Category: General

  • دونامه

    دونامه

     

    دوست من ! این دو نامه هیچگاه به مقصد نمیرسد وهیچکس آنهارا  به پستخانه

    نخواهد برد ! تنها شاید باد آنرا به دست تو برساند .

    عشق وپیمانی را که باتو بسته بودم  ، هنوز بیاد دارم  بین من وتو فاصله ها بود

    وپیمان وعهد ومیثاقی که بستیم جدایی از آن امکان نداشت .

    عشق ما پاک بود ، پاکتر از سپیدی دامن مریم  وبه هیچ پلیدی آلوده نگشت ،

    تنها مدت کوتاهی  سعادت اینرا داشتم  که بتو بیاندیشم ومیدانستم که دوستم میداری

    هریک با اندوه دیگری غمگین میشد یم.

     

    بر ما تنها یک اندیشه حکم میراند  ، یک روح که در دو کالبد جدا ازهم میزیستند

    تو از من جدا شدی  ورفتی  و من باعصای زرین عشق خودمان آهسته آهسته زمان

    را می پیمایم  تا بتو برسم .

    تو از من جدا شدی وبه آسمان رفتی ومن میان آتشی میسوزم که شعله آن فرونخفته

    غمی نیست  من از درون  میدرخشم وشعله های ا ندوهم را پنهان میکنم .

    این آ تش درون به چهره ام شکوهی بی نظیر میبخشد .

     

    مرگ تو عذاب آور بود ، بهشت ترا از من ربودومن درکنار ذغالهای نیمه سوخته

    یک جهنم ، بی هیچ جرقه ای بانتظار نشسته ام.

    ……..

    نامه دوم

     

    دوست عزیز ، تا چند ماه دیگر  سرنوشت ها معلوم میشود ، سرنوشت من ،

    سرنوشت خانه ام  وخانه تو !

    دوست من ، صد حیف که دیگر نیستی  تا ببینی چه جانوارانی  درخانه بزرگ تو

    زندگی کرده ویا خواهند کرد  ، خانه زیبای تو که آنهمه برایش سلیقه بخرج دادی

    آنرا با بهترین پرده ها  وتابلوهای گرانقیمت آراستی وبه همراه ملاحت وشکوه

    خودت زیبایی آن خانه را هزار برابرکردی  وامروز مسکن وماوای گدایان شهر

    است .

    همه دیوارهای آن سیاه  وچه بسا پرچمی سیاه هم برفرازآ ن نصب نمایند ، خانه ات

    بکلی ویران شده  مانند خانه کوچک ما که زیر چرخهای سنگین بولدوز خراب شد

    دیگر هیچگاه نتوانستیم  خانه ای درخور خود داشته باشیم .

    عزیزم ، امروز همه چیز سیاه شده ، حتا لباس گارسنهای رستورانها وکافه ها نیز

    به رنگ سیاه درآمده است گویا خدا نیز عزا دار است .

    کادوی روز تولد منهم  دریک قوطی بسیار لوکس با کاغذ سیاه ونوار سیاه بسته

    بندی شده بود واگر درخشش  وزیبایی آن شمعدان کریستال قیمتی در میان جعبه

    نبود  سخت دچار اندوه وچه بسا دچار خیالات بدی میشدم ؟! .

    امروز دنیا  بیمار است  شاید برای تشیح جنازه دنیا دارند تدارک میبینند؟ .

    روزی رنگ سیاه  یا مشکی بنظرم بسیار شیک وآلامد بود امروز سخت از آن بیزارم

    وگاهی میترسم .

    چقدر دلم برای آن لباسهای رنگی تو تنگ شده سفید ، آبی ، صورتی  با آن کلاه های

    خوش رنگی با متن لباس که بر تارک سرت میگذاشتی ، چقدر زیبا ودوست داشتنی بودی

    دیروز داشتم اپرای ( توسکای ) ماریا کالاس را که سالها پیش در ( کاون گاردن ) لندن

    ا جرا شده بود ، تماشا میکرم  ، چه زنی ، چه شکوهی وبا چه غروری روی صحنه

    آواز میخواند غروری که شایسته خود او بود، حال تو واو دو موجود خیال انگیز زندگی

    را ترک گفته اید وما ماندیم ورنگ سیاهی که بر همه جا پاشیده شده است . سه شنبه

     

     

     

  • رنگ سبز زیتونی

    رنگ سبز زیتونی

     

    واژه هایم گاهی  به رنگ زیتون سبزند

    تمام واژه ها  دراینجا ، بر همین رنگ

    نشسته اند

    اینجا از ورطه خشونتها خبری نیست

    بلندای فانوس بربریت

    در پس کوچه های مسکونی ودرکنار

    فاحشه های قانونی گم شده است

     

    اینجا خبری از عبور تار وتنبور وزنجیر طلایی

    ( شارع شریف ) نیست

    اینجا فریادمردان ، آوازی دلنشین دارد

    وزنا ن در برابر آنها میرقصند

     

    اینجا برای اجساد مردگان دست میزنند

    و هل هله میکشند ، مرگ را ببازی گرفته اند

     

    اینجا کبوتران آزادند وبه آسانی به میهمانی

    ستارگان میروند

    اینجا هیچ بازویی خسته نیست

    وهیچ قلمی  در مسیر راه خود نمیلرزد

    ونمیشکند

    در آوازهایشان شادی موج میزند

    نه وحشت مرگ ونه خوف زنجیر

    اینجا همه چیز سبز است

    به رنگ سبز زیتونی

    ………….

     

    ثریا/ اسپانیا

     

     

  • آوای من

    آوای من

     

     من هنوز هم آواز  خودرا سر میدهم فعلا

    من وفرستنده ( هکرها ) که آنهار روی (آن

     لاین ) میبینم

    روبرو هستیم .

    شبیخون ودستبرد همچون دزد نا بکاری به خانه کوچک من

    کار یک انسان معمولی نیست ؛ بلکه دیوانه ای زنجیر گسیخته

    که از فشار بیکاری وبدبختی به زندگی دیگران دستبرد میزند.

       ثریا

     

  • خانه کوچک من

    خانه کوچک من

     

    کدام گناه  باغ بهشت را آلود؟

    چرا ابلیس زاده شد ؟

    وچرا ناگهان بر صفحه روشن یک نقطه ، نشست

    وآتش سوزیها برافروخت ؟

    مارا خم وراست کرد ودرمسیر راه خود

    صدها هزار کوه آتش از آسمان تاریک  ،

    فرو ریخت

    چرا همه با و تسلیم شدیم

    چرا درحریق خاطره ها غرق ودست دردست ابلیس

    بسوی آن شهر بی سو رفتیم ؟

    ( خانه کوچک من جای دشمن شد )

    چه شد ؟ چگونه شد ؟ آنها که شب را به کرامت ستودند

    چه شد ؟ چرا شهر خاموش وشب تاریک از روی آن گذشت ؟

    چه شد ؟ چگونه شد که چشمان خفاشان ناگهان

    گشوده شد

    آه …… ای شب ژرفناک

    کدام خدای خاک  به پیروی از سیاره های کور

    شهر پر ستاره مرا تاریک سا خت ؟

    ( طلوع ماه  ودیدار رخسار درآن )

    یک فریب بزرگ بود

    ……….

    حال زنبورا نیمه مرده ، درکنار کندوهای خود

    شهد انگیبینی بشکل مکعب رنگین

    با چنگالهای کثیف خود میخورند

    واز پنجره تاریک نفرت

    هریک چون یک دزد نابکار

    به احساس شبانه تو شبیخون میزنند

    ………

     دیگر کسی بفکر قامت بلند ایستاده یک درخت

    نمی نگرد

    دیگر ستونی نیست  تا بتوان به آن تکیه دا د

    ” باید درب باغ بیکسی را زد “

    ………….

    ثریا /اسپانیا  13/1/08

     

     

     

     

     

  • شاید اگر امشب

    شاید اگر امشب…..

     

    در آ ن زمانها نه چندان دور ؛ که هنوز کشتی ما بر روی دریای آرامی میرفت

    وهیچ گمانی به این روزهای مصیبت بار نبود ؛ اکثر شبهای تعطیل در خانه ها

    میهمانی برپا میشد ؛ (امروز هم هست ؛ اما پنهانی از چشم تیز بین محتسب ) !

    بهر روی ما هم هر هفته چند میهمان داشتیم که با شادی وصداقت دل پای به محفل

    کوچک ما میگذاشتند ؛ در آن روزها سرگرمی من جمع آوری صفحات ونوارهای

    مو سیقی بود هر چند روز یکبار سری به جناب چمن آ را صاحب صفحه فروشی

    ( بتهوون ) میزدم تا آخرین رسیده هارا دریافت کنم وبا شوق به خانه برگردم  ؛

    طبیعی است هنگامیکه میهمانی از راه میرسید من با موسیقی از او پذیرایی میکردم؟

    موسیقی کلا سیک کمتر در اینگونه میهمانیها استفاده میشد بیشتر آهنگها وتصنیفهای

    روز بود ویا اگر میهمانان جوانی داشتم برایشان از تام جونز ؛ هامپردیگ ؛ سیناترا

    و دمیس روسس والبته آهنگهای ایتالیایی واین اواخرهم ( بانی ام) مورد توجه

    قرار گرفته بودند.

    شبی چند میهمان عزیز داشتم که از بازرگانان محترم وصاحب نام بودند , آنروزها

    آهنگ جدیدی بر سر زبانها افتاده بود که خانم مرضیه آنرا خوانده وشعر آنرا جناب

    معینی کرمانشاهی گفته بودند ( شاید اگر امشب رود فردا نیاید) .

     

    یکی از میهمانان از من خواست که چندبار این آهنگ را تکرار کنم شاید متجاوزاز پنج

    یا شش بار این آهنگ تکرارگردید ؛ میهمانان راهی رفتن شدند آ ن آقای بزرگان مارا

    به باغ بزرگی که در کرج داشت برای روز بعد میهمان کرد واز من خواست که تا صفحه

     موسیقی  این ترانه را نیز باخود ببرم .

