Category: General

  • فرهنگی که سوخت

    دلنوشته امروز / ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    برنامه ای از تلویزیون این سر زمین پخش میشد مثلا تاریخی  تنها  مسجد کوردبا برایشان خیلی اهمیت دارد که امروز آنرا به نمازخانه  مسیحیت تبدیل کرده اند  مردی از سلسله اعرابی !  داشت با افتخار از ساختمان  وستونهای  پیچ در پیج وانعکاس صدا دران سخن میگفت  ! خوب چیزی نداریم بگوییم که این مسجد با کمک همان کارگران بدبخت اسپانیایی ورومی وایرانی ساخته شده ارشتیکتهای مهم آن زمان منجمله ایران نیز نقش دراین ساختار   داشتند تا اینجا مهم نبود که ابو ریحان بیرونی را بعنوان یک فیلسوف اسلامی عرب  وابو سینارا با به عنوان اولین طبیب جهان عرب معرفی میکرد میخواستم شیشه تلویزیون راخورد کنم  اگر تلفن را بردارم وبه آنها زنگ بزنم  میگوید ” اگر کاری دارید تکنیکی شماره یک را فشار دهید اگر فلانید دو را واگر //…. وهمچنان دست آخر یک ماشین بمن جواب میداد که پیام خودرا بگذارید بعدا با شما تماس گرفته خواهد شد کاری که  این روزها در همه شرکت ها وکمپانی ها و بانکها مد شده  بهر روی خون خونم را میخورد تلویزیون را خاموش کردم ….اوف ردیف واکسن ها دوز سوم  برو بمیر……… 

    نه ایران وسرزمین پارس و کاسیین برای همیشه به غنیمت اعراب بدوی در آمد واز میان رفت حال اگر چند باستان شناس با وجدان هم تصمیم  به بیداری مردم بگیرند صدایشان درهمان چهار دیواری اطاقشان گم میشود .

    مردی که باید ظاهرا جوان باشد در لباس لطیفه وقصه  افسانه های پارس را بیان میکند اما تازه شب گذشته  گفته شد که تخت جمشید هیچگاه به دست آن مرد یونانی ومعشوقه اش تاییس اتش نگرفت اصلا تخت جمشید نسوخت حمله اعراب  سپس مغولان وغیره آنرا ویران ساختند وعده ای هم تکه های خوب را برداشته برسر در باغشان چسپانیدند !!!حوب سالها درتاریخ بما گفتند که اسکندر خان کبیر  تخت جمشید را به اتش کشید حال باید حرف این جوان تازه وارد را باور کرد وطبق کدام ماخذ او از طریق کلمات شیمی وفیزیکی  ویرانی را بیان میدارد که خاک با آهک چگونه تبدیل میشود  وچه درمیاید وچگونه سقت میشود این تاریخ ماست !

    حال چهار تا ستون سر شکسته تنها سر شکستگی های ایرانیانرا نشان میدهد درعوض اسلام محمدی  به پیش میتازد مردک تا کلاس ششم درس خوانده وغیراز حوزه علمیه وطهارت پایین تنه چیزی ندیده  ریاست جمهور شده وعبای دکتررا بردوش میکشد ….وای تا به کجا باید برویم وچگونه بمیریم بیصدا جوانانرا  بطور عمد درون کانالهای آب خفه میکنند ویا درزندانها میکشند  پیر وپاتالها دیگر رمقی ندارند عده ای هم بی تفاوت خوب کی چی مگر چه فرقی داره ؟ عرب یا رومی یا یونان یا ترکی ! جهان وطنی بهترین است هرکجا که شب اید خوش اید سرت رابر زمین بگذار وبخواب !زندگی دور روزه  برو خوش باش !!!

    وآنهاییکه درس خوانده وودانشگاه دیده وصاحب فرهنگی شده اند هریک ماله ای برداشته اند با تشتی از گل و بر روی آنچه که مربوط به گذشته است ماله میکشند واز این حیوانات دفاع میکنند بهر روی جیره میرسد بهتر  از کرایه نشینی وخانه به دوشی است !!! باید  بلد بود درکجا و چگونه خودرا فروخت مهم نیست چهارتا سنگ وکلوخ رارویهم گذاشته اید وبه ان مینازید !!!! درهیج یک از این رسانه های غربی یک ایرانی اصیل دعوت نمیشود یا یک تاریخ دان واقعی  خودی نشان دهد  همه  همان ماله کشان آنهم با برچسب حقوق بشری که دیگر وجود ندارد! 

    همه هستی من ایه تاریکی است که دران تکرارکنان ترا فریاد میزنم ! همه هستی من یک تکه رومیزی دست دوزی شده از سر زمینم بنام ( پته دوزی ) است که انرا به نمایش گذاشته ام وکسی ابدا توجهی به ان ندارد وافتابه ای که روزی لگنی زیر ان بود وروی آن نقش تخت جمشید است یک افتابه مسی !!! اینها همه تاریخ زندگی مرا تشکیل میدهند ونشان دهنده هویت بر باد رفته من میباشند . بقیه رادراخبار روزانه بخوانید یا بشنوید یا دریوتیوپها دنبال کنید راست  ودروغ را به هم میبافند وبعنوان صبحانه / ناهار / شام بخورد شما میدهند وواقعیت زیر خروارها ریا ودروغ وخیانت گم شده است .پایان 
    ثریا / شنبه 18/09/2021 میلادی  

  • شکسته

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا

    آسمان زیر او ج بال تو بود  / چون شد  ای دل که خاکسا رشدی ؟ / سر به خورشید داشتی  و دریغ / زیر پای ستم خار شد ی! ………..از دفتر  مشق سیاه ” ه. الف سایه ” 

    زمانی که تو به دنیا آمدی ! من ده ساله بودم  ! چه کسی باور میکرد روزی در دو قاره  یکدیگررا  بی آنکه بشناسیم بهم پیوند بخوریم ومن دراوج درد فریاد بردارم  که مواظب همه چیز باش ! خط / زبان / شعر / موسیقی واز همه مهمتر زبان مادری  ……..وحفظ اراضی ؟!

    امروز دیدم  که چه شیرین با دخترت فارسی  حرف میزنی دخترک نباید بیشتر از سه  سال داشته باشد و.خوب زبان ترا میفهمید چه خوشحال شدم  حظ کردم  وتو خندیدی  نوشته بودم  آنچنا ن بازی های او ترا سرگرم میکند وشیرین است که حتی زرتشت را  نیز به خنده وا میدارد ..

    امروز در چها رراه غروب  سرد زمان ایستاده ام  وبه دنبال  چیزی هستم که روزگاری

     در کودکی آنرا گم کرده ام  . بی آنکه بدانم چیست . 

    هر صبح   از زیر بنای  یک شامگاه خسته / فرسوده با احتیاط بیرون میایم وتا ظهر سایه وار راه میروم بی آنکه کسی مرا ببیند ویا من کسی را ببینم  واین سایه هر روز دراز تر میشود .

     راه زبانم را بستند وانرا کور کردند حال دیگر هوسی ندارم  و آرزویی نیز دردلم نیست آن روزها سر زنده وبا نشاط بر میخاستم از اینکه کاری دارم ومیتوانم انجام دهم . حال  همچنان چشم به نخ های رنگا رنگ میزدوزم که بی هیچ هدفی به دنبال سوزن  میچرخند شگلی پدید میاورد بی آنکه بدانم چیست .

    نه از  با لارفتن نردبان  زمان نمیترسم واهمه ای ندارم پیری نیز شکوهی دارد که هر کسی را به ان شکوه واقف نیست تنها  به این میاندیشم  که ناگهان روزی از پشت پنجره ای که به تاریکی ها باز میشود نوری بتابد ومن چهره ترا ببینم. آنگاه میدانم  که آماده صعود به آن قله های بلند دست نیافتنی هستم .

    الان اینجا ظهر است !  ظهری که میان آفتاب نیم خیز پاییز وتابستان  بی هدف میاید ومیرود ومن دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم همه سایه هارا نقش بر اب دیدم  همه چیز دریک فریب بزرگ فرو رفت  ومن تنها درپی سایه ای هستم که در جلوی من راه میرود  ومیدانم که کم کم در یک نیم روز خورشید نیز خواهد مرد .

    چیزهای زیادی نوشئته ام که درصندوق خانه پنهانند از ایستادگی وقدرت خودم تعجب میکنم  .

    آن روزها تنها هیجده سال داشتم وتازه عروسی کرده بودم  نمیدانستم او از کجا آمده وهدف وآمال او  چیست او از مهره های درشتی بود که زیر دست مادرش  با سایر جوانان رشد کرده بود  سه ماه بعد او به زندان رفت من دیگر خبری از او نداشتم هیچکس جوابگوی من نبود …………..

    روزیکه لاشه خورد شده اورا از ” حمام  ” لعنتی جلوی پاهایم  ائداختند  ترسیدم سرش را بلند گرد وگفت ” جلوی اینجا گریه مکن ! نه گریه نکردم خیره به پیکر نحیف ولاغر او که زیر شلاق سیمی خون الود شده بود با دستهایی که از پشت بسته بودند نگاه میکردم سپس رفتم.

    دوماه بعد احضار شدم به همرا ه سایر خانواده اورا وسط حیاط به همراه  برادرش دراز کرده بودند وجلوی ما شلاق میزدند شلاقها چرمی  وسیمی بودند چرم را درآب خیس میکردند  وسپس با سیم بهم می بستند چرم در افتا ب جمع  میشد وسیمها باقی میماندند با هر ضربه خون از پیکر او فوران میکرد من ساکت ایستا ده بودم   بی هیج حرکتی گوی  تماشا چی ک تاتر هسستم ..

    سپس افسر مربوطه جلو آمد دستی به صورت من وخواهر وماد ر او کشید وگفت ” می دانی که سربازان همه هم قوی هستند و زبانی را نمیدانند تنها با یک دستور …… آنجا غش کردم / 

    از انفرادی به عمومی منتقل شد ومن میتوانستم  هفته ای دوبار به ملاقات او بروم  هر بار ا ترس  جانم به لب میرسید  چشمان دریده وهیز آن مردان که با لبخندی طنز آلو.د  میگفتند ” میدانی ….. اینها  خلالن  من بی آنکه حرکتی انجام دهم ته دلم یخ می بست  وقت خصوصی میگرفتم بین من واو دو میله جای داشت وسربازی مرتب در حال رفت وآمد بود  وبادی از خودش در میکرد معلوم شد باید پولی کفت دست او میگذاشتم تا جلوی شکم خودش را بگیرد  خانه ام را ویران کردند اثاثیه ام به یغما رفت ……..اما من همچنان مانند یک تکه سنگ ایستادم و هیج کجا کاری بمن   داده  نمیشد اول به ساق پاهایم مینگریسند وسپس سینه ام را از نظر میگذراندند خوب !!!!  شایدتوانستیم کاری برایت انجام دهیم …….. آخرین مرحله دریک انبار زیر یک نور  چراغ کوچک برای یک دفتر کار میکردم ومجبور بودم از درب عقب رفت وامد کنم .

    او آزاد شد  وآمد ……اما  من دیگر خودم نبودم  نه آن من درمن مرده بود وبدین سان قصه ما به پایان رسید  روزهای سختی را گذراندم خیلی سخت قوی شدم محکم شدم کوه شدم سنگ شدم وحال امروز به این عروسکهای رنگ وروغن  مالی شده وافاده های آنها که مینگرم حال تهوع بمن دست میدهد  .بی خیال بگذار بحال خودشان خوش باشند . حا ل تنها دلخوشی من خنده های دخترک کوچک توست وبازی موش گربه تو با او . پایان 

     ثریا ایرنمنش .17/09.2021 میلادی 

  • پیمانهای پنهانی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا 

    نه بر اشتری سوارم . نه چو خر به زیر بارم / نه خداوند رعیت / نه غلام شهریارم !

