Category: General

  • بتو كه روزی همسر م بودی

    فقط همسرم بودی

    ………

    شاید كه ما همیشه باید در میان امواج تاریك و جاودانی

    شنا كنیم بدون انكه بتوانیم به ساحل ارامش برسیم .

    گاه گاهی توقفی كوتاه و سپس پیش روی را از سر بگیریم

    سالها ماه ها هفته ها روز ها ساعتها و دقایق امدند و رفتند

    بدون انكه ما بتوانیم لحظه ای بیارامیم .

    روزیك من مانند امواج خروشان روی تخته سنگ ظلمانی تنها

    غریدم تو چیزی نداشتی كه نثارم كنی تا بمن ارامش ببخشد

    بمن بگو چه لحظه ای بمن كمك كردی تا بتوانم دمی بیاسایم

    روزی ارزو داشتم كه زمان از حركت باز ایستد اما امروز میگویم

    ای زمان هر چه میتوانی بر سرعت خود بیافزا چرا كه خسته ام و

    میخواهم به ارامش جاودانیم برسم .

    روزی بتو گفتم بیا تا یكدیگر را دوست بداریم و حال كه زمان میرود

    تا مارا به سرازیر برساند بتوانیم با كمك یك دیگر این شیب سخت را

    طی كنیم .

    و …. تو خود تنها رفتی غرق شدی و من در بالای صخره همان تخته

    سنگی كه روز اول ترا دیدم به تماشای تو نشستم . پایان

  • دوشنبه

    من از گرمای تابستان می ایم

    و تو از بهار

    من به پاییز میروم

    و تو در بهار میمانی

    من با زمستان خواهم رفت

    تابستان تو شروع میشود

    روزیكه گلهای سپید نسترن

    در سپیده صبح شكفتند

    من در میان برف زمستان

    مدفون خواهم بود

    فاصله ها زیادند

    میان ما میان من وتو

    میان امدن و رفتن

    و پر كردن این فاصله ها

    تو با زبان من بیگانه ای

    و من از طپش قلب تو

    احساس ترا درك میكنم

    ………………..

    عصر بدی است

    زمان بیهوده میگذرد

    بوی تعفن بوی لجن ابهای

    راكد و بوی یاس و نا امیدی

    « و این منم زنی تنها »

    ایستاده در روی پل بیكسی

    وامانده و حیران

    دلم میخواهد كه بوی گل را

    دو باره احساس كنم

    قطار ازجلوی خانه ام

    بسرعت میگذرد

    من با صدای ان اشنا هستم

    بوی روغن سوخته بوی گند

    ماهیان مرده بوی تعفن

    چاه فاضل ابها و مستراح

    ..

    هر روز در پی رد پایی

    سر گردانم و گوشم به در

    به اسمانی مینگرم كه از گچ سفید

    درست شده و احساس میكنم

    درون گوری قرار دارم

    قطار از جلوی اطاق من رد میشود

    من سرعت و صدای انرا میشنوم

    ..

    خسته ازدل خسته از تن

    و خسته از خویش

    گام های خود را میشمارم

    كو تاهتر شده اند ..

    ایكاش كو ههارا دوباره

    میدیدم

    ایكاش برف روی انها را لمس میكردم

    و مطمئن بودم كه انها

    طپش قلب مرا سریعتر میكردند

    و شمع یخ بسته زمستان روحم را

    درون خود ذوب میكردند

    شعله ها یخ زده اند

    قلبها ایستاده اند

    و در گرمای تابستان

    من سردم هست

    من سردم هست

    ……٫

  • یكشنبه

    گاهی دلم میخواهد فراموش كنم كه در كجا زاده شدم

    میگویند هر ملتی و یا هر نژادی ریاكاریها ی خود را دارد

    كه مخصوص همان سر زمین است گمان میكنم كه با اندكی

    حقیقت و بسیاری دروغ بشود این جهان را تغذیه كرد.

    چرا كه روح ادمی ضعیف است و تاب حقیقت را ندارد

    باید علم اخلاق سیاست و مذهب را در لفافی از دروغ پوشاند

    و تقدم كرد این دروغ ها با روح هر نژادی سازگاری دارد و در

    هر یك متفاووت است متاسفانه همین امر سبب میشود كه ملتی

    اینهمه به سختی یكدیگر را بفهمند و به اسانی یكدیگر را تحقیر

    كنند همه ما انسانها در زمانی از زندگی دچار یك نوع تحقیر شده ایم

    و غمگین تر انكه در غربت به غیر از تحقیر خارجی بودن عقده های

    چركین سر باز شده هموطن نیز لباس ها را الوده میسازند.

    امروز ظهر یك زن جوان وزیبای هموطنم را دیدم كه داشت خیابان را

    تمیز میكرد او سپور شهرداری محل شده و رستورانهای مجهز و رنگین

    ایرانی حتی برای تمیزی هم اورا قبول نمیكنند .

    انها مشتریان مخصوص خودرا دارند و نباید دست از پا خطا كنند .

    وای بر ما و شرم بر ما .

