Category: General

  • من وباغچه

    من وباغچه !

     

    گاهگاهی ؛ زیر سقف این سفالین

    بامهای مه گرفته

    قصه های درهم غم را ؛ ز نم نم های باران ها شنیدن

    بی تکان گهواره ی رنگین کمانرا

    در کنار بام دیدن ………. ساووش کسرایی

    ………..

    هوا آفتابی ونسبتا گرم بود ؛ توانستم سری به باغچه کوچکم

    بزنم بوته های نعنا با غرورتمام !! سر تاسر باغچه را گرفته

    ومجال خودنمایی به دیگر گلها وبرگها ندا ده بودند.

    هرگاه خانه ی را عوض میکنم از گلهای باغچه خانه قبلی

    شاخه ای را به خانه جدید میاورم ودر باغچه یا گلدانی میکارم!

    نمیدانم ! شاید با این کار میخواهم بگویم که ریشه ام درخودم

    هست ؟ .

    خوشبختانه همه ریشه کرده وبزرگ میشوند ؛ حال امروز دیدم

    بوته های نعنا خود را روی گلهای کاشته شده من ا نداخته

    وعلفهای هرزه با بخشش بارانهای فصلی رشد کرده وجایی را

    برای خودنمایی گلهای من نگذاشته اند .

    با بیرحمی تمام  همه بوته را از ریشه بیرون کشیدم ودرون کیسه

    زباله جای دادم ؛ چه عالمی داشت بریدن ریشه های بی مصرف

    وگویی دارم با یک انسان سخن میگویم ؛ گفتم :

    شما حق ندارید در باغچه کوچک من ریشه بدوانید وگلهای نازمرا

    از بین ببرید ویا بخشکانید وباز با کمک قیچی وچاقوآنهارااز جای

    کندم مگر چند شاخه نورس را که اگر روزی آنها هم بخواهند تجاوزی

    به حریم گلهای باغچه ام بنمایند شرآنها را نیز میکنم !!!

    هیچ نمیدانستم که گیا هان هم میتوانند متجاوز باشند وبدینگونه ریشه نمایند

    وجایی برای دیگران نگذارند ؛ هنگامیکه باغچه کاملا خلوت شد ؛

    گل نازم قد کشید وسایر گلها وبرگها گویی خودرا تکان دادند بدین شکل

    از من سپاس گذاری کرده از اینکه ( بیگانه ای) را از آنها دورکرده ام

    نگاهی به گلدان گل کاکتوسم انداختم ؛ دیدم گلدانش را شکسته وتولید

    بچه های دیگری کرده ؛ اما غمگین است ؛ باو گفتم میدانم چرا غمگینی

    آفتاب گرم جنوب کمتر برتو وبراین باغچه میتابد ؛ به هنگام طلوع صبح

    خودی نشان میدهد وسپس ره به خانه های دیگری میسپارد ؛ تنها به آفتاب

    نگاه کن شاید همین تماشا کردن خورشید در آنسوی خانه نیز تراگرم کند.

    همانگونه که من با گرمای درونم زندگی را گرم نگاه داشته ام .

     

    ثریا / اسپانیا  اسفند ماه 1386

     

     

  • هنوزستان

     هنوزستان

     

    « مسعود فرزاد»

     

    بارها بشکست دل ؛ اما دلی دارم هنوز

    وای بردل ؛ آرزوی باطلی دارم هنوز

    زورق تاب وتوان شد غرق در بحر زمان

    وزسر غفلت ؛ امید ساحلی دارم هنوز

    گفت غم : ماضی وحال تو برایم بس نبود

    گفتم اورا ؛ غم مخور مستقبلی دارم هنوز

    بسکه جانم خسته شد آخر زبانم بسته شد

    لیک جوشا ن سینه ای پر غلغلی دارم هنوز

    چشم نتوان داشت فهم سخن  زین ناقصان

    چشم فهم خامشی از کاملی دارم هنوز

    تا مگر بیگا نگیها آشنائیها شود

    عمر رفت و کوشش بی حاصلی دارم هنوز

    مجمع امیدواران گرپریشان شد چه باک

    شمع یا س و کنج عزلت محفلی دارم هنوز

    چون جفای دوست بردن خوشتراز آوارگی است

    بر سر کوی جفا یش منزلی دارم هنوز

    گرچه از بیمایگی  شرمنده ام درنزد یار

    شعر شیرین ؛ تحفه ناقابلی دارم هنوز

     

    زنده یاد مسعود فرزاد

     حوصله نوشتن نداشتم باین شعر اکتفا میکنم .

    ثریا /اسپانیا

  • چند مین بهار

    چند مین بهار

     

    در نمازم خم ابروی تو بایاد آمد

    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

    ازمن اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار

    کان تحمل که تو دیدی همه بربادآمد

    …….

    ماه اسفند فرارسید وفراموشی من بپایان نرسید

    نمیدانم در این فصل بهار چرا اینهمه غمگینم

    وآن ( افسانه)  دیرین از یادم بیرون نمیرود؟

    سردی هوا وباد وباران وسرمای زمستان رو

    به پایان است واشعه خورشید با نیزه های طلاییش

    بر روی آسمان پخش شده ومن ….

