Category: General

  • Upon Westminster Bridge

    Earth has not anything to show more fair:

    Dull would he be of soul who could pass by

    A sight so touching in its majesty:

    This City now doth, like a garment, wear

    The beauty of the morning; silent, bare,

    Ships, towers, domes, theatres, and temples lie

    Open unto the fields, and to the sky;

    All bright and glittering in the smokeless air.

    Never did sun more beautifully steep

    In his first splendour, valley, rock, or hill;

    Ne’er saw I, never felt, a calm so deep!

    The river glideth at his own sweet will:

    Dear God! the very houses seem asleep;

    And all that mighty heart is lying still!

    William Wordsworth

    September 3, 1802

  • نوستالژی!

     

    ” قطعۀ یازدهم “

     

    کلمات دیگر بی معنی و بزرگان همه تهی و پوسیده اند، بوی لاشه های منفجر شده زیر تشعشعات گوناگون نفس را آ زار می دهد.  بوی کهنگی، بوی اندیشه های مانده در گوشه بخاری، بوی لجن بی فکری و بوی تهوع آور بی مغزی  همه جا را فرا گرفته. 

     

    سیاستمداران قلابی  وپرورده شده در آبگرم و نمک، امواج ادیان گوناگون – وهمه در خوابی گران – گروهی با طنابهای رنگین گره خورده و گروهی در یک خط صاف بی انتها و در مرز شهرها پرسه می زنند.

     

    بمب ها فرو میریزند و لاشه ها می گندند و موشها وجانوران دیگر آنها را می جوند.  آتش همه جا را فراگرفته و دیگر در هیچ کشتزاری گندم نمی روید.  آبها کم کم راکد می شوند.  زمان پیر شده.

     

    درمقابل همه سختیها  دیگر سخنی نیست، دلی نیست، گرمایی نیست.  همه چیز فاسد شده و رو به  فنا می رود.  و منکه نگهبان یک دنیای خالی وتهی هستم چگونه از آفتاب بگویم؟  تا کی باید بانتظار آفتاب خیالی بهار و گریختن از سرمائی که خود باعث بوجود آمدن آن بودیم، بنشینیم؟

     

    زمان به کندی میگذرد.  عقربه های ساعت ایستاده اند و مردم هم ایستاده اند و نسل ها کم کم گم شده وناپدید خواهند شد.  ذهنم پرا از یاد آوریهاست، و قلبم پر از مهربانیها: چیزیکه باید جایش را به فاضلاب عشقهای گذشته بدهد و خاطرات را بیرون بفرستد. 

     

    من هنوز در کوچه های خاطرات کودکیم می گردم و به دنبال آن خاکی هستم که در میانش با ریگهای کوچک بازی می کردم.  در گهواره ام و صدای لالائی که از چشمه ها و دشتها گفتگو می کرد، نه از خمپاره ها و بمب های سربازان انتحاری!

     

    دلم در پشت آن انباری است که مادر شیرینهای عید را در آن پنها ن می کرد تا از دستبرد من وسایرین در امان بماند.  او چه خوب شیرینی درست می کرد.  بوی عطر آنها همه سال در خانه بود و امروز در پشت یک انبار پر از باروت ایستاده ام و بانتظار جابجا شدن آن.

     

    هنوز در گوشۀ لبانم کلمات گم شده پنهاند و به دنبال جایی می گردم که آنجا (میعاد) بگذارم و دست در دست پسرکی دیوانه که در کوچه ها بخاطر من دستش را برید و زنی که خود را به آتش کشید.  دیگر نوبت من گذشت و شب از پنجره کوچک اطاقم به درون آمد و صدای آن زن  گوشم را خراشید و نفرین آن پسرک مرا ترساند.

     

    امروز همه چیز خریدنی است: عشق، پیمان، وطن، و تاریخ گم شد ، چهره ها زیر نقاب سختی پنهان و دیگر واژه ها معنی نمی دهند، و درجایی دیگر از دنیا، اگر کسی از واژه ای که بکار برده ای خوشش نیامد ترا محکوم می کند، وشاید بکشد.  بازی تمام شد.  مردان تاریخی همه فاتح کوی زنهای آسانی هستند که به راحتی دراز می کشند و به آسانی یک گربۀ ماده دست وپاهایشان را رو به آسمان میکنند، و (فاتحان) ما از یاد برده اند که وطنی هم هست.

     

    به یاد مردان وزنانی که بخاطر اندیشه های خوبشان جان دادند.

     

     

    ” قطعۀ دهم “

     

    هنوز به چشمان خود باور نداشتم، و می پنداشتم که هنوز مانند یک صخره در میان آبهای خروشان هستم.  هنوز روی صورتم امواج گرم دریا در گذر بود، هنگامیکه چشم باز کردم احساس چندش آوری بمن دست داد.  آ ن نوازش نسیم وآن موج د لربا که به سر وصورتم بوسه میزد یک کوسه ماهی بزرگ بود که می خواست زندگیم را ببلعد.  من تنها، خسته امواج آب چشمانم را پر کرده بودند و نمیدانستم که آیا اشکهایم نیز با آنها در آمیخته اند یا نه.  طوفانی مهیب داشت همۀ باقیمانده هستیم را از جا میکند و من در پی آن بام بلند بودم، در پی آن موج بزرگ که روی آن بپرواز درآیم و بر سر دنیا نعره بزنم.

     

    دلم خراشید و خراشش در آهنگ نی که صدای غربت و بیکسی می داد در آمیخت.  تمام راه را با نا امیدی طی کردم و فکر می کردم در انتهای راه، از خانه ام، تا او دیگر راهی نیست. خود را در یک شکوه دروغین پنهان کرده و می رقصیدم، و پس از سالها صبر تصویری دیدم از آنچه که در آرزویش می سوختم، یک تصویرتهی و خالی بود، مانند همۀ قابهای کهنه وفرسوده.

     

    من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

     

    از یادداشتهای سال هزاروسیصد وهفتاد ودو

  • گفته ها

     

    *  یک شاعر قرن هیجدهم می گوید ” دوست تا هنگامیکه روحش بدان رضا ندهد، یار خود را ترک نمیکند ! “

     

     *  ” احساسات ملی در من رنگ سودایی دارند.”

     

    *  یک مثل میگوید ” به درختان بی بر کسی آزار نمی رساند، تنها به آن درخت سنگ می زنند که شاخه هایش به میوه های زرین آراسته باشد.”

