باهم دشمن نبودند   وهیچ تبر زنی تبر بر ریشه آن درختان نمیزد  صدای وزوز مگس ها وهجوم زنبوران  بسمت باغچه پر گل  مانند نغمه های موسیقی بگوش میرسید . دیگر هر چه بود تمام شد حال شکر جوشیده وغلیظ توام با چند قطره اسانس خوشبو نامش عسل است ومشتی ژله له شده با رنگهای گوناگون درون شیشه ها فشرده شده نامش مرباست  ومن دیگر حتی نمیدانم بابونه چه بویی دارد . 

    تنها درختان خشک بی ریشه وبی برگ را میبنیم که بهم فخر میفروشند با کفشهای پلاستیکی  وپیراهن  پلاستیکی وروح من زخم برداشته از اینهمه بیداد گری وبی انصافی وبی تفاوتی  مرگ برایمان یک چیز بسیار ساده وخم شدن از عمودی به افقی است نه بیشتر .

    شهر من گم شده است  / حال با بی میلی خانه ای درشب ساخته ام  ومن دراین خانه به گمنامی یک علف هرزه نزدیکترم تا به یک انسان زنده . 

    من دراین خانه نمناک بد بو  صدای نفس های تند سینه امرا میشنوم  ودرکنارش صدای ظلمت شب را  وصدای سرفه هایی که میل دارد هنوز زنده بماند . ث

    ثریا ایرانمنش  03/07/2021 میلادی ! اسپانیا 

  • یک کتاب / یک نامه

     

    ثریا ایرانمنش / نامه ای به یکدوست !

    دوست عزیزم . کتاب ترا یافتم وآنرا خواندم البته درلابلای زندگی پر ماجرای مریم باکره مقدس  امروزی با آن چارقد های رنگ ووارنگش  اول گمان بردم که به آنها ملحق شده ای شاید هم روزی در کنارشا ن  بوده ای اما  روح عصیان گر تو به زیر بار قراردادهای وحشتناک آنها نمیرفت  چون میل داشتی خودت استاد باشی بنا براین زیربار آنها نرفتی وخودرا نجات دادی کار خوبی کردی حال اگر عضو طرف دارانشان هستی مانند عده ای بخصوص که ماهیانه  وجهی دریافت میدارند وبی آنکه عضو باشند حامیآن آنها  هستند  این دیگر بخود تو مربوط است من میل دارم درباره کتاب تو حرف بزنم  راستش  انتظار زیادتری داشتم اما بنظرم بیشتر یک رومان ! نه یک رپرتاژ امد خیلی بچگانه کودکانه بود  من انتظار دیگری داشتم وآن جایزه “قلم ” از  همان ایران قلم بودکه بتودادند از همان گروه  منفوز  

    من سالهاست مینویسم برای تمام مجلات چه  خارجی چه داخلی گاهی هم مرتکب غلطی میشوم وچند شعر بند تنبانی مرتکب میشوم  که بیشتر  مورد قبول عامه قرار میگیرد دراین بین طرفدارنی نیزیافتم طلای جاندار یکی شدم والماس درخشان دیگری وشاعر ی بی همتا ی!!! سومی درحالیکه همه تعارف بود ومن هیچگاه فریب این گفته هارا نمیخورم مانند یک داس درو میکنم وبه جلو میروم واهمه هم ندارم بارها صحات سیاه مرا برایم پست کردند دوباره نوشتم زیر بار هیچ زوری نرفته ونمیروم وقلمرا به مزد روز نمیزنم خودرا دراختیار کسی نگذاشته ام برای تمام مجلات مجانی مینوشتم وحتی آبونمان مانمرا نیز میپرداختم آنها چندان معرفت نداشتند  که برای من یک مجله مجانی بفرستند حال آن نوشته هارا جمع اوری کرده ام درگوشه ای خاک میخورند بعضی ها کمی ساده وکودکانه گاهی دخترانه هستند بعضی ها مانند قلوه سنگهای محکم بصورت خواننده میخورد واورا ازجای میکند . 

