Category: General

  • فر آذر

    فر آذر

    آن زلال آب که از چشمه سار میچکید

    یر روز کاسه لاله

    برای دید خفاشان ، تیز بود

    آن قطره های مروارید که جامه آن مسافر

    گمشده ، باشکوه فراوان میدرخشید

    بر لباس مندرس وکهنه کرکسان

    چشم آنها را کور ساخت

    امروز  شکوفه هارا دانه دانه چیدم

    ونوبرانه درفضای تیره این سیه دلان نشاندم

    امروز هنوز ایستاده ام، دربرابر آن بانوی غمگین

    میخواهم بهاررا زیر رو کنم

    تا گل سرخی بیابم وتقدیمش کنم

    ( به صبر خو کردم تا به وصل رسیدم )

    اگر چه پرده های پندار آن خود فروختگان

    تاریک بود

    ای گرسنگان گرسنگی ، ای تشنگان بردگی

    شرمتان باد ،

    وروزی برروی  شما بردگان

    پنجه خواهم کشید

    ………….

     

  • گور من کجاست

    گور من کجاست؟

    در یک جاده طویل به دوراز ساحل آفتاب

    زیر بوته خاری کنار تپه ای کوچک

    از خود پرسیدم :

    گور من کجاست ؟

    به آفتاب  درخشان رو کردو پرسیدم آیا به سوی تو پر خواهم کشید؟

    شبانگاه ماه به خانه ام آمد

    ومرا درآغوش گرفت

    از او پرسیدم آیا بنزد تو خواهم آمد؟

    گامهای لرزانم  مرا به گرد دشتی میبردند

    .زمین مانند حلقه ای تنگ  ، مرا فشار میداد

    از دریا پرسیدم ، مرا میخواهی

    او غرید ، غرش او رعد آسا بود

    نا!!

    رو به سوی کوه کردم  ، مرا میخواهید ؟

    کوه غرید

    غرش او یا س آور بود

    آفتاب سوزان  بر پیکرم تابیدم تابید ، تابید  تابید

    گرم شدم ؛ داغ شدم

    وکم کم بسوی او رفتم او مرا میخواست .

  • هند

    زندگی در نهند شکلهای مختلفی دارد بیشترا ازهر چیز فقر ونداری وبدبختی بیماری وادیان مختلف درآنجا بچشم میخورد

    در جشنها واعیاد مذهبی اهالی دهکده ها لباسهای رنگارنگ خودر امیپوشند ودستهایشان را باحنا نقاشی میکنند وصورت خودر به نحو شگفت انگیزی رنگ مینمایند وآنکه بیشتر دارد ومیخواهد که ثروت خودرا به رخ دیگران بکشد طبیعی است که جلودار است .

    مادری تهیدست با دسته گلی بانتظار فرزندش ایستاده وچشم به راه است :

    درخواب دیدم که تو میایی ، شاد وخوشحال بسوی من آمدی.جلوی چشم همگان

    مرا دربرگرفتی، من سربلند شدم

    از خواب بیدارشدم فهمیدم تو هیچگاه نمیایی ومن همچنان چشم براهم

    کجایی دلدارمن ؟آیا گردنکشان و(آدمکشان)راه ترا گرفته اند ؟

    آیا آننها ترا میشناسندد ونام ترا نمیدانند ؟چرا تو درسایه تنهایی ؟

    چگونه میتوانم دردهایم را بگویم و.چگونه میتوانم فریاد بکشم که :

    من بی نیاز از همه این رنگها هستم ودر بیرنگی خود شادمان

    چگونه میتوانم راز دلم را بگپویم که هروز می بینم دنیا دچار چه جهالتی است

    چشمان من درماده بخواب لیک دراندیشه خود

    بخواب خوش میبینم جلوه ترا

    می بینم خویشتن را درچمن زار

    می بینم که می آیی چو یک سوار کار

    به یک دست ماه وبه یکد مهر

    دریغ ودردکه این خواب وخیال

    من ترا پنهان می بینم در محفل جان

    ……………

    مرغک بی یار من ؛ آشیانه ات را بناکن

    وبگذار درآنجا اندیشه های من جای بگیرند وانبار شوند.

    ……. برای پسر نادیده : کامبیز

    ثریا 24-11-08

  • آن روزها

    آن روزها

    آن روزها رفتند ، آن روزهای خوب

    آن روزهای سالم وسرشار……فروغ فرخزاد

    ……..

