Category: General

  • به : هادی

    شاد زی باسیه چشمان شاد

    که جهان نیست جزفسانه وباد

    زآمده شادمان میباید بود

    وز گذشته نیز نباید کرد یاد        » رودکی »

    …..

    پنجره را بازکن ، هوای زلالی است

    بوی خوش بهار ومستی میاید

    پنجره را باز کن

    درعمق آبی آسمان که به رنگ چشمان ااوست

    خورشید میدرخشد

    ودر پشت آن کوهها

    شهریست که :

    از من یادگارها دارد

    پنجره را باز کن ؛ میخواهم به آغوش آن پناه ببرم

    تا صدای عابری را بشنوم که

    به معیاد عاشقانه  میرود

    پنجره را بازکن

    شاید بتوانم از پله های نامریی آن

    پایین بروم ودر قلب پر طلاطم

    آواز آن ناشناس جای بگیرم

    آه ….. پرنده فاصله پروازش را میداند

    پرنده پیام آور بهار است

    او چشمانش از باران نم شده

    پرنده از کوچ بر گشته

    و… من به کوچ زمستانی خود میروم

    کاش پرنده بودم

    شوق رهایی مرا زنده نگاه میداشت

    کاش پرنده بودم وبر گلبرگها بوسه میزدم

    واز فراز آن ( دشت ممنوع) گذر میکردم تا ببینم

    مادر مرا درکدام خشک بر زمین نهاد

    …………

    تقدیم به پسرم هادی که تولد اوست وسی پنج سالگی را پشت سر میگذارد

     

  • اشک ماه

     

    نه آتشی بود ونه شعله ای ، نه رشته الفتی

    هرچه بود ریا بود وفریب ، من خون آلوده اورا

    در تریاق کهنسالی ، درکاسه چشم شقایق

    بر روی صورت ماه می پاشم

    واز روی سیاهش در یک مستی سکر آور

    خودرا شاد واورا دیوانه میینم

    و… فراموش میکنم آن شیره غلیظ جوشانده را

    که او سر میکشید ودر جسم سالخورده اش میریخت

    تا ….. جوان بماند

    من در سر زمین آرامبخش رویاهایم مینشینم

    ونمیگذارم که طوفانی در دلم بپیچد

    امواج تلخ وشور مار گزیدگان را

    بجای دیگری تف میکنم

    روزی ذره ای بودم که باباد میرفتم

    امروز میپرسم که :

    اندوه از کدام سو میاید ؟چرا اینگونه آغشته بخون است ؟

    نومیدی درکدام دره قرار دارد ؟

    وبیزار  از

    عشق

    واین مسافر گمشده درتاریخ ، به کجا میرود ؟

    روزی با نبض خاک روئیدم وبا گردش روزگار چرخیدم

    کودک ناد ان درون من نمیدانست که 

    اول کدام است وآخر کدام

    چگونه میتوانستم ابتدا وانتها را یا بگیرم ؟

    منکه با نبض خاک میلرزیدم وبا بغض زمان میگریستم

    آه …. کلام ، کلام گنگ است وگاهی بی هویت

    وواژه ها خاموش وایستاده به دستور

    در من اسارتی هست که نام آن تردید میباشد

    واین تردید مرا به خاموشی دعوت میکند

    من در مسیر باد ایستاده ام وتماشاگر آتشی در دوردستها

    وخود آتشم که درمسیر باد میلرزم

    دلم میخواهد فریاد بکشم وبگویم :

    تا کی ؟ تا کی  وچه اندازه باید پرداخت ، برای یک کلام ؟    ثریا / سوم

  • تولد سی سالگی !

    بابا آب داد بابا نان داد

    بابا آب ونان را گرفت ، بابا خانه را هم گرفت

    بابا آسمانی نبود روحانی هم نبود

    تنها نامش از قدیسین بود

    او قبله ای نداشت ، قبله اش آتشی بود درون یک شیشه

    بابابوسه هار ادوست نداشت  ، از نواز ش بیزار بود

    سخنان عاشاقانه بلد نبود

    بابا خط خوبی داشت  ، اما حافظ را نمیشناخت

    وکوه البرز ودماوند را برای آن دوست داشت که:

    در کنارش بخوابد

    بابا تپش قلب مارا  نمیشناخت ، او با لبخند مادر

    بیگانه بود

    بابا باغچه را دوست داشت که درآن گل بکارد وبه دکان سرکوچه بفروشد

    بابا همیشه چشمانش بسته بود

    اوخواب میدید ، خواب فرشهای سرخ وطلایی را

    بابا نمیدانست افتخار یعنی چه

    او نام فردوسی را هم نمیدانست

    تنها مجسمه اورا درمیدانی دیده بود که هرروز از آنجا

    میگذشت.

    اما نمیدانست چه کسی است

    بابا همیشه گریه میکرد

    خودش هم نمیدانست چرا

    و…. ما بچه های ناز نازی

    گریه اورا باور نکردیم  ؟!

  • آیینه برخاک

     

    کاش میشد ، که بارنگ  روی همه رنگها خط کشید

    کاش میشد درب آسمان را گشود وبسوی آن پرکشید

    کاش میشد که گرگ را بخانه دعوت کرد

    و… با او هم سفره شد

    چه شکوه ها دا رم از این مردم کوته نظر

    آنها که غافل از خون شقایند

    چگونه میتوان دردها را پنهان کرد ؟

    و…شکستگی چهره را پنهان ساخت ؟

    آیینه برخاک افتاد

    تا رخساره مرا بر رنگ زمین ببیند

    حال خودرا بیرنگ ساختم

    تا آیینه را رسواکنم

    ………….

    من هیچگاه روز را باور نداشتم

    میدانستم که درآنسوی آفتاب روشن

    شبی تاریک نشسته است

    هیچ دریچه ای باز نخواهد شد

    اگر چه شب تیره بروزبنشیند

    اگر چه روز روشن بازگردد

    اگر چه آبها صافی وزلال شوند

    اگر چه زمزمه آب در لابلای سنگ ریزه ها

    ودر پشت زلال رنگ خورشید

    نجوا کند

    من لبهایم بسته است

    وروزها را باور ندارم

    کینه ها ، رنج ها

    همه درپاهای پینه بسته ام

    در میان همان روز روشن

    درمیان همان چمنزاران

    داغ ننگی  برچهره آن نامرد گذاشته است .

