Category: General

  • گذشته و حال

    حال از گذشته سرچشمه می گیرد

    و امروز دیگر من چیزی ندارم که نثار (حال) کنم

    خداوند نیز هدیه ای می خواهد

    پیشکی در مثام والای خود

    و من به غیر از خودم چیزی ندارم

    تا به او بدهم

    شانه هایم کوچکند و خسته

    و شادی های بزرگ روی آنها سنگینی می کند

    امروز وفاداری در همه جا بسان وزش باد است

    و یکسان همانند باد تغییر می کند

    اما وفاداری من به آنچه که که دارم وداشته ام ابدی است

    و مانند بعضی از (زنان) که همانند موم در میان دستها

    آب می شوند

    مرا هیچ دستی آب نخواهد کرد

    من یخ می بندم

    در میان آن دستهایی که

    چون قلب ها سرد و سنگین است.

    ……….

    لباس من از نخ کتان ارزان است

    لباسهای من بی ارزشند

    من وقت خود را برای جمع آوری (طلا)

    صرف نکردم

    گردنبند من طلایی نیست

    هیچ نگینی به آن آویزان نیست

    گوشوار های من از مروارید نیستند

    گوشواره های من بی ارزشند

    اما گوشهایم از طلا ناب ساخته شده است.

    دیگر هیچ لبخندی مرا فریب نمی دهد

    و با هیچ سکه ای به هرکجا نمی روم

    فقط زیر تابش نور خورشید گرم می شوم

    داغ می شوم

    میسوزم

    آب میشوم

    من همیشه آرزو داشتم که در زیر تابش یک اشعۀ طلایی

    و یک خورشید گرم شوم

    نه در میان خاکستر پس مانده

    یک پیکر خسته و وامانده…..

  • ما و قفس

     

    (تقدیم به: شاهزاده خانم سعودی)

     

    آیا روزی فرا خواهد رسید که باهم باشیم ؟

    و دست یکدیگر را بگیریم و براحتی زمزمۀ عشق سر دهیم

    چرا مانند کرم درون پیلۀ خود درون تار خود می گردیم؟

    و بجای آنکه از این تار های نور خورشید

    خانه ای درخور عشق بسازیم

    با آن تارها قفس آهنین ایجاد می کنیم؟

    با آنکه می دانیم فردای نیامده 

    چه نقشی برای ما زده

    آیا دمی را که فرو می بریم باز می گردد یا نه؟

    باید باین بیاندیشیم

    در درون این در بسته

    بدنبال کدام امید هستیم ؟

    چه بزرگانی که آمدند و چگونه رفتند

    و هیچ نشانی از آنها بجای نماند.

    قصرها باخاک یکسان شدند

    و یا لانۀ مارها و جانوران

    و بوم ها که بر ویرانه های آن آوای مرگ سر داده اند

    و ما……

    هنوز در فکر ساختی یک قفس دیگر می باشیم.

     


  • W. B. YEATS ويليام باتلر ييتز

    دو شعر

    اگرچه از باران

    در زير درختی شكسته پناه می ‌جويم

    صندلی من نزديك‌ترين صندلی به آتش بود

    در هر محفلی كه از عشق يا سياست سخن می ‌رفت

    پيش از آن كه زمان مرا زير و رو كند

    اگر چه جوانان ديگر بار

    برای شورش‌های تازه تفنگ می ‌سازند

    و شيطانك‌های ديوانه

    تا سر حد توان به خشم آمده‌اند

    فكر من يكسره مشغول زمان است

    كه مرا زير و رو كرد

    هيچ زنی نيست كه رويش را

    به سوی درختی شكسته برگرداند

    با اين حال هنوز ياد من

    سرشار از زيبارويانی است كه عاشق‌شان بودم

    تف می ‌كنم در چهرۀ زمان

    كه مرا زير و رو كرد

    ترجمه از عليرضا آبيز

    * * *

    قايقی خواهم ساخت

    خواهم انداخت به آب

    دور خواهم شد از اين خاك غريب ….

    سهراب سپهری

    بی گمان خواهم رفت،

    و در آن خشکی مهجور در آب

    كلبه ای می سازم از گل رس، از تركه

    نه رديف لوبيا خواهم كاشت

    نيز كندوی عسل خواهم داشت

    و در آن خرمی بيشه ی پروزوز زنبورعسل زندگی خواهم كرد

    مگر آرام بيابد دل من

    آری آرامش دل قطره چكان می آيد

    چكد از چادر گريان سحر آرامش

    به زمینی كه در آن زنجره ها می خوانند

    نيم شب هست در آنجا پر سوسوی ستاره، ظهر، ارغوانی سوزان،

    و غروب، پر ز پرواز و پر سهره و مرغان كتان

    بی گمان خواهم رفت، چون كه هر روز هر شب می شنوم

    آب درياچه كه آهسته در ساحل را می کوبد

    و من اينجا اما، به عبث مانده ام و كنج خيابان با من

    من در اعماق دلم زمزمه اش می شنوم

    ترجمه: علیرضا مهدی پور

  • ایران دیروز وایران امروز

     

    دکتر گیرشمن در کتاب معروف خود زیر عنوان  ایران از آغاز تا اسلام می گوید: نفوذ ایران در کشورهای دیگر و تأثیر ایرانیان بر اقوام شرق و غرب کاملا آشکار است.  نتیجه ایکه مؤلف این کتاب در پایان گرفته خلاصه ای است از تاریخ چهار هزار سالۀ ایران و نشیب و فراز و ترفی و انحطاط و بطور کلی فلسفۀ ایران پیش از اسلام است.

