Category: General

  • بقیه ، میهمانی در خانه یک ایرانی

    یکی از میهمانا ن گفت :

    ایرانیان همیشه خدا پرست بوده اند ودر را ه ایمان وعقیده خود باکی از

    آزارو اذیت دیگران وحتی شهادت ! نداشته اند .

    دیگری شرح حال مرد مقدسی را میگفت که به هنگام عبادت همه چیز

    را فراموش میکرد ، مدتی زیاد از وقت میهمانی گذشته بود  ودر آن

    تنها به گفتن حکایتها وسر گذشت دیگران میگذشت ، گه گاهی دو

    نوازنده تاز ودنبک  حضار را به شادی وا میداشتند ویک نفر با هم

    با صدایی ملیح وگیرایی آواز میخواند  ، خواننده پسر جوانی بود و

    بقدری زیبا میخواند که میهمانان باشور وشوق وفراوان برای او دست

    میزند وتقاضای آهنگ جدیدرا از او داشتند  وگاهی  همگی دست

    به دست هم داده با آهنگی ضربی ورنگ میرقصیدند البته همه مرد

    بودند ، موقع شام  اول سفره سفیدی  بزرگی را روی زمین پهن کردند

    ودورتا دور آنرا برای هر میهمانی  یک تکه نان گذاشتند در وسط سفره

    دو نوع پلو ودونوع چلو وچند ظرف خورش وقدح هایی بزرگ که در

    آن شربت ودوغ قرارداشت  ، بشقابهایی پراز سبزی خوردن ؛ وترحلوا

    وبورانی نیز بفاصله های معیینی چیده شد .

    میهمانان دوزانو سر سفره نشستند وهیچکدام در موقع غذا خوردن

    حرف نمیزدند.

    همه آستینهای گشاد خودرا بالا زده ومردانه به غذاها حمله ور

    شدند ، روی زمین غذا خوردن برای من خارجی بسیار سخت بود و

    خیلی سعی کردم که مانند آنها بنشینم ، دستها همه در قاب پلو رفت

    هرکسی مقداری خورش ویا گوشت روی پلو میگذاشت  واز آن لقمه

    بزرگی درست میکرد وبا مهارت هر چه تمامتر در دهانش میگذاشت

    بدون آنکه یک دانه برنج  روی زمین بیفتد !.

    پس از تمام شدن غذا پیشخدمتها آفتابه لگن آوردند ومیهمانان همه دست

    ودهان خودرا شستند وهر کسی چپق  قلیان آخری خودرا کشید .

    رویهمرفته ، رفتار آنها بامن خیلی خوب بود شاید از این نظر که

    میدانستند من زبان فارسی را خوب حرف میزنم  وخوب مینویسم!

    وبا شعر وادبیات بیمانند آنها آشنا وبه آداب ورسومشان کاملا آشنا

    بوده واحترام میگذاشتم .

    من هیچگاه این اولن سفرم را فراموش نمیکنم بخصوص آن رایحه

    گلهای سرخ وخیابانهای پردرخت وان شبهای مهتابی وسرود

    هزار دستان را ومیهمان نوازی دوستان خوبم را درایران.

    پایان

  • ادامه ، میهمانی درخانه ایرانی

    اهورا مزدای بزرگ ، بزرگترین خدایان است ، او داریوش را

    پادشاهی داد ، بوی سلطنت عطا فرمود ، به لطف اهورا مزدا

    داریوش شاه است .

    داریوش گوید : این سرزمین پارس است که اهورا مزدا بمن عطاا

    فرموده ، سر زمینی نیکو ، دارای اسبها ومردان بزرگ وخوب

    از لطف اهورا مزدا وکردار خویش ، داریوش شاه از هیچ دشمنی

    نترسید .

    او میگوید : من از اهورا مزدا درخواست حمایت دارم وخدایان

    دیگر نیز بامن یاری فرمایند اهورا مزدا این کشوررا این سرزمین را

    از کینه ، واز دشمن ،  واز دروغ وخشک سالی حفظ نماید

    این را من از اهورا مزدا که بزرگترین خدایان است ، مسئلت میکنم

    وسایر خدایان نیز آنرا اجابت میفرمایند .

    و ادامه داد که من آنشب را در شیراز گذراندم وفردای آـنروز به

    دیدار حافظ مرادم رفتم واز آرامگاه شیخ سعدی نیز دیدار کردم

    وشب هنگام در باغ بزرگی یک میهمانی برای ما ترتیب دادند دریک

    باغ بزرگ ودیدنی که ابدا شبیه باغهای انگستان نبود اطراف آنرا

    دیوارهای گلی محصور کرده بودند ودر خیابان آن درختان تبریزی

    وچنار سر به هوا کشیده ومیان باغچه ها درختان نارنج وپرتغال و

    نارنگی کاشته بودند در جویها هر طرف آب زلالی روان بود در حاشیه

    جویها وهمچنین حوض وآب نماها گلهای سرخ ومعطری دیده میشد و

    بقیه جاها همه سبزو خرم بود سقف عمارت مسطح وگل اندود بود

    میهمانان همه ایرانی بودند درمیان آنها تنها من وچند همراهم خارجی

    بودیم ، میهمانی غریبی بود  همه میهمانان روی قالیهای گرانبها وبر

    روی زمین نشسته بودند وباهم صحبت میکردند اغلب آنها چپق ویا

    قلیان میکشیدند  .

    درمیهمانیهای انگلستان همانطور که خودتان میدانید معمول است

    اول شام میخورند وبعد صحبت میکنند ودر ایران بر عکس است

    اول دورهم مینشینند  واز هر دری صحبت میکنند وبرای اینکه

    بیکار نباشند شب چره وآجیل وشیرینی میخورند وبعد هم آخر شب

    شام مفصلی مرکب از پلو ، چلو وخورش های رنگارنگ واقسام

    دوغ وشربت صرف میکنند ، در آن شب میهمانی هیچ خانمی حضور

    نداشت ! ومردان لباسهای بلندی پوشیده بودند وروی کمرشان شالی

    بسته وکلاههای آنان از جنس نمد  ویا پوست وچند نفری هم عمامه

    به سر داشتند ، همه موقع ورود کفشهای خودرا بیرون میاوردند زیرا

    داخل شدن با کفش یک نوع بی ادبی محسوب میشد .

    صحبت ها ادامه داشت  وایرانیها کم کم با من از خدا وپیامبران حرف

    زدند بعضی از حاضران مسلمان بودند وبه محمد که بعد از موسی

    وعیسی به پیامبری رسید عقیده داشتند ودیگران زردشتی بودند و

    شعارشان : گفتار نیک ، کردارنیک ، وپندار نیک،

    بود .