     

    فردا صبح همگی آماده رفتن شدیم قرار ما در میدان ( شهیاد) آنروز وآزادی امروز بود

    ما رسیدیم ایشان با اتومبیل گران قیمت خود به همراه راننده وخانواده در انتظار ما بودند

    قرار شد آنها جلو بروند وما وچند اتومبیل دیگر به دنبالشان باشیم .هنوز مساقت چندانی

    طی نکرده بودیم که دیدم اتومبیل های پلیس وآمبولانس با سرعت از کنارمان گذشتند !

    در میان جاده کرج دیدم جمعیت واتومبیلهای زیادی ایستاده اند هچکس نمیدانست چه انفاقی افتاده

    است  با دیدن آژیر آمبولانس وپلیس فهمیدیم که تصادفی روی داده من وهمسرم پیاده شدیم وبسوی

    جمعیت رفتیم ؛ آه … نه …. باور کردنی نبود او؛ آن مرد محترم در تصادف جابجا مرده وهمسرش

    زخمی وراننده نیز بیهوش در گوشه ای افتاده بود ؛ هیچگاه آن چشمان مغموم وخیره شده به

    آسمان را از یاد نمیبرم در آن چشمان همه چیز دیده میشد رضایت خاطر و از اینکه مرگی سریع و

    زود رس در عین شادمانی اورا ربود .ما برگشتیم ؛ غمگین وافسرده  ؛ من آن صفحه را ازشیشه

    اتومبیل به میان جاده پرتاب کردم وبه همسرم گفتم ؛

    شاید دیشب او میدانست که فردایی نیست ؛ اشکهای همسرم جاری شد وسکوت کرد .

    …………

    از دفتر این زمانه

     

     

     

  • آرامشی در تو

    آرامشی در تو

     

    تنها به گرد نام تو میگردم        

    نه آ ن امید ؛ نه آ ن خوشیها

    چه بیهوده !

    در هزارن چهره نامردمیها

    گام برداشتم

    نماند هیچ یادی در دلم

    شبهایم را به دست میگیرم

    و…..

    بانتظار آن قاصدی که ؛

    از دور می آید

    تا ؛ بر صبح من اثرگذارد ، مینشینم

    دیروز فراموشم شد

    به زیر چتر مهربانی تو رفتم

    چشمم بسوی توبود

    پشیمانم از این هزار چهره ها

    که ؛ هیچ  نباشند آشنا

    لکاته های قالب تهی کرده

    در دریای زمان

    دست من در دست توست

    و مینویسم

    بر نقطه ای در آسمان

    در ستایش روح تو

    که ؛ آنشب خاموش شد

    جانم همچو ابری

    وجام باران گرمش

    بر کفم همچو جویبارا ن

    پیشکش میکنم

    این نغمه هارا

    در حریم عشق تو

    تا به آرامی چون جویبار

    روان شوند بسوی روح تو

    …..

    ثریا /اسپانیا

    تقدیم به : میم .میم

     

  • دیدار دوست

    دیدار دوست

     

    امروز صبح جون هانت را دیدم ؛ همسایه قدیمی وخوب خودمان را  تقریبا پانزده سال

    میشد که اورا ندیده بودم ؛ هیچ فرقی نکرده بود همان زن سالمنمد انگلیسی با پوست سفید و

    موهای نقره ای اش ؛ تنها یک عصا اضافه دستش بود ؛ با کیف خریدش عصا زنان وبسرعت

    میرفت تاجاییکه من دویدم تا باو برسم ؛ سخت درآغوشم گرفت صورتش از خوشحالی مانند

    لبو قرمز شد ! از بچه ها پرسید واحوال همه را باو گفتم .

    ما وجون هانت همسایه بودیم در یک محله خوب واعیانی ! جون با همسرش ویک سگ کوچک

    مامانی  زندگی میکردند تا اینکه جون به ریاست کمیته محله برگزیده شد وقوانینی را بمرحله

    اجرا درآورد که برای ما کمی دشوار بود ! بهر روی باهم کنار میامدیم .

    مستر هانت به بیماری سرطان درگذشت ؛ جون  با آنکه چهل سال بود که در اسپانیا زندگی

    میکرد هنوز زبان اسپانیا یی را حرف نمیز د وبرای بردن همسرش به بیماستان وسایر موارد

    از بچه های من کمک میگرفت .

    پس از فوت همسرش  روزی بمن گفت  :

    دراینجا ودر بیمارستانها با ما خیلی بد رفتاری میشد به همین دلیل من فکر کرده ام که برای

    بیماران سرطانی در حال موت یک آسایشگاه بسازم ! واز همه شما ها میخواهم که بمن کمک

    ویاری برسانید.

    پسرکوچکم کارهای دفتر وترجمه اوراق وکارهای شهر داری را بعهده گرفت ، دختر کوچکم

    کارهای ترجمه وتایپ را در اختیار داشت ودختر بزرگم هرگاه که از آمریکا بر میگشت بنوعی

    کمک خود را باو میرساند وحتی چند بار در مسابقا ت دوی مارتن شرکت کرد وجایزه نقدی را

    به مرکز جون هانت که حالا نامی برای خودش داشت اهدا کرد منهم کارهای خیریه وجمع اوری

    نقدینه ولباس وفرستادن نامه به اطراف دنیا واطلاع دادن به همه کسانیکه میشناختم وخودم نیز

    کمد لباسم را خالی کردم منجمله پالتوی پوست گراتبهایم را که هدیه همسرم بود به خانم هانت

    دادم .

    کم کم سرو کله عده ای پیاد شد که با چکها وپولهای نقد !! بما کمک میکردند این مرکز کوچک

    به دامن مادر ( هاسپیز –لندن) متصل شد وآهسته آهسته با دادن چند مدال وتقدیر نامه ما کنار

    آمدیم وتازه فهمیدیم که ای دل غافل ما درخواب خوش مستی وبخیال آنکه داریم راه خیر میرویم

    در حالیکه دیگران از ما خیر ترند !!!!.

    خانم جون هانت هنوز مدیره این مرکز وبیمارستان با هشت اطاق است ! چند مدال هم از دست

    پرنس ولایتعهد انگلستان گرفته اما دیگران کارها را بعهده دارند !! مانند همه کارهای دنیا ؟!

    مجسمه برنزی اورا در وسط حیات بیمارستان زیر فواره های آب قرار دادند وخودش را هم

    در یک اطاق مجلل نشاندند تا تنها جواب تلفن ها را بدهد ونامه هارا امضا کند بقیه کارها را سکرتر

    انجام میدهد !.

    امروز غم دنیا را درچشمانش دیدم واز ا ینکه پس از چند سال دوباره خاطره ها زنده شده بودند سخت

    خوشحال شد واز همسایه ها گفت واز اینکه ما دیگر درآن محل نیستیم متاسف بود .

    از من پرسید الان کجا زندگی میکنی ؟ باو گفتم  سری تکان داد وهیچ نگفت و دیدار خوبی بود .

     

    ثریا / اسپانیا

    آگوست دوهزارو هشت

     

  • نمونه وقاحت

    نمونه وقاحت

     

    دلم میخواست هنگامیکه اورا معرفی میکنم بگویم بفرمائید :

    جناب مجسمه وقا حت ! اما سکوت کردم  ومجبور شدم

    ا ورا بطور طبیعی معرفی نمایم

    مردیکه لباس شیکی پوشیده بود وساعت طلایی بر مچ دستهای

    لاغرش گریه میکرد ویک انگشتر الماس به انگشت کوچکش .

    چمدان بزرگی به همراه داشت که اسباب کارش بود.

    به دوستم گفتم :

    می بینی  با پولهای من این لباسهارا پوشیده وخودش را آراسته

    حال با پررویی تمام جلویم ایستاده  است ، رنج آور است ، نه ؟

     

    رفته وخودش ر ا به بهای نازلی فروخته ، در ازای هیچ وبا بد نام ترین

    وبدبخت ترین زنها همخانه وهم خوابه میشود.

     

    او به چابکی  وسرعتی که  از سن وسال او بعید بود خودش را جلوی

    پنجره رساند وگفت ، به ، به ، عجب خانه باصفایی است !!!

     

    حال که نگاهش میکردم حالم بهم میخورد  ، قبلا دراو چه چیزی بود

    وچه چیزی جلب توجه مرا کرد ؟ هیچ ! یک آدمک معمولی؛ خیلی

    معمولی که با هوچی گری و پا اندازی خودش را به بالا کشانده بود

    روزیکه اورا دیدم  یکروز صبح سرد زمستانی بود  وحال که اورا پس

    میراندم یک شب گرم تابستان .

     

    چشمان هیز وپر تمنایش  بسوی زنان ودختران  جوان دوخته شده بود

    دوستم گفت :

    لابد دنبال  نسخه جوان میگردد.

    گفتم همینطور است  اما آنچنان بو گرفته  که گمان نکنم  حتی یک سگ

    ماده هم بطرف او بیا ید .

    ……..

     از یادداشتهای روزانه / سال دوهزارو چهار

     

     

     

     

  • ژرژ ساند

    ژرژ ساند

     

    در قسمت پیشین وزندگی فردریک شوپن ، باچهره زنی آشنا شدیم بنام ژرژ ساند زنی

    پر شور وقوی که روی کاغذ های خود خم شده  وباکلمات پر شوری مینوشت:

     

    زندگی چه شیرین است ، چه خوب ودوست داشتنی است ،زندگی با وجود

    غضه ها وشوهرداری  با وجود دردهای جانگداز ، لبریز از شورومستی

    است ، دوست داشتن ودوست داشته شدن چه خوشبختی است ، خوشبختی

    آسمانی .

    معلوم میشود که شوهر داری هم جز غصه های بزرگ محسوب میشود ” ! ؟

     

    در تمام مدت زندگی این زن ؛ جسم وجان ودستهای  او هیچگاه بیکار نبودند ، او

    زنی کوتاه قد ؛ ودرشت بود ، طبعی حریص وبا وضع عجیبی تن وجانش برای هر

    گونه افراطی آماده بود.

     این زن کوچک  بسیار قوی  واز هیچ چیز واهمه نداشت با همه مشکلات مواجه

    میشد دلی قوی وسری پر شور داشت  ودر کمال قدرت  به عیش و خوشگذرانی

    اوقات خویش را میگذراند ، هیچکس براو غالب نشده بود با وجود دردهای جانگداز

    وغم و غصه هاییکه از دست شوهر دهاتی وطماع خویش کشیده بود اما برای خوشبختی

    راه دیگری پیدا کرده بود .