    چه خوب شد که ؛ آن روزها رفتند

    آن روزهای پردرد وخالی ازترحم ومهربانی

    آن روهای تحقیر واهانت، درمیان مشتی لاشه بو گرفته

    درلانه گوسفندان که به دنبال هم بع بع کنان میرفتند

    ومن که …

    قامتم برخاست ازقیامت

    از تاریکیها خسته شدم

    چشمانم بسته وگوشهایم به روی همه صداها،

    جانورانی نابخردی را پیشه کرده

    باید گوشهایم را می بستم

    از سنگینی اینهمه صدا

    چه خوب شد که آن روزها رفتند

    در انفجار بغض ها

    رگهایم متورم میشدند

    نمی از اشک

    نمی ازخون

    نمی از باران شور

    چه کسی داناییم را ستود؟

    وچه کسی مرا برای سقوط فرستاد ؟

    من که با عطسه یک ستاره

    به بال یک شب پره

    و به آشفتگی یک آهوی دشت، گوش سپر د ه بودم

    چه خوب شد که آن روزها رفتند

    و………..

    روزهای دیگری آمدند

    در میان حصار بامها بلند چهار گوش

    درمیان آن کوچه های تنگ لبریز از بوی ادار شبانه

    چه خوب شد که آن روزها هم رفتند

    آنروزها که از ورم چشمانم میشد فهمید

    که تمام شب را گریسته ام

    آوازی درمیان نبود

    شاخه ای ازگل نسترن نبود که من آنرا ببویم

    روزهای تنبلی وبیکاری دردشتهای خالی وناشناس

    نگاهم به خاک تیره میافتاد

    آن روزهای پردرد

    درراهروهای تنگ وبی نفس اداره مهاجرت

    با چشم انداز بالکن های بی نور

    که باد شلوارها وتنکه ها وسینه بندهای رنگین را

    تکان میداد وآنها لبریز از خوشی میشدند

    سرمای نامطبوع ، دیوارهای گچی وسفید

    در پشت سیاهی شب تاریک

    وکسانی که دشنه نامردمی را دردست داشتد

    تا به سینه تو فروبرند

    ……..

    آن روزها رفتند

    آن روزهایی که عید گم میشد

    درمیان غوغای ستارگان کاغذی

    در میان پولکهای رنگی وبادبادکها

    وآن غول سپیدو قرمز با کوله بار فشفشه وترقه

    چه خوب شد که آ ن روزها همه رفتند

    درانتظار آفتابی گرم

    در میدانهای پر ازدحام کهنه فروشان

    بوی تند ماهی سوخته وقهوهای شب مانده

    چشمان عروسکها خالی  و…….

    مادر بزرگی نبود تاکه زنبیلی از میوه های پر آب

    وشیرینی های خوشمزه برایمان به ارمغان بیاورد

    چه خوب شد که آن روزها هم رفتند

    آن روزهای کدر وتار

    که جان من در میان رگهایم می طپید

    وبانتظار پیامی از راههای دور بودم

    دیگر حسی نماند تا با آن به جذبه ها فرو روم

    سینه ای نماند تا با تپشهای نئشه آور آن

    لرزشی بر پیکرم بنشیند

    چه خوب شد

    چه خوب شد که آن روزها هم رفتند

    درمیان هیاهوی بازار گیج چینیها وگلبرگهای مصنوعی

    آویزه دیوار وروی قبرها

    …..

    واکنون زنی تنها ، زنی تنهاست

    با گلدانی از گلهای پلاستیکی

    …….

    ویک خیابان پر ازدحام

    ثریا / اسپانیا

  • راز حقیقت

    برای گفتن حقیقت ؛ همیشه باید جرئت وشهامت داشت

    میگویند:

    یکی از رجال بزرگ حقیقتی رابی پروا درمقابل رهبر خود

    بر زبان آورد وبلا فاصله موردخشم وغضب قرار گرفت

    واز کار برکنارشد .

    دوستی  صمیمی باو گفت:

    ما میدانیم که تو واقعیت را برزبان راندی اما گاهی لازم است

    درمقابل قدرت مافوق کمی احتیاط بخرج دهی  والا جان تو درخطر است .