    ادامه دارد

  • میهمانی در خانه یک ایرانی

    در آن زمان که هنوز انقلاب نشده بود وهنوز جمهوری اسلامی روی

    کار نیامده بود، ما در کمبریج ساکن بودیم تعداد ایرانیان در آن شهر

    بسیار کم ومحدود بود ، هنگامیکه جمهوری بر سر کار آمد ارز دولتی

    برای تحصیل بچه ها قطع شد پسرم تازه در دانشگاه نامنویسی کرده و

    خیال داشت حقوق سیاسی وادبیات فارسی را بخواند استاد کرسی

    فارسی درادانشگاه مرحوم لرد پیتر ایوری بود شبی اورا برای شام

    بخانه دعوت کردیم تا درباره ارز تحصیلی از دولت فخیمه پرسش

    بکنیم او برای آنکه تنها نباشد دکتر تقی تفضلی را که از دوستان ما

    بود با خود آورد وماهم برای آنکه او تنها نباشد از یک بانوی ایرانی

    که همسرش انگلیسی بود دعوت کردیم تا چندان مجلس خشک وخالی

    نباشد ! چیزی از لباس پوشیدن آن بانو نمیگویم واز لوندیها وعشوه های

    او حرفی نمیزنم ، پس از صرف شام جناب ایوری با فارسی بسیار

    کتابی وزیبایی بمن گفت :

    » ای بانوی زیبا شما مرا صید خود کردید » ! من جا خوردم وآن بانو

    این خوش آمد گویی را به حساب خود گذاشت وپروفسور ایوری که

    بسیار زیرک وهوشمند بود در ادامه گفته اش چنین اظهار داشت :

    بخصوص با این شام خوشمزه وسفره زیبایتان! دکتر تفضلی آهسته

    درگوش من گفت توهم با این لباس پوشیده وسنگین ورنگین جلفی این

    زن را بیشتر نشان میدهی ! چیزی نگفتم وبرای آنکه چندان اورا

    خسته نکرده باشم  از اوخواستم اولین سفر خود را به ایران برای

    ما بگوید .

    او گفته خودرا با این شعر حافظ آغاز کرد :

    شاهد آن نیست که مویی ومیانی دارد

    بنده طلعت آن باش که آنی دارد

    ونگاهی به من اند اخت وادامه دادوگفت اولین سفر من به ایران

    با چند نفر از دوستان ویک راهنما بود که از طریق دریا به بندر

    انزلی واز آنجا با اسب سفر را آغاز کریدم وهرگاه که اسبها

    خسته میشدند آنهارا با اسبان تازه نفسی عوض میکردیم ،

    از شهر  ها وبیابانها وتپه ها ورودخانه های بیشماری گذشتیم

    از کنار خرابه های یک شهر قدیمی که دران قصر عظیمی با پلکان

    سنگی وستونهای بسیار بلند واستوانه ای شکل بنا شده بود گذر کردیم

    بمن گفتند این شهر قدیمی ( همان تخت جمشید )  ویا پرسپولیس است

    که چند نفر از پادشاهان سلسله هخامنشی آنرا ساخته اند،

    بشنیدن نام تخت جمشید میل کردم از نزدیک آنرا تماشا کنم پیاده شدم

    وبه راهنمایی ره نمایم همه قسمتهای آنرا دیدم ! معلوم شد این بنای

    عظیم  که یادگار عظمت  شاهنشاهان قدیم شما  است از چند کاخ

    » آپادانا « » صد ستون » و» تالار آیینه « تشکیل شده که هریک را

    یکی از پادشاهان هخامنشی ساخته  ودر دوره پادشاه دیگر بنا ادامه

    داده میشد ودیگر ی آنرا تکمیل میکرد ، چیزی که بیشتر از همه جلب

    توجه میکرد ترجمه یکی از لوحه هایی بود که اخیرا در خرابه های

    تخت جمشید از داریوش کبیر  کشف شد ه بود چون آنرا از خط میخی

    ترجمه کرده بودند برای شما میخوانم :

    بقیه درشماره بعد !

     

  • ثریا ، که از اغما بیرون آمد !

    ´گفت ، آن یار کز او گشت سر دار بلند

    جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد

    فیض روح القدس ار باز مددفرماید

    دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد

    …………………… حافظ شیرازی

    این روزها خاطره نویسی مد روز شده است وهرکسی که

    کمی دست به قلم دارد زندگیش را مینویسد واگر مشهور ونامی

    باشد که خوب نوشته هایش مانند برگ زر میرود واگر مانند

    من ناشناخته باشد !!!! خیلی طول میکشد تا کسی حوصله کند

    وکتاب را بخواند وبعد …. به دیگران توصیه نماید .

    در میان خاطرات عده ای میتوان تاریخ وسر گذشت سر زمینمان

    را نیز پیدا کرد ، بخصوص اگر از طایفه هزار فامیل !! و

    باقیمانده خاندان قاجار باشند.

    خوشبختانه من از این نعمت بزرگ محرومم وبنا براین چندان

    امیدی ندارم که کتاب در دست انتشار من باین زودیها بفروش

    برسد، احتیاجی هم ندارم نامی ومشهور باشم آنهم دراین دنیای

    زپرتی وآدمهای مقوایی ورسانه هایی که با پول میروند دشمنان

    ترا میخرند وهزار گونه دسیسه برایت میچینند وترا به قعر دره ای

    میفرستند که بیرون آمدن از آن کار هر بولدوزری ! نیست .خاطرات

    زیادی دارم وهمه را در چند صد دفترچه !! نوشته ام که بمرور آنها

    را به درون کتاب میفرستم تنها کاری که باید بکنم این است که…..

    نام اشخاص را عوض کنم ، همین نه بیشتر .

    بر در کعبه سحر گاه من ودل دست زدیم

    به امیدی که دراین خانه کسی هست زدیم

    لاجرم دست ارادت به در پیر مغان

    خادم کعبه چو در بررخ مابست ، زدیم

    ما به عرشیم وزفرش در میخانه خجل

    که چرا خیمه دراین دامگه پست زدیم

    بامید باز شدن درهای بسته وقفل شده وپیدا شدن کلید رمز !

    ثریا . اسپانیا

     

  • حکیم ابوالقاسم فردوسی

    دیگر خبری از برگذاشت وجشن های هزاره فردوسی نیست وکم کم

    نام حکیم ابوالقاسم فردوسی مانند حکیم عمر خیام وخواجه حافظ

    شیرازی در ذهن ایرانیان ونسلهای آینده گم میشود ، او که در زمان

    حکومت غزنویان یعنی حدود یکهزار سال واندی پیش زندگی میکرد

    در زادگاهش در دهی بنام ( باژ ) از دهات طوس روزگار را میگذراند

    واز سود املاکش در آن ده زندگیش بخوشی و بی نیازی میگذشت .

    به هنگام حمله اعراب به ایران واز هم پاشیدن سلسه شاهنشاهی

    ساسانیان کتاب ها وابنیه های پیش از اسلام از بین رفتند ودر طی دو

    قرن حکومت اعراب بیم آن میرفت که تاریخ قدیم ایران بکلی فراموش

    شود واثری از زبان وفرهنگ باستانی ایرانیان باقی نماند .

    بسیاری از ایرانیان وطن پرست داستانها وافسانه ها ی مربوط به آنچه

    را که گذشته بود برای فرزندانشان بازگو میکردند وآنها هم به نوبه خود

    آن قصه ها و سرگذشت ها را برای آیندگان نگاه میداشتند وباین ترتیب

    قسمت بزرگی از تاریخ ایران سینه به سینه نقل شد وموبدان زرتشی هم

    تا جایی که توانستند نوشته ها وکتب ایران باستان را دوراز نظر دشمنان

    ایران پنهان داشتند ودر حفظ آن کوشیدند.

    فردوسی جوانی وطن پرست بود ومیخواست  در حفظ تاریخ کشور

    ایران با دیگر میهن پرستان شریک باشد  به همین علت با بیشتر آنها

    آشنا سد ونوشته های آنان را خواند وچون شاعری را بخوبی میدانست

    همه آن سرگذشت هارا بصورت شعر  در آورد  وبزرگترین حماسه

    ملی را بودجود آورد وبزرگترین خدمت  را به تاریخ وادبیات ایران

    انجام داد.

    حدود سی سال  برای سرودن این کتاب  رنج برد ووقت صرف کرد

    ونام آنرا که سرگذشت شاهان وقهرمانان ودلاوران ایران زمین بود

    » شاهنامه « گذارد .