     چیزی برای گفتن نیست / چیزی برای نوشتن / نیست چیزی برای آموختن نیست وچیزی  برای از دست دادن نیست  هرچه هست نکبت است وسیاهی  درد است وتباهی . چادر ی سیه از مکر وفر یب بر روی دنیا کشیده اند  ونوکران وچاکران وسر بازان  ولشکریان واستادان و شاگرادان  از  جایی اجازه ورود میگیرند وبه جایی دیگر پرواز میکنند  اگر لازم باشد ویران میسازند واگر لازم باشد میکشند واگر خیلی لازم باشد  قومی غریب را به همراه داس وخنجر به جان مردم میاندازند زنانرا از باروری باز میدارند  آنهارا به قتلگاها میفرستند  ودر نمایشی رقت انگیر  ( کمیته ها ) دختران وزنان را ردیف کرده اشک ریزان بگویند بلی!!! ما هم مورد تجاوز فلانی قرار گرفته ایم واین فلانی وفلانی ها کسانی هستند که باید از صحنه گم شوند واین هنرپیشگان را برای رستگاری روحشان وجلوی دوربین ها مینشانند . 

    حقوق بشر تنها یک سالن بزرگ خالی است  وچند نفر تنها دسنهایشانرا تکان میدهند  صدایشان گم میشود  بشر واقعی حقوقی ندارد ! چون خودش به همه وظافف وحقوق خود واقف است بقیه همه صحنه های نمایشی هستند .روز گذشته دریک برنامه دیدم مشغول بستن وسیم کشی دور کنگره ! بزرگ ایلات متحده  میباشند چرا که باید برای فرمانداری مردم رای بدهند  از پیش آن فرد مورد نظر  انتخاب شده واین نمایش را برای سرگرمی گذاشته اند وعده ای که میروند به فرد مورد علاقه شان رای بدهند میگویند شما قبلا یکبار رای داده اید یعنی وقاحت وپرویی و دروغگویی را علنی ساخته اند  حکم ران از پیش طبق دستور  اطاق دربسته انتخاب شده است بقیه تنها برای نمایش دادن وپرکردن  برنامه های تلویزیونی هست .

    نه چیزی برای نوشتن نیست چیزی برای گفتن نیست حق حرف زدن را ازما گرفته اند بر دهانمان پوزه بند بسته اند ورهبری گروه بردگان را نیز به آن مردک لرزان ولغزان سپرده اند  وهمه میدانیم که راهها به کجا ختم میشوند .

    درحال حاضر مشغول ویران کردن همه گذشته های ایران بزرگ واولین امپراطوری جهان میباشند قومی وحشی را حاکم ساخته اند تا مردم را یا ازگرسنگی وتشنگی ویا با بیماری ها ویا واکسن ها مرگ از بین ببرند نژاد ایرانی واقوام هخامنشی ونامش باید در جهان از بین برود این یک کینه دیرینه است  ودرحال حاضر تنها مردم ایران وافغانها وکردها هستند که مورد هجوم  و ویرانی ها قرار میگرند عمله هایشان نظیر آن ترک ترکستانی ناگهان شبانه حمله میکند ومجسمه هارا پایین میکشد وهمه چیز را ویران میکند  لزومی ندارد توضیح بیشتر دراین باره بنویسم یا بگویم .

    بلوچستان / خوزستان همه دچار قحطی میشوند تا ناگهان سیل اقوام گوناگونی  به آنجا هجوم آورده  وصاحب یک ایالت شوند ودرآنیده در گوشه ای از موزه ها چند تکه را میگذارند که بلی در ازمنه قدیم قومی بودند وحشی وبدینگونه زندگی میکردند در هولیوود همیشه ایرانیانرا اقوامی بدوی ووحشی نشان میدهند وآدمخواران قبایل دیگر را  ! انسانهای  متمدنی که تمدن اولیه را بنا نهاده اند  تیغ دردست دشمن است 

    نژاد پاک اریایی باید تنها نصیب  با زماندگان جناب هیتلر شود !!! که خود او روزی افتخار میکرد که میل دارد نژادی پاک ومبرا ازهر آلودگی نظیر اقوام اریایی  در المان بوچود بیاورد !  دیگر از ایران وایرانی  کسی وچیزی باقی نمانده  همه کوچ کرده اند ودر سر زمینهایی  که انهارا  پذیرفته ذوب شده اند ایرانرا برای غذاهایش دوست دارند  وبردن دلارها وبه رخ کشیدن زندگیشان برای آن بیچارگانی که یا درزندانها محبوسند و یا در فقر و گرسنگی و تشنگی دارند جان میسپارند  .نه کمکی از هیچ جا نمی رسد .چند ی پیش یک خانم جنوب شهری اهل شهر ری وکوره های آجر پزی به دیدارم آمد وگفت ” منهم پاسپورت گرفتم حالا ما همه اروپایی شدیم !نگاهی به سر وضع ولباس پوشیدن وآن کفشهاس پاشنه بند عهد دقیانوس وان گلیمی که منجق دوزی شده بعنوان شال برشانه هایش پهن کرده بود انداختم . گفتم مبارک است که شما اروپایی شده اید اما من همچنان درذهن پنهانم  ایرانی اریایی واز نژاد زرتشت بزرگ میباشم .این دفتر چه رنگی هیچ چیزی را نه ثابت میکند ونه تعویض میکند .

    حال من تنها ترین موجود روی زمین تنها ترین انسان روی زمین شبها بادردهایم میگریم وروزهارا با گلدوزی وبافتنی میگذرانم گاهی نگاهی به آن برنامه های ساختگی میاندازم هنوز پیرمردان  فسیل زمان گذشته  سر آلف با آویا عین  آمدن رفتن ونشستن مرافعه دارند وعده ای نیز کاسه گدایی را جلویشان گذاشته اند برای هرکلامی که از دهانشان  بیرون می اید سکه ای طلب میکنند .

    جلوی مرا گرفتند که چرا به خر عیسی گفتم  یابو اما انها راه را میدانند به نرخ روز نان میخورند . ……..

    من در غیاب ماه . بر این ساحل غریب مستانه پا نهاده وهشیار مانده ام /شادم که چون فانوس دریایی  تمام شب سرخ ” با دل خونین ”  در چنگر زمانه  فشرده وزنده مانده ام .پایان 

    ثریا ایرانمنش / 16/09/2021 میلادی .

  • نان وپپسی

     از یک یادداشت ،.

    روز گذشته برای امتحان عینک به  یک عینک فروشی مراجعه کردم. سر گیجه وحشتناکی داشتم. با خودم گفتم حتما گرسنه ام. در یک کافی شاپ نشستم  . با پوزه بند . وگفتم کمی کوکوی سیب زمینی. با یک پپسی. میخواهم کوکو را که به کلفتی دو تکه هیزم وسوار بر دو توده نان بود جلویم گذاشت اولین لقمه حال تهوع گرفتم گویی یک تکه نمک سنگ در دهانم  گذاشته بودم  عیبی ندارد نان زیر انرا به همراه پپسی میخورم تا کمی آرام بگیرم. در همین حال بیاد آخرین سفرم در ایران افتادم ‌بیاد یک سفره نذری که دوستی مرا به همراه پنج عدد کیک بزرگ با خود برده بود خانم دکتر برای سلامتی نور چشمی سفره نذری انداخته بودند. از پهنای خانه چیزی نمینویسم ااما پهنای سفره ‌ودرازیش به اندازه همه خانه من بود. به هر روی خانم. صاحبخانه با مهربانی مرا استقبال کرد وگفت شما میهمان مولای من علی هستید تشکر کردم در بالای اطاق مرا نشاندند خانم‌های شیک با لباسهای توری ‌چادر نماز های ابریشمی. گرداگرد اطاق نشسته بودند وبانوی قرآن خوان به همراه  نوچه اش قرآن را به دست من داد گفت شروع کنید ۹!!!!خوشبختانه من در مکتب قرآن راخوانده بودم. بهر روی سوره ای خواندم. وخانم فرمودند ایکاش همه خارج نشینان مانند شما میتوانستند  قرآن را بخوانند. حرفی نزدم چشمم به سفره بود که نزدیک به سدها نوع مواد غذایی درون آن چیده شده بود ومن بیاد بناهایی سر کوچه بودم که به هنگام ورود به خانه دیدم ناهارشان را  نان وپپسی میخورند.  برنامه تمام شد بخوربخورها شروع شد از درون کیف ها قابلمه های بزرگ بیرون آمد برای بردن نذری سکه ها ی طلا جلوی خانم درون سینی خودنمایی می‌کرد  من چیز زیادی نخوردم کمی شامی  وکمی کیکخوردم به هنگام خدا حافظی ضمن تشکر از بانوی میزبان گفتم چه خوب است مقداری از این غذاهارا هم به آن عمله های بیرون در بدهید دیدم  نان وپپسی میخورند خانم کمی مکث  کردند  وگفتنند بله البته فورا  دیس برنج ‌طبق شیرینی وچند مواد دیگرا. با دست خودشان برای بنا ها بردند و

    موقع برگشت بخانه دوستم گفت : تو اگر اینجا بمانی سرت را از دست خواهی داد  ؟ گفت اینجا رسم است که مابقی غذاها هارا خانم‌ها ومیهمانان میبرند وان خانم قرآن خوان  خانم صاحبخانه  کمی خجالت کشید ‌اجباراً غذاهارا برای عمله هاربرد ،

    روز گذشته با خود گفتم چیزی که عوض دارد گله ندارد نان وپپسی را بخور ‌راهی شو.  با سر گیجه   خودم را به خانه رساندم  ،

    پایان 

    روزسه شنبه ۲۳شهریپر ماه تولد دخترم وروز آشنایی من با پدرش

  • کلاب هاووس …یا ؟

     ثریا ایرانمنش 
     لب پرچین 
     اسپانیا !

    شبها عادت دارم یا با صدای موسیقی یا کتاب  های صوتی ویا گفتگوها  بخواب روم ! موسیقی ها جای خودرا به اراجیف داده اند کتابهای صوتی اکثرا از صافی رد شده وبا بعضی صدا هم خوانی ندارد بخصوص زمانی که مثلا یک مرد میان سال میل دارد صدای پسر بچه ای را در بیاورد آنوقت دیگر غیر قابل تحمل میشود .

    شب گذشته سری به یکی ازآن بنگاهای تازه باز شده زیر عنوان ” کلاب هاووس ”  زدم  نه اعضای را میشناختم ونه میدانستم درچه  موردی باید گفتگو کنند صدا بسیار ضعیف بود سپس بلند شد  مردی با کلامی مهر امیز اقایان وبانوانرا  معرفی کرده وبه انها  فرصتی برای گفتگو وحل مشگلها ! ظاهرا  میداد  که هریک  به نوبه خود  عقیده خودرا بیان دارند . نمیدانم  چرا ناگهان حرف میرزا  قاسمی سردار بزرگ به میان آمد ! زنی درآن  میان مانند قمر خانم های سابق پاچه ورمالیده آنقد رفریاد کشید واز خون شهدا نام برد و فحاشی کرد مدیر مسئول هم نمیتوانست اورا ارام سازد  مرد دیگری با بیشرمی فحاشی میکرد واز خون شهدا !!! دفاع مینمود کدام شهدا؟ شهدای راه ازادی ؟ بهر روی این کانون که اول با ادب ومراعات شروع شده بود تبدیل به به یک حمام زنانه  شد یکی دنبا ل سنگ پایش میگشت دومی به دنبال طاس دولیچه ! مشتی به روی لپ تاپ بیجاره ام زدم آنرا خاموش کردم وسرمرا به زیر ملافه بردم .

    خیر ! این ملت همیشه امت وبرده میباشد این ملت هیچگاه خوی مهربانی ودوستی را در رگهایش ندارد این ملت سپاسگذاری ومهر را نمی شناسد وسر انجام این ملت هیچگاه یک پارچه نخواهد شد وبهترین مرحله آن همان جدایی ها وقبیله ها ومانند اجدادشان هر قبیله ای به دیگری حمله کرده اموال یکدیگرا چپاول کنند دختران را بدزدند وپسران را به یغما ببرند  و……. دیگر تمام شد .به سخنان آن مرد بزرگ گوش میدادم ” کورش شاه شاهان شاه هخامنشی  من وملتم هیچگاه نخواهیم گذاشت بیگانه ای و.ارد این سر زمین اهورایی شود ؟  ما همیشه بیداریم” !
    . پس این موجودات  ازکدام قبیله اند اگر سوریه را دوست میدارید به همانجا کوچ کنید اگر عاشق فلسطین هستید کنار همانها گرسنگی بکشید اگر سینه چاک کربلا ومحتویات آن میباشد به همان جا رفته رحل اقامت افکندید سر زمین بیچاره ویران شده را رها کنید/

    عربستان صحرا را به یک گلستان تبدیل کرد شما یک سر زمین ابادرا به یک بیابان تبدیل ساختید وحال با اینهمه فحاشی وبی ادبی که همه هم درون شلوارهایتان است انرا به یکدیگر حواله میدهید آنهم دریک فضای باز مجازی . اوف ….زهی تاسف .