    ………………. دوشنبه / ثریا

     

  • شوق رهایی

    در پشت این گره که به همچشمی صلیب،

    گلمیخها را برسینه دوخته ، تا آسمان پریده وبرگشته بسوی خاک   » نادرنادرپور

    ————————————————————————

    نمیدانم از چه هنگامی خودرا وقف تو کردم ؟ ترا که هیچگاه ندیده بودم ونمیشناختم ، خاک مرا از ازل با عشق تو سرشتند ، من این راز را سالهای بعد دریافتم زمانیکه بسوی تو آمدم ودربرابرت زانو زدم برای اولین بار دلم درسینه ام طپید ، روح تو درنام تو پنهان بود وروح مرا بسوی خود کشید .

    روزیکه برای اولین بار نام ترا شنیدم ، نفسم در سینه ام ایستاد، سالهای دراز به تو اندیشیدم ، فراموش کردن تو برایم غیر ممکن بود گویا از بدو تولد ولحظه هستی خاک ماباهم درآمیخته شده بود اولین ندایی که شنیدم آوای تو بود ، هیچکس از این اعجاز خبر نداشت ومن آنروز که نام ترا شنیدم بی آنکه ترا بشناسم دانستم که برای ابد متعلق به تو خواهم بود.

    قبل از آنکه بسوی توبیایم روزهایم  با تاریکی ونا امیدی میگذشت ، تو به زندگی من روح بخشیدی وآنرا مانند روز روشن ساختی ، بارها پاهای ترا لمس کردم وزمانی بوسیدم بدون آنکه تو آن بوسه هارا احساس کنی ، تنها با نگاه خاموش خود مرا مینگریستی ، نگاهی دردناک  که درآن هزاران راز نهفته بود .

    هرشب ترا میخواندم که شا ید لحظه ای بسوی من بیایی وهرگاه صدایی می شنیدم  گمان میبردم که تویی وبا خو دمیگفتم :

    آه ….. این خود اوست که میاید

     

  • دوست من

    روزی بمن گفتی  که حوصله ات سر رفته ومایوس وناامیدهستی ، ودیگر نمیدانی به چه امیدی زنده باشی ؟! ونمی دانی که آیا واقعاخدایی وجود دارد که انسانها اینهمه بر سرآن میجنگند ، آیا دیگر میتوانم وطنی راکه سالها از آن دورم به آن عشقی داشته باشم ؟ دراین دوران فلاکت بار که از هر سو بلایی برمیخیزد برای چه تلاش کنم ؟ تنها برای سیر کردن شکم خود وخانوداه ویا به راستی معنویاتی نیز هست که درباره ان بیاندیشم وچه بسا بتوانم تلاشی بکنم ؟ .

    آنروز ، نتوانستم جوابی به تو بدهم زیرا که خودم نیز دچار همین دگرگونیهای روحی بودم ، که آیا واقعا خدایی وجود دارد ؟ آیا روز جزاو پاداشی هست ؟ آیا نیکی کردن درمورد دیگران پاداش نیکی میدهد ؟ !

    تا امروز آن پاداش را که نگرفتم هیچ ، بدهکار هم شدم وباین نتیجه رسیدم که دشمنی نه تنها خطای بزرگی نیست بلکه سر موفقیت نیز میباشد .

    سالهاست که مردم بدون هیچ باوری به جنگها و به دنبال آن میروند وبسوی آن مشتاقانه می شتابند چه بسا آنها نیز دچار همین بی خدایی شده اند میروند تا بمیرند ! آنها درست بهترین سالهای عمر خودرا هدر میدهند وسپس نا امیدانه برمیگردند ( اگر زنده برگردند ) وباین فکر میکنند که چرا وبه چه علتی سلاحی آتشین به دست گرفتند واز کوه وکمر بالا رفتند در  گودالها پنهان شدند ودر پشت تانکهای غول پیکر نشستند ، یا کشتند ویا میخواستند کشته شوند ویا دوباره میکشند .

    آنها با زخمهایی که بر پیکر و روحشان نشسته در این جدال پایان ناپذیر بسر میبرند وحتما در آن روزهاکه برای خدای خود می جنگیدند پیش خود مجسم میکردند که یک خدای غول پیکر .پر ابهت حامی وپشتیبان آنهاست وباید هزاران قربانی را باو تقدیم کرد .

    در این جنگها ونبردها میلیونها انسان تکه تکه شدند وخدای جنگی آنها از هر حیوانی خونخوار تر و بی رحم تر بود وباز هم خون میخواست دراین میان مردان ( الهی ) نیز به رجز خوانی های خود می افزودند وناگهان همه جا ساکت شد ، همه قلبها راکد ماند وآخرین روح مذهبی که درسینه هاجای د اشت ناپدید گردید مردان خدا که مامور خدمت به مردم بی پشت وپناه وحافظ صلح وعشق ودوستی بودند نفرت را درسینه ها کاشتند آنها که آمده بودند تا به بشریت خدمت کنند وروح آسیب پذیر آنهارا از صافی کدورتها بگذرانند در خدمت قدرتمندان قرار گرفتند ومامور راهنمایی شدند ! .

    کلیسا ها ، مساجد ، مراکز مذهبی ، کنیساها ، وخانقاها راکد ماندندومن تو حیران ماندیم که درکجا به دنبال تسلی دل خوش باشیم ، وکجا میتوان خدای خوب وتازه تری را یافت که بما تعلیم عشق ودوستی بدهد .

    من نتوانستم در میان کتابهای مذهبی ویا عرفانی ودینی این خدای خوب خودرا بیابم وباین نتیجه رسیدم که جایی بزرگتر ووسیع تر هست که خدای من در آنجا قرار دارد جاییکه ابدا نامی از آنجا درکتابها نیامده است جائیکه هیچ پیامبری با افکار نوین در آنجا ظهور نکرد خدای من نه در طورسینا زندگی میکند ونه در میان چهار انجیل ویا درکتاب مقدس دیگری .