    جهان کرده ام از سخن چون بهشت . ازین بیشتر تخم سخن کس نکشت

    بناهای آباد گردد خراب   زباران واز تابش آفتاب

    بر افکندم از نظم کاخی بلند  .که از باد وباران نبیند گزند

    بسی رنج بردم  در این سال سی . عجم زنده کردم بدین پارسی

    نمیرم از این پس که من زنده ام . که تخم سخن را پراکنده ام

    هر آنکس که دارد دهش رای ودین . پس از مرگ برمن زند آفرین

    او تنها دلش میخواست که تاریخ ایران حفظ گردد وزنده بماند

    در اواخر عمرش دیگر ثروتش به پایان رسید وناچار شد که کتاب

    پر بهای خودر ا به سلطان وقت محمود غزنوی  هدیه کند وچه بسا

    جایزه ای بگیرد !! پس شاهنامه را در هفت جلد بخط خوش نوشت

    واز طوس به غزنین پایتخت محمود  رف وبه توسط (احمد حسین )

    وزیر محمود غزنوی شاهنامه را به او هدیه کرد.

    سلطان محمود چیزی از این کتاب نمیفهمید  پس با اطرافیانش مشورت

    کرد آنها هم که مانند مردمان امروزی منافع خودرا در خطر میدیدند

    بعلاوه با ویر سلطان محمود هم چندان میانه ای نداشتند  گفتند که :

    پنجاه هزار درم برای این کتاب کافی است ! چرا که این مرد (فردوسی)

    اعتقاد محکمی به دین اسلام ندارد وتنها در کتابش  از شاهان قدیم و

    مذهب زرتشت نا م برده وآنهارا ستوده است !

    فردوسی از این جایزه ناچیز بسیار غمگین شد وپنجاه هزار درم را

    بین مردم فقیر تقسیم کرد وسپس کتابش را برداشت وراهی مازندران

    شد وآنرا به سپهبد شهریار ( طبرستان) تقدیم داشت .

    داستان فردوسی وزندگانی او طولانی است همین قدر یاد آور میشوم

    که سلطان محمود بعد ها از کرده خود پشیمان شد وشصت هزار دینار

    طلا برای فردوسی فرستاد اما….. اما دیگر خیلی دیر بود وزمانیکه

    بارهای طلا بر پشت اشتران وارد خانه حکیم فردوسی میشدند از درب

    دیگری جنازه اورا بیرون میبردند. مانند همیشه ! وباین ترتیب فردوسی

    در زمان حیاتش  هیچ بهر ه ای از این همه خدمت و حس وطن پرستی

    خود نبرد متاسفانه امروز هم مانند دیروز او به گوشه فراموشی خزیده

    ودیگر نامی از او نه درمیان کتب مدارس دیده میشود ونه یاد واره ای .

     

     

  • بازهم …. واگنر

    از دوستی که در آنسوی دنیا زندگی میکند ، تقاضا کردم هرچه را

    که در باره واگنر میداند برایم بفرستد وقطعه ای فرستاد که بی نهایت

    لذت بردم وقطعات دیگر با رهبری کارایان، این دوست خود دست در

    کار موسیقی دارد .

    خوشبتخانه ریچارد واگنر کمتر در دست وپای مردم ولو شده وکمتر

    مانند موزارت ، بتهون وباخ سر هر گذری پیدا میشود ! شاید واقعا

    او یک قدیس است  جذبه ها وشورهایی در کلام موسیقی واگنر

    درک میشود  که عظمت اورا به اوج میرساند ، در آثار او کمال

    وحد زیبایی دیده میشود یک درخشش ویک نقش سه بعدی که انسان را

    با خود به قعر موسیقی اش میبرد واگنر هم مانند همه در جوانی شور

    انقلاب داشت ودر سنین پیری  محو دنیای اساطیری شد !

    » وقتی ما مردگان برمیخیزیم » یک اعتراف ، یک نجوا ویک پشیمانی

    مردیکه بر گذشته خود تاسف میخورد .

    چه احساسی  دروجود این مرد بود که آثار اورا به سطحی چنین عالی

    رساند   واز نظر فهم واندیشه  آثارش بر فراز تمام آثار دراماتیک

    موسیقی قرار گرفت.

    برای من او یک قدیس ا ست فرا تراز تمام پیامبران ومن اورا ستایش

    میکنم .

    و….. از آن دوست سپاسگذارم !

  • سایت ها …و …وبلاگها !

    قسمت دوم

    من دنیا را از دید دیگری میبینم  بعضی از چیزها مرا دچار

    دگرگونی میسازد ، دروغ پردان بزرگی  که نقش آفرینان تاریخ

    ما بودند ومیدانیم که دروغ هرچه بزرگتر باشد شکوه وجلالش

    بیشتر است عده ای هم به پای چوبی خود استدلال میکنند واز

    پندار ها واوهام خود بناهای بلند مرتبه ای  میسازند وخود در

    سایه آن مینشینند  تا ازتابش نور خیره کننده آفتاب واقعی در امان

    باشند  ودرهمان حال دم از خنکی هوا میزنند از نخ کرک درخیال

    ابریشم میبافند ودرهمان پندار لباس مجللی برای خود میدوزند  و

    آنرا به نما یش میگذارند ویا سر وپا برهنه  به بازار ( سایتها )

    می دوند وعده ای را هم دورخود جمع میکنند  آنها نمیخواهند

    از کاروان این جماعت عقب بیفتند.

    بهر روی هرچه هست تارو بود تمدن امروزی ما روی همین

    دروغها وخیالهای خام  بدون هیچ اصالتی شکل گرفته است .

    من درروزگاران گذشته  با مردمان وتیپهای مختلفی  سرو کار

    داشتم  آدمهایی که تصوری محدود وافکاری محدود تر داشتند

    وراهشان به دنیای واقیعات بسته بود  اسیر پندارها ی خود  و

    با آدمهای آفریده ذهن خود  زندگی میکردند وتصویرشان همانند

    همان تصویر های مضحکی که در آئینه های معقر ومحدب

    دیده میشد .

    سپس وارد دنیای دکترها ! .مهندسین !  ودکتر مهندسان شدم که

    پیوسته نام واقعی آنها  زیر این عناوین گم میشد وچه بسا عده ای

    هم باقتضای رسم تناسخ  در درونشان چیزکی از فراعنه مصر

    پنهان بود !!

    بعقیده من اگر در هر کاری اصالتی وجود نداشته باشد  وبا میل

    ورغبت  دست به کاری نزنیم در حقیقت به روح بشریت خیانت

    کرده ایم ومانند همان حلاج پنیبه زنی میشویم که درکنار شیخ بهایی

    نشست وهرچه را که شیخ فاضل گفت  او به حساب خودش گذاشت

    امروز در خیلی از سایتها ووبلاگها همه عریان دیده میشوند بدون هیچ

    پوششی و ” وب کم ” ها تصویر آنهارا به نمایش میگذارد  وهمه میروند

    به دنبال تفاله های تاریخ وعلم ومعرفتی  که به آن هیچ اعتقادی ندارند

    ووای به حال  کسی که دبناله این عقاید را نگیرد بر سرش همان میاید

    که بر سر مسیح آمد  بر صلیب بی آبرویی کشیده میشود .

    در پایان اضافه میکنم که من روزیکه دست باین کار زدم ونشستم تا

    بنویسم  اولین حرکتم این بود که از دروغگویی وریا بپرهیزم ودیگر

    آنکه پا توی هیچ کفشی نکنم نه سیاست ، نه ایمان ومذهب ، ونه فوتبال

    چون همه اینها پیروان خودرا دارند وباید به عقایشان احترام گذاشت .

    گاهی شور وحالی  پیدا میشود  از آن شور وحالها که در جوانی دیده

    میشد ومرا وادار میکند که چیزکی بنویسم اما همچون برق آسمان درمن

    میپیچد و رویاها را روشن میکند اما بی دوام .