    دلم سخت گرفته

    ….٫

  • یكشنبه

    یك روز بسیار بد

    از دنیا وهرچه در دنیا ست هر چه بگویم كم گفته ام

    و سخت بیزارم دنیا یك پتیاره ای بی لگام واگر دل

    بر او ببندی راه بیهوده ای را رفته ای اگر به دنبالش

    بدوی او با سرعت از تو فرار میكند تلاش تو بی ثمر

    است سر نوشت همه كسانی كه به گونه ای به یكی از

    جلوه گریهای او دلبسته اند وسیله برایشان هدف شده

    و به دنبال او رفته اند و عمری تاخته اند و سپس جان

    باختند اما گاهی اگر از او رو بگردانی سر راهت به

    جلوه گری می ایستد و بهر سو كه بروی در پی ات روان

    شده و دلربایی میكند تا سرانجام مجزوب او شوی و سپس

    در پی او روان شوی حال دو راه بیشتر نداری یا باید فریب

    او را بخوری ویا دم را غنیمت شمرده و با بی خیالی روز را

    به شب برسانی و باید بدانی كه زندگی فقط لحظه هاست

    و فردا امروزی است كه دیروز به دنبالش بودی ونگران

    دنیا وهرچه در ان هست وسیله ای است برای حال و اسب

    سركشی است كه باید رامش كرد و ازراه مهربانی از او بهره

    گرفت باید دوست داشت تنها عشق است كه مایه نجات روح

    میباشد عشق یك ودیعه اسمانی است عشق به چیز و به كس

    تا دنیا بوده وهست همیشه یك نبرد پایان ناپذیر میان عشق پاك

    و عشق دنیوی وجود داشته مرز این دو نیز نا مشخص است و تنها

    با علم به تفكر میتوان واقیعت را در یافت من عالم و فیلسوف نیستم

    تنها انچه را كه یافته ام صادقانه در میان گذاشتم واگر تو در جسجوی

    حقیقت میباشی این گوی واین میدانقدم پیش بگذار و برو تا به مقصد

    برسی راه حقیت رفتنی است نه گفتنی كشف كردنی است نه تعلیمی

    باید از دل و جان مایه بگذاری ودر جستجوی این گوهر نایاب به قعر

    اقیانوس بروی و هزاران صدف تو خالی را بشكافی تا مروارید غلطان

    را پیدا كنی و نگذاری كه جانوران گزنده و خزه ها مزاحم به دور پیكر

    تو بپیچند. من اگر گوهری نیافتم گناه بخت سیاهم بود نه گناه دریا .

    ……………………..٫٫

  • شنبه

    به فرزندانی كه در غرب بزرگ شده ویا بزرگ میشوند.

    …………….

    میخواهم برای شما با مهربانی و تواضع یك شعر كو تاه تقدیم

    كنم كه از یك حقیقت سر چشمه گرفته :

    هنگامیكه مانند همه شما بچه بودیم احترام را میشناختیم

    بدون انكه اینهمه خوشیهای گوناگون داشته باشیم ،

    جواب دادن به بزرگتر ها گناه بزرگی بودما همیشه با ادب

    اطاعت میكردیم ،

    ما بمدرسه رفتیم و در كنار درس خوب یاد گرفتیم كه احترام

    چیست ،

    امروز شماها زیاد درس میخو انیدو یا خوانده ایدباید فرهنگ

    داشته باشید ،اما هنگامیكه به احترام میرسید برای ان علمی

    وجود ندارد ،باید انرا یاد بگیرید .بچه ها همه بچه هستند در هر

    سنی كه باشند و پدر و مادر ها همیشه پدرو مادر میباشند در هر

    سنی كه هستند .

    هیچ چیزی باندازه احترام پدر و مادرها را خوشحال نمیسازدو هیچ

    هدیه ای به اندازه احترام به انها نیرو نمیدهد.

    ظاهر انها همیشه پراز خوشحالی است اما اگر درون انها را ببینید

    در تنهایی خود گریه میكنند.نشان میدهد كه همیشه زجر میكشند

    غمگین و دردناك است و بیشتر از همه غیر انسانی كه انها نمیتوانند

    محبتی را دریافت كنند زمانیكه پیر میشوند.

    نوه ها مادر و پدر بزرگها را دوست دارند تا وقتكه بچه هستند ،

    اما همانطور كه بزرگ میشوند عشق انها كمتر میشود طبیعی است

    كه پا به دنیای جدیدی میگذارند.

    اگر روزی پدر یا مادر بزرگ به انها اعتراضی بكنند فورا جواب میدهند

    ) كه تو نمیفهمی نه تو ونه بقیه پیرها شما قدیمی هستید و كهنه فكر (

    ان گاه سر افكنده و غمگین تنها میمانیم و ارزو میكنیم كه خداوند مارا

    زودتر صدا كند خون گریه میكنیم بدون انكه كسی مارا دلداری دهد .

    اگر با انها باشیم صبح زود با صدای بلند میگویند:

    كسی توی این خانه از دست سرفه های پدر بزرگ ) مادر بزرگ ( نمیخوابد

    این گفته برای خیلی ها پیش امده و خدا میداند كه چقدر زجر كشیده اند

    از شما خدا حافظی میكنم با اشكی كه در چشم دارم و اغوشی پراز محبت.

    عمر سعادت همه شما دراز باد .

    …….٫……….

  • افكار پراكنده

    بمنابت زلزله ها سیل و طوفان گرسنگان اوارگان و مردم رنجدیده

    سراسر جهان .

    میگویند ) من نمیدانم چه كسی گفته ( روزیكه خداوند انسان را

    خلق كرد باو یك جام لبریز از تمام موهبتهای زمین داد و كل عنایات

    خود را شامل حال او كرد و فرمود هرچه در این جام هست نثار تو

    مخلوق میكنم و همه نعمت ها را بتو ارزانی میدارم و هر چه در جهان

    هست بتو میبخشم توانایی و نیرو زیبایی و عقل و خرد و سر انجام همه

    خوشیها رابه ادم دادو هنگامیكه جام پر نعمت ها را خالی كرد ،

    قطره ای در جام باقی ماندكه نام این قطره ) نعمت اسایش ( بود و خداوند

    ان قطره را نگاه داشت و گفت :

    اگر این یك قطره را هم به انسان ببخشم دیگر هیچگاه مرا ستایش نخواهد

    كردو در بند خوشیها اسیر خواهد شد و مرا فراموش میكنداو در طبیعت

    به ارامش خواهد رسیدو مرا كه خالق او هستم از سپاسگذاری محروم خواهد

    ساخت و خود و طبیعت را دچارتباهی میسازد .