    آن مرد بزرگ گفتم : برادر عز یزم  تو راست میگویی بنا براین  فرق من باتو این است که من امروز میمیرم وتو فردا ، همین

     

  • گفته های بزرگان

    حقیقتی ابدی همیشه درحال پیشرفت است واین حقیقت برطبق قواعد وقوانین مرموزی از ملتی به ملت دیگر منتقل میشود وبه ترتیب گاهی

    درمیان یک ملت  وزمانی درمیان ملتی دیگر ظهور میکند.

    ……..

    از : پیر لروو

    ………

    به جذبه فرورفتن درمیان یک آدم عادی دیوانگی تعبیر میشود اما درباره آدمهای بزرگ وفیلسوفان وسایر اشخاص روحانی!! یک نیروی ( خدایی) نام میگیرد !

    ……… ؟

    هرگاه چیزی عالی بود وقتی درمقابل عادی قرار بگیرد پوچ ومبتذل میشود  . ؟

  • دریچه

    چند نامه داشتم از بارسلونا .

    پسرم در آنجا درهمه کنفرانسهای روزانه اش درخشید ، بخصوص اسپانیایی هارا سخت خوشحال کرد.

    مراهم خوشحال کرد .آنچنان که همه غمها را فراموش کردم .

    این مرد کوچک من با آن قلب طلاییش خوب دراین دنیای دون درخشید وخوب توانست خودرا ازتمام آلودگیها به دور نگدارد .

    پسرم باز هم متشکرم وسپاسگذارتو وپروردگارم هستم .همیشه موفق باشی برایم غرور آفرین

    است وباید هم باشد .

    ثریا حریری/ اسپانیا

    14-11-2008

  • سایه ابر

    آن ابر روشنی که روزی بر فراز سر ما بود ،

    باران شد؛ اندیشه های ما را آب باخود برد

    فریاد من همچون نیزه ای بر سینه کوهستانها

    فرو رفت .

    کسی چه میداند ؟ نه کسی نمیداند

    که این روزگار عبوس وتاریک بایک سایه ابر سیاه

    ( خانه مارا باخود برد )

    ما ترسیدیم ؛ همه ترسیدیم

    هیچکس با هیچ دستی نتوانست شمع شب تار مارا روشن کند

    قلم ها با هم آغوشی  برگ های کاغذ پاره ها

    سخن از سینه های چروکیده وخشک گفتند

    کسی از  شقایق سوخته در آفتاب داغ کویر سخنی نگفت

    همه دلها در یک محبت قلابی

    همانند ماهیهای بوگرفته درمرداب

    آواز کوچه باغی سردادند

    وکسی به هم آغوشی زمین یا پیوند یک درخت  فکر نکرد

    ………

    من آنتهای سینه ام را ، آنجا که رویش غضروفی

    دو پستانم میباشد  به دست باد دادم

    من به پیوند گنگی اندیشیدم که درمیان چنبر مشتی مار خفته بود

    در میان شهوت زمین وزمان

    آب راکد مرداب در عمق تاریکی پیش میرورد

    همه جا ساکت است

    همه مرده اند

    همه جادو شده اند

    همه مجسمه اند ، مجسمه گچی

    که مرا درآیینه تصور خویش مینگرند

    و……

    من ! با سعادتهای کوچک و معصومانه خود

    به پیوند دلی میاندیشم که درحفره تنگ چاه زمان پنهان است .

    ثریا / اسپانیا11-11-2008

  • هجرت ابدی

    هجرت ابدی

     

    درکجای این شب سیاه ایستاده ام؟

    آیا همه اندیشه هایم را ؛ موریانه ها

    خواند جوید ؟

    در انزوای این تاریکی

    در گردبادی  که از فراز دریا ؛ بلند میشود

    درکجای این نقطه ایستاده ام؟

    اندیشه هایم میل به رویید ن دارند

    وسینه ام درتلخی خاک

    در رطوبت زمین نمناک

    در گودالهای کنار این مرداب

    وفاصله ای بین مرگ وزندگی

    آهسته آهسته جوانه میزند

    شمع بی فانوس من

    در کورسوی این کوچه های تاریک

    وبد بو

    در چهره شکسته پیر مرد ( همسایه)

    تنها ، درگردباد یخ زده

    میل به روشنی دارد

    …………

    این هجرت ابدی شد

    بمن بگو معمای این زندگی را

    منکه دلباخته بستر خدایان

    بودم

    منکه درقبیله مردان کوهستان

    بر چهره هز اران مترسک ؛ حاک پاشیدم

    حال با کدام فانوس میتوانم  این شب تاریک را

    به صبح روشنی بکشانم ؟

    …………

     

    ثریا /اسپانیا

    4/11/8

     

    برای سایت ( جار)

  • مبارک

     مبارک ؛ مبارک !

