Category: General

  • ای کاش جوانان می دانستند و پیرها می توانستند…


    خبر فوت او مرا غمگین كرد او گمنام زیست و بی تشریفات

    و بی بدرقه راهی خانه اخرت شد. نابغه ای بی نظیر بود. سالها چون

    شمع سوخت و پرتو روشنایی او به هما پخش شد، هنگامیكه در

    بستر مرگ افتاد هیچ یار و همدل و خویشاوندی در كنارش نبود.

    او برای مردم حسابگر این دنیا و افكار قالبی شان خطرناك بود.

    شعله ای نورانی بود كه در آسمان پندار خود راهی جدا از همه داشت.

    سخنان و گفته ها و نوشته هایش باعث نگرانی و مزاحم اهل دنیا بود:

    عده ای او را دیوانه میخواندند.

    و این معما در دوران ما و همه ادوار وجود داشته است. مردم همیشه در دخمه

    و گورها به دنبال رویای خود میروند و مانند گاو عصاری در همان

    مسیری كه به مرور طی شده و اجدادشان طی كرده اند سر گشته دورانند.

    هیچكس نباید به افكار و اوهام آنها لطمه وارد كند: آنها به خودشان و

    كارهایشان ایمان كامل دارند.

    در گذشته ها بسیاری ازآدم ها افكارشان و اندیشه هایشان را با خود

    به گور میبردند اما بمرور زمان كسانی پیدا شدند كه كمی دلاوری و

    شهامت داشتند و این امر باعث آشفته شدن خواب آرام و رؤیاهای دیگران

    میشد و به همین علت در قرنطینه بسر میبردند تا مزاحم خواب خوش دنیا

    نشوند.

    او چند سالی میشد كه تنها میزیست: با یكمشت كاغذ كه گاه و بی گاه

    عباراتی آشفته تر از جان خود برآنها مینگاشت. او را چون یك آهن گداخته

    و سرخ شده در كوره زندگی به آب انداختند تامبادا اندكی از هرم گرمای او

    داغی بر لاشه های سنگین و متعفن آنها بگذارد. او رابه جرم نوشتن و به گناه

    شكستن بت مقدس آداب و رسوم و همراه نبودن با كاروان سنت های آنان به دور

    افكندند، او كه قلبش ائینه بی غبارو روحش نازك و شكننده بود.

    مگسان چسپیده به شهد شیرین قدرت بعنوان ترس از غرق شدن در گناه و

    شلاق عدل الهی و بد نامی ونرسیدن به بهشت عنبر سرشت كم كم از او فاصله

    گرفتند و چشم به راه بهشت موعود نشستند كه درآن شراب گوارا وآب زلال

    وشهد نقل و نبات به وفور یافت میشد.

    گفته ها ونوشته ها و رفتار او ممكن بود كه در حریم والای آنان رسوخ كند و آن

    لذ تهای بهشتی را از آنان بگیرد. نام اورا از دفتر وجود خط زدند و خاطره ها

    و همه گذشتگان او را به موج فنا سپردند و اورا تك و تنها و بیكس رها ساختند.

    درگذ شته جلادان فقط با جان آدمی سركار داشتند اما آدمخوران امروز روح را

    نیز میكشند.

    گروهی بزرگ زیر نام تاریخ نگار هنر شناس و هنر پرور و محقق و صاحب فكر

    قرنهاست كه یك پرده رنگین تاریخی از تار و پود پندار خود بهم بافته واز رنگ

    و ریای روزگار بر آن نقش ها گذاشته اند. برای دزدان گمنام بسب نامه ساخته اند.

    و آنها رابه آدمكشان و دزدان بزرگتری منصوب ساخته به روسپیان رسوا رنگ

    عفت داده و دلقكهای بی آبرو را به سر صدر نشانده اند. حیرت آور اسث كه در این

    جنجال عظیم تاریخ نگاری ازمشتی سلطنه و امیر و وزیروندیم رقاص و لوطی

    دلقك و دلال محبت و كار چاق كن و رمال و فالگیر همه را به اوج شهرت و ثروت

    رساندند و اورا كه صاحب یك انیشه پاك و بزرگ بوداز قلم انداخته و بسوی مرگ

    كشاندند.

  • رنجهای من و عظمت دیگران

    نمیدانم تصویر و چهره من در ذهن دیگران چگونه شكل میگیرد ، یك چهره

    غمزده و رنج دیده و یا یك صورت زنده كه سرشار از لذات زندگی است.

    میدانم كه در حال حاضر در دورانی زندگی میكنیم كه در طی ان بیشتر بیقراری

    نا آرامی و سر تاسر رنج و سرشار از سو ء تفاهم است ، امروز ما با مشگلاتی

    مواجه هستیم كه در نوع خود بی سابقه اند نه فرصت فكر كردن داریم و نه میل

    باینكه به اینده بیاندیشیم قرون گذشته كم كم از ما فاصله گرفته اند و نظر ما

    به گذشته خیلی فرق كرده است. ما مانند پدران خود نیستیم كه از گذشته ها خوب

    یاد كنیم و فرزندان ما در اینده از این دوران سخت انتقاد خواهند كرد.