    او آنجا درون ما ، سینه ما وقلب ماست که باید در آنجا به کاووش بپردازیم وبجای آنکه مانند بچه ایکه اسباب بازی خودرا گم کرده وبه دنبال یک بازی جدید میرود ، ما دنباله روی دیگری نشویم ، به دورن خویش سفر نماییم وتنها دریک لحظه کوتاه مدت  از خود بپرسیم که چه کرده ایم ؟ وکجارا خطا رفتیم ؟ من به گناه هیچ اعتقادی ندارم وهیچگاه نباید اشتباهات را بجای گناه نوشت ، تنها چیزی را که نمیبخشم مغرور بودن ولاف وگزاف بیهوده زدن  وویران کردن روح وهستی دیگران است .

    وجدان ما یک قاضی بزرگ است  وخوب هم قضاوت میکند ، تنها یک فریاد است وتنها یکی است ودیگر هیچ .

    دوست دارتو

    ثریا

    هنگامیکه درد ها برمن فشار میاورند به نوشتن میپردازم ………

     

  • و… چنین گفت زرتشت

    آنچه که به بشر اهدا شد ه که اورا خدا گونه میسازد ، وخدا بودن را به او یاد آوری میکند ، شناخت سرنوشت است . چنین گفت زرتشت

    ما هزاران بار از سرنوشت خو وملت خود شکوه وشکایت داریم ، اما این سرنوشت ما نبود ونیست ، سرنوشت یک کشور بیگانه ومهاجم است و متعلق به خدایی بیگانه که ما اورا به درستی نمی شناسیم .

    سرنوشتی که مانند یک تیر زهر آگین از تاریکی ها بیرون آمد وسینه ومغز هارا آماج خود قرارداد وخدایانی را به ما عرضه داشت که نه نام ونه نصب آنها را به درستی میشناختیم به همین علت سرنوشت خودرا گم کردیم وخودمان نیز گم شدیم وندانستیم که خود خدای خویش وسرنوشت ساز خویشیم .

    عده ای سالها کوشش کردند که سرنوشتها را تغییر دهند هر کوشش آنها بی فایده بود وسرنوشت جلوتر از آنها رفت وجای گرفت .

    به عقیده من سرنوشت انسان با او به دنیا میاید مانند رنگ پوست وچهره  همان گونه که نمیتوان رنگ پوست را تغییر داد سرنوشت را هم نمیتوان عوض کرد چون قابل تغییر نیست .

    ما خاک زر خیز وپر برکتی داشتیم  ومیتوانستیم  همه بر روی آن زمین و آن خاک به شادی وخوشحالی وسلامت روح وعقل ، زندگی کنیم ، اما از چهار سوی دنیا  بما هجوم آوردند ومار ا به زیر یوغ خود وبردگی بردند بدون آنکه خودمان آنرا احساس کنیم .

    زمانی در زیر یک پندار نیک میزیستیم وسعی داشتیم که کردار وگفتارمان با آن اندیشه هم آهنگ باشد اما ، کم کم همه چیز را فراموش کردیم وحتی برای یکبار هم نخواستیم به خود وفرهنگ خود محترمانه نگاه کنیم وسرنوشت خود را مورد بررسی قرار دهیم .

    امروز به سوگواری وشیون نشسته ایم وسرنوشت تلخی را که بر وطن وملت ما نازل شده است به راحتی پذیرفته ایم.

  • خواب دوشین

     

    پسر عزیزم ، بازهم برای تو مینویسم برای تو وبه خاطر تو که بیمار هستی وبرای خودم چون تنهای تنها شده ام ، دراین گوشه نمناک که روبرویم هر روز کوه کوچک فرو میرود وبا انفجارهای پی درپی درون آنرا خالی میکنند تا کوههایی بزرگتری وطبقه طبقه بجایش بسازند من نیازز یادی برای درددل کردن دارم  با آنکه میدانم چندان روبراه نیستی ومدتهاست که از وضع نا بسامان تو بیخبرم  ومیدانم که به استراحت وکمک احتیاج داری با اینهمه باز برایت مینویسم .

    در حال حاضر نمیدانم اطاق وآپارتمان تو چگونه است  من هنوز همان خانه قدیمی ترا در ذهنم دارم اماگاهی هم فکر میکنم ما چندان چیزی را از دست ندادیم وهنوز سقفی بر بالای سرمان وکاسه  ای که در آن سوپ گرممان را بخوریم وفنجانی که در آن چای داغ خودرا بنوشیم

    گمان نکنم  که سرزمینمان چندان احتیاجی بمن وتو داشته باشد ، از نظر مردم آنجا ما بیگانه ایم ما دررفاه وآفتاب داغ زندگی میکنیم وهیچگاه در جدال آنها باسرنوشت شریک نبوده ایم همانطوریکه آنها با ماشریک نبودند ونیستند ونخواهند بود .

    امروز احساس کردم تنها وسیله ایکه بتوانم بین خودم وتو پل بزنم وراحت سخن بگویم همین ( صفحه) کوچک است که تو با ظرافت فطری وسلیقه عالی خود آنرا آرایش میدهی  .در گذشته من میتوانستم با هر آدمی از هرنوع سلیه ای وهر ملیتی بجوشم وکنار بیایم حتی هنگامیکه پدرت میهمانان خارجی  وبخصوص هندیان  رابخانه میاوردومن سخنان آنان را میشنیدم یک تصویر خیالپرور وشاعرانه وهیجان انگیز دردهنم به وجود میامد ، اما امروز حتی با همشهریانم نیز این همزیستی سخت وگاهی دردناک میشود چرا که ما دردرونمان یک دنیای کامل ، سلامت وبا نظم وترتیب حمل میکنیم وبه همین دلیل هم از روی نقشه دنیای خودمان سخن میگوییم درحالیکه دیگران با یکنوع آنارشیزم درونی وفکری خو گرفته اند وباری به هرجهت زندگی خودرا پیش میبرند ، درعین حال ما تجربه هایی داریم که دیگران کمتر آنرا به چشم دیده اند .