     

    تبارک اله احسن الخالقین ! زنده وپاینده باد

    ( حسین آقا ) بر منبر نشست  وبعد از این دیگر لازم نیست

    که روضه امام حسین بخوانیم  ، اگر مادرم زنده بود  ،

    از خوشحالی دوباره میمرد ! حال امروز به همراه  یک

    فاتحه  پیغامم را نیز باو میرسانم  ومیگویم که :

    حسین بر منبر نشست  واز این پس  دنیا روز خوشی را میبیند

    همه چیز ( عوض ) میشود  پول بنز ورولزرویس وبنزین

    به درخانه ها میرود  ومردم همه  رولز رویس سوار خواهند

    شد !!.

    بجای آب در شیشه ها وبطری ها  نفت وبنزین جای میگیرد

     وسپس روضه خوانیها شروع میشود ،

    مردم همه ( دارا ) میشوند  ودیگر هیچکس زیر آوار :

    »  ام .یازده « نمیمیرد ؛ دگیر کسی آدمها را نمیکشد

    حتی قا تل ها وآدمکشها  دیگر اعدام نمیشوند  تنها با چند ضربه

    شلاق ویک ( دیه ) مجازات میگردند .

    من برایم مثل روز روشن است  که دنیا بهشت میشود

    همان بهشتی را که به ما از سوراخ ماه وعده دادند !

    راست میگویم  دنیا بهشت بهشت خواهد شد

    مردم میتوانند  به راحتی حشیش وافیون خود را کنار جوی آب

     مخلوط کرده به همراه یک بطر شامپانی سر بکشند

    ومردان میتوانند موهایشان را دم اسبی کنند وزنهایشانرا

    بر شانه هایشان بنشانند  وبا کمر بندهای طلایی در وسط

    خیابانها برقصند .

    طبالان برایشان بر طبلها میکوبند .

    جنگها تمام میشوند  وهمه آنهاییکه به جنگ رفته اند در همانجا

    مدفون میشوند وروی گور آنها گل ( خر زهره ) رشد میکند

    راست میگویم  منهم خواب دیدم

    که دنیا بهشت خواهد شد .

    وهمه چیز ( عوض ) خواهد شد ؟!

    چرا که :

    او . با. ما . ا ست !

    ………..  ثریای خوش خیال

     

     

  • خانه ابری

    خانه ابری

     

    صبح درخشان نیست ؛ نگین صبح بردست دیوان است

    رنگ خاک سرخ است  ؛ به رنگ نقش فرش لاکی

    دیگر گل شمعدانی درگلدان  نمیرود

    و گل در باغ نمیخندد

    عشق درلابلای کتابهای مدرسه گم شده

    در لابلای نان وپنیروخیار و

    ….مشک دوغ !!! دلها رنجور ؛ لبها داغ بسته

    وامید از همه دلها رفته

    نه پای گریزی هست  ؛ نه جای نشستن

    آنچه مینوشی ؛ خون است ، خون

    لولیان سرمست خاموشند ؛ شیر درپستان مادران خشک

    شده  وستاره هاگم شدند

    و…….. چگونه ما  درزیر غریو  باران شدیدی گذشته

    درمیان مشتی خاکستر مسموم ،

    به دنبال اندیشه های گمشده خود میگردیم ؟

    هنوز آن آواز قدیمی را میخوانیم

    در شهرهای آهنین ودیوارهای سیمانی سخت

    بلند و بی گل وسبزه

    همان آواز را تکرار میکنیم ؟!.

    …………

    ثریا/ اسپانیا

     

     

  • بهاری تازه

    بهاری تازه

     

    چه سرمست ؛ چه شیرین ؛ چه خوشحال

    چو مرغی شاد ؛ برسر شاخسا ر

    میسرایم ؛ میسرایم آنچه

    که دانم می سرایم سرود خویش را

    تابیابم ؛ حضورت را

    درکنارخود

    تا به پایت سرگذارم

    گرچه خوب میدانم

    ( کجا این سر ؛ کجا آ ن پا )  ؟

    میسرایم از سرشادی

    تاروم ازخود برون

    ز بس درمنی تو ؛ درمن

    ترا که سروروشنی

    بیا ؛ بیاجانم

    جان جانانم

    که تابد بر همه دنیای من

    آن نورپاکی تو

    تا پاک شوم من ؛ ز هر

    رهزن

    ز هر ناپاک

    به هر کویی؛ نشا ن توست

    دلم زهردردی

    در پندار توست

    در زمستانم

    بهار آمد !