    با آروزی خوشی وپیروز وشادکامی برای همه . ثریا /اسپانیا

  • سایت ها و…..وبلاگ ها !

    قبل از هرچیز سپاسگذارم از ایمیلها ونامه ها وتذکرات خوانندگانم

    با مراجعه به سایت متر میان گین روزی یکصد وپنجا ه نفر باین وبلاگ کوچک من ،

    مراجعه میکنند ! ومرا خوشحال میسازند.

    این سایت ها ووبالگها برا ی خود دنیایی دارند ، عده ای زندگی روزانه

    خود را درآن منعکس میازند ، عده کمی بیشتر به زندگی خصوصیشان

    وعده ای هم بقول معروف کعب الخبار ! هستند واخبار روزانه را

    چاپ میکنند بدون هیچ تفسیری .

    سایت ها دنیای وسیع تری را دارا هستند ووبلگها از امکانات کمتری

    برخودار میشوند بنا براین گاهی از گذاشتن یک عکس ناقابل هم

    محروم میشویم .

    چیزهایی را که من مینویسم ، نه شعر است ونه داستان  ،کمی را

    پنهان نگاه داشته ام  مقداری را عیان ساخته ام این نوشته ها یک

    سیر طولانی را طی کرده واز کنار منقل مادربزرگ  آ غاز شده

    وهمچنان تا به امروز ادامه دارد واگر مادر بزرگ سر از خاک

    بیرون بیاورد و.حاصل گفته هایش را ببیند  چه بسا دوباره سکته

    کند.

    داستان نویسی روزگاری کهن دارد همانند روزگار ما وگاهی باید

    باین بیاندیشیم که دنیا وهر چه درآن هست  یک ( قصه ) میباشد

    وبقول  آن فیلسوف  بزرگ :

    اول کلمه بود وآن کلمه خدا بود ویا بقول مولانا :

    زمانی که در آن ذات اشیائ نبود / بجز ذات حق توانا نبود

    ویا بگفته یکی از پیامبران :

    خدا درون همه چیز هست  اما با هیچ چیز آمیخته نیست .

    داستان زندگی داستان دیگری است با نقشهای گوناگون که

    هر گز تکرار نمیشود وهر کس در عرصه آن خود ودیگری را به

    شکلی میبیند که گویی مخصوص خود اوست .

    نوشته ها یک ضبط وتصویر یک حادثه اند که بجای دوربین وقلم

    مو ورنگ با قلم واخیرا _( با موش کامپیوتر ) کلمات شکل

    میگیرند وبه همین دلیل نویسندگی برای عده ای یک پدیده زیبا

    واحساسی است همچنانکه داستنهای زیادی خواب شبانه مارا

    گرفت  وکم کم  قلم ها جای کلمات مادر بزرگهارا گرفتند و

    امروز موش کامپیوتر ، واز دولتی سر اینهمه سایت ووبلاگ

    نبض زمان هم تند تر میزند ! ودیگر کسی به قصه چهل طوطی

    واسکندر نامه  وخاور نامه وزندگی عارف نامی گوش نمیدهد

    وخیالات واوهام خودرا بر فراز قصه های بزرگ نمینشاند ،

    همه عریان شده اند .

    گاهی از عرش خیال فرو میفتم  ودنیارا نه در آئینه بلکه

    آنچنان که هست میبینم ، حوادث نمیتوانند تخیل بپذیرند زمان ومکان

    نظم عادی خودرا  دارند وبجای دیوهای تنومند وحیله جادوگران

    ودختران زیبایی که در طلسم جادوگران اسیر شده اند ، امروز

    با انسانهای حقیرواسیری سرو کار دارم  که خیال میکنند دنیا مانند

    موم در میان مشت آنهاست ، قصه های من ونوشته هایم همه معلول

    سیلاب حوادثی است که بر من گذشته  است گاهی درقالب شعر

    گاهی درقالب کلمات موزون وزمانی بشکل یک قصه کوتاه .

    آن برج عاج در هم شکسته وانگشتر سلیمانی  در نور صبحدم تاریخ

    این زمان گم شده است حال هوسها و عادتها قانون شده اندوچون

    حلقه های آهنینی  گردنها وجانها را در هم میفشارند به همین دلیل

    این نوشته ها  گاهی تلخ ، زمانی شیرین ، گاهی خشن وزمانی در

    قالب یک طنز دردناک میباشند  فراز ونشیب ها ، سقوط وصعود

    ولحظات گذران هر یک درمن از خود اثری بجای گذاشته اند که در

    خاطرم مانده است ،

    هنگامیگه از شراب میگویم  مزه آنرا با تمامی وجودم زیر زبانم ودر

    کامم احساس میکنم  وآن حالت خوب  یابد بطور اتفاقی برای خودم

    روی داده است در واقع این نوشته ها یک دورن بینی  وباز گشت

    به گذشته میباشند وتصویر لحضاتی  که از گذشته دور  با درک حال

    امروزی من درآمیخته است .    »  بقیه دارد  »

     

  • به تو !……

    به آنکه  طلوع صبح را نمبیند  وهنوز دل درگرو گذشته ها ی

    دور دارد  ،

    به آنکه هنوز عاشق گل شقایق وبوی خاک است ،

    به آنکه چشمهایش را درسحرگاهان میبندد ، بدون

    آنکه به آفتاب فردا بایندیشد،

    به آنکه قهقهه مرگ در گوشش صدا میکند،

    » همه نوشته هایم را باو تقدیم میکنم :  

    ………………………………………..

    روزها میگذرند ، ما هها از روی روزها و…..

    سالها از روی ماهها رد میشوند ،

    کم کم اندیشه هایم را موریانه زمان خواهد خورد

    در یک انزوای خاموش و…….تنها

    به هنگام طلوع آفتاب  ووزش نسیم صبگاهی از

    فراز دریا  ، بر بلندی قله ها ، در آیینه پرغبار

    نگاهم به چهر ه ای پریشان میافتد

    از خود میپرسم :

    در کجای زمان ایستاده ام ؟ اینهمه صبوری

    دلیل و فرجام کدام گناه است ؟

    اندیشه ام میل به روئیدن دارد

    اما درهراس تنهایی و… مرگ

    میان نقش زمین وتجربه زمان ، به آن گودال تفکر

    مجالی نمیدهم.

    چرا اینهمه به مرگ میاندیشم ؟

    چرا به روئیدن یک گیاه فکر نمیکنم ؟

    سهم من چیست ؟ وکجا نشسته ام ؟

    وکدام   ” دوست  ” به اختیار ومهربانی

    دست خود را بسوی این بی چراغ دراز میکند ؟

    …………………

    پیش از آنکه لباس حریر سپیدم را

    به جوهر بد نامی تو آغشته شود

    من دل به کبوتری دادم

    خون آن کبوتر دامنم را آغشته ساخت

    تو درمعمای خود باقی ماندی و….تشنه کام

    من ، این مسافر تنها درخیال پرواز

    در طراوت ابرها

    باغی را تصویر میکر دم که باد درآن میپیچید

    ثریا / اسپانیا دوشنبه  18-5-09

    ساعت  : 8/0

     

                      

  • انتظار

    روزهایی را که مجبورم از این تپه سر بالا بسوی خانه برگردم

    بحال مرگ میافتم ودر آن لحظه احساس میکنم میان من وآن دنیای

    لاینتهایی تنها یک ابر سفید قرار گرفته است ، باخود میگویم :

    برو جلو برو حرکت کن ، تکان بخور ، راه من رو ببالاست

    وبا طی چند پله ویک پارک کوچک میتوانم بخانه برسم .