    بانتظار ماه اردیهبشت میمانم ؛ ترا میبینم که سرشا ر

    از شور زندگی در حال حرکت با ین سو آنسوی شهر

    میباشی.

    دردی درقلب خود احساس میکنم وآرزو دارم ایکاش

    میتوانستم در آخرین لحظه زندگی تو دستهایم را بر

    روی گونه ها یت میگذاشتم وبتو میگفتم “

    مرد طلایی من !

    امروز خانه  من بربالای یک تپه کوچک قرار دارد

    هیچ درختی برآن سایه نیا فکنده است ؛ تنها پرندگان

    آواز خوان از جلوی پنجره ام میگذرند وبمن شب بخیر

    میگویند؛ دیگر صدای مهربان ترا از گلوی گوشی تلفن

    نمیشنوم که بمن شب بخیر بگویی.

    حال بتو میاندیشم که دربهشت آرمیده ای در مسافتی دور

    دست.

    دیگر میلی ندارم که به بنفشه های بهاری بنگرم من

    زیباترین گل طبیعت را دربهاری روشن ازدست داده ام

    وحال تنها دلخوشیم این است که برایت بنویسم :

    ….

    روزی دست پاکی که گلهای کوچک

    خانه ام را ؛ نوازش میکرد

    برسرم دست کشید

    چهره او با مهربانی تمام

    در آیینه دلم منعکس شد

    و…. من چو گل سرخی

    در میان دستهای او شکفتم

    او ؛ حساسیت فلب لرزان مرا

    دریافت

    دستهای مهربانش را

    به آزادی بسویم دراز کرد

    ومیدانست که …..

    رشته ای محکم مارا بهم متصل

    میکند

    امروز تنهای تنهایم

    وخوداین تنهایی را برگزیدم

    چون میدانم که :

    هرگز تنها نیستم وتنها نخواهم ماند

    آنچه راکه او در سینه من به ودیعه

    گذاشته

    مرا بخود مشغول میسازد

    من با اویم

    و…..

    هرگز تنها نخواهم ماند

     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

     

    دردر

  • نه

    نه ! هرگز

     

    هرگز چو او !

    در انتظار لقمه ای

    به دست نامردی ؛ بوسه نخواهم زد

    هرگز ؛ چو ا و

    با چشم بسته

    با هر بی پاوسری

    نخواهم نشست

    هرگز ؛ با نتظار

    یک کوله بار وفرارسیدن

    یک بهار !!

    نخواهم بود

    بهار من؛ خزان من

    زمستان من

    در اولین سپیده دم خلقت

    در میان دشتی از لاله وگل سرخ

    بوستانی ازعطر ریحان

    زاده شد

    اینک بر بلندای دیواریک با م

    می نشینم وفریاد برمیدارم

    که پر شود

    همه دنیا از صدای من

    وخواهم گفت

    ای مسکین حقیر

    پرهیز من از تو

    وترک کردنت

    وفراراز ویرانی تودر آن سپیده دم

    تابستانی

    یک معجزه بود

    چه آسوده از آن

    ( دخمه شریف)

    رهایی یافتم

    ثریا /اسپانیا

    از: دفتر این زمانه

  • ناشناس

    ناشناس

    ” برای آن ” ناشناس ” که آهسته میخزد به برگهای

    کاهی پراکنده من ؛ واشعار ” حمیدی شیرازی ” را

    دوست میدارد.

    فرسوده از شرارعشقیم وانتقام

    از عشق وانتقام دماری گرفته ایم

    آنجا نشاط کرده که یاری گرفته ایم

    اینجا فغان کشیده که ماری گرفته ایم

    دامان یار زیر سردشمن است وجان

    مارا بگو؛ که دامن یاری گرفته ایم

    از هفتاد * تمامی گذشت وما

    هفتاد ساله چهره نزاری گرفته ایم

    گویند کز بتان زچه روکرده ای نهان ؟

    چیزی شنیده ایم وکناری گرفته ایم

    ………

    · دراصل شعر پنجاه بوده است !

    ……..

    یکی مرغی دیدم به دامی اسیر

    که مرغی بدانسان فریبا نبود

    بگفتم که این دام صحرانشین

    سزاوار این مرغ زیبانبود

    گناهش چه بود این بلند آشیان

    بجز آنکه سیمرغ و عنقا نبود ؟

    چه ماند به چنگ پلیدان خاک

    همایی که هیچش همتا نبود

    دریغا !که این پستی و تیرگی

    سزای چنین مرغ والانبود

    بمن خنده زد مرد صحرانشین

    که ای مرد! جای دریغانبود

    جز این چیست درخور آنکس که او

    نشست اندر آنجا که جایش نبود

    نه هرجا که دانه است وآسایش است

    همه آب ونانی که گوارا نبود

    گر ازسر بدر کرده بود او هوی

    چنین خسته وبند برپانبود

    چه پرسی گناهش چوبینی به چشم

    گناهش همان بس که دانا نبود

    دکتر حمیدی شیرازی (شادروان)

  • فسون

    فسون

     

    …. وفسونی که به گنده شد لاشه یک زندگی

    مرده چه گور مینشاند همه را…..