    نسب او از طرف پدری به ” مارشال ویکنت دو سا کس “ واز طرف مادر به یک

    زنی از طبقه سوم میرسید  او نوه مارشال بود.

    او خوشبختی را درعشق وشهرت میدانست وخوب این هردو برای هر آدم پر توقعی نیز

    اقناع کننده است  ، او در سن بیست وهفت سالگی اولین کتاب خودرا نوشت واولین عشق

    خودرا نیز یافت در سن سی سالگی میتوانست مانند پدر بزرگش بگوید :

    زندگی خواب وخیالی بیش نیست ، رویاهای من کوتاه  ولی زیبا بودند “

    نام اصلیش  آررو دو وان “بود واولین معشوق او ژول ساندو نام داشت که او نام

    ادبی ژرژ ساند را از معشوق اقتباس کرد واز دولت سر او به راز عشق آزاد وآسمانی

    پی برد  ودر باره آن عقایدی پیدا کرد وصاحبنظر شد .

    اما این عشق چندان پایدار  نماند واو با آنکه از شدت نا امیدی وآنهمه فریب داشت ازپای

    میافتاد به مبارزه برخاست  واز آن ببعد زیر هیچ نوع یوغ وسلطه ای نرفت .خودرااز

    قید کوچکترین فشاری آزاد میساخت .

    او برای شکست ونا اامیدی خود  از عشق اولیه فورا درصدد معا لجه برآمد وبعنوان دارو

    ومسکن  ( مریمه) را که چیزی از عشق وشور نمیفهمید انتخاب نمود ؛ مردیکه نه اورا

    دوست داشت ونه میتوانست اورا به درستی بفهمد.

    او احتیاج به مرد وآقایی داشت که حاکم افکار او و خادم جسمش باشد .

    این زن متفکر همیشه به دنبال گمشده اش بود.

     

    ژرژ ساند علاوه بر آنکه بفکر دردهای خود بود از رنجهای عمومی ودردهای بشر نیز

    درد میکشیدوخاطرش را مشغول میداشت وچه بسا برای آنکه دیگران را درک کند خودرا

    فراموش میکرد .

    او به تربیت جان وروح خود پرد اخت  وافکارش روز به روز پخته تر میشد در کتاب اول

    او “ للیا ” عمیق ترین ناله هایی که این زن از ته دل بر میکشید به گوش میرسد :

    از هزاران سال قبل در این فضای لا یتناهی  فریاد کشیدم ” حقیقت ، حقیقت “

    از ده هزار سال قبل ، لایتناهی  بمن جواب داد  ” هوس ، هوس ” .

     سالها بعد شبی در خانه دوستی میهمان بود در کنارش سر میز شام جوان بیست وسه ساله ی

    با اندامی ظریف ودستهای زیبایی که بیشتر به دستهای اعیان ونجبا شباهت داشت با

    چشمان بدون مژه خود با نگاه نخوت انگیزی که به سایرین میانداخت وبه همه بی

    اعتنا و جمعیت واجتماع برایش بی تفاوت بودند ، آشنا شد ، آن مرد آهسته در گوش

    بانوساند گفت : مرا اینگونه نبینید ، من آرام نیستم ومردی افراطیم !او طبقه

    کارگررا مسخره میکرد وبه طبقه حاکم حمله مینمود و میگفت :

    برای من طرز پوشیدن  چکمه ناپلئون  بیشتراز سیاست اروپا ارزش دارد

    این جوان از خود راضی  کسی به غیر از  ” ویکنت آلفرد دوموسه ”  نبود .

     

    فردای آنروز  ژرژ ساند  در پشت کتاب خود نوشت :

    به رفیقم  آقای آلفرد  بر روی جلد دوم  ذکر کرد به :عالیجناب ویکنت آلفرد دوموسه

    با تقدیم اظهار بندگی واحترام ! از طرف خدمتگذار فدا کارش ژرژ ساند .؟ !

    داستان این عشق طولانی است  وژرژ ساند در نامه هاییکه برای دوستش مینوشت به ذکر

     جزییات میپرداخت  آنها به ونیز رفتند ودر آنجا از شدت افراط در خوش گذرانیها ورنج

    دادن یکدیگر هر دوخسته شدند ، ژرژ بکار پرداخت والفرد دوموسه در بستر بیماری افتاد

    ودر همین بین فرشته نجات آنها بصورت یک دکتر زیبا وخوش قد وبالا بر آنها ظاهر شد

    وبه مداوای موسه پرداخت وترمیم دل مجروح بانو ساند .

    موسه به فرانسه برگشت وآن دو عاشق ومعشوق را تنها گذاشت تنها در یک نامه ایکه برای

    ژرژ ساند نوشت اظهار داشت :

    ژرژ بیچاره ، بیچاره زن ، توخودت را معشوق من میدانستی درحالیکه مادرم

    بودی !!! .

    این خصلت در وجود این زن بود که مادرهمه باشد  او همیشه طالب آن بود که فرزندی

    داشته باشد واز او حمایت کند با آنکه از همسرش دو فرزندیکی پسر بنام موریس که بی

    نهایت اورا لوس بار آورده وعاشقانه اورا میپرستید ودیگر ی دختری   بنام سولانژ داشت.

    وهنگامیکه معشوقی میگرفت سخت فداکار میشد  او اگر تنها بود مینوشت :

    آرزو دارم برای کسی رنج ببرم واز او حمایت کنم .

    آرزوی او برآورده شد وشبی که باتفاق فرانتز لیست ومعشوقه اش در ( نوها ن) خانه

    ییلاقی ژرژ ساند بودند ،  فردریک شوپن باتفاق دوستی به آنجا آمدند این جوان لاغر

     رنگ پریده ولرزان به فوریت درقلب این زن پروشور جای گرفت وشوپن در راه برگشت

    به دوستش  اظهار داشت :

    چه زن نفرت انگیزی است ، آیا واقعا او یک زن است ؟ من تردید دارم

    وهمین زن نفرت انگیر به مدت هشت سال در کنار شوپن ماند وباعث شد که ا و خالق آثار

    بینظیری گردد.

    این زن مرد نما که اصرار عجیبی داشت به هیبت مردان در بیاید ولباس مردانه میپوشید

    نقش زن را بکی کنار گذاشته بود روزی برای دوستش نوشت :

    در حال حاضر مردی را دوست دارم که از من ضعیفت تر است در چنین معامله ی

    همیشه  زنی که روحی بلند وعالی دارد به یاس وناکامی دچار میشود زن باید

    همیشه مردی را دوست بدارد که از او بالاتر است  ویا بطوری خوب فریب خورده

    باشد  که خیا ل کند  مردی راکه دوست دارد واقعا براو برتری دارد.

    باهمه این احوال شوپن وژرژ وسولانژ وموریس  یک واحد خانوادگی را ترتیب دادند واکثر اوقات

    از محله پیگال به نوهان خانه ییلاقی ژرژ سا ند میرفتند .شوپن در جوانی ودر سرزمین خودش

    لهستان قبلا عاشق دختری بنام ( ماری ) بود که این عشق به ناکامی انجامید سایه این عشق

    بر فراز آسمان این دو موجود بدبخت همیشه در نوسان بود  ژرژ ساند در نامه ای نوشت :من نمیخواهم  هیچکس را از هیچکس بدزدم مگر اسیران را از زندانبانان وقربا نیان رااز دژخیمان

    وبالاخره لهستان را از روسیه  واگر هنوز آن عشق پابرجا ست من کنار میروم

    این زن باکمال ووالا  همیشه اعتقاد داشت  که :

    عشق و وفاداری  وقتی از دل بر نخیزد  وآنچه را که دهان میگوید آنرا انکار کند

    پستی ودنائت ویا جنایت است  همه چیز را میتوان از مرد توقع داشت بجزآنکه

    دنائت پیشه وخیا نتکار باشد .

    وسرانجام این دوموجود روز ی احساس کردند که دیگر راهی برای ادامه زندگیشان نیست

    شوپن آشکارا رو به نابودی میرفت  سردی زمستان  برنشیت مزمن خستگی اعصاب بر

    کسالت او افزود ومتاسفانه عشقی هم درمیان نبود تا نجات بخش جان او باشد وهردو به

    احساسات خانوادگی روی آوردند ؛ شوپن برای مادر وخواهرش لویزا نامه نوشت وگفت

    سخت دلتنگ آنها ست وهرچه زودتر به پاریس بیایند  ودر نامه اش ذکر کرد “

        درختان سرو هم گاهی هوسی دارند

    وژرژ ساند به نوهان برگشت تا سولانژ را شوهر بدهد وموریس عزیز دردانه اش را به سفر

    بفرستد.

    ………………….

     

    نامه های ژرژ ساند به ” آلبرت گرزیمالا “

    تنظیم شده در تاریخ5/10/08

    ثریا. اسپانیا

     

     

     

     

     

  • شوپن وزندگی او

    شوپن و زندگی او

     

    میگویند هیچگاه نباید درگذشته زندگی کرد، چون گذشته محدود است و آینده نامحدود

    وبی آنتها و…البته نامعلوم،

    گذشته ها آنچنان زیبا و رویایی بودند که نمیتوان به سادگی از کنار آنها گذشت

    من خیال ندارم همه زندگی (فردیک شوپن) را دراینجا بیاورم چرا که ماخذ های زیادی

    در دست ندارم تنها چند جزوه که درسالهای هزار و نهصد و هشتاد وسه  به شرح زندگی

    موسیقی دانان بزرگ پرداخته و در لندن به چاپ رسیده بود یک قسمت آنهم مربوط به

    زندگی فردیک شوپن اختصاص داشت، از آن گذشته چون شوپن ومعشوقه نویسنده اش

    (ژرژ ساند) به مدت چند ماه در جزیره (مایورکا) بسر برده وهر دو از شدت غم

    وغصه و تنهایی نزدیک به مرگ بودند مرا برآن داشت که زندگی ا ورا به روی صفحه

    بیاورم بخصوص که امروز همان صومعه والد موزا در جزیره مایورکا به قدرت روح

    همین دوهنرمند، نامی گرفته و آن صومعه متروک و نمناک به شکل بسیار دلپذیری

    برای دیدار توریستها وعاشقان شوپن تزیین ودکور شده است حتی به روایتی پیانوی

    خود شوپن در آنجاست که در راستی آن باید شک کرد.