     

    *  ” دلم میخواه گوری باشم که در آن می بایست ترا دفن کنند، تا ترا برای همیشه ( ابدیت ) در میان بازوان خود داشته باشم.”

     

    *  ” در یک شب سرد زمستانی در کنار شعله آتش گرم بخاری ( مری ) داشت با بهترین عاشق خود شام می خورد و در زمزمۀ آهنگی از ( موزارت ) غرق شده بود. آهی کشید وگفت: ایکاش من درآن زمان به دنیا آمده بودم در قرن هیجده و نوزده. عاشق او جواب داد: اما نه یک دختر کلفت بلکه یک پرنسس.  و آن شب ( مری ) فهمید که چقدر وجودش در دنیا برای همه بی ارزش است.”

     

    از دفتر ( خاطرات یک خر )

     

     

     *  ” آن زبان نامانوس، آن نگاههای سرد که با حیرت ترا مینگرند، میان آن جمع انبوه تو خودرا مطرود و بیگانه می بینی.  تو می توانی دریای نیلگون را که گسترده است تماشا کنی.  لاکن پرده های فرو افتاده و پنجره های مردم آن دیار هرگز کنار نخواهند رفت و تو حتی نخواهی توانست گوشه ای از درهای بسته را بروی خود بگشایی.

     

    تنها سفره غریبانه ای با از دیار گریخته ای بطور عاریت در کنجی سهم توست و از دور تماشاگر شادیها و پایکوبی مردم آن دیار باشی که چگونه استوار پای بر سرزمین خویش می نهند و تو با حسرت، به آن جمع می نگری ……”

     

    از کتاب ( سنفونی قرن ) نویسنده منیر سنندجی

  • چراغ معرفت

     

    مردی باسم ” لوسین سرخیو کاتلینا ” که یکی از نجبای معروف در زمان |” سیسرو ” بود، هنگامیکه بدهکاریهایش زیاد شد ( مثل من !) اورا از خان سالاری انداختند و او بطرف توده مردم رفت و فریاد بر داشت که:

     

    ” ما خداوند و مردم را گواه میگیریم که نه بر علیه کشور خود سلاح به دست گرفته ایم و نه مخالف امنیت همشهریان خود هستیم.

     

    ما مستمندان تهی دست که به علت تجاوز وزور و ستم ربا خواران (بانکهای آن زمان !) فاقد سرزمین شده ایم و محکوم به تحمل اهانت وخواری و تنگدستی گردیده ایم.  فقط یک آرزو ما را وابسته به زندگی کرده و آن اینست که امنیت ما در مقابل اعمال زور و تجاوز تضمین گردد.

     

    ما نه خواهان قدرتیم و نه ثروت و آنچه که عامل مناقشه بین اشراف است.  ما فقط طالب آزادی هستیم. “

    ………

     

    نگهبانی آزادی را با خیال راحت به که میتوان واگذاشت؟ به ” نجبا ” یا به مردم و کدامیک  از این دو دسته بیشتر برای ایجاد اغتشاش موجبی دارند؟  آنکه در صدد تحصیلات است  ویا آنکه مشتاق حفظ وضع موجود؟  و بنظر این ناچیز نجبا بیشتر به دنبال اغتشاش هستند.

     

    پنجشنبه اول تیرماه

     

    (من از همه جا وهمه چیز! یادداشت برمی دارم، شاید روزی این یادداشتها ارزشی پیدا کردند!! در آن زمان من نیستم.  این یادداشتها در حقیقت نوعی اندیشیه کردن به صدای بلند است وسبک آنها بیشتر شفاهی است تا مخصوص کتابها و نوشتۀ بالا از جمله همین  یادداشتهاست.)

  • صدای پای باد!

     

    من گوینده این اشعار را نمی شناسم؛ بریده ای در لابلای پراکنده هایم پیدا کردم و امیدوارم از اینکه بدون اجازه (صاحب اشعار) آنرا اینجا آورده ام  مرا عفو کند.

     

    اهل ا یرانم

    روزگارم قمر در عقرب است

    تکه نانی، خرده پنیری، سر سوزن دوغی

    مادری دارم بهتر از هر زن پدری

    دوستانی دارم بهتر از هر دشمنی

    و خدایی که شاید نزدیک بود

    اما گویی رفته

    خب، گرفتار است انشاءالله برمی گردد

    من مسلمانم

    قبله ام رو بسوی باد است

    هر طرف که باد بیاید

     

    من نمازم را بسویش میخوانم

    من وضو با تبش نرخ طلا و دلار می گیرم

    در نمازم جریان دارد پول

    و دو تا سجاده

    که بشکل دستمالی است که سوقات قشنگ یزد است

    من نمازم را وقتی میخوانم

    که به صرفه باشد

    من نمازم را با دیدن چند صاحب دولت می خوانم

    که بخوانند مرا در صف خود

    و بگویند بمن

    آفرین! تو بلدی کمی ملت را رنگ کنی

    ما همه رنگرزان صبح بیست ودوی بهمن هستیم.

  • قهر

     

    من خاموش، شهر خاموش

    شکوه ای گر زمن سر زد

    اما آن قصه نخواه شد فراموش

     

    همه جا یاد اوست

    همه جا زمزمۀ اوست

    چه بیهوده از او گریختم

     

    باز باو رسیدم

    در دلم نقش اوست

    در دلم نقش کسی نیست

    او با من است

    او همه جا هست

    بیهوده از او گریختم

    به هر کجا رفتم، اورا نشسته دیدم

    وپیوسته

    او بود که بمن از وزش باد گفت

    او بود که زمزمۀ آبشار را بیان کرد

    او بود که (طوفان) را

    در (دوقطره اشک)

    پنهان ساخت

    او بر لب من سرود و زمزمه ها آموخت

     

    من اورا نمی یابم

    او با دگری هم نیست

    او در دام غرورش پنهان

    ومن درپشیمانی

    و چه بیهوده از او گریختم.

     

    شب دوشنبه

     

     

    پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست

    گفتم ای نا آشنا، با من نگاهت، آشناست

    پس تو کیستی ؟

    گفت: من بیگانه ای نا آشنا با خویشتن.

    ؟؟

     

    همان شب!