    و.. همه میترسند

    که تن این گنداب

    نرساند زنی  به لب ایشان آبی

    یا گل آوده به تن ریخته دیواری

    می افکندشان

    بیش وکم شاید به سر

    همه میترسند

    که تن گنده عفریت زنی

    به سپیدای  خو روپوش دروغ

    نکشد آنها را دربر

    از” نیما یوشیچ ؛ شعر ناقوس 

    در کتاب انجیل  ( لوکاس ) 39/ 7+ بدینگونه آمده که:

    عیسی مسیح با زنان رابطه بسیار لطیفی داشت ونسبت

    به آنان بالطف ومهربانی رفتار میکرد حتی بازنهای بدنام

    نیز با مهر وملاطفت روبرومیشد ودر روز به صلیب کشیدن

    او تنها زنان در کنارش بودند ؛ همه یاران وپیروانش فرارکرده

    اورا تنها گذاشتند ؛ حتی در جایی نوشته شده که روز سوم

    وروزبرخاستن او از گور بر مریم مجدلیه ظاهر شد.

    او هرگز زنان را تحقیر نمیکرد.

    در عوض پاوولوس یکی از پیروان وجانشین او صریحا در

    کتابش آورد که : زنان انسانهای طبقه دوم وزیر دست مردان

    میباشنداو مینویسد  که زنان باید در جمع ساکت باشند واجازه

    سخن گفتن ندارند ؛ گفتگوی زنان در میان جمع شرم آوراست !

    ( اگر امروز زنده بود  بطور یقین خودکشی میکرد که میدید زنان

    در صحنه سیاست چگونه میدرخشند ) .

    پاوولوس مسینویسد :

    زنان باید درخانه فرمانبردار شوهرانشان باشند وهمچنان که از خدا

    اطاعت میبرند باید از مرانشان نیز اطاعت کنند !!

    14/34

    پاوولوس  مینویسد زنان باید سر خودرا بپوشانند در غیر اینصورت

    مانند این است که سر خودرا تراشیده اند .

    ” در آن ایان سرفواحش وزنان بدنام را میتراشیدند ؛ “!!

    با چنین برداشتهایی هیچگاه نمیتوان جناب پاوولس را پشتیبان حقوق

    زنان دانست .

    در عین حال او می نویسد : هیچ غذایی در دنیا حرام نیست هرچه راکه

    جلویتان گذاشتند بخورید ودر کار خدا دخالت نکنید چرا که اوهمه چیز

    را خلق کرده است.

    امروز روز ( عشا ق ) نامگذاری شده است روزیکه دکانداران

    برای فروش اجناس خود آنرا ساخته اند  تاجاییکه گل رز

    سرخ دربازار سیاه بفروش میرسد !!

    درحالیکه امروز روز آزادی زنان است در ایام خیلی دور در

    سر زمین ما این روز را روز” زنان” نام گذاشته وبه آنها هدایایی

    میدادند واز کارخانه وهمه کارهای دیگر امروز معاف بودند

    این روز هم مانند همه روزهای زندگی ما برباد رفت ودیگران

    در هوا آنرا گرفتند ونامی دیگر برآن نهادند ودکانی دیگر بازکردند

    سالهای شادی ؛ روزهای خوشبختی ؛ مانند آبهای بهاری ,

    شتابان گذشتند.

    ثریا / اسپانیا

    14/ 2/2008

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • تماشاخانه

    تماشاخانه

     

    نه ! صحنه خالی بود

    سکوت بود

    دریک تماشاخانه

    آنچه که دیدم باچشم گریان

    بر باورم نبود

    نقشی بردیوار؟

    نقش گرسنه ای ؛ شکم بر پشت

    چسپیده

    که تمنای نان میکرد

    ودر سوی دیگر

    جنبش و هیاهو

    اندیشه ها واحسا س گم شده

    زیر داغ شهوت

    شراب ورقص بی پروای شکم

    سینه های لرزان؛  گردش کمر

    باسن

    لکاته های تازه رشد کرده

    در کسوت الهه های زیبایی

    بی خبر از اشک آن کودک

    وتن نمناک مادر

    در انتظار پا داشی از

    …. بزرگ بودند

    ………..

    آه ! آی عاشقانه شبانه

    که سرهای خودرا در میان

    شانه هایتان

    فروبرده اید

    و بروی خاک غریبی

    خوابیده اید

    بپاخیزید

    مردان وزنانی پر توان

    ونیرومند

    که برزمین نشسته به دوریک شمع

    وخودرا گرم میکردند

    هم اکنون ایستاده اند

    ……

    ما کولیان آواره جهان

    با یک دروغ بزرگ

    سرنوشت خود را به دست باد

    سپردیم

    و سر به آسمان

    که همچو قیر سیاه بود

    با پاهای لرزان ؛ ایستادیم

    آی ؛ عاشقان شبانه

    خاموشی سنگین وخواب

    را فراموش کنید

    وصدای خودراچون نسیمی

    بر شاخه های خشک درختان

    جوان سر دهید

    آنها را دریابید

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • بجرم شرب

    بجرم شرب ؛ مجازات مرگ

     

    زین آتش نهفته که در سینه منست  ؛

    خورشید شعله ایکه درآسمان گرفت

    حافظ

     

    شهامت روح وبلند پردازی  لازمه مردان خداست

    امروز ما در دنیای مذهب بره زباد داریم در

    صورتیکه به شیر بیشتر محتاجیم .