     

    حال اگر امروز آقای گیرشمن زنده بود و وضع ایرانیان امروزی را می دید لابد در کتاب دیگری از تأثیر افوام دیگر بر ایرانیان و فرهنگ این فوم می نوشت.  یک نگاه کوتاه و اجمالی به ترکیۀ امروز و پایداری و ایستادگی آنها ثابت می کند که هر ملتی سعی دارد روز بروز پیشرفت کرده و به دنیای جدیدی برسد، درحالیکه در ایران ملت هرروز به عقب نگاه میکند؛ گویا که از جلو رفتن واهمه دارد. 

     

    جامعۀ ایرانی در گذشته اگر در ظاهر به غرب نزدیکتر بود اما از لحاظ روحی به سنن خود وفادار ماند.  ملتی که توانست تمدنهای عظیم و دشتهای پهناور و دو شط را از آن خود بکند امروز هر چه را که داشته از دست داده است.

     

    ملتی که پس از فتح مقدونیه تحت نفوذ غرب قرار گرفته و تا حدود زیادی در تمدن خارجی غوطه ورشد ولی معهذا ایرانی باقی ماند.

     

    ملتی که در برابر هجوم های ترک و عرب و مغول نه تنها توانست نیروی ادامه زندگی خود را حفظ نماید بلکه توانست این مهاجمین را نیز در خود جذب کند.

     

    امروز چه بر سر این ملت آمده؟  چرا به جایی رسیده که هیچ از آنچه که در خود جمع داشت  از میان رفت و امروز چند فبیله که تنها وجه اشتراک آنها زبان فارسی است گرد هم جمع شده و درمانده اند که به کدامین سو نظر کند.

     

    روزهای این مردم چگونه می گذرد؟ یا در پشت صف های طویل، یا در راهروی های اداره ها و یا در محراب و مسجد و یا…. عمر جوانان به بطالت می گذرد.  خانواده ها امنیت چندانی ندارند و زندگی آنچنان بر این ملت تنگ شده که هر روز می خواهند به جایی فرار کنند و همۀ نیرو و انرژی خود را برای دیگران صرف نمایند چرا که در سرزمین خودشان فرصتی برای سازندگی ندارند.

  • بگو برمی گردی

     

    تقدیم به ……

     

    آیا ما روزی یکدیگر خواهیم دید؟

    من نمی دانم  کجا و کی

    اما می دانم که روزی یکدیگر خواهیم دید

    قبل از آنکه تبدیل به یک قطره شویم

    قبل از آنکه آسمان آبی تیره و سیاه گردد

    بگو، بگو که بر می گردی

    بگو برمی گردی

    من نمی دانم کجا و کی؟

    اما می دانم  روزی یکدیگر را خواهیم دید

    در یک شب مهتابی

    و یا….

    یک روز بارانی

    و یا در یک بهار آفتابی

    ما یکدیگر را خواهیم یافت

    مطمئن هستم.

  • عکس

     

    ما نمانیم و عکس ما ماند یادگار

    گردش روزگار بر عکس است!

     

    شعر منسوب به ناصرالدین شاه قاجار

     

    اگر می شد زبان و محتوای آن و فرهنگ خود را فراموش می کردیم و دل به شیدای این سرزمین می دادیم چه بسا خوشحالتر می زیستیم!؟

     

    دوستی می گفت:« آن سرزمین را فراموش کن.  آنها آنچنان در لجن جهل و خرافات و کثافت فرو رفته اند که بیرون آمدن از آن محال است.  ظا هراً مردم هم باین امر عادت کرده و چه بسا این روش را دوست دارند.  تو هم سعی کن زندگی همین محیط را دوست داشته و به زندگیت ادامه بدهی.»

     

    گفتم:« زنجیری نامرئی  مرا به آنسو می کشاند.»

     

    گفت: « آنها خاطره هایت می باشند.  آنها را فراموش کن و در همین جا خاطره بساز!»

     

    خاطره!! مشتی عکس، سلامی کوتاه و نشستی کوتاهتر.  من چگونه می توانم به همسایه بگویم:

     

    آمده ام که سرنهم عشق ترا بسر نهم

    ور که بگویی که نی نی شکنم شکر برم؟

     

    در اینجا و در زبانشان نمیتوان بازی کلمات را بدین شیرینی و زیبایی یافت.  هر زبانی بنابر استعداد خاص خود ظرا فت آفرینش جمله ها، کلمات، نوشته ها و اشعاری را دارد.  سرزمین ما غنی ترین و زیباترین زبان و کلمات را داشته که متأسفانه امروز همۀ آن زیبائی ها جای خود را به مشتی کلمات نامفهوم و احیاناً رکیک داده است.

     

    کلمات ما گم شدند و این زبان جدید را ما نمی شناسیم.  تنها بسنده کرده اند به چند شاعر قرون گذشته، که آنها را هم یکی یکی از دست خواهیم داد: مولای رومی را ترکها بردند و افغانها برایش در (مصر) جشن تولد می گیرند!!

     

    خبرت هست که در مصر شکر ارزان شد؟

    خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد؟

     

    زبان ما دنیای وسیعی دارد که می شود با کلمات هزاران بار بازی کرد. بعنوان مثال:

     

    غم میخورم بجای غذا  چون کنم کلیم

    این است آن غذا که محتاج اشتها نیست

     

    و یا (کاریکلماتورها):

     

    در فصل پائیز درختان فقیر و ندار بجای برگ،کوبیده می ریزند!!

     

    موریانۀ وارسته چوب اشتباهاتش را خورد!

     

    آنقدر چشمش تیز بود که پلکش را برید!

     

    و سرانجام شعر معروف حزین لاهیجی:

     

    دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

    شاید بخواب شیرین فرهاد رفته باشد

     

    و یا:

     

    خسرو بسکه خواب شیرین دیده است

    پلکهای او بهم چسپیده است

     

    ادامه دارد

  • گفته های پیر، زنان

     

    کم گویی، زیاد بخور و زیاد بخواب!