  • بهشت

     

    آنجا بهشت بود

    بهشتی خرم

    آن باغهای دلکش و آن چشمه سارها

    آن نغمه نسیم نوازشگر

    وآن صبح خرم وشاداب

    آن گوشه های وحشی باغ

    که تا افق گسترده بود

    و جلوه بر خورشید می فروخت

    آنجا بهشت بود

    هراسی در دلها نبود

    آنجا مرغ دیده بال می گشود

    آنجا هیچ بوسه ای بر لبها نمی مرد

    آنجا هیچ لبخندی بر لبها نمی شکست

    آنجا هیچ نگاهی از سر حسرت

    بر چهره ها دوخته نمی شد

    و به غیر از شور عشق

    هیچ غمی در دیده ها، دیده نمی شد

    آنجا بهشت بود

     

    آنجا بیهوده گریستم

    وبیهوده لب به شکوه ها گشودم

    بیهوده شادیها را با غمها

    در آمیختم

    آنجا بهشت بود

     

    شبها رنگ دیگری داشتند

    وروزها خوشتر می گذشت

     

    اینک من بیاد آنچه که از دست رفته

    چون یک داغدیده

    بر سنگ گور آ روزها می گریم

     

    من بهشت را آنجا دیدم

    حال در میان برزخی

    به کیفر آنچه که از دست دادم
    آن شادیها، آن شوریدگیها

    محکومم.

    کو آن بهشتی که من دیدم

     

    در دلم هزاران نقش فریب مانده

    نه در بهشتم و نه در جهنم

    میان بودن ونبودن، میان یک برزخ.

     

    از یادداشتهای قدیمی

     

  • ایران

     

    او درون سینه ام فریاد میکشد،

    کای ره گم گرده از برم گریختی؟

    و آن میوه های طلایی اندیشه های پاک را

    در رهگذر مردم بیگانه ریختی؟

     

    آری، گریختم، اما نه از تو

    مرا ببخش، همیشه با منی

     

    سر فرازتر ازآفتاب عالم تابم

    که هرگز سرم به پای بیگانه خم نشد

    شبهای سرد وتاریک مرا، توروشنی بخشی

    همه جا تو بامنی

     

    یک روز سر بپای تو خواهم سائید

    روزیکه در نگاه تو خشم وغضب نیست

    بیگانگان خود فروش در ته گور خود رفته

    و جز رقص صبح و زمزمۀ آفتاب نیست

     

    بشنو امروز پیام مرا، از این راه دور

    روزی بخشم از توگریختم

    رفتم که برنگردم

    از فسون ناکسان و ره زنان!

    اما، بوی تو مرا بسوی خود کشید

    روح من در حصار بلند توست

    تو بهشتی، یا جهنمی

    هر چه هستی

    ایران منی

     

    تو ماندگار و جاودان

    ” بیهوده دل به مرگ تو خوش کرده اند ”

    اینجا همه بیگانه مانده اند

    با لرزه های ما و گریه های ما

    با اشکهای ما

    ما هم بیگانه ایم

    با رنگهایشان

    ونیرنگشان

     

    هر چند از تو دورم

    اما پیوندی باتو دارم، ناگسستنی

    هر چند پیکر تو بخون خفته باشد

    دانم که بامداد تو از را میرسد

     

    بگذار رخت سوی دیاری دیگر کشند

    آنانکه در حریم تو بیگانه اند

    و:

    مرد آن کسی است که در غم تو مانده است.

  • شهر فرنگی ها

     

    شهر، شهر فرنگیهاست، بیا و خوب تماشا کن!!

     

    از هر سوی آوا و آوازی بلند است، بخصوص که تب فوتبال هم همه جا را فرا گرفته است، آوازهایی که بگوش تو نامأنوس وآ شنا نیست.  از هر ملیتی و هر سرزمینی عده ای باینجا هجوم آورده اند، یا برای تفریح، یا برای پیدا کردن کار و یا برای آ نکه (وجوهات) ناقابل را بکار بیاندازند.

     

    شهر، شهر فرنگیهاست و بیشتر آنهایی را دوست دارند که (تاریک) نباشند.  هجوم کافه رستورانها و کافی شاپ ها که مانند علف خود رو همه جا سبز شده اند تر دچار سر گیجه می سازد.  توریست های رنگ و وارنگ با بدنهای لخت و برشته از تابش آفتاب ترا بیاد خرچنگهایی می اندازند که تازه از آبجوش بیرون کشیده  شده اند.

     

    همه (بارها و کافی شاپ ها) ی خود را دارند، و تو گیج  ووامانده که در کدام یک بنشینی تا بتوانی یک نوشابه خنک وگوارا بنوشی؟ خوب در یک کافه محلی می نشینی، دخترکی در نهایت بی ادبی با یک لباس وحشتناک جلو می آید و از تو می پرسد: “چی میخواهی؟؟”   یا باید بلند شوی و بروی و یا باید برخلاف او با ادب پاسخ دهی که “یک نوشابه میخواهم”.  اگر نشان دهی که پولداری شاید از تو بیشتر پذیرایی کنند، آنهم بخاطر انعام، و اگر معمولی باشی ویا ترا نشناسند وای بحالت.  یک قوری با آب سرد، یک تی بگ به همراه شیر که روی آن خالی کرده اند جلویت میگذارند.

     

    اگر هوس غذای ملی را کرده باشی با کلی به به کنان وچه چه زنان می روی بسوی سراب!!  آنجا آنچنان چپ چپ ترا نگاه میکنند گویی از کره ای دیگر ناگهان وسط رستوران آ نها سبز شدی؛ یک همشهری آنهم  ناشناس که نه اهل کبابی ونه شراب و نه دود ونه دم و نه در دوره های شبانه و روزانه آنها شرکت داشته ای؟ ونه میتوانی هرروزو شب میهمان به آنجا بفرستی.  یک غذای یخ زده وتازه از فریزدرآمده وبه کمک ما کروویو گرم شده جلویت می گذارند.  هوای سبزی خوردن اگر کردی ، بشقابی از سبزیحات گوناگون به جلویت هل می دهند، سبزیهای تازه از یخچال و آب  در آ مده.

     

    با غصه  لقمه را فرو می دهی و پول را می پردازی. چنان رفتاری با تو شده که گویی بینوایی به گدایی لقمه نانی و یا کمی غذا به محل ایشان پا گذاشته است.  همیشه آخرین کسی هستی که از تو پذیرائی می شود و آ نهائیکه پس از تو آمده اند، یا از (دوستانند) و یا ازفرنگیهای برشته شده لب آب!!