    اعتقادات ماتبدیل به بی اعتقادی مطلق شده و آزادیخواهی و پیشرفتها به نظرمان

    خنده اور و ماده پرستی هابه نظرمان بسیار خشن می ایند.

    باتمام این احوال این قرن هم قرن وحشت است و هم پیشرفت و باهمه بدبینی ها گاهی

    لحظات رومانتیكی هم دارد.

    در گذشته ها مردان بزرگی وجود داشتند كه توانستند به همه چیز شكل بدهند ،

    موسیقی ، تاتر ، نویسندگی ، نقاشی و مجسمه سازی كه به فضای تاریك و پر ابهام

    آن زمان روشنیهای بسیار عرضه كردند.

    اما امروز هنر های مسخره ای به وجود امده اند كه فقط انسان را دچار سرگیحه و

    اندوه میكنند و…..

    من میخواهم در میان این امواج پر طلاطم و پر وحشت خودرا به یك ساحل امن

    برسانم.

    آتشی پنهان در درونم شعله میكشد

    و من آنرا شور عشق میخوانم

    نه نه ای دل در مانده

    باید برای نجات تو روحی تازه بیابم.

    و شاید به همین دلیل به پای صلیب آن مرد افتادم ، برای همین احساسات

    پیچیده ای كه در درونم بود ، معجونی كه دلم میخواست با صدای بلند

    همراه یك آواز طولا نی آنها را به بیرون بفرستم. و عجب سر درگم شدم

    امروز نگاهم به یك پرتگاه و یك ورطه دردناك عاطفه هاست هنوز دردلم

    شعله ها زنده اندكه بانتظار شكوفایی نشسته اند یك عشق یك باروری

    تازه كه ازبالاها سرچشمه میگیرند

    علاقه من به موسیقی به محظ شناختن آن ( شخص ) شدت گرفت و كم كم

    اودر روحم نفوذ كرد. او خالق ساعتهای لذت من بود و ساعتهایی پراز سعادت

    نصیب من شد كه به بیخودی ویك جذبه روحانی تبدیل شدند.

    شوق و حرارت من برای شنیدن وگوش كردن و لذتبردن هر گزخاموش نشد.

    هیچگاه از تحسین كردن خسته نشدم شاید توهماتی درمن بود كه از آن بیخبر

    بودم . امروز دریچه بسته شده شاید آنرا عوضی باز كرده بودم. نه میتوانم به آن

    نام مقدس عشق را بدهم ونه نفرتی در میان است یكنوع خود آزاری كه بیشتر

    میشود نام بی تفاوتی بر آن گذاشت.

    میدانم كه این جملات یكنوع عشوه گری های زنانه در خود دارند. چه بسا هم گاهی

    خنده دار شوند اما رویای خوشبختی ، رویای ازاد زیستن و لذت بردن از زندگی

    از من دور شده زندگیم در یك پوچی وبی ارزشی فرو رفته و از همه لذات واقعی

    بیخبرم وواژه ها برایم فقط خیالی هستند نه واقعی قلبم با مغزم یكی شده و

    زندگیم مصنوعی است حال چهره ام هرچه میخواد نشان دهد درونم خالی است.

  • سیزده بدر


    زندگی شاید همین باشد.

    زندگی شاید همین باشد كه بتوانی تنها در كناردریا قدم بزنی

    و زیر نگاه صدها چشم سبزه را كه درون یك كیسه پلاستیكئ

    پنهان كرده ای به جایی پرتاب كنی، و كسی ترا نبیند.

    زندگی شاید همین باشد كه به تنهایی دور شهر بگردی تا شاید

    دوستی یا آشنایی را بیابی و برای ناهار به یك رستوران بروید.

    زندگی شاید همین باشد كه از فرط بیكاری وخستگی سری به

    كلیسای شهر بزنی و در خیل گناهكاران و بی گناهان دعا كنی تا

    شاید خداوند گناهان ترا ببخشاید.

    زندگی شاید همان كارت سبزی باشد كه بتو اجازه میدهد در خانه

    سالمندان عمرت را بپایان برسانی.

    زندگی شاید همان كارتی باشد كه با ان میتوانی داروی مجانی

    و طبیب مجانی و یك كمك بیست و چهار ساعتهبه رایگان در اختیار

    داشته باشی.

    زندگی همان كارت سبزی است كه بتو افتخار شهروندی زیر یك شماره

    داده است.

    زندگی شاید همان مردی است كه كلاه ازسر تو بر داشته و به دیگری

    سلام میگوید

    دوم اپریل و روز سیزده فروردین

  • او را نمی شناسید…

    از من نپرسید كه چگونه خربزه با عسل میسازد از كسی بپرسید

    كه انهارا خورده و دچار دل درد شده و شاید مجبور به بالا آوردن

    آن بوده است.

    شما اورا خوب نمیشناسید. منهم نشناختم. او بازیگر ماهری است كه

    كارت های خودرا خوب بر زده و مانند شعبده بازی دیگران را تحت

    تاثیر قرار میدهد. او روحیه خوبی دارد و میداند كه چگونه با زبان

    بازی خودرا در دل مردم جا كند. البته طرفداران او بیشتر عامه و

    كسانی كه از تنوع و مبالغه لذت میبرند و عده ای هم تحت تاثیر

    نجابت ساختگی او قرار میگیرند.

