Category: General

  • تن من، پیوسته مشتاق توست

    توده هایی که قرنها درکمین فروریختن شهرها میباشند تا از راه برسند

    وبه غارت مشغول شوند !………..؟

    ———————————————————

    او حرف میزد ومن از شنیدن حرفهایش لذت میبردم ار آن چهره

    مهربان ، شاد ، آن پوست زیبای آفتاب خورده وبافت محکم آن بازوان

    آن گردن ، آن گونه ها ، آن چشمان رخشان که درآن حتی یک سایه

    تفکر ، یک اندوه یک ترس دیده نمیشد گویی همه دنیا درمیان بازوان

    اوست .

    باو فشار آوردند که از کشور برود اما او ماند وگمان میبرد که امکان

    این را خواهد داشت تا اندکی از رنج مردم ستم دیده بکاهد وآنهارا

    یاری دهد ، او درعمیقترین زوایا ی تنهای زندگیش بی آنکه دیده شود

    کمک های خودرا به خانواده های تهی دست میرساند اودرپنجاه

    سالگی مانند ورزشکاران جوان ، چابک ونرم بود وتوانست تا

    سالها زندگی را با همان سلامت اندیشه ادامه دهد.

    اما طبیعت وقانون آن قوی تر بودند واورا وجانش را به یغمابردند

    —————-

    نسیم از دردخاموش است

    نور درپشت پرده پنهان

    رنگ پیراهن مردان وزنان سیاه است

    سیاه

    و از آن سیاهی آسمان تیره شد

    رود بودی روان به سیر وسفر

    به دریا رسیدی ، دریا طغیان کرد

    گل سوری با خورشید یکی شد

    شیره آفتاب را مینوشید

    گلاب از مرگ گل می چکید

    وجان من بسته به جان تو بود

    پرده نازکی مارا از هم جدا ساخت

    بدورد بر تو ای روشنایی صبح

    بدرود ، هنوز درجنگل وهم وخیال

    گم گشته ام

    ———–

    ثریا/ اسپانیا/ چهار شنبه

  • یاد شیراز

    تا تو با منی ، زمانه با من است

    بخت وکام جاودانه بامن است

    تو بهار دلکشی ومن چون صبح

    شور وشوق صد جوانه بامنست

    یاد دوشینت ای امید جان

    هرکجا روم روانه با من است————-هوشنگ ابتهاج

    هرگز بر ای( میم ) امکان تنها ماندن با این آشنای زیبا نبود

    تا آنکه روزی یکدیگر را در ( شیراز ) ملاقات کردند ، برای

    یک سفر چند روزه هر دو بنوعی خانه را ترک گفته وبا پاگذاشتن

    روی کارهای روزانه درهوا پیمایی که آن دورا با خود میبرد دست

    یکدیگررا فشردند، زن گفت

    سرانجام رفتیم  واز کنار معشوق تکان نخورد سپس در هرج ومرج

    بازار مسگری وشلوغ توانستند به رمز وراز عشقشان پی ببرند،

    چکش مسگر ها بر روی دیگهای مسی گوش آن دورا کر میکرد .

    به چند کوچه نزدیک وتنگ وزیبا پناه بردند واو بی اختیار زن را

    درآغوش کشید ، هردو بر ای چند لحظه به آسمان رفتند وسپس

    بر گشتند ، زن جوان رنگ چهره اش ارغوانی شد ونگاهش را به

    روی زمین انداخت وبه آرامی گفت

    آیا کار دستی میکنیم ؟ بهتر نیست فراموش کنیم ؟

    مرد گفت : فراموش کنیم ؟  من یازده سال بانتظاراین لحظه بوده ام

    من عاشقم ، وعاشق به هیچ چیز غیر از معشوق خود فکر نمیکند

    وهیچ کسی را نمیشناسد دراندیشه بودن باتو شب و روز مرا میگرفت

    آه ، عزیزم بامن فرار کن ، با هم خوشبخت خواهیم شد!

    زن جواب داد : خوشبخت خواهیم شد؟ با آن زنجیرهای کلفتی که

    به دست وپاهای ما قفل شده وبا آن زندان بان ، آه چگونه میتوانیم

    فرارکنیم ؟  او با چشمان زیبا وشفافش که برق عشق از آنها میتابید

    نگاهی موقرانه وسر زنش آمیز باو کرد وادامه داد

    از کجا دانستی که منهم ترا دوست دارم انکار نمیکنم منهم ترا دوست

    دارم وغالبا آرزو کرده ام که ایکاش تو همسرم بودی تو اولین کسی

    هستی که دراین شور وبلوا ودرمیان این قوم ظالم مرا درپناه عشق

    خود گرفتی ، متاسفم که باید بگویم این عشق ادامه دار نخواهد بود

    من بابودن کنار همسرم که چندان دیگر دلبستگی باو ندارم چرا که

    نه عرق مردی در او مانده ونه شرافت مردانگی یعنی همه آنچیزی

    را که تو داری او فاقد آن است اما باید با اوباشم ، تو نیز کشتی بان

    یک کشتی بزرگی هستی که سکان آن به دست توست باید آنرا هدایت

    کنی با فرار ما همه چیز بهم میریزد ، کار تو ، دوستانت ، خانواده

    وفامیل وآشناییهایت ووجهه تو درجامعه  و…..من با بچها .