    پس بهتر است كه من اورا از همه نعمتها سر شار و بهره مند سازم اما بیقراری

    و نا ارامی و عدم اسایش را نیز همدم او سازم و هنگامیكه در نهایت بیقراری

    بود بمن نزدیك شود .

    حال ای خالق ما ای باریتعالی مردم بر عكس بیقراری ها را فراموش كرده و

    انچنان به جان طبیعت افتاده كه دیگر نمیتوان فرقی بین خشم تو و دست بشر

    را تشخیص داد .

    شاید تو را خواب در ربوده بیدار شو و بخود ای و این نعمت های زیادی را

    از این مخلوق یا حیوانات ادم نما پس بگیر و كمی به رنج دیدگا برسان شاید

    انزمان انها نیز بخود ایند وكمی بتو نیزفكر كنند . امین بامید انروز

    پایان

    …٫………٫٫

  • دوشنبه

    امروز در میان اوراق پراكنده ام دفتر كوچك زیبایی را یافتم

    كه در ان داستانی نیمه كاره نوشته و سپس انرا رها كردم ،

    داستان مقدمه هم دارد هه هه فعلا به همان مقدمه اكتفا میكنم

    ..٫…..

    در افق های دوردست

    در انجاییكه جوانیم و همه اوهام ان در میان یك زیبایی كامل بنام

    عشق گم شدند یك ستاره درخشید :

    « بیاد اوو بیاد كسیكه هیچگاه در طپش های قلب او جایی

    نداشتم » چراكه قلب من راه محاسبه را نمیدانست .

    ثریا

    اوریل دوهزار و یك

    مقدمه داستان :

    این داستانزمانی نوشته شدهكه همه ارزش ها ی انسانی

    نابود شده و از نین رفته اند زمانی نوشته شده كه دیگر

    عشق به صورت مسخره و خنده داری در امده و انسانهای

    صاحب احساس را دیوانه مینامند .

    این داستان زمانی نوشته شده كه دیگر كسی به اوای قلبها

    گوش نمیدهدبهتری اهنگها صدای طلا وبهترین رایحه بوی

    دلار است و به همین علت شاید كسی از این داستان لذت

    چندانی نبرد . فون خیرولا . مالاگا

    ……٫

    تو اهنگ ساختی و نواختی ومن كلام را زیور دادم

    اما هیچگاه این دو با هم نساختند . پایان

  • دوشنبه

    شهری كه در ان هستم یك شهرك ساحلی است و خورشید

    همیشه ودر همه اوقات سال در اینجا بستریست و دختران

    رقصنده با لباسهای رنگین و چشمان شهلا وسینه های

    بر جسته و مردان پرغرور و جنگنده كه دام قرون گذشته

    هنوز خون در رگها و غیرت در سینه دارند ، مرا ،این

    میهمان نا خوانده رادر خود جای داده است .

    در این شهر مستان همیشه مستند و گناه هم نیست ،در

    بستر مراد خفته با هزاران بوسه از هر طرف ترا طلب میكنند

    شهر ما ساحلی است و از هر سو بانك اوازی بلند است.

    و حرام نیست روزها ساكت و ارام هستند و شبها ساكن میخانه

    گلهای شمعدانی بر فراز دیوارها میشكفند نماز خانه ها بازند

    و مردم دسته دسته و ارام به دیدار خدا میروندبدون هراس و بدون

    ریا .

    شهر ما ساحلی است انبوه بوسه ها همیشه در هوا پراكنده است

    و در سراسر شهر از انبوه جنازه ها خبری نیست ،نعش كش ها شیك

    و ارام هستنددیوار گورستان از گل پو شیده نه از گل و نه از خون

    لوحه شهیدان راه حق بر دیواری نیست ،لوحه ها در دلها و سینه ها

    نقش بسته در كوچه وخیابان عابری ترا زیر نگاه تیز خود نمیبرد

    كوچه ها همه بهم راه دارند و دلها نیز .

    من گم كرده راه و رانده از درگاه مام وطن بسوی این شهر بال كشیدم

    بوی غربت به همراه بوی كاكای سگ را توام با بوی استفراغ مستان

    شبانه كه با می ارزانی خود را ساخته اند همانند یك عطر دلپذیر به

    درون تنها ریه ام میفرستم وبوی ازادی بوی تعفن انها را میزداید .

    پایان

  • ،یك نامه برای تو پسرك كوچكم

    چند روز پیش كه اینجا بودی و با هم فیلمی را كه ا ز

    تلویزیون پخش میشد تماشا میكردیم فیلم در باره زلزله

    سان فرانسیسكو بود داستانی به همراه مقدار زیادی فیلم

    مستند تو گفتی :

    جالب است بشر اینهمه زحمت میكشد ، میسازد پل درست

    میكند ساختمانهای بزرگ را روی هم سوار كرده و به اسمان

    میرساند با اینهمه اهن سیمان و بتون ورنگ و چوب ناگهان

    زمین با یك « قر » و یك تكان همه را ویران ساخته و بهم میریزد

    بلی عزیزم هنگامیكه كوچكتر بودی گاهی سرت را روی سینه ام

    میگذاشتی و از من میپر سیدی كه اینده برای من چه نقشه ای

    دارد باهم اواز قدیمی كی سرا سرا را میخواندیم بعد منهم سری

    تكان میدادم و فیلسوفانه در جواب میگفتم كه اینده ات را تو

    خودت میسازی .