    او نمونه و ساخت و زاده از یك ملت عجیب است. هنگامیكه او هیجده

    یا بیست سال داشت دنیا هم هم سن او بود. او از یك نبوغ ذاتی و یك

    روشنگری و حافظه قوی برخوردار بود و به راحتی میدانست كه چگونه

    به كنه احساسات دیگران وارد شود. او خودرا كاملا مشخص و متمایز

    از دیگران میدانست. در عین فرشته بودن یك دیو سیرت كامل بود.

    ساختمان روحی و جسمی او طوری ساخته شده كه كمتر درذات یك بشر

    معمولی نمونه ان پیدا میشود.

    ملتی خسته درد كشیده و سر خورده از هوسها و ناكامیها و زدو خوردهای

    بی ثمر خود احتیاج به یك روح تازه داشت و او موقعیت را خوب در یافت

    و نیاز مردم را احساس كرد پس با « فرهنگی با شكوه » وارد صحنه شد.

    بدون زن وبدون شراب او به یك هنرمند ممتاز در پناه عده خاصی حام برجسته

    و مطلق بر صحنه شد. قبلا جلای وطن كرده بود و سالها بود كه در گوشه ای

    ساكن و روح و جسم او نزدیك به خشك شدن بودند. اما زمانه با او همراه شد

    و كمك كرد تا ان شاخه خشكیده بارور گردد. او نه قدرت همدردی با دیگران

    را دارد و نه حوصله برای شنیدن الام دیگران او سرگرم عواطف درونی خویش

    و خودپرستی است.

    به درستی نمیدانم كه در آینده و در تاریخ ما از او به چه نامی یاد خواهد شد.

    شاید همسن و سالان او به فرزندانشان بگویند كه او مردی شرور و پیر مردی

    خود خواه بود كه بر شانه دیگران سنگینی میكرد.

    او همیشه سر بار دیگران بودو چه بسا دیگر كسی اورا بیاد نیاورد.

    موضوع نابغه بودن تا حدود زیادی به شانس آدمی بستگی دارد و بیشتر

    مربوط به مكان و زمان خاصی میباشد و حال امروز او میخواهدبه بقیه

    بفهماند كه تنها انسانهای خاصی از این موهبت بر خوردارند و فقط آدمی

    مانند اومیتواند به همه جوامع خدمت كند. متاسفانه دنیا در حال حاضر

    بخصوص نسل جوان امروز تسلیم هوس ها و شهوات شده و تمام فضائل

    عالی فلج و ناتوان و دستخوش نادانیهای خطرناك دوران ما شده اند.

    بنا بر این سقوط اخلاقی این جوان دیروز و پیر مرد امروز نباید چندان

    باعث تعجب باشد. باید برای روح او دعاكرد!

    آیا او به تنهایی و سختی سالهای اخر عمر خود فكر كرده او كه سالها

    شهسوار دوران طلایی و جوانی ما بود حال چه فاصله ای بین او وما

    و جهان امروز ایجاد شده است. در حال حاضر اوسنگواره ای است كه بر دیوار

    چسپیده كمكم امواج متلاطم زمان اورا در هم خوا هد كوفت.

  • خواهر خاطرت هست؟!


    به «مانیفست» اخرین شاهكار خانم گوگوش گوش دادم و چه قدر متاسف
    شدم كه هنر مندان وهنر نمایان به چه شكل فجیعی از احساسات
    مردم استفاده میكنند..

    خانم فائقه آتشین یا سر كار خانم گوگوش بهتر بود باین خود فروشی تن
    در نمیدادند و به همان « خاطره ها » اكتفامیكردند واین اشعار
    عجیب غریب را یا شعار های بحر طویل و بی معنا را با این بهای
    گزاف به حلقوم تبیعیدی های رنجور فرو نمیكردند.

    ایشان هم به جمع رفتگان پیوستند به دوستدارنشان تسلیت میگویم.

    ثر یا ، اسپانیا




  • دوشنبه

    یك نقاش فرانسوی میگوید:


    تابلو بایستی باهمان احساس ترسیم شود كه جنایتكار
    جنایت خود را مر تكب میشود.


    این همان راز پر قیمتی است كه منظور منست. من نمیخواهم
    همان نقشی را بازی كنم كه دیگرا ن كرده اند.

    بهتر است كه سكوت خودرا نشكنم، آنرا حفظ كنم كه خود فریاد بلندی است.
    درو كردن كشتزار دیگران كار نیكی نیست.


    من جنایتكار نیستم بنا بر این به داستان خاتمه میدهم.

  • یكشنبه


    شعری از یك ترانه سرا و شاعر بیادم آمد كه دیدم بهترین
    سرآغاز این قصه منفور میباشد:


    آنقدر قلبت بیازارم تا كه بیمارت كنم
    هر كجا گویم كه هستی و این زبان بازی زچیست
    خلق را آگه از طبع ریا كارت كنم.



    بلی ما هنوز كودكان نو پایی هستیم كه زیر دست وپای
    حیوانات گوناگونی كه هر كدام لباسی از جنس شیشه
    پوشیده وادعای نبوغ دارند داریم فنا میشویم.