    او بفکر فرو رفت وگفت هیچ چیز دردنیا بیشتر از تو برایم پرارزش

    نیست اما بخوبی میدانست که نمیتواند قهرمان باشد وکشتی را رها کند

    وبا معشوقه به یک ساحل آرامی پناه ببرد اجتماع از او مرد بزرگی

    ساخته بود وزن میرفت تا مردان وزنان بزرگ دیگری را بسازد.

    به دیدار حافظ رفتند هردو در دل نییتی داشتند که آنرا پنهان میکردند

    سپس به زیارت شاه چراغ وسعدی ودر آخر باغ ارم شیراز وساعتی

    بعد میبایست بسوی پرنده آهنیین برگردند  تا آنهارا بخانه برسا ند

    خانه ای که برای هرکدام حکم یک زندان را داست

    به میم

    ثریا

  • باز هم …..او

    کشتی مرا چه بیم زدریا

    طوفان از تو وکرانه از توست

    گر باده دهی وگرنه ، غم نیست

    مست از تو ، شرابخانه از توست………ه. الف. سایه

    ———————————————–

    خرده گرفتند که چرا اورا تا آسمان بالا بردم وبه مقام خدایی رساندم

    او برای من همان حکم خداوندگار را دارد، صدای او مرا به راههای

    اسرار آمیز میکشاند ، ما عادت کرده ایم که ( آشغال ) پرست باشیم

    وآنهارا پرورش داده وجایزه دهیم ، آنهارا ستایش کنیم وآثارشان را

    در قاب طلایی بگذاریم وبه بازار بفرستیم درحالیکه او صبورانه

    میخواند وصبورانه زندگی میکند .

    ما خیلی زود از کنار آوازخوانان زندگیمان طرد شدیم و اما او دانست

    وبما تعلیم دادفرزندان برومندی را برای جامعه تربیت کرد.

    پاواراتی وپلاسیدو دومینگو بر شانه مردم وحکومت خود نشستند وبالا

    رفتند وما بهترین وبی نظیر ترین آوازخوان خودرا رها کرده ایم .

    او معلم بزرگی است ، شعر را خوب میشناسد، خطاط بی نظیری

    است.

    آهنگساز ونوازنده ودر آخر آواز خوان است او مجموعه ای از تمام

    فرهنگ ایران زمین است اورا نباید دست کم گرفت .

    من ، این عاشق مو سپید برایش میخوانم :

    این قلب با عشق او پا برجاست  ودر پرتو جوانی میطپد ،

    از لابلای موهای سپیدم  آتشفشانی فوران میکند ، چون سحرگاه

    بهاری ، این عشق روحانی پاک وخالی از هرپلیدی است.

    ستایش است من درصدای جادویی او نفس بهاران وگرمای کویر را

    احساس میکنم.

    آیا من میتوانم  این احساس شگفت انگیز را که لبریز از خود آگاهی

    است ودانه خدایان را دربر میگیرد خود پسندی بنامم؟ ویا تعارف ؟

    یا خودنمایی ؟ من همه عمرم با این گونه تظاهرات جنگیده ام احتیاجی

    ندارم با سنجاق کردن خود به لباس دیگران به شهرتی کاذب دست

    یابم ، بخصوص دراین زمانه  که شهرت خریدنی است ومانند

    حباب روی آب میترکد وهمانند پر کاهی در سراشیب آبشارهها

    گم میشود اگر چه ( پدرخوانده ) هم پشتیبان باشد !

    مانند همان اشخاصی که نفس خودرا بر همه چیز ترجیح میدهند

    برای نفس خود  درمحفلها نشستند ونواختند وسکه ها دریافت کردند

    هیچکس را من مانند بعضی ها ندیدم که تااینهمه ستایشگر نفس

    خویش باشند آنها امیال نفسانی خودرا بر همه چیزدر دنیا ترجیح

    میدهند ، مانند همان قهرمان قدیمی کتاب ( گوته – فاوست )!

    من راه اورا دنبال میکنم که یک راه انسانی است نه بیشتر .

    ——- ثریا. اسپانیا . دوشنبه 4/4.

  • آوای ملکوتی

    مخوان ز دیرم به کعبه ، ای زاهد/ که رفته زکلف دل من آنجا

    به ناله مطرب ، به عشوه ساقی / بخنده ساغر ، به گریه مینا

    به عقل نازی ای زاهد سالوس / برو گر چه نمیخیزد زسعی بیجا

    یک نکته خرد ، کمی دانش وعقل /درسرت اگر بود رسی به دریا

    همین نه من که درآرزوی اویم / به کعبه مومن ، به دیر ترسا

    —————————————————-

    گوشی را روی گوشم میگذارم وساعتها می نشینم تا به صدای

    آسمانی او گوش دهم ، گویی خداوند گلوی اورا بوسیده است

    صدای او در من همچو یک شراب هزار ساله نشت میکند

    ومانند خون دررگهایم میجوشد ، بیشترا زکسانیکه از راه تکنیک

    وتدوری موسیقی را میشناسند وبه آن میبالند وبی هیچ تاثیری

    از کنارآن میگذرند رگهای من به لرزش درمیایند.