    سعی کن بیشتر بنویسی  اول از خاطرات خودت  شروع کن باخودت رو راست باش دروغ را برای من وبقیه بگذار وسپس کم کم وارد  داستان شو جمع کردن مشتی نوشته های راست ودروغ وانهارا درون یک کتاب آوردن هنری نیست از خودت باید مایه بگذاری از قلب خودت از روح خودت .میدانم که از این نوشته ها نارحت نخواهی شد من بعنوان بهترین دوست وهمیار وهمراه تو برایت این نامه را نوشتم وهمیشه هم حاضر به کمک توهستم  .همین . موفق وپیروز باشی .  درخاتمه هیچگاه آن نامه ای را که از طر ف خواهرت در فیس بوک برای من نوشتی از یاد نمیبرم از همان روز دانستم که  دوستی را یافته ام .ثریا 

     اول ژولای 2021 / اسپانیا / برکه های خشک شده درکنار کلاغها !

  • آبها را گل الود کنیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ————————————–

    چه گوار است  این آب /  چه زلال است این رود/  مردم  بالا دست  چه صفایی  دارند /چشمه  ها یشان جوشان /  گاوهایشان شیر افشان /  من ندیدم دهشان را ! ……..” سهراب سپهری “

    منهم ندیدم  ده آن  هارا  ونه گاوهایشان را و نه چشمه های جوشان شانرا همه مخفی برای خودشان میباشند . 

    ما شیرهای جوشان ساخت کارخانجات محترم ونامی را مینوشیم وابهای گل الود درون شیشه های پلاستیکی را ونانها خمیر  صدبار  پخته شده ودرفر داغ میشود  وگوشت الاغی که قالب شده است با رنگ وطعمی دلنشین ! ماهم ده  بالا را ندیدم !دروغ چرا؟ .

    دنیای زور است وزر  آنکه زورش بیشتر است میبرد میدزددو میخورد  ومیمیرد با نام ونشان  وآنکه زوری ندارد  زر را میبرد از لاشه های وامانده درون چاهک ها   و.حوض های بو گرفته حتی درمیان حیوانات نیز این قانون وجود دارد هنگامیکه جوجه ای درلانه درانتظار غذای مادر دهانش را باز کرده کلاغی از راه میرسد وآنچه را که درته لانه مانده به یغما میبرد  وجوجه های بی بال وپر  همچنان با دهان باز جیغ میکشند .

    من گاهی پرده هارا کنا رمیزنم وزمانی کسانی پرده هارا میکشند چون به ذائقه انها خوش نمی اید  باید تنها درتوصیف انها نوشت که چگونه میبرند وچگونه میخورند  من به پیکر سپید وعریان درخت بید مینگرم که چگونه پوسته آنرا ازهم دریده اند  کدام پنجه های وحشی دست به این کار زده است .  پیکر سپید بید تازه بخود میلرزد  شفاف  ونرم ودر انتظا رپوسته جدیدی است . با زخم های خود وتراوش صمغ که روی زخمها را میگیرد .

    من تنها ماهی های سرخ شده وبریان شده وسوخته را بابوی تعفن انها  را احساس میکنم وبوی سیر داغ وفریاد سگی که از راه رفتن من خوشش نمی اید . در میان کاکتوس های خود رسته  وخود بوجود امده وتولید نسل کرده بیاد  آنهایی میافتم که ریشه واصل ونسب خودرا تنها درتولید مثل میدانند و مهم نیست کاکتوس باشند یا درختی از نوع خارهای برنده . طبیعت همه مارا بیک شکل افریده است با همان احساس بین بد وخوب  میانه وجود ندارد .

    گاه از حرارتی  که از سوی آن کوی دور افتاده  در مغزم هزاران میخ کاشته بر پیکرم مینشیند وسپس آنرا خالی میکنم  من بازوان اورا دیده ام  اما او مراندیده است  گاه ازفروغ خنده او خود در شک میافتم وگاه  زنگین کمان شادی وخوشحالیم تبدیل به یک  پرده سیاه میشود .

    در پشت سر من دری نیمه باز دهان باز   کرده است که تنها هوای کمی را بمن میرساند  ونوری سیپد از اسمان صاف بدون ابر  همچون غباری از گچ درهوا پراکنده است  خوابگاه من بسیار ساده است  وهیچ صدای لغزش پایی غیراز صدای پاهای خودم درون ان  شنیده نمیشود  مگر که بیمار باشم  دیگر بفکر بر گشت ویا آرزوی رفتن بسوی دردرلم  نمینشیند  دیگر طاقت رفتن را ندارم  اما قلبم هنوز درون سینه ام فریاد میکشد  نور ی تازه از شکاف پنجره به درون میتابد ونوید یک روز داغ وافتابی را میدهدد او همچنان مشغول حرف زدن است خسته نمیشود  این روح ناشناس وهراس آور .  روحی که نه بشکل شمایل قدسین است بلکه دوشاخ شیطانی و بر بالای پیشانیش نمودار است خود شیطان است  که در زیر روشنایی ماه می ایستد  تا نورانی شود  صورتی ندارد   اما موهایش ئا زیر گوشهایش کشیده شده است همچنان چانه اش می جنبد وگوسفندان بع بع کنا ن برایش هورا میکشند . 