    در دوران ما یک عالم پاک وروحانی که از نیاکان ما به ارث رسییده

    رشد کرده است خوشبختانه ما قصه دیو و فرسته را نشنیده وندیده خواندیم من چیزهای زیادی نوشته ام حتی اگر آنهارا بسوزانم وبه دست چاپ ندهم باز خوشحالم  که تکه ای از وجودم را درمیان آنها به ودیعه گذاشته ام .

    گاهی اوقات آروز دارم با تو در باره چیزهایی که امروز در نظرم عوض شده اند حرف بزنم مانند مادرم وپدرم که مانند دوشعله درخشآن  بدون آنکه متوجه وجودشان باشیم در میان ما زیستند سپس خاموش شدند ، انسانهایی که برای دنیا ودرمان آن رنج بسیار کشیدند اما خم نشدند ، خریده نشدند واز فروش خود به هر قیمتی سر باز زدند تا انسانیت وغرور خود را حفظ کرده باشند ومن میل ندارم که این موهبت را که از آن دوموجود بمن به ارث رسیده به سادگی از دست بدهم ، نمیدانم تا چند سال دیگر دنیا چگونه خواهد شد خوشبختانه من دیگر نیستم تا شاهد نابودی بیشتر آن باشم اما آیا هر چیز اصیلی به جای خود میماند ؟ .و آیا حقیقتی در دنیا باقی خواهد ماند  ؟ وانسانها خواهند فهمید  که فرقشان با حیوانات چیست ؟

    آیا ارزش های معنوی را درک خواهند کرد ؟ نمیدانم ، تصورش برایم امکان پذیر نیست .

    گاهی با نمی باران که درپائیز به روی زمین غبار گرفته مینشیند به گذشته می اندیشم وبوی آن زمانها را احساس میکنم وزمانی به قله بلند کوههای دماوند وتوچال که برف آنها را زیر خود پنهان ساخته واز گزند روزگار در امان داشته میانیدشم ، چه ابهتی داشتند آن کوهای بلند

    ومن …. امروز به این تپه بی مقدار دل خوش کرده ام وآنرا کوه مینامم واز اینکه هرروز آنرا خالی میکنند رنج میبرم وبا خود میگویم :

    دیگر کجا میتوان مقدار کمی اکسیژن به همراه مهربانی برای نفس کشیدن پیداکرد ؟ .

    ……………………..

    ثریا /  6/1/2009

     

  • مارسل

    هرسال روز اول سال نو ما دراینجا این شانس را داریم که بطور مستقیم برنامه ارکستر سنفونیک وین ( اتریش) را که به رهبری مارسل اجرا میشود ببینم ، امسال مارسل کمی فربه تر وموهای سپیدش سپیدتر شده اما آن چشمان غمگین ودرخشانش هنوز به چهره او یک ابهت دیگری میداد ، از دوران جوانی او من دلباخته اش بودم همیشه آرزو داشتم که ایکاش میتوانستم اورا ازنزدیک ببینم .

    دیروز آنچنان به صفحه تلویزیون چسپیده بودم که مبادا لحظه ی را از دست بدهم ،  برنامه به (اشترواس ها ) اختصاص داشت ومارسل هنگامیکه خواست والس معروف دانوب آبی را شروع کند ناگهان با دستش بسوی ارکستر دستور توقف داد ورویش را بسوی جمعیت حاضر در سالن کرد و گفت:

    امیدوارم که سال دوهزار ونو برای همه خوب وخوش باشد وبرای خاورمیانه نیز صلح وارامش را به ارمغان بیاورد

    وارکستر به کارش ادامه داد ودر همان حال میشنویم که در فلان شهر مذاکرات صلح شروع شده واقای فلان وبهمان اجلاسیه پراهمیتی رابه  صلح خاور میانه اختصاص داده وبه خاطرپراهمیت بودن کریسمس یک شب آتش بس اعلام نموده اند وبخوبی میدانند که این صلح ناپایدار   به جنگ پایداری خاتمه میبابد .

    کلمات انجیل بزرگ بر زبان آقایان دولتمران جاری میشود وهمه خواهان صلح میباشند .

    درحال حاضر چشمان دنیا به روی دوکشور دوخته شده  یکی اعراب ( فلسطینی ) ودیگر ی اسرائیل  بدون اشاره ای به مصیبتهایی که برسر مشتی مردم بیچاره اهم از زن وبچه ونوجوان میاید .

    همیشه در تمام ادوار تاریخ بشر جنگ وخونریزی وجود د اشتنه ست وهمیشنه هم ادامه خواهد داشت در بعضی از کشورها خونیین ترین وتلخ ترین وبیرحم ترین وترسناک ترین نبردها ادامه دارد اما پرده سکوت روی آنها را پوشانده است .

    گمان نکنم  بجز عده معدودی  به ادامه جنگها علاقه داشته باشند تنها عده ای متعصب بیمار ، جانیان بالفطره وسازندگان سلاحها باین جنگها

    عشق میورزند .آیا بشر همیشه لایق جنگ است .ر 

  • هله ، هشدار

    مطلبی ترجمه شده ار روزنامه لوس آنجلس تایمز خواندم که نوشته بود :

    هالیود یکپارچه در دست یهودیان است !

    اینکه مطلب تازه ای نبوده ونیست این موضوع را سالها پیش خانم بتی دیویس هنر پیشه مشهور هم اظهار داشتند که :

    هولیود یکپارچه در د ست یهودیان وهمجنس بازان است تصو نکنیدکه چیز تازه ای را میخوانید ویا میشنوید ، همه رزونامه ها ، مجلات

    سازمانهای تولید لباس ومد ، کارخانه های لوازم آرایش ، کانالهای تلویزیونی ورادیو ها ، همه در اختیار آنهاست .

    جنگ جهانی دوم  دوچیز را برای دنیا به ارمغان آورد یکی اینکه سرزمین اسرائیل را از ( نیست ) به ( هست ) آورد ودوم روسیه شوری را بر اروپا مسلط ساخت تاجا ییکه در برلن خانه کردند، مهم هم برایشان نبود که چندین میلیون کشته دادند ، برایشان یک پیروزی بود ومیتوانستند عده دیگری را جایگزین کنند !.