    ترنم خیزو خوش آوا

    برای عشقبازی با ؛

    مرغان هوا

    تورا خواهم ای یار! تراخواهم

    اینک رسید ؛ هنگام آ رامش من

    نوای شادیم ؛ از خامشی دوردست

    به سوی دلم ؛ دل آرامم

    می آید.

     

    ثریا /اسپانیا

    17 /1/2008

     

     

     

  • او که بود

    او که بود

     

    او که بود ؟ آ ن زن که دیرزمانی است

    دیگر نمیتواند ناله سر دهد

    زخم های التیام نیافه ا ش ؛ از ا نتهای شب

    به روزی تازه میرسد

    آ ه ……

    ای زن ، اینهمه سکوت ؟!

    نه ناله ای درآن شب گداخته وسنگین

    ونه آهی سرد

    ای بی یارو یاور

    اینهمه بی نشانی ازچیست ؟

    ای بی دیار و بی سرزمین

    ای فرزند یگا نه جهان ،

    بیا د بیاور آن آفتاب گرم کویر را

    که تنها تکه ای برنقشه افتاده

    چگونه پنجه هایت فروکشید، خنده هایت از کنج لب،

    به گریه نشست

    الماس اشک تو   به پای ناکسان ریخته شد

    وبه زمین خشک فرورفت

     

    ای زن

    چون خرمنی از یک خاکستر گرم زمانه

    ناله هایت رافرو خوردی

    ای خسته زمان

    آنکه نعره کشید وترا ترساند

    چه کسی بود؟

    آن غول بی چشم وکور

    پشت در بسته وپشت پنجره تاریک

    نیمه بیدار

    بامید آنکه ترا یکباره ببلعد

    و…. تو ای زن

    در هاله سکوت نشستی

    واز یادبردی که ……

    نفس کشیدن یعنی چه .

    ……….

     

    به انتظار همسفری نشسته ام

    که یادگاری از من در دست دارد

    این کلمات ؛ یادگاری است از دوردستها

    برای یاران بی نشان

    برافکندن حجاب از رخ تیره شب

    وخنده صبحگاهی ؛

      در انتظار همسفری نشسته ام که روزی دل به مهر او سپردم

    من بیگانه نیستم ؛ درزورق طلای خود , بسوی

    خورشید میرانم  ومیدانم که باو خواهم رسید

    ………….

    ای آینده شتاب کن

     سرود نیمه شب را شنیده ای

    نغمه صبح روشن را؟

    از آن تک ستاره  تنها  که در آسمان بیگانه

    رها شد

    اشکی شد  از چشم شب فرو ا فتاد بامید تابش  خورشید که

    دوباره بر پیکر او بپیچد.

    ………….

    امروز او بصورت یک کبوتر سپید

     

     در آسمان پرواز میکند

    ایکا ش منهم آیینه میشدم

    تا انعکاس چهره زیبای اوباشم

    ایکاش کمانی میشدم  تا بتوانم  اورا بسوی خود بکشانم

    من درچنگ هزاران عشق گرفتارم

    از همه گریزان

    اماتنها ؛ به یکی سخت دلبسته ا م

    او ؛ همان کبوتری  که همیشه در آسمان خانه ام

    در پرواز است ..

    ………..

    ثریا /اسپانیا

  • اقامت او

    اقامت او

    خروج من

     

    دیگر از کدام سو

    میتوانیم به هم برسیم ؟

    راه سفر دراز است

    دیگر از کدام پنجره میتوان

    به اطاقی پرید ؟

    در گوش تو؛

    چه کسی میخواند

    آوای پنهان

    وترنم عشق مرا ؟

    آوخ ..

    که سفر چه دردناک است

    چه حجم بزرگی دارد؟

    روزیکه مرغان عشق از کنارمان

    عبور میکردند

    توبی خبربا نتنظار خروج از باغ بودی

    فصل بهار بود

    بهاری دل انگیز

    چه دستی خواب خوش مارا خروشان کرد؟

    و….