    در سختیها و خوشیها صبر پیشه کن

    که سختی ها را پایانی نیست

    و خوشیها زود گذرند.

    دم را غنیمت دان و بر گذشته ها افسوس بخور که برگشتنی

    نیستند.

    خود را فنا کن و فدا کن و ندیم جهاندیده بگیر

    تا ترا به نیستی

    و رسوایی کشاند.

    حرمت مال را به از علم نگاه دار

    که مال ترا نگاه می دارد و علم

    ترا می خورد.

    از شاه و شاهان برحذر باش و نوازش آنان را نپذیر.

    راست گویی را نهان کن و عیب جو باش

    دروغی که مانند راست است بگویی

    و مهم نیست که چه می گویی!!

    سود دنیا را در مصاحبت نادانان پیدا کن که اول کار همین است

    و آخر کار همین!

    نماز و روزه و حج و زکات را فراموش کن که:

    (نماز کار پیر زنان، روزه صرفه نان، و حج گردش گردجهان

    و زکات مزد سلامتی است).

    شراب بنوش که شراب راه دوستی و میعاد است و شاعر می فرماید:

     

    جوینده تو همچو تو فردی باید

    آزاد زهر علت و دردی باید

    زان می نرسد به وصل تو هیچ کسی

    کاندر خور غمهای تو مردی باید

     

    تمت الکلام

  • میرزا آقاخان کرمانی

     

    خواستم خشت ز خم گیرم و می از لب جام

    چرخ دوری زد و خشت لب بامم کرد

     

    به درستی نمی دانم که سرایندۀ این ابیات کیست؟  اما هر چه هست از دل ما میگوید. من نمی دانم که چه نیروئی در دل این (خشت وخاک) نهفته است که هرچند گاهی ما را بسوی خود می کشد.  هرچه هست یک عامل معنوی باین آب و خاک دامن می زند و آتش آن در سینۀ ما شعله می کشد.

     

    می گویندکه مردم کرمان به صبر و حوصله و بردباری، قناعت، پشتکار، کم توقعی، کم آزاری، و بخصوص به صحت در امانت معروفند.  نمی دانم شاید این خاصیت حاشیۀ کویر نشینی است که مردم را اینگونه سر به راه بار آورده است، و همین سر به راهی باعث شده که حاکمان ظالم بر آنها بتازند و چشمان آنها را از کاسه دربیاورند و مردم را به سیه روزی بنشانند.  چه بسا هم که همین کم توفعی سد پیشرفت آنان شده باشد.  در حال حاضر گویا ما هم پیشینۀ این مردم را پیشه کرده و گذاشته ایم تا چشم ما را نیز از کاسه بیرون بکشند.

     

    اکنون ببردازیم به شمه ای از تاریخ و سرنوشت مردی که می توانست برای سرزمینش افتخار بیافریند ولی در عوض کاسۀ سر او را، که لبریز از افکار بلند و پیشرو و جلو تراز زمان خود بود، با کاه پرکردند وتقدیم حضور حاکم زمان نمودند.

     

    نام و یاد میرزا آقاخان کرمانی، که نام اصلی او عبدالحسین بود فرزند عبدالرحیم، در تاریخ هزار و هشتصد و پنجاه و چهار میلادی در بردسیر که آن زمان یک ده کوچک و بنام گواشیر خوانده می شد به دنیا آمد.  مادرش دختر میرزا کاظم خان طبیب بود که از نوادۀ شاهزادگان هندوستان و طبیبی ماهر بود.  او  از حکما و اطبای عصر خود بشمار میرفت و زمانی بعنوان سیاحت به ایران آمد  و در دربار صفویه ماندگار شد ودر همانجا با یکی از خواهر زادگان پیوند زناشویی بست، که حاصل این پیوند میرزا ابوالفاسم خان پدر بزرگ میرزا آقاخان است. بقول مرحوم سهراب سپهری: شابد نسبم  به مردی از هند میرسد.

     

    میزرا آقاخان را خیلی زود به مکتب سپردند. در هفت سالگی بخوبی میتوانست بخواند و بنوسید.  قرآن را تقریباً از حفظ کرده و اشعار زیادی می دانست.  در بزرگسالی به زبان عربی، انگلیسی و فرانسه تسلط پیدا کرد. او همچنین نقاش و خطاط زبردستی بود، و در هندسه و علم منطق و نقشه چعرافیای تسلط زیادی داشت.

     

    برا درش، بهادر خان، چندان با اومیانه ای نداشت و آدمی محتاط و دست به عصا بود.  او پس از کشته شدن میزا آقاخان منکر هرگونه پبوندی با وی شد و ثروت او را نیز بالا کشید. می گویند هر روز صبح در تخت خود در میان باغ بزرگش می نشست و در حالی که زارعین او در اطرافش حلقه زده بود تغاری از ماست یا آب انار با خیار سبزه تا ظهر میخورد و در همان حال به کارهایش می رسید!  روایت هست که در زمان غوغای دموکراتها هنگامیکه خانۀ او را غارت می کردند نزدیک به هشتاد دست  رختخواب از خانۀ او به غنیمت بردند!

     

    میرزا آقاخان با آشنایی با پسر شیخ ملا محمد روحی کرمانی معروف به شیخ روحی پس از مشکلاتی که در محل کارش ایجاد می شود تصمیم می گیرد که به اصفهان برود، و از آنجا عازم تهران شده و سپس به استانبول می روند.

     

    با آشنایی با (شیخ ازل) برادر (شیخ بهاء) تغییر مذهب داده و با دختر شیخ ازل پیوند زنانشوئی می بندد و همین امر باعث می شود که فامیل او برای همیشه او را ازخود طرد کنند.