    روبرویم یک تپه زیبایی قرار دارد وبهنگام غروب آفتاب گویی

    آنرا برش داده اند وخورشید در لابلایآن جای گرفته است .

    هنگام شب وزمانیکه خورشید فرو مینشیند ، آن تپه تبدیل به یک

    سنگ سیاه بزرگی میشود که گویی ترک برداشته است آن نوارهای

    طلایی وسرخ وزرد از میان رفته اند ودرختان نیم سوخته مانند

    مدادهایی که وارونه به زمین فروکرده باشند بچشم میخورد ، آنها

    روزی درختان بزرگی بودند که امروز بر اثر سوختگی بشکل

    ساقه هایی اسکلت مانند درآمده اند .

    در یا چندان دور نیست  وهنگام طلوع آفتاب گویی یک دریچه بزرگ

    درخشان باز میشود وهر چند ساعت یکبار آوای ناقوس ها بلند است

    وآنگاه تصویر ها درذهن من زنده میشوند :

    ظهر تابستان است ، درجه حرارت وگرما به چهل درجه رسیده است

    زمین داغ وهجوم مسافران  لخت بسوی دریا وساعتها زیر تابش آفتاب

    سوزان بر روی ساحل دراز کشیده اند .آه…..

    ومن .. به بوته هایی می اندیشم که هنوز جوانه نزده خشک میشوند

    پایانی بی نور  ، بی رنگ ودوراز انتظار ، تیره وتاریک ، حتی

    صدفها نیزه به رنگ تیره در میایند وسپیدی مروارید گونه آنها روی

    ماسه ها رها شده است .

    ………………..

    روزی ترا خواندم ، مانند یک آواز

    بلند تر از همه آوازها

    عشق را نقش دادم ، درمیان فواره رویاها

    بلند تر از همه فوارها

    در میان گل نیلوفری ، دل پرطپشم را

    در میان دستهای کوچکم گرفتم

    دستانی کوچک ترا زهمه دستها

    امروز مرگ را میخوانم ، مانند یک |آواز

    آوازی بلند ترا همه |آوازها

    امواج سنگین گذر زمان ، گذشت برمن

    بیشتر ازهمه زمانها

    حال مانند دریایی |آرام ، می نشینیم بانتظار

    طولانی ترا زهمه انتظارها………

    ………..

    شنبه

  • جاسوسه

    چشمانش لبریز از اشک وبغض گلویش را میفشرد

    آب دهانش را فرو برد وسپس سرش را بالا گرفت وگفت :

    خانم عزیز : شما به هیچوجه اجازه ندارید بمن توهین کنید

    من اجازه نمیدهم زنی که از سر زمین دیگری به کشور من

    آمده وآب ونان این کشور را مینوشد ومیخورد ومسکنی را که من

    میبایست اشغال میکردم او نشسته حال بمن درس نجابت میدهد

    ومرا در زمره زنان ودخترانی میاورد که هر ساعت وهر دقیقه

    به آغوش دیگری میافتند ؟ نه خانم عزیر ! من بهیچوجه اجازه

    نمیدهم که شما دهان بزرگتان را باز کنید ومرا که صاحبخانه میباشم

    به گناه ناکرده متهم نمایید .

    پیرزن چند لحظه ای سکوت کرد وخیره خیره به دختر جوان چشم

    دوخت  ، باورش نمیشد که این دختر چشم وگوش بسته ومظلوم

    بتواند چنین سخنانی را بر لب بیاورد . پیرزن چند سالی بود که

    به ایران آمده ودر یک پرورشگاه دولتی پرستار بود اصل ونسبش

    نامعلوم وزبان هم نمیدانست ، تنها چند کلمه ، آنهم بطرز غیر قابل

    فهم ، درحد سلام وتعارف خشک وخالی ، به ظاهر از جنگ

    فرار کرده وبه ایران پناهنده شده بود اما کمتر کسی میتوانست آنرا

    باور کند چند بچه کوچک وبزرگ هم با خودش همراه آورده بود

    ویکی هم درراه بود ، هیچکس نمیدانست او از کجا آمده وزادگاه

    واقعی او کجاست ؟ هرچه را که خودش گفته بود مورد قبول واقع شده

    وامروز دارای شناسنامه ایرانی بود ومیتوانست فرزندانش را نیز به

    مدارس دولتی بگذارد خودش در همان پرورشگاه زندگی میکرد .

    کم کم آوازه اش بالا گرفت وچند شاگرد دور خودش جمع کرد تا

    به آنها درس زبان بدهد ، خانه اش محل رفت وآمد جوانان شده

    وهمه را بنوعی سرگرم میکرد جوانان لری که تنها آرزویشان

    این بود که به خارج سفر کنند و یا با( خارجیها) رفت وآمد

    نمایند ، روزی نخست وزیر وقت به ملاقات شاه رفت وگفت :

    من باین زن مظنونم ، از کجا معلوم که یک جاسوسه نباشد

    شاه حرف اورا نشنیده گرفت ورفت تا از پرورشگاه بازدید

    کند .

    ادامه دارد

  • کتاب وکتابخانه

    در خانه عروس جوانم کتابهای زیادی بچشم میخورد که همه به زبان روسی است وسی دی های موسیقی کلا سیک که آنها هم از شاهکارهای آهنگسازان بزرگ روس ا ست ، من خیلی کم به آنها چشم میدوختم چرا که برای من تنها موسیقی از سر زمین جرمن ( آلمان ) برخاسته وادبیاتی که با آنها آشنا شدم بیشتر  از نویسندگان فرانسوی ، انگلیسی وآخر از همه ادبیات رمانیکی آمریکایی .بود

    حال بادیدن این شاهکارهای نویسندگان بزرگ از جمله آیوان سرگیئی تورگینیف / الکساندر سر کوئیچ پوشکین / میکائل یورویچ لرمانتف /دیمتری سرگئی مرژکوسکی حسابی گیج شد م .

    من کم وبیش با آثار ونمایشنامه ها واشعار ونوشته های آنها آشنا بودم وامروز آرزو میکردم ایکاش میتوانسم همه آنها را بخوانم !….

    متاسفانه زبان روسی بلد نیستم حتی کتاب قصه های نوه هایم نیز به زبان روسی است وروزی نوه ام از من خواست که قصه ای برایش بخوانم باو گفتم من این زبان را نمیدانم پرسید با مادرم با چه زبانی حرف میزنی گفتم همین زبانی که باتو حرف میزنم !

    ایوان تورگینف  زمانی گفته بود که : ما همه از زیر شنل گوگول  بیرون آمده ایم  وبا این سخنان زیرکانه وشیطانی  یکدستی ویکنواختی وسنت پرستی تعصب آمیز ادبیات روس را دریک جمله خلاصه کرده بود .

    تورگینیف داستانهای بلندی نوشته که بیشتر در زمینه مسائل اجتماعی است مانند :

    یادداشتهای یک شکارچی  که ضربه محکمی به سیستم برداری روسها بود ورمان آشیانه نجیب زادگان  ورود رین. / پدران وپسران یا پدران وفرزندان  که این اثر آخری  عده ای از پیروان متعصب اورا گریزان ساخت  بخاطر تصویر بیرحمانه ای که از ( پازارف ) جوان نهیلیست بوجود آورده بود.

    تورگنیف  سالهای  آخر عمرش را درخارج از روسیه گذراند.

    ………….