     

    شوپن در قرنی به دنیا آمد که طبیعت اینهمه لئیم نبود و خساست بخرج نمیداد درقرنی

    که غولهای بزرگی زندگی میکردند، مانند مولیر، لافونتن، کورنی، راسین و نقاشان

    چیره دستی نیز در قرون قبل از آن به دنیا آمدند.

     

    در آن زمان هنوز بتهوون  مشغول سرودن تصنیفها  و تنظیم سنفونیهایش بود.

    گوته زنده بود، بایرن اولین اشعارش را سرود، شلی طرح اولین سروده خود را میریخت

    بالزاک، ویکتور هوگو و بر لیوز  بر روی نیمکتهای  مدرسه جای داشتند.

    در ساعت شش بعد ازظهر  بیست ودوم ماه فوریه هزار و هشتصد و ده دریک خانه محقر روستایی بنام (زولا روزولاو) لهستان،  فردریک فرانسوا شوپن به دنیا آمد.

     

    شوپن در میان نوای موسیقی به دنیا آمد چون در آن لحظه در محله آنها عروسی بود و

    روستاییان مشغول نواختن موزیک وسرنا بودند.

    شوپن تا بیست سالگی در هما ن سرزمین اجدایش زیست و زیر نظر اساتید بزرگ

    موسیقی را فرا گرفت وسپس راهی پراگ شد واز آنجا آلمان رفت.

     

    امروز ما شاهد  تغیرات زیادی  در موسیقی کلاسیک میباشم، آن وسایل زیبا آفرینی

    مانند: هارپ ، وترومولو  که سالهای طولانی دلهای عاشقان موسیقی را تسخیر میکرد از ارکستر جدا ساخته وبجایش طبل و ساکسیفون افسانه ساز شده اند  هرچند که در قالب وزن های گذشته فروبروند.  امروز دیگر زشت و زیبا، موزون و ناموزون  وجود ندارد.

    نقد زیبایی درکار نیست، انسان امروزی  عمر خود را میگذراند  اما چیزی که مربوط به جان وجهان اندیشه اوست از خود بجای نمیگذارد.

     امروز در عصری  زندگی میکنیم  که با توسعه علوم راهی برای یافتن و پیداکردن وباورکردن وجود ندارد  یا باید همه چیز را پذیرفت و باورکرد و یا هیچ چیز وهیچ کس را نپذیرفته و چیزی را عزیز نشمارد و یا دوست نداشته باشد و سر انجا م باید مانند کودکی  ساده دل همه چیز را باورکنیم

    امروز صدای صوت کارخانه ها وبوق اتومبیلها صوت تازه ای ساخته اند اما بر موسیقی ما چیزی اضافه نشده  و بر توده احساسات و روشن ضمیری و صفای باطن  ما چیزی اضافه نگردیده است.

    باید به آنها راضی باشیم واز آنها خشنود و به تمدن تازه احترام بگذاریم !!!!

     

    شوپن کمتر چیزی از خود وزندگیش بجای گذاشته  او یادداشتهای خودرا بصورت اختصار در یک دفتر چه جیبی  مینوشت وامروز اثری از آنها نیست وکسی آنها راجمع آوری نکرده است چه بسا

    برای کسی ارزشی نداشته ویا برعکس ممکن بود که پرده از راز دیگران برداشته شود.

    تنها یک داستان تاریخی نشان میدهد زمانیکه ( الکساندر دوما پسر)  در یک سفر عاشقانه بهاری در سال هزارو هشتصد و پنجاه ویک  به لهستان کرد  بطور تصادفی مجموعه نامه های عاشقانه (ژرژ ساند)  را میباید آنها را میخواند وسپس در آتش بخاری میسوزاند؟! 

     

    در آتش سوزی دیگری در خانه مسکونی خواهر شوپن نیز آنچه اشیائ نفیس وگرانبها از شوپن بجای مانده بود از بین میرود.

    تنها یک کتاب کامل در باره زندگی شوپن  توسط (ف .فنیکس) در لندن منیشر گردید جزوه های زیادی نیز در باره این هنر مند نابغه و رنجدیده  انتشار یافت که ماخذ من همین جزوه هاست.

     

    شوپن  نابغه بینظیری بود اما همیشه مغموم  وبرخلاف  درخشندگی و چابکسری فرانتز لیست او ملایم جلوه میکرد  و یا در خود فرو میرفت، یکی در شور وشوق افتخار ودیگری در انزوا.

    او همیشه  سر در درون خود داشت و باستثنای یکی دوسفر مسافرت چندانی نکرد وبا دنیای خارج ارتباطی نداشت همه چیز در او بی تاثیر و کم نفوذ بود، تنها شعر و موسیقی  باو امید میداد و بر ناکامیها و رنجهایش مرحمی بود.

    او از عشق و دوستی آنچنان که باید بهره ای نگرفت  وناگزیر این هنر مند نابغه و رنجور تنها بین خطوط و به صفحه آبنوس پیانوی خود دیده میدوخت  وخود را درآنجا میدید.

     

    او میگفت: پیانو شگفت انگیز سازی است  وساز عجیبی است  زیرا به تنهایی خود یک ارکستر است بلکه از ارکستر هم بالاتر؛ پیانوروح است وجان.

    و تنها سازی بود که شوپن با آن آشنایی پیدا کرد  اگر فرانتز لیست  برای درک لذت از شادیها و لحظات زندگی بما درس گستاخی ودلیری میدهد، بما اعتماد میبخشد، شوپن نیز میتواند بهترین یار و مصاحب ما باشد.

    زندگی شوپن زندگی  سایه اضطرابها و پریشانیها وناله ای است که از خلوتگاه جان برمیخیزد.

    روح شوپن پاکیزه ترین  حال عشق را که هیچگاه نمیتوان برزبان آورد برای همیشه برای ما توصیف میکند.

     

    شوپن روح وجانش در گرو وطنش  لهستان بود، یاد وطن سراپای اورا به لرزه در میاورد، درآن زمانیکه  شوپن به دنیا آمد گویی طبیعت خاموش بود.

     

    هنگامیکه لهستان به دست روسها  افتاد شوپن سخت غمگین شد  و(اتود دو مینور نمره دو اپوس ده) راساخت که نام آن ( رولوسیون) است!! سپس در دفترچه جیبی خود نوشت:

    مسکو دارد بر عالم حاکم میشود، آه خداوندا  تو کجایی؟ آیا تو هستی وانتقام نمیگیری؟

    از اینهمه کشتار سیر نشده ای؟ آه خداوندا  شاید بالاخره تو هم یک روس هستی؟!

    این هنر مند تبعید شده و دور افتاده از وطن  خیال میکرد که میتواند نواهایش را بر فراز سرحدات کشورهای مختلف  به پرواز درآورد  وسپس به لهستان برساند.( درآن زمان اینترنت نبود !!!)

    همچمو آتش مقدس عشق برای کشورش ارمغانی بفرستد.

     

    او برای خلاصی از دردها و رنجها یش عازم  سفر به لندن شد اما سر راهش سری هم به پاریس زد که تا آخرین روزهای عمرش درهمان شهر ماند.

    هنگامیکه وارد پاریس شد  درشکه چی که پاریس را بهتراز هر کسی میشناخت او را به میان مردمی با لباسها رنگارنگ برد، هریک از احزاب سیاسی  باغرور تمام لباس مخصوص خود را نشان میداد

    دانشجویان طب  فرانسه  از ریش وکراواتشان شناخته میشدند، طرفداران شارل نیم تنه سبز و جمهموریخواهان جلیقه قرمز  وطرفداران سن سیمون  جلیقۀ آبی  به تن داشتند آرتیستها به سبک رافایل لباس پوشیده موهایشان بلند و کلاه بزرگ لبه پهنی بر سر گذاشته بودند، عده این هم به سبک مردمان

    قرون وسطی  درآمده وزنان جوان  لباسهای پسرانه پوشیده و بصورت تفنگداران

    و یا شکارچیان درامده بودند.

     

    در این میان فریاد روزنامه فروشها بلند بود که با جزوه هایی دردست برای (کتاب

    هنر عشق بازی  و راز نگهداری عشق) و معاشقا ت کشیشان تبلیغ میکردند.!!!!!!

    فردریک جوان  اهل اینهمه  غوغا وآشوب نبود بنا براین دلش گرفت ناگهان متوجه شد که عده ای جوان در یک خط پشت سرهم حرکت کرده  وفریاد میزند :

    زنده باد  لهستان  وزنده باد ژنرال رامورینو ایتال یایی که میخواهد برادران لهستانی ما را از زیر یوغ ستم وچکمه های روسی بیرون بکشد.

     

    آنچه مسلم است شوپن جوان  اهل سیاست نبود  او فقط به موسیقی میپرداخت وهمیشه به پیانوی خود پناه میبرد و درآنجا به تفکر میپرداخت او اکثر شبهای را یا دراپرا و یا سالنهای کنسرت میگذراند

    او در فرانسه ماندگار شد آثار زیادی از خود بیادگار گذاشت با بزرگانی چون  فرانتز لیست  و برلیوز دوست شد به غیر از یک مدت کوتا که مزه زندگی خوب وتجمل را چشید اکثر اوقات با بی پولی سر وکار داشت ناشرین فرانسوی میخواستند آثار پرارزش اورا به هیچ بخرند .

    با نویسنده نامی خانم (ژرژ ساند) آشنا شد و سالها با عشق ودرد ورنج در کنار هم بودند خانم ساند زنی بود که میل داشت مانند مردان زندگی کند سیگار برگ میکشید و لباس مردانه میپوشید ودر عینحال احساس شدید مادری را درقلبش ذخیره کرده بو او دو فرزند  داشت که با شوپن رویهم سه فرزند

    میشدند؛ چند سالی از شوپن بزرگتر بود.