    آنها از گوشت و خون ما تغذیه میكنند واگر بتوانند پوست
    ما را قبل از آنكه از خودمان جدا سازیم بطور وحشتناكی از
    پیكر ما جدا میسازند….

  • عصر ما در حال زیروروشدن است، و زندگی من در
    آستانۀ آن حیران مانده است.


    خوشا به سعادت آنانكه بخت با انها یاری كرده و بدا به حال
    آنان كه بخت از انهاروی بر گردانده….


    پیكر تراش هستی تكه ای از ماده را خورد میكند تا اثر دلخواه
    خودرا شكل بدهد.


    تفسیر…!


    بهار گم شده كمتر اینطرفها پیدایش میشود
    وظیفه هم اگر برسد گل آنقدر گران ونبید از
    آن گرانتر است كه بتوان با چندر غازوظیفه
    آنرا ابتیاع كرد.



    مرغها فعلا در كریدور اعدام هستند برای انكه
    بیمارند و بلبل هم نمیتواند وارد گلخانه ها بشود
    تا ببیند كه نقاب را از چهره گل برداشته و بر روی
    زنان كشیده اند گلها هم اكثرا رنگ شده و مصنوعی
    هستند.


    ساقیان مهوش هزاران هستند ودیگر اثری ازآن
    خط بنفشه كه منظور تست ، نیست. همه صاف و
    تمیزو براق و از نوع نرینه و مادینه تا یار كرا
    خواهد و میلش به كدام باشد.

    كار حسابی میكنی پیران دیگر چندان احتیاجی
    به این كهنه ردا ها ندارند. بهتر است كه یك آتش
    حسابی درست كنی وهر چه از این دستكها و
    رخت كهنه ها داری به دست آتش بدهی چرا كه فقط
    جا گرفته اند.


    اشتباه میكنی انكه زحمت كشید به جایی نرسید
    و انكه به راحتی رسید هیچ زحمتی نكشید.