     

    به نانوایی سر گذر می روی و از دخترک فروشنده می خواهی که نان تازه روز را بتو بدهد.  با یکدنیا افاده وپشت چشم نازک کردن بتو اطمینان می دهد که نان روز است و سرش را درون یک پاکت برزگ می کند ونان مانده روزهای گذشته را درون یک کیسه پلاستیک گذاشته و قیمت را می گوید در حالیکه نگاهش به مشتری بعدی است.

     

    شهر، شهر فرنگیهاست.  همه از هم فراریند.  همه راهشان را کج می کنند، بغیر از آنهاییکه باهم بساز وبفروش دارند! تو نه مغازه سر نبش داری، نه کهنه فروشی داری که روزهای تعطیل بساط کهنه فروشی ات را در خیابان پهن کنی، نه (بیزنس) بزرگ داری و نه در چهار سوی شهر خودت را بکسی نشان می دهی.  چاره چیست؟ باید کسی را داشت و یا کسی را شناخت که از دستش خیلی (کارها) ساخته باشد.

     

    زیر لب زمزمه میکنم که:

     

    ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمدهایم

    از بد حادثه این جا به پناه آمدهایم

     

    و این بد حادثه بد جوری تن ما را زخمی ساخت.

     

    و…

     

    تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی

    که از قبیله ی من، یک آسمون جدایی

     

    دلم سخت گرفته.

  • رقص

     

    به رقصهای جدید و یا بقولی قدما دانس رفتن ها را تماشا می کردم، دیدم که همه افسانه های برابری زن ومرد را ویران میسازد.  هر حرکت از جانب مرد همراه نشانه تحکم و فرماندهی است، گرفتن و رها ساختن  بفرمان  موزیک.

     

    در رقصهای قدیمی همواره اولیه گام را باز هم مرد برمی داشت و بعنوان راهنما حرکت می کرد، با این همه احوال باز نشانه ای از هماهنگی  بین دو نفر وجود داشت ومجال گفتگوها، همدلیها، و آشناییها را می داد – زمزمه های عاشقانه و گوشنواز و اینکه زن خود را در آغوش زوج خود در امان می دید.

     

    در رقص های جدید همه چیز یکباره فرو می ریزد.  زن ومرد مانند دو ناشناس و بحکم وظیفه به سازی می رقصند، بیگانه وار و دورازهم هریک به راه خود می رود و هر از گاهی برای یکدیگر (شکلکی) در میاورد.

     

    رقص های جدید نشانی است از پیوستنها و گسستنهای زود گذر.  زن ومرد در جامعۀ جدید خودرا بیگانه می بینند و… مردان با مردان وزنان با زنان …گفتگوهایشان در چه زمینه ای است؟؟ ونجوا های عاشقانۀ آنها در کدام سو می گردد؟ نمیدانم.

     

    در زمانهای گذشته رقص قلندران و صوفیان (واقعی) که تا سر حد جذبه وخلسه پیش می رفت دنیای دیگری بود.  امروز هر کسی به دور خود میچرخد و …

    رنج بزرگی است از هم گستیختگیها.

     

    یکشنبه

  • رستاخیز

     

    اگر تو جوان باشی، دنیا نیز جوان است.

    اگر تو زندگی را شادمانه بگذرانی

    جهان نیز از نو جوان خواه گشت

    اگر زمانه درحال حاضر بکام

    سیه دلان است

    دگر بار فرشتگان فرود خواهند

    آمد؛

    گمان مبر که دیوان از آنهمه فریاد

    فرار نکنند

    آن ستاره خاموش دگر بار سر از

    زمین برخواهد داشت

    و دیگر کسی آرزو بگور نخواهد شد

    دوباره خوشه ها بار خواهند داد

    وآن دستهای که به خون تو آلوده اند

    به گور خواهند رفت

    گمان مبر که مردگان

    سر از گور برنمی دارند

    همیشه رستاخیزی وجود دارد.

     

     شنبه

  • آ وای زنان

     

    ” پلیس زن اجتماع زنان را در تهران سرکوب کرد.

     

    در تهران پلیس با صدها نفر از زنانی که قصد داشتند با براه انداختن تظاهراتی خواستار حقوق قانونی بیشتر برای زنان شوند مقابله کرده است.

     

    پلیس ایران با بکارگیری زنان پلیس شرکت کننده ها را کتک زده  آنان را متفرق ساخت.”

     

      بی بی سی 12 ژوئن 2006

     

    پیردواستوال مورخ ونویسنده قرن پانزدهم و شانزدهم فرانسه میگوید: ” همه قدرتهای روی زمین همانقدر از محدود ساختن آزادی  گفتار در (همه) جا عاجزند که از بخاک سپردن خورشید و یا پنها ن کردن آ ن دریک سوراخ “.

     

    اگر امروز دلهای مهربانی به صدا در آمده و میخواهند که سرود آزادی را بخوانند، چرا باید با ناله های خود دنیا را به کمک بطلبند؟ چرا نباید با ترس و کمبود ها و تجاوز به حریم خود مبارزه کنند؟ چرا باید همیشه در یک خلاء گرد خود بچرخند؟  چرا باید همیشه در ظلمت وتیرگی دست وپا بزنند و حریم محترمی نداشته باشند تا به آ ن بنازند؟

     

    آنها، زنان،  با یک نیروی ناشناخته در جدالند و روح پاک آ نها سر انجام پیروز خواهد شد.  آ نها متعلق به دیروز، امروز وفردا هستند.  آ نها مادران آینده شما خواهند بود، و شما مادران و زنانی که یک قدرت کاذب به دست آ ورده و بر ضد همجنسان خود وبه نفع تجاوز کاران میجنگید، بشما چه نامی باید داد؟!

     

    سه شنبه

  • تابستان گرم

     

    این شهرکوچک زیر آسمان و در کنار دریای لاجوردی  بسرعت رو به تکامل میرود.  تابستان از راه میرسد، چلچله ها گروهی پرواز کرده بسوی سرزمینهای خنکتری می روند.  هیاهوی تابستان، نا آرامی ها و گرمای بی امان بسرعت خودش را باینجا میرساند.  دیگراز سکوت خبری نیست.  آرامشی نیست و همه چیز یک شکل نامطبوعی بخود گرفته و ازهر گوشه ای صدایی بلند است.