    او انسان بزرگی است اوقهرمان رویاهای پیچیده درهم من است

    انسانی درست کردار که توانست برای فرجام هنر خود راه خوبی

    پیدا کند  راهی شایسته شان یک انسان بزرگ ، مطمئن هستم که او

    به یک زندگی خوب و سالم ادامه میدهد چنینی آدمی از پیش میداند

    که نبرد با مشگلات یعنی چه از روزیکه جهان به وجود آمده هیچ

    انسانی زندگی را پیروزمندانه ترک نگفته است همه روزی از پای

    در میافتند همه روزی شکست میخوریم واز شکستی به شکست

    دیگر او مردانه ایستاد خیلی ها شانس این را ندارند که مانند یک

    انسان بزرگ زندگی کرده وبمیرند عده ای بخیال خود زنده اند اما

    مانند یک حیوان بیمار خودرا از این سو به آنسو میکشند .

    اما او مردانه میایستد او دانست وتوانست .متاسفانه در  جامعه مادی

    کنونی ما که درآن زندگی میکنیم خیال میکنند مرگ یعنی مرگ

    پوست وگوشت است درحالیکه مرگ واقعی هنگامی رخ میدهد که

    عقل وشعور بمیرد ، من سالها با این مردگان به ظاهر زنده زیسته ام

    حال امروز او درکسوت خدای من بر باقیمانده رویاهایم  ظاهر

    شده است وصدای جادویش مرا زنده میسازدهنوز حافظه ام درباره

    موسیقی تیز است وهنوز هیچ خطی آنرا زخمی نکرده وپس از سالها

    هنوز نواهایی را که درگذشته مانند یک پیچک بر ساقه وبرگ وریشه

    من پیچیده بیاد میاورم از آنهایی نیستم که اگر به یک تالار کنسرت

    ویا اپرا پا گذاشتم باد به پره های دماغم بیاندازم وبا نوک انگشتا نم

    برای خواننده یا نوازنده کف بزنم  واورا تشویق کنم .

    از نوع لژ نشینان هم نیستم روی یک چهار پایه میتوانم ساعتها بنشینم

    وبه آواز دلخواهم گوش فرا دهم روزی خم شدم ودست اورا بوسیدم

    گویی دست خدارا بوسیدم .

    ————-ثریا / اسپانیا/ دوم آپریل دوهزاو یازده میلادی —–

    تقدیم به : مائستروی بزرگ آواز ایران ، محمد رضا شجریان بامید

    پذیرش.

     

  • سیزده به تو !

    روز  وسر بسر همه یک پرده سکوت

    گوشم بجز سکوت ، صدایی نشنود

    من بودم بلای سکوت  وغمی گران

    روز بود ودیر پایی وفردایی ناپدید

    ——–

    گفتی ! تو زسر خواب کشیدی از شرم

    خورشیداز کران افق سر نمیکشد

    ای بادلم خیال تو دمساز روز وشب

    وای جان که جانم ازغمت آرامشی ندید

    ———-

    هر لحظه با خیال تو  گفتم هزار بار

    ایکاش چون خیال  تو ، گوش میشنید

    دوراز توام  ای امید دل وآرزو ی جان

    نه شام من گذشت ونه برق سحر دمید

    ثریا/ اسپانیا / رزوز سیزده بدر !!!!!!!!

  • قهوه خانه قنبر

    چون است حال بلبلان ، ای باد نوروزی

    کز بلبلان بر آمد فریاد بیقراری

    ———–

    گرد وگرمایی جشن های عید خوابید آیند وروند تمام شد روز رفت

    وشب دوباره فرارسید وباز بانگ طبل پاسداران شب بگوش میرسد

    آن مرد بزرگ ، بزرگ شهریاران مرده وچشم به راه واندر طلب

    کمی عشق ، او رو بسوی خلوت وخاموشی خود کرد ، نه از

    خانه زادان خبری بود ونه از چاکران درگاهش .

    بانوی نجیب او آواره شهر هاشد وعکس او هر روز درپاورقی ها –

    دیده میشد ، خانه زیبای او تبدیل به یک قهوخانه بزرگ سنتی!! شد !

    روزگاری در تالار آیینه میشد » کمال الملک «  را دید که درمقابل

    ( ناصرالدین شاه ) نشسته وصورت اورا نقاشی میکند وچه بسا در

    دل او هزاران دردبود وفریادهای بی صدا.

    آوخ ، چرا ما بر نمیگردیم تا سر فرازیمان را از نو بیابیم ؟ مگر

    شاهان ما جانشینان داریوش نبودند ؟ وچر ا امروز ایران ما باین

    حقارت رسیده است ؟ ایران باید به پهنای دنیا بزرگ شود مگر نه

    اینکه فرودسی ایران مرده را دوباره زنده کرد وخود به بزرگی رسید

    ریشه هایتان درخاک هرزه میروید آی گروه های چرکین بی هویت

    ای درختان عقیم بی ریشه وبی وجود .

    دسنتاهایتان را نشان بدهید ، شما ! ای روشنفکران ! اندیشمندان ،

    نویسندگان ، شاعران متعهد وغیر متعهد مقلدان درباری ، حساب

    خود را باید پس بدهید .

    دراین همه سالها چه کرده اید؟ تنها نوکر افکار واحساسات خود بودید

    تماشاچی مردمی که گروه گروه  درآتش مانند هیزم میسوختند حتی

    دود آنهم بشما نرسید ، شما در زیر آسمان صاف وپر ستاره با شراب

    ارغوانی وگوشت بره به سلامتی ستاره های گم شده نوشیدید وبلعیدید

    هیچ بارانی دستهای خونین شمارا نخواهد شست .