    بعد هم كدام طریق طلب؟ دلت خوش است حافظ !
    جان بیدار شودر عصر اتم هستیم…


    هزیان یكروز بیماری وتب…


    ثریا

  • دنباله همان روز
    \\\\\من نمیدانم چه نیرویی در روح ما شرقیان وجود دارد
    كه همیشه به دروازه رویا میرویم گاهی و در بعضی
    موارد در كار هایمان شك داریم اما باز بر اسب خود
    مانند دون كیشوت به همراه سانچووخرش بر بال ایمان
    راه میافتیم و خستگی هم نمیشناسیم این راهپیمایی های
    خستگی ناپذیر در این زمان چه بخواهیم و چه نخواهیم یك
    كاربیهوده تلقی میشود ایمان داشتن به عمل خود « نه ان
    ایمانی كه با دعا همراه است » یك عمل واقعی است دعا
    راهی است كه به وجود و هستی منتهی میشود و این راه
    پیمایی فقط پاهها را خسته مینماید بدون انكه مسیر درستی
    بیابد ، دنیا عوض شده جلو رفته باید برایش لباس جدیدی
    فراهم اورد جهان همه كهنه هها را از هم خواهد گسیخت همه
    خدایان همه قوانین و مرز ها را می شكافد و جلو میرود ایا
    زمان ان نرسیده كه بلند شویم وسر بر استانه خورشیدبسپاریم
    و بین میلیونها ستاره كهكشان از درون خود كمك بگیریم نه
    اینكه از باتلاق قدیمی لجن بیرون بكشیم .
    انقلا بها تمام شدند پیروز یا شكست خورده چندان راه بجایی
    نبردند نگاهی كوتاه به سر زمین مادر انقلاب ووضع اسفناك
    او بیاندازیم كه همه روزی عاشقانه انرا دنبال میكردند .
    امروز همه انهاییكه پیر شده اند افسوس میخورند كه چرا دیگر
    نمیتوانند جبران گذشته را بكنند و جوانانان نیروی چندانی ندارند
    كه صائقه وار جلو بروند اما همه به دنبال یك دوران خوب هستند
    كدام دوران دوران خوب همین است كه ما خودمان میسازیم و یا
    ویران میكنیم دورانی كه در ان زحمت میكشیم و ان زحمات هستند
    كه دوران ما را میسازند در انسوی رویا چیزی نیست فقط تاریكی
    و یا چیزی است كه ما نمیدانیم .
    ان راه باریكی را كه مرشدان ما قبلا بما اموختند كمكم فرو میریزد
    مقصد نهایی همان اندیشه ها هستند كه با عمل توام میباشند .
    بیاد بیاوریم كه این صلیب سنگین را بایدتابه اخر بر دوش بكشیم
    و گفته ان مرد خدارا بیادبیاوریم كه از سنگینی صلیبب بزیر فرو
    نشدبلكه از فشار درد بشریت از پا در امد .
    \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
  • سه شنبه
    امروز صبح بی بی سی وورلد نیوز از قول ایرانیهای
    مقیم لوس انجلس امریكا میگفت كه : ایرانیها هم
    یك دموكراسی میخواهند نظیر غرب مثلا اروپا یا
    امریكا ، نمیدانم چرا ناگهان بیاداین شعر مرحوم خانم
    پروین اعتصامی افتادم كه در باره یك كودك یتیم انرا
    سروده بود :
    دی كودكی كوزه ای شكست و گریست
    كه مرا پای خانه رفتن نیست
    با خودم گفتم كه همه ما همان كودك یتیم هستیم كه كوزه
    هایمان را شكسته و در پای ان زار میزنیم وطلب كمك از
    این و ان داریم .
    ما دموكراسی هدیه اقایان را نمیخواهیم لزومی ندارد كه ما
    قیم داشته باشیم بردن ازادی و دموكراسی را بعنوان نمونه در
    عراق دیدیم چپاوول خانه ها بانكها و موزه هاسپس تجاوز به
    مردان وزنان بی پناه حال زیر دهانشان مزه كرده ایران عراق نیست
    ایران عرب نیست ایران ایران ماست واگر قرار باشد چیزی عوض
    شود در خود سر زمین نیروی كافی هست ما دمو كراسی و ازادی
    اقایان رانمیخواهیم كه در ان سكس ازاد مصرف مواد مخدر ازاد و
    ازهمه مهمتر دست پلیس امنیتی برای هر كاری حتی كشتن جوانان
    بیگناه ازاد باشد ،
    عراق نمو نه شرم اوری است ولكه ننگی بر پیشانی اقایان ،
    چرا ما همیشه چشم به راه كمك دیگران نشسته ایم مگر خود دست
    یا پا یا مغز نداریم ما ملت محروم كشیده ای نیستیم ایرانی هویت
    دارد و اگر در بین انهاچند ژیگلو ماب پیدا شدند كه تن بفروش
    خود و خانه را دادند انها یقینااز مانیستند ایرانی نیستند.
  • تقدیم به :
    میم میم بمناسبت سالروز مرگ او
    \\\\او ان مرد استعداد فراوانی داشت تا با دستهای
    خود ماهروترین زنان را بسوی خود بكشد ،
    مردی بود مهربان دلربا كه به اسانی دل میسپرد
    و هیچ كمبودی در عشق نداشت با ظرافت اندیشه
    ونیكدلی ارام خود به راحتی از عشق بهره می برد
    و به راحتی پیوند را میبرید بدون انكه ذره ای از
    تلخكامی در ته جام خود یا معشوقه هایش بگذارد .
    خیلی جوان بود كه با یكزن نسبتا ثروتمند ازدواج كرد
    كه اورا میپرستید واو هم در مقابل به او ارج میگذاشت
    و با داشتن چند فرزند زیبا و تندرست و شاد زندگیش
    بدون هیچتشویش یا عارضه ای میگذشت ،یك سعادت
    ویك خوشبختی مدام . «بد بختی و گناه متعلق به كسانی
    است كه نمیدانند چگونه رفتار كنند » او یك بی تفاوتی
    بزرگی نسبت به تمام مردم دنیا داشت اما چنان این خودخواهی
    ساده دلانه بود كه كمتر مو جب ازردگی خاطر میشد .
    همیشه قلب او میهمانی داشت و بقول خودش هیچگاه نمی
    گذاشت كه در دلش خلایی بهه وجود اید شاید همین امر
    باعث شادی طاهری و درخشش چشمانش بود .
    یاد او گرامی و روانش شاد باد
    \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\همان روز
    و اما ان زن ، او بیشتر از ان تنها بودكه بتواند
    با امكانات خویش به یك خوشبختی كوچك نایل
    شود و بیشتر از ان خاكی بود كه چشمداشت به كمك
    دیگران داشته باشد او در یك حالت عاطفی بود كه
    سخت دچار دلشوره و اشوبش كرده بود میان او و دیگری
    در چنان موقعیت و سن وسال نمیشد از یك عشق بزرگ
    سخن گفت دوستی هم كافی نبود احساسی بود كه در هیچ
    واژه ای نمیگنجد اما او میل داشت كه انرا نگاه دارد این
    حق رابه خود میداد او مادر بود و مدار زندگی اش پیموده
    شده اواینك به بچه ها تعلق داشت اما صمیمانه بایداعتراف
    كرد كه احساساتش هنوزبه راه خود ادامه میدادند هنوز بسیار
    سالها مانده بود كه مدار زندگی و احساس خودرا ببندد.
    خانواده اش او رابه هیچ نحوی در خود فرو نمیبرد او خود یك
    در یك مدار مستقل میزیست محبت به فرزندان هر چقدر هم
    صادقانه باشد اما انهادنیای جدای را طی میكردند او فقط
    یك میهمان مهربان یك پرستار وظیفه شناس بود كه در كنار
    انها میزیست وای كه بالارفتن سن بدترین چیزی است كه بقیه
    بخصوص اطرافیان نمیتوانند ببخشند بلی در زیر موهایی كه
    میروند تا سپید شوند یك مغز بیست ساله باشد و در سینه یك
    قلب جوان واو كم كم باین اشوب درونی پایان داد .