    حالم به هم خورد   چهارم سپتامبر گذشته چهل وپنج سال است که از ایران برون امده ام  ودرغربت میچرخم  من یک زن تنها چهار فرزند برومند وبا ادب  وتحصیل کرده را درغربت تحویل جامعه دیگران دادم که سر زمینم از وجود آنها محروم است آنها حتی بچه هایشان را  نیز از اینهمه کلمات  رکیک وزشت  به دور نگه داشته اند شما چگو.نه مادران وپدرانی هستید که با این زبان زشت ومنحرف همه رابباد فحاشی میگیرید بجای آنکه  برای بلوچ های تشنه لب  / برای خوزستان برباد رفته/ برای دریای کاسپین از یاد رفته برا ی خلیجی که قرنها فارس بود حال عربی شد  دل بسوزانید دورهم جمع شده  برا ی شهدای راه کربلا  سینه میزنید خوب به همان کربلا  کوچ کنید وآن سر زمین را که ویران ساختید رها کنید  ! نه !پولهای  نفت باد آورده وطلاها ودزدی ها وبی ناموسی هایش خوب است درجاهای دیگر چوب درون آستین شما میکنند / نفرتم گرفت /

    من ایران را  سرزمینم  را درمیان ترانه ها / اشعار / موسیقی / وکتابهای قابل با خود به خارج آورده ام آن ادب آن حسن سلوک آن مهربانی وآن حیای  دخترانه وزنانه وآن بخشش ها وان کمک های بی دریغ همه را یکجا دراین کلبه کوچکم جمع آوری کرده ام من تنها ایرانی هستم که خانه به دوشم  و کرایه نشین درعوض بوستانی ساخته ام لبریز از گلهای زنده  مردان وزنانی مودب با شعور وبا تحصیلات عالی نجیب بدون هیچ پشتوانه مالی ومعنوی از آن سر زمینی که روزی خانه ای داشتم وبرباد رفت .

    امروز من بخودم افتخار میکنم  بازمانده اصالتم  که تنها به پیامها اکتفا میکند بقیه هم زبانشان صد ها متر ولبریز از کلمات بی ارزش . 

    برایتان متاسفم  خیلی هم متاسفم  ایران هیچگاه دیگر ایران نخواهد شد با وجود شما جانوران وحشی که تنها با خون بزرگ شده اید وخون نوشیده اید وبر روی جنازه های جوانان رقصیده اید و انگلهایتان درخارج در میان فواحش  بی ارزش  با اتومبیلهایی که اروز ی شستن آنهارا داشتند  حال بما فخر میفروشند که برایشان پشیزی ارزش قائل نیستم .ما صاحب اصالت خویشیم وآن اصالت خریدنی  نیست فروشی هم نیست . پایان 

    ثریا ایرانمنش 14/ 09/2021 میلادی 

     دخترم سالروز میلاد باسعادتت را تهنیت میگویم تو که باعث افتخار من ومایی . ثریا 

  • جهنم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    پیر زنی راا ستمی درگرفت /دست زد ودامن سنجر گرفت ………

    حال امروز این پیر زنان وپیرمردانی که لانه ای برای دوران باز نشستگی خود ساخته  ومیخواهند آخرین سالهای عمرشانرا در ارامش سپری کنند  درآتشی سوزنده  دارند کباب میشوندوسلطانی نیست تا دست ببرندند ودامنش را بگیرند .از شحنه های مست وبیخبر شکایت برند  همه جا دارد میسوزد بوی آتش همه حلقوم مرا ونفس مرا گرفته است آن بیماری سیاسی کم بود که حال آتش را بسوی ما انداخته اند  دیگر گرگی نیست روباهی نیست بلکه از اتومبیلهای اسقات ومردان مست  استفاده میکنند  همه چیز دریک  خط مستقیم  شعله  میکشد  همه درختان  همه سبزه های نو رسیده وهمه گلهای تازه وزیبا وساختمانهای سپید همه چیز دود میشود وبه هوا میرود  بناهای کهن نیز دراین میان از بین میروند تاریخ باید پاک شود .

    و” آقا ” مهدی ” میگوید چند نفر وطن پرست پیدا شوند وبروند این عاملین گلو بالیست را بگیرند درون گونی کنند وبه جهنم بفرستند گویی دارد از چند گربه نر وماده حرف میزند  آیا او میداند  که ما زیر چه قدرت منفور ونامریی داریم زندگی میکنیم وبه اندک سرفه ای که ازروی الرژی بر سینه ما بنشیند فورا مارا راهی راهروی مرگ میکنند بما احتیاجی ندارند باید …باید… آنها به هدف برسند بانکها اقتصاد  ونان ما دردست انهاست حال یا این نان از قطعه های تکه تکه خودمان است یا از پشم وشیشه  مهم نیست بانکها دردست  آنهاست هرکاری که میل دارندانجام میدهند  باید  مانند زمانیکه یهو دیان در مرکز شهر ها راه میرفتند وتاره ای بر سینه  نصب کرده بودند  تا  مجزا باشند  باید روی موبایل    ویا اگر نداردی در دفترچه ای جداکانه  آن علات منفور را باخود حمل کنی که بگویی من برده واکسن وتیمار شما اطاعت کرده ام وبگذارید با اتوبوس به مرکز شهر بروم ! 

    یکسال واندی است که ما زند انی هستیم درطول این یکسال من تنها دوبار بیرون رفته ام وامروز نیز باید به بیمارستان بروم برای تحویل آزمایشهای خود .

    هفته گذشته پرستاری  که پسرکی جوان را که مبتدی بود  به خانه فرستادند تا خون مرا بگیرد پنج جای بازوی من سوراخ شد وسر انجام از پشت دستم خونرا کشید بدون آنکه الکل با خود اورده باشد  حال دستم کبود بازوانم کبود چاره هم نیست من دستمرا به واکسن بیماری زای آنها الوده نساختم بنا براین مجبورم درخانه بمانم !ومیمانم برایم مهم نیست .

     نه به گوشت ها میتوان اعتماد کرد نه به پرندگان ونه به چرندگان معلوم نیست چگونه واز کجا  آمده اند  تنها  کمی نان خشک وکمی اب قهوه ای بنام قهوه یا چای وکمی  شیر تصفییه شده محصول خانه غذای مرا تشکیل میدهد خرید هارا برایم میاورند حتی جورابهایم را نیز دیگران باید بخرند اجازه .ورود  به فروشگها را ندارم .من تنها نیستم هستند کسانی که تن به این حقارتها نداده اند  گاهی خودمرا با زندانیان  سر زمینم مقایسه میکنم با تشنگان شهرجنوبی و خوزستان  مهم نیست قدرت را باید درپیکرم به حرکت درآورم نباید تسلیم شد . نه نباید تسلیم بردگی  شد با پوزه بند وسرنگ به زندگی مصنوعی خود ادامه داد  ودرجهنمی که برپا کرده اند  به تماشای پیکر های  سوخته از زیر خاکسترهای داغ ایستاد امروز صبح دراخبار ناگهان دریک آپارتمان چند طبقه شعله ها بر خاست مردی خودر از بالکن آویزان کرده فریاد میکشید اتش آتش  خدا میداند درکجا واین آپارتمان چند طبقه درکدام شهر است  کارها بفرمان است . 

    دیگر حرفی ندارم چیزی برای گفتن ندارم امرو صبح به حرکات آن  مردک ارمنی تبار با موهای ژولیده مانند گوریل نگاه میکردم که چگونه  ویلن را دردست گرفته معلق میزد وآنرا به صدا درمیاورد چقئر هم هوا خواه دارد بدبختها این ویران کردن موسیقی است نه چیزی تازه  این ویران کردن  تاریخ ارکسترهاست دیگر کسی نمیتواند روی صندلی با  لباس فرم یا لباس شب بنشیند وویلن یا ساکسیفون ویا ویلون چلو را به حرکت  درآورد اپرا سالهاست در صندوق خانه درکنار لباسهای قدیمی  خاک میخورد وخوانندگان اپرا یا از کار دست کشیده اند ویا گاهی  چند  دقیقه ای روی سن تنها یک اریا میخوانند وبس !!!!

    موسیقی را ویران کردند آوازاهارا خاموش ساختند تا عربده مستان شبانه را بشنویم ودرهوای سکس های شبانه زنانه ومردانه نفس بکشیم ویا در زیر صدای انکر الصوات گلدسته ها حالمانرا خوب!!!! کنیم وبه خدایی برسیم که معلوم نیست درکجا پنهان است وجایش را به شیطان سپرده است .

    باید به شیطان تعطیم کرد .پایان 

    ثریا ایرانمنش  13/09.2021 میلادی 
     

  • عشق!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند وبه پیمانه زدند 

     ساکنان حرم سر عفاف ملکوت / با ما راه نشین باده مستانه زدند !

    این ابیات را از حفظ واز حافظه ام کمک گرفته ونوشته ام نمیدانم درست است یا نه ؟ اما مهم نیست 

     موسیقی غمگین  وارکستراسیون روزهای شنبه ویکشنبه که از تلویزیون آنهم ساعت هفت صبح پخش میشود دیدم حالم گرفته شده  دنیا دارد میمیرد آتش سوزی  شهری درنزدیکی ما سه روز است که ادامه دارد وگرما بیداد میکند  آتش همچنان زبانه میکشد مگرچقدر بنزین خرج آن شهرک زیبا کردند که به همسایه هایش نیز سرایت میکند > چه خوابی برای ما دیده اند ؟  وچرا ؟ به چه جرمی بشریت را نابود میکنند ؟ مگر خود بشر نیستند   اطمینان دارم که نه همانند سلفشان  در افغانستان ! ( دراینجا  عکسی گرفته شد ) !……..وچیزهایی پاک شد ! اما من مینویسم من ایستاده ام کمر خم نمیکنم حتی با تازیانه های شما !

    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر  زمانی که از عشق میگویی فورا ترا عریان کرده دریک بستر کثیف می خوابانند  این افکار قدیمی وکهنه از دیر باز درمغز ها در زوایای سلولهای کوچک  بعضی از آدمها پنهان است من مغزم را شستشو میدهم وهرشب  زباله هارا بیرون میریزم وبجایش تنها همین کلمه عشق را مینشانم عشق به بشریت عشق به طبیعت عشق به حیوانات وعشق به کودکان بیگناه ومردمی که دارند قربانی میشوند .

    در گذشته هم که  سر زمین ما  داشت رو به ترقی وتمدن بزرگ ! میرفت هنوز مغز ها چروکیده وبسته بودند  لباسها عوض شده بود ریش ها تراشیده شده بود عبا ودستار وعمامه جای خودرا به لباس ها مزن های معروف داده بود اما شعور ها همچنان بسته مانندهمان دستارها به  دور مغزشان / من عاشق هنر  باله بودم عاشق موسیقی بودم این کارها عیب بود در کلاس مادام کورنلی نام نویسی کردم تا بالرین بشوم هنوز شش سال بیشتر نداشتم که مادرجانم با کتک وفحاشی آمد .جلوی همه گفت ” اگرمیخواهی فاحشه بشوی چرا دیگر پول میدهی ” از نطر او رقص یعنی فاحشگی خواندن آواز وزدن ساز یعنی بی حیایی ویا نوعی فاحشگی به شمار میرفت به هر روی جلو همه آروزها ی مرا گرفتند تا جایی که حتی به هنگام ورزش نیز میبایشت شلوار بلند وجوراب به پا کنم وبقیه دختران با شورت کوتاه بمن بخندند  بنا براین وررش  بستکبال والیبال را نیز کنار گذاشتم ودرکنجی خزیدم . حال امروز ناگهان زنجیر ها پاره شده ونسل جدید پایش را ازخط قرمز بیرون گذاشته اگر  چه پنهانی باشد اما …. عشق را نمی شناسد  مخصوصا کسانی که در اوایل شورش به دنیا آمده اند ویا درآن  زمان کودکی خردسا ل بوده اند آنها چیزی از عشق را نمیدانند کتابهارا جمع آوری کردند افسانه ها اشعار شعرای بزرگ همه به دست آتش سپرده شدوبه جایش کلماتی نا شناس جایگزین گردید حال اگر چه درخارج تحصیلاتی کرده اند اما هنوز مغزشان در حوالی همان مبارزات ضدعشق وعاشقی میچرخد عشق به  معنای واقعی برای آنها مفهومی ندارد کلمه عشق یک لغت پیش پا افتاده تنها متعلق به گروه خاصی میباشد .  بنا براین دیگرنمیتوان چیزی برای این نسل نوشت ویا گفت معنی هیچ چیزرا درک نمیکنند وارد دنیای ناشناخته ابرها شده اند وبا ابرها صعود میکنند وناگهان فرود میایند برای آنکه درونشان خالی است خیلی هم  خالی است بچه دارند اما برای انکه  بگویند خانواده داریم بچه برای خودش سرگرم همان اسباب بازی پدرش ویا مادرش میشود واحساسی دراو بوجود نمی آید آن رعشه وآن رگی که نامش عشق است دراو نیست چرا که در والدینش نیز دیده نمی شود  / آنها چیزی از گذشته نمیدانند ” گوگل ” کارهارا برایشان  اسان ساخته است .!