    ایکاش همه یکپارچه واهل دل بودند تا دنیایی سراسر نیکی میداشتیم ،

    با هنر راستین ، ومهر ومحبت میشد زشتی ها وپلیدی ها را از روی

    زمین پاک کرد ، ایکاش به آسانی خودرا نمی فروخیتم ودرخدمت

    دشمن دست بسینه نمی ایستادیم .

    چرا بشر همیشه به دنبال هرکه گمراه تر وستمکارتر است میرود ؟!

    ————————-ثریا/ اسپانیا/ اول آپریل ————

  • آن گل سرخی که دادی……

    شرمسار نباید بود، از آنچه رفته واز او که میاید

    برای او که رفت ، برای کسی که میاید

    دیگر کلامی نیست ، واژه ای نیست

    تا که خودرا در قاب آیینه بیند

    در قاب ( طلایی ) دیگر شرمسار نباید بود

    از فرو رفتن ، که هر رفتنی معنایی دارد

    فرصتی باید داشت  تاکه (شیر ) در سینه بجوشد

    برای رستن وبالیدن ،

    خانه بزرگ است  وهزار در دارد

    می آیند ومیروند اما نمی مانند

    چرا که فردایی هم هست

    و….فردا همیشه از دیروز بهتر است

    ——

    ایمان به آب ، ایمان به خاک ، ایمان به تاریخ

    که دررگهایمان مانند خون میلغزد

    ایمان به بودن ، ایستادن چون صنوبر

    در برابر دژخیمان مرگ

    در یک طلوع کم سو

    دربرابر کینه ها باید صبور بود

    در برابر عفونت شهر ها

    ترکیدن آدمها در حباب نا مریی خود

    صبورانه مینشینم

    بر یک ساحل دروغین

    وبه چهره پر مکر شما مینگرم

    روانی خون را بچشم میبینم

    ———–

    ندانستی که دستی روزی به مهربانی

    مینواخت چهره ات را

    آن دست پیام آور آشناییها بود

    بلور چشمانم به کدورت نشست

    ندانستی که آن گل سرخی را بمن هدیه کردی

    بوی مهربانی وعشثق را زدود

    آن گل زهرداشت

    آخ، چه ها دیدم درچهره ات

    ترکهای صاف شده

    تو در پیوند خویش با دژخیمان مرگ

    ندانستی که شکستی این پیوند جاودانه را

    تو بادستان بی رنگ خود

    بریدی ریشه این عشق کهن را

    —————————

    ثریا/ از یادداشتهای دیروزی /2004

  • صدای پای بهار

    پس از بارانهای سیل آسا نسیمی وزیدن گرفت ابرهای خاکستری

    جایشان را به ابرهای پراکنده ای دادند که مانند بره های سفید

    پشم آلود درآسمان میچرخند ، هوا صاف ، آسمان آبی وپرندگان

    در پرواز ومیخوانند ، خورشید درخشان ونسیم گرم ، خاک را تکان

    داده  واز ارتعاش  خاک زمین پیر دوباره جوان شد وعلفها ودرختان

    پیراهن سبز خودرا پوشیدند برق سبز روشن بر شاخه های جوان –

    میدرخشد ( این سبز ینه تنها مربوط به طبیعت است ) جوانه های تازه

    بر سر شاخ درختان وشکوفه های بادام وگیلاس پیکر درختان را فرا

    گرفته زنبوران عسل از کندو ها بیرون آمدند وگرد گلها میگردند.

    بلبل وپرستو تنها صدایشان بر فرازدرختان بگوش میرسد بهار فرا

    رسید بهاری سبز وخرم  بهار فصل طرحی نو وخیالپردازیهای آینده

    پنهان شدن چوبهای دار وبرپا شدند تیرکهای پرچمها ، آری بهارتازه

    وفرح زا فرارسید وآبهای زلال جاری شدند صدای روییدن علفها

    بگوش میرسد ، شور عشقی دیرین دردلم پدیدار گشت ، ایکاش منهم

    میتوانستم با بهار از نو جوان شوم !

    —————————

    باغبان میاید از درباغ .قلب من لبریز از عشق

    سلام من بیجواب ، او میزند بردرختان نمی آب

    من با سیب تنهاییم ، که از شاخه فتاده

    به باغبان سلام گفتم

    سلامم بیجواب ماند

    او نمیداند که من فرزند گل سرخم

    باغبان برمیگردد  به باغ

    من پشت در بسته  ، درانتظار

    سیب تنهاییم روی شاخه بجا مانده

    میترسم مبادا به دست باغبان بیفتد

    په کتابی از نسل مادرم می اندیشم

    در میان اوراق فرسوده وپراکنده

    به دنبال وطن کوچکم هستم

    قبیله ای پراکنده ، با نام بزرگ ( پارسی )

    با تاج میراث وبوی عود وکندروگذر سکه ها

    میرسد از درخت سیب نوری روشن

    ومن بانتظار سیب تنهاییم ایستاده ام

    پشت در باغ

    ——————————ثریا

     