     

    او قدی بلند، هیکلی قوی و سیمائی با شهامت داشت.  هیچگاه کار خلافی از او سرنزد و تا زمان ازدواجش با دختر شیخ ازل دست او به هیچ زنی نرسیده بود.  او اندیشه های بلند داشت و فراتر از زمان خود حرکت می کرد.  در دنیای آن زمان و در میان مشتی آدمهای بی سواد و قشری او نوری بود که به همه جا روشنی می بخشید.  نوشته های زیادی از خود بجا گذاشت که متأسفانه امروز در دسترس من چیزی نیست.

     

    سر انجام او را همه می دانند: به دست محمد علی میزرا در زیر درخت نسترن در تبریز سر او و دوستانش را بریدند وبا مشتی کاه پر کرده به تهران فرستادند.  اجداد مادری او همه نسبشان به موبدان زرتشی می رسید که بعدها مسلمان شدند.  تأسف من از این است که در سر زمین ما مردان واقعی و بزرگی تولد یافتندکه در زیر چرخ جهالت و نادانیها یکی یکی از پای درآمدند، و امروز ما مجبوریم با کاووش ونبش قبر کردن آنها را بیرون آورده و به نمایش بگذاریم، بدون هیچ افتخاری.

     

    مأخذ: تاریخ بیداری ایرانیان

     

  • سحری دیگر

     

    دیگر هیچگاه سحری نخواهم دید

    هیچگاه سحری زیبا و دلپذیر

    سحرهای من همه شهری بودند

    سحرهایی بودند که صدای پایی روی اسفالت

    صدای ترمز یک اتو مبیل

    صدای کسی که مرا صدا میزد

    صدای یک جنگل

    پرنده ای که آواز می خواند

    شاخه هائی که بهم می خوردند

    زمزمۀ هزاران

    بیدار شدن نامرئی

    سحرهای دریا؛ غلطیدن امواج روی یکدیگر

    یک نسیم عطر آگین

    یک باد مرطوب و …

    پرواز یک پرنده

    حال

    زیر غم باران

    و بیاد چهرۀ پرشکوه آن زن

    و چادر تاریک جهل

    ایکاش می شد آن را از چهره اش بردارم

    و او را به جهنم خودم ببرم

    تا در غروب گرم تابستان

    پیکر جوان خود را در آب

    آن سرزمبن بشوید.

     

  • خرقه پوشی

     

    روزی از سر درد ما را گذری بر قوم دراویش افتاد. باخود اینگونه فکر کردیم که ایشان با دگران فرق دارند و می شود در آنجا رسید به آنکه باید برسیم.  و به همین علت پای در محفل آنان گذاریم. 

     

    قومی دیدیم که هیچ شباهتی به آنچه در کتاب الشمع فی التصوف بیان شده بود و آنچه که جنید و ابی الخیر گفته بودند نداشتندقومی همه در پی وراجی و درگوش هم سخن گفتن و دیگران را از خود راندن و میل به آنکه هر کسی جلوتر افتد.

     

    پسرکی لاغر اندام که از شهر فرنگ وارد شده با کمک بانوی زیبایش (خانقاه داری) میکردند، در حالی که ما تصور می کردیم که پیر باید (پیر) باشد و مورد احترام، نه این جوانک بی تجربه.  بهر روی باین نتیجه رسیدیم که امروز دیگر دیروز نیست و هر کسی برای لقمۀ نانی دکانی و دستکی باز می کند و مشتی مهجور و درمانده را دورخود جمع کرده آنها را بکار می کشد و اموالشان را نیز بخود میدهد.  

     

    اگر کسی مال و منال نداشت او را یا به بیرون راهنمایی می کنند (!) و یا مجبورش مینمایند (خدماتی) از قبیل آشپزی و یا شستن حمام را انجام دهد.  به یک کلام ما ابداً نشانی از جوانمردی و عشق و یگانگی و وحدت دراین قوم ندیدیم، بلکه آنها فقط به جمع آوری مال مشغولند.

     

    از آنجا بیرون آمدیم و به به حضرت پیر و مرادخود جناب حافظ تشر زدیم که یعنی چه؟

     

    روضۀ خلد برین خلوت دوریشانست

    مایۀ محتشمی خدمت درویشانست

    آنچه زر میشود از برثو آن قلب سیاه 

    کیمیایی است که درخدمت درویشانست

     

    گفتیم حضرت پیر درویشی خاکی است بیخته، و آبی است که بر آن ریخته.  نه پشت پا را از آن گردی ، ونه کف پا را از آن دردی؛ و ما امروز همه دردیم.

     

    و سری  بسوی پیر دیگری که نامش حضرت مولانای رومی است زدیم دیدیم که میگوید:

     

    سیارۀ عشق را منزل ماییم

    ز اشکال جهان نقطه مشکل ماییم

    چون قصه عاشقان  بی دل خوانند

    سر قصه عاشقان بی دل ماییم

     

    برگشتیم به کنج خلوت و نشستیم به مکاتیب و تحریر؛ و نوشتیم:

     

    حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی

    در بزم خواجه پرده زکارت برافکنم

     

  • روزی اگر

     

    روزی اگر دگر بار

    گذر کنم به بیشه زار

    و گذرکنم برشاخسار زندگی

    و بگذرم از نهر پر آب

    دیگر نظر نکنم

    بر قامت بلند سرو

    دیگر ننگرم به کاسۀ گل لاله

    دیگر لبخندی به غنچه گل نزنم

    و دیگر زیر سایۀ درختی ننشینم

    که از دستهای پربار او، لهیب سوزان

    و پرحرارت دل را با بار او

    فروبنشانم

    این بار دگر

    چشمم برقامت استوار او

    و برکندۀ سنگین اوست

    که چگونه می تواند آتش کاشانه ام را

    گرم نگاه دارد

    چشمم بسوی میوه های آبدار است

    تا ببینم چگونه می تواند

    زمستان سرد و طولانی زندگی

     گرسنه ام را

    سیر نگاه دارد

    دیگر به سبزه زار نگاه نمی کنم

    دیگر به گل نمی نگرم

    دشت من سفره نانی است

    که با آن شکم گرسنگان را سیر می کند.