    داستان زندگی شوپن هم کوتاه وهم طولانی است که دراین صفحه کوچک نمیگنجد اوبیمار بود وار بیماری سل رنج میبرد اما لحظه ای از یاد وطنش غافل نمیماند، روزی که سومین اتود (می ماژور) خود را

    مینواخت  ناگهان  فریاد کشید:

    آه  وطنم  آه وطنم این جوان بیست وچهار ساله عشثقی شدید  به خاک وطنش داشت نام لهستان با دردیشدید وتیره و با عظمت درهم میامیخت  یاد وطن  دردش بیشتراز نوای دلکش معشوقی بود که اورا به نزد خود میخواند او از خاک وطنش الهام میگرفت  وسر انجام درسرزمین بیگانه جان داد او در صبح

    روز هفدهم ماه اکتبر هزار وهشتصد چهل و نه ساعت دو صبح زندگی را وداع گفت قبل از آن وصیت کرده بود گه قلب اورا از سینه اش بیرون آورده وبه به لهستان ببرند و به خاک وطنش بسپارند.

    شومان از مرگ او بسیار غمگین شد  سیزده روز طول کشید تا تشریفات بخاک سپردن  او که بر خلاف زندگیش با جلال و شکوه برگذارشود ؛ آماده گردد.

    در آخرین لحظات عمرش باو مدال ( لژیون دونور) دادند آن روز هوا صاف وابرها کمتر بودند

    عده زیادی اورا تا گورستان پرلاشز بدرقه کردند واو را درآنجا بخاک سپردند.

    امروز قلب او در کلیسای سنت کروا در ورشو زیارتگاه عاشقان وطرفداران او و موسیقی او که با رنج درد توام بود، میباشد.

     

    …………………..

    تقدیم به پسرم : مهران

     

    ثریا . اسپانیا

    29/9/08

  • سرزمین ناشناس

    سرزمین ناشناس

     

    در سرزمین ناشناسان؛ آنقدر ماندم

    کز من کسی باچهره دیگر پدید آمد

    پیرانه سر دیدم که سیمای جوانم را

    آیینه هرگز روبرو بامن نخواهد کرد

    ” نادر نادرپور “

      سرزمینی که درآن زندگی میکنم ؛ یک ساحل آفتابی است که شیطان را پنهانی در خود

    جای داده است .

    یک ساحل سپید عاج مانند ، درکنار دریای آرام ” مدیترانه” !

    شهری مملو از آدمهای گوناگون ؛ با رنگهای مختلف؟ .سر زمین خون وشراب وعشق ونان

    وماتادورهای نوجوان وتازه بالغ شده ، سرزمین گاوهای وحشی وجشنهای دائمی ؛ شهر مذهب

    و نژاد پرستی .

    شهری که مردمش هرروز بتو سلام میگویند  وزندگی ترا زیر ذره بین گذاشته با کنجکاوی به

    آن مینگرند ، اما هیچگاه  پنجره شان به روی تو باز نمیشود ، هیچ دری به روی تو گشاده

    نیست وهیچ دستی به کمک تو نمیاید .

    شهری که هر روز آنرا روی نقشه جغرافیای هواشناسی می بینی  با پرچمی که همیشه دراهتزاز

    است .

    کوچه های بد بو، سوپرهای زنجیره ای  ، انبارهای انباشته از کالاهای وا مانده .

    سرزمین روسپیان  وارداتی ، قمارخانه ها ، وروسیپی خانه های رسمی ، سرزمین تنبلی ؛ بیعاری

    استراحت ، خوشی وخوشگذرانی و خواب درمیان هیاهو .

    سر زمین کاپ های طلایی وجایزه های اهدایی.

    آفتاب داغ  وسیلاب های ناگهانی ، کوچه های بمب گذاری شده ؛ سبزی فروشیهای سنتی وقصابی

    سرزمینی که اگر صد سال درآنجا بمانی  باز هنوز  مانند باد بادکی هستی که بچه ای آنرا به هوا

    برده ودر لابلای سیم برق گیر کرده ، میان زمین وآسمان به همراه باد  تکان میخوری.

    سرزمینی که ساکنین آن رفتارشان باهوا تغییر میکند ومانند دریا گاهی کف به دهان دارند وگاه آرام

    ومهربان.

    سر زمینی که هیچگاه متعلق بتو نخواهد بود  وپاهایت همیشه لرزان وسست روی زمین است ؛ اگر

    چه زمین را خریده باشی .

    سر زمین آزا دی ودموکراسی  با بناهای قدیمی وقصرهای کهنسال ودرختان سرو  سر بفلک کشیده

    وخانه های اعیانی وقفس هایی که برای مرغان مهاجر ساخته میشود.

    سر زمین رقص وآواز  وگوشت خوک نمک سود  که به سراسر جهان صادر میشود.

    سرزمین ( لورکا ، دالی ، پیکا سو) سر زمین شعر وادب ، موسیقی و اپرا وهنر نقاشی ومجسمه سازی

    که از این نعمت ها تنها عده معدودی اسنفاده میکنند ، سرزمین کلیساهای بزرگ ونمازخانه ها

    دشتهای وسیع زیر تاکستانهای انگور ودرختان زیتون وباغهای بزرگ درختان نارنج وپرتغال و….

    سر زمین پدر خوانده ها  ؛ سر زمین ( دوشاخه)  ویک پریز قوی  که بتوانی از راه آن وارد تونل

    بزرگ بشوی !! .

    سرزمینی با یک تابستان داغ وطولانی ویک زمستان سرد وکوتاه وبهار تنها یکروز خودرا نشان میدهد

    وپاییز ؟ شاید درآنسوی تپه ها با برگهای زرد وطلاییش بتواند خودنمایی کند .

    وگاهی نیز فصلها جای خود را به یکدیگر می دهند .

    تنها درسرزمین من است که فصلها به موقع فرا میرسند ،پاهای انسان تنها در سر زمین خودش محکم و

    استوار است ، سخنان ما دراین سرزمین ها همانند سکه هایی است که از رواج افتاده وخریداری ندارد .

    …………

    ثریا /اسپانیا

    اکتبر 2008-09-26

     

     

     

     

     

     

  • دفترچه سپید

    دفترچه سپید

     

    شعر های من باکره نیستند

    همه آنها رادیده اند!!

    من شعرهایم را مانند پرمرغان

    سپیدی ؛ در لابلای دفتر چه سپید تری

    در لابلای کتابهای کودکانم ؛ میگذارم

    تا د روشنایی روز

    وسیاهی شب

    تنهایی شان را گم کنند

    من شعرهایم را بر روی کاغذ سپیدی

    پخش میکنم

    وآنها را درلابلای کتابهای آنها

    میگذارم

    تا روزی ؛ در مزرعه ای سرسبز

    وتازه سیر کنند

    آنها زبان مرا میفهمند

    آنها آرام ؛ درکنار یک آبشار

    مینشیند

    و…

    به شعرهایم چشم میدوزند

    آنها مرا خواهند دید

    …..

    آن شهرو آن محله ای که من

    زاده شدم

    مرده است

    چه درد آور است

    کوچه ها هم میمرند

    محله ها هم نابود میشوند

    شهر ها ؛سرزمینها

    پس چه میماند؟

    کویری ساکت

    یا برکه ای آرام ؟

    بجای من ! بجای تو ؛ بجای ما !؟

    امروز میان دری ویران

    درمانده ایستاده ام

    بانتظار فرصتی هستم

    تا دوباره کشتزارم را

    آبیاری کنم

    و درباغچه هایم گل بکارم .    دوشنبه  ثریا اسپانیا

     

     

  • چه میشد گر

    چه میشد گر…..

     

    هیچ حسرتی ؛ با آهی پیوند نمیخورد

    اگر …

    من زاده پیامبر بودم !

    در عصر هجر ؛ درمیان سنگها ودشت

    سوزانی زاده میشدم

    تیرک ها وبه همرا ه چادر

    خانه آبادم بود

    چه میشد اگر …

    از ملائک بودم

    در آسمان جای فرشتگان

    نشسته بودم ؛ باشیپوری دردهان

    وندا درمیدادم

    که ای به هفت اقلیم سفر کرده ها

    یاد آورید

    شبانی را که با پیشانی خونین خود

    با سکوت خویش ؛ سرنوشت را پذیرفت

    گر از ملائک بودم

    بسوی کوه قاف سفر میکردم

    مرغ افسانه ی را فرامیخواندم

    تا برساکنان حریم حرم زمین

    به جانیان؛ حاکمان ظالم

    شحنه های دزد

    که با فاسقان خود درست دردست یکدیگر

    به همراه تسبیح زهد وریا !!

    به دور سرزمین افسانه ای میگردند

    و…..

    دنیا را طلب میکنند

    فرود آید

    گر از ……

    دیگر آه با حسرت گره نمیخورد

     

    ثریا /اسپانیا سمان جای فرشتگان را میگرفتم

    با شیپوری دردهان

    ندا درمیدام که ….

    ای به هفت اقلیم دنیا سفر کردهخ

     

  • روزهای تنهایی

    زمانیکه از کار زیاد ویادنیای ساکت اطرافم خسته میشوم به موسیقی

    پناه میبرم ودلم میخواهد درفضای بیکران دنیای موزیک گم شوم .

    موسیقی یکی از چیزهایی است که بمن الهام میدهد ودرعین حال مرا

    از عالم محدود اطرافم بیروم میکشد ، گاهی قادر نیستم همه یک سنفونی

    را درک کنم اما همان لذتی را میبرم که یک رهبر ارکستر از تنظیم سازها

    وارکسترش میبرد ، همان اندیشه های عالی واحساس خوشی ئیرومندی

    سالهاست که از مسیر اصلی زندگی به دورافتاده ام گردش خورشید وتابش

    مهتاب در آسمان برایم بی تفاوت شده وکمتر اتفاق می افتد که به آسمان

    لاجوردی بالای سرم و یابه دریای خوابیده در کنارم ، نگاهی بیاندازم و

    آرزو میکنم ایکاش در کنار یک دریاچه  ، یک آبشار  ویا درمیان یک

    جنگل انبوه کلبه ای داشتم ودر آنجا دوراز اغیار در میان علفزارمیزیستم

    گاهی از مواقع تنهایی ودورافتادگی از دیگران مانند یک پرده تاریک

    وغیر قابل نفوذ مرا دربر میگیرد وآزارم میدهد در آن زمان تنها ومغموم

    گویی پشت یک دربسته نشسته ام که در آنسوی ان خوشیها ولذات ووجد

    و شادی موج میزند ودر این سوی در تنها یی تاریکی وسکوت.