    خداوند دردرون دل او تیغی گذارد برای بریدن دلها وکور کردن چشم ها او درتاریکی بسر میبرد نه مهتاب را میشناسد ونه درخت بیدرا او درکنار خارمغیلان رشد کرده است تنها خاررا میشناسد وخاررا نواله میکند ومیجود وبه دیگران نیز میخوراند .

    بی گمان پای چپر هایشان جای پای خدا نیست ….نه عزیزم پای چپرهای این موجودات تنها جای پای اجنه منفور است حتی شیطان نیز برای سجده کردن به جایگاه والایی رسید .

    کلام انها دنیارا روشن نمیکند بلکه تاریکی را افزون میسازد  سالهاست که ما دیگر شگفتن غنچه گلی را درباغچه خانه مان ندیدم  سالهاست  بوی جنازه ها درهوا پراکئده است درهر خانه ای یک یا چند جنازه ردیف است  وتو…. میدانی : “که چه دهی باید باشد ”  کوچه باغهایش از سرود وموسیقی خالی شده است  مردمان لب رودخانه خشک مینشیند درانتظارستاره  سرخ به همراه داسی که به زودی به دست انها خواهند داد  بیا ابهارا گل الوده سازیم تا نتوانند بیاشامند اب پاک روخانه مارا .ث 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش /اول ژولای 2021 میلادی /

  • آواز گرگ ها

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    در زیر آن آسمان ابر آلود  / طوفانی سهمگین نهفته است / 

    آفتاب داغ و هوای خاک آلود  همه بر سر مردم فرود میریزد 

    ما را چه باک که در ساحل امن خود درون کشتی های بزرگ خود نشسته ایم و در انتظار کشتی بعدی هستیم  که آدمیان ! را با خود میاورد .

    ما را چه  باک که اشپزخانه های مدرن  و اخرین سیستم ما غذاها را تا زیر دهان ما میکشاند  چقدر برای ما مطبوع است  و چقدر آن ارباب بزرگ ما مهربان است  . بما چه مربو ط است که ارباب آن یکی  نا مهربان است باید دانست ورفت پی ارباب   بزرگ و مهربان  هر چند شلاقی هم بر جسم ما فرود اورد .

    نه ! ما هیچ غمی برای زندگی نداریم  ما سیر هستیم  بگذار گرسنگان وارد صحنه شوند  وجاده را باخون خود ابیاری کنند  بعد ما وارد کار زار خواهیم شد .

    درحال حاضر دربیرون سرما با دلکقان وصحنه پردازن گرم است سخن رانان  اندیشمند وبازی کنان سیرک  حال ازته  خم رنگ  هر کهنه لته ای  وفرسوده ای را  بیرون میکشند وجلوی دوربینها مینشانند تا سهم خود را گم نکنند  وخودمابهره ور از شادی زندگی شویم .

    بیرون گرماست ویا سرما بما مربوط نمی شود  گرسنگی یا تشنگی  که بی امان بر آن مردم میگذرد  آنهم بما مربوط نیست  درانتظار دشمن سومی نشسته ایم  آدمی که هنوز برایمان ناشناس است . چه  بسا سبک سرانه واواز خوان  برایمان ترانه ای تازه بخواند  ودیگر ی چنگی را در دست بگیرد وبنوازد  وسپس به کارهای بزرگتری بپردازد همچنان که چنگ نوازان گذشته امروز کارهای بزرگی را دردست دارند .

    کبوتران  حرم مطهر در آنسوی شهر برایمان خبرهای خوشی خواهند آورد  اگر قرار است انبار اسلحه خالی شود خوب به پروازها ی شبانه خود ادامه میدهند .اگر قرار است که روضه رضوان همچنان بر قرار باشد روضه خوانی خوش صدا وخوش سیما برایمان خواهند فرستاد .