    امروز سرزمینی که هیچگاه آفتاب در آن غروب نمیکرد یکی یکی از مستعمراتش را از دست داد ه وتبدیل شد ه به یک بازار مشترک جهان سومی وپاریس عروس شهرهای دنیا ومرکز مد وزیبایی وهنر ،

    یکپارچه در آتش سوخت وجایش یک …. خانه بین ا لمللی را گرفت

    در حال حاضر این دو قدرت درحرکتند حال اگر چین هم با اقتصادش وارد معرکه شود که میشوند سه قدرت .

    اما …. درحال حاضر دنیا در میان بازوان قوم بنی اسراییل است

    چه بسا فردا کوروش را هم از آرمگاهش درایران زمین بیرون بکشند

    واز او یک خدای دیگری بسازند ماکه نتوانستیم اینکاررا بکنیم .

    عده ای بدبخت ومحروم وسیه روز بانتظار یک معجزه آسمانی نشسته

    بانتظار یک ناجی که هیچگاه ظهور نخواهد کرد ( مگر به موقع ) !!

    واین ناجی هیچگاه هم آنها را نجات نخواهد دادبلکه مانند اشتران بارکش بار ظلم دیگران راهم بر شانه هایشان میگذارد، هیچ عدالتی در دنیا بموقع اجرا نمیشود وهیچ منجی هم نخواهد آمد

    مگر عیسی مسیح یک یهودی نبود ؟

    پس از گفتگوها  وراه دراز / رسیدیم آنجا که بودیم باز

    ثریا/ اسپانیا

  • کوچه های بیکسی

    این صفحه کوچک وناقابل ، نه سیاسی است ، نه مذهبی ، ونه ورزشی !

    تنها برای تسکین دردهای درونی بیادگار ماندن خطی زدلتنگیها ست ، گاهی

    هم لگدی پرانده میشود که خوب به هیچ کجای کسی نمیخورد ، کسانی گه گاهی

    سری باین صفحه میزنند که مهربانی ودوستیهای بی پیرایشان را ارج میگذارم

    وکسانی هم با نقاب ناشناس مانند دزدان شبانه باین صفحه کوچک میتازند که باید جای پای کثیف وآلوده شان را پاک کنم ، زمانی فرا میرسد که دیگر خسته میشوم وآنرا رها میکنم.

    دراین سرای بیکسی این صفحه تنها مونس ، همدم وهمراز من است گاهی از اوقات هم چیزهایی مینویسم که در جایی دیگر پنهان از چشم عسس است .

    متاسفانه زبان وادبیات ما چه درغربت وچه درداخل به سراشیب بدی افتاده

    است نمیتوان هم چندان خرده گرفت زمان ، زمانی است که دنیا بسرعت د ارد

    بسوی پیشرفتی میرود که یک عقب گرد بزرگ به دنبال دارد بنا براین کمتر کسی دیگر گوش به ناله ها میدهد ویا حوصله خواندن را د ارد ، رسانه هایی از قبیل تلویزیون وکامپیوتر دیگر وقتی برای کسی باقی نگذاشته تا به پیشنیان بیاندیشد

    ویا از زندگی آنها پندی بگیرد همه د رحال دو هستند درحال فرار درحال پنهان شدن درحال درجا زدن درحال دورخود چرخید ن واگر بعنوان مثال شعری یا مطلبی از گذشتگان نوشته شود میگویند :

    فلانی در زمان خودش قفل شده است !

    مگر شاهبانوی شعر وادبیات ما سیمین بهبهانی ، در زمان خودش قفل شد ؟ نه ! اونشان داد که میتواند با به پای این نورسیده ها بتازد واز آنها جلوهم بزند .

    درغربت هیچگاه نباید بانتظار یک شاهکار نشست چرا که هرچه درنوشته ها ویا اشعار میاید درزمان ومکانی شکل میگیرد که با آن زندگی کرده ویا میکنیم

    خیلی کمتر کسی توانست مانند مولای رومی درغربت یک مثنوی معنوی خلق

    کند .

    غربت ومهاجرت های خود خواسته ویا ناخواسته  آنچنان دردآورند که دیگر رمقی برای کسی باقی نیمگذارند وهیچگاه نمیشود در غربت ( چیزی ) ویا

    ( کسی ) شد با چند استثناویا چند شاخه گل بهار نمیشود.

    در هیچ دوره ای از تاریخ ایران اینهمه اهل فکر وذوق خارج نشدند ومهاجرت

    نکردند ونباید این امر را چندان ناچیز وکوچک شمرد.

    مولوی غریب آمد وغریب هم رفت وتا پس از مرگش کسی اورا نشناخت او

    پدید آورنده آن همه اشعار پر شور ومثنوی معنوی  یکی از آارگان روزخویش بود .

    بزرگ علوی در جایی گفته بود :

    کسیکه لانه ای در وطن ندارد آوارهای بیش نیست ولو اینکه در غربت در یک بهشت زندگی کند  >

    به گلشن کاش میشنیدند  از قفس ، کاش

    هم آوازان ما ، فریاد مارا

    یک هموطن میلیارد ما که دریکی از پایتخت های بزرگ اروپا در یک هتل گرانقیمت ومجلل ومعروف زندگی میکند ، درجایی گفته بود اگر صد سال

    دیگر هم در این هتل زندگی کنم تازه از بهره پولی که آورده ام زندگیم را

    میگردانم اما……

    واما ایکاش بجای این همه خدمه خوشگل ومامانی وگارسن های مودب د ست به

    سینه ایستاده ، صبح یکی درب اطاق مرا باز میکرد وبا زبان فارسی شیرین

    بمن میگفت :

    پدر سوخته مادر فلان ……تو در اینجا چکار میکنی ؟

    علت این فرارها چه بود؟ جمال زاده در ژنو ساکن وهمانجا به رحمت خدا رفت

    بزرگ علوی آنقدر دربرلین بانتظار نشست  تا جان به جان آفرین تسلیم کرد

    نوشین در روسیه غریب ماند ، صادق هدایت در پار یس مرد وآخرین آنها بهمن

    محصص که در آمریکا جان سپرد وامروز همه به ذکر مصیبت پرداخته اند

    ای بند به پای قفل بر دل ، هشدار

    وی دوخته چشم ، پای در گل ، هشدار

    عزم سفر مغرب ورو به مشرق

    ای رهرو پشت به منزل ، هشدار

    همه به کوچه پناهندگی گریختیم حال اگر صاحب هزارن هنر هم باشیم

    باز در دیار دیگری هیچ هستیم وبقول زنده یاد نادر نادر پور :

    ایا ، ای نسیم سحر گپاهی

    تو ، کوچه هارا جرئت ده، که از سیاهی بن بست

    بگذرند .