    حقیقت مانند آفتاب است که تنها عقاب میتواند در

    آن خیره شود .

    کسانیکه از فرط داشتن همه زیباییها وظواهر زندگی

    نداشتن را احساس نمیکنند ؛ اما یک انسان حساس که

    میتواند خوشی های زندگی را در تمام ریشه و عمق

    وجودش حس کند باو فرصت بهر ه بردن ار خوبیها

    و زیباییهای دنیا را نمیدهند و او آنها را در دوردستها

    بلکه در شیشه شیطان میجوید درعین حال خویشتن را

    در نشیب زندگی خیلی پایین  ودر دهانه یک باتلاق

    فرو برنده نیستی احساس میکند

    بالا ؛ بر فراز آن تپه روشن آفتاب هست ؛ گرمی حیات

    هست ؛ امواج رنگارنگ آرزو وامید هست  ؛ غوغای

    نشاط انگیز زندگی هست  فروغ نوازشگر عشق ومستی

    هست ؛ اما ؛ او آن جوان وجوانان دیگری از دست یابی

    به آنها محرومند ؛ وهمه از دسترس آنها دور است , دور

    وبان بهشت گمشده راهی ندارند ؛

    در پیش پای آن جوان تازه نورسیده ؛ جر تاریکی مهیب

    و ناپیدای کرانه نیستی چیزی وجود ندارد ؛ او محکوم است

    محکوم به فرو رفتن  درکام این چاه عمیق … مردن وبردن

    همه آرزوها را بهمراه .

     

    پنچشنبه

    8/2/2008

    ثریا /اسپانیا

  • آن غریبه

    آن غریبه

     

    بوی اورا که در ( اوج ) افتخار !!!!

    بود

    ببرکشیدم

    بی آنکه زنده باشم

    از بوی ا و مسموم

    و در زیر خاکستر بجا مانده

    مدفون شدم

    بوی تلخی ؛ حکایتی بود

    از بوی برگهای متعفن آن درخت پیر

    هوای سالم خانه ام سنگین شد

    گلهای باغچه کوچکم افسردند

    میان دو چشم سنگی ا و

    و دو چشم سرشار از پشیمانی من

    برقی جهید

    آه …… ما تا چه اندازه

    بهم بیگانه ایم

    آنهمه روزهای جوانی

    آن ایام

    تنهانگاهم بسوی خراباتی بود

    که او خانه داشت

    بدون آنکه بدانم

    در آن دوچشم سنگی و بی رونق

    انبوه فاصله ها را دیدم

    این خیرگی

    این بیشرمی

    و مردن اورا

    در سایه سوخته آوارگی ها

    ……..

    تابستان دو هزارو چها ر

     

  • اندوه فراموش شده

    اندوه فراموش شده

     

    قصه ها وغصه های فراموش شده ام

    و….

    اندوه یک مادربزرگ

    در آستانه یک درگاه تاریک

    بانتظار پنجره ای که به روزن

    خورشید باز میشود

    بانتظار عطر سبزعلفهای وحشی

    وآهنگ بال کبوتران

    نرمش رقصی درمیان یک بازوان

    ستبر

    در میان یک سینه فراخ

    نمیخواهم حامل این کوله بار

    اندوه باشم

    آنهارا برزمین میگذارم

    همه اندوه وغصه های فراموش شده را

    قصه های یک مادربزرگ!!!

    بانتظار آ ن عقاب مینشینم

    وبه آسمان چشم میدوزم

    تا کبوتری بابرگی در منقار

    بسویم پرواز کندوبمن نوید بدهد

    بانتظار دستهای ناشناخته

    و….

    گم کردن اشتباها ت بی جبران

     

    ثریا / اسپانیا

    23/1/2008

     

     

  • دزد سوم

    دزد سوم

     

    سه نفر دزد خری دزدیند

    سر تقسیم بهم جنگیند

    چوبودند سرگرم زدو خورد

    دزد سوم خرشان را زد وبرد

    مرحوم سعدی !

     

    ایران منطقه وسیع و پروسعتی است

    برای همه جا دارد ( بغیرا ز ایرانیها )

    ایرانیان درخارج مشغول زدو خورد

    وترورشخصیت ونابودی یکدیگرند

    وخوب !!نقشه اربابان بخوبی اجرا میشود؛ ایران

    برای برادران آواره فلسطینی هم جا دارد

    هر چه باشد آنها هم حق آب وخاک دارند

    حال اگر دولت حسنی مبارک نتوانست آنها

    را جای بدهد راه نزدیکتر شده آنها میتوانند

    به خاک ایران زمین !! بروند ودرآنجا با

    کمال راحتی وخوشی زندگی کنند .

    ما را چه باین فضولی ها ؟!

    این قصه از آن بایت آوردم تا اگر روزی مردم

    حرف آخر را زده باشم وبگویم ما تا چه حد

    میهمان نواز هستیم وصاحبخانه کش .

    باتقدیم بهترین اردات ها

    ثریا /اسپانیا24/1/2008

     

     

     

  • سوزان پلشت

    سوزان پلشت

     

    او هم مرد؛ سوزان پلشت ؛ هنرپیشه زیبایی که

    درگذشته خیلی ها مرا به او شبیه میدانستند!!!