    نیکلای گوگول  – اولین موفقیت خود را مدیون داستانهایی بود که در اطراف عشق درمیان قزاقهای روس دورمیزد  مانند :

    عصرها درمزرعه / تاراس بولبا / وبزرگترین آنها همان شنل است

    شاهکار دیگر گوگول  ارواح مردگان است که مکتب رئالیسم روسی را بنیان گذارد

    در یکی از بحرانهای روحی مذهبی  واخلاقی خود قسمت دوم اراواح مردگان را ازبین برد / نمایشنامه بازرس که هجوی است از خصوصیات اخلاقی ماموران دولت در روستاهها.

    …………….

    الکساندر پوشکین  بزرگترین شاعر روس که خاندان او به قدیمیترین خانواده های روس میرسد ویکی از نیاکانش ( هانیبال ) سردار سیاهپوست پیتراول بود .

    بهترین آثار او نمایش نامه بوریس گودونف / یوگی آنگین / روسلان ولودمیلا واشعار زندانی قفقاز / فواره باغچه سرای  وکولیها میباشد

    پوشکین بیشتر آثار خودرا تحت تاثیر ( لرد بایرن) شاعر انگلیسی سروده است  ویک نماتیشنامه سبک عامیانه بنام بی بی پیک .

    پوشکین در یک دوئل کشته شد .

    اینها خلاصه ای از زندگانی مردانی است که روزی پیشرو مکتب ادبیات عالم بودند .

    برا ی من جای بسی خوشحالی  است که عروس خیلی جوان من این آثار گرانبهارا درخانه اش جمع کرده وبه آنها عشق میورزد .

  • میروم و…. میگذرم …..

    بی رمق ، بی نفس وبی هدف ، بردوش میکشم

    هراسم را ، از وحشت مردن درمیان مشتی ملافه

    سپید درمیان مشتی بیگانه

    کسی چه میداند ، این هراس از چیست

    درب زندان باز است اما صلیبی راکه حمل میکنم

    بسیار سنگین است سنگین و…سنگین

    تصویرم نقاشی شده درچهار چوب قاب

    مرا مینگرد به هرکجا که میروم بمن خیره میشود

    چشمانم زندانی قاب وخود رها شده از بند

    میروم …

    چشم انداز زیبای درختان کاج  درختی که

    هم برگور مینشیند وهم درکاخ روشنییها

    …..

    دیگر مزه مزه کردن حماسه ها برایم بی معنا ست

    کلمات گم شدندوعشق ها نابود درسینه سرد

    خاکستر

    و…فردا که باد خاکستر مرا با خود بسوی

    شما میاورد تصویر مرا نیز با خود خواهد آ ورد

    آنرا نگاه دارید ویکبار دیگر آنرا به دیوار خانه تان

    آویزان کنید

    وبگذارید طعم عشق را بچشم

    چقدر دوست داشتن خوب است

    وچقدر بودن با دیگری خوب است

    و…دوست داشتن گریه های تو بر

    خاکستر سرد من.

    چهارشنبه ششم مارس 2009

  • دل آرام

    خورشید بر دیوار  پنجره ها لغزید وسا یه ها کم کم گم شدند

    در بیرون هیاهو بود ، پرنده ها آوار میخواندند ، چلچه ها بها ررا

    نوید میدادند درختان سر درگوش یکدیگر  زمزمه عشق سر داده بودند

    همه جا سرود آهگین وپر طنینی پخش شده بود.

    درون این چهاردیواری همه چیز خا موش وبی احساس بودوبنظرم آمد

    حلقه گردی برگردنم پیچید ، کمی لرزیدم ، دیوار روبرو از نور

    میدرخشید

    تخته ای زیر پایم صدا کرد احساس کردم رنگم پریده وبه سپیدی

    گرائیده است  صدایی میشنیدم چیک چیک چاک چاک گویا کسی

    چیزی میخواند.

    درنظرم یک کره کوچک نمودارشد به رنگ آبی این زمین بود که

    داشتم آنرا ترک میکردم یک منگوله کنار گوشم به صدا درآمد

    صدای کوبیدن چیزی را شنیدم صدای پای حیوانی عظیم الجثه

    که پای میکوبید پای می کوبید ، جلوی چشمانم تارعنکبوتی پدیدار

    شد که روی تارهای باریک آن قطره های آبی بچشم میخورد

    گویا گریسته بودم .

    برگهای جوان سبز گرد پنجره در گوشه ایوان جمع شده بودند

    سایه به راه افتاد ونزدیکتر شد و…. ناگهان زیر پایم خالی شد

    آه … جزیره های شناور روی زمین چشمان پرندگان بمن خیره

    مانده وشب پره ای زیر سبزه ها با پاهای خود به گرد ساقه چسپیده

    بود روی کوهای دوردست هنوز برف باقیمانده زمستان دیده میشد

    اطرافم را پرندگان  گرفته ومیخواندند از آن بالا خانه مان را دیدم

    سفید پاک وبراق پرده های پشت پنجره تکان میخوردند کسی از پشت

    آنها مرا مینگریست دیوارهای اطراف خانه هنوز شکاف داشتند چیزی

    از دهانم بیرون ریخت  گلویم بهم چسپید یک پرستو روی شاخه درخت

    بی برگی نشست و … ناگهان هجوم وزوز زنبوران درگوشم پیچید

    من زیر این آفتاب  در میان سایه ها میلرزیدم  میلرزیدم  وتاب میخوردم

    همه دنیا زیر پاهایم بود همه رفتند ، من تنها ماندم .

    هنوز صبح زود است  همکلاسیهایم  بمدرسه میروند  ومن در ژرفای

    درد ناکی میان زمین وآسمان معلق بودم .

    اندوهم را در چشمانم جمع کردم که بصورت یک قطره بزرگ اشک و

    …..به روی زمین ومردم بی شرم آن افتاد .

    …………………………………………………

    تقدیم به زنان ودخترانی که بر بالای دار رفتند ویا خواهند رفت

    ………………………………………………..

     

  • آوای لیلی

    ترا زچه نیمه راه برگشتن ؟

    ترا که خم شده زیر تزویر یاران

    و…زپا افتادگان !

    ترا چگونه باید دید ، در زیر ظلمت

    زیر ابر ها ودرکنار سیاهی شب

    ترا که با یک یک بر گ درختان پیوند بستی

    وگفتی :

    ” ریشه ام درخاک است  “

    کدام ریشه ؟ کدام خاک ؟

    با کدام دست میخواهی دوباره در باغچه خانه ات

    گل بکاری ؟

    ……..

    فریب ” دیو سپید پای در بند ” را مخور

    که فردا زیر یک مرداب غرق میشود

    قصه ” سهراب ” را فراموش کن

    که شرنگی  آنرا با یک جام ارغوانی سر کشید

    حکایت ” ضحاک ” دروغ بود

    زال ورودابه تنها یک شب در بستر عشق

    شراب وصل را نوشیدند

    تهمیه خودرا فروخت

    کتاب بیژن ومنیژه را سوختند

    بیژن به چاه برگشت

    ومنیژیه با دیگری به بستر رفت

    وتیر آرش ؟ …….

    آخرین تیری بود که به یک دیوار سنگی

    اصابت کرد

    ……..

    آه  !چه افسانه  هاخواندیم از شب سیاه خفته

    درچشمان لیلی

    چگونه عشق مجنون را تاج سرکردیم

    وچگونه دربند عشق های خیالی

    نشستیم ودل به افسانه

    قیس ورامین سپردیم

    ناگه ار گور لیلی ناله  ای برخاست

    که ای شب زدگان ، ای مجنون صفتان

    ایکاش در بزم شما هم خنده جامی بود

    کاش در شب تاریک شما یک آسمان پرستاره

    ویک آینه صافی از نقش دلهای نورسته

    میدرخشید

    ای کاش میشد از کاسه نبات زعفرانی گل عشق را چید

    وایکاش…… لیلی اینچنین به خاک دل نمی سپرد

    …………

    به مادر دل آرا ولیلی های زمانه

  • خلیج همیشه پارس

    خلیج همیشه پارس _ دریای فارس

    سبز دریایی که بهنگام روز فیروه گون است

    وبه هنگام شب از ان |آتش بر جهد

    ……………………………..