    بلی بادی وزید ولانه مارا بباد د اد ، بر خیز تا دوباره بسازیم لانه ای

    چه کسی بر میخیزد ، تو ؟ او؟ یا من تنها !

    ………

    ثریا /اسپانیا

     

  • کریسمس

    Merry Christmas and Happy New year

    روز کریسمس وسال نو برای همه مبارک باد ، با آرزوی صلح وصفا وآرامش برای دنیا .

  • بهار جاودانی

    ایکاش ، بهاران جاودان بودند

    ایکاش هنوز دربهار بودم

    و…آن گلبرگهای سرخی را که به پای هرزه گردی

    ریختم ،

    دوباره به آفتاب درونم برمیگرداندم ومیگذاشتم که ،

    سینه ام از التهاب بلرزد

    در بهاران است که ،

    طوفان وسیلاب عشق به جان چنگ میزند

    دربهاران است که ، باران اشک ، بی پروا

    دامن را سیراب میکند

    …..

    چه زیبا بودم اگر دربهاران میماندم

    یک بهار جاودانه !!….

    دیگر بسوی هیچ درخت خشکی ، گلی پرتاب نمیکردم

    دیگر به زیر هیچ سایه درختی

    نمیرفتم

    ومیگذاشتم که ……

    تنها

    در برابرم  شعرشان را بخوانند !

    واز جوانی ازد ست رفته شان

    به حسرت بگریند

    ایکاش بهار بودم

    دیگر هیچگاه به آغوش داغ وپرحرارت

    تابستان نمیرفتم

    میگذاشتم که آوای شب وسکوت مرموز آن

    به همراه بوی گلهای اقاقی مرا به بستر بکشند

    ایکاش در بهاران بودم

    ایکاش

    و…. ای کاش واژه ای بیش نیست

    وواژه ها …..؟

    ثریا 15-12-2008

    تقدیم به شاعر : آیینه شکسته

  • گردشی در شهر

    سال نو فرا میرسد ،

    از خیابان سرازیر میشوم  وبه این میاندیشم که آن دنیای خوب

    وپاکیزه ام  چگونه زیر اینهمه زرق و برق تکه تکه شده است

    به کا ج ها نگاه میکنم که سرسبزیشان زیر سیمهای برق ولامپ های رنگارنگ گم شده است، دربعضی از جاها درختان شکوفه کرده اند؟!

    وسنبل گل بهاری در گلدا ن به مدد داروهای شیمیایی گل داده است!

    گلی بی بو، در دوردستها روی قله کوها برف نشسته وباد سردی

    میوزد.

    از روی زمین خالی برگهای افتاده از درخت را برمیدارم نمیدانم به

    چه کسی هدیه کنم ، امروز شدیدا احساس تنهایی میکنم ؛ خانه ها کوچه ها همه خالیند اتومبیلهای بی بندر وبار به دنبال هم درخیابان

    باریک از هم جلو میافتند ومانند سگهای شکاری میغرند احساس میکنم دارند مرا دنبال میکنند وشایدیکی از آنها بخواهد مرا زیر بگیرد؟!

    در این دنیای خشم وکین  ، همه تنها هستیم چهره انسان وحشت انگیز

    شده دلم میخواست یک تکه سنگ بودم  تا مرا بر صخره ای در دریا

    میکوبیدند  ویا به سوی آبهای مواج دریا پرتابم میکردند .

    هزاران چهره رنگ شده بد شکل وبی اعتنا از کنارم میگذرند

    از همه دلم بهم میخورد میخواهم به زیر آب بروم  تا عمق دریا بدون آنکه کسی مرا نجات بدهد.

    اینجا خیابان بزرگ شهر است نفرت وحسادت وشتاب  ، بی اعتنایی در یک ظاهر آراسته در ردیف خیابان مانند مورچه ها راه میروند

    نه ! اینها نمیتوانند دوستان خوبی برایم باشند .

    باهم غذا میخوریم باهم حرف میزنیم اما هرکدام در دنیای دیگری سیر میکنیم .

    در پشت ویترین انگشتری ها وگردنبندها را درجعبه های شیشه ای

    گذارده اند  ولباسهایی که نمیدانم چه نامی به آنها بدهم .

    شیرینی فروشیها لبریز از شیرینی های ناشناخته ای است که من هیچکدام را دوست ندارم وتنها شیرینی آنها درذهنم سرازیر میشود

    وفرومیریزد ران کلفت خوک وحشی به قلاب  آویزان است این حیوان  روزی میان صحرا می چرید وگاوهای وحشی اورا دنبا ل میکردند حال باد کرده نمک سود شده دراینجا در انتظار یک مشتری

    پولداراست .

    افسار افکارم را رها کرده ام ول شده ام  به کنار دریا میروم خورشید

    در میان آسمان گرد وبزرگ ایستاده کمی ابر اطراف اورا گرفته مانند یک جزیره شعله وری که بخار کرده است.

    نسیم خنکی میوزد پرندگان در یک صف طولانی روی سیم های برق بی حرکت ایستاده اند گویی به سیمها چسپیده شده اند صدایی از آنها بر نمیخیزد انگار همه صدا در گلویشان گیر کرده است .