    دلم نمیخواست روح پاك و عاری از الودگیهای ترا ازرده سازم

    امروز تو خود پدر دو پسری و شاید روزی انها هم از تو همین

    سیوال رابكنند تو هم همان جواب را به انهابگو.

    اما جواب واقعی چیز دیگری است كه منهم از گفتن ان عاجزم

    دنیا سیستم خاص خود را دارد كه در ان مشتی سیاستمدار

    حرفه ای ادمكشان تربیت شده و صاحبان سهام و تولیدكنندگان

    وسایل اتش زامواد غذایی و غیره رشته اموررا در دست گرفته

    و جاكم بر سر نوشت ها می باشند.

    كسی نه به فرهنگ ما نه به اندیشه ما ونه به گفته های ما و نه

    به رشد فكری ما نیاز دارد و هیچگاه هم چندان اهمیتی نخواهد

    داد

    میبینی كه من مینویسم و همه را درون گنجه پنهان میكنم

    چرا كه افكار و گفته من برای هیچكس اهمیت ندارد .

    برای كسی مهم نیست كه تو چگونه فكر میكنی البته گاهی

    فقط گاهی هم كمی میترسند چون هر چه باشد دنیا كمی هم به

    بیان اندیشه نیاز دارد .

    اشتباه بزرگ من این بود كه اول از كتابهای بزرگ شروع كردم

    اولین بار لیون تولستوی را شناختم سپس بسوی دیگر اندیشمندان

    رفتم ژان كریستوف رومن رولان جانم را به گرو گرفت و روحم را در

    میان ان زندگی جا گذاشتم با او بزرگ شدم اندیشه او اندیشه من بود

    صمیمانه عاشق او و عصیانش شدم . از ولتر خواستم كه راه را نشانم

    دهد از گوته درسهای بزرگی گرفتم و سر انجام ژان ژاك روسو بمن گفت

    كه همه قصه ها دروغند و بیگانه كافكا مرا از وابستگیها دور كرد .

    و اشتباه بزرگترم این بود كه عین همین اندیشه ها را بشما هم منتقل

    كردم .

    امروز ما از متن زنگی و خوشیهای ان رانده شدیم و به

    حاشیه نشینی بسنده كردیم در كناره راه میرویم و هر ان

    میترسیم كه مبادا پایمان لغزیده و به قعر سر نگون شویم

    صاحب هیچ مكنتی نیستیم و فقط به خودذفریبی و خود

    شیفتگی مشغول بوده افتخار داریم كه تنها صاحب شرفیم

    صاحب غروریم و اینكه پاهایمان تا كشاله ران در زمین فرو

    رفته و دارای ریشه اصالت هستیم ها ها ها واز مزخرفات .

    اما باید بگوی من صاحب ثروت زیادی هستم همه چیز دارم

    عشقم را شما هارا و ازادیم راكه از همه مهمتر است .

    نه هنوز نتوانستم جواب درست را بدهم و بتو بگویم كه اینده

    باری تو چگونه خواهد بود خودم هم از این جواب عاجزم .

    دیشب هنگامیكه در یك برنامه تلویزیونی مادری یك استخوان

    به دست گرفته و گریه كنان نمیدانست كه متعلق به همسرش ویا

    پسرش میباشدو درجای دیگری خانواده ها را از هم جدا كرده و

    مردان را جلوی چشم زنان و بچه ها یشان تیر باران كردند در سویی

    دیگر یك گودال از اسكلت كه معلوم نبود به چه جرمی باین روز

    افتاده اند بلی پسرم همه اینها روزی برادروار دریك سرزمین خوب

    زندگی میكردند كه ناگهان بلا رسیدو گفت مسلمانان یك طرف و

    مسیحی ها طرف دیگر و البته یهودیان خوب و مهربان و با گذشت

    به تماشا ایستادند تا برادران مسیحی برادران مسلمان را تیر باران

    كنند هر چه باشد انها قوم بر گزیده و در جنگ بینالمل دوم یكملیون

    كشته واسیر داشته اند و داستانها دارند كه تا ابد ادامه خواهد داشت

    هرسال فیلمها تهیه میشود قصه ها روایت میشوند خاطرات نوشته

    میشود دروازه اشویتس بصورت یك موزه وحشتناك هر سال مورد بازدید

    مردم از سراسر جهان قرار میگیردگلباران میشود اما در بوسنیا از این

    خبرها نیست من نمیتوانم تضاد این دنیای دیوانه را برای تو تشریح كنم

    اما گاهی فكر میكنم مرگ چه چیز خوبی است بخصوص هنگامی كه میبینم

    بمب های اتش زاچگونه روی شهرها وروی سر مردم بیگناه فرو میریزند

    در كاخهای امپراطوران و قصر های صاحبان صنایع اب از اب تكان نمیخورد

    ودر همین بین روسا و اربابان مشغول پذیرایی از یكدیگرندو نان بهم قرض

    میدهند نه من نمیتوانم ساكت بمانم هرچند دیگر این روزها باید همه چیز برایم

    عادی شده باشددیدن مرده ها وسط خیابان بوی خون بوی بد دود باروت ها

    كشتن بچه ها در مدارس ویرانی مغازه هاو مغازه داران و دكه ها كه تنها ممر

    درامدشان میباشد و ناگهان با منفجر شدن یك بمب همه چیز زیر ورو میشود

    بلی همه اینها كم كم عادی و به صورت عادت در میاید بنی ادم بنی عادت

    است و زود به همه چیز عادت میكنند .