    هزاران سال پیش  بزرگترین شهریا ر، ناخدای رامهرمز درکتاب خود

    زیر نام  » شگفتیهای هند »  نوشت :

    از شگفتی یهای دریای (پارس) چیزی است که مردم به شب هنگام ببیند

    درآن هنگام که موجها بر هم خورند وبر یکدیگر شکسته شوند از آنها آتش

    بر میجهد وآنکه درکشتی سوار است میپندارد که بر دریایی از آتش

    روان است .

    این دریا بسبب عمق کمی که دارد ووجود پستی وبلندی های زیر دریا

    از دیگر دریاها پرجوش وخروش تر است وبه اقیانوس هند میپیوندد

    وسرتاسر مرزهای جنوب غرب وجنوبی وجنوب شرقی کشور مارا

    در بر میگیرداین دریا بنام خلیج ( فارس ) نامیده میشود ونام دریای

    پارس از روزگار هخامنشیان بر روی این خلیج گذارده شده است

    در کتیبه ای که از داریوش بزرگ شاهنشاه هخامنشی در تنگه سوئز

    که درآن زمان زیر قلمرو پادشاهی او بود  نام خلیج پارس را یافته اند

    ودرکتابهای قدیم درمتن جغرافیایی نوشته شده است که نام این دریا :

    (پرسیکوس سینوس ) یا (سینوس پرسیکوس ) یعنی خلیج فارس

    است . به هنگام شب خلیج فارس زیبایی خاصی دارد، تلاتم دریا

    .برخورد امواج که از آنها نور میجهد در روشنایی مهتابی رنگ

    ماهیان پرنده که شامگاهان به جست وخیزبر میخیزند هزاران هزار

    از |آنها به حرکت وبازی وپرش در میایند واز بدنشان پرنو سپید

    رنگی ساطح میشود وپهنه این درای ی نیلگون را مانند آسمان پر

    ستارهای میاراید که درگوشه وکنارش آتش افروزی کرده باشند .

    خلیج فارس وسعت زیادی دارد ودر تقسیم بندیهای دریاها در ردیف

    کم عمق ترین دریاهای دیگر قرار گرفته است.

    توده های مرجانی  که مانند شهر گمشده ای در اعماق آبهای خلیج

    فارس به فراوانی .بیشتر به موازات ساحل یافت میشوند  از عمق

    آب میکاهند.

    حال امروز این مرجانها با کمک عربهای ی نوکیسه در بازارهای

    اطراف خلیج بفروش میرود ونمیمئ از دریاخشک شده برا ی

    مردمان خوش گذران تبدیل به جزیره شده است .

    حال اکر ما انقدر بیحال وسست وبی تفاوت هستیم ومیگذاریم که چند

    عرب سوسمارخور وچند نومسلمان از نوع کشورهای حاشیه چین

    .مغول خلیج مارا مانند خورشیدمان از ما بدزدند ؟ پس بنا براین

    …….باید بمیریم

    یا آقا یان حاکم بر سرزمین ایران میدانند ونمیخواهند بدانند ! ویا

    خلیج راهم ماندد سایر چیزهای دیگر بفروش میرسانند .

    وسرانجام نام ایران وایرانی از صفحه روزگار محو خواهد شد

    وچیزی درحدود مصر ولیبی وسوریه وپاکستان وبنگلادش خواهیم

    ماند ومغرور به خاک اجدایمان .

    ……..30-4-2009

    اسپانیا

     

     

  • کجا میروی ؟

    این سرزمین که امروز ارباب ماست

    سالها بازار برده فروشان بوده است

    وهست وخواهد بود !

    امروز این بازار  رنگ دیگری بخود گرفته

    وزیر نور چراغهای الوان

    بردگانند که به چشم دنیا خار میفرستند

    پرده ها به یکسو رفت ، وصبح رهایی فرارسید

    سیاهی به سپیدی گرائید

    ونژادها مخلوط شدند ، دیگر دوقسمت نیستند

    حال …….

    ای سر زمین خوب من  ، ای خاک زرخیز

    چه خواب هراسناکی برایت دیده اند؟

    ای خاک پاک (زرتشت ) امروز چگونه میخواهی

    بدون خورشید ، بدون آفتاب وآتش تابناک خود

    این پرده های سیاه را ازهم پاره کنی ؟

    ای سرزمین تنهای من

    پرده ها را ازچهره زنانت بردار

    این پرده ها بیگانه اند

    مانند نقابی که برچهره بردگان نشسته

    این کفن سیاه را به یکسو بیانداز

    ومیراٍ  ث شوم برده فروشان را بخودشان واگذار کن

    ای خاک خوب من

    …………….

    روزی بی خبر به راه افتادم

    در کوره راه ها به شتاب میرفتم

    چون آفتاب پرستی به دنبال آفتاب

    میخزیدم ، میخزیدم وجلو میرفتم

    بی خبراز ناله عزیانم

    اگر خبر داشتم باز هم میرفتم

    شرمنده

    درتاریکی شبهای بلند بی غروب  آفتاب

    بخواب رفتم

    مهتاب گم شده بود

    وستارگان بی نور

    تنها صدای بو م شومی میامد

    آه … چه شد ؟ آن ماه تابان کجا شد ؟

    ستارگان کجا رفتند ؟

    وخورشید چرا گم شد

    در ابن پرتگاه میخزیدم همچو یک آفتا ب پرست

    دیوارها خاموش ، شهر خاموش واز آشنایی خبری نبود

    ومن به غیراز شرم خود چیزی به همراه نداشتم

    ……..

    حال میخواهم دردامن مادر بمیرم

    درمیان شن باد  کویر

    این بار اگر بسوی کویر برگشتم ، بجای هر آب زلالی

    شن های آن صحرای بی آب  را مینوشم

    وبجای هر سرمه ای ، غبار آنرا برچشم میکشم

    این بار اگر برگشتم ، با قامت خمیده ام ،

    به خلوتگاه عشاقم میروم بامید زنده بودن آنها

    تا شاید دوباره پیوند آشناییها را در خیال بسازم

    وبا آنها بمیرم

    اگر برگشتم ، ای کویر دوست داشتنی ومحرم اسرار

    ……..

    چهارشنبه 29-4-09

     

  • بدون نجات دهنده

    درجواب نامه ای که پرسیده بود : چرا واگنر ؟!

    …………………………………

    نیچه گفته بود که : خدا مرده وخدایی نیست درحالیکه او خودرا

    یک اروپایی متمدن وخوب میدانست ، او عقیده داشت که مبدا تمام

    ادیان قوم یهوده بوده است و….واگنر چندان میانه ای با این قوم نداشت

    او طرفدار مردان بزرگی نظیر ناپلئون بوناپارته وستایشگر او بود و

    چنینی مردانی نظیر ناپلئون را مظهر اطمینان وقدرت میدانست .سعدی ما فرمود :

    عبادت به جز خدمت خلق نیست / به تسبیح وسجاده ودلق نیست

    بنا براین وقتی کسی حق اینرا نداشته باشد که به عقیده دیگران خود

    را تحمیل کرده ویا تفتیش عقیده ودرگفتار وکردار دیگران دخالت نکند

    آدمی وارسته است .

    و..واگنر وارسته بود او میخواست خود ونبوغش را به دنیا نزدیک

    کند اما نمیتوانست وتنها به همین اکتفا میکرد که یک اپرت کمدی  ، یک

    واریته  بعنوان تنوعی برای شنوندگانش بسازد .