    شاید من تنها نباشم که  این ناله هارا سر میدهم ویا شاید تنهاترین باشم مادران ومادربزرگهایی را می بینم  که با زمان نوه هایشان جلو میروند از لوازم ارایش او استفاده میکنند !!!! با گام های او  گام بر میدارند اما تهی خالی از هرچه که نامش ” عشق” است باید مال اندوزی کرد وبا قافله همراه شد ………….

    هوا ناجوانمردانه داغ و سوزنده است وابری خاکستری بر روی آسمان شهر کشیده شده بوی سوختگی بوی خاکستر همه جارا پر کرده است این است آینده ما زندگی درجهنم .

    میسازند  سپس ویران میکنند  زندگیشان با قرص ها وگرد های روان گردی  وسکس های پیش پا افتاده پیش میرود با دنیا بیگانه اند حتی خدارا نیز درگوشه ای درانبار پنهان ساخته اند ودوشاخ شیطان را نماد خود ساخته اند .

    اما واما این عشق درمن نخواهد مرد با عشق وشعر وموسیقی رشد کرده ام .حال  به هرنوعی که میل دارند انرا بیان نمایند . برایم مهم نیست .

    هنوز اول عشق است اضطراب  مکن ………..پایان  11/ 09/2021 میلادی / ثریا 

     

  • پنجره بسته !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    تو هر غروب نظر میکنی به خانه من / افسوس که پنجره ها بسته اند و خانه تاریک است .

    و…..من هر غروب سفر میکنم به خانه تو  همه دربها باز وپنجره ها بازند ومن از سوراخ کلید به درون خانه ات مینگرم فریاد شادی  دخترکی شیرین  را که بغل به روی تو گشاده  زیباترین تابلوی را که که میتوان نقاشی کرد تو گرفتاری  باید فورا بروی بوسه ای هوایی وزمینی برایش میفرستی اما او باز به دنبال تو میاید ومانند یک بچه گربه زیر دست وپا های تو میلولد میل دارم اورا بغل بگیرم وببوسم وبگذارم تو به دکمه هایت  برسی با انها ور بروی وفریادی را بلند کنی که تنها درکوهها می پیچد وکسی را از خواب بیدار نمیکند  چهل وچهار سال کار همه همین بوده است حر ف حرف حرف تعریف تکذیب فحاشی وسر زمینی که میتوانست امروز بهشت برین روی زمین باشد تبدیل به یک آوار کرده هنوز هم آنرا  تحویل نمیدهند چرا که صاحبخانه ندارد !از تو میپرسم برای رسیدن به کدام هدف  اینهمه اشتیاق به خرج میدهی  همه مردم اشتیاق های زیادی دارند اما هدفها نا معلوم است  نیازشان نیز نا پیدا  خوب آن ملت به همان میل کرد های خود احتیاج دارد  به همراه  ریاکاری ها وهنگامی که نمیتواند  به همراه  شاهپری یا شاهینی پرواز کند اورا مورد هدف قرا میدهد تیزی بسوی بالهای او در ترکش میگذارد  اورا زخمی میکند تا جایی که روی زمین بیفتد وسپس خودرا قهرمان میداند چرا  که شاهین پلند پروازی را به زمین کشیده است  چندی  پیش دریک برنامه  لایو   از شرم وخجالت نمیتوانستم چه بگویم  چه کلمات رکیکی به هم میگفتند 

    گمان نکنم تو اهل آن گفتار ها باشی  پس همینطور یمان دوست من .

    برای رضای خاطر  خویش وبرای رضای خاطر دوستدارانت  وبخاطر بسپار که همه اعمال تو از کجا سر چشمه میگیرد .

    انسانهایی وجود دارند که سالها آموخته اند  ومیل دارند که خودشان باشند  نیاز به انسانهایی مانند خویش دارند  آنها سرنوشت خودرا درک کرده اند  چه بسا انها به تنهایی سرنوشتی ملتی را تعیین نمایند .

    حال مشتی جاهل دیوانه وارد سر زمینی غنی شده اند  با خطابه ها واعلامیه ها  بدون هیج مسئولیتی    تنها چماق ودشنه واسلحه به دست دا رند  جسا رت خودرا درون همان اشیاء. میبینند هیچ شهامتی ندارند انها غیر از ادم کشی  چیزی در وجودشان نیست انسان وانسانیت را نمیشناسند   آنها معنای سالم بودن وشاد زیستن را نمیدانند تنها ما ملتی بودیم که شادی را میشناختیم آوازهارا میشناختیم رقص را میشناختیم  وحال درزیر یک اطاعت کور کورانه مشتی احمق باید همه چیزرا قربانی کنیم  تابلوهای دستور ی مرتب بالا وپایین میشوند  واعلام میکنند بخوابید نه بلند شوید بدوید نه بمیرید وبالاتر بالاترتراز قانون جنگل زیست میکنیم  آنها همه جارا پوشش داده اند  وما مردم تا حد مطیع هستیم !! 

    بر خلاف همه مردم من برایت مینویسم که هیج شتابی در بین نیست  نسل دوم سوخت ونسل سوم روی به خودکشی آورده است از همه سو فریادهای زاری بلند است مرگ در آن دیار بیداد میکند  سر زمین اجدادی لبریز از زخمهای طاعونی شده است بدتراز جذام  حال چه کسانی میل دارند بگذارند که تو امثال تو  اراده خودرا بکار بگیرید  ووارد سرنوشتی ویا آینده ای  شکوفا شوید  نه شما باید یا سر تعظیم فرود اورید ویا مانند انها زبان کثیفی را بکار ببرید  دیگر فضیلتی درکار نیست فضیلت را آن بانوی  برنده “نوبل” به دست داشت  که گفت زندان گونتانامورا بندید وهمه اطاعت کردند !!!! وما چه کودکانه به این اراجیف  خندیدیم  اویک رباط بود اورا ساخته بودند تا برای بستن آن زندان مخوف وازاد کردن این مردان آدمخوار همه را اماده سازد وما چه ساده دلانه باین  ابلهان نگریستیم .

    نگذار کودکت سرش  را پایین بیاندازد  بگدار با بازی های شیرین خود حتی زرتشت را نیز به خنده وادارد

    امیدوارم این را فهمیده باشی .حال من هر غرو ب  نظر میکنم به خانه تو  . پنجهره هارا بازکن تا احساس من هم هوایی بخورد .

    پایان /ثریا ایرانمنش  10/09/2021 میلادی .

  • مزار

     ثریا ایرانمنش ”  لب پرچین ” اسپانیا !

    بیا که بریم به مزار ملا ممد جان / سیل گل ولاله زار ملا ممد جان 

     برو با یار بگو یار تو آمد / همان یار دل آرام تو آمد / 

    بروبا یار بگو چشم تو روشن/ همان یار دل آزار تو آمد 

     بیا ای یار که مجنون تو  هستم / گل نرگس خریدار  تو هستم / بیا که بریم به مزار  ملا ممدجان 

     سیل گل ولاله زار ……… دیگر ملا ممدجانی وجود ندارد ومزار شریف تبدیل شد به گورستان 

    دیگر عشقی نیست وسیل وتماشایی نیست  دیگر گذشته ای باقی نخواهد ماند وآیندگان تنها یک تاریخ را میدانند ! عده ای بدوی با  بیماری  خطرناکی وارد شدند ما آنها  را نابود کردیم ؟ این همه تاریخ است وتاریخ ساخت واکسن ها وتاریخ تعداد تابوت ها  این همه تاریخ است بجای مجسمه های  پر شکوه یک تابوت به همراه مردانی ریشو !

    از هفته اینده درنیویور ک درب هر خانه را میکوبند تا ببینند واکس تزریق شده یا نه واگر کسی واکسن دریافت نکرده باشد از تمام مزایای قانونی یک انسان محروم خواهدشد یعنی حتی در طویله هم جای نخواهد داشت باین میگویند یک دموکراسی واقعی وهمت وزحمت برای بقای بشریت !!!چیزی ندارم بنویسم  مزار شریف روزی گلستانی بود لریز از لاله ونرگس امروز حتی نرگس گم شده بجایش یک گل زشت وبدترکیب آمده  ولاله تنها دریک سر زمین میروید وبرای اشخاص مهم میرود  گل سرخ وسفید وزرد آبی دیگر کمتر به چشم میخورد  گل لاله عباسی دیگر برای همیشه از دنیا رفت  مزار شریف تبدیل شد به گورستان  ودر زبانی عامیانه ما وافغانها مزار یعنی قبرستان !

    دولت مطبوعه ومهربان این سر زمین برای  آب در افغانستان بنیادهایی را برپا کرده است درحالیکه یک افغانی در  شهرهای افغانستان نیست وعجب آنتکه آنها دهان خشک کودکان  بلوج را دیدند وخوزستان خشک شده مارا دیدند  دریغ از یک آه …. حال شاید باید به آن از راه رسیده ها باج بدهند ! آنها باج میخواهند تنها پول میخواهند وخون غذایشان است مانند سلفشان 11111

    دیگر چیزی ندارم  ” عکس برداری شد ” ! بنویسم غیر ازدرد دنیای کو.دکی وزیبای ما با همه دردها ورنجهایش به پایان رسید حال وارد دنیایی ناشناخته شده ایم بی آنکه بدانیم مسافر زمان شدیم بر فراز یک ماشین نامریی فورا به اینده سفر کریم بی آنکه شناختی از مردم  این سر زمینها داشته باشیم .

    زمانی بود که میتوانستیم  فریب دم گربه را بخوریم واگر در سر زمین خودت فشاری بر تو وارد میشد بسوی آن گربه بروی که بعدها تبدیل به یک ببر گرسنه شد  امروز دیگر راه فراری غیر از مرگ نداری دیگر به هیچ سر زمینی نمیتوانی سفر کنی راهها همه به رویت بسته است ….. .وفرزندم ایا قبل از مرگ ترا خواهم دید > فرصتی برایم نمانده  فردا دوباره ازمایشها شروع میشوند …….پایان 

    ثریا ایرانمنش / 08.09.2021  میلادی  واینتنها نتاریخی است که بیاد دارم !!!!!!

  • هنوز زنده ام

     ثریا ایرانمنش “لب  پرچین ” اسپانیا !

    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز  / چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود !

    شیر خر خورده ای  راه را بر من سد کرد حال تنها برای خودم مینویسم مانند همان قلم ودفتر  باز جای شکرش باقیست که بقیه را نبرد شانزده سال تمام نوشتم ودلم برای آنهمه احساس واندیشه میسوخت خوشبختانه هنوز در فایل باقی است ومن همچنان مینویسم تا زمان مرگم که فرا برسد ! کسی میخواند یا نمی خواند دیگر برایم مهم نیست مهم این است که بنویسم از کسی ویا چیزی هم باک ندارم ترسی به دل راه نمیدهم .

    هنگامی  که هواشناسی بما میگوید گرما دوباره بر میگردد ما باید درانتظار یک آتش سوزی دیگر باشیم کدام جنگلهارا به آتش کشیده اند به تازگی از اتومبیل های اسقاط استفاده میکنند روباهی دیگر یافت نمیشود گرگی هم نیست تا آتش را به دم او ببندند ودر جنگلها رها سازند . 