    همسن من بود ؛ چه حیف ؛ چقدر زیبابود وچه

    صورت مهربان ونجیبی داشت .

    امروز  که رکن اساسی زندگی از من گرفته شده

    وبا از دست دادن سلامتی ام ؛ همه آن اعتما د

    واعتتقا دی را که بخود داشتم ؛ از دست داده ام

    حال نظیر یک تماشاچی در مقابل سن نشسته ام

    که دیگران مشغول بازی یک درام پرهیاهو هستند

    گاهی از اوقات به نمایش غم انگیزی که در گذشته

    دیده بودم فکرمیکنم ؛ زمانی به صحنه های پر جذبه

    وپرکشش و زیبای آن زمان میاندیشم ؛ امروز پرده

    فروافتاد وچراغها خاموش شدند وتما شاچیان ناگهان

    ناپدیدگشتند ومن بهت زده مانند همان هنر پیشه پیر

    روی صحنه وروی یک تخته ناصاف ایستاده و به

    انتظار دستور ( راهنمایانم ) هستم .

    چه سالهای خوبی بودند ؛ سالهایی که سوزان پلشت

    روی پرده میدرخشید سالهایی که همه راحت در امن

    وامان زندگی میکردند وچنان آسوده بودند که هیچ خیال

    ناراحتی وهیچ احسا س خطری آنها را نمی آزرد .

    جنگها در دوردستها اتفاق میافتادوکسی احساس خطری

    نمیکرد .

    اما ؛ ا مروز آن احسا س امنیت وراحتی ودوراز خطر

    زندگی کردن درهیچکس نیست ؛ همه عوض شده اند و

    همه از زندگی بیمناک ؛ من نمیدانم خودم تا چه اندازه عوض

    شده ام اما میدانم باندازه دیگران ؛ نه ! .

    همین امر مرا متوحش میسازد به هر جمعی که نگاه میکنم

    گویی درمیان آنها بیگانه ام ؛ تنها وبی کس انگار که از دنیای

    دیگری آمده ام وبه زبانی نامفهموم حرف میزنم که کسی نمیفهمد

    بلی ! آدمها دیگر آن آدمهای پیشین نیستند وآن دنیایی راکه همه

    آنرا دوست میداشتیم دیگر وجود ندارد .

    تنها چیزی که د رما باقی مانده ؛ همان احساس غرور وکمی از

    زندگی گذشته ؛ حال میاندیشم که اگر چه شکست خوردم وهمه

    چیزم را ازدست دادم اما این امرهیچ احسا س ناپسندی را درمن

    به وجودنیاورد؛ شکستم اما متلاشی نشدم وهنوزخودم راروی پا

    نگاه داشته ام با آنکه میدانم دیگر ( خانه ای) وجود ندارد که در

    آن احساس امنیت وآسایش کنم .

    دنیای پریشان ودرهم برهمی است وکمی ترسناک .    ثریا.اسپانیا

     

     

     

     

  • تردید

     تردید؛ چرا ؟

     

    در آن شب که تردید کردم

    از برق نگاهت ترسیدم

    قلبم از هشیاری بیدار ذهنم

    خبر میداد

    تو کجا؟ من کجا؟

    راهمان دور بود

    از سبزه زارها

    از بوستان پرصفای زندگی

    جدا بودم

    آن شب در میان تردید ها

    و… شک

    زورق عشق ؛ مرا

    به موج بستر آیینه ها برد

    سایه ی لغزید

    ترس دوباره درمن راه یافت

    در میان آن لرزش

    نقش پای ما پیدا بود

    جویبار رخنه آب

    سایه ترس مرا از بین برد

    بتونزدیک شدم

    در دورافتاده ترین نقطه زمان

    ما میوه ممنوعه را چیدیم

    بی پروا آنرا بلعیدیم

    بی تابی ؛ شور و عطش

    درخشش آن میوه ممنوعه

    و….

    وسوسه چیدن آن

    ما را بسوی سایه برد

    سایه ها مارا پنهان کردند

    و تو ؛ نزدیکترین شاخه را بمن نشان دادی

    من آنرا در خمیدگی شکننده غرورم

    چیدم

    و…

    به پای تو گریستم

     

    از : دفتر ا ین زمانه

     

  • مویه کن سرزمین من

    مویه کن سرزمین من ؛ مویه کن

     

     

    ” زمانیکه ترس بر ملتی حکومت میکند ؛کیست که بتواند از سرزمین محبوب خود لذتی ببرد “

     

     » آلن پیتون «

     

    سرزمین رویایی آ لن پیتون  سرانجام به آزادی رسید ؟! یا نرسید نمیدانم .

    اما ما روزی یک نمایش کوچکی در محل فرهنگی سرزمینمان ترتیب

    دادیم که بازیکنان آن عبارت بودند از :

    فرشتگان آهنی سرزمین یخ ؛

    مردان رشید چین سرخ

    احزاب ک . م. ل. ه

    برنامه ریزان بازوی راست وچپ خطه آذرا بادگان

    و حامیان بزرگ خلق نادان  که همه در خواب خرگوشی بسر میبردند .