    زمانی فرامیرسد که میخواهم  به آن مرحله از خود فراموشی برسم ودر

    این حال به یک سکوت طولانی فروم میروم ومیل ندارم نه کسی را ببینم

    ونه کسی به دیدن می بیاید .

    همیشه از خود میپرسم که عشق و دوست داشتن معنایش چه بود وچه

    چیزی را بمن دادتنها میدانم  که از عشق ودوست داشتن تغذیه میکردم

    وسیر وسبکبال میشدم چرا که مانند یک ابر نازک همانند خیال بر آسمان

    زندگیم می نشست وسپس یک باران مرا سیر آب میکرد ودوباره ابرها

    متراکم میشدندمن مشتاق آن عشقی بودم که قبل از طلوع آفتاب  ایر نازک

    آن درآسمان زندگیم پیدا میشد ، من نمیتوانسم دستم را دراز کنم وبه آن ابر

    برسم ویا آنرا دردست بگیرم اما ریزش باران  روحم را شاداب میساخت

    مانند درختی که زیر بارش باران تر وتازه میشود.

    بدون عشق هیچکس خوشحال نیست ؛ سعادتمند نیست  هیچ لبخندی بر لبها

    نمینشیند غم وپژمردگی  روح رافرا میگیرد زیبایی عشق وحقیقت آن مانند

    نور خورشیدبر هستی من میتابد .

    عده ای از مردم این عشق را درگرو سوداها نهاده اند وبا آن زنده اند

    ویا زر وزیور ،

    امروز من از نعمت آن عشق بزرگ محرومم چرا که خورشیدم غروب کرد

    ابرهای سیاه وتاریک بر صفحه آسمان نشست ومن باید باین تاریکیها خو

    بگیرم .

    این جبر زمانه است

    از دفتر این زمان .ثریا

     

  • عدل مظفر

    چند روزی بود که برگشته _ زار ونزار ونحیف وخسته بمن زنگ زد ومیخواست که مرا ببیند برای چای بعد از ظهر اورا دعوت کردم ، هنگامیکه اورا دیدم واقعا نشناختم آن چند تار مویی

    که بر فرق سرش بود بکلی ناپدید شده وبقیه مانند پرزسفید وسیاه برپشت سرش نشسته مانند کله

    گوسفندی که بر سر سیخ کرده ومیخواهند آنرا درتنور کز بدهند ! هیچ نمیدانستم چه عاملی با عث

    عوض شدن او شده ، مردیکه آنهمه بذله گو ، خندان وشاداب وحادثه جو بود ناگهان تبدیل یاین

    موجود حقیر ومفلوک شده است ؟

    پرسیدم : چه خبر ؟

    گفت : خبر ؟ هرچه بخواهی ، کثافت ، نکبت ، بیماری ، بدبختی ، بی برقی ، بی آبی وچه بگویم

    از گرانی وتقسیم شدن دو جامعه یکی حاکم ویکی محکوم به مرگ ونیستی ونابودی ……

    باوگفنم : خودت را ناراحت مکن سرانجام همه چیز درست میشودوبرایش چای درفنجان ریختم

    ونشستم تا برایم حرف برند.

    گفت : تو میدانستی که من در بچگی کچل شدم !؟وچشمانم تراخم گرفتند اول هر هفته میبایست

    به همراه مادربزرگم به نزد خانم باجی حکیم بروم تا درون چشمانم سرمه جواهر و گردهای

    دیگری بریزد که فریادم به آسمان میرفت گویی خورده شیشه درچشمانم ریخته بودند ، تا آنکه

    دکتر متخصصی به بیمارستان آمد وبا دادن چند شیشنه دارو وقطره تراخم چشم من برطرف شد

    در عوض مجبور شدم در سن شش سالگی معینک شوم یعنی عینک بزنم !.

    واما داستان کچلی سرم فجیع تر از چشمانم بود ، از مدرسه بیرونم کردند وقبل از همه مرا پیش

    یک سلمانی مردانه بردند تا سرم را از ته بتراشد سلمانی از این کار ابا داشت وپدرم با دادن

    پول زیاد واینکه میتواند تیغ تازه ای بخرد سر مرا ازته تراشیدند ودر نتیجه چند زخم پینه بسته

    وچندش آور روی سر طاسم مانند لامپهای بیست وپنج واتی برق میزد !!! سپس به مادر بزرگم

    گفتند بهترین دارو برای این بیماری پهن تازه الاغ است وکار ما این بود که هر روز به دنبال الاغها به کوچه ها برویم وبانتظار این باشیم تا جناب خر پهن خودرا از ماتحتش بیرون بفرستد ودر

    همان حال باشمعی که مادر بزرگ داشت آنرا روشن کرده وپهن مبارک را داغ نموده روی سر

    ایتجانب میچسپاند !!!!نعره های من گوش همسایه هارا کر کرده وهمه از خانه هایشان بیرون

    میریختند ومارا از کوچه بیرون میکردند .

    سپس زنی که کیسه کش حمام بود بخانه ما آمد وگفت بهترین کار این است که سرش را کلاه

    بیاندازید من یک کلاه انداز را میشناسم . دوباره دست من دردست مادربزرگ به راهی خانه

    آن حکیم باجی شدیم .

    سرت را دردنمیاورم این قصه ها را میگویم  تا ببینی که کجا بودیم کجا رسیدیم ودوباره برمیگردیم

    به همانجایی که بودیم .

    داستان کلاه هم این بود که مقداری زرنیخ وقیر را روی یک متقال آب ندیده میمالیدند وآنرا داغ

    کرده روی سرم می چسپاندند تذ هفته آینده ومن من خوشحال بودم که دیگر از پهن وماچلاق جناب

    الاغ رهایی یافته ام روی آن پارچه هم یک شب کلاه بد ترکیب میگذاشتم تاکسی متوجه نشودهفته بعد طبق قرار قبلی به خانه حکیم باجی رفتیم  پدرم بیرون در ایستاد تا سیگار بکشد من ومادر بزرگم به درون اطاق راهنمایی شدیم حکیم باجی مادربزرگ را دراطاق نشاند ودست مرا گرفت

    کشان کشان به حیاط برد در حیاط یک حوض کوچک با یک آب سبز رنگ بد بو وچند ماهی

    بدبخت داشتند جان میکندند باجی مرا به میان پاهای کت وکلفت خود گرفت وزنی هم آمد تا کمک

    کند وبا شدت تمام آن پارچه قیر اندود را از سر من کشید بطوریکه خود م نیز با آن بلند شدم فریادم

    به آسمان رسید سپس سرم را با شدت تمام با یک گرد مخصوصی شدست وروی زخمها را با تیغ چند

    خراش داد وسپس با غره غروت وسرکه دوباره سر مرا شست وآن کلاه کذایی را روی سرم نهاد

    سرت را درد نیاورم ، ششماه  کار من اینبود حال چگونه جان سالم بدر بردم نمیدانم تا که فرشته

    نجات از راه رسید وگفتند در بیمارستان شوری دستگاهی تازه آمده ومیتوانند کچلی را بدون درد

    خوب کنند ، بگذریم با کمک چند آشنا به بیمارستان شوروی رفتیم مرا زیر دستگاهی خواباندند

    که نامش دستگاه بربق بود !! خوشحال از اینکه از دست آن زن دیوسیرت رهایی یافته ام وحال

    در محیط بهداشتی یک بیمارستان فرنگی میتوانم سرم را معالجه کنم درحالیکه این اول ماجرا بود .

    دکتر دستور داد که موهای تازه در  آمده مرا با بند از بین ببرند چرا که تیغ خطرناک بود وممکن

    بود که همه سر مرا زخم فرا بگیر .

    ننه بهجت بند انداز بخانه ما إآمد یک زن چاق وچله وبد اخلاق ومن دوباره به میان پاهای کلفت

    او رفتم واو با بیرحمی تمام موهای تازه بیرون آمده سر مرا با بند از ریشه میکند وسپس با تنتور

    ید همه سرم را رنگ آمیزی میکرد ودوباره آن کلاه بره کذایی را روی سرم میگذاشتم  مدتهابود

    که از مدرسه بیرون آمده وبچه های فامیل  ودوستانم از من کناره گیری کرده بودند ظروف غذایم

    نیز جدا بود به گوشه اطاقم میخزیدم وهررو ننه شکوفه برایم دریک سینی صبحانه ویا ناهارو شام میاورد ویک جام برنجی  با آب و یخ واین ظروف جداگانه شسته وخشک میشد مادرم حق نزدیک

    شدن به مرا نداشت چرا که بچه شیر میداد

    یک روز قبل از آمدن ننه بهجت از خانه فرار کردم مدتها بود که رنگ کوچه وخیابان را ندیده

    بودم بنا براین بدون آنکه هدفی داشته باشم راهم را با عجله گرفتم ورفتم تا رسیدم به میدان بزرگ  بهارستان

    به به چه صفایی داشت  حوض بزرگ وسط میدان با فوارهای بلند وسر در مجلس شورا

    که روی دوستون آن  دوشیر نشسته با یک دست دنیارا زیر پنجه داشتند وبا دست دیگر یک

    شمشیر وخورشیدی که از پشت سر آنها بیرون آمده بود  مدتی به تماشای آنها ایستادم

    سپس رفتم روی پله های درب کوچک مجلس نشستم وکم کم به خواب رفتم ؛  ناگهان دستی به شانه ام خورد یک پاسبان بود گفت:

    پسر جان چرا اینجا خوابیدی ؟ مگر خانه نداری ؟ گفتم چرا خانه مان دروازه شمیران است

    سخت تشنه بودم دلم برای همان جام برنجی با آب یخ تنگ شده بود برگشتم به طرف خانه

    وآهسته درب را بازکردم ودیدم بلی مادر به فغان افتاده مادربزرگ ضجه میزند وپدرم با کمر بند

    بانتظارم ایستاده است .