    بیماری شان همچنا ن طبق یک ساعت هر کجا که میل دارد میرود !!! ودرهرکجا که میل دارد توقف میکند و درجان  مردمی بیگناه  مینشیند و به زمان ومکان   بستگی دارد ؟!

    سه نوشته روزهای قبلی را پاک کردم .چه حیف !  زندگی بدون سر زمین مادری سخت است زندگی بدون دوست ویار وغمگسار سخت است 

    زندگی  دور از یک کاشانه واقعی ودرمیان جنگلی موهوم بسیار دردناک است خود زندگی سخت است / زندگی بدون زیستن درون یک جامعه سخت است دوراز خانه پدری واجدادی وبیرون افتادن از دایره ابدی واجدادی  دردناک است حال بچه ها روانه مدرسه شده اند مانند عروسکهای مومی  جدا گانه باید بنشینند وبازی را  هم نشسته ودوراز هم  ادامه دهند بچه ها روحیه خودرا بکلی باخته اند  آنها هنوز با  ریاکاری های وبدجنسی ها وهوسهای دردناک وشهوت الوده مردمان روزگار بیگانه اند هنوز معنای  قدرت ومنافع را نمیدانند چیست  در دل پاک وبی گناه آنها تنها یک هوس است که بازی کند بدوند حال باید مانند یک عروسک چوبی  روی زمین بنشند واوازی غم انگیز سر دهند ویا با فاصله های  حساب شده دورهم بچرخند  میل وهوس وارزومندی را ازهمه گرفتند . 

    از ما گذشت فردا مارا به زیر چادر اکسیژن میفرستند وپس فردا تابوتمان را میخ میکوبند اما اینده این بچه های بیگناه و لبریز از ارزو چه خواهد شد ؟  عده ای از انها از ابرهای گرد  الود که دور کره زمین را فرا گرفته است بیزارند باز به طرف مداد رنگی هایشان رفته اند تا خانه ای به میل وذوق خو د نقاشی کنند .

    زندگی سخت است برای آنهاییکه تازه گذرگاه را اغاز کرده اند  ما به همه امکانات  عادت کرده ایم به سقوط از بام ها وجرثقیل ها  وطعم تلخ  خلوت وتنهایی را خوب چشیده ایم   میلی نداریم با توده مردم  دربیامیزیم چرا که دیگر _ مردمی ( وجود ندارد هرچه هست عده ای مردان وزنان بیمار که تکیه داده اند به برنامه ها واخبار دورغین وخوشحال وسر زنده با افکار مسموم .

    خوب بهتر است که وفت خودرا صرف  کارهای روزانه  نماییم صرف اشپزی وشستن ظروف و خیاطی بافتنی و درهمین  حال  شلوارک   را تبدیل  به بلوز یا پاره کردن تنکه  وتبدیل ان به یک سینه بند سکسی !  اینها درسهایی است که هرروز در فضای مجازی توام با اخبار فیک ودروغین به خورد ما میدهند  یا برایمان اشپزی میکنند بهترین منبع درآمد را دارند  آنها افکارشانرا بسته اندبکلی کلید مغز را خاموش ساخته اند  وقلبشان نیز برای هیج حرکتی  نمی جنبد  اسوده خاطرند همراه گله به چراگاه میروند وبع بع کنان به دنبال تابوتها روانند .

     حال ایا اسپارتاکوسی دیگر زاده خواهد شد؟ تا بردگی وبندگی را با قربانی کردن جان خویش از میان بردارد ؟ ودرکجا میتوان آن سنگ سحر آمیز را یافت ودر سینه پنهان نمود تا از شر اجنه وشیطان پرستان درامان بود؟ ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  / 07/09/2021 میلادی 

  • راج

    ثریا ایرانمنش ، اسپانیا 

    یک شیر پاک خورده ای راه را بر من بست حال تنها برای دلم مینویسم .

    نمیدانم چرا این نام را برایت انتخاب کردم «راج». یک نام هندی است شاید خودم نیز از تبار هندیان باشم  چاله ای در سوییس داری وخانه ای در ایتالیا  اما من به هیچ یک از آنها نخواهم آمد با انکه تو  بهترین ها هستی. هم زیبایی وهم بسیار متین بوی توتون پیپ همراه با اد‌کلن گران قیمتی که به پیکرت میپاشی  همه را مدهوش میسازد .

    من با تنهایی خودم دوست شده ام بمن خیانت نمیکند دروغ نمیگوید. باهم راه میرویم من ‌سایه ام من وتنهاییم. داستان‌های زیادی دارم که برایت خواهم نوشت. ، به زودی اگر دوباره راه را بر من سد نکنند. ،.دوستدار تو .ثریا نیمه شب  سه شنبه  هفتم سپتامبر  دوهزارو بیست ویک میلادی.  

    اسپانیا .ا برکه های خشک شده 

  • چهارراه مرگ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ———————————

    یک دو جامی  دی سحر گه اتفاق افتاده بود /  وز لب ساقی شرابم در مذاق افتاده بود 

    از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب  / رجعتی میخواستم  لیکن طلاق افتاده بود 

    آهسته آهسته دست بردم  وروی شیشه تاریک را لمس کردم  از این اسباب بازی ها چند عدد خریده بودم بزرگ وکوچک ومتوسط تا چهره ترا بهتر  ببینم وهر شب به هنگام خواب  یکی را روشن میساختم وبا لالایی های تو بخواب میرفتم  زیباترین موسیقی جهان بود که به گوشم  میخورد  میل داشتم آن دستهای زیبا را بهتر  ببینم وآن لبخند شیرین را این تنها آرزوی پنهانی من بود که هرچه زودتر خودمرا به تختخوابم برسانم وترا درآغوش بکشم . بوسه بر لبهات بزنم وترا تماشا کنم اشکهایت را پاک کنم وبرایت بنویسم که کم گوی / وگزیده گوی حال دیگر تو نیستی جسد ترا نیز برده اند .

    ببهوده آن شیشه سرد مات را لمس میکردم  بیاد آن زمان افتادم که هنوز ” جی پلاس”  بود وما صفحه ای داشتیم زیر نام« ادبیات شعر وموسیقی فارسی» ومن با چه افتخاری آنرا اداره میکردم وآنچنان غرق عشق تو بودم که هرشب در میان اوراق ودیوانهای شعرای بزرگ  به دنبال  اشعاری میگشتم که توانای آنرا داشته باشند تا راز مرا برایت باز گو کند وهم اشعار خودم آنچنان جلوه گر خلق شده بودم که از میان کوهستانهای بختیاری مردی برخاست وفریاد کشید آهای ! زن تو خود عشقی ! ودیگری از میان کوهستانهای عشایری قشقایی برایم اشعار عاشقانه میفرستاد وچه بسا خودرا درقالب تو میدید  چقدر  خوشبخت بودم عشق مرا جوان ساخته بود ومن درانتظار اشاره ای از طرف تو بودم اما گویا تو آنچنان سرگرم اندازه گیری اندام های پیکرت بودی ونمایش دادن خودت که ابدا به این تیترها واشعار نیم نگاهی هم نمی انداختی وبر این باور بودم که تو  شعررا نمیشناسی  تو غیر ازخودت کسی دیگررا نه میبینی ونه میشناسی وآن صفحه  را ازما گرفتند زنان  ودخترانی که اشعارشان را به من می سپردند تا برایشان قاضی باشم بخیال آنها من استادی شاعری وادبیات بودم در حالیکه  این فشار عشق بود مرا بدینگونه به جلو رانده بود .آن صفحه ادبیات فارسی ما خیلی زود بسته شد وبجایش ادبیات لمپن وجاهلی و جنوب شهری  و خیابان های پشت  قلعه وکوره پز خانه های آجر پزی جایگزین شد دیگر کسی  بیاد نیاورد که مردی از همان دیار برخاسته وفریاد  برداشته که ” ای معبر مژده فرما  که دوشم افتاب / در شکر خواب صبوحی هم وثاق افتاده بود ……..

    نه دیگر   کسی معنی آنهارا نیز درک نکرد وآن آفتاب صبحگاهی که از پشت پنجره ها به درون میتابد  نیز نامش را نمیدانست  صقحه ما بسته شد . تو گم شدی من گم شدم  تو رفتی دکانی دو نبش باز کردی وبا شرکا ی پی پلی مشغول فروش کلمات بی اساس و بی پایه وبی فایده خود شدید ومن رفتم قصه گویی دیگری بیابم تا برایم لالایی بخواند تا بخواب بروم واین قصه گوی زیبا موسیقی بود ازتو زیباتر میخواند .

    حال نیمه شب گذشته آهسته سر به خانه ات زدم هنوز آن درختی را که درمیان باغچه ات کاشتی بر پای ایستاده بود که من همیشه آرزو میکردم ایکاش شاخه از آن بودم وتو مرا نوازش میکردی  ……

    نقش می بستم  که گیرم گوشه ای زان چشم مست / طاقت و صبر از هم  ابروش طا ق افتاده بود .

    حال درمیان چهارراه مرگ ایستاده ام به هر سو نگاه میکنم دیواری است بلند  وروی هر دیواری دستی دارد مینویسد “مر———گ  جنازه ها درخیابانها سرگردان افتاده اند  درمیان جویبارها وبوی تعفن مرگ ونیستی همه جارا فرا گرفته است درعوض یک مشت مردان عقب افتاده حاصل پیوند سوزاک وسفلیس بازماندگان زنان عفت فروش بر مسند وزارت نشسته اندبی آنتکه بدانند معنی وزارت وصدارت چیست ! بی آنکه بدانند معنی زنده بودن درکجاست  بی آنکه آوای موسیقی را شنیده باشند بی آنکه عشق را لمس کرده باشند  مغزهایشان تهی ولبریز از ” هیچ” است ودر سوی دیگر آدمخواران عهد هجر مشغول  سر بریدن انسانها وکباب کردن آنها بر روی آتش میباشند بوی گوشت کباب جوانان  ومزه کباب آنها بسی خوشگوار است  ومردانی که با تیر به شقیقه خود  شلیک میکنند  چرا که مورد تجاوز این حیوانات وحشی قرار گرفته اند تنها باسن عریان آنها را نمایش میدهند ودوراو  میرقصند  .  وتو نیز به جمع پی پلها پیوستی !!!!

    ساقیا جامی دمادم ده  که در سیر طریق / هر که عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود .

    د ر  چهارراه مرگ خون همچنان جاریست وتو دستهای خونین خودرا بالا برده ای تا نشان دهی که ازآنها نیستی ! که هستی .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 28/08/2021 میلادی
     

  • و…وروزی دیگر !

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    در میخانه ببستند خدا یا مپسند /که درخانه تزویر و ریا بگشایند !

    همه درهای ریا گشوده شده  درب میخانه ها وکلیساها وراهیان نور مقدس بسته شد درخانه ریا ودروغ ونفرت به روی مردم باز شد .

    هجوم بی امان مردم اشفته حال   بسوی کشور های اروپایی بی نقص وعیب نیست حضور آن آدمخواران با نعلین وچوبدستی ناگهان بر تصرف کشوری نیز آنچنان بر ملاست که احتیاجی به شاهد ندارد  .

    مردم اینجا نیز برای خود شیرینی درصف اهدا کنندگان ایستاده اند  وایا میدانند د رمیان آنهمه انسانهای بی گناه که بایسنو می ایند چند صد نفر نیز پیامبر اسلام نیز هست ؟ برای آینده ؟ و چه  اسان به آنها جا میدهند مکان میدهند  نان میدهند پانزده سال پوست من وبچه هایم کنده شد تا توانستیم یک برگه اقامت بگیریم بیست وپنج  سال طول کشید تا توانستیم یک دفترچه رنگی بگیریم تازه با پول وخانه واتومبیل خودمان آمده بودیم انهم نه از شرق بلکه از غرب اروپا. وامروز فرزندانم مانند بردگان قرون وسطی باید تمام تابستانرا که اربابان به تعطیلات  میروند کار کنند .

    اما این نورچشمی های سفارشی با اتومبیلها مخصوص در جاهای امن بسر میبرند هجوم مواد غذایی واهدای  آنها  برای آن مسافرین از راه رسیده تقریبا فروشگاههارا خالی کرده است انباری لبریز از کمک های ! انسان دوستانه مردم خیر ومهربان  !در  این سر زمین  برای من مقیم ابدی دستمال  توالت نیست !