     

    اما من آرام در بسترم که سالهاست به تنهایی خو گرفته دراز کشیده و به یک نقطه خالی که نه از گذشته در آن خبری هست و نه از آینده فکر می کنم، تنها دختر یک خانواده شریف و پاک به دوراز تمام نیرنگها و ریا کاریها و دوروئی ها با سینه ای لبریز از عشق و طپش برای مهر ورزیدن…

     

    به شور بختی خود می اندیشم.  دلم نمی خواهد برای خودم گریه کنم و یا دل بسوزانم؛ از هر دوی این کار بیزارم.  تنها فکری که میتوانم در حال حاضربکنم این است که زندگی دو قسمت شده: یکطرف مردی در کاسه طلا می انگوری می نوشد و در جایی دیگر مردی گرسنه به پهنای صورت می گرید چرا که نمی تواند لقمه نانی برای خانواده اش تهیه کند.  چیز تازه ای نیست، چیز تازه ای هم به دنیا نخواهد آمد.  آدمها همانطوریکه در قرون گذشته بودند در آینده نیز همان خواهند بود، فقط ممکن است که مکان و زمان وعقاید جابجا شوند.

     

    به تکه تکه های نوشته هایم می اندیشم که به کجا خواهند رفت ودر کدام زباله دانی و یا درکدام گوشه خواهند سوخت و چه کسی پیدا میشود تا آنها را بخواند و بیاندیشد که زمانه چه بیهوده و زندگی چقدرتهی و خالی از معناست.

     

    روزهای متمادی در کرانه همین دریا، که بجای آنکه بمن آرامش دهد غصه های فراوانی داد، نشستم و نوشتم و درجائیکه کشتی های بزرگ تفریحی لنگر می انداختند و من در آرزوی دیدن درون آنها  می سوختم و یا در کنار خانه های ویلایی بزرگی با حسرت به گلهای درون آن و درختان سر بفلک کشیده اش نگاه می کردم و لحظه ای در جلوی درب آنها می ایستادم تا نسیم خنک ناشی از پرتاب قطرات آب به درختان و وزش باد روحم را نوازش دهد.  امروز دیگر هیچکدام از اینها  مرا خوشحال نمیسازد.  دیگر میلی به دیدن درون آن کشتیها ندارم و دیگر در حسرت خانه های بزرگ آه نمی کشم!! چشمانم را برای همیشه به روی لذتهای دنیا بسته ام.

     

    دیگر آوازی مرا بسوی خود نمی خواند و نوای سازی مرا از خود بیخود نمی سازد بلکه بیشتر باعث آ زار روحم می شود.

     

    به ظاهر آزادم و حتی می توانم در سایه این آزادی مانند یک پرنده پرواز کنم، اما دیگر هوس پرواز هم از دلم رخت بر بسته. نامم در همه جا به گونه های مختلف برده می شود.  کسی هم میل ندارد و نمی خواهد حتی در باره ام قضاوتی بکند و کم کم فراموش خواهم شد.

     

    دیگر نمی توانم حرف بزنم.  زبانم را بسته ام، چرا که کسی دیگر زبانم را نمی فهمد، بنا براین سعی می کنم که گفته هایم را به کمک قلم روی کاغذ پخش کنم.  دیگر جایی نیست که بروم و سرزمینی نیست که مرا بسوی خود بخواند و دیگر دلم نمی خواهد که زمینی بخرم و درآن خانه ای بنا کنم!

     

    گاهی، فقط گاهی، به خاطرات گذشته ام می اندیشم و گاهی به فریادی که از درونم برمی آید دلم می خواهد پاسخی بدهم:  برگردید ای سالهای از دست رفته، ای جوانی فنا شده و ای مستی شبهای بیتابی و ای آشنای دیرین. اما امروز دیگر حتی آ ن روزها را هم نمی خواهم که برگردند…

     

    من در یک خانواده پاک وشریف و درست به دنیا آمدم.  مادرم زن با ایمان ومقدسی بود و صفای باطن پاک او مرا وا می داشت که از هر پلیدی دوری کنم.  اما گویا سر نوشت من هم به او گره خورده بود.  او همه عمرش را بپای دیگران ریخت، همه هستی اش را در راه آسایش دیگران خرج کرده واز دست داد.  سر نوشت او بمن هم رسید.  از پدرم چیزی نمی گویم چرا که او را خیلی کم می دیدم.  وه که چقدر عاشق او بودم و چه شبهایی که بیادش گریه کردم و در آ تش تب سوختم.  در آ ن زمان تنها واقعیت زندگی من وجود مادرم بود؛ با او بود که من احساس میکردم هستی ام وجود دارد.

     

    نمی دانم چرا هنگامیکه بشر رو به پیری میرود تمام دوران بچگیش را بیاد می آورد و حتی گوشه های ریز و فراموش شده را با وضوح وروشنی می بیند و در برابرش مانند روز روشن می درخشد؟ وهمین یا دآوری هاست که قلب مرا می خراشد و زخم می کند.

     

    در دوران کودکی همه چیز زیباست.  انسان در آن زمان کمتر فرق میان انسانها و افراد را احساس میکند و بنظرمی رسد که دنیا را در میان بازوانش دارد.  من در میان دیوارهای بلند و درختان سر بفلک کشیده و نهر پرآب و داربست های انگور همانند یک پروانه هر گوشه ای می پریدم و همه اهالی خانه منتظر اوامرم بودند و نگران از اینکه مبادا خار گل سرخ دستم را بخراشد و یا پاهای کوچکم با سنگ ریزه های اطراف باغ زخمی شوند.  چه کسی می دانست روزی خار ستم زخمهای عمیقتری بر دل من میگذارد و پاهای کوچکم باید از خرگاهای متعفن گذر کنند.

     

    همسایگان ما همه ثروتمند بودند وهمه در آن زمان کالسکه های شخصی داشتند با اسبان زیبا و اصیلی که درطویله ها مشغول چرت زدن بودند.  عده ای هم از اتومبیلهای تازه به بازار رسیده استفاده میکردند.  همه آنها رادیو داشتند و پدرم هم برای ما یک رادیو خرید و هم یک گرامافون کوکی به رنگ قرمز.  یادم هست تار پدرم که در گوشۀ اطاق راست ایستاده بود ومزاحم مادرم می شد!  امروز دیگر کسی پدرم را نمی شناسد و کسی مادرم را بیاد نمی آورد و کسی نمیداند که خانه ما در کدام خیابان و یا کوچه قرار داشته است.