    نسبت  دادن عقیده وگفته های میهن پرستانه  به واگنر  به معنی

    امروز ی آن غیر قابل قبول است  وممکن است که صفای روح

    واحساسات لطیف اورا لکه دارسازد او به روح » آلمان »

    معتقدبود واندیشه های ملی اش را بعنوان یک تم آشنا به کار

    میبرد این اندیشه های ملی او دارای جنبه های زنده واصیلی بودند

    هنگامیکه باس ها با غرش خود در نمایش ( شمشیر آلمانی)

    هسته مرکزی نمایش را به صدا در میاوردند :

    » چه غم که امپراطوری مقدس روم با خاک یکسان شود»

    » درعوض هنر مقدس آلمانی ما زنده خواهد ماند »

    » نمایش مایستر زینگر »

    این سرود احساسات ظاهری ووطن پرستی را در هر انسانی

    بر میانگیزد .

    ریچارد واگنر در تمام مدت عمرش در پی شنوندگانی آیده آل

    برای هنرش بود ، جامعه ای بدون طبقه که وجه مشنرکشان

    فقط عشق باشد، شنوندگانی که از قید طلا وتشریفات رها

    شده باشند او به مدینه فاضله فرهنگی عقیده داشت و

    میهن پرستی او بیشتر دارای جنبه های جهان وطنی بود

    او همیشه جانب فقرا را در مقابل ثروتمندان نگاه میداشت

    شرکت او در انقلاب هزارو هشتصدوچهل وهشت برای

    او به قیمت دوازده سال زجر ودوری از وطن تمام شد.

    از نظرهای زیادی من خود را باو نزدیکتراز دیگران

    احساس میکنم نمیدانم شاید از او بعنوان یک بلشویک

    هنری هم نام ببرند  این مرد بزرگ از میان مردم برخاست

    ودرتمام طوب عمر خود باشدت هرچه تمامتر با قدرت وپول

    دشمنی ورزید واز جنگ وخشونت دوری جست وهمیشه

    آرزوی یک جامعه بدون طبقه را داشت.

    زهی خیال باطل

    ………..

     

  • فریاد بی صدا

    باز صدایم به خاموشی نشست

    صدایی که از تلخی رنجها ی زندگی فرسوده شده بود

    صدایم خاموشی گرفت

    بدان هنگام که عشق دوران کودکیم

    به خود فروشی نشست

    وحقیقت عشق را به فراموشی سپرد

    با سیمی طلایی و….

    با خنجر نامردمی پهلویم را شکافت

    او از بوی درخت نارون  از بوی گل وسبزه

    بی خبر بود

    او از دهان بی احساس گل شقایق تغذیه میکرد

    وخون مرا به آهستگی میمکید

    خون پاک دوران کودکیم را

    او دلقک وار سر به کوچه های سر سبز

    در میان مشتی مردم .آواره

    بجانب خمیازه ها وکش وقوسهایش میخزید

    گاهی چشمان بی رمقش را به آسمان میدوخت

    مانند سطح بی احساس یک کاسه خالی

    که لبریز از تاریکیها بود

    او مرا ندید وندانست که نبض من زخم آلود است

    و.پهلوی دیگرم خون پالا….

    او ندانست که من ( انسانم )

    نه شاعر ونوازنده سیمهای مسین

    من ریشه یک درخت کهنسالم

    که به زمین فرو رفته وبرگهایم نسیمی از عشق را

    عشق انسانی را به هوا میپراکند.

    ………..

    تقدیم به _ مردانی که گمان میبرند مردانند) !

  • از : یادداشتهای پراکنده

    روزها وشبها در این فکرم که چه کسی مسبب همه بدبختیهای بشراست؟

    ونمیدانم چه کسی خوشبخت است وخود را واقعا خوش شانس میداند

    وچه کسی بدبخت ، تنها فکر میکنم زمانی انسان یک خوشبختی نسبی

    یافت ، ناگهان شروع به دیدن جنبه های وحشتناک زندگیش میکند وچشم

    خود را به روی چیزهای خوب میبندد.

    حال از تو میپرسم که درکجا وچه کاری باید انجام بدهم وما کجا ایستاده

    وچه راهی را باید طی کنیم ؟.

    من از دیدن رنجهای تو رنج میبرم واز اینکه در دنیا اینهمه مردم گرسنه

    بیچاره ، بیماروبدبخت وشرور وفاسد وجود دارند احسا س بدی بمن

    میدهد ، از تو میخواهم چشمانت را خوب باز کنی وخوشبختی های

    نسبی را که بما عطا شده ببینی وگرنه از دست هیچکس کاری ساخته

    نیست.

    سلامتی من روز به روز رو به تحلیل میرود زمانی فرا میرسد که

    آرزوی مرگ را دارم واز اینکه تا این اندازه ضعیف شدم تعجب میکنم

    نیمدانم ، شاید بالا رفتن سنم باشد ویا مشگلات دیگری است .

    گاهی شدیدا خودم را سرزنش میکنم اما گاهی با دید دیگری به محتوی

    شخصیت خودم مینگرم ومیبینم که آنچه را که میاندیشم پاک وواقعی

    است وآنچه کوشش کرده ام چندان بی ثمر نبوده است ، بنا براین

    دست از سرزنش کردن خودم برمیدارم .

    هر روز که آفتاب درخشانیکه بر این سرزمین میتابد وهوای پاک وتازه

    را میتوانم به درون ریه های علیلم بفرستم سرشار از خوشی میشوم

    یک نگاه به باغچه لبریز از گلهای رنگارنگی که با دست خودم کاشته

    وهر صبح بمن میخندند ، بمن نیرو میبخشد ویاد آوری میکند که :

    زندگی چندان هم زشت نیست وگاهی زیباتر از آنچه فکر میکنم هست

    وباید آنرا زیبا تر کرد

    زمانیکه به کنار دریا میروم وامواج کف آلود دریا را میبنم که فرزندان

    نامشروع خودرا چگونه به ساحل میفرستند احساس میکنم که بین من

    وطبیعت یک پیوند ناگسستنی است وزمانیکه شناگران با شادی وخوشی

    بسوی آب میروند آرامش من از دستم میرود وبخانه برمیگردم ومشغول

    نوشتن میشوم و از اینکه هنوز میتوانم بنویسم شکر گزارم .

    نمیدانم این اشعار زیبارا کجا دیده ام واز چه کسی است آنهارا میان

    یادداشتهای پراکنده ام پیدا کردم :

    آنکس که عمیقتر از همه اندیشیده است ،آنچه را که زنده تراز همه

    است دوست میدارد.آنکس که به دنیا نگریسته است تکامل اخلاقهارا میفهمد.

    سرانجام انسان عاقل بسوی زیباییها متمایل میشود .

    حال تو سعی کن جنبه های منفی را دور بریزی  وبه زیباییها بنگری

    به عکسهای زیبایی که میگیری وروزی نمودار  ذوق وهنر بی حد

    تو خواهند بود وچه بسا تو هم روزی توانستی آنهارا به نمایش بگذاری

    همانطوریکه من بانتظار چاپ نوشته هایم نشسته ام !!

    آرزو بر هیچکس عیب نیست حتی برای زنی پا به سن گذاشته مانند

    من .

    امروز تننها من میتوانم از نور وهوا وآب بهره ببرم دیگر اثری از

    سرزمین اجداد وآبادیم نیست  حتی مالک قبر از دست رفته هایم

    نیز نیستم وسر انجام حتی یک متر زمین دراختیار ندارم با این

    همه خود را ارباب میدانم ! تا نظر تو چه باشد

    میبوسمت