    زمانی جنگها میدان داشتند حال جنگها به وسط خیابانها كشیده شده زمانی

    مدالها فقط به سینه قهرمانان جنگی نصب و اویزان میشدامروز هر قحبه پیری

    صاحب مدال و عنوان است امروز هركس كه توانست سریع بدودو تند بكشدو

    زود بدزدقهرمان است .این روزهادیگر پدر ومادران دلبستگی چندانی به

    فر زندان ندارند هر كس بفكر خودش میباشدزندگی برای هر كسی خواستنی

    است من نمیدانم كه نسلهای اینده در باره دنیای كنونیچه قضاوتی خواهند

    داشت زنگی امروز برای عده ای یك نوع محكومیت با اعمال شاقه میباشد

    دوران برده داری بشكل تمیز و بهتری برگشته بردها لباسهای مارك خورده

    میپوشند وخدمتكاران و نوكران نیز از فروشگاههای ارزان همان ارد جو را

    كه به صورت زیبایی بسته بندی شده به همراه شیره خرما خریده و مصرف

    میكنند ،عده ای هم بصورت سگهای نگهبان باچشمان نیمه بسته و دست

    در جیب همیشه اماده به خدمت ایستاده اندسگهای تربیت شده نوع دیگری

    از جنس كاغذ و شیشه در موقع لازم با یك اشاره شروع به پارس كردن میكنند

    انیشه ها مرده مردم بی تفاوت هر روز جلوی یك خدای چهار گوش مینشینند

    و به اوامر او گوش میدهند چی بخورید چی نخورید چكار بكنید ورزش كنید

    روی پلاسیك بخوابید با دستمال خودرا تمیز كنید تكان نخوریدبمیرید زنده

    شوید این خدای رنگی مرتب فرمان میدهد و هروز هم پجه هایش زیادتر میشود

    مانند اختاپوس روی گردن همه سوار است و انیشه ها در ذرات تششعات این

    خداوند سوخته و ازبین میروند من گاهی ترا از دیدن این خدا محروم میكردم

    و تو با عصبانیت به اطاقت میرفتی وباخدای بهتری كه ترا به همه دنیا ارتباط

    میداد مشغول میشدی .

    اما من كاملا تسلیم نشدم نشتم و نوشتم نتوانستم مانند یك روباط بیحركت

    بمانم تسلیم اندیشه هایم شدم و میدانم روزی از انها افكار دیگری تولید میشود

    اگر كشوری سر زمینی داشتیم شاید میتوانستم كمی از اینده حرف بزنم اما امروز

    دیگر خیلی دیر است درختان خانه بزرگ ما سوخته وهمه چیز دگرگون شده

    هنوز نتوانستم جواب ترا بدهم افكارم در هم ریخته معیارهای زنگی شكسته

    دل من ترك برداشته میروم تا به تنها جای امنی كه دارم و ان اطاق خواب كوچك

    من است سرم را زیر پتو پنهان كنم و بخوانم تا شاید شبی خوابم برد .

    پایان

    برداشت از روی یك نامه و یادداشت قدیمی

  • جمعه

    ایرانیان كه فر كیان ارزو كنند

    باید نخست كاوه خودجستجو كنند

    مردی بزرگ باید و عزمی بزرگتر

    تا حل مشگلات به نیروی او كنند

    روزی ژنرال دوگل با یك نویسنده بنام «دیوید شون بورون »

    با لحنی خشم الود گفت :

    لطفا باین اقایان روزولت و چر چیل بگوییداگر خیال كنند

    میتوانند به حساب فرانسه هر طور كه میخواهند برسند در

    اشتباهند ، من نماینده منافع امریكا نیستم بلكه نماینده فرانسه

    میباشم و اگر بنا باشد دوستان امریكایی و شوروی ما اروپا را

    میان خود تقسیم كنند ما فرانسوی ها ترجیح میدهیم بمیریم اما

    سیاهی لشكر یك ارباب بیگانه نشویم . خواه این ارباب المان

    باشد خواه روسیه خواه امریكا.

    همان جمعه

    امتیاز بزرگ امریكا در این نیست كه روشن بین تر از دیگران

    است بلكه در اینجاست كه میتواند خطاهای بسیار كند و باز

    به راه خودش ادامه دهد .

  • چهار شنبه

    بیاد طوفان كاترینا .

    ان بركه كوچك كه در دامن دشت است ،

    روزی دریای بزرگ و بیكرانی بود .

    ان ابر نازك و كوچك كه بر فرازكو هها سرگردان است ،

    روز یادگار یك طو فان بود .

    ان برگ لطیف كه بر زمین افتاده ،یادگا نو گل سرخ وجوانی بود.

    ان مرغی كه در گوشه قفس نشسته و سر به گریبان برده

    روزی شاهین بلند پروازی بود .

    ان شاخه بلندی كه روی اب روان است روزی درختی تنومند بود

    و تو ای مادر سوگوار و گریان ، مپرس چرا چرا چرا .

  • چهار شنبه

    ما دنیا را ویران میكنیم تا ازنو بسازیم ، بلی پروژه ما

    بزرگ و سنگین است هر چه كهنه و قدیمی است باید

    از بین برود تمدن های قدیمی برای ما كسالت اور است

    ما از بالا دنیا را هدایت میكنیم ما حكو مت های فاسد

    و ادمكشان را برای نابود كردن میفرستیم ما به انها كمك

    میكنیم تا هر چه قدمت دارد از بین برود .

    تمدن ایلام تمدن مصر تمدن یونان همه یكجا قربانی ما و پروژه

    ما شدند تمدنهای دیگر را نیز ویران خواهیم ساخت .

    مانند پرسپولیس كه مانند ارك بم فرو خواهد ریخت .بزودی

    یك سیلاب عظیم به طرف ان روان خواهیم ساخت اب واتش

    را میفرستیم برای ویرانی واز بین بردن هر چه كه كهنه و قدیمی

    است دنیا باید نو و تازه شود یك دنیای فضایی كه فقط روباط

    كار میكند و كامپیوتر فكر كرده و فرمان میدهد .