    سالها گذشت کچلی من خوب شد موهایم رشد کردند اما همانطور که میبینی وسط سرم طاس باقی ماند .

    درس ومدرسه ودانشکه را تمام کردم وراهی دنیای سیاست شدم وآن آرزویی که همیشه د ردلم ریشه کرده بود به حقیقت پیوست ورفتم آنسوی مجلس نشستم روی کرسی وکالت گوش دادن به نطق قبل از دستور وانتظار جشنهای مشروطیت .

    ناگهان همه چیز در یک شب بهم ریخت  یک شب هول انگیز وطوفانی انقلاب وحشتناک ترور

    ووحشت مرگ همه را فراگرفت  همه چیز روبه نیستی رفت من تازه میخواستم روی کرسی عدل مظفر جابجا شوم  خداوندا چگونه میتوانم  امروز را باور کنم دوباره همه آن روزهای گذشته برگشته جادو گری ، فال بینی ، وبیماری تراخم کچلی و حکیم باجیهای سابق حال دارم فکر میکنم

    چگونه میتواتنم یک تخته پاره پیداکنم وهمچنان غریقی در میان امواج سهمگین وبیرحم این دنیا خودرا به ساحل امنی برسانم .

    بازویش را فشردم وگفتم دیگر ساحل امنی وجود ندارد مگر آنکه سر به دامان یکدیگر بگذاریم  وبا کمک هم  ساحل دیگری را بسازیم .

    خندید وگفت میدانی ؟ شیرهای بالای ستون مجلس ورپریدند ، یعنی دیگر نیستند .

    گفتم میتوانی آنهارا در حراجیهای خارج پیداکنی نگران مباش گم نمیشوند.

    سرش را پایین انداخت ودیدم چکه چکه اشکهایش درون فنجان چای او میریزد .

  • ایکاش…….

    زندگی چقدر خوب وشیرین بود اگر…..

    پرنده ها میتوانستند در دهان سوسمارها تخم بگذارند!!!

    وماهیان میتوانستند به قلاب ماهیگران نامه ای بیاویزند!

    چه خوب بود اگر از پایه شکسته یک صندلی گلی میرویید

    وپرنده ها روی تله موشهای ادمخوار میتوانستند دانه بچینند

    چه خوب بود که اگر پرنده ها میتوانستند برای گوزن های قاب شده

    وآویزان روی دیوار وماهیهای به اسارت درآمده در حوض مرمرین

    برگ ونان ببرند .

    چه خوب بود که همه از من وتن بیرون شده و خانه درجان میکردیم

    چه خوب بود اگر گاهی میتوانستیم همانند گنجی درکنجی پنهان شویم

    ومانند موری قانتع وملک سلیمان را به هیچ بگیریم

    چه خوب بود اگر از آشیانه خشک کبوتران سبزه سبز میشد .

    هنوز هم شاید بشود دوستی آدمها مانند دوستی پرنده وگوزن وماهی باشد ؟

    و…آنگاه زندگی نه این بود که هست .

  • اندوه فراموش شده

    اندوه فراموش شده

     

    قصه ها وغصه های فراموش شده  

    و….

    اندوه یک مادربزرگ

    در آستانه یک درگاه تاریک

    بانتظار پنجره ای که به روزن

    خورشید باز میشود

    بانتظار عطر سبزعلفهای وحشی

    وآهنگ بال کبوتران

    نرمش رقصی درمیان یک بازوان

    ستبر

    در میان یک سینه فراخ

    نمیخواهم حامل این کوله بار

    اندوه باشم

    آنهارا برزمین میگذارم

    همه اندوه وغصه های فراموش شده را

    قصه های یک مادربزرگ!!!

    بانتظار آ ن عقاب مینشینم

    وبه آسمان چشم میدوزم

    تا کبوتری بابرگی در منقار

    بسویم پرواز کندوبمن نوید بدهد

    بانتظار دستهای ناشناخته

    و….

    گم شدن اشتباها ت بی جبران

     

    ثریا / اسپانیا

    23/1/2008

     

     

  • چهارم سپتامبر

    چهارم سپتامبر……

    روزهایی راکه بخاطر دارم

     

    از در آمد وفورا خودش را روی مبل انداخت رنگ ورخساره او زرد وپریده

    لبهایش سفید شده بود ؛ یک تسبیح بزرگی را هم به دست گرفته ونفس نفس

    میزد ؛ میدانستم بیمار است با این همه احوال روزه داشت ! .

    باو گفتم :

    خوشا به حالت که با این حال میتوانی روزه بگیری ، من ماه روزه را خیلی دوست

    دارم  واز آن خاطره های بسیاری در دلم هست بخصوص در لحظات نزدیک افطار

    آوای پرشور آن موذن وخواندن دعا های دسته جمعی  وآن فضای روحانی که مادرم

    ایجاد میکرد وهمه را تحت تاثیر قرار میداد ، من هیچگاه آ ن لحظه های خوب را

    فراموش نمیکنم ، بوی خوش چای دم کشیده ؛ سفره ساده افطاری که خرما ؛ شیر

    وشیر برنج ونان وپنیر از تشکیلات همیشگی این سفره بودند گاهی شامی لپه و یا

    کتلت نیز باین  سفره اضافه میشد وهمه ؛ چه روزه دار و چی معمولی سر این سفره

    می نشستیم و در افطار  با او شریک میشیدیم .

    گاهی این ماه در تابستان گرم وطولانی ظاهر میشد زمانی اواسط بهار وزیر بارانهای

    بهاری شب پیشین  که برای دشت وصحرا ودرختان چابکدستی کرده بودند.

    مادرم در کوهستان بزرگ شده بود  در باغهای بزرگ وزیر درختان تنومند رشد کرده

    به همین دلیل  گویی خود او نیز یک درخت تنومند وپر ریشه شده بود ، گاهی باصراحت

    لهجه ورک گویی هایش  باعث رنجش  دیگران میشد  اما زود از دل آنها در میاورد

    او یک چیز را هیچگاه  فراموش نکرد خدای خودش وانسانیت والای خویش را .

    او دشمن سر سخت داروهای شیمیایی ودشمن پزشکان بود ! وهر سال در سفرهایی که

    میکرد داروهای طبیعی خود را نیز باخود میاورد ، من هیچگاه از این طب گیاهی او

    سر در نیاوردم به غیر از نام چند گیاه وتخم گیاه .

     

    بعضی از اوقات گویی ما دشمن  وقت وزمان خویشیم ، روزهایی که جوانی آخرین گل خودرا به

    دست باد خزانی میسپرد ، ما درخواب بودیم وامروز ….با اینهمه دارو وقرص های گوناگون

    چگونه میتوانم جا پای او بگذارم .

    پرسید :

    تو دین ومذهب داری ؟

    در جواب گفتم نمیدانم دین مذهب چیست ؟! چرا که هر آتشی را که دیده ام هیزم اولیه آن همین

    دین ومذهب بوده است ، اما ایمان دارم ، ایمانی محکم وناگسستنی ، انسان نمیتواند تنها باشد

    گاهی نیازهایی دارد که از دست هیچکس ساخته نیست  در آن زمان است که فریاد برمیدارد

    واورا صدا میکند .

    امروز تنها یک جلد کتاب مقدس ؛ یک کتاب دعا یک سجاده ویک جانماز از مادرم بمن رسیده!

    که آنها را درون گنجه پنهان ساخته ام وهرگاه که بخواهم با روح مادرم پیوندی حاصل کنم از

    آنها کمک میگیرم ودستی بر روی جلد  گرد زمان گرفته آنها میکشم ، بوی مادر را از مهر

    جا نماز او میبویم واورا در کنارم احساس میکنم .

    وخودم …. کسی را دارم که با او به زبان دلم گفتگو میکنم چرا که نه غربی بلد هستم ، نه عبری

    نه لاتین ونه چینی ! .

    امروز خیلی مد شده که همه منکر دین وایمان ومذهب شوند واین بخود آنها مربوط میشود لاکن منکر

    آن وجود لایزال یعنی منکر وجود خویش وارزشهای انسانی خود .

     

    امروز چهارم سپتامبر درست سی وپنج سال است که از خانه وخانواده ووطن دورم اما (او) همیشه

    با من بودن ومرا از کج روی ها و( کژ راه ها) دور نگاه داشته است .

    در طول ای سی وپنج سال بچه ها هیچگاه دیگر به وطنشان برنگشتند اما هرکدام از آنها تکه ای از

    خاک خود را در خانه هایشان دارند باضافه آن انسانیتها وارزشهای انسای وایمانی که به

    آن سخت چسپیده اند وسجاده مادر بزرگ  که همه دنیا درمیان آن دیده میشد .

     

    امروز نه از بوی خوش آن چای خبری هست ونه از سماور جوشان اما در عوض همه

    مغازه ها لبرسز از شیرینی ها ی گوناگون کهنه وتازه ، وبهترین خرما که یا از ( قطر )

    میاید ویا از اسراییل !!!!.

    فضا ، فضای بیزنس ا ست وآن زیبایی ماه مبارک ( بقول مادرم ) از بین رفته است .

    بهر روی در این ماه  باید حد اقل قفل بردهان ، مهر برزبان نهاد واز قتل و خون ریزی

    وآدمکشی وا عدام پرهیز کرد .

     

    ثریا / اسپانیا

    4/9/2008

     

     

  • باران

    باران

     

    نغمه چنگم درا ین بزم ؛ ا ر نیامد دلپذیر

    ای امید جان ؛ ببخشای این گنه؛ برمن خرده مگیر

    ناتل خانلری

     

    خیال تو ؛ چون سایه یک شمع

    از کنارم گذشت

    مرا بسوی خاطره هابرد

    به مستی های خالی ازهشیاری

    به بام شکسته ؛ که زیر فشار گچ

    فرو میریخت ؛ من وتو صدای ویرانی

    آنرا شنیدیم

    هیچ برگی دردست من نماند

    اما بوی تودرسینه ام پنهان شد

    که زمانی راه گلویم را میبندد

    تو ؛ چون خون در رگهایم نشستی

    وآندم که باچشم گریان ؛

    ترابدرقه کردم

    همه پرندگان به تماشای باغ

    نشستند؛

    اینک گلهای تازه شکفته ؛ به تماشای خورشید

    برگهای سبز روشن ؛ محو تماشای نرگس

    ومن نشسته ام به تماشای تو که؛

    درجمال یک شاخه گل؛ درباغچه خانه ام

    روییده ای .