    مفلسانیم  وهوای می ومطرب داریم  اما می ومطربی هم درمیان نیست برای می نوشیدن باید کارت سفارشی داشته باشی ویا مانند مردم فرانسه وسط خیایان چادر بزنی وصندلی تاشو بگذاری ورستوران خودترا باز کنی تا هوایی بخوری .هوا نیز همچنان جهنم وار داغ است از هرطرف که نگاه میکنی یا جنگلها شعله میکشئد یا اتومبیلها درکنار خیابان به صف نشسته دچار حریق ناگهانی میشوند !.

    پیرمرد روی زمین داغ وتفت زده اش ایستاده بود واشک میریخت که پنجاه سال زحمت کشیدم امروز یک زمین داغ دارم نه ابی ونه درختی ونه خانه ای !

    دستهای پشت پرده هر روز قویتر میشوند ومن هرشب وصبح به درگاه همان افریدگار نادیده دعا میکنم که این دستها هرچه زودتر قطع شوند وما دوباره احساس ازادی کنیم واگر هوای دیگر ی تنفس میکنیم حد اقل شاد باشیم که زندانی درانتظارمان نیست .

    اشتیاق انسانها باین زندگی امیدواری بود ویک اینده حال مر دم را واداشته اند که نه ازاهریمن بلکه از یکدیگر بهراسند ودور ی کنند د زندگی  در همه جهانیان تنها ترس ودلهره و وحشت شکل گرفته است وآن انسانی که به هر روی به سرنوشت خود عشق میورزد  وخودرا می شناسد  ومیداند گرایشی چندان به مال وثروت واینده ندارد تنها روح ازاد خودرا میخواهد  ازادی سیاسی آزادی نیست باید روح ازاد باشد که انرا ازما گرفته اند.

    آه که امروز چه انسانهایی که دردرون  خود احساس صلح ارامش میکنند اما مجبورند بجنگنند  آنها تهدید میشوند  آن  دستهای نا مریی در پشت پرده های سیاه را نمیتوان  تشخیص داد تنها حیوانی را بشکل انسان رنگ میکنند وبه مسند قدرت می نشانند یکی احمق ودیگری آدمکش  وخود نخ  سرنوشتهارا دردست گرفته پیش میبرند  / همه شیطان پرست  وبا نوشیدن خون  انسانها ونوزادان جوانی را طلب میکنند این دیگر بر کسی پوشیده نیست .

    دنیا پشت رو شده است مانند سر زمین عجایب هر چقدر  فریاد برداری که که ” من آلیس هستم ” کسی اهمیتی بتو نمیدهد باید ابلیس باشی .

    برای یک شیطان مسلم وآدم کش وبی شعور آنچنان  بارگاهی میسازند که در تاریخ نمونه است . .برای مردانی خد متگذار دلسوز مردم ومیهن دوست  آنهارا درگوشه های تنها میگذارند .یک دهن کجی به آنهاییکه میل دارد هویت خودرا  داشته باشند ! به این میگویند تاریخ وارونه !.

    خوب! مقدم نو رسیدگان مبارک همه هم به اینسو آمده اند تا هوایی نظیر هوای سر زمینشان داشته باشند در کنا ر ” قصر الحمرا”  وجویبارهای روان وکم کم باید بفکریک مقنه تازه بود از نوع چرمی آن ! ث

    پایان / ثریا یرانمنش / جمعه .27/08/2021 میلادی .

     

  • سلامی دوباره

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    امروز تنها نشسته ام وباز یاد تو روح وچانمرا فرا گرفته برایت مینویسم . میزی که روی آن مینویسم بسیار کوتاه است میز وسط اطاق نشیمن است  آفتاب سپتامبر نیز همه جارا فرا گرفته است وما همچنان درغوغای گمان  وبیداد بیماری وواکسن آن که چه کسانی را بیمار میکند ومیکشد وچه کسانی را جان وجهان می بخشد زندگی را وروز را به شب میرساینم .

    یکنوع بیماری تازه درمیان مردم شیوع پیداکرده است وآن افسردگی شدید است یا دست بخودکشی میزنند ویا خانواده را  میکشند ویا فرزندانشان را میکشند .

    تقصیری هم ندارند آینده تاریک است من زیاد بیادت هستم برای تنهایی تو وتنهایی خودم روی این بلندی ها همواره احساس نیاز ودرد دل کردن دارم برخلاف تو  نیاز دارم برای کسی دردل کنم  کسی که مطمئن است وچیزی را بد تعبیر نخواهد کرد ویا از  آنها سوء استفاده نخواهد برد روزها تنها هستم ومن  احتیاج به یک یار وفادار دارم  بچه ها بخصوص  دختران هم کار  بیرون دارند  هم  درخانه باید به همسرانشان برسند  من هرشب با بازی ویا خواند کتاب خودرا سر گر م میکنم تا بخواب بروم وروزها سرم را با گل دوزی میگذرانم از چرندیات خسته شده ام از بحث های بی اساس وبی پایه وخود نمایی ها وبه رخ کشیدن های بیهوده .

    با همه این اوضاع واحوال  امروز صبح تصمیم گرفتم باز برایت نامه ایی بنویسم  سلامی بگو.یم  وکمی از گذشته های را بیاد بیاوریم از ان روزهای خوب که مجبور نبودیم درحصار زندابانان حرکت کنیم  وکم کم بسوی زندان بزرگتری برویم اول انفرادی وسپس زندان عمومی که نامش جهان نوین است .

    امروز دیگر از آن المان وپناهگاه گریختگان چیزی بجا نمانده نوعی دیکتاتوری نیز بر آنجا حاکم است ودر سایر سر زمین ها نیز کم وبیش به همین شکل رشد کرده در این  زمان اگر به بقالی سر کوچه اینجا برویم با بقالی سر  کوچه فرانسه فرقی ندارد دیگر هوس دیار پاریس یا لندن یا رم  را از سرم بیرون کرده ام میل دارم گامی به سوی طبیعت بردارم اما طبیعت خاموش شده است جنگلهای هیزم میشوند و بار کامیونها بسوی مقصد نا معلومی میروند زمین ها خشک وخالی از یک سبزه تنها جیر جییرکها که نوع دیگرشان در رسانه ها وز وز میکنند پای ترا نیش میزنند.

    امروز تنها وسیله ای که میتوانم این فاصله وحشتناک  را پل بزنم  وبا تو بدون نقاب سخن بگویم  پشت کردن به امروز است وروی کردن به دیروز وگذشته  بدون فشار میتوانم از دیروز سخن برانم  اما از فردا نیمتوانم حرفی بزنم چون نمیدانم  چه خوابی دیگر برای ما دیده اند وچه کسانی   همانهایی که امروز با تکنو لوژی ها بازی میکنند وعکسهای مرا روی تمام صفحا ت میبینند وچقدر بمن خواهند خندید که …او هنوز هم با قلم وکاغذ زندگی میکند  روزی فرا خوهد رسید که تودیگر انگلیسی یا روسی  ویا المانی نخواهی  بود ومن نیز هویت نخواهم داشت هردو مانند دورباط جلوی هم سر خم میکیم ورد میشوم وقهوه های کف الوده آماده را با دستهای آهنی به درون گلویمان  فرو میریزیم احتیاجی به توالت هم نخواهیم داشت همه چیز درما ریسایکل میشود میتوانیم هفته ها بلکه ماهها غذاهم نخوریم .دیگر کسی نامی نخواهد داشت همه یک شماره میشویم شماره  خیاط سر کوچه ویا کفاش سر خیابان  وپس از  ان تصویر ها شکل میگیرند  وبیدار میشوند تودیگر نیاز به جنگ نداری واحتیاجی نیست به دنبال صلح چهانی بروی …..نامه ام به درازا کشید .  نا تمام 

    ثریا ایرانمنش 26.08.2021 میلادی 

  • هوای خانه

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    شب است و دلم هوای خانه گرفت / دوباره گریه بی طاقتم  بهانه گرفت ………….

    اگر آن سالهای شاعر این ترانه هارا سرود به خاطر عقیده و افکارش در زندان بود زندانی که از خانه امروزی ما راحتر  وامن تر بود دوستانی داشت برایش هدیه  میبردند ملاقاتی داشت دسته گل برایش میبردند واو میتوانست دردفترخود  بنویسد آن چه را  که دلش میخواست در بیرون آفتابی درخشان میتابید ونوید روزهای بهتری را میداد !!.

    امروز ما درزندانی محبوسیم به بزرگی زمین و عده ای دیوانه  زنجیز گسیخته دور  ما میچرخند هریک مشعلی دردست دارند زیر نامهای مختلف اما درواقع همه یکی هستند دیوانگانی سیری ناپذیر از آنسوی جهان تا اینسوی زمان .

    جنگ میکربی را راه اندازی کرده اندوهر روز بر تعداد این میکربها یا ویروس ها اضافه میگردد پرستوها مرتب جلوی دوربین ها عشوه می ایند  ودستهای خودرا عریان میسازند که که بلی باید  بهر روی واکسن را بر پوست بدنت تزریق کنند حال بعد از دوسال چه بر سر تو امد دیگربما مربو ط نیست خوب نوع سوم آنرا داریم یا نوعی که جلوی عوارضش  را بگیرد.

    وتماشای انبوه جنازه ها وبازی بازیکنان !!

     دنیا زندانی شده با یک برگه سبز باید از مرزها عبور کنی با یک برگه سبز بایدقایق خودرا دررودخانه ها برانی با یک برگه سبز باید از دارو خانه   دارو بگیری با یک برگه سبز با از سوپر یا نانوایی نان بخری  واین همان  متد ( سایلن گرین ) است وروزی خواهد رسید که از گوشت وپوست بدن ما نان و بیسکویت برایمان بسازند وخود درگاوداری هایشان به همراه هما ن گاوها وگوساله به چرا مشغول باشند .

    تفاوتی ندارد که ما به تعالیم حضرت عیسی مسیح برگردیم ویا هر دین ودوباره انرا آمال وآرزوی خود کنیم  ویا از انها بخواهیم برایمان دنیای جدیدی بسازند ویا به به درون بشریت راه یابند تعلیمات مسیح تعلیمات مثلا لائوتسه  تعلیمات بودا  تعلمیات مارکس و ادیان همه یکسانند راه چاره ای هم نیست  تنها یک  مرز وجود دارد این بار   صدای خدا از پشت کوههای “هرات ” بگوش میرسد نه از صحرای سینا  نه از انجیل  نه از  عصاره عشق  و زیبایی ومقدس نمایی  تنها شاید یک چیز درتو خواننده ومن نویسنده درهر یک از ما ساکن باشد وان حضور یک انسان واقعی است یک بشرابدی ولایزال  یک حقیقت  پایان ناپذیر  یک حکمت عالمانه /  نه سلطه  بهشت وجهنم  وسایه تیر به چادر مادرمان  ونیزه بر کلاه پدرمان وتجاوز به دخترانمان .وبردگی پسرانمان !

    شب است من  در شب مرده ام وفردای بیداری را  میل ندارم ببینم وچهره منحوس این دیوانگان از بند گسیخته را . پایان 

    ثریا ایرانمنس 24/08/2021 میلادی . 

  • او بود ودیگر هیچ ….

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    از ساعت  سه و نیم بیدارم  دیگر نتوانستم چشم بر هم بگذارم  تمام مدت  به دو چیز می اندیشیدم  به جنایتکارانی که هفتاد ودو کبوتر را زنده زنده درآتش سوزاندند  برای یک افسانه واهی  وبه او که در میان فرشتگان داشت به اسمان میرفت 

    در میان یک اطاق بزرگ  ومفروش وروشن  عده ای مرد  با رداهای بلند  بطور  دایره وار  دست در آستین خود گذاشته وسر هارا خم کرده بودندوگاهی دوری میرفتند  وناگهان همه دستها به اسمان بلند شد وفریادی بزرگ برخاست ” درود بر روان پاک محمد رضا شاه پهلوی ” ودوباره خم شدند من نیز با آنها هم صدا شده بودم که ناگهان ازخواب پریدیم  //// آن مردان که بودند ؟ بصورت دایه وار ؟  با خود گفتم که روح او به آسمان رفت در کنار فرشتگان مقرب درگاه باریتعالی او از ثری به ثریا پیوست مریم مجدلیه هنوز در روی زمین به دنبال حلقه گمشده خود میگردد . او به جایی رفت که حتی از فکر انسانها نیز فراتراست او از انسان های زمینی جدا شد وبه خدا پیوست ذره ای نور شد نکه ای از آفریدگارشد اگر حضور عیسی مسیح در  اسمان یک افسانه باشد او واقعیت دارد او موجودیت دارد  او فهمید که ما ملت چقدر فاسد شده ایم سالهای بود (که میگفت افتخاری نیست بر ملتی حکومت کردن که یک تومان میگیرد امی/گوید زنده باد دو تومان میگیرد میگوید مرده باد  )!اوبجایی رفت که دیگر دست هیچ موجود زنده ای به او نخواهد رسید او خود یک فرشته شد وآن مردان چه کسانی بودند ؟ از کجا امده بودند ؟ وچرا ناگهان غیب شدند ؟.