    ما به تماشا نشستیم ؛ تا پرده سوم هم تمام شد؛ لکن بازگیران هنوز در

    صحنه ببازی خود ادامه میدا دند ؛ تماچیان برصندلیها میخکوب ؛

     سپس هرکدام به طرفی خزیدند ؛ عده ای به روی صحنه رفتند

    وبا بازیگران همراه شدند ؛ آوخ … چه نمایش چندش آوری ؛

    عده ایکه بازی کردن رابلد نبودند زیر چرخهای ارابه حامل لباسها ونقابها ی

    بازیگران کشته شدند .

    نیمی به سوراخ موشی پناه برده بانتظار یک معجزه بزرگ نشستند ونیم دیگر

    همچنان مات ومبهوت باین خیمه شب بازی طولانی مینگریستند و گویی باور

    نمیکردند ویا میپنداشتند که دچار کابوس شده اند .

    پرتا پ شدگان پیر شدند ؛ سالخوردگان دنیارا با حسرت گذشته ترک گفتند ؛

    کودکان تازه متولد شده از شنیدن نام کشک ورب انار آب دها نشان سرازیر

    میشد .

    قوطی های محتوی خورشهای مطلوب وخوشمزه بادمجان ؛ فسنجان ؛ کشک

    بادمجان ؛ قورمه سبزی ” جان ” محصول کارخانه جات مشهور میم  . ران

    و میم . نان  وتافتون برشته ولواش نازک ودکه کبابی با عرق وپاچه ولوبیا

    راه افتاد .

    کهن سالان به دنبال یک لانه بودند تا باسن بزرگ خودرا درآن جای بدهند

    واز مغازه های سمعک فروشی به عینک فروشی بروند تا فراموش کنند که

    روزی سرزمینی ( محبوب ) داشتند .

    مویه کن سرزمین محبوب من ؛ مویه کن ؛

    واین هنوز پایان راه نیست  ؛

    خورشید بر زمین میتابد

    وآنهاییکه بازی را بلدند از آن بهره وقوت میگیرند

    وتنها ( ترس) برای ما میماند , ترسی ناخود آگاه که برجسم وجان فرزندان

    به دنیا نیامده ما هم اثر خواهد گذاشت .

    مویه کن سرزمین من ؛ مویه کن

     ………….

     

    فرشتگان فرود آمدند

    ورشته تسبیح گسست

    گمان مبر که این خلق نادان

    بپذیرد فریب این شیاطین را

    با نعره های خشم

     

    مگذار که زمان بکام این سیه دلان

    بماند

    مانند یک شمع بسوز

    درخشان باش

    بشیوه نو اختران باش

    اگر چه ( جهان پیر است بی بنیاد)

    تو جوان باش

    ای ستاره خاموش

    نگاه کن که رنگ جهان دگرگون است

    سرود رزمیان خاموش شد

    وآنها درازای نا ن

    جانشان را در باتلاقها میبخشند

    وبجای  آ نها که پیروزی را به دست میاورند

    کیسه های سنگین زبا له

    دریک خط مستقیم

    آواز میخوانند و…..

    مدال ها برسینه آنها نصب میشود

    وجانباختگان در گورهای ناشناخته

    پنهان میشو ند .

    غریو شادی خاموش شد

    وزمان …..

    دیگر زمانی نیست

     

    ثریا اسپانیا

    تقدیم به : عمو محمود

     

     

     

     

     

     

     

     

  • شبستان

    شبستان

    شعری از : محمود کیانوش

     

    شب گذشت از نیمه وبامن

    خواب وآسایش نشد همگام

    پلک هابر هم نیامد نرم

    دل نشد آرام

    ….

    خواب ؛ دورا ز پنجره ی بیدار

    دورتراز چشم جان آزار!!!

    چشمها خسته؛ اماهمچنان در پویه با پندار؟

    طاق شالی است سنگی وسرد

    که برو گسترده دست شب

    بر تن بیجان شهر مانده از رفتار

    ….

    با آوردن این قطعه شعر دیدم ( بهتر ا ست درست رونویسی کنم )

     

    ثریا اسپانیا

    جمعه 4/1/2008

     

  • روز دوم

    روز دوم

     

    امروز هوا دلگیر ؛ ابری و مه همه ساحل رافرا

    گرفته است ؛ آب دریا بالاو پایین میشود و امواج

    کف آود حبابهای خودر اکه زاییده یک مادر غیر

    طبیعی است با خود بسوی ساحل می آورد تا آنها

    کم کم تغیر شکل دارده و بمیرند.

    باران کمی شروع شده و من با ین بازی شیطانی

    طبیعت مینگرم .

    در درونم هیچ هیجان و شادی موج نمیزند بلکه بیشتر

    اندوهگین هستم .

    خیال میکردم که از هر وسوسه و تشویش خاطری

    به دورم ؛ حال فکر میکنم که روزی ماهم مانند همین

    ستاره های دریایی و کف آلود  در یک ساحل غریب

    و دورافتاده تبخیر شده و فراموش میشویم .

    به آسمان نگاه میکنم , آسمانی که میلیونها انسان را با عقاید

    و ایده های مختلف به زیر بال خود گرفته حال در پنهانی ترین

    افق  با دریا پیوند میخورد ؛ امواج دریا با سرعتی ناگفتنی

    به تخته سنگها  میخورند و دوباره خیز برداشته با سرعت

    بیشتری به دیواره های خزه بسته بر خورد میکنند.