    یك دنیای جدید و سكسی كه در ان میتوان با اجازه نفس كشید

    و اكسیژن خرید و غیره . فكر اندیشه ها ها ها انها هم از بین خواهند

    رفت ما هستیم كه بجای همه تصمیم میگیریم و كم كم خورشید هم

    خواهد مرد .

  • پنجشنبه

    پسر عزیزم:

    خوشحالم كه گاهی سری به خلوت من میزنی و نو شته های

    روی دیوار را میخوانی ، مدتی است كه كم مینویسم ، حو صله

    ندارم ، تنها هستم ، و تازه فهمیدم كه تا چه اندازه تنها شدم ،

    در پشت پنجره اطاقم گاهی خود را پنهان میكنم تا كسی مرا و

    تنهایی مرا نبیند .

    هنگامیكه دلم گرفته و گر یه میكنم ،باز هم تنها هستم و كم كم

    احساس میكنم دیگر هیچ چیز برایم دلپذیر نیست .

    در اطاق كوچكم كه مانند اطاق یك راهبه تزیین شده راه میروم

    و از خودم میپرسم كه چرا اینهمه تنها شده ام .

    بدون« دوست » اگر میل گردش داشته باشم باز هم تنها هستم

    چرا همه مرا ترك كردند و چرا اینهمه خوار شدم زمانیكه بشدت

    خوشحالم باز هم تنها هستم اطرافم را مشتی درد فرا گرفته و مردم

    بی درد . من فرزند زمینم و مادر ما كه انهمه بخشنده و دست ودلباز

    و شادو سر سبز بود دارد از بین میرود وما فرزندان ناخلف كمترین

    كوششی برای زنده ماندن او نمیكنیم .

    كار ما فقط مصرف است و بس ،

    دیدن چهره های بیمار و گرسنه دل مرا به درد میاورد و بگ گریه ام

    میكشاند زمین تشنه و نمی اب باو نمیرسد چه دستی در كار اینهمه

    ویرانگری است نمیدانم اینده مرا میترساند هر چند میل ندارم كه به

    پشت سر بنگرم اما یك نیروی ناشناخته یك دست قوی مرا با گذشته

    پیوند میدهدهنوز بوی خوش ان زمان در مشام جانم زنده است

    میدانم كه دیگر از انهمه سكوت و صفا و پاكی و نجابت چیزی بجا

    نمانده و میدانم كه ریشه ام دچار خشكی و پو سیدگی است و من تا چه

    حد سعی كردم كه خود ریشه شوم و نشد با این شاخه ها و بذری كه

    از گلخانه های غرب به كشتزار من رونق داده چگونه میتوانم طعم شیرین

    و شیره پاك و اصیل خرمای بم را برای انها تشریح كنم بلی پسرم برای

    خیلی چیز های ناگفته تنها مانده ام

    تنها سر میز صبحانه تنها سر ناهار تنها شام و تنها مو قع خواب

    تنها برای بیمار شدن و تنهابرای تسكین یافتن و سر انجام تنها با خود

    گفتگو كردن و تنها خواندن و تنها برای انكه زبان مادر را فراموش

    نكنم امیدوارم كه ترا دچار غم زدگی نكرده باشم

    برایت سلامتی و طول عمر را ارزو دارم

    پنجشنبه

    پسر عزیزم:

    خوشحالم كه گاهی سری به خلوت من میزنی و نو شته های

    روی دیوار را میخوانی ، مدتی است كه كم مینویسم ، حو صله

    ندارم ، تنها هستم ، و تازه فهمیدم كه تا چه اندازه تنها شدم ،

    در پشت پنجره اطاقم گاهی خود را پنهان میكنم تا كسی مرا و

    تنهایی مرا نبیند .

    هنگامیكه دلم گرفته و گر یه میكنم ،باز هم تنها هستم و كم كم

    احساس میكنم دیگر هیچ چیز برایم دلپذیر نیست .

    در اطاق كوچكم كه مانند اطاق یك راهبه تزیین شده راه میروم

    و از خودم میپرسم كه چرا اینهمه تنها شده ام .

    بدون« دوست » اگر میل گردش داشته باشم باز هم تنها هستم

    چرا همه مرا ترك كردند و چرا اینهمه خوار شدم زمانیكه بشدت

    خوشحالم باز هم تنها هستم اطرافم را مشتی درد فرا گرفته و مردم

    بی درد . من فرزند زمینم و مادر ما كه انهمه بخشنده و دست ودلباز

    و شادو سر سبز بود دارد از بین میرود وما فرزندان ناخلف كمترین

    كوششی برای زنده ماندن او نمیكنیم .

  • نمیدانم كه گوینده این اشعار كیست

    سالها قبل شاید حدود سی سه سال پیش در خانه هنرمندان

    مرحوم بانو دلكش و ا قای عقیلی باهم انرا خواندند یاد هر دو

    هنرمند گرامی باد .

    از لبم بیرون نمی اید ترانه مرغ شادی رفته از این اشیانه

    ان نوای گرم و ان اوای دلكش در دل مشتاق ما افكنده اتش

    ما نده بر جا از گلستان جوانی برگ زردی در كف باد خزانی

    ما نده ام تنها و سرگردان وخسته تارهای سینه ام از هم گسسته

    شاخه خشكیده عمرم شكسته بر سرم خا كستر پیری نشسته

    با لب شیرین خود شوری بپا كن جان سردم را به گرمی اشنا كن

    نشنوی فریاد این ساز شكسته اشنا دیگر دل ما را رها كن

    من كنون اوارهام در این بیابان در میان غرش سنگین طوفان

    گر چه بیداد زمان پایان ندارد مر غ طوفان بیمی از طوفان ندارد

    جمعه پنجم اگوست دو هزارو پنج ثریا

  • جولای دوهزار و پنج / مرداد هشتاد و چهار

    آقای عزیز

    كتاب شما را با دقت تمام خواندم. همه درست. هیچ جای شك نیست و از قدیم هم گفته اند: جائیكه عقل می آید دین فرار می كند. امید است كه این آب صافی را كه در دست دارید آنچنان با گل و لای جهل و نادانی مخلوط كنید كه اثری از گل باقی نماند.