    خواب از چشمانم گریخته بود دیگز بیهوده  روی دنده هایم میغلطیدم  میدانستم که جای او دراین جهان وحشتناک  وکاغذی نیست میدانستم او از نوع وجنس دیگری است  او بیهوده برای ما زحمت کشید ومارا ازدرون چاه ویل بیرون آورده روی فرشی ابریشمی بر عرش نشاند  درآن زمان هم من هرکجا می نشستم اقایان وبانوانی دانا وفرهیخته!!! ا میدییدم که از او انتقاد میکنند وگاهی به او ناسزا میگویند  هیچگاه از انها نپرسیدم چرا شما که از قبل او وکارهای مثبت او به این جاه وجلال رسیده اید ! ؟ بعد ها فهمیدم  که چه دستهایی درکار این ویرانی بوده است .

    آن روز ها مردان  وزنان گرد هم جمع شده  از معاشقه ماه با اسمان میگفتند  من معنای گفته های آنهارا درک نمیکردم همه کوچه  وپس کوچه ها  لبریز از روشنفکری بود ! واین روشن فکری چه عاقبت تاریکی برای همه آورد  من درسکوت خودم راه میرفتم او پدر ملتی بود که من درمیانش رشد کرده بودم اگر ما بد بودیم دلیل بربد بودن او نبود شیک میپوشید وسالها از زمان خودش جلو تر گام برمیداشت واین خاری بود درچشم جهانی که تازه از زیر جنگها خلاصی یافته بود .

    حال شب گذشت  او به دیار دوست نائل گشته بود  واز هرکرانه ای دعایی بسوی او روان بود .

    حس کردم که آیینه ژرف آسمان  اورا درمیان گرفته وبه زودی عکس او در کره خاکی انعکاس خواهد یافت  وپرتو نگاه مهربان او نیز به سوی دوستدارانش میتابد .

    حس کردم که درتب وتاب یک  اسودگی خیال  یک رویای واقعی  غلط میخورم وحلقه های نور بر گرد او  بهم وصل شده اند .

    این اندیشه ها تا صبح خواب مرا بر هم زد  ودرخلوت ابر آلوده صبح  خواب مرا ربودند وبه بیداری کشاندند  .

    حال دراین فروغ صبحگاهی اورا میبینم چون ستاره ای درخشان دراسمان  میدرخشد ونورش همه جارا فرا گرفته است وچشم دشمنانش را کور ساخته وخشم انهارا برانگیخته ….نه نتوانستید سایه اورا محو سازید ویاد اورا از دلها بشوئید  او به کائنات گره خورده است وشما در میان خرافات وحماقتهای خود مانند جانوران درهم میلولید مانند مارهای سیاه زهرالودو…. او خود خدا شد .پایان 

    ثریا ایرانمنش 21/08/2021 میلادی 

  • هستی ما

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    تخم گل می پاشی وتیر میروید زخا ک/این زمینرا چندمین شداد باخون آب داد ؟

    صد ها هزار شداد  که سرشان  را روی زمین گذاشتند تا الله نادیده را سجده کنند وباسن هایشان رو به هوا واگر تجاوزی هم صورت میگرفت ناقابل بود درراه الله آنرا نادیده  میگرفتند و کم کم  این تجاوزات به حریم خصوصی نیز رسید  به ملک ما به زمین ما به آب ما وکوههای  ابستن لبریز از غنائم ما  – ما سرمان با کلام کتابی که نه معنای انرا میدانستیم ونه بلد بودیم بخوانیم گرم بو ودمرو روی زمین میخوایدیم تا آنها راحت تر به تجاوزات خود ادامه دهند  حال چند مردک لات بیقواره با نعلین وردای سرخ وسیاه وپارچه های رنگینی که معلوم است بسرعت بر سر حود بسته اند به شکل شمایل آدمکشان اصلی در افغانستان بینوا پیاده شدند  از کدام در ؟ از کدام کوچه ؟ از کدام خیابان ؟  تا کوهستانهارا ا بشکافند وبقیه غنایم را ببرند درسر زمین خودشان دراستخرهای بلورین وآبی وسبز وقرمز که از خون دیگران درست شده است شامپاین بنوشند با زنان هرزه  ویا مردان همخوابی یکنند مهم نیست این کار ابدا عیبی ندارد ما دیگر به موجوداتی تازه احتیاج نداریم مرد با مرد زن بازن  بروید با همان تکه استخوانی که  جلوی پایتان میاندازیم خوش باشید …خوب یک لچک بسر را هم باخود میبریم درمجلس مینشانیم تا بگوییم اجتماع پرشکوه ما خالی ازهر خللی است سیاه وسفید ندارد ما وشما نداردهمه یکی هستیم درحالیکه نه! یکی نیستیم .

    باید خیلی کودکانه واحمقانه فکر کرد که ناگهان همه چیز یکشبه تسلیم آن نعیلن وردا پوشان شد ؟ ابدا بمن ارتباطی ندارد تا سیستر پلوسی و مادر هیلری و فادر بیل وابو عمامه هستند ما کاری ازپیش نمیبریم سوار “خر” مرادند وخر همچنان عرعر کنان  میتازد وجلومیرود آن پیرمرد لکتنو ی چلاق هم نقش مخالف خودرا خوب بازی میکند اونوکر  اصلی وسر پرست همه نوکران است همسایه شرقی هم گاهی آنهارا تیغ میزند تا برایشان بمب بسازد وسپس ماهها گم میشود همسایه  دیگری برایشان  طلاهارا استخراج میکند اما برای خودشان نه برای ان لندوک چند مثقالی  تریاک ناب چند صد دلاری برایش درجایی به امانت گذاشته اند وآنکه باید تیر آخر را بزند درپشت یکی از  ستونها پنهان است زمانی که دیگر باو احتیاجی ندارند  وتاریخ مصرفش تمام شد او دراز میشود روبه قبله ! 

    حال دیگر دلم برای هیچ چیزو هیچ کس نمیسوزد به هوای تاریک وابری ودم گرفته مینگرم وعرق ریزان که  خبر از یک آتش سوزی تازه درهمین نزدیکیها میدهد  باید تنها به نفس گرفته حودم بیاندیشیم .

    شما سازندگان این داروی ویروس دیوانه وار  چگونه تا بحال نتوانستید دارویی بسازید تا تنها آسم ونفس تنگی را درمان کند حال با این آب ونمک وآلمینیوم وسایر چیزهایی که درون آن امپولهای وحشتناک  نوکشرا تیز کرده بسوی یک یک حمله مییبرید تا همهرا بکشید ودنیارا خالی کنید برا ی خودتا ن که دیگر رمقی ندارید  نوچه هایتان هستند  ناگها ن یکشبه میلیونها واکسن !!! آنهم ازهمه نوع  سازنده  وکشنده وارد شد ؟ درعرض یکماه ؟ شما حزبتان ” خر” است اما ما چهار گوش ودراز گوش نیستیم .

    هرر وز صد ها تن پس از تزریق واکسن میمیرند حال دوز سوم می آید چهارم به دنبالش می ید تا زمانیکه دنیا به حد نصاب رسید وبرای شما  جای کافی بماند برای  گوساله هایتان الاغ هایتان برده هایتان وساختمانهای  مرموزتان  دیگر کتابی وکتابخانه ای وجود نخواهد داشت از همین امروز وفرداست که پلیس های امنیتی وارد خانه ها شوند وکتابهارا به آتش بکشند فیلمهای قدیمی را به دست آتش بسپارند تنها فیلم سیاره ها هستند !!! که باقی میمانند زندگی درسیارهای دیگر !!! گذشته بکلی نابود میشود  محو میشود  یک بازی یک فریب .بچه ها همه در دستشان همین اسباب بازی منحوس وکثیف است مهر ومهربانی وادب ونزاکت را از یاد برده اند همه باید یکدیگررا  بکشند ازهمین کودکی باید یاد بگیرند سر هر چهار راه نفس کش بطلبند و……این است پایان آن راهی که آنهمه برایش دویدیم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 19/8/2021 میلادی !

  • 17 اگوست

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا /

    جوانی چون به جنگ کودکی برخاست 

    من بازی کودکانه خودرا آغاز کردم یکباره از آن خانه های کوچک وکوتاه / 

    دل کندم وبا خشتهای خام اندیشه / کاخی در گوشه ذهنم  بنا کردم ………..درخاک غربت !

    منوی غذا جلوی رویم بود همه چیز بود  همه چیز اما من تنها به آن نگاهی افکندم وگفتم  یک ابجو !

    قرار نبود با هم باشیم میزهایمان جدا گانه بود خوب باز هم خوب است پوزه بند هم نداشتیم کمتر به این بردگی زمان تن در داده ایم . روی میز بشقابها چیده شد  غذاها درون کاسه ها دیس ها  روی میز آمدند  من تنها یک تکه  نان را برداشتم واهسته زیر میز آنرا درون دهانم گذاشتم . آهای یک ابجوی دیگر ……

    چند سیب زمینی پخته وچند برگ کاهو  هر بار که نگاهم به ظروف لبریز از غذا میافتد اژیر آمبولانس  درگوشم می نشست …نه . نمیخورم ! همین نان  بس است . آهای یک ابجوی دیگر !  ژامبون  دودی ؟ مرغ  جوجه کباب  ؟  سالاد امریکایی ؟  استیک ؟  ؟؟؟؟ نه  .نه ….یک ابجوی دیگر .

    هوا خنک بود از آن گرمای  طاقت فرسا وکشنده خبری نبود  نوه ام برایم عکس خودش را روی کوسنی چاپ کرده وشعری نوشته برایم کادو آورده بود ودیگران نیز ….اما چیزی که مرا بیشتر خوشحا ل کرد آن ” بسته نخ رنگی با آن پارچه نقاشی شده روی آن بود .

     عجله داشتم که خودم را به ان برسانم سالهای بود که دلم میخواست باز دست به گلدوزی ببرم آن روزها درمیان زنان لچک بسر ویا مو فرفری با لبان سرخ  که هر یک سقزی درون دهانشان میل بافتنی را به همراه دود سیگار به هوا میفرستادند گلدوزی کردن من مسخره به نظر میامد !  چه کسی د یگر روی بالشهایس را  گلدوزی میکند امل قدیمی و کهنه پرست .

    حال تنها یکنفر میدانست که  دراتش چه اشتیاقی میسوزم از فرانسه برایم سفارش گرفته بود وموقع تولدم آنرا برایم فرستاد میان اطاق میرقصیدم . حال پشت میز تنها به آن کیک گنده ولبریزاز  خامه وموس وشکلات مینگریستم واژیر امبولانس  درگوشم می نشست .! نه مرسی تنها یک انگشت میزنم وکسی فندکی را روشن کرد وجلویم گرفت …”خوب اقلا اینرا خاموش کن “!  بقیه به کیک حمله بردند باز تکه نانی را ازدرون سبد برداشتم  وآهسته آنرا درون دهانم گذاشتم با چند برگ کاهو .چند ورقه سیب زمینی پخته …… این شام تولدم بود  خدا میداند جه بهایی پرداخت شده بود بچه ها مرتب   سینی سینی  باخودشان میاوردند بزرگترها هم مشغول گفتگو با خودشان بودند وعکس گرفتن !!!! نان درمیان مشت هایم مچاله شده بود آن را دورانداختم ….خوب وقت رفتن است . 

    به خانه برگشتم در تختخوابم بیهوش افتادم  ….. تنها یک شادی داشتم ! فردا دوباره گلدوزی را شروع میکنم .