    اکنون  ما دریک بیابان بی انتها راه میرویم در عهد عتیق هم نیستیم که موسی راهبر ما باشد شاید فرزندانش وپیروانش راهبری ا  به عهده بگیرند  وراه را که مثلا خدا با تیر ترکش اتشین خود نشان داد  انها نیز بما نشان دهند . کسی چه میداند شاید رهبری  جهان از سوی کنعان باشد  وناگهان شخصی  پیدا شود به همانگونه که آن دیوانه در چهل واندی سال بر ما ظاهر شد /.

    خوب ای شاعران / ای نویسندگان  دکمه هارا فشاردهید وسرودی تازه سر دهید  شاید از میان شما ملعونان  میمونی برخاست و پای به میدان گذاشت واتشی برافروخت تا گرگها را فراری دهد .

    امروز بر همه ما تقریبا ثابت شد که همه پیامبران دروغ بودند  وآنهاییکه به نیرنگ کلماترا بر سر ما میکوبند حال باید جوابگوی باشند  کجاست سر زمین موعود ؟  کجاست ان کتبی که باید فرا بگیریم چگونه انسان باشیم نه گرگ /

    گمان نکنم هیچ یک از اهالی سر زمین من  مانند من زیسته باشند درون یک منگنه درون یک استوانه  وگاهی این استوانه چنان داغ یا سرد میشود که همه استخوانهایم را به زیر شکنجه میکشد چرا ایستاده ام ؟ در انتظار کدام روز ازادی هستم وکدام آزادی  ما هیچگاه ازاد نبودیم وازاد نزیسیتم همیشه چکش قانون بر سر ما فرود آمد ما بردگان که نتوانستیم زمین هایمان را نگاه داریم وخانه هایمان را  امن تر کنیم وهمه چیز رادرکف دست گذاشتیم وتقدیم باد کردیم حال میخواهیم  از هوای الوده درزیر خروارها دود دوباره تکه هارا جمع کنیم  آنهاییکه امروز به صحنه آمده اند   همان بردگان بیمزد ند اربابان درون سوراخهایشان پنهانند وآنها را راهنمایی میکنند  آنها جاده صاف کن هستند  هیچکس تا امروز با انها همصدا نشده است تنها درسخن را نیهای پر شور واخیرا ” اطاق پالتاک ” که نامش به کلاب هاووس مبدل شده است تا مانند یک سنجا ق سینه براق بر سینه خیلی ها بد رخشد / هیاهو بر پا کرده اند مانند کلاغها ومرغان وحشی ماهیخوار .ث

    ای که درخلوت من بوی تو پیجیده هنوز / یا دشیرین تو تا  مرگ هم آغوشم باد 

    ابر تاریکم  واز گریه  اندوه پرم / حسرت دیدن خورشید فراموشم باد ………….” ناد رنادر پور ” 

    پایان / ثریا ایرانمنش …..30/06/2021 میلادی /

    هوا بس نا جوانمردانه داغ است !

  • مرگ قناری

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب است و بیشه ها غمگین و خاموشند /چراغ لاله ها از غم سیه پوشند 

    کبوترهای زخمی از سموم گل / به دار شاخه ها  مبهوت  وبیهوشند 

    بیاد آن شب خونین  وبی پایان  شقایق ها عزادار وسیاه پوشند ……….”رضا عبدالهی “

    صدایی خسته و کوتاه داشت غم درون چشمانش میرقصید  آوازش بیشتر به  زمزمه جویبارهای همان زادگاهش بود  چشمانی ارام صوتی  ارامتر وغم همه لبان بی خنده اورا پوشانیده بود . 

    چندان با او آشنایی نداشتم  بر حسب تصادف چون اهل ولایت بود  به آوازش گوش دادم چه غمگین میخواند چشمانش مرا بیاد پدرم میانداخت وآن صورت صا ف وبی دست اندازش موهای کم پشتش وآواز حزین او .

    به دنبال اورفتم تا ببینم از کجا برخاسته وچگونه توانسته خودرا به اینجا برساند  دانستم از کودکی زبانش میگرفته وتنها راه بیان احساسش هما ن موسیقی بود . اشعارش ساده وبی تکلف از کلمات بیهوده  .اشعاری که از دلی پر درد بر میخاسست . او مرده بود  درجوانی  واوج شهرت  ظاهرا با سکته مغزی اما درواقع با هجوم کتک افرادا خانواده  همسرش که از قومی دیگر بودند واو از قومی دیگر !!!! او اهل بخیه نبود 

    زمانیکه اشعار رضا عبدالهی را میخواندم دراین فکر بودم  حتما عزیزی را ازدست داه است واین عزیز کسی نبود غیر از برادر جوانش که به دست اقوام همسرش به ان دنیا رفت گیتار وساز خودرا تنها گذاشت تنها آوازش  را روی پهنه دشت کویر رها کرد .