  • یكشنبه
    جان اف كندی :
    پیروزی ها همه پدر دارند اما شكست ها همه یتیمند
    دنیا دنبال كدام پیروزی است دنبال كدام حقیقت در
    واقع پیروزی دیگر وجود ندارد چرا كه حقیقت از میان
    رفته چیز یكه واقیت ندارد بنا بر این حقیقی نیست
    اربابان و گردانندگان سیاست خیلی زیاد در انچه كه
    حقیقی بود دست بردند دیگر چیزی بنام درستكاری
    و مراعات كه منجر به واقیعت میشد وجود ندارد و
    لطمه بزرگی به بشریت وارد امده زمین زیر پاهای ما
    میلزد و بشررو بنابودی است جهان واقعی در دست مشتی
    نشحوار كننده میباشد كه گذشتگانشان خوب چریده اند
    در حال حاضر سر نوشت ما در دست مشتی بی خرد استذ
    كه پیروزی ناگهانی انها را غا فلگیر كرده انها قادر نیستند
    برای انسانها كاری انجام دهند انها فقط اقتصاد دنیا را
    زیرورو كردند ثروتهای باداورده و بی فایده در میان دو قطب
    ورشكسته كه تنها ویرانی مادر زمین را به ارمغان اورد .
    بوی جنگ بوی نیستی به مشام میرسد همه در تدارك جنگ
    هستند ظاهرا سر خود زیر لاك ان سازمانهای مسخره و شرم
    اوری بنام سازمان ملل حقوق بشر خلع صلاح و غیره پنهان
    ساخته اما درنهان در صدد جمع اوری بودجه های هنگفتی برای
    تكمیل ابزار جنگ میباشند دیگر ملت بزرگی پیدا نخواهد شد
    كه در راه ازادی سر زمینش خود را قربانی سازد حتی ان سر زمین
    پیشرو كه روزی نماد گسیختن زنجیر استبداد بود قادر نیست كه
    بپاخیزد .
    هر انچه كه مایه زندگی یك انسان و حق اوست از دست او ربوده
    شده و خون همه جوانان در راه ویرانگری بباد میرود در سر زمینی
    كه گرسنگی و بیماری بیداد میكند مزارع گندم به اتش كشیده
    میشود مردم نیز بیشتر از ان بی حس و بی تفاووت شده اند كه
    فریادی بلند كنند همین قدر بودجه ای برای خرید از فروشگاههای
    چند ملیتی واشغالهای بسته بندی شده بعنوان غذای روز در كیسه
    داشته باشند و سر گرمیشان عكسهای شرم اورزنان و مردان لخت
    و كنجكاوی در زندگی تهوع اور خصوصی انها برایشان كافی است
    در این نین میرزا بنویس هاو اندیشمندان خود فروخته از پیش میروند
    تا دوباره خودرا برای فروش جدیدی اماده سازند هر كه پول بیشتری
    بپردازد بزرگتر قلمداد خواهد شد .
    بلی دنیا روی طلا وخون بنا شده بیخود نیست كه همه نشیمنگاههای
    اقایان با اطلس و مخمل قرمز و چوب طلایی درست شده است .

  • سه شنبه روز سنت والنتاین
    بر تو درود میفرستم ای عشق
    بر لبانت بوسه میزنم ای عشق
    تو از خون منی در رگهای من
    بر لبانت بوسه میزنم ای عشق
    تو یی كه تا ابد دوست میدارم
    تویی كه از من مرا ساختی
    بر لبانت بوسه میزنم ای عشق
    روز های سرد روزها بارانی
    روی غبار ایینه روی پلك بسته
    شب روی عقربه ها گم شده ساعت
    با تو همراهم ای عشق
    بر لبانت بوسه میزم ای عشق
    تو نه تحمل ستم ونه توهین را داری
    برایت ترانه میسرایم ای عشق
    تو خواب خوشبختی هستی
    تو زمین و اسمان را میپیمایی
    بر لبانت بوسه میزنم ای عشق
    تو ازادی را دیده ای و من باتو همراه
    بودم ای عشق روی خاموشی دریا
    روی پلك بسته شب بر لبانت بوسه میزنم
    ای عشق بر لبانت بوسه میزنم ای عشق
  • سه شنبه

    دیشب یك گفتگوی تلفنی با او داشتم از حالم پرسید

    گفتم كه : خیلی خیلی خسته ام فكر میكنم دیگر

    نمیشود در این دنیا زندگی كرد ، دنیایی كه بی فكری ها

    بی عدالتی ها انرا به با غارت داده است و مردم همه

    بفكر انتقام هستند و به روی همه فضیلت ها احساس و

    امیدواری ها تف می اندازند ، دیگر به همه چیز شك دارم

    نمیتوانم فریب كلمات گذشته گان را بخورم در عین حال از

    من ساخته نیست كه : “ همه چیز رابه دور بریزم “ شاید

    برای عده ای این كار اسان باشد ،

    دیگر به هیچ نیرویی نمیتوانم تكیه كنم خواه ایمان باشد یا

    اخلا ق و یا هر چیز دیگری مگر انكه سرم را در ان فرو برده

    و بو بكشم و ببینم كه انرا با “ زهر “ الوده نكرده باشند .