    بهار مارابه سوی خزان برد؟

    ما بانشستن به روی

    یک سکوی

    گلی

    زیر پایمان خالی شد

    کتاب عشق ما ورق خورد

    و… به برگ آخر نزدیک شدیم

    تو گفتی :

    در آسمان  ؛ ما خانه عشقی ساخته یم

    و کسی آنرا ویران نخواهد کرد!!!

    هنوز سطر اول کتاب را

    نخوانده بودیم

    که
    باد کتاب را بست

    من بیاد گاربر پوست خود نوشتم :

    میان من وتو

    یک احساس هوشیاری وجود دارد

    من وتو ؛ آدم .هوای زما نیم

    و دنیا روی شانه های ما

    بنا  خواهد شد

    ما ؛ از کنار حادثه ها گذشتیم

    و روی برکه آرامی سفر کردیم

    هنوز امیدوارم که

    از مجاورت یک پنجره

    در روی پوسته غربت

    با دستهای کوچکم

    این حماسه را بزرگ کنم

    سفر ترا از من دور

    و مرا از تو ربود

    ( نفرین برسفر باد )

     

    تقیم به او

    از : دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • باغ انتظار

    باغ انتظار

     

    آیا کسی در گوشه ی باغی ؛

    انتظار مرا میکشد؟

    آیا از پس دیوار ؛ بوسه ای عاشقانه ؛

    بسویم پرتاب میشود ؟

    آیا دستی ؛ شوری اشکهایم را پاک خواهدکرد

    من به باغ احساس پای میگذارم

    بوسه از نسیم میخواهم

    که برچهره ام بنشیند

    من به دنبال یک نوازش

    یک پیرایش هماهنگی

    ورسیدن به آنچه که:

    نام اورا عشق گذارده ایم

    نه ازباغ نشانی است

    نه ازباغبان

    عشق ها درتاریکی سود سکه ها

    گم شدند

    دیرگاهی است که پنجره ام

    تاریک است

    بانک ناقوسها ؛ دلم را میلرزاند

    به سوی پنجره ای میروم

    میبینم اورا که برصلیب کشیده اند

    برای تماشای خلق

    برروی شانه مردانی نشسته

    که ……

    آنها نیز برانبوه سکه ها نشسته اند

    نمیدانم ! ناقوس عزا است یا نوای شور وشادی

    وکسی نیست تابپرسم

    چه بوده است گناه او؟!

     

     /اسپانیا

  • بهاری تازه

    بهاری تازه

     

    چه سرمست ؛ چه شیرین ؛ چه خوشحال

    چو مرغی شاد ؛ برسر شاخسا ر

    میسرایم ؛ میسرایم آنچه

    که دانم می سرایم سرود خویش را

    تابیابم ؛ حضورت را

    درکنارخود

    تا به پایت سرگذارم

    گرچه خوب میدانم

    ( کجا این سر ؛ کجا آ ن پا )  ؟

    میسرایم از سرشادی

    تاروم ازخود برون

    ز بس درمنی تو ؛ درمن

    ترا که سروروشنی

    بیا ؛ بیاجانم

    جان جانانم

    که تابد بر همه دنیای من

    آن نورپاکی تو

    تا پاک شوم من ؛ ز هر

    رهزن

    ز هر ناپاک

    به هر کویی؛ نشا ن توست

    دلم زهردردی

    در پندار توست

    در زمستانم

    بهار آمد !

    ترنم خیزو خوش آوا

    برای عشقبازی با ؛

    مرغان هوا

    تورا خواهم ای یار! تراخواهم

    اینک رسید ؛ هنگام آ رامش من

    نوای شادیم ؛ از خامشی دوردست

    به سوی دلم ؛ دل آرامم

    می آید.

     

    ثریا /اسپانیا

    17 /1/2008

     

     

     

  • تقدیم به

    تقدیم به: میم .میم

    ……

    شبانگاه ؛ نگاه من

    چشم من

    تنها چشم من

    خالی از هزاران خاطره های

    نزدیک وسرشار از

    یاد بود های دور

    تلخ وشیرین

    بر پنجره ای میدود

    که نقش مرا روشن ورنگین

    میسازد

    نقش عشق آخرین

    عشقی آتش زا

    که هر لحظه آن نفسی بود

    یاد او

    گاه گاهی الهام بخش

    منست

    یاد آ ن چشمان مهربان

    که گویی بر دریچه شب

    نور میپاشید

    ……

     