  • سقوط بشر

     

    بسیار مأیوسانه و درد آور است که بنویسم بشر تا چه حد سقوط کرده و از آن هوشیاری و شعور باطن دیگر اثری نیست.  قطار احساسات انسانی از خط خود خارج شده و کمتر میتوان دیگر به افراد اعتماد نمود.  گاهی آرزو می کنم که بتوانم یک اطمینان سریع به نیکی ها و خوبی های بشر و یا بر علائق انسانی به خیر جامعۀ خود استوار سازم، آنهم با توجه باین علم که انسان آزاد است!!

     

    امروز کدام انسان آزاده و واقعی را می توانم پایه و مبنای خود ودیگران قرار دهم؟  امروز شاید عده ای مایل باشند که فاشیزم را مستقر سازند، و بقیه چنان بز دل ترسو و فرومایه باشند که آنها را آزاد گذاشته تا بکار خود مشغول باشند و خود به دامان بی آلایشی ظاهری و بی تفاوتی و پناه می برند.

     

    من نمی دانم تا چه اندازه به جامعۀ خود تعهد دارم؟ ظاهراً قسمت بندی بزرگی شده که من از آن بی خبرم.  ناگهان همه چیز تغیر شکل داد.  کسانی که ذهنی روشن و عاقل داشتند یکباره احساساتی و در بعضی موارد مادی گری جای آن را گرفت.  کسانی که شعوری خوشبینانه و آزاد اندیش و یکتا پرست بودند تبدیل شدند به انسانهای شکاک، جبری،بی دین و بدبین، و پاک خود و آن چه را که در وجودشان بود فراموش کردند.  بنا بر این امروز فقط به دنبال چیزی می گردند که لذت بخش باشد؛ حال درهر منظومه ای که باشد .

     

    امروز در اندرون من رشته های وسیعی از تمایلات و علاقه ها اما بدون فایده باقی مانده است،  و تنها باین نکته می اندیشم که کاری نمی توانم بکنم و نشسته ام و به یک سقوط دردناک می نگرم و سقوط انسان ها را می بینم.  امیدوارم که با نوشتن این اراجیف به (مکتب اصالت) کسی توهینی نکرده باشم.  از آن جائیکه دوستدار جدی واقعیت هستم میل دارم کسی را نیز پیدا کنم تا دراین زمینه با من مشترک باشد.

    همین و همین!

     

    یکشنبه ( دربستر بیماری )

     

  • شهیاد

    اغلب روزها عکسهای او را در آلبوم خانواگی فرزند بزرگش تماشا می کنم و از روی شیشه او را می بوسم و می گویم با رفتن تو همه چیز تمام شد؛ دنیا تمام شد.

    او انسانی زیبا و مهربان بود. چهرۀ او نجیب و هیچ نشانی از رذالت در آن دیده نمی شد. برای آدمکشی به دنیا نیامده بود. دستهای او فقط برای این ساخته شده بودند که چوب سیگار ظریفی را درمیان انگشتان خود نگاه دارند.

    امروز همۀ ما هرچه داریم و یا داشته ایم از برکت وجود اوست. ما سالمندان هنوز کوچه های گلی، حمامهای عمومی، لباس شویی در کنار جویبارها، خیابانهای تاریک و بدون چراغ و ناامنیها را فراموش نکرده ایم.

    اما ناگهان خود را گم کردیم و شدیم (مادام بواری). چشم هم چشمی, بی مبالاتی و بی اعتقادی به آنچه که داشتیم ما را از راه راست منحرف ساخت و فاجعه آور شد. او بیمار، غمگین و دلسرد، و ما مشغول بستن بار و اثاثیۀ خود و فرار بسوی غرب بودیم. حالا امروز نشسته ایم و ناله سرداده و اشک تمساح می ریزیم.

    چه خوب شد که همۀ ما به غرب (پر برکت)!!! آمدیم و از نزدیک دیدیم که درون کاسه خالی است.

    روانش شاد.


  • کرۀ جدید!

    کرۀ جدیدی کشف شد. ماه جدیدی هم کشف می شود و همچنین نیز خورشیدهای بسیار. ای کاش می شد خاک زمین را بقول معروف الک کرد و از صافی رد کرد و (آشغالها) را به کرۀ جدید فرستاد و زمین را از نو ساخت!!

    روی زمین ما که درحال حاضر بهشت برین است همه جور آسایشی موجود است .

    مدافعین حقوق بشر : زندان

    مدافعین حقوق زنان : زندان

    حق و حقوق زن و احترام به آن: باد هوا

    دزدان: آزاد

    آدمکشان: آزاد

    متجاوزین: آزاد

    دروغگویان حرفه ای و غیر حرفه ای مانند سیاسیون: آزاد

    جنگها وخونریزی ها: ادامه دارند و باید ادامه داشته باشند

    آبها و رودخانه ها: خشک و راکد

    دریاها: آلوده

    مواد غذایی: سمی و کمبود آن احساس می شود

    جنگلها: خاکستر

    و در عوض تا دلمان بخواهد زندان داریم: خانه ها بشکل زندان، زندانها بشکل گور دسته جمعی.

    و … بشر دراین میان گم شده است.