    یاد مهر تو که مهربانتراز آفتاب گرم بهاری

    بود؛ مرا اندکی شادی میبخشد

    ایکا ش اینجابودی

    دیگر از سیاهی شب ؛ نمی ترسیدم

    اینجا ؛ زمان ویرانیهای دل است

    زمان پوکی زمین؛

    ایکاش اینجا بودی ومیدید ی که ؛

    من ؛ سنگ کوچکی را یافتم

    زیر آنرا کاویدم

    خالی بود

    نامم را درآنجا پنهان کردم

    هیچکس از راز آ ن آگاه نیست

    سنگی بی نام

    در زیر آن فقط نام من ؛ به همراه یاد تو؛ که پنهان ماند  .  ثریا

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • دفتر این زمانه

     دفتر این زمانه

    دفترچه روزانه

     

    آنروز ها که هنوز صاحب این دستگاه نشده بودم همه درد دلهایم را در میان اوراق

    سپید دفتر چه ها مینوشتم وبه آنها میسپردم که نگهدار این اسرار ( گنجی) باشید !!

    نام این یادداشتها خلایق هرچه لایق است ؛  همه چیز درمیان آنها میتوان یافت

    شادی ها ؛ خوشیها ؛ عروسی ها گریه ها ؛ ملالتها ؛ دلگیری ها ؛ نامه های پر شور

    دوستانی که کم کم آتششان سرد شد ؛  وهنوز این داستان ادامه دارد گاهی هم در میان

    آنها مطالب خوبی پیدا میکنم وآنرا منتشر میسازم تا همه بخوانند وبدانند .

    انسان هیچگاه نمیتواند باخودش دورنگ باشد من آنچه را که نوشته ام همه خالص وپاک

    وخالی از هر نوع مناقشه ومرافعه ای است ؛ چیزهاییکه مرا به حد جنون خوشحال ساخته

    وغمهایی که مرا تا اعماق وجودم گریان وبه مرز دیوانگی رسانده است ؛ هرچه هستند خود

    من میباشند ؛ از خاطره های کودکی تا امروز که دیگر زمستان را نیز پشت سر گذاشتم و

    بخیال خود میخواهم وارد بهاری تازه شوم ؛ نویسنده نیستم ادعهایی هم در این زمینه ندارم

    شاعر نیستم وابدا میلی هم ندارم مرا شاعره خطاب کنند باندازه کافی در طول این مهاجرت

    شاعران زیادی متولد شدند , شاعرانی که روزی فرمانده یک قشون بودند ؛ شاعرانی که روزی

    در میان کوچه های خاکی با ریگها ( یک قل دو قل ) بازی میکردند !! وشاعرانی که در گوشه

    میز کلانتری ها چرت میزند ؛ شاعرانی که خود شان نمیدانستند شاعرند یا مرثیه گوی ویا کپی

    بردار ؛ بهر روی خوشبختانه فرهنگ پربار وغنی ما ؛ هرچه که کم داشته باشد بخاطر شاعری

    در دنیا اولین شناخته شده است .

    به همین علت گاهی گاهی از این یادداشتها نمونه ای را انتخاب میکنم با کمی دستکاری آنرا

    بخورد خواننده میدهم ونام آنها را گذاشته ا م :

    از دفتر این زمانه !

          ویا

    دفترچه های روزانه

    تا یار که را خواهد ومیلش به که باشد . بامید پذیرش !  ثریا ایرانمنش ( حریری )

    اسپانیا / مالاگا

    ……………..

     دسامبر 2005

    پسر عزیزم ؛  امروز برای ناها رکریسمس ( ایو ) میز را چیده ام اما تنها برای چهار نفر!

    من ؛ خواهر کوچک تو وهمسرش ؛ خواهر بزرگتر باید ناها را در ( خانه بزرگ ) با اقوام

    همسرش بخورد وبرادرت با خانواده اش میباشد ؛ معمولا رسم است که ناهار کریسمس همگی

    در خانه بزرگترها جمع میشوند ؛ اما خانه کوچک من گنجایش همه را ندارد بنا براین خواهرت

    فداکاری کرد وناها را بامن میخورد .

    جایت خالی یک بشقاب اضافه  یک صندلی اضافه ویک لیوان اضافه کنار وروی میز بجای تو

    مینشیند ! .

    امروز فکر میکردم  که سالها ست من همین سفره سفید را دارم وآنرا پهن میکنم  همین بشقابها

    همان لیوانهای قدیمی ؛ هیچ چیز عوض نشده  ومن هیچگاه بفکر این نبودم که برای خودم نیز یک

    رومیزی جدید , یک سفره تازه ویا یک سرویس غذا خوری نو بخرم ویا قاشق چنگالهای نقره ای

    سر سفره ام بگذارم  ؛ گاهی فکر میکنم به چه کسی میخواهم نشان بدهم ؟ با همه اینها از آنچه که

    دارم راضیم وخوشحال ؛ همه چیز پاک است ؛ تمیز است هیچ دست آلوده ای با آنها تماس نداشته

    همه چیز از یک پاکی درون خبر میدهد من خوشحالم ؛ ترا نمیدانم تو چندان باین روزها اعتقادی

    نداری  بیست وسه سال است که تنها در این روز روی کاناپه خود مینشینی وغذای یخ زده حاضری

    را درون فر میگذاری ؛ پاهایات را دراز میکنی وبه فیلم مورد علاقه یا موز یک دلخوا هت گوش میدهی

    بیست وپنج سال است که من در این روزها بشدت غمگین میشوم چرا که منهم مانند تو به چیزی

    اعتقاد ندارم  بعلاوه تو درکنارم نیستی تا هرچه را که داریم با هم قسمت کنیم ؛ جایت خالیست .

    تلویزیو ن دارد نمایش ( تارتوف ) اثر مولیر را پخش میکند ! این نمایشنامه را من خیلی سالها

    پیش در تاتر  ( سعدی)  تهران دیدم با بازی ( نوشین ولرتا ) وسایر هنرمندان آنزمان که دیگر

    هیچکدام در بین ما نیستند .

    تا رتوف مردی ریا کار است  که درلباس ایمان ومذهب به همه حکومت میکند وهر جنایتی را که

    از دستش بر میاید انجام میدهد .

    بیاد مردان این زمانه وتارتوفهای خودمان افتادم که چگونه سرزمین مارا به نابودی کشاندند ,

    حرامزاده هاییکه سر از هر چنبر قانونی  در آورده  وبر آن خاک حاکمند این گروه تازه محصول

    در هم آمیختگی وبغل خوابی نژادهای مختلف اهم از عرب ؛ افغان ؛ مغول وترک ؛ وکرد واز ترکیب

    تکه پاره شدن چند قاره  ساخته شده اند . خیلی سخت میشود تشخیص دادکه کی از کدام سر زمین

    آمده است وبدا به حا ل آنانکه هنوز بار گذشته را به دوش میگیرند.

    این کوسه های نو خاسته همه چیز را یکجا می بلعند ؛ مانند گذشتگان نیستند  که در کسوت اشراف

    منشانه خود مشغول خرید وفروش باشند ؛ از همین جا بجایی ها میتوان فهمید که چگونه در پی خوردن

    لقمه های سنگینی  میباشند ؛ حال یا باید مانند آنها بود ویا یک لقمه شد تا ترا بخورند.

    جنگها وشورش ها  به آنها یاد داد که در هر جایی میتوان با ویرانی وتباهی ملتی ؛ همه چیز رابسود

    خود به انجام رساند ؛ آنها چندان احمق نیستند که به سود وزیان مردم ویا ملتی بیاندیشند .

    این گروه تازه را گردبادی وحشتناک  از صحراهای دوردست به سر زمین ما کشاند ه وجایشان داد

    ماجرا جویانی که لباس ایمان پوشیده اند آنچه که از قبل بجای مانده دارندبا آن معامله میکنند , عده ای

    فقط از واژه وطن استفاده کرده وخاک پدرانشانرا بیاد میاورند ؛ بعضی ها هنوز با افتخار  درحال تلاش

    وعد های در آتش انتقام میسوزند که چرا به آنها خیانت شد؟! .

    دیگر کسی بفکر نژاد پاک وخون پاک نیست ؛ لغت پاکی مفهمومی ندارد این پادشاهان بی تاج وتخت

    وحرامزاده فردا را نمی بینند تنها درفکر آنند که امروز خوب بخورند تا جاییکه از دهانشان سرازیر شود

    وهر تخته پاره ای برایشان یک غنیمت است  تا درموقع شروع طوفان آنها را نجات دهد.

    آنها آمدند ؛ زندانهاها را بزرگتر ساختند ؛ گورستانها را توسعه دادند وسر زمین ابا اجدادی را به یک جهنم

    تبدیل ساختند؛ زنجیرهای سنگین تری بجای آن قفلهای زتگ زده وفرسوده بکار میبرند وپروای آنرا ندارند

    که خود چه بسا سیاهی لشکر ویا یک عروسک مومی در دست دغلبازان وکهنه کاران واربابان بزرگتری

     باشند . حلقه ها هر روز تنگتر میشود  وزمین نیز گنجایش بیشتری ندارد وماهم کم کم به یک شماره

    تبدیل خواهیم شد دیگر سر زمینی وجود نخواهد داشت  که درا نجا بیاساییم ویا اندیشه هایمان را توسعه دهیم

    بلی ؛ پسرم همین غذای یخ زده وحاضری هم روزی دیگر به دست ما نخواهد رسید ؛ کوسه ها در میان

    دریاها واقیانوسها ویا در پرواز شبنانه روزی خود در آسمان احتیاج بیشتر به غذا دارند .

    جنگها خاکستر شده اند ؛ واز زمینها بجای گل گندم ( مین) میروید ویا شاخه گل خشخاش ! ولاله های

    سرخ وجوان یکی یکی پر پر میشوند وبرگ هایشان در میان زمین وآسمان گم میشود .

    کریسمس مبارک

    نوشته شده در دسامبر 2005

     

    ………..