  • دلتنگیها

    این چه دردی است که بجانت میافتد وترا مانند خوره میخورد ،

    میجود؟ برای بسیاری از چیزها که ازد ست داده ای ، برای تکه ی

    از لباس قدیمی ات برای بوی عطری که همیشه سایه وار به دنبالت

    روان بود برای لباس نو وبوی گل سنبل ، وبنفشه درخاک باغچه

    به همراه کود حیوانی ! برای نقلهای قنادی یاس ، برای شعر »سایه«

    که دلش هوای خانه راکرده بود  – شعر نادر پور که دانست » صبح

    دروغین درراه است « برای اشعار فروع که حقیقت را درباغچه پیدا

    میکرد ، بزم شاعران وسروده هایشا ن که برای نوروزجمشیدی

    میسرودند ومشیری که بهاررا ستایش میکرد برای » پرکن پیاله را «

    برای بعضی از آدمها که ترا دوست میداشتند وتو دربی خبری بسر

    میبردی  وآدمهایی که تو دوست داشتی درپندارشان جایی برایت نبود!

    امروز زیر یک فریب خودرا پنهان کرده ای ،خودت را فریب میدهی

    گاهی کوشش میکنی که این فریب را بنوعی توجیح نمایی.

    آن روزها به چیزی معتقد بودی وهمین اعتقاد برایت اطمینان بخش بود

    امروز از دولت سر کشف  جدید درباره پدیده های عالم ، ایمان

    قدم به قدم از تو دورمیشودوتنها راهزنان مدرنیزه میل دارند ترا

    بفریبند.

    تازیانه آزدیخواهی بر صورت وپشت تو مینشیند آن روزها خوب

    وخوش ، آن آداب ورسوم وادب وآن سامان چند هزار ساله  –

    با یک مشت وکیل ، زندان ، شلاق ، وطناب دار وتهمت وافترا

    عوض شده است .

    امروز دیگر دستهای کوچک وپاک تو قدرتی ندارند ودراین فکری

    که اگر کسانی از روی حساب میخواستند سر زمین تو سرونوشت

    ترا ویران سازند هیچگاه باین خوبی عمل نمیکردند.

    امروز این بیماری درجانم ریشه کرده است نمیدانم کس یا کسانی نیز

    مانند من میاندیشند وآیا دچار این بیماری شده اند ؟.

    همه چیز یک شکل مسخ وهمه جا یک نوع دیوانگی وهرزه درایی

    ریشه کرده است  وفردایی نیست که اندیشه ات را پرکند.

    خاطرات از نشخوار گذشته به هضم رسیده وکم کم دفع خواهند شد

    امید از جهان رخت بربسته ودیگرکمتر کسی ( آزاد) است .

    آری دلم برای کفاش سر کوچه که پاشنه های آهنی کفشهایم را تعمیر

    میکرد تنگ شده – برای کوزه های سبزه در پا شوی حوض ،

    برای سماور که میجوشید وعطر چای همه جارا پر کرده بود ، برای

    نان وکره وپنیر صبحانه با مر بای آلبالو ، برای خیلی چیزها دلم تنگ

    شده اما دیگر برای همه چیز دیر است ، خیلی دیر.

    امروز علفهای هرزه در گوشه وکنار ریشه دوانیده ورشد کرده اند ،

    کم کم این درخت تناور باید خودرا بتکاند تا برگهای خشک شده اش

    را حیوانات نشخوار کنند.

    ثریا/ اسپانیا/ دوشنبه 20011/4/28

     

  • رنگین کمان

    باید بر آسمان نقشی کشید، با چه رنگی

    رنگها آلوده اند، رنگ سرخ روی پیکری

    رنگ آبی روی دیوار

    ور نگ سبزی که به زردی گرایید

    رنگ ارغوان ، رنگ شراب سرخ درجام

    باید درآسمان نقشی کشید

    روی ابرها ، چهره ات را میبینم

    روز های تکرار ، رفتن وبرگشتن

    دیدن ودوباره دیدن وبیهوده گشتن

    به دورخود

    راهها مسدود ، کوهها ویران

    هیچ دستی برای کمک نیست

    خیبانهای بی انتها ، کوچه های تو درتو

    صدای آبشار، صدای برگهای زنده

    آوای پرند گان و……خانه من ، بی تو

    خانه بزرگ ، در تصرف عدوانی

    در دست دزدان محفل نشین

    درکنار تبسم های ساختگی

    درکناربوی نم وسرمای درون

    درکوچه های فاحشگی ، فاحشه های پیر

    وفرسوده دیروزی !

    ومن بفکر سر نوشت ساکنان نجیب ، خانه ام

    اگر خانه بود ، من وتو باهم بودیم

    بهار آمد ورفت ، با پاییز فرقی ندارد

    همه جا یکرنگ است، یا سبز ، یا خاکستری

    رنگ بی رنگی در چهره هایمان باقیست

    من درتکرار همیشگی بفکر سبزه ای بودم

    که هیچگاه سبز نشد

    وتمنا از ماهی های کوچک در تنگ بلورین

    که هیچگاه به سفره من نیامدند

    باید بر آسمان نقش دیگری کشید

    —————————————

    ثریا/ اسپانیا/ یکشنبه 27/4/2011

     

     

  • تا شقایق هست ……..