    نه میخواهم چیزی بنویسم و نه چیزی بخوانم اکثر روزها معمولا

    یک دفترچه با چند خودکار با خود میبرم واز هر گوشه چیزی

    پیدا کرده و روی کاغذ میاورم ؛ اما امروز همه برگهای دفتر من

    سفید ماندند؛ تنها می اندیشم  در اینجا در کنار دریا اندیشه های

    متفاوتی که بیشتر ( قدیمی ) هستند ! در مغزم بوجود میایند.

    این یکنواختی مرا به ستوه آورده روزی خیال میکردم یک هیجان

    برایم بهترین است طبیعت بمن کمک میکرد و من ساده ترین

    داستانهارا روی کاغذ میاوردم اما آنهم کم کم فرسوده شدو حوصله

    مرا سر برد ه است .

    معنی زندگی چیست ؟ ما بیهوده گمان میبریم که همه چیز در خود

    زندگی است و امروز فهمیده ام که زندگی را میتوان در میان خلاقیتها

    پیدا کرد و من چیز تازه ای خلق نکرده ام تنها بر روی دوش مردان

    بزرگ سوار شدم و به آسما ن نگریستم و خیال میکردم میتوان ستاره ها

    را چید ؛ خیال میکردم که هدفی یافته ام کاملا مناسب ؛ حتی ازهیجانهای

    درونیم نیز غافل ماندم ؛ خیال میکردم که به مفهموم واقعی زندگی بهتری

    دست یافته ام ؛ اما دیدم دیر است ؛ خیلی دیر این کاررا شروع کردم چرا که

    زندگی سخت تراز گذشته جلوی پاهایم ایستاده و مرا به مبارزه میطلبد.

    دنیا ومردمش بکلی عوض شده اند و منکه همیشه در اعماق دلم به یک صلح

    و آرامش فکر میکردم حال بنظرم زندگی یک تراژدی پنهان و در ظاهر یک

    کمدی مسخره و بی مزه ؛ جدی بودن وحشتاک است وستایش روزشب یک سرگرمی .

     

     

     

     

  • بی دظیر

    بی دظیر

     

    قرا ر نبود بنویسم ! لکن مرگ بی نظیر ( بوتو) مرا وسوسه کرد

    یک سراینده ( پشتو ) میگوید :

    آهای مردم ؛ یک نوشته از او بگیرید

    مبادا که او هم فریبکا رباشد.

    من آدم سیاسی نیستم وبه شدت هم از این میهمانیها فرار میکنم

    اما چند نکته مرا ودار باین نوشتار کرد :

    اول آنکه من نمیدانم جناب مسعود بهنود اینهمه اطلاعات دست

    اول را ازکجا گیر آورده اند که درباره خانواده بی نظیر بخصوص

    مادر او نوشته اند : که ایشان از فامیل صابونچی واهل اصفهان!!!!

    بوده اند ؛ در حالیکه نصرت بیگم ودوخواهرش بنام نزهت وعفت

    ( حریری ) اهل کرمانشاه و کرد تبار بوده اند ( البته با بنده نسبتی

    به هیجوجه ندارند) .

    و سرانجام مایه تاسف است که این زن درعین جوانی وزیبایی وقدرت

    دنیا را ترک کرد چه بسا میتوانست واقعا آزادی ودموکراسی را برای

    سرزمینش و زنان بدبخت آن خطه بیاوردا ؛ البته نه با آش رشته نذری

    و انداختن سفره حضرت بی بی رقیه و یا چراغ روشن کردن در صحن

    امام زاده صالح !!

    نمیخواهم باین نوشته جنبه شاعری و یا سیاسی بدهم برایم مردن زنی

    آنهم با این وضع دلخراش و غم انگیر بسی دردرناک است.

    زنی که پیشرومردان فبیله اش بود زنی با تحصیلات عالی زنی از یک

    خانواده مرفه که با سر سختی تمام میکوشید سرو سامانی به کشورش

    وزنان آنجا بدهد .

    باز هم دست مردی از آستین بیرون آمد و سینه اورا هدف قرارداد.

     

    ثریا / اسپانیا یکشنبه

     

     

  • سال نو وسلامی نو

    سال نو وسلامی نو

     

    برای هر فردی در دنیا دو روز  در عمرش مهم است .

    یکی روز تولد ش  که در روزگاران گذشته برای بزرگان اهمیت بیشتری

    داشت وبرای مردمان عادی تنها یک آغاز و یک گذشت دوباره عمر !

    و دیگری آغازسال جدید .

    سال نو وولادت آن در هر سرزمینی برا ی ملت آن پر ارزش و شاید

    تا اندازه ای مقدس هم باشد  وهنور با اینهمه بالا پاین شدن زندگیها

    و سرزمین ها کسی نتوانسته است که ار کنار سال نو بی اعتنابگذرد

    در اینجا ؛ نوای ناقوس ها ی کلیسا میتواند در در واقع بشارت ونوید

    سال نورا بدهد.