    و لیکن مجبورم چند نكته را بعرض برسانم:

    بشر از بدو خلقت خود همیشه به دنبال یك دستگیره بوده تا خود را بان آویخته و از تلو تلو خوردنش جلوگیری كند. همه شانس آن را نداشتند كه به دنبال علم و دانش و فرهیختگی بروند.

    عده ای محكومند كه روزگار خود را زیر یوغ همان شكم بر آمده ها بگذرانند و دم بر نیاورند، و چه بسا در درونشان گفتنی های بسیار باشد كه نمی توانندبیان كنند. در جایی خواندم كه اخیراً معلم و دانشمند مصری « سید محمود القمنی » را تهدید به مرگ كرده اند و او به خاطر حفظ جان خود و خانواده اش دست از نوشتن بر داشته است، و گردن باین حقارت داده كه اندیشه باید نابود شود. طبیعی است كه اندیشه ها باید گم شوند تا آقایان بتوانند اسب مراد را به مقصد برسانند.

    انسان اگر بتواند خود را از نزدیك بشناسد می تواند زندگیش را به نحو مطلوبی بگذراند، مشروط بر اینكه بخود دروغ نگوید و به درستی درون خویش را كشف كند. راه روح بس دشوار و ناهموار است و گام نهادن در آن بیشتر از انچه كه بنظر آید نامطمئن است. اشكال انسانها آنست كه دنبال روی یكدیگرند و همه از یكدیگر تقلید می كنند. بعضی ها در پیروی از این تقلید راهی درست پیدا كرده دنبال هدف رفتند. عده ای عمرشان كفاف نداد و در میان راه افتادند. و كسانی هم به بیراهه رفته و عدۀ بیشماری را به دنبال خود كشانده و باعث نابودی آنها شدند.

    دین در واقع ما را و روح ما را به گناه بیشتر نزدیك می كند تا آنكه بار سنگین گناه را

    كم كند. دین از روح ما تغذیه می كند، مال ما را به یغما می برد و هیچ بازدهی هم ندارد. فقط دلمان خوش است كه باصطلاح مؤمن هستیم و در ملاء عام بما بصورت یك متدین به اصول نگاه می كنند. چرا عده ای گمان می برند كه شعورشان از ما بیشتر است وچرا گمان نمی بریم كه كسی هم بوده كه بما شعور ارزانی داشته. اندیشۀ درست باید با اقدام توام باشد؛ اندیشۀ بدون اقدام یك خیانت است و عقیم می ماند.

    روز و روزگارتان شادباد.

  • شنبه یك روز داغ داغ

    میم عزیز

    امروز در این هوای داغ و كشنده ناگهان بیاد تو

    افتادم شمعی روشن كردم به همراه لیوا نی شراب

    سرخ تا با نو شیدن ان دمی بیاسایم

    برایت نامه ای روی این صفحه مینویسم و انرا بجای

    انكه به دست پست بر سانم به دست باد میدهم

    شاید از طریق امواج نا مرئئ بدست تو رسید شاید هم

    در همین لحظه پشت سرم ایستاده ای و میگویی بنویس

    متاسفم كه نمیتوا نم جرعه ای از شراب بر خاك بریزم

    اینجا دیگر خبری از ان خاك نیست فقط سنگ است و ا جر

    مانند دلها ی امروز

    خیلی خبر ها برا یت دارم دوران بسیار سختی را میگذرا نیم

    اتش جنگ سیل طوفا ن اتش سوزی و از همه مهمتر سر و كار

    دنیا با یك شبح نا مریی افتاده كه او نمی شناسد واگر هم بداند

    در حال حاضر كاری از دست او بر نمیا ید دنیای وحشناكی

    است چه خوب شد تو رفتی و نماندی تا اینهمه نكبت را ببینی

    گاهی دلم میخوا ست كه زنده بودی و برایم قصه میگفتی ومن

    برا یت درد دل میكردم تو بهترین مو نس من بودی و همه دردها یم

    به جان میخریدی حتی افسانه عا شقیم را

    امروز خالی خالی شدم هر چند به گفته مولانا در عین كفر جوهر

    ایمانرا ربودم اما چكنم كه رخنه ها در ایمانم بو جود امد

    ایكاش میدانستم الان در كجای اسمان هستی ایا كسی را دیده ای

    وایا او میدا ند كه چه بر سر ما در زمین امد

    خسته ام اگر نامه رسید جوا بش را بنویس تنبلی نكن ها ها ها ها

    یا دت همیشه با من است روانت شاد باد

  • یكشنبه سی ام ژانویه دوهزاروپنج

    ……………

    من این صفحات پراكنده و همه پرا كنده های خودرا تقدیم به مردی

    میكنم كه مانند ندارد .

    مردیكه در طی سالهای غربت غم الود من ، سنگ صبورم بود ،

    و دستهای مهربانش بجای انكه با دخالتهای بیمورد برای بر هم زدن

    زندگیها باشد و انها را فرو بریزد به مهربانی گشوده میشد ، مردیكه

    مردانه و استوار ، بهترین تگیه گاه من بود ، فریادهای دردالود مرا با

    ارامش تحمل میكرد . اشك چشمانم را میسترد و بجایش خنده بر لبانم

    میگذاشت .