    دریچه ذهن من به خطا بر میگردد دور شهر ها ، به دوردستها میرود

    به خمیدگی یک شاخه درخت که شکوفه اش را درجریان آب تماشا میکند ، یک فضای آرام گلدان بزرگ با شکم باد کرده وبرگهای پهن سبز خود در بین نور وسایه نشسته است ومن …..میخواندم :

    هنوز دوستت دارم ، ومیدانم که تا چه اندازه این دوست داشتن

    سخت است

    هنوز دوستت دارم ، قلبم درد گرفته ، چه کسی رویاهایم را بهم

    ریخت ؟ واین اندوه سیاه را ، با دستهای چرکین وآلوده اش

    به سینه ام سپرد ؟……

    وحال ……..دیگر از آنجا وهمه جا کنده شدم ، جداشدم

    حال درکنار ماهیانی ایستاده ام که …

    بوی پوسیدگی  از آنها بر میخیزد .

    ……….

    ثریا

     

  • در آروزی یک چشمه آب

    امروز عطش یک سایه را دارم

    و… شب درانتظا یک ستاره درخشان

    آن چشمه جوشانم که در حسرت نوازش

    یک نسیم

    درعطش خنده یک کودکم

    آوازی را که میخواهم بخوانم

    در حسرت عشق های پژمرده که از

    اعماق دل خالیم بر میخیزد

    شوری ندارند

    دلم خالی است

    آن آواز را که خالی از اندیشه هایم بود

    به دست باد سپردم

    وآنکه خالی از رویا ، به دست فراموشی دادم

    آوازی که میخوانم ، درحسرت خنده های

    پژمرده بر لبهاست

    میخواهم بخوانم ، و .. میخوانم

    تا باد آنرا به شادمانی قلبهای مهربان ببرد

    ….. ثریا /اسپانیا

    10-12-2008

  • ششم دسامبر

    ششم دسامبر

    شنبه گذشته ( ششم دسامبر ) برای ملت اسپانیا روز بزرگی بود

    سی سالگی آزادی ودموکراسی خودرا جشن گرفته بودند ، روزیکه

    اسپانیا توانست از زیر یوغ یک دیکتا توری بیرون آمده وبه آزادی

    به سرنوشت خود رای داده وقانون اساسی را با دموکراسی نوین

    تطبیق دهد .

    و ما سی سال ایست که اندر خم زلف یار گرفتاریم  سی سال است

    که با بی اعتنایی چشمان خودرا بسته ایم وخاطراتمان را جمع آوری میکنیم

    سی سال است که به تماشای زنان چادر به سر ومردان دستار پیچیده

    نشسته ایم و….. !

    جلسات برقرار میکنیم  ( ملت مارا آزاد بگذارید ) !! همین ؟!

    آه … بلی این بزرگترین  قدمی است که ما برداشته ایم ، از مولانا

    یک شیعه میسازیم ، حافظ را یک کافر مطلق وشیخ سعدی را خدایگان مینمامیم .

    آه …. بلی ما سخن میگوییم  ونمیگذاریم  که قدمها یمان آهنگ مغز علیمان را تغییر دهد.

    شاه فقید وپدرش رضا شاه شمع هارا روشن کردند وما یکی یک آنهارا

    خاموش کردیم  بدون آنکه بدانیم چه میخواهیم وبه دنبال چه چیزی  میرویم ،

    به دنبال( مد) روز رفتیم وپیام هارا تجزیه وترکیب کردیم  وگذاشتیم که

    پیوند سرخ وسیاه  جان بگیرد و از نو یک فاشیزم دیگر بر سر ملت  ایران سایه اندازد .

    با راه رفتن در طول یک جاده بی هدف ، دریک اطاق بدون پنجره

    نشستیم به تماشای سر سبزی وخرمی سرزمین های دیگر.

    رختهای شسته یکدیگر را  روی طناب خصومت ها انداختیم تا باد بخورند.

    سرود ای ایران ای مرز پر گهر گناه کبیره شد  در عوض دعای

    عقیله خواندیم ، از پله ها بالا رفتیم همانند یک اسب علیل وپای کوفتیم درپشت سر یکدیگر

    ایستادیم  ردیف ، تا نوبت یکی یکی ما نزدیک به خدا

    شود !.

    آه …. بلی ما معلق زنان سقوط کردیم  میان خواب وبیداری بانتظار آن

    ( نور مرموز )نشسته ایم ومیگذاریم  که صدها هزار تفنگچی با مسلسل

    وتفنگهای خود وارد خانه ها شده وهمه را درو کنند.

    حال چه شتابی داری ؟…. کم کم  همه چیز درست میشود؟! .

    در دفتر خاطرات روزانه ام نوشتم :

    آیا چنین روزی را ملت ایران نیز میتواند  در دفتر سپید تاریخ خود

    ضبط کند ، مانند ششم دسامبر ؟……

    …………

    ثریا /اسپانیا /7-12-08

     

  • ژنرال پنبه

    در آن زمانهای بسیار دورکه هنوز مردم ساده زندگی میکردند

    سعدی  شاعر معروف شیرازی در گوشه قهوه خانه  مینشست با تسبیه خود بازی میکرد وزیر لب میسرودکه :

    میان دوکس جنگ چون آتش است .خبر چین بدبخت هیزم کش است

    در آن زمان نه ساواکی بود ؛ نه ساواما ؛ بودنه اداره امنیتی وجود داشت ونه اداره تفتیش عقاید ، مردم ساده میزیستند وساده زندگی میکردند با گذاشتن یک مو ی سبیل وشرافت ذاتی خود معامله های بزرگی را انجام میدادند ایکاش امروز زنده بود ومیدید که خبرچین نه تنها بدبخت نیست نه تنها هیزم کش جهنم نیست بلکه صاحب مدالهایی است که معلوم نیست درکدام جنگها ونبردها گرفته وبر سینه اش نصب کرده است ،وهنوز هم عزرایل بدبخت را پشت در بانتظار گذاشته واجازه

    دخول به او نمیدهد .

    خبرچینی محاسن ز یادی دارد وانسان را به مقامات عالی میرساند !!!!

    تا جاییکه دوستان را به دست تیر غیب غولان میسپارد وخود با اسب کهر با کپ کپه ودب دبه وارد شهر غریبان میشود ود رمیان جمع یک طوطی سخن گو و…. صد البته سخن چین .