     

    آن روزها که اطاقها مفروش با فرشهای دستباف شهرمان، پرده ها وروکرسی و بقچه های حمام مادر و سجاده اش که کار دست زنان دهات بودند و اطراف اطاق که باتشک ها وپشتی های برنگ سبزو زرشکی و پتوها ی پشمی از بهترین نوع تزئین شده بود و مادرم روی آ نها را با ملافه سفید میپوشاند تا از گزند خاک وخاکستر در امان بمانند.

     

    مادرم زن بسیار زیبایی بود وشاید همین زیبائی بیحد او باعث بدبختیهایش شد. او مانند یک گل سرخ بود با موهای بلند برنگ طلا و مس.  پوست صورتش به رنگ گلبرگهای شکوفه هلو بود و لبانش همیشه قرمز و گونه های سرخ وطبیعی اش که از سلامتی جسمش خبر میدادند.

     

    (نمی دانم چرا به این نکات احمقانه پرداختم و چرا مرغ فکرم را تا این حد به پرواز در آ وردم، اما سرانجام روزی باید این عقده سر باز می کرد و امروز با تمام جرئتم بر آن نیشتر زدم.)

     

    پدرم استعداد چندانی نه برای فراگیری درس مدرسه ونه برای یاد گرفتن علم داشت.  اوبیشتر ترجیح می داد که خوش بگذراند: با زنها باشد، می بنوشد و در بین دوستانش بنشیند وسازی بزند و به آواز مردان دیگر گوش کند، و یا به کوه و بیابان برود و سر از خانقاها در بیاورد.  او هفته ها (گم) می شد و مادرم در تنهایی خودش فرو می رفت و دست آخر هم از یکدیگر جدا شدند.  طبیعی است که من به دنبال مادرم رفتم ولی دلم نمی خواهد ازآن روزهای وحشناک حرفی به میان آورم.

     

    مرا بمدرسۀ خصوصی گذاشتند.  چندان میلی به درس خواندن نداشتم.  همیشه فکرم در محور یک موضوع وحشناک دور میزد.  دلم نمی خواست که بخانه برگردم  و اکثر بعد ازظهرها که از مدرسه بیرون می آمدم با دوستان به خانۀ آنها می رفتم و در کنار گرمای واقعی خانواده آنها احساس آرامش می کردم.  گاهی خوابم می برد و مادران دوستانم دلشان برایم میسوخت وبخانه تلفن میکردند تا کسی را بفرستند ومرا بخانه ببرند.

     

    آموزگاران و معلمین نیز برایم چندان دلنشین نبودند.  تنها یکی از آنها بود که همیشه زیبائی چشمان مرا می ستود و مرا دوست می داشت.  همیشه آ تشی در دلم می سوخت وغم پنهانی مرا رنج می داد.  مادروپدرم را هر دو از دست داده بودم، یکی را واقعاً ودیگری را روحاً.

     

    دوران تحصیل خود را با بی میلی باتمام رساندم و دیگر موجود خوشبختی نبودم  و بخوبی می دانستم که از این پس دیگر سرنوشت خوبی نخواهم داشت و اگر پیش آمدی با سر نوشت آمد حتماً آن پیش آمد از بد حادثه و شوم خواهد بود!  وضع ظاهری واستخوان بندی هیکلم بسیار ظریف و دلفریب بود، انگار که از یک خانواده اشرافی اروپائی بلند شده وبسوی خاور پرتاب شده بودم.  حرکات و رفتارم باعث تحسین و شگفتی دیگران بود.  گاهی باعث حسادت دیگران بودم و همین حسادت باعث میشد که اکثراً مرا تحقیر کنند و از نام پدرم و شغل او بپرسند آنهم درحالیکه نیشخندی برگوشۀ لب داشتند.

     

    حال امروز به نیرویی فکر میکنم که حاکی بر سرنوشتهاست.  نام این نیرو وقوۀ مرموز را نمی دانم.  هر کسی باو اسمی داده من هیچ نامی بر آن نگذاشتم، فقط می دانم که قدرت او ما فوق همۀ قدرتهاست.  من از تسلیم شدن بیزار وفراری بودم – مانند یک ماهی بیقرار بر خلاف جهت آب شنا و حرکت می کردم و بخیال خود داشتم با این نیروی شگفت مبارزه میکردم ….. و خسته و وامانده ایستادم.

     

    هنگامی که داری بسوی ویرانی میروی همه به تماشا می ایستند؛ گوئی که به تماشای یک حیوان در بند شده در یک سیرک آمده اند.  گاهی لبخندی وگاهی اشک مصنوعی، و درمیان این اشکها ولبخندها مشغول غارت زندگی توهستند و بانتظار افتادنت؛ تا که بتوانند از این قربانی لقمه ای بربایند.

     

    نیمه پایان!

     

    این  نوشته را تقدیم دکتر هوشنگ شریف (بندر انزلی)  می کنم که از من خواستند بنویسم.  بامید پذیرش.

     

    ثریا

  • سنگ ها

     

    دشمنان ترا تهدید می کنند

    و هر روز بر تعداشان افزوده میگردد

    اما برای  من اهمیتی ندارد

    همه چیز را می بینم و آ رامشم برهم نمیخورد

    آنها فقط پوست ماری را میدرند

    که من مدتهاست افکنده ام

    و وقتی آخرین پوست من آماده کندن شد

    باز هم آنرا خواهم افکند.

    تازه نفس و جوان و مملو

    از حیات در قلمرو خدایان

    به گردش خواهم پرداخت.

     

    ” گوته “

     

     

    پس از سالها که دوباره به | وطن | برگشتم، روزی دلم خواست به دره ای و به کنار کوهی بروم که روزی با ( او) به آنجا می رفتم.  دست در دست یکدیگر از دامنۀ کوه بالا می رفتیم، همراهان ما جلو بودند و او با چوبدستی و کفشهای کوهنوردی و من در لباس ورزش، سرزنده و پر نشاط از پستی و بلندیها می گذشتیم.

     

    آنروزها من هنوز جوان بودم و( او) یک حقیقت واقعی بود که من دوست می داشتم و خیال می کردم تا پایان عمر او را خواهم داشت.  گاهی او از جلو و از روی رودخانه ها با سرعت و چالاکی می پرید و من در پی او روان بودم در حالیکه دستهایم را دراز کرده تا او آنها را بگیرد و من سقوط نکنم.