    هر کسی در روح خود  زنگ زدگیها ی دارد ، مهم آن است که در

    جان انسان آب روان وپاکی جریان داشته باشد که این زنگ زدگیها را

    بشوید ومانع از بستن تونل زندگی شود ، یک آب زلال بک آب پاک

    نه  یک برکه راکد ویک جوی گل آلود ویا یک دریاچه ساکن ،

    نباید ساکن بود ، امروز دیگر نمیپرسم چه کسانی رفته اند ، میپرسم

    چه کسانی مانده اند ؟ همه رفتند همه آنهایی که من با آنها زندگی

    کردم ، بهتراست از خمودگیها خودرا نجات دهم من همیشه تنها سفر

    کرده ام وامروز هم تنها میروم  آب رودخانه  گذشته رادیگر نمینوشم

    نه ! هیچگاه نباید آب گذتشه را نوشید باعث اندوه میشود نیروی تازه

    باید دروجودم کشف کنم ، هنوز دستها وپاهای واندیشه هایم را دارم

    باید به جستجو برخیزم اسباب کشی کار آسانی نیست ، کهنه ها را

    به دورریختن وبه دنبال خانه جدیدی گشتن که اجاره اش از پیش

    پرداخت شده چندان آسان نیست ، باید خودم را به دست تقدیر بسپارم

    از آن هتل لوکس ! سالهاست که بیرون آمده ام وکلیدش را به دست

    صاحبش دادم دیگر میل ندارم  حتی برگردم  وبه در بسته آن نگاهی

    بیاندازم ، خانه بزرگم که نامش ( وطن ) است از دست داده ام مرگ

    تک تک دوستان وآشنایان ، همسایگان  ، خویشان ، دیگر کسی یا

    چیزی نمانده است ، گریستن ودلسوختن نیزچیزی را عوض نمیکند

    گاهی فریادی از گلویم بر میخیزد که بگویم :

    آهای نامردان ، اگر شما سر  زمین مرا از من بگیرید  دیگرچه

    چیزی برایم میماند اینهمه سال برای کی وچی زندگی کر دم ؟ آمدم

    کار کنم ، رنج بکشم ، وبروم؟ اما این فریاد بی صدا میماند وخاموش

    میشود، نه ! نمیخواهم تا آخرین دقایق زندگیم  درغبار کهنه ها وقدیمی

    زندانی باشم اگر ناگهان یک زمین لرزه سر برسد وآنجارا تکان بدهد

    بعد چی ؟  اما هنوز زمین هست  ومیمتوان روی آن بذر تازه ای

    پاشید.                                                     ثریا/ لسپانیا

  • دیدار

    ما هم از گلشن دیروز گلی میچیدیم

    هر کجا آیینه مبینید ، زما یاد کنید

    —————————-

    پسرم گفت ، ( اوست )  به چهره اش خیره شدم ، آری خودش بود

    به دنبالش دویدم واورا صدا کردم ، با تردید برگشت ، کمی مکث

    کرد ، وایستاد به چهره اش خیره شدم سپس باو گفتم :

    چه خوشبختی بزرگی در روز اول سال بمن روی آورده ، شمارا

    اینجا میبینم ، باور نمیکردم که در بالای پلکان آهنی بزرگ در یک

    ( مال ) اورا ببینم  ، خود اوبود ، گویی خدا آز آسمان به زمین آمده

    وحال جلوی من ایستاده بود ،  به درستی نمیدانم به او چه گفتم وجد و

    شبفتگی من چنان بود که با لبخند وخوشحالی دستش را بسویم دراز

    کرد شور وشیدایی من به او هم سرایت کرده بودبچه هارا باو معرفی

    کردم ونپرسیدم اینجا دراین گوشه دورافتاده وبهشت کوچک چگونه

    آمدید؟ باو گفتم شما را دوست دارم خیلی هم دوست دارم واین دیدار

    برایم یک سعادت است ، تبریک سال نورا باهم رد وبدل کردیم واو

    رفت .

    این اتفاق چنان سریع افتاد  که توجیح آن مشگل است ، همه شب باو

    فکر میکردم  وبه صدای ملکوتی وجادویش ، صدایی که از حنجره

    طلایی او بیرون میاید ، زندگی مرا لبریز ساخته ، با او زندگی میکنم

    با او بخواب میروم وبا او گریه میکنم ، حال او اینجا بود به همراه

    او به آسمان رفتم وسپس به زمین باز گشتم ، خم شدم ، دست اورا

    بوسیدم ، کاری که هیچگاه درهیچ زمانی از زندگییم انجام نداده بودم

    تنها دستان کوچک بچه هایم را بوسیده بودم .

    نمیدانم پس از این برخورد او چکونه این همه شیفتگی را برای خود

    توجیح میکند ؟ ابدا برایم مهم نیست ، من خدارا ملاقات کردم،

    دیدار او کمتر از ملاقات با خدا نبود.

            

                                           ثریا / اسپانیا/ 3/1/90

     

  • زمان ، زمان است

    گر به دولت برسی ، مست نگردی ، مردی

    گر به ذلت برسی سست نگردی ، مردی

    ———————————–

    زمان ، زمان فروش است ، زمان مرگ عشق

    زمان فاحشگی  ، زمان مردان مرده ، درراه

    و ( مردان فروشنده ) !