    به هر كجا نگاه میكنم می بینم كه همه در تدارك اینده هستند

    كدام اینده با كدام اسب تیز رو میخواهید بتازید تا اینده را

    در بغل گرفته تاخت كنید چگونه میخواهید از همه موانع

    بگذرید همه در خندق بی تفاووتی غلطیده ایم قدیمی ها میدان

    را خالی كردند و امروزیها چیزی در چنته شان نیست چه كسی

    راالگو بسازند با كدام كلام وبا كدام اندیشه و كدام جرئت

    گفت فردا سری به دكتر بزن من دوباره فردا شب زنگ میزنم .

    \\\\\\\\\\

  • ژانویه دوهزارو شش

    دوست من ایا مرا دوست میداری

    /////////////////////،،

    میگویند هنگامیكه ایمان از دست برود روحی كه

    قوی و نیرومند است میرود تا ایمان دیگری را بنا

    و بنیاد نهد و میتواند اشیانه خودرا از نو بسازد .

    اما هنگامیكه روح نابود شود دیگر همه چیزنابود

    میگردد .

    من شكست خوردم و از امروز همه اسلحه های خود

    را زمین گذاشته و تسلیم میشوم ،

    ان فداكاریها ان اغوش مهربان وروح خودرا رها كرده

    و دستها را به علامت تسلیم محض بالا میبرم .

    اندیشه ام دیگر ازمن پیروی نمیكند و قلبم ساكت است

    من شكست خودرا پذیرفتم و ایا این كافی نیست .

    همه رویاهای من یك قطه یخ بودند كه در هرم طبیعت

    نابود شدند .. طبیعت انهارا بر ضد من بكار گرفت

    امروز میتوانم به راحتی بگویم كه من شكست خوردم

    كسی كه عادتكرده بود تنها به جنگ زندگی برود و اگر

    دچار شكست شد دوباره بپا خیزد و راه خودرا ادامه دهد

    نه سر زنش خار مغیلان ونه تلخی نا كامیها اورا از پا

    نیاندازد ….. و امروز حتا توانایی انرا ندارم كه روی پا

    بایستم ،منكه انهمه خودراپر قدرت میپنداشتم دیگر

    نمیتوانم بنشینم و شرم اور است كه بانتظار نوازش دیگران

    باشم نمیدانم ایا در زنگیم كاری كرده ام كه مرا دوست بدارند

    امروز به یك “ دوست “ نیازمندم نه ازراه ترحم و نیكدلی و از

    راه مهربانی من از ترحم بیزارم میل ندارم كه تحقیر شوم و نمی

    خواهم كه فریب بخورم فریبخورده روزگارم ودیگر میلی به

    خودفریبی ندارم ،دنیا خیلی زشت است و من خیلی دیر باین زشتی

    پی بردم همیشه گمان میكردم كه افسار سرنوشت را در دست دارم

    واونمیتواند بر من پیروز شود اما این فقط یك فریب بود حتی در

    فداكاری هایم نیز فریب خوردم زندگی خود یك فریب است .من نه

    با چشمانم بلكه با دلم به همه نزدیك میشدم دلم میخواست كه همه را

    در اغوشم بفشارم و بر سر همه بوسه بزنم همه دنیا فرزندان من بودند

    و.. امروز بازوان ناتوانم را به علامت تسلیم پایین میاورم و اعتراف

    میكنم كه تا سر حد نابودی شكست خوردم . پایان قصه هایم

  • یكشنبه

    من از قیام ملتی سخن گفتم

    و روزی ارزو داشتم جانم رافدای مردمی كنم

    كه رنج میبرند

    اما امروز پشیمانم نه بلی پشیمانم

    واز احساس سخت افسرده ام

    چرا كه اگر همین ملت بپا خیزد و قیامكند

    و پیروز شود

    با اولین تبر سر مرابر زمین میاندازد

    اری كلمات زیبا میباشند

    ( مردن بخاطر اسایش دیگران)

    خوش تر از تمام لذات زندگی

    اما نه من میخواهم زنده بمانم

    هر چند كه عمرم بیهوده تمام شود

    یكبار فریب كلمات زیبا را خوردم

    تمام .

  • ژانویه دوهزارو و شش

    جامها به هم میخورند

    شرابهای رنگین در ان

    شادیهای رنگین بوجود می اورد

    در زیر ددخت اذین بسته مصنوعی

    همه دستها به جام لبریز از شراب است

    همه سرود عشق و شادی و پیروزی

    برای اینده میخوانند

    همه چیز مصنوعی است حتا خنده ها

    و در انسوی دنیا اما دست وپای ملتی

    در زنجیر باشد ایا طنین جام ها انعكاسی

    پیدا میكند

    ایا سرود پیروزی خوانده میشود و اواز های

    دل انگیز بر جانها مینشیند

    هنگامی كه دست و پای ملتی درزنجیر جهل

    با شد ایا سرودی دلكش بر لبها جاری است

    ابر های سیاه اسمان راپوشانده

    روح من نیزافسرده

    چرا باید اینهمه بردگی را تحمل كرد

    چرا دیگر سرود پیروزو صدای پارگی زنجیرها

    بگوش نمیرسد

    ایا باید بانتظار لطف ان مرد نامریی نشست

    یا بامید ان باشیم كه زنجیر ها در اثر مرور زمان

    زنگ زده و فر سوده شده و خود بخود ازهم بگسلند

    //////،،

    كشتی ما غرق شده و ماهر كدام سوار بر یك تخته

    روی دریا شناوریم بامیدانكه به به ساحل امن برسیم

    ناخدا نیز با كشتی به عماق اب فرو شد

    همسر نا خدا دربی خدایی خود نیز غرق شد

    و فرزندان… همه گم شدند .