     

    او جوان وپرتوان، سینه ای بزرگ و قدی بلند با چشمانی روشن وشفاف داشت و هراز چندی هم هوس می کرد که خودرا به دست آب های سرد رودخانه وامواج خروشان آن بسپارد.  هم چنان بالا می رفتیم: روی تپه ها، بالای صخره ها و کوه و بوی درختان سرسبز، صدای امواج خروشان آ ب رودخانه که به تخته سنگها میخورد و با دهان کف آلود سرازیر می شدند.  او در این زمان آهسته و آرام و موقر در کنار من گام بر می داشت وسخن می گفت: چه آ رام و چه پرشکوه و من چه سعادتمند بودم.  موهایم را به دست باد می دادم و آوازم را رها می کردم.  او چقدر صدای مرا دوست می داشت و چه اندازه مرا به خواندن تشویق می کرد.

     

    آن روز پس از سالها که به آن مکان پای گذاشتم، دیدم چه غم انگیز است.  رودخانه خشک، کوها به رنگ سرد خاکستری، و یک سکوت وحشناک همه جا را فرا گرفته بود، و آن کسی که روزی او را دوست می داشتم در کنارم نبود: او در زیر مشتی خاک در غربت آرمیده بود.  اشکهایم سرازیر شدند.  آنروزها، آنروزهای خوب چه جلوه و شکوهی داشتند.  آفتاب و مهتاب معنای دیگری داشت.  آن روزهائی که بی خیال و فارغ از تمام رنجهای دنیا روی تخت سنگها می نشستیم و حرف می زدیم.  و حالا سراسر رودخانه را علفهای هرزه پرکرده بودند. ایکاش کسی بود تا باهم می گریستیم، برای آن که امروز در میان ما نیست و در زیرتخته سنگی خوابیده وعلفهای هرزه آنجا هم رخنه کرده اند.

     

    در این سکوت سهمگین، در میان توده ای از جانوران ناشناخته، حتی مرغان هوا هم دیگر نمیخوانند.  همه چیز مرده و از بین رفته و تمام شده بود.

     

    من هم پیر شده ام.

     

    از: یادداشتهای قدیمی

  • دختری که گناهش این بود که دخترشاه بود

    به بهانۀ پنجمین سالگرد درگذشت لیلا پهلوی

    گور تو را نیافتم و بی نشانی همه « پاسی » را زیر پا گذاشتم. سرانجام خسته برگشتم و در تاریکی اطاق برایت دعا خواندم. نمیدانم آیا صدایم را شنیدی؟

    صدای بال پرندگان آوای خروش باد و امواج دریا و زمزمه لطیف باران خاموش شد. خورشید به آرامی از روی گلهای زهرآلوده گذشت. پرندگان با آوای خوش نغمه ها سر دادند. و کلاغهای سیاه پوش غار غار کنان از راه رسیدند تا خون یخ بسته ترا بنوشند.

    و روح پاک تو چون پر پاک یک پرنده طلا ئی به آسمان رفت .

    روزی تو در درون خانه پر گل «شاهنشاهی » در میان یک بوستان سر سبز زیر آسمان شفاف تو میدرخشیدی ؛ آن روزها رفتند.

    به سختی میتوان ان چهره معصوم و زیبای ترا که همانند میوه معطری شیرین و تازه بود و به دلها نشاط می بخشید از خاطر برد. چشمان زیبایت در روز های پر درد غربت و بازوان نرم و جوانت همه حکایت از دردی پنهان داشتند. ترا خواب ابدی در ربود ـ تو به خواب خوش رویا ها فرو رفتی بیاد محبوب، به یاد دلدار به یاد دیار و یار.

    تو به آسمان رفتی تا در آغوش ابر ها دنیای تازه ای را کشف کنی . و شاید در کنار پدر بیارامی…..؟

    آسوده بخواب که کلاغها بیدارنند.

    12 ژوئن 2001

  • نادر نادر پور

    امروز هفتاد وششمین روز تولد نادر نادر پور ما می باشد. بلی او به همۀ ما تعلق دارد. به همین مناسبت تنها یک قطعه از سرودها او را که پس از شورش وآوارگی سرود در اینجا میاورم:

    ” مرد می گفت که: خورشید از آن زاویه خواهد تابید

    (نقطه ای را با سر انگشت نشان داد)

    ما بدان سو نظر افکندیم.

    نقطه ای سرخ، در فضای مه آلود شب می سوخت.

    مرد می گفت: خورشید از این پس نه همان بادیه پیمای کهنسال است،

    بلکه جوانی است سهی قد و میان باریک،

    گندمی موی وطلایی چشم

    که حریری به صفای نمک ونور به تن دارد

    نیمتاجی زده بر گیسو، چون شانه پوپک ها

    چکمه ای کرده بپا، سرخ تراز پنجه اردکها،

    اسب می راند و از راه نمی ماند،

    تا شما را به تما شای جهان خواند.

    همه خورشید جوان را به گمان دیدیم، شوق دیدار چنان بود که گرییدیم

    گر چه دیدیم که شب یکسره تاریک است،

    مرد می گفت که: معجزه نزدیک است!!

    ناگهان، برق در آن نقطه موعود، حریق افروخت

    گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت.

    ……..

    پیری از آن شعله برون آمد،

    از کلاهی که شباهت به عرقچین لئیمان کلیمی داشت

    مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه

    در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت

    پیکر فربه او کوتاه

    دیده سرخ بر افروخته اش گریان

    پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن، عریان

    پنجه سوخنه اش غرقه بخون آمد

    همه خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدم

    شدت گریه چنان بود که خندیدیم.”

    یاد او همیشه گرامی باد

    چهارشنبه

  • روسیو خورادو: یاد نامه

    ماریا دل روسیو موهدانو خوراد در هیجدهم سپتامبر هزار و نهصد و چهل و چهار در چیپیونای ( کادیس ) به دنیا آمد. آنها دو خواهر بودند ویک برادر. پدرش فرناندو کفاشی داشت و مادرش روزاریو درخانه به بچه داری مشغول بود و همۀ ساعات او صرف سه فرزندش میشد.

    روسیو بزرگترین آنها بود بعد گلوریا وسپس آمادور برادرش. روسیو از کودکی عاشق هنر و هنرپیشگی بود. صدایی دلپذیر و گوش نواز داشت. او اولین بار درسن هشت سالگی روی صحنۀ تأتر مدرسه آواز خواند و سپس وارد دسته کر کلیسای کوچک شهر چپیونا شد.