    شهامت و دلیری من از او سر چشمه میگرفت چرا كه میدانستم دو چشم

    وفادار او نگران منست ، مردیكه روحش به بزرگی و پهنای همان دشت

    سر سبز و خرم شمال و اراده و قدرت او همانند همان كوه سپید پای در بند

    است . ایكاش .. ایكاش دیگران هم از این بزرگ مرد درس محبت و درستی

    میاموختند .

    تقدم به معلم و دوست و همراه افتادگان : دكتر محمد عاصمی سر دبیر و مدیر

    فصلنامه « كاوه المان « كه مانند كاوه دل و جان بركف جلو راند .

    عمر و عزت او پایدارباد .

    ث . الف . ح . اسپانیا

  • اخرین ترانه .

    ……..

    من میخواهم و با ید بمیرم .

    دلیل ان بخود من مربوط میشود ، اما اخرین حرفم را مینویسم :

    امروز ودر حال حاضر همه به ظاهر دوست ودر باطن دشمن

    یكدیگریم و پنهانی به هم زخم میزنیم ، همه ناله سر میدهیم اما

    كسانیكه زرنگتر هستند خود را به راحتی میفروشند .

    برای چند صباحی در یك زنگی مرفه حاضرند تمامی وجودشان

    را ، خانواده شان را ،انیشه هایشان را فدا كنند .

    انها با واسطه یا بی واسطه به خدمت ارباب و فرمانده در میایند

    برایشان خاك میهن مهم نیست ، برایشان امروز مهم است .

    مبارزه برای كی و چی .

    برای یك تمدن چندین هزار ساله ما كه در حال مرگ است .

    وولللش . امروز را دریاب .

    این بنای زیبا و پر عظمت كه روزی ازادانه در ان قدم میگذاردیم

    و به قیمت رنجهای زیادی بر پا شده بود ،این خاك بر بها دارد فرو

    میریزد .و به زیر چادر عبائی و عمامه ونعلین و نكبت و بیسوادی

    و بی هرمتی فرو میرود . عبا همه را خرید و باه خود برد .

    بیحسی ما ، بی تفاووتی ما همه چیز را نابود خواهد كرد .

    اندیشه ها نابود و سر چشمه زندگی خشك خواهد شد و همه ما

    در یك « بامداد خمار » در اطراف دنیا با اوارگی و خستگی خواهیم

    پوسید .

    وطن ما دارد میمیرد ایا هنوز رمقی در مردان وزنان ما باقیست كه

    به پاخیزند .

    مردن در بیگانگی و بیهودگی چه تلخ ودردناك است.

    و …… چه پایان بدی و چه نكبتی است فرسودگی بی ثمر .

    پایان من و قصه هایم

  • سه شنبه یازدهم \ ژانویه \ دو هزارو پنج

    ………….

    رادیو فردا اطلاع داد كه اقای احمد نفیسی در سن هشتاد و چهار

    سالگی در خانه اش در تهران فوت كرد .

    من به پاس مهربانیهای احمد خان و همسر گرامیش نزهت خانم نفیسی

    این ضایعه اسفبار را به سركار خانم اذر نفیسی از صمیم قلب تسلیت

    میگویم و جای خالی چنین انسان والائی را به وضوح در قلب خود

    احساس میكنم ، به خودم نیز تسلیت میگویم .

    داستان انسانیتهای این زوج همشهری “ كرمانی “ فقط در افسانه ها

    یافت میشود . و امیدوارم در زمانی دیگر این “ قصه « را بنویسم .

    یاد و روان او گرامی باد .

  • همانروز

    ………

    سرزمین مادری من و « یا بقول ادبا \ پدری » من سالهاست كه به زیر

    پای مشتی احمق لجاره لگد مال شده و چهره واقعی ان در هم شكسته

    خسته ازلطمه های سختی كه بر پیكر او مانده ، سر زمینی كه دیگر

    مردم ان كمتر شور مبارزه دارند، بی اعتنا به همه كس و همه چیز .

    سر زمینی كه مهربانی ها در ان مرده و خشونت جای انرا گرفته تنها

    ارزویش كمی ارامش است ،دیگر كسی نمینویسدو اگر هوس نوشتن

    داشت باید “ طبق اوامر “ باشد \ شعری سروده نمیشود واگر زیر نام

    شعر چیزی ساخته شد فقط یك مدح است .

    اهنگی ساخته نمیشود و به همان اهنگ های گذشته با كمی دستكاری

    اكتفا میشود ، عده ای فقط بخاطر خود میخوانند، خاطره ها كم وبیش

    مرده اند ،دیگر كسی طالب فكر و اندیشه درست نیست ،

    ) اندیشه در كنج اطاق ها خاك میخورد ( .

    همینقدر بتوان لقمه نانی به دست اورد و زنده ماند ، كافی است .

    از زندگی فقط همین مانده كه زنده باشیم ، حال به هر قیمتی كه شده

    برای فرو رفتن در كنه هر چیزی باید اول به ارزش ان فكر كرد،

    اجتماع ما پروا و دروغها را به راحتی میپذیرد ، نباید قلب اجتماع را

    جریحه دار كردو برای انكه همیشه راضی باشدو كسی را نرنجاند همه

    عمر بایدبه همین خرسند باشد كه با مردم فرومایه كه قادر به جذب

    چیزهای بزرگتری نیستند ، هما ن غذای ذهن انهارا بخوردشان بدهد

    واگر اندكی پا از دایره قوانین احمقانه و پوچ انها بیرون بگذارد ،

    باید همیشه پشت دروازه زندگی كند .

    بنظر من یك انسان هنگامی بزرگ است كه بتواند این دروغها را

    پشت سر بگذاردو پروای انرا نداشته باشد كه كسی ازاو میرنجد .

    به ….درك .

    …….