    زمان بیگانگی تو ، بامن  ، زمان تنهایی

    زمان بیحوصله گیها وبیعاری

    زمان مبادله ها، ودلالی

    زمان برپا داری چوبه های دار

    و…اعدام بویندگان عشق وازادی

    وزمان بیعت ، وحراج عشق

    خریدن عشق ، از بازار لکاته ها

    زمان ( سکوت شب ) وجنجا ل روز

    مرده ها دراهند

    مرده های دیگر درون کیسه ها ، درون وان حمام

    درون تابوتهای چوبی

    زمان خشک شدن اشکها وفرو بردن بغض ها

    زمان موشک پرانی ولغز خوانیها

    مردانی که فرو میافتنداز پشت با م ها

    وفریاد درگلویشان خفه میشود

    کجا ( شب معصوم) است ؟

    تنها باید دید ، فریاد بود خاموش

    آه…از این فریادها….فریاد ….فریاد

    —————————ثریا/اسپانیا/

  • قصه گربه پیر

    گربه بزرگ وقدیمی ، چاق وفربه خمار آلود ونیمه بیدار خودرا جمع

    کرده بود ، گاهی چشمانش را باز میکرد ونگاهی به پرندگان درپرواز

    میانداخت ودوباره میخوابید ، دستهای نوازشگری پشت محکم واستوار

    اورا نوازش میکردند ، گاهی موهای بدنش سیخ میایستاد ، اما دوباره

    آرام میخوابید ، تا اینکه روزی چهار سوار سرنوشت بسویش خیز

    برداشتند  بلند شد وبپا ایستاد ، اما دید پنجه هایش به هنگام خواب قطع

    شده دیگر نمیتواند پنجولی بکشد ، به دنبال بچه هایش بود ، بچه هایشرا

    بخشیده بودند به دیگران !صدایش کم شد شیر وخرس واژدها وفیل اورا

    احاطه کردند وبر پشت او به بازی بریج مشغول شدند ، خرس بهمراه

    بچه هایش آمده بود ، فیل چند طوطی خوش صدا را بر پشت سوار

    کرده که مشغول شکر افشانی بودند وشیر پیر لنگا لنگان با مشتی کلاغ

    سیاه که به دنبالش قار قار کنان بجلو میامد ند، اژدها اطراف گربه حلقه

    زد ودمش را به خرطوم فیل سپرد وفیل هم اورا نوازش میکرد ، گربه

    مینالید وبا چشمان بی رمق خود به پرندگان آزاد که درهوا مشغول

    آواز خواندن بودند ، مینگریست  ، بلبلان آواز شور سر داده بودند اما

    صدای کلاغها وطوطیان بلند تر بود ، خرس به بچه هایش بازی را

    یاد میداد تا اگر روزی مرد آنها بتوانند جای اورا بگیرند ، فیل وشیر

    خاطرشان جمع بود ، ازدها بخواب رفته وبلبلان بانتظار خاتمه بازی

    بریج این چهار تن بودند ، گربه در زیر بار سنگین آنها کمر خم کرده

    ومینالید ، کسی صدای ناله اورا نمی شنید ، اشک حسرت درچشمانش

    حلقه زد ونا امیدی اورا فرا گرفت ، بچه هایش نیز گم شده بودند.

    ثریا/ اسپانیا/ آخرین نوشته درخاتمه سال89

     

  • دو قطعه !

    آهای ، ای دلقک دیوانه

    بگذار که از میان دروازه بگذرم

    آی دلقک بیگانه

    بگذار آوای بلبلان را بشنوم

    من کوچکترین صدای نفسهارا میشناسم

    از وحشت چشمان باز

    دهان های بسته ، بیخبر نیستم

    من خواستار دنیای تو نیستم

    از دیوار بلند تو نمیترسم

    پیامبران بی سلاح

    همه گم شدند ، نابود شدند

    من به دنبال آزادی انسان

    من خواستار عشق انسانیم

    دراین ژرفای تنگ وتاریک

    جایی که نسیم می ایستد

    » من انسانم ، شاعر نیم ، برگ درخت نیم «

    » من نبض زخم آلود زمانه ام «

    زخمهارا خوب میشناسم

    به هنگام طلوع ماه ، در مسیر دیوار باغ

    بلبلان آوازشان را به سکوت میکشانند

    آه … ای دلقک بیمار

    گلها خوشحالند ، شاخه ها بیدار

    اندیشه باران همیشه در سرشان هست

    ( بهاررا باورکن )

    در بهار بانتظار نشسته اند

    —————————–

    قطعه دوم !

    به امید راه امدادی

    درد دل بردم به نزد استادی

    من عاشق بینوای یاس آهنگ

    ناله سر دادم که ( ای فرهنگ)

    چه فسون دربغل داری ؟

    که ز بوزینه ها خبر داری

    گر نمیزدی این ساز فسون

    شکل بوزینه ات درمیان نبود

    این زمانه هرچه آیدم بخیال

    نقش بوزینه دارد این جمال

    ————————-

    ثریا

     

  • نوروز آمد

    نو روز من عید من ، نه درشیشه سرکه نهفته ونه درمغز ران سیر،

    عید من ، نوروز من  درجام شراب ، ودیوان حافظ است.

    وتوای پروردگار جهان آفرین ، وجاودان، این بازماندگان وجدا ماندگان

    را پیوندی تازه ببخش ، یک پیوند محکم  واستوار تا سستی ناپذیر وابدی

    بمانند  عشق را برای آنان مقرر فرما ، ریا ، دروغ ومر گ را از میان

    آنان بردار ، بگذار که به خانه تکانی قلبها  نیزدست بزنند .