    چهارده سال بیشتر نداشت که پدرش از دنیا رفت و خانواده را بی سرپرست گذاشت. در آن زمان روسیو سخت غمگین شد و این غم تا آخر عمر از او جدا نشد. او خیلی زود مجبور شد که برای کمک به خانواده بکار مشغول شود. همه جا کارکرد حتی در مزرعه.

    قدی بلند وهیکلی زیبا وبخصوص دستهای او بسیار ظریف و کشیده بودند. او می خواست که وارد کار هنر پیشگی شود، اما مادر بزرگ او سخت با این کارمخالف بود و روسیو اعتصاب غذا کرد وتا یک هفته فقط بیسکویت می خورد. سرانجا م تصمیم گرفت که به مادرید برود ودر آکادمی موزیک نام نویسی کرد. او چند فیلم موزیکال هم بازی کرد اما قدرت صدای او بیشتر از آن بود که او فقط یک هنر پیشه بماند بنابراین بسوی موزیک روی آورد: صدایی رسا بلند وبا زیر و بمهای بسیار زیبا ومسلط بخود.

    او دوبار ازدواج کرد واز ازدواج اول خود یک دختر بنام روسیتو دارد و یک برادر وخواهر را نیز از کلمبیا بفرزندی قبول کرد. همسر دوم او خوزه اورتگا کانو گاو باز مشهوری است که سخت دلبسته روسیو بود. او دو نوه هم دارد یک پسر ویک دختر.

    اسپانیا سنگ تمام را برای هنرمند خود گذاشت. هم اکنون آرامگاه او در چپیونا و کلیسا ی کوچکی که روسیو در آن جای گرفت زیارتگاه صاحبدلان و عاشقان اوست.

    هنگام آواز خواندن همیشه دستهای او باز بودند، گویی می خواست دنیا را درآغوش خود بگیرد. برادر زاده اش که بخرج خود روسیو آکامی موزیک را تمام کرده، شاید روزی بتواند که خاطره اورا زنده نگاه دارد.

    روانش شاد باد.

    خلاصه شده از مجلۀ “پرونتو”

  • هنر!

     

    مجله هفتگی با عکس ( روسیو) در دستش گریۀ کنان از راه رسید.  گفتم موضوع دیگر کهنه شده و تو تازه بیادت افتاده که گریه کنی؟

     

    گفت نه دلم برا ی خودمان میسوزد.  برای هنر مندان خوبی که داشتیم، همه بیصدا، فقیر و تنها در گوشه ای فراموش شده واز دنیا رفتند.

     

    گفتم: در سرزمین ما هنر همیشه ( حرام ) بوده.  فرهنگ ما با این سوی دریا ها فرق دارد. بعلاوه همیشه قدرتهایی پشت سر ( بعضی ) از هنرمندان هست که ما از آن بی خبریم.  کلیسا هم کا ری به آنها ندارد.  تا وقتی که ( متدین ) باشند وبچه ها را غسل تعمید بدهند و به کلیسا برسند از آنها حمایت میشود.

     

    بغضش ترکید وگفت، نه تو نمی فهمی! من از بچگی عاشق رقص وباله بودم.  صدایم هم نسبتاً خوب بود.  روزی به معیت دوستی رفتم به کلاس باله مادام ( یلنا )  و اسم نوشتم.  از خوشحالی روی پایم بند نبودم.  رفتم خانه که  پول برای تهیه لباس و کفش باله بگیرم.  در عوض ما درم آن چنان کتکی بمن زد که تا ابد فراموش نمی کنم.  بعد هم گفت: اگر میخواهی ج … بشوی چرا دیگر پول می دهی!!

     

    رفتم به کلاس پیانو وآنجا اسم نوشتم تا بلکه کمی ازغصه هایم کم شود.  فردای آنروز با کتک از کلاس بیرون آمدم و دوباره شنیدم که مامان می گفت اگر می خواهی….حال نباید برای آنچه که میتوانستم داشته باشم واز من گرفتند گریه کنم؟

     

    به عکس روسیو که درنهایت خوشبختی وزیبایی بود نگاهی انداختم وگفتم: نمیدانم والله…

  • سایۀ حسرت

     

    در آن سرزمین دور، در میان تاریکی،

    کوچه میعاد ما با بوسه های گرم تو،

    چه طعم گوارایی داشت.

    بوسه های طولانی که بمن جان می دادند.

    من پر از خاطره ام.

    من پر از اندوهم.

    دیده ام از حسرت آن کوچه،

    با فضای نمناکش،

    با سایۀ روشن  ماه،

    بوی باران خوردۀ دیوار،

    ویاد آن شبها؟

    و آن روزها ی خوب که رفتند.

    من پر از اندوهم،

    کوچۀ میعاد ما گم شد.

     

    بی تجربه به راه سفر پا گذاشتم

    بدون آنکه بفکر کسانی باشم که در پشت سر نهادم.

    غمگین، به دشتهای خالی آمدم

    به دنبال  آفتاب،

    ودیدم که آفتاب کوراست، وآسمان پرستاره

    در گور است.

    سیلاب اشک را جاری ساختم،

    در حسرت آنان که بجا گذاشتم.

     

    در شهرها ناشناخته، راه می رفتم

    نه دیوارها مرا می شناختند

    ونه مردم

    همه از هم می گریختند

    آ شنایی بچشم نمیخورد

    همه نقاب بر چهره گذاشته بودند،

    واز کنارهم بی تفاوت 

    می رفتند.

    من نقابی نداشتم که برچهره ام بگذارم

    بجزسکوت.

     

    سه شنبه

  • خواب

     

    چه بگویم؟ که زمانه گاه بگاه مرا می لرزاند،

    نمیدانم از چه بگویم، از که بگویم؟

    آنچه که گفتم، بیاد داری؟

    آنچه که از دل برخاست، آ یا بردلت نشست؟

    چه گفتم؟ نمیدانم،

    این افسانه پردازیها،

    آیا ترجمان عشق من بودند؟

    نه ستاره میخواهم  نه ماه،

    نه عشق، نه آه، نه توشه، نه برگ،

    دوباره بااشک، می نویسم بر یک دیوار سنگی،

    مگر بر دل سنگت بنشیند،

    این بار.

    خواب، چه شیرین است،

    و شیرین ترازآن، سنگ بودن، تحمل نکردن،

    حس نکردن، اندیشه نداشتن،

    آنهم  در زمانی که ویرانی و فرومایگی

    فرمان میرانند.

    مرا بیدار نکنید، بگذارید بخوابم.

    نه، بیدارم نکنید.

     

    ثریا / دوشنبه