    چهارشنبه

  • مترسک

     

    تقدیم به پسرم 

     

    رفتن ونبودن در روی زمین موهبتی است

    رنگ غم و نم باران برکدام دل می نشیند؟

    آن طفل معصومی که من او را برشانه ا م نشاندم

    آن بیگناه رسته ای که امروز از برج عاج

    بر گناه ناکرده ا م می نگرد

    بر این سرگردانی و براین تهی بودن

    و چه بی حوصله؛ همانند یک غبار

    می آید و می رود

    و من با چه حوصله ای او را می نگرم  و دردرونم

    می پوسم

    در دل من آبشاری از مهربانیها و شادیها جاری است

     و در میان سنگ آب عمیق

    به سپری شدن دوران می نگرم

     

    ● ● ●

     

    رنگ آب، رنگ آسمان، رنگ دلخواه من

    رنگ سبز، رنگ جنگل و رنگ خزه های صخره ها

    امروز دیگر آسمان آبی نیست

    و جنگلها در میان آتش می سوزند

    و پرندۀ غریب جایی برای فرار ندارد

    روزی از پرنده ای پرسیدم

    آسمان چه رنگی دارد؟

    و آشیانۀ تو چگونه بر فراز درختی تنومند

    جای دارد؟

    پرنده پرواز کرد بسوی افقی دور

     

    ● ● ●

     

    او که همیشه خسته و چشمانش بسته است

    او که می تواند گریه هایش را به آسانی

    فرو برد

    درمیان یک شهر تاریک و غمگین

    به آزادی می نگرد

    بدون آنکه آن را لمس کرده باشد

    او غریبانه دربی را می کوبد که می داند هیچگاه

    باز نخواهد شد

     

     

    ● ● ●

    هوا سرد است

    خزه ها یخ بسته اند

    و بر دلها چسپیده اند

    پرنده پرواز کرد

    بسوی افق دور

    اگر او فرود می آمد شاید

    در میان بازوان ناتوان من

    وزش یک نسیم را احساس می کرد

    پرنده پرواز کرد به کوره راهی غریب

    به دشت بی نشانی

     و من

    بر بال پرندۀ دیگری نوشتم:

    من یک خنجر لخت و عریان هستم

    و ریشه ام در شهر دیگر جای گرفته

    و چشمانم به آسمان بی رنگ دوخته شده

    و به انتظار نشسته ام

    از بیرنگی ها رنگ می سازم

    و بر پیکرم می نشانم

    تا از آن

    لباسی درخور عشق نقاشی کنم

    ریشۀ من در عشق جای گرفته

    و در آنجا برای خار مغیلان جایی نیست

    من در پای یک درخت بزرگ، یک کوه بلند

    پای به هستی نهادم

    وهنگامی که مردی شبگرد

    پای بر پشت من نهاد

    من زیر انبوه گناهان او

    غرق شدم

    و سم اسبان گرسنه

    مرا

    در زیر یک تلی از خاک غربت مدفون ساخت

     

    امروز نمی خواهم ماندگار شوم

    و تو ای پرندۀ دور دست

    در کنار آن رود کدر

    درخواب هستی

    شب را بخانۀ من بیاور

    من چراغی پر نور در

    دیوار یخ بستۀ زندگیت

    روشن خواهم ساخت

    تو که از نژاد خاک پاکی ها هست

    واز نژاد درستیها

     

     

    این یاددشت در تاریخ دوم آپریل هزار و نهصد و نود و پنج نوشته شده.

     

  • دو سفره

     

    به منزل دوستی رفته بودم.  در اطاق بزرگ پذیرایی او بر بالای شومینه عکس بزرگی در یک قاب زیبا جلب نظر مرا کرد.  عکس، مردی را نشان می داد در لباس دهقانی و با یک پوشش نمدی در میان مشتی گوسفند و دو سگ که به چوبدستی خود تکیه داده بود.  در کنار آن عکس دیگری در یک قاب گرانبهای نقره پیره زنی روستایی را نشان می داد که لباس سیاه پوشیده با یک روسری بسبک روستاییان شمال این کشور.

     

    از او پرسیدم: صاحب این عکس چه کسی است؟  با غرور فراوان گفت:« این عکس پدرم میباشد که (پاستور) یعنی چوپان بوده و این عکس هم مادر بزرگم است که دلم براش خیلی تنگ شده »، و برگشت چند قفسه و چند صندلی را بمن نشان داد و گفت: « اینها همه متعلق به مادرم بزرگم می باشد.  چه حیف دیگر نیست.  من هر چند گاهی به همان دهی که پدرم و مادرم و همۀ خانواده من زندگی می کردند می روم و چند روزی در خانۀ پدرم که هنوز باقی است می مانم و از روح آنها انرژی می گیرم و بر می گردم. »

     

    همسر این خانم یک ژنرال برجستۀ ارتش دوران فرانکو و دوست و همدوره (دیکتاتور) بوده که امروز اثری از هیچکدام نیست و تنها شال قرمز ژنرال بر پیکر بانوی مقدس (روزاریو) در کلیسای شهر نصب شده است.

     

    و بیاد روزی افتادم که درخانۀ یک همشهری که صاحب چند شرکت و پول فراوان!! است، ناهار میهمان بودیم.  بر بالای شومینۀ مجلل ایشان عکس مردی در یک قاب بزرگ قرار داشت که بی شباهت به صاحبخانه نبود.  پرسیدم: ایشان ابوی میباشند؟  به تندی گفت:  « نه، نه، این مرد باغبان ما بوده اما من بس که او را دوست داشتم عکس او را اینجا گذاشته ام!  پدر من دیپلمات بزرگی بود.»  همسر خارجی او که بخوبی زبان ما را می دانست نگاهی تحقیر آمیز باو کرد و سپس نگاهی بمن و….. و هیچ نگفت.

     

    و این است فرق دو ملت.  بقا و پایداری آنان تنها درهمین نگاه داشتن خاک و احترام به گذشتگان است و حتی حکومت هشتصد ساله قوم عرب نتوانست نه تنها چیزی از آنان بگیرد بلکه چیزی هم برجای گذاشت.