    شاعر شیرازی ونامدار ما شادروان مهدی حمیدی شیرازی در این زمینه اشعاری دارد بدین شرح :

    با این اصل ونصب بزرگی که شما راست

    راه زنی برنام شماست که در این شیوه به نامید

    این است که تا پشت دهم هر چه شناسند

    مولود کنیزید  وپس افکند غلامید

    با تیرگی روح، به تن چشمه نورید

    با ظلمت اندیشه ، برزخ دانه ودامید

    آن کبک روش مادرتان خود یک کنیز است

    زیرا که شما فرزند آن کبک خرامید

    آیین شمااز خم تقلید گذشته است

    نه پیرو عرفید ونه پای بند مرامید

    از پشت کنیزید اگر نه زغلا مید

    گر باورتان نیست بمانید وبه بینید

    که :

    آخر  همه مقهور امیران کلامید

    …….. ثریا

  • مطرب خوش

    بر آن سرم که حدیث تو به خلق گویم

    زمانه گر گذارد  بر آرم از تودماری

    دکتر مهدی حمیدی شیرازی

    به کجا میروی ای زن ، ای دختر آفتاب

    کجا میروی ؟

    بسوی گلهای داودی

    میان چمن زاروسبزه ها میروم

    بسوی یک مطرب خوش پنجه !

    چمن زار خیلی دور است وسرشار ازوحشت

    آه من لبریز انتقامم، از سایه ها بیمی ندارم

    ای زن ، بیمناک از آفتاب وبرف باش

    تو نازک اندامی ، آنها غولند

    تو از کجا میایی ؟ در دهانت چه داری ؟

    که چنین به شعله تغییر شکل میدهد؟

    از ستاره عشقم به وقت زندگی و… مرگ

    در سینه ات چه داری که چنین بر جسته است ؟

    خنجری برای کشتن ، برای انتقام به وقت مرگ

    چشمانت درخود چه دارند  که چنین سیاه وبا وقارند ؟

    خاطره غم انگیز یک عشق ویک دزد  نابکار

    که همیشه آزارم میدهد

    چرا سیاه پوشی؟ لباس عزا به تن داری ؟

    ( افسوس بیوه ای تهیدستم )که دزدی  هستیم را ربود

    در جستجوی آن ( مرد شریف ) هستم که تاج افتخارش

    بر خاک افتادوخودش واژگون شد

    اگر کسی را دوست نداری، اینجا درجستجوی که هستی ؟

    من؟!….

    درجستجوی جنازه ( مرد شریف) دستهایش به زهر آلوده

    بود

    آه ای زن …….

    او پوشیده دردردها وبی دردی است

    بی جان درگوشه ای افتاده درمیان انبوهی از گرد سیال

    سپید، او حتی لایق انتقام تو نیست

    خدا حافظ ای گل سرخ خواب زده

    آه ….از قلب من به مانند چشمه ای

    خون فرو میریزد

    هنگامیکه اشک حسرت دخترم را میبینم

    ثریا .اسپانیا

    شعری برای یک روز گرم تابستان

     

  • مرثیه ای برای فاجعه هند

    درکنار برج عشق ، نزدیک رود بزرگ

    صدای مرگ بلند شد

    در حالیکه اسمان همچو یک جواهر میدرخشید

    گرازهای وحشی وخونخوار

    بسوی انسانها حمله بردند

    انها بدنها زا سوراخ سوراخ کردند

    تکه تکه کردندبا ستیزه جویی

    یک گراز وحشی

    روی پیراهن سپید وابریشمی عالیجناب

    لکه خونی نشست

    هنگامیکه تیرها به درون اطاقها

    پرتاب میشدند

    او آهار جلیقه اش را تکانی داد

    شست به رویای جنبش برگهای سبز کاغذی

    صدای مرگ نزدیک باو بود

    صدای صدها انسان بخون کشیده

    رودخانه خون روی زمین

    وزنی که به حالت نیمرخ جان داد

    عالیجناب سر خود را بر بالش گرمی نهاد وبخواب رفت

    دنیا این است دوست من !

    در زیر ساعت شهر مردگان متلاشی میشوند

    وما درتخمیر رویا ها ورنجهای بی پایان خود

    مانده ایم

    دیگر کسی آرزو ندارد که یک رودخانه شود

    دیگر کسی به گل سرخ توجهی نمیکند

    وهیچکس سواحل لاجوردین را دوست ندارد !

    با اندوه هاییکه درمسیر صبحگاهی فرو میافتند

    ………. ثریا / اسپانیا

     

  • هیچ بر من مپیچ

    نه ! تو  و…..

    هیچکس چنین به خونخواهی دل من بر نخاست

    که تو برخاستی ،

    ایکاش سایه ام نیز گم میشد

    سالهای زیادی است که من گم شده ام

    حال در کجای زندگی تو نشسته ام ؟

    درکجا ماندم ؟

    سالهای زیادی است که از گلهای باغچه

    بویی بر نمیخیزد

    زبانم از شرح آنچه که بمن گذشت عاجز است

    زمان درمن گم شد ومن درزمانه

    در آسمان وگردش زمین محو شدم

    من قلب کودکی خودرا گم کردم

    دیگر کسی به هنگام بوسه دادن

    نگاهم نمیکند

    لبخند ها همه بر لبها خشکیدند

    بوسه ها بر لبها ماسید

    ودیگر کسی نیست که دستم را بفشارد

    سر ها همه بی حرکت بی جنبش

    بر شانه های فروافتاده ؛ ایستاده اند

    …….

    روزگاری من خواب یک ماهی بزرگ را میدیدم

    مانند کودکی که میخواست در یک دریای آرام شنا کند

    با اندیشه ماهیهای کوچکم به خواب میرفتم

    در خواب ماهی سرخ بزرگی را دید م که به آرامی

    شنا میکرد

    ماهی خواب من تازه بود

    صورتی بود

    دلم نمیخواست بدانم چه طعمی دارد

    تنها اورا تماشا میکردم

    با دهان باز ، باچشمان بسته

    خزه های بر پر های او چسپیدند

    کم کم ماهی من طلایی شد

    من لبهایم را بر پشت او گذاشتم

    ودر سایه اشکهایم گم شدم .

    گم شدم

    هنوز هم گم شده ام

    ……..

    نوامبر 27

    ثریا