    بگو جایم کجابود؟

    چرا گهواره خروشان افق

    فانوس ما را کشت ؟

    وآنگاه ؛ من

    مانند یک قطره شبنم

    روی علفهای هرزه چکیدم

    در آنجا بود که :

    نجوای دو پیکر تشنه را

    شنیدم

    پنهان از چشم هرزه گران

    در تاریکی شب نشستم

    با رگه های با ریک سبزینه ها

    به افق پیوستم

    زمزمه عشق دیروز

    مرا مست میکرد

    دربها را گشودم

    و گذاشتم تابوی آن آشنا

    مانند نسیمی

    روی سینه عریانم بنشیند

    تپش های قلبم تند ترشد

    شمع را خاموش کردم

    چشمانم رابستم

    نفسم به شماره افتاده بود

    اطاق نیز نفس میکشید

    پرده ها درنفس باد

    میرقصیدند

    آوخ……

    چه هوسناک لبان مرا بوسید

    با چه لغزش نرمی

    در پستی بلندیهای پیکرم

    حرکت میکرد

    او…..

    آن نسیم

    آن روح ناپیدا

    ….

    چشمانم راگشودم

    زمزمه ها خاموش شدند

    و شب تیره

    ترسناکتر از همیشه

    بر پهنه بسترم خوابیده بود

    …….

    یک رویا در نیمه شب ژانویه دوهزارو هشت

     

  • وای برمن

    وای برمن

     

    ” به کجای این شب تیره بیاویزم “

    قبای ژنده خودرا ؟ “  نیما یوشیج

     

    گفتی که این درخت تناور

    از نسیم صبح آبستن گناهی است

    گفتی که این شکوفه بهاری

    کیفرگناهها ن شبنم را میدهد

    گفتی زندگی بی معنی است

    اما ؛ در دل آن بسیاری معنی است

    چگونه میتوان با کامی تشنه

    بر لب چشمه ای نشست وتنها؛

    به ریز آب نگریست

    تو میدانستی که شکوفه بیگناه بود

    تو خبر داشتی که آبستنی درخت؛

    از یک تجاوز سرچشمه گرفته

    تو میدانستی که چه راه درازی است

    تا آن سوی دنیا

    وتو…….

    چگونه بی خبر ؛ رفتی ؟

    زمانیکه در گذرگاهت ؛ سرودی

    تازه میخواندم ؟ .

     

    ثریا .اسپانیا

     

     

     

  • مار سبز

    مار سبز

     

    ای گمشده از گله دیوان ؛ به کجا میروی ؟

    آن ماران خوش خط و خا ل که بخون بره ای چو تو

    تشنه بودند ،

    امروز سیراب شدند

    هنوز باران سنگ  میبارد در کوی تو

    وتو نشسته ، ساکت ، سرد ، خاموش ؟

    بیاد آن ماران خوش خط وخال که در آستین  ناپیدای تو ؛

    لانه کرده بودند !؟

    به کجا میروی ؟ ای مسافر خسته !

    درب غار بسته شد

    اصحال کهف  در آن ماندند

    برای بره های آینده

    …….

    جنگ ؛ جنگ

    هنگامه غریبی است

    روز؛ روز جنگ است

    باید دل سنگ داشت

    نشستن برپای  یک شمع  ودل را به دریا زدن

    کار بی دلان است

    روز ، روز جنگ است

    در هرسایه ای ، یک سیاهی

    پنهانی ترا ، به سایه میکشد

    ترا نیست میکند

    امروز روز گل چیدن نیست

    شب در ظلمت خود

    ( هزاران خفاش خون آشام ) پنهان دارد

    …………..

    ثریا / اسپانیا

    28/10/2008

     

  • گذر بی انتها

    سر مرزی بی انتها ایستاده ام

    تا آوای ترا از دوردستها بشنوم

    تا مرا فریاد کنی

    کوچه ها تاریکند، کوچه های خاموش

    میخواهم باتو از زمین بلند شوم

    وپای برچهره نا زیبای پیری بگذارم

    میخواهم چهره کودکیم را درسیمای درخشان

    تو ؛ پیدا کنم

    میخواهم ( دوباره ) معجزه درخت

    تکرار شود

    ومن ، آیینه را بردارم ؛ تا شاید بتوانم

    از روزنه پنهان آن زیبایی آن زن طناز را ببینم

    ثریا / اسپانیا اکتبر 08