     

    یکشنبه

     

  • ما مردم

     

    اخیراً به همت دوستی نازنین کتابی زیر عنوان «جامعه شناسی خودمانی» نوشتۀ حسن نراقی را خواندم .  کتابی ساده و با نوشته ای خودمانی و انتقادی از جامعۀ ایرانیان .  هزاران کتاب، هزاران پند و اندرز، هزاران شعر و مثل و حکایت، همه مانند همان میخ آهنی می باشند که بر سنگ فرو نمی رود. 

     

    فایده ای هم ندارد.  باید قرن ها بگذرد و نسلها زندگی کنند تا بفهمند که ما چه بودیم و چه هستیم.  بار کردن مشتی (تاریخ) راست و دروغ بر روی شانه هایمان تنها ما را فرسوده می سازد بدون آنکه چراغ راه آیندۀ مان باشد.   تاریخ را باید گذاشت گوشه ای و سپس به جلو رفت.  بمجرد آنکه حمله ای بما می شود فوراً بیاد آبا و اجدادمان می افتیم که ما نوادۀ فلان و بهمان بوده و هستیم، بدون آنکه به تجاوزی که در حق ما شده بیاندیشیم و راه چاره پیدا کنیم.

     

    بنظر من اولین سنگ بنای یک اجتماع را خانواده می گذارد، و سپس تعلیم و تربیت.  متاسفانه در خانواده ها اکثراً زور گویی و قلدری و ریا و نیرنگ و دروغ حکم می راند، و فرزندان هنگامی که وارد جامعه می شوند می خواهند یا الگوی برادر بزرگ و یا پدرخود باشند: دنیای مردانه مردانه است، با احکام صادره از ابناء خود.

     

    فرزند دختر نیز باید همانند مادر رنج بکشد و سکوت کند،  درغیر اینصورت به هزار تهمت و افتراح او را متهم کرده و چه بسا آیندۀ او را تباه سازند.  ظاهراً  آزادگی و روی پای خویش ایستادن برای یک زن نوعی روی آوردن به فساد است!

     

    روزی در مجلسی به بانوئی گفتم که فلانی بد تربیت شده؛ زبان بدی دارد و کلمات رکیکی از دهانش خارج می شود و به همه توهین می کند و این کار درست نیست.  ناگهان همۀ بانوان حاضر در مجلس یکصدا فریاد بر آوردند که تو به چه حقی می گویی فلانی تربیت ندارد.  او پسر فلان حاج آقاست وکلی ثروت دارد!  من گفتم ثروت حاجی به تربیت فرزند چه ارتباط دارد؟  ایشان اول بفکر ساختن حرمسرای خود و سپس شکم مبارک می باشند، و ابداً نمی دانند چند فرزند دارند.  تنها یکی را سوگلی قرار داده تا جانشین ایشان شود و بقیه به دست خدا سپرده شده اند، کما اینکه یکی از همین

    نورچشمی ها در اثر تزریق پنی سیلین – برای درمان مرض آن چنانی – زیر کرسی جان داد و هیچکس تا فرداِی آنروز نفهمید که او مرده است!

     

    پیوند بازار با بازماندگان خاندان حشم السلطنه معلوم است که چه موجوداتی را به بار می آورد؛ تربیت آخرین نکته ای است که به یک کودک می آموزند.  در گذشته اگر ازکسی میپرسیدی که نام همسرت چیست  جواب می داد که (دختر فلانی) یا (خواهر فلانی) و یا حتی (همسر سابق فلانی) است!!! گوئی خود آن زن موجودیت نداشت .  حال را دیگر نمی دا نم.

     

    غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

    ز هر چه که رنگ تعلق بگیرد آزاد است

    مجو درستی از این جهان سست بنیاد

    که این عجوزه عروس هزار داماد است

     

  • فکاهی

    امروز که لبم با ( لیوان ) شیشه ای برید؛

    امروز که دست سردم را به زیر بغلم گذاشتم تا گرم شود

    امروز که بوی بد ضد عفونی ؛ از راهرو وخانه همسایه

    به مشامم رسید؛

    من میان آنهمه بو ترا نمیابم !!

    آن روزی که لب مرا بوسیدی وگفتی ترا دوست دارم

    هنوز لبم با لیوان نبریده بود ؛ وهنوز دستهایم ؛

    سرد نبودند

    امروز دیگر ترسی ندارم ؛ دیگر بکوچه نمیروم

    تا در زیر ازدهام وصدای بوق اتومبیل ها گم شوم

    امروز پیر شده ام وپیری ترس ندارد

    دیگر از خانه ماندن نمیترسم

    چرا که میتوانم با یک نوار چسب ؛ روی زخم لبم

    را بپوشانم تا دیگران نگویند :

    ( چه کسی ترا بوسید )؟؟!!

    لیوان لب مرا زخمی کرد و

    من با یک جرعه آب طعم خون را چشیدم

    و فهمیدم که پیر شده ام

    چرا که ندیم لب لیوان پریده !!

    من دیگر نمیترسم

    همان روز

  • امروز صبح بمناسبت عید پاک پاپ بندیکت شانزدهم یک پیام صلح

    برای تمام مردم دنیا فرستاد ( ایرانیا ن) درمیان نبودند ! به هفتاد ودو

    زبان مختلف دنیا این روز بزرگ را تبریک گفت ؛ حتی عربی وعبری

    وپشتو و.. ارمنی … اما از زبان فا رسی یا ( پارسی ) خبری نبود .

    خوب . خلایق هرچه لایق

    درمیان این ملت همیشه زنده ؛ حتی در بدترین دقایق آنها به چیزی

    میاندیشند که ما از آن غافلیم .

    زمانیکه مسیح بر بالای صلیب فریاد میکشد که » پدر چرا مرا تنها گذاردی

    یا بر بالای کوه زیتون دعا میخواند به کسی غیر از خودش فکر میکرد

    به آنکه مافوق قدرت بشریت است به آنکه خالق او بود .