    همه چیز آماده بود اما یک چیز را فراموش کرده بودم !!! وآن دید خودم بود که دیگر  کمتر میتوانست رنگهارا تشخیص دهد ویا نخ را درون سوراخ گنده سوزن فرو کند ….نه ! این یکی را فراموش کرده بودم  .دو عمل جراحی  روی چشمانم وتماشای بیست وچهار ساعته آن تابلت لعنتی و آن توله اش ……وکثافکاری های  خران وحیوانات دور دنیا وحاکمین وجت ست ها …حالمرا باندازه کافی بهم زده بودند . 

    حال آن کاخ بلندی را که ساخته بودم ویران شده  جوانی از میان برخاسته  وآینده را  یکسر خالی از هر هنری وعشق دیدم  نه 1نباید تماشاچی باشم  با هر بدبختی بود نخ را  درون سوراخ بیقواره  سوزن  فرو کردم ….ایوای فراموش کردم از کجا باید بدوزم ضربدری یا راست  چند کوپلن بزرگ دوخته بودم  وبچه ها آنرا قاب کرده  بر دیوار اطاقشان اویزان کرده بودند یک گل بنفشه برای نوه ام  ….حال چگونه شروع  کنم ؟ .

    آنقدر دراین اواخر چرندیات واخبار راست ودروغ را به مغز ما فرو کرده بودند  که دیگر به هیچ چیز نمیتوانستیم بیاندیشیم  گویی مارا شتسشوی مغزی میدادند . مدتها بود که دیگر اخباررا  هم نه میخواندم ونه پی گیری میکردم . 

    باخود گفتم وگریستم که ای اواره تز از باد خزان  تو از ویران شدن خود نمی ترسیدی  !  خوب حال ویران شدی و خاک غربت برای ابد جای  توست است وبه هنگام  مرگت  خواهند نوشت  ” تولد 17/ اگوست “!!!! پایان 

    ثریا ایرانمنش / 18 .08/ 2021 میلادی .

  • ناریخ گم شده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    …….در بر جهان بستم / .وز پیش دانستم که درتنهایی غربت / هم صحبتی غیر ار جنون  بر در نخواهد کوبید 

    ازمن . کسی جز بیکسی دیدن ئخواهد کرد ……… شادروان نادر نادر پور ا زکتاب ” زمین  وزما ن”

    ///////////
     هر گاه بیانه ای ویا اطلاعیه ای ازجانب آن بزرگوار برای ما فرستاده  میشود من تنها به پشت سر او مینگرم  دردفتر کارش غیر از عکس مادرش که از شانه  راست او چون نور میدرخشد وعکسهای خانوادگی خبری از ” تو” نیست در آنسوی اطاق یک نقاشی اب رنگ بچگانه از پدر بزرگش بر روی دیواری تنها اویزان است درحیرتم  ایکاش میدانستم علت آن چیست ایا ان یار غارهای نا جنسی که دور اورا گرفته اند ویا چیزهایی دیگر که درکودکی درگوش او فرو کرده اند .

    لبخند نومیدی ترا به هنگم مرگ هیچگاه فراموش نمیکنم  او حتی دست ترا درمیان دستهایش نگرفته یک عکس تبلیغاتی برای مجلات زرد وقرمز که مامان عضو بر جسته انهاست گرفته شد وبس .

    آنقدر درگیر جوانی ودختر بازی و خوشحالی بود که خیلی زود از آن مکانی که ترا به امانت گذاشتند فرار کرد .

    وامروز او شصت ساله شده موهای سرش همه سپید شده اند هیکل او ابد ا بتو نرفته  چه بسا ورزشی را هم ادامه ندهد برایش جهان هستی ونیسی یکسان است همچنانکه برای امروز ما نیز چنین است .

    اسوده باش خبری غیر از مرگ ونیستی واتش سوزی وکشتار وخون ریزی نیست ایزد توانا ترا دوست داشت درمیان بازوانش ترا باخود به اسمانها برد .

    باید درتاریخ  اینده نوشت ؟ درابتداکشوری  بزرگ وزیبا اما فقیر بود  بیشتر منابع آنرا دیگران میبردند  اما مردمی سر بلند ومغرور داشت  قوی وتوانا بی چشم داشت  به مال دنیا آینده دربرابرشان خودنمایی میکرد  وچه پر شکوه آن سر زمین بالا آمد ورشد کرد وناگهان مانند یک چهل چراغ نورانی درهم شکست وفروریخت چشم دنیارا کور کرده بود .

    همه چیز داشت وفور نعمت بود زنان ازادانه ومردان ازادتر وخود فروشان ئئشه درگرد سیال  خودرا دراشعارشان میفروختند . وسر زمین را نیز فروختند  امروز  آن سر زمین وهمسایه مهربانش وهم زبانش وتکه ای بزرگ از گوشه آن سر زمین د ردست قاتلین پا برهنه دامن پوشیده دستمال بسر گرسنه گویی تازه از غار اصحاف کعف بیرون  امده اند با چند  اسلحه اسقاط مردم شهر را خالی کردند وچه بسا به زودی نوبت ما خواهد شد وپرچم نکبت آن الله نادیده کشنده وقاتل بر فرازگنبدهای طلایی سر برارد از مدرسه ومکتب وموسیقی وهنر خبری نیست .

    روز گذشته شنیدم دختری از دوستان نوه ام کتابی در باره هنر واندیشه نوشته ودولت فخیمه باوکمک مالی کرده تا کتابش را چاپ کند وکتا ب او هم اکنون در فروشگاهی به معرض فروش گذاشته شده وفردا  دخترک میرود تا آنرا برای خریدارانش امضا کند .

    در سر زمین من تنها همه رسانه در باره شکم وزیر شکم وچگونه خودرا بیارایید تا زیبا شوید !!!! نه بیشتر . نه خبری از هیچ چیز دیگر  نیست همه خوراکیهای مجلسی میپزند وبه نمایش میگذارند لباهایشانرا هم از چین وارد میکنند با برند های نامی !!! که تنها برای جهان سومی ها وزنان ومردان  قاچاقچی ساخته میشود . 

    نه خبری از هنز وموسیقی وتاتر ونمایش نیست  دراینسو نیز مرتب باید از آن تزریق سم فرار کنی ویا درتنهایی وعسرت وزندان انفرادیت بمیری  درسوی دیگر آتش  سوزیهای عمدی  که آتش را به دم گرگها می بندد وروانه جنگلها مینمایند تا زمینهارا صاف کنند وسپس سیلها جاری میشود وبه دنبال ان زلزله ها وهمه اینها برگردن  مردم بیگناه است که برای لقمه نانی مانند سگ پا سوخته میدوند آن  دستهای جنایتکار درپشت ابرها پنهانند .

    نه خیلی خوب است که دراین جهان نیستی دیگر نمیشود نامش را جهان گذاشت بیغوله ای ویرانگر که هرکسی سوراخی پیدا میکند تا از شر مارهای غاشیه وعقرب های جرار وسم ها درامان باشد از غذا هم خبری نیست گندم نیست / ارد نیست / قهوه سالهاست که جایش را به شیر خشک رنگ شده داده است تنها درمزرعه ازما بهتران  قهوه ها دیده میشوند شیر نیست حیوانی نیست گوشتها دیگر رو به اتمام ومردان به جان مردگان افتاده اند . آب نیست ابی ها همه درون شیر ها ریسایکل ششده بسوی خود ما برمیگردند !!! از ان جویبارها وسرچشمه ها دیگر خبر ی نیست کوهستانها دستخوش آتش شده اند به همراه جنگلها وآن جنایتکاران در پشت پرده های نامرییی به تماشای خلق گریزان ایستاده اند  ولبخند پیروزی بر لب دارند باید انتخاب کرد بین مرگ  زندگی را .همین دیگر راه نجاتی نیست وراه فراری هم نیست غیر از مرگ..

    اندیشه های آتشین من  / در خلوت ان صبح ابر الوده / خواب مرا آویختند بر دفتر بیداری / من د رفروغ لاجوردین سحر گاهان / بر طاق رنگین / عنکبوتی ساده را دیدم / کز اسمان  در ریسمان  آویخته بود  وبا ریسمان  بسوی زمین امد …با دشواری .”ازهما ن دیوان ” ……پایان 

    ثر یا ایرانمنش / 15/-8/2021 میلادی !

  • رسالت

     دلنوشته  ” لب پرچین ” اسپانیا  .

    روزیکه به هیجده سالگی رسیدم  خودرا خوشبخت ترین دختر عالم میپنداشتم  ! اوف بزرگ شده ام  وارد دنیا گنده ها شده ام . نگاهی به لحافی که برای جهازم دوخته بودم انداختم یک روی آن ساتن قرمز بود وروی دیگرش دبیت خاکستری ! چه مزخرف ! من باید زیر همان دبیت میخوابیدم …….

    بیست ویکساله بودم که بیوه شدم با یک بچه ! همسرم بسیار اندیشمند ! دانا روشنفکر ودرفکر صعود به قله های برفی سیبریه بود از همانجایی که آمده بود ومن بفکر آن مردی بودم که عاشقانه اورا دوست میداشتم بجرم ساز زدن اورا ازمن گرفتند ! 

    دیگر بسوی او هم نمیتوانستم بروم او پله های ترقی را طی کرده بود وهمچنان  بالا بالاها مینشست من دیگر چیزی در بساط نداشتم همه هستیم را جهازم را زندگیم را آنها آن خانواده باصطلاح روشنفکر وحامی زحمتکشان از من مانند یک دزد ربوده بودند .

     امروز به این نتیجه  رسیدم  که آمدنم بهر چه بود رسالتی داشتم میبایست آنرا انجام میدادم حال این باز ماندگان  من روزی بمن افتخار خواهند کرد ویا بکلی مرا فراموش کرده واز یاد خواهند برد دیگر برایم اهمیتی ندارد.

    امروز صبح هنگامی که ملافه پارچه ای را بر روی خود میکشیدم با خود گفتم ” 

    تو در زیر ملافه حریرو ساتن به دنیا نیامدی همه عمر ملافه ها ی تو ازهمین جنس بودند پارچه نخی گاهی زمخت زمانی نازک .

    چه لذتی دارد خوابیدن روی یک ملافه وتشک ساتین وملافه لغزنده ساتین با لباس خواب ساتین وهمه چیز ساتین !!!!!؟ نمیدانم امتحانش نکرده ام .

    باید قبول کنم که زندگیم همین بوده وکم کم دارد تمام میشود خاطرات بصورت خاکستری درون یک قوطی  در جایی پنهانند زمانی کمی از آنها درهوا پراکنده میشوند  وزمانی  منجمد شده واز یاد میروند .

     پس فردا وارد ……جهارمین !!!! سالروز مبارک میشوم به همراه  نوه ام هردو دریک روز ویک ساعت به دنیا آمده ایم هر دو هم کاراکتر وروحمان یکی است هر دو جنگ را میدانیم وراه مبارزه با ننگ را نیز باو افتخار میکنم دختری زیبا وسخت به کسب و کارش چسپیده  اصراری ندارد همخوابه مردی شود که ازاو پاینتر است او کوهی به بلندی همان قله های پر برف سر زمینمان می باشد  رابطه ما ازهم نا گسستنی است .

    رسالت  من گویا تمام شد حال او باید جای مرا بگیرد او هیچ نمیداند که برمن چه ها گذشت آنهم درمیان مردم سر زمینم اونمیداند فرار من به غربت برای چی بود اوازهیج چیز اطلاعی ندارد .

    گاهی نوشته های مرا  کمک ترجمه ها !!! میخواند اما به درستی معنای آنهارا نمیداند .باید کمی ساده بنویسم ! 

    خوب امروز کارت رسالتم به دستم رسید بنظر من همه مادران جهان رسولند آنها هستند که تولید میکنند نه مردان وآن جانورانی که از زنها میترسند برای همین که تنها یک دم اضافی دارند نه بیشتر .نه هیچ چیزی بیشتر  از ما زنان ندارند ما همه رسولانیم وپایبند مهر وعشق وسازندگی نه ویرانی /ما  میتوانیم شاعرانی خوب ونویسندگانی توانا  وحتی کارگرانی سخت کوش باشیم   خیلی بهتر از ان مردانی که ازما بیزارند  قدرت ما   بیشتر است برای همین هم هست که مارادرون گونی ها میپیچند   مذهب ودین ما عشق است  مذهب انها دیوانگی هرزگی وخود فروشی وسر انجام قتل وخون ریزی کار بهتری را نمیدانند 1.پایان !!!!

    ثریا ایرانمنش 15/08/2021 میلادی ! در جه حرارت  هوا 37/