    شب برآمد افتابم  را گرفت / گریه طغیان کرد وتوانم را گرفت 

    سیل خونینی که جاری شد زچشم / بی تو تا پای رکابم را گرفت 

    همیشه با و میاندیشیدم که این اشعار در انتهای این دفتر کهنه بیاد چه کسی است وحال دانستم آن قناری غمگین چهار برادر داشته وچند خواهر  چه بیصدا دنیارا ترک گفت   ناگهان صدای صاف  وبی غش او  فضای ابر هارا شگفت  در فضا گشت  واز پشت پنجه سنگین آهنینی  برق تلنگری جان اورا گرفت .

    نامش بر شیشه ها ی کوچه  غبار گرفته زمان نقش بست  وچشمان ارام  وپاک او  چون چشم مردگان  از گر دش ایستاد  ودری بسته شد در صحرای کویر . او اهل کویر بود همراه ما کویر پیمایان گام برداشته بود اما او بخوبی راه وروش باد های مسموم کویررا نمیشناخت او خیلی جوان بود به پاهای بلند خود اطمینان داشت اما نمیدانست که کویر پاک ما نیز الوده بخون کشته   قرن ها خون پهلوانان را در زیر ماسه ها وشن ها پنهان ساخته بود ومارهای سمی وزهرآلودی  نیز در زیر آن ماسه های داغ نهان بودند  . نه او نمیدانست او صافی کویر را با سینه صاف خود یکسان میدانست  حال  گویا کویر دوباره هوسی دیگر بر سر داشت  وخونی دیگر طلب کرد .

    نور از شکاف پنجره به درون اطاق  میتابد نوری که ساعتی بعد دوباره تبدیل به شمشهای برنده وگزنده داغ خورشید خواهد شد  ومن به کسی میاندیشم  که دردور دستها  از پشت خمیدگی کوهها  بی هرا س خودرا به دست امواج ناشناس سپرد وچه ناجوانمردانه  بخون غلطید .

    سالهاست که جوانمردی ومردانگی از روزی زمین محوگشته است جایش ا به بوی گند شهوت آلود درهم امیختگان داده است  .تو به دنبال دل گمشده ات بودی همه  دلها گمگشته اند . 

    خاطر تو از مسیر لحظه ای من جدا شد / بی تو اما  طرح ارزوهایم عزا شد 

    رفتی آخر . اشیان قمریان از یورش با د / از فراز شاخه های خشک پاییزی جدا شد 

    آخرین برگی که بر دار   سیاه شاخه پژمرد / با طلوع شب /  سوار مرکب باد صبا شد 

    روانت شاد یادت گرامی  هر روز به آن آوازت که برای دل گم شده ات   میخوانی گوش میدهم هم ولایتی نازنین  اسوده بخواب ما زندگان مردگانی بیش نیستیم که تنها راه میرویم . پایان 

    ثریاایرانمنش / 29/-6/2021 میلادی !

  • زنان موفق!

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین” اسپانیا !

    دل من – آینه ای بود  . پر از نقش تو بود / دیگر آن ایینه کز نقش نو بود ! شکست …….

    برنامه ای را میدیدم از یک تلویزیون  و رسانه مهم و بزرگ ! در امریکا که صاحب انرا کم وبیش میشناسم  پدرش درایران عکاسخانه داشت وسپس فیلمبردار شد ……

    او امروز مرد موفقی است وصاحب یک رسانه ! تا اینجا هیچ عیبی ندارد اما او داشت از زنانی موفق  که مانند ما زندگی نمیکنند تعریف وتمجید میکرد  واز خانم انوشه و سایرین که صاحب بزرگترین ها !!!! هستند   که بلی آنها  در امریکا واروپا موفق ترین ها هستند اما نگفت آنها هنگامیکه لک لک ها آنهارا درون آن پارچه اطلسی  به دامن مادرشان مینشاند یک چک  بدون تاریخ با مبلغی نامعلوم در دستشان بود ومحکم آنرا نگاه داشته بودند وپدر مهربانشان برایشان جایگاهی را بازکرده بود وآنهارا به امان خدا  رها نکرده خود بسوی فاحشه های رسمی نرفته بود !