    امروز روز رستا خیز اوست و میلیونها انسان اعم از کوچک و بزرگ ؛

    سیا ه وسپید زرد وقرمز برای چنین روزی جشن میگیرند و میدانند که

    او وگفته ها یش حقیقی بودند نه مجازی .

    او انسانها را به صلح ودوستی د عوت کرد نه به خون ریزی وجبر و زور

    و به همین دلیل هر ساله طبق گفته واتیکان صدها هزار نفر بر پیروان او

    افزوده میشوند .

    البته تاریخ وعلم وجود اورا چندان تایید نمیکنند و عده ای عقیده دارند که

    یک عیسی ( تاریخی) بوده ودیگری روحانی و چه بسا همین مرد روحانی

    با حقیقت وجود خود توانست یک دنیای یک پارچه مسیحی بوجود بیاورد

    که کم کم پیروان او گفته های اورا تحریف و هریک به راه خود رفتند .

    آنچه مسلم است ؛ مسحیت و جوامع آن با تعلیم عشق و محبت ومهربانی و

    گذشت و ریا ضت و قناعت آغاز شد و چه بسا پس از وقوع جنگهای صلیبی

    این جامه فساد واسراف وگشاد بازی را فراگرفت و آنچنان پیشرفت کرد که

    امروز بجا ی رئوفت ومهربانی سنگین مشتی فلز بر شانه ها فشار میاورد .

    پیام پاپ

    امروز صبح بمناسبت عید پاک پاپ بندیکت شانزدهم یک پیام صلح

    برای تمام مردم دنیا فرستاد ( ایرانیا ن) درمیان نبودند ! به هفتاد ودو

    زبان مختلف دنیا این روز بزرگ را تبریک گفت ؛ حتی عربی وعبری

    وپشتو و.. ارمنی … اما از زبان فا رسی یا ( پارسی ) خبری نبود .

    خوب . خلایق هرچه لایق

    درمیان این ملت همیشه زنده ؛ حتی در بدترین دقایق آنها به چیزی

    میاندیشند که ما از آن غافلیم .

    زمانیکه مسیح بر بالای صلیب فریاد میکشد که » پدر چرا مرا تنها گذاردی

    یا بر بالای کوه زیتون دعا میخواند به کسی غیر از خودش فکر میکرد

    به آنکه مافوق قدرت بشریت است به آنکه خالق او بود .

    امروز روز رستا خیز اوست و میلیونها انسان اعم از کوچک و بزرگ ؛

    سیا ه وسپید زرد وقرمز برای چنین روزی جشن میگیرند و میدانند که

    او وگفته ها یش حقیقی بودند نه مجازی .

    او انسانها را به صلح ودوستی د عوت کرد نه به خون ریزی وجبر و زور

    و به همین دلیل هر ساله طبق گفته واتیکان صدها هزار نفر بر پیروان او

    افزوده میشوند .

    البته تاریخ وعلم وجود اورا چندان تایید نمیکنند و عده ای عقیده دارند که

    یک عیسی ( تاریخی) بوده ودیگری روحانی و چه بسا همین مرد روحانی

    با حقیقت وجود خود توانست یک دنیای یک پارچه مسیحی بوجود بیاورد

    که کم کم پیروان او گفته های اورا تحریف و هریک به راه خود رفتند .

    آنچه مسلم است ؛ مسحیت و جوامع آن با تعلیم عشق و محبت ومهربانی و

    گذشت و ریا ضت و قناعت آغاز شد و چه بسا پس از وقوع جنگهای صلیبی

    این جامه فساد واسراف وگشاد بازی را فراگرفت و آنچنان پیشرفت کرد که

    امروز بجا ی رئوفت ومهربانی سنگین مشتی فلز بر شانه ها فشار میاورد .

    یکشنبه

  • دوشنبه دوم ذبیع القده دوهزارو هفت

    امروز صبح زود ؛ یعنی نزدیک ظهر ما درخانه ماندیم ؛

    بواسطه نگهبانی و نگهداری دو طفل که مکتب خانه آنها

    تعطیل بود ؛ با آنکه روز مبارک سیزده بدر بود وما طبق

    سنت های دیرین میبایست به دشت وصحرا میرفتیم ؛ اما

    نرفتیم ودر خانه ماندیم طرف غروب که هنوز شب نشده

    بود ما همگی بسوی آرمگاه مرحوم والد فرزندان شدیم وبا

    نثار چند شاخه گل به آن مرحوم تبریک گفتیم از اینکه در

    این بهشت برین خفته اند.

    سپس بطرف جویباری رفتیم که به سوی دریا میرفت و سبزه

    را باهزاران بوسه به وسط آن پرتا ب کریدم و گفتیم برو ؛ برو

    تا سال دگر ؛ هرچه باشد این سبزه چند هفته ای مونس ما بود

    وموقع برگشتن گفتیم :

    خلایق هر چه لایق

    …..

    سه شنبه

    بواسطه حضور عارضه تب وسرما خوردگی باز مانند روز گذشته

    مجبور بودیم درخانه بمانیم واز جعبه رنگی مراسم پرشکوه عزاداری

    این ملت فرنگی رابه بینیم ؛ به به چه لباسهایی ؛ چه شکوه وجلالی ؛

    با آنکه عزا دارهستند اما همه مرتب وآرایش کرده وگاهی هم لبی به می

    خوشگوار میزنند تا بهتر بتوانند سنگینی آنهمه نقره وطلا را روی شانها

    خود تحمل کنند ؛ من در عمرم اینهم نقره وطلا ندیدم واقعا تماشایی است

    حیف که بانزول باران در بعضی از جاها جاده ها بسته ورودخانه ها هم

    بالا آمده بودند و هیئت عزاداران در کنجی نشسته ودر کنار طبق های خود

    زار زار میگریستند.

    باخود گفتم : خلایق هرچه لایق