  • سه شنبه

    بمن گفته اند در سه مورد دخالت نكنم :

    یكی در سیاست ،یكی در مذهب و سرانجام دخالت

    در فوتبال .

    بنا بر این اگر چیزی در مورد نژاد پرستی و خشونتهای

    ناشی از ان بنویسم نامش دخالت در سیاست است .

    واگر در مورد مردان خدا وریاكاریها و خیانتها وخشو نت

    انها بنویسم نامش دخالت بیجا در دین و مذهب است .

    واگر بنویسم چگونه ان ادم یك لا قبا با یك كفش پاره ویك

    چادرشب به این سر زمین امد ناگهان یكشبه میلیونر شد ،

    نامش دخالت در فوتبال است بلی او بلد بود توپ را چگونه

    به دروازه حریف نشانه بگیرد ، حال هر دروازه ای كه باز باشد

    بنا بر این توصیه من به همان ذكر مصیبت اكتفا میكنم تا متهم

    به دخالت در سه امر حیاتی بشر نشوم .

    روز و روزگار همه خوش باد

  • دوشنبه

    من امده ام وای وای من امده ام ……..

    امده ام تا سكوت را بشكنم

    امده ام تا از سكوت پرده برداری كنم

    امده ام تا نسیم را رسوا كنم

    امده ام تا در گله گوسفندان

    بر چراگاهها غوغا افكنم

    امده ام تا مانند طوفان

    غرش كنان نعره زنان

    دل كوه را به لرزه در اورم

    امده ام تا چو برق افتاب

    نقش سیاهی را پاره كنم

    امده ام افتاب شوم ماه شوم

    ستاره شوم ( امده ام تا عشق را

    فریاد كنم )

    امده ام زمین خاموش را بیدار كنم

    امده ام تا لبان خفته بر غم را

    پر كنم از نغمه دلكش اواز

    امده ام تا راز زمستان را

    بر خدایان بهاران بگشایم

    امده ام در این یلدای بلند

    تا بر نگردم .

    \\\\\\\\\\\\\\\\\ یلدای شما مبارك

  • یكشنبه

    به انها كه رفتند و به انان كه گم شدند .

    به دلم زخمی نشسته نمیدانم از كدام دشمن،

    بر پیكرم حراحتی هست نمیدانم در كدام نبرد،

    عمرم در بی ثمری طی شد ،در دست من تیغ دشمن

    ستیز نبود اما دردا كه اماج عقده های فرو مانده

    در گلو ، نه از دشمنان بلكه به دست دوست نمایان

    تیغ به دست و خود فروشان مانده پای در بست .

    پیكرم زخمی است روحم زخمی است اما در كدام نبرد.

    \\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\\
    دوستان حكایتی تلخ دارم

    از ستاره ای كه نام او بخت بود

    سوختم از شعله بیداد او كه كس ندید و كس نشنید

    روزی گمان كردم كه او همان صبح روشن است كه در

    پیكار زخم بر داشته و حال شمع روشن زندگی منست

    اما او یك فریب بود و من به سادگی اورا ستاره پنداشتم

    او شمع مرده ای بود كه در دل هزار افسون داشت .

    در رگهای او هیچ خونی نبود احساسی نبود او مرده ای

    بود كه بشكل زندگان میزیست و …… برای او جلوه ای

    نداشت .

    گناه من چه بود منكه زاده یك میوه تلخ روزگارم گناهم

    چه بود من او را ستاره پنداشتم واو یك شمع نیم سوخته بود

    اورا دور انداختم اما دود خفه كننده او در چشمانم اشك

    نشانده مرا الوده ننگ ساخت خاك رهم خواند به هر كوی و هر

    سوی ، اما من نگفتم به ان كامروایان كه ننگ شمایید نه من

    من اندوه روزگارم و بازیچه نیرنگ شما دل باخته بیهوده و رو

    به استان بی پناهی و نوشیده شراب تلخ جدایی .

    \\\\\
    هر صبح به افتاب سلام میگویم

    هر روز در ایینه رنگ میبینم

    هر روز به خود فریبی مشغولم

    هر روز كلامم در غلاف میماند

    هر روز شاهد یك جنایت

    و هر روز شاهد یك خیانت

    هر روز گریستن و پای بند یك

    افسون

    هر روز دور تراز مدار خویشتن

    هر روز بر سر بازار هرزه ها

    و هر روز ایستاده به تماشا از

    پشت پرده ها

    هر روز به اسمان نگریستن

    بانتظار قطره ای باران

    هر روز نوشتن سفر نامه

    و گاهی سكوت و درنگ

    هرروز فرار كردن ازهیاهوی

    كوچه ها

    و هر روز به كهنه ها اطراف

    نگریستن

    به امید انكه در میان انها

    ریشه ای بروید

    پایان روز یكشنبه