    روز گذشته  سخت دلگیر بودم واز اینکه تا این حد خودرا خوار کرده احساس ضعف میکردم کلی خودرا سر زنش میکردم اما خوب انسان نیز مانند  شب و روز رنگ عوض میکند .

    بیاد نامه ای افتادم که هم اکنون  درون یک دفترچه قرار دارد ودوستان وفامیل هایی محتاج بودند   هر بار هشت هزار پوند یا ده هزار دلار ازما قرض میگرفتند  تا دردوبی وابو ذبی سر مایه گذاری کرده مارا نیز شریک نمایند  وسپس  گم میشدند یا بعدا اگر زمینهایشان !!! فروش  رفت  پو ل را بابهره به ما برمیگردانند  من بیخبر از همه این ماجرا ها بودم ایننها بین دوستان ! وهمکاران وفامیل  محترم وهمسرم   رد وبدل میشد ویا دختری با پول من دردانشگاه دکتر دارو ساز  شد با پول من جهازی بزرگ تهیه کرد وسپس مادرش نامه ای  لبریز از آتچه که لیاقت خود ش را داشت برایم نوشت .  آنهاییکه موفق شدند مردان موقفی در پشت سرشان بودند ومیدانستند درکجا  تشک خودرا پهن کنند وبا چه کسانی رفت  وآمد کنند  نه دریک زندان  آهنی به همراه یک زندانبان تهی مغز وبی مایه که چندر قاز پول را باخود آورده وحال روی آن خودرا ” گنده ” میدید وبا ارذل اوباشی رفت وآمد  داشت که اورا تا مرز مرگ ونیستی کشاندند  امضاهایی از او گرفتند وسپس پیکر بیمار اورا تحویل  ما دادند  بی آنکه ما  خبری از آنچه دربیرون میگذشت داشته باشیم  ما نیز به امید موفقیت فرزندانمان اینهمه راه را طی کرده بودیم  …..

    حال فرزندان ما  برده دیگران شده اند تنها یکی از آنها ارباب خود میباشد  چون باهوش بود ومیدانست نباید راه پدررا طی کند وخودمان درته چاه درانتظار طنابی هستیم تا خودرا بالا بکشیم  البته ما هیچگاه نخواهیم توانست با آن لک لک ها پرواز کنیم آنها ازنوع دیگری هستند پدرانشان برایشان  درهمه جا  تشکچه ای انداخته اند  نا آنها راحت باشند اما درحد خودمان توانستیم خودرا نگاهداریم وتسلیم کسانی که قصد خرید مارا و تخریب ما را داشتند  نشویم 

    خود فروشی راههای مختلفی دارد  همه آن راههارا نمیدانند . در گذشته درایران عزیزما خانه هایی بودند که بانوان محترمی آنهارا اداره میکردند این بانوان همگی درکارهای خیریه ودسته جمعی شرکت داشتند ونامشان پر افتخار بود اما……درعین حال دختران جوان بی تجربه را نیز برای فلان سپهبد یا فلان وزیر میبردند نا کارشان زودتر انجام بگیرد ! کسی هم نمیدانست درپشت پرده  چه ها میگذرد ! ویا همسرانشان درعین داشتن درجات بالای  سپهبدی خانه دار !!! هم بودند  وزنی را بعنوان صیغه  مدیره آن خانه بزرگ  بکار وا میداشتند !همسرانشان همه صاحب نام   وبانوان مخیر !!! نیز مشغول کار وسرمایه داری یا سرمایه گذاری روی زنان  ودختران وپسران جوان بودند وبدین سان آنها  ثروتمند شدند درحالیکه نخست وزیر  آن زمان دریک آپارتمان اجاره ای زندگی میکرد با یک همسر آلمانی  وبسیار ساده  ( روانش شاد ) وما همچنان درهمان را ه خاکی خود گام بر میداشتیم .