    در این سال نو صلح وآرامش برای همه ملتها بخصوص هم میهنان خود

    از درگاه ایزد توانا خواستارم.

    با آنکه  درحریم تو  بیگانه ام هنوز

    مانند حلقه بر در این خانه ام هنوز

    چون گوهری که بر سر انگشتری نهند

    آی آشنا ، بچشم تو بیگانه ام هنوز

    —————————-

    گرفتم کز ( ماووس) ! ریزد مرا در

    و زان درصفحه گیتی شود پر

    گر اینانند نقادان معنا

    نه دیدار عرب ، نه شیر اشتر

    روز وروزگا همه شاد وخوش بامید روزهای بهتر.

    ثریا / اسپانیا /

  • نوروز باستانی

    عید من  دراین دریچه باز

    بر روی یک خط سرازیر است

    عید من دروسوسه گلها ست

    عید من روی یک پاکت رنگی است

    که، درونش یک کاغذ قرمز است

    میان آن روز ها وامروز فراموشی

    در پرواز است

    جنبش زمین مرا تکان داد

    آهنگی از دوردستها شنیدم

    به شکوه وبزرگی آسمان

    درکنار زمان نشستم

    روزها را شمردم

    به پرواز کبوترها نگریستم

    که سایه شان بر زمین گشوده میشد

    گلبرگی را دردست گرفتم

    به طروات خاک دست مالیدم

    بوی گل سنبل ، یاد آور لحظه های دوربود

    عید من درچهار دیواری اطاقی میگذرد

    که هروز از پنجره آن آفتاب به درون میاید

    روزی میخواستم برگردم

    وشاخه گل نیلوفری را بر سینه خود بیاویزم

    وگلهای موگه را بر زلف دختران بنشانم

    رهگدری راهم را بست

    درخانه بسته شد ، با یک قفل بزرگ

    که مومنان  برآن میخ کردند

    ثریا/ اسپانیا / اسفند 89

    تا سال نو بامید پیروزی وبهروزی وآزادی ایران زمین

    ——————————

    سال نو را به همه تهنیت میگویم واینهم دعای سال نو:

    گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین

    روز نوآمد شد شادی برون اندر کمین

    ای تو. یزدان ، ای تو گرداننده مهر وسپره

    برترینش کن ، برایم این زمان واین زمین

    شعر : از ایمل مهاجر 2000

  • تالار آیینه

    تو ، از هجوم پرندگان بیخبری، و..

    از حجم باغچه به دور

    تو از تبار بی تبارانی

    روزی از آنسوی دیوار

    دست ما به میوه های ابدار باغ

    خواهد رسید

    دریچه فولادی باز خواهد شد

    درگاه شبستانها ، تاریک

    وتاریکی بر همه معابد سایه میاندازد

    سقف خانه ما ، از روشنایی لبریز

    ومن ، به دنبال کودکیم خواهم رفت

    تو ، درحجم زمان گم خواهی شد

    هیاهوی » سبز وزرد وسیاه «

    تمام میشود

    مرد » پارسا« بر اندیشه ها

    حکومت میکند

    تالار آیینه ما ، با چلچراغها

    روشن میشود

    در قعر دریای ( کاسپین )

    چیزی نهفته است ، که نامش بزرگ است

    پشت آن دریا وکوهها

    مردی خفته که از تبار خورشید است

    ———————————-ثریا.

     

  • دو ماهی

    آن روزها ، هرگاه ترانه دو ماهی را که شعر آن از شهریار قنبری بود

    می شنیدم ، بی اختیار اشک درچشمانم حلقه میزد.

    روزی آشنایی در کنارم نشسته بود واین چشمه جوشان اشک رادید ،

    پرسید ، تو چرا گریه میکنی ؟ تو که همه چیز داری ؟!

    او از » چیز « میگفت ومن بیاد » کسی « بودم که روزی جفت من بود

    آشیانه کوچکی ساخته بودیم ودر زیر سقف آن بخیال آسایش میزیستیم

    ناگهان مرغان ماهی خوار حمله کردند ، این مرغان درکسوت یک

    زن مکاره ، یک زن چشم آبی موطلایی که همسر وبچه داشت وهم ،

    درشکل دو مامور امنیتی که اورا به هتل سابق نزد رفقا ! فرستادند

    هرچه بود مرغان ماهی خوار جفت مرا بردند .

    من نه ماهی تنهای دریا شدم ، ونه وارد قصه ها ، من ، افسانه مردم

    شدم………

    ثریا / دوازدهم مارس دوهزارو یازده برای تولد هشتاد سالگی آن ماهی!……..

     

  • شوق بهار

    گرچه میبنم اینهمه غمها /شادمانی را کنار میبینم

    تا که امسال ماه روزه گذشت /ماه بعدش بهار می بینم

    رهبر ملک آشکار میشود/ بلکه من آشکار میبینم

    رهبری با تمام دانایی/ سروری با وقار می بینم

    صورت وسیرتش نکو باشد / علم وعملش  آشکار میبنم

    تیغ آن زاهد ریایی را / کند وبی اعتبار می بینم

    شیرو خورشید وپرچم ایران /محکم واستوار میبینم

    طاق کسری ونقش اسکندر / هم بر درو دیوارمیبینم

    مام میهن  ز شوق سر مست / زاهدان را حمار میبینم

    ——— منسوب به : شاه نعمت الله ولی ( ماهان)