    شاید عده ای برای سال گذشته دریغ وافسوس بخورند ئ عد ه ای شاد

    که سختی های کهنه را پشت سر گذ ا شته وچه بسا سال جدید برایشان

    سعادتی به همراه داشته باشد !؟ .

    لکن , من میل ندلرم که بر سالهای گذشته خط بطلان بکشم  وبکلی آنها

    را فراموش کنم ,  هر چه بوده دست تقدیرو سر نوشت در آن دخالت

    داشته است  میل ندارم که گرد نسیان بر روی آنها بنشیند.

    سالهای جوانی من بهترین ا یام بودند و من در دلبستگی هایم غوطه

    میخوردم  وآن کمبود کو.ته نظری و نا پختگی جوانی را به هیچ مینگرم

    امروز کم وبیش هر کسی افکارش بگذشته بر میگردد وزمانی میرسد

    که  از شخصیت فعلی خود بیزار و گریزان میشوند.

    من آن کودکی  را که هفتاد سال بیش نامش ( فلان) بود هنوز دوست

    دارم و همه دگرگونیهایش را نیز می پذیرم ؛ آن کودک امروز مادر

    چند کودک دیگر است .

    امروز خزانهای زیادی بر بهار زندگیم گذشته  در عوض صاحب

    تجربه هایی شدم که گردش ایام  در نهادم به ودیعه گذارد.

    تنهایی دلپذ یری دارم ؛ راضی وخشنود ؛ عاشق زمین سر سبز و

    درختان سر به آسمان کشیده میباشم وتنها آرزویم این است که همیشه

    در همین سن !! باقی بمانم ؛ نه میلی به ازدیاد ثروتم دارم ونه میلی

    به زیباتر شدن ؛ همین آسایش نسبی برایم کافی است .

    شاید کسانی باشند که میلی به تماشای طلوع و غروب خورشید و

    آسمان آبی نسیم صبحگاهی گردش در تنهایی ولو شدن وبیکاری در

    ایام تابستان ؛ سبزی وطراوت دشتها وکوهستان و در جو همه اینها

    یک حظ روحانی و یک موسیقی دلپذیر را نداشته وچندان آنرا احساس

    نکنند.

    اما من  همه آنها را در درونم کاشته ام از دلربایی و رقص یک شمع

    در جام بلورینش ؛ تا شرابی قرمز رنگ در گیلاسی تراش دار که

    در پرتو شمع  هرلحظه  به رنگی در میاید , لبریز از خوشی میشوم

    سال نو در این سوی جهان با زمستان شروع میشود در فصلی که

    همه بیماران ضعیف  و پرندگان وخزندگان درختان کم ظرفیت

    میمرند ؛ به همن دلیل من به قامت سرو و پرتو روشنایی رنگا رنگی

    در ا طراف آن پخش میشود خیره میشوم در این زمان به هیچ چیز

    به غیراز زندگی نمی اندیشم نه به گذشت عمر و نه به غمهای گذشته

    هنوز در عمق وجودم به عشق می اندیشم !! در راهی که پیش گرفته ام

    همه چیز در روی یک خط مستقیم به پیش میرود  وهیچ چیز مانع حرکت

    من نمیشود  حتی عارضه های ( سالخوردگی )؛ من درچشمه پر طراوت

    ترانه ها وموسیقی زندگی میکنم .

    بنا برا ین در طلوع سال جدید  نیز مانند گذشته در برار پر تو روشنایی

    شمع های رنگین  واوای دل انگیز موسیفی  گیلاسی دیگر به سلامتی

    همه مینوشم و به دوستانم و همه عزیران که به من مهر داشتند سال نو

    را تبریک میگویم .

     

    با آروزی سلامتی برای همه

    ثریا / اسپانیا

     

    ژانویه دوهزارو هشت

     

     

     

     

     

     

  • یلدا

    یلدا

     

    ای شب دیرین

    یلدای بلندم

    نمیخواهم که نام ترا

    پنهان بر لب آرم

    بدین امیدم که روزی

    نامت را بر آسمان بنگارم

     

    یلدای همه مبارک و همه شبهای خوش

    چنان یلدا بلند باشد.

     

    ثریا

  • سفر کرده

    سفر کرده

     

    شاد زی ؛ ای مرد سفر کرده

    از تف سموم ( شهر ری) حذرکرده

    بسپرده رهی درازناک .و خطیر !!

    از رخنه ” آمل و نور وکجور” گذر کرده

    صد نقش بدیع وزیبا دیده

    از دامن ابر سیه سر بدر کرده

    تا وارهد  اندکی ز شعرو شور

    آهنگ سواحل ( خزر ) کرده

    گاهی به کنار گهی به میان

    عشوه و عشوه گری در عالم هنر کرده

    ان موج بین  که این عفریت را

    در دامن خود جلوه گر کرده

    جز سخن تلخ وریا نگفته حرفی

    هر لحظه بگونه ای دگر عمل کرده

     

    ………..

     

    پرنده ؛ عشق پرواز را

    به طوطیان آموخت

    مرغان دگری با حیرت آوازی سردادند

    آوازی بلند

    در لابلای شاخه ها

    در هیبت جنگل

    آواز آنها

    پیچید در گوش باد

    باد ؛ هجوم برد بر برگها

    برگها از لرزش شب خزان

    فرو ریختند

    ……