    از اینکه اینهم احساس ضعف میکنم ازخودم بیزارم اما امروز دنیا مرا نمیخواهد  گردنبد من میلیونها دلار قیمت ندارد وکیف دستی ام تنها بیست یورو ارزش دارد !!!! بنا براین باید درهمین کنج عسرت بنشینم وچیزی را که نامش ” شر ف” است محکم درمیان لباسهای کهنه واز مد افتاده خود پنهان کنیم تا به دست دیوسان نیفتد وان دیوسان هر روز تعدادشان بیشتر میشود به مدد بانوان پلاسیده دیروز وامروز  همه ثروتمندان دریک جا جمع شده اند تا دنیارا بین خو د تقسیم کنند با آدم های بی عرضه ای که محکم به خودشان جسپیده اند کاری ندارند این هما ن ( گلوباالیزم ) جهنمی جهانی است  که دنیا دو قسمت میشود  ارباب وبرده .واین است فرق ما باشما  دوستان عزیز ما داشتیم وخوردیم وسیر شدیم حال  نوبت شماست تا روی صحنه سیرک زندگی بازی را ادامه دهید .

    چون گل ماه  که پر پر کندش  پنجه موج / غنچه باد تو پر پر شد وبرخاک افتاد 

     پایان 

    ثریا ایرانمنش  28/06/2021 میلادی ! !

  • امروز / یکشنبه !

    دلنوشته/ ثریا / ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    اول بنا نبود که بسوزند عاشقان / آتش به جان شمع فتد که این بنا نهاد!

    امروز با تمام وجودم  صدای ترک برداشتن قلبم را شنیدم  / با تمام وجودم  احساس کردم چیزی درون سینه ام شکاف برداشت  اشکهایم برای ترمیم زخمهایم فرو ریختند  / دراخبار چشمم به بچه های کوچک وزنان وودختران بی پناه درچادرهای کنار دریا در ترکیه  بی هیج آذوقه ای وگرسنگی ملتی که خودرا به فنا داد  وبشکم ها ی باد کرده آن شیاطین عبا به دوش نعلین وردا وخرقه پوش .مینگریستم . 

    فهمیدم دنیا دیگر جایی برای ما ندارد برای دلهای سوخته وبرای ترحم وبرای کمک وبرای زنده ماندن درحد اقل ندارد . بدوید فرزندان من بدوید تا میتوانید پولهایتانرا جمع کنید وخود پنهان شوید وتو دختر بیچاره  که گویی سقف اسمان مرا با تودریک خاک انداخت به دنبال حقوق چند ماه عقب افتاه ات به دنبال یک ارباب ؟ بدو !

    به چسپهایی که بر روی شیشه شکسته میز  چسپانده بودم نگاه کردم کسی نیست تا به کمکم بر خیزد  کسی نیست تا یک شیشه بر بیاورد یکی به دنبال موش درون بالکن خودش میدود دیگری نگران تنفس سگش میباشد وقت اضافه ندارند صرف میزی کنند که شیشه ان روی پای من شکست .

    مردم اینجا بسیار تنبل وبی اعتبارند مسئولیتی را نمی شناسند یک روز درامدی آنرا صرف یک بطر شراب با پنیر کرده میخورند ودرکنار ساحل میافتند  مغازه ها بسته شغلها تعطیل کارخانجات خارجی برایشان کار میکنند یعنی زباله های  دور ریختنی وریسایکل شده  خودرا بعنوان  لوازم خانه  درون انبار ها برایشان جا سازی کرده اند  وخارجیان کشورشانرا میچرخانند  وپولی هم بابت این زحمت پر داخت  نمیکنند  مانند همان سر زمین گل وبلبل  . خارجی هستی حقی نداری حرف بزنی تو حقی بر اینجا واین  آب وخاک نداری حتی زمین زیر پایت نیز متعلق بماست  واین ماهستیم که بتو میگوییم چند بار درهفته میتوانی گلهای باغچه ات را آ بیاری کنی  وچند بار برق را روشن کنی وچه ساعتی ماشین لباسشویی را بکار بگیری تو حق حرف زدن نداری . اصلا تو حقی نداری .  روزی که ترا  از اسمان به میان چند تکه پارچه  خونین انداختند کاغذی دردست تو نبود که درآن سفارش ترا به زمینیان کرده باشند دستتهایت باز گویی هر چه را که داشتی بین زمین واسمان بر باد دادی بنا براین با کدام حق میخواهی دراینجا  بنشینی ؟ 

    حقوق تو درسر زمینت  بلوکه شد بما مربوط نیست ترا گرسنه رها کردند بما مربوط نیست بچه هارا بزرگ کردی بما مربوط نیست تنها به هنگام جنگها میتوانیم جوانان ترا فرا بخوانیم برای گوشت قربانی جلوی موشکها ویا پایین انداختن آنها  از چتر نجات در یک دهکده آدمخواران  این تنها حقی است که بتو میدهیم .

    همچنان به چسپهای کج ومعوجی که روی  شیشه میز چسپانده ام خیره مانده روی انرا پوشاندم  روز گذشته نتوانستم کسی را بیابم که برایم حتی یک تکه تخته بسارند برای روی میز باید آنرا کنار خیابان بگذارم یا تلفن کنم انرا ببرند تعمیز کنند وبه قیمت سر سام اوری بفروشند برای بردن ان نیز باید نیز کرایه ای پرداخت کنم . 

    احساس شدید فقر ودرماندگی همه روحم را فشار داد تا اییکه همه قطره قطره از چشمانم فرو ریخت  روزی چند اطاق مبله داشتم وشبی صدها  میهمانرا درخانه پذیرایی میکردم با فرشهای گرانبها ومبلمان شیک که کمتر درخانه ای یافت میشد  انرا سفارشی میساختند میز بازی میز ناهار خوری میز جلوی صندلیهای راهرد میز اشپزخانه وچه بی ارزش به نظرم می آمدند  اوف  نوای ساز شوپن همه خانه را انباشته بود ومادر دراطاق داشت کتاب میخواند بچه ها درحیاط بزرگ با عروسکهایشا ن میهمان  بازی میکردنداتومبیلم زیر الاچیق داشت خاک میخورد …………

    حال به کجا رسیدی ؟  برای امتحان به سه خانه تلفن کردم وماجرا را گففتم  هریک بهانه ای آورد !!!!! 

    اوف خانه ات نفس گیر وکوچک است باشد تا بعد فعلا برو روی بالکن وافتاب بگیر.

    شکستم صدای شکستن قلبمرا شنیدم  هنگامی که  بلند شدم دیدم کمرم خم شده   فریاد کشیدم راست  بایست صاف ومستقیم مانند یک الف  بدون هیچ کمکی راه برو عمود برزمین تا به هنگام افقی شدن ….اما نشد . اشکنهایم جلوی چشمانمرا گرفته بودند.

    بخاطر شما آنهمه جلال وشکوه را رها کردم تا شما مانند زنان ودختران امروزی ایران با لبان بادکرده به خود فروشی نیافتید ودرب بزرگترین دانشگاههارا برویتان باز کردم وخودم خالی شدم ……خالی هریک صاحب یک زندگی شدید  خانواده دار شدید وفراموش کردید زنی را که شمارا  د رزیر باران بر شانه هایش حمل کرد تا مرکب  شما باشد وشما بر زمین نخورید غرورتان شکسته نشود هرچه را که داشتم دادم بی انکه بفکر پس  گرفتن آن باشم .

    حال اورا به حال خود رها کرده اید بی هیچ احساسی ! 

    روز گذشته در سوپر با دخترکم به هنگام  خرید یک تکه گوشت یک کیلویی درون یک بسته در سبد او دیدم ماهی مرغ  نگاهی به هیکل نحیف او انداختم که استخوانهایش داشت از هم جدا میشد ومی دانستم  آنهارا برای آن مردی میبرد که هرروز قطر شکم او بیشتر میشود وصندوق ابجو واب معدنی  با ان دستهای نحیف ولاغر   مرد او تازه ازخواب بیدار شده بود وتازه داشت صبحانه میخورد ساعت یازده صبح بود …….

    من با مقداری سبزی میوه بخانه برگشتم ومیدانستم هم اکنون آن تکه گوشت وحشتناک  روی اتش سرخ میشود تا با سبزیجات وسالاد به شکم او فرو روند  ودخترک با کمی ماست وخیار خودش را سیر میکند چون گرم است ومیلی به آن تکه لاشه هم ندارد . 

    ودیدم دنیا درهمه جا یک شکل است مهم نیست درکجا باشی بدترین  شکل  زندگی آن است که تو مجبور باشی تکرار انرا ببینی . همین .دیگر هیج .

    شب است  وهیچکس چراغی دردست نمیگیرد /از چه کسی پرسم راه صبح را ؟  ستاره گان  همه خاموشند / راه باغ را چگونه خواهم یافت ؟ ثریا

     یکشنبه 27/06/2021 میلادی / اسانیا / ثریا ایرانمنش .